رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
یارا

رمان پسران پیت/یارا کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

پارت چهاردهم

دوسال بعد، هر دو شاهزاده به سن 19 سالگی می رسند ، هر دوی آنها زیباتر و دلرباتر شده اند ، زیبایی انها شهره و زبان زد همه پریان بود، روزی نبود که کاخ صدای خنده و شادی به گوش نشنود، در عصر روز دهم سپتامبر، شاه و ملکه از ایوان اصلی کاخ به حیاط بزرگ در روبه روی خود خیره شده بودند و مواقعی لب به سخن باز می کردند . 

شاه پیت : لحظه شماری می کنم تا هردوی آنها 20 ساله شوند و مراسم ازدواجشان را با چشم خود ببینم . 

ملکه خم به ابروانش می دهد و می گوید : سرورم، چگونه این حرف را می زنید؟! شما سالیان سال هم چنان سالم و تندرست باقی خواهید ماند، لطفا دیگر از ناامیدی و مرگ سخن نگویید .   

شاه خنده ای از سر شوق می زند و می گوید : مگر من کلمه مرگ را به زبان آوردم؟! 

ملکه بتی : غیر مستقیم بیان کردید سرورم. 

بعد از اتمام گفتگو هر دو در اوج شادی با تبسم به فرزندانشان خیره می شوند .

هم زمان در باغ بزرگ کاخ . 

پری امیلی و آماندا بر روی صخره ای طوسی رنگ نشسته و به معشوقان خود نگاه می کردند، هر دو برادر دوباره مسابقه جنگ با شمشیر برپا کرده بودند، هر جمعه همه افراد قصر در این موقع روز در حیاط بزرگ گرد هم می آمدند تا شاهد جنگ دوبرادر باشند . با سوت امیلی جنگ شروع می شود ، اولین ضربه توسط شاهزاده جیسون به سمت بازوی برادر زده می شود اما شاهزاده جاستین تیزهوشی می کند و جاخالی می دهد ، شاهزاده جیسون خنده ای شیطانی می زند و دوباره به سوی برادر می شتابد ، اما مگر می شد جنگ تمام شود؟! هردو مهارت کافی داشتند و مانع از شکست می شدند، لحظه ای هر دو، دست از حمله برمی دارند و نفس نفس زنان به هم خیره می شوند ، اما مدتی بعد هر دو می خندند و هم زمان به سمت هم می آیند  و یکدیگر را در آغوش می گیرند . 

پری امیلی و پری آماندا که از این جنگ یکنواخت خسته شده بودند خمیازه ای می کشند و به سمت شاهزادگان خود بهمی روند ، زمانی که دو پری به نزدیکی دو برادرمی رسند ، هردو برادر دست از به آغوش کشیدن هم برداشته می دارند و به سمت پریان خود می روند .

پری امیلی با اخم رو به آماندا می کند و می گوید : چرا همسران آینده ما این گونه ضعیف هستند؟! بی حال، بی رمق و بی احتیاط . 

شاهزاده جیسون می خندد . 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ویرایش شده توسط یارا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم

روز شادی و سرور پریان نپوس آغاز شد، همه به فکر انتخاب لباسی مخصوص برای جشن بودند . چه سخت که همه گمان می کردند امروز روزی پرشور و زیبا خواهد بود، اما امان از سرنوشت که گاهی جوری دیگر رقم می خورد و شادی را به تلخی می کشاند . در داخل قصر پری آماندا و امیلی دستان یکدیگر را در دست داشتند و هم چون دیوانه ها با همدیگر می چرخیدند و می رقصیدند ، در این هنگام ملکه از پله های طلایی رنگ بالا می آید و خود را به دو پری می رساند . دستانش را باز می کند و با بستن و باز کردن انگشتانش به هردو اشاره می کند که به آغوش او قدم بگذارند ، هردو نیز از این درخواست به گرمی استقبال می کنند و بدو به سمت ملکه بتی می روند .این بار ملکه نیز آنها را همراهی می کند و خنده هر سه، ستون های کاخ را به ارتعاش درمی آورد .

در سمت دیگر کاخ شاهزادگان آماده و منتظر صدای ناقوس زنگ برای ورود به حیاط کاخ بودند . شاه پیت از دور نظاره گر دو فرزند با ابهت و زیبارویش بود، شاهزاده جیسون در لباس طلایی رنگ دنباله دارش هم چون خورشید می درخشید ، شاهزاده جاستین هم کم از برادرش نداشت، او با لباسآابی رنگش همانند آبی روان از خود نور را بازتاب می کرد ، هردو بعد از این که متوجه ورود پدر می شوند به سمتش قدم برمی دارند و او را در آغوش می گیرند ، در این لحظه صدای زنگ به صدا در می آید که همه به بیرون کاخ قدم بر می دارند ، شاه پیت و همسرش طبق روال قبلی در جایگاه خود می نشینند و نظاره گر شروع مراسم می شوند .

پری آماندا و پری امیلی با لباس صورتی حریرمانندشان که دو فرشته کوچک از دنباله هایشان گرفته بودند، با گلی به رنگ های لباس شاهزادگانشان که به دست داشتند به سمت معشوقه های خود قدم برمی دارند ، همه پریان  با چشمانی پر از درخشش مات زیبایی پریان و حیرت زده ابهت دو شاهزاده  به آنها خیره شده بودند، شاهزادگان قدمی به جلو می گذارند تا دستان پریان خود را بگیرند ، پریان با تمام احساس دستان شاهزادگان را می فشارند و به سمت پادشاه و ملکه حرکت می کنند ، صدای کل کل و شادی پریان به پا خواست، ابتدا نوبت محرمیت برادر بزرگتر و پری آماندا بود، هردو در برابر شاه زانو زدند، شاه پیت از پله ها پایین می آید و شمشیر آبی رنگی را به شانه هردو می زند و موافقتش را با ازدواج دو پری اعلام می کند و شمشیر را به پسرش می دهد و در همان جا می ایستاد ، سپس مراسم محرمیت شروع می شود و این دو پری به محرمیت هم درمی آیند از جا برمی خیزند تا شاهزاده جیسون و پری امیلی جایگاه آنها را بگیرند ، اما این اتفاق نیوفتاد و مجلس تاریکی بدی را نظاره گر شد . 

 

 

 

 

ویرایش شده توسط یارا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هفدهم

همه پریان نپوس وحشت زده به شاه جورج که با ملکه زیبارویش درست در وسط مجلس ظاهر شده بود نگاه می کردند، نفس ها در سینه ها حبس شده بود، همه سکوت پیشه کرده بودند و منتظر حرکت و فرمانی از سوی شاه پیت ، شاه عزمش را جزم می کند و از جا برمی خیزد ، با اخمی به ابرو و با خونسردی تمام می گوید .

شاه پیت : شما برای چه به اینجا آمدین؟! گمان نکنم که شما را به جشن دعوت کرده باشم . 

شاه جورج اخمی می کند و می گوید . 

شاه جورج : بگذریم که من و همسرم را به این جشن دعوت نکردین اما دیگر این بی حرمتی کاری بیهوده است. 

ملکه بتی برای پشتیبانی از همسرش از شاه پیت پیشی می گیرد و با داد بیان می کند . 

ملکه بتی : جای شوالیه تاریکی چون تو در سرزمین نپوس نیست. همین الان اینجا را ترک کنید وگرنه دستور به کشتن شما خواهیم داد . 

شاه جورج لبخند کجی بر لبش می نشاند و می گوید . 

شاه جورج : بانو ، بانو ، خواهش می کنم عصبی نشید، من آمدم تا جشن شما را زیباتر و هیجان آور تر جلوه بدهم . 

شاه پیت همسرش را به عقب هدایت می کند و بیان می دارد .

شاه پیت : هیجان را برای خودت نگه دار جورج، ما خودمان بلد هستیم جشن را هیجان انگیز تر کنیم ، بگو چه میخواهی؟! 

سیتا و شاه جورج خنده سر می دهند و شاه قدمی به جلو برداشته و به شاهزاده جیسون اشاره می کند. 

شاه جورج : پسرت را، پادشاه نپوس ، من شاهزاده جیسون را از تو می خواهم . 

همه پریان دستان خود را از شگفتی به سمت دهانشان می برند و با چشمان باز منتظر جواب شاه خود می مانند . 

این بار شاه پیت از شدت خشم چنان نعره ای می زند که همه جا به لرزه درمی آید ، او با جسارت تمام می گوید .

شاه پیت:خفه، شغــــال . چطور جرئت می کنی از من چنین تقاضایی کنی؟! ابله .

شاه جورج مانع از ادامه حرف شاه می شود . 

شاه جورج : شما مجبور هستید شاهزاده را به من بسپارید . 

شاه پیت کمی آرام می شود و می گوید : و چرا من مجبور به انجام این کار هستم؟! 

این بار سیتا با شجاعت درست در برابر شاه پیت می ایستد . 

سیتا : چون الان سرزمین شمالی کاملا در اختیار ماست، و این به لطف بی دقتی پریان شما برای تماشای این جشن بوده شاه پیت . 

بعد این حرف خنده ای از سر پیروزی می زند و به سمت همسرش باز می گردد .

 

 

 

 

ویرایش شده توسط یارا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هیجدهم

همه در سکوت به هم خیره شده بودند ، شاه یکه خورده بود و سرجایش با شوک به سربازان نالایقش نگاه می کرد، کمی بعد بیان می کند :

شاه پیت : وای بر من ، وای بر شما ، چه کردین؟! انقدر این جشن مهم بود که بخش بزرگ کشورمان به دست دشمن افتاد؟!

همه سربازان سر خود را فرود آوردند و از سرمشاری توان بالا گرفتن سرشان را نداشتند . شاه پیت به فرزندش ، شاهزاده جیسون می نگرد و قطره اشکی از گوشه چشمانش می لغزد ، شاهزاده جیسون وقتی حال پدرش را می بیند گمان می کند که شاید او را تحویل شاه جورج بدهد اما... 

شاه پیت قدمی به جلو می گذارد و به قدری پیش می رود تا رو در روی شاه جورج بایستد .

شاه پیت : حالا از ما چه می خواهی؟! 

شاه جورج نیشخندی می زند و می گوید : این را می خواهم که، به شرطی من سرزمین شمالی را بدون خونریزی به تو خواهم داد که پسرت را در اختیار من قرار دهی، وگرنه جنگ سختی خواهیم داشت. 

شاه پیت به فکر فرو می رود، همه جا سکوت سرک می کشید، انتظارها به سر آمدند . شاه پیت نفسی تازه می کند و از روی تاسف بیان می کند .

شاه پیت : قبول می کنم ... 

بعد از این حرف مردم اگرچه ناراحت می شوند اما از اینکه جنگی برپا نشد خوشحال می گردند . این حرف تا حدی برای شاهزاده جیسون شوک آور بود که او تعادلش را از دست می دهد و کم بود به زمین بیافتد اما پری امیلی از بازوی او می گیرد و مانع از به زمین خوردن او می شود . 

پری امیلی با گریه می گوید : سرورم ، متاسفم ... 

شاهزاده جیسون قدرت کاملی نداشت و در مقابل قدرت شاه جورج نمی توانست مقاومتی کند، پس شاه جورج دستش را به سمت او دراز می کند و می گوید .

شاه جورج : بهتر است بدون درد به نزد من بیایی وگرنه تو را به زور با خودم به جنگل سیاهی خواهم برد . 

شاهزاده جیسون قطره اشکی از گوشه چشمش می غلتد و به پدرش پناه می برد .

شاهزاده جیسون : پدر، چرا من؟! خواهش می کنم، کمک کنید من نمی خواهم به آن جا بروم ... 

ملکه بتی از شدت ناراحتی به داخل کاخ می دود . مجلس عروسی به عزا تبدیل می شود و شاه جورج با جادوی سیاهش به زور شاهزاده را از پدرش جدا می کند ولی شاه پیت نمی تواند حرکتی کند ، به زور دستان شاهزاده جیسون از دستان پدر جدا می شود و شاهزاده با قلبی ناراحت و آکنده از ناامیدی در مقابل چشمان همه از نظر ها پنهان می شود .

@zhrw._.sl

ویرایش شده توسط یارا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت نوزدهم

همه پری ها دور شاه پیت که غم زده بر تختش تکیه زده بود جمع می شوند و برای این اتفاق می گریند . امروز قرار بود شادی به راه باشد اما چه کسی می دانست دست سرنوشت چه قلمی به دست می گیرد و چه تقدیری رقم می زند !! 

در جنگل سیاهی شاه جورج شاهزاده جیسون را که در آغوشش چون طفلی آرام خوابیده بود در بغل داشت .

شاه همراه با ملکه اش وارد کاخ می شود و شاهزاده را روی تختی از بال کلاغان شوم و سیاهش می خواباند و خود و همسرش نیز به تخت رو به روی تخت شاهزاده تکیه می زنند . ساعت ها گذشت تا این که در نیمه ای از شب شاهزاده جیسون چشمان خود را بازمی کند و دستانش را بسته می بیند . اطرافش را از نظر می گذراند و وقتی به یقین می رسد که در کاخ سیاهی دراز کشیده است دوباره آن لحظه تلخ را به یاد می آورد و پریشان حال سعی در باز کردن دستانش می کند . در بین این تقلاها فریاد می کشید و از سربازان می خواست تا به او کمک کنند اما سربازان بی توجه به او مشغول صحبت با یکدیگر بودند . مدتی می شد که دیگر قدرت تقلا کردنش را هم از دست داده بود و با ناامیدی به سقف کاخ نگاه می کرد،اما کمی بعد با صدای شاه جورج چشم از سقف می گیرد و به او خیره می شود . شاه جورج با نیشخندی بر لب به سمت جیسون می رود و یکی از پاهایش را روی تخت می گذارد و به سمت شاهزاده خم می شود .

شاه جورج : پسرم، به جنگل سیاهی خوش آمدی . 

شاهزاده غشمگین به او نگاه می کند و فریاد می زند : من پسر تو نیستم ، لعنتی ، بهتره به من یک نگاهی بندازی ، قلب من پر از پاکی است اما قلب تو پر از نفرت. 

شاه جورج خنده ای بلند سرمی دهد و پایش را از تخت به زمین می اندازد و به سمت چپ تخت قدم می گذارد و دوباره با همان لحن قبلی ادامه می دهد .

شاه جورج : که قلب تو پر از پاکی است ؟! درسته ، اما همانطور که گفتم تو پسر من هستی پس قلب تو هم به سیاهی تبدیل خواهد شد . 

شاهزاده جیسون با چشمانی گریان و کنجکاو به شاه جورج می نگرد ، او نمي دانست که شاه جورج چه قصدی دارد. شاه به سمت یکی از سربازانش بر می گردد و می گوید .

شاه جورج : به سرباز ها بگو که همین الان سرزمین شمالی نپوس را از محاصره درآورده و دراختیار سربازان شاه پیت قرار دهند . سرباز ادای احترام می کند و از کاخ خارج می شود . 

 

@zhrw._.sl

 

ویرایش شده توسط یارا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت بیستم

بعد از این که سرباز از کاخ خارج می شود شاه جورج در سمت چپ شاهزاده می نشیند . شاهزاده با چشمانی منتظر حرکات شاه جورج را زیر نظر می گیرد و به حرف های شاه گوش می دهد . 

شاه جورج درحالی که دستش را روی صورت شاهزاده می کشید می گفت : خب می دانم که منتظر هستی تا ببینی من چه کاری با تو می کنم . خب باید بگم که این کار .

و در کسری از ثانیه عصای تاریکی و شوم خودش را به داخل قلب شاهزاده فرو می برد و خنده ای از سر پیروزی می زند . 

شاهزاده درد بدی در کل وجودش حس می کند گویی که اعضای بدنش تکه تکه می شدند، از شدت درد فریاد می زند ، قطره چشمی سیاه رنگ از گوشه چشمش  بیرون می آید . مدتی بعد شاه عصا را از قلب شاهزاده در می آورد و به او خیره می شود . قلب شاهزاده ماوای سپیدی بود اما اکنون ماوای سیاهی و شومی است ، چشمان خوش رنگ شاهزاده دیگر به سیاهی بدل گشته  است ، ابروان خوش فرم شاهزاده چین خرده بود و او را خشمگین نشان می داد . بالاخره کل وجود شاهزاده جايش را به نفرت و کینه داد و از او فردی دیگر ساخت

شاه جورج در حالی که چشم هایش از شوق برق می زد می گوید : خب حالا دیگر پسر من هستی . بلند شو تا با هم به اتاقت برویم ، بالاترین قسمت برج برای توست ، باید لباس هایت را هم عوض کنی تا به چهره زیبایت بیاید

شاه جورج دستش را روی شانه شاهزاده جیسون می گذارد و او را به سمت بالا هدایت می کند . از پله های پیج در پیچ کاخ بالا می روند تا بالاخره به اتاق می رسند . شاهزاده عصبی و با ناراحتی دست شاه را پس می زند و به جلو قدم می گذارد و اولین چیزی که در اتاق می بیند کاخ سرزمین سرزمین نپوس بود ، کمی با شوک به روبه رویش خیره می شود اما بعد با عصبانیت به سمت شاه بر می گردد

شاهزاده : چــــرا ؟! چرا این کار ها را می کنی ؟ اتاقی در اختیارم گذاشتی که گذشته ام رو به یادم بیاره !! چرا عمدا این کار ها رو می کنی؟

دیگه گریه امانش نمی دهد ، به زمین می افتد و زار زار گریه می کند ...

 

ویرایش شده توسط یارا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت بیست و یکم

ادامه رمان از زبان شاهزاده جیسون .

سه سال بعد

در راهروی میانی کاخ مثل مرغی سر کنده به این طرف و آن طرف قدم می گذاشتم و منتظر خبر مباشرم بودم . دو ساعتی می شد که برای جاسوسی از کاخ نپوس او را به ماموریت فرستاده ام اما هنوز از او خبری نیست . دیگر طاقتم رو به افول می نهد و عصبانی پله های پیچ در پیچ کاخ را طی می کنم ، اما در بین راه جورج مانعم می شود . 

با ابهتی که همیشه داشت خم به ابروانش می دهد و می گوید : به کجا چنین شتابان ؟! 

دیگر به این که چگونه با او رفتار کنم آگاه هستم پس با خنده تلخی هم چون خودش بیان می کنم : آتش که نمی تواند آرام شعله ور شود می شود ؟! 

جورج می خندد و دستش را بر شانه ام می گذارد و درست روبه روی من می ایستد

شاه جورج : دقیقا همینطور است و دلیل انتخاب تو نیز همین است . 

همیشه همین طور بود ، هر بار باید یک طعنه و زخم زبان از او می شنیدم ، اول ها ناراحت می شدم و زخمی که پدرم ، برادرم و مردمم بر دلم زده بودند سر باز می کرد و دلم را بیش تر می سوزاند ، اما اکنون نه ! دیگر اوضاع فرق می کرد درست است هنوز جوانی خام هستم اما به حالت نیمه پخته که رسیده ام پس می توانم گلیمم را از آب دربیاورم . 

دستش را پس می زنم و از او رد می شوم دو پله پایین می آیم و بعد به سمتش می چرخم

نفسی آرام می کشم : انتخاب شما هوشمندانه بود در آن شکی نیست اما زیاد به خود غره نشو چون سرنوشت به قول خودت ما را چون برده به هر جا که بخواهد می کشاند و از ما بیگاری می کشد .

نیشخندی بر گوشه لبم می نشانم . اصلا مهم نبود که چه عکس العملی از خود نشان می دهد پس بی اعتنا به او راهم را ادامه دادم . بعد از اتمام پله ها سالن اصلی کاخ شروع می شود ، وارد سالن می شوم و فضای سالن را از نظر می گذرانم ، سیتا طبق معمول روی تخت همسرش لم داده و انگور های قرمز رنگی که خود آنها را کاشته می خورد . بعد از همسرش نوبت او بود که زخم زبان بزند و چون حوصله چرت و پرت هایش را نداشتم بی توجه به او وارد حیاط کاخ شدم .

بعد از مدتی مباشر از در کاخ به داخل حیاط وارد می شود ، همراه با قدم های او من نیز قدم بر می دارم تا زودتر از اخبار با خبر شوم . مباشر تعظیم می کند و می گوید

مباشر : سرورم در کاخ خبر خاصی وجود ندارد اما موضوعی هست که باید به اطلاع شما برسانم

منتظر به او خیره می شوم تا آن موضوع را دریابم . 

مباشر ادامه می دهد : شاه پیت برادرتان را به عنوان جانشین رسمی خودشان اعلام کردند و ملکه بتی نیز مراسمی تدارک دیده اند و همه را به این مهمانی دعوت کرده اند حتی شاه جورج . 

بی اعتنا به او نگاه می کردم ، بعد از مدتی چشم از او گرفتم : همین ؟! خب من نباشم صد در صد برادرم جانشین خواهد شد در ضمن حضور جورج در جشن به من ربطی ندارد ، متوجه شدی مباشر ؟! 

مباشر با ترس آب دهانش را با صدا قورت می دهد و می گوید : شما هم دعوت هستید . 

با شوک سرم را به سمت او بر می گردانم و حس می کنم که تمام اعضای بدنم بی رمق می شوند . اما بعد نیرو به بدنم باز می گردد و یقه مباشر را می گیرم

من : چه گفتی ؟! اگه جرئت داری یک بار دیگر بگو . 

مباشر با ترس می گوید : سرورم من فقط خبر آوردم ، خواهش می کنم ناراحت نشوید . 

آرام یقه مباشر را ول می کنم و دوباره با قلبی مملو از درد و ناراحتی به اتاقم باز می گردم ... 

@zhrw._.sl

ویرایش شده توسط یارا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و دوم

اتاقم را با چشم می کاویدم  و سعی در سرگرم کردن خود داشتم اما از نظرم هیچ چیزی من را از درد و نفرت دور نمی کرد مگر یک واژه نا آشنای تازه معرفی شده که در این مدت از جورج به فکرم خطور کرده بود . وقتی این کلمه را با خود تکرار می کنم حس درونی ام قلقلکم می دهد نمی دانم چرا این احساس را دارم اما این را خوب می دانم که این احساس را مردم بی معرفت سرزمینم در من به وجود آورده اند . آمادگی هر چیزی را داشتم جز این مورد که چرا من را به مهمانی دعوت کرده اند ، به خاطر این که بیش تر از این آزارم دهند و قلبم را در دستانشان فشار دهند ؟!! بی خود می خندم و در دلم شاه پیت غرور آفرین را به سخره می گیرم . مطمئن هستم که او هنوز به فکر این است که من اورا خواهم بخشید اما نه ! این گونه نیست کاری خواهم کرد تا خودش و مردم سرزمینش خون گریه کنند و تک تک از من به خاطر گناهی که مرتکب شده اند طلب بخشش کنند تا بفهمند قدرت آتش چه کار ها که نمی تواند بکند .

در این افکار هم چون غواصی ماهر شناور بودم تا این که صدای مباشر چون طنابی مرا از دریای افکارم بیرون کشید .

مباشر : سرورم ده دقیقه ای هست که ناقوس نهار زده شده آیا قصد طعام ندارید ؟!

فقط به این پاسخ اکتفا می کنم : چرا تو برو . می آیم .

موهای ژولیده ام را شانه ای می زنم و به سمت سالن اصلی قدم بر می دارم . وارد سالن که می شوم اولین چیزی که می بینم چشمان شاداب جورج است می دانم برای چه انقدر ذوق می کند پس برای اینکه راهی برای زخم زبان زدن هایش باز نشود بی اعتنا به او روی یکی از صندلی ها  می نشینم . با جورج به اندازه سه صندلی و با سیتا که در مقابل جورج نشسته بود پنج صندلی فاصله داشتم . به خوبی می توانم هر دوی آنها را زیر نظر بگیرم . جورج بعد از کمی مکث ابتدا با خنده به سیتا نگاه می کند و بعد سرش را به سمت من بر می گرداند .

جورج : احساس می کنم کلاغ هایت خبر ها را به گوش تو رسانده باشند اما دوباره من نیز بیان می کنم .

کاملا بی احساس و عادی به او خیره می شوم و می گویم : گوش می کنم .

بعد از اینکه لقمه اش را قورت می دهد در حالی که دور لبش را با دستمال پاک می کند لب می گشاید : قرار است برای برادرت به خاطر جانشین اش جشنی برپا شود که شاه پیت رسما من ، سیتا و تو را به جشن دعوت کرده .

چشم از جورج می گیرم و مشغول خوردن می شوم .

جورج : چیزی نمی گویی ؟!!

بی اعتنا جوابش را می دهم : نه ، مشکلی نیست . عه نه یه مشکلی هست .

جورج با ذوق می پرسد : چه مشکلی !

با نیشخنده زهر آگینی که بر لبم نشاندم پاسخ دادم : لباس مناسب برای مهمانی فردا ندارم .

بعد از این حرفم لبخندش را جارو می کند و به صندلی خود تکیه می دهد . بعد از مدتی دوباره شروع به خوردن می کند . با زیر چشمی به سیتا نکاه کردم مثل همسرش از حرص هم چون لبو سرخ شده بود اما سعی در حفظ ابهتش داشت . وقتی در مقابل تیکه آن ها جوابی دندان شکن می دادم زخم هایی از زخم های قلبم التیام پیدا می کرد .

بعد از این که نهار تمام شد خدمتکاران مشغول جمع کردن سفره شدند . من نیز از جورج و سیتا خدافظی کردم و راهی اتاقم شدم و به چشمانم مجال استراحت دادم و به خواب فرو رفتم .

@zhrw._.sl

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت بیست و سوم

صبح با صدای مباشر که بالای سرم ایستاده بود و من را صدا می زد از خواب دل کندم .

 در حالی که چشمانم را می خارانم خواب آلود از مباشر می پرسم : چه خبر شده ؟! چرا مثل عجل معلق بالای سرم داد و بیداد می کنی ؟

مباشر دو قدم به عقب بر می دارد و بیان می کند : سرورم خواب می دیدید . عرق کرده بودید و در خواب همش کلمه (( انتقامم را می گیرم )) را ادا می کردین . نگرانتان شدم ، اگر شما را ترساندم من را ببخشید .

به دنبال حرف مباشر دستم را به سمت پیشانی ام می برم ، درست است . پیشانی ام پر از قطره های عرق بود . با بی حالی از تخت بلند می شوم و به سمت کاخ که همیشه جلوی چشمانم چون کوه یخ می درخشید نگاه می کنم . نفرتم هر روز با دیدن صحنه رو به روی من بیشتر از پیش می شد . بعد از کمی خیره شدن به روبه رو چشم از کاخ می گیرم و از مباشر می خواهم تا مرا تنها بگذارد ، او نیز سر خم می کند و از اتاق خارج می شود . دلم می خواست که نقشه ای برای مهمانی فردا تدارک ببینم اما منصرف شدم . به خاطر مادرم دست از این کار کشیدم . از هرکی بدم بیاید عاشق مادرم هستم چون او کاری از دستش بر نمی آمد ، مجبور بود از دستورات همسرش اطاعت کند ، حداقل به جای اینکه مثل پدر بی عاطفه ام کاری نکند چون از دستش کاری بر نمی آمد به داخل کاخ پناه برد تا ناراحتی و عذابی را که می کشم را نبیند .

کمی بعد صدای در اتاقم ، سکوت حاکی در فضای پناهگاه کوچکم را شکست . وقتی به فرد پشت در اجازه ورود دادم یکی از خدمتکار ها با لباسی در دست داخل شد . ادای احترامی می کند و می گوید : سرورم این لباس به دستور شاه برای شما فرستاده شده .    

لباس را روی تخت می گذارد و از اتاق خارج می شود . با دیدن لباس چهره گرفته جورج به ذهنم می آید و ته دلم از ناراحتی به شادی می گراید

یک کت سیاه رنگ که مقداری از پشت ، دنباله داشت . روی کت با خطوط قرمزی طرحی خاص زده شده بود . شلوار سیاه رنگی که طرحش درست مانند کت بود .  

لباس خوبی بود . کت و شلوار را تن می کنم و خودم را در آینه به خاطر زیبایی ام می ستاییم . لباس را از تنم در می آورم و خودم را به حیاط کاخ می رسانم                   @zhrw._.sl      

ویرایش شده توسط یارا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت بیست و چهارم

از حیاط می گذرم و به بیرون از کاخ قدم بر می دارم . درست است که قلبم را نفرت گرفته اما باز هم طبیعت را دوست دارم . شاید چون عاشق آماندا هستم طبیعت را نیز دوست دارم . دلم برای او تنگ شده حداقل یکی از فایده های این میهمانی این است که می توانم معشوقه خودم را ببینم . برادرم صاحب یک فرزند پسر شده و اگر من هم ازدواج کرده بودم شاید اکنون صاحب فرزندی می شدم اما سرنوشت ، امان از دست سرنوشت که زندگی من را به نابودی کشاند . وقتی خودم را از افکارم بیرون کشیدم خود را درست در وسط جنگل سیاهی یافتمدراین جنگل جز حشرات موزی و کلاغان شوم سیاه رنگ چیز دیگری یافت نمی شد مگر باغچه خود کاخ که به قدرت جورج امکان کاشت بعضی میوه ها را داشت . به اطرفم نگاه می کنم و پروانه ای جلوی چشم من پدیدار می شود . با شگفتی به پروانه خیره می شوم و بعد از این که شانه ای بالا می اندازم هم چون بچه ای نو پا به دنبال پروانه می روم . بعد از مدتی اندک به جایی می رسم که با چشمانی باز محو تماشایش می شوم . باورم نمی شود درست در رو به روی من درختی سر سبز و زیبا است . درختی که دو برابر زیباتر از درختان سرزمین نپوس است . با دیدن درخت قلبم درد می گیرد و بعد از مدتی از آن درد رهایی می یابم . قدم به جلو می گذارم تا تنه درخت را که گیاهی به دور ان پیچیده را لمس کنم اما درخت من را پس می زند . نمی دانم چه حسی است که هم مرا به سمت درخت می کشاند و هم مانع من از انجام این کار می شود . در عین شگفتی خنده ای بر لبم می نشیند . باورم نمی شود که باید حتی از این درخت که در سرزمین جورج است نیز دوری کنم پس با فاصله رو به روی درخت می نشینم و به آن خیره می شوم ...

وقتی چشم از درخت می گیرم تازه می فهمم که دارد سر شب می شود و من باید به کاخ برگردم . سریع از جایم بر می خیزم و عقب عقب جوری که بتوانم درخت را ببینم گام بر می دارم و تا زمانی که درخت از نظرم ناپدید شود همان گونه به راه خود ادامه می دهم تا این که دیگر درخت را نمی بینم پس می چرخم و راه را ادامه می دهم .

نیم ساعت بعد وارد سالن اصلی کاخ می شوم . جورج و سیتا سر میز شام منتظر نشسته بودند و وقتی من را می بینند سیتا چینی به دماغش می دهد و با خشم به سمت من می آید .

سیتا : چطور به پدرت نکشیده ای ؟! چرا سهل انگار و بی توجه هستی ؟!

مانع ادامه غرغر هایش می شوم و می گویم : به کدام یک از پدرانم ؟!

سیتا به تته پته می افتد : م ... م ... منظور تو چیست ؟!

سینه سپر می کنم و با چشمانی پر از نفرت می گویم : گفتی چرا به پدرم نکشیده ام ، کدام یکیشان ؟ جورج یا پیت ؟!

سیتا با دهانی باز به من خیره شده اما بعد از مدتی وقتی متوجه حالت خود می شود دهانش را می بندد و لباسش را مرتب می کند : هر دو ، هر دو افرادی منظم هستند و در هر جایی سر موقع حاضر می شوند .

خنده ای می کنم : راست می گویید . خب ، شاید به مادر هایم کشیده ام ، آیا این طور است ؟!

سیتا از شدت خشم می لرزد . آماده می شود که جوابم را بدهد اما این بار جورج مانع می شود . از جایش بر می خیزد و با عصبانیت بیان می کند : هردو ساکت شوید . الان وقت شام است نه دعوا .

هنوز خنده بر لب دارم ، ضایع کردن سیتا برای من لذت بخش تر بود . چرا ؟! دو دلیل داشت .

دلیل اول این که سیتا به این موارد حساس تر است و وقتی ناراحت می شود زخم های من سریع تر التیام می یابند .

 دلیل دوم این که با رنجاندن سیتا با یک تیر دو هدف می زنم . هم جورج ناراحت می شود هم خود او.

نگاهی به جورج می کنم و بعد مشغول خوردن مرغ بریان در بشقابم می شوم . شام که تمام می شود سیتا قبل از ما از جایش بر می خیزد و به اتاقش می رود و بعد از او جورج آماده رفتن می شود اما در بین راه به سمتم بر می گردد .

جورج : از لباست خوشت آمد ؟! می خواهم فردا بین مهمان ها با آن لباس خودی نشان دهی بالاخره پسر من هستی .

از جایم بر می خیزم و در حالی که به سمت اتاقم قدم بر می دارم می گویم : بسیار عالی است . اما من بدون آن لباس هم آتش دان مجلس هستم وآن جا را از تاریکی می رهانم .

دستم را به نشانه خداحافظی بالا می برم و وارد پله های راهرو می شوم و به سمت اتاقم قدم بر می دارم . 

@zhrw._.sl

ویرایش شده توسط یارا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...