رفتن به مطلب
nima.slm00

سکوت تا ابد و یک روز

پست های پیشنهاد شده

 پارت هشتم

 امیرعلی، آفتاب و سهیل، هرسه دور میز گردی نشسته بودند و آفتاب با شیطنت جواب سر به سر گذاشتن های سهیل را می داد و با ولع بستنی اش را می خورد.

 _سهیل: امیر باز چی کار کردی که برای منت کشی خواهرت رو آوردی این جا که با یه بستنی سر و ته همه چیز رو هم بیاری؟

 آفتاب سریع بستنی اش را قورت داد و با چشم غره گفت:

 _آفتاب: فکر کردی همه مثل تو بی ادبن که هر روز هر روز اشک آبجیشون رو دربیارن؟ نه آقاااا داداش من این مدلیا نیست.

  زبانش را برای سهیل در آورد و باز مشغول بستنی اش شد. سهیل اول با بهت و بعد با خنده به او خیره شد و گفت:

 _سهیل:ماشالله هزار ماشالله مثل داداشت از زبون کم نیاری؟ الحق خواهر همین بچه پررویی.

 اخم های امیر به صورت تصنعی درهم رفت؛ مشتی نثار بازوِ تپل سهیل کرد و گفت:

 +: دهنت رو ببند تا دوتایی با هم نبستیمش. اون موقع که داشتن به ما زبون می دادن تو دنبال یللی تللیت بودی جناب.

 سهیل با خنده دست هایش را به صورت تسلیم بالا برد؛ آفتاب و امیر چشمکی به هم زدند و خندیدند.

 _سهیل: شما دوتا که میاین این جا من اون روز شش کیلو وزن کم می کنم.

 امیر با خنده قاشق حاوی بستنی را به دهان گذاشت و قورتش داد.

 +: پس خانم فرجی باید برن به جون ما دعا کنن که پسرش از این حالت در میاد.

 و به هیکل تپل سهیل اشاره کرد. این بار هرسه خندیدند؛ سکوت میانشان حکم فرما شد تا این که آفتاب برای شستن دستش از پشت میز بلند شد و به سمت سرویس رفت؛ سهیل دوباره به حرف آمد. لحنش جدی و نگران بود.

 _سهیل: آفتاب کی عمل داره؟

 امیرعلی دست هایش را طبق معمول در زمان های کلافگی در هم گره زد و مطابق با آن میان ابرو هایش هم گره کوری خورد و گفت:

 +: هفته دیگه.

 _سهیل: اهان... به نظر روحیه ش خوبه... خوب می شه دیگه؟

 پوزخندی کنج لب های امیر نشست و دستی به صورتش کشید و گفت:

 +: نه روحیه ش قوی نیست فقط داره تظاهر می کنه تا ما رو نگران نکنه.... فکر می کنه می تونه گولمون بزنه... نمی دونم دکترا هم امیدوارن و هم نه.

 نگاه سهیل به سمت سرویس افتاد و آفتاب را دید که از آن خارج شد. با ایما و اشاره به امیرعلی فهماند که دیگر حرفی نزند؛ امیرعلی چشم هایش را به معنی فهمیدن یک بار بست و دیگر چیزی نگفت. آفتاب با رنگی پریده و بی حالی به سمت امیرعلی رفت و آرام گفت:

 _آفتاب: داداش بریم؟

 نگاه نگران سهیل و امیرعلی روی صورتش ثابت ماند و امیرعلی از جا برخاست و رو به سهیل گفت:

 +:مرسی داداش...بابت همه چی ممنون.

 سهیل هم از جا بلند شد؛ با امیرعلی و آفتاب دست داد و جواب امیر علی را با «خواهش می کنم...کاری نکردمی» داد. بعد از آن که پول بستنی ها را حساب کرد؛ دست یخ زده آفتاب را در دست گرفت و هردو با هم از کافی شاپ خارج شدند.

  • پسندیدم 8
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

  با شنیدن صدای قهقهه آفتاب، سرش را بلند کرد و با تعجب به خواهرش خیره شد. آن قدر خیره به دخترک نگاه کرد که او نیز سر از درون لبتابش بیرون آورد و به امیرعلی خیره شد. با صورتی که لبخند، عضو جدا ناشدنی اش بود گفت: 

 _آفتاب: چیه داداش؟ چرا این جوری نگاهم می کنی!

 امیرعلی ابرو هایش را به سمت بالا هدایت کرد و با لبخند محوی پاسخ داد:

 +:دلم برای خنده های از ته دلت تنگ شده بود زلزله!... چی اون تو هست که تونسته تو رو به قهقهه بندازه؟!

 آفتاب لبتابش را در دست گرفت؛ از جای برخاست و به سمت مبلی که امیرعلی روی آن نشسته بود به راه افتاد. کنارش نشست؛ مانیتور را به سمت برادرش برگرداند و صفحه چت تلگرام را نشانش داد.

 _آفتاب: داشتم با دوستم چت می کردم، نگاه کن.

 امیرعلی بدون آن که نگاهی به صفحه مانیتور بیندازد،  سرش را به سمت آفتاب برگرداند و با لبخند گفت:

 +:عزیزدلم نگفتم با کی چت می کردی، فقط تعجب کردم یهو اون طور خندیدی.

 آفتاب سری تکان داد،  لبتاب را روی پایش تنظیم کرد ؛ به بازوی برادرش تکیه زد  و گفت:

 _آفتاب: اوهوم می دونم داداشی... فقط یه خط از حرفای این دختر رو بخونی از خنده ریسه می ری.

 امیرعلی نگاهش را به سمت مانیتور برگرداند و با چشم های ریز شده به صفحه چت خیره ماند.

 _نورا: حالا اینو گوش کن... پریروز به دوستم پیام دادم بیا بیرون من تو علفا نشستم!

_ آفتاب: خب خب؟

 _نورا: گفت باشه عزیزم؛ فقط برام شارژ بفرست عسلکم، تموم شده. آها راستی، گشنت هم شد از همون علفا بخور باشه؟... منم هنگ کردم با خودم گفتم "چرا این جوری حرف می زنه؟"

_آفتاب: [استیکر خنده] خبب؟

 _نورا: چند دقیقه بعد، خودش اومد. بهش قضیه رو گفتم؛ اونم گفت "من اصلا بهت پیام ندادم! گوشیم تو کیفم بوده تمام مدت" منو میگی؟ ابروهام از فرط تعجب، پیش شپشام بود...تهشو که درآوردم؛ شماره اشتباهی سیو کردم...یعنی آفتابه، می خواستم همون موقع خودمو با علفا دار بزنم!...بعد بیشتر از اون بیشعوری که اون جوری جوابم رو داد، عصبانی شدم.

_آفتاب: [چندتا استیکر خنده]  واای نورا مردم از خنده!

چشم های امیرعلی از روی صفحه لبتاب گرفته شد و به صورت خندان خواهرش نگاه کرد؛  هنوز هم می توانست آثار خنده را روی صورت رنگ پریده و لاغرش ببیند.

+: با این دوستت کجا آشنا شدی؟

 لبخند آفتاب عریض تر شد و گفت:

 _آفتاب: توی کلاس زبان، 4 سال ازم بزرگتره ولی خیلی مااهه...  این قدر دوسش دارم!

 ابرو های امیر علی بالا پریدند؛ سری به علامت مثبت تکان داد و از جای برخاست.

 +: من می رم باشگاه... اگه مامان سراغم رو گرفت بهش بگو.

 _آفتاب: باشه باشه.

 ***

 کوله ورزشی اش را روی شانه انداخت؛ به سمت در خروجی باشگاه به راه افتاد که صدای حسام را از پشت شنید.

 _حسام: میای امشب با بچه ها بریم بیرون؟

 +:نه.

 از باشگاه خارج شدند؛ به سمت ماشین امیرعلی قدم برداشتند. صدای عصبی حسام در گوشش پیچید.

 _حسام:  یعنی چی نه؟ بچه ها هی سراغت رو می گیرن؛ تو هم...

ناگهان درجایش ایستاد؛ اخم هایش را طبق معمول، درهم کشید و گفت:

+: تو این موقعیت، تو این روزای مهم زندگی خواهرم؛ ترجیح می دم مثل هر برادری کنارش باشم... نه این که وقتم رو صرف یه مشت بی کار بکنم.

 و به راهش ادامه داد. حسام که می دانست کمی تند رفته است؛ در صدد دلجویی درآمد.

 _حسام: باشه...ببخشید... حواسم به آفتاب نبود.

 به ماشین رسیدند؛ در سمت راننده را باز کرد؛ یکی از پاهایش را درون ماشین گذاشت و به صورت نیم خیز در آمد. دست راستش را روی سقف ماشین قرار داد و گفت:

 +: قرار نیست که تو همیشه به یاد مشکلات من باشی... تا همینجا هم که به فکرمی دمت گرم.

 قبل از این که درون ماشین بنشیند افزود.

 +: اگه ماشین همراهت نیاوردی بشین برسونمت!

حسام سری به معنای مخالفت تکان داد و گفت:

 _حسام: مرسی، آوردم.

و نگاهش را به نگاه غم گرفته و خسته امیرعلی دوخت؛ سعی داشت با نگاهش ته ناراحتی و هم دردی اش را به برادرش بفهماند. خوب می دانست امیرعلی به راحتی می تواند نگاه ها را بخواند. زمانی که امیرعلی سری از روی تاسف برایش تکان داد و چشم هایش را برای چند ثانیه روی هم گذاشت و باز کرد؛ فهمید که توانسته دل او را برای چندمین بار به دست آورد.  امیرعلی دستی برایش تکان داد و سوار ماشین شد.

ویرایش شده در توسط nima.slm00
  • پسندیدم 7
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم

 نمی دانست به کجا می رود؛ فقط می راند؛ ذهنش کمی آرامش می خواست و بس! دنبال تجدید قوایی بود، تا بتواند باز هم محکم بماند و بجنگد.

« تو رو از خاطرم برده/تب تلخ فراموشی/دارم خو می کنم با این/ فراموشی و خاموشی

 چرا چشم دلم کوره/ عصای رفتنم سسته/کدوم موج پریشونی تو رو/ از ذهن من شسته

 خدایا فاصله ت تا من/خودت گفتی که کوتاهه/از این جا که من ایستادم/ چه قدر تا آسمون راهه

 من از تکرار بیزارم/از این لبخند پژمرده/ از این احساس یاسی که/ تو رو  از خاطرم برده»

 رو به دریا ماشین را نگه داشت و به وسعت پهناور رو به رو اش  خیره شد؛ از ماشین پایین آمد و آرام آرام قدم برداشت. صدای آهنگ و زنگ گوشی اش، همزمان باهم در مغزش اکو می شدند؛ ولی اهمیتی به آن ها نمی داد. با کفش قدمی به درون دریا گذاشت و زیر لب با خود زمزمه کرد:

 +: کدوم موج پریشونی تو رو از ذهن من شسته؟ هان؟ خدا منو داری می بینی؟ منم همون بنده ای که یه روز هایی، بد می پرستیدمت! اون روزا رو نمی بینی خدا؟ نمی بینی بنده عابد و زاهدت، داره به کجا کشیده می شه؟ نمی گم خیلی پاک بودم. نه! ادعای بی نقصی ندارم؛ چون خودت می گفتی انسان جایز الخطاست... ولی خدایا من مثل الانم نبودم! قبولت داشتم؛ تموم کارهایی که بهم واجب کرده بودی رو انجام می دادم. بد بودم؛ ولی نه در اون حدی که بخوای این طور، طی چندسال زندگیم رو تغییر بدی... خدایا این امتحان آخرت بد داره کمرم رو خم می کنه؛ نذار کاملا فراموشت کنم... تحدید نمی کنم، چون در حدش نیستم؛ ولی به خودت قسم، اگه رفوزم کنی دیگه من رو سمت خودت نمی بینی! حتی اگه قرار باشه واحد بندگی رو تا آخر عمرم برندارم، برنمی دارم؛ اگه قرار باشه با این یه واحد، تو تموم امتحان های زندگیم رفوزه شم؛ بذار بشم!

حواسش به قدم هایش نبود؛ هر لحظه به عمق دریا نزدیک تر می شد و این را نمی فهمید. ناگهان توسط کسی به عقب کشیده شد؛ نمی دانست کیست که این گونه اویِ بی حواس را به همراه خود می برد. با رسیدنشان به ساحل، ایستاد؛ بعد از مکث کوتاهی سرش را بالا آورد و به چشم های عصبی دوستش خیره ماند. با صدای فریاد حسام به خود آمد.

 _حسام: احمق داری چه غلطی می کنی؟... این طوری می خواستی پیش خواهرت باشی؟...هااان؟

 اولین سیلی به گوشش نواخته شد؛ تعادل نداشت و این باعث شد تا بر روی شن ها بیفتد. سرش به سمت چپ برگشته بود. این سیلی را حق خود نمی دانست؛ مگر چه کرده بود که لایق این سیلی باشد؟ مگر درد و دل کردن با معبودِ بی معرفتش گناه بود؟ توسط حسام از روی شن ها بلند شد و ایستاد. نگاهش را مستقیم به او دوخت و گفت:

 +: باز هم زود قضاوتم کردی... کاری نمی کردم؛ فقط داشتم انرژی منفی که، عقلم رو داشت از کار می انداخت؛ از بین می بردم... من اهل خودکشی ام؟ من آدم جا زدنم حسام؟

  نگاه گله مندش را از نگاه شرمنده ی حسام گرفت. درست بود که سیلی جانانه ای از او خورده بود؛ ولی هنوز هم نمی توانست پشیمانی و شرمندگی را در چشم های غم بارش ببیند. بازوانش را از میان انگشت های مردانه حسام در آورد؛ به سمت ماشینش رفت و در همان حال گفت:

+: دیگه نیاز نیست تعقیبم کنی... دارم می رم خونه.

ویرایش شده در توسط nima.slm00
  • پسندیدم 6
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم

  صبح با سردرد چشم باز کرد؛ آن روز از آن دسته روز هایی بود که حتی حوصله خودش را هم نداشت؛ چه برسد به بقیه! به ساعت دیواری رو به روی تختش خیره شد؛ ساعت ده را نشان می داد و این برای خانواده زنگ خطر محسوب می شد. آن ها هم به خوبی می دانستند؛ اگر امیرعلی تا این ساعت بخوابد، یعنی حال درستی ندارد و این یعنی، امروز کسی از او نباید توقع خوش اخلاقی داشته باشد.

 از روی تخت پایین آمد و به بیرون رفت. دست و صورتش را شست و بعد از خشک کردن صورتش، به طبقه پایین رفت. خانه در سکوت محض فرو رفته بود؛ با تعجب به سمت در ورودی رفت و پا به ایوان گذاشت. مادرش را در باغ هم نمی دید. احتمال می داد که برای خرید خانه به بازار رفته باشد. به داخل خانه بازگشت؛ به سمت آشپزخانه قدم برداشت. وارد آشپزخانه شد و نگاهش روی جعبه های قرص روی میز ثابت ماند. اخم هایش درهم شد؛ مادرش عادت نداشت که بعد از خوردن قرص، این گونه نامنظم آن ها را روی میز رها کند. به سمت میز رفت؛ جعبه های قرص را برداشت و آن ها را درون کشویِ مخصوص خود گذاشت. بعد به سمت یخچال برگشت؛ همین که دست چپش روی دستگیره ی یخچال نشست؛ جرقه ای در ذهنش خورد!

 «در خواب بود که حس کرد، کسی گونه اش را بوسیده است و بعد با صدای بغض داری گفته است؛ من رو ببخش داداش!» خواب اش اصلا سنگین نبود ولی سردردی که داشت؛ هشیاری اش را کم می کرد. ناگهان به سمت پله های منتهی به اتاق ها دوید و زیر لب گفت:

+: آفتاب...نه!

 پله ها را دوتا یکی سپری کرد و با وحشت در اتاق آفتاب را باز کرد؛ چشمش به خواهرک اش افتاد که با دست های لرزان، قرص ها را به سمت دهانش هدایت می کرد؛ به سمتش خیز برداشت! خون در تمام رگ هایش یخ بسته بود و مغزش کار نمی کرد. اولین فرمانی که از مغزش به دست هایش داده شد، را عملی کرد؛ حتی ثانیه ای مکث و تعلل را جایز نمی دانست. زمانی که دست سنگین و مردانه اش، روی صورت دخترک فرود آمد؛ خود نیز از درد چشم هایش بسته شد. زمانی که چشم باز کرد؛ متوجه جسم نحیف دخترک شد که روی زمین افتاده است و به خود می لرزد. دانه های قرص هرکدام به سمتی پرت شده بودند و به او دهن کجی می کردند. تازه می توانست حوادث و مصیبتی را که قرار بود بر سرش آوار شوند، را تجزیه و تحلیل کند. صدای هق هق خواهرش، مانند پتکی بر سرش کوبیده می شد. از شوک بیرون آمد؛ ناگهان همه حس های دنیا چون خشم، ناراحتی، غم، ترس، نگرانی، خوشحالی و... به سمتش هجوم آوردند. اما آنقدری که خشم در وجودش فریاد می کشید؛ بقیه احساساتش قدرت و جرات خودنمایی نداشتند. با فریادش تن دخترک لرزید:

  +:تو داشتی چه غلطی می کردی؟ هااان؟به من نگاه کن آفتاب! می گم داشتی چه گندی به زندگی مون می زدی؟

  سرش را بلند کرد؛ این بار به جز اشک، گستاخی و خودخواهی هم در چشمانش غلت می زد. سعی می کرد روی اعضای بدنش  تسلط داشته باشد. از جای بلند شد؛ صدایش می لرزید ولی سعی داشت خودش را کنترل کند، تا بتواند دربرابر خشم برادرش بایستد. کمی صدایش را بالا برد و برای اولین بار، آن چنان گستاخ جواب برادرش را داد!

  _آفتاب: من کار غلطی انجام نمی دادم؛ من کارم اشتباه نبود... آره داشتم گند می زدم؛ ولی فقط به زندگی خودم! نه زندگی شماها... این زندگی خودمه! می خوام بمیرم؛ چه فرقی می کنه، الان بمیرم یا سه روز دیگه زیر تیغ جراحی؟ می خوام بمیرم که دیگه خرجی رو دست بابا نیفته؛ می خوام بمیرم که تو و مامان کم تر زجر بکشین؛ می خوام بمیرم که خودم...

  صدایش در گلو خفه شد؛ زمانی که دومین سیلی را از برادری خورد، که تا به حال چیزی جز برادرانه خرج کردن در قبالش ندیده بود. این بار امیرعلی بود که فریاد می کشید:

  +: خفه شو آفتاب؛ خفه شو... می خوای بمیری؟ بمیر! ولی نه الان؛ ولی نه الانی که دل هممون خوشه به این عمل کوفتی... هه! کی گفته این زندگی خودته هان؟؟ کی گفته؟ این زندگی هممونه... وقتی توئه احمق، یه پدر و مادر داری که شب و روز براشون نذاشتی؛ وقتی اون ها تنها امیدشون به این عمل کوفتیه؛ که توئه نمک نشناس رو دوباره داشته باشن؛ وقتی منه نفهم، حتی نمی تونم به یه روز نبودت فکر کنم... چطور می تونی بگی این زندگی توئه؟ هااان؟ چطور می تونی بگی لعنتی؟

  آفتاب شک داشت که دیگر حنجره ای برای برادرش مانده است؛ پنجره های اتاقش از فریاد های او به لرزه درآمده بودند.

نگاهش روی رگ برآمده گردن برادرش ثابت ماند؛ نمی دانست باید چه کند؛ اما می دانست که کارش اشتباه بوده و باز هم تک برادرش را داشت به آتش می کشید. ناگهان به یاد حرف دخترخاله اش افتاد؛ که همیشه با خنده به او می گفت « برای فرار از امیرعلی باید به خودش پناه بیاری» همیشه به این جمله اش می خندید؛ ولی حال که فکر می کرد، می دید بهترین کار برای آرام کردن او همین است. قدمی به سمتش برداشت و ناگهان خود را در آغوش او انداخت؛ دست هایش را به دور کمرش حلقه کرد و سرش را در سینه ی پهنش مخفی نمود. امیرعلی ساکت شد و در شوک حرکت خواهرش ماند؛ نمی توانست آن را تحلیل کند؛ ولی ناخودآگاه دست های مردانه اش، به دور آن جسم کوچک و لرزان حلقه شدند. دیگر برادرش فریاد نمی زد؛ دیگر او را لعن نمی کرد؛ دیگر توبیخش نمی کرد. چشم هایش با جمله آرامی که امیرعلی به زبان آورد، کاملا بسته شد!

 +: چطور می تونی ما رو تو کابوسِ نبودت، بذاری آفتاب؟ چطور می تونی؟!

ویرایش شده در توسط nima.slm00
  • پسندیدم 6
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم

 روی صندلی کنار تخت آفتاب، درون اتاق بیمارستان نشسته بود. فردا عمل داشت و بی قراری هایش دوچندان شده و این دل امیرعلی را به درد می آورد. دو ساعت پیش، دوباره سردرد امان خواهرکش را برید و او مجبور شده بود که، از پرستار آرام بخش درخواست کند.

 کلافه و بی حوصله، کمی بین پاهایش فاصله انداخت و کمی به سمت جلو خم شد؛ به صفحه گوشی اش خیره شد؛ با دوستان مجازی اش درحال چت کردن بود. آن ها سعی داشتند حال روحی امیرعلی را سر و سامان دهند و امیرعلی هم می خواست در این کار به آن ها کمک کند ولی، موفقیت چندانی نصیبش نشده بود.

 _مهسا: نگران نباش امیر؛ حتما خوب میشه.

 _رویا: حق با مهساست... ما هم براش دعا می کنیم.

 نفس کلافه اش را بیرون فرستاد و تایپ کرد.

 +: امیدوارم همینطور که می گین باشه، دیگه دارم دیوونه می شم...فردا عمل داره و بی قراری هاش بیشتر شده.

 این بار یکی از پسرها نوشت.

 _امین: نگران نباش داداش، خب حق داره... سعی کن آرومش کنی.

 به چشم های نیمه باز خواهرش خیره شد؛ لبخند محوی به او زد و گفت:

 +: بیدار شدی زلزله؟

 صدایی از خواهرکش بلند نشد؛ مشخص بود که هنوز کاملا هشیار نشده است. باز به صفحه چت خیره شد.

 _محدثه: داداش امیر چی شدی؟...هستی؟!

 سریع تایپ کرد.

 +:بچه ها آفتاب بیدار شده، من برم فعلا. ببخشید که با حرف هام اذیتتون کردم...باز هم مرسی که بودین.

 بعد از این که جواب تک تک محبت های بچه ها را داد، گوشی را خاموش کرد و از جای برخاست.

 به سمت تخت رفت؛ کنار آفتاب لبه تخت نشست و دستش را روی پیشانی دخترک گذاشت. نگاهی به سرم انداخت؛ بعد از آن که مطمئن شد تمام شده است، خودش آنژیوکت را از دست دخترک خارج کرد و به صورت رنگ پریده اش خیره شد.

 با لحن مهربان و ملایمی پرسید:

 +:خوبی آفتاب؟

 آفتاب لبخندی به محبت برادرش زد و با صدای گرفته و خش داری پاسخ داد:

 _آفتاب: خوبم داداش.

 ناگهان، قطره اشکی از چشم های آفتاب به سمت چانه اش روانه شد؛ امیرعلی ناباور به چشم های خواهرش خیره شد و گفت:

 +:داری گریه می کنی؟

 قطرات اشک، بی پروا روی گونه های آفتاب می چکیدند و از یک دیگر سبقت می گرفتند. دست های آفتاب، روی صورتش نشست و بلند بلند به گریه افتاد.

 _آفتاب: من می ترسم امیرعلی، من می ترسم!... من از مردن، از تنها شدن، از ندیدن دوباره شماها می ترسم. می ترسم که فردا دیگه نتونم از اتاق عمل بیام بیرون؛ نه...! اصلا می ترسم که نتونم تا صبح طاقت بیارم و سکته کنم!

 قلب امیرعلی به طرز عجیبی فشرده شد؛ دست هایش را به دور تن نحیف خواهرکش حلقه کرد و گفت:

 +: هیشششش... قرار نیست هیچ اتفاقی بیفته عزیز دل داداش؛ قرار نیست چیزی بشه. فقط قراره بری تو اتاق عمل و به قول خودت، اون توپ تنیس فضول رو از تو سرت دربیاری. مگه جز اینه! هوم؟

 هق هق های دخترک در اتاق می پیچید، بوی ترس، مرگ و اضطراب هر لحظه بیشتر از قبل به محیط اطراف حاکم می شد؛ در میان هق زدن هایش خود را بیشتر به سینه برادرش فشرد و گفت:

 _آفتاب: قول بده تا لحظه آخر منتظرم بمونی، باشه؟ قول بده حواست به مامان باشه، که استرس باز فشارش رو بالا پایین نکنه؛ باشه؟ قول می دی مواظب باشی بابا زیاد نگران نشه؟ قول می دی حواست به همه چیز باشه؟ حتی...

 شدت گریه اش بیشتر شد.

 _آفتاب: حتی اگه من از اتاق عمل بیرون نیومدم!... قول می دی مواظب خودت باشی؟

  • پسندیدم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×