رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

پارت ۷۶
تیر به پاهایش زد و او روی زمین افتاد سرمین جیغ می کشید و گریه می کرد آریا را صدا می زد .
کمال که پشت سر عدنان بود به او نزدیک شد و اسلحه را رو شقیقه ی او گذاشت و گفت 
کمال : بالاخره اون روز رسید برو روی اون صندلی بشین.
عدنان شوکه شده بود اسلحه از دستش افتاد و با لکنت گفت
عدنان : چ.. چیکار می ..می خوای کنی دیوونه شدی ؟ 
کمال تیری به بازویش زد و عدنان روی زانو نشست و از درد عربده می کشید 
سرمین به زور از جایش بلند شد سمت آریامهر رفت 
سرمین : خوبی آریا ؟ تو رو خدا یه چیز ی بگو 
صورتش از عرق خیس بود  از درد نمی توانست چشمانش را باز کند به زور لب باز کرد و گفت 
آریامهر : ب .. بررو کمک ک.. کمال کن.
سرمین فقط به او خیره شده بود با دادی که کمال زد ترسید و سمت او برگشت کشان کشان خودش را به او رساند و کمکش کرد تا دست و پاهایش را ببندد.
آریامهر با نیشخند به عدنان نگاه کرد و گفت 
آریامهر : تو باید زجر بکشی با درد بمیری دوست دارم صدای عربده هات رو یه نفر بشنوه یکی که متتظر این روز بود .
از کمال خواست تا موبایلش را به او بدهد.
به سختی شماره ی آیسان را گرفت و روی اسپیکر گذاشت 
آیسان : بله بفرمایید ؟
آریامهر : سلام آیسان...
آیسان با صدای گرفته ی آریامهر ضربان قلبش تند شد با صدایی گرفته گفت 
آیسان : خوبی آریا ؟ چرا صدات گرفته؟
آریامهر : هیس می خوام اون صدایی که دوست داری رو بشنوی، هیچ وقت به اندازه امروز خوب نبودم ،گوش کن .
رو به کمال اشاره کرد و کمال محکم ضربه ای به جایی که تیر اثابت کرده  بود زد.
دوباره صدای نعره اش بلند شد و التماس می کرد که او را نجات دهند.
کمال عکسی را که در جیب پیراهنش بود بیرون آورد و سمت عدنان گرفت وگفت 
کمال : اینو یادت میاد حیوون ؟این دخترمه همون که توئه حیوون صفت با دوستای کثیف تر از خودت سرش بلا آوردین و کشتین .همشون رو نابود کردم تو آخرین مهره بودی و سخت ترین، من امروز و به این جوون مدیونم به کمک اون مهره اصلی رو به آتیش می کشونم تا آتیش دلم یکم کمتر شه .
عدنان لبخندی زد و گفت 
عدنان :التماسم میکرد تا جونش رو بگیرم ولی من تا آخرین لحظه ازش استفاده کردم دختره خوشکلی بود .بلند قهقه زد کمال عصبی شد و محکم در دهانش کوبید اسلحه را روی شقیقه اش گذاشت آریامهر بلند داد زد 
آریامهر ؛ نه کمال اون داره تو رو عصبی می کنه اون نباید راحت بمیره باید تقاص پس بده .
آیسان از پشت خط گفت
آیسان : تو رو خدا بکشش آریا نذار اون حیوون زنده بمونه. 
عدنان دوباره لبخند زد و به کمال خیره شد و گفت 
عدنان : چشمای قشنگی داشت دخترت قرار بود فقط مال من باشه ولی خب زود دلم رو زد من ...
 کمال تیری دیگر در پایش زد و دوباره او عربده کشید کمال رو به سرمین کرد و گفت 
کمال : بلند شو آریا رو برسون بیمارستان خیلی ازش خون رفته من با این حیوون کلی کار دارم .
آریامهر : کار احمقانه نکن زنگ بزن به پلیس
کمال نیشخندی زد و گفت 
کمال : اینجا من پلیسم، من قاضی ام، خودمم مجازات کنندم ،لطفا برو آریا من شرمندم مجبور شدم روت دست بلند کنم من و ببخش مرسی از اینکه من رو به آرزوم رسوندی حالا بهتره زودتر برین تا چند ساعت دیگه سگای وفادارش میرسن برین بذارین من کارم رو تموم کنم .
سرمین بازوی آریامهر را گرفت و کمک کرد تا بلند شود با کمک سرمین سمت کمال رفت و او را در آغوش کشید .
آریامهر : حلالم کن 
با نفرت به عدنان خیره شد و مشتش را روی صورتش کوبید و گفت 
آریامهر : این بخاطر بابک برادرم 
مشتی دیگر زد و گفت 
آریامهر : این بخاطر دخترایی که نتونستن جلوی توئه حیوون صفت وایستن تو جهنم می بینمت .
او از درد ناله می کرد دیگر توان حرف زدن نداشت کلی خون از دست داده بود حتی چشمانش را هم نمی توانست باز کند .
آریامهر دوباره به کمال نگاه کرد و گفت 
آریامهر : زودتر کارش رو تموم کن و از اینجا برو نذار بخاطر خون آلوده این تو دردسر بیفتی .
کمال فقط لبخند زد و سری برایش تکان داد. آریامهر هم به کمک سرمین از آنجا بیرون رفت و سوار ماشین شدند. هنوز از آن دخمه زیاد دور نشده بودند که صدای انفجار به گوششان رسید آریامهر سریع برگشت سرمین ترمز کرد و پیاده شد روی دو زانو نشست و گریه می کرد آریامهر شوکه شده بود دستش مشت شد و لعنتی به خود فرستاد که کمال را تنها رها کرده بود.
سرمین را صدا کرد و گفت
آریامهر : بلند شو زودتر باید از اینجا دور شیم الان دار و دسته ش میان تو دردسر می افتیم .

@nima.slm00

ویرایش شده در توسط Fateme00
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۷۷
با امروز ۸ماه می شد که از آریامهر خبری نشده بود پریناز در ماه های اخر بارداری اش بود.آن مزاحم هر روز برایش زنگ میزد و در سکوت فقط به درد و دل های او گوش می کرد پریناز هم دیگر عادت کرده بود اگر یک روز آن مزاحم  با او تماس نمی گرفت بی قرار می شد ، فکر می کرد آریامهر است و دلش خوش بود تا می توانست از تنهایی هایش گله می کرد و برایش حرف می زد .
الان تنها بی قراری اش برای فرزندش بود دلش می خواست موقع زایمانش آریامهر کنارش باشد و با لبخند و دلداری او را تا اتاق زایمان همراهی کند مانند فیلم ها و داستان ها. به خودش نیشخند زد و گفت 
پریناز : ( هه خودت می گی داستان و فیلم! زندگی تو چیش اونجور می خواستی پیش رفت که این عملی شه)
دستی روی شکمش کشید و فرزندش را دلداری می داد
پریناز: ( یکی یدونه تو دلت نگیره من هم برات پدر میشم هم مادر تو همه کس منی منتظرم هر چی زودتر عطر تنت و گرمای وجودت رو حس کنم زودتر بیا مامان جان لااقل تو من رو از تنهایی در بیار)
**
از فرودگاه بیرون آمدند آریامهر نفس عمیقی کشید و لبخند پر رنگی روی لبانش نشست. 
بابک : چیه نیشت باز شده؟ مثل کسایی شدی که از جنگ برگشتن .
آیسان خندید و به بازوی بابک زد و گفت 
آیسان : به شهر عشقش اومده می خوای نیشش بسته شه؟
آریامهر  فقط لبخند زد و بدون آنکه به آن ها نگاه کند به رو به رویش خیره شد و گفت 
آریامهر : نمی دونین چه حالی میده نفس کشیدن تو جایی که می دونی عشقتم داره نفس می کشه.
 دست به شانه بابک زد و گفت 
آریامهر : فکر کنم تو یکم درکم کنی .
باباک خندید و با عشق به آیسان خیره شد ، آیسان سرخ شد و سرش را پایین انداخت 
بابا دست دور شانه اش انداخت و سرش را بوسید و رو به آریامهر گفت 
بابک : این دختر جون منه همه کس منه آخ آریا مامان مرضی عروسش رو ببینه چه حالی میشه.
آیسان آرام زیر لب گفت 
آیسان : بسه دیگه بابک تو رو خدا 
آریامهر به همه چیز فکر کرده بود الا این موضوع الان باید به پدر و مادرش چه می گفت اگر می پرسیدند پریناز کجاست در جوابشان باید چه پاسخی می داد ؟ 
رو به بابک کرد و گفت 
آریامهر : شما برین خونه من نمی تونم بیام 
بابک با تعجب نگاهش کرد و گفت
بابک : یعنی چی نمی تونی بیای ؟ با هم می ریم خودت رو لوس نکن.
آریامهر : بیام اگه از پریناز بپرسن چی بگم بهشون ؟ میرم هتل تو بهشون بگو کار داشتم یکم دیرتر میام.
بابک نقشه ای که با آیسان و رفیقش کشیده بود را عملی کرد رو به آریامهر گفت 
بابک : پس حالا که خودت بحثش رو پیش کشیدی بذار یه چیز رو بهت بگم پریناز ازدواج کرده .
آریامهر شوکه شده بود سمتش برگشت و یقه اش را گرفت و گفت 
آریامهر : این اراجیفا چیه از خودت در آوردی؟ مگه من طلاق دادمش که بتونه ازدواج کنه.
بابک نیشخندی زد و گفت 
بابک :غیابی طلاق گرفته تو بعد ۶ماه پیدات نشد اون میتونه غیابی طلاق بگیره و حتی ازدواج مجدد کنه.
عقب عقب رفت روی پله ها نشست دستش را به سرش گرفت  باورش نمی شد نمی توانست قبول کند این امکان نداشت .
سرش را بلند کرد و رو به بابک گفت 
آریامهر : کی بهت گفته ؟ تو که پیش من بودی!
بابک کمی هول شد ولی آیسان سریع گفت
آیسان : همون بپایی که براش گذاشتی حمید رفیقت می خواست به تو بگه ولی بابک اجازه نداد.
آریامهر دستش مشت شد به بابک که سرش پایین بود خیره شد.
سری برایش تکان داد و گفت 
بابک : خیلی پستی بابک خیلی پیش خودت نگفتی اگه زودتر بهم بگی بر می گشتم و جلوش رو می گرفتم این بود برادریت و مردونگیت ! برلی خودم متاسفم.
بلند شد وبدون آنکه چمدانش را بگیرد سمت تاکسی های جلوی فرودگاه رفت آدرس خانه پریناز را داد و تا آنجا برسد چشمانش را باز نکرد دلش نمی خواست شهر را ببیند.تهران بدون پرینازش برایش مثل مرگ می ماند رفت تا مطمئن شود که عشقش دست  در دست کسی دیگر گذاشت، رفت تا مطمئن شود خانه دلش ویرانه شود.

@nima.slm00

ویرایش شده در توسط Fateme00
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۷۸
تلفن خانه زنگ خورده بود درست در همان ساعت همیشگی با لبخند گوشی را گرفت و جواب داد.
پریناز : سلام دوست همیشگی 
با صدایی که شنید شوکه شد ، صدای پرستو بود مطمئن بود اشتباه نمی کرد .
پرستو : سلام پری تو رو خدا قطع نکن.
پریناز عصبی گوشی را در دستش فشرد و گفت 
پریناز : این همه مدت تو بهم زنگ میزدی؟ خیلی پستی خیلی، پرستو دوباره داغونم کردی، چی می خوای دیگه از جونم تو که همه حرفام رو شنیدی می بینی که منم خوشبخت نشدم پس از چی داری می سوزی؟ 
پرستو گریه می کرد، پریناز  باورش نمی شد دختری که محکم بود و هیچ چیز اشکش را در نمی آورد الان پشت تلفن داشت اشک می ریخت حتی هق هق می کرد .
پرستو : من و ببخش پریناز تو رو جون عزیزت من رو ببخش زندگیم تباه شد، همونطور که زندگی بقیه رو تباه کردم، من زیاد اینجا نمی مونم امروز دارم واسه همیشه از اینجا میرم ولی خواستم قبلش بهت بگم که این من بودم که این چند وقت به درد و دلات گوش می کردم.
 منه روانی احمق وقتی فهمیدم شوهرت ولت کرده رفته خواستم اذیتت کنم ولی خودم اذیت شدم، خودم عذاب کشیدم،
ولی با همه بدی هایی که در حقت کردم می خوام امروز یه خبر خوب بهت بدم.
اون مرتیکه عوضی که می خواست بهت دست درازی کنه به دست من کشته شد دیشب کارش رو تموم کردم آدمای کثیفی مثل اون نباید زنده می موندن یکیشون هم از روی زمین برداشته شه خیلیه ،می دونی چرا کشتمش؟ چون هنوز چشماش دنبال تو بود نفشه کشیده بود که دوباره تو رو گرفتار کنه ولی بهش اجازه ندادم به دوستیمون قسم تو این چند وقت خیلی هارو به خاطرت زمین زدم حتی عباس هم چشماش دنبالت بود و آدرست رو پیدا کرده بود خواست بیاد سراغت اونم بلایی سرش اوردم از ده کیلومتریتم دیگه رد نمیشه.
  با خیال راحت کوچولوت رو بزرگ کن اونم میشه یه فرشته مثل خودت مطمئنم  .
پریناز با صدای لرزانش گفت 
پریناز : چیکار کردی پرستو ؟ چرا واسه خودت دردسر درست کردی؟ الان می خوای کجا بری؟ اصلا الان کجایی بگو بیام پیشت
پرستو لبخندی زد و گفت
پرستو : باید برم پریناز اگه بمونم اعدامم می کنن. یکی من رو می بره اونور تا بخوان بفهمن و پیدام کنن من از کشور خارج شدم. مواظب خودت باش دوستم امیدوارم از این به بعد زندگی روی خوشش رو بهت نشون بده خداحافظ
تا خواست چیزی بگوید تلفن قطع شد.
پشت هم اشک می ریخت بلند شد و به سختی سمت اتاقش رفت لباس هایش را پوشید واز خانه بیرون رفت. باید به خانه پدرش می رفت تا بفهمد در محل چیزی پخش شده یا نه.
به سختی روی پله نشست و کفشش را پوشید و از حیاط بیرون رفت.
تا خواست در را ببندد با دیدن کسی که روبه رویش بود شوکه شد، باورش نمی شد فکر می کرد توهم است ! ولی نبود آریامهر رو به رویش ایستاده بود و با تعجب به برآمدگی شکمش نگاه می کرد. یک قدم سمتش رفت ولی آریا قدمی به عقب برداشت و گفت .
آریامهر: این بچه ...
نمی توانست حرفش را کامل کند او به عشق پرینازش برگشته بود و فقط برای یک لحظه دیدنش آن هم از دور راضی بود ، ولی با دیدن وضعیت پریناز طاقت نیاورد و از مخفیگاهش بیرون آمد.
با خودش گفت ( حق من این نبود از من بچه نمی خواست ولی از عشق جدیدش بچه دار شده اون هم در عرض چند ماه! پس حرف های بابک حقیقت داشت یعنی ذره ای دلش با من نبود؟ یعنی به همین زودی فراموشم کرده؟پس چرا ادعاش می شد عاشقه)

ویرایش شده در توسط Fateme00
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۷۹
قطره اشک مزاحم گوشه چشمش را پاک کرد پریناز دوباره قدمی سمتش برداشت و نامش را خواند.
پریناز : آریا؟
آریامهر با نفرت به او خیره شد پریناز از نگاهش ترسید. لال شده بود حرفی نزد فقط با چشمهای به اشک نشسته اش به او خیره شد .
آریامهر رو برگرداند و خواست از او دور شود که با صدای پریناز ایستاد پریناز نزدیکش شد و آریامهر در دلش گفت
(نیا پریناز نذار عطر تنت رو استشمام کنم .جون عزیزت جلو نیا رفتن و برام سخت نکن بذار ازت متنفر شم، بذار ازت دور شم لعنتی)
پریناز : می خوای باز تنهامون بذاری؟
نمی دانست درست شنید یا نه ! با تعجب برگشت و به  چشمان زیبای پرینازش خیره شد.پریناز پشت هم اشک می ریخت و قدمی سمتش برداشت دیگر فاصله بینشان انقدر کوتاه بود که گرمای نفس هایش را روی صورتش حس می کرد .
پریناز : بگو که رویا نیستی؟ بگو همه اینا واقعیه، بگو توهم و خیال ذهنم نیستی! تو رو خدا یه چیزی بگو آریا جون عزیزت  بگو این نفرت چشمات واقعی نیست بگو هنوزم مثل قبل دوستم داری .
نامرد آخه من رو با یه بچه گذاشتی کجا رفتی؟نگفتی من دست تنها چه جوری باید روزها رو بگذرونم؟نگفتی از دلتنگیت دق می کنم ؟ 
همان فاصله کوتاه را هم پر کرد و خودش را در آغوش آریا انداخت و بلند گریه می کرد.
آریا شوکه شده بود نمی فهمید او چه می گوید!ریتم ضربان قلبش تند شده بود اصلا نمی توانست در دهنش بگنجاید .نمی توانست از مغزش دستور بگیرد مات ایستاده بود فقط به حرکات پریچهر نگاه می کرد .
او را از خود جدا کرد و دستش را روی شکم بر امده اش گذاشت و با ترس دستش را عقب برد دستانش می لرزید دوباره عقب رفت.
آریامهر : این ...این بچه منه؟ 
پریناز لبخند غمگینی زد و گفت 
پریناز : پس می خواستی بچه ی کی باشه معلومه بچه توئه ! دیوونه شدی؟ 
باورش نمی شد پس چرا بابک و حمید به او دروغ گفته بودند !
آریامهر : بگو بخدا این بچه از منه؟ یه قسم بخور که باور کنم .
پریناز عصبی شد  مشت های گره کرده اش را به سینه ی او زد و گریه می کرد ، گفت
پریناز : برو گمشو، برو همونجایی که بودی تو یه احمقی بعد از چند ماه برگشتی بهم تهمت می زنی ؟ به جای اینکه آرومم کنی شدی ملکه عذابم .اره حق با توئه بچه تو نیست همین الان گورت رو گم کن دیگه نمی خوام ببینمت .خودم تنها بچه م رو بزرگ می کنم این بچه حرومزادست برو بگرد ببین بابای بی غیرتش کیه و کجاست؟
دیگر نایستاد سریع سمت خانه دویید و در را بست. آریامهر فقط به جای خاای اش نگاه کرد  پاهایش میخ شده بود به زمین قدرت تکان دادنش را نداشت .
موبایلش را از جیب اش برداشت سیمکارت در آن گذاشت و به درخت پشت سرش تکیه داد شماره حمید را گرفت همینکه صدایش را شنید بلند داد زد  
آریامهر : بخدا دستم بهت برسه نابودت می کنم.آشغال اون حرف هارو از کجات در آوردی تحویل بابک دادی؟ چرا بهش دروغ گفتی؟ دیگه باید به کی اعتماد کنم ؟ اینجوری بهم می گفتی داداشمی اره ؟
حمید به لکنت افتاد و گفت 
حمید : من ...من ب.. ببین ... بخدا
آریامهر : خفه شو فقط بگو چرا ؟ ها چرا؟
حمید: راستش رو بخوای  از بچه محلاش شنیدم براش خواستگار اومده من خواستم بهت بگم که زودتر برگردی وقتی بهت زنگ زدم بابک جواب داد به اون گفتم قضیه چیه گفت بهت چیزی نگم خودش بهت می گه.چمی دونستم این دختر انقدر دشمن داره بخدا قصدی نداشتم .
تا اینکه دوباره خودم رفتم تو محل و فهمیدم اون مرتیکه بهم دروغ گفته اصلا پریناز خونه باباش نبود تو خونه تو زندگی می کرد دوباره به بابک زنگ زدم و گفتم بهت چیزی نگه همه شایعه بود. ولی بابک گفت تو کارت نباشه خودم می دونم چیکار کنم این نقشه بابک بود تا برت گردونه  پیش پریناز.
بخدا نامردی نکردم من فقط برای خوشیت اینکارو کردم می دونستم کنار پریناز ارامش می گیری ما خواستیم فقط بهت کمک کنیم.

ویرایش شده در توسط Fateme00
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۸۰
آریامهر بدون حرف موبایلش را خاموش کرد و سمت خانه رفت .کمی جلو در ایستاد و دستش را بلند کرد خواست زنگ در را بزند ولی دستش مشت شد و به دیوار کوبید .
پریناز در حیاط پشت در نشسته بود و به در تکیه داد و زانوهایش را بغل کرده بود و اشک می ریخت .
آریا وقتی صدای گریه هایش را شنید به در تکیه داد سرش را به در چسباند و گفت 
آریامهر : گه خوردم پری جان در و باز کن قربونت برم بذار برات توضیح بدم .
پریناز این چند ماه رو به زور تحمل کردم بخدا برام مثل جهنم بود روز و شبم رو گم کرده بودم ، در و باز کن یکی یدونم دلم واسه عطر تنت، بغل کردنت، واسه صدات لک زده.پریناز بخاطر من نه بخاطر ثمره عشقمون من رو ببخش اون به جفتمون نیاز داره .می دونم نه شوهر خوبی بودم برات نه مردونگی کردم در حقت ولی از الان تا آخر عمرم نوکر جفتتونم .
به جون خودت از پشت این در تکون نمی خورم تا در و باز نکنی و نگی که بخشیدیم .  
پریناز وسط اشک ریختن  لبخندی زد بالاخره انتظارش به پایان رسید مجنونش دست از بیابان کشید و برگشته بود لیلی چشم انتظارش را از این بی قراری و انتظار در آورده بود .
آرام بلند شد و در را باز کرد، سرش را بلند نکرد.
آریا مانند تشنه ای که به آب رسیده بود او را در آغوش کشید و بوسید لبخند زیبایی مهمان لب های جفتشان شد .پریناز دلش ضعف رفت برای لبخند زیبای آریایش.
پریناز : اگه می خوای دوباره تنهام بذاری همین الان برو .
آریامهر : مگه دیوونم! فقط مرگ می تونه من رو ازت جدا کنه اونم اگه قدرتش رو داشتم بهش این اجازه رو نمی دادم . 
پریناز : خیلی سخت بود.
آریامهر : ولی تموم شد .
پریناز  : خیلی درد داشت نبودنت ، همش از این می ترسیدم که چجوری می تونم این بچه رو دست تنها بزرگ کنم .
آریا لبخندی زد و پیشانی اش را بوسید و گفت 
آریامهر : الان من اینجام و با هم بزرگش می کنیم تو فقط لب تر کن دنیا رو به پاتون می ریزم .
پریناز : دنیا با همه زرق و برقش واسه اونایی که تشنه مال دنیان ، من فقط تو رو می خوام قول می دی تا تهش با من بمونی؟
آریامهر :بمیره کسی بخواد قول بده و زیر قولش بزنه .
پریناز: خیلی دوست دارم .
آریامهر : من بیشتر 
پریناز با لگد کودکش خندید و گفت 
پریناز :بچه مون اعلام وجود کرد.
آریا دلش غنچ رفت کنار پایش نشست و سرش را روی شکم پریناز گذاشت و گفت 
آریامهر:عشق بابا ببخش که تا الان کنارت نبودم.
پریناز حرکت آرام بچه را حس کرده بود لبخندی زد و دست آریا را روی شکمش گذاشت و گفت
پریناز : خیلی شیطونه فکر کنم به بچه های مهرنوش رفته حرکتش رو حس می کنی ؟ 
آریامهر با ذوق به او نگاه کرد و سرش را تکان داد و بلند می خندید  داد زد .
آریامهر :خوشبختی یعنی همین خدایا عاشقتم مرسی از اینکه این حس شیرین و بهمون هدیه دادی.
پریناز دیگر روی ابرها سیر می کرد.
 قصه ی عشق آن دو تازه شروع شده بود  درست است داستان ما به پایان رسیده ولی عشق آن دو تازه جوانه زده بود و در حال رشد بود.
 و اینگونه خدا عشق را ذره ذره به وجود  آدمی می نشاند و به آن ها ثابت می کند که تا عشق هست زندگی باید کرد .تازه بعد از ورود عشق به قلب زندگی آغاز می شود آغازی زیبا همراه با تازگی وحس های نو شکفته ....

پایان

@nima.slm00

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

×