رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

پارت ۱۱
از در حیاط بیرون آمدم کمی نفس گرفتم و کنار در ایستادم .هنوز صدای آهنگ پخش می شد .باید زودتر از آنجا دور می شدم تا کسی متوجه نشده بود .
 از بس که اشک ریخته بودم چشمانم تار بود .
تا می توانستم دوییدم و به پشت سرم نگاه نکردم .
 با صدای بوق ماشین ترسم دو برابر شد ، یعنی به همین زودی متوجه شده بودند و دنبالم آمده بودند .

با ترس سمت ماشین برگشتم با دیدن آریامهر نفس راحتی کشیدم . پشت به دیوار سر خوردم روی زمین نشستم . 
سرم را روی زانوهایم گذاشتم و بلند گریه می  کردم . آریا مهر از ماشین پیاده شد صدای پاهایش که به طرفم می دویید را می شنیدم .با ترس کنارم نشست دستش را روی شانه هایم گذاشت و گفت :
آریامهر: پریناز چی شده ؟ 
وقتی سکوتم را دید دوباره محکم شانه هایم را تکان داد و گفت
آریامهر : پری ،جون به لبم کردی پاشو ببینم چی شده ؟
سرم را بلند کردم دست خونی ام را روبه روی صورتش گرفتم و گفتم 
_ کشتمش ، بخدا نمی خواستم اینجوری شه فقط می خواستم از خودم دفاع کنم اون ... اون می خواست بهم تجا...
آنقدر گریه کرده بودم که هق هق گریه هایم مهری شد بر روی لب هایم و وادار به سکوتم کرد .
آریا مهر شکه شده بود این را از سکوتش می شد فهمید نفس های تندش نشان دهنده ی عصبی بودنش بود .بلند شد و زیر بازویم را گرفت و مرا سمت ماشینش برد با ترس به او نگاه کردم . دیگر به هیچ مردی اعتماد نداشتم . او هم یکی بود مانند همه مردها .
آریامهر: می خوام کمکت کنم خواهش می کنم بهم اعتماد کن ‌.
_ من رو می بری خونم ؟
آریامهر : اونجا برات امن نیست هر لحظه ممکنه پلیس ها بریزن اونجا ، پریناز اگه بیفتی دستشون عمرا خانوادش ازت بگذرن می فهمی چی می گم ؟ اگه یارو مرده باشه اعدامت صد در صده .
ترسیده بودم ، انگار تمام قدرتم را در آن خانه جا گذاشته بودم دیگر از آن پریناز محکم خبری نبود ، الان فقط یک جسم بودم یک جسم بدون روح که بازیچه دست زمانه بود .تمام وجودم می لرزید، احساس می کردم فشارم افتاده است.
_ من براشون توضیح میدم اونا باورم می کنن .
 عصبی شد و مشتی به فرمان ماشین زد و گفت 
آریامهر : چی رو باور می کنن؟ اونجایی که تو بودی پارتی بود. می دونی یعنی چی؟ الان همه تو اون خونه امشب رو تو بازداشتگاه می گذرونن . همشون بچه پولدارن ،خانواده هاشون پول میدن و میارنشون بیرون . 
ولی تو چی ؟ کی رو داری ازت دفاع کنه ؟ همون یارویی که مرده خانواده ش اگه بگن قصاص اگه بگن دیه رو می دیم و اعدامش کنین می خوای چیکار کنی؟ 
_ تو حرفام رو باور نمی کنی ؟
 آریامهر:من باورت کنم مهم نیست، اونا باید حرفات رو باور کنن ببرمت یه جای امن ؟
_ خانواده ام چی ؟
آریامهر : من برای بابات توضیح میدم خب؟
سرم را به علامت مثبت تکان دادم باید به این غریبه اعتماد می کردم . راست می گفت اگر خانواده مقتول رضایت ندهند چه کسی از من دفاع می کرد؟

پدری که خرج خود را به زور می دهد می توانست برایم وکیل بگیرد ؟
چشمانم را بستم سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم یک لحظه قیافه خونین مرد از جلوی چشمانم دور نمی شد .

*****

فکر نمی کردم خوابم ببرد ، ولی خواب نبودم انگار بیهوش بودم . دور و برم را نگاه کردم در اتاقی تمیز و مرتب روی تختی خوابیده بودم .دوباره ترس بود که کل وجودم را می لرزاند . اینجا کجا بود ؟ آخرین بار من در ماشین آریامهر بودم! یعنی ممکن است همه ی آن اتفاقات خواب بوده باشد ؟
با صدای در برگشتم . آریامهر با لبخند نگاهم کرد و سمتم آمد نمی توانستم تکان بخورم ،حتی نمی توانستم چشمانم را کامل باز کنم دستش را روی سرم کشید و گفت
آریامهر : پریناز جان نمی خوای بلند شی پاشو یه چیز بخور پاشو قربونت برم .
نمی توانستم از جایم بلند شوم گرسنه بودم . از صبح که از خانه بیرون آمدم چیزی نخورده بودم . در دلم گفتم کاش مادربزرگ اینجا بود و لقمه ای برایم می آورد .مثل تمام روزهایی که برایش ناز می کردم و او  با دست نوازشی که بر سرم می کشید ، برایم لقمه درست می کرد .
سعی کردم حرکتی کنم  ولی بی فایده بود . انگار فلج شده بودم ، در درونم تقلا می کردم ولی صدایی از من بیرون نمی آمد ،انگار زبانم را از ته بریده بودند. با نگاه پر تمنایم به او خیره شدم ، ولی از چشمان  نیمه بازم چیزی نخواند فکر می کرد ، دلم می خواهد بخوابم نمی دانست نمی توانم حرکتی کنم .
رو برگرداند و از اتاق بیرون رفت و مرا زیر آوار بدبختی هایم مدفون کرد باز من مانده بودم و آن کابوس خون آلود ، من مانده بودم و صدای نحس آن مرد ، من مانده بودم با تنهایی ها و  مصیبت هایم .

ویرایش شده در توسط Fateme00
  • پسندیدم 6
  • ذوق زده 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۲
خسته و کسل بلند شدم روی تخت نشستم . به دور و برم  نگاه کردم از تخت پایین آمدم .
 امروز به مادربزرگ قول داده بودم که او را به گردش ببرم ، پیرزن بیچاره چقدر کم شانس بود . و من از او کم شانس تر .
چقدر ذوق کرده بودم تا سه هفته استراحت می کردم ولی حالا به کجا رسیده بودم ؟ استراحت چه استراحتی ....
در اتاق را باز کردم و بیرون آمدم . جلوی رویم یک راهرو بود .
 که دو در دیگر در آنجا  قرار داشت . 
 نمی دانستم باید چکار کنم اصلا آریامهر کجا رفته بود !؟ 
یکی از درهایی که در راه رو بود را باز کردم . دستشویی بود نیاز مبرمی به آنجا داشتم ، دست و رویم را شستم خودم را در آینه نگاه کردم این من بودم پریناز ، یک قاتل ،واقعا قاتل بودم! ؟ 

بعد این زندگی ام چه می شد؟ 
تا کی  پنهان کاری می کردم ؟

مگر می شد تا آخر عمر خود را در این چهار دیواری حبس کنم ؟ 

نه نمی شد . باید می رفتم . شاید اگر با پاهای خودم می رفتم و به کاری که کردم اعتراف می کردم مجازاتش کمتر بود ! 
جلوی در کمی ایستادم .
می خواستم چه کنم ؟ اگر اعدامم می کردند چه؟ من از مرگ می ترسیدم مخصوصا از چوب دار نه نه نمی توانستم .
روی زمین نشستم و سرم را به دیوار چسباندم . بلند گریه کردم زار زدم برای بخت سیاهم ، برای تنهایی ام .
با صدای در بلند شدم و سمت در دوییدم . 
آریامهر بود وقتی چشمان خیسم را دید خریدی که در دستش بود را روی زمین انداخت و سمتم آمد 
آریامهر : چی شده ؟ چرا دوباره گریه کردی ؟چرا آماده شدی کجا می خوای بری ؟ 
روی زانوهایم نشستم و سرم را پایین انداختم و بلند گریه کردم .
_ می خواستم برم خودم رو معرفی کنم . ولی نتونستم پاهام یاریم نکرد ، ترسیدم از طناب دار ترسیدم . از مرگ  ترسیدم ، چرا اینجوری شد؟ 

یعنی تو  کشور ما زنی که از خودش دفاع کنه حقش طناب داره ؟ من از جسم و روحم محافظت کردم . اگه اون دستش بهم می خورد بخدا خودم رو می کشتم .
آریامهر خودش را به من  نزدیک کرد،  خواست دستانم را در دستش بگیرد که ترسیدم و خود را عقب کشیدم .
دو دستش را بالا برد و گفت 
آریامهر : باشه باشه ببخشید فقط خواستم آرومت کنم .
_ نمی خوام ، نمی خوام آرومم کنی ولم کن من باید برم .
آریامهر سرش را پایین انداخت و گفت 
آریامهر :کجا می خوای بری ؟ با بد کسایی طرفی ، اونی که الان تو کماست یه آدم پولداره ،یه آدم سرشناس در به در همه جا دنبالتن . امیدی به زنده بودنش نیست .

من امروز در خونتون بودم همه چی رو برای بابات تعریف کردم . گفت صیغه ت کنم و فعلا پیشم بمونی ، من موافقت نکردم بهش گفتم دوست دارم و اگه قراره محرمم شی بهتره ازدواج کنیم .

گفت کمکت کنم،  حتی رضایت نامه هم داد که به ازدواجمون موافقه خیلی نگرانت بود .بیا و دست از لجبازی بردار اینا آدمایی نیستن که بخشش تو کارشون باشه . به جوونیت رحم کن .
شوکه شده بودم ، لال شدم ،فقط به او نگاه کردم. انگار خشک شده بودم ، نمی دانستم چه بگویم ! اصلا حرف زدن را فراموش کرده بودم ! 
چه خوش خیال بودم که فکر می کردم زنده می ماند ! ؟ ولی همین که هنوز زنده بود خدا را شکر کردم حتما خدا نگاهی به بختم می اندازد و عمری دوباره به آن مرد می دهد.
ولی یک چیز دیگر که مرا می سوزاند ، کار پدر بود یعنی پدر به همین راحتی رضایت داد که آدمی را که نمی شناسد به عقدم در بیاورد ؟

او اسم خود را واقعا پدر گذاشته بود ؟ پس چرا من پدرانه هایش را نمی دیدم .
آریامهر : پریناز می خوای چیکار کنی ؟ هر چی بگی رو چشمام انجام میدم .
مگر راه دیگری هم داشتم باید در این خانه می ماندم . 
کنار مردی که شناختی از او نداشتم . باید می ماندم و می گذاشتم سرنوشت دوباره من را به بازی بگیرد . بازی تلخ سرنوشت دوباره کامم را تلخ کند تلخ تلخ مانند زهر.

ویرایش شده در توسط Fateme00
  • پسندیدم 5
  • ذوق زده 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۳
یک هفته می شد در این خانه حبس بودم اینجا هم حکم زندان را داشت، تنها می توانستم در حیاط خانه بروم چند ساعتی هوای تازه استشمام کنم و دوباره به اتاق برگردم .

آریامهر این یک هفته را فقط می آمد و سر میزد و می رفت دیگر حرف ازدواج را پیش نکشید ،برایم جای سوال بود او با اینکه می دانست من  حسی به او ندارم  باز هم ادعا می کرد مرا دوست دارد و تا آخرش کنارم می ماند ولی من تنها فکرم سمت آنشب کزایی سوق داده می شد شبی که سرنوشتم را تغییر داده بود .
سمت آشپزخانه رفتم و نون و پنیر را  از یخچال بیرون آوردم روی میز گذاشتم  تا خواستم لقمه ای برای خود درست کنم صدای در آمد ،سریع روسری که روی صندلی کنارم بود را سرم گذاشتم ، بلند شدم و از آشپزخانه بیرون رفتم . آریامهر یا اللهی گفت و وارد خانه شد. 
 مثل همیشه با دست پر آمده بود وسایل را به دستم داد .
_ سلام 
به من خیره شد و گفت
آریامهر :  علیک سلام خوبی ؟
_ خوبم مرسی
 سمت آشپزخانه رفت وقتی غذای روی میز را دید سمتم برگشت و گفت 
آریامهر : مگه تو این خونه مرغ و گوشت نیست که همش نون و پنیر می خوری ؟ می خوای خودت رو بکشی ؟
 به خودت تو آینه نگاه کردی ببینی چه لاغر و ضعیف شدی ؟ اینجوری بخوای پیش بری مجبورم خودم بیام اینجا بمونم تا بهت رسیدگی کنم .
سرم را بلند کردم و به چشمانش خیره شدم نگاهش را از من گرفت و استغفرالهی گفت. کلافه بود کاملا از چهره اش مشخص بود که مانند انبار باروت است .

خیلی بی مقدمه گفت
آریامهر : پریناز من با خانواده م صحبت کردم اونا با ازدواجم موافقن ، بیا و لجبازی و بذار کنار بخدا قول میدم خوشبختت کنم ازدواج می کنیم و از این شهر می ریم، باشه ؟
_ چی می گی واسه خودت شهر دیگه پیدام نمی کنن ؟می تونم راحت تو شهر بچرخم ؟مگه دیوونه شدی می خوای با من ازدواج کنی ؟خانواده ت می دونن عروسی که می خوای براشون ببری قاتله؟
بلند داد زد 
آریامهر : بسه ، بسه پریناز انقدر نگو قاتلم قاتلم ،بره به درک اون مرتیکه هیز حقش بود  هر چی سرش اومد .خبرش هنوز زنده ست .

در ضمن قرار نیست خانواده م بفهمن ، فهمیدی ؟ پس از امروز مثل یه آدم عادی زندگی کن .فردا با عاقد میام عقد می کنیم و شبونه از اینجا میریم ،میریم جایی که کسی ما رو نشناسه راحت زندگی می کنیم من یک هفته بهت وقت دادم تا فکرات رو کنی الانم منتظر جوابتم اوکی میدی که فردا با عاقد بیام؟
_ تو که واسه خودت بریدی و دوختی دیگه نیاز به اجازه من نیست ،فقط یه شرط دارم اونم اینه اگه اون مرد زنده بمونه باید طلاقم بدی قبوله ؟

با تعجب نگاهم کرد و گفت

آریامهر : مگه بچه بازیه یعنی احساس من اصلا برات ارزش نداره .

_ احساس من چی ؟

آریامهر کلافه دست در موهایش کشیدو گفت

آریامهر : باشه هر چی تو بگی .
رو برگرداندم و خواستم به اتاق بروم که رو به رویم قرار گرفت و دست زیر چانه ام گذاشت و سرم را بلند کرد و گفت 
آریا مهر : فقط یه چیزی، کسی رو دوست داری ؟
_ نه 
آریامهر : پس مشکلت چیه ؟ من خیلی غیر قابل تحملم ؟
_ نه 
آریامهر : پس چی ؟ آخه بی معرفت من که گفتم هر چی بگی به روی چشمام قبول می کنم بگو چیکار کنم ؟ تو حتی من و لایق نمی دونی که باهام حرف بزنی .
_ من هیچ حسی بهت ندارم .
آریامهر : من این حس و به وجود میارم
_ اگه یه روز بی کس و کاریم و روی سرم بزنی ...
وسط حرفم پرید و گفت 
آریامهر : غلط بکنم، مگه مریضم من دارم می گم عاشقتم پریناز چرا باورم نداری ؟
_  من خودمم باور ندارم، تو که تازه یک هفته ست می شناسمت ، من خودی که تو وجودم هست و تمام دوره زندگیم باهامه رو باور ندارم چطور می تونم تو رو باور کنم ؟ 
آریامهر : پریناز به هر کی و هر چی بخوای قسم می خورم ، امضا می دم و تو هر دفترخونه ای که بخوای ثبت می کنم که تا تهش باهاتم، خوبه ؟
_ راه دیگه ای ندارم تو تنها کسی هستی که کنارم موندی ، پرستویی که رفیق صمیمیم بود جواب تلفنم و نمی ده بهم گفته دیگه باهاش تماس نگیرم . مرسی که پیشمی 
دیگر چیزی نگفتم ، سمت اتاقم رفتم دوباره با یاد آوریه حرفای پرستو اشک راه گونه ام را در پیش گرفت .
سه روز پیش با تلفن خانه  با پرستو تماس گرفتم وقتی جواب داد  کل ماجرا را  برایش تعریف کردم او هم  خیلی راحت فقط گفت حوصله دردسر را ندارد و دیگر با او تماس نگیرم .  
او که غریبه بود، پدری که از خونش بودم از من گذشت و مرا به دست مردی که شناختی از او نداشت سپرد . چه انتظارات بیجایی داشتم از دوستی که عقاید مرا و حتی خود مرا قبول نداشت .

ویرایش شده در توسط Fateme00
  • پسندیدم 5
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۴
دیشب را تا صبح بیدار ماندم آنقدر فکرم درگیر حرف های آریامهر بود که خواب از چشمانم دور شده بود .
پاکت لباسی که برایم خرید را باز کردم ۴پاکت بود .
 دو تونیک و شلوار خریده بود با شال و مانتو و لوازم آرایش نمی دانست من اهل آرایش نیستم . کلا با همه دخترهای اطرافم فرق می کردم مثل آنها آرزوی پوشیدن لباس عروس را نداشتم، منتظر شاهزاده سوار بر اسب نبودم،من حتی در کودکی ام  به عروسک های رنگارنگی که دست کودکان بود هم حسادت نمی کردم چون می دانستم این آرزوها و رویاها برای من دست نیافتنی است .
   حوله ی تمیزی که روی در آویزان کرد با لباسی که خرید را برداشتم و سمت حمام که در راهرو بود رفتم . حمام مجللی نبود . مانند خانه و صاحبش ساده ساده بود. نه از وان خبر بود نه شامپوهای گران قیمت،با رفتن زیر دوش آبگرم احساس سبکی کردم ، در این چند روز چون لباس و حوله نداشتم حمام نرفته بودم .
از حمام بیرون آمدم حوله دورم پیچیدم و دوباره به اتاق برگشتم . موهایم را سشوار کشیدم، بعد از خشک شدن شان ساده بالای سرم جمع کردم . زیر چشمانم گود افتاده بود، کمی پوستم به زردی میزد قیافه جذابی نداشتم با این اتفاقات چهره ام افتاده تر شد ، استخوانی بودن صورتم تو ذوق میزد چشمان مشکیه بی روحم مانند یخ بود ابروهای پیوسته ام  که حتی زحمت ردیف کردنش را به خودم نمی دادم .

نمی دانم آریامهر چه چیزی در من دید که اینگونه عاشق من شده من حتی خودم رغبت نمی کردم در آینه نگاهی به خود بی اندازم.
رژ کمرنگی روی لب هایم کشیدم، ریمل و خط چشم هم با اینکه تا الان نکشیده بودم ولی زیبا روی چشمانم پیاده کردم ،رژگونه هم کشیدم و دوباره به خودم نگاه کردم کمی بهتر شده بودم ،پیراهن بلند سفیدی که  برایم گرفته بود را تن کردم شال همرنگش را سرم کردم ، همه چیز سفید مانند کفن نه مانند لباس عروس چون این ازدواج را نمی توانستم بپذیرم برایم مانند مرگ بود .
روی تخت نشستم و منتظر ماندم ساعت ۳ قرار بود با عاقد بیاید نه سفره عقدی ،نه مهمانی، نه جشنی  درست همانی بود که می خواستم .آدم بی کس و کار که نباید توقع جشن آنچنانی و مهمان را داشته باشد اگر کسی را دعوت می کرد که بیشتر آبرویم می رفت .
سرم را روی زانوهایم گذاشتم و چشمانم را بستم .از آنشب کذایی به بعد هروقت تا چشمانم را می بستم فقط خون  می دیدم . این کابوس از ذهنم پاک نمی شد مطمئن بودم تا آخرین لحظه زندگی ام با من همراه است .
 با صدای آریامهر بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم با دیدن صحنه رو به رویم اشک از گوشه چشمم روی صورتم سر خورد .
پدر و مادربزرگ با یک زن و مرد غریبه که احتمال می دادم پدر و مادر آریامهر باشند  به من خیره شده بودند .
 با لبخند نگاهم می کردند. تنها نگاه جدی  نگاه پدر آریامهر بود .
 سرم را پایین انداختم و آرام سلام کردم .
اولین نفری که سمتم آمد مادر بزرگ بود اشک می ریخت و صورتم را می بوسید .چقدر دلتنگ اش بودم با نگاه همیشه نگرانش به من خیره شد . 
چند قدم فاصله بین خودم و پدر را پر کردم با چشم های به اشک نشسته نگاهش کردم چقدر امروز تغییر کرده بود.  چقدر مرتب شد با کت و شلوار و مو و صورت اصلاح شده انگار قدش بلندتر شده بود ، چطور مادر دلش آمد از او دل بکند تا حالا پدر را آنقدر جذاب و دلنشین ندیده بودم . پدر مرا در آغوشش کشید و آرام در گوشم گفت 
پدر : مثل ماه شدی .کی انقدر بزرگ شدی بابا ؟ دلم تنگ شده بود برات .
 نگران هیچی نباش همه چی درست میشه، آریامهر دوست داره مطمئنم خوشبختت می کنه ، دیگه خیالم راحته تو رو به یه مرد سپردم .
_ کاش همیشه اینجوری می دیدمت بابا ، کاش همیشه می تونستم مثل امروز بودنت و حس کنم .
 من و ببخش نمی خواستم اینجوری شه بابا من فقط نمی خواستم ....
دستش را  روی لب هایم گذاشت و پیشانی ام را بوسید و گفت 
پدر: اگه زندم و نفس می کشم فقط بخاطره توئه، حالا اگه بمیرمم خیالم راحته .
چقدر امروز حرف های پدر شیرین بود، چقدر بودنش به من انرژی می داد .
تمام افکارم را  صد درجه نسبت به خودش تغییر داد.
بعد پدر نوبت خانمی بود که با لبخند نگاهم می کرد .
آریامهر کنارم ایستاد و گفت 
آریامهر : پریناز جان مادرم مرضیه .
خواستم به او دست بدهم که مرا در آغوشش کشید و گونه ام را بوسید و گفت 
مرضیه : قربونت برم ماشالله هزار ماشالله چقدر به هم میاین.
لبخندی که روی لب هایم نشست از ته دل بود مهر مادرش عجیب به دلم نشسته بود معلوم بود مادرشوهر خوبی برایم می شد و جای مادرم را پر می کرد .

ویرایش شده در توسط Fateme00
  • پسندیدم 5
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۵
وقتی خطبه عقد خوانده شد  .آریامهر نفس راحتی کشید دستانم را در دست گرفت و با لبخند نگاهم کرد .
نمی دانستم چرا نمی توانستم  دوستش داشته باشم.
 جعبه حلقه را در دستش گرفت و به من نگاه کرد.
 دست چپم را بالا آوردم حلقه را در انگشتم گذاشت و گفت 
آریامهر :  خیلی دوست دارم پریناز قول میدم خوشبختت کنم فقط کافیه بهم اعتماد کنی .
چشمانم را بستم به قطره اشک گوشه چشمانم اجازه چکیدن دادم .
حالا نوبت من بود حلقه ای که خودش خریده بود را درانگشتانش گذاشتم و لبخند بی جانی به رویش زدم .
او دیگر همسرم بود ، نامش در شناسنامه ام ثبت شده بود .
 من هر لحظه منتظر بودم تا مهرش به دلم بنشیند .
 مگر نمی گفتند بعد خواندن خطبه عقد مهر به دل زن و مرد می افتد و عشق بینشان به وجود می آید ؟ 
پس چرا حتی ذره ای مهرش به دلم نمی نشست ؟
 پدر  کنارم ایستاد ، پیش پایش بلند شدم .
مرا در آغوش کشید و  گفت
پدر : انشالله خوشبخت شی دخترم  ببخش باباجون شاید اگه پدر خوبی بودم الان این اتفاق ها نمی افتاد . خیلی بهت بد کردم درست کاری و باهات کردم که یه روز پدرم در حق من و مادرم کرد ،کاش جای جبران بود.
دستش را بوسیدم ، لبخندی زدم و گفتم 
_ هنوزم دیر نیست بابا در حق من اگه بد کردی در حق مادرت اینکارو نکن بذار از این به بعد روی خوش زندگی رو ببینه .
سرش را پایین انداخت و هیچ نگفت
دلم برایش سوخت هیچی از گذشته اش نمی دانستم  هیچ وقت هم حالش خوب نبود تا برایم  حرف بزند . 
پدر دستم را گرفت و در دست آریامهر گذاشت و گفت 
پدر : دخترم و به تو سپردم مواظبش باش تو خونه من شاد نبود تو بهش این شادی رو بده ، مدیونی بخوای  بی کسیش رو به روش بیاری .
صدایش را پایین آورد و  گفت
پدر: هر چه زودتر از اینجا برین قبل اینکه برای مرده اتفاقی بیفته از این شهر برین .هیچ شماره و آدرسی به کسی ندین حتی به من و مادربزرگش و خانواده خودت .
آریامهر سرش را تکان داد و گفت 
آریامهر : چشم به روی چشمام ، به خانوادمم  به دروغ گفتم مجبورم بخاطر کار پریناز  یه چند وقت تو منطقه محروم زندگی کنیم . 
کسی هم که خبر نداره پریناز ازدواج کرده ،سراغ خانواده من نمیرن  شما هم مواظب باشید به کسی نگین .
پدر پاکتی به دستم داد و دوباره صورتم را بوسید و برایمان آرزوی خوشبختی کرد.
 بعد پدر مادربزرگ کنارم ایستاد و صورتم را بوسید ،جعبه ای کوچک سمتم گرفت و به دستم داد .
مثل همیشه از چشمانش نگرانی می بارید با همان نگاه به آریامهر خیره شد .
انگار او هم حرف نگاه مادربزرگ را شناخته بود  دستانش را در دستش گرفت و گفت
آریامهر : مثل چشمام ازش مواظبت می کنم اصلا نگران نباش 
مادربزرگ پیشانی اش را بوسید و کنار پدر رفت .
فقط پدر و مادر آریامهر مانده بودند آنها هم آمدند و  روبوسی کردند مقداری پول در پاکت گذاشتند و دست آریامهر دادند ، علیرضا خان پدر آریامهر  پیشانی ام را بوسید و گفت 
علیرضا: انشالله خوشبخت شین امیدوارم زودتر دوباره ببینمتون . 
آریامهر تشکر کرد و مامان مرضیه رو به من گفت :
مادر : مواظبش باش مادر یکم سر به هواست ، انشالله زودتر کارتون تموم شه و برگردین پیش خودمون .
علیرضا خان  کمی تیز بین بود از لحظه ورودش به همه چیز مشکوک بود هنوز هم روی پیشانی اش اخم نشسته بود حتی ذره ای تکان نخورد .
کنار در با همه خداحافظی کردیم پدر بالاخره  با کلی سفارش و نصیحت آنجا را ترک کرد .

ویرایش شده در توسط Fateme00
  • پسندیدم 5
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۶
استرس تمام وجودم را فرا گرفته بود . آریامهر کنارم نشست و دستانم را دردستش گرفت و گفت
آریامهر: چیه قربونت برم چرا دوباره رنگت پریده ؟ 
چی داره اذیتت می کنه ؟ می خوای حرف بزنیم؟
چشمانم را بستم و سرم را تکان دادم و  گفتم 
_ از بچگی م از هر چی که می ترسیدم  اون اتفاق برام  افتاد ، وقتی مادرم من و تنها تو اتاق می خوابوند همش احساس می کردم یکی داره نگام می کنه ، خیلی از تنهایی می ترسیدم ولی تنها شدم .
وقتی بزرگتر شدم تو پنج سالگی م از صدای داد و بی داد و دعوای مامان و بابا می ترسیدم آخرش هم این دعواها به جدایی کشیده شد .
وقتی بزرگتر شدم اولین روز مدرسه وقتی همه با مادراشون اومدن من تک و تنها پا تو مدرسه گذاشتم ،  همش از این می ترسیدم بچه ها به بی مادر بودنم بخندن مسخرم کنن  این اتفاق هم افتاد،  همش بهم می خندیدن و حرفایی می زدن که باعث شد از درس و مدرسه بیزار شم .
من نه از پدرم محبت دیدم نه از مادرم ، تنها کسی که دست نوازش رو سرم می کشید مادربزرگ بود ، ولی اونم نمی تونست حرف بزنه فقط با نگاهش قربون صدقه م می رفت .
وقتی به این سن رسیدم دوستایی که داشتم همه اهل رفیق بازی بودن و از عشق های رنگارنگشون حرف میزدن ، من از این کار بیزار بودم از اینکه برم تو پارتی ها و چشمای هیز اندامم و برانداز کنه متنفر بودم .
 ولی برای داشتن رفیقام کنارم مجبور بودم باهاشون جاهایی برم که منزجر بودم .
 می ترسیدم دوستام تنهام بذارن دقیقا دونه دونشون نتونستن تحملم کنن همه دورم رو خالی کردن .و آخرین ترسم که منجر به قتل شد.
 آریا اون زنده نمی مونه مگه نه ؟ می ترسم از این در برم بیرون با دستنبند من و ببرن می ترسم طناب دار بره دور گردنم ، آریا می شه نریم ؟ نمی شه همین جا بمونیم؟
آریامهر پشت دستم را نوازش کرد و در چشمانم خیره شد 
آریامهر : هیس آروم باش، من پیشتم نمی ذارم اتفاقی برات بیفته  آخرشب از اینجا می ریم هیشکی نمی دونه تو پیش منی ، میریم یه جای امن که دست هیشکی بهمون نرسه ، نمی ذارم دیگه از هیچی بترسی بخدا نمی ذارم آب تو دلت تکون بخوره .
نمی توانستم آرام باشم ،حرف هایش ذره ای آرامم نکرد . 
 لبخند غمگینی رو لب هایم نشست و گفتم
_ من میرم یکم بخوابم لطفا بیدارم نکن.
تنها سرش را تکان داد می دانستم او هم چند روز بیشتر نمی تواند تحملم کند سرم را پایین انداختم و به اتاق رفتم .
(راوی)
آریامهر به رفتنش نگاه کرد  چقدر دلش می خواست پرینازش مهمان آغوشش باشد .

چطور می توانست آرامش کند وقتی خود پر از آشوب بود ؟ نمی دانست باید دعا کند که آن مرد زنده بماند یا بمیرد .
اگر زنده می ماند پریناز را از دست می داد ، اگر هم جانش را از دست می داد  تا آخر عمر باید عذاب کشیدن پرینازش را می دید.
 هیچ کدام را نمی خواست نه عذاب کشیدنش را نه جدایی اش را ،  .
خیلی کلافه بود سرش را به مبل چسباند و چند لحظه ای چشمانش را بست .
 اگر هیچ وقت به او دل نمی بست باید چه می کرد؟
 باید رهایش می کرد ؟تکلیف دل او چه می شد؟باید از آنجا می رفتند هر طوری بود باید از آنجا دورش می کرد ، شرطی که پریناز برایش گذاشته بود هر لحظه در سرش اکو می شد .

اگر آن مرد به هوش بیاید او را ترک می کرد. این شرط او بود برای ازدواجشان .
  حتی لحظه ای طاقت دوری اش را نداشت .
سریع بر خواست به اتاقش رفت چمدانش را از زیر تخت بیرون آورد و لباس هایش را در آن چید، یک دور کامل همه چیز را بررسی کرد و چمدان را گوشه اتاق گذاشت .
پشت در اتاق پریناز نشست مانند نگهبانی که مواظب زندانی اش است نفهمید کی خوابش برد .

سردش شده بود بخاطر سرما از خواب بیدار شد. به دور برش نگاه کرد یاد پریناز و اتفاقات این مدت افتاد به ساعت دستش نگاه کرد ساعت ۵صبح بود ، سریع بلند شد  تقه ای به در اتاق  زد آرام دستگیره در را پایین کشید و وارد اتاق شد .
با قدم های آهسته نزدیک تخت شد و آرام روی تخت نشست ،به صورت زیبای پرینازش که در خواب مانند کودکی معصوم بود خیره شد.

 آرام موهایش را نوازش کرد .
پریناز ترسیده بود و سریع بلند شد تند تند نفس میزد مانند شی با ارزشی او را در آغوش کشید و در گوشش آرام زمزمه کرد.
آریامهر: هیس منم نترس ، آروم باش پریناز جان باید بریم پاشو دورت بگردم دیر شد هوا داره روشن می شه پاشو لباست رو عوض کن بیرون منتظرتم .

ویرایش شده در توسط Fateme00
  • پسندیدم 3
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۷
چمدان و ساک پریناز را برداشت و از اتاق بیرون رفت . پریناز بعد رفتن آریامهر نفس عمیقی کشید تا آرامش دوباره در وجودش برگردد .

 آریامهر یک دور به خانه نگاه کرد نمی دانست دوباره کی به اینجا باز می گشتند اصلا بازگشتی در کار بود .
پریناز : من باعث شدم از خونه و زندگیت بگذری ، درست مثل من که نمی خواستم از خونه ای که پر از درد و غم بود بگذرم ، من حتی فرصت اینکه با خونه و اتاقم وداع کنم هم نداشتم .
آریا هنوزم دیر نیست بکش کنار بخدا کسی بهت نمی گه بی معرفت بودی یا نامردی کردی ،  من خودم از اینجا میرم برای چی باید تو شریک جرمم شی ؟ واسه کاری که نکردی آوره این شهر و اون شهر شی ، بشین زندگیت رو کن من اونقدرها هم با ارزش نیستم که بخوای از زندگیت و کارت بزنی. 
لبخندی زد و گفت
آریامهر :من واسه داشتنت حاضرم هر چی که دارم و بدم دیگه فکرای الکی نکن تو با ارزشترین موجود زندگیمی  ،پول و خونه و کارو میشه تو یه شهر دیگه به دست آورد جواهری مثل تو رو نمی تونم دوباره پیدا کنم  .
نا خودگاه نیشخندی روی لب هایش نشست و گفت
پریناز : هه جواهر ، این جواهر هیچ درخششی از خودش نداره به عقلت و قلبت بفهمون زندگیت رو تباه نکن .
سرش را پایین انداخت و بیرون رفت به پشت سرش هم نگاه نکرد ، آریامهر سری از افسوس تکان داد و نفس عمیقی کشید تا اعصابش آرام شود .
در خانه را قفل کرد و از پله ها پایین رفت . از قدم برداشتن پریناز معلوم بود پای رفتن ندارد لرزش پاهایش را حتی می شد حس کرد .
آریامهر صندوق ماشین را باز کرد چمدان و ساک را داخل گذاشت و در صندوق را بست .
کنار پریناز ایستاد و گفت
_ سوار شو 
 در ماشین را باز کرد و او آرام روی صندلی نشست .
ماشین را از پارکینگ بیرون آورد .
مقصدشان شیراز بود، آنجا دوستان زیادی داشت که کمکش کنند .  به یکی از دوستانش سپرده بود که خانه ای برایش اجاره کند که خانه خود را پیشنهاد داد خانه اش دو طبقه بود خوبی آنجا این بود اگر او  سرکار بود  پریناز تنها نمی ماند .
با صدای پریناز از فکر بیرون آمد .
آریامهر : جانم ؟
پریناز: می خوایم کجا بریم؟
آریامهر : شیراز 
پریناز: کسی رو اونجا داری ؟ 
_ آره دوره خدمتم  اونجا بود دوستای زیادی دارم.
پریناز: می خوای به اونا چه دروغی بگی ؟ 
دستانش مشت شد قدرت این را داشت که پشت هم عصبی اش کند تمام حرف هایش تیکه و طعنه بود 
آریامهر :من چه دروغی گفتم ؟ اگه منظورت پدر مادرمه واسه این بهشون نگفتم که نگاهشون بهت تغییر نکنه ، تو که نمی خواستی اون اتفاق بیفته پس انقدر خودت رو سرزنش نکن رو اعصاب منم نباش .
پرینا : هیچ وقت ماه پشت ابر نمی مونه بالاخره می فهمن .
آریامهر :می شه بس کنی؟؟
پریناز : تو حتی فکر کردن به این موضوع اذیتت می کنه چجوری می خوای با واقعیتش رو به رو شی ؟
مشتی به فرمان ماشین زد و کنار جاده ایستاد سمتش برگشت و گفت
_ خوشت میاد رو اعصاب باشی ؟ چرا تمومش نمی کنی ؟ تا کجا می خوای پیش بری ؟ اصلا بگو ببینم  دوست داری چی بشنوی بگو بذار همون رو تکرار کنم و خیالت و راحت کنم .
پریناز ترسیده بود اشک که در چشمانش نشست آریامهر را کلافه تر کرد از ماشین پیاده شد تا هوا بخورد و کمی آرام شود.
(پریناز)
از بچه گی از صدای داد و دعوا می ترسیدم . درست مثل الان  
به موهای آشفته اش نیم رخ چهره ی عصبی اش خیره شدم دستی در موهایش کشید و سمت ماشین آمد و سوار شد بدون آنکه چیزی بگوید حرکت کرد . 
سرم را برگرداندم تا الان به چهره اش دقت نکرده بودم قد بلند و چهارشانه هیکل مردانه ای داشت ، چشمان کشیده مشکی، دماغش هم  کمی سربالا بود ،صورت گرد و گونه برجسته ، لب های قلوه ای،  
هم خیلی جذاب بود هم زیبا نمی دانم چرا مرا انتخاب کرده بود! چه زیبایی در من دیده بود نه زیبا بودم  نه خانواده و نه سرمایه ای داشتم .
نگاهم را از او گرفتم به رو به رو خیره شدم  به ماشین هایی که از کنارمان سبقت می گرفتند . چه عجله ای داشتند !

حتما کسی چشم انتظارشان  بود! همه که مثل من بی کس و کار نبودند اشک گوشه چشمانم را پاک کردم از اشک های سرخودم متنفر بودم .
 من  دیگر آن دختر قوی قبل نبودم ، من باخته بودم کلی زندگی ام را باخته بودم  زمانی که دستم به خون کثیف آن مرد آلوده شده بود تمام نیرو و قوتم از بین رفت . همان جا و در همان ساعت پریناز را دفن کردم و پرینازی جدید از نو ساختم .

ویرایش شده در توسط Fateme00
  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۸
آریامهر : گرسنه ت نیست ؟
_ نه زیاد تو خسته نشدی؟
آریامهر لبخندی زد و گفت
آریامهر :  شدید خوابم میاد ولی نمی تونم اینجاها نگهدارم خطرناکه 
_ می خوای حرف بزن تا سرحال شی
آریامهر : اول یه لیوان چای برام بریز 
خم شدم و از زیر پاهایم فلکس چای را برداشتم ، مقداری چای در لیوان ریختم 
کمی در دستانم نگه داشتم تا سرد شود .
 بعد سرد شدن  چای را سمتش گرفتم از دستم گرفت دوباره خم شدم و ظرف قند را طرفش گرفتم که گفت
آریامهر: لطفا بذار دهنم 
دستانم می لرزید کمی خجالت کشیده بودم یک عدد قند برداشتم سرش را جلو آورد قند را در دهانش گذاشتم .
آریامهر : مرسی خودت هم بخور 
_ تشنه م نیست
آریامهر کمی سکوت کرد و بی مقدمه پرسید
آریامهر : نمی دونی چرا اسمت رو پریناز گذاشتن ؟
_ این اسم رو مادرم برام انتخاب کرد دیگه بعد اون نبود ازش بپرسم چرا اسمم رو پریناز گذاشت! 
آریامهر  : تا حالا شده بری دنبالش شاید حرفی برای گفتن داشته باشه .
_ خونمون که تغییر نکرد می تونست بیاد من رو ببینه من باید کجارو دنبالش می گشتم ؟ مگه شهر کوچیکیه که بدونم جاش رو برم سراغش ؟۲۰ساله منتظرم بیاد فقط ببینمش ازش دلیل و  توضیح نمی خوام،  فقط می خوام یه سوال ازش بپرسم می خوام بهش بگم اگه قرار بر این بود از زندگی بابام بره چرا منو به دنیا آورد ؟مگه گناه من چی بود که باید تو خونه ای متولد می شدم که از  اولش پایه های ستونش لغزش داشت  ،باید هر آن منتظر خراب شدنش می شدم اون که می دونست این ستونها محکم نیست چرا یه عضو دیگه برای این زندگی انتخاب کرد و به وجود آوردش.
آریامهر : حق با توئه ولی خداروشکر که تو رو به دنیا آورد من که ببینمش کلی قدر دانی می کنم ازش 
خنده ام گرفته بود از خندیدن من او هم خندید و گفت 
آریامهر : آها حالا شد نگاه چقدر خنده بهت میاد منم حسابی سرحال شدم .
یعنی می توانستم روزی او را دوست داشته باشم ! پسر خوش قلبی بود یعنی من لایق محبت های او بودم . ولی چه راحت در عرض یک روز همه چیز تمام شد و من شدم همسرش جالب بود در چشم به هم زدنی اسم اش در شناسنامه ام قرار گرفت .
نمی دانم چند ساعت در راه بودیم ولی حسابی خسته شده بودم سمتش برگشتم و گفتم
_ خیلی مونده؟
خندید و گفت 
نه دیگه اون دروازه قرآنه مگه تا الان نیومدی شیراز ؟
نیشخندی زدم و گفتم 
_  شیراز ! من از تهران بیرون نیومدم تنها جایی که رفتم خونه این و اون بود واسه کار کردن .
آریامهر اخم روی پیشانی اش نشست. 
_خیلی تعریف شیراز رو شنیده بودم پرستو دوبار با خانواده اش اومده بود هر دو بار با ذوق از این شهر حرف میزد ، تو همه جاهای دیدنی شیراز رو بلدی ؟
آریامهر: آره همه جا می برمت، ایندفعه پرستو خواست برات تعریف کنه بگو خودم رفتم.
 جاهای دیگه هم می برمت هر جا که دلت بخواد تو فقط بخند من دنیارو به پات می ریزم .
_ مرسی ولی یکمم به این فکر کن این خوبی هات لوسم می کنه ها دیگه نمی تونی نگه م داری .
برای اولین بار دلم خواست کمی با او  شوخی کنم ، با تعجب سمتم برگشت و گفت 
آریامهر : من دورت بگردم لوس چیه تو همه جوره عزیز دلمی
دروغ بود اگر می گفتم ته دلم غنج نرفت برای همین چند کلمه حرفش . 
بی اراده لبخندی روی لب هایم نشست .

*****
درب ساختمان دو طبقه ای پارک کرد و رو به من گفت 
آریامهر : بفرمایید اینجا هم منزل جدید ما 
هر دو از ماشین پیاده شدیم جلو در ایستادیم آریامهر شماره دوستش را گرفت و آمدنمان را به او اطلاع داد.  
چند دقیقه نگذشت که خانمی با چادر جلوی در آمد و گرم با آریامهر سلام و احوالپرسی کرد  آریامهر سمتم برگشت و گفت 
آریامهر : پریناز جان مهرنوش خانم همسر دوستم .
جلوتر رفتم و با مهرنوش دست دادم و روبوسی کردیم 
مهرنوش : خیلی خوش اومدی عزیزم ولی نامردا چه بی خبر عروسی کردین بفرمایید تو خواهش می کنم بفرمایید .
آریامهر خندید و رو به من گفت شما برین تو من برم با فرزاد بر می گردم .
خجالتم می آمد به آریامهر خیره شدم تا از چشمانم بخواند و خداروشکر متوجه نگاهم شد.@nima.slm00

 

ویرایش شده در توسط Fateme00
  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۹
 آریامهر وقتی نگاهم را دید رو به مهرنوش گفت
آریامهر : مهرنوش جان شما بفرمایید اگه میشه لطفا کلید پایین رو لطف کنین ما وسایل رو ببریم تو یکم استراحت کنیم فرزاد اومد میایم یه سر پیشتون .
مهرنوش چشمانش را ریز کرد رو به من کرد و گفت
مهرنوش: چی تو چشمات دید که متوجه شد باید استراحت کنه ! 
سرم را پایین انداختم مطمئنن صورتم سرخ شده بود ، آریامهر دست روی شانه ام گذاشت ،خندید و گفت
آریامهر : برو کمتر شیطنت کن نگاه تو رو خدا روز اول شروع کرده به اذیت کردن .
مهرنوش چادرش را مرتب کرد و گفت
مهرنوش : باشه میرم کلید رو بیارم ولی به سرتون نزنه ناهار رو برین بیرون من با دوتا زلزله م به سختی ناهار درست کردم .
آریامهر : چشم میایم ،از طرف من محکم لپشون رو ببوس .اصلا کار داری بفرستشون پایین که باز غذا سوخته بهمون ندی بندازی گردن این طفل معصوما .
هر سه خندیدیم و مهرنوش رو برگرداند و در خانه رفت زیر لب غر میزد و برای آریامهر خط و نشان می کشید .
از همین اولین برخوردش معلوم بود خون گرم و مهربان است. گردی صورتش سفیدی پوستش با آن حجابی که کرده بود مرا یاد مادربزرگ انداخت .
آریامهر چمدان و ساک را جلوی پایش گذاشت و گفت 
آریامهر : ببخشید اصلا حواسم نبود اولین برخوردتونه ؛می خوای بگم ناهار بالا نمی ریم ؟
لبخندی زدم و گفتم 
_ نه تو که باشی کمتر خجالت می کشم .
با لبخندی که همیشه مهمان لب هایش بود به من خیره شد و گفت 
آریامهر : قول میدم دو روز نشده با هم صمیمی می شین .
مهرنوش جلو در آمد کلید را دست آریامهر داد و گفت
مهرنوش : آریا باز نگم ناهار بالایین بهونه در نیاری ! 
آریامهر : باشه دیگه چندبار می گی از جلو در برو کنار ما بریم تو 
مهرنوش بلند خندید و بعد چند بار تاکید کردن که ناهار را آنجا برویم خداحافظی کرد و به طبقه بالا رفت .

آریامهر جلوتر از من راه افتاد من هم پشت سرش پله ها را پایین رفتیم کلید روی در انداخت در را باز کرد . سمتم برگشت و گفت 
آریامهر : بفرمایید بانو خوش اومدید 
اول من وارد خانه شدم.
 خانه اش از خانه آریامهر بزرگتر بود . یه پذیرایی که دو فرش ۱۲متری روی زمین پهن شده بود و دور تا دورش سرامیک بود آشپزخانه هم به پذیرایی وصل بود اتاق پخت کوچکی گوشه آشپزخانه بود . حتی مبل و میزناهار خوری و تلویزیون وسایل دیگر در خانه چیده بود!  با تعجب سمت آریامهر برگشتم و گفتم
_ این وسایل از کجا اومده؟ مگه کسی اینجا زندگی می کرد ؟
آریامهر : نه من گفتم خریده البته یه چیزایی از قبل بود فقط وسایل اتاق  خواب و آشپزخونه رو خریده، بقیه مال خودشه لازم نداشت آورد پایین .
_ مرسی حالا واجب نبود وسیله نو بگیری الکی خودت رو تو خرج انداختی .
آریامهر : خرجی نکردم این کادوی بابا بود .
 در خانه را بست و چمدان و ساک را در تک اتاقی که گوشه پذیرایی بود برد .
هر چه چشم گرداندم اتاق دیگری پیدا نکردم قلبم تند میزد یعنی قرار بود شب را در یک اتاق بمانیم!
پشت سرش آهسته قدم برداشتم، درست می دیدم یک اتاق بود که متاسفانه آریامهر مشغول چیدن  لباس هایش در کمد بود .
اتاقش بزرگ بود میز آرایش و تخت و کمد دیواری در اتاق چیده بود .
یه در کوچک داشت که معلوم بود در حمام است.
 خیلی راحت می توانست این اتاق را به دو اتاق تبدیل کند .یعنی فکرش کار نمی کرد اگر زن و شوهری فرزند داشتند باید چکار می کردند !
آریامهر سمتم برگشت و گفت
آریامهر : چیزی شده ؟
_ نه چطور ؟
آریامهر : قیافت شبیه علامت سوال شده ؟
دلم طاقت نیاورد و گفتم 
_ این رفیقت عقلش کار نمی کرد این خونه رو داشت می ساخت؟ اتاق به این بزرگی رو درست کرد که چی بشه؟ همین و راحت می تونست دو تا اتاق در بیاره چیه این اندازه خود پذیراییه ! می گن اتاق خواب اسمش روشه دیگه.
آریامهر بلند خندید و گفت
آریامهر : حرص نخور من رو مبل می خوابم .
کمی خیالم راحت شد ولی باید فیلم بازی می کردم تا کمتر ناراحت شود از این رو گفتم 
_ نه خب بخاطر اون نمی گم اگه یکی بچه داشت باید چیکار می کرد ؟
شیطنت از چشمانش می بارید چشمکی زد و گفت 
آریامهر : بچه مون به دنیا اومد یه خونه بزرگتر می گیریم .

ویرایش شده در توسط Fateme00
  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۰
ساعت ۱ ظهر بود خیلی گرسنه بودم از صبح چیزی جز چای و بیسکوییت نخورده بودیم .
از اتاق بیرون آمدم آریامهر روی مبل خوابیده بود ، دلم برایش سوخت مطمئنن کمر درد می گرفت باید فکری به حالش می کردم این مبل خیلی کوچک بود پاهایش را در خود جمع کرده بود تا بتواند روی آن بخوابد .
با صدای در کنارش نشستم و صدایش کردم 
_ آریا ؟ 
تکان نخورد دوباره صدایش کردم بی فایده بود خیلی خسته بود خودم در را باز کردم .
مردی قد بلند پشت در ایستاده بود سرش را پایین انداخت و گفت 
_ سلام عرض شد فرزاد هستم همسایه بالایی و دوست آریا.
_ سلام مرسی از آشناییتون خوشبختم .
فرزاد : همچنین ، من هم باید خوش آمد بگم هم تبریک برای ازدواجتون بی معرفت که ما رو دعوت نکرد ترسید یه شام بهمون بده .
لبخندی زدم و گفتم 
_ مرسی ولی ما جشن نگرفتیم فقط خانواده من و خودش بودن .اینجا دعوتتون می کنیم شام عروسیمون رو بهتون می دیم .
بلند خندید و گفت 
فرزاد : شوخی کردم ، حالا این اقا داماد کجا هست ؟ بچه ها خیلی گرسنشونه مهرنوش هم گیر داده  همه بیان با هم ناهار بخوریم به بچه ها هم غذا نمیده .
معلوم بود زن و شوهر جفتشان شیطنت خوراکشان بود.
_ بفرمایید تو خوابه هر چی صداش زدم بیدار نشد ‌.
 خودم را کنار کشیدم و فرزاد وارد خانه شد و سمت مبل رفت کنارش نشست و صورت آریا را محکم بوسید .
آریا هول شده بود و سریع از جایش برخواست نمیدانم فرزاد در گوشش چه گفته بود که سرخ شد و محکم پس گردنش زد .
من هم آرام خندیدم و به اتاق رفتم تا آن ها راحت باشند .
 چند دقیقه نگذشت که آریامهر بدون در زدن وارد اتاق شد ولی سرش را بلند نکرد در  اتاق را بست و آرام گفت
آریامهر : ببخشید بدون اطلاع دادن اومدم تو نمی خوام اینا به چیزی مشکوک شن اگه آماده ای بریم بالا .
سرم را تکان دادم و گفتم 
_ سخت نگیر ما به هم محرمیم ، درسته همخونه همیم ولی خب محرمیتمون فیلم و کلک نیست واقعیه .
چیزی نگفت من هم سکوت کردم در آینه به خود نگاه کردم، بلندی پیراهنم تا زانو بود دستی به پیراهنم کشیدم و شالم را روی سرم مرتب کردم  با هم از اتاق بیرون آمدیم .
فرزاد نبود مثل اینکه رفته بود آریامهر جلو در ایستاد و گفت .
آریامهر : پریناز اینا بچه های راحتین یه وقت از شوخی هاشون ناراحت نشو . اگه احیانا جلوشون مجبور شدیم فیلم بازی کنیم یا حرکتی ازم سر زد ازم دلخور نشو سعی می کنم زیاد باهاشون رفت و آمد نکنیم که اذیت نشی .
_ باشه فیلم بازی کردنم خوبه نگران نباش بریم حالا مردم از گرسنگی .
****
بعد صرف ناهار بچه هایش کتاب داستان آوردند و کنارم نشستند.
 دوقلو های بامزه ای بودند ۳سالشان بود ولی خیلی باهوش بودند یکی دختر و دیگری پسر بود .
دخترک ریزه میزه  و مظلوم بود ولی قول دیگر یکم شیطنت داشت .
 کتاب را دستم داد و گفت 
شاینا : خاله می شه برام کتاب بخونی ؟
تا خواستم جوابش را بدهم شروین در جوابش گفت
شروین : بی ادب الان مهمون ماست مامان گفته بذار یخش آب شه بعد . 
مهرنوش بلند شروین را صدا زد
 آنقدر خندیده بودم که اشکم درآمده بود 
آریامهر : یعنی بخدا موندم اینا تیز بودنشون به کی رفته ؟
مهرنوش : معلومه به من و خانواده م نکنه انتظار داشتی به فرزاد اینا بره ؟
دوباره شلیک خنده هایمان بود که فضا را پر می کرد .
 برای لحظه ای فراموش کردم  من که بودم و برای چه به این شهر آمدم واقعا کنار آنها ثانیه و زمان از دستم خارج بود .

ویرایش شده در توسط Fateme00
  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۲۱
آن روز را تا عصر کنار فرزاد و مهرنوش بودیم و از هر دری حرف زدیم حق با آریا بود یک روز نگذشته بود ولی مهرشان به دلم نشسته بود خیلی خون گرم و مهربان و شوخ بودند .  خصلت خوبی که داشتند کنجکاو نبودند که سر در بیاورند که ما چرا به این شهر آمدیم ! یا چطور با هم ازدواج کردیم !شاید بیشتر بخاطر همین بود که به آنها احساس نزدیکی می کردم .
فرزاد  فقط آریا را اذیت می کرد و آخر کاری کرد که آریامهر قول شام فرداشب را به آن ها داد . 
مهرنوش به آشپزخانه رفت و شاینا سرش روی پاهایم بود خوابش برد آرام آریامهر را صدا زدم 
_ آریا؟
آریامهر : جان دلم 
 جانمش جانی شده بود برای وجودم  طوری که حتی یادم رفت چه می خواستم به او بگویم ؛ دوباره سرخی گونه هایم بود و لرزش دست و تپش قلب ،چقدر قلبم بی جنبه شده بود ، حق هم داشت تا حالا کسی محبتی به او نکرد حق داشت  با یک جان دلم به تپش بیفتد ،  قطعا به یک روز نکشیده دلم را هوایی می کرد .
_ چیزه ، میگم شاینا خوابش برده میشه  کمک کنی ببریش تو اتاقش ؟ 
 تا خواست جوابم را بدهد فرزاد از بیرون با سطل زباله ای که دستش بود آمد و رو به آریا گفت :
فرزاد : الان من می گیرمش ، ببخشید این بچه های من به مهرنوش رفتن هر کی و می بینن بهش می چسبن .
مهرنوش دمپاییش را سمت فرزاد پرت کرد و گفت 
مهرنوش : از محبتمونه مثل شما نچسب نیستیم .
فرزاد لبش را گاز گرفت من و آریا فقط می خندیدیم .
فرزاد : خاک بر سرم جلو مهمون لااقل آبروداری کن ، دو روز دیگه رفتن شهرشون پشتمون میگن آخی بیچاره فرزاد چه زن و خل و چلی گیرش اومده ، واسه خودت می گم وگرنه من که به این کتک خوردنا و این رفتارات عادت کردم .
مهرنوش فقط با حرص نامش را خواند فرزاد دیگر چیزی نگفت دمپایی و سطل زباله را به آشپزخانه برد و شاینا را از روی پای من برداشت به اتاقش برد .
شروین هم گوشه ای با تبلتش مشغول بود و هر دقیقه عینکش را روی چشمانش تنظیم می کرد حرکاتش واقعا بامزه بود تبلت را که داشت اصلا به کسی توجه نمی کرد .
 بلند شدم و به آشپزخانه کنار مهرنوش رفتم.
 مشغول آب کشیدن ظرف ها بود من هم دستمال برداشتم و شروع کردم به خشک کردن که باز با غر زدنش روبرو شدم .
مهرنوش : ای بابا باز که تو دست به کار شدی بابا من ظرفام رو خشک نمی کنم  بیا برو تازه خسته راه اومده واسم داره کار می کنه .
_ نه بخدا خسته نیستم نشستن بیشتر خسته م می کنه .
مهرنوش : باشه  هر جور راحتی فقط سخت نگیر به خودت منم اینجا غریب و تنهام دوست دارم دوتا رفیق باشیم بدون تعارف مثل دو تا خواهر .
 پری خدایی دارم اینو می گم  آریامهر خیلی برای من و فرزاد عزیزه من قصه عشقی که بهت داشت رو شنیدم . ولی هیچ وقت راجبه ش باهاش حرف نزدم  احساس می کنم الان دوباره جون به تنش برگشته سری قبل که اومده بود اصلا حالش خوب نبود گوشه گیر شده بود تا فرزاد باهاش شوخی می کرد بلند می شد می رفت پایین خدایی خیلی با سری قبل فرق کرده .
 واقعا بهت تبریک میگم بابت انتخابت ، خدایی یه مرد کامل و انتخاب کردی من که خیلی مدیونشم هم من هم فرزاد همیشه سر نماز براش دعا کردم که به هر چی می خواد برسه چون لایق بهترین هاست .
ته دلم غنج رفت ، چقدر این حرف ها برایم شیرین بود یعنی واقعی عاشقم بود! چرا من نمی توانستم باورش کنم ؟

یعنی توهم و خواب و خیال نبود ؟

یک چیز دیگر هم کنجکاوم کرده  بود که آریامهر برایشان چه کار کرده ! ولی خجالت می کشیدم بپرسم فقط لبخندی زدم و گفتم.
_ پس بخاطر دعای تو بود که  تو یه روز خواستگاری و گروه خون و عقد صورت گرفت .
با تعجب سمتم برگشت و گفت 
مهرنوش : یعنی چی یک روز !
_ یعنی یک روزه همه چی تموم شد اسمامون رفت تو شناسنامه هم 
او هم مثل من کنجکاوی از چشمانش می بارید ولی سکوت کرد و چیزی نگفت .

ویرایش شده در توسط Fateme00
  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۲
نمی دانم چه مرگم بود ؟ تا چشمانم را می بستم می ترسیدم ؛ مانند کودکی ام احساس می کردم کسی در اتاق است و نگاهم می کند . سریع چشمانم را باز کردم بلند شدم برق را روشن کردم همه جا را گشتم ولی چیزی نبود .
 جلوی آینه ایستادم به خود نگاه کردم دوباره احساس کردم سایه ای پشت سرم است و در آینه نگاهم می کند .
سریع برگشتم و به پشتم نگاه کردم ولی باز چیزی نبود .

ترسیدم با همان تیشرت و شلواری که برای خواب پوشیده بودم بیرون رفتم  آریامهر جلوی تلویزیون نشسته بود کنارش رفتم به او خیره شدم ، با سنگینی نگاهم سمتم برگشت باتعجب  به من خیره شده بود چشم از من برنداشت .
 تا حالا مرا بدون روسری هم ندیده بود حالا با یک تیشرت و شلوار کوتاه با موهای رها شده بلندم روبه رویش ایستاده بودم بدون اینکه کلامی حرف بزنم .
بلند شد و روبه رویم ایستاد سرم را پایین انداختم ، نمی دانم از کی آنقدر ضعیف شده بودم که این اشک ها سرخود راه صورتم را پیش می کشیدند .
دست زیر چانه ام گذاشت و سرم را بلند کرد 
آریامهر : چی شده قربونت برم ؟ از چیزی ترسیدی ؟ 
فقط سرم را تکان دادم 
که دوباره پرسید
آریامهر : خواب بد دیدی ؟
_ نه
آریامهر : پس چی شده ؟نگام کن !
به چشم هایش خیره شدم و گفتم 
_ آریا تو اتاق یکی هست ؟ بخدا راست می گم فقط نگام می کنه هیچی نمی گه .
اخم هایش در هم گره خورد قطعا پیش خودش می گفت که دیوانه شده .
 سمت اتاق رفت من هم پشت سرش رفتم همه جا را گشت زیر تخت ، حمام ،کمد دیواری ،پشت پرده، سمتم برگشت و گفت
آریامهر: اینجا که چیزی نیست پریناز حالت خوبه ؟شاید خواب دیدی ها ؟
بلند گریه کردم و روی زانوهایم نشستم داشتم دیوانه می شدم 
آریامهر جلو پایم زانو زد و سرم را در آغوش کشید و گفت 
آریامهر : می خوای پیشت باشم تا بخوابی ؟انقدر خودت و اذیت نکن بخدا همه چی درست می شه .

  بخوای اینجوری پیش بری آخرش کارت به تیمارستان می کشه تو اینو می خوای؟
_ آریا؟
آریامهر : جان آریا؟
_ نکنه اون مرده مرد روحش می خواد اذیتم کنه ؟
موهایم را نوازش کرد و گفت 
آریامهر : این چیه افتاده تو سرت ! اینا خیالات ذهنته بزرگش نکن هر چقدر بهش فکر کنی به رشدش کمک می کنی اونوقت تموم فکرت و پر می کنه .
در ضمن اگه اتفاقی برای اون مرتیکه بیفته دوستم بهم خبر میده پس مطمئن باش فعلا زنده ست .
از خواسته ای که در ذهنم بود خودم خجالت می کشیدم عنوانش کنم از او فاصله گرفتم و سرم را پایین انداختم با انگشتان دستم بازی می کردم ، که دوباره دستش زیر چانه ام قرار گرفت و گفت
آریامهر : دوباره چی شده ؟
_ میشه همین جا بخوابی ،یعنی ....
لبخندی زد و پیشانی ام را بوسید و گفت 
آریامهر : برم تلویزیون و خاموش کنم میام من فکر کردم برات سخته گفتم  تو پذیرایی می خوابم ، وگرنه من که از خدامه پیشت باشم .
آریا بیرون رفت من بلند شدم و روی تخت دراز کشیدم یعنی کنارم می خوابید ؟ با خودم هم درگیر بودم خودم هم نمی دانستم چه می خواهم ! آخر هم خود را دیوانه می کردم هم آریای بیچاره را .
آریامهر وارد اتاق شد و برق را خاموش کرد کنارم روی تخت نشست پیراهنش را در آورد و گوشه تخت دراز کشید حتی جرات تکان خوردن هم نداشتم می ترسیدم بر گردم تنه ام به تنه اش بخورد .
چشمانم را بستم برای اولین بار در این چند شب با آرامش خوابیدم انگار اتفاقی نیفتاده درست مثل زمانی که خانه خودمان بودم بدون فکر کردن به چیزی خواب چشمانم را ربود .

ویرایش شده در توسط Fateme00
  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۲۳
صبح زودتر از آریامهر بیدار شدم میز صبحانه را چیدم همه چیز آماده بود غیر از نان.
با صدای خواب آلود آریامهر دست روی قلبم گذاشتم و سمتش برگشتم حسابی ترسیده بودم .
آریامهر : سلام صبح بخیر 
_ سلام ترسیدم ، با سر و صدای من بیدار شدی ؟
آریامهر : ببخشید نمی خواستم بترسونمت . نه من خوابم سنگینه با سر و صدا بیدار نمی شم .
نگاهی به میز انداخت و گفت 
آریامهر : به به چه میزی چیدی تا تو چای بریزی میرم نون بگیرم و بیام .
او رفت من هم سمت کابینت رفتم و  استکان چای را روی میز گذاشتم با دیدن تکمیل شدن میز لبخندی روی لب هایم نشست .
فکر نمی کردم از آن روز کزایی به بعد روز خوشی را ببینم ، ولی این روزها خیلی خوب می گذشت حتی شیرین تر از گذشته بود .

 یعنی اینها همه تقدیر و سرنوشتی بود  که خدا برایم نوشته بود !
 این قسمت از فیلمنامه اش را دوست داشتم کاش به جای تلخ نرسد تا آخر همینطور شیرین بماند .
 داستان زیبایی است من اکنون زن خانه خود هستم ، مردی کنارم است که عاشقانه مرا می خواهد، دیگر چه می خواستم ؟ 
ای کاش آن اتفاق نمی افتاد  ای کاش ....
آریا مهر روی صندلی رو به رویم نشست نان را روی میز گذاشت . 
آریامهر : کجا سیر و سفر می کنی ؟
_ هیچی همین جام ، آریا؟
چایش را شیرین کرد و کمی از آن نوشید و گفت .
آریامهر : جانم ؟
_ از اون مرده خبری نشد ؟
دست در موهایش کشید ابروهایش در هم گره خورد  ،کلافه گی از سر رویش می بارید .
آریامهر : صبحانت رو بخور 
_ آریا ....
با صدای بلند داد زد 
آریامهر : بذار یه لقمه کوفت کنم می خوام برم دنبال کار 
سکوت کردم مانند همیشه ،چرا همیشه این مردها بودند که باید صدایشان را بلند می کردند ؟ 
چرا تا زن یک کلام حرف میزد یا صدایش بلند می شد او را با بدترین الفاظ به سکوت دعوت می کردند ؟ 
مگر نمی دانند جنس زن لطیف است ؟
 ممکن است با یک صدای بلند یا رفتار ناپسند صدمه ببیند .
ولی  باید ترسید از این جنس لطیف وای به روزی که دلش بشکند ، وای به روزی که تنفر جای عشق را در دلش بگیرد ، وای به روزی که فضای گرم خانه برایش سرد شود دیگر هیچ کس و هیچ چیز جلو دارش نیست و نمی تواند او را به زن بودنش برگرداند ، بترس از سکوت یک زن ....
آریامهر در سکوت صبحانه اش را خورد و تشکر کرد توجه ای نکرد که من هم چیزی خورده ام یا نه ! 
من هم جواب تشکرش را ندادم بلند شدم وظرف ها را شستم و دوباره به اتاق برگشتم .
 حتی قبل رفتن خداحافظی هم نکرد شانه ای بالا انداختم برایم مهم نبود.
با دیدن کیف دستی ام گوشه اتاق یاد کادو پدر افتادم که اصلا یادم رفته بود بازش کنم .
 سمت کیفم رفتم و پاکتی که پدر داد را بیرون آوردم مقداری پول بود و یک نامه ...
نامه را باز کردم شروع به خواندن کردم.
(سلام دختر بابا مطمئنن امروز روزیه که تو دیگه کنارم نیستی، می دونی چرا این حرف رو می زنم ؟
چون قراره در دو صورت این نامه به دستت برسه یا من مرده باشم ، یا تو ازدواج کرده باشی .
نمی دونم اصلا هیچ وقت این نامه به دستت می رسه یا نه! 
ولی دوست دارم بنویسم تا بدونی دنیا سخت ترین بازی رو با من کرد هر چی مرحله سخت بود و برای من پیاده کرد .
 وقتی چشم باز کردم و شروع به زندگی کردم . بابام راه و بی راه بی دلیل مادرم رو کتک می زد و بدترین تهمتارو بهش میزد فحشی نبود که به مادرم و خانوادش نداده باشه،  از همون موقع این رفتارا رو من تاثیر گذاشت طوری که دو سه باری خواستم پدرم رو بکشم  تا شاید کمی تو  آرامش باشیم .
ولی هر بار مادر می رسید و با قربون صدقه رفتن و حرفای شیرینش برای آینده امیدوارم می کرد تا من آروم شم .ولی هیچ وقت آینده خوشی نداشتم و آرامشی رو تو زندگیم حس نکردم می دونی چرا؟ 
بخاطر پدرم.
وقتی ۹سالم شد یه روز پدرم  اومد خونه و به مادرم گفت براش چای بیاره سر یه بهونه الکی که چرا یه مقدار از چای تو نعلبکی ریخت دوباره شروع کرد به فحش دادن و کتک زدن مادرم.
  وقتی مادرم گفت چرا میزنی خب دوباره میارم، زبون مادرم رو برید یه جوری زدش که کر شده بود تمام صورتش پرخون بود یه جای سالم تو بدن مادرم نمونده بود .
دست خودم نبود اصلا نفهمیدم دارم چیکار می کنم .
یهو تمام بدی هاش اومد جلو چشمم حتی یه خوبی در حقمون نکرد که لااقل جلو چشمم بیاد و چاقو رو تو قلبش فرو نکنم .

@nima.slm00

ویرایش شده در توسط Fateme00
  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۲۴
به اینجای نامه که رسیده بودم چشمانم سیاهی رفت تار می دیدم .
باورم نمی شد که پدرم دست به قتل زده باشد آن هم قتل چه کسی ؟ پدرش!
درکش می کردم می فهمیدم چه می گوید، نا خواسته دستت به خونی آلوده شود برایت مانند مرگ است. کابوسش تا اخر عمر گریبان گیرت می شود. پدر هم حتما مانند من کابوسش خون بود و لحظه ای که پدرش جلوی رویش روی زمین افتاد. 
اشک های روی صورتم را پاک کردم و دوباره ادامه اش را خواندم
(وقتی مادر چاقوی خونی رو تو دستم دید از حال رفت.
 دست تنها بودم نمی دونستم باید چیکار کنم رفتم سراغ مادرم و با آب قند به هوشش آوردم .
بعد به هوش اومدنش شوکه شده بود فقط به یه جا خیره شد و هیچ عکس العملی نشون نداد .
با صدای گریه های من تازه از شوک در اومد.
 سریع بلند شد و پای پدرم و کشید و اون و تو اتاق برد و پتویی روش انداخت. 
 تازه فهمیده بودم چه غلطی کردم . فقط پشت هم اشک می ریختم و به خودم و پدر  لعنت می فرستادم.
مادر سریع چاقو رو برداشت و منو انداخت تو حموم چند دقیقه نگذشت که خودش اومد و شروع کرد به عوض کردن لباسم . 
از همون موقع فقط با هم به زبون اشاره صحبت کردیم .
همون روز ازم قول گرفت که  این اتفاق بین خودمون بمونه مثل یه راز ولی اون راز کابوس همه شب هام بود .
می دونی پدرم رو کجا خاک کردیم؟ 
تو همین خونه ای که زندگی می کنیم پشت خونه قبر کندیم و همونجا دفنش کردیم ،هیچ  کسم نداشت که بخواد دنبالش بگرده ، از بس آدم بدی بود حتی همسایه ها هم خبرش و نمی گرفتن تازه همشون به آرامش رسیده بودن و خوشحال بودن سر و کلش پیدا نیست.
بابایی نمی خوام کارم و توجیه کنم ولی اگه مست کردم بخاطر این قضیه بود چون هنوز که هنوزه با اون کابوس از خواب می پرم .
اونموقع ها همش با خودم می گفتم شهاب اگه تو بدی دیدی واسه بچه هات سنگ تموم بذار تا اونا آرامش داشته باشن ، ولی تو هم مثل من پدر بی لیاقتی داشتی ، که حقش مرگ بود بزرگترین اشتباهم ازدواجم بود من نباید ازدواج می کردم باید می مردم .

پریناز بابا اگه تا الانم زنده موندم به خاطر تو بود وگرنه صد دفعه تا الان خودم رو خلاص کرده بودم. من فکر می کردم با مردن پدرم آرامش می گیرم ولی هم باعث عذاب مادرم شدم هم خودم.
 ولی به شرافتم قسم بابا من برای مادرت چیزی کم نذاشتم ، نامردیه اونم کم نابودم نکرد ، تو از اونموقع ها شاید فقط دعواهامون رو یادته ولی بخدا قسم همش اون شروع کننده بود کاری می کرد که عصبی شم ، آخه دلش دیگه با من نبود دنبال بهونه بود تا طلاقش بدم ، بعد با رفیقم ازدواج کرد می دونی چقدر برام سنگین بود؟ از اون به بعد بدتر شد حالم، دلم می خواست اصلا تو این عالم نباشم واسه همین رفتم سراغ مشروب که هیچ چیز از زندگی نکبتی م و به یاد نیارم.
 از خدا می خوام از این ساعت به بعد تو زندگیت پر از خوشی و عشق باشه اگه تونستی این پدر نالایقتو ببخش خیلی بد کردم بهت هم به تو هم به مامان معصومم که مثل اسمش همیشه معصوم و ساکته به امید روزهای خوش برای یکدونه دخترم .)
نامه در دستم مچاله شد اشک ها پشت هم روی صورتم سر می خورد احساس می کردم قلبم از تپش افتاده است .
این چه سرنوشتی بود که گریبان گیر من و پدرم و مادربزرگم شده بود !
خدایا این حق من و خانواده ام نبود، مگر چه کرده بودیم که اینگونه باید تقاص پس می دادیم ؟
روی تخت دراز کشیدم بلند گریه می کردم بخاطر کودکی ام که سخت گذشت و همیشه پدر را مقصر می دانستم کسی که کمترین سهم تباهی زندگی ام را داشت  .
 بخاطر پدری که ناخواسته دست به قتل زده بود فقط برای دفاع از مادرش ، برای مادربزرگی که روزی می توانست سخن بگوید ولی دستان  ناجوانمردانه ای او را به سکوت دعوت کرد سکوتی ابدی ....

ویرایش شده در توسط Fateme00
  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

×