رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

**
آنقدر شوکه شده‌ بودم که دهانم  برایِ حرف زدن باز نمی شد! با شنیدن اتفاقاتی که برایِ رهایم افتاده بود،سردردِ عمیقی به سراغم آمد...
رها با چشم هایِ اشکی اش به من زل زده بود و از گذشته یِ تلخش می گفت؛از ازدواج اجباری اش ،از بدخلقی هایِ همسرش گفته بود.
حال قصد داشت با مشکلی بزرگتر از مشکلات دیگر دست و پنجه نرم کند.
همان طور به او زل زده بودم که صدایِ جیغی که از اتاق بهار آمد، باعث شد به بحثمان خاتمه دهیم. بدون هیچ وقفه ای زودتر از رها به سمت اتاق دویدم. وقتی به اتاق رسیدم، با بهاری روبه رو شدم که دست هایش را به گردنش گرفته بود و جیغ می کشید.
با هر  جیغش قلبم تیر می کشید...بدون این که به آرزو نگاه کنم گفتم:

_فوری کتم رو بیار...

یک دقیقه نشد که کت سرمه ای رنگم جلویم قرار گرفت. دستم را درون جیبِ کت فرو بردم و بعد از پیدا کردنِ سوییچ ،فوری به سمت بهار رفتم...رها ترسیده و نگران کنارش زانو زده بود و سعی داشت با حرف هایش او آرام کند؛ آن هم بهاری که از دردِ زیاد فریاد می کشید!
همان طور که به سمت در می رفتم بلند گفتم:

_رها فوری بغلش کن،همراهم بیا!

بدون این که به پشت سرم نگاه کنم، به سمت آسانسور رفتم ؛دکمه یِ آسانسور را فشردم.آسانسور طبقه یِ اول بود و باید کمی منتظر می ماندیم.عصبی دستم را درون موهایم فرو بردم،از یک طرف هم جیغ هایِ بهار قلبم را به درد می آورد. به سمت خانه برگشتم که با چشم هایِ اشکی رها روبرو شدم،سعی کردم با تکان دادنِ سرم به او بفهمانم که گریه نکند!الان زمانِ خوبی برایِ شکست خوردن نبود؛اما رها نتوانست خودش را کنترل کند و شروع کرد به اشک ریختن.کلافه چشم چرخاندم با افرادی رو به رو شدم  که به ما زل زده بودند.بعضی ها از نرده آویزان شده بودند و بعضی ها هم سرشان را از گوشه هایِ در بیرون آورده بودند...پوفی کشیدم و کلافه زیر لب گفتم:

_همینو کم داشتیم!

با صدایِ آسانسور به خودم آمدم؛فوری در را باز کردم.بعد از من هم بهارِ دردمند و رهایِ پریشان حالم سوار شدند.

با صدایی که مرا پیج می کرد؛کلافه سرم را که رویِ میز بود،برداشتم.نگاهم به رها افتاده بود که گوشه ای نشسته بود و بی حال به روبه رویش زل زده بود.ناراحت به او خیره شدم؛هنوز هم از نیم رخ دلبر تر بود!
چقدر این دختر خودش را در دلم جای داده بود! چقدر این آرام بودنش مرا آرام‌ می کرد!اما حالا همین دخترِ آرام ، در دریایی طوفانی گیر افتاده بود.
می دیدم که اشک می ریخت؛اما نمی دانستم چه کنم!
می دیدم که شنا بلد نیست؛اما نمی توانستم‌کار کنم!
او از من کمک می خواست؛اما من شک داشتم.
شک داشتم به آن چیزهایی که در ذهنم بود.
هرچند گاهی اوقات چیزی به ذهنم می آمد و می گفت:

_ترس است  یا شک؟!

خودم هم کلافه شده بودم،اگر به او کمک می کردم و ناخودآگاه اشتباهی در همین کمک کردنم به وجود می آمد چه؟!
 
باز اسمم را پیج کردند،مجبور بودم لحظه ای  از رهایم دل بکنم و بروم.امان از این لحظاتی که مرا از او جدا می کردند.

ویرایش شده در توسط narjes
  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رها بار دیگر به من نگاه کرد،این بار نتوانستم حرفی که در نگاهش بود را از چشم هایش بخوانم.چیزی عجیب در چشم هایش بود...
کم کم چانه هایش لرزید و گفت:

_آ..آر...

چشم هایش را رویِ هم قرار داد؛کمی از بزاق دهانش را قورت داد و دوباره ادامه داد:

_آرمان خواهش می کنم به دخترم کمک کن اون نمی تونه...اون...اون ...

دوباره بغضی گلویش را چنگ زد و اجازه یِ حرف زدن به او نداد.سه بار پشت هم به تندی نفس کشید؛کمی از بزاق دهانش را قورت داد و با لرزشی که در صدایش بود گفت:

_اون به سنی نرسیده که عمل کنه!

برایِ اینکه حالِ بدش را نبینم؛سرم را با عکس هایِ ام آر آی گرم کردم.
عکسی که  نابود شدن زندگی دخترک ۷ ساله و مادرش را به من نشان می داد.
اما حسی در قلبم بود که به من اطمینان می داد و می گفت:" خوب می شود!"
دستی به موهایِ لختم کشیدم،باز هم عاشقی همان‌ رویِ بدش را به من نشان داد.
چرا من این گونه بودم؟!عاشقی برایِ من همانند جرم بود؛من هم این وسط مجرم بودم و زندگی هم برایِ خود قاضی شده بود.مدام مرا محکوم می کرد به تنهایی!
باصدایِ گرفته یِ رها که اسمم را صدا می زد؛دست از فکر کردن برداشتم و به او خیره شدم:

_چه اتفاقاتی باعث می شه که این بیماری سراغ آدم بیاد؟!

متوجه‌ منظورش نشدم و باهمان لحن گفتم:

_منظورت چیه؟!

 رها نگاه لجوجش را به چشمانم دوخت:
_ منظورم اینه که این بیماری مادرزادیه؟!

تازه متوجه منظورش شدم.آهی کشیدم و نگاهم را به پنجره یِ باز اتاقم دوختم ؛پرنده ها مدام از این درخت به سمتِ درختی دیگر می رفتند.صدایشان آرامش بخش بود؛اما‌ نه  برایِ منی که به همراه عشقم در دریایی از طوفان غرق شده بودم .
سرفه ای کردم و بدون این که به رها نگاه کنم گفتم:

_ طبق تعریف هایِ قبلت گفتی: "بهار که ۴ سالش بوده پاهاش سر می خوره و از پله ها پایین می افته"
خب طبق این عکسی که تو دستمه،بهار مهره هایِ گردنش فاصله پیدا کرده.تنها علتش هم به احتمال زیاد اینه که،وقتی از پله ها می افته گردنش به جایی برخورد می کنه و  باعث می شه که این فاصله تو مهره هاش ایجاد بشه.حالام همه یِ این ها کنار هم جمع شدن و باعث به وجود اومدنِ بیماریِ...
 
سخت بود به زبان آوردنِ کلمه ای که در ذهنم بود

رها که مکثم را دید؛آهی بلند کشید و گفت:

_بگو تو که سری قبل گفتی،این بارم بگو...

چشم هایم را رویِ هم قرار دادم و با صدایی که خودم هم به سختی می شنیدم گفتم:

_باعث می شه شکستگی تو مهره هاش ایجاد بشه...

به وضوح پریدگی رنگ رها را دیدم.
بی حرف به من خیره شده بود.ترسیده شماره یِ مورد نظر را گرفتم و فوری درخواست آب قند دادم.
مدام صدایش می زدم؛اما جواب نمی داد.خواستم‌ به سمتش بروم که با صدایش متوقف شدم:

_دکترش گفت مشکله خاصی نداره...

لبم را به دندان گرفتم.
برایِ این که او را آرام کنم گفتم:

_آره ،هرکسی نمی تونه تشخیص بده...حتی خودمم به سختی و فهمیدم بهار دچارِ چه بیماری شده.

ویرایش شده در توسط narjes
  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در باز شد و طبق گفته یِ من خانم سعیدی با لیوانی که درآن پراز قند بود، وارد اتاق شد.
بعد از گذاشتن لیوان رویِ میز به او اشاره کردم که برود،او هم رفت و در را پشت سرش بست.
بعد از رفتن خانم سعیدی،رها سرش را بالا آورد و به چشم هایم زل زد.
لحظه ای قلب و ذهنم لرزید...چشم هایِ درشت مشکی اش هنوز هم‌ مرا واردِ آرامش می کرد،حتی زمانی که مثل امروز در دریایی طوفانی بودم!
رها همان طور که در چشم هایم زل زده بود،دهان باز کرد و گفت:

_می شه درباره یِ این بیماری بیشتر توضیح بدی؟!

کمی مکث کردم،دست هایم را رویِ چشم هایی که عجیب توانسته بود این بی خوابی را تحمل کند،کشیدم و  بلند شدم. دست هایم را درونِ جیبِ پیراهن سفید رنگم فرو کردم.به سمت رها برگشتم و شروع به توضیح دادن کردم:

_خب این نوع شکستگی هایِ داخل گردن بر اثر ضربه هایی که گردن فرد می خوره هست...

همان طور که دستم را به سینه هایم می بردم،ادامه دادم:

_شانس آوردی بهار جیغ کشید،ما فهمیدیم و اینکه شانس بزرگتری که بهار داشت،این بود که به نخاعش آسیب نرسوند...

با هرجمله ای از دهانم بیرون می آمد، قلبم بیشتر می تپید.رها هم رنگش بیشتر از قبل می پرید؛اما بالاخره که چه؟! باید با همه چی روبرو می شد.با افسوس به او خیره شدم و کمی بعد ادامه دادم:

_سری قبلم اقدامی نکردم؛چون شک داشتم... اما امروز مطمئنم.عمل سختیه و من ...

سرم را پایین انداختم. نمی دانستم چطور بگویم که شاید نتوانم از پس اینکار بربیایم؛ اما دلم را به دریا زدم چشم هایم را بستم و بدون وقفه گفتم:

_چون عمل سختیه نمی دونم من می تونم ازپس اینکار بربیام یا نه...

سکوت همه جا را فرا گرفته بود،متعجب چشم هایم را باز کردم که رها رو درحالی که بغض کرده بود،دیدم...

 در سکوت به او زل زده بودم. طاقت دیدنش را در این حال نداشتم.لب هایم را رویِ هم فشردم،نگاهم را از او گرفتم و به بیرون پنجره یِ باز اتاق خیره شدم.
با صدایِ آهش نتوانستم خودم را کنترل کنم ؛باز هم به سمتش برگشتم و به او خیره شدم.
در کمال تعجب رها را در حالی دیدم که لبخندی گوشه یِ لبش نشسته بود، همان طور خیره یِ او بودم که گفت:

_من همیشه باورت داشتم،دارم و خواهم داشت...می دونم تنها کسی که می تونه بهارم رو خوب کنه تویی آرمان.آرمان نگاه کن یه حکمتی بوده که سرنوشت ما دوتا رو این جوری و تو این حال باهم روبه رو کرده پس خواهش می کنم کمکش کن.

بعد از این حرف سرش را به زیر انداخت.
لحظه ای نوری پر از امید در قلبم روشن شد..مگر می توانستم درخواست رهایم را رد کنم؟!

  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نفس عمیقی کشیدم و لبخندی رو لب هایم نقش بست:

_باشه...پاشو برو خونه یکم استراحت کن.

رها سرش را بالا آورد و با تعجب خیره ی لبخندم شد:

_قبول کردی؟عمل بهار رو به عهده می گیری؟

سری تکان دادم و تکرار کردم:

_تو برو خونه ...خبری شد،بهت می گم.

تند تند سرش را تکان داد:

_نه ! من بدون دخترم جایی نمی رم.

اخمی ابروهایم را به هم پیوند زد. هوای بیمارستان،حال رها را بد می کرد. رنگ و روی پریده اش ،نشان از خستگی و بی حالی اش می داد.

سعی کردم قانعش کنم:

_آرزو که پیش بهار هست.منم الان بعدِ ردیف کردن کارهای عمل،می رم پیشش. بهار تنها نمی مونه که نگرانش باشی...خودتم حالت مساعد نیست؛باید استراحت کنی.

لجوجانه و شمرده شمرده گفت:

_بدون بهار نمی رم خونه.بحث نکن!

کلافه دم عمیقی گرفتم؛امان از دست این زنِ دلبر!گاهی در مقابل این حجم از لجبازی،کم می آوردم! ناچار سری تکان دادم و گفتم:

_من می رم پِیِ کارهای عمل.

لبخندی زد و گفت:

_مرسی که هستی!

حس خنکیِ شیرینی دلم را لرزاند.مات ماندم!

فضای رمانتیکی نبود...ابراز علاقه ای هم در کار نبود. حتی بحث عاشقی هم در میان نبود! اما گاهی ، حتی یک جمله ی ساده هم می تواند دلی را زلزله وار بلرزاند!

کم کمک لبخند عمیقی شاپرک وار روی لب هایم نشست.دستی لای موهای به هم ریخته ام کشیدم و گفتم:

_برو پیشِ بهار؛منم چند دقیقه ی دیگه میام.

"باشه"ای گفت و ایستاد.به سمتِ درِ اتاق رفتم و در را باز کردم؛خودم را کنار کشیدم و نگاهش کردم.زیر لب با خجالت تشکری کرد و از در بیرون رفت. لبخندم عمیق تر شد؛چقدر بکر بود!

 

*

 

آرمان رفت و من مات خوبی هایش شدم.

به یاد هزینه های عمل و بیمارستان که افتادم، لبخندم کم کم محو شد!

شماره ی آقا بهرام را گرفتم و منتظر ماندم.لحظه ای بعد صدای مهربانش را شنیدم:

_جانم دخترم؟

نفس عمیقی کشیدم و بی مقدمه گفتم:

_سلام آقا بهرام...می خواستم ویلای رامسر رو بفروشید.

کمی مکث کرد و گفت:

_چرا؟

لب گزیدم.نمی خواستم از حالِ بهار با خبر شوند و حس مالکیتشان گل کند! با تردید گفتم:

_برای عملِ بهار پول لازم دارم.

بهت زده صدایش را بالا برد:

_چی؟! چی شده رها؟کجایین الان؟

کلافه چشمانم را محکم روی هم فشار دادم. سعی کردم آرام باشم:

_آقا بهرام من به پول نیاز دارم.لطفا هر چه سریع تر ویلا رو به فروش بزارید.قیمت خاصی مد نظرم نیست...همین که پولِ عملِ بهار جور شه کافیه.

آقا بهرام بدون توجه به حرفم گفت:

_الان بیمارستانین؟

دست آزادم را مشت کردم و پر حرص گفتم:

_بله بیمارستانیم.آقا بهرام شنیدید چی گفتم؟ ویلا رو به فروش بزارید.

ویرایش شده در توسط آرا
  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آقا بهرام،انگار که متوجه حرفم نشده باشد گفت:

_الان میایم.

بدون این که اجازه بدهد چیزی بگویم،قطع کرد!

روی صندلیِ کنار درِ اتاقِ آرمان نشستم.کلافه و درمانده سرم را در دست هایم گرفتم و نالیدم:

_لعنت بهت بهنام!

دلم به قدری پر بود که دلم می خواست قیدِ آبرویم را بزنم و تا نفسم یاری می کند،جیغ بزنم!

باید قبل عمل،پول را آماده می کردم.اما از کجا؟ نمی خواستم آرمان بفهمد... هر طور که شده،باید ویلا را می فروختم.

من چه مادری بودم که نمی توانستم پولِ عملِ دخترکم را جور کنم؟بغضی به گلویم چنگ انداخت...‌بهارکم هنوز بچه بود؛اما اگر عمل نمی شد،نمی توانست بچگی کند!هرچند،تا به حال هم به خاطر پشتِ گوش انداختن هایمان، نتوانسته بود چندان بچگی کند!

با صدای زنگِ گوشی ام،افکار کشنده ام را کنار زدم. آرزو بود؛انگشتم را روی آیکون سبز کشیدم و گوشی را دم گوشم گذاشتم:

_چی شده آرزو؟

آرزو با حرص گفت:

_آقا و خانم توکلی اومدن رها جان.

اخمی روی پیشانی ام نشست.اصلا حوصله و توان بحث با سیما خانم را نداشتم. بی حوصله گفتم:

_الان میام.

آرزو بی حرف قطع کرد.عصبی بودنش را حس می کردم؛می دانستم تحمل آقا بهرام و سیما خانم،اصلا برایش آسان نیست!

با قدم هایی آرام به سمت اتاقی که بهار در آن بستری بود،رفتم. نگاهی به ساعتم انداختم... وقتِ ملاقات رو به اتمام بود؛ فقط چند دقیقه باید تحملشان می کردم.

به اتاق بهار که رسیدم،نفس عمیقی کشیدم و در اتاق را باز کردم؛آقا بهرام کنار بهار نشسته بود و آرام آرام قربان صدقه اش می رفت.سیما خانم هم دست به سینه، کنار پنجره نشسته بود و با حالتی کاملا بی خیال،خیره ی بهار بود.

آرزو که متوجهم شد،ایستاد و گفت:

_کجا بودی رها؟

با صدای آرزو،آقا بهرام و سیما خانم هم نگاهشان به سمت من برگشت.آرام سلام دادم و به سمت آرزو رفتم.نگاهم را به چشمان منتظرش دادم و آهسته گفتم:

_داشتم با آرمان در مورد بیماریِ بهار حرف می زدم.

آرزو سری تکان داد و گفت:

_آرمان کجا رفت؟

نگاهم را به چشمانِ بسته ی بهارکم دوختم و آهی کشیدم.هنوز هم در اثرات آرامبخش،خواب بود.با غصه گفتم:

_گفت می ره پِیِ کارای عملِ بهار.

آرزو آرام صدایم زد که نگاهش کردم.با چشم و ابرو به سیما خانم اشاره کرد و دم گوشم پچ پچ وار گفت:

_اگه بیرونش کنم بی احترامیه؟

چشمانم گرد شد و خنده ام را قورت دادم.پس سیما خانم به دلش ننشسته بود !

ویرایش شده در توسط آرا
  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بیخیال حرص خوردن هایِ آرزو،نوازش کردن آقا بهرام و بیخیال نگاه کردن سیما خانم شدم؛از اتاق خارج شدم.با دیدن آرمان که گوشه ای ایستاده بود و مدام به برگه هایِ در دستش نگاه می کرد، خواستم به سمتش بروم؛اما وقتی سرش را بالا گرفت لحظه ای از حرکت ایستادم.اخمی رویِ پیشانی اش نشسته بود؛به مردمی که در حالِ رفت و آمد بودند نگاه می کرد.دستی در موهایِ لخت مشکی رنگش که رگه هایی از سفیدی در آن بود؛کشید و دوباره به برگه خیره شد.لبخندی تلخ از این سرنوشتِ شوم بر لب هایم نشست.مردِ جذاب من با آن پیراهن سفید رنگش جذاب تر شده بود.ضربانِ قلبم شدید شده بود و هرلحظه حس می کردم از دهانم بیرون می زند! سرم را چرخاندم با دیدنِ سرویس بهداشتی که سمت چپ بیمارستان بود،راهرویِ طویل را طی کردم.وقتی به دستشویی رسیدم به این که زنانه یا مردانه است توجهی نکردم و در را فشردم.وارد سرویس بهداشتی شدم ؛در را از داخل قفل کردم و  به در تکیه دادم.هر دو دستم را که از استرسِ زیادی سرد شده بود به صورتم کشیدم. به سمت شیر آب رفتم آن را باز کردم؛دست هایم را به زیر آب گرفتم و چند مشت آب،پی در پی به صورتم زدم.سرم را بالا آوردم و به دختری که در آیینه بود نگاه کردم.دخترِ در آیینه از موهایش آب می چکید،دخترِ در آیینه چشم هایش و لب هایش بی روح شده بود،دخترِ در آیینه گذشته اش نابود شده و حالی نامعلوم داشت!آیا این دختر با این وضع می توانست به آینده امیدوار باشد؟!
با صدایِ در به خودم آمدم؛به در نگاه کردم.بدون اینکه به شخصی که پشت در بود،توجه کنم برگشتم و بارِ دیگر به صورتم آب زدم که باز هم صدایِ در و پشت آن صدایِ آرمان که مدام اسمم را صدا می زد آمد.متعجب بودم از این که چگونه متوجه آمدن من به سرویس بهداشتی شده است! دستی به صورتم کشیدم و چندین بار نفسی عمیق کشیدم بلکه این حال ناآرامم بهتر شود.بعد از کمی مکث به سمت در رفتم و در را باز کردم.اگر کمی دیرتر می رفتم مطمئنا در  به دستِ آرمان شکسته می شد.خوب می شناختمش.در باز شد و باز هم با او  رو به رو شدم؛با دریایِ آبی و آرامم.با دریایی که سال ها پیش در آن غرق شده بودم نتوانستم از آن رهایی پیدا کنم.آرمان هم خیره به‌ چشم هایم بود و مدام چیزهایی می گفت، اما آنقدر غرق در آن دریایِ آبی چشم هایش بودم که متوجه حرف هایش نمی شدم! این دریا امروز بیشتر از قبل در قلبم نفوذ پیدا کرده بود...دستی به صورتم کشیدم وسرم را پایین انداختم و زیر لب گفتم:

_مرسی...

سکوتی بینمان برقرار شد،سرم را بالا آوردم که با چشم هایِ متعجبش رو به رو شدم.خواستم علتش را بپرسم که خودش پیش قدم شد و گفت:

_جواب سؤالام مرسی بود؟!


خجالت زده سرم را پایین انداختم و به خودم ناسزا گفتم؛ بابت این که اصلا به حرف هایش گوش نداده بودم!
صدایش که رگه هایی از خنده در آن بود باعث شد به او خیره شوم...با دیدن لب هایش که هر لحظه بیشتر به خنده باز می شد ،متعجب و با چشم هایِ درشت شده به او خیره شدم...چقدر این خنده هایش را دوست داشتم! خنده هایی که به من امید می داد و می گفت زندگی هنوز زیبایی هایش را دارد و به آینده امیدوار باش!
محو چشم هایِ هم بودیم کم کم لبخندی بر لبِ هردویمان نشست. آرمان خنده هایش کمتر شده بود و تنها برق چشم هایش زیاد شده بود.قلبم به تپش افتاده بود و شدید به قلبم می زد باورم نمی شد به مجنونی زل زده ام که چندسال پیش لیلی اش را گم کرده بود؛ لیلی ای که من بودم!

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با سرفه یِ کسی،نگاه از هم گرفتیم. کلافه نگاهم را به خروس بی محلی که همین یک ثانیه خوشی ام را با صدایِ سرفه اش از بین برده بود، نگاه کردم؛ که با نیش باز پسری که دفعات قبل با آرمان بود، رو به رو شدم .همان طور به پسر زل زده بودم، تا این که صدایِ آرمان که حرص در آن‌ مشهود بود ،به گوشم رسید:

_چی می خوای مهران جان؟!

از این که آرمان‌هم‌ همانند من از این یهویی آمدنش عصبی شده بود، لبخندی رویِ لبم نشست.مهران درحالی که لبخندی موذیانه  بر لب هایش بود به ما نگاه می کرد...از این‌نگاه هایش کلافه شده بودم و مدام به او ناسزا می گفتم که چرا بی موقع مزاحم ما دو نفر شده است! کمی که از نگاه کردن هایِ بی موردش گذشت ؛نمی دانم به چه علت به پشت برگشت و کمی بعد دوباره به سمت ما برگشت و گفت:

_حداقل از دستشویی فاصله بگیرید بعد این جوری این کارا رو انجام بدید.

هم متعجب بودم از این که چگونه من متوجه نشده بودم کجا هستم !و هم خنده ام گرفته بود از کارهایی که مهران انجام می داد ؛چون بعد از حرفش به آرمان خیره شده بود و تند تند  پلک می زد.سعی کردم  تمام خنده وتعجبم را در نگاه سردم خلاصه کنم، و بارِ دیگر به او خیره شدم.مهران‌هم وقتی بی توجهی من و آرمان را دید دستش را مشت کرد ؛ به حالتی گرد به سمتش دهانش برد و سرفه ای کرد.دست هایش را به داخل جیبِ پیراهن‌سفید رنگش برد ؛ به سمت آرمان برگشت و گفت:

_ بیا اتاقم کارت دارم!

دوباره به سمتم برگشت و به حالتی نمایشی برایِ گذاشتن احترام خم شد و گفت:

_فعلا خانم محترم.

متعجب از این همه خوشحالی اش تنها سری تکان دادم..اصلا به او نمی خورد دکتر باشد.به سمت مهران برگشتم با اخمی که همیشه مرا باهمان اخم بیشتر مجذوب خودش می کرد به مهران خیره شده بود و درآخر خیلی محکم و جدی" باشه" ای گفت.نگاهِ خیره ام را از آرمان گرفتم و دوباره به مهران نگاه کردم.مهران لبخندی زد و به سمت راست رفت و درهمان حال باصدایی بلند گفت:

_پس می بینمت، فعلا!

ازاین که یک دکتر این گونه صدایش را در بیمارستان بالا می برد، متعجب شدم!با‌همان حالت متعجبم به سمتِ آرمان برگشتم که با نگاهِ خیره اش روبرو شدم.حالِ خمیری را داشتم که در تنوی بود...گرمایی که به تنم افتاده بود،قصد ذوب کردنم را داشت!

ذهنم پر بود از سؤال هایِ پی درپی! چرا این گونه به من خیره شده است؟ آیا هنوز هم مرا دوست دارد؟ 
کمی از بزاق دهانم را قورت دادم. سعی داشتم کنترل کنم ضربانِ قلبی که پی در پی زدنش باعثِ بی قراری ام می شد...لحظه ای دوباره محو نگاهِ گیرایِ او شده بودم؛ تا این که صدایی پر از ناز  که اسم آرمان را صدا می زد،رشته ی نگاهمان را پارا کرد:

_آرمان جان؟!

متعجب از طرز خطاب کردنش به سمتش برگشتم ؛ که با دختری نسبتا زیبا رو به رو شدم.دختر پوستی سفید با چشم هایِ عسلی داشت... بینی عقابی اش خیلی به صورتش می آمد! همان طور محو دختر بودم که بار دیگر اسم آرمان را صدا زد .متعجب به سمت آرمان که اخم هایش در هم بود،برگشتم.پس این طور که معلوم بود ، آرمان دلِ خوشی از دختر نداشت! دختر بدون توجه به منی که رو به رویِ آرمان ایستاده بودم، از کنارم رد شد و به سمت آرمان رفت...صدایِ پاشنه یِ بلندِ کفش هایش رویِ مخم رفته‌ بود! دختر کمی به آرمان نزدیک شد و گفت:

_خانم رو معرفی نمی کنی؟!

نگاهم را‌که به زمین دوخته بودم، بالا آوردم و به آرمان نگاه کردم. نگاهم مدام درحالِ چرخش بین آرمان و دختر  در کنارش بود.آرمان کمی مکث کرد و سپس  همان طور که به من زل زده بود ،خطاب به  دختر گفت:

_یه دوستِ قدیمی.

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لحظه ای قلبم از حرکت ایستاد .دیگر ضربان قلبم مثل قبل نبود؛ دیگر مثل قبل نمی زد.
 یعنی او مرا تنها به عنوان یک دوستِ قدیمی می دید؟یعنی به زودی مجنونِ من، لیلی اش را فراموش کرده بود؟
بغضی گلویم را چنگ زد؛ امان از این بغض هایی که نمی دانند کی و کجا به سراغم بیایند! امان از این دلی که بی مورد می گیرد و امان از این قلبی که به چیزهایِ غیر واقعی دل خوش می کند! چه انتظاری می توانستم بعد از ۹ سال از او داشته باشم؟
لحظه ای تمام بغض ها به گلویم هجوم آوردند.  فوری با یک خداحافظی کوتاه  و بدون این که به پشت سرم نگاه کنم ،به سمت اتاق بهار رفتم ؛ در را باز کردم با دیدنِ بهار که به خوابی آرام فرو رفته بود،لبخند کم رنگی روی لب هایم جان گرفت. خیلی آرام در را بستم و بدون هیچ وقفه ای به سمت خروجی بیمارستان رفتم.از بیمارستان خارج شدم و به سمت پل هوایی  که یک متر آن طرف تر قرار داشت،رفتم.با دیدنِ پله برقی آه از نهادم بلند شد.هیچ گاه حوصله یِ ماندن رویِ پله برقی را نداشتم .برایِ همین به جای  این که بی حرکت منتظر بالا رفتن پله برقی باشم، سعی  کردم همانند بالا رفتن از پلا های معمولی، از پله برقی بالا بروم. اما نمی دانستم که پله برقی هم همانند پله هایِ زندگی است ؛ هرچقدر تندتر بروم فایده ای ندارد و تا صبر نکنم، به مقصد نمی رسم‌‌! بعد از این که رسیدم، فوری از پل رد شدم و به سمت دیگرِ پل هوایی رسیدم. با دیدن پله ها این بار لبخندی زدم و بدون وقفه از پله ها پایین رفتم. وقتی رسیدم، چشمم به اتوبوسی خورد که درحالِ حرکت بود. بدون وقفه و خیلی سریع به سمتِ اتوبوس دویدم .آن قدر دست تکان دادم که بالاخره از حرکت ایستاد.به سمت درِ پشت رفتم و سوار شدم.با دیدنِ اتوبوس خالی نفسی عمیق کشیدم و همان جا ردیف اول سمتِ پنجره نشستم.با لرزش گوشی دستم را به سمت جیبم بردم و گوشی را بیرون آوردم. با دیدنِ شماره یِ یکی از مشتری ها آهی کشیدم و گوشی را درون جیبم قرار دادم.آن قدر مشغله ذهنی داشتم که فرصتِ فکر کردن به خیاطی  را نداشتم.اتوبوس هر ایستگاهی که می ایستاد حداقل ۵ نفری سوار می شدند و همین باعث شد کم کم اتوبوس پر شود.چقدر خوب بود! چون می توانستم خودم را در این  شلوغی پنهان کنم.آهی کشیدم و سرم را به پنجره تکیه دادم.عادتِ همیشگی ام این بود که سوار اتوبوس بشوم و تا آخر ایستگاه بنشینم و همان طور به بیرون خیره شوم.این گونه همه چی حداقل  برای ۲ ساعتی از ذهنم‌ می رفت.اتوبوس همان طور می گذشت و می رفت؛ همانند من که از تمام اتفاق گذشتم و گفتم بالاخره روزهایِ خوب هم فرا می رسد! اما هنوز هم که هنوز بود به قسمتِ خوبِ زندگی نرسیده بودم.
با تمام شدن ایستگاه ،بعد از حساب کردن پیاده شدم و به سمت ایستگاه بعدی رفتم و منتظرِ اتوبوس ماندم.بعد از یک ربع اتوبوس زرد رنگی آمد.سوار شدم و دریف دوم نشستم.بازهم سرم را به پنجره تکیه دادم.
این بار بیشتر از قبل فکر کردم؛ اول به بهارم که چگونه در این سن به چنین بیماری دچار شده بود... اولین اشکم چکید! دوباره فکر کردم به این که چه راحت عشقم را از دست داده بودم...بازهم اشکم چکید! آن قدر چکید که کم کم تبدیل به سیل شد؛سیلی بزرگ که هق هق هایم در آن گم شده بود.اهمیت نمی دادم  به مردمی که به من زل زده بودند.  تنها به بدبختی ام اهمیت می دادم... مردم در زندگی ام نبودند و دردهایم را نمی دانستند، پس دلیل اشک هایم را نمی دانستند.
همه یِ ما دردهایی عظیم در سینه  داشتیم ؛اما هیچ کس دردِ دیگری را نمی فهمید...مهم تر از همه این که خودت را مقصر همه چی بدانی و از خودت بدت بیاید؛همین  می تواند بدتر چیزی باشد که آزارت دهد! گاهی اوقات فکر می کردم اگر از اول باعث به وجود آمدنِ عشقی میان من و آرمان نبودم اینگونه نمی شد و پافشاری پدرم هم بابت ازدواج با بهنام کنسل می شد.اما حیف که گذشته ها گذشته است و نمی توانی آن را برگردانی!

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

**
بی حوصله دستی به چشم‌هایِ ورم کرده ام کشیدم و به سمت اتاق بهار رفتم؛ دستگیره یِ در را آرام فشردم ،اما قبل از این که در را باز کنم، صدایی زمزمه مانند باعث شد لحظه ای از حرکت بایستم . به صداهایی که از اتاق دخترکم می آمد،گوش سپردم.

صدایی که کاملا می توانستم بعد از چندین برخورد با او ،تشخیص بدهم صدای مهران است ،گفت:

_بهش گفتی عملِ سختیه؟!

صدایی آرام که کاملا معلوم بود صدایِ آرمان است گفت:

_آره.

صدایِ آهی آمد و باز هم پشت بندِ آه ،مهران گفت:

_خیلی سخته یه دخترِ ۷ ساله چنین عملی داشته باشه و بعدش...

آرمان پرید وسط حرفش و گفت:

_بیخیال مهران.

مهران اهمیتی به هشدارِ آرمان نداد و گفت:

_الان کجا رفته؟!

آرمان با صدایی که در آن نگرانی بیداد می کرد گفت:

_نمی دونم یهویی رفت و نتونستم پیداش کنم.

مهران بعد از کمی مکث گفت:

_این اولین عملیه که قراره رو یه دخترِ ۷ ساله انجام بدی؛ مطمئنی می تونی؟!

صدایِ کلافه یِ آرمان که کاملا خستگی اش را نشان می داد بلند شد:

_نمی دونم!

مهران بدون وقفه ، جمله یِ بعدش را گفت‌،که کاش نمی گفت:

_یعنی ۱ سال و شاید۲ سال باید آتل ببنده؟!

دیگر صداها واضح نبود حالم دست خودم نبود ...تنها توانستم بفهمم پاهایم سست شده است... اول که بابتِ عملش قلبم سست شد حالا هم پاهایم کاملا سست شده بود .حتی نمی توانستم دهانم را باز کنم و حرفی بزنم !تنها می توانستم بشنوم آن هم تنها" بسه" ای که آرمان به مهران گفت را شنیدم‌.اما من، همان منِ بیچاره که تنها از زندگی اش یک خوشی ساده می خواست که آن هم نصیبش نمی شد.همانند فقیری بودم که درِ تمام خانه ها را می زد اما هیچ کس به دادش نمی رسید! همان طور به رو به رویم زل زده بودم و تنها صداهایی را می شنیدم که مدام اسمم را صدا می زدند. اما نه توان چشم چرخاندن داشتم و نه توان حرف زدن! به خوبی صدایِ محبوبم را می شناختم که با صدایِ گوش نوازش اسمم را صدا می زد ؛اما بازهم نمی توانستم نگاهش کنم...دوست داشتم فقط یک ثانیه همه چیز از جلویِ چشم هایم کنار برود و من و من واقعی تنها بمانیم...من و منی واقعی که زندگی غیر از بدبختی داشته باشد...کم کم همه جا برایم تاریک شد...چرا هیچ وقت این تاریکی هایِ زندگی ام به روشنایی تبدیل نمی شد؟!

با سوزش دستم آرام چشم هایم را از هم باز کردم و چشم چرخاندم...با دیدنِ اتاقی سفید رنگ و سرمی که در دستم بود، متوجه موقعیتم شدم.سعی کردم کمی از بزاق دهانم را قورت دهم ،اما آبی در دهانم نبود که قورتش دهم.دهانم خشک شده‌بود؛ خشک تر از کویر لوت!

با صدایِ در ،به آن سمت‌ نگاه کردم؛ با دیدنِ آرمان که نگران و با لبخندی زورکی به سمتم‌ می آمد، از ته قلبم ذوق کردم! چقدر خوب بود که حداقلش برای دقایقی  هم او را داشتم ؛هرچند کوتاه بود اما همین هم برای من خوب بود! باصدایی که به زور از گلویم خارج شد به آرمان که در حالِ حرف زدن و  چک کردنِ سرم بود گفتم:

_آب...

فقط همین قدر توانستم‌ بگویم‌ ؛ گلویم بدجور سوخت و به سرفه افتادم.
حرف هایش که تماما احوال پرسی بود را هم می شنیدم، اما توانِ حرف زدن نداشتم. با قرار گرفتنِ لیوان آبی جلویم، به سختی بلند شدم و آب را گرفتم...نیمی از آب را خوردم و به دستش دادم.
بالاخره گلویم باز شد.آرمان این بار ناراحت و  بدون حرف مشغولِ تزریقِ آمپول هایی در سرمم بود...می دانستم تا دقایقی دیگر بابت آن‌ مواد در سرم ،بیه وش می شوم؛ برایِ همین‌تنها توانستم‌ کلماتی را بیان کنم:

_من....خوبم،مرسی بابت همه چیز و ...


سرفه ای کردم و همین آغاز سرفه هایِ بعدی ام شد...کمی از آبِ رویِ میز را خوردم... وقتی‌گلویم بهتر شد دوباره به سمتش برگشتم. بدون حرف به من زل زده بود.

چشم هایم را باز و بسته کردم و با اطمینان گفتم:

_تو موفق می شی؛بهارم...

کم کم چشم هایم رو به بسته شدن بود ؛برایِ همین خیلی فوری جملاتِ پایانی را بیان کردم:

 _به دست تو خوب می شه من می دونم...

دیگر خواب اجازه یِ حرف زدن نداد.

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با حسِ خشکی گلویم به سختی چشم هایم را باز کردم.وقتی دیدم کامل شد، چشم چرخاندم و به اطراف اتاق نگاه کردم.با یادآوری اتفاقاتی که افتاده بود، آهی بی صدا کشیدم؛ این روزها تمامیِ کارهایم بی صدا بود! آه بی صدا، اشک بی صدا و حتی عاشقی هم بی صدا...!
سعی کردم کمی از بزاق دهانم را قورت دهم؛اما چیزی سدِ راهم شد و این اجازه را به من نداد.آن مانع چه بود؟! حس می کردم در بیابانی هستم و از بی آبی لب هایم خشک شده است! به سختی گردنم را چرخاندم و با دیدنِ میزی که از من دور بود،کلافه و پرحرص چشم هایم را رویِ هم قرار دادم؛ همینم کم مانده بود! بیخیال آب شدم کلافه چشم هایم را رویِ هم قرار دادم.با احساسِ خستگی بیش از حد دست هایِ به خواب رفته ام را آرام بر رویِ سرم قرار دادم.تمامی کار هایم به هم گره خورده بود.از یک سو به پول نیاز داشتم و مجبور بودم از کسی دیگر کمک بگیرم؛  از سویی دیگر تمامی کارهایم بر رویِ هم انباشته شده بود.دیگر رویِ جواب دادن به مشتری هایم را نداشتم...چه می کردم؟! تنها راهی که برایم مانده بود،صبر بود و صبر!
پوزخندی از این تفکرات احمقانه ام بر رویِ لبم نشست.این همه صبر کردم چه شد؟!چیزی حل شد؟! حسِ فقیری را داشتم که دست به دامن مردم شده است؛ از آن ها خواهش می کند و تقاضایِ کمک می کند.خدایا راهی جز صبر برایِ این فقیر نداری؟! راهی که بتواند خیلی راهت از آن گذر کند.راهی بدون هیچ بن بستی ...بدون هیچ پیچ و خمی.خسته شده ام از بس در این جاده یِ پر پیچ و خمِ زندگی، قدم برداشتم و به جایی نرسیدم...خسته از این بن بست هایی که هیچ گاه اجازه برگشت را به من نداد!چرا نمی توانم برایِ یک بار هم شده رویِ خوش این زندگی را ببینم؟من با این بن های زندگی ام چه می کردم؟!
 با خیس شدنِ گونه ام تازه متوجه اشکی که از گوشه یِ چشمم چکید شدم.کم کم اشک هایم تبدیل به سیل شد .کاش می شد این سیل تمام بدبختی ها و غم هایم را با خودش ببرد؛ آنقدر دور کند که حتی دستم هم به آن نرسد!
با صدایِ در ، ملافه یِ سفید رنگ‌ را رویِ سرم کشیدم.دیگر نمی خواستم کسی ضعیف شدنم را ببیند.باصدایِ گرمِ کسی که این روزها دوباره آرامش من شده بود چشم هایم را رویِ هم قرار دادم...گویا همیشه گرمایِ صدایش سرمای تنم را خارج می کرد!سعی کردم گریه یِ لعنتی ام را فرو بخوابانم؛اما موفق نشدم.صدایش را می شنیدم:

_شنیدم وجود گل تو اتاق باعث می شه اون اتاق همیشه خوب و تازه بمونه؛ البته برای بیمارا خوبه...منم اینو برای تو خریدم.‌

درجوابش تنها می توانستم اشک بریزم!

سکوتم را که دید،گفت:

_رها؟!

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

باز هم جوابش را ندادم؛تنها توانستم سکوت کنم! تا کی می توانستم سکوت کنم؟! اگر من رها بودم،او هم آرمان بود. مطمئنا این ضعفم را بعد از چندسال ،هنوز هم فراموش نکرده بود.آرمان رهایِ خودش را خوب می شناخت.کم کم دست بردم و ملافه را کنار زدم؛نگاهم با نگاهی نگران و متعجب تلاقی کرد.آرمان گوشه یِ لبش را به دندان گرفت و نگاهش را به سمتی دیگر چرخاند؛ در همان حال گفت:

_چرا گریه می کنی؟!

جوابم غیر از گریه چیزی نبود.

این بار آرمان با صدایی نسبتا بلند که هنور هم لرز را به تن آدم می انداخت، تکرار کرد:

_لعنتی می گم‌ چرا گریه می کنی؟!

خواستم دهان باز کنم و بگویم به خاطرِ بدبختی ام؛اما لرزش مداوم چانه هایم این اجازه را نداد.آرمان که از بی جواب ماندن سوال هایش کلافه و  عصبی تر از قبل شد؛باز شدن در،مانع ادامه ی سرزنش هایش شد.

در باز شد و پدر مادرم وارد اتاق شدند.با دیدنشان اشک هایم راه خودشان را بیشتر از قبل پیدا کردند.آرمان با دیدنشان اول تعجب کرد،کمی بعد خم شد و بعد از سلام کوتاه، بدون اینکه چیزی بگوید از اتاق بیرون رفت.پدرم متعجب به رفتنش نگاه می کرد؛اما خیلی فوری و به سمتم برگشت.مادرم با گریه به سمتم آمد و من را در آغوشش کشید.امروز وقتِ ناز و کینه به دل گرفتن نبود؛امروز وقت گریه کردن در آغوشِ پدر و مادرم بود.بامادرم  همراهی کردم.‌کمی بعد دستی رویِ شانه هایِ سمت راستم قرار گرفت. به سمت راست برگشتم که پدرم را  دیدم با  چشم هایِ پر از اشکش به من زل زده بود.درنگاهش همه چیز را می توانستم‌بخوانم؛ ناراحتی، غم و شرمندگی...!
با لرزش دستم را رویِ دست هایِ نسبتا چروک خورده اش قرار دادم.کمی با پدر مادرم صحبت کردم.گفتم از غم هایم... گفتم از همه چیز گویی امروز به طور کل همه چیز را از یاد برده بودم و بعد از چند سال با آن ها دردودل کردم.یک ساعتی می شد که صدایِ در آمد به سمت در برگشتم آرمان را دیدم،آرمان ببخشیدی گفت و به من‌نگاه کرد:

_دو ساعت دیگه بهار عمل داره می تونی الان ببینیش؟!

بااین حرفش لرزشی به تنم افتاد،بهارم چندساعت دیگر به زیر تیغ جراحی می رفت؟! چگونه می توانستم‌تحمل کنم...تنها پاسخی که توانستم به آرمان دهم تکان دادنِ مدامِ سرم بود.امروز باید خیلی با دخترکم صحبت می کردم؛امروز روزی بود که دخترک هفت ساله ام به زیر تیغ جراحی می رفت.می ترسیدم؛اما ترسیدن چاره یِ کار نبود..

لب هایم را با بزاق دهانی که داشتم به سختی خشک کردم.به ساعتِ رویِ دیوار نگاه کردم.ساعت ۸:۰۰ شب را نشان می داد.لبم را به دندان گرفتم و دستم را روی تخت قرار دادم سعی کردم با تمامِ توانی که داشتم پایین بیایم.اگر چه کم بود اما همینش هم برایِ من کافی بود.بالاخره ایستادم دستم را از رویِ تخت برداشتم و سعی کردم خودم را کنترل کنم‌ لحظه ای سرم گیج رفت و نزدیک بود بیفتم؛اما خودم را کنترل کردم...نباید می افتادم؛ باید دربرابر همه یِ مشکلات بایستم.

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد از نیم ساعت حرف زدن با دخترکم از اتاق بیرون آمدم؛مجبور به گفتن دورغ به او شدم.منی که هیچوگاه به دخترکم دروغ نمی‌گفتم، امروز دورغ هایی گفتم که نباید می‌ گفتم! هرچند آن قدر هم دروغ نبود،تنها حقیقتی آمیخته با شک‌ بود.
سرم را به در تکیه دادم و نفسی عمیق کشیدم ؛هنگامی که سعی در فرستادن نفسم به بیرون را داشتم،نفسم به لرزش افتاد.لرزش نفس هایم  بیانگرِ  استرسِ زیادم بود.بین چه کنم ها گیر افتاده بودم. در دوراهی گیر کرده بودم؛ نمی دانستم‌ باید دخترکم را به زیر دست آرمان بسپارم یا نباید بسپارم؟! اما درصدِ بایدم از نبایدم بیشتر بود.چون آنقدر به آرمان اعتماد داشتم که‌می دانستم هرگز کاری خطا نمی کند؛اما گاهی به این فکر می کردم که اگر به خاطر انتقام گذشته بلایی سرِ دخترکم بیاورد چه؟ صدایِ ناله هایِ  بیمارها تو سرم پیچید ...دیگر تحمل چنین فضایِ گرفته را نداشتم.به سختی از بیمارستان بیرون رفتم و وارد محوطه بیمارستان شدم. خارج شدنم همانا، وزش باد شدید و لرزش من همانا!  کم کم به زمستان نزدیک می شدیم؛برایِ همین بادهایِ ناگهانی لرزشِ بدی به تن آدم می انداخت. آهی کشیدم و دست هایم را در جیبِ مانتویِ مشکی رنگم فرو بردم. با دیدنِ صندلی خالی  سفید رنگی به سمت  صندلی رفتم و رویِ آن نشستم .یکی از پاهایم را رویِ آن یکی پاهایم قرار دادم و شروع به تکان دادن کردم...همیشه این کار باعث رها شدن از استرس به من کمک می کرد. با صدایی که ترسیده سرم را بالا آوردم:

_هنوزم این عادت رو ترک نکردی؟!

با دیدنِ آن‌نگاه آبی رنگ ،در قلبم قصابی به راه افتاد؛ حس می کردم قلبم گوشت است و آرمان هم قصاب وقتی که می آمد قلبم را تکه تکه می کرد !جوری که حس می کردم تکه هایِ قلبم در حالِ فرو ریختن است‌‌!پاهایم را از رویِ آن یکی پایم برداشتم و رویِ زمین گذاشتم...صدایِ خنده ای آمد و کمی بعد خودش را کنارم جای دادگ کمی آن طرف تر رفتم و سعی کردم فاصله ام را با او رعایت کنم.دوباره به زمین‌خیره شدم که  لیوانی پر از چایی  جلویم قرار گرفت.بخارِ چایی به صورتم‌خورد و این باعثِ به وجود آمدن لبخندی محو بر رویِ لبم شد.به سمتش برگشتم و باهمان لبخند محوم تشکر کردم...آرمان هم در جواب لبخند محو من، لبخندی زد؛ اما برعکس لبخند من لبخندش خیلی عمیق بود.سرم را پایین انداختم و مشغول بازی با لیوان در دستم شدم در همان حال گفتم:

_استرس دارم...

آرمان آهی کشید و همین باعث شد به سمتش برگردم.  دست هایش رو به پشت صندلی تکیه داد و به آسمان خیره شد و در همان حال گفت:

_استرس نداشته باش؛من بهت قول دادم همه چی رو حل کنم... پس رو قولمم می مونم.‌‌

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پر بغض لب گزیدم.استرس نداشته باشم؟ دخترکم،تمام امید و زندگی ام در ۷ سالگی زیر تیغ جراحی می رفت؛ اگر خون هم گریه می کردم،باز هم کم بود!

آرمان به سمتم برگشت و خیره نگاهم کرد. نگاه خیره اش خیلی حرف ها داشت! گله هایی که در نگاهش ولوله به پا کرده بودند،قابل لمس بود!

با خجالت سر به زیر انداختم. چند لحظه بعد،با لحن آرامی گفت:

_نگام کن رها!

آهسته سرم را بالا آوردم و به یقه ی پیراهن سفیدش چشم دوختم. صدایش کمی خش برداشت:

_از چی می ترسی؟اعتماد نداری بهم؟

دانه ای از اشک های جمع شده در چشم هایم، راه خود را باز کرد و روی گونه ی رنگ پریده ام سر خورد.من اعتماد داشتم؛به این مردی که تمام رویاهای عاشقانه اش را به باد داده بودم،اعتماد داشتم! اصلا بحث اعتماد نبود؛ترسم از طول عمر تحمل دخترکم بود. بهارکم هنوز بچه بود و آستانه ی تحملش برای این همه درد،ناکافی!

دوباره بدون حرف،سر به زیر انداختم و به اشک هایم حکم آزادی دادم. خستگی هایم فراوان بود و دلهره هایم به مقدار زیاد!

آرمان با صدایی خسته و دلخور زمزمه کرد:

_۹ سال تموم نگاهتو ازم گرفتی؛بس نبود؟

اشک هایم شدت گرفتند.با چه رویی نگاه می کردم به چشمان عاشقش؟من دنیای مرد رویاهایم را روی قلب عاشقش آوار کرده بودم!من با ازدواجم با بهنام،تمام عاشقانه هایمان را له کرده بودم؛هرچند به اجبار!

صدای هق هقم که بلند شد،آرمان عصبی و پر حرص گفت:

_گریه نکن ! چی گفتم که گریه می کنی؟

دستم را روی دهانم گذاشتم که صدای هق هقم را خفه کنم؛ولی زور درد هایم ،از من بیشتر بود!

آرمان کلافه و عصبی،دم عمیقی گرفت. نگاهم را به آرامی بالاتر بردم و نگاهش کردم.آشفته و پریشان بود! درکش می کردم...چند دقیقه ی دیگر باید بهار را عمل می کرد؛یادآوریِ خاطره های چندین ساله هم قوز بالا قوز شده بودند!

بی توجه به نگاه خیره ی من ایستاد و عصبی گفت:

_چند دقیقه ی دیگه عمل بهاره...برو پیشش که نترسه.

راست می گفت.باید قبل عمل کنارش می بودم تا آرامش کنم.دخترکم از عمل می ترسید.تنها تصویر و درکی که از عمل جراحی داشت،"سوراخ کردن" بود! باید آرامش می کردم تا عملش به خوبی پیش برود.

سری تکان دادم و ایستادم.بدون حرف عقب گرد کردم تا پیش دخترکم بروم...با صدای آرمان از حرکت ایستادم و سوالی نگاهش کردم. سرفه ای کرد و دستمالی به سمتم گرفت:

_اشک هات رو پاک کن!

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نگاهی به دستمال انداختم و سپس خیره ی چشمان منتظرش شدم. در همان حالت،کف دست هایم را روی گونه هایم کشیدم و اشک هایم را پاک کردم. مطمئنا اگر دستمال را می گرفتم،به جای این که با آن اشک هایم را پاک کنم، لای دفترم جا خوش می کرد؛درست مثل عاشق های دبیرستانی!

آرمان بهت زده دستش را پایین آورد. برایش عجیب بود که دستمال را نگرفتم! اهمیتی ندادم و بی ربط گفتم:

_من میرم پیش بهار.توهم بیا بهش بگو که تو عملش می کنی...شاید این جوری ترسش بریزه!

با همان چشمان متعجبش،فقط نگاهم کرد. تعجب که می کرد،دلم ضعف می رفت برای حالتِ چشمانِ زیبایش! خنده ی بالا آمده تا پشت لب هایم را قورت دادم و به راه افتادم.

به اتاق بهار که رسیدم،نفس عمیقی کشیدم و لبخندی روی لب هایم نشاندم. در را باز کردم و وارد اتاق شدم. بهارکم آماده روی تخت دراز کشیده بود و آرزو برایش خاطره تعریف می کرد. لبخندم عمیق تر شد. دخترکم به قدری غرق حرف های آرزو بود که حتی متوجه آمدنم نشد!

سرفه ای کردم و گفتم:

_به به!جای من خالی خانما!

آرزو سرزنش کننده نگاهم کرد. بهار هم ناراحت بود؛گله مند گفت:

_چرا تنهام گذاشتی مامانی؟

به سمتش رفتم و آرام بوسه ای روی پیشانی اش نشاندم؛دلجویانه گفتم:

_کار داشتم نفسِ مامانی...ببخشید!

لب برچید و گفت:

_وقتی بیدار شدم نبودی!

پلک هایم را روی هم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم.دخترکم لج کرده بود! حق هم داشت...امروز زیاد کنارش نمانده بودم. چشم هایم را باز کردم و با احتیاط روی تخت نشستم.دست سردش را گرفتم و بوسه ای رویش زدم:

_ببخشید دیگه!تکرار نمی شه.

لبخندی زد و گفت:

_برام پاستیل می خری؟ خنده ام گرفته بود.دخترکم عجیب باج گیر شده بود؛ از همه باج می گرفت! با خنده سر تکان دادم و گفتم:

_شما ببخش،پاستیل هم می گیرم برات.

ریز خندید و گفت:

_باشه پس،بخشیدم مامانی.

آرزو بالاخره سکوتش را شکست و گفت:

_خوب باج می گیری ها بهار خانم! حالا به منم پاستیل می دی یا نه؟

بهار چشمکی زد و گفت:

_نصفش می کنیم خاله آرزو.

آرزو هم شد و گونه ی بهار را بوسید:

_ای من به فدای خاله گفتنت!

آرزو به قدری خسته شده بود که حتی صدایش هم بی حال بود! شرم زده نگاهش کردم و گفتم:

_شرمنده آرزو؛خیلی اذیت شدی امروز!

برو خونه دیگه. آرزو لبخندی زد و دست بهار را میان دستش گرفت:

_عمل بهار که تموم شد،می رم.

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لبخندی زدم و چشمانم را باز و بسته کردم‌. آرزو همان خواهر نداشته ام بود که بودنش می توانست مرهمی باشد روی زخم های خسته ام.

بهار با ترس زمزمه کرد:

_مامانی! می خوان من رو سوراخ کنن،نه؟

آرزو بی هوا و بلند خندید که باعث شد لبخندی روی لب های بهارکم بنشیند. خنده های آرزو که ته کشید،با لبخند گفت:

_سوراخ چرا خاله؟

بهار چشم های زیبایش را گرد کرد و متعجب گفت:

_مگه عمل، سوراخ کردن نیست؟

لبخند آرزو عمیق تر شد:

_نه عزیزِ خاله!

بهار لب برچید و لجوجانه گفت:

_نه خیر!من می دونم سوراخ می کنن...

نگاهش را به سمت من چرخاند و گفت:

_مگه نه مامانی؟

سرم را به نشانه ی "نه" تکان دادم و گفتم:

_نه گلم.اصلا مگه عمو آرمان دلش میاد تورو سوراخ کنه؟

بهار متعجب گفت:

_مگه عمو آرمانم می خواد عملم کنه؟

لبخندی زدم:

_بله عزیزم.عمو آرمان...

با صدای تقه ای که به در خورد ،حرفم نصفه ماند.به عقب برگشتم؛با دیدن آرمان ،لبخندم را تکرار کردم و دوباره به بهارکم نگاه کردم:

_از خودش بپرس.

آرمان جلو تر آمد و کنار آرزو،ایستاد و گفت:

_حال خانم کوچولوی ما چطوره؟

بهار با خوش حالی نیم خیز شد و گفت:

_سلام عمو آرمان! کجا بودی؟برام پاستیل خریدی؟

صدای قهقهه هایمان به هوا رفت. بهارکم هیچ چیزی را به اندازه ی پاستیل،دوست نداشت!

آرمان با خنده دستش را در جیبش فرو برد و بسته ی کوچک پاستیلی را در آورد.بسته را در هوا تکان داد و گفت:

 _بله خانم کوچولو.مگه می شه نخرم؟

بهار همان طور که با چشم هایش حرکت دست های آرمان را دنبال می کرد گفت:

_مرسی عمو آرمان...

وقتی دید آرمان قصد ندارد پاستیل را بدهد، با حرص ادامه داد:

_بده دیگه عمو!

آرمان لبخند زنان گفت:

_به یه شرطی می دم.

بهار چشم هایش را ریز کرد و طلبکارانه گفت:

_چه شرطی؟

آرمان نیم نگاهی به چشمان مشتاقم انداخت و دوباره نگاهش را به بهار داد:

_شنیدم یه خانم زیبا از عمل می ترسه!

بهار لب برچید و به بالشت تکیه داد:

_نه خیرم...فقط نمی خوام سوراخ بشم!

آرمان خندید و گفت:

_کی گفته می خوام سوراخت کنم؟

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آرزو به جای بهار،گفت:

_بهار فکر می کنه عمل جراحی یعنی سوراخ کردن!

آرمان یک تای ابرویش را بالا انداخت و خندید:

_نه عزیزم؛قرار نیست سوراخت کنم.فقط کاری می کنم که خوب شی و دیگه درد نکشی‌.

بهار با خوش حالی خندید:

_دیگه گردنم درد نمی گیره؟!

آرمان خم شد و پیشانیِ بهار را بوسید:

_نه؛دیگه نمی ذارم درد بکشی.

بهار خندید و دست هایش را به هم کوبید.

با صدای تقه ی در،نگاهمان به سمت در برگشت. بهار بلند گفت:

_بفرمایید.

خندیدیم.

پدر و مادرم،به همراه آقا بهرام و سیما خانم وارد اتاق شدند.آرزو و آرمان به احترامشان صاف ایستادند و سلام دادند.اما من،خنثی و بی حرکت ،فقط نگاهشان کردم. بودنشان فرقی به حال من نداشت!

 بهار با لبخند گفت:

_چقدر زیاد شدیم!

دوباره خندیدیم؛اما این بار خنده های من،آرمان و آرزو اندکی مصنوعی بود!

آقا بهرام که آخرین نفر وارد اتاق شد،در را بست. لبخند بهار محو شد و رو به آقا بهرام گفت:

_بابام نیومد؟

کمی تکان خوردم؛انگار که از بلندی پرتم کرده باشند!

بعد از ماه ها،اولین بار بود که بهار سراغ بهنام را می گرفت.و من چقدر خوش حال بودم که دخترکم، بهنام را فراموش می کرد!

اما این روزها،نبود بهنام برای دخترکم کمی ناراحت کننده بود؛هرچند من خوش حال بودم که حضور نحسش در زندگی ام پایان یافته بود! آقا بهرام برخلاف تصورم،گفت:

_ماشین رو پارک می کنه بیاد.

اخم هایم درهم شد و نفس هایم به شمارش افتاد. دلم نمی خواست حداقل امروز که به انرژیِ مضاعفی نیاز داشتم،حضورِ بهنام اذیتم کند.ولی بهار خوش حال شد و گفت:

_بابام میاد!هورا!

نگاهم روی آرمان سر خورد که نگاهش را به نقطه ی نامعلومی دوخته بود و دستانش مشت شده بودند.آرزو هم اخم کرده بود. هیچ کداممان چشم دیدنِ بهنام را نداشتیم!

آرمان دندان هایش را روی هم سایید و خش دار گفت:

_من می رم آماده بشم.تا چند دقیقه ی دیگه پرستار ها میان بهارو ببرن.زیاد بهش استرس وارد نکنید.

به سمت در رفت که بهار گفت:

_پاستیل رو ندادی عمو آرمان!

آرمان به سمتش برگشت و گفت:

_بعدِ عمل می دم.

سپس در را باز کرد و بی هیچ حرفِ دیگری از اتاق خارج شد.

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

**
از اتاق بیرون آمدم.همان طور که سرم پایین بود و به دفتر تو دستم نگاه می کردم، راهم را به سمتِ راهرو کج کردم که با سر به شی‌ء سفتی برخورد کردم. متعجب سرم را بالا‌ آوردم که با دو جفت چشم قهوه ای رنگ برخورد کردم.مردی نسبتا ۳۰ ساله که با دیدنم پوزخندی بر رویِ لب هایش نشست و گفت:

_پس آرمان تویی!

متعجب کمی او را برانداز کردم،مردی با موهای خرمایی و چشم هایِ قهوه ای، ابروهایی که هم رنگ موهایش بود و دماغی عقابی.هرچه قدر او را برانداز کردم ، به خاطر نیاوردم که او را کجا دیده ام!خواستم دهان باز کنم و از او بپرسم کیست که ناگهان مرد به من تنه ای محکم زد و از بغلم رد شد.با تنه یِ محکمش کامل به سمت دیگری چرخیدم.همان طور متعجب برگشتم و به او نگاه کردم.مرد به سمت اتاق بهار رفت؛در را باز کرد و وارد شد.
به قول معروف تازه دو هزاری ام افتاده بود! او بهنام بود ...مردی که رها را در چنگال هایِ بی رحمانه اش اسیر کرده بود و مدام‌ به او پنجول می کشید.با سوزش کفِ دستم متعجب سرم‌را پایین آوردم که چشم هایم به دست هایِ مشت شده ام خورد.
با حرص به دست هایِ سفید رنگم که از عصبانیت مشت شده بود نگاه کردم؛کاملا زرد رنگ‌شده بود.قبل از این که آسیبی به دست هایم برسانم، مشتم را باز کردم.به سمت میزِ خانم سعیدی رفتم؛ با یه حرکت فوری دفتر را رویِ میز پرت کردم. خانم سعیدی که سرش پایین بود و مشغول انجام کارهایش بود،ترسیده سرش را بالا آورد و به من نگاه کرد‌‌‌‌.به چشم هایِ ترسیده اش نگاه کردم؛طفلکی حقم داشت ...مواقعی که عصبی بودم سرِ او خالی می کردم.نگاهم را از نگاهش گرفتم و به اطراف نگاه کردم؛ سعی کردم چندین بار پی در پی نفس بکشم تا کمی از عصبانیتم کاسته شود.بعد از این که بهتر شدم‌، به سمتش برگشتم و درحالی سعی در کنترل صدایم را داشتم، گفتم:

_لطفا دکتر ترابی رو پیج کنید و خودتون هم آماده شید برایِ عمل ؛ به بقیه هم بگید آماده شن.‌‌

خانم سعیدی انگشت اشاره اش را به سمت خودش گرفت و با ترس گفت:

_من هم بیام؟!

گوشه یِ لبم را به دندان گرفتم‌؛چشم هایم را بستم دستم را بالا بردم و رویِ چشم هایم قرار دادم.با صدایی که کمی عصبانیت در آن مشهود به سمتش برگشتم و گفتم:

_فکر کنم شما پرستارید؛ یه سری کارهایِ اتاق عمل رو شما باید انجام‌ بدید .نگفتم بیاید عمل کنید که! فقط چیزهایی که نیاز دارم رو می دی ...نکنه اینم بلد نیستی؟

خانم سعیدی دستی به صورتش کشید و گفت:

_آخه...

خیلی تند دست هایم را بالا آوردم که خانم سعیدی ترسیده عقب رفت. از این حرکتش خنده ام گرفته بود؛یعنی انقدر ترسناک بودم؟!
سرم را به چپ و راست تکان دادم و دستم را به پشت گردنم‌ بردم.خانم سعیدی که خیالش راحت شده بود،نفسی عمیق کشید.همان طور که سرم را تکان‌ می دادم ، تکیه ام را از میز برداشتم و به سمت اتاقم رفتم ؛ درهمان حال گفتم‌:

_تا یک ربع دیگه بیمار رو ببرید اتاق عمل و مراحل اولیه رو انجام‌بدید.‌‌کارهایی که گفتم یادتون نره.

همان طور که حرف می زدم، وسط راه متوقف شدم و برگشتم. انگشت اشاره ام را به سمت خانم سعیدی گرفتم و گفتم:

_خودتم خیلی سریع حاضر شو!

بدون این که منتظر حرفش باشم، برگشتم و به راهم‌ ادامه دادم.

امروز روزی سخت بود... برای من و رها ؛به خصوص بهار دخترک هفت ساله ای که باید به زیر تیغ جراحی می رفت! نفسی عمیق کشیدم و  دستم را به سمت قلبم بردم که شدیدا به تپش افتاده بود.دست هایم را پایین آوردم و بلند گفتم:

_خدایا به امید خودت.

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در حالی دستم را می شستم سرم را بالا آوردم و به آیینه یِ روبرویم خیره شدم.آیا می توانستم از پس چنین‌کاری بر بیایم؟! چشم هایِ آبی رنگم به شدت قرمز شده بود! خوب می دانستم هم از بی خوابی بود، هم از استرس زیادی! کمی لبم را تر کردم... .
با صدایِ مهران که اسمم را صدا زد،نگاهم را از آیینه گرفتم و به او دوختم:

_ این پنجمین باریه که دستات رو میشوری پسر؛به خودت ! بیا چته؟!

همان طور که دستم زیر آب بود؛گفتم:

_می ترسم...!

مهران در حالی که آب را باز می کرد، گفت:

_نگران نباش پسر! همه چی رو بسپار به خدا.یادته وقتی اون پسر رفته بود کما من چقدر ناراحت بودم؟اما بعدش یکم فکر کردم؛ به این که من تمام تلاشم رو کردم اما نشد !همون جا همه چی رو سپردم به دست خدا. الان هم تو تلاشت رو بکن؛ بعدش هم همه چی رو بسپار به خدا... مطمئن باش همش حل می شه.

حرف هایش زیبا بود؛اما قلب من هنوز هم آشوب بود ! تنها توانستم سری تکان بدهم‌.

مهران بعد از شست دست هایش‌، دست هایش را جلو نگه داشت تا به جایی نخورد و آلوده نشود. خواست به سمت اتاق برود که ناگهان به سمتم برگشت و گفت:

_راستی ! اگه رها خانم رو دیدی بابت شوخی اون دفعه ازش معذرت بخواه. چون اون پسر از کما بیرون اومده بود خوشحال بودم و همین باعث شد یه جورایی بی ادبانه صحبت کنم.

لب هایم را به داخل دهانم فرو بردم. خودم هم آن روز متعجب بودم؛  مهرانی که سری اول خیلی محترمانه با رها برخورد کرده بود ،با مهرانی که سری دوم شوخ طبع شده بود فرق داشت!
باز هم بدون این که حرفی بزنم ، سری تکان دادم. زودتر از مهران وارد اتاق عمل شدم.
وارد شدنم همانا ،دوبرابر شدنِ استرسم همانا ! قلبم شدیدا به تپش افتاده بود ! به سختی کمی از بزاق دهانم را قورت دادم .با خوردن چیزی به پاهایم سرم را پایین آوردم که با  پاهایِ  مهران روبرو شدم...سرم را بالا آوردم و به پشت سرم نگاه کردم که مهران را با اخمی گنده دیدم.
سعی کردم استرسم را کنترل کنم. دستم را بالا آوردم؛ دستیاری که لباس دستش بود لباس را تنم کرد و مشغول بستن از پشت شد .بعد از اتمام کار دستکش را دستم کرد. "خدایا به امیدِ تو" یی گفتم و به سمت بهار قدم برداشتم... سعی کردم‌ به این فکر نکنم که قرار است عزیزترین دختر بچه ی زندگی ام را عمل کنم. در آن لحظه بهار باید برایم از هر غریبه ای غریبه تر می شد.
بعد از پرسیدن علائم حیاتی،" بسم الله الرحمن الرحیم"  گفتم و تیغ جراحی را برداشتم؛ بعد از بریدن قسمت مورد نظر شروع به انجام عملیات کردم.
با برخورد چیزی به پیشانی ام ،برایِ لحظه ای نگاهم را به سمت راستم انداختم ؛که با یکی از دستیارهایی که در حالِ پاک کردن عرق های پیشانی ام بود ،روبرو شدم. من به این زودی عرق کرده بودم؟! صدایِ مداوم بوق دستگاه ذهنم را آشفته می کرد و آزارم می داد.
نیمی از مراحل انجام شده بود. بدون این که به خانم سعیدی نگاه کنم، دستم را به سمت راستم که می دانستم آنجا ایستاده ،دراز کردم و گفتم:

_خانم سعیدی ساکشن!

چندین ثانیه گذشت اما چیزی در دستم قرار نگرفت. متعجب برگشتم که متوجه گیج شدن خانم سعیدی شدم؛ رویِ میز به دنبال وسیله ای به نام ساکشن می‌گشت! عصبی پوفی گفتم و با صدای نسبتا بلند گفتم:

_دستت رو ببر جلو سمت‌ چپ ،اون رو بده.


خانم سعیدی که تازه متوجه شد، دست هایِ لرزانش را به سمت دستگاه ساکشن برد و آن را به سمتم گرفت. عصبی از این که انقدر معطلم کرده بود، ساکشن را از دستش گرفتم‌.
تک تک مراحل را‌ با استرسِ فراوان  به ترتیب انجام می دادم .صدایِ بوق‌ِ دستگاه مدام رو مخم می رفت! آب دهانم از استرس زیادی خشک شده بود. لحظه ای دست از انجام عمل برداشتم و نفسی عمیق کشیدم . دوباره خواستم به عمل ادامه دهم که دستی رویِ دستم قرار گرفت. متعجب سرم را بالا آوردم که با مهران چشم‌ در چشم شدم؛ مهران که پشت آن ماسک تنها چشم هایش معلوم بود ،چشم هایش را باز و بسته کرد.

ویرایش شده در توسط narjes
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×