رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

اگر بر می گشتم به سال ها پیش،اجازه نمی دادم لبخند هایم را میان قهقهه هایشان لگد مال کنند...اجازه نمی دادم با ارزش ترین داشته ام را بگیرند و از من دور کنند.منی که حتی نتوانستم جوانی کنم،نوجوانی ام پر بود از گریه و آه!
چه کسی می توانست آن روزهای پر از غم را از خاطرم پاک کند؟هیچ! همان طور که کسی نمی توانست خاطراتِ عزیزترینم را از ذهن و قلبم پاک کند!
با صدای دادِ بهنام،به خودم آمدم.مردِ ترسناکِ تمام ۹ سال زندگی ام،درمانده شده بود! با تمام بدی هایش،دلم نمی آمد با درماندگی اش شادی کنم؛ولی خوش حال بودم که خدایم هنوز کنارم بود.
فقط عزیز ترینم را کم داشتم؛به اندازه ی ۹ سال دل تنگی،کم داشتمش! آخ که هنوز هم بعد از ۹ سال دوری و ندیدن، نتوانسته بودم فراموشش کنم...عشق بود یا جنون؟آخ امان از دلِ تنگ و بی تابم!
بهنام و آقا بهرام ساعت ها بحث کردند و من فقط نظاره گر بودم...به قدری دل تنگی زجرم می داد ، که حواسم پیِ حرف هایشان نبود!
سیما خانم با گوشه ی روسری اش اشکش را پاک می کرد و از دوباره هق می زد...دلم برایش می سوخت؛هر چه بود،باز هم مادر بود...بهنام هر چه بود،باز هم فرزند بود. من هم مادر بودم...من هم طاقت دیدن درماندگی دخترکم را نداشتم؛ولی اگر می گفتم تقصیر گردن تربیت اشتباه آقا بهرام و سیما خانم بود،دروغ می گفتم؟ چرا همه ی خطا ها و خراب کاری های بهنام را ماست مالی کرده بودند که حالا نتوانند جمعش کنند؟ چرا وقتی بهنام زندگی من را روی سرم آوار می کرد، آن ها روی بدبختی ام چشم بستند؛که حالا شاهد درماندگی و بی چارگیِ تک پسرشان باشند؟
وقتی صدای بحثشان قطع شد،لبخندی روی لبم نشاندم و گفتم:
_ممنون که دارید از زندگیم می رید بیرون.
سیما خانم هق زد و آقا بهرام سر به زیر انداخت. اما بهنام،نگاهش رنگ تنفر و بی زاری گرفت... دقیق نگاهش به لبخندم،مثل نگاهم به حضورش بود...تفاهم عجیبی بود! 
بگذار بی زار باشد...مهم بود؟ابدا! اصلا و ابدا نبودنش ناراحتم نمی کرد...من با تمام وجودم خواستار نبودنش بودم! 
آقا بهرام در همان حالتِ سر به زیری،با صدای گرفته ای گفت:
_ببخش دخترم...ببخش که زودتر از این ها به دادت نرسیدیم.
خیره ی گل‌ِ نرگسِ روی میز شدم.همه جای خانه پر بود از نرگس های زرد و سفیدم...آرامش می ریختند به جانم.
آقا بهرام که سکوتم را دید،گفت:
_حق داری باهام حرف نزنی...همه ی این بلاهایی که سر تو و بهار اومده،به خاطر بی حواسیِ من و سیما بود!
چه می گفتم؟بالاخره بعد از چندین سال، چشمانشان را باز کرده بودند...هر چند دیر!
نگاهم را از نرگس نازم گرفتم و به موهای یک دست سفیدش دوختم.آنقدر ها هم پیر نبود،ولی کارهای بهنام پیرش کرده بود!

  • پسندیدم 5
  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در همان حال که به موهای سفیدش خیره بودم، گفتم:
_دیر فهمیدید آقا بهرام...انقد دیر که موهاتون سفید شد!
نگاهش روی اشک هایم ثابت شد...با لرزش صدایم ادامه دادم:
_انقدر دیر فهمیدید که دیگه دخترکم بابا نداره... انقدر دیر فهمیدید که دخترکم حق نداره تند بدوئه. چرا؟چرا دیر کردید؟مگه پسرتون رو نمیشناختید؟مگه نمی دونستید هر لحظه از زندگی سیرم کرد؟می دونستید...همه شو...
بغض مانع ادامه ی حرفم شد و آقا بهرام شرمنده تر شد. می دانست حداقل نصف تقصیرها گردن خودشان است.
اشک هایم را پاک کردم و رو به سیما خانم گفتم:
_گفتید بچه دار بشیم همه چی درست می شه... شد؟درست شد؟ یک بچه ی بی گناه هم این وسط بدبخت شد!کی می خواد جوابش رو بده وقتی پدر خواست؟کی می خواد براش پدری کنه؟
اشک های سیما خانم شدت گرفت.ولی او هنوز نمی دانست خاله زنک بازی هایش چه بلایی سر زندگی ام آورده است...همه ی اشک هایش بخاطر تک پسرش بود! 
‌بلند شدم و به سمت آشپزخانه رفتم.چیدمان تمام خانه به سلیقه من بود...آشپزخانه پر بود از گل های ریز و درشت زیبا!سرتا سر سفید بود با طرح های ظریف مشکی. اوایل که می خواستم چیدمان خانه به سلیقه خودم باشد،با بهنام بحثمان شده بود...انگار از همان اول نمی خواست حضورم حس شود!
لیوانی آب خوردم و دوباره به هال برگشتم. بهنام با اخم گوشه ای ایستاده بود و سیما خانم دم گوشش پچ پچ می کرد...به احتمال زیاد سیما خانم به تک پسرش وعده می داد که اجازه نمی دهد خانه و ویلایش را از چنگشان در آورم.خیال خام!آینده ی بهارم به این خانه و ویلا بستگی داشت.پوزخندی زدم و نگاهم را چرخاندم...آقا بهرام به سیگارش پک می زد و جاسیگاری را پر می کرد.جلو تر رفتم و روی مبل تک نفره ی کنارش جا خوش کردم.وقتی متوجه حضورم شد، سیگارش را در جا سیگاری خاموش کرد و به سمتم برگشت.چشمانش نم دار و غمگین بود. 
دلم گرفت و ابروهایم در هم گره خوردند...دلم نمی آمد غمش را ببینم؛ولی تقصیر خودشان بود. تا آخر عمرم هم باشد،تکرار می کنم...تقصیر خودِ نا انصافشان بود! 
سر به زیر انداختم تا اشک جمع شده در چشمانش را نبینم.زیر لب زمزمه کردم:
_از همون اول گفته بودم من راضی به این ازدواج نیستم...نگفته بودم؟
در سکوت گوش می داد...ادامه دادم:
_من دلم گرو یکی دیگه بود...می دونستم خوشبخت نمی شم.گفتید درست می شه،عشق بعد ازدواج به وجود میاد؛نیومد آقا بهرام ،نیومد.
اون حسی که بعد ازدواج با پسرتون به وجود اومد حس تنفر بود!
کف دستش را روی زانویش کوبید:
_تا آخر عمرم شرمنده تم دخترم.
انگشتان دستم را به بازی گرفتم.پوزخندی زدم و گفتم:
_شرمندگیتون به درد من نمی خوره. یادتونه اومدم گفتم نمی تونم با پسرتون ادامه بدم؟التماس هامو یادتونه؟اون موقع چرا شرمنده نشدید؟اون موقع که حداقل می تونستید جلوی بدتر شدن وضعیت رو بگیرید چرا شرمنده نشدید؟بعد ۹ سال یادتون افتاد پسرتون داره گند می زنه به زندگیم؟

  • پسندیدم 6
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حرفی نزد؛اصلا حرف حق جواب نداشت! بغضم را قورت دادم و رو به سیما خانم گفتم:
_سیما خانم!
نگاه سیما خانم و بهنام به سمتم برگشت،ادامه دادم:
_شام تشریف داشته باشید.
طعنه ام را گرفت و کمی اخم هایش درهم شد. قرار نبود تا شب بمانند و با پسر عزیزش برایم نقشه بکشند که!من تحمل هیچ کدامشان را نداشتم.دلم هم برای دخترکم تنگ شده بود...باید زنگ می زدم پدرم بیاوردش.
آقا بهرام سرفه ای کرد و نیم خیز شد.دستش را به سمت جاسیگاری برد که گفتم:
_خودم جمع می کنم آقا بهرام.
لحظه ای نگاهم کرد و صاف ایستاد. لبخند غم ناکی زد و گفت:
_دیگه این خونه مال توئه دخترم.پسرِ من که نتونست خوشبختت کنه؛امیدوارم بعد اون بتونی خوشبخت باشی.
با توجه به حرصِ بهنام،لبخندی زدم و گفتم:
_ممنونم...مطمئن باشید خوشبخت می شم؛زندگی ادامه داره!
بهنام با قدم هایی سنگین و تند به سمتم آمد‌ و درست رو به رویم که ایستاد؛چشمان سبز رنگش،رنگ خون گرفته بود...این نشان می داد تا حد مرگ عصبی و خشمگین است! برایم مهم نبود؛برعکس حس پیروزی می داد! 
لبخندی زدم و گفتم:
_چی شده؟بهت بر خورد؟
دستش را بلند کرد که مثل همیشه رد انگشتانش را روی گونه ام مهر کند؛با صدای داد آقا بهرام، دستش روی هوا ماند:
_دستت بهش بخوره همه ی دار و ندارت رو به اسمش می زنم.
بهنام دندان هایش را روی هم سایید ؛ انگشت اشاره اش را تهدید وار در هوا تکان داد و از لای دندان های کلید شده اش غرید:
_این قضیه این جا تموم نمی شه رها...
کمی ترسیدم؛این مرد گاهی بیش از حد ترسناک می شد! نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_بودنت تو زندگیِ من و دخترم تموم شد...تا ابد!
لب باز کرد تا باز هم تهدید های پوچش را روانه ذهن خسته ام کند؛آقا بهرام با عصبانیت گفت:
_همین الان برو بیرون بهنام.
بهنام با نفرت نگاهم کرد و گفت:
_از این به بعد کابوست می شم.
آقا بهرام با داد اسمش را صدا زد و من لبخندم را تکرار کردم:
_مشتاق دیدار آقای توکلی!
آقا بهرام مانع جواب دادن بهنام شد و رو به سیما خانم گفت:
_با بهنام برید بیرون منم الان میام.
سیما خانم بی هیچ حرفی بازوی بهنام را گرفت و از خانه خارج شدند.
آقا بهرام نگاهم کرد و گفت:
_حلالم کن دخترم.
سرم را تکان دادم:
_خیلی وقته بخشیدمتون...ولی فقط شمارو!
آقا بهرام لبخندی زد و گفت:
_خوش حالم...من الان می رم دخترم؛هروقت به چیزی نیاز داشتی فقط کافیه زنگ بزنی.
زیر لب تشکری کردم .آقا بهرام خداحافظی کرد و رفت.

  • پسندیدم 5
  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نفس عمیقی کشیدم و خودم را روی مبل ول دادم.باورم نمی شد خلاص شدم!بعد ۹ سال نفس های مقطع و با درد،برای اولین بار نفس راحتی می کشیدم؛واقعیت بود؟ از حس خفقان بودنش راحت شده بودم؟ خدایا شکرت! هرچند دخترکم بی پدر شده بود؛ولی پدری چون بهنام،نبودنش بهتر از بودنش است!
گوشی موبایلم را برداشتم و شماره ی خانه ی پدرم را گرفتم؛بعد از دو بوق صدای دخترکم در گوشی پیچید:
_بله؟بفرمایید!
بلند خندیدم...دخترکم می خواست زودتر بزرگ شود و رفتارهایش مثل بزرگ تر ها باشد! 
با خنده گفتم:
_سلام عشق مامان.
جیغی زد و با دلخوری گفت:
_از صبح رفتی نیومدی مامانی.
حق داشت دلخور باشد...منی که حتی یک ساعت هم از خودم دورش نمی کردم،از صبح تنهایش گذاشته بودم.
دلجویانه گفتم:
_ببخشید عزیزدلم...یک کم کار داشتم.
ریز خندید و گفت:
_پس برام پاستیل بخر!
دخترک شیطان شده ام باج می گرفت!با خنده گفتم:
_چشم،شما جون بخواه نفس من.بابا بزرگ کجاست ؟
با ذوق گفت:
_رفته برام لواشک بخره.
خنده ام را تکرار کردم و گفتم:
_شیطون! برو لباس هات رو بپوش زنگ بزنم بگم بیارتت خونه.
جیغی کشید و گفت:
_چشم چشم.من رفتم خداحافظ!
گفت و قطع کرد.دخترکم زیادی وابسته ام بود؛او وابسته ی من بود و من به امید خنده هایش زنده بودم!
شماره ی همراه پدرم را گرفتم.بعد از چند بوق جواب داد:
_جانم دخترم؟
دلم گرفت...چرا وقتی به محبت ها و حمایت های پدرانه اش نیاز داشتم نبود؟
لبخند از روی لب هایم پرکشید.آرام گفتم:
_سلام...می تونید بهار رو بیارید خونه،یا خودم بیام دنبالش؟
صدای متعجبش به گوشم رسید:
_خونه؟چی شده رها؟
پوزخند زدم:
_وقتی اومدید توضیح می دم.
سریعا "باشه"ای گفت و قطع کرد. 
بلند شدم و به آشپزخانه رفتم.تقریبا شب شده بود؛باید شام درست می کردم.

 

ویرایش شده در توسط آرا
  • پسندیدم 5
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به سمت آشپزخانه رفتم،اول از همه یخچال را باز کردم؛اما خالی بود!
پوفی گفتم و به سمت کابینت سفید رنگ‌رفتم،بین هر ۷ کابینت ۶ تایِ آن را باز کردم؛ تنها با کابینت خالی روبرو شدم!
شکمم به صدا درآمده بود،ناامید هفتمین کابینت را باز کردم؛ از شانسِ خوبی که اینبار به سراغم آمده بود،
چندتا نودل مرغ در آن بود.
همین هم‌کافی بود؛به خصوص که بهار عاشق این نودل ها بود.
با رضایت نودل را از کابینت بیرون آوردم و بعد از باز کردن؛درون قابلمه خالی کردم.
گاز را کم کردم و به سمت میز ناهار خوری رفتم؛پشت میز نشستم و دستم را به زیر چانه ام بردم؛و به سالن که از آشپزخانه هم دید داشت نگاه کردم.
تمام خاطرات بد با بهنام ، در همین خانه ی ۱۰۰ متری ام رقم خورده بودند...راهروی بزرگی که در انتها به سالن می رسید،همیشه اشک هایم را پناه می داد!
سالن تلفیقی از رنگ هایِ مشکی،سفید بود؛که دیوار ها،مبل ها سفید و برخی از  وسایل ها مشکی بودند...بهنام می گفت کاملا مشکی باشد؛خوش حال بود از این که  دنیای صورتی ام را سیاه پوش کرده بود!
طبق خواسته بهنام‌هم فرشی دوازده متری مشکی رنگ؛وسط اتاق پهن بود.چندین بار بابت این موضوع بااو بحثم شده بود؛اما باز هم حرف خودش را می زد.انگار می خواست همیشه یادم بماند که تا چه حد زندگی ام رنگ مشکی به خود گرفته است!
آهی کشیدم و به تلوزیون مشکی رنگ که رویِ میز تلوزیونِ مشکی رنگ قرار داشت؛خیره شدم...چقدر مشکی هایم زیاد بودند!
به آشپزخانه نگاه کردم؛کابینت هایِ سفید رنگ  و دیوارهایی که با سرامیک‌هایی،که رویِ آن‌شکلک میوه داشت...بهارکم عاشق شکلک های میوه ای بود!
میزِ ناهار خوری که همرنگ کابینت ها بود و پارچه یِ رویِ آن کار دست خودم بود.احتمالا باید همین خیاطی را ادامه می دادم.
نسبتا آشپزخانه بزرگ بود و من همیشه آن را دوست داشتم.
با صدایِ زنگ به خودم آمدم؛به سمت نودل ها رفتم هنوز آماده نشده بود.
به سمت آیفون رفتم و بدون این که جواب بدهم دکمه را فشردم.
در را باز کردم و به سمت آشپزخانه رفتم.
با صدایِ جیغ مانند بهار،فوری از آشپزخانه بیرون آمدم...پدرم دست در دست بهار به خانه نگاه می کرد،کمی بعد نگاه متعجبش را به من دوخت!
وقتی چیزی نگفتم کلافه شد و دست بهار را رها کرد.
بیخیال نگاه های بهت زده و کلافه اش بهار را در آغوش گرفتم و گفتم:

_عشق مامان‌چطوره!؟

بهار همان طور که نگاهش خانه را برانداز می کرد جواب داد:

_خوبم‌ مامانی.

کمی بعد به سمتم برگشت و با حالت متعجبی گفت:

_بابایی خونست!؟

با گفتن این‌ جمله داغ دلم تازه شد... من چه به دخترکم می گفتم!؟
بیخیال پاسخ دادن به سئوالش شدم و درهمان حال که به آشپزخانه نگاه می کردم گفتم:

_بیا بریم که واست یه سوپرایز دارم...

بهار با خوش حالی دست هایِ کوچکش را به هم زد و گفت:

_آخ جون!

لبخندی زدم؛دست های کوچکش را گرفتم و به سمت آشپزخانه رفتیم.

  • پسندیدم 6
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صندلی را کنار کشیدم؛بهار رویِ آن نشست.
لبخندی زدم و به سمتِ قابلمه یِ نودل رفتم؛بعد از خاموش کردن، بشقابی برداشتم و نودل را در آن خالی کردم.
بهار با ذوق قاشق و چنگال را به هم می زد‌.‌تک خنده ای کردم و با خوش حالی بشقاب را جلویش گذاشتم.
دست هایم را لایِ موهایش فرو بردم؛با صدایی که آرام تر از قبل بود و مهربانی در آن بیداد می کرد گفتم:

_من می رم با بابابزرگت صحبت کنم...تو غذات رو بخور؛هروقت هم‌ تموم شد صدام کن ، باشه؟

بهار سه بار سرش را بالا‌ و پایین‌ کرد و مشغول خوردن شد.
لبخندی زدم و از آشپزخانه خارج شدم.
وارد سالن شدم.پدرم رویِ مبل نشسته‌ بود و پاهایش را مدام تکان می داد.نفسی عمیق کشیدم و به سمتش رفتم.
رویِ مبلی که روبرویش بود، نشستم.
پدرم همان طور که‌ پاهایش را تکان می داد خیره به زمین بود.من‌ هم در سکوت به او و کارهایش زل زده بودم.
کمی بعد،خودش به حرف آمد و گفت:

_این کارها یعنی چی!؟مگه شما دوتا طلاق نگرفتید؟

پوزخندی زدم و باز هم چیزی نگفتم.

پدرم نگاهش را از زمین جدا کرد و در چشم هایم خیره شد و نسبتا بلند گفت:

_مگه باتو نیستم!؟قصد داری چی کار کنی!؟

آهی کشیدم و گفتم:

_از امروز اینجا فقط برایِ منه...

پدرم‌ چشم هایش درشت شد؛اما چیزی نگفت...انگار که متوجه حرف هایم نمی شد!

پوزخندی زدم و گفتم:

_البته من و دخترم.آقا بهرام‌همین امروز خونه رو به نام من زد و تمام!

پدرم از قبل متعجب تر شده بود و دیگر حرف هم نمی زد...همان طور متعجب به من زل زده بود.
یکهو به خودش آمد؛بلند شد و چنان دست هایش را  رویِ میز کوبید که یک متر به هوا پریدم!
قلبم محکم می تپید!
پدرم صورتش قرمز شده بود؛با همان صدایِ بلندش گفت:

_مگه‌من نگفتم حق نداری این خونه رو ازشون پس بگیری؟نگفتم؟

کلافه و ترسیده چندین بار به پشتم نگاه کردم؛اما بهار نبود.نفسی از روی راحتی خیالم کشیدم و به سمت پدرم برگشتم؛در همان حال گفتم:

_خواهشا آروم تر !به هیچ وجه دوست ندارم بهار صداتون رو بشنوه.

آری می ترسیدم،می ترسیدم این اتفاق بر روحیه یِ دخترکم تاثیرِ بدی بگذارد.دخترکم هنوز کوچک بود...توانایی هضم جدایی را نداشت!
پدرم دستی به صورتش کشید و به سختی رویِ‌مبل نشست.درحالی که صدایش آرام تر شده بود گفت:

_من که بهت گفته بودم تا هروقت که بخوای می تونی پیش ما زندگی کنی.
بالاخره که چی؟اون بزرگ می شه و می فهمه پدر و مادرش از هم جدا شدن...

کلافه شده بودم؛از اینکه باید مدام حرف هایِ قدیمی را تکرار می کردم...از این که هیچ کس درکم نمی کرد!
با لحنی که کلافگی ام در آن مشهود بود گفتم:

_من که گفته بودم؛من دوست دارم با دخترم یه زندگی جدا داشته باشیم.


دست هایِ سردم را به صورتم کشیدم و گفتم:

_حالام این بحث رو تموم کنید؛دوست ندارم بهار درمورد طلاق بهنام و من چیزی بشنوه.
پدرم چیزی نگفت و به زمین خیره شد.

بیخیال از رویِ مبل بلند شدم...
درحالی که به سمت آشپزخانه می رفتم،مدام اسم بهار را صدا می زدم؛اما او جواب نمی داد!
به آشپزخانه که رسیدم ظرفِ پر از نودل را دیدم؛اما بهار نبود!
خندیدم ؛حتما باز هم قصد قایم موشک بازی داشت.
با خنده گفتم:

_بازم می خوای با مامانت بازی کنی!؟

باز هم جوابی نشنیدم؛به پشت کابینت رفتم، اما جز چندتا سینی چیزی ندیدم... کمی دلم شور می زد،ترسیده  گفتم:

_بهار جان خودت رو نشون بده ببینم!
اما باز جوابی نشنیدم!با صدایِ پدرم به جایی که ایستاده بود،نگاه کردم؛ با دیدن درِ بازِ خانه برایِ لحظه ای قلبم از حرکت ایستاد...!

  • پسندیدم 6
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×