رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

پارت۲۵
کیان بلند خندید و گونه ام را کشید و گفت
کیان: خیلی بامزه ای بخدا 
یکم عصبی شدم ولی سعی کردم آرام باشم سمتش برگشتم و گفتم 
_ یه جا وایستا یه چیز بخوریم خیلی گرسنمه.
راهنما زد و کنار رستورانی که سر راه بود ایستاد ماشین را پارک کرد و هر دو پیاده شدیم.
کیان : نمی دونم غذاش چه جوریه ولی خب گرسنته دیگه مجبوریم هر چی هم بود بخوریم.
لبخندی زدم و با هم وارد رستوران شدیم قسمتی تخت سنتی بود و قسمت دیگر میز و صندلی از آن جایی که آدم راحت طلبی بودم بدون نظر خواستن سمت تخت رفتم و کفشم را در آوردم و بالا رفتم و راحت نشستم.کیان لبخندی زد و گفت
کیان : من برم دستم رو بشورم گارسون اومد سفارش بده تا بیام.
چشمکی زد و رفت.
موبایلم را از کیفم در آوردم از خود  عکس گرفتم و برای آران فرستادم.
چند دقیقه نشد که تیک خورد.سریع تماس گرفت ولی جواب ندادم و موبایل را در کیفم انداختم.
گارسون با منو سمتم آمد و خوش آمد گفت 
بدون نگاه کردن به منو دو پرس کوبیده و با مخلفاتش سفارش دادم .
کمی به اطراف نگاه کردم نظرم به میز کناری جلب شد که دختر و پسر جوانی به هم خیره شده بودند و با لبخند با هم حرف می زدند. چندش وار نگاهشان کردم نمی دانم چرا از این نوع برخوردها بیزار بودم! شاید چون خود هنوز دل به کسی نبسته بودم و یا به قول فرشته عاشق نشده بودم.
با صدای کیان چشم از آن ها برداشتم

کیان: کجایی؟
کنارم جفت به من نشست و دستش را دور گردنم انداخت.
دیگر کلافه شده بودم زیادی احساس نزدیکی می کرد.
درست بود دختر راحتی بودم. ولی برای خود عقایدی داشتم از اینکه به من دست می داد و یا به هر نحوی دوست داشت به من نزدیک شود بیزار بودم، برایم سخت بود از آنجایی که معروف بودم به رک گویی سمتش برگشتم و گفتم‌.
_ می شه خواهشا یکم فاصله رو رعایت کنی داری میای تو حلقم؟
انگار به او برخورده بود اخم کرد و بلند شد و رو به رویم نشست موبایلش را دست گرفت.
_ الان قهر کردی؟ 
با طعنه گفت
کیان : نه فاصله گرفتم که راحت باشی.
_ می شه گوشیت رو بندازی کنار به جای اخم کردن حرف بزنی .
موبایلش را کنارش گذاشت و به چشمانم خیره شد نمی دانم چشمانش چه جادویی داشت که اینطور زبانم را می بست.
کیان : الان دستم رو انداختم دور گردنت خوردمت؟ 
_ نه نخوردیم ولی خب من به یه چیزایی معتقدم باید به اعتقاداتم احترام بذاری.
کیان دستش مشت شد ونگاهش را از من گرفت و گفت
کیان : باشه نگاتم نمی کنم می دونی تو اسلام نگاه کردن به نامحرمم گناهه .
_ می شه بس کنی و مسخرم نکنی!شما همیشه با اولین برخورد می چسبی به دوست دخترت؟ با همه همین جوری راحت بودی؟ 
کیان : بس کن تو رو خدا مثل املا چرا برخورد می کنی؟ظاهرت یه چیز دیگه نشون می ده؟
_ هر چی ظاهر آدم باشه باطنش هم همونه ! اینه طرز فکرت واقعا!
کیان : بس کن نفس غلط کردم خوبه؟ چرا این غذای کوفتی رو پس نمیارن.
برای اولین بار بغض کرده بودم. نمی توانستم بنشینم هر لحظه امکان داشت اشک هایم روی صورتم سر بخورد من این را نمی خواستم اشک ریختن جلوی یک مرد برایم سنگین بود.
بلند شدم کفش هایم را پوشیدم کیان آستین مانتو ام را گرفت و گفت 
کیان : کجا؟
_ ولم کن هر وقت یاد گرفتی چطور باید رفتار کنی بهم زنگ بزن.
کیفم را گرفتم و از رستوران بیرون رفتم. یک لحظه هم نایستادم چون مطمئن بودم با یک کلمه دیگر صورتم از اشک خیس می شد . 
    

ویرایش شده در توسط Fateme00
  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۶
 روی نیمکتی که گوشه خیابان بود نشستم از رستوران خیلی فاصله داشت نمی توانست مرا پیدا کند .
موبایلم پشت هم زنگ می خورد به هیچ کدام از تماس ها پاسخ ندادم.
آن را خاموش کردم و در کیفم انداختم. 
خیلی عصبی بودم، دستانم می لرزید متنفر بودم از آدم هایی که با طعنه حرف می زدند، درست مثل پدرم من این موجود ناشناخته را به زور تحمل می کردم چطور می توانستم یکی چون او را دوباره وارد زندگی ام کنم !
نمی خواستم مانند دختران ضعیف اشک بریزم از اشک ریختن بیزار بودم. نباید برای هیچ موجود بی ارزش اشک ریخت.
 به نظرم هیچ چیز ارزش این را ندارد که خود را بخاطرش شکنجه و عذاب بدهی ! کیان که برایم ارزشی نداشت، اصلا لایق هم صحبتی با من نبود چه برسد دوستی!
 او همان دندان لقی ست که می گویند زودتر باید انداخت دور.
بلند شدم و کیفم را روی دوشم انداختم  شانسی که آوردم زیاد از خانه ی نیاز دور نشده بودم.
همان راه را دوباره برگشتم با صدای شکمم سر چرخاندم و یک ساندویچی به چشمم خورد سمتش رفتم و یک همبرگر و نوشابه سفارش دادم و روی صندلی نشستم تا آماده شود .
******
هوا کمی تاریک شده بود و کوچه خلوت بود قدم هایم را بلند برداشتم تا زودتر برسم.
 جلو در با دیدن ماشین کیان پاهایم به زمین میخ شده بود با دیدنم با ماشین سمتم آمد و کنارم ایستاد، بلند داد زد 
کیان : زودباش سوار شو 
ترسیدم نه از دادش! از اینکه آبرو ریزی کند برای نیاز بد می شد به دور و برم نگاه کردم خبری نبود، سوار شدم و سمتش برگشتم.
تا خواستم حرف بزنم پایش را روی گاز فشرد و با سرعت از کوچه بیرون رفت.
_ کجا میری وایستا؟ 
کیان : دهنت رو ببند تا الان کدوم گوری بودی؟ چرا گوشیت رو خاموش کردی؟ بده من گوشیت رو ببینم .
_ نگهدار تا در و باز نکردم.
با همان سرعت گوشه خیابان پارک کرد و با ترمزی که گرفت نزدیک بود با سر در شیشه بروم.
با ترس سمتم برگشت و گفت 
کیان : خوبی؟ 
تمام خشمم را در چشمانم جمع کردم و به او خیره شدم و گفتم 
_ دیگه هیچ وقت، خوب گوش کن هیچ وقت سر راه من قرار نگیر وای به حالت دوباره ببینمت. 
خواستم در ماشین را باز کنم که دستم را گرفت.
دوست داشتم با او باشم .درست بود حسی به او نداشتم ولی یک چیز ناشناخته در وجودم بود که مرا وادر به با او بودن می کرد.
کیان: خواهش می کنم وایستا
آرام سمتش برگشتم و به دستش که روی دستم قرار گرفته بود نگاه کردم زود دستش را کنار کشید و گفت 
کیان : از ظهر خیلی فکر کردم، اولش نمی خواستم بیام سمتت، ولی نتونستم هر چی با خودم کلنجار رفتم دیدم بهتر از تو برای من پیدا نمی شه ، نمی گم عاشقت شدم نه. ولی از اینکه اجازه ندادی بهت نزدیک شم برام دنیایی ارزش داشت. اولش برام سنگین بود، ولی بعدش که فکر کردم دیدم من دنبال یکی مثل تو بودم واسه زندگی م. همه اونایی که باهاشون بودم اگه بهشون پیشنهاد خونه خالی هم می دادم باهام می یومدن خیلی راحت بودن. فکر کردم تو هم مثل اونایی.ولی نبودی خواهش می کنم باهام بمون.
سرم را بلند نکردم به روبه رو خیره شدم و گفتم 
_ من رو برسون دیرم شده نگرانم می شن.
کیان : نمی خوای چیزی بگی؟ 
سمتش برگشتم و گفتم
_ اگه یکبار دیگه تکرار شه چی ؟ 
کیان : قول می دم تکرار نشه 
_ باشه برسونم خونه 
لبخندی زد و گفت 
کیان : چشم نوکرتم هستم.
نمی دانم چرا ما کنار هم بودیم هیچ کدام عاشق هم نبودیم انگار چیزی مثل رو کم کنی بود! یا اثبات به دیگران که بگوییم(دیدی توانستم مخ او را بزنم )
نمی دانستم این رابطه درست است یا نه ؟ قطعا درست نبود.
 

ویرایش شده در توسط Fateme00
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۷
تا قدم اول را در حیاط گذاشتم آران سمتم دویید و گفت 
آران : دیوونه کجا بودی؟ نیاز پوستت رو می کنه.
اخم هایم در هم کشیده شد و گفتم 
_ مگه بچه م که اجازه بگیرم برم بیرون !
آران تا دید عصبی ام سکوت کرد و هر دو وارد خانه شدیم.
نیاز در آشپزخانه بود و احسان مشغول دیدن اخبار .
آرام سلام کردم و سمت اتاق آران رفتم 
چند دقیقه نگذشت که در اتاق باز شد و نیاز عصبانی و کفگیر به دست وارد اتاق شد .
_ اگه اومدی غر برنی و نصیحت کنی باید بگم موقع خوبی رو انتخاب نکردی. اصلا حوصله ندارم نیاز.
نیاز: معلومه تا این موقع شب کجا بودی؟ اون گوشیه کوفتی رو چرا جواب نمی دی؟ اگه قراره این چند روز که اینجایی هم چین برنامه ای داشته باشی زودتر برگرد خونه.
دستم مشت شد درست نبود صدایم را بلند کنم و سرش هوار بکشم سرم را پایین انداختم و لب هایم را به دندان گرفتم که صدایم در نیاید.
نیاز که سکوتم را دید در اتاق را محکم بست و بیرون رفت.
اینجا هم نمی توانستم بمانم. دوست نداشتم بخاطر من او عصبی شود و مشکلی در زندگی اش پیش بیاید.
سریع سمت ساک لباسم رفتم و لباس هایم را در آن ریختم.
شماره کیان را گرفتم احساس کردم بوق نخورده جواب داد، یا شاید آنقدر مشغله فکری داشتم که متوجه ی بوق ها نشدم .
کیان : جانم؟ 
 کمی سکوت کردم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم
 _ کجایی؟
کیان : چیزی شده؟ 
_ گفتم کجایی؟
کیان : من تو ترافیک صدات گرفته اتفاقی افتاده؟ 
_ می خوام برم شمال همین الان .میای؟
کمی سکوت کرد و گفت 
کیان : نمی خوای بگی ....
وسط حرفش پریدم و گفتم 
_ میای؟ 
کیان : باید برم هتل وسایلم رو جمع کنم.
_ بیا دنبالم با هم بریم من نمی تونم اینجا بمونم زودتر بیا .
گوشی را قطع کردم و به چشمانم اجازه باریدن دادم چشمانم را بستم و چند نفس عمیق کشیدم فایده ای نداشت اشک ها پشت هم روی صورتم سر می خورد.
با تقه ای که به در اتاق خورد سریع اشک هایم را پاک کردم و ساک را زیر تخت پنهان کردم.
آران : بیام تو؟ 
_ اتاق خودته اجازه می گیری؟ 
آران داخل آمد و کنارم روی تخت نشست 
آران : از مامان ناراحت نشو فقط نگرانت بود .
_ مهم نیست عادت کردم .
آران : نفس خیلی داری سخت می گیری بخدا این جوری پیش بری آخرش دیوونه می شی.
_ چون سخت نگرفتم دیوونه شدم باید سخت می گرفتم . تو هیچی نمی دونی آران. دارم عذاب می کشم اومدم اینجا که آرامش داشته باشم ولی ندارم . یه چیز تو وجودم داره اذیتم می کنه دوست دارم در موردش با یکی حرف بزنم ولی نمی تونم.
دلم می خواد دست مامان و بگیرم و برم یه جای دور ولی اون باهام نمیاد ، تو یه دوراهی گیر کردم از یه طرف نمی تونم تو اون خونه بمونم از طرفی دیگه نمی تونم مامان و تنها ول کنم و برم.
ولی می دونم تو اون خونه موندن مساوی می شه با مرگ من .
آران با تعجب نگاهم کرد و گفت 
آران : چی داره اذیتت می کنه؟ چرا این جوری شدی ؟ باباجون کاری کرده؟ نکنه زیر سرش بلند شده؟ 
نیشخندی زدم ، اشک گوشه چشمانم را پاک کردم و گفتم
_ کاش زیر سرش بلند می شد.
با زنگ موبایلم رو به آران گفتم 
_ میشه تنهام بذاری؟ 
آران سرش را تکان داد و از اتاق بیرون رفت .
کیان پشت خط بود جواب دادم 
_ کجایی؟ 
کیان : جلو در. 
    

ویرایش شده در توسط Fateme00
  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۲۸
_ من ساکم رو از پنجره می ندازم پایین می تونی بگیری؟ 
کیان : چه کارا می کنی ! بنداز
_ می خوای غر بزنی برو خودم تنها بر می گردم.
کیان : چرت نگو بابا ،بنداز داشتم اجازه می دادم تنها بری.
الان وقت کل کل کردن با او نبود ساک را از پنجره پایین انداختم پنجره را سریع بستم و برق  را خاموش کردم.
_ کسی اون دور و بر نبود که ؟
کیان : نه بابا مثل شهر مرده ست خودت هم می خوای بپر می گیرمت.
خودش بلند خندید.
_ هه هه خوشمزه شدی وایستا تا بیام . 
از اتاق بیرون رفتم.
 احسان و نیاز در اتاق بودند.صدای گریه ی نیاز را می شد از پشت در هم شنید آران جلوی تلویزیون نشسته بود ولی حواسش اصلا به آن نبود در جای دیگر سیر می کرد.
آرام طوریکه متوجه نشود سمت در رفتم در هر صورت مرا می دید صدایش کردم و گفتم.
_ آران من یه دقیقه میرم جلو در و میام به مامانت بگو دوباره نگرانم نشه .
آران غمگین نگاهم کرد، سرش را برگرداند و چیزی نگفت.
من هم سریعتر از در بیرون رفتم باید قبل اینکه نیاز و احسان بیرون بیایند می رفتم.
با آسانسور پایین رفتم و پیش نگهبان ایستادم و با لبخند گفتم 
_ سلام عمو شما کاغذ و خودکار دارین؟ 
نگهبان هم لبخند زد و گفت 
نگهبان : آره عمو یه لحظه وایستا برات بیارم .
چند دقیقه ای طول کشید چشمانم به در آسانسور بود با پاهایم روی زمین ضرب گرفته بودم.
بالاخره آمد و کاغذ و خودکار را دستم داد .
نگهبان : بیا عمو اینم کاغذ و خودکار 
آن را گرفتم و سریع نوشتم 
(سلام نیاز جان ببخشید بی خداحافظی رفتم قول می دم دیگه مزاحمت نشم نه تنها تو مزاحم هیچ کدومتون نشم .
 ازطرف من از  احسان و آران هم عذرخواهی کن)
با لبخند به نگهبان نگاه کردم و گفتم 
_ عمو می شه این و برسونین دست احسان کاوه؟ 
نگهبان کمی مکث کرد و به من خیره شد و گفت
نگهبان:کجا می خوای بری این موقع شب دخترم؟ واسه من دردسر نشه؟ 
_ نه عمو جان چرا واسه شما دردسر شه! فقط این نامه رو صبح دیدنشون برسونین دستش مرسی.
از ساختمان بیرون آمدم .کیان  در ماشین منتظر بود برای آخرین بار سرم را بلند کردم با دیدن آران پشت پنجره لبخندی زدم و دستی برایش تکان دادم.
دوباره بغض بود که راه گلویم را بسته بود، نفس کشیدن را برایم سخت می کرد به سختی بغضم را پایین دادم و سوار ماشین شدم .
کیان : سلام بریم؟ 
سرم را تکان دادم و گفتم
_ آره زودتر برو.
سرم را به پنجره چسباندم و دلم پیش آران بود یعنی الان در موردم چه فکری می کرد؟
دلم طاقت نیاورد موبایلم را برداشتم و برایش تایپ کردم.
(آران نمی دونم الان در موردم چه فکری می کنی! ولی این و بدون من اگه اونجا می موندم تا صبح دیوونه می شدم. خیلی وضعیت روحیم داغونه، اومدنم اینجا اشتباه بود،امیدوارم بفهمی چی میگم .شاید یه روزی بفهمی چی به من گذشت و امروزم رو درک کنی.)
پیام را فرستادم و گوشی را خاموش کردم. کیان سکوت کرده بود ، چیزی نمی گفت این کمی برایم غیر قابل باور بود.
_ خسته ای؟
کیان : نه زیاد
لبخندی زدم و گفتم 
_ به کشتنمون ندی؟
او هم مثل من با لبخند گفت
کیان : اگه خودم بمیرم تو رو سالم می رسونم.
نا خواسته نیشخندی روی لب هایم نشست.من مرگ را می خواستم می دانستم با این خواب ابدی به آرامش می رسیدم ولی افسوس مرگ دست خودمان نیست دست کسی است که تیشه به ریشه زندگی ام زده ولی جانم را نمی گیرد .

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۹
درب هتل پارک کردو هر دو پیاده شدیم دلم هوای آزاد می خواست هوایی که بتوانم در آن نفس بکشم .
ولی انگار اشتباه می کردم حتی در فضای آزاد هم نفس کشیدن سخت بود نمی دانم چه مرگم بود...
کیان کنارم ایستاد و گفت 
کیان : خوبی نفس؟
به رو به رو خیره شدم و گفتم 
_ به نظرت خوبم؟ شایدم خوبم خودم نمی فهمم.
کیان : داری می ترسونیم نمی خوای بگی چی شده؟
_ زودتر وسایلت رو جمع کن برگردیم. این شهر انگار خفه ست احساس می کنم نمی تونم اینجا نفس بکشم. تو رو خدا زودتر جمع کن وسایلت رو.
کیان سرش را پایین انداخت و به طرف هتل رفت روی پله ها نشستم و به ماشین های در حال عبور خیره شدم. کاری که از بچه گی عاشقش بودم شمردن ماشین ها ، درختان، تیر چراغ برق بود، الان هم دوباره شیطنت کودکی ام برگشته بود انگار منه وجودم برای فراموشی چند دقیقه ای مرا به کودکی ام برده بود. با لبخند شروع کردم به شمردن.
_ یک، دو، سه، چهار، پنج ،شش... چند ماشین با سرعت رد شد و شمردنم را خراب کرد دوباره از نوع شروع کردم.یک ، دو ، سه ...
کیان رو به رویم ایستاد و با تعحب نگاهم کرد  با دست او را کنار زدم و گفتم 
_ اه دیدی چیکار کردی دوباره شمارشش از دستم در رفت .
کیان: شمارش چی دیوونه شدی ؟ دارم ازت می ترسم نفس.
انگار سر ذوق آمده بودم دوست داشتم فراموش کنم حتی برای چند دقیقه، فراموش کنم زندگیه نکبتی ام را، فراموش کنم درد مادر را، فراموش کنم ظلم پدرم را .... 
سمت ماشین رفتم و سوار شدم 
کیان هم شانه ای بالا انداخت  و ساک را در صندوق گذاشت، سوار شد.
_ وقتی بچه بودم عاشق این بودم هر چی جلو چشممه بشمارم.
کیان: چه جالب! و این عادت هنوزم رو سرت هست ؟
_ تا الان تجربه نکرده بودم تازه یهو به ذهنم اومد.

  • باحال بود 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×