رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

پارت ۱۴
روی مبل کنار مادر نشسته بودم . پدر روزنامه ای در دستش بود و مشغول خواندن بود من و مادر سریالی که پخش می شد را نگاه می کردیم . از آن روزی که نیاز در مورد ورشکستگی پدر گفته بود نفرتم از او چند برابر شده بود ، با اینکه پدر بود و احترامش واجب .. ولی او نه نقش همسر را خوب ایفا می کرد نه حق پدری را ادا می کرد . فقط نام پدر و همسر را یدک می کشید . 
چشمانم خیره به تلویزیون بود ولی فکرم جای دیگر در گردش بود . 
بابا : سمانه پاشو یه چای برام بیار چیه وقتتونو واسه فیلم می گذرونین ؟ 
اخم رو پیشانی ام پررنگ شد ولی مادر دستان مشت شده ام را در دست گرفت و رو به پدر گفت: 
مامان : الان میارم ، کاری نداریم مجبوریم فیلم ببینیم دیگه.
پدر مانند همیشه با اخم نشسته روی پیشانی اش به مادر خیره شد و گفت
بابا : آره دیگه مفت می خورین می خوابین منم که حمالم باید کار کنم بریزم تو شکمتون تا زبونتون درازتر شه .
دیگر کنترل کردن زبانم در اختیارم نبود مانند خودش اخم کردم و سمتش برگشتم .
_ مگه ما می گیم کار کن ؟ نکن ، ما هم از گرسنگی نمی میریم  خیالت راحت ما زیاد تو این خونه نمی مونیم که سربارت باشیم ، تا یه کار خوب پیدا کنم از اینجا میریم.  مامانم با خودم می برم که دیگه منتی سرمون نباشه می خوای حساب کتاب کن تا الان چقدر خرجمون کردی اونم بهتون بدم .
پدر بلند شد و سمتم آمد مثل همیشه مادر سپر بلا شد مطمئنن اگر او نبود کتک مفصلی از او می خوردم .
پدر با نیشخند به مادر خیره شد و گفت :
بابا : چه دیر این پیشنهاد و دادی ، چه حیف ، کاش این پیشنهاد و یکی اونموقع که مادرت به زور بستن به من بهم می داد . نه الان که انقدر پول حیف و میل کردم . نمی دونی نه؟ بذار بهت بگم .
مادر دستش را بلند کرد اشکهایش عذابم می داد بلند داد زد .
مامان ؛ نه تو رو خدا هیچی نگو
انگار کر شده بود صدایی نمی شنید فقط دهانش را باز کرده بود چیزهایی گفت که شنیدنش برایم مانند مرگ بود .
بابا : این مادرت وقتی دختر خونه ش بود برادر بی همه چیزش برادرمو ازمون گرفت ، سر یه رسم مسخره مادرت شد خون بس ، منم باید تحملش می کردم  انتخاب من نبود مادرت یه انتخاب اشتباه بود .
روی زانوهایم نشستم به چشم های خیس از اشک مادرم خیره شدم چه می شنیدم؟ پس این همه عذاب کشیدنش بخاطر یه رسم غلط و نادرست بود ! پس خانواده بی غیرتش کدام گوری بودند؟ فقط دخترشان را به یک خانواده ی بی ریشه سپردند و  پی زندگیشان رفتند .
پدر دوباره نیشخندی زد و به طرف اتاقش رفت، با خنجری که می خواست زبانم را کوتاه کند از ته برید و مرا به سکوت دعوت کرد .
مادر روبرویم روی زانو نشست و در چشمانم خیره شد و گفت:
مامان : فکر بد درمورد خانوادم نکن هنه چیز و برات تعریف می کنم .گوش کن و بعد قضاوت کن.

من تو یه خانواده آروم بزرگ شدم خانواده ای که جز عشق و دوست داشتن چیزی خرج هم نمی کردن . پدر جونشو برای خانواده ش می داد من و ساواش یعنی داییت انقدر برای پدرم عزیز بودیم ، که حاضر نبود خار تو دستمون بره ، مادرمم که انقدر خوب بود که دیگه حرفی نمی مونه که بخوام بزنم از خوبیهاشون هر چی بگم کم گفتم .ساواش همیشه منو خواهر کوچولو صدا می کرد ، کل همسایه ها می دونستن ساواش  من و خیلی دوست داره ،

ولی دست سرنوشت این آرامش و خیلی زود ازم گرفت و من و از خانواده م دور کرد .
 ۱۵ سالم بود تو اتاق نشسته بودم و داشتم موهای عروسکمو می بافتم که یهو مادرم شیون کنون اومد تو خونه و پدرم و صدا کرد . خیلی ترسیده بودم  فقط به مادرم خیره شدم .   

ویرایش شده در توسط Fateme00
  • پسندیدم 7
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۵
  پدرم با صدای مادر کنارش اومد و اونو تو بغلش گرفت . مادر وسط گریه هاش چیزهای نامفهومی می گفت، البته برای من نامفهوم بود ولی پدر با شنیدن حرفاش کمرش خم شده بود . حتی سفیدی موهاشم انگار تو اون لحظه بیشتر شده بود. دستهاش بی حس شد و کنار پاهاش افتاد . به سختی از جاش بلند شد و از خونه زد بیرون .روبروی مادر نشستم و با گریه هاش گریه کردم . مادر وقتی چونه های لرزونم و دید من و تو بغلش گرفت و صدای گریه هاش بلندتر شد. از همون لحظه انتظار چیزای بد و می کشیدم، منتظر بودم تا آوار رو سرم خراب شه .
پدرم تا نیمه های شب خونه نیومده بود . من تو اتاق خودم بودم و مادر سر نماز گریه می کرد و برای ساواش دعا می کرد .

با صدای در سرم رو به در اتاقم چسبوندم ، بیشتر صدای پچ پچ میومد ولی می شد صدای پدر رو تشخیص داد . از حرفاشون چیزی دستگیرم نشده بود فقط صدای وای مادر رو شنیده بودم . چند دقیقه نگذشته بود که با صدای پای مادرم که نزدیک اتاقم شده بود دوییدم و تو رختخوابم دراز کشیدم سریع چشمام و بستم .
در اتاق و باز کرد و بالاسرم نشست موهامو نوازش کرد و گفت:
می دونم بیداری پس چشماتو وا کن دخترم ، خبرای خوبی برات ندارم شرمندم از روت مادر هم من ،هم پدرت، هم ساواش.
آروم چشمامو باز کردم و بهش خیره شدم تو چشماش پر اشک بود ، درست بود بچه بودم ولی خیلی چیزا حالیم بود . می دونستم خبرای خوبی برام نداره .
اشکاشو پاک کردم و گفتم هر چی تو دلش داره بهم بگه .اونم آب پاکی و ریخت تو دستم ، بهم گفت از این به بعد باید عروسک بازی و بزارم کنار و وارد یه زندگیه واقعی شم . اون یک هفته ای 
که زمان داشتیم برای مراسم بدبختی من قشنگ مردم و زنده شدم. 
ولی برای اینکه خانوادم ناراحت نشن جلوشون می خندیدم و نمی ذاشتم بیشتر از این غصه دار شن . ناراحتیم فقط تو تنهایی هام بود  .
می دونی چرا ساواش عموتو کشته بود ؟
سرم را به علامت ندانستن تکان دادم و مادر ادامه داد. 
چون چشماش دنبال من بود ، ساواش رو من خیلی حساس بود نتونست تحمل کنه و اون نامرد و فرستاد به درک . اولش خوشحال شدم وقتی فهمیدم بهادر مرده . چون چند باری که تو کوچه با بچه ها بازی می کردیم خیلی اذیتم می کرد .
ولی نمی دونستم بدتر از بهادر قراره بیاد تو زندگیم کسی که خونم و تو شیشه کرد. کسی که خانوادمو ازم گرفت من و ازشون دور کرد تا عذاب کشیدنمونو ببینه .
 بدون هیچ عروسی و جشنی من و راهی خونه بخت کردن خونه بخت که نه خونه عذاب .
هر روز حرف از فامیلای بابات می شنیدم . درست مثل یه نوکر تو اون خونه کار می کردم . همشون با نفرت بهم نگاه می کردن . درست مثل نگاه پدرت فکر کن الان فقط یک جفت چشمه که توش نفرت موج میزنه، ولی اون موقع صد جفت چشم بود که با نفرت و کینه نگاهم می کرد. خیلی وقتا لجبازی می کردم وقتی اجازه نمی دادن خانوادمو ببینم، منم دست به سیاه و سفید نمی زدم . 
ولی اونقدر زجرم می دادن و تو انبار می نداختنم تا تنبیه شم و لجبازی نکنم .  از اون انبار نمور و پر موش خیلی می ترسیدم از ترسم هر چی می گفتن می گفتم چشم که دوباره مجبور نباشم اون جای کثیف و تحمل کنم .
یکی دو ماه تو اون خونه بودم و از خونه و خانواده خودم خبر نداشتم . تا اینکه یه روز پدرت اومد خونه و بهم گفت وسایلم و جمع کنم یه چند روزی و برم خونه خودمون . از خوشحالی روی پاهام بند نبودم. فکر می کردم دلش برام سوخت، شاید باورت نشه ولی هنوز نگاه اون روزش جلو چشمامه فقط همون روز بود که نگاهش دلسوزانه بود. فکر کردم دلش باهام نرم شده .ولی خیال باطل بود دلش برام سوخته بود چون من بی پدر شده بودم . پدرم از دوری من دق کرد و مرد . چیزی که اونا می خواستن شد، وقتی مادرم منو دید تو گریه هاش بلند اسممو می گفت و گریه می کرد.
 ولی من تو شوک بودم انگار روح تو بدنم نبود ساواش با دیدنم بغلم کرد و پشت هم می گفت غلط کردم آبجی کوچیکه من و ببخش  ولی انگار واقعا یه جسم بدون روح بودم . یک هفته ای اونجا بودم که دوباره منوچهر  اومد دنبالم حالم خیلی بد بود هر چی مادر اصرار کرد بذاره بمونم تا بهتر شم قبول نکرد .تا ساواش خواست دوباره دخالت کنه جلوشو گرفتم . هر دو رو  بغل کردم انگار می دونستم اون آخرین دیدارمون بود کلی بوشون کردم بوسیدمشون . 


    

ویرایش شده در توسط Fateme00
  • پسندیدم 6
  • ذوق زده 1
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۶
وقتی برگشتم خونه هیچ کدوم بهم حتی یه تسلیت هم  نگفتن .
 هنوزم بهم نیشخند می زدن و دستور می دادن. 
باورت نمی شه نذاشتن حتی یکم از مراسم بابام بگذره 
برای عموت رفتن خواستگاری بهترین جشن و براش گرفتن انگار من قاتل بودم که داشتن منو تنبیه می کردن نمی دونم چه دردی بود تو وجودشون !
 آخه جالب ترش این بود اون بنده خدا تا زنده بود کسی هم نگاش نمی کرد چون یکم شر و شور بودو باعث آبرو ریزیشون می شد، مادربزرگت راه می رفت نفرینش می کرد حالا که مرده بود براشون عزیز شده بود .
 زن عموت که اومد تازه داستان جدید شروع شد گیر داد به عموت که باید از اینجا بریم اینجا رو دوست ندارم و با خانوادت نمی تونم زندگی کنم اصلا از این روستا بریم شروع کرد به بهونه گرفتن و نساختن طوری که عموتو عاصی کرده بود ، عموتم بالاخره خسته شد و رضایت داد تا با پدر و مادرش حرف بزنه .
وقتی عموت خواسته زن عموت و عنوان کرد همه استقبال کردن می دونی چرا ؟ اونجوری منم از خانواده م دور می کردن و  بیشتر می تونستن ما رو عذاب بدن.
ما از روستا اومدیم تهران حتی اجازه ندادن برای آخرین بار خانوادم و ببینم .
آه سردی کشید و ادامه داد ...
من ازشون خبر ندارم اون بیچاره ها هم نمی دونن من کجام اصلا نمی دونم خانوادم زنده هستن یا مرده .
 اومدیم تهران هر کی واسه خودش خونه خرید و همه از هم جدا شدیم . 
بعد به دنیا اومدن شما  تازه فهمیدم زندگی یعنی چی پنج سال از زندگیم و عذاب کشیدم با اومدن شما یکم دلم آروم گرفت.
اشکهای روی صورتم را پاک کردم و محکم مادر را در آغوش کشیدم آخ که چقدر درد داشت، ۲۰ سال از عمرم گذشت و من هیچ درمورد مادرم، خانواده ام و زندگی ام نمی دانستم . نفرتم از پدر بیشتر شد .
واقعا خانواده پدر دلشان از چه بود از سنگ! دلم می خواست بگردم و خانواده مادر را پیدا کنم خیلی هم مصمم بودم فقط کافی بود مادر اجازه این کار را به من بدهد .
به مادر گفتم
_ مامان دلت می خواد دوباره مادر و برادرتو ببینی ؟
مادر لبخند غمگینی زد و گفت
مامان : نه مادر نمی خوام دوباره غمه رو سینشون شم می دونم با هر بار دیدنم ساواش چقدر عذاب می کشه .
احساس می کردم در پاهایم حسی نیست حتی در این شرایطم به فکر خانواده خود بود با اینکه دلتنگ بود باز هم طاقت ناراحتی خانواده اش را نداشت .
_ من میرم تو اتاقم کار داشتی صدام کن، مامان؟
مامان: جان مامان
_ چیز دیگه ای هم مونده که من خبر ندارم ؟ 
مامان: نه مادر این رازم اگه بهتون نگفتم فقط نمی خواستم ناراحتتون کنم و تو این حال و روز ببینمتون .
گونه اش را بوسیدم  
به سختی بلند شدم و سمت  اتاقم رفتم  وارد راه رو شدم و با کمک دیوار مسیر تا اتاق  را طی کردم و وارد اتاقم شدم ، برق اتاق را روشن نکردم ، روی تختم نشستم موبایلم را در دست گرفتم شماره ای ناشناس ۲بار تماس گرفته بود ، فکر می کردم پسرایی بودند که شماره به آنها داده بودم.
 بی خیال گوشی را روی تخت پرت کردم وخودم هم دراز کشیدم و به سقف خیره شدم به سرم زده بود که داستان مادر را بنویسم و در آن مرد مقابلش را یک فرد دیوصفت جلوه دهم، مگر می شد اینهمه سال کنار کسی باشی و وابسته نشوی؟ یک حیوان بعد چند وقت به صاحبش وابسته می شود یعنی او از حیوان کمتر بود؟ واقعا می شد نام او را مرد یا پدر گذاشت ؟
با صدای زنگ موبایلم از فکر زندگیه شیرینم بیرون آمدم موبایلم را در دستم گرفتم نور موبایل چشمانم را اذیت می کرد به زور به شماره ای که افتاده بود نگاه کردم  دوباره همان شماره بود.
_ سلام بفرمایید

    

  • پسندیدم 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۷
صدایش برایم آشنا بود ولی تمرکز نداشتم آنقدر فکرم درگیر بود که در شناسایی صدا ارور می داد.
_ سلام خوبی ؟
_ ببخشید شما؟
_ بازم بابات پیشته که می خوای بپیچونیم ؟
لبخندی ناخودگاه روی لبانم نشست .
_ ببخشید آقای آریا شمایین ؟
کیان : آقای آریا؟ منظورت کیانِ دیگه؟
خندیدم و گفتم:
_ بله آقا کیان در خدمتم، امرتون.
از طرز حرف زدنش معلوم بود که در حال حرص خوردن است .
کیان :آها نمی دونی من چیکارت دارم دیگه ؟ اونوقت دوستت فرشته هم بهت چیزی نگفت ؟ 
_ یه چیزایی گفت ، یعنی گفت باهام کار دارین و شمارم و می خواین.
کیان : نفس خدایی بس کن می دونم مسخره بازی داری در میاری ، خودت می دونی من به هیچ کدوم از بچه های دانشگاه نگاه هم نمی کردم ، اصلا نمی دونم چی شد که یهو به خودم اومدم دیدم به چشمم اومدی ، یعنی دلم خواست باهات باشم یعنی اوف چقدر سخته حرف زدن .
بلند خندیدم خنده ای از ته دل فکر نمی کردم پسر مغرور دانشگاه اینطور به من من بی افتد .
_ باشه متوجه شدم نمی خواد ادامه بدی 
نفسی کشید و گفت 
کیان : می خندی نوبت منم میشه بشینم بهت بخندم.
_ تازه کجاشو دیدی صداتم ضبط کردم که بچه ها بشنون و ببینن پسری که فقط به نوک دماغش خیره میشد چجوری به من من افتاده .
کیان خندید و گفت
کیان : می خوام ببینمت حضوری صحبت کنیم میشه بگی کی وقت داری ؟
_ راستشو بخوای فردا دارم میرم تهران خونه خواهرم یه چند روزی نیستم .
کیان : با کی میری ؟
_ تنها
کمی مکث کرد و گفت
کیان : اوکی من می برمت .
_ من گفتم منو ببری ؟
کیان : نه نمی تونم اجازه بدم تنها بری .
_ جان ؟ اجازه بدی؟ حالت خوبه ؟ من تا این سنم از کسی اجازه نگرفتم حتی بابا و مامانم اونوقت تو بهم می گی اجازه بدی ؟ 
کیان : اذیت نکن دیگه منم تهران کار دارم با هم میریم و با هم بر می گردیم .
با تعجب گفتم:
_ اونوقت تو این سه روزی که می خوام بمونم و کجا می خوای بری؟ 
خندید و گفت 
کیان : خونه خواهرت دیگه 
_ اها بسیار عالی توهمم که می زنی ، راستشو بگو چی زدی ؟
کیان :  دیوانه شوخی کردم من میرم هتل اون سه روزو یه سری خرید دارم واسه فروشگاه بابام با یه تیر دو نشون میزنم با هم می ریم خرید.
_ حالا بذار ببینم فردا رفتنی هستم .
کیان : اگه رفتنی نیستی هم که می ریم بیرون مشکلی که نیست .
_ تا اخر شب خبرشو بهت می دم .
کیان : باشه مرسی ، خب از اینا بگذریم اون روز چرا برام ناز کردی سوار ماشینم نشدی؟ 
_ برای اینکه واقعا بابام می خواست بیاد دنبالم 
خندید و گفت 
کیان : برو بچه خودت و گول بزن اون چیزایی که من شنیدم با این چیزایی که تو داری می گی با عقل جور در نمیاد .
_ خب چی دیدی ؟ چی شنیدی؟ 
کیان : تو که دختر آزادی هستی غیر اینه ؟ 
_ مگه بقیه تو زندانن، بقیه هم آزادن؟
کیان : بقیه هم آزادن ولی تو خیلی راحت با همه جور می شدی یکی دوتا هم که نبودن ماشالله ، انشالله الان که کسی دورت نیست ؟ 
شکه شده بودم ، او کل آمار مرا داشت هرچند کل دانشگاه امار مرا داشتند ولی او که اصلا با کسی قاطی نمی شد برایم جای سوال بود که از کجا همه چیز را می دانست؟
_ نه همه خط خوردن البته اونا آویزونم بودن ، ولی یه چیزی تو  اینارو از کجا می دونی؟ 
کیان : ببخشیدا کل دانشگاه و یه نفس نیکزاد مگه میشه آمارتو نداشته باشن .


    

ویرایش شده در توسط Fateme00
  • پسندیدم 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۸
_ ولی از تو هیچ صدایی در نیومد چطور می شه پسری مثل تو با این سر زبون و قیافه کسی و نداشته باشه !
کیان : نگفتم کسی دورم نبود،بود ولی فقط دو نفر بودن که از همون اول دوستی دو قدم باهاشون راه رفتم گفتن کی میای خواستگاری ، راستشو بخوای موقعیتم جوری نبود بتونم برم خواستگاریشون .
(پسره چموش داشت یه جور بهم می فهموند که اسم ازدواج و نیارم نمی دونست منم به ازدواج تو این سن اصلا فکر نمی کنم )
_ چه جالب !
کیان : چیش جالب بود ؟
_ خواستگاری کردنشون 
کیان : یعنی تو قصد ازدواج نداری ؟
_ حالا حالا ها نه ، من دیگه باید برم تا مامانم نخوابیده بگم قراره فردا برم تهران بهت پیام میدم اگه اوکی بود .
کیان : باشه پس منتظرم .
_ کار نداری؟
کیان : نه عزیزم شبت شیک 
_ همچنین خداحافظ
از اتاق بیرون رفتم مادر جلوی تلویزیون نشسته بود و مشغول نوشتن بود مثل  اینکه دوباره دلش هوایی شده بود ، 
از پشت در آغوشش کشیدم و گونه اش را بوسیدم و گفتم :
_سمانه جونم دوباره دلت کجا پر کشیده قلم به دست شدی ؟ 
مادر لبخندی زد و گفت
مامان : این داستانه آخرش بود گفتم تمومش کنم، تو چرا نخوابیدی ؟
کنارش نشستم و برگه های روی میز را در دستم گرفتم و نگاهی به آن ها انداختم وگفتم :
_ دیو دو سرم تو این داستان هست ؟
مامان اخم کردو گفت 
مامان : دیو دو سر چرا ؟ کی و می گی ؟
با نفرتی که کل وجودم را گرفته بود گفتم
_ منوچهر و میگم جناب اقای نیکزاد 
مادر با دست به روی صورتش زد و نگاهش سمت اتاق کشیده شد آرام گفت 
مامان : خدا مرگم بده این چه حرفیه ؟ آدم راجب باباش اینجوری حرف میزنه ؟
_ من که اونو بابام نمی دونم می خوام صد سال سیاه بابام نباشه من موندم چرا ولش نکردی بری ؟
مامان :  کی و داشتم برم ؟کجا می رفتم ؟ یه هزاری بهم نمی داد اوایل هر جا می رفت در و قفل می کرد برادرم آدم کشت حبسش و من کشیدم .
_ خدا لعنتشون کنه قوم الظالمین و، اگه خدا جای حق نشسته باشه میدونه چه بلایی سرشون بیاره .
مادر خندید و گفت
مامان : تو یکی به اونا رفتی نگاه طرز حرف زدنش و خدایی من بهت اینجور حرف زدن و یاد دادم ؟ 
_ ولکن بابا اگه مثل تو بودم که باید تا الان بچه سومم تو راه بود . 
مامان : پاشو پاشو برو بخواب از وقت خوابت گذشته داری هذیون می گی.
_ مامان ؟
مامان : جانم ؟
_ می خوام یه چند روز برم تهران خدایی هوای این خونه برام سنگینه،  اصلا با هم بریم ،ها بذار این آقا به چند روز و تنهایی سر کنه بفهمه دنیا دست کیه ؟
مادر دوباره سمت اتاق برگشت و انگشتش را روی بینی اش گذاشت و گفت 
مامان : زبون به دهن بگیر صداتو می شنوه، دوباره می خوای وحشی بیاد ریچار بارمون کنه .
بلند خندیدم تا حالا مادر این حرفها را راجع به پدرم نزده بود خودش بعد تمام شدن حرفش محکم روی دهانش زد و گفت 
مامان : خدا بگم چیکارت نکنه ببین چجوری حرصم و در آوردی که اینا از دهنم پرید، پاشو برو ولی به من نگو به خودش بگو اجازه داد برو ،من خونه نیاز نمیام اونهمه اصرار کردم مگه موند .
_ اجازه اون برام مهم نیست من فردا میرم دوست داشتی خبر بهش بده برام مهم نیست چه عکس العملی نشون میده .
رو برگرداندم و به سمت اتاقم رفتم روی تخت دراز کشیدم و برای کیان پیام فرستادم 
_(فردا اوکی شد هر ساعتی خواستی حرکت کنی بگو )
نیم ساعتی گذشت تا پاسخ داد
کیان :(۱۰ آماده باش میام درخونتون)
_( باشه شب خوش)


    

  • پسندیدم 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۹
با تک زنگی که روی موبایلم زده بود، دوباره در آینه به خودم نگاه کردم . شلوار کتان سفید با مانتو مدل کتی ام را پوشیدم . شال مشکی ام را سرم گذاشتم کوله ام را برداشتم و رژ کالباسی ام را روی لبانم کشیدم آرایشم کامل بود ولی نه آنقدر که درچشم باشم .
 با مادر روبوسی کردم .
مامان : مواظب خودت باش بلیط گرفتی؟
_ آره قربونت برم تا رسیدم خبرت می کنم مطمئنی نمیای؟
مامان : آره برو فقط مادر خیلی مواظب باش، به نیاز خبر دادی میری نکنه خونه نباشه؟
_ اره مامان جان به آران گفتم نگران چیزی نباش قربونت برم 
جلو در کفش هایم را پوشیدم مادر خواست تا  جلو در حیاط  بیاید که گفتم 
_ برو تو دیگه کجا داری میای؟ مواظبم برو دورت بگردم برو تو 
مامان ساندویچی را که برایم درست کرده بودبا نایلون میوه  به دستم داد ، سریع در کوله ام گذاشتم و خدا حافظی کردم جلو در دوباره برگشتم و بوسه ای برایش فرستادم .
 کیان دقیقا جلو در خانه پارک کرده بود خدا روشکر ماشینش ال 90 مشکی بود زیاد جلب توجه نمی کرد .به اطرافم نگاه کردم و سریع سوار شدم .
کیان خندید و گفت
کیان :سلام خوبی ؟
سمتش برگشتم مثل همیشه مرتب و خوش تیپ بود.
 لعنتی چشمانش جادو می کرد پیراهن سفید با شلوار کتان مشکی پوشیده بود موهایش را مثل همیشه هوایی زده بود که زیبایی اش را دو چندان می کرد.
_ سلام مرسی تو خوبی؟
کمی نگاهم کرد و لبخندی زد  وقتی می خندید قلبم به تپش می افتاد.
 نمی دانم چه مرگم بود چشم از او برداشتم و به رو به رو خیره شدم 
کیان : خب چرا ساکتی می خوای تا تهران روزه سکوت بگیری؟
_ چرا من باید چیزی بگم !
کیان : باشه من می گم . خب چی بگم ؟
خندیدم او هم خندید
_ دیوونه ای بخدا 
کیان : دوست داشتی الان بگم آره اونم دیوونه تو ؟
پشت چشمی نارک کردم و گفتم 
_ بچه من از این لوس بازی ها بیزارم کمبودم ندارم ، پر پیمونم، انقدر از این قربون صدقه ها برام رفتن الان وقتی یکی قربون صدقه م میره می ندازمش دور خودت که دیدی کم خاطرخواه نداشتم واسه همین لوس بازی ها همه رو رد کردم.
کیان نیشخندی زد و گفت 
کیان : خیلی چیزه خوبیه که افتخارم می کنی ؟ خوشت میاد دل می شکونی ؟
_ دل کی و شکوندم ؟
کیان : کامران، اون پسره سعید، میثم، بازم بگم ؟
_ بازجوییه ؟اگه اره باید بگم من نخواستم که اونا دنبالم باشن، در ضمن دلت به حال اونا نسوزه کیس دورشون زیاد بود با همه می پرن تو تک پر موندی غصه خودتو بخور.
کیان اخم روی پیشانی اش پرررنگتر شد و گفت
کیان : شاید حق با توئه ولی یه چیزی و همین اول کار بهت بگم من با کسی جز تو نیستم و انتظار دارم تو هم باهام رو راست باشی .
 اگه کسی غیر من تو زندگیت هست بهم بگو و اگه نیست این خطت و با خطم عوض می کنم، تو اون سه روزی که تهرانی، تا جفتمون از هم خیالمون راحت باشه با شک و دو دلی با هم نباشیم .
 حالا نوبت من بود تا اخم کنم 
_ طلا که پاکه چه منتش به خاکه ،
 اوکی خطا عوض فقط یکی هی هرشب پیام عاشقونه می فرسته برام که اونم چند روزی هست باهاش تموم کردم هر جور می تونی دکش کن غیر اون دیگه کسی نیست .
سرش را تکان داد و گفت
کیان : حله ، دارم ضعف می کنم از گرسنگی دیر پاشدم از خواب هیچی نخوردم، یه جا همین جاها چشمت به رستورانی چیزی خورد بگو نگهدارم .
 ساندویچ سالاد الویه که مادر برایم درست کرده بود را از کوله ام بیرون اوردم و سمتش گرفتم 
_ بیا حالا اینو بخور جلو دل ضعفتو بگیره 
کیان لبخندی زد و گفت
کیان : دمت گرم از این هنرا هم داری ؟
نیشخندی زدم و گفتم 
_ هنر دست مامانمه من هیچ هنری ندارم دلت و خوش نکن .
کیان : میگم آخه به گروه خونیت نمی خوره 
سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و دوباره فکر مادر حلقه اشک را در چشمانم نشاند ولی اجازه ریزش به او ندادم .

  • پسندیدم 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۰
_کیان؟
کیان : جانم ؟
_ تا حالا شده دلت بخواد یکی تا سر حد مرگ بزنی؟
با تعجب سمتم برگشت و گفت
کیان : دیوونم مگه ! اگه مشکل داشته باشم خودم و بستری می کنم چه کاریه آخه 
لبخندی روی لب هایم نشست سمتش برگشتم و گفتم 
_ از من بترس من دیوونه بازی هام زیاده اصلا هم قصد بستری شدن ندارم .
کیان بلند خندید و گفت 
کیان : جان نفس یه موقع هوس کردی یکی و بزنی بگو من دور و برت نباشم .
جدی شدم سرم را به شیشه چسباندم 
_ یکی هست یه گوشه ذهنم دلم می خواد انقدر دیوونه شم که تا سر حد مرگ بزنمش کسی که زندگی مامانم و تباه کرد  مامانم خیلی مظلومه برعکس پدر پول پرستم.
کیان : مادرا همیشه دلسوزن همیشه بدترین درد واسه اوناست.
 ولی خب پدر هم نقشش تو زندگی پر رنگه اونم کلی درد داره اونم زحمت می کشه تا شکم خانوادش سیر باشه تا مشکلی نداشته باشن .
نمی توانستم دفاعیاتش را قبول کنم حد اقل نه برای پدر خودم،  شاید پدر او یا خیلی های دیگر برای تامین خانواده کار می  کردند  تا آنها در آسایش باشند ولی پدر من نه او فقط به فکر خود بود ، من حتی شک داشتم او  ازدواج مجدد نکرده باشد .
کیان : چرا ساکت شدی ؟
_ داشتم به حرفهای تو فکر می کردم ، تو می گی مرد هم مشکل داره درسته ؟
ولی یه درصد از سختی های زن و مرد می کشه ؟ ۹ ماه بارداری و باید تحمل کنه شبها سخت بخوابه درد بکشه  ،ولی مرد چی راحت می خوابه و خر خرم می کنه ، تو زایمان بدترین درد و زن می کشه بعد اسم پدره رو بچه  میره زن بیچاره چی؟ هیچی ، تازه اینجاش باحاله تا میان  از اتاق عمل بیرون به جای پرسیدن حال مادر همه با ذوق می گن بچه چیه ؟ سالمه ؟ 
کیان فقط سری از افسوس تکان داد و سکوت کرد دوباره یاد این چندسال تنهایی مادر افتادم ،چطور توانست بدون خانواده اش زندگی کند ؟صبور بودن هم حدی داشت که او آن را گذرانده بود. باید اسکار می گرفت برای زن بودنش و تحمل کردن طایفه ی پدری و عذاب هایشان من اگر جای او بودم همه آنها را سر جایشان می نشاندم.
کیان : نفس؟
_ بله؟
کیان : چقدر تو فکر میری ؟ چیزی اذیتت می کنه ؟ کنار من بودن که معذبت نمی کنه ؟
_ نه بابا معذب چی ! 
با صدای زنگ تلفن همراهم دست در کیفم کردم آن را بیرون آوردم با دیدن اسم آران لخندی روی لب هایم نشست .
_ سلام نفله
آران بلند خندید و گفت
آران : علیک سلام خاله جان احوالت؟ 
_ چه مودب شدی نمیاد بهت! کسی پیشته؟
آران : نه بابا تنها تو اتاقم افتادم عشقم پسم زد افسردگی گرفتم 
خندیدم و گفتم
_ مردشورتو ببرن که عاشق نشی .
آران : بی خیال من ، شنیدم ترکوندی خونه رو زدی بیرون باز این منوچهر چش بود خرت و گرفت ؟
_ میام می گم برات .
آران : کی می رسی؟ کجا بیام دنبالت؟
نگاهی به اخم های درهم کیان انداختم و گفتم 
_ نمی خواد بیای دنبالم در خونتون پیاده می شم .کار نداری فعلا
آران : خیلی مشکوکی کی داره میارتت؟ رگ غیرتم زده بالاها
_ بشین بینیم بابا بذار پشت لبات سبز شه بعد عر بزن 
آران : کی می خوای حرف زدن یاد بگیری ! احمق نمی ذارم سبز شه وگرنه سبزه زاریه واسه خودش
دوباره بلند خندیدم و با او خداحافظی کردم خواستم دوباره موبایل را در کیفم بگذارم که کیان دستش را طرفم دراز کرد .
با تعجب نگاهش کردم منظورش را نفهمیده بودم که با ابرو به موبایلم اشاره کرد و به زبان آورد و گفت
کیان : گوشی لطفا
گوشی را کف دستش گذاشتم و گفتم 
_ آخه الان مامانم زنگ بزنه می خوای چی بگی ؟
کیان : تو با گوشی من زنگ بزن بگو این فعلا دستمه ، اصلا بگو خطتو عوض کردی تا آخر همین دستت باشه .
 لب به دندان گرفتم و شانه ای بالا انداختم و گفتم 
_ باشه بابا بگیر
کیان : این کی بود باهاش حرف میزدی ؟
نیشخندی زدم و گفتم 
_ دوست پسرم ، چه سوالایی می پرسی خواهرزادم بود دیگه 
کیان : باشه سیمکارتارو عوض کن من حواسم پرت می شه .

ویرایش شده در توسط Fateme00
  • پسندیدم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۱
نمی خواستم فعلا از ماجرای دوستیه بین من و کیان کسی اطلاع پیدا کند .

ولی  متاسفانه نشد و آران مرا کنار کیان دید. 
با کیان خدا حافظی کردم و سمت آران رفتم اخم هایش در هم بود.
 دستم را طرفش گرفتم ولی توجه ای نکرد و با نگاهش کیان را زیر نظر گرفته بود .
آران : این کیه نفس ؟ 
خندیدم و از کنارش رد شدم گفتم .
_ تو فکر کن راننده شخصیمه .
پشتم آمد و جلو در ایستاد و به چشمانم خیره شد و گفت 
آران : خاک بر سرت،  از شمال تا اینجا با راننده شخصیت اومدی ؟
 شما همیشه با راننده هاتون اینجوری برخورد می کنین؟
عصبی شدم و سمتش برگشتم 
_ چجوری برخورد کردم؟ بوسیدمش ؟ دست بهش دادم ؟ دِ چیکار کردم لعنتی ؟ ببین آران  یه چیز و تو گوشت فرو کن قرار نیست تو کارام دخالت کنی فهمیدی؟ 
من هر کاری که دوست داشته باشم انجام می دم ، هر کاری  پس بزن به چاک .
او را کنار زدم و دستم به زنگ نرسیده بود که دوباره رو به رویم قرار گرفت و گفت 
آران : درسته ازت کوچیک ترم ولی قرار نیست اجازه بدم با زندگی ت بازی کنی ، نفس برای چزوندن منوچهر این بازی و شروع نکن ، بخدا  اون ککشم نمی گزه، اون هیچ کدومتون براش مهم نیستین فقط به فکر خودشه .
بیزار بودم از تکرار واقعیت های زندگی ام بیزار بود از منوچهر نیکزاد مردی که چند نفر را نابود کرده بود من ، مادر ، نیاز .
_ تمام شد؟ اجازه میدی برم تو؟ خیلی خوب ازم استقبال کردی کمال تشکر و ازت دارم .
 ولی یه چیز و بهت بگم که فکر نکنی انقدر بدبخت شدم که برای چزوندن پدربزرگت با این پسره اومدم تهران . باید بگم که داری اشتباه می کنی اون و جور  دیگه می شونم سر جاش .
این پسری که الان دیدی واقعا ازش خوشم اومده خدا رو چه دیدی شاید همین شد ناجیم و من از این زندگی نکبتی نجاتم داد.
آران دست در جیبش کرد و کلید در آورد و به در انداخت .
اول من داخل رفتم پشتم آران آرام قدم برداشت و حرکت کرد.
همیشه از آسانسور می ترسیدم یه ترس عجیب، شاید این ترس هم نشات گرفته از بچه گی ام بود ، مگر نمی گویند اتفاقی که در بچه گی برایت رخ دهد تا بزرگ شوی در ذهنت می ماند و باعث ترست می شود! باید از مادر بپرسم.
راه پله ها را پیش گرفتم آران پایین پله ها ایستاد و گفت 
آران : بدبخت بیا با آسانسور بریم نفست می گیره می میری انقدر آدم ترسو .
زبان درازی کردم و گفتم 
نفسم بگیره بمیرم بهتر از اینه که آسانسور سقوط کنه و از ترس سکته کنم بمیرم اونجوری هم درد داره هم ترس هم هزار مرض دیگه .
سری از تاسف تکان داد و با آسانسور رفت من هم از پله ها بالا رفتم.
خانه شان طبقه چهارم بود در طبقه سوم نفسم گرفت کمی ایستادم و نفس گرفتم و دوباره ما بقی پله را بالا رفتم.
آران و نیاز جلو در ایستاده بودند نیاز با دیدنم آغوشش را به رویم باز کرد و من هم در آغوشش رفتم گونه اش را بوسیدم .
_ سلام خوبی ؟
نیاز : قربونت برم تو خوب باشی منم خوبم ، خوش اومدی بیا تو 
با هم داخل خانه رفتیم و روی مبل تنبلانه لم دادم .
خانه شان یه پذیرایی بزرگ بود با دو دست مبل و وسایل تزئینی و یک قسمت خانه را هم سنتی چید، نیاز از مجردی اش خوش سلیقه بود .
وسط پذیرایی پله می خورد به طبقه دوم،  که اتاق خواب ها در آن جا قرار داشت.  یکی از سه اتاق ها اتاق مهمان بود .
نیاز : چرا مامان و نیاوردی ؟
_ چقدرم مادرت به حرفم گوش می ده 
نیاز : دوباره بحثتون با بابا  سر چی بود ؟
با یاد آن روز اخم هایم در هم گره خورد  و دستانم مشت شد  ولی لبخندی زدم و گفتم 
_ مثل همیشه ما که کلا با هم نمی سازیم تو فکر یه خونه و کارم واسه خودم ، زیاد اونجا نمی مونم.

ویرایش شده در توسط Fateme00
  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۲
نیاز کنارم نشست و گفت 
نیاز : دیوونه شدی؟ کجا بری تنها زندگی کنی ؟ تو بری مامان باید چیکار کنه ؟ مامان و می خوای با اون آدم خبیث تنها بذاری؟ به مامان فکر کردی؟ اصلا بخدا عقلت و از دست دادی زر بزن بگو مشکلت چیه تا من خودم یه غلطی بکنم .
_ خواهر من چرا جوش الکی میزنی ، مادرت این زندگی و دوست داره به این زور گفتن ها عادت کرده اگه یه روز بابات نیاد سرش داد نزنه اون روزش براش شب نمی شه .
بهش میگم منوچهر خان من میرم مامانمم با خودم می برم میگه کاش یکی زودتر پیدا می شد تا من و نجات بده نه الان که کلی خرجتون کردم ، مامان ساکت فقط نگاش کرد منم خواستم ازش دفاع کنم دستم و فشار داد که لال شم می فهمی !خودش دوست داره تو سری خور باشه ، من نمی تونم اون خونه رو تحمل کنم تو بگو حتی یه لحظه .
آران ؛ این باباتونم دیگه شورش و در آورده شبطونه می گه کاری کنم از زندگی کردن پشیمون شه .

نیاز : تو ببند دهنت و این غلطای اضافی به تو نیومده .

آران زیر لب غر زد و سکوت کرد 
تو دلم گفتم : ( هه نمی دونی چه بلاهایی سر مادربزرگت آورده اون چیزایی که من شنیدم تو و نیاز بشنوین قطعا سکته می کنین یا کم کم  دست به قتل منوچهر می زنین )
_ بی خیال مثلا اومدم اینجا آرامش داشته باشم خدایی باز جنگ اعصاب درست نکنین . داداش حسام کجاست ؟
نیاز بلند شد و سمت آشپزخانه رفت : 
نیاز : سرکاره بر و لباست و عوض کن یه چیز  بیارم بخوری .
_ فقط چای می خورم چیز دیگه نیار .
به اتاق آران رفتم و لباس هایم را عوض کردم یک تیشرت و شلوارک کوتاه پوشیدم و در دستشویی دست و صورتم را شستم از اتاق بیرون آمدم .آران از پایین پله ها به من نگاه کرد و گفت
آران : عمرا بذارم رو تختم بخوابی نقشه شوم واسه اتاقم نکش .
لبخند خبیثانه ای زدم و گفتم 
_ تو که می دونی جز اتاق تو جای دیگه خوابم نمی بره دوست داشتی می تونی کنارم رو تخت بخوابی .
آران : دست شما درد نکنه لطف می کنین اجازه می دین کنارتون بخوابم .
_ چیکار کنم دیگه کلا آدم با محبتی ام 
نیاز با سینی چای و ظرف کیک بیرون آمد و لبخندی زد و گفت 
نیاز  : باز شروع شد آران خان شما تو اتاق مهمان می خوابی بخدا کشتمت با نفس تو یه اتاق باشین .
آران : قول میدم فیلم ترسناک نذارم 
نیاز : اصلا حرفشم نزن شما دو تا کنار هم زلزله ی هشت ریشتری هستین خونه رو با خاک یکسان می کنید .
با صدای ویبره موبایل آن را در دستم گرفتم 
کیان ( سلام من رسیدم هتل تو داری چیکار می کنی )
_(سلام دارم چای می خورم جات خالی ، بگیر یکم بخواب بیدار شدی خبرم کن )
کیان ( بدون تو مگه خوابم می بره؟)
_( انقدر مواد نزن خوب نیست اینهمه توهم ما تازه امروز هم و دیدیم هیچ اتفاقی هم بینمون رخ نداد) 
استیکر خنده فرستاد. من هم دیگر چیزی نفرستادم چای و با یه قاچ از کیک خوردم و دوباره روی مبل دراز کشیدم .
نیاز  : به مامان گفتی رسیدی ؟
محکم روی پیشانی ام زدم و گفتم 
_ وای نه
سریع شماره گرفتم و  مادر دو بوق نخورده جواب داد .
مامان : بله بفرمایید.
دلم می خواست کمی سر به سرش بگذارم برای همین صدایم را نازک کردم و گفتم 
_ حاج خانم سلام  
مامان : سلام بفرمایید!
_ ببخشید منوچهر جون هست ؟؟
نیاز و آران یواش می خندیدند ، مادر معلوم بود عصبی شده از این رو گفت 
مامان : اگه حرفی هست بفرمایید من خانمشون هستم ؟
_ ای وای خدا مرگم بده خانمشون! اون عوضی که گفت زنم و طلاق دادم! پس جواب بچه تو شکمم و کی میده؟ بهش بگو داداشم و می فرستم سراغش فکر کرده شهر بی کلانتره بیاد یه بچه بندازه و دِ برو که رفتیم نه جانم پدرش رو در میارم .
مامان کمی مکث کرد و گفت 
مامان : نفس ذلیل شی الهی از دستت راحت شم مرض داری تو آره؟ باز با اون پسر مارمولک نیاز ایستادین من و دست انداختین؟
بلند خندیدم و گفتم
_ قربونت برم سمانه جونم خوبی عشقم ؟ نه بابا ایندفعه تنها بودم اون سرش خبر نداشت.
مامان : دختره احمق ،کی رسیدی؟
_ منم دوست دارم مامانم این همه محبتت نابودم کرد .
مامان : خوبه خوبه زبون باز 
_ شوهرت کجاست؟
مامان : دنبال پول 
_ فهمیده اومدم تهران؟
مامان : نه 
_ اوکی بهتر نمی خواد اصلا بهش بگی کار نداری؟
مامان : تو کاریت نباشه بهش می گم یا نمی گم .سلام برسون بهشون مواظب خودت باش .
_ چشم شما تاج سری هر چی بگی رو سرم جاداره حاج خانم . بزرگیتو می رسونم خدا نگهدار.

ویرایش شده در توسط Fateme00
  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۳
شب احسان هم به جمع مان اضافه شد .
چقدر در جمع آن ها بودن را دوست داشتم ، چه می شد من هم پدر و مادری چون نیاز و احسان داشتم . مطمئنن دیگر چیزی از خدا نمی خواستم.
احسان لبخندی زد و سیبی طرفم پرت کرد و گفت
احسان : کجا غرق شدی؟ بیا بیرون کنار ما باش.
چشمانم را ریز کردم و به او خیره شدم و گفتم 
_ خدایی خانوادگی مشکل دارین ،به  یه دکتر خودتون رو نشون بدین! بخدا اینجوری خوب نیست جلوی یه غریبه اینکارها رو کنین دست می ندازنتون و مسخرتون می کنن به فکر خودتون نیستین به فکر آبروی ما باشین .
احسان خندید و گفت
احسان :یکم به فکت استراحت بده خوب نیست دختر انقدر وراج باشه.
 آران بلند خندید و برای احسان دست زد و گفت 
آران: دمت گرم احسان خوب حالش رو گرفتی.
احسان چشم غره ای به او رفت و گفت 
احسان :من یکی تو رو کی باید آدم کنم خدا می دونه. مرتیکه خر جلو دوستام اینجوری صدام می کنی فکر می کنن با هم مشکل داریم همه با دلسوزی بهم نگاه می کنن نمی دونن تو عقلت معیوبه.
آران روی صورتش زد و گفت 
آران : بده می خوام باهات راحت باشم! اصلا بهت می خوره بابام باشی؟ایندفعه بهشون بگو این داداش کوچیکمه، 
آران طوری که نیاز نشنود گفت:
آران : اون جوری می دونی چقدر دختر دورت جمع می شه ؟قدرم رو نمی دونی پایه باش از این به بعد آخر هفته ها تیپ بزن می برمت کوه، اومممم نمی دونی چه خبره از همه نوعش پیدا می شه  .
نیاز گوشش را پیچاند و محکم پس گردنش زد و گفت 
نیاز : خاک بر سر من کنن حیف اون شیری که دادم تو خوردی.
بلند خندیدم و گفتم 
_ این و باید با پهن گاو سیر می کردی بخدا اونم زیادیش بود . 
احسان و نیاز بلند خندیدند و آران کوسن روی مبل را طرفم پرت کرد. خودش هم به زور جلو خندیدن اش را گرفته بود با یک اخم ساختگی گفت:
آران : دارم برات یک پهن گاوی بهت نشون بدم اون سرش نا پیدا .
نیاز کلافه سمت احسان برگشت و گفت 
نیاز : به خداوندی خدا اینا دوباره می خوان جنگ و شروع کنن احسان پات رو از خونه بیرون بذاری کشتمت خودت بال سرشون وای میستی من از پسشون بر نمیام. مگه اینکه آران و با خودت ببری سرکار .
آران وارفته به نیاز نگاه کرد و مانند کودکان لبانش را غنچه کرد و کودکانه گفت 
آران : (آیه بابا حتما من و ببر) مسخره کردی نیاز ؟مگه بچه م این جوری باهام برخورد می کنی؟ پاشو شام رو بکش تلف شدم از گرسنگی .
دوباره شلیک خنده بود که فضا را پر می کرد .
نیاز : آره بخندین احسان خان یکم سیاست پدارنه داشتی این حال و روزمون نبود .
آران : آخه سیاست مردانه هم نداشت، آخه چرا احسان؟؟
من خندیدم و احسان برای اینکه نیاز عصبی نشود به زور خود را کنترل می کرد تا نخندد.نیاز به آشپزخانه رفت دمپایی به دست بیرون آمد آران تا دمپایی دستش را دید دویید و سمت اتافش رفت در را بست.
نیاز پشت در ایستاد دو ضربه محکم به در زد و گفت 
نیاز : تو که از این در میای بیرون پدرت رو در میارم. امشب رو گرسنه بخوابی می فهمی سیاست یعنی چی.
    

ویرایش شده در توسط Fateme00
  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۲۴
صبح با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم کش و قوسی به بدنم دادم و گوشی را در گوشم گذاشتم.
_ سلام 
کیان : علیک سلام تنبل چقدر می خوابی؟ پاشو آماده شو میام دنبالت بریم دور دور.
تمام تنم کوفته بود بی حوصله بودم از این رو گفتم
_ برای مغازه بابات خرید کردی؟
کیان : بله خانم صبح زود رفتم الان ساعت ۳بعدظهره
با تعجب بلند شدم و گفتم 
_ واقعا؟ پس چرا بیدارم نکردن ؟
اوکی آماده شدم خبر میدم بهت بیای دنبالم کار نداری؟
کیان : نه خوش خواب منتظر تماستم .
از روی تخت بلند شدم آن را مرتب کردم و بعد شستن دست وصورتم از اتاق بیرون رفتم.
هر چه صدا زدم کسی خانه نبود. نه نیاز نه آران دوباره به اتاق برگشتم لباس و حوله ام را برداشتم و سمت حمام رفتم.
بعد دوش گرفتن کمی سرحال شدم .حوله را دور موهایم پیچیدم و شومیز سفید و شلوار جین با مانتو جین جلو بازم را پوشیدم.جلوی آینه نشستم و موهایم را خشک کردم کمی به چهره ام دقیق شدم انگار کمی لاغر شده بودم. زیر چشمانم گود افتاده بود.
 چشمانم را کوچکتر نشان می داد ابروهایم را کمی ردیف کردم و بی خیال شروع کردم به آرایش کردن کمی کرم روی صورتم خالی کردم. زیرگودی و کبودی چشمانم را با کرم پوشاندم، خط چشم زیبایی کشیدم و روی موژه های بلندم ریمل کشیدم که زیبایی چشمانم را دو چندان کرد.رو گونه هایم رژگونه کمرنگی کشیدم حتی رنگ رژلبم را هم مات انتخاب کردم با لبخند به چهره ام خیره شدم بوسه ای برای خود فرستادم.
کیف کجم و شال سفیدم را سر کردم و از اتاق بیرون رفتم. همان طور که از پله ها پایین می آمدم شماره ی کیان را گرفتم .
با تک بوقی که خورد جواب داد
کیان : جونم
_ جونت سلامت من آماده ام هر وقت دوست داشتی بیا دنبالم.
کمی پرویی که بد نبود لبخند خبیثانه ای زدم و گفتم 
_ کیان ناهار هم بهم میدی؟
کیان بلند خندید و گفت
کیان : نوکرتم هستم تو جون بخواه.
_ همون ناهار بسه دمت گرم پس منتظرتم .
به آشپزخانه رفتم  کاغذی که رو یخچال چسبانده بود  نظرم را جلب کرد جلوتر رفتم و آن را از یخچال کندم نیاز نوشته بود ( سلام خواهری من رفتم آرایشگاه دلم نیومد بیدارت کنم زود بر می گردم غذا رو گازه گرم کن بخور.)
لبخندی زدم و من هم زیر همان نوشته اش برایش این گونه نوشتم (سلام  فدای تو خواهری ناهار با یکی از بچه های دانشگاه دارم میرم بیرون دستت درد نکنه بابت ناهار زود برمی گردم)
در یخچال را باز کردم و لقمه ای نان پنیر برای خود درست کردم . دلم ضعف رفته بود حتما قبل اینکه جایی می رفتیم باید ناهار می خوردم وگرنه امروز برای کیان زهرمار می شد.
با تک زنگی که روی موبایلم افتاد از در بیرون رفتم و کفشم را پوشیدم می هواستم مثل همیشه از پله ها بروم ولی ترس را کنار گذاشتم و با دو خود را به آسانسور رساندم قبل بسته شدنش وارد شدم یک مادر و پسر در آن بودند. مادر با تاسف نگاهم کردو پسر بچه خندید چشمکی به او زدم و دوباره خود را در آینه نگاه کردم.
به طبقه همکف که رسید جلو در ایستادم و رو به آن خانم گفتم
_ شما اول بفرمایید که دیگه با تاسف نگام نکنید.
بدون حرف اخم کردو بیرون رفت من هم پشت سرش شکلکی در آوردم که از دید نگهبان پنهان نماند نگهبان مهربانی بود کنارش که رسیدم گفتم .
_ سلام عمو خسته نباشی.
لبخندی زدو گفت
نگهبان:سلام عموجون درمونده نباشی.
_ با اجازتون.
از در بیرون آمدم کیان جلو در ایستاده بود سوار ماشین شدم دوباره نگاه آن زن بود که بدرقه راهم شد.
چشم غره ای برایش رفتم و سمت کیان برگشتم 
_ سلام
کیان با تحسین نگاهم کرد و گفت 
کیان : سلام به روی ماهت چه خوشگل شدی.
_ چشم بثیرت نداشتی من کلا خوشکل بودم.
 
 

ویرایش شده در توسط Fateme00
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×