رفتن به مطلب
Fateme00

رمان سلبریتی مغرور | Fateme00 کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

پارت ۳۶
دو ماهی از دوستی من و کیان می گذشت. در این دو ماه هر روز با کیان بیرون بودیم و خوش می گذراندیم. کم کم حس هایی در وجودم در حال رشد بود.نمی دانستم باید خوشحال باشم یا ناراحت! رشدش باعث دگرگونیه زندگی ام شده بود.به چشم هایم همه چیز زیبا بود.زندگی، خانواده، حتی مردمی که از آنها بیزار بودم.احساس می کردم حالات درونم  تغییر کرده ، دوست داشتن زیبایی را در وجودم  زنده کرده بود.
امروز هم قرار بود که کیان دوچرخه ی دونفره ای که قولش را به من داد را بخرد و با هم کنار ساحل دوچرخه سواری کنیم. خیلی ذوق داشتم، دوست داشتم هر چی زودتر عقربه های ساعت حرکت کنند و به ساعتی که قرار داشتیم برسد.ولی مگر می گذشت! همیشه همین بود آن ساعتی که می خواهی زمان نگذرد مثل باد گذر می کرد، ولی وای به روزی که می خواهی زمان زودتر بگذرد، مگرعقربه ها تکان می خوردند؟جانت به لب می رسید تا ذره ای تکان بخورد.
بالاخره ساعت پنج شده بود و زمان قرار.
مانتو کتی مشکی با شلوار سفید شال بلند سفیدم را پوشیدم.آرایش ملایمی کردم و جلو آینه به خود خیره شدم .دیواته مگر شاخ و دم داشت؟ مانند دیوانه ها شکلکی برای خود در آوردم ، در آخر چشمک و بوسه ای برای ادا و اطوارم فرستادم ، از اتاق بیرون رفتم.
پله ها را دو تا یکی پایین آمدم مادر با دیدنم لبخندی زد و گفت:
مامان :کجا بری مادر؟
نزدیکش رفتم ، محکم گونه اش را بوسیدم و گفتم:
_ میرم بیرون چیزی نمی خوای بگیرم؟
با چشم های نگرانش به من خیره شد و گفت:
مامان: کجا میری این روزا ؟ داری چیکار می کنی نفس؟ می بینی الان همه چی خوبه. نذار غصه ی تو رو داشته باشم.
اخم کمرنگی روی پیشانی ام نشست و گفتم:
_ مگه چیکار می کنم؟ که غصه م رو بخوری، ولم کنین تو رو خدا  هم سن و سال های من هزارتا کار انجام میدن من یه بیرون میرم باعث غصه خوردنتون می شم؟
مادر رو برگرداند و به طرف آشپزخانه رفت و گفت:
مامان: مواظب خودت باش زود برگرد .
پاهایم را مانند کودکان لجباز به زمین کوبیدم و دستانم مشت شد. دوباره توانسته بود راحت عصبی ام کند.
 از خانه بیرون رفتم و در را پشت سرم محکم کوبیدم.
به موبایل در کیفم که در حال خودکشی بود پاسخ ندادم می دانستم با جواب دادنش امروزم را زهرمار می کردم. بی توجه به تماس های کیان در را باز کردم خواستم بیرون بروم که....
با تعجب به کیان که جلو در ایستاده بود خیره شدم.
اخم پیشانی اش نشان از عصبانیت شدیدش بود.
_ سلام
کیان عصبی رو برگرداند و سوار ماشین شد.
به دور و برم نگاه کردم فقط همسایه رو به رو جلو در ایستاده بود و با اخم به ما نگاه می کرد.در دلم هر ناسزایی می توانستم به کیان گفتم.
سمت ماشین رفتم و سوار شدم در را محکم بستم.
چشمانش را بست و دستش مشت شد.
بدون حرف پایش را روی گاز فشرد، ماشین از جایش کنده شد.
_ برای چی اومدی در خونه؟ مگه نگفتم دیگه در خونه نیا سر کوچه وایستا؟
کیان سکوت کرد و چیزی نگفت.
دوباره این من بودم که با نیشخند گفتم:
_ به حول قوه الهی لال شدی؟
کیان زد بغل و سمتم برگشت و گفت:
کیان: باز از جایی اعصابت خورده داری سر من خالی می کنی؟ چته دوباره؟ ایندفعه کی پرش به پرت خورد؟
_ واسه چی اومدی جلو در؟
کیان: واسه اینکه صدبار به گوشیه بی صاحبت زنگ زدم جواب ندادی.
لبم را به دندان گرفتم زمانی که نیاز به آرامش داشتم تنها این کار بود که کمی آرامش در وجودم تزریق می کرد.
و تنها کاری بود که کیان از آن متنفر بود .
با پشت دست آرام روی دهانم زد و گفت:
کیان: نکن کندیش.  

  • پسندیدم 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۳۷
اخم رو پیشانی ام پررنگتر شد و سمتش برگشتم.
_ خدایی جوابت رو ندم میای در خونمون رو میزنی؟ انقدر احمقی؟ تازه یکم رنگ آرامش رو دارم می بینم. ببین می تونی خرابش کنی.
کیان لبخندی زد و گفت:
کیان: باور کن بازم جوابم رو ندی میام حالا خود دانی.
عاشق پرو بازی هایش بودم،همین دیوانه بازی هایش بود که مرا روز به روز وابسته تر می کرد. فرق می کرد با تمام پسرانی که بودم زمین تا آسمان فرق می کرد .مانند آن ها نبود اصلا انگار از دنیایی دیگر آمده بود. مثل دور و بری هایم آویزانم نمی شد.تنها چیزی که در او آزارم می داد غیرت بیش از حدش بود.
_ خیلی احمقی من هم جز این چیزی نمی تونم بهت بگم.
کیان: منم دوست دارم از شما به ما زیاد رسیده.
خندیدم و گفتم:
_ دوچرخه چی شد؟
کیان هم اخمش باز شد و گفت :
کیان:  دوچرخه دونفره گرفتم، اوممم نمی دونی چیه لعنتی، خوب چیزیه خوووووب.
بلند به طرز حرف زدنش خندیدم .برایم خنده هایش ،حرف زدن هایش، شیرین بود.کنار او همه چیز را فراموش می کردم انگار نفسی دیگر می شدم.  همه چیز زیبا بود حتی منفور ترین چیز  دلنشین بود.
_ کیان؟
کیان: جون دل کیان؟
_ خیلی می ترسم.
کیان: از چی دورت بگردم.
_ از این روزهای خوبی که بی دردسر داره می گذره،آخه می دونی تا حالا پشت هم روزهای خوش نداشتم وسطاش همش یه پارازیت بود.
کیان لبخندی زد و گفت:
کیان: اگه من کیانم دیگه نمی ذارم رنگ غم و ناراحتی رو ببینی از الان به بعد خدا حافظی کن با هر چی درد و غمه.
کنار ساحل پارک کرد و هر دو پیاده شدیم.
_ نگو که قراره اینجا دوچرخه سواری کنیم!؟
کیان خندید و گفت:
کیان: چرا دقیقا قراره همین جا دوچرخه سواری کنیم.
_ وای همین جوریش جونمون و می گیره وای به حالمون بخوایم تو شن رکاب بزنیم نمی شه بیخیال شی؟ 
کیان:من که دوتا نفس دارم پر انرژیه پر انرژی ام بدو بیا نفسم.
بعضی وقت ها با حرف هایش مرا به اوج می برد، انگار در آسمان هفتم بودم و از آنجا به تماشایش می نشستم. او مرا به عرش می برد، لحظات زیبایی را برایم رقم میزد همانی بود که من نیاز داشتم به بودنش، به حمایتش، به ابراز احساساتش، او از آن من بود، فقط من.
******
_ وای کیان تو رو خدا دیگه نفس ندارم.

کیان بلند خندید و گفت:
_ تو خودت نفسی چجوری نفس کم میاری؟ رکاب بزن تنبل نگاه داری چاق می شی من زن چاق دوست ندارم.
از پهلویش نیشگونی گرفتم و آخی گفت:
کیان: لعنتی دردم اومد مثل سوزن می مونه ناخنات
بالاخره بعد کلی چرخیدن و خندیدن آقا خسته شد، قرار شد کمی استراحت کنیم.
روی ماسه ها دراز کشیدیم درست کنار هم ولی با فاصله، صدای نفس های تندش را  از آن فاصله هم می شنیدم.
_ کیان؟
کیان: جون کیان؟
_ تو آخر از خانوادت چیزی بهم نگفتی؟
با تعجب نگاهم کرد و گفت:
کیان:یهویی این رو از کجات در آوردی؟
خودم هم از این سوالم تعجب کردم ولی چند وقتی سوهان روحم شده بود.
_نمی دونم یهو به ذهنم اومد! چرا هیچ وقت از خانوادت چیزی بهم نگفتی؟
کیان پوفی کشید و گفت:
کیان: من خانواده ای ندارم.
یهو نشستم  و به او خیره شدم
_ چی می گی؟ تو که گفتی داری میری واسه بابات خرید کنی! دروغ گفتی؟
کیان: چه فرقی می کنه خانواده داشتن یا نداشتن من؟
_ یعنی چی چه فرقی می کنه؟ تو بهم گفتی....
وسط حرفم پرید و گفت:
کیان: پدر مادر دارم ولی اینجا نیستن، من خودم تنها اینجا زندگی می کنم. هم خونه دارم ،هم ماشین، هم کار، دیگه چی می خوای؟        عصبی شدم دستانم مشت شد و با حرص گفتم :
_ همه چی به پول نیست، اونم واسه منی که توش غرق شدم.من دوست داشتن می خوام ، عشق می خوام ، خانواده می خوام. چیزی که تو خانواده خودم نداشتم  احساسش نکردم.
  
    

  • پسندیدم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۳۸
کیان: می شه تمومش کنی.
_ به همین سادگی؟ تمومش کنم؟
کلافه پوفی کشید و گفت:
کیان:چرا الان انقدر درگیر خانوادمی؟
من کلافه تر از او بلند شدم و خیره در چشمانش گفتم:
_ درگیرم؟تو به این می گی درگیری؟ کیان من دلم می خواد وقتی محبت پدرم رو ندیدم لااقل از طرف خانواده تو کمبودام پر شه ،دلم یه پدر از جنس مهربونی می خواد، پدری که کمی فقط کمی محبت داشته باشه، این زیادی خواهیه؟
به من نزدیک شد دستانم را در دستش گرفت، با چشمانی که جانم را برایش می دادم به من خیره شد و گفت:
کیان: قول میدم خودم جای همه کمبود محبتات و پر کنم ، خودم بشم همه کست، نفس بخدا منم مثل توئم منم از خانوادم محبت ندیدم. ما می تونیم با هم کمبودهامون رو برطرف کنیم.
 بخدا یکم دیگه صبر کن. فقط یکسال بهم فرصت بده خودم رو جمع و جور کنم میام خواستگاریت، اون وقت نمی ذارم کوچیک ترین ناراحتی سراغت بیاد، نمی ذارم قند تو دلت آب شه.
ناخواسته نیشخندی روی لب هایم نشست دستانم را از دستش بیرون کشیدم و گفتم :
_ اون وقت بچه هامونم مثل ما بی کس و کار می شن. من این و دوست ندارم می خوام دورم شلوغ باشه.
 اصلا یه چیز دیگه مگه بابام قبول می کنه تو تنها بیای خواستگاریم؟ فکر کردی واقعا انقدر بی کس و کارم بابام تا تهش رو درنیاره قبول نمی کنه پا تو خونمون بذاری.
کیان : حالا تا اون موقع خدا بزرگه، میرم دست بوسیه حاج نادر آریا و طلب بخشش می کنم خوبه؟
از او رو گرفتم و به دریا خیره شدم و گفتم:
_ مُردی واسه مسخره بازی، تا کی می خوای همه چیز و به مسخره بگیری؟واقعا که.
دستش روی چانه م نشست، سرم را طرفش برگرداند و با لبخندی که دیوانه ام می کرد در چشمانم خیره شد و گفت:
کیان: کیان فدای قهرکردنت وقتی ازم رو برمی گردونی نمی دونی دیوونه می شم؟چرا مسخرت کنم؟ من واسه تو و داشتنت به همه رو می ندازم اونکه دیگه بابامه.
دلبری کردنش خاص بود. درست مانند لبخند زیبایش و چشمان گیرایش.می دانست چگونه باید دلبری کند، انگار رگ خواب قلبم در دست های او بود! کنار او  آرام بودم پر از آرامش، مانند پری که سبک در هوا معلق می ماند و در آسمان به پرواز در می آمد، من هم کنار کیان حال آن پر را داشتم سبک می شدم ،خالی می شدم، از هر چه غم و فکرهای بیهوده..
_تو مهره مار داری؟
کیان لبخندی زد و گفت:
کیان : یعنی چی؟
_ چرا وقتی پیش تو هستم انقدر آرومم؟
کیان: درست همین حال و من کنار تو دارم، اگه کامل مال من بشی چی میشه؟ خدایی یه مسکن خیلی قوی هستی برام کاش می شد مال خودم بودی حسابی می چلوندمت.
بلند خندیدم و گفتم :
_ پس خوب شد مال تو نشدم وگرنه یه لقمه چپم می کردی.
انگار در چشمانش غم نشسته بود. یا من اینگونه حس کردم!دستش را بلند کرد و نزدیک گونه ام آورد و گفت:
کیان: اجازه میدی لمست کنم فقط همین یکبار؟
 سرم را تکان دادم و دست هایش روی پوست صورتم نشست صورتم کوره آتش شده بود قلبم تند می زد و ضربان قلبم روی هزار بود. 
چشمانم را بستم پیشانی اش را به پیشانی ام چسباند و گفت:
کیان : تو فقط مال منی، فقط مال من.می شکنم دستی رو که بخواد جای من لمست کنه، می کشم کسی رو که بخواد قلبش واسه تو بتپه ، تو دنیای منی، همه کس منی، فهمیدی؟
سکوت کردم اصلا مگر در این دنیا بودم که از من جواب می خواست!
کیان : نشنیدم تایید کنی؟
با صدای بلندتری گفت:
کیان: تو مال منی مگه نه؟
فقط سرم را تکان دادم و از او فاصله گرفتم.

    

ویرایش شده در توسط Fateme00
  • پسندیدم 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۳۹
دوسال مانند برق و باد گذشت . روز به روز رابطه ام با کیان عمیق تر و دوست داشتنم نسبت به او بیشتر شده بود.اگر یک روز هم را نمی دیدیم روزمان به سختی به شب می رسید.
*******
با خوشحالی حیاط تا خانه را دوییدم و با صدای بلند مادر را صدا می زدم.
_ مامان جونم، سمانه جون کجایی؟ بدو بیا ببین دخترت گل کاشته.
مامان با لبخند روی پله ها ایستاد و گفت :
مامان: چته آتیش پاره باز چی شده؟
خودم را در آغوشش انداختم و محکم گونه اش را بوسیدم.
مادر مثل همیشه مظلومانه فقط نگاهم کرد و گفت:
مامان: نکنه قبول شدی؟
بلند خندیدم و گفتم:
_ بله سمانه بانو بالاخره قول و شکست دادم و گواهینامه م رو گرفتم. اوف مامان داشتم منفجر می شدم.  اگه ایندفعه هم قبول نمی شدم قصد داشتم به پاش بیفتم تا قبولم کنه.
مامان: مبارکت باشه مادر پس شیرینیت کو؟ 
_ چشم بذار گواهینامه م بیاد شیرینی هم میدم.
مامان سری از تاسف تکان داد و گفت:
مامان: زلزله ای دیگه مگه می شه بهت چیزی گفت.
دوباره گونه اش را بوسیدم و سمت اتاقم دوییدم.
در اتاق را باز کردم، وارد اتاق شدم کیف و مانتو را روی تخت پرت کردم، شماره ی کیان را گرفتم.
چند بوق خورد ولی جواب نداد تا حالا سابقه نداشت جوابم را ندهد.دوباره شماره گرفتم و منتظر ماندم.
بالاخره جواب داد ولی صدایش گرفته بود کلافه و بی حوصله گفت:
کیان: جانم نفسم؟
_ سلام خوبی؟
کیان : نه خیلی خسته م، هر چی کار می کنم پولی نمی بینم.بخدا دیگه کلافه شدم مغزم دیگه جواب نمیده. 
_ ولشکن اینارو پول می خوای چیکار؟ بیا ببین نفست گل کاشته.
کیان : باز چیکار کردی شیطونک؟
با ذوق و کمی جیغ جیغ کردن گفتم :
_ بالاخره گواهینامه گرفتم.
بلند خندید و گفت:
کیان: قربونش برم که واسه گواهینامه اینحوری ذوق کرده.
_الان ازت ناناحتم.
کیان: چلا قبونت بلم.
_ چون تو ذوق نکردی؟
کیان: فدات بشم یکی یدونم، خیلی انرژی گرفتم.ولی پدر ماشینم در اومد تا تو راننده شدی.
بلند خندیدم و گفتم:
_ هی بسوزه پدر بی پولی که منت تو رو نکشم.
کیان : من هر چی دارم مال توئه تو فقط مال من باش دنیارو به پات می ریزم .
نفس؟
_ جانم؟
کیان: با مامانت اینا حرف زدی؟ 
انگار دوباره غم عالم در دلم نشست لب هایم را به دندان گرفتم. نگاهی در آینه به خود انداختم و گفتم:
_ نه در تلاشم که بگم همش هم میرم واسه حرف زدن ولی نمی دونم چرا روم نمی شه.
کیان کلافه پوفی کشید و گفت:
کیان : بالاخره که باید بهشون بگی! خب الان بگو کلک و بکن. بخدا عصبی می شم هر لحظه یکی میاد در خونتون و میزنه واسه خواستگاری که چی مثلا؟جان کیان صحبت کن باهاشون.
_ خودت چی صحبت کردی؟ اصلا تونستی راضیشون کنی؟
کیان کمی سکوت کرد بعد مکث کوتاهی گفت:
کیان: اصلا من خودم با بابات صحبت می کنم آدرس شرکتش رو بده شمارش رو هم بهم بده شاید من و بی پدر مادرم قبول کرد ها؟؟
_ بسه دیگه کیان ما با هم قرار گذاشته بودیم یادت رفت؟
کیان: نفس جان دور سرت بگردم نمی شه، نمی تونم باهاشون رو به رو شم اونا من رو انداختن از خونشون بیرون، من برم بگم چی آخه؟ من زن می خوام بیاین برین برام خواستگاری!
_ ولی تو بهم قول دادی؟ چرا هر روز باید یه چیز جدید ازت بشنوم؟ چرا تا الان نگفتی تو رو از خونه انداختن بیرون؟ مگه چیکار کردی؟ ها؟
کیان : بذار دیدمت بهت می گم. فعلا جایی کار دارم تا شب هم نمی تونم نه زنگ بزنم نه پیام بدم پس دلنگران نشو خیلی دوست دارم کار نداری؟
_ تو پیچوندن استادی خداحافظ.
عصبی گوشی را خاموش کردم و رو تخت انداختم ، خودم هم روی تخت دراز کشیدم .

@im morde

  • پسندیدم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۴۰
روزها و ماه ها روی دور تند می گذشت. ولی هیچ کدام جرات گفتن حرف دلمان را به خانواده نداشتیم.
من بیشتر از عکس العمل پدر می ترسیدم. مطمئن بودم با کیان مخالف است.این پنهان کاری ها بیشتر خودمان را عذاب می داد. هر روز بحث مان سر همین موضوع بود.و تازگی ها چیز های جدیدی که به این مشکل و بحث ها اضافه شده بود خواسته های بی جای کیان بود.که شدید عصبی ام می کرد.
باید زودتر با خانواده ها صحبت می کردیم تا مشکلات بیشتری سر راهمان قرار نگرفت.
بابا: چیه تو فکری؟
هول شدم و لبخندی ساختگی روی لب هایم نشست.
_ نه هیچی چه فکری!
مشکوک نگاهم کرد و گفت:
بابا :دیروز یکی از همسایه ها جلوم و گرفت یه سری چرت و پرت گفته بود البته من نشوندمش سر جاش.
آب دهانم را پایین دادم. ابرو هایم در هم گره خورد ولی استرس تمام وجودم را فرا گرفته بود.می ترسیدم به لکنت بیافتم ترجیح دادم سکوت کنم.
مادر با سینی چای آمد، کنار پدر نشست و گفت:
مامان: چرا چی می گفت مگه؟
با لبخند به مادر نگاه کرد و گفت:
بابا: اراجیف می گفت، زن دیوانه میگه رفتارای دخترتون باعث شده چشم و گوش دختر منم باز شه، هر روز یه ماشین در خونتون سوارش می کنه دخترای ما هم هوایی کرده.
دستانم مشت شد مطمئنم صدایم به لرزش در آمده بود ، و این حدسم اشتباه نبود.لبخندی ساختگی زدم و گفتم :
_ خودتون دارین می گین دیوونه آدم به حرف یه دیوونه که نباید گوش کنه.
بابا با نیشخند نگاهم کرد و گفت:
بابا : نفس آخه منه دیوونه هم یکبار دیدم اونو چی می گی؟
الان وقتش بود باید می گفتم انگار خدا می خواست سر این بحث باز شود، کمی با انگشتان دستم بازی کردم، سرم را پایین انداختم و با لکنت گفتم:
_ بابا ...چی...چیزه...اوف...
یه نفس عمیق کشیدم و تند حرف هایم را به زبان آوردم.
_کیان بزرگ زاده همکلاسیم بود، ازم خواستگاری کرد منم ازش خواستم یه مدت هم و بشناسیم بعد راجب ازدواج باهاش فکر کنم و نظرم رو بگم.
مادر با دودست به صورتش زد و پدر هم با خشم نگاهم کرد و گفت:
بابا: آفرین به توکه خودت واسه خودت تصمیم می گیری،نظرت چیه یه مشورتی هم از ما بگیری! خیر سرمون بزرگ خونه ایم. اگه خدا قهرش نگیره پدر و مادرتیم.
یهو از حالت خونسردی در آمد و داد زد و گفت:
بابا: خجالت نمی کشی با یه آدم بی کس و کار دو سال از عمرت و هدر دادی؟پسره ی پرو راست راست تو چشمام نگاه می کنه و می گه دخترت و دوست دارم، ولی کسی و ندارم بیان برام خواستگاری به من اجازه بده غلامیتونو می کنم. حقش بود می خوابوندم در گوشش و پرتش می کردم بیرون.
فقط به درد همون غلامی می خوره نه داماد خانواده ما شدن .
دندان هایم را روی هم ساییدم و از جایم بلند شدم.مادر با ترس به من خیره شده بود.
دوباره شده بودم نفس لجباز، شده بودم دختر بی منطق و سرخود، اصلا خوبی به من نمی آمد.قدمی سمت پدر برداشتم و در چشمانش خیره شدم، با نیشخند گفتم:
_ لایق داماد این خانواده نیست!؟ جدی داری می گی؟ این خانواده چیش درست بوده؟ از پایه اشتباه بوده الان شماها آدم خوبه این اون بد؟ خوب و بد و چجوری تشخیص میدی؟ با چرتکه ت؟ حساب کردی دیدی پولاش به اندازه ی پولای تو نیست؟ آقای گلزار پولایی که شما از ارث بابات گرفتی و پول رو پول آوردی، اون پسر به تنهایی رو پاهاش ایستاد و یا علی گفت الانم هم خونه داره ،هم ماشین، هم کار، همه رو هم از زور بازوی خودش داره نه ارث بابا و پول باباش اون یه مرده
با تحکم گفتم: یه مرد کامل، من می خوام باهاش ازدواج کنم چه شما اجازه بدین چه اجازه ندین.

    

  • پسندیدم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۴۱
دوباره پلک هایم می پرید، وقتی عصبی می شدم این تیک لعنتی به سراغم می آمد.
بابا: اسم اون پسر و نمیاری، از ده کیلومتریه اینجا هم رد نمی شه. وگرنه باید جلو پلاست و جمع کنی شرت و از این خونه کم کنی فهمیدی؟
کمی مکث کردم و در چشمانش خیره شدم لبخند غمگینی روی لب هایم نشست.
_ اره فهمیدم و این کار و می کنم از این خونه می رم.
بابا نیشخندی زد و گفت:
بابا_ باید خودت کار کنی و خرجت رو بدی رو پولای من هم حساب نکن حساب بانکیت هم مسدود می شه .
من هم مثل خودش نیشخند زدم و گفتم :

_ مثل اینکه یادت رفت من دختر توام. پس فکر همه جا رو می کنم برو حسابم و مسدود کن، هیچ پولی تو اون کارت نیست .من خیلی وقته واسه خودم یه خونه گرفتم می دونستم یه روزی از این خونه لعنتی میرم.کار اشتباهی هم که نکردم سهمم و گرفتم. 
خواستم از کنارش بگذرم که دستم را گرفت ، در چشمانم خیره شد و گفت :
بابا_ از من دیگه بهت هیچی نمی رسه رفتی پشت سرتم نگاه نمی کنی .
دوباره مادر بود و گریه هایش،دوباره خواهش ها و التماس چشمانش.ولی اینبار خیالم راحت بود، چون پدر نسبت به قبل خیلی تغییر کرده بود رفتارش با مادر زمین تا آسمان فرق می کرد.
مامان: تو رو خدا منوچهر، مگه پسره چشه؟ نکن مرد نذار بره جان سمانه نذار بره.
وارد اتاق شده بودم.گوش هایم را گرفتم تا خواهش هایش را نشنوم دیگر ماندن در این خانه جایز نبود باید می رفتم.
لباسم را پوشیدم و ساکم را بستم مقداری پول نقد داشتم آن را هم برداشتم طلاهایم را هم جمع کردم و در ساک ریختم.
مانتو مشکی و شلوار جین شال مشکی ام را تن کردم و از اتاق بیرون آمدم.
مادر جلو راهم ایستاد جرات نگاه کردن به او را نداشتم. می دانستم نگاه کردن به چشمانش رفتنم را سخت می کند او را در آغوش گرفتم و بوسیدم.
_ خیالت راحت جام خوبه،رفیقمم پیشمه تنها نیستم.دلت پیشم نباشه میام بهت سر میزنم .
پدر او را کنار کشید و در آغوشش گرفت و گفت:
بابا: نمی دونم تو به کی رفتی انقدر گستاخی و دلت از سنگه!بیا برو هیچ وقت حتی برای دیدن مادرتم حق نداری پات و تو این خونه و محله بذاری. سمانه هم بیاد دیدنت دیگه تو این خونه جا نداره شیرفهم شد با جفتتونم؟ 
مادر روی زانوهایش نشست و بلند گریه می کرد.من تنها به منوچهر نگاه کردم و لبخندی زدم .
بدون حرفی نزدیک در رفتم که دوباره با صدای مادر ایستادم.
مامان: نفس بری حلالت نمی کنم. به خداوندی خدا نمی بخشمت ، پاتو از این در بیرون بذاری اسمت و نمیارم.
بالاخره صبر اشک هایم لبریز شد و روی گونه هایم چکید دستم بلند کردم دستگیره در را پایین کشیدم. این کارم لجبازی نبود من نمی توانستم بدون کیان زندگی کنم. به او عادت کرده بودم .
می دانستم پدر از سر حرفش پایین نمی آمد و وقتی حرفی را می زندبه آن عمل می کرد.
چشمانم را بستم. می دانستم مادر مرا می بخشد و دوباره مرا کنارش قبول می کند، قدم دیگری برداشتم و از در بیرون رفتم. برنگشتم که پشت سرم را نگاه کنم.  گذشتم از خانواده ام از پدر و مادری که عمری زحمتم را کشیده بودند.  
قلبم تیر می کشید. پاهایم می لرزید. دل می گفت برو ولی عقل جلودارم بود ولی چه فایده که قلب از عقل پیشی گرفت و مرا بیرون از خانه ام کشاند.
مقداری از راه را پیاده رفتم ولی پاهایم یاریم نمی کرد.جلوی ماشینی دست تکان دادم و ایستاد نه به ماشین اش توجه کردم نه به سن و سالش فقط در سرم حرف مادر اکو می شد.( رفتی دیگه اسمم نیار....)
راننده: مسیرت کجاست خانومی؟
به پسر جوانی که راننده بود در آینه نگاهم می کرد خیره شدم و گفتم :
_ همین جا نگهدار مثل اینکه چشمات مشکل داره.
پسر لبخندی زد و گفت:
پسر: ببخشید مثل اینکه حالتون خوب نیست منم قصد مزاحمت ندارم مسیرتون و بگین میرسونمتون .
دوباره اشتباه کرده بودم. این اشتباهات تا کی می خواست ادامه داشته باشد ؟چرا کمی آدم شناس نبودم؟

    

  • پسندیدم 1
  • ذوق زده 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۴۲
کلید به در انداختم و وارد حیاط خانه ام شدم. خانه ای که با کمک فرشته خریده بودم. حیاط کوچکی داشت ولی باغچه گوشه حیاطش دلنشین و زیبا بود. یک گوشه درخت پرتقال و نارنج بود گوشه دیگر گلابی و سیب سبز. بقیه حیاط کوچکم سنگ فرش شده بود. آرام آرام سمت پله ها رفتم کفش هایم را در آوردم. پله اول را بالا رفتم. یک دانه اشک از چشم راستم پایین چکید، پله بعد سر آغاز اشک های دیگر بود، تا به پله ی آخر رسیدم سیلی بود که از چشمانم جاری می شد. روی اولین پله نشستم با صدای بلند گریه کردم گریه های از ته دل گریه هایی که دل سنگ را آب می کرد. مگر گناه من چه بود؟ چرا نباید با کسی که دوستش داشتم ازدواج می کردم! مگه او چه چیز از بقیه کم داشت؟ چون مانند من طرد شده بود باید قید ازدواج را می زد؟ 
اشک هایم را پاک کردم و وارد خانه شدم حال بزرگی داشت دور تا دورش مبل های دست دوم خریده بودم. البته نو بود کهنه گ نبود. فرش تزئینی که روی زمین پهن شده یادگار مادربزرگ فرشته بود که به نوه اش که فرشته باشد رسید. که همیشه فرشته مسخره می کرد و می گفت( به همه زمین و خونه و ماشیم می رسه به ما چراغ نفتی این چراغ نفتیه ما هم به درد تو خورد) 
همه چیز خانه دست دو بود از یخچال گرفته تا لوازم دیگرش، اسباب یک خانواده ای بود که قصد سفر داشتند همه چیزشان را فروخته بودند. این ویلا هم برای آنها بود که زیر قیمت به من فروختند.
با صدای زنگ موبایلم سریع سمت کیفم رفتم با دیدن شماره آران پوف کلافه ای کشیدم و گفتم :
_ سلام چه زود خبرا می پیچه؟
آران: سلام نفس، برگرد خونه باورکن باباجون یه چیز می دونه می گه اون پسر نه.ما که بدت رو نمی خوایم؟
_ اول حالم رو بپرس بعد استارت بزن.ولی در جوابت باید بگم مهم نیست، حتی بدترین آدمم باشه می خوام باهاش ازدواج کنم.
آران: دلیلی که باباجون داره انقدر محکم هست که دادگاه بهتون برگه ازدواج نده.خودتم می دونی بدون اجازه پدرت ازدواجی در کار نیست.
می دانستم همه چیز را می دانستم دستانم مشت شد و لب به دندان گرفتم .
_ الان زنگ زدی اینارو یاد آوری کنی؟ خودم  می دونستم منوچهر هیچ وقت خیرش به ما نرسید الانم روش . کار نداری؟
آران با صدای گرفته اش گفت:
آران: چی شد نفس؟ چرا اینجوری شد؟ دلم طاقت نمیاره که دیگه بهت زنگ نزنم و اسمت رو نیارم ما خاله خواهرزاده نبودیم خواهر برادر بودیم مگه نه؟ 
بغضم را پایین دادم و گفتم :
_ هنوزم هستیم چیزی عوض نشده
 بلند داد زد و گفت:
آران: شده لعنتی شده همه چیز خراب شده،دیگه اجازه ندارم بهت زنگ بزنم این آخرین باره صدام رو می شنوی.
_تو خودت اگه دلت رو باخته بودی ازش دست می کشیدی؟
آران سکوت کرد و سکوتش باعث لبخند کمرنگ روی لب هایم شد گفتم:
_ برای گناه خودمون وکیل می شیم برای گناه بقیه قاضی. الان من گناه کارم قاضی نیستم تو قاضی شو بهم بگو تو بودی حرف زور و قبول می کردی؟ قبول می کردی بعد دوسال عشقت رو بذاری کنار؟ مردونه بگو آره یا نه؟
بعد از سکوت سنگینی گفت:
آران: نه نمی ذاشتم کنار، ولی در موردش تحقیق می کردم اگه آدمه درستیه تا آخر راه باهاش می موندم . ولی اگه نه بهتره که کسی که بهت قراره بعدها آسیب بزنه همین الان سختیش رو بکشی و بندازیش از زندگیت بیرون الان میشه یجور تحمل کرد ولی بعدها نه . نفس نمی گم دست بکش ازش میگم برو دنبالش ببین خانواده اش کیه ن خودش کیه ؟چیکاره ست؟ چرا خانواده ای نداره !
حرف هایش فکرم را مشغول کرد. آن ها چه می دانستند از او که من نمی دانستم!
 
 
  

ویرایش شده در توسط Fateme00
  • پسندیدم 1
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۴۳
دو روز از آمدنم به خانه خودم گذشت. شب ها در و پنجره را قفل می کردم ، پشت در مبل می گذاشتم و پشت در اتاق خواب هم میز مطالعه را به در می چسباندم.
برق اتاق هم تا صبح روشن بود. خودم هم تا روشن شدن هوا بیدار بودم و بعد آن می خوابیدم. این گونه فایده نداشت باید فکری می کردم. کسی خبر نداشت که از خانه بیرون آمدم. نه فرشته، نه کیان، نه دوست های دیگرم، تنها کسانی که می دانستند خانواده ام بودند.
با صدای زنگ موبایلم کسل جواب دادم.
_ سلام خوبی؟
کیان: سلام معلومه کجایی؟ دو روز جوابم رو نمیدی مشکلی پیش اومده؟ دلت رو زدم؟
خیلی کلافه بودم. شاید بخاطر کم خوابی بود. البته شاید!
_ شروع نکن دوباره حرفت و بزن خسته م می خوام بخوابم.
کیان: بیا جلو در خونتونم تا نبینمت نمیرم.
_ لعنتی انقدر جلو اون در بی صاحب اومدی که گند زدی به زندگی م هر چی زودتر از اونجا برو من دیگه اونجا نیستم .
کیان عصبی داد زد:
کیان : چرا چرت و پرت می گی بیا در و باز کن. می خوای من و بپیچونی آره ؟ کور خوندی من دست از سرت بر نمی دارم تو فقط مال منی. فهمیدی؟ مال من .الان هم میرم در خونه رو می زنم ببینم هستی یا نه؟
اشک هایی که پشت هم روی صورتم سر می خورد را تند تند پاک کردم و گفتم:
_ جون من کیان از اونجا برو، بخدا خونه نیستم .به چی اعتقاد داری تا قسمت بدم از اونجا بری. به جون جفتمون اونجا نیستم دو شبه دارم تنها زندگی می کنم الان شدم مثل تو تنهای تنها.
کیان کمی سکوت کرد و گفت:
کیان : چی می گی واسه چی زدی بیرون؟ دیوونه شدی مگه؟ چرا بچه بازی در میاری؟مگه می تونی تنها زندگی کنی؟ احمق من که یه مردم و صبح تا شب بیرونم وقتی شب بر می گردم خونه احساس خفگی بهم دست می ده. وای نفس چیکار کردی؟
_ بین تو اونا باید یکی رو انتخاب می کردم تو بودی چیکار می کردی؟
 بدون توجه کردن به حرف های من گفت:
کیان: باهاشون در مورد من حرف زدی؟
_ خودشون بحث و کشیدن وسط، کیان تو چیکار کردی؟ چی ازت می دونن که من نمی دونم؟چیه که بابام گفته دلیلش انقدر محکم هست برای مخالفت ازدواجمون که حتی بخوایم نامه از دادگاه بگیرم باید رضایت پدر باشه؟
کیان دوباره مکث کوتاهی کرد و گفت:
کیان: نفس به جون خودم کاری نکردم . به جون تو هر چی گفتن خواستن من رو خراب کنن. بابام از بچه گیم ازم متنفر بود نمی دونم چرا !هیچ وقت من رو نمی خواست حتی چشم دیدن خوشبختیم رو نداشت. نگران نباش همه چی درست می شه من تا بابات رو راضی نکنم با هم ازدواج نمی کنیم. دوست دارم رضایت خانوادت رو حداقل داشته باشم. نباید می زدی بیرون خراب کردی نفس، همه فکرام رو خراب کردی. 
_ عمرا بتونی راضیش کنی. تو بابای من و نمی شناسی پس بی خیال شو ما می تونیم هیچ وقت با هم ازدواج نکنیم. تا آخر عاشق هم بمونیم. 
کیان: هه، خوبه فکر همه جاش و هم کردی. از اون حرفا بود. عاشق هم بمونیم اینا رو از کجات در میاری ؟ برو بگیر بخواب واقعا مثل اینکه خیلی خوابت میاد غروب میام بهت سر می زنم خداحافظ.
بدون اینکه جوابش را بدهم قطع کردم.
روی تخت نشستم و سرم را در دستانم گرفتم.
در این دو روز غذای درست حسابی هم نخورده بودم. بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم کمی به دور و برم نگاه کردم خانه نیاز به گردگیری داشت ولی من که از این کارها نکرده بودم این همه سال زحمتش پای مادر بود. به آشپزخانه رفتم و در روشویی دست و صورتم را شستم. جای مادر خالی، کجا بود که سرم داد بزند و بگوید نفس خدا نکشتت دختر دستشویی رو برای چی گذاشتن؟ و دوباره با وسواسی که داشت با آب و مواد شوینده به جان سینک می افتاد.
به یاد آن روزها لبخندی روی لبم نشست و اشک در چشمانم جمع شد.سرم را تکان دادم تا از فکر آنروزها بیرون بیایم. سمت یخچال رفتم یادم نبود باید وسیله می خریدم یخچال خالیه خالی بود. 
  

  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۴۴

وارد اتاقم شدم .شماره فرشته را گرفتم.دو بوق نخورد جواب داد:
فرشته: سلام ملکه عذاب
_ سلام خوبی؟
فرشته: دوباره چی شده غمبرک گرفتی؟
_ هیچی می گم فرشته پاشو یکم خرت و پرت بخر بیا خونه مون. 
فرشته: مامانت اینا مگه نیستن؟
_ خونه خودم احمق خرت و پرتم منظورم مرغ ، گوشت، وسایل دیگه ست هر چیز خوردنی که نیازه.
کمی سکوت کرد و گفت:
فرشته: بالاخره کار خودت کردی؟
_ زود بیا منتظرم. شماره کارتت و بفرست برات پول بفرستم که همه چیز بخری حوصله بیرون اومدن ندارم.
فرشته با صدای گرفته گفت: 
فرشته: باشه، پول دارم از اوندفعه که بهم قرض دادی از رو همون می خرم فعلا خداحافظ.
گوشی را قطع کردم ، دوباره خودم را روی تخت انداختم. به همین زودی دلتنگ خانه و مادرم شدم چطور می توانستم بقیه راه را به تنهایی بروم؟این امکان پذیر نبود.
************
فرشته: نفس پاشو بیا یه چیز درست کنیم.
فکرم مشغول بود. انگار اصلا در این دنیا نبودم. به همین زودی پشیمان شدم ولی روی برگشتن نداشتم . شاید حق با کیان بود باید می ماندم و روی خواسته ام پا فشاری می کردم.
با پس گردنی فرشته از فکر بیرون آمدم و گردنم را ماساژ دادم.
_ بشکنه دستت فرشته دردم اومد.
فرشته لبخند بدجنسانه ای زد و گفت:
فرشته: زدم که دردت بیاد سه ساعت دارم باهات حرف می زنم غرق شدی تو خودت.
اخمی روی پیشانی ام نشست و گفتم:
_ نکبت چی زر میزدی حالا.؟
فرشته: جون به جونت کنن نفهمی.
با صدای آیفون هر دو با تعجب به هم نگاه کردیم.
فرشته: ها؟
_ کوفت و ها به نظرت کیه؟ کسی آدرسمون رو نداره.
به پیشانی ام زد و سمت آیفون رفت 
فرشته: احمق گیج کیان آدرس نداره؟
به سمت اتاقم رفتم و شومیز سفید با شلوار جین پوشیدم، از اتاق بیرون آمدم.فرشته و کیان مشغول سلام و احوال پرسی بودند. که من هم آرام نزدیک شان رفتم و سلام کردم.
کیان لبخندش را جمع کرد و با دندان قفل شده به من نزدیک شد .
فرشته عذرخواهی کرد و به اتاق رفت .
کیان: چی بگم بهت ها؟ چرا انقدر بچه بازی در میاری آخه احمق؟ 
با دست به پیشانی ام زد و گفت :
کیان: این تو چیه خالیه ؟یکم بهش فشار می آوردی.
سرم را بلند کردم و در چشمانش خیره شدم 
_ درست صحبت کن،من بخاطر تو زدم از خونه بیرون‌. چیه نکنه چشمت دنبال پول بابام بود؟
 عصبی شد و بلند داد زد:
کیان : پول بابات؟ خیلی بیشعوری نفس خیلی. هه، حرف خنده دار نزن بابای من دو برابر بابات پول داره .منم یدونه پسرشم انقدر چشم و دلم سیره که پول بابات پشیزی برام ارزش نداره. اگه می خواستم بخاطر پول باهات ازدواج کنم هیچ وقت از خونه نمی زدم بیرون.  بابام اصرار داشت با دختر عمه م ازدواج کنم. چون سرمایه دار بود. قرار بود شریک شوهر عمه م شه من و برای اینکه جای پاش و محکم کنه فرستاد جلو ازش خواستگاری کنم .وقتی مخالفتم رو دید گفت باید بری بیرون وقتی برام خیری نداری می خوامت چیکار پول مفت ندارم شکمت رو پر کنم.
زدم بیرون ولی از اون روز به بعد همه جا نشست و پشت سرم بد گفت که کسی بهم کار نده.باباتم وقتی باهاش حرف زدم اد رفت در خونمون و با بابام حرف زد.اون هم یه چیزایی بهش گفت که اگه هر پدری بود مخالفت می کرد‌.
 تو بهم اجازه ندادی کارارو درست کنم مثل این بچه های لوس نق نق و زدی بیرون که خیر سرت رو پا خودت وایستی.گند زدی نفس، گند زدی. 
مشتی به دستش زد و خودش را روی مبل انداخت. 
_حالا که چی؟ کاری که شده منم دیگه بر نمی گردم 
چشم غره ای رفت و سکوت کرد.
من هم سمت آشپزخانه رفتم لیوانی شربت و بیسکوییتی که فرشته گرفته بود را در سینی گذاشتم و دوباره به حال برگشتم و کنارش روی میز قرار دادم.
خواستم بنشینم که گفت:
کیان: بیا اینجا پیشم بشین.

@ZENDEGI

@Elina jon

    @ftm-tzk

ویرایش شده در توسط Fateme00
  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۴۵
 جای خودم نشستم و گفتم:
_ پیشت بشینم که دوباره بزنی تو سرم؟
بلند شد و سمتم آمد جلوی پاهایم نشست دستم را در دستش گرفت.
کیان: ببخشید بخدا خودم تحت فشارم. از اینور این کارهای تو هم باعث می شه داغونتر شم نگاه دستام و چه می لرزه از بس که تو این چند وقت فشار رومه عصبی شدم.
سرش را روی پاهایم گذاشت انگشتم را بوسید.
حس بدی داشتم 
_ کیان بلند شو خواهش می کنم .
کیان: جون کیان یه امروز و از محرم نامحرم حرف نزن. بخدا بهت نیاز دارم مگه دارم چیکار می کنم که گناه باشه اول و آخرش مال خودمی. 
دیگر نمی دانستم چه درست است چه غلط! کیان مانند کودکی بود که نیاز به محبت داشت انگار کمبود های او بیشتر از کمبودهای من بود.
او هم نیاز به محبت داشت. دلش آغوشی گرم می خواست. اینروزها حال دلمان شدید به هم ریخته بود که با هیچ چیز درست شدنی نبود.
 هم من عصبی بودم هم او. نمی دانم آخر به کجا خواهیم رسید، اصلا ما کنار هم آینده ای داریم! ما که چند ساعت کنار هم هستیم هم را آزار می دهیم و از هم دلخور می شویم ،می توانیم پایه های زندگی مان را کنار هم بچینیم؟
کیان سرش را بلند کرد و در چشمانم خیره شد و گفت: 
کیان: نمی شه بریم صیغه محرمیت برامون بخونن با هم زندگی کنیم، شاید بابات اون موقع راضی شه.
ته دلم خالی شد من این را نمی خواستم،
نمی خواستم مانند یک زن بیوه بدون هیچ جشنی زندگی تشکیل دهم. من هم آرزویم پوشیدن لباس عروس بود از آن پف دارهایش همانی که در جشن های اطرافیان می رفتم و خودم را در آن لباس تجسم می کردم.دلم رقص دو نفره می خواست و چیزهای زیبای دیگر.
_ کیان ...
کیان: می دونم مخالفی هیچی نگو.
_ نمی خوای دلیلم رو بدونی؟
کیان: نه به فرشته بگو بیاد بیرون پوسید تو اتاق.
بلند فرشته را صدا زدم ولی جواب نداد .بلند شدم و سمت اتاق رفتم. در را باز کردم روی تخت دراز کشید و هندزفری در گوش هایش بود ، چشم هایش را هم بست. کنارش رفتم و شانه هایش را تکان دادم .ترسید و سریع چشمش را باز کرد.
فرشته: اه چته ترسیدم.
_ بیا بریم یه چیز درست کنیم. مثل اینکه کیان موندگاره منم که چیزی بلد نیستم پاشو.
فرشته لبخندی زد و گفت:
فرشته: دلش رو به چیت خوش کنه آخه نه اخلاق درست حسابی داری، نه آشپزی بلدی، نه تمیزکاری بلدی فقط قیافه داری که خدارو شکر از صدقه سر لوازم آرایشی همه قیافه دار میشن من که جاش بودم دکت می کردم .
نیشخندی زدم و گفتم:
_ مرسی از رفاقتت آدم دو تا رفیق مثل تو داشته باشه چه نیاز به دشمن داره.و یه چیز رو تو گوشت فرو کن رفیق جانم من همینم که هستم و نیاز به تایید کسی ندارم. رفت تو گوشت.
فرشته لبخند غمگینی زد و گفت:
فرشته: آخرش این غرورت کار دستت می ده .
با صدای کیان رو برگرداندم و از اتاق بیرون رفتم نایستادم تا در جوابش چیزی بگویم.
کیان: کجا رفتی؟ رفتی صداش کنی موندگار شدی؟
فرشته از کنارم گذشت و وارد آشپزخانه شد. کیان اخم ریزی روی پیشانی اش نشست و سرش را تکان داد وگفت:
کیان: باز نیش زدی؟
_ من و با مار و عقرب اشتباه گرفتی نیش زدی چیه من باهاش چیکار دارم؟ خودش کرم داره صدام و در میاره.
کیان سری از تاسف تکان داد و سمت آشپزخانه رفت.منم شانه ای بالا انداختم و به تلویزیون خیره شدم .ولی دلم طاقت نیاورد و به کمک فرشته رفتم.
کیان پیش بند به گردنش بود و مشغول شستن ظرف ها بود من هم خیار و گوجه برداشتم شروع به درست کردن سالاد کردم.
کیان لبخندی زد و گفت:
کیان: زحمت میشه براتون سرورم .

    

  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۴۶
_ دیگه چیکار کنم دلم سوخت براتون. ولی کیان باید یکی رو بیاری بهم آشپزی یاد بده هیچی بلد نیستم .
کیان: می دونی چیه؟ 
_ نه چیه؟
کیان: تو بخند.
_ یعنی چی ؟
کیان: تو فقط بخند تا من برات بمیرم. دیگه نیاز به هیچی ندارم .من که نمی خوام آشپز برای خونم ببرم، یه همدم می خوام ،یه خانم می خوام، یه تسکین دهنده می خوام، یکی و می خوام شبانه روز دورش بگردم .
دروغ بود اگر می گفتم دلم ضعف نرفت. چطور می توانستم او را کنار بگذارم؟ او سهم من بود، او مال من بود فقط من .
فرشته لبخندی زد و رویش را برگرداند و گفت:
فرشته: اصلا فکر نکنین من اینجام راحت باشین.
کیان خندید و دوباره دلم برای خنده هایش ضعف رفت. دلم کمی حرفای عاشقانه می خواست همان هایی که آدم با شنیدنش دلش غنج می رود .
_ کیان؟ 
در چشمانم خیره شد و گفت:
کیان: جون دل کیان؟
_ می دونسنی من خیلی حسودم؟ حتی آرزوی داشنت رو هم به کسی نمیدم. 
کیان: کیان قربونت بره که بعضی وقت ها بعضی حرفات مثل خون تو رگ های آدم می شینه. تو حس خوب زندگیمی، می دونستی هر کی بخواد تو رو ازم بگیره باید بره با خداش بیاد.
فرشته دوباره پارازیت شد و گفت:
فرشته: یه وقت فکر نکنین حسودم ولی خب هر کی جای من بود دلش می خواست از این حرف ها بشنوه یا تمومش می کنید یا من میرم کدومش؟
 بلند خندیدم و گفتم:
_ همون یا تو برو. 
کیان هم خندید فرشته ظرف ها را روی میز چید و گفت:
فرشته: کور خوندی تا شام نخورم از اینجا تکون نمی خورم.این همه زحمت نکشیدم شما دوتا مفت خور بخورین.
اولین شبی بود که بعد از دوشب سخت گذشتن و دلتنگی خوش گذشته بود خنده هایم شاید از ته دل نبود، ولی توانستم برای چند ساعت هم که شده به فراموشی بسپارم و فکرم را خالی نگهدارم.
**********
فرشته: نفس؟
_ هوم
فرشته: می گم بریم بیرون؟
_ مثلا کجا؟ 
فرشته:چمی دونم پارکی، خیابون گردی، هر جا شد.
_خدایی حسش نیست.مامانت چیزی نگفت؟
فرشته: در مورد موندنم پیشت؟
_ اهوم.
فرشته: چرا گفت، خیلی هم غر زد ولی منم مثل تو از خونه م، زندگیم،زده شدم دلم تنوع می خواد.تو هم که پیشنهادش رو دادی از خدا خواسته قبول کردم.
_ نفرینم نکنه.
فرشته: هیشکی نه مامان من، در ضمن نیومدم که دائم اینجا باشم خوابیدنا پیشتم که نترسی دیگه. یه وقت هایی هم ناهار شام که کمتر غذای بیرون و بخوری.
_ غصه غذا خوردنم رو نخور از فردا کتاب آشپزی می گیرم. اگه بخاطر ترسیدن من موندی خواهشا برو خونتون از این به بعد صبح تا شب سرکارم شبم بیام خسته و کوفته میفتم و خوابم می بره.
فرشته به پیشانی ام زد و گفت:
فرشته: داشتم می ذاشتم تنها بمونی در ضمن منتی سرت نیست خودم اینجا موندن و انتخاب کردم.راستی، امروز کیان سر وکله ش پیدا نشد!
_ سخت داره کار می کنه نمی دونم اینهمه پول و می خواد چیکار!تو فکرش رو می کردی پسر مغرور کلاس اینجوری بکوب کار کنه؟
فرشته: یه جور می گی کار انگار بنایی یا کارگری می کنه، می شینه زیر کولر لباس می فروشه دیگه کار سختی هم نیست.


    

ویرایش شده در توسط Fateme00
  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×