رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
زهراتیموری

رمان شریک آرزویم باش | زهرا تیموری کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

پارت ۱۱۸
ارغوان طاق باز تو سالن دراز کشیده بود یه دستمال جلوی بینی ش گرفته بود و به سقف خیره شده بود از پله ها بالا رفتم که گفت.

_اشتراک رایگان  یک ساله ی رستوران ش رو بهم پیشنهاد داد.

خدایا گاو آفریدی!؟ جوابش رو ندادم و به راهم ادامه دادم اون همه ناراحتی و فحش و دری وری کجا رفت چقدر زود از یادش رفت. خودم رو‌ روی تخت انداختم اون قدر تو اون حالت موندم که خسته شدم، کشوی پا تختی رو باز کردم یه توپ تنیس توش بود توپ رو برداشتم و به دیوار کوبیدم سرگرمی خوبی شده بود من و دیوار همبازی شده بودیم هر بار می فرستادم اون جواب می داد آخر سر از حرص توپ و محکم به دیوار کوبوندم حاصلش شد شکستن لیوان ته گرد شیشه ای که روی میز آرایش بود حتی از صدای شکستن ش کسی نیومد ببینه چه خبره،
بی اهمیت به شیشه های ریز شده فقط نگاه شون کردم اون قدر به ذره های لیوان چشم دوختم که خوابم گرفت.

مطابق دیشب باز نصف شبی چشم باز کردم ارغوان اون جا نبود راستش اصلا برام مهم نبود کجاست اون روز کلا تو حالت خواب بودم و بی خواب شدن م کاملا طبیعی بود از گرسنگی حالت ضعف داشتم اما قصد پایین رفتن نداشتم لحاف رو دور خودم پیچیدم چاره ای جز خواب نداشتم تلاش کردم با فشار دادن پلک هام خواب رو دوباره مهمون چشمام کنم اما بی فایده بود با این که تابستون بود اما از سرمای کولر گازی منجمد می شدی مثل جنینی دور خودم جمع شدم ضعف و گرسنگی بی حالم کرده بود نمی ذاشت تمرکز کنم. سر کیف ارغوان رفتم اغلب یه چیزی توش داشت اما از شانس بدم شپش توش معلق می زد. کیف ش رو مثل چیز بی ارزشی یه گوشه پرت کردم.
کنار پنجره رفتم. به به! چه شب نشینی قشنگی راه انداخته بودن همه جز نریمان تو حیاط در حال ورق بازی و قلیون کشیدن بودن از دیدن اون صحنه دلم به درد اومد جای خالی م‌ اصلا حس نمی شد.

با حرص و جوشی که خوردم اسید ترش و بد مزه ی معده م راهی دهنم شد و دردش رو مستقیما به پشت کتف م می زد از کنار پنجره فاصله گرفتم تا نبینمشون، سعی‌کردم بی خیال شم و ذهنم رو مشغول کنم از طریق گوشی موبایلم خودم رو سرگرم فیلم دیدن کردم هر چند هیچی ازش حالیم نشد فقط می دونم آخرای فیلم باتری م تموم شد بدون این که شارژر رو بهش وصل کنم رو تخت ارغوان پرتش کردم.
حالم خیلی بد بود انگار برای هیچ کدوم از اون آدم ها وجود نداشتم حتی یه نفر نیومد بپرسه زنده ام یا مرده. شایدم وقتی خواب بودم اومده بودن اما نه، رو دور لج بودم سر همین دلم می خواست منفی فکر کنم و به خودم بقبولونم حتی تو خوابم کسی برای شام بالای سرم نیومده که بیدارم کنه‌.
بلند شدم برم یه ذره آب بخورم تا این اسید لعنتی رو سرکوب کنم یه دفعه تیزی شیشه ی شکسته تا مغز استخون پام رفت از خون داغ و شدیدی که مثل فواره بیرون می زد ضعف م هزار برابر شد با آخ شدیدی روی زانوهام نشستم و با صدای بلند زدم زیر گریه. خواستم تیکه ی بلند و پیکاری شکل شیشه رو از پام جدا کنم اما جرات نکردم با حال زار تلاش کردم بلند شم که حالت تهوع بهم دست داد و جلوی چشمام سیاهی رفت. دستگیره ی در رو محکم گرفتم و به دیوار تکیه دادم چراغ رو روشن کردم باورم نمی شد این همه خون کف اتاق ریخته باشه.

با سیلی از اشک لنگ لنگون دو سه قدم از اتاق بیرون رفتم که با تمام وزنم محکم گروپی صدا دار روی زمین افتادم.

چاره ای نداشتم جز صدا زدن نریمان. چند باری آهسته صداش زدم که جوابم رو داد.

چقدر اون لحظه خوشحال شدم با گریه گفتم: نریمان! حالم بدِ از ضعف دارم بی حال می شم.

صدای پاش رو شنیدم که تند تند حرکت کرد و ثانیه ی بعد از پله ها بالا اومد تصویر نگران و بهت زده ش رو از لای چشمام تار می دیدم خیلی زود به خودش اومد کمک کرد به حالت نشسته بشینم هنوز شیشه تو پام بود و همه چی براش واضح بود لیوان آب رو با دستای خودش نزدیک دهنم آورد یه قلپ خوردم یه ذره جون گرفتم. روکش شکلات رو باز کرد و به زور راهی دهنم کرد.

وقتی یه کم حالم بهتر شد شیشه رو در آورد انگار گلوله ی سربی بود جاش تیر می کشید. تمام عضلات صورتم جمع شده بود.
اصلا خون بند نمی اومد بلند شد یه جعبه دستمال کاغذی از تو اتاق آورد برگه های دستمال مگه جلودار این همه خون بود به ثانیه نمی شد که خون قرمز و داغ رنگ سفید دستمال رو عوض می کرد.

نریمان از این که نمی تونست درست و حسابی با یه دست سالم ش کمک کنه داغ کرده بود.

نریمان: بخیه لازمه، شکاف عمیقی خورده برم مرجان رو صدا بزنم بیاد لباس هات رو تنت کنه بریم بیمارستان.

بیتا: نیاز نیس، بزار به ضیافت شون برسن. زخمم خودش جوش می خوره.
نریمان: می گم عمیقِ، کجاش جوش می خوره!؟ بدتر عفونت می کنه.

با لجاجت و سر سختی گفتم: نریمان! شلوغ نکن چیزی م نیس!

فهمید ناراحتم اصرار الکی نکرد رفت باندهای دست خودش رو آورد و جلوی خون رو گرفتیم.

کمک کرد بتونم بلند شم شونه مو به خودش تکیه داد تعادل پیدا کردم هر چند با دست های خونی م کل لباس ش رو رنگی کردم به اتاقم برگشتم.

ویرایش شده در توسط زهراتیموری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت ۱۱۹

تو آستانه ی در قرار گرفتم قبل از برگشتن تو سلول م گفتم: ممنون، ببخش از خواب بیدارت کردم.

لبخند محزونی زد و گفت: برم برات غذا گرم کنم گرسنه ته، شامم که نخوردی!

دستی به پیشونی خیس م کشیدم و گفتم: دستت درد نکنه فقط می خوام بخوابم‌. مرسی که کمک کردی.

از تشکرم پوزخندی زد این پا و اون پا کرد تا حرف بزنه اما روی خوش نشون ندادم چند بار دیگه برای بیمارستان و غذا و کار و بار اصرار کرد همه ی خواهش هاش با نه مواجه شد وقتی دید بی حوصله م‌ و قصد حرف زدن ندارم شبخیری گفت و رفت.

در اتاق رو قفل کردم که حتی ارغوان برای خواب نتونه برگرده. نیم ساعت نشده صداشون اومد که خندون داشتن شوخی می کردن.

تو اون صداها خنده ی کوهیار مثل مته رو مخ م بود نور چراغ ها رو روشن کردن صدای پاهاشون از پله ها نزدیک تر شد یهو صدای جیغ مرجان بلند شد.

ارغوان: زهرمار، ترسوندیم چی شد؟

بعد ارغوان با حالت ترسیده گفت: یا خدا، این خون چیه؟!!

چیستا: وای بیتا...

به سمت دستگیره ی در هجوم آوردن و مرتب صدام می زدن خوشبختانه قفل بود و نیازی نبود چشم تو چشم شون بشم تازه یاد من افتاده بودن.

چیستا: بیتا! حالت خوبه؟! در و چرا قفل کردی؟

گروپ گروپ به در بی صاحاب می زدن خونسرد نشسته بودم و با آرامش نفس می کشیدم. کیف می کردم‌ جواب شون رو نمی دادم.

صدای نگران کوهیار خان اومد.

کوهیار: چی شده؟
چیستا: نمی دونم این همه خون رو زمین ریخته. یه دفعه بغض ش گرفت و زد زیر گریه.
دلم یه جوری منقلب شد خودمم اشک هام داشت سرازیر می شد اما با دست پاک شون کردم.

کوهیار: بیتا! خوبی؟ وا کن در رو!

به همین خیال باش تا الان خوش گذرانی کردی تازه یادت افتاده منم آدمم.

چیستا با حالت عجز گفت: خواهش می کنم بشکون در رو.

نریمان: کف پاش بد جوری شکاف دیده موقت باند پیچی ش کردیم اما هر کاری کردم راضی نشد بیاد بیمارستان‌‌.

کوهیار با لحن نه چندان دوستانه ای گفت: می شه بیشتر توضیح بدی، سر چی پاش شکاف دیده؟

نریمان: یه شیشه ی درشت تو پاش بود. منم همین رو می دونم.
مرجان: کل پیرهن توام که خونیه!!

نریمان: چون دست خونی ش رو گرفته بودم که با کمک من تونست رو پاش بند بشه.

چیستا با اعتراض گفت: اه... این همه خون ازش رفته شاید بی هوش شده باشه. بشکن این بی صاحاب رو!

این که گفت داد زدم و‌گفتم: فعلا نمردم کسی م حق نداره بیاد تو، الانم برین لالا کنین که از شب نشینی و خوش گذرونی خسته این‌.

کوهیار: وا نکنی می شکنم در رو!

جواب ندادم، حسام و نیمام به جمع شون پیوستند و هر کدوم جویای ماجرا شدن.

مرجان: بیتا! عزیز دلم، وا کن! قول می دم فقط من بیام تو.

با توپ پر گفتم: مرجان! حالم خوبه الانم راحتم بذارین. نریمان گنده ش می کنه یه ذره بیشتر شکاف ندیده که تا صبح جوش می خوره.

نریمان: من گنده ش کردم؟! به اون می گی یه ذره! دروغ می گه ضعف م کرده نزدیک بود از حال بره اما نمی ذاشت چیزی براش بیارم.

ارغوان: بیتا! جان مادرت در رو وا کن.

قسم مامانم رو که داد بهم ریختم اشک تو چشم جمع شد هیچکی هیچی نمی گفت همه منتظر عکس العمل من بودن بغض م رو با آب دهن قورت دادم بدجوری بهم ریختم.

سر قسم سخت بلند شدم و کلید رو تو قفل در چرخوندم.
پشت م رو به همه کردم و زیر لب گفتم: کف زمین شیشه س. مراقب باشین.

دستم رو لای موهام بردم و نفسی از سر کلافگی کشیدم.

چیستا خودش رو تو بغلم انداخت سعی نکردم جواب احساساتش رو بدم. خشک و سرد ساکن مونده بودم.
کوهیار پشت سر چیستا قرار گرفت به اونم نگاه نکردم تنها کفش های صندلش رو می دیدم.

آروم از تو آغوشش جدام کرد سرم رو با دستاش بالا گرفت تا نگاهش کنم اما باز رومو ازش گرفتم. بقیه م مونده بودن از لای در ما رو نگاه می کردن.

چیستا: ببخشید باهات بد حرف زدم اما به خاک مامان و بابا فقط سر دلواپسی بود.

اگه سکوت می کردم ممکن بود پیش جمع یه چیزی از دهنش در بره.
همونطور که به ترک های نداشته ی دیوار خیره بودم به سردی گفتم: بعدا حرف می زنیم، الانم دیدی خوبم، تنهام بذار!

مکث کرد و از در بیرون رفت بقیه م حالیشون شد حتی برای چیستام حوصله ندارم از جلوی در فاصله گرفتن.

فقط کوهیار خان مونده بود که از جاش تکون نمی خورد با لحن آمرانه گفتم: شمام لطف کن برو بیرون می خوام بخوابم!

مثل چلاق ها با یه پای سالم تا نزدیک تخت رفتم ریلکس به همه گفت: من قلق بیتا رو می دونم باهاش حرف می زنم تا آرومش می کنم راستش هم از دست من هم چیستا عصبانیه.

این رو که گفت ارغوان هم همکاری لازم رو باهاش کرد.

ارغوان: آره این جور بهتره ماهام بریم بخوابیم.
مرجان بریم.

نیما و حسام شبخیری گفتن.

ارغوان: نریمان تو چرا اون جا موندی؟ شبخیر دیگه. چرا اون جوری نگاهم می کنی؟

نریمان: ببخشید چه مدلی نگاهت کنم؟

ارغوان: فعلا این جا رو خلوت کن فردا مدل نگاه کردن رو بهت آموزش می دم.

مرجان: برو عزیزم با این دهن به دهن نشو.

نریمان: شبخیر.
وقتی همه رفتن در اتاق رو بست.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت ۱۲۰
کوهیار نزدیکم اومد کنارم نشست پشتم رو بهش کردم بوی عطرش مشامم رو پر کرد. موهام رو کنار زد گردنم رو بوسید و شروع به چابلوسی و چرب زبونی کرد.

کوهیار: بیتا خانم! عشقم! قربونت برم...
از دستش تا سر حد انفجار عصبانی بودم گر گر عرق می کردم خودم رو عقب کشیدم اجازه ندادم بیشتر حرف بزنه.

بیتا: حالم ازت بهم می خوره.

کوهیار: آدم به شوهر یکی یه دونه ش از این حرف ها می زنه؟

با طعنه گفتم: آدم به عشق ش هر چی دلش می خواد می گه؟! زیر قول و قرارش می زنه؟! بعدم انگار نه انگار وجود داره برا خودش می گه و می خنده و تفریح می کنه. شب نشینی ش به راست و گور بابای عشقش دیگه.

کوهیار: به جان خودت شام نبودی به غذا لب نزدم بعدم حسام و نیما زیاد اصرار کردن باهاشون چند دست بازی کردم. هر چی باشه من میزبانم نمی شه تو لاک خودم باشم احساس معذبی می کنن. زیر قول و قرارم نزدم فکر کردم حرف بی ربطی بهت زده عصبانی شدم.

بیتا: نیاز نیس خودت رو توجیه کنی، بد از چشمم افتادی الانم ناراحت شام نخوردنتی، منت سرم نذار می خوای بگم برات غذا بیارن که گله غذا نخوردن رو نکنی!؟

کوهیار: آره پیشنهاد خوبیه.

پا شد رفت ارغوان رو صدا زد و دوباره اومد.

سرم رو تو دستام گرفتم و گفتم: کر که نیستی، نشنیدی گفتم برو بیرون؟! چرا موندی؟ می خوام بخوابم!

کوهیار: دروغ نگو! از صبح تا حالا کلا چهار ساعت بیدار نبودی.

چهار زانو روی زمین نشست دستام رو از روی سرم پایین آورد با حرص دستام رو ازش سوا کردم.

کوهیار: با من هر جور دلت می خواد حرف بزن اما چیستا دو روز دیگه میره عذاب وجدان می گیرتت.

عجیب آروم بود همین بیشتر داغم می کرد پوست لبم رو زیر دندون گرفتم.

بیتا: به تو چه، عذاب وجدان م به خودم ربط داره. مثلا خواهر بزرگمه اگر حرف های اون نبود منم الان حالم مزخرف نبود.

نفس عمیقی کشید و گفت: ببین دختر خوب! چیستا بعد رفتن ت گفت سر این که چند روز دیگه می خوام برم دلواپس بیتام نمی تونم ببینم دستی دستی داره سر مهربون بازیاش آینده ی خودش رو خراب می کنه می خوام وقتی رفتم فکرم این جا نباشه.

این رو گفت یه نگاه به پام کرد همین که دستش نزدیک باند رفت تکونی به خودم دادم که دخالت نکنه پام و گرفت تا نتونم مقاومت نکنم.

در حد نیم نگاه بعد از چند ساعت اتفاقی چشمم بهش افتاد اخم کردم که سرش رو با اون ‌نیش بازش پایین انداخت و شروع کرد سر باند رو باز کرد.

بیتا: مریضی؟ چکار می کنی؟!

کوهیار: می خوام ببینم زخمت عمیقه یا نه!

بیتا: تا جایی که می دونم دکتر نبودی، بازم نیازه بگم به تو ربطی نداره؟!

پام رو نگاه کرد و با لحن خنده داری گفت: وای این که زخم پلنگه...این عوضی همچین می گه شکاف ش عمیقه انگار چاه نفته. می رفتی بیمارستانم برات بخیه نمی زدن.

دوباره باند رو بست. سر لفظی که برای نریمان به کار برد دلخور شدم هر چی باشه نریمان از کوهیار خوشش نمی اومد فقط محض این که کنار من باشه بی خیال غرورش شده و این همه نفرت رو تحمل می کرد و به خونه ی رقیب ش اومده بود.

بیتا: درست حرف بزن عوضی یعنی چی؟

چونه م رو گرفت و زل زل تو چشمام خیره شد که ارغوان در زد.

دستش رو پایین آورد و بفرمایی گفت.
ارغوان با یه سینی غذای گرم شده اومد بوی کباب تابه ای مدهوشم کرد نزدیک بود آب از لب و لوچه م پایین بره.

غذاها رو کنارم گذاشت بعدم موهام رو بهم ریخت و گفت: فکر کردم خود زنی کردی.

با غیظ گفتم: گم شو برو بیرون!

مسخره گفت: منم این جا نمی مونم از جون خودم سیر شدم هنوز یادم نرفته اون شب گفتی وقتی ناراحتی روح ننه بابات میاد پیشت‌. می خوای بیان منو با خودشون ببرن.

کوهیار با صدای بلند زد زیر خنده خودمم خنده مو جمع کردم.

ارغوان تا دید تونسته حالم رو بهتر کنه پرید گونه مو بوسید به کوهیار گفت: بخدا یه شب خونه شون بودم نصف شبی چراغ هاشون روشن شد گفت روح بابا و مامانمه اومده بهم سر بزنه تا صبح تو جام لرزیدم آخه کسی که با روح در ارتباط باشه آدمه.

کوهیار: قربونش برم فرشته ش.

بیتا: فرشته کیه؟

هر دوشون زدن زیر خنده ارغوان: حالش خوبه دیگه، دردت بخوره تو سر این یارو نچسبه.

کوهیار: این رفیق مارم که حسابی چلوندین.

ارغوان با خوشحالی گفت: آره، حقشه، بیتا تو چیزی نمی خوای ازش بگیرم!؟

کوهیار: غذاهای شرکت م برا ما رایگان کنی دستتو می بوسیم!

ارغوان: فعلا تا داغه می چسبم. بعدم ما خودمون دست بوسیم.

بیتا: هر دوتون میرین بیرون بعد معامله کنین.

ارغوان: خفه شو! بابا آشتی کن توام دیگه، این چیستا ی مادر مرده داره گریه می کنه مثلا خواهر بزرگه اونه. بدویین، کوهیار پاشو صورتش رو ببوس!

کوهیار: آی به چشم.

صورتم رو بوسید منم فقط چپ چپ نگاهش می کردم.

ارغوان: توام صورتش رو ماچ کن!

پشت چشمی نازک کردم که گفت: جون خودش اگه دوستش داری ماچش کن.

مگه می شد منکر دوست داشتن ش شم همین الان شم که از دستش ناراحت بودم اما دلم کنارش پر می کشید و هیچ کدوم از حرفایی رو که زده بودم از ته دلم نبود با یه کم ناز و کرشمه صورتش رو بوسیدم. 

ارغوان چیستا رم آورد ازش کلی معذرت خواهی کردم همون شب با اونم آشتی کردیم دیگه دل ها با هم صاف شدن بعد مرجان م اومد شام مون رو خوردیم کوهیار رفت و ما چهار تا شروع کردیم تعریف و شوخی. مرجان بد جوری گیر داده بود که کوهیار رو دوست دارم یا نه. سکوت کردم و خندیدم اونم خندید و دیگه پا پیچ نشد. کم کم سه نفرشون خوابیدن منم بی خواب بودم و بیکار تصمیم گرفتم بلایی سر ارغوان بیارم که تا عمر داره یادش نره.

لحاف سفید رو دور خودم پیچوندم بالای سرش رفتم صدام رو عوض کردم و تکون تکونش دادم وقتی چشم باز کرد تو اون تاریکی مطلق یه آدم کفن پیچ شده رو دید دو سه تا سکته کرد چنان جیغی کشید که ستون های خونه شروع به لرزیدن کردن.

ویرایش شده در توسط زهراتیموری
  • پسندیدم 4
  • باحال بود 2
  • ذوق زده 1
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت ۱۲۱
تند تند خواستم به سمت آشپزخونه برم که آب بیارم با طلا قاطی کنم فشارشون میزون شه البته حال ارغوان بیشتر اوژانسی بود تا اون دو تا که ارغوان بالش رو روی دهنم گذاشت تا وقتی نزدیک بود نفس م قطع شه آزادم نکرد. یه خرده نفس گرفتم حالا چرا خنده ی من بند نمی اومد خدا می دونست. حیف یه نوار قرآن کم داشتم تا فضا رو بیشتر معنوی می کردم به احتمال خیلی زیاد دیگه به هوش نمی اومدن.

مرجان دستی به شکمش کشید و الکی گفت: خدا خفه ت کنه بچه م سقط شد.

بیتا: چقدر شما ترسویین! همتون نزدیک بود عروج کنید، پا شم برم براتون آب بیارم حالتون جا بیاد.

ارغوان: برو تا زخمی ت نکردم! دیگه م حق نداری برگردی!

بیتا: الان شکل مخروبه ت می کنم با من درست حرف بزن!

چیستا که هیچ حرفی نمی زد و پوکر فیس شده بود پروند و گفت: کوروش آسوده بخواب من جای تو حواسم هست.


از قیافه ی خواهرم و حرفش پوکیدم از خنده خلاصه فکر کنم یه کم اتصالی کرده بود بلند شدم انگار نه انگار پام زخم بود یعنی اصلا یادم رفته بود مثل یوسین بولت دوییدم از پله ها پایین رفتم دیدم بقیه م بیدار شدن و با اون چهره های خواب آلود نگام می کنن.

نیما خمیازه ای کشید و گفت: چی شده!؟

لبخند مضحکی زدم: هیچی ارغوان خواب بد دیده؟

کوهیار که بی پیرهن تو در قرار گرفته بود با اون چشمای خمارش گفت: ارغوان خواب بد دیده بقیه چرا جیغ زدن؟!

نریمان تیریپ تعصب و غیرت ورداشته بود و یه جوری بد به کوهیار نگاه می کرد که چرا با اون پوشش جلو من ظاهر شده.

قبل از این که جوابش رو بدم مرجان اومد  نه گذاشت و نه برداشت گفت: خجالت نمی کشه، دختر مردم رو به سکته داد.

نیما: عزیزم صدای جیغ توام اومد؟

کوهیار تا مرجان رو دید رفت پیرهنش رو پوشید و برگشت. اینجا دیگه نریمان از رفتار کوهیار یه جوری شد بهتر بگم تقریبا گیج بود که چرا پیش من راحت بود اما تا مرجان رو دید...

مرجان شاکیانه ماجرا رو تعریف کرد صدای خنده فضا رو پر کرد خوشم اومد هیچکی سرزنش م نکرد.

نریمان که از ارغوان پر بود گفت: حق شه بچه پررو یه کم زبون به دهن بگیره.

مرجان چشم غره ای کرد که نریمان ساکت بشه.

چیستا و ارغوان سر رسیدن موهای کپل مثل انیشتن سیخ شده بود. تا دیدنش همه زدیم زیر خنده.

ارغوان: مگه دستم بهت نرسه زنده زنده آتیش ت می زنم!

بیتا: تو سرسره رو برعکس میری بعد چطور می خوای منو آتیش بزنی؟!

انگار بمب منفجر شد حالا نخند کی بخند ارغوان آتیش گرفته بود نزدیک م اومد فکر کنم رم کرده بود.

بیتا: یا صاحب وحشت! یکی این کدو تنبل و بگیره.

از لای دندونای فشرده ش گفت: منهدم ت می کنم.

پشت کوهیار قائم شدم پیرهن ش رو سفت چسبونده بودم ارغوان که می اومد جلو کوهیار رو سینه به سینه ش می کردم خلاصه که جز صدای خنده چیزی نمی شنیدم.

ارغوان: اگه راست می گی از پشت شریکت بیا بیرون تا درستت کنم.

با لحنی که دست کم گرفتمش گفتم: باز قدقد کردی!

ارغوان: خبه خبه چند ساعت پیش به زور آشتی کردی الان پیرهن ش رو ول نمی کنی؟

بیتا: محض اطلاع بگم ما گوشت هم و بخوریم استخون هم و نمی شکونیم.

نریمان مثل اسپند روی آتیش شده بود.

ارغوان: خوش به حال تون باشه.

کوهیار: لطفا ما رو چشم نزنین عصری م چشم حسام کاری کرد دلخوری پیش بیاد.

دم چیستا گرم زد به نرده های چوبی راه پله.

ارغوان هر تلاشی می کرد که دستش بهم برسه نمی شد یعنی کوهیار نمی ذاشت اسکورت خوبی برام شده بود وقتی خسته شد نفسی تازه کرد احساس کردم بی خیال شده سرم و از لای دستای کوهیار بیرون دادم دیدم عضلات صورت ش از عصبانیت منقبض شده اما حس م می گفت دیگه کاری باهام نداره.

یواش از پشت سنگرم کنار کشیدم که سلانه سلانه جامو عوض کنم یهو ناغافل چنگ زد تو موهام از درد کله مو سفت گرفتم.

کوهیار: اِ...اِ...اِ! موهاش و کندی‌؟

کله م تا زاویه ی ۱۸۰ درجه چرخید.

بیتا: تا جفتک نندازه آدم نمی شه من آخرش از دستش این بی صاحاب ها رو کوتاه می کنم.

با وساطت کوهیار ول م کرد بقیه م که کلا بیننده بودن و لایو تماشا می کردن یه عالمه مو تو دستای کثیف ش بود قاتل جانی.

تازه انگشتش رو تهدید وار تکون داد و گفت: به حرمت این همه آدم کارت نداشتم، برا من روح سرگردان می شی؟!... قبض روح شدم نمی گی می مردم خونم گردنت رو می گرفت؟ خدا ببرت زیر زمین!


کنار چیستا روی پله ها نشستم: خفه شو، به درک که می مردی. با این قیافه ی مسخره ش شبیه شیلنگ دستشویی شده.

نیما با مزه بازیش گل کرد و گفت: آره از اونا که پر فشار از دستت در میره.

نریمان خطاب به ارغوان گفت: کلا خوشم میاد خوب ضایع می شی.

ارغوان چشماش رو تنگ کرد و گفت: تو حرف نزن بذار اون یه دستت سالم بمونه.

نریمان: مثلا حرف بزنم چکار میکنی؟

سنگینی نگاش رو من بیچاره بود انگار جرم مرتکب شدم اما روی حرفش با ارغوان وقتی صدای ماشین اومد کلا سایلنت شدیم تازه فهمیدیم حسام بیرون بوده.

نیما با تعجب گفت: حسام این جا نبوده؟! کی رفت که ما نفهمیدیم؟!

ارغوان: ایش... تفلون ترین آدم روی زمین  اومد.

خوبه سر قهر خانم یه سال بهش اشتراک رایگان داده بود بازم براش طاقچه بالا می ذاشت منم طرفدار حسام شدم.

بیتا: درد و بلاش بخوره تو فرق سرت. کم بهت اشانتیون داد؟

ارغوان: حالا که این جوریه درد و بلای شریکت م بخوره تو فرق سرت. الهی آمین.

کوهیار با فروتنی گفت: این چه حرفیه، خدا نکنه.

خدا هم بکنه اشکالی نداره لبخند دلبرانه ای تقدیم ش کردم که حسام با یه قابلمه ی بزرگ اومد با تعجب بر و بر بهمون چشم دوخت.

حسام: چرا شماها همتون بیدارین؟!

ارغوان: چون یه خری نصف شبی جفتک انداخت همه رو بیدار کرد.

بیتا: ملیجک معلوم الحال، درست حرف بزن!

ارغوان: نذار با تبر بزنم دو نصف ت کنم!

بیتا: شکر نخور.

حسام که از کلکل منو ارغوان یه چیزایی عایدش شد اما باز با این حال حالی ش کردن حکایت بیدار بودن مون چیه اون م کم نخندید تازه برامون کله پاچه با نون داغ آورده بود.

ویرایش شده در توسط زهراتیموری
  • پسندیدم 4
  • باحال بود 2
  • ذوق زده 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت ۱۲۲
عصر که هوا خنک بود آماده شدیم بریم لب دریا بعدم می خواستیم شام رو بیرون باشیم. تیریپ سرخابی زده بودم.

تو حیاط ارغوان گفت: به به چیستا و بیستا!!

بیتا: به به ماده پلنگ؟

حرفم رو به حساب توهین گذاشت عصبانی شد و گفت: نذار به نریمان لوت بدم.

نمی دونم حواس ش بود یا نه اما نریمان شنید و خیلی مشکوک پرسید: چی و لو بدی؟

حرص م در اومد نزدیک بود ناخن های دستم رو بشکونم اون قدر که فشارشون دادم دردم گرفت. نریمان آدم نفهمی نبود فقط مجبور بود خودش رو گول بزنه تا به شک و شبهات ش پشت کنه ارغوان م بدون ملاحظه داشت آتو دستش می داد.

چیستا دستی به بازوم کشید فهمید خیلی ناراحت م رو به نریمان گفت: چی و می خواد لو بده؟ سر به سر هم می ذارن.

یه نگاه به جمع کردم کسی حواس ش پی من نبود به تندی گفتم: ارغوان خیلی خری بازم خیلی خری اصلا حالت سومی وجود نداره بازم خیلی خری.

نریمان با حالت خیلی جدی گفت: این و تازه فهمیدی؟!

ارغوان: نریمان جدیدا خیلی بی احترامی می کنی!

اصلا اهمیتی به اعتراض ش نکرد انگار پشه ویز ویز می کرد سوییچ رو تو قفل در چرخوند اما پشت فرمون نشست.

سر حرکات ارغوان خیلی ناراحت شدم بعضی وقت ها زیادی شورش رو در می آورد از اعتمادی که بهش کردم داشتم کم کم پشیمون می شدم  ازشون فاصله گرفتم و به طرف ماشین خودم رفتم دست به سینه بهش تکیه دادم.

کوهیار نزدیک م اومد مهربون گفت: خانم سرخابی، یاد دربی افتادم، ناراحتی، چیزی شده؟

بودنش حالم رو خوب می کرد بهش لبخند زدم البته زیاد شبیه لبخند نبود.

بیتا: هیچی ارغوان مراقب دهن ش نیس همه حرفی می زنه.

کوهیار: ولش کن! بیا بشین تو ماشین خودم.

حسام پیش مون اومد با صدای بلند به جمع پیشنهاد داد.

_می گم چکاریه هر کدوم با یه ماشین بیایم هوا رو آلوده کنیم دو ماشینِ نریم... هان؟

نیما پیشنهادش رو با کمال میل قبول کرد خلاصه حسام سوار ماشین کوهیار شد چیستا سر این که من راحت در حضور نریمان پیش کوهیار باشم اون م رفت تو ماشین نشست.

کوهیار: بیتا، توام سوار شو!

نریمان جلو اومد قاطعانه گفت: بیتا با من میاد.

دو تا شاخ گنده تو سرم سبز شد اون قدر جا خوردم که یه آن رنگ م پرید نگاهم رو به کوهیار دوختم چپ چپ به نریمان زل زده بود از شر به پا شدن می ترسیدم سر همین بدون فکر بیشتر چون هول شدم گفتم: چه فرقی می کنه کی با کی بیاد من با نریمان میام اون جا همو می بینیم.

کار و بدتر کردم نریمان پوزخندی به کوهیار زد و گفت: بریم سوار شیم.

انگار تو نبرد تن به تن کوهیار رو شکست داده، یه دنیا گله تو چشمای محبوبم دیدم تاب نمی آوردم بهش نگاه کنم با دستپاچگی اومدم کارم رو توجیه کنم که سوار شد رفت.

از کنار ارغوان رد شدم تقریبا قصد داشت رد دلخوری کنه گفت: راننده ی سراتو کدوم خریه؟

بدون این که نگاهش کنم گفتم: اون چهار پایی که آخرین بار پشت فرمون ش نشسته بود.

مرجان: بیا سوار شو این قدر چرت و پرت نگو...نریمان مگه قرار نبود دو ماشینِ بریم؟!

نریمان: سه ماشینِ بریم نمی شه؟!

این رو گفت و پشت فرمون نشست جلوتر از همه گازش و گرفت و راهی شد.
گوشی و گرفتم یه مسیج برای توجیه کارم با این مضمون نوشتم.
عشقم، به جان خودت منظوری نداشتم فقط گفتم چیزی پیش نیاد ببخش.

منتظر جواب ش بودم اما بی فایده بود به خودم دلداری دادم شاید نشنیده وگرنه جواب می داد.

با گوشی ور می رفتم تمام حواس م پیش کوهیار بود که نریمان رشته ی افکارم رو پاره کرد: این مردک فکر می کنه چون شریکته همه کارتم هس!

باز پررو بازیاش گل کرد به خودش اجازه داد به کوهیار توهین کنه فرصت خوبی بود که یه چیزایی بهش می گفتم و نرم نرم حالیش می کردم منم به شریکم بی حس نیستم زیاد تو ذهنم حساب شده کلمات رو کنار هم نچیده بودم تعجیل نکردم و گفتم : چرا ازش بدت میاد؟

دنده رو عوض کرد یه نگاه پوچ کرد و گفت: واقعا نمی دونی!؟

واضح ترین سوال دنیا بود اما چون می خواستم یه چیزایی رو روشن کنم‌ واجب بود دوباره این سوال و جواب تکراری رو بشنوم تا به این بهونه سر حرف رو باز کنم بالاخره که باید می فهمید پس الان بهترین وقتی که باید تو جریان قرار می گرفت.

بیتا: نه، نمی دونم.

ناخن انگشت ش رو زیر دندوناش برد یه نیم نگاه از تو آینه به ماشین های پشت سرش کرد و گفت: سر این که چشم ش دنبالته.

مگه می شد انتظار دیگه ای داشت درست همون جواب، اما بازم قاطی کردم؛چون خودش رو مالک من می دونست قبل از بهم ریختن اعصاب و روانم دستم رو چند باری دورانی به پیشونی م مالیدم تا آرامش م رو حفظ کنم به جاده ی سر سبز و شلوغ چشم دوختم با جرات گفتم:

یعنی کسی حق نداره چشمش دنبال من باشه؛ چون تو زودتر از همه زنبیل ت رو تو نوبت گذاشتی...اصلا از کجا مطمئنی چشم من دنبال اون نیس؟

انگار با پتک تو سرش کوبیدم این بار نوبت جا خوردن و شوکه شدن اون بود دیگه حاشا نمی کردم خیلی راحت داشتم تمایل خودم رو به کوهیار رقیب برنده ش نشون می دادم.
از شدت شوکی که بهش وارد شد سبقت بدی گرفت طوری که تکون شدیدی خوردم و تو صندلی م جابه جا شدم.

لب شو با دندون گزید یه ثانیه چشماش رو روی هم فشار داد سعی کرد خونسرد باشه و بد دهنی نکنه : دیروز که پرسیدم دوستش داری چرا منکر شدی و گفتی مزخرف نگو؟!...اصلا خوب شد بحث ش پیش اومد همش منتظر یه فرصت بودم که باهات تنها شم... هیچ کارَتم، ‌می دونم اما برام سواله چرا تو خونه ی یه مرد مجرد تنها می مونی؟ نمی ترسی بلایی سرت بیاره؟

بخدا اون لحظه دلم می خواست با دستام خفه ش کنم نزدیک بود بی خیال راز داری شم و بگم از کجا مطمئنی مجردِ اگه می پرسید زنش کجاست بگم من زن شم اما حیف فعلا وقتش نبود کم کم باید می فهمید.

جمله ی آخرش بدجور بهم ریخته و کلافه م کرد پاهام و استرسی تکون دادم ولوم صدام دست خودم نبود یهو تن ش خیلی بالا رفت شاید یه دلیل ش چشمای مغموم کوهیار بود که از ذهن م کنار نمی رفت شایدم دلیل دیگه ش این بود که می خواستم بهش بفهمونم کوهیار بازنده ی این نبرد نیست و خوشحال نباشه.

با ولوم پنجاه به بالا گفتم: چون بهش اعتماد دارم؛ چون اجازه نداد تو مسافر خونه یا هتل بمونم ؛ چون صلاح خودم رو بهتر از هر کی می فهمم؛ چون این آدم همه جوره مورد تاییدمه...اگه شیر فهم شدی یه جا بمون پیاده شم.

اعتراض ش رو با بوق ماشین نشون داد که نزدیک بود گوشهام و کر کنه، خوب می فهمیدم دست و بالش بسته س نمی تونه کاری کنه نا سلامتی یه لشکر آدم پشت سرمون بود.

دستش و با حرص به فرمون کوبوند نفس عمیقی کشید: می دونم صلاح خودت رو بیشتر از هر کسی می دونی اما اعتماد کافیه؟ مثال پنبه و آتیشی ت می دونی که... الان م داریم می رسیم دیگه.

با لحن طعنه آمیزی گفت: دلت می خواد پیش اون باشی!؟

مخم از این همه وقاحت ش سوت می کشید.

سرش داد زدم و گفتم: به تو چه که دلم می خواد پیش کی باشم؟!

با متلک گفت: آخی ناراحت ش کردی... قلق تم که دست شه، توام قلق اون و می دونی پس نترس از دلش در میاری.

رو مخم لی لی می کرد دیگه به حرفاش اعتنا نکردم که شیشه ی سمت خودش رو پایین داد یه خرده هوای گرم تو اومد.

با این که نمی فهمیدم می خواد چکار کنه اما بدم نمی اومد به سیم آخر بزنم خودم و به خاطر همه چیز راحت کنم به شیطون لعنت کردم داشت تند می رفت که یادآوری کردم و گفتم: نریمان قسم خوردی یادت که نرفته؟!

خنده ی هیستریکی کرد پاش و روی پدال گاز گذاشت سرعت رو بیشتر کرد از ترس به صندلی م چسبیدم.
 

ویرایش شده در توسط زهراتیموری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت ۱۲۳
با سرعت بالای ۱۸۰ رانندگی می کرد تصویر جاده مثل خط باریک شده بود بدجور ترس رو به تک تک سلول های تنم انداخته بود گوشی م تند تند زنگ می خورد حتی تو اون حال انتظار زنگ کوهیار و داشتم اما چیستا بود برام مثل روز روشن بود باز نمی تونه پیش حسام و کوهیار جلوی زبون ش رو بگیره یه چیزایی می گه که وضع و بدتر می کنه سر همین جواب ندادم.

نریمان حال خوبی نداشت روی تموم تنش حتی با وجود سرمای کولر عرق نشسته بود گیج تر شدم وقتی با اون سرعت بالا راهو کج کرد از یه بیراهه رفت که کسی دنبال مون نیاد دست و پام سست شد فکر کنم وقت ش رسیده بود خواب بدم تعبیر شه مثل بید به خودم می لرزیدم دیگه هیچ چیز نمی تونست جلو دار کوهیار باشه چشمام و بستم تا جز سیاهی چیزی نبینم. کاش می شد کرکره ی ذهنم رو مثل چشمام پایین می کشیدم تا به هیچ چیز و هیچ کس فکر نکنه!

به خودم دلداری دادم مگه مفرح ترین کار دنیا رانندگی با سرعت بالا نیست مگه بیشتر اوقات جاده ی جلوی چشمم مثل نخ بادبادک نمی شه پس از چی می ترسم من که برای بالا رفتن آدرنالین خونم هزار بار با همین سرعت روندم و عین خیالم نبوده.
خوب می فهمیدم با فکرهام بی خودم مثل بچه ها دارم خودم و گول می زنم ترس م از چیزای دیگه بود از ته کشیدن داستان تازه شروع شده که خواب خوبی براش ندیده بودم.

دوست داشتم نه جاده برام مهم باشه نه خودم نه هیچی اما نمی شد فقط حسرت خوردم که چه ساده لوحانه قسم نریمان رو باور کردم اون که راحت تر از آب خوردن به سیم آخر می زد با تصور به این که اگه تو بیراهه نمی رفت ماشین کوهیار جلومون می پیچید منو پیاده می کرد بعد هر چی از دهنش در میومد بارش می کرد دلم و خالی می کرد باز تصور کردم اگه دنبال مون بیاد با هم دست به یقه شن وضعیت بیخ پیدا کنه چی می شه؟! بغض گلوم رو فشار داد راه تنفس م کیپ شده بود.
اون وقت نیما، مرجان، سال ها دوستی مون چی می شد حتی به حسام با اون دوستی کوتاه مدتش فکر کردم، اگه می فهمید دختر مورد علاقه ی رفیق شیش ش کنار مرد دلباخته شه مردی که یه جورایی جنون گرفته چی راجب م فکر می کرد منم مثل رویا قضاوت می شدم؟! نمی گفت اگه کوهیار و دوست داره پس چرا .... اصلا شاید به خودش اجازه نمی داد منو با اون مقایسه کنه هر چی باشه از من خبر نداشت از کوهیار که خبر داشت می دونست با هر دختری نخواسته باشه.

نمی دونستم قراره کجا بره با این که می ترسیدم اما خودم رو پیشش ترسو جلوه ندادم ازش نخواستم نگه دارِ چون؛ قصد نداشتم نشون بدم کم آوردم.

تو دلم خودم و بدجور سرزنش می کردم محکمه ای به راه انداخته بودم تو دادگاه یه طرفه هم مجرم ردیف اول بودم هم قاضی چه حکم سنگینی برای خودم بریدم مقصر صد در صد... اگه سوار نمی شدم به حرف کوهیار گوش می دادم الان تو این بیراهه منتظر سرنوشت مجهول م نبودم.

اون لحظه چقدر حسرت گذشته رو خوردم چقدر دلم می خواست توان برگردوندن عقربه های ساعت و داشتم اگه می تونستم زمان و درست سر همون تایمی که دل پری از نریمان داشتم می کشوندم همون شبی که بهم سیلی زد بهش گفتم: دیگه هیچ وقت حتی از نزدیکی م رد نشه...اون موقع کینه م شتری بود حرف های بعد از بخشش رو نشنیده بودم دلم آهنی بود به این اندازه ترس از برملا شدن حقیقت نداشتم.

کاش با همون کینه زندگی می کردم تا زمانی که کارت دعوت عروسی م رو بهش می دادن!
آدم ترسویی نبودم از رگ گردن بیرون زده و صدای کلفت شده نمی ترسیدم از سرعت بالام نمی ترسیدم تنها نقطه ضعف م  بی آبرویی و تعطیل شدن سال ها رفاقت و دوستی بود.
از خدا خواستم کمک م کنه تا کشتی طوفان زده به سلامتی به ساحل برسه. زیر لب چند تا دعا به زبونم اومد اونا رو که خوندم چشمام و وا کردم.

بی مقدمه این حرفا به ذهنم رسید: نریمان، اگه بلایی سرم اومد بدون برخلاف همیشه نبخشیدمت؛ چون باز بهم ثابت کردی پای هیچی نمی مونی. تنها شعار دادی که قسم جونم بالاترین قسم زندگی ته...

"سر همین قسم با چه اطمینانی جلوی کوهیار و چیستا موندم."
انگار نرم شد انگار آب روی آتیش ریختم یه دفعه پاش و از روی پدال برداشت دستی و کشید یه گوشه ثابت موند تو چشمام برای چند ثانیه با یه دنیا غم خیره شد.

نریمان: من بمیرمم به قسمم پشت نمی کنم مگه ندیدی همش چشمم به جاده بود تا نگاه بدم روت نیفته؟!

سر درد و دلش باز شد: الان م می خوام که خودم و توجیه کنم آدم هر چه قدر تو دار باشه هر چه قدر صبور باشه وقتی می بینه در حال سقوطِ الکی به خودش قوت قلب نمی ده...وقتی می بینه دختر مورد علاقه ش با یه مرد مجردی که تو همین شمال لعنتی باهاش آشنا شدم تک و تنها بلند می شه به بهونه ی کار میاد دیگه نمی تونه درست رفتار کنه...خوب می دونم کار بهونه بود... از شمال اومدن متنفرم تنها به هوای تو پا شدم اومدم تو هواش خفه می شم؛ چون وقتی خواستم فراموشت کنم به همین جا پناه آوردم اما به هر نقطه ای که ازش نگاه می کردم دوباره تصویر تو رو می دیدم مثل دیوونه ها هر شب پا می شدم می اومدم پشت درای بسته ی ویلا تا تو ذهنم مجسم ت کنم خودت رو صدای خنده هاتو رنگ نگاهتو... تو وضعیت بدی گیر افتادم دارم می بینم، عشق م سر سوزنی به احساسم توجه نمی کنه، تو آتیشی بدی دارم می سوزم. یادته سری قبلی همین جا بهت گفتم این آدم نگاهش دنبالته با این که نمی دونستم تا چه حد بهم نزدیکین اما حاشا کردی؟!

اگه ناخن هام شیشه بودن شک نداشتم دستام و هزار تیکه می کردن مثل شمشیر تو گوشتم فرو می بردم داشتم به سختی تلاش می کردم روح مرده م و زنده نگه دارم تا باز مغلوب احساسم نشه تا باز به خاطر دل نشکوندن به پنهون کاریش ادامه نده.

با لرزش خفیف صدام دل به دریا زدم بی خیال همه چی شدم گفتم: حاشا می کنم چون از حرفات می ترسم؛ چون خاطرت محض همون حسی که همیشه بهت داشتم برام عزیزِ، نه چیز دیگه ای حاشا می کنم تا وقتی منم مثال مرجان دوست داشته باشی نه به اون اندازه اما بر وزن همون احساس خواهر برادری تون...

بی موقع اشک های سوزان م سرازیر شدن قدرت نداشتم تو زندون اسیرشون کنم مثل جاده ی یه طرفه شدم تو گل گیر کرده بودم.

سعی کردم به خودم‌ مسلط باشم نمی شد سکوت کنم باید راهی که رفته بودم و نصف نیمه رها نمی کردم با سیلی از گریه و ماتم دست به گریبان ش شدم انگار فقط همین یه چاره رو دارم.

: مگه همون روزی که از احساس ت بهم گفتی ردت نکردم بهت نگفتم من محالم، نا ممکن ام، ممنوعه ام پس چرا راهتو پس نکشیدی!؟ چرا امید داشتی یه روزی بیاد عاشقت بشم؟!...نریمان! تو رو خدا التماس ت می کنم نذار تموم خاطرات خوبی که با هم داشتیم نیست و نابود شه التماس ت می کنم دور احساس م حصار نکش قلبت و سیاه نکن بذار منم عاشقی و تجربه کنم با کسی که دوستش دارم کوچه ها رو بالا و پایین کنم. سعی نکن جلوی اتفاقات و بگیری بخدا پنج ساله الکی پای من موندی اگه قرار بود دلبسته ت بشم تو این مدت می شدم بخدا هیچ معجزه ای در کار نیست توام اگه عاشق باشی به دوست داشتنم احترام می ذاری... با هقهق زدم زیر گریه.

مات و مبهوت به حرفام گوش کرد انگار تصویرش نفس نمی کشید چشمای مثل شب سیاهش میخ م شده بود حتی پلک م نمی زد می دونست دارم رازم و بر ملا می کنم فهمیده بود یه خبرایی تو دل دختر رویاهاشه وقتی چشماش از سر نا امیدی پر اشک شد جراتم ته کشید به خودش اومد، شاید این جمله تو ذهنش تداعی شد مرد که گریه نمی کنه سرش و روی فرمون گذاشت تا اشکاش و نبینم اما مثل شمع آب شدنش رو دیدم.

صم و البکم شدم انگار بی دست و پاترین آدم روی زمین بودم دیگه خون به مغزم نمی رسید باور نمی کردم چطور تو خودم اون همه شجاعت دیدم که لب به اعتراف باز کردم چطور اون حرف ها راهی دهنم شد میون کوهی از تعجب متوجه دستام شدم اون قدر می لرزیدن که توان کنترل کردن شون رو نداشتم با ویبره ی موبایل، گوشی از دستم سر خورد کف ماشین افتاد.

صدای زنگ ش مثل ناقوس مرگ بود طولانی و پی درپی می پیچید جز اون هیچ صدایی به گوش نمی رسید با از نفس افتادن ش دیگه حتی صدای تالاپ تلوپ قلبم رو نمی شنیدم کسی که پشت خط بود دست بردار نبود برای بار چندم صدای زنگ لعنتی ش بلند شد. سرش رو از روی فرمون بلند کرد روشو ازم گرفت تا اشک های سنگین یه مرد رو نبینم قلبم تو قفسه ی سینه ام به سختی می کوبید با صدای خش دار گفت: چرا جواب نمی دی؟

بدون تردید هر کی بود بد نگران م شده بود هنوز بی حرکت تو جام نشسته بودم حتی جواب سوال ش رو ندادم اصلا تو این دنیا نبودم که بخوام لب بزنم با این که به روبه روم خیره بودم اما نمی دونم چه تصویری جلوم بود.

از صدای ممتد گوشی به ستوه اومد خم شد موبایل و از کف ماشین برداشت عمیق به اسم مخاطب چشم دوخت ثانیه ها مثل سال طولانی شد به صفحه ش زل زد. پر از سوال نگاهش کردم مگه اسم کی بود؟! چرا تو اوج گرما مثل یخ زمستون شد؟! مگه کی پشت خط بود؟

وقتی نگاش و از روی صفحه کند سرش رو بلند کرد بهت زده به چشمای گریون م با هزار معنای نامفهوم خیره شد.
متعجب و گنگ شدم یادم نبود یه اسم خاص ذخیره شده دارم تا وقتی مخاطب مورد علاقه م و دیدم تازه متوجه شدم اسم کوهیار رو به انگلیسی my love سیو کردم، همون عشقی که بعد از سال ها تو قلبم مالک شده بود همونی که جرات پیدا کرده بودم بهش اعتراف کنم پرده ها کنار رفتن اما تو وجود نریمان اون شهامت لازم رو نمی دیدم تو ظلمت چشماش رعب و وحشت نشست دستای اونم مثل من شروع به لرزیدن کرد خواستم بگم چیستاس که ذهنم رو خوند جلوتر از دروغ بزرگ م گوشی و رو حالت پخش زد تا به معماش جواب بده. وقتی صدای کوهیار بلند شد نفس م به شماره افتاد.

ویرایش شده در توسط زهراتیموری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت ۱۲۴
نریمان چهره ی سرما زده ش رو به صورت م دوخته بود. نظم و ترتیبی به افکار دادم اومدم بگم ولوم ضبط بالا بود زنگ و نشنیدم یا بگم راه و گم کردیم یه ربع دیگه اون جاییم اما دیر عمل کردم سرعت کوهیار بالاتر از من بود.

با آرامشی که پیدا بود قبل از طوفانه گفت: حافظه ت که ضعیف نشده؟ یادته بهت چی گفتم؟! فکر کردی همش زر مفت می زنم؟ دیگه وقت ش رسیده این رابطه ی مخفی فاش شه... این مرتیکه نفهم به چه حقی با جون تو بازی می کنه؟ موقع ش شده چیزی که نباید بشه پیش بیاد...! فقط صبر کن یا دعا کن سالم به مقصد نرسم.

صدای قطع شدن تماس و بازتاب ش توی گوش م موجی از تشویش و دل نگرانی به سراغم آورد مثل کلاف سردرگم بدجور گره خوده بودم گره کوری که سر و تهش پیدا نبود فقط برای باز شدن ش باید کلاف رو می بریدم ذهن م خالی از حرف شده بود. نریمان هنوز از گیجی در نیومده بود.

دستی به مژه های خیس م کشیدم آب دهن م رو قورت دادم چاره ای نبود باید تماشاگر پایان این قصه می شدم؟ نه باید کاری می کردم اما چه کاری؟!

از بهت در اومد تلخندی زد و گفت: ارغوان چی و می خواست لو بده؟ این یارو چی می گفت؟! کی و تهدید می کرد من یا تو؟ نکنه بالاخره عاشق شدی؟ ببینم دلتو دادی رفت؟ بالاخره تجربه کردی عشق چقدر شیرینِ، شیرین ترش اینه حس ت یه طرفه نباشه. آرزوی محالی که هیچ وقت برا من ممکن نشد...

هیچی نمی گفتم یعنی تو حالی نبودم بتونم حرف بزنم. 

نریمان: جواب بده! سکوتت علامت رضاست؟

سرم رو میون بازوم بردم انگار تو دلم رخت می شستن خودم کم استرس نداشتم حرف های نریمان بدترم می کرد کاش میشد دهنش رو با چسب بست.

آهی کشید: پس این همه سال بیخودی می جنگیدم؟ چرا هیچ وقت نشد به چشمای من نگاه کنی ببینی غیر تو هیچکی توشون نیس؟

بی اهمیت جلوه دادن م عصبی ش می کرد دلش می خواست فقط شنونده نباشم حداقل سر تکون بدم اما خارج از اراده ام بود.

به رویارویی این دو که نفر می کردم نبض م به زور می زد حرف زدن پیشکش.

صورتم رو از جاده گرفت با حالت دیوونگی و مستی گفت: اول تو ابراز عشق کردی یا اون؟ تکلیف من چی می شه؟ عشق خاک خورده ام؟ قصه ام به سر رسید؟ کلاغه شدم؟ وقتی کنارشی قلبت می لرزه؟ شده از پیشت نرفته دلت براش تنگ بشه ؟ها...چرا جواب نمی دی؟! لال شدی؟

مثل دیوونه ها الکی بلند بلند خندید از بودن در کنارش تو اون حال و هوا می ترسیدم خندش که بند اومد باز شروع کرد حالا که فهمیده بود بازنده س می خواست حرف ها و عقده های تلنبار شده ش رو تا قبل اومدن کوهیار بگه.

نریمان: تموم لحظه های عمر پنج ساله ی عاشق شدن م رو به تو فکر کردم اما یه ثانیه ام به چشمت نیومدم که نیومدم حالا یه نفر نیومده چکار کرد که تونست دلت رو ببره؟! لالی؟! دِ حرف بزن لعنتی! مگه نمی شنوی؟!

گستاخ و وحشی شده بود نمی فهمید چی از دهن ش در میاد مشت گره شدش رو به داشپورت کوبید صداش و مهار کرد چشماش به حدی وحشتناک بود نمی شد نگاهش کرد ماشین و روشن کرد به سرعت برق روند.

پرده ها کنار رفتن گر چه نه تایید کرده بودم نه تکذیب اما فهمیده بود بازنده ی قصه س و دختر رویاهاش عاشق مرد دیگه ای شده.

تهدید کرد و گفت: مگه تو خواب ببینی بذارم دستش بهت برسه!

با پوزخند گفت: این همه التماس و گریه و زاری ت واسه این آدم بود؟!

روندنش مثل فیلم مسابقه ی مرگ شده بود با سرعت نفس گیر رانندگی می کرد.

با یه نگاه آزار دهنده که روح م رو زخمی کرد گفت: نکنه باهاش رابطه داری؟! اصلا از کجا معلوم تو اون تختی که بوی عطرت پیچیده بود تنها بودی... توام پات به این رابطه ها باز شد؟! خودت و دستش سپردی ه*ر*ز*ه شدی؟

برق از سرم پرید پررویی و وقاحت حدی داشت این دیگه مرزها رو رد کرده بود تحمل م ته کشید با نفرتی غیر قابل باور چنان سیلی محکمی بهش زدم که گوشش کر شد اما ذره ای آروم نشدم خون خونم رو می خورد جوش می زدم.

سر نچروخند به نفرت توی چشمام نگاه کنه قفل زبون باز شد.

بیتا: چاک دهنت و وا کردی هر گهی به زبونت می رسه می گی،می فهمی این وصله ها رو به کی می چسبونی؟! ...

آدم بی ظرفیت؟ خسته نشدی از این علاقه ی یه طرفه ات؟ خسته نشدی از این لجاجت؟ من ه*ر*ز*ه*ام ؟! بی شرف...اگه این جوری ام رو چه حسابی عاشق یه ه*ر*ز*ه* شدی؟

احساس خفگی به سراغم اومد گره روسری م رو باز کردم تا بتونم نفس بکشم گردنم رو لمس کردم راه مسدود شده ی تنفس م مثل غده شده بود. هیچکی تو این جاده ی لعنتی نبود ازش بخوام کمک م کنه من و از شر این حیوون نجات بده.

با غیظ دستی به جای سیلی که نوش جان کرده بود کشید: پس این یارو از چه رابطه ای حرف می زد؟

بیتا: خفه شو، اگه جرات داشتی می موندی تا خودش بیاد حالیت کنه نه مثل ترسوها فرار کنی صدات و برا من که زن م تو گلوت بندازی؟ نشون دادی فقط برا یه زن بلدی شاخ و شونه بکشی! بزدلِ ترسو!

با حرفام داغش کردم ترمز کرد جیغ لاستیک ها بلند شد از شدت گرد و غبار جلو رو نمی دیدم.

گردنم رو با حرص به سمت خودش کشید طوفانی تو چشماش راه افتاده بود بر عکس اون خودم و خونسرد نشون دادم تا عصبی تر بشه. نمی دونم اما با اون آرامش کاذب شجاع شدم دیگه نمی ترسیدم یه جایی خونده بودم منتظر هر چی باشی سرت میاد، چه خوب چه بد پس وقت ش رسیده بود نترسم. بالاتر از سیاهی که رنگی نبود.

گردنم و از دست کثیف ش خلاص کردم با انزجار نگاهم و ازش گرفتم دلم می خواست وجود نداشته باشه. حال بهم زن ترین آدم دنیا شده بود. اون قدر بی ارزش که عق م می گرفت کنارش نشسته بودم.

از رو نمی رفت با داد و فریاد گفت: من ترسوام؟ من فرار کردم؟ من فقط می خوام داغ رو دلت بذارم بفهمی چند ساله چی کشیدم. وقتی با زبون خوش نرم نمی شی پس به زور حالیت می کنم!

بیتا: گه زیادی نخور! مگه هر کی هر کیه؟

نریمان: نشونت می دم عجله نکن! وقتی از باکرگی در اومدی اون وقت به دست و پام می افتی عقدت کنم. خودت منت می کشی.

هجوم بردم به گلوش چنگ انداختم این آدم چقدر وقیح و آشغال بود من نمی دونستم. جنون گرفته بودم نمی ذاشتم نفس ش بالا بیاد حتی اگه قاتل می شدم برام مهم نبود تنها می خواستم نیست و نابود بشه. اون همه زور و هیچ وقت تو خودم نمی دیدم.

بیتا: آشغالِ عوضی، زالو صفت، آدم زن شوهر دار رو عقد نمی کنه. من نه ه*ر*ز*ه ام نه بی صاحب، کوهیارم شوهرمه، محرممه.

 

ویرایش شده در توسط زهراتیموری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...