رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
زهراتیموری

رمان شریک آرزویم باش | زهرا تیموری کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

پارت ۱۲۱
تند تند خواستم به سمت آشپزخونه برم که آب بیارم با طلا قاطی کنم فشارشون میزون شه البته حال ارغوان بیشتر اوژانسی بود تا اون دو تا که ارغوان بالش رو روی دهنم گذاشت تا وقتی نزدیک بود نفس م قطع شه آزادم نکرد. یه خرده نفس گرفتم حالا چرا خنده ی من بند نمی اومد خدا می دونست. حیف یه نوار قرآن کم داشتم تا فضا رو بیشتر معنوی می کردم به احتمال خیلی زیاد دیگه به هوش نمی اومدن.

مرجان دستی به شکمش کشید و الکی گفت: خدا خفه ت کنه بچه م سقط شد.

بیتا: چقدر شما ترسویین! همتون نزدیک بود عروج کنید، پا شم برم براتون آب بیارم حالتون جا بیاد.

ارغوان: برو تا زخمی ت نکردم! دیگه م حق نداری برگردی!

بیتا: الان شکل مخروبه ت می کنم با من درست حرف بزن!

چیستا که هیچ حرفی نمی زد و پوکر فیس شده بود پروند و گفت: کوروش آسوده بخواب من جای تو حواسم هست.


از قیافه ی خواهرم و حرفش پوکیدم از خنده خلاصه فکر کنم یه کم اتصالی کرده بود بلند شدم انگار نه انگار پام زخم بود یعنی اصلا یادم رفته بود مثل یوسین بولت دوییدم از پله ها پایین رفتم دیدم بقیه م بیدار شدن و با اون چهره های خواب آلود نگام می کنن.

نیما خمیازه ای کشید و گفت: چی شده!؟

لبخند مضحکی زدم: هیچی ارغوان خواب بد دیده؟

کوهیار که بی پیرهن تو در قرار گرفته بود با اون چشمای خمارش گفت: ارغوان خواب بد دیده بقیه چرا جیغ زدن؟!

نریمان تیریپ تعصب و غیرت ورداشته بود و یه جوری بد به کوهیار نگاه می کرد که چرا با اون پوشش جلو من ظاهر شده.

قبل از این که جوابش رو بدم مرجان اومد  نه گذاشت و نه برداشت گفت: خجالت نمی کشه، دختر مردم رو به سکته داد.

نیما: عزیزم صدای جیغ توام اومد؟

کوهیار تا مرجان رو دید رفت پیرهنش رو پوشید و برگشت. اینجا دیگه نریمان از رفتار کوهیار یه جوری شد بهتر بگم تقریبا گیج بود که چرا پیش من راحت بود اما تا مرجان رو دید...

مرجان شاکیانه ماجرا رو تعریف کرد صدای خنده فضا رو پر کرد خوشم اومد هیچکی سرزنش م نکرد.

نریمان که از ارغوان پر بود گفت: حق شه بچه پررو یه کم زبون به دهن بگیره.

مرجان چشم غره ای کرد که نریمان ساکت بشه.

چیستا و ارغوان سر رسیدن موهای کپل مثل انیشتن سیخ شده بود. تا دیدنش همه زدیم زیر خنده.

ارغوان: مگه دستم بهت نرسه زنده زنده آتیش ت می زنم!

بیتا: تو سرسره رو برعکس میری بعد چطور می خوای منو آتیش بزنی؟!

انگار بمب منفجر شد حالا نخند کی بخند ارغوان آتیش گرفته بود نزدیک م اومد فکر کنم رم کرده بود.

بیتا: یا صاحب وحشت! یکی این کدو تنبل و بگیره.

از لای دندونای فشرده ش گفت: منهدم ت می کنم.

پشت کوهیار قائم شدم پیرهن ش رو سفت چسبونده بودم ارغوان که می اومد جلو کوهیار رو سینه به سینه ش می کردم خلاصه که جز صدای خنده چیزی نمی شنیدم.

ارغوان: اگه راست می گی از پشت شریکت بیا بیرون تا درستت کنم.

با لحنی که دست کم گرفتمش گفتم: باز قدقد کردی!

ارغوان: خبه خبه چند ساعت پیش به زور آشتی کردی الان پیرهن ش رو ول نمی کنی؟

بیتا: محض اطلاع بگم ما گوشت هم و بخوریم استخون هم و نمی شکونیم.

نریمان مثل اسپند روی آتیش شده بود.

ارغوان: خوش به حال تون باشه.

کوهیار: لطفا ما رو چشم نزنین عصری م چشم حسام کاری کرد دلخوری پیش بیاد.

دم چیستا گرم زد به نرده های چوبی راه پله.

ارغوان هر تلاشی می کرد که دستش بهم برسه نمی شد یعنی کوهیار نمی ذاشت اسکورت خوبی برام شده بود وقتی خسته شد نفسی تازه کرد احساس کردم بی خیال شده سرم و از لای دستای کوهیار بیرون دادم دیدم عضلات صورت ش از عصبانیت منقبض شده اما حس م می گفت دیگه کاری باهام نداره.

یواش از پشت سنگرم کنار کشیدم که سلانه سلانه جامو عوض کنم یهو ناغافل چنگ زد تو موهام از درد کله مو سفت گرفتم.

کوهیار: اِ...اِ...اِ! موهاش و کندی‌؟

کله م تا زاویه ی ۱۸۰ درجه چرخید.

بیتا: تا جفتک نندازه آدم نمی شه من آخرش از دستش این بی صاحاب ها رو کوتاه می کنم.

با وساطت کوهیار ول م کرد بقیه م که کلا بیننده بودن و لایو تماشا می کردن یه عالمه مو تو دستای کثیف ش بود قاتل جانی.

تازه انگشتش رو تهدید وار تکون داد و گفت: به حرمت این همه آدم کارت نداشتم، برا من روح سرگردان می شی؟!... قبض روح شدم نمی گی می مردم خونم گردنت رو می گرفت؟ خدا ببرت زیر زمین!


کنار چیستا روی پله ها نشستم: خفه شو، به درک که می مردی. با این قیافه ی مسخره ش شبیه شیلنگ دستشویی شده.

نیما با مزه بازیش گل کرد و گفت: آره از اونا که پر فشار از دستت در میره.

نریمان خطاب به ارغوان گفت: کلا خوشم میاد خوب ضایع می شی.

ارغوان چشماش رو تنگ کرد و گفت: تو حرف نزن بذار اون یه دستت سالم بمونه.

نریمان: مثلا حرف بزنم چکار میکنی؟

سنگینی نگاش رو من بیچاره بود انگار جرم مرتکب شدم اما روی حرفش با ارغوان وقتی صدای ماشین اومد کلا سایلنت شدیم تازه فهمیدیم حسام بیرون بوده.

نیما با تعجب گفت: حسام این جا نبوده؟! کی رفت که ما نفهمیدیم؟!

ارغوان: ایش... تفلون ترین آدم روی زمین  اومد.

خوبه سر قهر خانم یه سال بهش اشتراک رایگان داده بود بازم براش طاقچه بالا می ذاشت منم طرفدار حسام شدم.

بیتا: درد و بلاش بخوره تو فرق سرت. کم بهت اشانتیون داد؟

ارغوان: حالا که این جوریه درد و بلای شریکت م بخوره تو فرق سرت. الهی آمین.

کوهیار با فروتنی گفت: این چه حرفیه، خدا نکنه.

خدا هم بکنه اشکالی نداره لبخند دلبرانه ای تقدیم ش کردم که حسام با یه قابلمه ی بزرگ اومد با تعجب بر و بر بهمون چشم دوخت.

حسام: چرا شماها همتون بیدارین؟!

ارغوان: چون یه خری نصف شبی جفتک انداخت همه رو بیدار کرد.

بیتا: ملیجک معلوم الحال، درست حرف بزن!

ارغوان: نذار با تبر بزنم دو نصف ت کنم!

بیتا: شکر نخور.

حسام که از کلکل منو ارغوان یه چیزایی عایدش شد اما باز با این حال حالی ش کردن حکایت بیدار بودن مون چیه اون م کم نخندید تازه برامون کله پاچه با نون داغ آورده بود.

ویرایش شده توسط زهراتیموری
  • پسندیدم 5
  • باحال بود 2
  • ذوق زده 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت ۱۲۴
نریمان چهره ی سرما زده ش رو به صورت م دوخته بود. نظم و ترتیبی به افکار دادم اومدم بگم ولوم ضبط بالا بود زنگ و نشنیدم یا بگم راه و گم کردیم یه ربع دیگه اون جاییم اما دیر عمل کردم سرعت کوهیار بالاتر از من بود.

با آرامشی که پیدا بود قبل از طوفانه گفت: حافظه ت که ضعیف نشده؟ یادته بهت چی گفتم؟! فکر کردی همش زر مفت می زنم؟ دیگه وقت ش رسیده این رابطه ی مخفی فاش شه... این مرتیکه نفهم به چه حقی با جون تو بازی می کنه؟ موقع ش شده چیزی که نباید بشه پیش بیاد...! فقط صبر کن یا دعا کن سالم به مقصد نرسم.

صدای قطع شدن تماس و بازتاب ش توی گوش م موجی از تشویش و دل نگرانی به سراغم آورد مثل کلاف سردرگم بدجور گره خوده بودم گره کوری که سر و تهش پیدا نبود فقط برای باز شدن ش باید کلاف رو می بریدم ذهن م خالی از حرف شده بود. نریمان هنوز از گیجی در نیومده بود.

دستی به مژه های خیس م کشیدم آب دهن م رو قورت دادم چاره ای نبود باید تماشاگر پایان این قصه می شدم؟ نه باید کاری می کردم اما چه کاری؟!

از بهت در اومد تلخندی زد و گفت: ارغوان چی و می خواست لو بده؟ این یارو چی می گفت؟! کی و تهدید می کرد من یا تو؟ نکنه بالاخره عاشق شدی؟ ببینم دلتو دادی رفت؟ بالاخره تجربه کردی عشق چقدر شیرینِ، شیرین ترش اینه حس ت یه طرفه نباشه. آرزوی محالی که هیچ وقت برا من ممکن نشد...

هیچی نمی گفتم یعنی تو حالی نبودم بتونم حرف بزنم. 

نریمان: جواب بده! سکوتت علامت رضاست؟

سرم رو میون بازوم بردم انگار تو دلم رخت می شستن خودم کم استرس نداشتم حرف های نریمان بدترم می کرد کاش میشد دهنش رو با چسب بست.

آهی کشید: پس این همه سال بیخودی می جنگیدم؟ چرا هیچ وقت نشد به چشمای من نگاه کنی ببینی غیر تو هیچکی توشون نیس؟

بی اهمیت جلوه دادن م عصبی ش می کرد دلش می خواست فقط شنونده نباشم حداقل سر تکون بدم اما خارج از اراده ام بود.

به رویارویی این دو که نفر می کردم نبض م به زور می زد حرف زدن پیشکش.

صورتم رو از جاده گرفت با حالت دیوونگی و مستی گفت: اول تو ابراز عشق کردی یا اون؟ تکلیف من چی می شه؟ عشق خاک خورده ام؟ قصه ام به سر رسید؟ کلاغه شدم؟ وقتی کنارشی قلبت می لرزه؟ شده از پیشت نرفته دلت براش تنگ بشه ؟ها...چرا جواب نمی دی؟! لال شدی؟

مثل دیوونه ها الکی بلند بلند خندید از بودن در کنارش تو اون حال و هوا می ترسیدم خندش که بند اومد باز شروع کرد حالا که فهمیده بود بازنده س می خواست حرف ها و عقده های تلنبار شده ش رو تا قبل اومدن کوهیار بگه.

نریمان: تموم لحظه های عمر پنج ساله ی عاشق شدن م رو به تو فکر کردم اما یه ثانیه ام به چشمت نیومدم که نیومدم حالا یه نفر نیومده چکار کرد که تونست دلت رو ببره؟! لالی؟! دِ حرف بزن لعنتی! مگه نمی شنوی؟!

گستاخ و وحشی شده بود نمی فهمید چی از دهن ش در میاد مشت گره شدش رو به داشپورت کوبید صداش و مهار کرد چشماش به حدی وحشتناک بود نمی شد نگاهش کرد ماشین و روشن کرد به سرعت برق روند.

پرده ها کنار رفتن گر چه نه تایید کرده بودم نه تکذیب اما فهمیده بود بازنده ی قصه س و دختر رویاهاش عاشق مرد دیگه ای شده.

تهدید کرد و گفت: مگه تو خواب ببینی بذارم دستش بهت برسه!

با پوزخند گفت: این همه التماس و گریه و زاری ت واسه این آدم بود؟!

روندنش مثل فیلم مسابقه ی مرگ شده بود با سرعت نفس گیر رانندگی می کرد.

با یه نگاه آزار دهنده که روح م رو زخمی کرد گفت: نکنه باهاش رابطه داری؟! اصلا از کجا معلوم تو اون تختی که بوی عطرت پیچیده بود تنها بودی... توام پات به این رابطه ها باز شد؟! خودت و دستش سپردی ه*ر*ز*ه شدی؟

برق از سرم پرید پررویی و وقاحت حدی داشت این دیگه مرزها رو رد کرده بود تحمل م ته کشید با نفرتی غیر قابل باور چنان سیلی محکمی بهش زدم که گوشش کر شد اما ذره ای آروم نشدم خون خونم رو می خورد جوش می زدم.

سر نچروخند به نفرت توی چشمام نگاه کنه قفل زبون باز شد.

بیتا: چاک دهنت و وا کردی هر گهی به زبونت می رسه می گی،می فهمی این وصله ها رو به کی می چسبونی؟! ...

آدم بی ظرفیت؟ خسته نشدی از این علاقه ی یه طرفه ات؟ خسته نشدی از این لجاجت؟ من ه*ر*ز*ه*ام ؟! بی شرف...اگه این جوری ام رو چه حسابی عاشق یه ه*ر*ز*ه* شدی؟

احساس خفگی به سراغم اومد گره روسری م رو باز کردم تا بتونم نفس بکشم گردنم رو لمس کردم راه مسدود شده ی تنفس م مثل غده شده بود. هیچکی تو این جاده ی لعنتی نبود ازش بخوام کمک م کنه من و از شر این حیوون نجات بده.

با غیظ دستی به جای سیلی که نوش جان کرده بود کشید: پس این یارو از چه رابطه ای حرف می زد؟

بیتا: خفه شو، اگه جرات داشتی می موندی تا خودش بیاد حالیت کنه نه مثل ترسوها فرار کنی صدات و برا من که زن م تو گلوت بندازی؟ نشون دادی فقط برا یه زن بلدی شاخ و شونه بکشی! بزدلِ ترسو!

با حرفام داغش کردم ترمز کرد جیغ لاستیک ها بلند شد از شدت گرد و غبار جلو رو نمی دیدم.

گردنم رو با حرص به سمت خودش کشید طوفانی تو چشماش راه افتاده بود بر عکس اون خودم و خونسرد نشون دادم تا عصبی تر بشه. نمی دونم اما با اون آرامش کاذب شجاع شدم دیگه نمی ترسیدم یه جایی خونده بودم منتظر هر چی باشی سرت میاد، چه خوب چه بد پس وقت ش رسیده بود نترسم. بالاتر از سیاهی که رنگی نبود.

گردنم و از دست کثیف ش خلاص کردم با انزجار نگاهم و ازش گرفتم دلم می خواست وجود نداشته باشه. حال بهم زن ترین آدم دنیا شده بود. اون قدر بی ارزش که عق م می گرفت کنارش نشسته بودم.

از رو نمی رفت با داد و فریاد گفت: من ترسوام؟ من فرار کردم؟ من فقط می خوام داغ رو دلت بذارم بفهمی چند ساله چی کشیدم. وقتی با زبون خوش نرم نمی شی پس به زور حالیت می کنم!

بیتا: گه زیادی نخور! مگه هر کی هر کیه؟

نریمان: نشونت می دم عجله نکن! وقتی از باکرگی در اومدی اون وقت به دست و پام می افتی عقدت کنم. خودت منت می کشی.

هجوم بردم به گلوش چنگ انداختم این آدم چقدر وقیح و آشغال بود من نمی دونستم. جنون گرفته بودم نمی ذاشتم نفس ش بالا بیاد حتی اگه قاتل می شدم برام مهم نبود تنها می خواستم نیست و نابود بشه. اون همه زور و هیچ وقت تو خودم نمی دیدم.

بیتا: آشغالِ عوضی، زالو صفت، آدم زن شوهر دار رو عقد نمی کنه. من نه ه*ر*ز*ه ام نه بی صاحب، کوهیارم شوهرمه، محرممه.

 

¤ادامه در صفحه ی بعد¤

ویرایش شده توسط زهراتیموری
  • پسندیدم 5
  • ذوق زده 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

×
×
  • جدید...