رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
زهراتیموری

رمان شریک آرزویم باش | زهرا تیموری کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

پارت ۷۷


چه شب مهتابی قشنگی بود، درست مثل همون شب آخری که توی شمال، کنار کوهیار، زیر نور زیبای مهتاب بودم.
قشنگ یادمه نگاهش مسخ و اغواگر شده بود.

اون شب، عشق توی دلم جوونه زده بود، یه چیزی توی قلبم به وجود اومده بود که اون موقع درست نمی دونستم چیه و خبر نداشتم عاشق شده بودم.

حالم مثل کسی که جادو شده باشه، بود.
طلسم عشق شده بودم از شادی با دنیا کل می نداختم هیچ چیز رو با اون ثانیه ها عوض نمی کردم.
پلک های سنگینم ‌نمی ذاشت به احساسم گوش کنم و حالم رو بیشتر توصیف کنم.

صدای کوهیار رو می شنیدم که اسمم رو صدا می زد اما اون قدر هوشیار نبودم که جواب بدم.

با تب گرم و بوسه های داغش روی گونه هام به خواب رفتم یه خواب که با تموم خواب های زندگیم فرق می کرد یه آغوش گرم، کنار یه مرد محکم و قوی، مهربون و با احساس، کسی که تا ابد صاحبخونه ی شش دونگ  قلبم شده بود،
یه نفر که فقط چشمام اون رو می دید و قلبم تنها به عشق اون می تپید،  یه عشق خالص و ناب  که همه ی جسم و روحم مال اون شده بود‌.

خیلی زودتر از اونی که فکرش و می کردم کنارش تو آرامش قرار گرفته بودم و تمام حس های منفی م از بین رفته بود و هیچ چیزی نمی تونست مانع لذت بردنم بشه، مست مست تسلیم خواب شدم.

بنا به عادت سحر خیزی هر روزم صبح الطلوع بیدار شدم. هنوز زود بود به اتاق جدید عادت کنم، یه کم منگ بودم.

دور و برم رو نگاه کردم یه کم زمان برد تا از حالت خواب در اومدم.
کم کم یادم اومد کجام، توی سینه ی کسی که عاشق عطر تنش بودم.
اون‌ قدر معصومانه خواب بود که دوست نداشتم یه لحظه ازش چشم بر دارم.

دستش رو آروم از روی کمرم برداشتم که بیدار نشه.
بهترین صبحونه ی عمرم رو می خواستم براش آماده کنم.
 

آب خنکی به سر و صورتم زدم و توی آشپزخونه رفتم.

زیر کتری رو روشن کردم و بساط صبحونه رو روی میز چیدم.
به حیاط رفتم چه هوای مطبوعی بود، درست مثل حال دلم، از روی شاخه ها چند تا گل چیدم تا مکمل زیبایی میز صبحونه ام بشه.

چند بار ناشی بازی در آوردم و خار توی دستم رفت.
انگشتم رو زیر دندونام فشار دادم تا خونش بند بیاد.
با گل های معطر و تازه به آشپزخونه رفتم.

هنوز آب کتری جوش نزده بود گل ها رو توی گلدون چیدم.

روی صندلی نشستم که آب جوش بزنه با خودم حرف های دیشب کوهیار رو توی ذهنم مرور کردم.
 
تازه می فهمیدم چرا کوهیار از نجابت من با افتخار حرف می زد، چرا اون شب که ازم خواستگاری کرد گفت کسی هستم که میون هزار نفر آدم با اطمینان کامل دست شو بابتم زیر سرش بذاره، تازه می فهمیدم‌ چرا این همه رو گذشته ی یه نفر تاکید داشت.
تازه می فهمیدم اون روز که بهش گفتم از خونه ی من بره بیرون چرا بعدش اون همه به هم ریخت، من ندونسته چقدر عذابش داده بودم و نا غافل سر زخمش رو باز کرده بودم؛ اگر چه اون روز یه بار دیگه براش تکرار شد اما بازم با قلب بزرگش دو سه روز بیشتر نتونست باهام قهر بمونه و خودش برای آشتی پا پیش گذاشت.

زیر کتری رو کم کردم و توی اتاق خواب برگشتم، موبایلم رو ور داشتم و به جواب  مرجان نگاه کردم که اوکی رو داده بود.

لبه ی تخت کنار کوهیار نشستم و آروم صداش کردم.

بیتا: کوهیار!

کوهیار: هوم.

بیتا: عزیزم نمی خوای پا شی؟

خواب آلود چشماش رو تا نصفه باز کرد و با التماس گفت:

_فقط نیم ساعت بیا تو بغلم!

از التماس کردنش خندم گرفت درست مثل وقت هایی که خودم بچه بودم و برای یه کم خوابیدن بابام رو التماس می کردم، شده بود.

_برو اون ور تا بیام.

با خوشحالی  لحاف رو کنار کشید، یه ذره اون ور تر رفت و برام جا باز کرد، سرم روی بازوش گذاشتم، چه جای گرم و نرمی، یه جای دنج و معرکه ای.

موهام رو بو کرد و گفت: بهشت تو بغلمه پا شم که چی بشه.

بیتا: گفتی فقط نیم ساعت.

باشه ای بی جونی گفت و دوباره چشماش رو بست و خوابید. این صحنه ی قشنگ رو با دوربین موبایلم ثبت کردم.
تو دنیای مجازی گشتی زدم که نیم ساعت تموم شد.

پرده رو کنار زدم به منظره ی سبز توی حیاط نگاه کردم خیلی این خونه و اتاق خواب رو دوست داشتم.

یه پیمانه ی سر پر چای توی قوری ریختم، نون ها روی توی تستر گرم کردم که کوهیار اومد و با صورت شسته و به لبخند نشسته گفت.

کوهیار: صبح زیباترین ملکه ی دنیا بخیر!


مسرور گفتم: صبح شمام بخیر حضرت عشق! بفرمایین صبحونه با طعم عشق، دیشب خوب خوابیدی؟

کوهیار: تا صبح فقط تو رو می دیدم که مثل فرشته ها خوابیده بودی دم دمای صبح خوابیدم که برام شیرین ترین خواب دنیا بود.

حسش درست مثل خود من بود، استکان ها رو از چای آلبالویی رنگ پر کردم و روبه روش نشستم.

قدر شناسانه به میز نگاه کرد انگار چه کار شاخی کرده بودم با محبت بی نهایت تشکر کرد.

کوهیار: تو این لباس چقدر با مزه شدی.

نگاهی به لباسم کردم، یه لبخند زدم و صبحونه ی دو نفره مون رو خوردیم، چه مزه ای داد.

ویرایش شده در توسط زهراتیموری
  • پسندیدم 5
  • باحال بود 1
  • ذوق زده 1
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۷۸

بابت فردا و پروژه ی آرمان حرف پیش اومد کلی از وقت مون پر شد و بعدش تلفن و هماهنگی پشت سر هم، منم بیکار ننشسته بودم هر چی باشه شریک هم بودیم یه قسمت هماهنگی ها رو دستم گرفته بودم.

این تماس و قطع می کردم اون یکی رو می گرفتم، نفسم بند اومد، من تو خونه، کوهیار تو حیاط، تلفن ها که تموم شدن  نوبت ناهار بود دوباره به آشپزخونه برگشتم.

در فریزر رو  باز کردم، قفسه ها تا لبالب پر بود از گوشت و مرغ، نمی دونستم چی بپزم.

کوهیار: می خوای خودت غذا بپزی؟ این جوری زحمتت می شه، یه چیزی از بیرون سفارش می دم.

بیتا: دلت میاد دست پخت منو رد کنی؟

کوهیار: دلم نمیاد اذیت بشی بعدم من که قرمه سبزی شما رو خوردم می دونم از دست پختت نمی شه گذشت.

تعظیمی کردم و گفتم: به پای باقالی پلوی شما که نمی رسه، سر پا نمون بشین رو صندلی که  دو سوته یه غذای عالی برات بپزم! حالا چی می خوری؟

کوهیار: نوش جونت عزیزم، ماکارونی.


تکیه اش رو از دیوار برداشت و اومد روی صندلی های سفید آشپزخونه نشست.

منم از قفسه ی فریزر یه بسته گوشت در آوردم تا یخش باز شه، قابلمه رو پر آب کردم تا جوش بزنه، تابه رو برداشتم  و توشو پر روغن کردم، پیاز رو اضافه و سرخ کردم.

از ماکارونی راحت تر مگه داشتیم بیست دقیقه نشده تموم شد.

کوهیار تمام مدت دستش رو زیر چونه اش زده بود با نگاه های مهربونش بهم خیره شده بود.

هر لحظه دور شدنش نزدیک تر می شد و نرفته دل تنگی داشت هر دو مون رو می گرفت.

مواد سالاد رو شستم و از توی کابینت ظرف سالاد رو در آوردم اگر چه زیاد نمی دونستم وسایلش کجاست اما با یکی دو بار آدرس پرسیدن همه رو دقیق از بر کردم.


با سبد خیار و گوجه و کاهو، پهلوی کوهیار نشستم و گفتم.

بیتا: مواد لازم، یک عدد عشق جهت روحیه دادن و خوشمزه تر شدن سالاد.

دستش رو از زیر چونه اش ور داشت و گفت: واجب شد بخورمت!

نزدیکم اومد که گفتم: بزار ادامه شو بگم با چاشنی بوس و مخلفات و یک عدد موی دراز با کرک و پشم.

چشماش از شیطونی برق می زد.

کوهیار: الان چاشنی رو اضافه کنم؟

بیتا: نه الان باید مو رو اضافه کنم.

سرم رو روی سینه اش چسبوند و با غم گفت: نرفته دلم برات تنگ شده.

سگرمه هام تو هم رفت: قربون دلت برم تا چشم به هم بزنی یه هفته تموم شده،  من اشکم دم مشکمه الان باز گریه ام می گیره.


صورتم رو بوسید و گفت: باشه، پس تا اشک از چشمای قشنگت سرازیر نشده چاشنی رو اضافه کنم.

بیتا: آفرین به شوهر یکی یه دونه ام.

نیش خندی زد و گفت: مگه قراره چند تا شوهر داشته باشی؟!


خنده ی پلیدی کردم،  یه دونه گوجه ورداشتم، همون جور که مشغول پوست کردن بودم گفتم.

بیتا: اگه می شد یه چهار پنج تا شوهر می کردم که ...

موهام رو تو دستاش گرفت، سرم رو نزدیک صورتش کشید و گفت: باز خوش اشتها شدی؟ مگه قرار نبود دیگه از این حرفا نزنی‌‌؟!

دردم گرفت اما چیزی نگفتم.

بیتا: خب نمی زاری ادامه ی حرفم رو بزنم می خوام بیان غلامی تو رو بکنن.


کوهیار: پس منم یه چهار پنج تا زن اختیار کنم تا تو رو از تنهایی درد بیارن و بیان کارهات رو انجام بدن، تو که نه ظرف می شوری، نه بچه داری می کنی، نه چای های خواستگاری رو آوردی، این جوری اونا میان غلامی تو رو می کنن، خوبه؟


فکر کرد من الان کم میارم گفتم: اون وقت من می شم سوگولی؟

از پرویی ام کم آورد و همین جوری زوم کرده بود رو چشمام که خندمون در اومد.

موهام رو ول کرد یه خرده صندلی رو کشیدم اون ورتر که دیگه نتونه کاری کنه.

بیتا: آرنولد تویی اون ادات و در میاره، کوهیار! هیکلت ورزشیه یا از این پودر و قرصاست؟


چپ چپ نگاهم کرد و گفت: تو هنوز همه ی اتاق های این خونه رو ندیدی، اون اتاق بالایی برای خودش یه باشگاه ست؛ چون وقت باشگاه رفتن ندارم یه عالمه وسیله ی ورزشی تو اتاق دارم، روزی یکی دو ساعت  تو خونه ورزش می کنم.

"انگشت لایکم رو نشونش دادم."

اون قدر از ماکارونی خوشش اومد و بهش چسبید که نگو.

کم کم وقت رفتن بود حلقه هامون رو در آوردیم که کسی چیزی نفهمه.

کوهیار چمدونش رو بست.

دلم خیلی گرفته بود اگه پیشم نبود می زدم زیر گریه اما خودم رو به زور نگه داشته بودم. حال مون اصلا خوب نبود، تحمل اون فضا برام سخت بود.

چمدونش رو بست و گفت: بریم؟

بی هیچ حرفی سری تکون دادم و از روی تخت بلند شدم.

با هم راه افتادیم که دستم رو گرفت، بغلم کرد و گفت: اون جا که نمی تونم ازت خداحافظی کنم بزار همین جا خداحافظی مون رو بکنیم.


لبخند کج و کوله ای زدم، پکر و ناراحت تا چند دقیقه تو بغلش جا خوش کردم‌. با تمام وجود از گرمای وجودش خودم رو سیراب کردم.


دست هم و گرفتیم و از خونه بیرون اومدیم، صورتش رو چک کردم و با خنده ی کوچیکی گفتم.

بیتا: باز مارک دار شدی، پاک کن اون رنگ ها رو!

تو آینه خودش رو دید، با یه خنده حال مون بهتر شد.
 

ویرایش شده در توسط زهراتیموری
  • پسندیدم 4
  • باحال بود 1
  • ذوق زده 2
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۷۹

تو ماشین یه آهنگ شاد گذاشت که خلق مون باز شد.


درست تویی که تونستی منو درست کنی

دیگه هیچکی تو دلم به جز تو نی به جز تو نی

تو قلبمی عشق من شدی خودت بخوایی نخوایی

عشق من فقط خودت به من میایی به من میایی

خود ماه انقدر ماه نی که تو انقدر ماهی دیگه هیچ وقت بام هیچکی نمیشه

 میمیرم من بی تو توی قلبمی تو یکی چقدر میتونه زندگی شه

زندگی جونم من بدون تو یه لحظم نمیتونم

قبل تو یادم نمیادش نمیدونم
 
تو منم عین خودت کردی که دیوونم که دیوونم

زندگی جونم من بدون تو یه لحظه م نمیتونم

قبل تو یادم نمیادش نمیدونم

تو منم عین خودت کردی که دیوونم که دیوونم

دیدم که میگم بعد تو کسی هم قد تو

جا وا نکردش تو دلم

اینو راحت بگم قفلم رو حسا‌یی که من با دلم بهت دارم بهت دارم

هیچکی برام مثل تو نی

تو که باعث شدی چشمامون هیچ جایی نره چقدم بهتره این جوری حال هر دومون

تو رو دوسِت دارم تو رو دوست دارم

زندگی جونم من بدون تو یه لحظه م نمیتونم

قبل تو یادم نمیادش نمیدونم

تو منم عین خودت کردی که دیوونم که دیوونم

زندگی جونم من بدون تو یه لحظه م نمیتونم

قبل تو یادم نمیادش نمیتونم

تو منم عین خودت کردی که دیوونم که دیوونه م.

 

در خونه م نگه داشت و قرار شد اون یه کم دیر تر بیاد تا مهمون ها برسن.


چیستای عزیزم دست تنهایی کلی تدارک دیده بود بغلش کردم.

بیتا: ببخش عزیز دلم که زحمت مهمونی به گردنت افتاد.

چیستا: ول کن اینا رو تعریف کن دیشب چه جوری بود؟ یخت آب شد؟ کوهیار کجا رفت؟


یه ناخونک به غذا زدم و گفتم: کوهیار گفت یه کم دیر تر میاد، خیلی خوب بود، خیلی تعریف کردیم.

چیستا: جای تعریف هاتون روی گردنت پیداست.


یه ذره خجالتم نکشیدم تازه با پررویی ام گفتم: اینو می گی این که پشه نیش م زده.

غش غش خندیدیم.

گفتم: برم یه کم کرم پودر بمالم که جاش معلوم نشه و لباس هام رو عوض کنم و بیام.


با یه لباس که چیستا برام سوغاتی آورده بود به آشپزخونه برگشتم و کمک کردم.

همون آهنگی رو که تو ماشین گوش دادیم رو گذاشتم و باهاش خوندم.

این قدر بدم میاد خواننده از من بهتر می خونه.

اولین نفر زنگ خونه رو به صدا در آورد.

چیستا، سوپرایز اول بود که تو آشپزخونه مونده بود.

ارغوان و مرجان و نیما با هم اومده بودن.

دکمه رو زدم و خودم رفتم تو اتاق که اول چیستا رو ببینن.

ارغوان: هوی عوضی بی ناموس، کجایی بچه ت و برات آوردم!؟

در اتاق رو باز کردم و گفتم: باز کی در طویله رو باز گذاشت این اومد بیرون.


مرجان و ارغوان چلوندنم، اون قدر لپ های من و تو این مدت بوس کرده بودن که دیگه هیچی ازشون نمونده بود.

لباس هاشون رو کندن که نیما م پشت سرشون اومد و همگی روی کاناپه نشستن .

یه کم گذشت که ارغوان پرسید: سوپرایزت چیه؟ شریک کچلت رو دعوت کردی؟

بیتا: امشب براتون دو تا سوپرایز دارم، فعلا اولین سوپرایزم رو لو می دم.

مشتاق بهم چشم دوخته بودن که چیستا از پشت سر سلام کرد.

چشماشون چهار تا شد وقتی چیستا رو دیدن.
 

ویرایش شده در توسط زهراتیموری
  • پسندیدم 4
  • باحال بود 1
  • ذوق زده 1
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۸۰
خیلی از دیدن ناگهانی چیستا غافل گیر شده بودن،
به گرمی تمام با هم دیدار تازه کردن، بی خیال من شده بودن و مخاطب شون چیستا شده بود، سه تایی بدون نفس تازه کردن فقط حرف می زدن‌.

من و نیما بیکار نشسته بودیم و الکی فقط جهت پر کردن وقت مون کانال ماهواره رو نگاه می کردیم.

به ساعت نگاه کردم که نُه رو نشون می داد، هنوز نه نریمان اومده بود نه کوهیار.
 
نیما، انگاری تو جمع مون یه کم معذب بود.

گفتم: تنهایی تو جمع زنونه خسته شدین؟ راستی نریمان چرا دیر کرد؟

لبخندی روونه ی چهره اش شد و گفت: نه اختیار دارین، چه معذبی، نریمان مثل این که یه مدته تهران نیس. مرجان، برای مهمونی خبر دارش کرد گفت سعی می کنه خودش رو برسونه.

غیر قابل حدس زدن نبود، یعنی کاملا قابل حدس بود؛ چون نریمان امکان نداشت بعد از اون تصادف سر و کله اش پیدا نشه یا حداقل زنگی نزنه.

با صدای اف اف از روی مبل جابه جا شدم، مهمون بعدی کوهیار بود.
دکمه رو نزدم و برای استقبالش از پله ها پایین رفتم.

ادای غیرتی ها رو در آوردم و گفتم: تا این وقت شب کجا بودی؟ خوش ندارم مرد زن دار تا این وقت شب خونه نیاد. این دفعه رو ندید می گیرم به شرط این که تکرار نشه.

کجکی نگاهم کرد و گفت: باز که تو نور بالا زدی!

با دلبری گفتم : تو رو که می بینم رد می دم.

هم زمان نریمان از راه رسید از ماشینش پیاده شد با دیدن کوهیار اخم پررنگی روی پیشونیش نشست.

حتی سعی نکرد حفظ ظاهر کنه به سردی دستش رو توی دست کوهیار گذاشت، با منم سلامی نه چندان صمیمی کرد و نگاهی سرزنش گر نثارم کرد از اونا که انگار خطا کار نگاه می کنه.

از رفتارش دست و پام رو گم کردم و دستپاچه گفتم: چرا دم در موندین بفرمایین تو!

جلوتر ازشون از پله ها بالا رفتم.

دل تو دلم نبود، دلهره و تشویش به جونم افتاده بود و راه نفسم رو مسدود کرده بود، نمی دونم باید چه جوری شراکت مون رو بعد از چند ماه پنهون کاری لو می دادم، اونم بعد از واکنشی که نریمان به اومدن کوهیار نشون داده بود.

همزمان همه از جاشون بلند شدن، با دیدن کوهیار، نگاه جمع رومون قفل شد.

بدون شک اگه اون شب نریمان اون حرف ها رو نمی زد قیافه ی هیچ کدوم از دیدن کوهیار متعجب و گنگ نمی شد.

بُهت جمع رو چیستا شکست که گفت: خیلی خوش اومدین؟ بیتا! چرا مهمون ها رو دم در نگه داشتی! بفرمایین تو!


جلوتر از ما کوهیار، پیش قدم شد و با چهره ای بشاش به بقیه دست داد. 

نریمان، زیر گوشم طوری که فقط خودم شنیدم گفت: این مرتیکه رو چرا دعوت کردی؟! با من لج می کنی؟!

زیر لب غریدم و گفتم: هنوز جای بخیه هام... لا الا الله الا...
به شیطون لعنت فرستادم و کنار ارغوان رفتم، گوشت دستم رو پیچوند و گفت:

_تو شماره ای این خوشتیپ رو از کجا آوردی؟ چرا نگفتی اونم دعوته؟!

بدون این که چیزی بگم نگاهی به دست قرمزم کردم،
از شدت درد اخمام توهم رفت که البته از نگاه نافذ کوهیار دور نموند.

با اتمام احوال پرسی نریمان، همه رو مبل نشستیم، نیما، دستی رو شونه ی کوهیار زد و گفت :

_چطوری رفیق قدیمی؟

بعدم با نگاهی تشکر آمیز رو کرد به من و گفت: چه کار خوبی کردی کوهیار رو دعوت کردی.

از لج نریمان عاشقانه به کوهیار زل زدم و گفتم : در واقع سوپرایز دومم کوهیار بود که لطف کردن و دعوتم رو رد نکردن.

کوهیار با فروتنی ازم تشکر کرد و حرص نریمان رو درآورد.

از زیر نگاه های سنگین نریمان راهی آشپزخونه شدم و با یه سینی شربت برگشتم.
اول به نریمان تعارف کردم، با خشم به کوهیار چشم دوخته بود.
با لحن سردی گفت: ممنون، میل ندارم.

تو دلم گفتم: به درک و با لبخند دلکشی خوشحال و شاد سینی رو به طرف کوهیار بردم.

یه لیوان برداشت، سینی رو روی میز گذاشتم و نشستم.

کوهیار رو به چیستا گفت: شما باید خواهر بیتا باشین؟


چیستا که وانمود کرده بود کوهیار رو نمی شناسه با لبخندی خجالت زده گفت: ببخشید من یادم رفت خودم رو معرفی کنم. بله من چیستا خواهر بزرگ بیتا هستم.

کوهیار یه نگاه عمیق به من کرد و گفت:  با این که اصلا به هم شبیه نیستین اما رنگ نگاهتون یکی یه.

"حرکات نریمان زیر نظرم بود، خون از چشماش می بارید، تیک عصبی ش رو با تکون دادن سوییچ ش کنترل می کرد."

چیستا کله شو به نشانه ی تایید تکون داد و گفت: بله ما خواهرا، اصلا شبیه نیستیم در واقع شما اولین نفری هستین که از رنگ نگاه مون همچین تعبیری داشتین، معلومه آدم دانایی هستین.

در جوابش تک خنده ای کرد و گفت: شما لطف دارین در واقع فامیلی بنده م داناِس، شاید به این خاطر باشه.

با این شوخی همه به جز نریمان خندیدن.

"کوهیارِ عوضی قشنگ داشت رو مخش راه می رفت."

از جام بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم.

نیما: خب کوهیار، اون شب که بازی رو نصفه نیمه گذاشتی و رفتی، امشب برای جبران پایه ای؟

کوهیار: بازی بمونه برا یه شب دیگه؛ چون من چند ساعت دیگه پرواز دارم.

باز دلم از رفتن کوهیار گرفت، آهی کشیدم و ظرف ها رو از تو کابینت در آوردم که بقیه هم اومدن و جمع رو مردونه کردن.
مرجان دیس برنج رو پر کرد و ارغوان مرغ ها رو تو ظرف چید.
هر از گاهی هم یه ریچارد بار م می کردن.

ارغوان: بی خود نیس چند شبه همش خواب می بینم بهم خیانت کردی، بزار این مهمونا برن به حسابت می رسم. خیانت کارِ فاشیست، کاری کنم اسم خودتم یادت بره.

بیتا: یکی سیفونو بکشه این بره پایین.

تنه ی محکمی بهم‌ زد و با دلخوری به چیستا گفت: ببین خواهرت چی بهم‌ می گه اومدنی ام بهم گفت گاو.

مرجان: حقته.

"نزدیک بود ارغوان مرجان و له کنه، مردیم از خنده."

میز و خیلی قشنگ چیدیم، اعلام کردم بفرمایین سر میز شام حاضره.

نیما: چیستا! اومدنت یه دفعه ای شد؟

 چیستا مکث کرد و گفت: در واقع اومدم که تکلیف بیتا رو مشخص کنم.

رنگم اومد و رفت حس کردم می خواد بی خیال راز داری بشه و همه چیز رو لو بده.

عین متهم ها چشمشون به من مونده بود که چیستا خیلی جدی گفت:

_با بیتا عهد بستم یا ازدواج می کنه و این جا می مونه یا می برمش پیش خودم.

صدا از دیوار در می اومد اما از اون جمع هیچ صدایی در نمی اومد. نگاه نریمان با هراس آغشته شده بود.

ارغوان سکوت و شکست و به لودگی گفت: آدم زن شوهردار رو شوهر می ده؟ مگه من مردم که دنبال شوهر برا این وامونده می گردین نمی گی الان خون به پا می کنم.

نیش خندی زدم و گفتم: باز تواِ کلاغ ادای عقاب ها رو در آوردی‌‌!


ارغوان اخم آلود و دلگیر گفت: چیستا! ببین خواهرت باز منو برد زیر رادیکال.

چیستا به زور خنده شو نگه داشت و گفت: قربونت برم، ناراحت نشو، نمی دونستم بیتا زن تواِ، پس خیالم راحت شد ایشالا به پای هم پیر شین. این دفعه دیگه با دل آروم و راحت بر می گردم.

نگاهی به کوهیار کردم خنده مون گرفته بود.

ارغوان: یعنی بیتا موندنیه؟

چیستا با خنده گفت :آره عزیزم، سر به سر تون گذاشتم، اگه من حریف بیتا می شدم که الان این جا نبود.


شام مون رو خوردیم، مرجان خواست میز رو جمع کنه که مانع شدم، تصمیمم رو گرفتم و گفتم: قبل از این که میز و جمع کنین نوبت افشای حقیقت رسیده!

کنجکاو همه ی نگاه ها جمع من شد.

ویرایش شده در توسط زهراتیموری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۸۱

یه کم دلهره داشتم، دل و به دریا زدم و شروع کردم به حرف زدن.
بیتا: بچه ها! شماها برای من مثل یه خونواده این، دوستان با ارزشی هستین که چند ساله کنارتونم و بهتون عشق می ورزم، تو غم و شادی تنهام نذاشتین، با وجود شما احساس تنهایی نکردم، همیشه بودین و من و شرمنده ی خودتون کردین، وقت این رسیده تا یه حقیقتی رو بر ملا کنم.

قبلش خواهش می کنم قضاوت نکنین و همه چی رو بزارین به حساب شوخی که واقعا نمی دونستم قراره به این جا ختم بشه.

به چشم های خیره شون نگاه کردم و ادامه دادم: همه چی از یه شوخی شروع شد، شوخی با نریمان.

نریمان،‌‌ صاف نشست و بی حرف فقط، تمام گوش، شنوده شد.

یه کم مکث کردم و گفتم: اون روز وقتی نریمان اومد شرکت، من از دست شریکم حسابی شیکار بودم و عصبانیتم رو، سر خانم سپاهی خالی کردم.
رو به نریمان گفتم: یادته؟

اوهومی گفت و با سر حرفم رو تایید کرد.

صدا از هیچ کی در نمی اومد، رو به چیستا ادامه دادم: وقتی گفتی سهامت رو می خوای من واقعا بهم ریختم؛ چون اصلا دلم نمی خواست شرکتم مون رو با یه نفر قسمت کنم و کسی رو شریک خودم کنم اما چاره ای نداشتم.
میون اون همه خریدار، من سهام و به کسی فروختم که می دونستم با شراکت باهاش سود زیادی روونه ی شرکت می شه.

این کسی که شریکمه، قبلش یه رقیب بود... یه رقیب، به معنای واقعی، کسی که تو گذشته با هم مثل کارد و پنیر بودیم، چند باری پروژه های هم دیگر رو از هم قاپیده بودیم و کلی ضرر بهم زده بودیم.

ارغوان میون حرفم اومد، با لحن جدی گفت: اون شریک کچلت از این کارهام کرده؟!

لبخند بی معنایی زدم و گفتم: راستش من اصلا قصد پنهون کاری نداشتم و نمی دونستم قراره ته ماجرا چی پیش بیاد. همش دنبال یه فرصت خوب می گشتم تا شریکم رو باهاتون آشنا کنم.

مرجان: جونم بالا اومد خب بگو چی می خوای بگی؟

نیما، لیوان آبش رو پر کرد و گفت: می گفتی امشب اونم می اومد تا باهاش آشنا بشیم.

نگاهم رو به کوهیار دادم که با آرامشش داشت آشوب درونم رو سرکوب می کرد.

بیتا: کسی که سهام چیستا رو خرید، اون مرد کچلِ پیر حال به هم زن...

سرم رو پایین انداختم و گفتم:  قبل از این که بگم شریکم کیه، من از همتون معذرت می خوام که سر کارتون گذاشتم.

سر بلند کردم و به کوهیار گفتم: بیشتر از همه از شما معذرت می خوام. من واقعا نمی دونستم شما با نیما رفیق صمیمی هستین و قراره تو شمال میزبان مون بشین و از این به بعد تو دور همیا کنارمون باشی.

نیما: چه ربطی به کوهیار داره؟

سکوت کردم، تو عمق نگاه شون گره خوردم، ارغوان جدی شده بود و چشم به دهنم بسته بود، نیما منتظر جواب سوالش، مرجان ابرو در هم کشیده و متفکر، تو نگاه نریمان غرق شدم که چشماش رو بست و سرش رو به صندلی چسبوند وقتی کوهیار گفت.

کوهیار: شریک بیتا منم.

با حالت گیجی به منو و کوهیار نگاه می کردن، شاید باور حرف مون براشون سخت بود، شاید اصلا انتظار نداشتن دو نفرمون پنهون کاری کنیم. آب دهنم رو قورت دادم.

کلافه شده بودم، دوست داشتم یه نفر یه چیزی بگه تا این سکوت شکسته بشه، حال نریمان خیلی خراب بود انگار فهمیده بود کوهیار منو مال خودش کرده.
چشماش رو باز کرد و با سرزنش نگاهم کرد.

صبرش لبریز شد، سکوت رو شکست و با طعنه گفت: پنهون کاری یکی از خصلت های بیتا س، چه معنی داشت قضیه رو این همه کش بدین؟! از روزی که من اومدم شرکتت تا الان چند ماه گذشته، بعد از اون موقع چرا نگفتی؟ چی و می خواستی ثابت کنی؟
_ من...
حرفم رو چیستا قطع کرد، مصمم و کوبنده گفت: بیتا، یکی از خصلت هاش پنهون کاریه قبول دارم، گاهی این پنهون کاری خوبه گاهی بد، مثلا منی که خواهرشم باید بیام ایران و بفهمم خواهرم تصادف کرده و تو سرش کلی بخیه به یادگار مونده.

مرجان و نیما با هم گفتن: تو تصادف کردی؟
بیتا: چیز مهمی نبود.

بعدم چیستا یه نگاه بدی به نریمان کرد که دیگه صدای نریمان قطع شد.

نیما، دستش رو روی گردن کوهیار قلاب کرد و گفت: خیلی خوشحالم که شریک بیتا شدی، کاش زودتر می گفتی اما الانم هیچ دلخوری نیس، به هر دوتون تبریک می گم.


خندید و بعدشم مرجان و ارغوان سکوت شون شکست.

ارغوان دوباره شوخ شد و گفت : بیتا! اسید لیتری چنده؟

مرجان: ولش کن، بزار برای بعد مهمونی از خجالتش در میایم... منم به نوبه ی خودم تبریک می گم و ایشالا تو شراکت به پای هم پیر شین.

با شرمندگی گفتم: خلاصه من از همتون یه بار دیگه معذرت می خوام و هر جور بگین حاضرم تاوانش رو پس بدم.

چیستا به کوهیار: پس شما سهام منو خریدین، منم بهتون تبریک می گم، الان که دیگه با هم کارد و پنیر نیستین؟

کوهیار با خنده گفت: باعث افتخار بنده س که مالک سهام شما شدم، والا خواهر شما کاری کرده که دیگه جرات ندارم رو حرفش حرف بزنم.

چیستا خندید و گفت: وا! چی کار کرده، نکنه باز شیطونی کرده؟!

کوهیار یه نگاه مهربون بهم کرد و گفت: اجازه هست چند تا از بلاهایی که سرم آوردی رو براشون تعریف کنم؟

یه بفرمایید گفتم که کوهیار شروع کرد.


 

ویرایش شده در توسط زهراتیموری
  • پسندیدم 2
  • حیرانم 1
  • باحال بود 1
  • ذوق زده 2
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۸۲

نریمان کم مونده بود با نگاهش دارم بزنه دیگه طاقتش طاق شده بود، از سر میز بلند شد و رفت روی کاناپه نشست.

سرش رو میون دستاش گرفته بود پیدا بود، داره سعی می کنه مراعات جمع رو نگه داره که بی حرف نشسته بود.

بقیه به شوخی های کوهیار گوش می دادن، از روزی تعریف می کرد که تو صندلیش سوزن کار گذاشتم، با آب و تاب تعریف می کرد، یه جوری پیاز داغش رو زیاد می کرد که خودمم خنده م گرفته بود، اونام داشتن هر و کر می خندیدن.

یکی یکی ظرف ها رو توی آشپزخونه بردم و گفتم: تو ام بگو تلافی کارت رو چه جوری پس دادی.

دستم رو به کمر زدم و گفتم: این آقا نذاشت یه روز از کاری که کردم بگذره، کله پام کرد، جوری که تا یک هفته از بدن درد نمی تونستم تو جام تکون بخورم.

ارغوان: من اگه جاش بودم که با ماشین از روت رد می شدم.

بیتا: الان یه چیزی بهت میگما! خنده بسه، پاشین بیاین ظرف ها رو بشورین.

کار و بار مون رو دست جمعی انجام دادیم، با بساط چای و میوه، دور هم نشستیم ، تمامِ مدت، نریمان، لام تا کام حرف نمی زد و خستگی ش رو بهونه کرده بود که کسی کاری به کارش نداشته باشه و ازش حرف نکشه.

وقت رفتن کوهیار رسید از همه خداحافظی کرد، کار رو بهونه کردم، تا دم در بدرقه اش کردم، بغض گلوم رو گرفته بود، در حیاط رو بهم آوردم،  مانع ترکیدن بغض گلوم شدم، صدام رو کنترل کردم و گفتم: مراقب خودت باش.

اشاره ای به سایه ی پشت در کرد و با لحن رسمی گفت: من  شما رو تو همه ی جریان کار قرار می دم و بابت امشب و پذیرایی تون، خیلی خیلی ممنونم.

یه شب خیر نسبتا سرد گفتیم، مجبوری در رو بستم، نریمان پشت سرم بود.

پوزخندی زد و گفت: چه خداحافظی سردی! بغلش می کردی، یه روبوسی که ایرادی نداره...پس اون همه صمیمیت تون کجا رفت؟! سر کارم که انگاری خیلی با هم قاطی این، پس  اون همه شوخی و خنده توی شمالم یه روزه نبود!
بقیه رو که تونستی خر کنی و همه چی ر و به شوخی ختم به خیر کنی اما منو نمی تونی، از روز اول حرکاتت مشکوک بود، از روز اول این عوضی نگاهش دنبالت بود، سوپرایز بعدی تون چیه؟ بگو از همین حالا خودمون رو آماده کنیم؟

دستش توی جیبش بود، مثل قهوه ی تلخ شده بود، این نریمان رو حتی به عنوان یه دوستم نمی خواستم چه برسه به عنوان برادر، نه مهربونی تو نگاهش بود نه صمیمیتی تو صداش، موجی از غرور و تعصب روی مهربونیش پا گذاشته بود. تعصب پوچ و بی منطق برای احساس یه طرفه اش.

به طعنه گفتم:فکر می کردم بعد از یه هفته گم و گور شدن، آدم می شی و بر می گردی، نگو وقیح تر شدی!

راهم رو کشیدم که از جلوش رد بشم بازومو گرفت، به سمت دیوار خودم رو کشیدم، دستش رو سد راهم کرده بود و اون یکی دستش رو، روی سرم خیمه زد و مانع کوچکترین حرکتم شده بود.

اضطراب بدی گرفتم، دو تا چشم مشکی با نقاب نفرت و خشم زل زده بود تو چشمام، صورتش رو نزدیک صورتم آورد، ترس داشت خفه ام می کرد با تهدید گفتم: کاری کنی آبروت رو می برم!

موهام رو از قاب صورتم کنار زد و گفت: من باکی ندارم، بیشتر از اینه به همه بگم پنج ساله دارم ناز نگاهت رو می خرم، بیشتر از اینه بگم عاشقتم و همه رو از حسم بهت باخبر کنم... آره یه هفته رفتم که فراموشت ولی تا دیدمت  دوباره همه چیز از یادم رفت و بیشتر از قبل عاشقت شدم... آدم و دیوونه می کنی بعد انتظار داری خودش و کنترل کنه؟!

"کاش بلد بودم بی آبرویی کردن رو، کاش حرمت نگه داشتن رو از بر نبودم، کاش پشت پا می زدم به احترام چند سال دوستی، اما بلد نبودم."

با صدایی خفه گفتم: چه دیوونگی، مگه من کاری کردم؟

نریمان: یه نفر رو آوردی کنار خودت و بهش اجازه دادی باهات نفس بکشه، نگاهش روت قفل بشه، صدای خنده هات رو بشنوه، از کجا معلوم عاشقت نشده؟! من عوضی دروغات و باور کردم و اجازه دادم اون بی همه چیز هر روز به جای من چشمای قشنگت رو ببینه، هر روز با هم بودین؟ جای من اون کنارت بود...

تحمل نداشتم کسی با کوهیار بد حرف بزنه لبم رو به شدت گزیدم، انگشتش رو روی لبام کشید و گفت: چشم شریکت دنبالته، ولی من نمی ذارم... من تو رو به هیچ کس نمی دم، اصلا کسی حق نداره دستش بهت برسه! تو تا آخر عمر یا تنها می مونی یا مال من می شی!

"همون حرفی که کوهیار گفته بود"

"صدای من و نریمان تو صدای خنده ها و آهنگی که گذاشته بودن گم شده بود"

داغ کرده بودم با عصبانیت گفتم: تو غلط کردی واسه من خط و نشون می کشی! از سر لج توام که شده حتی اگه کوهیار منو نخواد زنش می شم حالا می بینی!

برق از سرم پرید با سیلی که به صورتم خورد، انگار تازیانه خورده بودم. از درون می لرزیدم نه از ترس از خشم، جای دستش اون قدر سنگین بود که اشک هام بی اختیار پایین اومدن، گرمی اشک روی گونه هام داشت عذابم می داد. دوست نداشتم تو اون حالت ضعیف ببینتم.
صورتی که تا دیشب همش غرق نوازش و بوسه بود الان چنان سیلی خورده بود که شوری اشک دردش رو بیشتر می کرد.
من برای رفتن کوهیار بغض کرده بودم این اشک ها باید از سر دلتنگی می بودن نه...

ویرایش شده در توسط زهراتیموری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۸۳
سرم رو بالا نگه داشتم تا سدی بشه برای نم نم بارون روی گونه هام که سیل بدی پشت سرش بود.
اشک هایی که اگه تلاشی برای مهارشون نمی کردم به دریا طعنه می زدن.
بی کسی داشت عذابم می داد، داشتن کوهیار و پنهون کردنش بیشتر زجرم می داد. کاش اون لحظه کوهیار پیشم بود و سر روی شونه هاش می ذاشتم و یه دل سیر گریه می کردم.

نریمان، بعد از هر بار آوردن اسم کوهیار باید یه کاری می کرد تا دلش آروم بشه هر کاری با هر منطق و بی عقلی، از خدا خواستم کمکم کنه و ضعیف و حقیر جلوه نکنم.

اشک هام بند اومدن اما بد جوری کینه جاشو گرفت با حقارت و نفرت به کسی که دیگه پشیزی برام ارزش نداشت نگاه کردم و گفتم: جواب کارت رو پس می دی، هم سیلی امشب و هم اون شب تصادف رو! من چه دل پاکی داشتم که بخشیدمت.

"تازه به خودش اومده بود و فهمیده بود دست روی کی بلند کرده، نادم و حال ندار.

دیگه برام وجود نداشت فقط به چشم یه آدم جنون گرفته بهش نگاه می کردم که تو احساسات بیراهه اش غرق شده بود، تو رویایی که هیچ امیدی توش نبود."

دستام رو گرفت و ملتمس گفت: غلط کردم، گه خوردم، حال خودم رو نفهمیدم، کاش دستام قلم می شد! تو رو خدا بزن! بزن، هر چی می خوای بزن!

با نفرت دستام رو جدا کردم و با صدایی دورگه گفتم: به چه جرمی زدی؟ به جرم دوس نداشتنت؟ یا به جرم عاشق نشدنت؟ خطایی از من سر زده؟... یا نه، چون بی کس و کارم زدی؟ اسم خودت رو مرد گذاشتی؟


روی پله ها نشست، چنگی توی موهای سیاهش زد، کلافه و غمگین گفت: تو عاشق نشدی بفهمی وقتی کسی رو دوست داری که هیچ وقت بهت نگاه نمی کنه یعنی چی، کسی که فقط منتظری یه روز بیاد که به چشمش بیای، یه نفر که فقط به عشق اون زندگی کنی و منتظر باشی تو دلش جا باز کنی اما ببینی دستی دستی یه غریبه میاد و می خواد تنها دلیل زندگیت رو ازت بگیره، تو باشی ساکت می شینی؟ تو باشی دستی دستی نفست رو می دی ازت بگیرن!؟ من جنون می گیرم وقتی حس می کنم تو مال یه نفر دیگه می شی، عقلم رو از دست می دم وقتی نگاه کسی دنبالته، من جانی می شم وقتی بدونم یه نفر به غیر من چشمش دنبالته.



اون لحظه یه آن این حرف به ذهنم رسید که گفتم: من فقط می خواستم امتحانت کنم ببینم بعد از اون تصادف آدم شدی یا نه که اسم کوهیار رو آوردم، عمدا داشتم رو مخت می رفتم ببینم بعد از اون بلایی که تو تصادف به سرم آوردی بازم خشم و جنونت رو تکرار می کنی یا نه که بازم بهم ثابت شد هر کاری ازت بر میاد.

"حرفام رو باور کرده بود یا نه نمی دونم، دستش رو مشت کرد و محکم به دیوار کوبید، پشیمونی دیگه سودی نداشت، حتی دیگه دلم نرم نشد "

دندون قروچه ای کردم و گفتم: این کارت دیگه معنایی نداره دستی که به ناحقی رو من بلند شد قلمم بشه دیگه ارزش نداره، فقط از جلو چشمام گم شو! اینم بدون دستای من در برابر دستای تو اون قدر جون ندارن که جواب سیلی که بهم زدی رو بهت پس بدم اما به موقعش طلبت رو پس می گیری، الانم برم یه قرص ضد تهوع خوب بخورم که با دیدن حرکاتت بد جوری دارم بالا میارم.

"با چشمانی به خون نشسته پله ها رو یکی دو تا کردم، بچه ها داشتن سوغاتی هاشون رو می دیدن و متوجه ی اومدن من نشدن، یکراست به دستشویی رفتم.

به بهونه شستن آرایشم یه کم موندم تا قرمزی صورت سیلی خوردم و حال خرابم از بین بره، هنوزم جای سیلی ش درد می کرد.
خیلی دلم می خواست می تونستم گریه کنم تا آروم بشم اما حضور مهمون ها این امکان رو ازم گرفته بود.

با لبخندی مزخرف تنها جهت حفظ ظاهر بیرون اومدم، تازه  متوجه ی حضور من شدن ."

ارغوان بازرسانه روم زوم کرد و گفت: چشمات چرا قرمزه؟! گریه کردی؟

از اون خنده الکیا کردم و گفتم: چه گریه ای! صورتم رو شستم صابون تو چشمم رفت.

چیستا با چشماش پرسید چیزی شده، در جوابش به علامت چیزی نیست سرم رو بالا دادم، یه دروغ.

نیما بلند شد و رو به مرجان گفت: عزیزم بریم؟

مرجان، نگاهی به ما سه نفر کرد هم دوست داشت بمونه هم دوست داشت بره، اون شب اصلا دوست نداشتم مرجان بمونه.

ارغوان: چرا قیافه ات شبیه غروب جمعه س، من شوهر داشته باشم تنهاش میذارم و میام پیش شماها، خب پاشو با شوهرت برو! می خوای بمونی پیش این آفتابه!


نیم نگاهی به نیش بازش کردم و گفتم: ساعت نه شد چرا این و دم در نذاشتین؟!

مثل وحشیا موهام رو میون دستای تپلش گرفت و گفت: نشونت می دم یعنی من آشغالم؟


مرجان از شدت خنده به خودش پیچید رو به ارغوان گفت: از عصر تا حالا چند بار ته دیگ شدی باز از رو نمی ری!

ارغوان با لحن خنده داری گفت: نه از رو نرفتم، تو چرا این قدر دور خودت پیچیدی انگار جاده چالوسی.

چیستا و نیما از خنده بی حال شدن.

موهام رو آروم ول کرد یه بشقاب کیک و میوه بهش تعارف کردم.

چشماش برقی زد و گفت: لذتی که در خوردن هست در انتقام نیست، فعلا دونه بپاش تا پنهون کاری هات رو فراموش کنم و کاریت نداشته باشم‌.

ویرایش شده در توسط زهراتیموری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۸۴

مرجان از جمع مون دل کند و راهی خونش شد، با صدای زنگ موبایلم به اسم قشنگ کوهیار نگاه کردم.
تا صداش پیچید چونه ام لرزید و اشک هام چشمام رو بارونی کردن، صدام خفه شده بود، فقط صدای کوهیار می اومد که با سلام خش دارم متوجه ی حال داغونم شده بود.

کوهیار: قربون اون اشکات برم، داری گریه می کنی؟

چیزی نگفتم فقط دوست داشتم صداش رو بشنوم، هنوز سوار هواپیما نشده بود دلم براش پر می کشید. کاش می تونستم دردم رو براش بگم، بگم جای نوازش هات بد جوری سیلی خورده! بگم یه نامرد با دست سنگینش جای بوسه هات رو پر کرد!

صدای پیج کردن از فرودگاه ، ههمهه ها و سر و صدای مسافرها می اومد، بی اهمیت ترین صداهای عالم اون لحظه اونا بودن که بین صدای محبوب ترین کسم پارازیت می نداختن.

با صبوری برام وقت گذاشته بود و با کلمات محبت آمیزش بدون این که جواب احساساتش رو بشنوه داشت مرحمم می شد و حالم رو تسکین می داد. دلم می خواست زمان به عقب برگرده و دیشب بیاد یا امشب رو می تونستم پاک کنم.

کوهیار: بیتا...بیتا... بیتای بی همتا...عشقم.... قربونت برم.... یه چیزی بگو دلم ریش شد! حالت خوب نیس؟

هر بار که صدام می کرد و با التماس حرف می زد، بند بند استخونم تیر می کشید.

بیتا: خوبم، خوبم. تو که باشی حال من که هیچ حال جهانم خوبه.


خندید و مکث کرد: نریمان که اذیتت نکرد؟ چیزی بهت گفت؟

"کاش چیزی می گفت اما جای بوسه هات رو آتیش نمی زد"

بیتا : نه، چیزی نگفت یه کم شاکی شد که اونم تو که هستی هیچ ارزشی برام نداره.


"یه کم از اون دروغ های سفید گفتم تا مسافرم دل نگران راهی نشه و فکرش پیش من نمونه، یه کمم اون منو آروم کرد"


گوشی و قطع کردم و تو فکر رفتم، هنوز سخت بود هضم کردن نریمان و کارش، به هق هق افتادم روی زمین نشستم و پاهام رو با دستام بغل کردم، با صدای بلند زدم زیر گریه.

ارغوان و چیستا هراسیمه توی اتاق اومدن. چیستا سرم رو روی سینه اش گذاشت فکر می کرد از سر دلتنگی برای کوهیار دارم گریه می کنم.

ارغوان با ناراحتی گفت: بیتا! چت شده عزیزم؟ چرا گریه می کنی؟! نریمان بهت حرف زد؟ حواسم بود تا تو رفتی اومد پشت سرت، مرجان و نیما این جا بودن چیزی نپرسیدم، می دونم الکی گفتی صابون تو چشم رفته، گریه کردی؟


هیچی نگفتم بازم لال شدم، انگار مجبور بودم به تنهایی این همه ناراحتی و غمرو تحمل کنم و رو کار نریمان سرپوش بذارم.

چیستا با این حرف ارغوان تندی سرم رو از سینه اش جدا کرد و با ابروهایی گره خورده، جوری تو چشمام نگاه کرد که جرات پنهون کردن نداشتم.


ارغوان روی زانوهاش نشست و گفت: از سر شب تا کوهیار رو دید اخماش تو هم رفت ، وقتی رفتی بدرقه ی شریکت  حالش درست مثل بعد از اون شب مهمونی شده بود.

چیستا با تندی گفت: حرف بزن! بیتا!


به چشم های نگران جفت شون نگاه کردم دیگه تحمل راز نگه داری نداشتم بی خیال همه چی شدم، سینه ام از حرف نزدن و درد و دل نکردن سنگین شده بود.
منم یه آدم بودم احتیاج داشتم یه کم درد و دل کنم یه کم از دردام بگم تا راحت شم.

منطق نداشتم، با شدت گریه گفتم: آره نریمان بهم حرف زد. خیلی هم بد حرف زد اصلا نفهمیدم چی شد تا اسم کوهیار رو آوردم یه سیلی خوابوند زیر گوشم که جاش هنوزم درد می کنه.

"اون قدر گریه کردم که به نفس نفس افتادم، دردونه ای بابات باشی، عزیزترین کس عشقت باشی بعد یه نفر به خودش اجازه بده مخالف میلش حرف بزنی با سیلی مهمونت کنه."

برق از سر جفت شون پریده بود، ارغوان تندی رفت تو آشپزخونه و یه لیوان آب برام آورد‌.

با خوردن آب راه تنفسم باز شد، منتظر بودن حالم سر جاش بیاد، تو این میون بیکار نمونده بودن با حال بدی سعی می کردن آرومم کنن.
یه چند دقیقه ای گذشت تا خوب شدم.

ارغوان یه لبخند تلخ زد و گفت: دستش بشکنه! به چه حقی زد، بی کس گیر آورده!

چیستا رو تا اون روز این قدر عصبانی ندیده بودم اونم بی خیال راز داری شده بود و گفت: این که چیزی نیست بخیه های سرش رو ندیدی.


ارغوان مات و مبهوت گفت: اون تصادفم کار نریمان بود؟!


پلک هام و تکون دادم.

ارغوان: چرا؟! مگه کوهیار چی توا که نریمان هر وقت اسمش میاد قاطی می کنه!

آهی از سوز دل کشیدم و گفتم: چون نریمان ۵ ساله عاشق منه قبلا همش منتظر بود تا منم عاشقش بشم الان که کوهیار اومده دیوونه شده و تهدیدم می کنه که حق ندارم به جز خودش با کسی ازدواج کنم اون سری که تصادف کردیم....
"همه ی اون شب و تا امشب تعریف کردم"

سبک شدم و ادامه دادم: امشبم که فهمید کوهیار شریکمه قاطی کرد و باز شروع کرد به تهدید کردنم و به کوهیار لقب بد دادن منم گفتم تو چکاره ی منی که برام تصمیم بگیری از لج توام که شده حتی اگه اون منو نخواد زنش می شم بعدم جوابش شد این سیلی که خوردم.


ارغوان از تعجب وا داده بود، چیستا خود خوری می کرد می خواست شماره شو بگیره و هر چی از دهنش در میاد بارش کنه اما مانع شدم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۸۵

احساس کردم وقت اون رسیده ارغوان نامزدی من و کوهیار رو بفهمه لزومی نداشت از اون قائم کنم الان دیگه با وجود نریمان می فهمید چرا پنهون کاری کردم.

خیلی برام ناراحت شده بود و با دستش جای سیلی اون عوضی رو ناز می کرد.

دستاش و گرفتم و بوسیدم به صورت بی نقص ش نگاه کردم و گفتم: ارغوان! یه چیزی بهت می گم اما بین خودمون بمونه؟

قول داد که جایی درز نمی کنه.

دوست داشتم عکس العملش رو توی ذهنم ثبت کنم به چیستا نگاه کردم که لبخندی زد بعد به چشمای قشنگ ارغوان زل زدم و گفتم: من با کوهیار نامزد کردم.


با تعجب بهم خیره شد وقتی فهمید هیچ دروغی در کار نیست اشک شوق از چشماش سرازیر شد بغلم کرد، اون قدر بوسیدم و بهم تبریک گفت که نگو...

حالمون دگرگون شده بود با وجود دوست ماهی مثل ارغوان غم باید جل و پلاسش رو جمع می کرد.

چیستا،عکس ها و فیلم های اون شب خواستگاری و نامزدی رو نشونش داد.

صدای شادی و خنده ش پیچیده بود از ته دل برام خوشحال بود.

به عکس ها نگاه کرد و گفت: بیتا تو عاشق شریک کچل و حال بهم زنت شده بودی؟ منم از این شریک ها می خوام، خیلی بهم میاین ایشالا هیچی خوشی تون رو خراب نکنه خیلی براتون خوشحالم. ماشالا شوهر داری گردنش رو تبر نمی زنه، ناراحت چی هستی؟

بازم اومد و محکم تر از قبل بغلم کرد سر خوش شده بودیم‌، چیستا در مورد خودش و دیوید حرف می زد برای چیستام کلی خوشحالی کرد.

ارغوان انگشت تهدید شو نشون مون داد و گفت : حق تونه با پیف پاف بیوفتم به جونتون! خواهرای مرموز!

خیلی تو اون حال و هوا بودیم و در مورد اتفاقات گذشته تعریف کردیم، قرار شد من دیگه با نریمان یه جور دیگه ای رفتار کنم.

سه تایی تو تخت خواب رفتیم، ارغوان خودش رو بین من و چیستا جا داد.

دستش رو دور گردنم انداخت و گفت: من امشب کوهیار بشم یا دیوید؟
"زدیم زیر خنده"

بیتا: عزیزم هیچکی شوهر جون خودم نمیشه.

ارغوان: دخترم دخترای قدیم چه شوهر شوهری می کنه بگم نریمان بیاد اون سمت صورتت رو هم یادگاری بزاره، نو که اومد به بازار شدیم دیگه یه زمونی بابای بچه ی من بودی.
"داشتم می ترکیدم از خنده"

تکونی خورد و صداش رو صاف کرد و با ریتم آهنگ شماعی زاده گفت: از طرف کوهیار برای بیتا، من برات یار میشم یار وفادار میشم دل و دلدار میشم غم داری غمخوار میشم با تو تبدار میشم با تو بیمار میشم با تو چشمامو می بندم با تو بیدار میشم.


غش غش داشتیم می خندیدیم تو تاریکی برق چشماش پیدا بود تو گوشم گفت: دیشب پیشش بودی؟ تا کجا پیش رفتی؟ کارای ناموسی که نکردی؟

از خنده روده بر شدم. منو ول کرد رفت تو فاز غم و ادا در آوردن، انگشت شصت ش رو به حالت میکروفن گرفت، این دفعه برای مجرد موندن خودش آهنگ معین رو خوند.

ارغوان: همه رفتن کسی دور و ورم نیست چنین بی کس شدن در باورم نیست همه رفتن کسی با ما نموندش کسی خط دل ما رو نخوندش...ای گور به گور شده کجایی؟ بیا منم بردار ببر فقط من بی شوهر موندم.


"من و چیستا از خنده بی حال شده بودیم."

ارغوان بدون این که یه ذره بخنده گفت: یه روز دور و ورم دو تا رفیق بود منو امروز ببین تنهای تنها...عوضی قربونت برم بیا دیگه...

چیستا رو بغل کرد و گفت: هر چی چاقو تو آشپزخونه دارین از جلو دست من بردارین تا از بی شوهری خودکشی نکردم.


چیستا به زور شدت خنده شو کم کرد و گفت: حیف تو نیس خودکشی کنی چاقوها رو گذاشتم برای نریمان.

ارغوان: زدی تو زاویه...جوون..دیوید کاپر فیلد و عشق است دیگه با بیتا کاری ندارم می خوام بیام تو رو تور کنم ببینم برام اقامت می گیری ببریم اون ور.

چیستا بی چاره داشت می مرد، روم و اون ور دادم که موهام و مثل سم اسب گرفت.

ارغوان: خوش به حال کوهیار با این موهای بلند بیتا می تونه هر وقت باهاش دعواش شد و شب باهاش قهر کرد و یه متر باهاش فاصله داشت موهاش رو بکشه و دیگه واسه بغل کردنش تا اون سر تخت نره.

نزدیک بود از خنده سکته کنم.
یه دفعه لامپ هال روشن شد چنان جیغ کشیدیم نزدیک بود پس بیوفتیم.

فهمیدم لامپ اتصالی کرده اما چیزی نگفتم.

ارغوان کله شو زیر لحاف کرده بود و با صدای ترس آلود گفت: نریمان اومده سر همه مون رو ببره، بخدا من کاری نکردم، با من کاری نداشته باش خودم بیتا رو عقدت می کنم.

دست از دلم گرفتم و می خندیدم بهم تشر زد و گفت: به جای خندیدن برو ببینم کی تو هاله.


یه کم جدی شدم و گفتم: ارغوان یه چیزی میگما اما نترسی یه موقع.

کله شو از زیر لحاف در آورد و سفت بغلم کرد، سرش رو به حالت قول تکون داد.

با جدیت گفتم: وقت هایی که من خیلی غصه دارم و ناراحتم روح بابا و مامان میاد تو خونه.


آب دهنش رو با صدا قورت داد و گفت: یعنی لامپ و بابا و مامانت روشن کردن.

رفت زیر پتو و گفت: مگه اون دنیا کار و زندگی ندارن! ای تو روح پدر و مادرت!


من و چیستا از زیر پتو به جونش افتادیم که گفت: چتونه؟ می خواستم بگم تو روح شون صلوات.

بعد با صدای بلند نصف شبی شروع کرد به صلوات فرستادن.

چقدر خندیدیم و مسخره کردیم.
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...