رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
زهراتیموری

رمان شریک آرزویم باش | زهرا تیموری کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۷۴
سوار ماشین کوهیار شدم اولش فکر می کرد قراره تا خونه م برسونتم به همین خاطر به سمت خونه فرمون رو کج کرد که گفتم.

بیتا: مهمون نمی خوای؟

چشماش رو تنگ کرد و گفت: تو امشب می خوای بیای پیش من؟ قدمت سر چشم، پس بزن بریم.

تمام سعی ام رو کردم که حال و هواش رو عوض کنم و نذارم فکر فردا حالش رو غمگین کنه‌.
گفتم: ماشینی که بوق نداره نمی ره عروس بیاره.

دستش رو روی بوق گذاشت و انگاری عروس واقعی سوار کرده بود. شاد و شنگول شده بود، به قول خودش امشب رو نمی خواست حیف کنه‌

با ریموت در خونه رو باز کرد از ماشین پیاده شدم با کلیدهای توی دستم جلوتر از اون  در ساختمون رو باز کردم.

برای دومین بار وارد خونش می شدم با این ‌فرق که الان به عنوان همسرش می اومدم.

کلیدا رو اومدم روی جا کلیدی بزارم که از پشت سرم گفت

کوهیار: زاپاس شون رو دارم، بزارشون تو کیفت! این جا دیگه خونه ی تو هم هس.

بدون این که منتظر جوابی از من باشه به سمت آشپزخونه رفت و با صدای نیمه بلندی گفت: چیزی می خوری؟

بیتا: یه لیوان آب اگه زحمت نمی شه.

لیوان آب رو سر کشیدم که گفت: لباست رو عوض کن و بیا بخوابیم.

آب پرید تو گلوم و دستپاچه گفتم: من خوابم نمیاد.

از لبخند شیطانیش فهمیدم چرا با سکوت داره بهم نگاه می کنه.

بیتا: کوهیار بیا امشب تا صبح فقط حرف بزنیم! عروس که نمی خوابه.

خنده ای بلندی سر داد و گفت: عروس می خوابه فقط یه کم دیرتر از همیشه...بدو عشقم برو لباست رو عوض کن! با همینا که نمی خوای تا صبح سر کنی؟!

واقعا لباس توی تنم با اون زیپش اذیتم می کرد شونه مو بالا دادم و گفتم

_من که لباسی همرام نیس.

لبش رو با زبون تر کرد و گفت: نیازی نیس لباس بپوشی.

چپ چپ نگاهش کردم که گفت: امشب یکی از لباس های منو بپوش.

پیشنهاد خوبی بود رفت تا مسواک بزنه. منم در اتاق خواب و بستم و یکی از تی شرت هاش رو تنم کردم نگاهی از توی آینه به خودم کردم یه کم گشاد بود اما اندازه ام می شد.
چراغ های هال رو خاموش کرد و پشت سرم اومد.

حس می کردم قلبم داره تقلا می کنه از سینه ام بزنه بیرون
رنگم عین گچ دیوار شده بود.
به بهونه ای مسواک زدن از اتاق زدم بیرون. مسواک استفاده نشده اون جا بود یه کم موندم که با صدای کوهیار دوباره برگشتم سر جایی که باید می بودم.
داشت پرده ی سرتا سری رو می کشید آروم و بی صدا تو تخت نشستم.
نفسم سنگین شده بود برای فرار از این حالت حرف چیستا رو پیش کشیدم.

_کوهیار! چیستا می گفت قضیه ی شراکت مون رو بیشتر از این کش ندیم. فردا که مرجان و ارغوان قراره بیان به نیمام بگیم بیاد تو چی می گی؟

یه کم فکر کرد و گفت: بگین نریمانم بیاد! بیشتر از بقیه اون میاد شرکت... بهتره تا دیر نشده و شراکت مون لو نرفته همه فعلا این قضیه رو بفهمن.

بیتا: پس من به مرجان پیام بدم.

گوشی و گرفتم و برای فردا شب به مرجان پیام دادم که با نیما و نریمان بیاد.
منتظر جوابش نشدم گوشی رو سایلنت کردم.

چراغ اتاق رو خاموش کرد تو تاریکی مطلق بی حرکت و ساکن تو جام نشسته بودم.
دیشب چه فکرایی کردم الان تو چه شرایطی قرار گرفته بودم.
منی که قصد داشتم حالا حالا با کوهیار تنها نشم درست یه شب بعد از محرمیت تو یه تخت قرار بود باهاش بخوابم.

کلیپس موهام رو باز کردم، کم کم چشمام به تاریکی عادت کرد که نور مهتاب اتاق رو از تاریکی در آورد و می شد کوهیار رو دید.
بر عکس من خیلی ریلکس داشت دکمه های پیرهنش رو باز می کرد.

با اعتراض گفتم: می خوای بی لباس بخوابی؟

خندید و اومد تو تخت دراز کشید و گفت: من با لباس بخوابم کهیر می زنم تابستون و زمستونم همین مدلی می خوابم، تو تا صبح می خوای شب زنده داری کنی؟


لحاف رو کنار زدم جمع و جور دراز کشیدم و گفتم: از این خط جلوتر نمیای!

دستم رو کشید و تو بغل خودش کشوندم.

کوهیار: می خوای سنگر بزن، عروس خانم زیادی حرف می زنی.

از تماس باهاش ترس نداشتم فقط خجالت می کشیدم.

به چشماش زل زدم و گفتم: ۶ ساعت دیگه باید بریم سر کار من خوابم میاد.

چشمام رو بستم که آروم دستش رو میون موهام برد و گفت: حسنی شدی؟ خبر نداری فردا تعطیله...مثل این که تقویم نگاه نمی کنی.

همین و کم داشتیم، دوست داشتم بدون خجالت و دلهره توی آغوشش خیمه بزنم اما نمی تونستم برام سخت بود. 
به فکر یه هفته نبودش افتادم تو سکوت گم شدم.

از نوازش دستش توی موهام دروغ چرا غرق لذت شدم.

کوهیار: می دونی وقتی می خواستم چشمات رو رو بوم نقاشی بکشم چقدر زمان برد؟

نگاهم رو به قرص صورتش قفل کردم، موهام‌ رو پشت گوشم زد و ادامه داد.

کوهیار: یه هفته زمان برد تا تونستم چشمای گیرات رو، رو بوم نقاشی پیاده کنم، هر روز که بهت نگاه می کردم می دیدم این چشمای دیوونه کننده کشیدنش واقعا سخته، چشمایی جادویی که با حصار مژه های تاب خورده و بلندت دلم رو با خودش برده بود، چشمایی که معصومیت توش دل آدم رو به زانو در می آورد.

بهم لبخند زد و گفت: یه زیبایی محسور کننده، تو ذهنم بودی و هر ثانیه جلوی چشمام بودی اما هر بار که قلمو رو توی دستم می گرفتم حس می کردم هیچ تصویری ازت تو ذهنم نیست.
دوست داشتم زودتر این تابلو تموم شه و هر وقت دلم برات تنگ می شه بیام به تابلوت نگاه کنم.

با حرف های قشنگش آروم شدم و سرم رو روی سینه ی داغ و محکمش گذاشتم.

کوهیار: اون شب توی ویلا وقتی صدای نریمان رو شنیدم فکر کردم تلفن صبح مال نریمان بوده و واقعا تو نریمان رو دوست داری، وقتی سر شام نیما به خواهرش گفت که تا حالا عاشق نشدی انگار خدا همه چیز رو دوباره از نو بهم داد.


یه کم مکث کرد و گفت: من بعد از ماجرای دختر خسرو که اون جوری برام پاپوش دوخته بود چشم رو هر دختری بسته بودم اما تو رو نمی تونستم ندید بگیرم به همین خاطر سعی کردم تابع احساسم نشم و بفهمم کی هستی.


لپم رو با دست کشید و گفت: چند شب تا صبح در خونت بودم، بی رفت و آمد ترین خونه ای بودی که سراغ داشتم. اصلا از موقعیتت سو استفاده نمی کردی،  سرت تو لاک خودت بود فقط کارت شده بود اومدن به شرکت و رفتن از شرکت...
تو شرکتم که فقط کل کردنت با من بود و به کسی کاری نداشتی وقتی مطمئن شدم ظاهر و باطنت یکیه دلم و باختم و گفتم  این همون آدمیه که می شه بهش تکیه داد.

اینا رو که می گفت اشک شوق روی گونه هام سرازیر شده بود و تمام سینه اش رو خیس کرده بودم.


سرم رو بوسید و گفت: خیلی از خدا ممنونم که تو رو سر راهم قرار داد.


با صدایی که از شدت گریه خش دار شده بود گفتم:کوهیار خیلی دوست دارم.

ادامه در صفحه ی بعد>>>>

 

ویرایش شده در توسط زهراتیموری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...