رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

بسم‌الله الرحمن الرحیم

نام رمان: عـــــدالــــت خـــونـــیــن

نویسنده: کوثر بیات

ژانر: عاشقانه، پلیسی_جنایی ، غمگین ، درام

هدف از نوشتن: نشان دادن جلوه های بد انتقام، پرداختن به مشکلات قصاص ، ارائه مشکلات زندانیان 

ساعت پارت گذاری: هفته‌ای سه پارت

خلاصه: چشمانم را بر تمام دنیا فرو میبندم!
می بندم تا خنجر عدالتِ بی عدالتی ها قلم را نخراشد!
عدالت چیست؟ واژه ای سراسر ابهام که تنها نامش بیانگر حق است...
حقی که برای من پایمال و شد و بار دیگر خشم و تلافی برد بازی را از آن خویس ساخت...
غم و پشیمانی وجودمان را احاطه کرد! اویی که قربانی خشمش بود و منی تنفر قربانی ام کرد...
حال باهم در مداری از سرنوشت اسیر شدیم و در گمانم صفحه تقدیر چه با ما خواهد کرد؟

مقدمه: مِهی غلط اطرافم را در خود فرو برده بود...
صدای فریاد ها در فضای خفقان طنین انداز بود...
فریاد هایی آمیخته با وحشت و حل شده با غمی عظیم!
دردشان چیست؟ چرا مُهر سکوت بر لبانشان نمی‌زنند؟
فریاد هایشان یک صدا بود...
صدایش را می‌شنیدم... بی عدالتی را نجوا می‌کرند.
همه باهم بودیم؛ یک صدا؛ یک رنگ اما مدفون در سیاهیِ بی انصافی ها...
در مکانی که سَر در ورودی اش می‌توان با غلمی آغشه به خون، چنین هک کرد:
*عدالت خونین*

 👇 لینک نقد👇

صفحه نقد رمان عــدالــت خــونـــیــن

ویرایش شده توسط Kosarbayat398

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت دوم

*آیسو*
با صدای قاضی به خودش می آید 
قاضی: جلسهٔ دادگاه به یک هفته دیگر، موکول می‌گردد.
نفسی از سر حرص میکشد و با گفتن خسته نباشیدی از آنجا خارج میشود، زیر لب با خودش میگوید :این قاضی‌ها هر دفعه این کار را می‌کنند؛  هر دفعه کار را بیشتر کشش می‌دهند و وقت را تلف می کنند. روپوش وکالتش را در می آورد  و به سوی در خروجی میرود. پرونده‌ها را در دستش جا به جا میکند و کیفش را روی دوشش می اندازد. همان لحظه تلفن همراهش زنگ میخورد، آن را از کیفش بیرون می آورد و جواب می دهد.
آیسو: بفرمایید؟
_ ...
آیسو: وضعیتش چطوره؟ 
_ ...

آیسو : شنیدن کافی نیست؛ میام با چشم ببینم تا دلم خنک بشه!
_ ...
آیسو: تشکر تا چند لحظه دیگه اونجام خداحافظ.
تماس را قطع میکند و با قدم‌های بلند به سمت ماشینش میرود. باز با شنیدن این که  آهیل عذاب می‌کشد ... حس آرامشی  به او دست میدهد، اما خشمش هنوز تمام نشده است.  با خود میگوید :باید بیشتر از این‌ها را تحمل کند... همانطور که من زجر کشیده ام؛ او هم باید زجر بکشد.

سوار ماشینش میشود و به سمت زندان حرکت میکند. حالا وقت آن رسیده است که آیسو  بعد از 3 سال ذره ذره آب شدن  آهیل را تماشا کند. قطره اشک سمجی از چشمش پایین می آید. صدای داد مادرش در گوشش می پیچد 
مامان: محمود... مواظب باش!
و بعد تصویر چپ شدن ماشین جلوی چشمانش نقش میبندد.
سری تکان میدهد و این افکار را از خود دور میکند. باید برای مبارزه کردن قوی باشد وگرنه... نمی‌تواند به هدفش  برسد. کمی بعد جلوی در زندان ترمز میکند و به داخل میرود. سرهنگ سمیعی با دیدن او سری تکان میدهد و میگوید
سرهنگ: خوش اومدین خانم کیانفر... بفرمایید، بریم
با اخم سری به نشانه ی سلام تکان میدهد و به دنبال او راه می افتد؛ او یکی از سرهنگ‌هایی است که می‌تواند به او اعتماد کند ... 3 سال تمام است که همهٔ خبرها را دربارهٔ آهیل به او می‌ دهد و در این پرونده کمک بسیاری به او کرده است. صدای پاشنه‌های کفشش  که به زمین می‌خورد، سکوت مرگبار فضای زندان را می‌شکند. با اشارهٔ سرهنگ سمیعی جلوی در میرود. با غرور همیشگی اش به او که روی تخت بی هوش بود زل میزند. پوزخند صدا داری میزند و آنالیزش میکند ؛ دست راستش را با دستبند به تخت بسته اند و باندهای زیادی دور سرش پیچیده اند، دست‌هایش زخمی و کبود است ، چهره‌ا ش خسته است و زیر چشمانش گود افتاده است ، با دیدنش قلبش می لرزد! چقدر دلتنگش است اما با به یاد آوردن گذشته حس تنفر در قلبش نفوذ میکند. بغضش را قورت می دهد و با خود فکر میکند که کجا اشتباه کرده است که این گونه به تباهی رسیده است ، گناه او  چه بوده که قربانی انتقام آهیل شده است. او آیسو کیانفر بود تک فرزند محمود کیانفر و مهری افشاری ... وکیل پایه یک دادگستری، دختری که... همه از غرور او حرف می‌زدند حالا چگونه شده است که این گونه از آینده و سرنوشت می‌ترسد؟ 
با صدای دکتر که خبر از به هوش آمدن آهیل می‌دهد، سریع به خودش می آید و دستی به صورت خیسش میکشد که سرهنگ میگوید: 
سرهنگ: خانم کیانفر بهتره بریم الان به هوش میاد!
سری تکان میدهد و راه می افتد. با اخم و عصبانیت حرکت می‌کند. با خود میگوید:

 این تازه شروع قصه است... آهیل کامیاب!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سوم

با قدم های محکم از زندان خارج می شود؛ به ظاهر خیلی قوی و مغرور است اما چه کسی می داند در دلش چه می گذرد؟... چه کسی می داند  که بغض هر لحظه به گلویش چنگ می زند؟. احساس تنهایی می کند.... او اکنون تنها تر از همیشه است، حال که نه پدر و مادری دارد و نه آهیلی ...که دلش به او خوش باشد. قلبش بیشتر از همیشه درد میکند اما چه چاره ای جز دردکشیدن، سوختن و ساختن دارد ؟ به بیرون زندان که می رسد، بغضش می شکند و هق هقش در خیابان می پیچد؛ به ماشینش تکیه می دهد و اشک می ریزد با خود زمزمه می کند: 
-خدایا... خودت کمکم کن، خودت توان مقابله و جنگیدن با این حس رو بهم بده؛ من دیگه دارم کم میارم... نمیخوام خون مادر و پدرم رو زمین بمونه، تا آخرش باهام باش خدایا... خواهش می کنم. 
سوار ماشینش می شود و به سمت بهشت زهرا حرکت می کند. همان جایی که حالا مکان ابدی پدر و مادرش است و او فقط می تواند سنگ و خاک سرد را به جای پدر و مادرش در آغوش بکشد. اما همین هم به او آرامش می دهد. بالاخره به آنجا می رسد، بطری آبی را از ماشین برمی دارد و به سمت مزار پدرومادرش می رود. با هر قدمی که برمی دارد ،اشک هایش جاری می شوند. آنقدر تند تند راه می رود که تمام لباسش خاکی می شود اما برای او تنها یک چیز مهم است! آن هم، رسیدن به مزار پدرومادرش. بالاخره مسیر پایان می یابد و به جای مورد نظرش می رسد، در بطری را باز می کند و آب را روی سنگ های سرد و بی روح می ریزد. دستش را روی سنگ قبر مادرش می کشد و به آن نگاه می کند، هیچوقت فکرش را هم نمی کرد که روزی قرار است به جای صورت مادرش سنگ مزارش را نوازش کند، از ته دل نام مادرش را صدا می زند و می گوید:

-مامانــــــــی! سلام... بازم من اومدم نمی خوای با من حرف بزنی؟ خیلی دلم برات تنگ شده هـــــــا! مامانی چرا رفتین؟ چرا منو تنها گذاشتین؟ من تو این شهر بدون شما چیکار کنم؟ خواهش می کنم برگرد، مامان من نمی تونم بدون تو نمی تونم!

 دیگر بیشتر از این نتوانست ادامه بدهد و با صدای بلند زجه میزند ، اینبار دستش را روی قبر پدرش کشید و گفت:

 --بابا تو بگو، چرا منو تنها گذاشتین؟ مگه نمی گفتی من یکی یه دونه توام! مگه نگفتی نمیزاری هیچوقت ناراحت باشم. چرا حالا نمیای ببینی یکی یه دونه ات اینقدر با نبودنت داغونه؟ چرا حالا که بهت اینقدر نیاز دارم نیستی؟ چرا ؟

 دیگر اختیار اشک هایش را ندارد صدای ناله هایش سکوت قبرستان را می شکند . بار دیگر در اوج ناراحتی با خود عهد میبندد، که انتقام پدر و مادرش را بگیرد و تمام کسانی که زندگیش را تباه کردند به خاک بنشاند.

وقتی احساس آرامش میکند، از جایش بلند میشود و با دو جواهر زندگی خود خداحافظی میکند و اینبار ماشینش را به مقصد خانه به حرکت در می آورد. با بی حالی وارد خانه میشود، دیگر هیچ رمقی برای راه رفتن ندارد؛ گریه کردن تمام انرژی اش را به پایان رسانده است.

گل بانو خانم خدمتکار خانه با دیدنش، چنگی به صورتش می اندازد و میگوید: 
گل بانو : الهی بمیرم، خانم جون این چه حالیه؟ چیشده؟ 
لبخند بی جونی به این زن مهربان می زند، در جوابش میگوید: 
آیسو : چیزیم نیست، رفتم سرمزار... برای همین لباسام خاکیه یکم هم خستم. لطف می کنی برام چایی بیاری؟! 
گل بانو : چشم، خانم جون. شما بشینید... الان میارم. 

سالیان زیادی  است که گلبانو خدمتکار آنان است و به قول خودش نان و نمک خانواده ی او را خورده است ، این زن حکم مادر را برایش دارد که حتی بعد از فوت پدر و مادرش هم او را تنها نگذاشته است . از آن شب کذایی در شمال، 3 سال می گذرد ؛ اما آیسو یک لحظه هم آن را فراموش نکرده است . هر ثانیه، هر ساعت... همان صحنه ی تصادف در ذهنش است و آزارش می دهد. 
با صدای گلبانو خانم که خبر از ، آماده شدن چایی می دهد به خودش مب آید و به اتاقش می رود تا لباسش را تعویض کند و با لذت چایش را بنوشد. روی دیوار عکس مادرش و درست کنار آن عکس پدرش خودنمایی میکند. با ناراحتی به آنها چشم میدوزد و با خود زمزمه میکند :

- بهتون قول میدم که همه تقاصش رو پس بدن  .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت ششم

 آیسو نفس کم آورده است. گر گرفته و نمی‌تواند اشک‌هایش را کنترل کند. نمیتواند باور کند که ، هنوز هم عاشقش است؛ اما این واقعیت است . او بیشتر از گذشته عاشقش است ؛ اما چه فایده دارد. وقتی او قاتل پدر و مادرش است. چه فایده که حالا 3 سال فاصله بین آن‌ها افتاده است ، چه فایده حالا که دیگر نمی‌توانند کنار هم باشند. هر دوی آن‌ها اشتباه کرده اند. هردوی آن‌ها، قربانی انتقام هستند.

 آیسو باز دوباره، بغضش را قورت می دهد و به آهیل که حالا روی صندلی نشسته است و سرش را میان دستانش گرفته است، زل می زند. این مرد، زندگی او است؛ اما افسوس که نمی‌تواند مردِ زندگی او باشد. آهیل کمی بعد، سرش را بلند میکند و به طور ناگهانی چشمش را به جایی که آیسو ایستاده است ، میدوزد.

 آیسو که غافل گیر شده است ، سریع خود را عقب میکشد و با سرهنگ سمیعی پشت بوته‌های درخت پنهان می شود. آهیل مطمئن است که شخصی را دیده است و حدس می‌زند که آیسو باشد. او تمام این 3 سال، از هر چیز آهیل خبر دار است و در هر اتفاقی، خود را به زندان می‌رساند؛ تا از کارهای آهیل سر در بیاورد. حالا آهیل یقین دارد که آیسو آنجا است ، درست مثل روزی که در درمانگاه او را دیده بود. با چشم دنبال آیسو میگشت؛ اما او را نمی دید. دوستش اشکان که از تغییر حالت آهیل متعجب است، می پرسد

اشکان: آهیل خوبی؟! چیشد؟!

آهیل: هیچی خوبم. فقط! ...

صدای سرباز، اجازه‌ی ادامه دادن به سخنش را نمی دهد.

سرباز: وقت ملاقات تمومه، بیایید بیرون!

آهیل اشکان را، برادرانه در آغوش میکشد و میگوید

آهیل: ممنونم که اومدی داداش، خداحافظ!

اشکان: امیدت رو از دست نده! من مطمئنم، آیسو بالاخره تورو می بخشه .یادت نره برات یه امانتی گذاشتم، از نگهبان زندان بگیر.

آهیل سری تکان می دهد و از کابین ملاقات خارج می شود.

***

 آیسو تمام مدت، آن‌ها را از پشت بوته‌ها تماشا می‌کند. دعا دعا میکند که آهیل او را ندیده باشد. نمی‌خواهد با او رو به رو شود؛ چون می‌داند اگر آهیل یکبار دیگر به چشمانش نگاه کند، دیگر نمی‌تواند طاقت بیاورد و بیخیال انتقام می‌شود.

  بالاخره گفت و گوی آهیل و دوستش تمام می شود و آهیل از کابین خارج می شود. آیسو با دقت به او نگاه میکند، دستانش را با باند بسته اند. می‌تواند حدس بزند که جای شلاق‌هایش را پانسمان کرده‌اند ، به پاهایش زنجیر بسته اند و لباس‌های راه راه آبی مخصوص زنداییان تنش کرده اند.

  آهیل آرام آرام به سرباز نزدیک می شود و دستانش را به سمت او دراز میکند. سرباز جوان دستبندی را از جیب شلوارش در می آورد و به دستان آهیل می زند. آهیل سرش را پایین می اندازد و در کنار سرباز به راه می افتد. شانه‌هایش خمیده شده اند و دیگر خبری از آن آهیل محکم و قوی نیست.

  آیسو با دیدن وضعیت او، نمی تواند خود را کنترل کند و صدای هق هقش برای لحظه ای توجه آهیل را جلب میکند ؛ اما آیسو سریع دستش را جلوی دهانش میگذارد تا آهیل متوجه او نشود و بی صدا و خفه اشک می ریزد. برای آهیلش، برای این تقدیر، برای خودش، برای تنهایی‌اش و برای یتیم بودنش.

  بلافاصله بعد از آن که آهیل وارد ساختمان اصلی زندان می شود، اشکان از کابین بیرون می آید تا از زندان خارج شود. آیسو سریع خود را جمع و جور میکند و با اخم و ظاهری قوی همراه سرهنگ سمیعی، جلوی اشکان را میگیرد. اشکان که از این حرکت تعجب کرده  و کمی ترسیده است، با ابروهای بالا پریده میپرسد

اشکان: سلام ، بفرمایید؟!

سرهنگ سمیعی: علیک سلام . ببین داداش ، یه راست میرم سر اصل مطلب و اصلا حوصله ی مقدمه چینی ندارم ! شما چه نسبتی با آقای کامیاب دارین؟

اشکان: دوستشم. چطور؟!

آیسو برای آنکه بتواند نقشه اش را خوب عملی کند، میگوید 

آیسو: من آیسو کیانفر هستم، وکیل پایه‌ی یک دادگستری.

اشکان روی چهره‌ی او، دقیق می شود و کمی بعد با تمسخر و تحقیر میگوید 

اشکان:  همون دختری که ادعای عاشقیش می‌شد! ولی زندگیه آهیل رو به گند کشید!

آیسو با عصبانیت، پاسخ می دهد

آیسو: آهیلم همون کسی بود که ادعای عاشقیش می‌شد؛ اما قاتل پدر و مادرم از آب در اومد!

اشکان: درسته، شاید آهیل قاتل باشه؛ اما شما از گذشته، خبری ندارید. آهیل حق داشت، این کار رو به کنه.

می خواهد برود که سرهنگ سمیعی، دستش را میگیرد و آیسو ادامه می دهد

آیسو: خب مگه نمیگید از گذشته خبری ندارم و آهیل حق داشته! این رو به هم ثابت کنید!

اشکان: چطوری؟

آیسو: گذشته رو به هم تعریف کنید، مدرک نشون بدین.

اشکان کمی فکر میکند که شاید می‌تواند، پیشنهاد خوبی باشد و راه نجاتی برای آهیل. پس رو به آیسو میگوید 

اشکان: باشه، ولی یه شرط داره!

آیسو: چی؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

لبش را با دندان میگزد تا صدای هق هقش به گوش کسی نرسد. حس پشیمانی باز به سراغش آمده است با خود فکر میکند که شاید اگر از خانواده آیسو انتقام نمی‌گرفت حالا تا این حد تنهایی عذابش نمی‌داد و آیسو کنار او می‌ماند؛ اما دیر شده است. خیلی دیر!

قطره اشکی از چشمش پایین می آید و روی دفتر می افتد

نفس عمیقی میکشد و باز ورق می زند.

"30 آذر 1382"

امروز 3 روز از آن اتفاق می‌گذرد، اتفاقی که زندگی‌ام را به آتش کشید. 3 روز است که تنهای تنها هستم. دیگر حوصلهٔ هیچ چیز را ندارم آن صحنهٔ لعنتی، هر لحظه جلوی چشمانم نقش می‌بندد. شب‌ها کابوس می‌بینم و گریه می‌کنم، همه فکر می‌کنند من دیوانه هستم و من را مسخره می‌کنند؛ اما آن‌ها چه می‌دانند من چه کشیده‌ام.

تنها یادگار پدر و مادرم همین دفتر است که روزهای خوبم را در آن نوشته‌ام. از آن روز به بعد دیگر نوشتن را رها کرده بودم؛ چون حالا بی کس و تنها هستم و کسی را ندارم که با آن خاطرات خوب بسازم؛ اما امروز تصمیم گرفتم همه چیز را بنویسم.

از آن روز بنویسم، از خشمم، از تنهایی‌ام و از آینده ای که نمی‌دانستم قرار است چگونه باشد. می‌نویسم تا یادم بماند، تمام بدبختی‌هایم تا یادم بماند باید انتقام بگیرم.

 نوشتم از آن شبی که از خانهٔ خاله برگشتیم و پدرم با شخصی در تلفن بحث کرد. خاطراتم را باز مثل همیشه در اینجا نوشتم و به خواب رفتم. نمی‌دانم چند ساعت گذشته بود؛ اما با احساس اینکه کسی در اتاقم را باز کرد از خواب بیدار شدم؛ اما کسی را در اتاق ندیدم چشمانم را بستم تا دوباره بخوابم؛ اما با شنیدن صدایی نا آشنا دوباره هوشیار شدم.

فرد ناشناس: ناصر فکر کنم ...اتاق رو به رویی، اتاق اون مرده هس که اقا محمود گفت

ناصر: مطمئنی؟! به اون یکی اتاق نگاه کردی؟

فرد ناشناس:  آره ،اونجا فقط یه پسر هس.

ناصر:  به نظرت ،کار پسره رو هم باید تموم کنیم؟

فرد ناشناس: نه فکر نکنم،! اقا محمود که چیزی دربارهٔ این بچه نگفت.

و دیگر صدایی نشنیدم از حرفایی که می‌زدند حدس می‌زدم که شاید به اتاق مامان و بابا رفته باشند. ترسیده بودم خطر را احساس می‌کردم؛ اما نمی‌دانستم این افراد ناشناس چه کسی هستند و چرا مخفیانه وارد خانهٔ ما شده‌اند.!

باید یک کاری می‌کردم باید به پدر و مادرم خبر می‌دادم تا مواظب خودشان باشند. با ترس از تخت پایین آمدم و آرام آرام از اتاق خارج شدم، در اتاق پدر و مادرم نیمه باز بود و نور چراغ خواب آنجا را کمی روشن کرده بود.

با احتیاط به در نزدیک شدم؛ اما همان لحظه دستم به گلدان روی میز خورد و گلدان با صدای بدی شکست. مرد ناشناس با شنیدن این صدا.. فریاد کشید

مرد ناشناس:  کی هست اونجا؟

با ترس عقب گرد کردم که صدای هراسان مادرم بلند شد!

مادرم: یا امام حسین... شما کی هستید؟

و بعد با فریاد پدرم را صدا زد

از ترس زبانم بند آمده بود و زانوهایم می‌لرزید. چه بلایی داشت به سرمان می‌آمد. چرا ترسیده بودم؟ چرا نمی‌توانستم کاری کنم؟ قبل از اینکه بیایند و مرا ببینند به اتاقم رفتم و زیر تخت پنهان شدم. قلبم تند تند می‌زد، نفس کم آورده بودم و عرق کرده بودم. دستم را بر روی دهانم گذاشتم تا صدای هق هقم به بیرون از اتاق نرود.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

# پارت یازدهم

گریه های خاله حالا به هق هق تبدیل شده بود و برای اینکه مرا آرام کند سرم را نوازش میکرد . کمی بعد وقتی هر دو آرام تر شدیم ، خاله با صدای لرزان گفت:

_ آهیل بهتره زنگ بزنیم آمبولانس یا پلیس ، تا بیان کارهای مربوطه رو انجام بدن و ببرنشون نمیشه بمونن خونه .

من این را نمیخواستم ، نمیخواستم از خانواده ام جدا شوم ! اما چاره ای جز این نداشتم. به سالن پذیرایی رفتم و تلفن بی سیم را از روی میز برداشتم،  شماره ی 110 را گرفتم و دوباره نزد خاله بازگشتم؛  تلفن را به خاله دادم و او با همان بغض دردناکش، شروع به توضیح دادن اتفاق کرد و در آخر بعد از دادن آدرس تماس را قطع کرد و رو به من گفت :

_ بهم بگو چه اتفاقی افتاده ؟

سرم را میان دستانم گرفتم و یکی یکی تعریف کردم.

******

خاله بعد از شنیدن حرف هایم با ناباوری به من خیره شده بود. دهان باز کرد تا چیزی بگوید اما نتوانست؛ گویی او هم حرفی برای این کابوس نداشت! انگار که در عقلش چنین چیزی نمی گنجید . مات و مهبوت به صورتم خیره شده بود و سعی میکرد حرف هایم را هضم کند ؛ در همین لحظه صدای آژیر ماشین پلیس ما را از عالم هپروت بیرون آورد ! .

خاله سریع از جایش بلند شد تا در را باز کند، میخواستم به دنبالش راه بیوفتم اما پاهایم توان حرکت نداشت. چطور میتوانستم رفتن پدر و مادرم را از این خانه تماشا کنم ؟ حس بدی به سراغم آمده بود انگار که تازه به عمق فاجعه پی برده بودم ، حالا قرار بود چه شود ؟ یعنی پلیس ها میتوانستند قاتل پدر و مادرم را پیدا کنند و آن را به سزای اعمالش برسانند ؟

" سرهنگ رادمنش، یک حادثه سرقت در محل .... رخ داده، لطفا سریع تر خودتون رو به اونجا برسونید و گزارشها رو به ما بدین باتشکر خسته نباشید! "

حرف هایی نظیر این ، که از بی سیم به گوش میرسید ؛خبر از ورود پلیس ها به خانه ما می داد .

ناخوداگاه ترسیدم و سرم را پایین انداختم! که کسی رو به رویم زانو زد و با لحن آرامی گفت :

_ سلام آقا پسر

سرم را بلند کردم و به او خیره شدم.  لباس سرمه ای رنگ نظامی تنش بود، کلاهش را روی سرش گذاشته بود ، دستبندی به کمربندش وصل بود و بی سیمش را در جیبش گذاشته بود. بر خلاف تصوراتی که از پلیس ها داشتم؛ چهره ی مهربانی داشت .چشمانش آبی بود، بینی گوشتی داشت، ابروهای پیوندی، سیبیل های بلند و پُر پشت که باعث می شد لب های او دیده نشود و هیکلی نسبتا چاق داشت .

بعد از آنالیز او ، مانند خودش به آرامی لب هایم را از هم گشودم و سلام سردی دادم !.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

به چشمان اشکی ام زل زد و با لحن محکمی گفت :

_ مرد که گریه نمیکنه ! محکم باش جمع کن خودتو پسر خوب ، این لب و لوچه ی آویزون چیه ؟

پوزخند تلخی زدم و با صدای لرزان جواب دادم :

_ کی گفته مرد گریه نمیکنه ؟ مرد اگر عذاب بکشه گریه میکنه ، مگه مرد احساس نداره ؟ بعدشم ، من مرد نیستم من فقط یه پسر نوجوانم که به پدر و مادرم نیاز دارم . اما ازم اونا رو گرفتن !

دستش را روی شانه ام گذاشت و پرسید :

_ کی اونا رو ازت گرفت ؟ بهم تعریف کن من بازپرس جنایی هستم ؛ مطمئن باش کمکت میکنم .

به اطرافم نگاه کردم ، چند تا پلیس و سرباز  در کنار هم ، داشتند خانه را میگشتند و مدام چیزی را یادداشت میکردند . بی اختیار از بازپرس پرسیدم :

_ این پلیس ها و سرباز ها دارن چیکار میکنن ؟

بی معطلی جواب داد :

_ اونا دارن درباره قتل پدر و مادرت تحقیق میکنن ، تا ببینن دقیقا چیشده و کارهای لازم رو انجام بدن . یعنی بردن پدر و مادرت به پزشکی قانونی و بعدش پیدا کردن قاتل اونا !

مکثی کرد و ادامه داد :

_اگه تو هم تعریف کنی که چجوری این اتفاق افتاده ؛ کمک زیادی به ما میکنی .

چشم هایم را به معنای باشه باز و بسته کردم . بازپرس اشاره ای به سربازش کرد و سرباز کنار باز پرس نشست ؛ در دستش خودکاری آبی رنگ و تخته شاسی قرار داشت که روی آن چند کاغذ A4 وجود داشت . هردو منتظر به من چشم دوختند ، صدایم را صاف کردم و شروع به توضیح دادن کردم .

سرباز بی وقفه و تند تند هر آنچه را که توضیح میدادم ؛ روی کاغذ مینوشت ، به همین سادگی مصیبت بزرگ من روی چند کاغذ جای میگرفت ! .

گذر زمان از دستم رفته بود و من بی وفقه آن شب وحشتناک را توضیح میدادم ، تا این که به آخرش رسیدم و سکوت کردم . گویی که یک کتاب داستان میخواندم و حالا به آخرش رسیده بودم .

آیا واقعا به آخرش رسیده بودم ؟ به آخر خط ؟ شاید قصه ی من هم همین جا به پایان میرسید ؛ من دیگر این زندگی را میخواستم چیکار ؟ وقتی پدر و مادرم نیستند بس بهتر است من هم نباشم .

بازپرس نگاهی به چهره ی متفکرم کرد و پرسید :

_ به چی فکر میکنی پسر ؟

سوالی که در ذهنم بود را پرسیدم :

_ حالا من باید بدون خانواده ام چیکار کنم ؟

سکوت کرد و چیزی نگفت . اما من باز هم منتظر به او چشم دوختم ؛ که به ناچار جواب داد :

_ تو پیش یکی از اقوام ....

صدای یکی از همکارانش که خبر از تمام شدن کار آنها میداد ، مانع ادامه دادن حرفش شد .

باز پرس از جایش بلند شد و به سوی همکارانش رفت . همان لحظه آمبولانسی از راه رسید و دو مرد که لباس مخصوصی به تن داشتند ؛ با برانکارد وارد خانه شدند . جسد پدر و مادرم را روی آن گذاشتند و با دستور پلیس از خانه بیرون رفتند . خاله با صدای بلند شروع به اشک ریختن کرد ، سرم به دوران افتاده بود و چشمانم تار میدید ! لحظه ی آخر به خودم آمدم و پا تند کردم؛ تا به آمبولانس رسیدم . از برانکارد چسبیدم و مانع حرکت مسئولان آمبولانس شدم .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

با عجز التماس میکردم که آنها را نبرند. اما هیچکس انگار صدای مرا نمی شنید ! خاله سعی میکرد آرامم کند ولی مگر می شد ؟ درد های من تازه شروع شده بود حالا که یک پسر یتیم بودم ، حالا که مادری نداشتم ؛ تا شبی که سر بر بالین تبم من چشم روی چشم نگذارد و تا سحر مراقبم باشد . "به راستی که مادر فرشته ی زمینی است ، گل رزی است میان علفزارها ، همان مونس دلها ! راست گفته اند که بهشت در زیر پای مادر است؛ مادر همان کسی است که با بدی فرزندش میسوزد و می سازد، هیچ آرزویی ندارد جز عاقبت بخیری خانواده اش از خودش میگذرد تا فرزندش در آسایش باشد .مادرم مرا ببخش که تنها به خودم پرداختم و قدر تو را نشناختم ."

حالا که پدری ندارم تا شجاعت را یادم دهد." پدر اولین قهرمان یک پسر، اولین عشق یک دختر ،پدر ای اسطوره معرفت و مردانگی، پدر ها مهربانند! مهربانی از جنس غرور و اخم، پدر زیباترین قهرمان زندگی، قوی ترین قهرمان زندگی، پدر ای کسی که غصه داری و دم نمیزنی؛ دلمان خوش است که یک نفر چون پدر پشتیبان ماست. پدر گذاشتی جوانی و عمرت را برایم بماند حلالت به مرگم قسم. تا تو را دارم حتی اگر دنیا به من پشت کند خیالی نیست ."

بالاخره تمام شد. با احساس سوزش دستم به خودم آمدم؛ بی حال شدم و آرام گرفتم. مسخ شده به آمبولانسی که داشت دور می شد چشم دوختم،

خاله کفش هایم را جفت شده جلویم گذاشت و با گریه گفت :

_ آهیل ، عزیزم کفش هاتو بپوش پاهات زخم میشه باید بریم اداره پلیس !

با کمک خاله کفش هایم را پوشیدم و سلانه سلانه به سمت ماشین پلیس رفتم و همراه خاله در صندلی عقب نشستیم.

باز پرس جنایی که حالا میدانستم فامیلش یاوری است؛ با دلسوزی و مهربانی از آیینه به من چشم دوخته بود، بی توجه به او سرم را روی شانه ی خاله گذاشتم و با دلی غمگین به خواب رفتم .

****************

با قرار گرفتن دستی روی شانه اش، به خودش می آید . ساعت روی دیوار که 18:00 را نشان می دهد، آهیل را متعجب می کند! آنقدر غرق در گذشته بوده که متوجه گذر زمان نشده است . با صدای دوستش رضا به خودش می آید .

_ کجایی پسر ؟ دو ساعته دارم صدات میزنم ! خبر مرگت چند ساعته سرت رو انداختی پایین به این دفتر نگاه میکنی مگه چه خبره تو اون ؟ نقشه گنج پیدا کردی ؟ یا راه فرار از اینجا رو نوشته برات ؟

لبخند تلخی میزند . چقدر خوب است که رضا میتواند خودش را بیخیال نشان دهد و دل خوش باشد؛ درست برعکس آهیل که با گذشت 3 سال از حبسش، هنوز نمیتوانست غم هایش را فراموش کند ، هنوز نمیتوانست بیخیال باشد و به اینجا عادت کند .

دستش را روی زانوی رضا میگذارد و میگوید :

_ مرور خاطرات زمان میبرند ! خاطرات تلخ مثل چاقو میمونند ،اشکت رو در میارن ، تیزی اونا تا عمق وجودت رو میسوزونه ، گاهی حماقتت رو یادت میارن ، گاهی حس تنفر رو تو دلت زنده میکنند. اما خاطرات خوب مثل شکلات میمونند ، شیرین هستند و لبخند به لبت میارند ، که برای مدتی غصه رو فراموش میکنی و به امید خاطرات خوب دیگه ای به زندگیت ادامه میدی .

رضا : حالا ماله تو چاقو بود یا شکلات که اینقدر غرقش بودی ؟

_ ماله من چاقو بود! دلم رو برید و خون کرد؛ بار دیگه بهم یادآوری کرد که چقدر اشتباه کردم و باید تقاص پس بدم ، یادآوری کرد که هیچوقت جای زخم چاقو خوب نخواهد شد.

ویرایش شده توسط Kosarbayat398

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

رضا : بس همه ی ما به این مرور خاطرات نیاز داریم که یادمون بیاد چه غلطایی کردیم !

و به دنبال این حرف زد زیر خنده ، لبخند کم رنگی میزند و اطرافش را دید میزند.

درب سیاه فلزی ،که در قسمت بالایی آن دریچه ای با چند میله بود .دیوار های سفید و توسی که فضا را دلگیر تر میکرد ،گوشه ای از بند درب سفید فلزی زنگ زده ،که حمام و دستشویی در آن قرار داشت و اطراف بند چند تخت دو طبقه با ملافه های نسبتا کثیف، قالیچه کهنه و پاره پاره، این خراب شده را غیر قابل تحمل میکرد !.

آهیلی که در ناز و نعمت بزرگ شده بود و هیچ کمبودی نداشت، خانه های لوکس ،سفرهای خارجی، لباس های مارک دار ،ماشین مدل بالا، مهمانی های لاکچری،.... ولی حالا پشت میله های زندان با سر و وضعی نامرتب زندگی میکرد. از آن همه ثروت چیزی برایش باقی نمانده ،همه چیزش را یک شبه از دست داده بود؛ آبرویش، اعتبارش ،شغلش و .... حالا همه از او به عنوان یک قاتل نام میبردند.

آهیل هم سرنوشتش با هم بندی هایش یکی بود . خدا می داند که آن ها چه چیزی را از دست داده اند و چگونه خوار شده اند ؟

به مجید نگاه میکند ؛ مجیدی که دلتنگ دخترش است، دلتنگ همسرش ،همسری که خودش آن را کشته است .بر اثر توهماتی که به خاطر مصرف مواد مخدر داشت ، همسر خود را با اسلحه میکشد و حالا سالهاست که در زندان آب خنک میخورد .

به کریم چشم میدوزد ؛ کریم گردن کلفت این بند است یا به عبارتی دیگر رئیس همگی، کریم هم خیلی چیزها از دست داده بود .مقامش را ، زادگاهش را و از همه مهمتر عشقش را، کریم روستایی است و یک آقا زاده ، به خاطر غیرت و حسادت رقیب عشقی اش را کشته بود .

و اما رضا، رضایی که حکایتش از همه تلخ تر بود. رضایی که همه چیزش را باخته بود؛ جوانی اش ، آینده اش، لقب آقای دکترش و ... رضا دانشجوی پزشکی بوده است. اما برادرش یک معتاد و همیشه به رضا حسادت میکرد، تا اینکه یکی را با ماشین زیر میگیرد و رضا به خاطر برادرش جرم او را به گردن میگیرد و حالا از آن آقای دکتر ، یک قاتل بی گناه باقی مانده است .

و هزاران هزاران ، آهیل، کریم ، مجید و رضا که در این اتاقک حبس شده اند و زندگی را باخته اند . همه ی آنها پشیمانند، همه ی آنها دلتنگ اند، دلتنگ گذشته های خوبشان ،ولی کاری جز حسرت خوردن و صبر کردن از دستشان بر نمی آید.

**********************

(فلش بک به گذشته)

# آهیل

با صدای خاله چشم هایم را باز کردم، اطرافم را نگاه کردم .اداره ی پلیس ! از ماشین پیاده شدم و با قدم های آهسته وارد اداره ی پلیس شدم.

بازپرس یاوری ما را به اتاقی راهنمایی کرد . اتاق نسبتا بزرگی بود ،میز شیشه ای که روی آن کامپیوتر مشکی قرار داشت و کنار میز دو عدد صندلی چرم بود ،کمد فلزی سبز رنگ که سمت راست اتاق جای گرفته بود و روی دیوار تابلوهایی از قوانین، احادیث و عکس های رهبر ؛ بعد از دید زدن اتاق روی یکی از صندلی ها نشستم. بازپرس یاوری پشت میز روی صندلی چرخ دارش نشست و رو به من گفت :

_ خب آقا پسر ،حالا باید یک سری کارها انجام بدم که تو و خالت باید به من کمک کنید ،قبوله ؟

+ قبوله!

پرونده ای جلویم گذاشت و خودکاری به دستم داد، صفحه ای از آن باز کرد و گفت :

_ امضاء کن !

امضا که زدم ، پرونده را به خاله داد و خاله هم امضایی به آن زد. آقای یاوری پرونده را برداشت و مهر مخصوصش را روی آن حک کرد .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

همان لحظه تلفن خاله به صدا در آمد، خاله عذرخواهی کرد و از اتاق بیرون رفت. آقای یاوری به سمتم خم شد و آرام گفت :

_ تو به غیر خالت کی رو داری ؟

+ یه عمو دارم و یه مامان بزرگ که شمال زندگی میکنه که ، بابام رو از خودش طرد کرده بود .

_ چرا ؟

+ چون نمیخواسته با مامانم ازدواج کنه .

_ گوش کن ببین چی میگم پسر جون ، اگه یادگاری های پدرومادرت و آینده ات برات مهمه به حرفم گوش بده!

تند تند سری تکان دادم که ادامه داد:

_ اگه عمو یا خالت بهت گفتن با ما زندگی کن، قبول نکن .مطمئن باش اونا به ثروت پدرومادرت چشم میدوزن ،اون ثروت حق تو هستش حالا که هیچ کس رو نداری با اون ثروت میتونی زندگی جدید بسازی .

+ بس چیکار کنم ؟

_ چند سالته؟

+ پانزده 

_ خوبه 3 سال، فقط 3 سال تو پرورشگاه بمون، وقتی 18 سالت شد میتونی کارهای بابات رو به دست بگیری. اگه پیش هرکدوم از فامیلات بری اونا بدلیل مراقبت از تو اجازه دارن از میراثی که برای تو هستش استفاده کنن که این به ضررته! بعد اینکه 18 ساله شدی میتونی با خیال راحت با هرکی خواستی زندگی کنی .

+ اما من نمیتونم ، نمیتونم تو پرورشگاه تنها بمونم .

_ این به نفع تو هستش، جای بدی نیس کلی بچه هست اونجا که پدرومادر ندارن و سالهاست دارن اونجا زندگی میکنن. من میتونم نامه ای بنویسم که با وجود خاله و عموت بتونی بری پرورشگاه فقط باید خودتم رضایت بدی .

خواستم چیزی بگویم که خاله وارد اتاق شد؛ رو به بازپرس سری به معنای باشه تکان دادم که دستش را مانند اینکه دارد زیپ میکشد روی لبش کشید، یعنی اینکه چیزی به خاله ات نگو!

خاله با لبخند به سمتم آمد و گفت :

_ الان عمو علی(شوهرش) میاد.

آقای یاوری گفت :

_ باید بریم اتاق چهره نگاری، برای توصیف چهره ی قاتل .

با هم وارد اتاق چهره نگاری شدیم .

مردی با لباس فرم سبز و هیکل لاغر پشت میز کامپیوتر نشسته بود. چهره باحالی داشت، بینی عقابی ، چشم های مشکی، لب های نازک و کوچک و ته ریش مردانه .

با اشاره اش روی صندلی نشستم و خودش هم روبرویم نشست .کامپیوترش را روشن کرد و گفت :

_ ببین آقا پسر الان شما باید چهره ی اون دوتا مرد رو که دیدی برای من توصیف کنی تا من نقاشی کنم

با دقت شروع به توصیف چهره های آن دو کردم و آقای پلیس هم به قول خودش نقاشی میکرد. بعد از 5 دقیقه کاغذی جلویم گذاشت و پرسید :

_ ببین برات آشناس ؟

+ دقیق نمیتونم بگم چون شب بود زیاد ندیدمشون، ولی این تصویر شبیه اونا نیس !

_ متوجه ام ،میتونی بری .ممنون

از اتاق خارج که شدم، عمو علی هم آمده بود. با دیدنم به طرفم آمد و مرا در آغوش کشید، با بغض و چشمان اشکی به من خیره شد و تسلیت گفت، منم بغض در حال شکستن بود که آقای یاوری گفت :

_ آهیل شبی که اون آدما اومدن خونتون ،قبلش چیزی توجه ات رو جلب نکرد ؟یا اینکه پدرت دشمنی، رقیبی ،چیزی نداشت که بهش مشکوک باشی ؟

کمی فکر کردم و ناگهان یاد مکالمه تلفنی بابا، هنگام برگشت از خانه ی خاله افتادم .

_ چرا ....چرا، اتفاقا وقتی تو راه برگشت بودیم با یکی تو تلفن دعوا کرد که اسمش محمود بود .میگفت که شراکت ما دیگه تمومه !

+ ما وقتی تلفن بابات رو چک کردیم اخرین تماسش از فردی به نام کیانفر بوده و همچنین پیام هایی دیدیم مثل تهدید و دعوا ،نمیدونم محمودی که میگی همین کیانفره یا نه ، ولی حتما پیگیری میشه .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

و ادامه داد :

_من با پزشکی قانونی تماس گرفتم. نیازی نیس با این حالتون برید اونجا و معطل بشید. بهتره برید کارای مراسم رو انجام بدین، فردا میتونید جنازه ها رو تحویل بگیرید .

بعد از خداحافظی و تشکر از آقای یاوری سوار ماشین شدیم به سمت خانه خاله حرکت کردیم .

تا شب هیچکس لب به غذا نزد و همه در فکر بودیم؛ حالا دیگر عمو هم از مرگ برادر و زن برادرش خبر دار شده بود .

شب را با خوردن آرامبخشی که خاله داده بود به صبح رساندم ، ساعت 7 بود که از خواب بیدار شدم. خاله و عمو علی با دیدنم لبخند تلخی زدند، بی هیچ حرفی نگاهم را به آن ها دوختم که خاله گفت :

_ صبح بخیر عزیزدلم ، منتظر بودیم که بیدار بشی ما آماده ایم تو هم دست و صورتت رو بشور بیا بریم کار داریم .

به خودم نگاهی کردم ، بلوز سفید کاموایی و شلوار گرمکن سیاهی به تن داشتم. با درماندگی به خاله خیره شدم و گفتم :

_ لباس سیاه ندارم !

+ امیر علی داره از ماله اون بهت میدم .

امیرعلی پسر خاله ام بود که برای ادامه تحصیل به خارج رفته بود.

خاله به دنبال این حرف به اتاق پسرش رفت و بعد از چند دقیقه ، بلوز مردانه ی مشکی با شلوار جین مشکی به سمتم گرفت و گفت :

_ برو بپوش عزیزم .

وارد اتاق شدم و لباس ها را پوشیدم . در آیینه به خودم خیره شدم، مگر چند سال سن داشتم که این گونه امتحان می شدم ؟ حالا باید به تنهایی گلیمم را از آب بیرون می کشیدم؟ حالا باید به جای یک نوجوان 15 ساله تبدیل به یک مرد 35 ساله می شدم؟ باید همین جا اشک هایم را ، غم هایم را و ضعف هایم را دفن می کردم و برای گرفتن انتقام بی رحم می شدم .

اخمی کردم و با قدم های محکم از اتاق خارج شدم. خاله چند لقمه پنیر درست کرد و در کیفش جای داد برگه هایی که از اداره پلیس داده بودند را در دستش جا به جا کرد و رو به شوهرش گفت :

_ علی، اون پتو و فرش و بالش رو که رو مبل گذاشتمم بردار تو بهشت زهرا لازممون میشه .

تعجب کردم اما چیزی نپرسیدم و همراه خاله از خانه خارج شدم. عمو علی وسایل ها را در صندوق عقب دویست و شش خود قرار داد و پشت فرمان نشست،

مسیرش را به سوی پزشکی قانونی در پیش گرفت .

************

همه چیز خیلی زود گذشت. به محض ورودمان به پزشکی قانونی بازپرس یاوری به سمت ما آمد و گفت:

_ سلام صبح بخیر ،خیلی وقته منتظرتون بودم .

عمو علی در جوابش گفت :

_ سلام آقای یاوری، شرمنده کمی معطل شدیم

+ خواهش میکنم، اول از همه باید چندتا برگه امضا کنید بعد میتونید جنازه ها رو تحویل بگیرید .

برگه ها را به دست خاله داد و مرا به گوشه ای خلوت کشاند و گفت :

_ خیلی خب پسر خوب، امروز باید بری پرورشگاه فقط من هرچی گفتم تایید کن، باشه ؟ باورکن به نفع خودته ،بهم اعتماد کن !

+ چرا به من کمک میکنی ؟

_ چون خیلی شبیه پسرمی .

+ الان پسرت کجاست ؟

_ نمیدونم فکر کنم بهشت !

با بغض گفتم :

+ بس میفهمی چی میکشم ؟

_ میفهمم، نگران نباش فقط بهم اعتماد کن .

سری تکان دادم که به سوی خاله رفت و برگه ها را به رئیس پزشکی قانونی تحویل داد؛ کمی بعد از اتاقی دو عدد برانکارد آوردند .

باز صدای هق هق خاله فضا را پر کرده بود ، بغض به گلویم چنگ انداخت! اما خودم را کنترل کردم. چون قول داده بودم دیگر گریه نکنم و محکم باشم، محکم مانند سنگ ! .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

مراسم تدفین هم با تمام گریه های عمو ، بی قراری های خاله و بقیه ی فامیل گذشت .

با بی حوصلگی به در چشم دوخته بودم و بی توجه به حرف های بیهوده ی عمو ، منتظر آمدن بازپرس یاوری بودم .

عمو یک ریز داشت حرف میزد و از آینده میگفت تا مثلا خوشحالم کند :

_ با هم 4 تایی زندگی میکنیم ، اصلا ناراحت نباش تو از گوشت و خون خودمی زن عموت هم خوشحال میشه بعد از 12 سال پسر دار بشه، تازه نگین ( دختر عموم) هم از تنهایی در میاد. نظرت چیه ؟

خواستم جوابی دهم که صدای زنگ مانعم شد؛ لبخند نامحسوسی زدم و به زن عمو که داشت به آقای یاوری تعارف میکرد که وارد خانه شود نگاه می کردم.

زن عمو بالاخره پیروز شد و آقای یاوری پس از احوالپرسی با عمو با لبخند پدرانه ای به سمت من آمد و گفت :

_ سلام پسرم خوبی؟

+ سلام ممنونم .

دستش را روی شانه ام گذاشت و کنارم نشست همان لحظه زن عمو با سینی چای وارد پذیرایی شد . جلوی آقای یاوری کمی خم شد و چای تعارف کرد، سپس به عمو و بعد هم من و خودش هم بعد از پذیرایی کردن کنار عمو نشست .

آقای یاوری پرونده ای که روی میز گذاشته بود را برداشت و رو به عمو گفت :

_ خب اومدم اینجا که یک خبر خوب بدم و به اضافه کارهایی که مربوط به پرورشگاه و سرپرستی آهیل هست رو انجام بدم .

عمو بی توجه به قسمت اول جمله اش با تعجب پرسید :

_ کارهای پرورشگاه ؟ مگه آهیل قراره بره پرورشگاه ؟

+ بله خب مسلماً وقتی پدرومادر نداره بایده بره !

_ ولی بی سرپرست نیس، من هستم. من عموی آهیلم و قبول میکنم که با ما زندگی کنه.

میان حرف عمو پریدم و با قاطعیت گفتم :

_ ولی من نمیخوام مزاحم زندگیتون باشم. ترجیح میدم مثل خیلی از بچه های بی پدر و مادر تو پرورشگاه بمونم .

+ آهیل مزاحم چیه عزیز عمو ؟ تو مثل پسر نداشته ی خودمی ، نمیخوام وقتی من هستم تو تنها باشی و سختی بکشی. تو امانت داداشمی وظیفه ی منه که ازت مراقبت کنم .

_ ممنونم عمو جان ، همه ی حرفاتون درسته ولی من اینو نمیخوام لطفا اصرار نکنید !

+ ولی آخه ....

آقای یاوری حرف عمو را قطع کرد و گفت :

_ آقای کامیاب، حرف های آهیل رو شنیدین اینطور که به نظر میرسه قصد نداره با شما زندگی کنه و تصمیمش رو گرفته؛ بس نمیشه کاریش کرد چون میل خودشه .

زن عمو با ناراحتی رو به من گفت :

_ ولی آهیل جان ما خیلی خوشحال میشیم که تو تو خونمون باشی، چرا میخوای خودتو اذیت کنی ؟

+ ممنونم زن عمو، ولی من اینجوری راحتم .

عمو انگار که چیزی یادش آمده باشد از آقای یاوری پرسید :

_ بسیار خب هرجور آهیل راحته ، حالا اون خبر خوبتون چی بود جناب ؟

+ بله ....بله، داشت یادم میرفت ، خبر اینه که با توجه به اثر انگشت های روی اشیای خونه، تونستیم اشخاصی رو که قتل رو انجام دادن شناسایی کنیم و پس از بازجویی از اونا متوجه شدیم که محمود کیانفر همون شریک برادرتون دستور قتل رو داده و ایشون رو دستگیر کردیم.

عمو با شنیدن این حرف نفسی از سر آسودگی کشید و گفت :

_ خداروشکر بالاخره به سزای اعمالش رسید و خون زنداداش و داداشم رو زمین نموند . من از اولشم به این محمود اعتماد نداشتم ولی داداش گوشش بدهکار نبود .

+ بله درسته ، اصلا آدم درستی نیس و سابقه دار هم هس در زمینه ی فریب دادن انسان ها و زمانی که دستگیرش کردیم ، همراهش مواد مخدر هم پیدا کردیم که باید چند سال اول حبس اون رو بکشه و بعد اعدام بشه به خاطر قتل .

چشمانم را از روی خشم بستم و زیر لب زمزمه کردم :

_ این از اولین قدم نابودیت، اما به خدا قسم این ها برات بس نیس. یه روزی خودم میکشمت ، حالا که پیدات کردم با دستای خودم خفه ات میکنم ! .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#آیسو

بستنی قیفی ام را با لذت مزه مزه میکردم و دست در دست پدرم راه میرفتم . مادرم با خنده به بچگی های من نگاه کرد و گفت :

_ نگاش کن انگار نه انگار 12 سالشه ، دختر تو دیگه بزرگ شدی این چه کاریه؟

اخم شیرینی کردم و جواب دادم :

_ خب مامانی دوست دارم یه خورده بچه کوچولو بشم !

پدرم دستی به سرم کشید و به سمت ماشین حرکت کرد ، وقتی سوار شدیم پدرم به سمتم برگشت و گفت :

_ خب خانم خوشگله ،دیگه میریم خونه .

سری تکان دادم و از پنجره به بیرون چشم دوختم؛

کمی بعد با توقف ماشین جلوی در خانه از ماشین پیاده شدیم .

بابا کلید خانه را از جیبش در آورد و خواست در را باز کند که ، صدای آژیر ماشین پلیس در کوچه پیچید و کمی بعد دو ماشین پلیس جلوی در خانه ما توقف کرد.

ترس تمام وجودم را گرفته بود ! مادر با نگرانی به پلیس ها نگاه میکرد و پدر با بیخیالی.

یکی از پلیس ها با اخم به پدر نزدیک شد و گفت :

_ شما محمود کیانفر هستی ؟

+ بله خودمم چطور ؟

به سربازی که کنارش بود اشاره کرد و جواب داد :

_ متاسفم جناب، اینجا چیزی نمیگم تو اداره میفهمی.

و دستبندی به دست پدرم زد.

مادرم روی زمین زانو زد و با گریه گفت :

_ چیشده توروخدا بگید ؟کجا میبریدش؟ محمود چیکار کردی ؟

پدر به توجه به سربازی که او را دنبال خود می کشید ایستاد و رو به مادرم گفت :

_ من هیچ کاری نکردم مهری ، بخدا راس میگم! زود میام پیشتون برید خونه .

با چشمان اشکی رفتن پدرم را تماشا کردم، لحظه ای به خود آمدم و بستنی را زمین انداختم ، پا تند کردم و با دو خودم را به او رساندم، دستانم را دور کمرش حلقه کردم و با گریه گفتم :

_ بابا کجا میری ؟خواهش میکنم نرو منو تنها نذار !

به سختی دستانش را روی سرم کشید و گفت:

_ نترس خوشگل بابا ،قول میدم زود بیام .

مادرم به ما نزدیک شد و مرا از پدرم جدا کرد. سرباز ها او را سوار ماشین کردند و رفتند .

همه ی همسایه ها به بیرون آمده بودند و ما را تماشا میکردند؛ خشم تمام وجودم را گرفت ! با فریاد رو به تک تک آنها گفتم :

_ چیه چرا نگاه میکنید؟ سینما تعطیله برید خونه هاتون ،فضولای بی خاصیت . خداااایا صدامو میشنوی من بابام رو میخوام ! لعنتیا چرا بردینش؟

حرکاتم دست خودم نبود، همانطور بی وقفه حرف هایم را تکرار میکردم .

مادرم به سمتم آمد و دستم را گرفت، با گریه نگاهی به من کرد و مرا به خانه برد .وقتی وارد خانه شدیم، وسط پذیرایی رهایم کرد و با خشم گفت :

_ جمع خودتو این چه حرفایی بود به همسایه ها گفتی؟ گوش کن آیسو، بابات هیچ کاری نکرده و به زودی میاد خونه ، مطمئنم یه سوتفاهمی پیش اومده بس محکم باش و آبروریزی نکن .

***********

3 روز بعد

پرده را کنار زدم و با دیدن پدرم که داشت مسافت حیاط تا خانه را طی میکرد، فریادی از سر خوشحالی کشیدم که مادرم با ترس گفت :

_ چته چیشد ؟

بی توجه به حرف مادرم با خوشحالی روی مبل ها می پریدم و آهنگ شادی را با خود میخواندم ؛ قر کمر ریزی میرفتم و میرقصیدم. صدای آهنگ خواندنم و دست زدنم کل فضای خانه را پر کرده بود .

_ حالا 1 .2 . 3 همه بیخیال غصه !

در همین حین در باز شد و پدرم با لبخند وارد شد .

با دیدن من در آن حال گفت :

_ به به چطوری پرنسس ؟

دستانم را از هم باز کردم و بدو بدو خودم را به او رساندم ، محکم بغلش کردم و فریاد زدم :

_ بابایی !

+ جان بابا عزیزم ؟

مادرم در حالی که لبخند عاشقانه ای بر لب داشت ، به ما نزدیک شد و با دلتنگی به پدرم نگاه کرد. پدر هم با دیدنش دستش را گرفت و گفت :

_ سلام حاج خانم .

+ سلام عزیزم خوش اومدی به خونت !

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

Join the conversation

You can post now and register later. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...