رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

((پارت نود و ششم))
خودش هم نمی دانست! واقعا هم نمی دانست که چگونه جرئت پریدن در این اقیانوس بزرگ را پیدا کرده؟!
نفس عمیقی کشید و از جایش بلند شد. طبق معمول، آرام با نوازش های موهایش توسط فریاد، خوابید.
فریاد نیز به طرف میز کوچیکی که در کنار کمد چوبی رنگ بود؛ رفت و اسلحه اش را درآورد. از اتاق خارج و با احتیاط وارد به حیاط شد. از همان بالای پله ها، همه جا را دید زد؛ اما خبری نبود! نمی دانست باور کند یا نه!؟ چرا که آرام شب های بسیاری وحشت زده از خواب پریده و کابوس هایش را برای فریاد توضیح داده بود. به همین علت، با خودش فکر کرد که شاید آرام اشتباه دیده و آن سایه،  زاده خیال خودش بوده است!
اسلحه اش را پشت کمرش قرار داد و وارد به خانه شد. نگاهی به ساعت گرد با کادر چوبی کرد و هوس آشپزی به سرش زد! یک چیز هایی می دانست و بدک نبود برای تشکر از آرام و دور کردن ذهنش از هر چیزی که حالش را بهم می ریزد؛ غذایی خوشمزه به قول خودش درست کند!
آرام قدم هایش را برداشت و وارد به اتاق شد. اسلحه را سر جایش قرار داد و لباسش را با تیشرتی طوسی رنگ عوض کرد. کمی به تنش تنگ و چسبیده بود و چقدر در دلش به زانیار فحش داد که هنوز سایز او را نمی داند و برایش این چند دست لباس های تنگ را آورده و بر عکس لباس هایی که برای آرام آورده بود؛ همگی گشاد و آستین بلند بودند به همراه چند شال و روسری!

بعد از شستن زانیار با فحش های گران قدرش، از اتاق بیرون رفت و وارد به آشپز خانه شد. یک بسته ماکارونی از کابینت بیرون آورد و به طرف یخچال رفت. فیریزر را باز و اینبار در دلش قربان صدقه زانیار رفت که همه چیز برایشان آورده و هنوز گوشت در یخچال دارند!
خودش نیز به خودش می خندید که هر لحظه یک چیز را به زانیار نسبت می دهد و البته که بهترین اسم برایش از نظر فریاد، کلم بروکلی بود!!

بی خیال زانیار، یک بسته گوشت هم درآورد و زیر آب گرم قرار داد تا یخش آب شود.
قابلمه ای متوسط را که بعدا او و آرام به همراه سرویس کاملش در زیر زمینی پیدا کردند؛ برداشت و وقتی یادش آمد که آرام چگونه آن ها را شست و تمیز کرد؛ خنده بر لبانش جاری شد.
قابلمه را پر از آب کرد و بر روی گاز گذاشت. نمک به مقدار کافی درونش ریخت و زیرش را زیاد کرد تا به جوش آید. سپس آبی به ماهیتابه زد و پیاز بزرگی را انتخاب کرد. قبل از اینکه آن را رنده کند؛ حرصش گرفت که الان اشک هایش جاری می شود و چشم هایش بد جور می سوزد.

پوست پیاز را گرفت و رنده را برداشت. هنوز هیچ نشده، چشمانش می سوخت و خدا به دادش برسد که می خواست پیاز را رنده کند!
لبانش را برچید و شروع به رنده کردن کرد. هر لحظه بیشتر از قبل، اشک از چشم هایش پایین می آمد و دیگر نمی توانست جایی را ببیند تا اینکه رنده کردن پیاز تمام شد و سریع خودش را به سینک ظرفشویی رساند. آب سرد را باز کرد و اول به دست هایش آبی زد تا وقتی آن ها را بر روی چشمانش می کشد؛ وضعیت وخیم تر نشود! بعد مشغول شستن چشم هایش با آب سرد شد و بالاخره توانست کمی اطراف را دید بزند. چشمانش قرمز شده بود و فقط آرام می دانست که فریاد حساسیت شدید به پیاز دارد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

((پارت نود و هفتم))
بعد از چند دقیقه، کارش را از سر گرفت و زیر گاز را روشن کرد. مقداری روغن درون پیازِ رنده شده ریخت و آن را تفت داد. ادویه های لازم، نمک و گوشت را هم به ترکیبات اضافه کرد و وقتی گوشت مقداری سرخ شد؛ رب هم درون محتوای ماهیتابه ریخت و همزمان ماکارونی را درون آب جوش انداخت و نگاهی به ساعت دیواری کرد. ۸ دقیقه زمان گرفت و بعد از درست شدن سس ماکارونی، زیرش را خاموش کرد و به بقیه کار های ماکارونی رسید. 
بعد از درست شدن غذا، آن را در دیسی سفید رنگ با حاشیه ای نقره ای رنگ ریخت و میز را چید.

نگاهی از روی ذوق به میز انداخت و بشکنی در هوا زد. می دانست که آرام حتما خوشحال می شود و شوق کودکانه اش دوباره جوانه خواهد زد.
دستانش را خوب شست و با لباسش خشک کرد. قدم هایش را سریع برداشت و به سمت اتاق خواب رفت. آرام مظلومانه در خواب فرو رفته بود و گاهی نفس نفس می زد. 
پیشانی اش را نشانه رفت و بوسه ای بر روی آن کاشت. تکان ریزی خورد؛ اما بیدار نشد!
صبر فریاد به اتمام رسید و می خواست زود تر چشمان افسونگرش را دید بزند تا جان دوباره ای تنش را فرا بگیرد. به همین علت، زیر لب زمزمه کرد که "خودت خواستی آروم دلم" و لبانش را به گوشش نزدیک کرد. خنده اش گرفته بود و قبل از اینکه منفجر شود؛ درون گوش آرام پیس پیس کرد و ثانیه ای نگذشت که آرامِ دلش، جیغ زنان از خواب پرید و پایین تخت جا گرفت.

گردنش را خم کرد و موهایش را نرم در دستش گرفت. آرام التماس می کرد و نمی توانست خنده اش را کنترل کند که ناگهان فریاد به سمتش هجوم برد و کف پاهایش را در دستانش حبس کرد. شروع به قلقلک دادنش کرد و نزدیک بود آرام دلش از خنده غش کند!

انگار در دل فریاد عروسی به پا کرده بودند که آنگونه خنده آرام را می دید و صدای زیبایش در گوشش می رقصید. دلبرانه و با طنازی هایی که وصف ناپذیر بود و قلبش را می لرزاند.

آرام مدام نیز در میان خنده هایش به دست فریاد اشاره می کرد و درخواست آن را داشت که دیگر بس است و حداقل به فکر خودت باش که به تازگی خوب شده ای!!

اما گوش های فریاد کر و چشمانش کور شده بود و تنها محتاج همان خنده هایی بود که لالایی را برایش معنا می کرد!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

((پارت نود و هشتم))
(آرام)
پرده های کرم رنگ با رگه های شکلاتی رو کنار زدم و از پنجره نگاهی به بیرون انداختم. نسیم خنکی روی صورتم دست کشید و باعث شد تا چشمام رو ببندم. 
صدای گنجشکا هم توی گوشم نجوا می کردن و کلا فضای خیلی خوبی رو به وجود آورده بودن.
دستام رو از همدیگه باز کردم و نفس عمیقی به همراه خمیازه ای طولانی کشیدم. فریاد رو هم برای دوش گرفتن بیدار کرده بودم و داشت توی حموم برای خودش آواز می خوند. 
هنوز هم مزه ماکارونی دیشب رو زیر دندونام حس می کردم و اگر چه یه خورده کم نمک بود؛ ولی خوشمزه ترین ماکارونی بود که تا حالا خورده بودم! به خاطر اینکه با عشق درست شده بود و تک تک اجزای خوش فرمش، توی دهنم مزه می داد و چقدر دلم سوخت برای چشمایی که اطرافشون قرمز شده بودن و نشونه از حساسیت شدید فریاد به پیاز رو داشتن.

نفس عمیقی کشیدم و لبخندی زدم؛ اما تا خواستم پنجره رو ببندم؛ باز هم یه سایه دیدم و به دنبالش فردی که سیاهپوس از خونه سرایدار بیرون اومد و سریع به طرف در رفت!
چشمام به اندازه نعلبکی شده بودن و تمام وجودم رو ترس برداشته بود. حتی نمی تونستم از جام تکون بخورم، چه برسه به اینکه بخوام داد بزنم و فریاد رو صدا بزنم!
هر لحظه بیشتر از قبل، قلبم دیوانه وار خودش رو به سینه ام می کوبید و تازه متوجه نگاهِ خیره اون فرد روی خودم شدم. تنها چشماش مشخص بود و حاضرم قسم بخورم که لحظه ای قلبم خون رسانی رو کنار گذاشت و ایستاد. صدای نفسای سنگینم، طنین انداز فضای خفقانِ اطرافم شده بود و جلوی چشمم از دیوار بالا رفت و توی کوچه پرید. به نظر پارکور کار می رسید، چون خیلی ماهرانه کارش رو انجام داد و من همچنان توی شوک فرو رفته بودم.
-پس توهم نزده بودم! واقعا دیده بودمش! ولی اون کیه؟ اینجا..اینجا چیکار می کنه؟

بالاخره جرئت به خودم دادم و پاهام رو به حرکت درآوردم. تا دم حموم هم رفتم؛ ولی چیزی مانعم شد و بدون اینکه چیزی به فریاد بگم؛ راهم رو کج کردم و تنِ لرزونم رو تا حیاط کشیدم. هر لحظه احساس می کردم که کنارم قرار گرفته و با شنیدن صدای مهیبی، دست از دهنم گرفتم و جیغ بلندی زدم. تمام بدنم عین بید می لرزید و نفس نفس می زدم. سرم رو چرخوندم و دنبال صدا گشتم که متوجه شدم گلدونی که سر چهار پایه بوده، افتاده و شکسته!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

((پارت نود و نهم))

به دنبالش هم یه گربه سیاه با چشمای سبز و براق دیدم که تخس سر جاش ایستاده بود و من رو دید می زد!

آب دهنم رو قورت دادم و نمی دونم این همه شجاعت رو از کجا آورده بودم که به تنهایی برم و اونجا رو نگاه کنم؟

از پله ها پایین رفتم و تونیکم رو سفت به خودم پیچیدم. آستیناش رو هم کشیدم و توی مشتم فشردم. چند تار مویی که توی صورتم ریخته شده بودن رو کنار زدم و سعی کردم تا نفسای تندم رو کنترل کنم. 

چند قدم مونده به اتاقک، وایستادم و اطرافم رو با نگاهم کاویدم. بسم اللهی توی دلم گفتم و چند قدم مونده رو هم طی کردم. دستم رو روی در فلزی و سرد گذاشتم و سرماش تا مغز استخونم سرایت کرد! اونقدر که تنم لرزید و دلم هری ریخت.

سرم رو کمی کج کردم و در رو به سمت داخل هل دادم. صدای قیژ و قیژ در، توی سرم مثل ناقوس به صدا دراومد و مو به تنم سیخ شد. از لای در نگاهی به داخلش انداختم؛ ولی هیچکس اونجا نبود. به جز چند تا خرت و پرت و یه تخت قدیمی و فلزی!

در رو تا آخر باز کردم و نگاهم به دنبال چیزی بود که بتونه توجه ام رو جلب کنه! چیزی که اون شخص رو به اینجا کشونده باشه و شاید اصلا اون چیز رو برده باشه؛ ولی...

ولی ممکنه چیزی رو هم اینجا گذاشته باشه؟

کلافه سری تکون دادم و اخمام رو درهم بردم. وارد اتاقک شدم و یه دور به دور خودم چرخیدم و اطرافم رو دید زدم. دیوارای پوسیده که چند تا ترک داشت و روی زمین هم مقداری گچ ریخته شده بود؛ اما دریغ از وجود یه پنجره!

همین هم باعث شده بود که اتاقک کمی تاریک باشه و به دنبال کلید برق گشتم که اون رو کنار چند تا کارتون پیدا کردم. با فشردنش، نور زردی اتاق رو فرا گرفت و بهتر می تونسم اجزای اون رو در نظر بگیرم.

قدمای لرزونم رو برداشتم و به چند تا کارتونی که گوشه اتاق بودن؛ نزدیک تر شدم. تا حالا اینجا نیومده بودم. یعنی فریاد نمی ذاشت که اینجا بیام! به خاطر همین کنجکاو شده بودم و به فریاد نگفتم که اون شخص رو دیدم. شاید اینجا چیزی باشه که فریاد نمی خواد من ببینم و شاید هم همه اینا زاده فکرم باشه و چیز خاصی وجود نداشته باشه؟ اما اون شخص چرا به اینجا اومده بود؟ چرا بدون اینکه پا به فرار بذاره، مستقیم به چشمام زل زده بود و نگاهم می کرد؟!

عصبی از این همه فکر و خیال زیادی که ذهنم رو اشغال کرده بود؛ دستم رو تکون دادم و کارتون ها رو روی زمین ریختم. یه عالمه کتاب روی فرش کهنه و قدیمی که تار و پودش پوسیده بود؛ ریخته شدن و بینشون هم چند تا نوار کاست و سی دی بود. 

با تعجب بهشون زل زدم و موهام رو پشت گوشم فرستادم. خم شدم و دو زانو وایستادم تا ببینم دقیقا راجع به چی هستن. چند تا از کتاب ها رمان بودن و بعضی از اون ها هم روانشناسی و علمی بودن. بینشون هم یه دفتر بود که صفحه اولش با خط خوش جمله "خاطرات غم انگیز من" و صفحه آخرش جمله "خاطرات خوب زندگی من" نوشته شده بود؛ اما خبری از هیچ خاطره ای نبود! بین صفحه اول و آخر یه عالمه برگه کنده شده بود و بعد از صفحه آخر هیچ برگه ای کنده نشده بود! اما چرا یه شخص باید صفحه آخر دفتر که دیگه هیچ برگه ای نداره، حرف از خاطرات خوب و شیرین بزنه؟!

لب هام رو برچیدم و بی خیال دفتر شدم. چند تا از نوار کاستا رو برداشتم و نگاهشون کردم. روی هر کدومشون شماره داشت"۵ و ۴ و ۳ و ۲" اما شماره یک نبود! اطرافم رو با دقت نگاه کردم و به دنبال شماره یک گشتم؛ ولی نبود. 

بالا سر کارتون ها رفتم و سر و تهشون رو درآوردم؛ ولی بازم هیچی پیدا نکردم تا اینکه چشمم به ضبطی افتاد که گوشه اتاق جا خوش کرده بود. دقیقا پشت کارتون هایی که قبلا مرتب چیده شده بودن. 

سریع به طرفش رفتم و برش داشتم. تمامش رو خاک گرفته بود و وقتی خاک هایی که روش بودن رو کنار زدم؛ به سرفه افتادم. یکی از دکمه هایی که بالای ضبط بود رو زدم و یه دفعه جایگاهی که مخصوص گذاشتن نوار کاست بود؛ باز شد و در کمال تعجب دیدم که نوار شماره یک داخلش بود!

چشم هام چهار تا شدن و سریع اقدام برای گوش دادن بهش کردم؛ اما ضبط کار نکرد. لعنتی زیر لب گفتم و مشغول ور رفتن باهاش شدم.

ویرایش شده توسط Hasti81

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت100

هرچقدر تلاش کردم نتونستم درستش کنم! نا امید از اینکه دیگه روشن نمیشه، روی زمین انداختمش که یهو دکمه اش جا به جا و ضبط روشن شد!

لبخند عمیقی روی لبم نقش بست و سریع آماده برای شنیدن شدم. دکمه پخشش رو زدم و گوشه اتاقک نشستم. ضبط رو هم روی پاهام گذاشتم و ساکت منتظر بودم تا اینکه بالاخره صداش بلند شد.

(راوی)

[ تق...تق...تق ]

صدای قدم های استواری در گوشش پیچید. دلش لرزید و گوش هایش دو برابر تیز تر شدند. قلبش بی تابی می کرد و محکم خودش را به سینه اش می کوبید. 

تمام سلول های بدنش پر از هیجان و استرش شده بودند. دستانش کمی می لرزیدند و در دلش خدا خدا می کرد که فریاد فعلا حمامش را تمام نکند! وگرنه او را سخت ملامت می کرد و آرام این چنین نمی خواست.

[ ایستاد! ]

صدای قدم ها دیگر به گوش نمی رسیدند! اینبار صدای نفس هایی طنین انداز شده بود که بد او را یاد کسی می انداخت! کسی که اسطوره زندگی اش بود و مردانگی اش را ستایش می کرد. کسی که از رفتنش سالیان سال می گذشت؛ اما هنوز هم صدای نفس هایش را می شناخت.

دوست داشت زود تر زبان باز کند و چیزی بگوید. شاید که همان باشد! همان صدایی که بدجور دلتنگ اوست.

[صدای ناله ای فضا را پر کرد. انگار که کسی درد کشیده باشد و بخواهد با خدا اتمام حجت کند.]

درد قلبش را به وضوح احساس کرد و دست راستش را بر روی قلب زخم دیده اش نهاد. قلبی که فریاد قصد ترمیم او را کرده بود و می خواست با تار و پودی از عشق و محبت آن را دوباره بسازد؛ اما اگر خنجری از پشت در سینه اش فرو رود چه؟ باز هم می تواند به اقدامش ادامه دهد؟

[ فریاد این کار رو نکن! ]

انگار که قصد داشت گوش هایش را فریب دهد و انکار کند که نام جانش را شنیده. کسی که حاضر است در حضور خداوند قسم یاد کند که همانند او مردی وجود ندارد! فردی که نامش را از زبان کسی شنید که التماس می کرد و التماس هایش برایش نا آشنا بود! کسی که اسطوره صبر و مقاوتش بود!

[ فریاد خواهش می کنم. اون قصد فریب دادنت رو داره. بذار من برم. بذار از اینجا برم. ]

خنده های غریبش، تیشه به ریشه اش زد و وجودش را به آتش کشید. رستاخیزی را به وجود آورد که در آن می سوخت و حتی آرامشِ جانش هم نمی توانست باعث فرو کش شدن شعله های سر به فلک کشیده شود. همان شعله هایی که تار و پود قلبش را کم کم می سوزاند و پیش می رفت.

[ ولی من باید به دستورش عمل کنم. این تنها راهیِ که میتونم خودم رو بهش ثابت کنم و وارد گروه بزرگش بشم. ]

نوای حرکت صندلی بر روی زمین و اسلحه گرمی که فلزی بودنش را به رخش کشید؛ درد قلبش را دو چندان کرد و عرق سرد بر روی پیشانی اش نشست. کم کم نفس تنگی داشت به سراغش می آمد و این دست چپش بود که امان از چشمان تیله مانندش سلب کرد.

ویرایش شده توسط Hasti81

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت۱۰۱

[ نه.. نه! ]

با شنیدن صدای گلوله و خاموش شدن صدای "پدرش"، چشمانش نزدیک بود از حدقه بیرون زده شود و نفس تنگی بدجور آزارش می داد.

خاکستر چشمانش آتش گرفت و خنده های غریبانه فریاد، بدجور نمک به زخمش می پاشید. نمی توانست چنین چیزی را برای خودش جا بیندازد که فریاد پدرش را کشته! آن هم هنگامی که اسطوره اش التماس می کرد و خواستار نجات بود؛ اما او بی توجه به ناله های خانمان سوز عزیزش، او را کشت و قهقه ای سر داد که پرده صماخ گوشش را پاره کرد و نگذاشت صدای قدم های استوار و برگشت فریاد را بشنود!

دستش را مشت کرد و بغض چرکینش را که در گلویش جا خوش کرده بود و همانند سرطان، وجودش را درهم می درید؛ نادیده گرفت.

آنقدر قلبش زخم برداشته بود و درد داشت که انگار در اقیانوسی پهناور و عظیم در حال غرق شدن بود و حتی برای نجات خود نیز دست و پا نمی زد! خودش را رها کرده بود و امواج، موهایش را در میان آب شانه می زدند!

از جایش بر خاست. دست از دیوار گرفت تا نقش بر آن فرش کهنه و مندرس نشود. دست چپش خیلی درد می کرد و کم کم انرژی قلبش در حال تحلیل رفتن بود. 

باید خودش را سریع به خانه می رساند و قرصش را می خورد؛ وگرنه کار از کار می گذشت!

تلو تلو کنان به سمت خانه حرکت کرد و نزدیک بود چند بار بر روی زمین بیوفتد؛ اما دست از نرده های ایوان گرفت و مانع از این کار شد.

در را باز کرد و وارد هال شد. صدای آب حمام به گوشش رسید و نشانه از عادت بد فریاد داشت که مدت زمان زیادی در حمام می ماند.

خودش را به کشوی میز آرایش رساند و همانجا دو زانو بر روی زمین افتاد. حالش خراب تر از همیشه بود و نیاز به قرصی داشت که می توانست ناجی اش باشد. 

کشو را باز کرد و با دست های لرزان و یخ زده اش، قرص را برداشت و سریع زیر زبانش گذاشت. روی زمین دراز کشید و به خودش پیچید. همانند پروانه ای که می خواهد پیله ببندد!

چشمانش را بست. صحنه هایی جلوی چشمش ظاهر شدند که زاده ذهنش و آن صدا هایی بود که در گوشش زنگ می زدند! 

حالش کم کم رو به بهبودی بود و کم کم ذهنش قضایع به وجود آمده را تجزیه و تحلیل کرد. 

صدای آب قطع شد و دستش را مشت کرد. آنگونه که ناخن هایش در دستش فرو رفتند و خراش هایی را بر کف دستش انداختند.

بی اراده و عصبانی از جایش بر خاست. قدم های محکمش را برداشت و خودش هم در شگفتی فرو رفته بود که چگونه این همه مقاومت را به دست آورده و چگونه ضعف جسمانی اش بهبود یافته؟ 

خودش جواب خودش را داد و با کلمه ای رقت انگیز، همه چیز را به فرجام رساند!

_نفرت!

وارد اتاقی شد که حمام در آنجا بود. همزمان فریاد با لبخند از حمام بیرون آمد و با دیدن آرام، آن هم در آن وضعیت، لبخند از لبانش خداحافظی کرد و نگرانی وجودش را فرا گرفت. ترسید! ترسید که نکند آرام حقیقت را فهمیده باشد! مگر چه چیزی به غیر از آن می تواند او را اینگونه بهم ریخته کند؟!

ویرایش شده توسط Hasti81

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت۱۰۲

هنوز جمله اش را در ذهنش کامل نکرده بود که گونه اش آتش گرفت. دست آرام محکم بر روی صورتش فرود آمده بود و فریاد در قعر شگفتی و ژرفای آن دست و پا می زد! دلش برای آرامش جانش لرزید. برای آن صورت بر انگیخته شده و قرمز که سرخی آتش را برایش معنا می کرد. برای آن لب های لرزانی که رقص های نا موزون می زدند و مدام می خواستند چیزی را بگویند.

بالاخره لب باز کرد! دهانش از هم گشوده شد و تمام دردهای تو خودی اش را که تازه نهال آن ها در دلش کاشته شده بودند را بیان کرد. فریاد می کشید و نعره اش همانند شیر، گوش فلک را کر می کرد. مشت های کوچکش را بر سینه فریاد فرود می آورد و خواهان دلیل نکبت بارش برای کشتن پدرش بود! اما چشمان فریاد گرد شده بودند و متحیر بود از آنچه که آرام بر زبان می آورد. اصلا متوجه نبود و همانند مجسمه ای بی جان در جایش میخ کوب شده بود!

آرام هم بعد از کلی حرف زدن های بی وقفه و ضجه های بی امان، بی جان بر روی زمین نشست و نفس نفس می زد. صدای قلبش طنین انداز گوش های فریاد شد و به خودش آمد. روبرویش زانو زد و خواست در آغوشش آرام را حل کند که دست های آرام مانع از کارش شد و آن لحظه قلبش زخمی برداشت که تیغ هم نمی توانست زخمی آن چنان عمیق به وجود بیاورد!

دهان باز کرد تا برایش توضیح دهد و بگوید که اشتباه می کند و هیچی از حرف هایش را نمی فهمد؛ اما آرام تمسخر انگیز انگشت سبابه اش را بر روی لب هایش نهاد و پوزخندی سخت سنگی زد. 

فریاد شکست! شکست و هزار تکه شد! ترسید که آرام را از دست بدهد و راهی برای بازگشت نباشد، به همین علت خام شد. خام نگاه برنده ی آرام که بر روحش تیغ می زد.

آرام به زور از جایش بلند شد و از اتاق بیرون رفت. خواست بر خیزد و به دنبالش برود که ناگهان در بسته و قفل شد. حیران سر جایش ایستاد و از فکر اینکه آرام دست به کار بی خردانه ای بزند؛ وجودش از فرط استرس و نگرانی زبانه کشید و به سمت در حمله ور شد. آرام را صدا می زد و می خواست که در را باز کند؛ اما آرام همچون دیوانه ای سرکش، هیچ صدایی را نمی شنید و فقط اشک ریختن را می دانست. اصلا زمان و مکان را  تشخیص نمی داد و به دورش می چرخید. انگار توانایی نداشت اطرافش را تجزیه و تحلیل کند و پرده صماخش با صدای فریاد نمی لرزید.

با دیدن در خروجی، همانند پرنده ای زندانی شده، به سمتش هجوم برد و خودش را در کوچه انداخت. متحیر به اطرافش زل زد و یادش نمی آمد که چه زمانی به حیاط آمده بود که الان در کوچه به سر می کرد.

لحظه ای صدای فریاد در گوشش نجوا کرد؛ اما تا خواست برگردد و پا به فرار بگذارد، لباسش توسط غریبه ای آشنا کشیده شد و در آغوش کسی فرو رفت که از دید فریاد پنهان ماند!

ویرایش شده توسط Hasti81

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت ۱۰۳

(فریاد)

یه کمی از در فاصله گرفتم و با سرعت به سمتش هجوم بردم. ضربه اولم موفق نبود؛ ولی ضربه دوم کار خودش رو کرد و در شکست. وارد هال شدم و آرام رو صدا زدم. همش می ترسیدم کار بی عقلی انجام بده و هر دوتامون رو بدبخت کنه، به خاطر همین بی وقفه صداش می زدم؛ اما هیچ جوابی نمیشنیدم. از ترس و فرط نگرانی، قلبم محکم می تپید و سعی می کردم تا خونسردیم رو حفظ کنم، اما اصلا موفق نبودم!

سریع به سمت حیاط رفتم و توی حیاط دیدمش. دور خودش می چرخید و مثل اینکه هیچ صدایی رو نمی شنید. از رفتار و حرکاتش داشتم به مرز دیوونگی و جنون می رسیدم که یه دفعه وایستاد و به در حیاط خیره شد. سریعا صداش زدم و با صدا زدنم، قدماش رو تند تر کرد و وارد کوچه شد. سریع پله ها رو یکی در میون طی کردم و از خونه بیرون زدم؛ ولی آرام غیبش زده بود!

دست هام رو روی سرم گذاشتم و مدام به چپ و راست نگاه می کردم. " بدبخت شدمی" زیر لب گفتم و نمی دونستم به کدوم طرف برم. چطور ممکنه توی این چند ثانیه تونسته باشه مسافت کوچه رو طی کنه؟ مگه چنین چیزی امکان داره؟

بی خیال افکارم شدم و بدو بدو به سمت چپ کوچه رفتم؛ اما نبود! سمت راست رو هم رفتم؛ ولی هیچ اثری ازش پیدا نکردم‌. نگرانی و ترس چنان بهم غالب شده بود که احساس می کردم هر لحظه ممکنه بیهوش بشم. دنبال گوشیم گشتم که یادم افتاد توی خونه ست. 

قدم هام رو تند کردم و وارد خونه شدم. سر پله ها نزدیک بود لیز بخورم و موقع ورود به خونه هم کتفم به در خورد؛ ولی درد قلبم اونقدر به جسمم تیغ می زد که هیچ دردی رو نمی فهمیدم!

با برداشتن گوشی، شماره زانیار رو گرفتم و به اپن تکیه دادم. 

(آرام)

چشم هام رو آروم باز کردم و بغض خفه ای که توی گلوم حبس شده بود؛ راه نفس کشیدن رو ازم سلب کرد. قلب درد داشتم؛ ولی نه در حدی که نیاز به قرص و نگرانی باشه! دیگه خودم و حالاتم رو می شناختم، اما حال جدیدی که وجودم رو احاطه کرده بود رو اصلا تشخیص نمی دادم. نمی دونستم باهاش چکار کنم و چطوری درمانش کنم!

سرگیجه گرفتم و دوباره چشم هام رو بستم. دست هام رو روی سرم گذاشتم و به موهام چنگ زدم‌. تمام فضای آشنایِ اتاق، دور سرم می چرخید و کم کم چهره یه فرد وحشت آور بیشتر برام واضح می شد!

ویرایش شده توسط Hasti81

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت۱۰۴

دستش رو روی دست هام گذاشت و کاری کرد که موهام رو رها کنم. پشت دستش رو روی پیشونیم قرار داد و یه لیوان آب میوه برام ریخت. اصلا متوجه نمی شدم که چطور اینجاست؟ مگه بستری نبود؟ مگه حالش بد نبود؛ پس الان... !

به طرف میز آرایش رفت و کمی خم شد. صدای آخش بلند شد و دست از پهلوش گرفت. هنوز هم سرم گیج می رفت و نمی تونستم از جام تکون بخورم. احساس می کردم که اگه از جام بلند بشم؛ نقش بر زمیم میشم و توی سیاهی فرو میرم. به خاطر همین، مثل یه مرده همونجا وایستادم و چشم هام رو محکم بهم فشردم.

صدای قدم هاش توی گوشم پیچید. هر لحظه صدا نزدیک تر می شد تا اینکه بهم رسید. دستش رو زیر سر و گردنم انداخت و کمی بلندم کرد. دست هام رو روی سینه اش گذاشتم و خواستم از خودم دورش کنم؛ ولی نتونستم. 

آب میوه رو نزدیک لبم آورد و مجبورم کرد که چند قلوپ بخورم. بعد هم کنارم روی تخت نشست و سرش رو پایین انداخت. دست هاش رو بهم گره داد و کمی کمرش رو به سمت جلو خم کرد که صورتش جمع شد و دوباره آخی گفت. سر گیجه ام بهتر شد و خودم رو بالا کشیدم. کمرم رو به تاج تخت تکیه دادم و یاد فریاد افتادم. یادِ کاری که بی رحمانه با پدرم کرد و اونطوری باعث التماسش شد. 

اشک توی چشم هام جمع شد و ملحفه روی تخت رو توی مشت هام فشردم. لب برچیدم و قلبم چنان جمع شد که لحظه ای حس کردم ایستاد و خون رسانی رو متوقف کرد!

صداش توی گوشم پیچید؛ صدایی که اینبار گوش هام رو تیز برای شنیدن ماجرا کرد و می خواستم فریاد حقیقی رو بشناسم. همون فریادی که ادعای عاشقی می کرد؛ اما باعث مرگ پدرم شد!

"لعنتی" زیر لب زمزمه کردم و به خودم نهیب زدم... ولی آخه چرا؟ چرا اینکار رو با من کرد و به من نزدیک شد؟ چرا من رو هم عاشق خودش کرد و کارهایی انجام داد که اون رو مرد زندگیم شمردم؟!

سرم رو پایین انداختم و به یقه ام زل زدم. نگاهم به اونجا و فکرم یه جای دیگه بود! نکنه قضاوت کنم و با قضاوتم فریاد رو به پای دارِ بی گناهی بکشم؟ همونطور که خیلی ها من رو به پای این دار رسوندن! داری که سیاهی رو سر لوحه خودش قرار داده و توی قلب و وجودم ریشه کرد!

اردلان: اون صدا رو شنیدی، درسته؟!

سرم رو سریع بالا آوردم و به اخم هاش نگاه کردم. به چشم های پر شده از اشکش و دست های مشت شده اش!

اردلان: فریاد اونی که فکر می کنی نیست! اون از آدم های منه. اون پدرت رو کشته!

دندون هام رو روی همدیگه سائیدم و ناخن هام رو توی دستم فشار دادم. انگار که دنیا روی سرم خراب شد و قادر نبودم خودم رو از زیر آوار بیرون بکشم و نجات پیدا کنم. انگار توی منجلاب بدبختی داشتم دست و پا می زدم و هیچکس نبود که به دادم برسه!

اردلان: من بهش اعتماد کردم و تو رو به دستش دادم؛ ولی اون اعتمادم رو از بین برد و وقتی فهمید تو دختر همون پدر هستی، خواست بهت نزدیک بشه و یه جورایی هم عاشقت شد، اما نمی خواست تو چیزی از موضوع پدرت بفهمی که نکنه ولش کنی و به سمت من بیای!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت۱۰۵

اشک هام مثل موج، به صورتم سیلی می زدن و شدت می گرفتن.

اردلان: و بعد هم...

با تعجب بهش زل زدم.

اردلان: مادرت رو هم او... اون..

لب هام رو تر کردم.

_اون چی؟!

سرش رو کمی کج کرد و دستش رو روی ملحفه تخت کشید. یه قطره اشک از چشمش سر خورد و روی دستش افتاد!

اردلان: اون رو به قتل رسوند!

چشم هام به اندازه نعلبکی شدن و تمام بدنم خیس عرق شد. قلبم دیوانه وار می تپید و آب دهنم خشک شده بود‌. نمی تونستم لام تا کام حرف بزنم و انگار لال شده بودم. اردلان بی رحمانه به حرف هاش ادامه می داد و می خواستم سوالی که ذهنم رو بدجور مشغول کرده بود رو بپرسم؛ اما مثل اینکه به دهنم قفل زده بودن و کلیدش هم به دست اردلان بود! می خواستم بپرسم که پدر و مادرم توی تصادف فوت شدن؛ پس چطور ممکنه که فریاد اون ها رو کشته باشه که لب هاش تکون خوردن و تیر خلاص رو به قلبم زد. تمام امیدی که برای بی گناهیِ فریاد توی وجودم بود رو از بین برد و شروع به توضیح دادن کرد.

اردلان: بعد از کشتن اون ها، دستور صحنه سازی داد و چند نفرِ زیر دستش، طوری تصادف رو جلوه دادن که انگار ماشین تصادف کرده و آتیش گرفته.

آب دهنش رو قورت داد.

اردلان: جنازه ها هم توی آتیش سوزی ساختگی، سوختن و با وجود آشناهایی که توی پزشک قانونی داشت و تهدید کردنشون؛ موضوع جنازه ها به صورت کامل پیگیری نشد و همه چیز پنهان باقی موند!

مات و مبهوت فقط بهش نگاه می کردم. دیگه هیچی از حرف هاش نمی فهمیدم. نه چیزی می دیدم و نه میشنیدم! دنیای مقابلم توی سیاهی فرو رفت و من هم وسط بیابون های سیاهش، مثل گمشده ای تنها، می دوییدم و به هر جایی که می رسیدم به پرتگاه ختم می شد! حتی نفس کشیدن رو هم از یاد بردم و کاملا احساس کردم که بدنم یخ زد و لحظه ای روح از تنم جدا شد!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت۱۰۶

یهو انگار جن زده شدم و موهام رو توی دستم گرفتم. با تمام وجود می کشیدمشون و بلند جیغ می زدم. اردلان وحشت زده به سمتم اومد و سعی می کرد که مهارم کنه؛ ولی نمی تونست و با دست هام مانع از کارش می شدم. از نظرم همه چیز نفرت انگیز بود و تحملِ بودن توی دنیا رو نداشتم. به اینکه همه زندگیم رو به سرنوشت باختم و دیگه چیزی برای از دست دادن نداشتم، وجودم آتیش می گرفت و دلم تیکه تیکه می شد.

اردلان محکم مچ دست هام رو گرفت و فشرد. سیلی به صورتم زد و با چشم های اشکی بهم زل زد! مردمک چشم هاش به مردمک چشم هام خنجر زد و اینبار چشمه اشک منم جوشید. زار زدم و هق زدم و گریه کردم. تا خود صبح بیدار موندم و خودم رو زیر پتو حبس کردم. اشک هام روی صورتم خشک شده بودن و با اشک های بعدی دوباره خیس می شدن.

اردلان هم تا صبح توی گوشه اتاق جمع شده بود و حال من رو می پرسید؛ اما من بی اعتنا می کردم و اصلا چیزی از اطرافم نمی فهمیدم! درواقع نمی خواستم که بفهمم! چون فکرم درگیر بدبختی و بی کسیم بود. داشتم دیوونه می شدم و تمام بدنم بی وقفه می لرزید.

یهو صدای آخ گفتن اردلان بلند شد و هرلحظه تن صداش بالاتر می‌ رفت.

دستی به چشم هام کشیدم و کمی پتو رو کنار زدم. روی زمین پهن شده بود و دست از پهلوش گرفته بود. قیافه اش بدجور درهم رفت و معلوم بود که خیلی درد می کشه.

پتو رو کامل کنار زدم و پاهام رو از تخت آویزون کردم. صداش کردم؛ ولی جوابم رو نداد! ترسیدم و سریع به سمتش رفتم. حالش خیلی بد به نظر می‌رسید و نمی دونستم باید چیکار کنم؟ به خاطر همین به طرف در رفتم و سریع بازش کردم. طول راهرو رو گذروندم از پله ها پایین رفتم. یکی از خدمه رو دیدم و فورا صدا زدم.

_خانوم... خانوم!

ترسیده به طرفم برگشت و با تعجب بهم زل زد.

+چیزی شده؟

_اردلان حالش بد شده! لطفاً یه کاری کنید. به محافظاش یا هر کس دیگه ای که می دونید اطلاع بدید. من نمی دونم باید چیکار کنم؟!

سینی از دستش افتاد، محتویاتش روی زمین جا گرفت و به سمت در رفت. از خونه خارج شد و صدای داد زدنش رو میشنیدم که از محافظا کمک می خواست و می گفت که آقا اردلان حالش بد شده! منم ناگهانی یه نگاهی به خودم انداختم و تازه متوجه شدم که سرِ لخت از اتاق خارج شدم و اصلا متوجه این موضوع نشده بودم.

سریع عقب گرد کردم و از ترس روی کار هام کنترلی نداشتم. مثل دیوونه های سرگردان شده بودم و حال روحیم اصلا خوب نبود. مغزم نمیتونست چیز زیادی رو تجزیه و تحلیل کنه؛ به خاطر همین گوشه راهرو چمباتمه زدم و پاهام رو بغل کردم. دوباره اشک هام جاری شدن و جلوی چشم هام سیاهی رفت.

ویرایش شده توسط Hasti81

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت۱۰۷

دکتر بالای سر اردلان ایستاد و به چشم های پر از اشکش چشم دوخت. برایش بسیار تعجب آور و گنگ بود که اشک های اردلانِ بزرگ را می بیند! کسی که تا به حال فقط اخم هایش را نظاره‌ گر بوده و اما حالا...

آهی کشید و مشغول جمع آوری وسایلش شد. به او گفته بود که باید از خودش بسیار مراقبت کند و در بیمارستان بستری باشد؛ اما او اصلاً انسان حرف گوش کنی نبوده و نیست. آنچه را که خودش خواست را عملی کرد و نتیجه اش را هم دید!

مقداری برای زخم پهلویش مشکل به وجود آمده بود و همه ی آنها به خاطر بلند کردن آرام و فشار آمدن به زخمش بود که بسیار عمیق بود و دکتر به زور توانست او را نجات بدهد و چند روزی هم در کما به سر برد!

بعد از توصیه‌های لازم، دکتر از اتاق خارج شد و اردلان را با تنهایی های زجرآورش تنها گذاشت. با عذاب هایی که نمی دانست چگونه آنها را برطرف کند و خیلی وقت بود که به خودش نهیب می زد و می گفت که این زخم ها هیچ وقت نمی توانند سر ببندند! زخم‌هایی که تیشه بر ریشه اش می زدند و او را در مردابی عمیق حبس کرده بودند. مردابی که فقط می توانست در آنجا نفس بکشد و قادر به انجام کار دیگری نبود!

یاد آرام افتاد. یاد گریه های شبانه اش که تا صبح ضجه زد و با هر اشک که از چشمانش سرازیر می شد؛ او را به یاد کسی می انداخت که هنوز هم دلش، خانه ای برای عشق او بود. عشقی که هم او را ساخت و هم سوزاند؛ اما تقصیر خودش بود! مقصر را خودش می دانست و خدا می داند که هیچ کس جز او نمی توانست گناهکار باشد، مگر به جز یک نفر! کسی که باعث و بانی عشق او بود و آتش وجودش را با روشن کردن کبریتی از جنسِ نفسِ خود، شعله ور کرد.

ویرایش شده توسط Hasti81

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت۱۰۸

 بی حال نگاهی به چشمان فریاد انداخت و زانیار وحشت کرد از این همه بی احساسی! مثل اینکه مرده ای در مقابلش ایستاده بود و با چشمانی قرمز شده او را نظاره می کرد.

دلش لرزید! لرزید برای فریادی که از دوری آرامِ جانش رو به موت بود و او را یاد خوب کسی می انداخت! کسی که همانند فریاد گرفتار درد عشق شده بود و در پهنای اقیانوس مانندش دست و پا می زد!

نفسی عمیق کشید و روی زمین نشست. تکیه اش را به دیوار داد و پاهایش را جمع کرد. چنگی به موهایش زد و اشک در چشمانش حلقه بست. به یاد خودش افتاد، به یاد همان کسی که عاشق شده بود و عشقش چنان عذابی را در رستاخیز برایش معنا می کرد که هیچ وقت، لغت نامه ای توانایی معنا کردن آن را نداشت.

حال فریاد را بدجور می فهمید و به یاد شب هایی افتاد که تا صبح یاد "سلین" او را به بیداری وادار کرده بود و مهمان خانه اش، اشک هایی بودند که مردانگی اش را زیر سوال می بردند.

با دیدن فریاد که از جایش برخاست؛ او نیز بلند شد و به حرکات فریاد زل زد. انگار در دنیای دیگری سیر می‌کرد و حتی زانیار را نمی دید و صدایش را تشخیص نمی داد!

به سمت آشپزخانه رفت و روبروی کابینت ها قرار گرفت. لحظه ای سرش را پایین انداخت و زانیار از این همه سردی و بی روحیِ فریاد بدجور می‌ترسید و وحشت می‌کرد. به همین علت، قدم هایش را آرام برداشت و خواست خودش را به فریاد برساند؛ اما فریاد با حرکتی غیرمنتظره، یکی از کشورهای کابینت را سریع باز کرد و چاقویی با دسته مشکی از آن بیرون کشید.

چشمان زانیار از حدقه بیرون زدند و ترس تنش را لرزاند؛ آنچنان که زمین زیر پایش کمر خم کرد و بدنش از کاری که ممکن بود فریاد انجام بدهد؛ خیس عرق شد.

اشک همانند رود بر روی صورت فریاد جاری شد و بدنش به وضوح می لرزید. یک لحظه هم نمی‌توانست یاد آرام را از ذهنش خارج کند و تصویرش همانند قدیسه ای پاک، در مقابل ساحل چشمانش نمایان می‌ شد.

می‌ ترسید! می‌ ترسید از آنکه اردلان به آرامِ جانش دست درازی کرده باشد و آرام در مرداب بی‌اطلاعی غرق شده باشد. مقصر را خودش می دانست و حالش بدتر از قبل شد. چاقو را بالا آورد و بر روی رگ دستش گذاشت، همان رگی که بدجور برایش خودنمایی می‌کرد و گویی طنازی های دلبرانه اش، وجودش را به تاراج برده بود.

چشمانش برقی زد و دلش لرزید! بار دیگر تصویر خندان آرام را تصور کرد. چاقو را کمی فشرد و جریان گرم خون را احساس کرد؛ اما تا خواست رگ را به خاطر طنازی هایش مجازاتی سخت کند؛ زانیار چاقو را با حرکتی حرفه‌ای از دستش ربود و به گوشه ای پرتاب کرد.

ویرایش شده توسط Hasti81

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت۱۰۹

 فریاد سرسام‌ آور وحشی شد به و سر و روی خود چنگ می زد! انگار قصد کور کردن خود را داشت و فکر می‌ کرد با این کار می تواند تصویر آرامِ جانش را محو کند و آسوده خاطر باشد؛ اما نمی دانست که الان تمام وجودش پر از ریشه‌های عشق به آرام است، آرامی که بدجور با آرامشش در تنش ریشه دوانده بود و قلبش محاصره با ریشه‌های تیغ‌داری بود که مانع ورود هر کس دیگری می شدند و مجوز ورود فقط به دست آرام بود؛ ولی مجوز خروجش را معشوق سوزانده بود و این قلبش بود که برای مغز پادشاهی می‌کرد و به او دستور می‌ داد.

زانیار محکم دست هایش را گرفت و تلاش می‌کرد تا فریادِ افسار گسیخته را مهار کند؛ اما او همانند پروانه ای بال شکسته، در آسمانی پر از ابرهای سیاه پرواز می کرد که هیچ روزنه ی نور و امیدی برایش قابل دیدن نبود!

بالاخره شکست! فریاد شکست و صدای فریاد جگر سوز به آسمان ها رسید، به خداوند و به فرشته هایی که برایش خون گریه می کردند.

چشمانش را بست و به فریاد هایش ادامه داد. تمام سال های عمرش را با این اسم گذرانده بود و همیشه احساس سنگینی و پر بودن از فریاد می کرد؛ ولی چیزی همانند سد راه گلویش را بسته بود و این آرام بود که سد را شکست و به سمت بیابانی پر از تنهایی و بدبختی تاخت؛ بیابانی که فقط فریاد با وجودی سرشار از مایع حیات در آن قرار داشت و چه کسی به جز او می‌توانست آرام را سیراب کند؟!

اشک تمام صورت زانیار را پر کرده بود و چقدر قلبش به روحش خدشه وارد کرد که او هم همچین حالتی را دارد و باید به فکر گرفتاری‌های خودش باشد؛ ولی وجدانش قبول نمی‌کرد و خوب درد یک عاشق زخم خورده را می‌دانست. به همین علت، صبر کرد و به فریاد اجازه داد تا خودش را خالی کند، از هر غمی، از هر غصه ای و از هر چیزی که او را به یاد آرام و موقعیتش می‌انداخت.

بالاخره تمام شد. فریادهای فریاد ته کشید و گلویش خشک شد. این بار او تشنه بود و جویای لیوانی آب از دست معشوق...!

بی حال بر روی زمین افتاد و به اپن تکیه داد. زانیار هم کنارش نشست و دستی به چشمان پر از اشکش کشید. سر فریاد را در آغوش خود گرفت و شروع به دلداری دادن کرد. دلداری هایی که بیشتر به حال خودش شبیه بود و روحش آن ها را در خواست می کرد.

زانیار: فریاد باید آروم باشی، باید آروم باشی که بتونیم به راهمون ادامه بدیم. بهت گفتم که چه اتفاقی افتاده و چرا آرام اونطور شده! پس خودت رو کنترل کن، به خدا توکل کن، فکر نکن همه چیزهایی که بهت میگم همگی حرف هستن و فقط یه تیکه گوشتِ که توی دهنم می چرخه... نه! من خودم درد تو رو کشیدم! درد عاشق شدن و گرفتار شدن توی منجلاب شیرینش. پس سعی نکن که به خودت آسیب برسونی. قوی باش، مثل همیشه.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت ۱۱۰

(آرام)

صدای باز شدن در توی گوشم پیچید. سرم رو برگردوندم و قامتش رو توی چهار چوب در تشخیص دادم. وارد اتاق شد و در رو بست، دستش رو به دیوار تکیه داد و آروم آروم به سمتم اومد؛ ولی من بی رمق نگاهم رو ازش گرفتم و از پنجره به بیرون زل زدم. باد به صورتم سیلی می زد و یاد فریاد برام زنده می شد. یاد اخم هاش، یاد خنده هاش، یاد شوخی هاش، حمایت هاش، دلداری هاش، کمک کردن هاش و...

سرم گیج رفت و دستم رو روی اون حفاظ های لعنتی کشیدم. همون هایی که زندانی بودنم رو بهم اثبات می کردن و دنیای سیاهم رو به رخم می کشیدم.

دستش که روی شونه ام نشست؛ سریع به عقب برگشتم و با نفرت بهش نگاه کردم. این شخص تمام زندگیم رو ازم گرفت و هیچ وقت دلیلش رو نگفت. هیچ وقت... ولی الان باید بفهمم، باید متوجه بشم که من چه نقشی تو زندگی اردلان دارم!

دستش رو از روی شونه ام پس زدم و به حال ناجورش اصلا دلم نسوخت. این همه سوختم و ساختم؛ پس دلیلی نمیبینم که ته مونده ی وجودم رو با سوختن به خاطر اردلان، از دست بدم!

از جلوی چشم هاش کنار رفتم و روبروی آینه وایستادم. به قیافه بی روح و سردم زل زدم و لحظه ای تصویر فیاد رو توی آینه دیدم! دستم رو جلو بردم و روی آینه گذاشتم. روی چشم های خودم که اون ها رو چشم های فریاد تصور می کردم.

اشک به چشم هام هجوم آورد و دلم تنگ شد برای دست های مردونه اش که صورتم رو قاب می کردن و بهم آرامشی از جنس عشق تزریق می کردن؛ ولی اون پدر و مادر من رو کشت و احتمالا داشتنِ عذاب وجدان باعث شد به من نزدیک بشه و بهم ابراز محبت کنه! شاید همه حرف هاش دروغ بوده و فقط می خواسته با توجه کردن به من، یه مقدار از بار سنگینی که روی قلبش سنگینی می کرده رو کم کنه! 

آهی کشیدم و نیشِ زبونم رو برای اردلان آماده کردم. برای شنیدن حقیقتی که می خواستم هر چی زود تر بهش برسم.

_چرا؟!

سرش رو که تا الان پایین بود؛ بالا آورد و با بی حالی نگاهم کرد. 

اردلان:چی چرا؟

پوزخندِ تلخی زدم.

_چرا برات اهمیت دارم؟ چرا زندگیم رو نابود کردی؟ چرا من رو به تباهی کشیدی؟ زندگیم رو سیاه کردی و باعث دوریِ من از داداش هام شدی؟ چرا؟!

این بار اون پوزخند زد و نگاه خفت باری بهم انداخت. نگاهش رنگ تازه ای داشت و باعث تعجب و ترسم شد!

اردلان: این چیز ها بمونه واسه شب عروسی! اون موقع همه رو بهت میگم.

چشم هام چهار تا شدن و با ریز کردنشون، لبام رو هم تر کردم و با لکنت ادامه دادم:

_شب عروسی؟! منظورت چیه؟

لبخند غمگینی زد!

اردلان:آره، شب عروسی. تا یک هفته دیگه مهلت داری که به من جواب مثبت بدی، وگرنه...

آب دهنم رو با فشار بلعیدم.

_وگرنه چی؟

زیر چشمی نگاهی بهم انداخت و به طرف در حرکت کرد.

اردلان:وگرنه داداش هات رو دیگه هیچ وقت نمی بینی!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت۱۱۱

با گفتن این جمله، از اتاق بیرون رفت و من روی زمین افتادم. مثل اینکه شوک بهم وارد شده بود و حالاتم دست خودم نبود!

دستم رو به سمت موهام بردم و بی وقفه می کشیدمشون، جیغ می زدم و خدا رو صدا می زدم. از ته دل صدا می زدم و ضجه هام فضای اتاق رو پر کرده بود. بین صدا زدن خدا، اسم فریاد هم روی زبونم جاری شد و چنان اسمش از حنجره ام خارج شد که خود حنجره ام از خجالت و سر افکندگی، گرفت و گلوم خشک شد.

اونقدر به صورتم چنگ زدم که گرمای خون رو احساس کردم و دستم رو روی قفسه سینه ام گذاشتم. روی قلبم که جایی برای عشق به فریاد بود و بدجور وجودم، اسمش رو فریاد می زد.

(فریاد)

با شنیدن حرف های زانیار و تدارکاتی که اردلان برای عروسی داده بود؛ خون توی رگ هام منجمد شد و لحظه ای صدای آرام توی گوشم پیچید. صدای فریاد زدنش و به زبون آوردنِ اسمم از ته دل!

نگاه پر از خونی به زانیار انداختم و اینبار خون توی رگ هام جهید. برجسته شدن رگ هام رو به وضوح احساس کردم و باز هم دیوونه شدم. باز هم نتونستم خودم رو کنترل کنم و به سمت هرچیزی که جلو دستم بود حمله کردم و همه رو شکوندم. فریاد می زدم و اسم آرام رو صدا می زدم. به اردلان فحش می دادم و گلدون بزرگ گوشه اتاق رو پرت کردم و شکستمش. مشتی به دیوار زدم و مشت بعدیم رو توی پنجره خالی کردم. زانیار هرچقدر تلاش می کرد تا آرومم کنه، نمی تونست و من هر لحظه بد تر از قبل می شدم!

زانیار رو محکم به عقب هل دادم که روی زمین افتاد و با حیرت بهم زل زد. خون به چشم هام هم هجوم آورد و یهو به زانیار حمله کردم! انگار می خواستم حرصم رو روی اون هم خالی کنم و با مشت زدن به صورتش، اون هم مشتی به من زد و زیر دست و پا گرفتم؛ ولی بهم آسیبی نمی رسوند و فقط مهارم کرده بود. اشک هاش روی صورتم می چکیدن و حال خرابش رو بهم گوشزد کردن. 

از خودم متنفر شدم. از کسی که حال دوستش رو خوب می دونست و اینطور بهش بی احترامی کرده بود؛ ولی من هنوز هم عصبی بودم و نمی تونستم آرام رو توی اون وضعیت تصور کنم و موقعیتش رو یه موقعیت عادی بدونم، به خاطر همین تمام زور خودم رو زدم و باید با فریاد هایی که توی دلم انباشته شده بودن؛ خودم رو یه خورده خالی می کردم.

شونه های زانیار رو گرفتم و به سمت راست انداختمش. از جام بلند شدم و خواست پام رو بگیره که نذاشتم و به طرف در هجوم بردم. از روی شیشه های خورد شده رد شدم و زخم های بی امانی که روی پام نقش بستن رو نادیده گرفتم، خون اومدشون و صدای زانیاری که نعره می زد و اسمم رو به زبون می آورد.

سوئیچ ماشین زانیار رو سریع از روی میز کنارِ در برداشتم و از خونه با پای برهنه بیرون رفتم. وارد کوچه شدم و بدون تعلل داخل ماشین نشستم. زانیار هم پشت سرم اومد و همش صدام می زد. قفل مرکزی رو زدم و به ضربه هایی که به شیشه می زد و می خواست که در رو باز کنم؛ بی اعتنایی کردم و با روشن کردن ماشین، راهم رو به سمت خارج از شهر کج کردم!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت۱۱۲

با سرعت می رفتم و پای زخم شده ام رو روی پدال گاز می فشردم. صدای تپش قلبم کل ماشین رو پر کرده بود و احساس می کردم هر لحظه ممکنه از قفسه سینه ام بیرون بزنه!

چراغ قرمز رو رد کردم و حتی اشک های روی صورتم هم نمی تونستن چیزی از حرارت بدنم رو کم کنن. تمام وجودم پر از آرام شده بود و فکر و خیالش داشت دیوونه ام می کرد. اصلا نمی تونستم اون رو با اردلان تصور کنم و از تصوراتش حالم خراب تر خراب تر می شد. 

از یه سراشیبی بالا رفتم و وقتی به قسمت هموار و خاکی رسیدم، سرم روی روی فرمون گذاشتم و با دست هام محکم فرمون رو گرفتم. سرم رو چند بار به فرمون کوبیدم و از ماشین پیاده شدم. لبه ی پرتگاه رفتم و همونجا زانو زدم. زانو زدم و دستم رو روی خاک های نقش بسته روی زمین کشیدم، بعد خودم رو آزاد کردم! فریاد های حبس شده توی ریشه های بدنم رو رها کردم و به آسمون بی ستاره زل زدم. 

از بین این همه ستاره، فقط ماه قابل رویت بود و الان نیاز به یه همدم داشت! یه همدم که مثل خودش تنها بود و یارش یه جای دیگه سِیر می کرد!

رو کردم به ماه و از خودم شرمم شد که خدا رو فراموش کرده بودم. به جای خدا می خواستم ماه رو همدمم قرار بدم و چه توصیفات مسخره ای براش به کار برده بودم... اما دیر نشده! هر وقت خدا رو صدا بزنی، جوابت رو میده و کمکت میکنه؛ پس وقت صدا زدن و کمک خواستن بود. وقت آرامش گرفتن و درد و دل کردن با خدایی که خیلی وقت بود وجودش رو به فراموشی سپرده بودم!

چند تا نفس عمیق کشیدم و بی حال نگاهی به پاهای غرق در خاک و خونم کردم. شاید بهتر بود دیگه داد نزنم و خدا رو با صدای آروم طلب می کردم... همین کار رو هم کردم و همزمان که اشک می ریختم؛ دستم رو روی قلبم گذاشتم و شروع کردم به صحبت کردن.

_ببین خدا... میدونم اینجا جای تو بود و من یه نفر دیگه رو بهش راه دادم؛ ولی مگه خودت نگفتی که من وجودتون رو با عشق خودم سرشتم؟ مگه نگفتی که همیشه باهاتونم؟ مگه نگفتی که مراقبتونم؟ پس الان به دادم برس! میدونم کم کاری از من بوده و به سمتت نیومدم؛ اما الان تنها چیزی که دلم می طلبه تویی، تنها کسی که می خوام بهش تکیه کنم و ازش آرام رو بخوام. خودت میدونی که به چه دردی مبتلام کردی، پس به همون عشقی که توی وجودم قرار دادی؛ قسمت میدم که داروی این درد و بهم بدی! اون دارو هم چیزی نیست به جز وجود آرامی که وجودم واسش آتیش میگیره.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت۱۱۳

مشت هام رو پر از خاک کردم و توی آسمون پرتشون کردم. مشت های بعدی رو هم روی سرم می کوبیدم و داغ آرام دوباره برام تازه شد. دلم می خواست الان کنارم می بود و موهای بلندش رو شونه می کردم، می بافتمشون و انقدر بوشون رو استشمام می کردم که به مرز جنون می رسیدم.

دستم رو روی قلبم گذاشتم، ماساژش دادم و همونجا روی زمین دراز شدم. انگشت هام رو روی خاک می کشیدم و سرماش تنم رو لرزوند. اسمی رو بدون تفکرِ قبلی می نوشتم و وقتی که به خودم اومدم؛ دیدم اسم خدا رو توی دل خاک حک کرده بودم! نمیدونم چرا؟ ولی آرامشی به وجودم تزریق شد که انگار به خاطر وجود آرام در کنارم بود؛ اما اشتباه می کردم!

این آرامش به خاطر وجود خدایی بود که تمام وجودم اینبار اون رو فریاد می زد و می خواست که اون رو داشته باشه! منم که به جز اون دیگه کسی رو نداشتم و خیلی دیر فهمیدم که تنها کسی که دارم، همین خداییِ که با لطف و محبتش داره نگاهم می کنه و آرامش وجودش رو بهم هدیه میده.

یک دفعه دستِ یه نفر روی شونه ام نشست و گرمای چیزی رو روی خودم احساس کردم. سایه اش روی صورتم افتاد و حتی حال نداشتم چشم هام رو بچرخونم و یه نگاه اجماعی بهش بندازم! اما چیزی نگذشت که کنارم نشست و به روبرو خیره شد. 

تشخیص دادن اینکه چه کسی میتونست باشه؛ اصلا سخت نبود و میتونم بگم اگه زانیار نبود؛ شاید الان خودم رو از زندگی خلاص کرده بودم و توی عذاب جهنم دست و پا می زدم!

زانیار:نمیدونم چکار کنم؟

تعجب کردم، ولی چیزی نگفتم.

زانیار: اون من رو دیوونه کرده! هر روز نقاب بی تفاوتی و شاد بودن به چهره میزنم و تمارض به خوب بودن می کنم، اما خودت بهتر میدونی که توی دلم چه خبره و چه آشوب و بلوایی ایجاد شده!

نفس عمیقی کشیدم و نشستم.

زانیار: خودش نمیدونه چقدر دوستش دارم و هر موقع می بینمش، انگار بال درآوردم و واسه اولین بار پرواز میکنم؛ ولی اونقدر بی تجربه هستم که پروازم موفق از آب در نمیاد و همش شکست می خورم!

سرم رو کج کردم و به چشم های نافذش زل زدم. آخه کی میتونه از این چشم ها بگذره؟!

_نگران نباش. درست میشه!

پوزخندی و زد و صدای گرفته ام رو مسخره کرد. باز هم نقاب به چهره اش زد، ولی نمیدونم چی دید که یهو رنگ نگاهش عوض شد و با ترس به مردمک چشم هام نگاه کرد!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت۱۱۴

زانیار: دیوونه احمق! نگاه با خودت چکار کردی؟ باید زخمات ضد عفونی و پانسمان بشه روانی.

خنده ی کوچیکی به خاطر دل نگرانی هاش، گوشه لبم نشست و پتوی نازک و مسافرتی که روم انداخته بود رو بیشتر به خودم پیچیدم.

_واقعا من رو نور بارون کردی با قربون صدقه هات. لعنتی اون روانی دیوونه ام کرد.

اخم ریزی کرد و زیر بازوم رو گرفت، ازش خواستم که ولم کنه و گفتم که می خوام فعلا اینجا بمونم؛ اما سرتقانه جسم بی جونم رو بلند کرد و به طرف ماشین برد. 

نگاهی به ماشین پژو پارس سفیدی که کنار ماشین زانیار پارک شده بود؛ کردم و آهی کشیدم. آه از گوش های کری که صدای اومدن ماشین رو نشنیده بودن!

در عقب رو باز کرد و مجبورم کرد که دراز بشم. کمی پاهام رو جمع کردم و از درد نگاهی به کف پاهام کردم. وضعشون خراب بود و خدا میدونه که چقدر شیشه خورده توی پام فرو رفته بودن.

_پس اون ماشین چی میشه؟ از کجا آوردی؟

از آینه جلوی ماشین نگاهی بهم انداخت و بی توجه ماشین رو روشن کرد.

زانیار: از کجاش دیگه به تو ربطی نداره! بعدا میگم بچه ها بیارنش.

(آرام)

به لباس سفید و مدل داری که روی تخت بود؛ زل زدم و یاد حرف های اردلان افتادم. یاد تهدید هایی که کرده بود و یاد داداش هام که جونشون در خطر بود و یاد...

جلوی آینه وایستادم و با خودم کلنجار رفتم که تصویر فریاد رو توی آینه نبینم؛ ولی باز هم خنده هاش جلوی چشمم اومدن و قلبم گرفت. دست چپم رو محکم گرفتم و از درد به خودم پیچیدم. تازگی ها خیلی قلب درد می گرفتم و در عرض این چند روز، اردلان چند بار به خاطر حال خرابم، برام دکتر آورده بود و دکتر هم خیلی اوضاح وخیمم رو براش توضیح داد و می گفت که نباید تنش و استرس داشته باشه، ناراحت بشه یا اینکه فکر و خیال های الکی کنه؛ اما اردلان گوشش بدهکار نبود و خیلی از خدا خواستم که جواب دعا هام رو بده و حرف های دکتر روش اثر بذاره، ولی هیچ اتفاقی نیوفتاد و اردلان روی حرفش موندگار بود.

یک لحظه تنم لرزید! احساس کردم صدای گریه های فریاد رو شنیدم و تمام وجودم پر شد از غم و درد. حالم بدتر شد و خودم رو به قرص هام رسوندم. با دست های لرزونم یه قرص درآوردم و سریع زیر زبونم گذاشتم. روی تخت دراز کشیدم و لباس رو با تنم چروک کردم و انگار می خواستم تمام حرصم رو سر اون خالی کنم!

چشم هام رو بستم و قبلش یه نگاهی به ساعت دیواری انداختم. ساعت سه ظهر رو نشون می داد و اردلان تاکید کرده بود که باید تا ساعت شیش آماده باشم وگرنه...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت۱۱۵

آروم پلکهام رو روی همدیگه گذاشتم و سعی کردم که چیزی رو به خاطر نیارم؛ ولی هیچ وقت موفق نبودم و اینبار هم با فکر و خیال به خواب فرو رفتم.

***

دست نرمی روی سرم نشست و آروم موهام رو پشت گوشم فرستاد. نفس هاش به صورتم می خوردن و چقدر این ریتم نفس ها برام آشنا بود!

ضربان قلبم بالا رفت و دوست داشتم خودم رو به خواب بزنم تا اون نوازش ها ادامه داشته؛ ولی باز هم فهمید و دماغم رو کشید.

جیغ خفیفی زدم و به انگشت هاش که اون ها رو جلوی صورتم گرفته بود، نگاه کردم و با دیدن ناخن های صورتیش، یاد خرابکاریِ دیشبم افتادم و لاک هایی که تو خواب براش زده بودم!

طبق معمول متوجه نشده بود و خدا میدونه که چقدر این بلا رو به سرش آورده بودم، ولی ادعای شاکی بودن داشت و در حین اخم کردن می خندید!

از زانیار دو تا لاک خواسته بودم و اون هم که خوشش از اذیت کردن فریاد میومد؛ لاک ها رو واسم آورد و بار اول کلی به فریادِ بیچاره خندید. 

دوباره موهام رو بین انگشت هاش گرفت و کنار گوشم چیزی رو زمزمه کرد:

فریاد: پس با زانیار دست به یکی می کنی که واسه من لاک بزنی بچه؟!

لبخندی زدم و دستش رو بوسیدم.

_دست به یکی کجا بود؟ فقط ازش لاک خواستم و اون هم که تعجب کرده بود؛ باعث شد بهش بگم دیگه! وگرنه واسم نمی آورد!

قیافه ام رو مظلوم کردم و وقتی خواستم توی آغوشش حل بشم، متوجه فضای اتاق شدم. اتاقی که متعلق به عمارت اردلان بود و من اینجا چکار می کردم؟!

کم کم همه جای اتاق آتیش گرفت و شعله هاش کل اتاق رو پر کردن! دود فضای اطراف رو در بر گرفت و نفس تنگی به سراغم اومد.به دنبال فریاد گشتم که غیبش زده بود، اما پیداش نکردم!

یه دفعه کنار شعله های آتیش پدیدار شد و پشت به من وایستاده بود. منم خواستم از جام بلند بشم و به طرفش برم؛ ولی انگار سرجام میخکوب شده بودم و شعله های آتیش هر لحظه بیشتر از قبل بهم نزدیک می شدن.

جیغ می زدم و از فریاد کمک می خواستم که یهو سرش رو برگردوند و با دیدن قیافه سوخته اش، چنان ترسیدم و جیغ زدم که بیهوش شدم!

***

ویرایش شده توسط Hasti81

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت۱۱۶

دستم رو روی قفسه سینه ام گذاشتم و از خواب پریدم، نفس نفس می زدم و عرق سرد روی پیشونیم نشسته بود. با دیدن اتاق سالم و تهی از هر آتیشی، نفس راحت و عمیقی کشیدم و به ساعت زل زدم. عقربه هاش مثل خنجر شده بودن و وجودم رو زخمی می کردن؛ ولی مجبور بودم! مجبور به متعهد بودن و نجات دادن جون برادر هایی که از جونم هم عزیز تر بودن؛ اما فریاد...

اشک توی چشم هام جمع شد و از جام بلند شدم. روی صندلیِ میز آرایش نشستم و به چشم های بی حالتم زل زدم. شونه رو برداشتم و شروع کردم به شونه زدن موهام. هر قسمتی از موهام رو که شونه می کردم، یاد فریاد می افتادم و تصویرش توی آینه برام تداعی می شد. قلبم فشرده شد و رگ هام یخ زدن! وجودم شعله ور شد و مگه می شد هم یخ زد و هم آتیش گرفت؟!

سری تکون دادم و اشک هام رو با پشت دستم پاک کردم. مردمک چشم هام عین قبل نمی درخشیدن و ماتِ مات بودن؛ درست مثل یه مرده که دیگه روحی برای زندگی و لذت بردن از اون رو نداره!

آهی کشیدم و با کش مویِ مشکی که روی میز بود، موهام رو گوجه ای بستم و با انزجار به لوازم آرایش روی میز نگاه کردم؛ اما خداروشکر کردم که تونستم راضیش کنم و نذارم یه آرایشگر بیاره و حالم رو بدتر از قبل کنه. به خاطر همین، به اجبار کرم رو برداشتم و به صورتم زدم. رنگ زرد چهره ام، پنهان شد؛ اما هنوز هم بی حال بود. رژ صورتی رنگ رو برداشتم و خیلی کمرنگ روی لبم کشیدم. یه ریملِ کم حجم هم زدم و بی خیال اقسام دیگه شدم! 

سفارش کرده بود که عطر نزنم و چقدر دوست داشتم حرصش رو دربیارم. نگاهم رو چرخوندم و روی عطر ثابتش کردم. دستم رو پیش بردم و شیشه اش روی توی دستم فشردم. درش رو باز کردم و بوی تندش، نفسم رو بند آورد. لبخند خبیثی زدم و دوباره سرجاش گذاشتمش. 

به طرف لباس رفتم و آرزو کردم که ای کاش میتونستم با قیچی تیکه تیکه اش می کردم و آتیشش می زدم تا دلم خنک بشه؛ ولی زهی خیال باطل!

دست های لرزونم رو جلو بردم و با حرص برش داشتم. توی دستم محکم فشردمش و توجهی نکردم که ممکنه با چنگ های پر از حرصم چروک بشه و خشم اردلان رو به دنبال داشته باشه؛ چون جنسش نازک بود و به راحتی چروک می شد!

لباس هام رو درآوردم و همون لباس کذایی رو به تن کردم. موهام کمی بهم خوردن و با به یاد آوردن اتفاقی که ممکنه برام بیوفته، اشک هام جاری شدن و هق هقم کل اتاق رو پر کرد. با ناراحتی و حرص، لباس رو توی تنم مرتب کردم و دوباره موهام رو مرتب کردم. همون عطر رو هم برداشتم و تمامش رو روی خودم خالی کردم. بوی تند عطر رو گرفته بودم و حتی خودم حالم بهم می خورد، چه برسه به اردلانی که سفارشش رو زیر پا گذاشته بودم.

شالِ تور مانندِ ست با لباس رو برداشتم و روی سرم انداختم. خودم ازش خواسته بودم و نمی خواستم تا قبل از اینکه محرم بشیم؛ فکر اشتباهی کنه!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت۱۱۷

یه مهمونیِ کوچیک گرفته بود و بعضی از دوست های صمیمی و گردن کلفتش رو هم دعوت کرده بود. می خواست من رو به اون ها معرفی کنه و طبق گفته خودش، بهشون فخر بفروشه و حرص یه نفر رو در بیاره! خیلی التماسش کردم و اصرار داشتم که این مهمونی برگزار نشه، از من به عنوان وسیله استفاده نکنه؛ولی اون گوشش بدهکار نبود و همینکه اسم آرمان و جونش رو در میون کشید، خفه شدم و نذاشتم که با اون دهن کثیفش، اسم آرش و آرمین رو هم تکلم کنه.

قدم های بی جونم رو برداشتم و پشت پنجره وایستادم. به هوای نسبتا تاریک زل زدم و نگاهم رو به میز های سلطنتی دوختم که مرتب شده توی عمارتِ اسفناک بارش، چیده شده بودن و خیلی ها در حال تکمیل کردن وسایل روشون بودن.

نگاهم رو ازشون گرفتم که متوجه شدم در عمارت باز شد. نمیدونم چرا؛ ولی دلم لرزید! یک لحظه احتمال دادم که شاید فریاد باشه و میتونم یک بارِ دیگه ببینمش، اما یه فرد دیگه از ماشین پیاده شد و کبریت به توهماتم زد.

فریاد! هه! اون اصلا لیاقت دوست داشتن من رو نداره چه برسه به اینکه...

به دیوار تکیه دادم و با دست هام صورتم رو پوشوندم. مطمئن بودم اون مقداری که آرایش کرده بودم؛ الان توی صورتم ماسیده و پخش شده بود، ولی دوست داشتم زار بزنم و خودم رو خالی کنم. به جای اینکه نگران خودم باشم، نگران فریاد بودم و از اینکه اینطور توی ذهنم بهش حرف زدم و لقب بی لیاقت رو بهش نسبت دادم؛ احساس خفت می کردم و خیلی پشیمون بودم. خیلی! 

در اتاق باز شد که دست هام رو سریع برداشتم و به اخم های بهم گره خورده اردلان چشم دوختم. یه کت و شلوار سورمه ای با لباس سفید به تن کرده بود و تیپ شخصیتیش رو به رخم کشید. قدم هاش رو برداشت و صدای کفش های چرمِ سورمه ای رنگش، میخ به گوشم کوبید و هر لحظه بیشتر از قبل احساس تنفر بهم دست می داد. تنفر از اردلانی که کثافت تمام زندگیش رو گرفته بود و حتی برام توضیح نمی داد که چرا برای به دست آوردنِ من، به زندگیم چنگ انداخته و مرز بدبختی و نابودیم رو گذرونده!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت ۱۱۸

روبروم وایستاد و انگشتش رو زیر چشمم کشید، بعد سیاه و اشکی شده، جلوی صورتم گرفتش و سرش رو خم کرد. به چشم هام زل زد و با اون یکی دستش، مچ دستم رو محکم فشرد و به طرف میز آرایش بردم. روی صندلی نشوندم و دستش رو با دستمال کاغذی پاک کرد. از توی کشوی میزم، دستمال مرطوب ها رو بیرون کشید و به دستم داد. منتظر بهم چشم دوخته بود و با چشم هاش، بد چیز هایی رو به یادم انداخت. به خاطر همین، یکی از دستمال مرطوب ها رو برداشتم و شروع کردم به پاک کردن صورتم.

اردلان: نیم ساعت دیگه میام و بهت سر میزنم. وای به حالت دوباره با این حال و روز ببینمت. این همه باهات خوب برخورد کردم که توهم خوب باشی؛ ولی بهتر که نشدی، بد تر هم شدی.

بدون اینکه نگاهش کنم؛ به کارم ادامه دادم و آب دهنم رو با فشار بلعیدم. می ترسیدم بهش نگاه کنم و از اون چشم های وحشی، چیزی رو بخونم که حالم رو بدتر کنه و چیز های بدی رو به خاطرم بیاره.

(راوی)

لبخند مصنوعی اش، چشم همگان را کور کرده بود و خدا می دانست که در زیر این لبخند، مردابی وجود دارد که خوشی هایش را در خود دفن کرده و قصد دفن کردنِ عشقش را هم دارد؛ ولی آیا میتوانست از فریادی بگذرد که ذره ذره وجودش را شامل می شد؟!

با فشاری که به مچ دستش وارد شد؛ به خودش آمد و با افراد جدید، سلام و احوال پرسی کرد. برای چندمین بار، مرد های حاضر در آنجا، دستشان را پیش بردند و خواستار فشردن نرمی و لطافتِ دست هایی بودند که فقط با وجود فریاد گرم می شدند؛ اما او باز هم ممانعت کرد و چندشش شد که اردلان او را گرداگردِ این عمارت گرداند تا با او فخر بفروشد و به قول خودش حرص یک نفر را دربیاورد، اما آن شخص کدام یک از حضار بود؟

بی خیال شانه ای بالا انداخت، که دستی نرم بر روی شانه اش نشست. صورتش را برگرداند و به پریزادی چشم دوخت که با آن آرایشِ ملیح، دل هرکسی را می ربود و دلبری می کرد!

پریزاد: مبارک باشه زن بابا.

بغض به گلویش چنگ زد و دندان هایش را بر روی یکدیگر سائید. دلش می خواست سیلی بر آن صورتِ زیبا بزند و دلش خنک شود؛ ولی باز هم نتوانست و چقدر از این اجبار ها زجر می کشید و درد وجودش را فرا می گرفت.

پریزاد: چی شد عزیزم؟ باید از خداتم باشه که شوهر به این خوبی گیرت اومده! آخه چه اشکالی داره؟ بابای منم از تنهایی در میاد و ...

اردلان: بسه پریزاد!

پشت چشمی نازک کرد و آرام چقدر خدا را در دلش فریاد زد که ای کاش این دختر شبیه به او نبوده تا حداقل برادر هایش، او را متهم نمی کردند و تا لحظه آخر محبتشان را احساس می کرد، ولی سرنوشت این چنین برای او رقم زده بود و او نمی توانست چیزی را تغییر بدهد و اکنون در آینده ای سِیر می کرد که گذشته را در باتلاق خود پنهان و خفه کرده بود!

هیراد با جامی قرمز رنگ، کنارشان جا گرفت و دستش را دور کمر پریزاد حلقه کرد. بوسه ای بر پیشانی اش کاشت و چنان معطوفِ چشمانِ پریزاد شد که زمان و مکان را به فراموشی سپرد و جام از دستش افتاد!

دلش لرزید و روح از تنش جدا شد. جدا شد تا آتش گرفتنِ جسمش را حس نکند و زجر نکشد؛ اما طولی نگذشت که باز هم خون در رگ هایش منجمد شد و دست هایش یخ زدند.

اردلان که از حالِ زارش خبر داشت؛ به سمت میز هدایتش کرد و روی صندلی با روکشی نقره ای نشاند که همانند صدفی، آرام را به عنوان مروارید پذیرفت.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت۱۱۹

اردلان هم کنارش جا خوش کرد و شروع به پوست کندن پرتقالی برای آرام شد! وقتی کارش به اتمام رسید؛ پره ای از پرتقال را به دست آرام داد، ولی نپذیرفت و از جایش برخواست. پاهایش را به حرکت درآورد و قصد به رفتن کرد که اردلان دستش را گرفت و بلند شد.

اردلان: حالت خوب نیست؟

آرام صورتش را جمع کرد و دستِ آزادش را بر روی پیشانی اش قرار داد. 

آرام: نه زیاد! سر درد دارم. اگه میشه برم و یکم استراحت کنم.

اردلان بوسه ای بر پیشانی اش نشاند که از نگاه بقیه دور نماند و دست و سوتی وصف ناپذیر را به دنبال داشت!

لبخند بر روی لب های اردلان جا خوش کرد؛ ولی آرام بی تفاوت و سرد، راهش را ادامه داد و فقط خدا می داند که اردلان هم نقابِ خوشی را بر چهره زده بود و درونش از گذشته ای سوزان، زبانه می کشید!

باد خنکی وزید و جسم آرام قندیل بست. خودش می دانست که روحش ضعیف شده و جسمش را هم در بر گرفته، وگرنه این باد آنقدر سرد نبود که بدنش را بلرزاند و قلبش را برای خونرسانی متوقف کند! این را هم می دانست که روحش گرسنه است و نیاز به تغذیه دارد، نیاز به غذایی که روحش را تامین کند و غذای روحش کسی به جزء فریاد نبود.

وارد به سالن شد و بیشتر به خودش پیچید. بسیار سردش شده بود و دوست داشت در آغوش کسی فرو برود که گرمایش را خریدار باشد و آن را با عشق به او هدیه کند؛ ولی آن آغوش دیگر وجود نداشت و آرام تا کی میتوانست آن سرمای استخوان سوز را تحمل کند!؟

نگاهش را چرخاند و با دیدن حرف "R" حک شده بر روی در، اعصابش بهم ریخت و تحمل فکر کردن به چیز های دیگری را نداشت. فقط خواستار فهمیدن رازی بود که اردلان قول فهمیدنش را به او داده بود و آرام بی صبرانه برای شنیدنش لحظه شماری می کرد.

از پله ها بالا رفت و انگار صدای خدمتکارانی که جنب و جوش می کردند و کارهای مهمانی را انجام می دادند؛ نمی شنید و در بیابانی سرد و تاریک سپری می کرد.

چقدر دوست که الان تانیا اینجا بود و با او حرف می زد؛ اما این کار هم امکان پذیر نبود و بی طاقت ترش می کرد.

وقتی به راهرو رسید، راهش را به سمت اتاقش کج کرد؛ ولی چیزی مانع حرکتش شد و روبروی اتاق اردلان ایستاد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...