رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
fatemeh_z

معرفی و نقد رمان چشمانی که همه وجودم شد / Taranomکاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

نام رمان: چشمانی که همه وجودم شد

 نویسنده: Taranom کابر انجمن نودهشتیا

ژانر: عاشقانه / هیجانی

هدف: عاشق شدن خوب است اگر این عشق پاک باشد!

ساعات پارت گذارینامعلوم

خلاصه: ترنم و مهراد، دختر عمو و پسر عمو بودن. البته ترنم، نوه عموی مهراد بود...ترنم به هیچ وجه در رویاهاش به زندگی با مهراد فکر نمی کرد. اما دست سرنوشت کار غیر قابل توجهی کرد و دختر چشم خوشگل این رمان شکه شد!

لینک صفحه رمان

ویرایش شده توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در 15 ساعت قبل، meli.km گفته است :

سلام عزیزم

رمانت رو خوندم . در مورد داستان که نمی تونم نظری بدم . ولی چند تا نکته :

لطفا پشت هر دیالوگ اسم شخصیت ها رو بنویس . چون من واقعا گیج شدم وقتی همین یه پارت رو خوندم .

از علائم نگارشی بیشتر استفاده کن 

به جای " هااااااااان ؟ " بنویس " هان ؟! " . منظورم اینه که از حروف تکراری کمتر استفاده کن . 

فعلا همینا رو رعایت کن تا پارت های بیشتری بنویسی و بتونم در مورد داستان نظر بدم . 

موفق باشی ♥️

ممنون عزیزم💙💙💙

برو چشم💛💛💛

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام جانا

رمانت رو خوندم...موضوع کلی زیبا بود...سعی کن کلیشه ای نباشه مثل ازدواج صوری و این داستانا.

بعضی جاها نوشته بودی "ی" .اگه یک بنویسی بهتره عزیزم.

حروف تکراری هم زیاد داری مثل "جوووون" "هااان" به جای اینا جون یا هان بنویسی بهتره.چون تکرار زیاد باعث میشه چشم خسته بشه و جذابیت نوشته ت از بین میره.

و اینکه ایموجی نذاری بهتره جانم.

با اینکه اولاشه ولی خوب توضیح دادی...در کل جذابه ...مشتاقانه منتظر پارت های بعدیتم.

 

خوشحال میشم رمانم رو بخونی و نظر بدی 

موفقیتت روز افزون❤

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در 7 ساعت قبل، ز.یزدانی گفته است :

سلام جانا

رمانت رو خوندم...موضوع کلی زیبا بود...سعی کن کلیشه ای نباشه مثل ازدواج صوری و این داستانا.

بعضی جاها نوشته بودی "ی" .اگه یک بنویسی بهتره عزیزم.

حروف تکراری هم زیاد داری مثل "جوووون" "هااان" به جای اینا جون یا هان بنویسی بهتره.چون تکرار زیاد باعث میشه چشم خسته بشه و جذابیت نوشته ت از بین میره.

و اینکه ایموجی نذاری بهتره جانم.

با اینکه اولاشه ولی خوب توضیح دادی...در کل جذابه ...مشتاقانه منتظر پارت های بعدیتم.

 

خوشحال میشم رمانم رو بخونی و نظر بدی 

موفقیتت روز افزون❤

 

سلام عزیزم

مرسی ..نظر لطفتون هست💙💙

این داستان ی ازدواج کاملا واقعی هست که جدایی نداره و البته درمورد خودم و نامزدم هست

ببخشید میشه بهم جاهایی که ایموجی داره رو بگی که داخل گوشیم ویرایشش کنم💛💛

برو چشم ...در اولین فرصت رمانتون رو میخونم❤

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در 9 ساعت قبل، Taranom گفته است :

سلام عزیزم

مرسی ..نظر لطفتون هست💙💙

این داستان ی ازدواج کاملا واقعی هست که جدایی نداره و البته درمورد خودم و نامزدم هست

ببخشید میشه بهم جاهایی که ایموجی داره رو بگی که داخل گوشیم ویرایشش کنم💛💛

برو چشم ...در اولین فرصت رمانتون رو میخونم❤

خیلی هم زیبا...خوشبخت شین.🌷

البته عزیزم...توو پارت آخرت دوتا ایموجی لبخند گذاشتی .

ممنونم جانا.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در در 4 اسفند 1397 در 13:45، ز.یزدانی گفته است :

خیلی هم زیبا...خوشبخت شین.🌷

البته عزیزم...توو پارت آخرت دوتا ایموجی لبخند گذاشتی .

ممنونم جانا.

ممنونم...این خوشبختی رو واسه همه آرزو میکنم💙💙

برو چشم داخل گوشیم ویرایشش میکنم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد از صرف شام به اتاق رفتم؛ طبق معمول گوشی رو دست گرفتم، 

که مامان صدا زد: ظرف ها رو کی باید بشوره؟؟

نسیم: ظرف های امشب با ترنم هست.

ترنم: هـــی روزگار، من یعنی شانس دارم؟؟!!

 

چیزی نگفتم و از اتاق رفتم بیرون؛ 

وارد آشپزخونه که شدم، دستکش رو پوشیدم و شروع به شستن ظرف ها کردم.

بعد از این که کارم تموم شد، باز به اتاقم برگشتم؛ برخلاف دفعهٔ قبل حوصلهٔ گوشی رو نداشتم و دوست داشتم کمی به آینده ام فکر کنم...

آینده ای که با رفتن به دنیایی بزرگ تر، میتونه حتی سرنوشت و نوع افکارت رو تغییر بده...

 

لامپ اتاقم رو خاموش کردم، پرده رو کشیدم. 

جوری تاریک شد که پیدا کردن صندلی واسم دشوار بود، اما این تاریکی آرامش خاصی داشت؛ حتی دلم راضی نمیشد چراغ خواب رو ثانیه ای روشن کنم و میسرم رو پیدا...

 

بلأخره با لمس کردن وسایل داخل اتاق؛ صندلی رو پیدا کردم و روی اون نشستم.

به آرومی سرم رو روی میز تحریرم؛ و دستام رو مث حلقه ای به هم قفل کردم؛ و زیر سرم گذاشتم...

 

چشمام ناخودآگاه بسته شدن...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در 9 دقیقه قبل، Taranom گفته است :

بعد از صرف شام به اتاق رفتم؛ طبق معمول گوشی رو دست گرفتم، 

که مامان صدا زد: ظرف ها رو کی باید بشوره؟؟

نسیم: ظرف های امشب با ترنم هست.

ترنم: هـــی روزگار، من یعنی شانس دارم؟؟!!

 

چیزی نگفتم و از اتاق رفتم بیرون؛ 

وارد آشپزخونه که شدم، دستکش رو پوشیدم و شروع به شستن ظرف ها کردم.

بعد از این که کارم تموم شد، باز به اتاقم برگشتم؛ برخلاف دفعهٔ قبل حوصلهٔ گوشی رو نداشتم و دوست داشتم کمی به آینده ام فکر کنم...

آینده ای که با رفتن به دنیایی بزرگ تر، میتونه حتی سرنوشت و نوع افکارت رو تغییر بده...

 

لامپ اتاقم رو خاموش کردم، پرده رو کشیدم. 

جوری تاریک شد که پیدا کردن صندلی واسم دشوار بود، اما این تاریکی آرامش خاصی داشت؛ حتی دلم راضی نمیشد چراغ خواب رو ثانیه ای روشن کنم و میسرم رو پیدا...

 

بلأخره با لمس کردن وسایل داخل اتاق؛ صندلی رو پیدا کردم و روی اون نشستم.

به آرومی سرم رو روی میز تحریرم؛ و دستام رو مث حلقه ای به هم قفل کردم؛ و زیر سرم گذاشتم...

 

چشمام ناخودآگاه بسته شدن...

سلام عزیزم 

این پارت رمانتون هست . فکر می کنم اشتباه پارت گذاشتین تو صفحه ی نقدتون ،درسته؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در 20 ساعت قبل، samanehaminian69 گفته است :

سلام عزیزم 

این پارت رمانتون هست . فکر می کنم اشتباه پارت گذاشتین تو صفحه ی نقدتون ،درسته؟

سلام اره  پارت رمانم هست😭😭😭

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در 1 دقیقه قبل، Taranom گفته است :

سلام اره  پارت رمانم هست😭😭😭

مشکلی نیست من انتقال میدم به صفحه ی رمانتون .

موفق باشید عزیزم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در 3 دقیقه قبل، Taranom گفته است :

سلام اره  پارت رمانم هست😭😭😭

انتقال پیدا کرد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در 5 دقیقه قبل، samanehaminian69 گفته است :

مشکلی نیست من انتقال میدم به صفحه ی رمانتون .

موفق باشید عزیزم

ببخشید که به شما و همکاراتون زیاد زحمت دادم.

ممنونم بهترین مدیر❤❤❤

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در 4 دقیقه قبل، samanehaminian69 گفته است :

انتقال پیدا کرد

💙💙💙

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در 1 دقیقه قبل، Taranom گفته است :

💙💙💙

خواهش می کنم دختر گل .

اگر کمکی نیاز داشتید من آنلاین هستم .می تونید بپرسید.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در هم اکنون، samanehaminian69 گفته است :

خواهش می کنم دختر گل .

اگر کمکی نیاز داشتید من آنلاین هستم .می تونید بپرسید.

مرسی که هستین و با کمک هاتون منو شرمنده میکنید💛💛💛

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در هم اکنون، Taranom گفته است :

مرسی که هستین و با کمک هاتون منو شرمنده میکنید💛💛💛

زنده باشی دختر گل 

همه ی ما زمانی که اومدیم تو سایت مطمئنن مثل شما نا آشنا  بودیم پس جایی برای شرمندگی نیست .

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در هم اکنون، samanehaminian69 گفته است :

زنده باشی دختر گل 

همه ی ما زمانی که اومدیم تو سایت مطمئنن مثل شما نا آشنا  بودیم پس جایی برای شرمندگی نیست .

 

❤❤💋💋💋

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...