رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

پارت بیست و چهار

همونجور  که با مهلا درباره مراسمش حرف میزدم گوشیم زنگ خورد  شماره ناشناس بود  نمیدونستم کیه امدم

جواب بدم قطع شد  رمز گوشیم باز کردم دیدم یه پیام از همون شماره ناشناسه دارم بازش کردم که نوشته بود
اون موهای لامصبتو بکن تو 


با تعجب به صفحه گوشی زل زدم این پیامو کی داده یهو سرم بلند کردم دیدم هاکان زل زده بهم و با اخم اشاره کرد به موهام فهمیدم کار خودشه 


وای خدااا  روم غیرتی شد حواسش بهم بودهه پس بگو چرا موقعه ورود اخم کرد بهم بخاطر موهام بود شمارمو از کجا اورده بود؟؟؟؟؟؟ حتما از تو فرم استخدام برداشته دلم می خواست

پاشم ببوسمش ولی خودمو کنترل  کردم یکم می خواستم اذیتش کنم موهامو تو نکردم براش

تایپ کردم براچی؟ خوشگل شدم که بهم میاد
پیامو فرستادم که جوابش امد با دیدن جوابم اخماش رفت توهم  خدارشکر مهلا و امیر

حواسشون به مانبود سرگرم خودشون بودن 
نگاهم به هاکان بود که یچیزو تایپ کرد و بعد با اخم سرش بلند کرد بهم نگاه کرد

 
پیامی برام امد بازش کردم نوشته بود
من می دونم خوشگل شدی لعنتی نمی خوام خوشگلیت بقیه ببینن بکن تو اون لامصب هارو تا پا نشدم خودم موهات نکردم تو از توجش قند تو دلم اب شد

 
وای خدا حتما اونم یه حسی بهم داره نخواستم اذیتش کنم چون می دونستم اگه گوش ندم

 

حرفشو عملی میکنه موهامو کردم تو که دیدم داره نگام میکنه براش زبون در اوردم که خندید وایییی چقد تو ماهی پسر چقد خندش قشنگ بود از بس با اخم دیده بودمش باورم نمی شد اینقد قشنگ می خنده چاله گونه داشت لعنتی دوست داشتنی


داشتم خیره نگاهش میکردم اونم نگاهم میکرد که گارسون مثل پیام بازرگانی امد و سوارش غذا از مون گرفت من دلم هوس دیزی کرده

بود من دیزی سفارش دادم بقیه هم مثل من دیزی سفارش دادن نهارمون اوردن خوردیم دیگه موقع رفتن بود دلم نمی خواست برم

ازهاکان جدا شم ولی خب دیگه باید میرفتیم از در رستوران امدیم بیرون از بچه ها خداحافظی

کردم و رفتم طرف ماشینم که هاکان هم دنبالم امد  چرخیدم طرفش نگاش کردم گفتم:چیزی می خوایی؟


یه نیم نگاه بهم کرد و گفت:اره تورو 
یه دقیقه هنگ کردم با تعجب چرخیدم طرفش گفتم :چی؟؟؟؟؟


هاکان:هیچی من امروز با ماشین نیومدم منم می رسونی؟؟
عوضییییییی بحثو عوض کرد بهم نگفت چی گفته 


در ماشینو زدم نشستیم اونم نشست کنارم  ماشینو روشن کردم که ظبط ماشینم روشن شد واهنگ قشنگ علیرضا پویا (نگاه خاص)پلی شدعادتشه بیاد دلبری کنه بره رد کارش میدونه که دلم عاشقه دلشه وصله به حالش


میلرزه دله هر کسی که رد میشه از کنارش نمیدونم اگه نباشه دلو میکنم چیکارش
دلم واسه دلش پر میزنه گیر نفساشه میخوام بمونه عاشقه دلمو همیشگی باشه


میدونه دلم جوره با دلش همجوره پاشه زندگیه من وصله صدای خنده هاشه
میمیره دلم واسه تو واسه اون نگاه خاص تو
همون میشم که تو دوست داری واسه دله حساسه تو


عشقه من تو این رابطه حسم به دلت ثابته
گفته بودم که ماله همیم از روز اول یادته , از روز اول یادته


اینقد نذار سر به سرمو ناز و اداهاتو کمش کن اخ که دلم زد به سیم آخر حالا بیا جمکش کن
میدونی که دیوونه میشم نبینمت حتی یه ساعت نذاشتی تو واسه منو دل حتی یه خواب راحت


میمیره دلم واسه تو واسه اون نگاه خاص تو
همون میشم که تو دوست داری واسه دله حساسه تو


عشقه من تو این رابطه حسم به دلت ثابته
گفته بودم که ماله همیم از روز اول یادته , از روز اول یادته


من با ریتم اهنگ یواش میزدم رو فرمون  لب خونی میکردم
من:کجا ببرمتون؟
هاکان ادرس خونشو بهم داد که راه افتادم  تو مسیر حرفی بینمون رد و بدل نشد وقتی

رسوندمش از ماشین پیاده شد سرشو از شیشه اورد تو گفت: دستت درد نکنه خانوم کوچولو 
اخم کردم گفتم:کوچولو عمته من بزرگم

 
تک خنده ایی کرد و گفت:باشه مواظب خودت باش کوچولو اینو گفت و رفت
 

  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست وپنج


اینو گفت و رفت منم طبق معمول هنگ کردم
وای وای از دست تو داری با دلم چیکار می کنی سریع گازش گرفتم برم خونمون


تا رسیدم خونه کلا تو هپروت بودم
اون روز با مامان تصمیم گرفتیم فردا بریم لباس بخریم مامانم هم میخواست بیاد

منم قبول کردم شب بعد ازشامم یکم تلویزرن با  بابا دیدم و رفتم بخوابم رفتم


 تو اتاقم گوشیمو برداشتم خودمو انداختم رو تخت گوشیو باز کردم دیدم پیام دارم چشام برق زد حدس زدم هاکان باشه رفتم تو پیاما که تبلیغ بود

 
خورد تو ذوقم گوشیو پرت کردم اونور و سعی کردم بدون فکر به هاکان بخوابم 
صبح ساعت شیش پاشدم رفتم بیمارستان کارهامو  انجام دادم

 می خواستم برم بالا پیش یکی از همکارها کار داشتم موقع برگشتن اسانسور زدم رفتم داخل در داشت بسته میشد که یه دستی نزاشت در بسته در باز شد و متعجب به هاکان نگاه کردم

 
سعی کردم خونسردیمو حفظ کنم 
امد کنارم دکمه اسانسور زد در بسته شد نه من حرف میزدم نه اون زیر چشمی داشتم نگاهش میکردم

 که یهو اسانسور از حرکت ایستاد برق اسانسور  رفت و دیگه کار نمیکرد

  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و شش

باتعجب به هاکان نگاه کردم و گفتم:یا خدا چیشد


هاکان:اسانسور از کار رفت تو اسانسور گیر افتادیم.

 من یه جیغ خفه کشیدم 
گفتم حالا چیکار کنیم

هاکان اعصبانی داشت این ور اونور میشد  تلفنش هم انتن نداشت 

منم با ترس  محکم میکوبیدم به در که ما اینجاییم به ما کمک کنید 


من تنگی نفس داشتم هوای اسانسور خفم میکرد مطمنم الان قرمز شدم

 چنگ زدم به گلوم سعی کردم  دم و بازدم کنم

 هاکان که مشغول به در اسانسور بود با اعصبانیت چرخید طرفم

 با دیدن من یهو حمله کرد طرفم بازوهام تو دستش گرفت گفت:

چیشدی چرا قرمز شدی 

با سرفه گفتم:آسم دارم

هاکان با اعصبانیت مشت کوبید تو اینه اسانسور و بهم گفت: اسپرت همراهت نیست؟؟

سرمو دادم بالا که یعنی نه اخه من آسم تازه بهبود یافته بود دیگع از اسپره استفاده زیاد نمیکردم همه جا بر نمیداشتم همراهم


هاکان زیر لب گفت لعنتی بعد منو کشید تو بغلش

 اونقد سست بودم که مخالفت نکنم  تو بغلش بودم چشام کم کم داشت بسته میشد

  صدای چند نفر از بیرون امد هاکان سریع منو گذاشت کنار و با مشت افتاد بجون درد که ما گیر کردیم

 اوناهم که فهمیدن رفت کمک بیارن هاکان امد طرفم صورتمو بین دستاش گرفت و گفت:

خانوم کوچولو  هیچی نیست الان میان لعنتی نفس بکش نفس بکش عزیزم 

نمیتونستم یهو با کاری که هاکان کرد انگار  هم شوک  وهم جون دوباره بهم دادن 

داشت بهم نفس مصنوعی میداد  نفسم برگشته بود سرجاش ولی بی حال بودم سرمو تکیه دادم به سینش و بوی عطرشو استشمام کردم 

که دستای هاکان دورم حلقه شد ده دقیقه تو همون حال بودیم صدا از بیرون می امد

 در اسانسور باز کردن هاکان دست انداخت زیر پام و بی توجه به بقیه منو سریع بغل کرد و برد تو یه اتاقی و گفت پرستار برام ماسک اکسیژن بیاره ماسکو گذاشتم چشامو بستم 

با حس نوازش دستم چشامو به سختی باز کردم که باهاکان چشم تو چشم شدم

نگاهش کردم که بلند شد موهامو که امده بود تو صورتم با دست داد پشت گوشم خم شد تو صورتم تو چشمام نگا کرد و گفت:

دیگه هیچوقت منو اینجوری نترسون 

لپمو کشید و سریع فاصله گرفت حس میکردم قلبم داره خودشو به درو دیوار میکوبه تا بیاد بیرون

  در اتاقو زدن و مهلا و مامانم و بابام امدن داخل 

مامان نگران امد طرفم زد زیر گریه و سرمو گرفت تو بغلش
 
بابا سعی داشت مامانو اروم کنه

من:مامانم فدات شم من که نمردم گریه میکنی نگاه کن سالمم بابا شما یچیزی بگید

مامان:خدانکنه بچه اخه تو چرا اسپرتو بر نمیداری اگه بلایی سرت می امد من چیکار میکردم

نگاهم رفت سمت هاکان که دیدم با یه غم و حسرت عجیب به به مامان نگاه میکنه 

من:اینبارم اقای زند نجاتم دادن 

مامان چرخید طرف هاکان و با بغض گفت:خدا خیرت بده پسرم خدا از جونی کمت نکنه دستت درد نکنه نمیدونم چطوری تشکر کنم.

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و هفت

هاکان لبخندی زد: این حرفو نزنید انجام وظیفه بود خوشحالم که الان حالشون خوبه شما هم نگران نباشید
 
باباو مامان داشتن از هاکان تشکر میکردن
که مهلا سرش اورد کنار گوشم گفت:

جون جون مثل تو فیلما تو بغل یار غش کردی اونم بغلت کرد و..... 

من:زهرمار دیونه الان وقت شوخی کردنه

هاکان عذر خواهی کرد رفت بیرون 

نگاهم منم باهاش رفت  خلاصه اون روز رفتم خونه و مامانو بابا اینقد هوامو داشتن که تو دلم گفتم کاش زودتر تو اسانسور گیر میکردم 


تو اتاقم بودم که گوشیم زنگ خورد اسم هاکانو سیو کرده بودم هیولا اخمو 

نیقم باز شد تماسو وصل کردم

چیزی نگفتم گذاشتم خودش شروع کنه

چند دقیقه گذشته بود که دوتامون نفس میکشیدم قصد حرف زدن نداشتیم

اخرش من سکوتو شکستم
من:سلام کاری داشتین؟

هاکان:خوبی کوچولو ؟؟

من:اره خوبم اونم به لطف شما بابت امروز واقعا ممنونم

هاکان:تشکر نیاز نیست من زندگیمو به خودم برگردوندم

 یه لحظه حس کردم کردم نفسم رفت چیزی نگفتم که دامه داد

مواظب خودت باش عزیزم خداحافظ

وای خدا گوشی از دستم ول شد

اونقد خوشحال بودم که نمیدونستم چیکار کنم
درسته هاکان مستقیم بهم نگفته بود دوستم داره ولی غیر مستقیم با کارها و رفتارش چند بار گفته بود

اصلا مگه دوست دارم فقط معنیش تو همین کلمه هست؟؟؟

اونشب بهترین خواب عمرمو کردم

صبح ساعت نه  خواب پاشدم  بیمارستان نرفتم مثلا مریض بودخخخ

امروز چهارشنبه بود و جمعه عروسی مهلا چقد زود شد اخر ماه  انگار همین دیروز بود که تازه رفتیم تو بیمارستان و من هاکانو اذیت کردم 

 کسی باورش نمیشه پنج ماه از امدن مهلا تو بیمارستان گذشته 

رفتم لباسمو کردم یه ارایش کردم رفتم تو اشپزخونه که مامانم اونجا بود 

من:سلام مامان خوشگلم صبح بخیر 

مامان:سلام عزیزدلم صبحت بخیر کجا شالو کلاه کردی تو امروز باید استراحت کنی بیمارستان نمی خواد بری

من:نه مامان بیمارستان نمیرم شماهم برو اماده شو مثلا پس فردا عروسیه مهلاست هنوز لباس نخریدیم


مامان:حالا تو حالت خوب نیست بزار فردا میریم 

من:نه مامانم من عالیه عالیم از این بهتر نمی شم تا شما میری بپوشی منم یچیزی میخورم تا بیایی


مامان قبول کرد و رفت لباساش بپوشه..

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و هشت

منم یه لیوان شیر با کیک خوردم که مامان امد رفتیم سوار ماشین من شدیم و از در خونه زدیم بیرون 

رفتیم طرف یه پاساژ  همینجور تو پاساژ می چرخیدیم  و من هنوز چیزی که باب دلم باشه پیدا نکردم

  ولی مامان یه کت و دامن  ابی فیروزه ایی که رو سینش سنگ کاری بود خیلی خوشگل بود خرید  یه کیف و کفش مشکیم خرید ولی من هنوز هیچی به هیچی.
  
صدای مامان در امد :اه ملیکا چقد وسواس داری این همه لباس خوشگل خب یکدوم برو پرو کن
 
من که هیچی به دلم نبود همون موقع از جلوی یه مغازه رد شدیم
 
یه لباس چشممو گرفت واقعا قشنگ بود یه لباس مجلسی بلند مثل لباس سیندرلا از زیر سینه تنگ میشد و پایینش پف داشت  بالاش گیپور بود و پایینش ساتن
 
استیناشم تا ارنج بود و گیپور رنگش  مشکی بود واقعا قشنگ بود ساده و شیک بدجور تو دلم رفت مامان که دید چی چشمو گرفته خیلی خوشش امد


 رفتم لباسو پرو کردم در باز کردم که برق تحسینو تو چشمای مامان دیدم 

واقعا بهم می امد لباس فیت تنم بود 
مامان:ماشالله چقد خوشگل شدی چقد بهت میاد خیلی قشنگه 

خلاصه لباسو خریدم یه کیف کفش مشکی ستم خریدم 

با مامان رفتیم یه کافی شاپ یه کیک قهوه خوردیم و از در پاساژ زدیم بیرون 

تو ماشین نشستیم که مامان گفت:ملیکا زنگ بزنم از طوبا خانوم وقت ارایشگاه بگیرم

من:مامانی برای خودت بگیر من باید با مهلا برم 

مامان:اهان باشه راستی من فردا با بابات بیام یه کت شلوارم برای اون بخریم

من سری به عنوان موافقت تکون دادم و رفتیم خونه 

نهارو خوردم زنگ زدم به مهلا جویای احوالش شدم 

که میگفت سرش خیلی شلوغه و درگیره

اون روز داشتم تو اینترنت دنبال یه مدل مو شیک و ساده میگشتم که بگم ارایشگره برام درست کنه


بلاخره روز موعد فرا رسید منو مهلا الان تو ارایشگاهیم

 مهلارو بردن تو یه اتاق مخصوص منم رفتم زیر دست یه ارایشگر دیگه موهامو همنجور که میخاستم درست کرد 

یه شینیون ساده و شیک میخواست ابروهامو برداره که نزاشتم ابروم هامو تاحالا برنداشته بودم مدلش قشنگ بود و مشخص نمیکرد تاحالا بر نداشته نشده

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و نه

 ناخونامم لاک سیاه زد و شروع کرد به طراحی صورتمو نزاشته بود نگاه کنم که سوپرایز شم 

 تا ساعت شیش ارایشگاه بودیم  لباسمو پوشیدم و خودمو تو ایینه نگاه کردم خیلی زیبا شده بودم 


 یه ارایش لایت و مات زده بود ساده و شیک مهلارو که دیگه نگم

  نمیتونم براش کلمه ایی بگم اینقد زیبا شده بود مثل فرشته ها شده بود تو لباس عروس 

 منتظر امیر بود که بیاد برن اتلیه بعد بیان  تالار مهلارو تو بغلم گرفتم و گفتم:فدات بشم خواهری ایشالله خوشبخت شی مثل ماه شدی
 
مهلا:قربونت برم مرسی خودت خیلی خوشگل شدی  ایشالله عروسی تو هاکان

من تو دلم قند اب شد ولی لبخندی زدم گفتم:نفوذ بد نزن 

مهلا:ای ای بچه پرو پس عمه منه که دلش برا اقا هاکان ضعف می کنه

من:اولا عمت بیخود میکنه دوما تو فعلا فکر شب خودت کن که توسط امیر تموم نشی

مهلا لپاش قرمز شد مشت زد تو بازوم گفت:بی حیا

صدای ارایشگر که گفت داماد امده باعث شد مکالمه مون قطع شه

امیر امد داخل پشت بندش فیلم بردارم امد واقعا امیر خوشتیپ شده بود تو اون کت و شلوار سفید واقعا دوتاشون بهم می امدن ایشالله خوشبخت شن.

 امیر با دیدن مهلا چشماش برق زد رفت طرفش دستاشو گرفت پیشونیشو با عشق بوسید 

 صحنه رمانتیکی بود البته فیلم بردار قبلش گفت چه کنن ولی حسشون قشنگ بود

مهلا و امیر از در رفتن بیرون  منم دنبالشون مهلاگفت:

ملیکا تو باچی میری بیا باما بریم

لبخندی به این همه مهربونیش زدم که تو شب عروسیش هم به فکر منه گفتم:نه عزیزم دلم شما برین من بابا میاد دنبالم

کمک مهلا کردم سوار شه
با امیر رفتن فیلم بردارم پشتشون

زنگ زدم به بابا جواب نداد مامانم که گوشیش خاموش بود هرچی زنگ زدم جواب نداد فک کنم تو تالارن صدا اهنگ زیاده 

عصبی پامو کوبیدم به زمین حالا با این قیافه مونده زنگ بزنم به اژانس 

گوشیمو در اوردم یهو نگاهم کشیده شد رو اسم هیولا اخمو 

نمیدونم چیشد که بهش زنگ زدم با سومین بوق جواب داد

من اروم گفتم:سلام 
هاکان:سلام خانوم 
 
من:ببخشین مزاحم شدم یه زحمتی براتون دارم

هاکان صداش رنگ تعجب گرفت:چیزی شده؟؟کجایی خوبی؟؟

من:اره خوبم من دم در ارایشگاهم  قرار بود کارم تموم شم زنگ بزنم بابام بیاد گوشیش جواب نمیده پول هم همراهم نیس زنگ بزنم اژانس (الکی گفتم میخواستم هاکان بیاد)

 هاکان پرید وسط حرفم گفت:لازم نکرده زنگ بزنی ب اژانس برو تو ارایشگاه بیرون واینستا من تا ده دقیقه دیگه میام دنبالت  فقط ادرس ارایشگاهو بگو

قند تو دلم اب شد بخاطر غیرتش ادرس ارایشگاهو دادم 

رفتم داخل منتظر شدم بیاد ده دقیقه گذشته بود که تک زد رو خطم پاشدم اخرین نگاهو به ایینه کردم و از در ارایشگاه زدم بیرون

  اونور خیابون دیدمش تکیه داده بود به ماشینش دلم لرزید چقد خوشگل شده بود لعنتی مثل مدلینگا شده بود

 کت و شلوار و پیراهن مشکی فقط کراواتش نقره ایی بود اروم قدم برداشتم طرفش نگاه خیره شو رو خودم حس میکردم..

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی

رسیدم روبه روش نه من حرفی میزدم نه اون تیکه داده بود به دری که من میخوام سوار شم

 سرمو اوردم بالا که نگاهم گره خورد تو نگاهش  اروم گفتم:سلام ممنون که امدی

هیچی نمیگفت مثل بز داست نگام میکرد

کلافه شدم گفتم:خو برو اونور دیگه میخوام سوار شم

انگار تازه به خودش امد کشید کنار رفت سوار شد بیشعور انگار نه انگار کنار یه خانوم باشخصیت ایستاده باید درو براش باز کنه

 همینجور سرش میندازه میره نشستم تو ماشین حرکت کرد تو طول مسیر نه اون حرف میزد نه من

 یه اهنگیم نبود داشتم کلافه میشدم
خورده بود تو ذوقم گفتم الان میاد تعریف میکنه ازمن یه عالمه رویا بافی کرده بودم برا خودم

دست بردم طرف  داشبورد ماشینش ببینم سیدی فلشی چیزی نداره

دیدم نه هیچی با حرص گفتم: چه جوری اهنگ گوش میدی 

خونسرد نگام کرد بعد با ارامش تمام دست برد  کنار صندلیش یه فلش اورد زد به ظبط ماشین 
یه اهنگ ملایم خارجی پخش شد 

اققق مثلا عروسیه من الان خوابم میبره دست بردم جلو اهنو هی عقب جلو میکردم یچیز شادی پیدا کنم بعد از گشتن بلاخره یه اهنگ نسبتا شاد پیدا کردم و گذاشتم بخونه اهنگ یه نفر سینا درخشنده


یه نفر یه روزی میشه دنیاتو
بیشتر از همه میفهمه حرفاتو
من که تعارفی نبودم هیچ وقتی
بهت میگم که بد تو قلب من رفتی
نم نمک یه روزی دیدم میزنه دلم واسه یه نفر
به خودم تا که اومدم عاشقت شدم یهو بی خبر
تویی تنها تو دلم مگه چندتا دل دارم ای جان
نم نمک یه روزی دیدم میزنه دلم واسه یه نفر
به خودم تا که اومدم عاشقت شدم یهو بی خبر
تویی تنها تو دلم مگه چندتا دل دارم ای جان
تو شبیه حس نم نم بارون
میزنی به قلب این من مجنون
قبل تو واسم دوست دارم حرف بود
تو یه آن چشات دل منو لرزوند
یه نفر یه روزی میشه دنیاتو
بیشتر از همه میفهمه حرفاتو
من که تعارفی نبودم هیچ وقتی
بهت میگم که بد تو قلب من رفتی
نم نمک یه روزی دیدم میزنه دلم واسه یه نفر
به خودم تا که اومدم عاشقت شدم یهو بی خبر
تویی تنها تو دلم مگه چندتا دل دارم ای جان
نم نمک یه روزی دیدم میزنه دلم واسه یه نفر
به خودم تا که اومدم عاشقت شدم یهو بی خبر
تویی تنها تو دلم مگه چندتا دل دارم ای جان


هاکان با اهنگ لب خونی میکرد رسیدیم دم تالار از ماشین پیاده شدم از هاکان تشکر کردم

 سریع رفتم دم تالار عروسی مختلط بود میشد بگی همه امدن فقط عروس دوماد نیومدن ساعت هفت و نیم بود

سر چرخوندم مامان  و بابامهلارو پیدا کردم رفتم جلو بعد از حال و احوال پرسی تبریک گفتم 

وپرسیدم محمد کجاست که گفتن همین دور برا پیش دوستش.

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و یک

 

داشتم دنبال محمد میگشتم که مامانو بابارو دیدم رو صندلی نشستن 

 رفتم طرفشون الهی فداشون شم چقد خوشگل شده بودن رسیدم کنارشون
من:سلام بر مرغ های عشق 

بابا:سلام عروسکم
 
مامان:علیک سلام مرغ چیه بی ادب 

من:‌ مرغ چیز خاصی نیست مامانم الهی فداتون بشم چقد شماها ماه شدین

بابا:خدانکنه عزیزم تو مثل ماه شدی شبی باید حواسم بهت باشه که دخترم ندزدن

مامان:خیلی خوشگل شدی ایشالله منم با لباس عروس ببینمت

بابا بجا من گفت ایشالله

یهو مامان گفت: ماشالله به این پسر چقد خوشتیپ و خوش قدو بالاست 

با تعجب به مامان نگاه کردم گفتم:کیو میگی مامان

با چشم اشاره کرد به اونور چرخیدم دیدم مامان هاکانو میگه
مامان ادامه داد:هرکی زن این پسر بشه
 خوشبخته نگا اخه همه دخترا دارن نگاش میکنن 

هم از تعریفاش مامان نسبت به هاکان حرصم گرفته بود هم از اینکه دخترا بهش نگاه میکنن
سعی کردم خودمو بزنم به بیخیالی

همون موقع دی جی علام کرد  عروس داماد امدن من نگاه کردم به خودم دیدم از اون موقع که امدم هنوز لباسمو در نیاوردم

سریع رفتم بالا تو اتاق پرو مانتو و شالمو در اوردم رژ لبمو تجدید کردم 

یکم عطر به خودم زدم  رفتم پایین 
دیدم مهلا و امیر تو جایگاهن همون موقع دی جی اهنگ دمم گرم علی ابراهیمی رو گذاشت

 من که همنجور از پله ها می امدم پایین با ریتم اهنگ شروع کردم به رقصیدن

باتو هیجانی ترم یه نمه روانی ترم دیوونگیه محضه اون روزایی که عادی ترم
میخ تو شدم لعنتی رو دله تو نیست قیمتی کسی به تو چپ خیره شه بدجوری میشم غیرتی
دلتو بردمو دمم گرم دله تو دیوونه ترم کرد مگه میشه دیگه نباشی مگه میشه که بی تو سر کرد
دلتو بردمو دمم گرم دله تو دیوونه ترم کرد مگه میشه دیگه نباشی مگه میشه که بی تو سر کرد
رو تو حساسم منو میشناسن همون کسایی که تو رو میشناسن
میدونن چه جوری تو رو میخواستمت عشقم
مثله بارونی یه جور آرومی از تو گذشتن به خدا آسون نی منم دیوونه ترتم میدونی عشقم
دلتو بردمو دمم گرم دله تو دیوونه ترم کرد مگه میشه دیگه نباشی مگه میشه که بی تو سر کرد
دلتو بردمو دمم گرم دله تو دیوونه ترم کرد مگه میشه دیگه نباشی مگه میشه که بی تو سر کرد
دلتو بردمو دمم گرم دله تو دیوونه ترم کرد مگه میشه دیگه نباشی مگه میشه که بی تو سر کرد
دلتو بردمو دمم گرم دله تو دیوونه ترم کرد مگه میشه دیگه نباشی مگه میشه که بی تو سرکرد

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و دو

عاشق این اهنگ بودم وسط سالن بودم داشتم برای مهلا میرقصیدم با این اهنگ 

اهنگ که تموم شد رفتم طرف مهلا و امیر مهلارو بغل کردم وبراشون ارزوی خوشبختی کردم

برگشتم برم سرجام که محمدو دیدم 
رفتم طرفش صداش کردم
 
که یهو منو کشید تو بغلش گفت:چتوری تو خاله سوسکه خوبی؟

من:زهرمار ترسونیدم خاله سوسکه عمته تو خوبی مارمولک

محمد:عالیم راستی چه خوشگل شدی تو وروجک 

من خودمو از حصار دستش کشیدم بیرون و گفتم :خوشگل بودم چشم بصیرت میخواست که تو نداشتی

محمد:اووووهوو کی میره این همه راهو؟؟

من: من میرم توهم باید باهام بیایی

خندید گفت پایه ایی بریم یدور برقصیم؟؟
دخترا مجلس از حسودی میترکن که با من میرقصی

یجوری نگاهش کردم که خودش برداشت گفت:زر زدم اینجوری نگاه نکن حالا این خانوم زیبا افتخار رقص به منو میدن

پشت چشمی نازک کردم دستم گزاشتم تو دستش گفتم:با کمال میل

محمد همنطور که دستم میکشید میبرد وسط سالن من نگاهم خورد به نگاه خشمیگن هاکان یاخدا این چرا قیافش همچینه یهو یاد خودمو محمد افتادم

فهمیدم چرا اینطوری نگا میکنه
 
خودم سریع زدم به کوچه علی چپ رومو کردم اونور زشت بود اگه به محمد میگفتم باهات نمیرقصم 

با محمد شروع کردیم به رقصیدن وسطای اهنگ بود که یهو چراغا خاموش شد و رقص نور روشن کردن 
 دی جی علام کرد زوج ها بیان وسط  مهلا و امیر امدن با اونایی که دونفره بودن امدم بکشم عقب برم بشینم  که دستم کشیده شد 

از بوی عطر و قد بالاش فهمیدم هاکان مچ دستمو تو دست فشار میداد

  من کشید تو بغلش دور کمرم گرفت منم دستام گذاشتم رو شونش

با ریتم اهنگ شروع به رقصیدن کردیم 
کمرمو فشار میداد نفساش که به صورتم میخورد صورتم میسوخت از طرز نفساش فهمیدم اعصبانیه

لباشو نزدیک گوشم کرد و غرید:تو بغل اون پسره خوش میگذشت؟

سعی کردم اروم باشم و هاکانو اروم کنم چون هاکان واقعا عصبیه

نگاه کردم تو چشماش با لحن ارامش بخشی گفتم:منو محمد مثل خواهر برادریم اگه اون بغلم میکنه و باهام احساس راحتی میکنه و منم باهاش راحتم چون اون برای من مثل داداشمه و من برای اون مثل مهلام

حس کردم روش تاثیر گذاشتم و اروم شده مثل قبل نیست

هاکان: به هرحال دلم نمیخواد چه محمد که مثل داداشته چه هر پسر دیگه ایی حتی اگه قصدیم نداشته باشه نزدیکت ببینم

اخ خدا این پسر داره با دلم چیکار میکنه سعی کردم 

خودمو خونسرد جلوه بدم 
پرسیدم:چرا؟؟

هاکان: چون چ چسبیده به را

خورد تو ذوقم امشب برای بار دوم زد تو ذوقم توقع داشتم بهم بگه دوستم داره بعد از این همه مدت چرا اینقد مغروره اخه این!

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی وسه

 

اخمام کشیدم توهم امدم ازش جدا شم که محکم تر گرفتم
 
یواش تو گوشم گفت:قهر نشو خانوم کوچولو چون چیزی که ماله منه دوس ندارم نگاهی روش باشه

حس کردم گر گرفتم 
لپام داغ شد همون موقع اهنگ تموم شد از بغلش امدم بیرون امدم سریع برم 
که  گفت:راستی ؟؟

چرخیدم طرفش که ادامه داد: خیلی خوشگل شدی شبی دیگه نرقص بشین لطفا شالتم بکن سرت لباستم خیلی بهت میاد

وای خدااا حس میکردم قلبم داره بندری میزنه  منو این همه خوشبختی محاله

رفتم طرف سرویس بهداشتی که یه اب به صورتم بزنم حس میکردم صورتم گر گرفته 
بعد از اینکه یه اب به صورتم زدم از در امدم بیرون رفتم کنار مامان و بابا

طبق خواسته هاکان شالمو پوشیدم و نشستم 
مامانم اروم دم گوشم گفت:رقص با هاکان چطور بود

لپام گل انداخت وای خدا مامان منو دیده بود 
اروم گفتم:خوب بود

مامان خندید و چشمکی زد 
همون موقع صدای هاکان امد که داشت با بابا حال احوال پرسی میکرد

مامانم از دیدن هاکان خیلی خوشحال شد و خیلی گرم گرفت به اصرار مامان و بابا هاکان کنار ما نشست

ای خدا عجب وضعیتی بود من سعی داشتم فرار کنم از دستش حالا امده کنار من 

نمیدونم چرا اینقد گرمم بود صورتم داشت میسوخت 

یهو بابا رو به من گفت:خوبی ملیکا؟چرا صورتت اینقد قرمز شده؟ 

من اب شدم رفتم تو زمین جلو هاکان
اروم گفتم:اره خوبم باباجون

گوشیمو برداشتم مثلا حواسم پی اونه مامانو باباهم که با هاکان سرگرم بودن 

از تو چشماشون میخوندم چقد از هاکان خوششون امده 

همینحور الکی با گوشیم بازی میکردم که دیدم یه پیام از هیولای اخمو برام امد بازش کردم نوشته بود

نمیدونی وقتی خجالت میکشی چقدر خواستنی میشی داری باهام چیکار میکنی تو اخه خانوم کوچولو.

نمیدونم چقد به پیام و گوشیم خیره بودم که متوجه نشدم همه برای شام رفتن 

اصلا از شامم هیچی نفهمیدم چی خوردم
بعد از شام مامانم اینا میخواستن برن 
ولی من میخواستم تو عروس کشون شرکت کنم 

 هاکان به مامان بابا گفت که من باهاش برم 
اونقدری بهش اعتماد پیدا کرده بودن که قبول کردن 

 مامان اینا رفتن منم میخواستم از هاکان دور شم هنوز خجالت میکشیدم

رفتم پیش مهلا  نشستم اوناهم شامشون خورده بودن 

امیر هم تو جمع رفیقاش بود کنار هاکان
با مهلا داشتیم حرف میزدیم

دیگه کم کم همه اماده رفتن و عروس کشون شدیم کمک مهلا شنلشو پوشیدم...

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و چهار

امیر باهاکان امدن طرفمون که من رو به امیر گفتم:ایشالله خوشبخت بشین وه به پای هم پیر شید اقا امیر این شما و اینم خواهر گل من اذیتش نکنید که بامن طرفی هواشو داشته باشید


امیر دست مهلا رو گرفت تو دستش بوسید گفت:چشم خواهر خانوم  مگه من دلم میاد به خانمم بالاتر از گل بگم

خلاصه مهلاو امیر سوار ماشین خودشون شدن 
منو هاکانم سوار ماشین هاکان همه به راه افتادیم  

تو خیابون بوق میزدن چراغ میدادن
منم دستمو کردم بودم بیرون و دستمال تکون میدادم

امیر اینا یهو زدن جلو و ما ازشون دور افتادیم چرخیدم طرف هاکان گفتم:وای بروو کنارشون رفتن بدو بدو
 
هاکان خونسرد زل زده بود به جلو و به من توجه نکرد

امیر اینا مستقیم رفتن هاکان پیچید با تعجب نگاش کردم با جیغ گفتم:کجااااا میرییی ردشون کردیمممم 

هاکان اصلا توجه نکرد دارم جیغ میزنم
راه خودشو رفت
 
من که دیدم اصلا منو ادم حساب نمیکنه اخم کردم و دست به سینه نشستم

نیم ساعت بعد یجا نگه داشت بهم گفت پیاده شم 

منم با اخم پیاده شدم

وای خدای من چه جای قشنگی بود مثل اینکه بالای کوه بود 
 
و کل شهر زیر پات بود  هیشکی به جز ما اونجا نبود محو قشنگیه اطرافم بودم که دستم کشیده شد با هاکان رفتیم رو نیمکتی که اونجا بود نشستیم

من سوکوت کرده بودم و هاکانم سوکوت کرده بود


به روبه رو خیره بودم که هاکان سرشو گذاشت رو پام  متعجب نگاهش کردم که دیدم چشماش بسته بود

گذاشتم بخوابه خیلی مظلوم شده بود خیره شده بودن بهش که صداشو شنیدم

هاکان:بچه بودم که همش شاهد دعوای مامانو بابام بودم

وضع مالیمون خوب بود همه چی داشتیم ولی ارامش نه نداشتیم 

منم دلم میخواست یبار با پدرو مادرم سر یه میز بشینم یبار شام بخورم 

یا یبار با خانوادم برم پارک ولی هیچ به هیچ کدوم از این ارزوهای کوچیک نرسیدم تو خونه ماهمش جنگ و دعوا بود  یا قهر بابام ول میکرد میرفت سفرهای کاری مامان همم که اصلا خونه نبود برای منم پرستار گرفته بودن 

بزرگ تر شدم که این مشکلات هم بزرگ تر شد وضعیت مثل قبل بود بهتر نشده بود هیچ بدتر شده بود

۱۷سالم بود سعی میکردم از جو خونه دور شم و با دوست و رفیقام برم بیرون خودمو سرگرم کنم 

یه روز که مثل همه روزا زده بودن بیرون  خودمو سرگرم کنم نمیدونم چیشد زودتر برگشتم خونه  خونه ساکت بود 


رفتم طبقه بالا برم تو اتاقم که از اتاق مامان بابام صداهایی می امد

کنجکاو شدم رفتم ببینم صدای چیه که ای کاش هیچوقت نمیرفتم مامانم... 

وقتی اون صحنه رو دیدم دنیا رو سرم خراب شد  دلم برای بابای بیچارم سوخت

حالم از اون زن و بقیه زن ها بهم خورد
متنفر شدم ..

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و پنج

بعد از اون اتفاق اون زن از پدرم جدا شد البته پدرم جریانو نفهمید من بودم که هرشب کابوس میدیدم با مراجعه به روانکار و روان پزشک

 سعی کردم خوب شم سال ها بعد پدرم قبل از مرگش بهم گفت:که اون زن عاشق یکی دیگه بودهه و به اجبار خانوادش زن پدرم شده بود


ولی پدرم عاشقش بود میخواست خوشبختش کنه ولی اوت باهاش راه نمی امد حتی منم ناخواسته به دنیا امدم واسه همین بود که اون زن منو دوستم نداشت 

خلاصه پدرم رفت و من موندم با یه عالمه مال و اموال همه رو فروختم ادامه تحصیل دادم با اون پول یه بیمارستان زدم خونه و ماشین خریدم

 ولی هیچوقت تو این ۳۳سال عمری که از خدا گرفتم طرف هیچ دختری نرفتم ولی حدود پنج ماه پیش یه تصادف با یه دختر کوچولوی ناز باعث شد زندگیم تغیرکنه


نمیدونم چجوری بگم من ابراز علاقه بلد نیستم چون تاحالا به کسی نکردم مقدمه نمیچینم

 خلاصه میگم میخوامت ملیکا خیلی میخوامت دوست دارم میخوام مال من شی بعد از این همه سال با وجود تنفرم از جنس مونث بهت علاقه مند شدم حاظری با من باشی کنارم میمونی؟ درسته بداخلاقم عصبیم ولی تو بامن باش تغیر میکنم خوب میشم


اگه بهت مردی یا پسری نزدیک میشه دیونه میشم دست خودم نیس

من جریان زندگیمو برات گفتم دل بستم بهت نمیخام توهم نابودم کنی میخام کنارت اباد شم 


من که  اون موقع سوکوت کرده بودم و به زندگی سخت هاکان فکر میکردم  باورم نمیشد اینقد مشکل پشت  سر گذاشته باشه

هنوز سوکوت کرده بودم که هاکان چشماشو باز کرد نگاهم کرد و گفت:من از بچگیم تا الان کسیو نداشتم تنها بودم همه کسم میشی؟

قول میدم خوشبختت کنم

دستمو بردم تو موهاش و نوازش کردم زل زدم تو چشماش علاقمو ریختم تو چشمام  بهش گفتم: دوستت دارم 

**
چنده ماه بعد

چند ماهیی که از شبی منو هاکان بهم ابراز علاقه کرده بودیم میگذشت

روز به روز علاقمون بهم بیشتر میشد روز به روز بیشتر عاشقش میشدم 

هاکان شده بود زندگیم و منم شده بودم زندگیش سعی کرده بودم همنجور که خودش گفته بود همه کسش بشم تا احساس تنهایی نکنه

 تو این چند ماه اتفاق خاصی نیفتاده بود زندگی روال عادیه خودشو داشت روزا میرفتم سر کار تو بیمارستان کنار هاکان شباهم بیشتر به اون پیام میدادم بعضی وقتا هم میرفتیم بیرون

مهلاو امیر که بعد از اذدواجشون رفتن ماه عسل بعدم که مهلا زیاد بیمارستان نمی امد..

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و شش

امروز هم مثل بقیه روزها تو بیمارستان بودم داشتم به یکی از پرونده ها نگاه میکردم که گوشیم زنگ خورد

 شماره ی ناشناس بود کنجکاو شدم جواب بدم تماسو وصل کردم گفتم:الو بله؟بفرمایین


صدای یه مرد از اونور خط امد که گفت:سلام خانوم مقدم؟؟

من:بله خودم هستم شما؟؟؟

ناشناس:من یه دوست قدیمی ام
تعجب کردم  سعی کردم عصبی نشم

من:بجا نیاوردم و قتی هم برای مسخره بازی ندارم 

ناشناس:هنوزم مثل قدیم زود عصبانی میشی حالا اگه میخای منو بشناسی نظرت چیه یه قرار بزاریم همو ببینیم

من که خیلی کنجکاو شده بودم ترید هم داشتم ولی قبول کردم

گفتم:باشه کی و کجا چه ساعتی؟
ناشناس:کافه تلخ امروز ساعت شیش چتوره؟؟

من:باشه

ناشناس:پس تا ساعت شیش بدرود

تماس قطع شد هرچی فکر میکردم به نتیجه ی نمیرسیدم که کی بود صداش بگوشم اشنا نبود
بیخیال فکر کردن شدم خب عصر میرم میبنمش

پاشدم از در اتاق رفتم بیرون  یه سر به هاکان بزنم رفتم  پیش منشی که گفت رفته پایین الان میاد

 من گفتم باشه پس من تو اتاقش منتظر میشم
رفتم تو اتاق پشت صندلیش 

اخیش چقد نرم بود اتاق بوی هاکانو میداد  یلحظه جو گرفتم پشت صندلی ریاستم 


 صندلی چرخ دار بود منم هی میچرخیدم 
یهو در باز شد هاکان  امد تو منو دید ابروش پرید بالا..

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و هفت

منم پاهامو انداختم رو میز  صدامو کلفت کردم گفتم:این اتاق در نداره جناب؟؟ که بی اجازه وارد میشی


هاکان خنده شو قورت داد گفت:ببخشین
مادمازل دیگه تکرار نمیشه 

من:دفعه ی بعد تکرار بشه اخراجی حالاهم کارتو بگو کار دارم

هاکان امد طرفم که سریع صاف نشستم یه لبخند زدم که خرش کنم

وایستادع بود نگام میکرد من دیدم زایع

گفتم:میخای بشینی پاشم نمیخای پا نشم

خندید گفت:نه وروجک بشین 
من:باشه پس یکم من بچرخون

امد جلوم که من تکیه دادم به صندلی خیره شد تو چشام تقریبا میشه بگی تو حلقم بود اب دهنمو قورت دادم 

که نفسشو فوت کرد تو صورتم و کشید عقب وشروع کرد بع چرخوندم

ضربان قلبم رفته بود بالا
میخاستم جریان ناشناس و قرار امروز بهش بگم ولی گفتم بیخیال بزار ببینم جریان چیه بعد میگم نگرانش نکنم

هاکان:چیه کوچولو تو فکری؟؟
من:کوچولو عمته نخیرم تو فکر نیستم

هاکان:من عمه ندارم
من:خب عمه نداشتته 

خندید و گفت:امروز بریم بیرون 
من:نه 

اخماش رفت توهم که سریع ادامه دادم:خونه کار دارم اقای اخموی من

ته دلم غم نشست که چجوری بهش دروغ گفتم
پوفی کشید و گفت:باشه ولی من اینجوری خسته شدم میخوام همش کنارم باشی میخوام بیام خاستگاریت

ولی میترسم بابات تورو به من نده به یه ادمی که خانواده نداره

انگشت اشارمو گذاشتم روی لبش

 وگفتم:هیس این حرفارو نزن مامان و بابای من دوستت دارن 
بعدم اینکه من قرار باتو زندگی کنم نه باخانوادت و مهم تر همه اینکه من دوستت دارم


سر انگشتم که رو لبش بودو بوسید و گفت:من بیشتر خانوم

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی وهشت

لپام گل انداخت خجالت کشیدم وسریع
پاشدم و گفتم :خب دیگه بابابزرگ من
 برم کاری نداری؟

هاکان:کجا؟؟

من:برم به کارم برسم خو 

هاکان:باشه برو مواظب خودت باش
من:باشه توهم مواظب خودت باش

از در اتاق هاکان زدم بیرون و بقیه کارهامو کردم
تا ساعت پنج و نیم تو بیمارستان بودم


از در بیمارستان زدم بیرون برم سر قرار 
نشستم تو ماشین حرکت کردم ساعت شیشو پنج دقیقه بود که پیاده شدم


و رفتم داخل کافه چند نفر زوج بودن
من نمیدونستم باید دنبال کی بگردم اصلا امده یا نه فقط میدونستم مرده.


گوشه سالن یجای دنج بود که یه مردی پشت به من نشسته بود
یلحظه با خودم گفتم شاید همونه اروم رفتم جلو رسیدم بهش گفتم:ببخشید؟؟؟


وقتی بلند شد ایستاد با دیدنش قلبم ایستاد کیفم از دستم ول شد افتاد رو زمین باورم نمیشه خدای من بعد چهارسال دارم میبنمش من داشتم سهیلمو عشقمو بعد از چهارسال میدم نمیدونم چقد خیره شده بودم بهش و حرف نمیزدم


اونم نگاهم میکرد چقد جا افتاده شده بود چندتا از موهای کنا  شقیش سفید شده بود 


اشک تو چشمام باعث شده بود تار ببینمش
صداشو شنیدم که میگفت:نمیخایی بشینی؟؟


سعی کردم اروم باشم نشستم 
روبه روش بازم بهم خیره شدیم نه اون حرف میزد نه من


بعد از چند دقیقه گارسون امد سفارش ازمون گرفت

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و نه

من سوکوت شکستم:خب؟منتظرم؟چیکارم داشتی که گفتی بیام اینجا؟؟


سهیل:عجله نکن بهت میگم فعلا بزار اندازه این چهار سال که نبودم نگاهت کنم


پوزخندی زدم گارسون امد و قهمون رو جلومون گذاشت قهومو هم میزدم  و سهیلم همینطور خیره نگاهم میکرد


 مشغول خوردن شدم که صداشو شنیدم
سهیل:چقد بزرگ شدی چقد خوشگل تر شدی

 
جواب من فقط پوزخند بود که ادامه داد:میدونم ازم ناراحتی که چهار سال بیخبر رفتم و نگفتم کجام چهارسال  باهات در ارتباط نبودم


ولی من تمام فکرم اینجا بود 
همه حواسم اینجا بود 
ازت دور شدم ولی ...
جملشو ادامه نداد


بی حس نگاهش کردم و گفتم:خب که چی؟؟بعد از چهارسال امدی اینارو بگی؟؟ برام مهم نیست جناب برو همونجایی که چهارسال بودی


سهیل:منو نشنیده قضاوت نکن ملیکا
اونشب تا هشت پیش سهیل بودم 
 همه ی اون چهارسالو که گذشته بود بهم توضیح داد ازم معذرت خواست 
گفت دوباره مثل قبل کنارش باشم.......


****
چند روز میگذشت که
تو خونه نشسته بودم داشتم به سهیل فکر میکردم

 به خاطراتی که باهم داشتیم الان فکر میکنم میبنم چقدررر دل تنگش بودم

که گوشیم زنگ خورد

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهل

نگاه کردم دیدم مهلاست
سریع جواب دادم تا قطع نشده:

الو مهلا سلام .مهلا:سلام خوشگل وحشیم چطوری؟ (خوشگل وحشی اسمی بود مهلا روم گذاشته بود)

جواب دادم فدات عزیزم تو چطوری؟

مهلا:ای بیکارم تو خونه میای بریم رستوران؟؟

منم که از این بیکاری و بلاتکلیفی خسته شده بودم سریع قبول کردم.

رفتم داخل اتاقم و ی مانتو زرشکی با شالو کیفو کفش مشکی پوشیدم

جلو اینه وایستادم و رژ زرشکی جیغمو رو لبام کشیدم و با ی ریمل ارایشمو به پایان رسوندم
از خونه بیرون زدم

رسیدم سرکوچه تا خواستم از خیابون رد بشم ماشین مهلا جلو پام زد رو ترمز

برگشتم سمت مهلا و گفتم:ایشالا سقط بشی نمیگی یهو سکته میکنم.

مهلا همونطور که نیقش باز بود ی چشمک زد و گفت بپر بالا خوشگله

از این لحنش خندم گرفت و دیگه چیزی نگفتم.
رسیدیم به ی رستوران و ماشین و پارک کردیم پیاده شدیم

همینطور یواش یواش قدم‌میزدیم تا برسیم به رستوران

از مهلا پرسیدم:امیر خوبه؟ رابطتون چطوره؟ 

.مهلا:وای ملیکا امیر خیلی خوبه از اون چیزی فک میکردم ماهتره.

 گفتم خداروشکر و ی لبخند از ته دل واسه خوشبختی مهلا زدم


رسیدیم به رستوران .

گارسون مارو راهنمایی کرد به یه میز دونفره.

با مهلا مشغول صحبت بودیم که یهو دیدم مهلا چشاش گرد شده و دهنشم وا مونده‌


ی تکونی بهش دادم گفتم مهلا؟مهلا؟
یهو با شوک گفت:ملیکااااا اونجارو


پشت سرمو نگاه کردمو دوتا چهره ی اشنا دیدم

چهره ای که سالها دلتنگشون بودم

مهلا زودتر از من بلند شد به سمتشون دوید

منم وقتی از شوک در اومدم سریع بلند شدم به طرفشون رفتم..

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهل ویک

یاسمن و ستاره دوتا دوست قدیمی منو مهلا بودن از راهنمایی تا دبیرستان باهم بودیم اما از بعد کنکور دیگه همو ندیم.


یاسی و ستیو بغل کردم و محکم به خودم فشارشون دادم خیلی دلم تنگ شده بود

با مهلا،یاسی و ستیو به سمت میز راهنمایی کردیم و به گارسون گفتیم دوتا صندلی دیگه واسمون بیاره‌.

همینطور که نشستیم مهلا با صدایی که در اثر بغض میلرزید گفت:

کجایین شما دوتا دیوث نمیدونین منو ملیکا چقد دنبالتون گشتیم.

گفتم:راست میگه تازه شمارتونم عوض کرده بودین.

یاسی خندید و گفت:بعد از کنکور که ما از این شهر رفتیم بخاطر کار بابام خیلی دلم میخواست بهتون خبر بدم اما خب نشد

.ستی که تا اون لحظه ساکت بود گفت:منم که دانشگاه ی شهر دیگه قبول شدم با داداشم رفتیم اونجا تا درس من تموم بشه حالام که تموم شده برگشتیم. 

سرمو تکون دادمو چیزی نگفتم.

گارسون منوی غذارو اورد همون جوجه کباب سفارش دادیم .حین خوردن غذا دست چپ یاسیو دیدم که حلقست

چشام از خوشالی برق زد با صدای تقریبا بلندی گفتم:یاااااسی تو ازدواج کردی؟ 


یاسی یدبخت که از حرکت یهوییه من جا خورده بود غذا پرید تو گلوش و به سرفه افتاد‌.مهلا کنارش بود و سریع ی لیوان اب واسش ریخت.

وقتی سرفش تموم شد گفت:درد بیشعور نمیتونی مث ادم صدا بزنی داشتم میمردم جلبک اره نامزد کردم پسر دوست بابامه خیلی خوبه.


همه بهش تبریک گفتیم
ی نگاه مشکوک به ستاره انداختم و گفتم نکنه توهم ازداج کردی؟ 

ستاره با حالت ترس دوتا دستاش بالا اورد و گفت:نه بخدا کی میاد منو بگیره

از این حرکتش هممون خندیدیم و به غذا خوردن مشغول شدیم

غذامون که تموم شد حساب کردیم اومدیم بیرون به سمت ماشین رفتیم و بزور یاسی و ستیو سوار کردیم تا برسونیم‌ توی راه ظبط زیاد کرده بودیم دلقک بازی درمیاوردیم

هممون خوشال بودیم بخاطر اینکه بازم باهمیم وقتی رسیدیم شماره هاشونو گرفتم تابیشتر باهم در ارتباط باشیم.

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهل و دو

از اون شب رستورانی با بچه ها شمارشون گرفته بودیم و در ارتباط بودیم


چند روزی مرخصی گرفته بودم
 میخواستم به جبران این چهارسال کنار سهیل باشم


هاکان وقتی ازم پرسید چرا مرخصی میخام نگفتم چرا چون نمیخواستم هاکان عصبی شه و رابطه منو سهیل قطع شه پیچوندمش و گفتم کار دارم


اعصبانی شد باعث شد باهم بحث کنیم 
الان چند روزیه باهم قهریم قهر که نه اون باهام سنگینه منم مثل خودش شدم نه پیام میدم نه زنگ میزنم


خوابیده بودم رو تخت و به سهیل پیام میدادم برای  فردا قرار گذاشتیم بریم دربند 


انلاین بودم و منتظر پیام سهیل داشتم به عکسای پروفایل هاکان نگاه میکردم که انلاین شد 

بهم پیام داد سلام خوبی
منم زدم 

سلام ممنون وافلاین شدم که اگه پیام داد فکر نکنه منتظرش بودم 

چند دقیقه بعد گذشت دیدم پیام نداد 
ولی اسمش امد روصفحم


اسمشو نگاه کردم اقای اخمو
یاد اون روزی افتادم که وقتی دید اسمشو سیو کردم هیولا اخمو مجبورم کرد ایمو عوض کنم


 اخرهم با کل کل  قرار شد بزارم اقای اخمو  هاکان میگفت بزار اقامون


از فکر خیال امدم بیرون تماسو وصل کردم
حرف نزدم که خودش گفت:معنی این کارهات چی میتونه باشه؟؟


من:معنی نداره هرطور دلت میخواد معنیش کن


هاکان:چرا اینجوری میکنی لعنتی؟؟الان دورزه باهام قهری چرا؟؟چون بهت گفتم چرا مرخصی میخوای؟؟ چون نمیخواستم ازم دور شی؟؟
چرا اینقد سرد شدی؟؟


من:اینجوری که تو میگی نیست  خودت مقصری بد حرف میزنی 

صدای نفسای عصبیشو میشنیدم
با لحنی که داشت کنترلش میکردگفت:این مسخره بازیتو تمومش میکنی فهمیدی یا نه؟؟

 با حرص گفتم:تو حق نداری برای من تعیین و تکلیف کنی

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 پارت چهل و سه

 

صدای دادش گوشمو لرزوند:با من لج بازی نکن 

من: زنگ زدی دوباره سرم داد بزنی اصلا نمی خوام به تو هیچ ربطی نداره خداحافظ


گوشیو قطع کردم و پرتش کردم رو تخت که دیدم داره زنگ میخوره هاکان بود جواب ندادم باز زنگ زد  چند بار اینکارو کرد که کلافه شدم و گوشیو خاموش کرم


حق نداشت سرم داد بزنه 
رفتم یه قرص مسکن از مامان گرفتم و خوردم و سعی کردم بخوابم اروم شم 


چون قرصش خواب اور بودظهر ساعت ۱۲پاشدم  رفتم پایین تو اشپزخونه که دیدم یه کاغذ ر  یخچاله نوشته


ملیکا مامان منو بابات داریم میریم خونه یکی از همکارهاش چون خواب بودی و دیشب حالت خوب نبود بیدارت نکردم نهار تو یخچال هست گرم کن بخور


کاغذو مچاله کردم نهارمو گرم کردم خوردم 
بعد ظرفشو شستم ساعت یک بود رفتم جلو تلزیون فیلم ببینم من ساعت پنج با سهیل قرار دارم پس هنوز وقت هست


تا ساعت چهار داشتم فیلم میدیدم
پاشدم رفتم یه دوش گرفتم موهامو خشک کردم یه ارایش ساده کردم

 لباسمو پوشیدم گوشیمو از رو تخت برداشتم روشن کردم دیدم ۱۵تا میس کال از هاکان دارم


توجه ایی نکردم و شماره سهیلو گرفتم که گفت برم پایین...

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهل و چهار

از در زدم بیرون سهیلو تو ماشینش دیدم رفتم طرف ماشین سوار شدم

سهیل:سلام خوشگل خانوم خوبی؟
من:سلام فدات تو خوبی؟

سهیل:اره تو خوب باشی منم خوبم

لبخندی زدم که راه افتاد تو طول مسیر از گذشته باهم حرف میزدیم از خاطرهامون  حتی اهنگایی که قبلا گوش میدادیم الانم گوش میکردیم


رسیدیم در بند از ماشین پیاده شدیم

سهیل امد دستمو گرفت باهم رفتیم اول اطراف یه قدم بزنیم بعد بریم بشینیم 

همنجور داشتم با سهیل میگفتم میخندیدم  که صدایی از پشتم باعث شد قلبم از کار بره

یا امام زمان هاکان بود کبود شده بود
نگاهش به دستای منو سهیل بود

دستمو سریع کشیدم بیرون 
هاکان با صدایی که مطمن بودم از خسم گرفته بهم گفت:کارت همین بود؟؟برای همین مرخصی میخواستی؟؟


جمله ی اخرشو با داد گفت
ترسیدم رو به سهیل گفتم تو برو من باید برم خداحافظ

رفتم طرف هاکان دستشو کشیدم که دستمو پس زد وگفت:دست کثیفتو بهم نزن

 با زار گفتم:هاکان اینجا مناسب نیست
بیا بریم تو ماشین حرف میزنیم

توروخدا مرگ من بیا بریم

به زور راضیش کردم سوار ماشین شدیم
نفس نمیکشید کبود شده بود لعنت به من لعنت به من چیکار کردم من که میدونستم هاکان از پنهان کاری بدش میاد میدونستم درد کشید چرا بهش نگفتم

ساکت بودم نمیدوستم چطوری شروع کنم
که یهو با دادش از جا پریدم

هاکان:چی میخوای بگی ارررررههه؟؟

لعنتییی روز اول بهت گفتم من داغونم داغون ترم نکن بهت دردمو گفتممم

همون دردو سرمم اوردی لعنت بهت چطور اینکارو کردی

 اشکام مثل ابر بهار میریخت من:هاکان بخدا ...

حرفم تموم نشده بود که لبم سوخت منو زد زد تو دهنم صدای دادش گوش کر کن بود

هاکان:قسم خدارو نخورر اسم خدارو تو دهنت نیار حالم ازت بهم میخوره تو یه ه*ر*زه اشغالیی همه تون مثل همین لعنت به من که به تو دل بستم تو یه کثافتی یه خیانت کاری

داشتم له میشدم زیر حرفاش کمرم شکست  زخم دلم بیشتر از زخم لبم میسوخت

  اون حرف میزد توهین میکرد من اشک میریختم  من جریان سهیلو ازش پنهان کردم ولی هیچوقت خیانت نکردم

هاکان:از امروز به بعد نمیخام ببینمت گمشو از زندگیم بیرون  نمیخام چشمم به قیافه نحصت بی افته

سوکوت کردم قلبم شکسته بود دم نزدم هیچی نگفتم  یعنی چیزی نمیتونستم بگم اشکامو پس زدم ..

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهل و پنج

در ماشینو باز کردم پیاده شدم درو نبستم با ته مونده غرورم و صدای گرفتم گفتم:

حرفاتو زدی؟؟حرفامو گوش نکردی؟قضاوتم کردی
دلمو شکوندی باشه همه رو میبخشم ولی هیچوقت تهمت هایی رو که بهم زدی فراموش نمیکنم باشه من از زندگیت میرم ولی اینو یادت باشه یه روز از تمام این حرفات پشیمون میشی ولی اون روز دیگه خیلی دیره خداحافظ


درو بستم و شروع کردم به دویدن

نمیدونم کجا میرفتم فقط میخواستم دور شم
بالای یه بلندی بودم با تمام وجودم جیغ زدم و اسمو خدارو گفتم زجه میزدم


این حق من نبود عاشق بشم اولین مرد زندگیم هاکان بود بهم تهمت بزنه و بره

اینقد گریه کرده بودم  که نمیدونم کی شب شده بود با سستی از جام پاشدم 

سر گیجه داشتم حالم خوب نبود به زور چند قدم برداشتم که نمیدونم چیشد چشمام سیاهیی رفت وبعد دیگه هیچی نفهمیدم

با صدای گریه یه نفر بیدار شدم به سختی چشمامو باز کردم سرم سنگین بود مامانم بود چرا مامان گریه میکرد؟؟من کجام؟؟ 

مامان تا چشمای بازمو دید هجوم اورد طرفم بغلم کرد گفت:خدایا شکرت 

تو چیکار کردی با خودت زار میزد میگفت منو دق مرگ کردی اگه بلایی سرت می امد من چیکار میکردم

بابا امد مامانو از من جدا کرد گفت:هیس خانوم اروم باش نمیبنی حااش خوب نیست

بابا پیشونیمو بوسید گفت:خوبی عزیز دلم؟؟میدونی چقد مارو نگران کردی؟

یادم نمی امد مگه چه اتفاقی افتاده بود 
یکم فکر کردم که چه اتفاقی افتاده یاد هاکان و حرفاش که افتاد بغض گلمو چنگ زد  هاکانمو از دست دادم

مامان گریه میکرد میگفت:چرا حرف نمیزنی چرا چیزی نمیگی

میخواستم حرف بزنم ولی جونی نداشتم بغض تو گلوم نمیزاشت حرف بزنم

همون موقع دکتر امد داخل گفت:اوه اوه بیماره ما چطوره؟به هوش امدی خدارشکر؟؟

منظورش از بهوش امدم چیه؟مگه من بی هوش بودم 

دکتر پروندمو چک کرد  و رو به مامان بابا گفت:خب خدارشکر حالش خوبه جای نگرانی نیست امشب هم برا اطمینان کامل پیش ما میمونه

فقط دورشو خلوت کنید 
مامان میخواست بمونه که به زور با صدایی که از ته چاه بلند میشد گفتم مامان لطفا برو من خوبم

خلاصه مامان و بابا رو راهی کردم برن 
اتاق ساکت شده بود چقد به این سوکوت احتیاج داشتم خیره شده بودم به در کمد که در اتاق باز شد 

سهیل بود با دیدنش اشک تو چشمام جمع شد
و شروع کردم به زار زدن امد طرفم سرمو کشید تو بغلش اونقد گریه کرده بودم که دیگه صدای سهیل بلند شد:

بسه ملیکا گریه نکن نریز این لعنتیارو دارم داغون میشم تورو تو این وضع میبینم  میدونی اونشب با چه حالی پیدات کردم؟؟تو فکر کردی من رفتم؟؟

ولی من بودم از راه دور مراقبت بودم الان نزدیک به سه روزه بی هوشی نمیدونی چه بلایی سر مامان بابات اوردی دکتر گفت شوک عصبیه..

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت چهل و هفت

باغم نگاهش کردم گفتم: کاش نبودم درد دارم سهیل حرفاش هنوز تو گوشمه 


بهم گفت خیانتکار من بهش خیانت نکردم تو که میدونی  تو که از روز اول بهت از علاقم بهش گفتم بهت گفتم نباشه میمیرم ولی اون نامرد نزاشت حرف بزنم


سهیل پیشونیمو بوسید گفت:هیش باشه اروم باش هم تو مقصری هم اون  من روز اول بهت گفتم بهش از رابطه خودمو خودت بگو اونم مقصره چون نشنیده قضاوت کرده  کاری که همه ادما انجام میدن


حق با سهیل بود من باید بهش میگفتم
من:سهیل؟؟ من بدون هاکان چیکار کنم؟؟


سهیل:هیچی عزیزم الان بخواب تا بعدا خدا بزرگه

سرمو گذاشتم رو بالشت سهیل موهامو نوازش میکرد چشام بسته شد و بخواب رفتم

*
یکماه بعد

دقیقا یکماه از فردای اونروز که از بیمارستان مرخص شدم میگذره 

یکماه پر درد که کل اون یماه تو اتاقم مثل روانیا بستری بودم


اونقد لاغر شده بودم نه چیزی میخوردم نه باکسی حرف میزدم هیچکار نمیکردم


فقط مینشستم زل میزدم به دیوار 
مامانم و بابامم که پیر شده بودن از وضع من شرمنده روشون بودم 

مهلا و سهیل هم می امدن کنارم باشن ولی من فقط سوکوت ترجیح میدادم 

یه روز مثل همه روزا تو اتاقم نشسته بودم که در باز شد وسهیل امد داخل 

اخم داشت مثل همیشه لبخند نمیزد بهم 
امد کنارم که بی حرف نگاهش کردم 


با لحن سردی بهم گفت:تا کی میخوای به این وضعیت ادامه بدی فکر خودت نیستی فکر مادر و پدرت باش چه گناهی کردن تورو باید با این وضع ببینن جمع کن خودتو پس اون ملیکای مغرور و شاد کجا رفته؟؟
خسته نشدی از این وضع؟

راست میگفت واقعا کو اون ملیکای سابق خسته شدم واقعاهم خسته شدم

سهیل:ببین ملیکا دارم تاکید میکنم فقط و فقط تا فردا عصر وقت داری سرپا بشی فردا الیزابت میاد ایران اینقد از تو براش تعریف کردم مشتاق دیدنته میخوام فردا عصر اون ملیکایی که من تعریفشو کردم جلو الیزابت وایسته 

فردا عصر تو پاتوق همیشگیمون میبنمت
اگه نیومدی ....

سهیل حرفاشو زد و از رد رفت بیرون

ویرایش شده توسط melikaw78
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت چهل و هشت

از زبان هاکان
یکماهه ندیدمش یکماهه دارم درد میکشم شدم یه روانی که با قرص خودش اروم میکنه هرجای این بیمارستان لعنتی راه میرم صورت ناز و مظلومش جلوم ظاهر میشه


اونقد پاچه میگرم که کسی تو بیمارستان بهم حرف نمیزنه لعنت به من لعنت به تو که همش تو فکرمی

از در اون بیمارستان کوفتی زدم بیرون  ماشین نیاورده بودم  داشتم تو یه کوچه راه میرفتم که یه ماشین پیچید جلوم 

کشیدم عقب که در ماشین باز شد 

با دیدن قیافه اون شخص حمله کردم طرفش این همون پسره ی عوضی بود که دست ملیکارو گرفته بود  کنارش بود

شروع کردیم ب دعوا  یه مشت من میزدم یه مشت اون  اونقدر زدیم همو که هر دو خسته شدیم و تکیه دادیم به ماشین خدارشکر کوچش خلوت بود وگرنه.....

داشتم نفس نفس میزدم که صدای اون پسره توجه مو جلب کرد گفت:من سهیل احمدی هستم وکیل هستم

چندسال پیش منم مثل همه ی ادما عاشق شدم  با عشقم اذدواج کردم خیلی زندگیم خوب بود خوشبخت بودم  عاشق زنم بودم  همه چی خوب بود یکسال گذشت که خانومم خبر داد داریم بچه دار میشیم بهترین خبر عمرم بود 
اونشب تصمیم گرفتیم یه جشن کوچولو بگیریم  رفتم دنبال همسرم  رفتیم رستوران یه جشن گرفتیم موقع برگشت من کیلد ماشینو دادم به مینا(همسرم)


بره سوار ماشین شه خودمم رفتم میزو حساب کنم  وقتی پامو از در رستوران گذاشتم بیرون یهو جلوی چشمم ماشینم ترکید
 
مهم نیست چه بلایی سر من امد مهم نیست که من دیونه شدم و تو بیمارستان بستری شدم  یکسال تو تیمارستان بستری بودم که همونجا با یه دختر اشنا شدم زندگیمو تغیر داد

  اون دختر با حضورش منو عوض کرد منو خوب کرد کاری که دکترا از پسش بر نیومدن اون دختر تو زندگی هرکی که میرفت زندگیش رنگ میگرفت  یه دختر تخس و شیطون ومغرور

اون دختر اسمش ملیکا بود
ملیکا شد بهترین دوستم همه کسم کمکم کرد سر پا شدم خوب شدم منو ملیکا خیلی باهم خوب بودیم کنارش شاد بودم دردامو یادم میرفت باهم میرفتیم بیرون شیطونی میکرد باعث میشد منم با این سنم شیطونی کنم اتیش میسوزوند 

خلاصه ملیکا یکسال همجوره کنارم بود
من تو اون مدتی که سرو پا شده بودم فهمیدم مرگ مینا یه قتل بوده مصمم شدم قاتلشو پیدا کنم و انتقام عشقمو و بچمو  بگیرم 

متوجه شده بودم یچیزی داشت ملیکارو اذیت میکرد ولی اون بهم نمیگفت بعدش فهمیدم که اون عوضیا که مینارو ازمن گرفتن دوباره سرو کله شون پیدا شده و دارن ملیکارو تهدید میکنن


نمیخواستم ملیکارو از دست بدم اونوقت می مردم

از زندگی ملیکا رفتم بیرون چهارسال رفتم ایتالیا خطمو سیمکارتمو همه چیو عوض کردم که نشونی ازمن نباشه فقط برای ملیکا نامه نوشتم و خداحافظی کردم رفتم ایتالیا و به کمک الیزابت که اونم وکیل بود قاتل مینارو پیدا کردیم 

وانتقاممو ازش گرفتم 

بعد از چهارسال برگشتم که ملیکارو ببینم تو مدت ذهنو فکرم پیش اون بود  یه روز زنگ زدم بهش و تو کافه قرار گزاشتیم از دستم ناراحت بود کل جریانو بهش گفتم که بخاطر خودش رفتم

ویرایش شده توسط melikaw78
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهل و نه

که بلایی سرش نیاد از زندگی اون پرسیدم که تو این چهارسال چیکار کرده فهمیدم ملیکا کوچولوم بزرگ شده عاشق شده ملیکا روز اول از تو برام گفت از اینکه چقد همو دوست دارین از اینکه چقدر حساس و غیرتی هستی 


میگفت میترسم بهش بگم که تو هستی نزاره ببینمت چون هاکان دوست نداره منو کنار پسری ببینه 

درسته کار ملیکا بد بود و منو به تو معرفی نکرد  ولی تو حق نداشتی نابودش کنی چرا نزاشتی بهت بگه

بعد از رفتن تو اونشب میدونی ملیکا رو تو چه وضعی دیدم؟؟

 بی هوش وسط بیابون دو روز بی هوش بود بخاطر شوک عصبی الان یکماه تو خونه نشسته به زور حرف میزنه دیگه اون ملیکای سابق نیست میفهمی اینارو؟؟؟

این بود علاقت به ملیکا؟؟که تهمت بزنی قضاوتش کنی؟؟ نزاری حرف بزنه نابودش کنی؟؟؟

امروز امدم جلو راهت که اونقدر بزنمت که باعث شدی ملیکای شاد من به این وضع بی افته همه اینارو بهت گفتم که بهت حالی کنم قضاوت نکن 

 وقتی از هیچی خبر نداری خودتو درست کن که ملیکا نترسه و ازت پنهون کنه  میتونم به جرات بگم تو خیلی خوشبخت بودی چون ملیکارو داشتی چیزی که خیلیا دلشون میخواست غیرت رو ناموس خوبه ولی نه اونقدری که خود
ناموستو عذاب بده


درسته گفتن این حرفا دیره چون تو ملیکارو از دست دادی ولی گفتم بهت بگم که برات درس بشه


وای خداالعنت به من چیکار کردم من؟؟ عشقمو همه چیزمو بخاطر یه شک از دست دادم صدای ملیکا تو گوشم اکو میشد (یه  روز پشیمون میشی ولی اون روز دیگه خیلی دیر)

 گوشامو گرفتم نشنوم وسط خیابون منی که با اون همه مشکل گریه نکرده بودم زار میزدم 

که دست سهیل نشست روی شونم
نگاهش کردم گفتن:ناراحتش کردم دلشو شکوندم من لعنتی از دستش دادم


سهیل به شونم فشاری وارد کرد بلند شدم اشکامو پس زدم گفتم

 نه نه من از دستش نمیدم دوباره به دستش میارم ملیکا همه چیز منه بهم کمک کن خواهشم میکنم بهم کمک میکنی؟؟

سهیل لبخندی زد گفت:اره 

****
از زبان ملیکا

دیشب به حرفای سهیل خیلی فکر کردم اره من باید بشم همون ملیکای سابق  ساعت شیش بود 

پاشدم رفت حمام یه دوش اساسی گرفتم که سرحال امدم 

امدم بیرون موهامو خشک کردم یه مانتوی شیک مجلسی اوردم بیرون پوشیدم با شلوار دمپا مشکی 

موهامم کج کردم تو صورتم  زیر چشمام گود شده بود  کرم پودر زدم یه خط چشم کشیدم

 ریمل زدم یه رژلب قرمز هم زدم خیلی به خودم رسیدم روسریمو یه مدل شیک بستم رفتم پایین تو اشپزخونه بابا  با دیدن من چایی پرید تو گلوش مامان هم که کلا دهنش باز بود

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

×
×
  • جدید...