رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

از فکر آن که بهنام ناجوان مردانه زندگی اش را به بازی گرفته ، به مرز جنون رسیده بود. چقدر در دل از مهر بانو ممنون بود که او را به خانواده اش بازگردانده. دوست می داشت عکس العمل بهنام را وقتی می فهمید دیگر ترانه ای وجود ندارد، ببیند. از تصور آنکه از شدت خشم به خود می پیچد؛ در میان اشک ها لبخندی زد. اما قلبش فشرده می شد و چیزی ته دلش را چنگ می انداخت. 

سمیه غمزده به اتاق خالی ترانه نگاهی انداخت و  رو تختی اش را صاف کرد. مهربانو همه چیز را برایش شرح داده و او اکنون از برای ندیدن ترانه دلتنگی می کرد. صدای فریادهای بهنام توجه اش را جلب کرد. سراسیمه به باغ دوید. بهنام را دید که مقابل سیامک ایستاده. چهره کبود و ترسناکش قلبش را می لرزاند. 

_حیف نون پس تو اینجا چه غلطی می کردی؟ مگه نگفتم کسی حق نداره بره بیرون؟ 

_آقا خب حالش بد بود!

بهنام به سمت ماشینش رفت و تهدید گونه گفت :

_بعدا به حسابت می رسم. گمشو از جلو در برو کنار تا جنازت رو ننداختم رو زمین! 

سیامک نفس عمیقی کشید و از جلوی در کنار رفت. بهنام سوار بر ماشین شده و آشفته حال راهی بیمارستان شد. آنقدر عصبی و متشنج بود که نفهمید چطور به مقصد رسیده. سراغ شاهرخ را از منشی بخش گرفت و وقتی دانست در اتاقش مشغول ویزیت بیماران است، بی معطلی به اتاق رفت. شاهرخ نگاه از بیمارش گرفت و به چهره غضبناک بهنام داد. فوری رو به بیمار گفت :

_میشه چند لحظه بیرون تشریف داشته باشید؟ 

بهنام قبل از آنکه بیمار اتاق را ترک کند، غرید: «ترانه کجاست عوضی؟» 

شاهرخ جلو آمد. در را پشت سر بیمار بست و در کمال آرامش گفت :

_جایی که بهش تعلق داره.

بهنام بی معطلی مشتی حواله صورت او کرد. شاهرخ بدون آنکه در مقابل ضربات او مقاومت کند گفت:

_باید اینکارو می کردم. الان دیگه وجدانم آسوده اس. باید از خیلی قبل اینکارو می کردم.

بهنام یقه اش را چنگ زد و او را  به دیوار  پشت سرش چسباند. نعره زنان گفت :

_غلط کردی! زنمو کجا بردی؟

_کدوم زن؟ با کدوم مدرک میگی زنت؟

بهنام با حرص او را رها کرد و گفت:

_تو چی کار کردی شاهرخ؟

شاهرخ خون گوشه لبش را پاک کرد و با همان آرامش گفت:

_متاسفم بهنام!

بهنام به طرز عجیبی ساکت شد. چشمان غمزده اش دل شاهرخ را به درد آورد. اشک هایش را آزاد کرد و زیر لب نالید:

_حالا بدون اون چیکار کنم؟

_ نگه داشتن اون برات چه سودی داشت؟

_آروم قلبم بود!

_این دوست داشتن از اولشم اشتباه بود. اشتباه کردی بهنام! به سراب دل بستي. تا کی می خواستی روزها رو با ترس اینکه حافظه اش برگرده سر کنی؟ می‌دونم برات سخته ولی بپذیر و فراموشش کن. تو الان بیتا رو داری که عاشقته. تو هم آروم قلب اونی... زندگیتو از نو شروع کن. با بیتا، نه یاد ترانه!

_ ترانه رو با زور بردی نه؟

_نه اصلا اینطوری نبود.

بهنام با دست پیشانی اش راگرفت و نالید :

_خفه شو... رفاقت رو در حقم تموم کردی!

_این به نفعت بود.

بهنام لب های لرزانش را بهم فشرد. به او پشت کرد و در را باز کرد. سلانه، سلانه دور شد. باورش نمی‌شد به همین سادگی ترانه را از دست داده باشد. با حالی نزار به خانه بازگشت. مهربانو با دیدنش قلبش آتش گرفت. از ریزش اشکهایش جلوگیری کرد و به سختی پرسید :

_ چیزی لازم دارید براتون بیارم؟

بهنام روی مبل ولو شد و نالید:

_ترانه رفت مهربانو . یعنی به زور بردش...  حالا چطور برگردونمش؟

بی توجه به حضور مهربانو  همانطور که می گریست، گفت :

_مهربانو دوستش داشتم! آره من بهش دروغ گفتم... همه چیز رو بهش دروغ گفتم ولی عشقم دروغ نبود!حالا چطور بهش ثابت کنم ؟چطور نظرش رو عوض کنم؟ اگه دیگه هیچ وقت حاضر نشد برگرده چی؟

مهربانو در سکوت پا به پایش اشک ریخت.برای بار دیگر شکستن اربابش را به چشم دید و کاری از دستش بر نیامد. 

***

بعد از ظهر  منزل تارخ جای سوزن انداختن نبود. تورج و جاوید به همراه خانواده به دیدار نیکا آمده و نیکا هر ثانیه در اغوش یکی از انها بود. انقدر او را بوسیده بودند و به خود فشرده بودند که کلافه بود. هیچ کسی را نمی شناخت و نمی توانست صمیمی برخورد کند. فرهاد علت سردی نیکا را توضیح داد و همه اظهار تاسف داشتند. آنها نیکای شر و شیطان خودشان را می خواستند. همه کنجکاو  از روزهای که گذرانده سوال ها پرسیدند و نیکا تنها یک جمله گفت:

_نمی خوام در مورد روزهایی که گذشته حرفی بزنم. 

همه به یکباره سکوت اختیار کردند. آرمین  خندید و گفت :

_چه خشن! باشه بابا نزن ما رو! 

آرتین_نیکا اصلا بهت نمیاد اینطوری صحبت کنی! چه حس غریبی دارم.

جاوید _نیکا جان ما می خواییم بدونیم چه اتفاقاتی برات افتاده. 

نیکا _ اتفاق خوب یا بد مهم اینه که الان اینجام.خیالتون راحت که خیلی بهم سخت نگذشت چون من هیچی به خاطر نداشتم که  اذییت بشم! 

تیام به رویش لبخند زد و گفت :

_انگار سالها گذشته!نیکا خیلی عوض شدی. 

نیکا لبخند تصنعی زد. نگاهش به سمت ساعت دیواری کشیده شد. دلش شور میزد. هر آن منتظر آمدن عطا بود.اما دلش نمی خواست او را ببیند. می‌ترسید. سرش همچون دیگی بزرگ شده و سرو صدا کلافه اش کرده بود. حال خوبی نداشت. انگار فقط جمسش در بین آنها بود. نامش را که صدا می‌زدند عکس العملی نشان نمی داد. نه اینکه نشنود، عادت به این اسم نداشت. چهره گرفته اش کم کم تاثیرش را روی بقیه هم گذاشت. آفاق پرسید:

_نیکا خوشحال نیستی از اینکه الان اینجایی؟

نیکا با صدای لرزان گفت: « خیلی خوشحالم  فقط یکم شوکه شدم!»
سپس بی اراده گریست و اشک بقیه را هم درآورد. با عذر خواهی به اتاقش پناه برد. پشت پنجره ایستاد. قلبش بی قراری می کرد. دستش را روی سینه اش گذاشت. با لمس گردنبدی که بهنام به او هدیه داده بود، هول هولکی گردنبند را بیرون آورد و در کشو پنهان کرد. با شنیدن صدای بسته شدن در حیاط دوباره پشت پنجره قرار گرفت.عطا را که دید انگار سطل آب سردی رویش خالی کردند.

فرهاد به سمت عطا رفت و نیکا نفهمید چه به او گفته که عطا لبه حوض نشست و پیشانی اش را گرفت. نیکا تن لرزانش را روی تخت انداخت و سعی کرد آرام باشد.لحظات برایش  به کندی سپری میشد. نمی دانست چقدر گذشته اما خبری از عطا نشده بود. برخاست و به سمت در رفت.همینکه در را باز کرد، نگاهش در چشمان آشنای او که حالا از اشک می درخشید قفل شد.

@Hany Pary

@MaryaM2

ویرایش شده توسط جودی ابوت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

عطا به سختی با صدای لرزانی گفت :

_باورم نمیشه که اینجا جلوم ایستادی. چند دقیقه است پشت درم ولی نتونستم بیام تو...

 نیکا که از دیدن او بدنش به رعشه افتاده بود، گفت : 

_قبلش من باید چیزی به شما بگم...

عطا مجالش نداد و گفت : «هیچی نمی‌خواد بگی...همه چیز رو می‌دونم . فقط بذار نگاهت کنم.»

سپس دقیق براندازش کرد و پرسید : «مطمئن باشم که سالمی؟»

نیکا سر تکان داد. عطا در میان اشکها لبخندی زد و بی معطلی نیکا را در آغوش کشید. نیکا لبش را گزید. معذب بود و دلش می‌خواست بگریزد. بی اراده خود را عقب کشید. عطا نگاهش کرد. با دیدن اوضاع آشفته اش و ابروهای در هم گره خورده اش، با لحن گوش نوازی گفت :

_می‌دونم من رو به یاد نداری ولی منکه تو رو یادمه! نمی‌تونم فقط نگاهت کنم. تو نمی‌دونی من چی کشیدم...

نیکا بی طاقت پرسید :

_من و شما عقد کرده بودیم ؟

_ نه قرار بود عقد کنیم.

نیکا نفس آسوده ای کشید. عقب گرد کرد و روی تخت نشست. عطا که چشم از او برنمی‌داشت، آرام به سمتش رفت و نزدیکش نشست.

_حاضر بودم همه زندگیم رو بدم تا دوباره ببینمت!

نیکا سعی داشت با فشار دادن ناخن در کف دستش بر اعصابش مسلط شود. انگار در کابوسی اسیر شده بود و هر چقدر زمان می گذشت بیشتر احساس درماندگی و بیچارگی می کرد. نفس پر صدایی کشید و گفت :

_تعریف کن چه اتفاقی افتاد؟

عطا خیره در چشمان مشتاق او گفت :

_همش یه شوخی مسخره بود. چشمامو بستم، ولی می‌دیدم... تو ترسیدی... می‌خواستی ماشین رو کنار جاده هدایت کنی اما ماشین چپ شد... از ماشین پرت شدی بیرون و دیگه پیدات نکردیم. آخ که چه روزایی بود! دیوونه شدم بی تو، مردم بی تو.

دست سرد نیکا را گرفت و بوسید. نیکا خجل دستش را پس کشید.عطا لبخند تلخی زد و گفت‌ :

_خوشحالم که اینجایی ولی فاصله ای که بینمون افتاده عذابم میده. حالا تو تعریف کن چه اتفاقی افتاد؟

_چشم هامو که باز کردم بیمارستان بودم. چیزی یادم نمی اومد... تو این مدت به عنوان یه خدمتکار روزها رو گذروندم.

عطا بر افروخته شد و گفت :

_یعنی نمی‌دونستن تو گم شدی؟

_می‌دونستن ولی به من چیزی نگفتن... تا اینکه یکی از خدمتکارا کمک کرد از اونجا بیام بیرون .

عطا دلنگران پرسید: «نیکا چه بلایی سرت آوردن؟»

_هیچی! خیالت راحت.

_فردا میریم کلانتری.

نیکا بدون حرف نگاهش کرد. آنطور که معلوم بود به هیچ طریقی نمی توانست از رفتن امتناع کند.

نیکا سعی می‌کرد در کنار خانواده اش خوشحال باشد، اما حضور عطا و نگاه های سنگینش کلافه اش می‌کرد . بی رغبتی اش برای صحبت با دیگران باعث شد بعد از صرف شام همگی خیلی زود به خانه هایشان باز گردند نیکا هم فوری شب بخیر گفت و به اتاقش رفت.فرهاد دلجویانه رو به چهره مغموم عطا گفت:

_درست میشه! فقط چند ساعته با ما آشنا شده.

عطا حرف او را تأیید کرد و گفت :

_یعنی الان برم خونمون؟ 

سیما _عطا جون درسته که خیلی انتظار کشیدی ولی خودت که حال و روزش رو دیدی! 

عطا کمی دیگر آنجا ماند و با مادرش تماس گرفت. سایه برای دیدن عروسش بی تاب بود اما نمی توانست جشن عروسی دختر خواهر شوهرش را که در شیراز بود، ترک کند. عطا غمزده از اوضاع نیکا گفت و بی تابی کرد. فرهاد دست روی شانه اش گذاشت و گفت :

_آروم باش پسر. زمان همه چیز رو درست می کنه! 

عطا گوشی را به سیما داد و گفت :

_ فکر اینکه این مدت چه روزهایی داشته داره دیونم می کنه! به این چهره لاغر و رنجور نمیاد که روزهای خوبی رو گذرونده باشه!

_ فردا حتما میریم کلانتری. مطمئن باش راحتشون نمی ذاریم!

عطا قدرشناسانه دست روی دست او گذاشت و فشاری وارد کرد. سپس برخاست و برای خداحافظی به اتاق نیکا رفت. چند ضربه به در زد. کمی به طول انجامید تا نیکا در را برایش گشود. عطا به چشمان ملتهبش نگاه کرد و قلبش به درد آمد. زیر لب گفت :

_ اومدم خداحافظی کنم.

نیکا بی تفاوت خداحافظ گفت و با تغییر چهره عطا، پی به دلخوری اش برد. کلافه گفت 

_باید ببخشی ولی کمی خسته ام باید استراحت کنم.

_باشه عزیزم مزاحمت نمیشم. خداحافظ.

نیکا فوری در را به رویش بست. نگاهش به قاب روی دیوار ثابت ماند. اشک هایش بی مهابا روی گونه روان شد. خودش را روی تخت انداخت و های، های گریست.

***

بعد از آنکه عطیه حسابی در آغوش نیکا اشک ریخت گفت:

_اصلا باورم نمیشه پیدا شدی! 

نیکا مهربان لبخندی زد و گفت :

_خیلی خوشحالم که خانوادم رو پیدا کردم. شما خیلی من رو دوست دارید و من از این بابت احساس غرور می‌کنم .

_یه دفعه گم شدی، یه دفعه پیدا شدی، یه دفعه یه آدم دیگه شدی... وای نیکا خیلی عوض شدی!

_مگه چقدر عوض شدم!؟ 

_خیلی! بیشتر از اون چیزی که فکرشو میکنی... ولی نمی‌دونی چه روزهایی بود! خدا رحم کرد عمو تارخ رو از دست ندادیم، یک بار سکته قلبی، یک بار مغزی! سمت چپ بدنش هم لمس شده بود.

نیکا لبش را گزید و چشمانش به آنی از اشک لبریز شد. عطیه گفت:

_البته جای نگرانی نیست با جلسات فیزیوتراپی تا چند وقت دیگه بهتر میشه مخصوصا حالا که تو برگشتی... وای نیکا نمی دونی عطا چی کشید!

نیکا متآثر گفت :

_ اره زن عمو گفت که یک مدت بیمارستان اعصاب و روان بستری بود.

_ عطا خیلی دوستت داره! هیچ جوره نتونست تحمل کنه...

نیکا سر به زیر گرفت. عطیه برای آنکه حال و هوا را عوض کند، لبخند دلفریبی زد و گفت :

_بگو ببینم یعنی منو یادت نیست؟

نیکا بدون آنکه سر بلند کند؛ همانطور که به گلدان های دور حوض می نگریست، زیر لب نه گفت. عطیه پوفی  کشید و گفت :

_ یعنی باید از اول ماجرای خودم و سروش رو تعریف کنم؟

نیکا نگاه نمناکش را به او داد پرسید :

_نامزد داری؟

عطیه با چشمانی که برق عجیبی داشت، گفت :

_نه ولی قراره تابستون بیاد خواستگاری!

_مبارک باشه.

عطیه ضربه ای به شانه نیکا کوفت و گفت :

_اه چه بی ذوق شدی نیکا...حتما فیلمهایی که از تو دارم باید ببینی.

عطا سینی به دست جلو آمد . روی تخت نشست و با لبخند گفت:

_تو این هوای بهاری این چای خوردن داره!

عطیه_دستت درد نکنه خان داداش .

عطا نگاه گرمش را به نیکا داد و گفت:

_عطیه زیاد صحبت میکنه! حالا دوباره بهش عادت میکنی اولش یکم سخته!

عطیه برایش زبان درازی کرد و گفت:

_اگر هم زیاد صحبت کنم حق دارم! میدونی چند ماهه ندیدمش؟

_ولی به نظر میرسه نیکا دیگه حوصله نداره مثل گذشته به حرفهای بقیه گوش بده.

نیکا فوری گفت :

_نه اینطور نیست. فقط کمی این جمع و آدم هاش برام تازگی دارن! اگه منطورتون دیشبه باید بگم من یکدفعه فهمیدم نامزد داشتم، کمی برام سخت بود! چرا درک نمیکنی؟ من هیچی از شما یادم نیست.

عطا دستهایش را بالا برد و گفت :

_من تسلیمم.

عطیه با دیدن چهره گلگون شده نیکا، با تشر رو به عطا گفت:

_عطا اذیتش نکن!

عطا یک تای ابرو های تیره اش را بالا برد و گفت :

_ چرا فکر کردی قصد دارم عزیز ترین فرد زندگیم رو آزار بدم؟

نیکا با بغض نگاهش کرد. عطا که متوجه نگاه او شد، خیره در چشما غمدار نیکا گفت:

_همینکه جلوم نشستی کافیه برام.

عطیه چایش را برداشت و همانطور که بر می خاست، گفت :

_ من چای رو تو خونه می‌خورم .

نیکا دلش نمی‌خواست با عطا تنها باشد.کلافه به گلدانهای دور حوض نظر انداخت.

عطا _ حجم کمی از خاطراتت مختص منه فقط یکی، دو ماه... شایدم کمتر تو زندگیت بودم. تنها دلیل برگشتم به ایران بودی. راستش می خوام یه اعترافی بکنم! قصد نداشتم موندگار بشم. می‌خواستم بعد از یه مدت هر طور شده راضیت کنم که با هم بریم آلمان. اما اون سفر و تصادف همه چیز رو عوض کرد... تو این مدت فقط با یادت زندگی کردم و به امید دوباره دیدنت روزها رو گذروندم... به کلی از رفتن به آلمان منصرف شدم. فقط از خدا می‌خواستم دوباره پیدات کنیم و حالا دیگه هیچی از خدا نمی‌خوام .

لیوانی چای برداشت و  به دست نیکا داد و لبخند زنان گفت :

_بذار کمی از خودت بگم... یه دختر مهربون و شیطون که فوق‌العاده عاشق گل و گیاهه. زیاد صحبت می‌کردی اما از من خجالت می کشیدی. درست مثل حالا...آهان! از حشرات هم نمی‌ترسیدی، حتی سوسکها!

(نیکا لبخندی زد. عطا ادامه داد) : «قرار بود درس بخونی خانم دکتر بشی. البته قرار هنوز سر جاشه تنها چیزی که تغییر کرده قرار عقد ماست.»

نیکا سر به زیر گفت: «میشه به من زمان بدین؟»

_زمان برای چی؟

_خودمو پیدا کنم! منظورم اینه که عقد رو عقب بندازیم 

_نه لزومی نداره! کم،کم خودت رو پیدا میکنی دلیلی نداره عقب بیوفته!

_ولی من آماده نیستم!

_نگران نباش به اندازه کافی وقت فکر کردن داری بند انگشتی من. حالا هم بلند شو بریم کلانتری!

نیکا وارفته نگاه از او گرفت و گفت :

_فرهاد گفت وقتی برگشت، میریم.

_تا اون بیاد دیر میشه، تا الان هم خیلی لفتش دادیم.دکتر هم باید بریم. میخوام از سلامتیت خیالم راحت باشه.

_دکتر برای چی؟ من خوبم.

عطا کلافه از آن همه مخالفت خیره به او اخم کمرنگی بین ابروهایش نشاند و گفت :

_بلند شو بریم تو!

نیکا با اکراه برخاست و همراهش رفت. فرهاد که آمد با عطا به کلانتری رفتند و نیکا هیچ جوابی به هیچ سوال مامورین نداد. تنها گفت از کسی شکایتی ندارد.عطا که کلافه می‌نمود برای صحت از سلامت جسمش او را نزد پزشک برد و وقتی خیالش راحت شد اصراری برای شکایت نداشت هرچند که دلش می‌خواست یابنده نیکا را مشت و مال حسابی بدهد. اما از انکه نیکایش صحیح و سالم است خدا را شاکر بود. همه می‌ترسیدند تنها دلیل سکوت نیکا ،ترس از برملا شدن مصیبتی باشد که ممکن بود گریبان گیرش شده ولی حال آسوده خاطر بودند.

به خانه بازگشتند.نیکا کنار تارخ نشست. با صمیمیت دستش را گرفت.چقدر ته دلش گرم بود. از لمس دست عمویی که کم از پدرش نداشت احساس خرسندی می کرد.عطیه البوم به دست نزدیک شد و عکس های خانوادگی را نشانش داد. شب هنگام موقع خواب تصاویر مبهمی در نظر نیکا جان می گرفت. حس خوبی داشت. نمی دانست چرا عزیزانش را زودتر به خاطر نیاورده. برای خود متاسف بود.

نیمه شب از خواب پرید.خواب بهنام را دیده بود. در اتاق مخوف زندانی بود. مدام ناله می‌داد و او را صدا می‌زد . پتو را روی سرش کشید. نمی‌خواست به او فکر کند. اما نتوانست.

***

@Hany Pary

@MaryaM2

ویرایش شده توسط جودی ابوت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

 سیما برای آخر هفته به مناسبت پیدا شدن نیکا جشنی ترتیب داده بود.روز قبل از مهمانی عطا از نیکا خواست حاضر شود تا او را برای خرید لباس به مرکز خرید ببرد. نیکا با تماسی از عطا که می‌گفت خانه را ترک کند، از خانه بیرون زد. اما او را ندید. نفس عمیقی کشید و نگاهش را به آسمان آبی داد. چندی بعد ماشینی مقابل پایش ترمز گرفت و بوق کوتاهی زد. شیشه ها دودی بودند و نیکا درست نتوانست عطا را ببیند.جلو رفت و بی معطلی سوار شد. سلامی داد.

_فکر نمی‌کردم خدا به این زودی آرزوم رو برآورده کنه!

نیکا با شنیدن صدای بهنام هین بلندی کشید و به سمتش برگشت. بدنش به یکباره یخ کرد. بهنام با چهره خسته و نگاه رنجوری گفت:

_فکر نمی‌کردم اینقدر بی معرفت باشی که بی خداحافظی بری!

نیکا دست دراز کرد تا در را باز کند. اما قفل بود.نفس زنان گفت: «درو باز کن!»

_داشتم از دوریت دق می‌کردم . یکدفعه با خودم گفتم چرا نشستی؟ بلند شو برو دیدنش! پیدا کردنش که برات کاری نداره چرا ماتم گرفتی؟

نیکا به سختی گفت:«حقت بود ازت شکایت می‌کردم تا دیگه برام مزاحمت ایجاد نکنی!»

_مزاحمت چیه؟ حق دارم بیام دیدن زنم.

نیکا برافروخته سیلی به صورتش زد و با انزجار گفت :

_خیلی پستی! چطور تونستی وقتی نامزد داشتم اینقدر راحت دروغ بگی و خامم کنی!؟

بهنام چشمانش را باریک کرد و پرسید :

_چی؟نامزد داشتی!؟

_یعنی تو نمی‌دونی؟ این درو باز کن دیگه هیچی بین ما نیست! دیگه مزاحمم نشو!

_چه بخواهی چه نخواهی زنمی!

_هرچی بین ماست باطله! تو دروغ گفتی... از نظر من، ما هیچ نسبتی نداریم. مایه ننگ منه زن همچنین آدمی باشم!

بهنام آمرانه گفت

_ترانه  اینطوری حرف نزن!

_به من نگو ترانه!من ترانه نیستم. درو باز کن.

بهنام برای آنکه او را آرام کند  گفت :

_خیل خب اصلا هرچی تو بگی قبوله فقط آروم باش!

ماشینی جلوی ماشین بهنام. متوقف شد و ثانیه ای بعد عطا پیاده شد. نیکا وحشتزده گفت. وای عطا! حالا چه کار کنم؟لعنتی همه چیزو خراب کردی.

بهنام فوری دنده عقب گرفت.نیکا مضطرب گفت:«منو کجا میبری؟»

_ کمی که دور شدیم پیاده شو. حالا این کی بود؟

_نامزدم.

بهنام ماشین را متوقف کرد و با تحکم گفت:

_با وجود من حق همچنین کاری رو نداری. فهمیدی؟

نیکا ابرو در هم کشید و غرید :

_چطور تو با وجود اون حق همچنین کاری رو داشتی؟!

_به کی قسم بخورم که نمی‌دونستم؟

نیکا بی معطلی در را باز کرد. بهنام فوری دستش را گرفت و تهدید گونه گفت :

_یادت باشه ترانه تو هنوز زن منی. خیالم از تو راحته چون می‌دونم تو قلبت چی می‌گذره!

نیکا پوزخند صدا داری زد و گفت :

_خیلی مطمئن حرف میزنی! اون ترانه دیگه مرد...

سپس دستش را کشید و پیاده شد.بهنام برافروخته گفت: «هر جا بری دنبالت هستم. ترانه یادت نره که یکی اینجا هست که تو رو به اندازه همه آدمها دوست داره!»

نیکا بغضش را قورت داد و به سمت خانه روانه شد.عطا کلافه می‌خواست سوار ماشین شود که او را دید. فوری گفت :

_ کجایی دختر؟شوکت گفت خیلی وقته اومدی بیرون!

نیکا با جان کندن سعی داشت عادی باشد. 

_اومدم سر کوچه دیگه... منو ندیدی؟

_ گفتم که جلوی در منتظرم باش. تو چرا اینقدر رنگت پریده؟

ترانه هول کرده موهایش را زیر شال داد و گفت :

_چیزی نیست!

عطا که در را برایش باز کرد، سوار ماشین شد.گلویش از فرط خشکی بهم چسبیده بود و بدنش لرزش بدی داشت. عطا ماشین را دور زد و کنارش قرار گرفت. شاخه گلی از روی داشبورد برداشت و به دست او داد. نیکا زیر لب تشکر کرد و در دل گفت :

_ای کاش زودتر اومده بودی تا بهنام رو نبینم!

عطا صحبت می‌کرد اما او حواسش جای دیگری بود. یاد سیلی که به بهنام زده و او فقط با چهره غمگینش نگاهش می‌کرد حالش را دگرگون کرد . بهنام در نظرش همیشه مقتدر بود اما حالا هیچ شباهتی به بهنام تصوراتش نداشت. آهی کشید و سر چرخاند. ماشین بهنام را که به موازات ماشیشنشان دید؛ بدنش منقبض شد. فوری رویش را برگرداند.عطا می‌پرسید :

_حواست کجاست نیکا جان؟

نیکا دستپاچه گفت :

_ حواسم... همین جاست! 

زیر چشمی ماشین بهنام را دید زد. سعی کرد به او فکر نکند. اما محال بود! بهنام سایه، به سایه دنبالشان بود.حتی در مرکز خرید. نیکا احساس خفگی می‌کرد .چهره مضطربش توجه عطا را جلب کرد.

_نیکا جان بهم بگو چته؟ چی اذییت میکنه؟ میخوای برگردیم خونه؟

_چیزی نیست، خوبم!

_خب پس بشین اینجا برم برات آبی، ابمیوه ای بگیرم بیارم. رنگت حسابی پریده.

نیکا دلش نمی‌خواست تنها باشد. اما زبانش برای تکلم یاری اش نکرد. عطا او را روی صندلی نشاند و رفت. بهنام قدم زنان جلو آمد. با فاصله کنار نیکا نشست. همانطور که اطراف را نظر می انداخت، گفت :

 _کجا رفت؟

نیکا زیر لب غرید: «دست از سرم بردار!»

_منکه کاری با تو ندارم. فقط می‌خوام بدونم زنم کجاها میره!

_اینقدر با گفتن این کلمه آزارم نده!  برو بذار زندگیم رو بکنم. بازم می خوایی گند بزنی به زندگیم؟

بهنام به سمتش چرخید و آزرده خاطر گفت :

_دستت رو که گرفت انگار یه طناب دور گردنم انداختند. حس خفگی بهم دست داد! ترانه من دوستت دارم. نمی‌تونم ببینم یکی دیگه کنارت باشه!

_اولا من ترانه نیستم. دوما اون هر کسی نیست نامزدم بوده و هست.

_اره بوده ولی فعلا منم که...

نیکا بی توجه به ادامه صحبت های او  برخاست و دور شد. بهنام هم کلافه به دنبالش. نیکا گفت:

_دنبالم نیا! بزنه به سرم به عطا میگما.

بهنام بی تفاوت شانه ای بالا انداخت و گفت :

_بگو! منو از چی می ترسونی؟ فکر نکن برگردوندن تو برام کار سختیه. فقط نمی خوام اذییت بشی. می‌خوام خودت همونطور که رفتی، برگردی!

نیکا همانطور که به مسیر مقابلش می نگریست، گفت :

_ اره به همین خیال باش. انقدر ازت متنفرم که اگه می دونستی یک لحظه هم معطل نمی کردی و می رفتی!

_ نه! بهتره بگی از من دلخوری تا متنفر.

_ سعی نکن وانمود کنی اتفاقی نیوفتاده... اینقدر با بی تفاوتی حالم رو بهم نزن.

 با دیدن عطا که از نزدیک می شد؛ فوری از بهنام فاصله‌ گرفت. عطا با دو لیوان ابمیوه  مقابلش ایستاد . نیکا لبخند زورکی زد.عطا پرسید:«چرا اومدی؟ همون جا منتظر می موندی!»

نیکا بی طاقت گفت :

_میشه زودتر خرید کنیم و برگردیم؟حس خوبی ندارم. هوای اینجا خفه است!

_چشم هرچی تو بگی!

نیکا پشت ویترین مغازه ای ایستاد و همانطور که به قسمتی اشاره می داد، گفت :

_این پیرهن صورتی رو ببین... فکر کنم خوبه.

عطا ابرو هایش را بالا داد و گفت :

_چه خبره؟ خیلی کوتاهه! عروسی که قرار نیست بری یه دور همیه.

_خب می‌دونم دورهمیه... این خوبه دیگه! پس چی بپوشم؟

_ عشقم همه چیز یادت رفته ها! پوشش تو اینطوری نبود. 

_پس چطوری بود؟

عطا هنوز پاسخی نداده بود که نیکا بر افروخته گفت :

_بذار یک چیزی رو بگم... لطفا سعی نکن از موقعیتم سو استفاده کنی و چون چیزی یادم نیست؛ عقایدت رو بهم تحمیل کنی! سعی نکن منو عوض کنی. چون از این کار بیزارم.

عطا که  از پرخاش او جا خورده بود، با ابروهای بالا رفته گفت :

_چرا فکر میکنی قراره اینکارو بکنم؟ ابداً چنین قصدی ندارم! اخه پیرهن به این کوتاهی تو جمع خانوادگی یکم درست نیست. حالا هرطور خودت دوست داری اصلا من دیگه نظر نمیدم!

نیکا خیره نگاهش کرد. آنقدر در آن مدت از بهنام دروغ شنیده که فکر نمی‌کرد به این زودی بتواند به کسی اعتماد کند. بی اراده بغض کرد و گفت:«میشه برگردیم ؟من چیزی لازم ندارم.»

عطا دست پشت کمرش گذاشت و گفت :

_قربون اون چشمهای قشنگت برم از چی ناراحتی زندگیم؟

_هیچی... فقط برگردیم!

عطا موافقت کرد و خیلی زود مرکز خرید را ترک کردند.حضور بهنام، نیکا را کلافه کرده بود. می‌ترسید اخر عطا از تعقیبش بو ببرد. عطا هم که متوجه بی حوصلگی نیکا بود. بعد از رساندش به خانه خودشان رفت.

@مریم خسروي

@hanila

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

نیکا هم مثل همیشه به اتاقش پناه برد. روی تخت چمباتمه زده و به قاب عکس های روی دیوار نگاه می‌کرد. نمی‌دانست چقدر زمان گذشته  که چند ضربه به در خورد. نگاهش به سمت در روانه شد. فرهاد کله اش را از لای در داخل آورد و با لبخند گرمی گفت:

_اجازه هست بیام تو؟

نیکا هم بی اراده لبخندی روی لب راند و با تکان سر تاییدش کرد. فرهاد قدم زنان جلو آمد و  لبه تخت نشست،نگاهش را از نیکا بر نداشته بود.

فرهاد _خوبی؟

_بله ممنون.

فرهاد اخم تصنعی کرد و گفت :

_امروز هم که سرحال نیستی خانم خانمها!

_نه خوبم!

_نیکا همیشه بهم راست می‌گفت! همیشه از همه چیز تعریف می‌کرد. وقتی حالش خوب نبود باهام درد دل می‌کرد . همیشه می‌گفتی من بهترین داداش دنیام، بهترین فرشته دنیام.

نیکا سر به زیر با انگشتان دستش بازی می کرد. فرهاد با مکثی ادامه داد :

_ حالا این داداش، این فرشته،این دوست، می‌خواد بدونه از چی ناراحتی؟! کاری به گوشه گیری و سکوتت ندارما، فقط چشمهات غمگینه و حالم رو دگرگون میکنه! شاید بتونم کمکت کنم. بهم اعتماد کن!

نیکا نگاهش را به چشمان منتظر او داد و گفت :

_ممنون از لطفت اما گفتنی نیست!

_نمی‌دونم چقدر باید بگذره تا دوباره مثل قبل بشی! بدجوری دلم برای اون روزها تنگ شده.

سپس بغضش را قورت داد و گفت:

_شام حاضره! قیمه بادمجون داریم. همون غذایی که عاشقش بودی!

سپس برخاست. دستش را به سمت او دراز کرد. نیکا با مکثی دستش را در دست او گذاشت و قلبش آرام شد. چقدر نسبت به فرهاد حس خوبی داشت. حتی دلش می‌خواست او را در اغوش گرفته و بگرید. بگوید در این چند ماه چه ها که بر او نگذشته. از بهنام بگوید. از انکه چقدر نا جوان مردانه قلبش را تسخیر کرده! از خودش که چه سادلوحانه او را مالک خود می‌دانسته . از دلتنگی هایش بگوید. از عطا که اداعا می‌کند نامزدش بوده و از قلبی که شاید مثل قبل دیگر برای عطا نتپد. دیگر از نگاهش خجالت نکشد و برای دیدنش دست و پایش را گم نکند. دلش می‌خواست دهان باز می‌کرد و همه چیز را می‌گفت شاید قلبش ارام می‌گرفت...

***

نیکا خسته از صحبت با آدمهایی که چیز زیادی از آنها به یاد نمی آورد، گوشه ای ایستاده بود.چهره خوشحال بقیه و لبخند هایشان را که می‌دید از بهنام حرصش می‌گرفت . حتما در نبودش دیگر خبری از خنده های از ته دل نبوده! شاید اگر آن اتفاق نمی افتاد  حال و روز عمویش این نبود. ویلچر نشین نبود و به سختی دستش را حرکت نمی‌داد. بغضش را قورت داد و به حیاط رفت تا هوایی تازه کند.عطیه که حواسش به او بود، دنبالش روانه شد. نیکا که از پله ها پایین رفت، صدای او را شنید.

_خوشگلم چرا تنها اومدی؟

نیکا سر چرخاند. لبخند تصنعی زد و گفت :

_می‌خواستم کمی فکر کنم و هوایی تازه کنم. از این همه محبتی که بهم دارن بغضم گرفته.

عطیه دست روی قلبش گذاشت و گفت :

_عزیز دلم الهی فدات شم!

سپس از پله ها پایین آمد و کنار او ایستاد. هنوز قدمی بر نداشته بودند که صدای آرتین آمد.

_دختر مو حنایی کجا رفتی؟

نیکا لبخند گرمی زد. آرتین که کنارشان ایستاد، عطیه پرسید

_ بولِک کجاست؟

_الان میاد. نمی‌دونی دُم منه؟

نیکا متعجب رو به عطیه پرسید: «چرا گفتی بولک؟»

_ این اسمها رو تو روشون گذاشتی. بولک و لولک. چون جفتشون خنگ و خرابکار هستند!

آرتین_ دستت درد نکنه عطیه خانم!

عطیه با صدای بلند خندید.آرمین جلو آمد و گفت :

_چه خبره اینجا؟ بگید ما هم بخندیم! 

آرتین _به ما می خندن!میگن مثل بولک لولک خنگیم!

_خودشون چی که پت و مت بودن؟! نیکا یادش رفته ما که یادمون نرفته!

عطیه برایش زبان درازی کرد. نیکا با خنده گفت:

_شما دو تا چقدر شبیه هم هستید! گاهی نمی‌تونم تشخیص بدم کی آرتین و کی آرمین!

آرمین _ اینقدر که کند ذهنی، اونی که خوشگلتره منم. 

آرتین _ اقا رو باش! کی گفته خوشگله تویی؟

_ معلومه دیگه! مگه نه نیکا؟ 

نیکا _از نظر من جفتتون زشتید.

شلیک خنده عطیه به هوا رفت. آرین با گامهایی بلند خود را به انها رساند. نیکا از او  پرسید: «شما تیام بودی؟»

_نه من آرینم. واقعا چرا اشتباه گرفتی؟ من به این خوشگلی کجا شبیه تیامم؟

_ پس موروثیه؟ 

_چی؟

_ توهم خوشگلی که شما برادر ها دارین!

عطیه ریز،ریز می‌خندید . تیام که نزدیک می شد گفت:

_می‌بینم که جمعتون جمعه فقط گلتون کم بود که اومد.

آرین _ نیکا اون پسر عموی زشتی که تعریفش رو می‌کردی اینه ها!

نیکا _ نه اونیکه زشت بود شما ها بودین.

تیام با دو دست قلبی درست کرد و به سمت او گرفت. نیکا خندید و گفت :

_ حالا جدی میگم از نظر من هیچ زشتی وجود نداره همتون خوشگلید و من خیلی دوستتون دارم.

تیام_حتی آرتین و آرمین هم خوشگلن؟

_حتی این دوتا!

آرین دست دور شانه او انداخت و با محبت گفت:

_خداروشکر که اینجایی نیکا.

نیکا با عشق دست دور کمر او حلقه کرد.

_منم خیلی خوشحالم.

چشمش به چهره گرفته عطا افتاد که دور تر از آنها ایستاده بود و موبایلش را از جیب بیرون  کشید و شماره گرفت.

عطیه _ من میگم بهتره برگردیم  فکر کنم موقع شام باشه!

آرتین _نکن دختر! اینقدر شکمو نباش. همین کار ها رو کردی اینقدر خیکی شدی دیگه... رو دستمون می مونی ها!

عطیه پشت چشمی نازک کرد و گفت :

_لازم نکرده به فکر من باشی. تو برو به فکر خودت باش که داری از لاغری نصف میشی!

همانطور که با هم جر و بحث می کردند به سمت ساختمان روانه شدند. نیکا به عطا که نزدیک شد، با فاصله ایستاد. عطا که مکالماتش پایان رسید، گفت:

_چرا اینجا ایستادی؟

_منتظر شما بودم.

عطا با کنایه گفت :

_اِ منتظر من بودی؟ عجیبه تو که معمولاً حوصله من رو نداری!

_این حرفها چیه؟

_ به من که میرسی اصلا یکی دیگه میشی. تو اینجا با همه کنار اومدی فقط از من فاصله می‌گیری، حتی دوست نداری دستت رو بگیرم. اخه چرا از من فرار می‌کنی؟ نیکا من نامزدت هستما. به خدا سخته برام ازت دور باشم...

نیکا بی اراده به گریه افتاد. عطا متعجب گفت:

_چیه عزیزم ؟حرف بزن اینطوری اشک نریز.!من نمی خواستم ناراحتت کنم...  اصلا حالا که بودنم آزارت میده میرم تا چشمهای قشنگت بهم نیوفته! 

سپس  می خواست برود که نیکا صدایش زد. 

_نه عطا نرو. 

عطا ایستاد. نیکا گفت:«خواهش میکنم نرو.»

_هرچی تو بگی خانمم. بگی برو، میرم. بگی بمون، می‌مونم. فقط گریه نکن. به خدا طاقت ندارم.

می خواست او را در اغوش بگیرد که نیکا خودش را عقب کشید و با صدایی لرزان گفت:

_زمان بده تا بتونم به عنوان نامزدم بپذیرمت، نمی خوام که بری، نمی خوام که نباشی، نخواستم که جلوی چشمم نباشی. دیدنت آزارم نمیده این لحن رنجیده ات، این نگاه سنگینت آزارم میده!

_باشه عزیز دلم هرچی تو بخواهی، از حالا تا هر وقت که بخواهی فقط از دور نگاهت می کنم! این اجازه رو دارم دیگه اره؟

نیکا به علامت مثبت سر تکان داد.

عطا _اشکهات پاک کن،بریم.

نیکا نفس عمیقی کشید و اشکهایش را کنار زد. ثانیه ای بدون حرف بهم نگاه کردند و در آخر لبخندتلخی زدند و به سمت ساختمان رفتند.

***

ویرایش شده توسط جودی ابوت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

نیکا همانطور که گلها را آبیاری می‌کرد در فکر روزهایی بود که در عمارت بهنام گذرانده بود. مدام با خود می‌گفت چطور حرفهای او را بی چون و چرا می‌پذیرفت؟ وقتی رفتار خانواده اش را می‌دید که چطور برای باز گرداندن حافظه او تلاش می‌کنند و از فیلم و عکس گرفته تا بردن او به مکانهایی که قبلا خاطره ساز بوده، از بهنام حرصش می‌گرفت . او کوچکترین کمکی در این مورد نمی‌کرد و نیکا اصلا به این امر دقت نکرده بود. حال خوبی نداشت و دلیلش را نمی‌دانست. مگر نه اینکه خانواده اش را یافته و تا حدودی از گذشته چیزهایی به یاد آورده؟پس چرا قلبش بی قرار بود؟چرا بغضی مدام گوشه نشین گلویش بود؟چرا غمگین به نظر می‌رسید؟

نالان لبه حوض نشست و گلبرگ های نمناک گل ها را نوازش کرد. صدای شوکت او را به خود آورد. 

_دخترم بیا... عطا پشت خطه. 

نیکا آه‌ پر دردی کشید و همان طور که به سمت ساختمان می رفت، زیر لب گفت :

_ای کاش تو اون تصادف مرده بودم! ای کاش همه چیز تموم شده بود! 

خودش را به تلفن رساند و بله بی حالی گفت. 

 _سلام به دوست داشتنی ترین، مهربون ترین،خوشگلترین، دختر روی زمین!

_سلام! مرسی از این همه لطفت.

_آخر از دستت دق می‌کنم . اینقدر با من خشک و رسمی صحبت نکن!

_چشم.

_چشمت بی بلا... خب خانم خانمها افتخار میده بعد از ظهر با من باشه؟ فقط قبلش بگم که دلم برای بند انگشتیم خیلی تنگ شده ها... امروز فقط می‌خوام کلی نگاهش کنم!ساعت هفت خوبه؟

نیکا با مکثی گفت : «خوبه!» 

_پس ساعت هفت جلوی در منتظرم باش. فعلا کاری نداری؟ من پشت خطی دارم....

_نه. خداحافظ.

زودتر از وقت مقرر از خانه بیرون آمد. نگاهش که به کوچه افتاد، قلبش با دیدن ماشین بهنام در سینه لرزید. او اینجا چه می‌کرد؟ برای هر حرکتی دیر شده بود. بهنام پیاده شد و به سمتش آمد. نیکا بر خود می‌لرزید اما ظاهرش حس انزجار را به خوبی به نمایش می‌گذاشت . کلافه رو برگرداند.

بهنام _من خودمم نمی‌دونم چرا هر روز اینجا جلوی در منتظرتم! راضیم به لحظه‌ای که فقط ببینمت حتی اگه رو برگردونی.

نیکا بدون انکه مسیر نگاهش را عوض کند، گفت:

_بیخود خودتو علاف نکن! از این رفتارهای بچگانه هم دست بردار! بهنام تهرانی هیچ وقت اینطوری وقتش رو تلف نمی‌کرد. اون همیشه کارهای مهمی برای انجام دادن داشت!

_انتظار برای دیدنت از مهم ترین و البته شیرین ترین کار زندگی منه.

_برو اینقدر وقت و بی وقت جلوم سبز نشو و اعصابم رو بهم نریز! اگه دست از سرم برنداری مجبورم به عطا یا عموم بگم که مزاحمی.

بهنام چند ثانیه در سکوت فقط او را برانداز کرد و در آخر همانطور که لبخند کمرنگی روی لبش جاری کرده بود،گفت :

_اگه بیام خواستگاریت چی؟ میام از عموت رسما خواستگاریت می‌کنم. اگه تو بخواهی اونا مخالفتی ندارن! 

نیکا نگاهش را به او داد. لب‌هایش را روی هم فشرد و غضب آلود گفت :

_ خیلی وقت نیست از دست تو و اون زندانت راحت شدم، قصدم ندارم دوباره به اون روزا برگردم!

_ جبران می‌کنم ترانه. به خدا بی تو داغونم، حالم بده! تو نیستی دلم می‌خواد اون خونه رو خراب کنم... حداقل تا قبل از اینکه محرمیتمون تموم بشه بزار از وجودت لبریز بشم. میخوام باقی عمرم رو با خاطرت سر کنم.  فرصت بده بهم.... فردا همین جا ساعت شیش منتظرت هستم. فقط یک ساعت مال من باش، خب ترانه؟

_به من نگو ترانه!

بهنام دلجویانه گفت: «ببخشید... نیکا.»

_ برو بهنام...

بهنام کلافه گفت: «اگه نخواهی بیایی مجبور میشم زنگ خونه رو بزنم پس فردا ساعت شیش بیا.» 

سپس به سمت ماشینش رفت. در همین لحظه ماشین عطا جلوی خانه متوقف شد. سر برگرداند تا بهنام را ببیند. بهنام فوری سوار شد و حرکت کرد. نیکا دستپاچه کنار عطا نشست. عطا قبل از هر چیز پرسید:کی بود؟

نیکا خود را به نفهمی زد و گفت  «کی؟!»

_ همون که باهات صحبت می‌کرد .

_اها اون اقا فقط آدرس پرسید. منم گفتم که جایی رو بلد نیستم.

عطا سر تکان داد و دنده عقب گرفت. افکار نیکا برای قرار فردا معطوف شد. در آن میان سعی می‌کرد تا نسبت به عطا بی توجه نباشد. اما با این حال نمی‌توانست جواب گوی آن همه حس خالصانه او باشد . حداقل تا پایان محرمیتش با بهنام.

نمی‌دانست حاضر شدن سر قراری که بهنام گفته بود درست است یا نه! سرگردان چند بار دهان باز کرد تا به عطا بگوید اما نتوانست حرفی بزند.اصلا دلش نمی‌خواست جنجال به پا شود و آرامشی که بر خانه حاکم شده و حال عمویش رو به بهبودی است از بین برود.یاد عمویش افتاد و از بهنام حرصی شد. برای دیدار او مصمم شد. باید می‌رفت و به همه چیز خاتمه می‌داد .

***

برای خارج شدن از خانه به دنبال بهانه بود. شوکت که او را آماده بیرون رفتن از خانه دید، کنجکاوانه پرسید :

_کجا میری عزیزم؟  

_ میرم کمی قدم بزنم.

_صبر کن باهم بریم!

_نه! می‌خوام تنها باشم... ببخشیدا

_باشه دخترم فقط خیلی دور نشو تو رو خدا مواظب خودت هم باش.

نیکا لبخندی زد و گفت : «چشم حتما» 

سپس با تمام دلهره و اضطرابی که داشت، از خانه خارج شد. در را که باز کرد، بهنام را بر خلاف آن چند روز آراسته دید. دلش هوری ریخت. با دیدن دسته گل بزرگ رز های قرمز سعی کرد خود را بی تفاوت نشان دهد. بهنام با لبخندی گفت:

_می‌دونستم میایی. بفرمایید، گل برای گل.

نیکا بی توجه دستش را پس زد و سوار ماشین شد. بهنام هم کنارش قرار گرفت و دسته گل را روی پای او گذاشت.

_فقط یک ساعت بشو همون ترانه ای که عاشقش شدم. این رفتار های سرد بهت نمیاد.

نیکا به سردی گفت :

_من ترانه نیستم.

_آره از دیروز کلی تمرین کردم که بهت نگم ترانه ولی باز فراموش کردم... معذرت می خوام!

نیکا با ابروهای گره خورده مقابلش را می‌نگریست . بهنام لبخندی روی لب راند و گفت :

_با این همه جذبه و اخم، باز هم دوست داشتنی هستی.

نیکا به تندی گفت: «قراره همینطور تو ماشین باشیم؟ جلوی خونمون؟»

_من منتظر دستور شما بودم بانو...

سپس حرکت کرد و ادامه داد:

_می‌دونم که به این زودی نمی‌تونی عطا رو قبول کنی. توصیه می‌کنم همه چیز رو بهم بزنی! یه نامزدی ساده که بیشتر نبوده... هوم؟

_برای شنیدن این حرفها نخواستم که ببینمت!

_چی می خوای بشنوی؟ بگو تا همون رو بگم.

_نیومدم که چیزی بشنوم. از تو هم می خوام که ساکت باشی و فقط گوش بدی! زیاد هم دور نشو من باید زود برگردم.

_این پارک خوبه؟ نزدیک خونه هم هست.

نیکا با تکان سر تاییدش کرد.لحظه‌ای بعد کنار قدم می زدند. بهنام گفت:

_خیلی حس خوبی دارم. اولین باره که کنارت قدم می‌زنم و استرس ندارم.

نیکا لب باز کرد تا چیزی بگوید که بهنام ملتمس گفت:

_میشه فعلا چیزی نگی؟ بذار حس کنم هنوز همه چیز مثل گذشته است!

_دیگه هیچ چیز مثل قبل نمیشه!

_می‌دونم! هیچی نگو بذار فقط نگاهت کنم، بذار حس کنم هنوزم عاشقمی، هنوز هم...

_چطور می تونی اینقدر خود خواه باشی؟ من هیچ‌وقت عاشقت نبودم! تحت تاثیر حرفهات و دروغ هات فکر کردم دوستت دارم!

_نه دروغ نگو! این حس رو نمیشه منکرش بشی. تو منو دوست داشتی اینو به وضوح حس کردم.

_اره داشتم ولی با دیدن عموم و بلایی که سرش آوردی ازت متنفر شدم. از بلایی که سر عطای بیچاره آوردی ازت بیزار شدم. از اون همه آزاری که دیدم و دهنم بسته بود چون فکر می‌کردم قبلا این زندگی رو پذیرفتم از تو...

_صبر کن ترانه... من بلایی سر کسی نیاوردم!

_آوردی...  عموم دو بار سکته کرده، یک سمت بدنش لمس شده... عطا بیمارستان اعصاب و روان بستری بوده. ممکن بود هیچکدوم دیگه مثل روزهای قبل نشن! عمو چند روزه که حالش خوب شده... وقتی نگاه ها و لبخند های خوشحال خانوادم رو دیدم حاضر بودم براشون جون بدم...  من این چند روز اینقدر خوشحال بودم و احساس خوشبختی داشتم که لحظه ای، فقط لحظه‌ای به تو فکر نکردم!

_دروغ میگی... چشم هات دروغ میگه... مثل پرنده ای که تو قفس گیر افتاده داری دل،دل میزنی! 

_من الان آزادم... دارم کیف می‌کنم، دارم عشق می‌کنم از اینکه دیگه تو نیستی، از اینکه حالا خود واقعیم رو پيدا کردم. خانواده ای که همیشه حسرتش رو داشتم، دارم!

با مشاهده اشکهای جاری بهنام سکوت کرد. پشتش لرزید و یکدفعه بغض به گویش هجوم آورد. بهنام متاسف سری تکان داد و گفت :

_متاسفم که نتونستم آرامش رو بهت بدم... من با افکار غلطی که داشتم سعی کردم تو رو به اون طریق نگه دارم. ولی پشیمونم! معذرت می خوام.... می دونم خیلی اذییت کردم ولی فقط یک فرصت دیگه بهم بده.

نیکا دیگر نمی توانست شاهد عجز و لابه او باشد. قلبش تند،تند می کوبید و بی قرار بود. به سختی گفت:

_بذار زندگیم رو بکنم...برو بهنام دیگه هم  پشت سرت رو نگاه نکن!

چه لحظات سخت و درد آوری برای هر دو بود. نیکا ته قلبش هنوز او را دوست می داشت اما وقتی به آن همه دروغ او می اندیشید نمی توانست تحمل کند. باید از همه چیز دست می کشید.هر چند که آن زندگی متعلق به او نبود، اما حال می توانست با هویت اصلی در كنارش باشد. می خواست او را ببخشد اما نه اکنون. می توانست باز هم همانند قبل دوستش بدارد. می خواست تصمیم تازه ای بگیرد. انگار همه چیز را به دست فراموشی سپرده باشد، می خواست پر بکشد به سمت اغوش منتظرش و سر روی شانه اش بگذارد و های، های بگرید اما یاد بیتا که در خاطرش زنده شد خط بطلانی بر تمامی رویاهاش کشید. با خشونت به او پشت کرد. سر بالا گرفت. هنوز قدمی بر نداشته بود که نفسش بند رفت و قلبش تیر کشید همه جا تار شد و فقط چهره کبود شده عطا را به وضوح می دید. ناله ای داد.عطا با گامهایی لرزان پیش آمد.

ویرایش شده توسط جودی ابوت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

بهنام با دیدن عطا که مقابل نیکا قرار گرفت، رنگ باخت. دستی به صورتش کشید. او هم مثل نیکا شوکه شده بود. عطا چشمانش را دراند و با لحنی که سعی داشت به فریاد تبدیل نشود رو به نیکا گفت:

_بدون اینکه طفره بری میگی این مرتیکه کیه.

نیکا وارفته نگاهش می‌کرد. زبانش بند رفته بود. عطا فریاد زد.«حرف بزن نیکا!»

بهنام کنار نیکا ایستاد و گفت :من توضیح میدم.

عطا نگاه سرخش را به بهنام دوخت و غرید :

_تو خفه شو!

_مگه نمی‌خوای بدونی کی هستم؟

عطا که در آن لحظه کنترل خشم برایش دشوار ترین کار ممکن بود،بی معطلی مشتی حواله صورت بهنام کرد. نیکا با صدای خفه ای گفت:

_عطا تو رو خدا ولش کن!

سپس هاله سیاهی چشمانش را فرا گرفت و در کسری از ثانیه نقش بر زمین شد.

*** 

با صدای مضطرب عطا چشمانش را باز کرد. 

_حالت بهتره قشنگم؟

نیکا به علامت مثبت سر تکان داد و به سرمش که رو به اتمام بود، خیره ماند. 

_نیکا جان می‌دونم الام وقت مناسبی نیست ولی لطفا بگو اون مرد کیه؟ 

_میگم. ولی قبلش قول بده بین خودمون باشه. نمی‌خوام جنجال به پا بشه. نمی‌خوام به گوش کسی برسه. مخصوصا عمو تارخ.

_بگو نیکا!

_ اون آقا این مدت  از من نگهداری می‌کرد . 

چشمان سرخ عطا گشاد شدند.

عطا _حالا تو رو از کجا پیدا کرده؟

_عطا.... من... دروغ گفتم که خدمتکار بودم.این اقا منو پیدا کرد و به خونش برد...گفت که دختر خالش هستم، منم باور کردم. الان نمی خوام براش مشکلی پیش بیاد. بخاطر همین چیزی نگفتم. 

عطا برافروخته، بی توجه به ادامه صحبتهای نیکا از اتاق بیرون رفت. لحظه‌ای بعد نیکا از شنیدن صدای بلند عطا وحشت‌زده، با دستهایی لرزان سرم را از دستش بیرون کشید و از اتاق خارج شد. سرش گیج می‌رفت و حال خوبی نداشت. عطا و بهنام دست به گریبان شده بودند و چند نفر انها را از بخش بیرون  می بردند.

عطا می‌پرسید: فقط بگو چرا اینکارو کردی؟

بهنام بدون هیچ حرفی نگاهش می‌کرد . عطا آشفته حال گفت: حرف میزنی یا نه؟ چرا نگهش داشتی؟ 

_نــِ میدونم! 

عطا مشتی به دهانش کوفت. نیکا دستش را جلوی دهانش گرفت تا صدایش در نیاید. بدنش یخ کرده و می‌لرزید . خود را میان آن دو انداخت و مضطرب گفت: اروم باش عطا.

_چطور آروم باشم نیکا؟ نمی‌بینی چی میگه؟ از تو هیچ گله ای ندارم، تو مقصر نیستی. میگه نمی‌دونه و با دسته گل میاد دنبالت؟ این یعنی چی؟ چی از جونت می‌خواد؟ 

نیکا سعی کرد به خود مسلط شود.بغضش را قورت داد و خیره در چشمان بهنام گفت:

_برای آخرین بار به دیدنم اومده بود... خیلی خب، می‌دونم از اینکه خانوادم پیدا شده خوشحالی ولی حالا دیگه برو. 

بهنام غمزده نگاهش می‌کرد . دهان باز کرد تا چیزی بگوید که نیکا ادامه داد :

_برو، نگران نباش اتفاقی نمی افته عطا فقط کمی عصبیه. برو تا آروم بشه. 

عطا می‌خواست مانع رفتن بهنام شود که نیکا دستش را گرفت و گفت :

_بذار بره عطا. بذار همه چیز همینطور اروم باقی بمونه... اون میره و دیگه پشت سرش رو نگاه نمی‌کنه! 

بهنام با چشمانی که از نم اشک می‌درخشید دور شد.عطا اما بی قرار بود.

_نباید می‌گذاشتم همینطوری بره! 

نیکا بغضش را که هی در گلو جمع می‌شد قورت داد و گفت :

_بخاطر من عطا... بخاطر من کوتاه بیا. بخاطر این مدتی که مراقبم بود و آسیبی بهم نرسید بذار بره.

عطا در سکوت نگاهش کرد. نیکا دور شدن بهنام را نگریست. جایی در قلبش درد می‌کرد . دردی که جلو دار اشکهای داغش نبود. با هر قدمی که دور می‌شد چیزی در دلش فرو می‌ریخت . قامت خمیده بهنام که روی صندلی جای گرفت، عطا مقابل نیکا ایستاد. دست دراز کرد و اشکهایش را کنار زد.

_اروم باش زندگیم. اروم باش که بخاطر توئه که من الان  آرومم و کاری که باید بکنم ، نکردم . 

نیکا قدرشناسانه نگاهش کرد. آه سردی کشید و دنبالش روانه شد.

شوکت که از زور ترس و دلهره چهره اش قرمز به نظر می‌رسید، با دیدن نیکا گفت

_دختر تو که منو نصفه عمر کردی! این همه مدت کجا بودی؟ مگه قرار نبود همین اطراف قدم بزنی؟

نیکا او را بوسید و عطا گفت :با هم بودیم شوکت خانم .

_ای کاش اطلاع می‌دادی! می‌دونی چند مرتبه تا سر کوچه اومدم و برگشتم؟

_شرمنده همش تقصیر منه!

شوکت دقیق به نیکا نگریست و گفت :

_ولی انگار حالت خوب نیست! 

نیکا لبخند بی حالی زد و گفت :

_خوبم فقط یکم سر درد دارم.

سپس به اتاقش رفت. سر درد بدی داشت. اگر آسوده خاطر می‌گریست حالش بهتر می‌شد . ضربه ای به در خورد. نیکا زیر لب گفت :

_خدایا ای کاش عطا بره. 

عطا جلو آمد و گفت : خیلی ناراحت به نظر میایی. امروز ترسیدی؟

_آره برای تو ترسیدم...نمی خواستم درگیر بشین.

_دیگه همه چیز تموم شد!

نیکا با لبخند تلخی گفت:خوشحالم!

_چیزی می‌خوری برات بیارم؟

_نه می‌خوام دوش بگیرم.

_ بسیار خب. منم میرم. فردا جمعه است از صبح میام دنبالت. باید حسابی خوش بگذرونیم.

نیکا هرچه کرد نتوانست از پیشنهادش استقبال کند.تنها سری تکان داد. عطا که رفت یک دل سیر گریست. متوجه آمدن فرهاد و سیما شد اما خودش را به خواب زد.  هنگام شام سیما به اتاقش اند و با اصرار او را به آشپزخانه برد و  کمی غذا خورد. نگاه های دلنگران بقیه کلافه اش کرده بود. همه می‌خواستند علت سکوت طولانی و چهره ملتهبش را بدانند اما کسی چیزی نمی‌ پرسید.

شب هنگام خواب به چشمان نیکا نمی آمد. باید با کسی صحبت می‌کرد. باید باز هم می‌گریست . دلش می خواست یکی بیاید و دلداری اش بدهد.بعد از انکه کلی با خود کلنجار رفت،تصمیم گرفت با فرهاد سخن بگوید.فرهاد حتی نگاهش آرامش می‌کرد. پشت در اتاق او ایستاد و در زد.

_نیکام. میتونم بیام تو؟

_بیا تو نیکا جان.

نیکا در را باز کرد و با دیدن اتاق تاریک لب گزید و گفت :

_ببخشید من نمی دونستم خواب بودی!

_نه هنوز خوابم نبرده بود.

سپس برخاست و به سمت او آمد. چراغ را روشن کرد و با هجوم یکباره روشنایی  به اتاق باعث شد با چشمان باریک بپرسد.

_جانم چیزی شده؟

_میتونم کمی باهات صحبت کنم؟

_بله چرا که نه؟

کنار هم روی تخت نشستند. نیکا بعد از مکثی گفت:

_احساس کردم می‌تونم روی کمکت حساب کنم. تو خیلی آرومی و خوب به حرفهای آدم گوش میدی. فقط قول بده بین خودمون باشه.

_حتما عزیزم.بگو چی شده؟

_راستش، من، دروغ گفتم که...که.

_که چی؟! راحت باش نیکا جان. 

_فرهاد من خدمتکار نبودم، بهنام منو پیدا کرد و به خونش برد. یه خونه بزرگ. یه عمارت زیبا.چشم که باز کردم هیچی یادم نمی اومد. بهنام گفت که دختر خالش هستم و به تازگی از لندن برگشتم. می‌خواستیم بریم سفر که تصادف باعث میشه حافظم رو از دست بدم. منم بی خبر از همه جا به حرفهاش اعتماد کردم. وقتی از خانوادم سوال می‌پرسیدم هر بار یه دروغی تحویلم می‌داد . تا اینکه بهم گفت نامزدش هستم و علت برگشتم به ایران ازدواج با اون بوده و هزار و یک دروغ دیگه که نمی‌خوام به زبون بیارم. (نیکا مکثی کرد. سپس با بغضی که صدایش را می‌لرزاند ادامه داد) منم سعی کردم بهش علاقه مند بشم خب فکر می‌کردم نامزدمه. یکم اخلاقش تند بود. البته بعدا دلیلش رو فهمیدم. بهنام دوستم داشت، منم بهش عادت کردم. وابسته اش شدم. دوستش داشتم. ولی اون سعی نمی‌کرد بهم نزدیک بشه و ارتباطش رواز یک حدی بیشتر نمی‌کرد .بعد هم فهمیدم نامزد داره و سر و کله بیتا پیدا شد. بهنام باز هم دروغ گفت که قراره ارتباطشون قطع بشه، ولی نشد... با هم ازدواج کردن.می گفت بخاطر من مجبور شده ازدواج بکنه... می گفت نمی خواستم از دستت بدم...خیلی سوختم فرهاد... اون موقع بیشتر از همیشه دوستش داشتم و تحمل اون زن برام زجر آور بود. بیتا می‌دونست من کیم و اخر طاقت نیاورد و همه چیز رو بهم گفت. دستش درد نکنه اگه نمی‌گفت معلوم نبود تا کی اونجا می موندم . بخاطر بازیچه بودن دست بهنام ازش متنفر شدم. حالا هم که برگشتم اینجا  فهمیدم که نامزد داشتم. فرهاد یه حس بدی دارم.نمی دونم از بهنام متنفرم یا نه... ولی نمی تونم بگم دوستش دارم.امروز دیدمش.. می گفت بهش فرصت بدم. می گفت میاد با عمو صحبت می کنه....امروز عطا ما رو با هم  دید.... همه چیز رو فهمید.

دیگر نتوانست ادامه دهد. بغض بدی داشت. فرهاد آرام گفت:

_راحت باش نیکا... گریه کن تا آروم بشی.

نیکا که منتظر اشاره ای بود بغضش را آزاد کرد.

_ کمکم کن فرهاد...شرایطم اصلا خوب نیست .از طرفی بهنام و از طرف دیگه عطا...الان اصلا نمی تونم هیچ حسی بهش داشته باشم.

_همه چیز درست میشه اول از همه باید سعی کنی به بهنام فکر نکنی. می دونم سخته، مدت کمی اونجا نبودی. ولی اون زندگی حق تو نبوده پس الان به بهنام فکر نکن. تو فراموش کردی که چقدر عطا رو دوست داشتی، عطا هم خیلی دوستت داره. فقط باید به یاد بیاری. 

_اگه نتونستم چی؟ اگه حسم به عطا مثل قبل نشد چی؟

_اگر بخواهی همه چیز حله. 

_با عطا صحبت می کنی؟

_چی بگم؟ این حرفها رو که نمیشه به عطا گفت. 

_می دونم من فقط می خوام عقد مون عقب بیوفته. اخه اصلا آمادگی ندارم. هنوز خودم رو پیدا نکردم.

_بسیار خب.

نیکا آهی کشید. فرهاد غمزده نگاهش کرد. از آنکه غصه او را می دید و برای عزیز ترین فرد زندگی اش نمی توانست کاری کند، سخت پریشان بود. نیکا اشک هایش را کنار زد و نفس عمیق کشید و گفت :

_ممنونم که هستی فرهاد... خداروشکر که بودی و باهات حرف زدم. داشتم می ترکیدم. 

فرهاد لبخند تلخی زد و گفت :

_همه چیز درست میشه عزیزم. نگران نباش. 

نیکا اشک هایش را کنار زد و گفت :

_امیدوارم...

***

 

 

ویرایش شده توسط جودی ابوت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

عطا هر روز به دیدن نیکا می آمد. یا بیرون می‌رفتند یا عطا او را به خانه خودشان می‌برد و با عطیه گذشته ها را دوره می‌کردند، نیکا کم،کم خود را پیدا می‌کرد و از این بابت احساس خرسندی داشت.اما روزی نبود که یاد بهنام در نظرش تداعی نشود. سریع افسار افکارش را در دست می‌گرفت و مانع از لرزیدن دلش می‌شد. سعی داشت فقط و فقط به عطا بیاندیشد. 

جاوید برای آخر هفته همه را به باغ کردان دعوت کرد. دیدن باغ آشنای عمو جاوید حالش را بهتر کرد. خاطرات مبهمی از نظرش عبور کردند. بی اراده از پله‌ها بالا رفت و به سمت اولین در حرکت کرد. اتاق تیام بود. چرخی در اتاق زد، پشت پنجره ایستاده و به  باغ نظر انداخت . یکباره یاد باغ زیبا و دوست داشتنی بهنام افتاد. یاد سمیه که چقدر دوستش داشت و چقدر همزبانش بود. یاد مهربانی های مهربانو و یاد سیامک و آن همه سخت گیری اش لبخند تلخی روی لبهایش آورد. چه شبهایی که پشت پنجره منتظر برگشت بهنام ستاره را رصد می‌کرد. شبهای بی قراری اش با ماه سخن می‌گفت و با ابرها می‌گریست . به راستی از برای کدامین دلخوشی از ترک انجا غمگین باشد؟ مگر همه اش اشک و دلتنگی و دلخوری نبود؟ پس چرا آرامش حال را و زندگی سرشار از عشقی که دارد با یاد چند ماه زندگی توام با آه و ناله بهم بریزد؟!

دستی روی شانه اش نشست. برگشت و با دیدن چهره خون آشامی که مقابلش بود جیغی کشید. آرتین ماسک را برداشت و قهقهه ای سر داد. نیکا که حسابی ترسیده بود گفت:

_خیلی بی مزه ای تیام!

_هه خیلی ترسیدی قاطی کردی! آرتینم بابا.

نیکا لب هایش را بهم فشرد و گفت :

_در هر صورت خیلی مسخره ای.

آرتین که ذوقش کور شده بود، گفت:

_خیلی خب حالا توام...

نیکا نفس عمیقی کشید و با لحن آرام تر گفت:

_اخه تو فکر بودم... نمی دونی این روزا من خیلی فکر ميکنم ؟

_بله درسته به هر حال بخشید پا برهنه پریدم وسط افکارت.فقط یادت نیست با این ماسک خیلی ترسوندمت؟

_نه خوشبختانه یادم نیست!

سپس لبخند دندان نمایی زد. آرتین هم به تبعیت از او لبخندی روی لب راند و گفت :

_بیا بریم شوعَرِت اومده...

سپس خندید. نیکاهم از لحن او خنده اش گرفت. با هم به جمع ملحق شدند. نگاه نیکا دور اتاق چرخید و روی چهره عطا که لبخند جذابی به لب داشت ثابت ماند. بی اراده لبخند گرمی زد و به سمت سایه و عطیه رفت و احوال پرسی کرد.پروین همانطور که او را می بوسید قربان صدقه اش رفت و او را کنار خود نشاند. آفاق همانطور که سینی چای را بین مهمانان می گرداند رو به نیکا گفت :

_دختر تو چرا روز به روز لاغر تر میشی؟ 

نیکا لبخند تلخی زد. چه باید می گفت؟ نگاهش به عطا افتاد که سر به زیر با حلقه دستش بازی می کرد . پروین دست روی دست نیکا گذاشت و گفت ‌:

_نه کجا لاغر شده؟ ماشاءالله روز به روز خوشگل تر هم میشه. 

فرهاد که با تیرداد تازه از خرید بازگشته بودند و دستهای هر دو حسابی پر بود داخل شدند. فرهاد سلام بلندی داد. نیکا با دیدن آندو برای فرار از موقعیت برخاست و به سمتشان رفت تا کمکشان کند. خرید ها را در آشپزخانه خانه گذاشتند.فرهاد رو به نیکا که خودش را با جا به جایی کیسه ها سرگرم کرده بود گفت:

_نیکا خانم برو دیگه دستت درد نکنه جای اونا تو این کابینت نیست .ول کن زن عمو خودش میدونه.

 دستش را گرفت و ادامه داد :برو پیش عطا اینقدر ازش دوری نکن دختر خوب.

_ نه دوری نمی‌کنم.

سپس بدون حرف دیگری آشپزخانه را ترک کرد و خیلی آرام به باغ خرید. قدم زنان پشت ساختمان رفت. روی تاب نشست و آرام جلو عقب رفت.

_خدایا میشه بیشتر کمکم کنی؟ خدایا تو بهتر از هر کسی می‌دونی چه حسی دارم. فقط تویی که همه چیز رو می‌دونی .

چشمانش را بست. صحنه ی آشنایی در نظرش جان گرفت. درست همان جا روی تاب. شب مهتابی، عطا و نگاه مملو از عشقش.همه چیز به وضوح مقابل چشمانش جان گرفته بود. 

_تنها دلیل برگشتم به ایران بودی...

نیکا تکانی خورد. چشم باز کرد و عطا را مقابلش دید. عطا درست جمله ای را گفت که نیکا به یاد آورده بود. لبخند عطا قلبش را به آرامش دعوت کرد و نگاهش که در چشمان نیکا خیره شد، سرش را به زیر گرفت.عطا همانطور که موهایش را مرتب می کرد، کنار نیکا جای گرفت.

نیکا _یادم میاد که اون شب همین جمله رو گفتی. 

_ خیلی عالیه! فقط دلم می‌خواد خجالت هات یادت نیاد.

نیکا سر به زیر لبخندی زد. عطا سر رو به آسمان بلند کرد و بعد از آنکه نفس عمیقی کشید، گفت :

_خدایا نمی‌دونم چطور باید شکرت کنم که دوباره جلوم نشسته و خجالت میکشه!

سپس نگاهش را به نیکا سپرد و ادامه داد :نیکا خانم من دلم برای شما داره ضعف میره ها! یعنی هنوز باید فقط نگاهت کنم بی انصاف؟

 نیکا نیمچه لبخندی زد. عطا گفت :

_وقتی نبودی مامان پروین داشت می‌گفت باید زودتر دست ما رو بذارن تو دست هم. منم گفتم آی گل گفتی قربون دهنت.

نیکا دندان هایش را روی هم فشرد و گفت :

_منکه گفتم زوده! 

_نه زود نیست.خیلی هم دیره! 

_من هنوز نمی‌دونم کی هستم و از دنیا چی می‌خوام. هنوز این شخصیتی که ازش تعریف می‌کنید درک نکردم. من هنوز خودمو پیدا نکردم. هنوز تو رو نمی‌شناسم . هنوز نمی‌دونم که می‌تونم به تو...

عطا بی قرار کلامش را قطع کرد:

_نیکا اینطوری نگو قلبم می‌گیره خونم می افته گردنتا. درموردم فکر کن و منو به یاد بیار... مراسم رو عقب می اندازیم. من خودم به مامان گفتم که فعلا آماده نیستی ولی فقط عقبش می اندازیم. همین...  غیر از اینه؟

_نمیدونم!

عطا کلافه گفت: یعنی چی بند انگشتی؟ داری منو می ترسونی. ولی فکر کنم ترسم بی مورده نه؟

نیکا نفس عمیقی کشید و سری تکان داد. به خیالش همه چیز با گذر زمان درست می شد اما نگاه های آتشین عطا و توجه هاتش چندان اثر بخش نبود. نیکا هنوز در خلوت به بهنام می اندیشید و در عذابی طاقت فرسا دست و پا می‌زد . از این وضعیت به تنگ آمده بود. چقدر دیگر باید زمان می‌گذشت تا عطا را بپذیرد؟ عطای بی طاقتی که حال دیگر مانند روزهای اول مراعتش را نمی‌کرد . نزدیکش می‌شد و با نگاهش او را به بازی می‌گرفت و در گوشش نجوا می‌کرد : «من به خوبی بلدم مثل روز اول عاشقت کنم!» و ته دل نیکا از شنیدن حرفهایش خالی می‌شد . می‌ترسید . به راستی اگر عاشقش میشد؟!

اگری وجود نداشت. باید عاشقش می‌شد ولی انگار نمی‌خواست بپذیرد. از همیشه منزوی تر شده و تنها فرهاد بود که دردش را می‌دانست و دوایی جز گذر زمان برایش نداشت.

***

با صدای ضربه ای که به در خورد، نگاه از قاب عکس پدر و مادرش برداشت. شوکت به اتاقش آمد.

_نیکا جان خانمی پشت در میگه با تو کار داره.

ابروهای نیکا بالا رفت و متعجب پرسید :کیه؟

_نمیدونم والا... بیا ببین کیه!

نیکا از جا برخاست و تند از پله ها پایین آمد. خودش را به آیفون رساند و گوشی  را برداشت.

_ بله؟

_نیکا جان شمایی؟

_بفرمایید؟

_مهربانو ام.

قلب نیکا  به طرز عجیبی شروع به تپیدن کرد. صدای مهربانو را یه سختی می شنید.

_میشه بیایی جلوی در؟

با صدای لرزانی گفت :شما اینجا چه کار می‌کنی؟

_بیا تا بهت بگم. 

 نیکا گوشی را گذاشت و بدون نگاه کردن به شوکت به سمت در رفت. خدا، خدا می کرد شوکت همراهش نیاید. دوان، دوان خودش را به در ورودی رساند و بازش کرد. نگاه مشتاق مهربانو روی صورتش در گردش بود. بی معطلی در اغوشش کشید و بوسیدش.

_عزیزمچقدر دلتنگت بودم.

نیکا که قلبش هنوز با هیجان می کوبید، خود را عقب کشید و بی طاقت گفت %

_اینجا چه کار دارید؟ 

کوچه را در پی دیدن ماشین بهنام نظر انداخت ولی نبود.

_قربونت برم. بدو،بدو اومدم فقط تو رو با خودم ببرم.

نیکا که بیش از پیش متعجب بود، با ابروهای بالا رفته پرسید:کجا؟

_حال آقا خوب نیست!

_حال اون به من ربطی نداره!

_داره عزیزم... از وقتی رفتی شب و روز نداره.

نیکا دندان روی هم سایید و به تندی گفت :

_یاد موقعی بیوفته که شب و روز خانوادم رو گرفته بود!

_الهی دورت بگردم تو الان خداروشکر اینجا هستی همه چیز خوبه ما هم خوشحالیم، فقط بیا خودت با چشمهات ببین رفتنت چی به سرش آورده.

_تو از من چی میخوای مهربانو؟ مثل اینکه یادت رفته چطور از دستش فراریم دادی؟ من زندانی بودم. یادت که نرفته؟

_می‌دونم. همه چیز یادمه... الان هم خودم می برمت و هم بر می گردونم... نگران نباش!

_نه، دلیلی نمی‌بینم بیام. لطفا برو تو رو خدا سراغم نیایید بزارید راحت باشم.

_بیا ببینش باهاش حرف بزن بلکم بهتر شد.

_حرفی برای گفتن نیست!

_دیشب کلی جلوم اشک ریخت. به خدا سنگ هم بود آب می‌شد! گفت که دو روز دیگه محرمیتتون تموم میشه.

_این حرفها رو بریز دور من نامزد دارم دست از سرم بردارین! 

_پس بهنام چی؟ می‌دونم نسبت بهش بی تفاوت نیستی! حداقل بخاطر این مدتی که اونجا بودی بیا... خیالت راحت باشه اتفاقی نمی افته قول میدم! 

نیکا اخمی بین ابروهایش نشاند و با تحکم گفت :

_نه مهربانو لطفاً برو. ببخشید ولی دیگه نمی‌خوام چیزی بشنوم.

سپس در را بست. صدای ملتمس مهربانو را می شنید.

_روم رو زمین ننداز! جیگرم آتیش می‌گیره وقتی اینطوری بی کس و تنها گوشه اتاقش می‌شینه و فقط سیگار می‌کشه... می‌ترسم از دست بره..

نیکا لبش را می‌جوید و چشمانش را بسته بود. با خود می اندیشید. 

_اخه رفتنم چه فایده ای داره؟ چی رو عوض می‌کنه؟

بی توجه به صحبت های مهربانو دوان، دوان به اتاقش رفت. از آنکه شوکت سوالی نپرسیده بود، خدا را شاکر بود. خودش را روی تخت انداخت و گفت:

_آره نباید برم. رفتنم چیزی زو عوض نمیکنه.

قلبش بی قرار بود. گرمش بود. بلند شد و پنجره را باز کرد. نفس عمیقی کشید. چهره بهنام را که محزون بود تصور کرد. دلش هوری  ریخت. درمانده  طول و عرض اتاق را پیمود و در آخر روی تخت نشست. قدرت ایستادگی در برابر خواسته قلبی اش را نداشت. وقتی به خود آمد لباس پوشیده بود و از شوکت شماره تاکسی تلفنی را می خواست.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

شوکت متعجب نگاهش کرد و با تأمل پرسید :کجا می‌خوای بری؟

_خونه خاله سایه!

شوکت یک تای ابرویش را بالا انداخت و پرسید:چرا عطا نمیاد دنبالت؟ 

نیکا کلافه دستی به پیشانی اش کشید و گفت :

_چون می‌خوام برم عطیه رو ببینم. عطا اصلا خونه نیست.

شوکت موشکافانه نگاهش می‌کرد . با تعلل گفت:

_شماره آژانس صفحه آخر دفتر تلفن هست.  اشتراک هم داریم.

نیکا بی معطلی به سمت تلفن رفت و بدون آنکه مقصد را بگوید درخواست ماشین کرد. در آخر بعد از دقایقی با به صدا در آمدن زنگ در همانطور که به سمت در می رفت از شوکت خداحافظی کرد. از استرس حالت تهوع گرفته بود. نمی‌دانست کار درستی کرده یا نه. تا به مقصد برسد هزار بار مرد و زنده شد. با دیدن عمارت بهنام با صدای لرزانی گفت :

_ممنون آقا. پیاده میشم.

بعد از پرداخت کرایه پیاده شد. از انکه تنها به آنجا آمده ترسیده بود. نمی دانست چند دقیقه بدون آنکه زنگ را فشار دهد به در خیره بود. با خود گفت : خب بالاخره که چی؟ زود باش دختر.

نفس عمیق کشید و بی معطلی زنگ را فشرد. کمی زمان برد تا در به رویش باز شد. با قدمهایی لرزان جلو رفت. از دیدن دوباره باغ زیبای بهنام غمی در وجودش نشست. خودش را به ساختمان رساند. مهربانو به استقبالشان امد و مهیج گفت :

_عزیزم الهی قربونت برم. خوشحالم که اومدی.

با دیدن چهره رنگ پریده نیکا دست پشت کمرش گذاشت و گفت :

_بیا بریم. بیا نترس خوشگلم.

نیکا خیلی خشک پرسید: بهنام کجاست؟

_اتاقش. 

نیکا در سکوت یک‌راست به اتاق بهنام رفت. پشت در ایستاد. قلبش دیوانه وار می کوبید. با دستهایی لرزان دستگیره را فشرد.در تقه ای داد و باز شد. پرده ها کشیده شده و اتاق تاریک بود. بوی دود غلیظ سیگار حالش را بد کرد. بهنام روی تخت دراز کشده و ساعد دستش روی چشمانش بود. جلو رفت. صدای عصبی بهنام دلش را لرزاند.

_مگه نگفتم چیزی نمی خوام؟ مهربانو دست از سرم بردار!

نیکا کلید برق را بالا داد. اتاق که روشن شد، بهنام چشم باز کرد اما نور چشمانش را اذییت می‌کرد . سر چرخاند و چند بار پلک زد. با دیدن چهره نیکا یکدفعه از جا جهید. ناباورانه نزدیکش شد.مقابلش که ایستاد، گونه اش را نوازش کرد و پرسید:

_دارم خواب می بینم؟ 

نیکا به چهره ژولیده اش نگریست. چقدر رقت انگیز بود. بهنامِ همیشه آراسته، حال با آن ریش های بلند و چشمان پف کرده با حسرت او را برانداز می کرد.

بهنام_ فکر نمی کردم بیایی.

نیکا به سختی گفت:چرا مهربانو رو فرستادی دنبالم؟

بهنام متعجب گفت: از چی حرف میزنی؟

_نگو که تو نفرستادی که منو بکشونه اینجا؟

_نه! با اینکه سر خود اینکارو کرده ولی باید ممنونش باشم. ترانه اصلا فکر نمی کردم تو... حالا... اینجا... وای... این برام نشونه خوبیه.

نیکا فوری گفت: کلی با خودم کلنجار رفتم تا قانع شدم برای اخرین باره که چشمم به چشمت میفته. برای اخرین باره که باهات هم کلام میشم! پس هوا برت نداره. نباید می اومدم ولی حالا که اینجام اشتباه بر داشت نکن چون به دلیل دیگه ای جلوت ایستادم!

_اینقدر سفت و سخت نباش عروسکم. اینقدر دلم رو نلروزن زیبای دوست داشتنی. تو هیچ می دونی این چند وقت چی کشیدم؟

نیکا از کوره به در شد و به تندی گفت :

_بس کن بهنام خجالت بکش. به خودت بیا! این مسخره بازی برای پسرهای جوونه نه تو. واقعا خجالت آوره.

بهنام با دلخوری گفت: یعنی اگه جوون بودم همه چی حل بود؟ مگه من چند سالمه که اینطوری میگی؟!

_ اونقدر بالغ شدی که این رفتارهای به دور از عقل رو کنار بذاری. چپیدی تو اتاق پرده ها رو کشیدی که چی؟ چی عوض میشه؟ من دیگه رفتم بهنام. هیچ وقت هم بر نمی گردم. خودت هم خوب می دونی. پس این مسخره بازی چه معنی داره؟

_بر می گردی. ترانه تو  بر می گردی... تو مال منی.

_نه... هیچ وقت حق تو نبودم. تو چطور روت میشه بعد از اون همه دروغ جلوم بایستی و با اطمینان بگی که برمی‌گردم؟ تو با خودت چی فکر می کنی؟

بهنام دستش را روی قلب او گذاشت. به راحتی شدت ضربان قلبش را حس می کرد. لبخندی زد و گفت :

_تو نمی تونی حست رو از من مخفی کنی. عاشق شدنت رو با چشم هام دیدم، هنوزم یادمه وقتی بغلت می کردم قلبت آروم مثل بچه گنجشک می کوبید. ترانه دستات یخ می کرد. (دستش را گرفت) مثل حالا... چرا مقاومت می کنی عزیزکم؟!

نیکا دستش را با خشونت پس کشید و غرید :

_بهت گفتم اون ترانه مرد.

_نه نمرده فقط اسمش عوض شده. فقط برگشته پیش خانوادش.

_ دیگه بهت اعتماد ندارم. به هیچ کدوم از حرفهات اطمینان ندارم.دیگه هیچی رو باور نمی کنم. حتی این اداهات رو.. عاشقت نبودم، عاشقت نیستم بهنام. رفتارهات برام قابل هضم نبوده و نیست. پس دست بردار. زندگیت رو بکن... دیگه دنبالم نباش... من زندگیم رو دوست دارم و بدون تو خوشبختم،  عطا رو دوست دارم و تا چند وقت دیگه ازدواج می کنیم. فقط می خواستم همینا رو بگم و انتظار دارم این نمایش مسخره رو تموم کنی. منتطر نباش چیزی عوض بشه .

_من عوض شدم...ببین...حال و روزم رو ببین، اینا نمایشه؟ باید حتما روانه تیمارستان بشم تا باورت بشه دیوونتم؟

_از اینکه دیوانه ای هیچ شکی نیست. چون هیچ آدم عاقلی زندگی چند خانواده رو با بی عقلیش از بین نمی بره. بهنام هیچ وقت نمی بخشمت این یادت باشه. بخاطر عموم هیچ وقت نمی بخشمت.

بهنام کلافه دستی لای موهایش برد. نفس لرزانش را بیرون داد و ملتمس گفت:

_بمون ترانه! جبران می کنم. عموت رو میبرم خارج. مثل روز اولش میشه. قول میدم.

_حرف آخر... (خیره در چشمان سرخ بهنام. بغضش را که همچون گلوله کوچکی در گلو گیر کرده قورت داد و گفت) اگه دوستم داری زندگیم رو بهم نریز و سراغم نیا. من و عطا بعد از ازدواج از ایران می‌ریم. تو بمون و بیتا. خوش باشید. خداحافظ برای همیشه! 

می خواست برود که بهنام دستش را گرفت و گفت :

_حرفهات رو زدی حالا می خوایی بری؟ نمی خوایی حرفهای منو بشنوی؟ بیتایی در کار نیست... رفته! بهش گفتم اگه تو نباشی دیگه هیچ مایی بینمون نیست. ببین ترانه الان فقط تو زندگی من تو هستی. همیشه همینو می خواستی. که خانوادت رو ببینی و ما با هم باشیم که برات وقت بذارم، که آروم باشم. بشم همونی که تو می خوایی...ترانه یه فرصت، فقط یه فرصت دیگه بهم بده.  می خوام با میل خودت بمونی واگرنه برام کاری نداره اینجا نگهت دارم. درست مثل قبل، هیچ کس هم نمی فهمه.

نیکا متاسف سری تکان داد. دستش را عقب کشيد و به سمت در رفت. بهنام هم دنبالش. قبل از انکه در را باز کند، بازویش را کشید و  با یک حرکت در را قفل کرد.کلید را در مشتش فشرد. نیکا وحشتزده نگاهش کرد. سعی داشت آرام باشد.

_درو باز کن می خوام برم.

بهنام در سکوت نگاهش کرد. نیکا با صدای بلند تری گفت:

_گفتم درو باز کن لعنتی. مهربانو... مهربانو...

بهنام او را در اغوش کشید. نیکا مضطرب سعی کرد خود را عقب بکشد. فایده ای نداشت. بین بازوانش گیر افتاده بود. آشفته و ملتمس گفت:

_بذار برم بهنام... اذییتم نکن...

_نه اشتباه نکن عزیزکم. من قصد آزارت رو ندارم...

عضلات نیکا منقبض شده و به سختی جلو دار اشکهایش بود.نزدیک بود قالب تهی کند.هر آن منتطر بود قلبش از دهانش بیرون بپرد. نالید:

_بذار برم بهنام. من نمی تونم اینجا بمونم. دیگه نمی تونم مثل قبل باشم. پس نه خودت رو اذییت کن نه منو.

_مهم نیست اگه مثل قبل نباشی. فقط باش، این برام کافیه. بمون تا دنیا رو بریزم به پات. اصلا با هم میریم هر جای دنیا که بگی، جایی که دیگه عطا نباشه. که خجالت نکشی که عذاب وجدان نداشته باشی. اخه زندگی بدون عشق و از سر اجبار چه جذابیتی داره؟ زندگی که قراره فکرت باهاش نباشه، قلبت باهاش نباشه چه فایده ای داره؟

_بذار برم بهنام.

_از من نخواه بذارم بری! 

_دوستم داری؟

_اره قشنگم، اره زندگی. 

_پس بذار برم.

بهنام او را بيشتر به خود فشرد. سرش را نزدیک گردنش برد و گفت :اونقدر دوستت دارم که نذارم بری! چرا باید سهم یکی دیگه بشی؟

_من هیچ وقت سهم تو نبودم.

سپس درمانده سرش را به سینه او چسباند و برای انکه اشکش سرازیر نشود جان می کند. باید اعتراف می کرد. دیگر نمی توانست به خود دروغ بگوید. با همه خودخواهی اش او را می خواست. دوستش داشت و اگر حال او را ترک می کرد نمی دانست باید باقی روزها را بی او چه کند. یعنی باید با یادش سپری می کرد؟ آنوقت جواب قلب بی تابش را چه می داد؟!

بهنام از آخرین ضربه برای از پا در آوردنش استفاده کرده و او آنقدر ناتوان شده که حالا دیگر حتی اصرار نمی کرد رهایش کند. خود را به دست نوازشگر بهنام داده و بوسه هایش او را با واقعیتی تلخ روبه رو می کرد. اشکهای داغ بهنام روی صورتش جا خوش کرده بودند. خیره در چشمان داغدار بهنام گفت:

_زمان همه چیز رو درست می کنـ..

لبهای بهنام به سکوت دعوتش کرد. چهره عطا در نظر نیکا که جان گرفت، ناله ای از عمق جانش داد.

_بس کن لعنتی...بس کن...بس کن..

صدایش انگار از ته چاه بیرون می امد. دیگر توان ایستادن نداشت. به سختی او را عقب زد.بهنام با اکراه رهایش کرد.

_درو باز می کنم. ولی منتظر برگشتت می مونم. مهم نیست چقدر طول بکشه ولی بالاخره برمی‌گردی .خداحافظی نمی کنم... به امید دیدار، قشنگترین اتفاق زندیگم.

نیکا اما به سختی خداحافظ گفت و نفهمید چطور آنجا را ترک کرده. روی پا بند نبود. بدنش می لرزید و ضعف داشت. چشمانش جایی را نمی دید. حتی به مهربانو هم که از او تشکر می کرد پاسخی نداد. با دو از عمارت بیرون آمد.بغض لعنتی طاقتش را برده بود. حال باید چه می‌کرد؟ باید کجا می‌رفت؟ خود را همچون زندانی می دانست که بعد از سالها اسارت آزاد شده و حال جایی برای رفتن ندارد. احساس بیچارگی می کرد و خود را از آن حس ملامت می کرد. به دیوار تکیه زد. سر به زیر انداخت. چرا بغضش نمی ترکید؟ یک جفت کفش مردانه جلویش قرار گرفت. سر بلند کرد و با دیدن فرهاد زبانش بند رفت.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...