رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

کوثر جباری

یکی مثل تو

عاشقانه/ اجتماعی

هدف از نوشتن این رمان فقط و فقط توجه حتی کم به درد جامعه اس، اعتیاد، قاچاق دختران به دبی، فقر و...

خلاصه:

عمارتی ساکت با درخت های سیب و بوته های گل سرخ ممنوعه...
و صاحبی که هیچ کسی از تغییر ناگهانیش خبر ندارد. دخترک 18ساله ای که بعد از افتادن اتفاقاتی از روستا پا به این عمارت میگذارد و از همه جا بی خبر سمت گل های سرخ ممنوعه ی عمارت میرود که با صدای صاحب اون عمارت وحشت در دلش میووفتد، وارد آن عمارت میشود و طی اتفاقاتی که میوفتد سر از راز چندین ساله ی آن عمارت در میاورد....

 

ساعات پارت گذرای نامشخص 

صحفه نقد

https://forum.98iia.com/topic/2441-یکی-مثل-توkosarr/

Negar_22012019_194935.png

ویرایش شده در توسط kosarr
  • پسندیدم 3
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

مقدمه:

*جهان از آن من است وقتی با قدم های محکم و استوار در آن پا می گذارم.
می سوزانم و حتی خودم هم راضی به سوختن هستم فقط برای آنکه نابود شوند کسانی که آرامش زندگی ام را گرفتند.
گرگ می شوم و میدرم همه دشمنانم را که پا به حریم من بگذارند. *

 
نگاهش را به اطراف چرخاند...یک نفر، دونفر، سه نفر و...
از آن چیزی که فکر می کرد بیشتر بودند.
نیشخندی زد و رو کرد به یزدان که اسلحه به دست رو به رویش ایستاده بود و گفت:
_میبینم که همه مفت‌برا جمع هستن.
یزدان بلند خندید و گفت:
_به به خوشتیپ! چه عجب چشممون به جمال خوشگلت روشن شد!
خواست جواب یزدان را بدهد که موبایلش به صدا در آمد، سام بود...جواب داد:
_جانم داداش؟
صدای نگران سام را از پشت گوشی شنید:
_کجایی دیونه؟
نگاهش دوباره کشیده شد سمت آدم های اطرافش که یک گله بودند و گفت:
_اومدم سر قرار پیش یزدان، جمع مفت‌برا.
سام تقریبا فریاد زد:
_خوبه میدونی این بی شرفا مفت‌برن ولی بازم رفتی؟
_ من هیچ وقت شکست نمی خورم.
_بی خیال پسر ... برگرد.
تلفن را رو به روی دهانش گرفت و گفت:
_اگه زنده موندم زنگ می زنم بهت. 
_تو رو خدا از خر شیطون بیا پایین.
_یاعلی. 
بدون آن که اجازه کوچک ترین حرفی را به سام بدهد قطع کرد و موبایلش را داخل جیب شلوارش گذاشت.
دوباره رو کرد به یزدان و با سر اشاره کرد به نوچه های یزدان و گفت:
_عین اربابتون بی ناموس و مفت‌برین.
 یزدان نزدیکش شد و اسلحه را به طرفش گرفت.
_حرف دهنتو بفهم.
خیلی آرام و خونسرد به چشمان پر از خشم یزدان خیره شد:
_دنبال دردسر نباش.
یزدان با انگشت اشاره اش به زمین اشاره کرد و گفت:
_امشب این جا خون به پا می کنم.
اسلحه را بالاتر آورد و خواست شلیک کند که بامداد مچ دستشش را سریع گرفت و با تمام قدرت چرخاند که باعث شد اسلحه به زمین بی افتاد.
بعد با دو دستش به تخت سینه ی یزدان کوبید و او را به عقب هل داد.
همه ی کسانی که آنجا همراه یزدان آمده بودند، یک قدم جلو آمدند که یزدان دستش را بالا آورد که همگی در جایشان متوقف شدند.
یقه اش را صاف کرد و گفت:
_ میدونی با کی طرفی؟
بامداد با همان پوزخند روی لب اش، بدون ترس نگاهش کرد و گفت:
_آره با یه عوضی حرومی.
_داغتو می زارم رو سینه ی همه عزیزات.
_مادر زاده نشده... دستت بهم بخوره قلمش میکنم.
_حالا میبینیم.
بعد با فریاد رو کرد به آدم هایش و گفت:
_این سهم خودمه، کسی جلو نیاد.
چشم دوخت به اسلحه اش که به دورترین نقطه پرت شده بود، از جیب اش چاقوی طلایی رنگ اش را بیرون آورد و به سمت بامداد حمله کرد.


 

  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


****

چمدان به دست مقابل عمارت ایستاد و با دهان باز سرش را بلند کرد. مشغول تماشای آن عمارت بزرگ و زیبا بود.
با آن در بزرگ که در سرش نرده های نیزه مانند قرار داشت که به آسمان رفته بودند و باعث شده بود شبیه به عمارت هایی که فقط در فیلم ها دیده بود شود.
نزدیک تر رفت و از پشت نرده های سفید رنگ در نگاهی به داخل انداخت، درخت های کاج سر به فلک کشیده و فراوان بودن بوته های گل سرخ اول از همه به چشم می خوردند. 
عاشق گل سرخ بود و با اشتیاق به آن ها خیره شده بود که صدای مردی او را به خود آورد:
_خانوم کاری داشتین؟
به سمت صاحب صدا برگشت و با مردی تقریبا مسن رو به رو شد که قیافه ی فوق العاده مهربانی داشت.
_سلام. 
_سلام دخترم کاری داشتی؟
_اوم... اینجا خونه ی آقای آرینه؟
مرد مسن سرش را به نشانه ی تایید تکان داد و گفت:
_آره دخترم. 
_اوم من ماهورم... دختر شیرین خانوم ، شما باید مش رحمت باشین درسته؟
رحمت خنده ای از سر ذوق کرد و گفت:
_بله دخترم خوش آمدی ... بیا داخل.
و در را باز کرد تا ماهور پا به آن عمارت بگذارد.
با آمدن ماهور به داخل حیاط در را بست و رو به ماهور گفت:
_خدا مادرتو بیامرزه خیلی خانوم نازنینی بود.
ماهور غمگین سرش را تکان داد:
_خیلی ممنون عمو رحمت خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه. 
_ ماشالله هزار ماشالله چه دسته گلی به جا گذاشته.
لبخند روی لب های ماهور آمد.
_لطف دارین شما، ببخشید من از کدوم ور برم؟
_ آخ دخترم ببخش، من یه خورده کار دارم بیرون. نمی تونم راهنماییت کنم به داخل باید سریع برم کلا فراموش کردم ... ولی راست همین سنگ فرش رو بگیری و بری میرسی به در اصلی  ورودی ساختمان .
_ مرسی ... پس با اجازتون من برم.
_برو دخترم منم کارم تموم شد میام کنارت. 
_باشه عمو مواظب خودتون باشین.
_یا علی دخترم. 
رحمت بعد از خداحافظی از ماهور از عمارت خارج شد و ماهور آرام آرام قدم برداشت؛ ولی چنان محو تماشای بوته های پر از گل، گل های سرخ شده بود که انگار در دنیای دیگر بود.
بوته هایی که دورتادور حیاط بودند و پر بودند از گل های رز سرخ.
با لبخند به سمت آنها رفت، خم شد و یکی از گل ها را عمیقا بود کشید. بوی زندگی می دادند ... بوی عشق.
سرش را عقب کشید واین بار دستش را نزدیک برد تا یکی از آن گل های مست کننده را بچیند.
_مگه صد بار تو این خراب شده نگفتم کسی نزدیک این گلا نشه هان؟
ماهور با صدای فریاد از جایش پرید که باعث شد خار داخل دستش برود سریع انگشتش را داخل دهانش برد و به سمت صاحب صدا برگشت، با دیدن فرد سیاه پوش و بلند قامت و هیکلی رو به رویش آب دهانش را به سختی قورت داد.

ویرایش شده در توسط kosarr
  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به خیال این که آن مرد یکی از خدمه های این عمارت است، اخم هایش را در هم کشید و گفت:
_چتونه وا ترسوندین منو.
و کمی خم شد و چمدانش را از روی زمین بلند کرد و خواست از کنارش بگذرد که مچ دست اش کشیده شد و درست برگشت و رو به روی او ایستاد.
_ پس این مش رحمت کجاست که هر ننه قمری پاشو میزاره اینجا.
ماهور مچ دست اش را رها کرد از دستان او و چمدان اش را روی زمین گذاشت و هر دو دست اش را به کمر زد و گفت:
_ درست صحبت کنین آقای نسبتا محترم، مش رحمت بنده رو میشناسن.
_ آها... اونوقت شما از اقوام مش رحمتین؟
_ نه خیر.
_ پس چی؟
چتری هایش را کمی برد زید شالش و گفت:
_نمی دونستم باید بهتون جواب پس بدم.
پوزخندی زد و کمی سمت ماهور مایل شد و گفت:
_ ببین کوچولو اگه قرار باشه تو این خونه به کسی جواب پس بدی اون کس منم.
و به خودش اشاره کرد.
ماهور پشت چشمی نازک کرد و گفت:
_ همچین خودشو دست بالا گرفته انگار آرینه.
_عه، جالب شد پس تو آرینو میشناسی.
_بله میشناسم، شما از بادیگاردای ایشونین؟
سرش را تکون داد و گفت:
_من؟...آره از بادیگاردای ایشونم.
_منم اومدم اینجا تا به جای مامانم باشم. 
با تعجب پرسید:
_ مامانت؟ کیه؟ من میشناسم؟
_اومم ... آره محاله جزو این عمارت باشی و شیرین خانومو نشناسی. 
با شنیدن اسم شیرین یک تای ابرو اش را بالا داد:
_ آها پس تو دختر شیرین خدابیامرزی!
سرش را تکان داد:
_بله.
_باشه برو داخل.
ماهور با ذوق سرش را تکان داد:
_ باشه ... راستی من ماهورم و شما؟
کلافه از دختر روبه رویش پووفی کشید و گفت:
_ بامدادم. 
ماهور خندید و گفت:
_بامداد آرین؟ شما که یکم پیش گفتین بادیگارد ایشونین چرا دارین دروغ میگین خب.
_ تو باور نکن .
_ معلومه که نمی کنم!
ماهور بی تفاوت شانه اش را بالا انداخت و گفت:
_خب نگو بالاخره که می فهمم.
و چمدانش را برداشت و بی اعتنا به بامداد به سمت ساختمان داخلی قدم برداشت.

  • پسندیدم 3
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با ورودش به داخل آن عمارت بزرگ با دقت همه ی اطراف را نگاه کرد.
زیر لب گفت: " باید دنبال سودابه بگردم"
و با این فکر چند قدمی به راه افتاد.
جلو حرکت کرد، جذب دکور آنتیک و کاملا شیک آنجا شد
با چیدمانی که واقعا چشم گیر بود.چندین دست مبل که در گوشه به گوشه ی سالن پذیرایی چیده شده بود. 
چشم چرخاند و با لذت بیشتری نگاه کرد.
یکی از خدمت کار ها که مشغول تمیز کردن بود با دیدن ماهور به سمت اش آمد و پرسید:
_سلام خوش اومدین ببخشید با کسی کار داشتین؟
ماهور صاف ایستاد و به خدمتکار تقریبا جوان مقابل اش نگاه کرد و با خوش رویی گفت:
_سلام ممنون من ماهورم دنبال سودابه خانومم.
خدمتکارجوان نگاهی به سر تا پای ماهور انداخت و گفت:
_داخل آشپزخونه اس، دنبالم بیا.
و جلو تر حرکت کرد، ماهور چمدان به دست پشت سر او راه افتاد و به سمت آشپزخانه گام برداشتند.
با ورود به آشپزخانه، بوی پیاز داغ و غذا به مشامش رسید... زن میانسالی که مشغول سرخ کردن پیاز بود، با ورود هر دو آن ها برگشت و با دیدن ماهور چند لحظه ایستاد و زل زد. و سپس با روی گشاده و چشمانی که برق اشک در آنها موج میزد به سمت ماهور آمد و گفت:
_ شیرین ... تو دختر شیرینی؟
و یک باره ماهور را در آغوشش کشید 
همان طور که ماهور در آغوشش بود خطاب به خدمتکار جوان کناری اش گفت:
_ مریم بدو برو سر وقت پیاز داغا که نسوزه.
مریم مطیعانه چشمی گفت و به سمت گاز رفت. ماهور با تعجب پرسید:
_ شما سودابه خانومین؟
_آره عزیز دلم ...آره خودمم.
ماهور را از آغوشش بیرون کشید و بازوانش را در دست گرفت و چشم در چشانش شد.

  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 _  وقتی اومدی انگار شیرین اومد. هزار الله و اکبر به این همه خوشگلیت دختر ...خدا رحمت کنه مامانت رو.
ماهور لبخندی زد و گفت:
_ مرسی سودابه خانوم تعریفتونو از مامان خیلی شنیدم.
_ شیرین لطف داشت بهم، راستی وقتی شنیدم چی شده خیلی ناراحت شد واقعا متاسفم برای ...
ماهور با پریدن به وسط حرف سودابه او را از ادامه ی صحبتش منع کرد :
_ نمی خوام راجبش بشنوم ... اومدم تا اینجا کنار شما کار کنم راستش نمی دونستم چی کار کنم تا اینکه شما به فکرم رسیدین.
_ باشه دخترم، راستش منم بعد زنگت رفتم و با آقا حرف زدم گفتم که جای شیرین خالیه و اگه بزاره یکی بیاد تا جاش پر بشه، مشکلی نداشت همه چیو سپرد به خودم. خوش اومدی عزیزم. 
_ لازمه برم پیش آرین تا باهاش حرف بزنم و من و ببینه؟ 
سودابه خندید و گفت:
_ آقا خوشش نمیاد خالی با اسم فامیلی صداشون بزنه کسی.
_ خب آرینه دیگه پس چی بگم؟ آقا بامداد خوبه ؟ یا آقای آرین؟
_ همه اینجا آقا صداش میزنن، مامانتم آقا صداش میزد توام اینجوری صدا بزن.
_ اوم،  باشه راستی وسایلمو کجا بزارم؟
سودابه جلو تر راه افتاد و گفت:
_بیا دنبالم تا اتاقت و نشون بدم دخترم بیا که با اومدنت انگار دنیا رو بهم دادی. 
ماهور از مهربانی خالص این زن لبخند بر لبانش نشست و پشت سر او راه افتاد تا محل زندگی خود در این عمارت را بشناسد.
با ورودش به اتاقی که در طبقه ی پایین بود چمدانش را روی زمین گذاشت و با دقت به اتاق نگاه کرد.
یک تخت خواب تک نفره که در کنار پنجره گذاشته شده بود، کنارش میز کوچکی بود که روی آن ساعت و تلفن بود و کمد دیواری کوچکی که برای گذاشتن لباس ها و وسایلش بسیار مناسب بود.
کلا راضی بود، مگر چه می خواست جز  یک جا برای ماندن و زندگی بدون دغدغه و با آرامش.
رو به سودابه که کنار در ایستاده بود کرد و گفت:
_ دستتون درد نکنه.
_ اینجا اتاق زیاده همه خدمتکارا هم مرخصن و فقط برای مهمونی های آقا میان فقط من و مریم و مش رحمت اینجا میمونیم.
_ اوم، آرین کی میاد؟
سودابه باز هم از شیطنت کلام این دخترک مو چتری خنده اش گرفت و گفت:
_ میاد جانم ...تا تو وسایلت رو جا به جا کنی و یه دوش بگیری و بیای کنارم ایشونم میان.
ماهور سرش را تکان داد و گفت:
_ چشم سودابه خانوم.
_ چشمت سلامت خانوم گل... من میرم توام کاراتو که کردی بیا.
با خارج شدن سودابه؛ ماهور به سمت چمدانش رفت و شروع  به جا به جایی وسایلش کرد.

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

****

دستی به لباسش کشید و شال را روی سرش انداخت و نگاهی به سودابه کرد و گفت:
_ اتاقش کجاست؟
سودابه به بالا اشاره کرد.
_ بالا سمت راست اتاق دومی.
ماهور کمی ابرو در هم کشید و پرسید:
_ بداخلاقه یا خوش اخلاق؟
سودابه لبخند به لب جواب داد:
_ خیلی جدیه.
_ اومــــم... میشه شمام با من بیایین؟
لبخند سودابه، به خنده تبدیل شد و گفت:
_ بیا بریم. 
ماهور پشت سر او راه افتاد و هر دو از پله ها بالا رفتند و روبروی اتاق بامداد ایستادند.
ماهور به دلیل  استرس؛ طبق عادت با گوشهِ شالش بازی می کرد.
سودابه تقه ای به در زد و در را باز کرد و شروع کرد به حرف زدن:
_ سلام آقا خسته نباشین.
صدای بم و مردانهِ بامداد به گوش ماهور رسید:
_ سلام، ممنون.
_ آقا طبق خواسته ای که از شما داشتم خواستم بگم، دختر  شیرین خانوم اومده تا جایگزین مادرش بشه.
بامداد که صبح با ماهور ملاقات داشت و خوب می دانست کیست با این حال باز هم پرسید:
_ پیشته؟
_ بله آقا.
سودابه به سمت ماهور که سر به زیر انداخته بود و با گوشهِ شالش بازی می کرد برگشت و گفت:
_ بیا داخل. 
ماهور قدمی به داخل برداشت و بدون آن که سرش را بلند کند با همان صدای نازک و کمی کودک مانندش سلام کوتاهی داد.
بامداد با دیدن همان دخترک مو چتری و ریزه میزه ی زبون درازِ صبح به سودابه اشاره کرد تا از اتاق خارج شود.
سودابه کمی سرش را خم کرد و از اتاق خارج شد، ماهور سریع سرش را به سمت در چرخاند و با استرس بیشتر به در بسته نگاه کرد.
بامداد از روی صندلی خود بلند شد و هر دو دستش را داخل جیب شلوارش برد و درست رو به روی ماهور ایستاد و با لحن همیشگی و جدیش گفت:
_ نکنه تا آخرش می خوای سرت پایین باشه و با شالت بازی کنی و نگاهی بهم نکنی؟
ماهور آرام سرش را بلند کرد و با دیدن بامداد خشکش زد.
لبانش را تکان می داد تا حرفی بزند ولی صدایی از آنها بیرون نمی آمد.
بامداد با آن چشمان آبی رنگ و درنده اش تیز به ماهور نگاه کرد و گفت:
_ حالا باورت شد بامداد آرینم؟

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ماهور سریع سرش را تکان داد و گفت:
_ بله ، اما من واقعا فکر نمی کردم که ...
بامداد پرید وسط حرف ماهور و بدون توجه به او گفت:
_ خب می دونم همه چیزای لازم رو سودابه یادت داده و میده، ولی چند تا نکته هست که می خوام خودم بهت بگم و اگه گوش ندی تاوان سختی برات رقم می زنه.
کمی از ماهور فاصله گرفت و کنار پنجره اتاقش رفت و کمی پرده ی قهوه ای رنگ روی پنجره را کنار زد و همان طور که نگاهش به شکوفه های درختان سیب باغ پشت عمارت بود ادامه ی حرفش را زد:
_ قانون شماره یک، حق نزدیک شدن به این دخت های سیب رو نداری، نه تنها تو بلکه هیچ کدوم از اهالی اینجا حق ندارن به جزء مش رحمت که اونم چون خودم سرم شلوغه به اونا رسیدگی می کنه، قانون شماره ی دو، بوته های گل سرخ که می دونم هر کسی رو جذب خودشون می کنن، ولی نزدیک شدن به این بوته ها و حتی کندن شاخه ای از اونا مجازاتی داره که من فقط تعیین می کنم. 
ماهور زیر لب اش گفت: " عین فیلم دیو و دلبر که دیو صاحب عمارت بود و رو بوته های گل سرخ حساس بود "
بامداد برگشت سمت ماهور و عصبی از این که به حرفش بی توجه بود و آن را قطع کرده؛ غرید:
_ هنوز یاد نگرفتی وقتی بزرگترت داره حرف می زنه وسط حرفش نپری و با دقت گوش بدی بهش؟
ماهور جدی نگاهش کرد و گفت:
_ خب باشه چیزی نشده که از بزرگیتون کم شد مگه؟
بعد تمام شدن حرفش سریع کف دو دستش را روی دهانش گذاشت.
نگه داشتن زبان بلند و حاضر جوابش کار سختی بود که هیچ گاه از پسَش بر نمی آمد.
بامداد نیشخندی زد و پرده را انداخت و باز به طرف ماهور قدم برداشت و گفت:
_ به به زبون درازتم که دوباره باز شد. فکر می کردم از صبح تا حالا موش خوردتش. خوب گوش کن دختر، اینجا عمارت منه، منم آقای این عمارت و همه ی کسایی که اینجا کار می کنن هستم، اینجا قانونای خودشو داره که هر کی پاشو میزاره داخل اینجا باید به تک تکشون عمل کنه و اگر غیر این باشه  مجازاتش رو میبینه. شیر فهم شد؟
ماهور با ترس به بامداد نگاه کرد و فقط یک کلمه در ذهن اش تکرار شد" دیو"
کلمه ای که به نظرش برازنده ی این مرد چشم آبی و خشمگین رو به رویش بود.

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

موبایل بامداد به صدا در آمد و با دست به در بیرون اشاره کرد و همان طور که به صفحه ی موبایلش خیره شده گفت:
_ می تونی بری.
ماهور سرش را تکان داد و از اتاق خارج شد. کنجکاو به اطراف نگاه کرد.
سه اتاق در طبقه ی  بالا وجود داشت، کنجکاوانه شروع به باز کردن در اتاق ها کرد.
درِ اولین اتاق که تقریبا چسبیده به اتاق بامداد بود را باز کرد. به داخلش نگاهی انداخت، اتاقی با دکور کاملا مشکی، دلش گرفت از دیدن آن اتاق... مطمئن بود اتاق خواب بامداد است.
سیاهی همه ی وسایل آن اتاق حتی پرده و رو تختی و ... شدید دل گیر بود.
پیش خودش به این فکر کرد که چگونه در این جا می تواند دوام پیدا کند.
خودش که از سیاهی خوشش نمی آمد.
در اتاق را به آرامی بست و سمت اتاق بعدی که کمی با فاصله بود رفت.
دستگیره ی در را به پایین کشید ولی باز نشد انگار که قفل بود. چند بار دستگیره را بالا و پایین کرد ولی در باز نشد.
شانه بالا انداخت و از پله ها پایین آمد و یک راست به سمت آشپزخانه نزد سودابه رفت.
با ورودش به آشپزخانه سودابه را تنها دید نزدیکش رفت و نفسش را بیرون داد و تکیه اش را به کابینت،  و گفت:
_ چرا این همه سرده؟
سودابه از خرد کردن خیار های سالادی دست کشید و سرش را بلند کرد و به ماهور نگاه کرد .

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_ هر کسی یه اخلاقی داره دیگه دخترم.
_ شما چطور این همه سال تحملش کردین؟
_ آقا پسر خوبیه ...توام عادت می کنی.
_ والا بیشتر شبیه دیوه اخلاقش کجاش خوبه، خیلی از خود ممنونه .
سودابه سرش را تکان داد و از جایش بلند شد و گفت:
_ بیا بشین این سالاد و درست کن، غیبت هم نکن عزیزجان.
ماهور جای سودابه نشست و مشغول خرد کردن شد.


****

حوصله اش سر رفته بود. 
سودابه برای خرید به بیرون رفته بود و با مریم هم خیلی ارتباط خوبی نداشت، با بی حوصلگی از روی تختش بلند شد و از اتاق خارج شد. نمی دانست چه کار کند همه ی آن کار هایی که سودابه قبل از خروجش از عمارت به او محول کرد را انجام داده بود. به سمت حیاط قدم برداشت.
به این محیط عادت نداشت، دلش طبیعت را می خواست؛ گشتن و کنار چشمه رفتن را می خواست، چیز هایی را می خواست که می دانست شاید هیچ وقت دوباره به آنها نرسد. 
همین که پا به حیاط گذاشت نفسی عمیق از ته وجودش کشید و لبخندی از سر رضایت زد و پله ها را همچون کودکی پر شوق یکی در میان به سمت پایین دوید. در این یک هفته ای که در عمارت مشغول به کار شده بود هیچ شور و شوق و هیچ شادی ندیده بود. از بامداد خوشش نمی آمد او را دیوی می خواند که در این عمارت طلسم شدهِ ساکت کنار این بوته های گل سرخ و درخت های سیبش زندگی می کند.
هرگز خنده را بر لب های او ندیده بود.
لباس هایش تیره بودند. احساس می کرد کل این عمارت تیره و تاریک است درست عین اتاق خواب و لباس هایش.
جسارت به خرج داد و بعد از یک هفته که کنجکاویَش را نگه داشته بود؛ به سمت باغ پشتی قدم برداشت.

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با دیدن آن باغ پر از درخت سیب که مملو از شکوفه بودند شگفت زده، مسخ زیبایی آنها شد.لب هایش از شادی به خنده باز شد.
قدم برداشت و ما بین شکوفه های سیب رفت. چتری هایش را از پیشانی اش کنار کشید و با آن دامن بلند چین دارش که فقط چون در عمارت تنها بود تنش کرده بود، دست هایش را به پهلو از هم باز کرد و دور خودش چرخید و به یاد خانه ی پدر بزرگش بیشتر و بیشتر هیجان زده شد.
در جایش ایستاد و شکوفه ی کوچکی کند و داخل موهای کنار گوشش گذاشت به پنجه ی پا بلند شد و یکی از شاخه ها را پایین آورد و چشمانش را بست و با تمام وجودش بو کشید.
_ این جا چی کار می کنی؟
ناگهان با ترس از جایش پرید و وحشت زده مانند کسی که گناه بزرگی انجام داده باشد به سمت صاحب صدا برگشت و با دیدن مریم که دست به سینه و با پوزخند به او خیره شده بود نفسی از سر آسوگی کشید.
مریم دوباره به حرف آمد و گفت:
_ مگه نمی دونی نباید اینجا بیای؟
ماهور همچنان که دست راستش را روی قلب پر طپشش گذاشته بود به سمت مریم رفت و گفت:
_ ترسیدم فکر کردم آرینه. 
_ خودش بود که راحت ازت نمی پرسید این جا چیکار می کنی. می دونی اگه بفهمه اومدی این جا چیکارت می کنه؟
ماهور که در سرش هزاران سوال بی جواب از این عمارت بود مشکوک از مریم سوال کرد:
_ میگما تو خیلی وخته تو این عمارت کار می کنی؟
_ آره از بچگی تو این عمارت بودم تا الان.
_ جدی؟
_ اهوم ... مش رحمت پدرمه. 
ماهور با تعجب گفت:
_ جدیی؟ نمی دونستم. 
مریم که دست به سینه رو به روی ماهور ایستاده بود گفت:
_ الان دیگه می دونی.
_ تو می دونی چرا ورود به این باغ و نزدیک شدن به درختا و اون بوته های گل سرخ ممنوعه؟
مریم کمی متفکر به دختر چشم درشت و زیبای رو به رویش خیره شد. در دلش برای بار چندم، اعتراف کرد که به زیبایی این دخترک 18 ساله ی رو به رویش حسادت می کند. 
_ نه نمی دونم.
ماهور کمی سرش را پایین انداخت و گفت:
_ باشه .... راستی میشه از این که اومدم اینجا به آرین چیزی نگی؟
مریم سرش را تکان داد و بدون این که جوابی به ماهور بدهد به سمت حیاط جلویی حرکت کرد و پشت بند او ماهور هم حرکت کرد. و باز هم جوابی برای سوال اش پیدا نکرد. تصمیم گرفت در اسرع وقت از سودابه دلیل این همه حساس بودن بامداد روی این دو چیز را بپرسد.

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با ورودش به ساختمان یک راست به سمت آشپزخانه رفت ولی وقتی با جای خالی سودابه مواجه شد کمی کسل از آشپزخانه خارج شد و به سمت اتاقش رفت.
بعد از تعویض لباس هایش روی تخت نشست و به قاب عکس روی میز نگاه کرد، مرور خاطرات خوب در ذهنش را دوست داشت ولی تا جایی که مرور این خاطرات خوب مغلوب خاطرات اخیرش نشوند.
بغض گلویش را گرفت. ولی به سختی آن را قورت داد و اشکش را پشت حصار پلک هایش اسیر کرد، قول داده بود قوی باشد. قول داده بود بسازد همه چیز را از نو.
نفس عمیقی کشید و چشم از قاب عکسی که عکس خودش و پدربزرگش را در دل خود نگه داشته بود گرفت.
با صدای در سر بلند کرد و گفت:
_ بفرمایین.
با باز شدن در و ورود سودابه به داخل اتاق لبخند زنان از جایش بلند شد و گفت:
_ سلام سودابه خانوم خسته نباشین. 
سودابه همچنان که دست روی پایش می کشید روی صندلی مقابل تخت ماهور نشست و گفت:
_ سلامت باشی عزیزجان.
ماهور به پایه سودابه که رویش دست می کشید نگاه کرد و پرسید:
_ خیلی درد می کنه؟
_ آخ مادر جان، پیری و درد دیگه، من نبودم حوصلت سر رفته بود حتما آره؟
ماهور به عنوان تایید سرش را تکان داد و گفت:
_ اوهوم خیلی، هنوز عادت به این محیط نکردم، سودابه خانوم یه سوال بپرسم؟
_بپرس عزیز جانم؛ بپرس مادر.
کمی در جایش جا به جا شد:
_ اومــــم... می گما چرا آقا دی...
حرفش را خورد و تک سرفه ای کرد، دوباره گفت:
_ چرا آقا آرین نمیزاره کسی نزدیک بوته های گل سرخ و درخت های سیب بشه؟

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سودابه با شنیدن سوال ماهور دست از ماساژ پایش کشید و گفت:
_ چی بگم مادر آخه، معلوم نیست بچم و جادو کردن، طلسم کردن، چیکار کردن که از این رو به اون رو شده.
_ یعنی چی؟
_ روز نبود که این بچه صدای خنده هاش تو این عمارت نپیچه، از دست شیطنتاش و شوخی هاش در امان نبودیم... از خواب که بلند میشد آتیش می سوزوند تا وقتی که می خواست بخوابه. نمی دونم چی شد! چطور شد که یهو از این رو به اون رو شد. درست یکی دوماه به همه ی ما مرخصی داد گفت برین شهرای خودتون و استراحت کنین حقوق دو ماهمونم بهمون داد... نمی دونم تو این دوماه چی شد که وقتی برگشتم دیدم بچم عوض شده دیگه این بامداد اون بامداد نشد دیگه خبری از اون خنده ها و شیطنت ها نبود. قانون تعیین کرد برای این خونه پشت حیاط نهال های سیب بود و تو حیاط جلویی بوته های گل سرخ که نمیزاشت کسی نزدیک اونا بشه. آروم شده بود. نمی دونم مادر راستش و بخوای خودمم دلم لک زده برای بامداد چندین سال پیش.
_ عجب! یعنی هیچ کسی نمی دونه چی شد بهش؟
_ نه عزیز جان هیچ کسی نمی دونه، باهاش نمی شه دوکلوم حرف زد زود عصبانی میشه و داد و بی داد راه میندازه.
ماهور کمی تو فکر رفت و شانه بالا انداخت:
_ عجب.
سودابه از جایش بلند شد و رو به ماهور گفت:
_ اِوا خاک عالم اومدم نشستم به حرف گرفتی منو کلا یادم رفت چی می خواستم بهت بگم ... پاشو، پاشو که کلی کار داریم امشب.
_ چه کاری سودابه خانوم؟
_امشب آقا مهمونی داده و کلی کار داریم.
_مهمونی؟
_ آره پاشو که تا اینجاشم کلی عقب افتاده کارا.
ماهور از جایش بلند شد و گفت:
_ بزن و برقص هم دارن؟
سودابه لبخند تلخی زد و گفت:
_ نه مادر جان چه بزن و برقصی آخه. فقط اون دوستای کله گنده اش میان من چه بدونم مادر نمی دونم که چی کار می کنن میچپن تو سالن کناری و در و میبندن...بیا عزیزجان بیا بریم 
ماهور چیزی نگفت و همراه با سودابه از اتاق خارج شد.

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

****

سودابه سینی قهوه را به دستان ماهور داد و گفت:
_ اینو ببر دم در سالن اصلی که آقا و دوستاش هستن خودت نبری داخلا ببین اگه مش رحمت اونجا بود بده ببره داخل. 
ماهور سینی را گرفت، چشمی گفت و از آشپز خانه خارج شد و با احتیاط به سمت در کرم رنگی که بسته بود حرکت کرد، کمی فکر کرد؛ حتی داخل این سالن را هم در این مدت ندیده بود. کنجکاوی امانش را بریده بود.
سر چرخاند تا مش رحمت را پیدا کند ولی نبود که نبود.
صدای خنده ی مرد های داخل سالن به گوشش رسید. 
دیگر نتوانست جلوی خود را بگیرد؛ سینی حاوی فنجان های قهوه را روی میز کنار در گذاشت و خم شد و از سوراخ کلید در به داخل نگاهی انداخت.
با دیدن چیزاهایی که جلوی چشمانش بود تعجب کرد.
اتفاق های گذشته برایش تکرار شدند.
یک میزه دایره که دورش چندین مرد نشسته اند و دارند با آن کارت های کوفتی بازی می کنند.
سرش به دوران افتاد با دقت بیشتری نگاه کرد، بامداد را دید که کارت ها را در دست گرفته و با نیشخند به مرد سبیل کلفتی که اخم هایش از باخت در هم رفته نگاه می کند. 
همان حالت تهوعی که ناشی از فشار عصبی همیشه گریبان گیرش بود باز به سراغش آمد. دست از نگاه کردن کشید.
با بلند شدنش در سالن باز شد و ماهور تعادلش را از دست داد و اگر اقدام سریع بامداد در گرفتن ماهور نبود حتما نقش بر زمین میشد.

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ماهور از ترس چشمانش را بسته بود ولی صدای بم و مردانهِ بامداد را کنار گوشش شنید:
_ فضولی کار خوبی نیست دختر جان. 
چشمانش را آرام آرام باز کرد و همان طور که در حصار آغوش بامداد بود گفت:
_اومــــم ... چیزه،  آهان، براتون قهوه آوردم.
بامداد، ماهور را از آغوشش رها کرد و پرسید:
_ خب تازگیا از سوراخ کلید در قهوه میدن؟
ماهور هُل شد و این هُل شدن و ترس و استرس ماهور از چشمان تیز بامداد دور نماند.
ماهور به سمت سینی رفت و از روی میز برداشت و به سمت بامداد گرفت.
بامداد نگاهی به فنجان ها کرد و گفت:
_ برو عوضشون کن. 
_ چرا؟
_ تو دهات شما قهوه رو میزارن یخ شه بعد کوفت کنن؟
ماهور از طرز حرف زدن این مرد بداخلاق اَخم هایش را در هم کشید و گفت:
_ خب دنبال مش رحمت بودم، پیداش نکردم.
_ آها مش رحمت تو سوراخ کلید دره؟
 فاصله اش را با ماهور به یک وجب رساند و همان طور که نفس های داغش به صورت، ترسان  ماهور می خورد ادامه داد:
_ آخرین باره که میبینم فضولی می کنی، مطمئن باش دفعه بعد اگه بفهمم، این جور مهربون برخورد نمی کنم. 
ماهور آب دهانش را قورت داد و گفت:
_ اگه مهربونیتون اینه پس بداخلاقیتون چطوره؟
 _ مثل این که خیلی علاقه داری ببینیش؟
ماهور با دیدن چشم های سرخ بامداد قدمی به عقب رفت و گفت:
_ نگه دارین برای خودتون.
_ زبونت مثل این که تو دهنت اضافی کرده آره؟
لحن کاملا جدی و عصبی بامداد، ماهور را وادار کرد که سکوت کند و بدون هیچ حرفی به سمت آشپزخانه به قصد عوض کردن قهوه ها برود.

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با حرص سینی را روی کابینت گذاشت. سودابه به سمت او برگشت و گفت:
_ چی شد؟ چرا برگردوندیش؟
_ عوضشون کن سودابه خانوم. 
_ وا چرا؟
ماهور با دهن کجی گفت:
_ آقا دیوه دستور دادن سرد شده و باید عوض شن.
سودابه با تعجب به صورت ماهور نگاه کرد و پرسید:
_ کی؟
ماهور یک نفس عمیق کشید و گفت: آرین.
سودابه حینی که داشت فنجان های قهوه را عوض می کرد سرش را تکان داد و گفت:
_ امان از دست این پسر، مگه من به تو نگفتم سینی و بده مش رحمت.
_ خب سودابه خانوم مش رحمت نبود من چیکار می کردم؟
سودابه سینی را برداشت و گفت: 
_ بمون اینجا خودم میبرم.
هنوز سودابه از آشپزخانه خارج نشده بود، ماهور سریع گفت:
_ اینا قمار بازی میکنن؟
سودابه سر جای خودش ایستاد و آرام به سمت ماهور برگشت و پرسید:
_ چی گفتی ماهور.
ماهور سرش را به بالا انداخت و گفت:
_ هیچی ... شما برین. 
سودابه زیر لب شروع کرد به غرغر کردن و از آشپزخانه خارج شد.
افکار ماهور شدید بهم ریخته بود، خاطرات گذشته در ذهنش مدام تکرار میشد. دلش یادآوری گذشته را به هیچ 
عنوان نمی خواست. گذشته ای که ازش فرار کرده بود و به این عمارت پناه آورده بود و حالا همین عمارت و اربابش عامل اصلی یادآوری گذشته اش شده بودند. 
از آشپزخانه خارج شد و به سمت طبقه ی بالا رفت. دلش می خواست بیشتر راجب ارباب اخموئه این عمارت بزرگ بداند. این فرصت را که بامداد سرش گرم کارش و دوستانش بود را غنیمت دانست و از این برای رفع کنجکاوی هایش استفاده کرد.
آرام و محتاط پله ها را بالا رفت و مقابل اتاق بامداد ایستاد و درش را باز کرد. اتاقی با دیزاین کاملا مشکی، با احتیاط و کمی استرس وارد اتاق شد.

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اولین چیزی که توجهش را جلب کرد بود بودم نقاشیی بود که در گوشه ترین جای اتاق گذاشته شده بود و رویش یک پارچه کشیده شده بود. 
به سمتش رفت، دستش را به سمت آن دراز کرد تا پارچه را کنار بکشد که صدای سودابه به گوشش رسید که مدام نام اش را صدا میزد.
از حرص پوفی کشید و نگاه کردن به آن نقاشی را به وقت دیگری موکول کرد و از اتاق خارج شد و پله ها را پایین رفت و درست سینه به سینه ی سودابه درآمد.
سودابه نگاهش را به سمت بالای پله ها کشید و پرسید:
_ بالا کاری داشتی؟
ماهور کمی فکر کرد و گفت:
_ اومــــم... رفتم ببینم جایی اگه به تمیز کردن احتیاجی داشته باشه ...
سودابه به میان حرف ماهور پرید و گفت:
_ عزیز جان نظافت بالا فقط به عهدهِ منه ... آقا خوششون نمیاد کسی اتاق های بالا رو تمیز کنه.
_ آها والا نمی دونستم.
_ میدونم مادر جان که قصدت کمک کردنه ولی شما همین تو کارای پایین و آشپزخونه کمک دست من باشی برام یه دنیاست. دلم نمی خواد آقا بهت حرفی بگه.
ماهور سرش را تکان داد و گفت:
_ باشه سودابه خانوم هر چی شما بگین.
سودابه لبخندی زد و گفت:
_ بیا بریم تدارک وسایل شام و ببینیم عزیز جان ...مریم دست تنهاست الان.
ماهور پله آخر را هم پایین آمد و همراه با سودابه به داخل آشپزخانه رفتند.
مریم با دیدن ماهور چند دست بشقاب را به دستش داد و گفت:
_ کجایی تو آخه ... بیا اینا رو ببر بچین روی میز غذاخوری داخل سالن سه در .
سالن سه در، سالنی که در آن یک میز بزرگ با صندلی های زیاد قرار داشت و فقط مخصوص سرو غذا بود و برای ورود به آن سالن حتما باید از سه در عبور می کردند. برای همین بین اهالی عمارت معروف به سالن سه در بود. 
ماهور بشقاب ها را گرفت و به سمت سالن راه افتاد، عاشق این سالن بود. 
سالنی که در چهار گوشه ی آن گلدان های نقره ای رنگی قرار داشت که همیشه داخل آن ها باید گل های سرخ طبیعی گذاشته میشد. همین امر باعث شده بود تا آن سالن همیشه عطراگین و خوشبو باشد.
همانطور که بشقاب ها را مقابل هر صندلی می گذاشت؛ پیش خودش گفت:
" با این اخلاق بد وگند ولی روحیه ی لطیف و خوبی داره، ولی چرا اصرار داره خودش رو این همه بد نشون بده؟"
برای سوال خودش شانه ای بالا انداخت و به کارش ادامه داد... کمی بعد مریم و سودابه با دستانی پر از وسایل وارد سالن شدند و هر سه مشغول چیدن میز شام شدند.

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد از چیدن وسیله ها بر روی میز سودابه رو کرد به مریم و ماهور؛ گفت:
_ بریم شام و بکشیم و بیاریم وبعد آقا رو صدا بزنیم، معلوم نیست این مش رحمت باز کجا رفته؟ مریم نمی دونی بابات کجاست؟
مریم شانه ای بالا انداخت و گفت:
_ نمی دونم والا تا یک ساعت پیش که همین جا بود بعدش من اومدم آشپزخونه کنار شما و از اون وقت بی خبرم ازش.
_ هر وقت لازمش دارم نیست. 
_ خب شاید آقا فرستادتش دنبال کاری.
_ شاید...حالا بیایین بریم شام و بیاریم که اگه دیر کنیم آقا صداش در میاد.
هر سه از سالن خارج شدند و بعد کشیدن شام آن را روی میز سرو غذا گذاشتند. وارد سالن شدند و ظرف های غذا را روی میز گذاشتند. 
سودابه با گذاشتن آخرین دیس برنج روی میز رو کرد به مریم و گفت:
_ مریم جان دخترم برو به آقا بگو که غذا آمادست.
مریم سری تکان داد و بعد از مرتب کردن لباسش از سالن خارج شد.
سودابه نگاهی به میز کرد و با دیدن جای خالی یکی از دیس های زرشک پلو رو کرد به ماهور و پرسید:
_ باید سه تا دیس زرشک پلو میشد چرا دوتاست؟
ماهور نگاهی به میز انداخت و گفت:
_ ببخشید الان میارم مثل اینکه فراموشش کردم.
همراه با سودابه از سالن خارج شدند. ماهور سریع داخل آشپزخانه شد و دیس را از روی کابینت برداشت. 
قصد خارج شدن از آشپز خانه را داشت که با شنیدن صدای بامداد و دوستانش عقب گرد کرد تا آنها وارد سالن شوند و بعد برود.
با آمدن مریم سمت آشپزخانه سریع پرسید:
_ رفتن؟
مریم نگاهی به دیس در دست ماهور انداخت و گفت:
_ یادت رفته؟
_ آره خب مگه چیه؟
مریم پوزخندی زد:
_ حالا خیلی مونده با قانونای اینجا آشنا بشی ... اینو ببر تا بفهمی چرا میگم یادت رفت.
ماهور بدون این که منظور کلام مریم را درک کند به سمت سالن سه در حرکت کرد.
بعد از عبور از دو در، در سوم که بسته بود را به آرامی باز کرد و قدمی به داخل سالن گذاشت. سکوت محکمی با ورود ماهور ایجاد شد، همه ی سَر ها به سمت ماهور چرخید...
_ الان وقت آوردن غذا نیست دیگه.
 ماهور که تا آن وقت سرش پایین بود با صدای محکم بامداد سرش را بلند کرد ولی در نگاه اول توجه اش جلب 
 چهره ی آشنا و منفور کناری بامداد  شد ...
دستانش لرزید، طپش قلبش به اوج رسید گویا که قلبش دارد در دهانش میزند، آب دهانش را به سختی قورت داد، تکرار شد ... هر آنچه که نباید به مانند فیلم از مقابل چشان مشکی رنگ اش رد شدند. دوباره همان فشار های عصبی به سراغش آمدند. امشب چه میشد در این عمارت؟ انگار قصد جان ماهور را کرده بودند امیر این عمارت و آدم هایش. بی اختیار دیس برنج از دستانش به زمین افتاد و چشمانش سیاهی رفت و دیگر چیزی نفهمید.

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*****

سیاهی مطلق همه جا را فرا گرفته بود، صدای پر از التماس مادرش را می شنید که مدام کلمه ی مراقب خودت باش را تکرار می کرد.
خواست قدم بردارد و به سمت صدا برود ولی زیر پایش خالی شد و به سمت پایین سقوط کرد.
ناگهان چشمانش را باز کرد.
خیسی عرق را روی پیشانی اش حس می کرد. سودابه با دیدن قیافه ی مضطرب ماهور سریع به سمتش رفت و پرسید:
_ چی شدی تو مادر جان؟ حالت خوبه؟
ماهور سرش را تکان داد و با استرس پرسید:
_ سودابه خانوم چی شد؟ 
_ تو باید بگی عزیزجان که چت شد! فشارت افتاد؟ خسته بودی حتما، تقصیر منه دیگه نباید زیاد ازت کار می کشیدم الان خوبی عزیزم؟
ماهور سرش را تکان داد و گفت:
_ خوبم آره...آرین خیلی عصبی شد آره؟
_نه مادر چیزی نگفت فقط دستور داد که اگه حالت خوب شد بری اتاقش کارت داره
_نگفت چی کار داره؟
_نه والا نگفت. 
_ باشه...ساعت چنده؟
سودابه نگاهی به ساعت مچی قدیمی و ظریف روی دستش انداخت و گفت:
_ یه ربع به ده عزیزم.
ماهور با تعجب پرسید: صبح؟
_آره عزیزم.
ماهور با شرمندگی دست سودابه را گرفت.
_ یعنی شما تمام شب و تا الان بالا سر من بودین؟ واقعا شرمنده اذیتتون کردم.
سودابه لبخندی از روی محبت زد و گفت:
_ دشمنت شرمنده عزیزدلم ... تو امانت شیرین خدابیامرز تو دست منی باید عین چشم هام ازت مراقبت کنم. 
با آمدن اسم مادرش قلبش به درد آمد. چقدر دلش هوای او را کرده بود. از جایش بلند شد و به سمت آیینه رفت و خودش را نگاهی کرد. دستی به صورت بدون آرایش و دست نخورده ی خودش انداخت، هنوز کمی رنگ پریدگی روی صورتش مشهود بود.
رو کرد به سودابه و گفت:
_ من برم یه آبی به دست و صورتم بزنم، بعد برم پیش آرین ... اومـــم، راستی خونست؟
سودابه از جای خودش بلند شد و گفت:
_ آره عزیز جان خونست ... جمعه ها عادت نداره از خونه بیرون بره. 
ماهور سرش را تکان داد و خودش را آماده کرد تا جواب های لازم را در مقابل پرسش های بامداد بدهد.
بعد از شستن دست و صورتش و تعویض لباس هایش آرام آرام به سمت پله ها گام برداشت و بالا رفت؛ ضربان قلبش هم با نزدیک شدن به اتاق بامداد بالا تر می رفت.
مقابل در اتاق کارش که می دانست مثل همیشه آنجاست، ایستاد و چتری هایش را کمی داخل شال کرم رنگش برد و بعد از کشیدن نفس عمیق آرام ضربه ی کوتاهی به در زد و منتظر دستور ورود از جانب بامداد شد.
با باز شدن ناگهانی در شوکه شد کمی شانه هایش از ترس به بالا پریدند.
سرش را بلند کرد و به صورت بی تفاوت و جدی بامداد خیره شد، بامداد در را باز کرد و خودش رفت داخل اتاق؛ ماهور کمی با استرس وارد اتاق شد. 
_در و ببند. 
به سمت در رفت و در را بست و صاف سر جایش ایستاد و سرش را پایین انداخت و طبق عادت با کنار شالش مشغول بازی شد.
صدای بامداد را بدون این که او را ببیند شنید.
_ خب میشنوم.
ماهور سرش را بالا گرفت و گفت: چیو؟
بامداد به میز مطالعه ی بزرگ قهوه ای رنگش تکیه داد و دستانش را داخل جیب های شلوار ورزشی مشکی رنگش کرد و گفت:
_ مریضی؟
ماهور سریع جواب داد: نه.
_ تا حالا کار نکردی؟
_ نه. 
_پس چه مرگته؟ 
اشک به چشمان ماهور هجوم آورد بغضش را قورت داد و با لکنت زبانی که از داد بامداد گرفته بود گفت:
_ ب... به ... خدا ... هیچیم ...نی...نیست، فقط ...
حرفش را ادامه نداد که بامداد تکیه اش را از میز گرفت و نزدیکش شد و گفت:
_ فقط چی؟
ماهور دو بار نفس عمیق کشید تا به اشک هایش مسلط شود تا نریزند.
_فقط ترسیدم.
بامداد چشمانش را ریز کرد و به ماهور زل زد و پرسید:
_ از چی؟ از کی؟ 
نمی خواست چیزی بگوید ... نمی خواست بگوید که وجود یزدان، آن مرد قمار بازو هفت خطی که زندگیش را بهم ریخته بود باعث این ترس شده است.
شوکی که یک باره به او وارد شده بود باعث از حال رفتن ماهور بود.
بامداد دوباره حرف اش را تکرار کرد:
_ پرسیدم از کی و از چی ؟ 
ماهور سرش را پایین انداخت و گفت:
_ هیچی ... عذر می خوام دیگه تکرار نمیشه.
بامداد سرش را تکان داد و گفت:
_ برو.

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ماهور بدون معطلی از اتاق خارج شد. یادآوری خاطرات تلخی که همیشه سعی در فراموشی آنها داشت به شدت برایش نفس گیر بود.
در را بست و به در تکیه داد ... قلبش بی امان در سینه اش می کوبید. دلگیر بود از خودش و این ذهن فراموشکارش که آن آشغال ها را دور نریخته بود و در همان گوشه های ذهنش جا خشک کرده بودند و هر لحظه و با هر تکانی خودی نشان میدادند.
می ترسید، از حضور و دیدن یزدان در آن عمارت. واهمه ی تکرار لحظه به لحظه ی گذشته اش را داشت، گذشته ای که با تمام نشدنش ماهور را مجبور به فرار از خودش کرده بود.
خودش را از در فاصله داد و به سمت پایین حرکت کرد. دلش گرفته بود احتیاج به هوای آزاد داشت. به سمت حیاط قدم برداشت.
با ورودش به حیاط با لذت؛ دوباره به بوته های گل سرخ چشم دوخت...بوته هایی که دیو  این عمارت نزدیک شدن به آنها را ممنوع کرده بود گویا که با دست زدن و چیدن آنها شیشه ی عمر او میشکست و میمیرد.
نگاهش به سمت باغ درخت سیب پشت عمارت کشیده شد. زیبایی آنجا برایش شگفت انگیز بود ...  شکوفه های سیب و بوی دلپزیر آنها دل هر انسانی را بیش از هر چه می برد.
قدم کج کرد و باز هم به سمت آن محل ممنوعه گام برداشت.
گویا هر چه در این دنیا ممنوعه باشد، رغبت نزدیک شدن به آن در انسان زیاد و زیاد تر میشود.
و ماهور هم مستثنا نبود.
با دیدن درختان سیب همه ی آنچه در چند لحظه پیش اتفاق افتاده بود را از یاد برد.
با خوشحالی و بدون ترس به سمت درخت ها رفت چندین بار عمیق نفس کشید و باز دمش را به بیرون هل داد.
کمی بیشتر ما بین درخت ها رفت و با دیدن کلبه ی چوبی کنار باغ با تعجب در جایش ایستاد و نگاهش کرد.
آرام آرام به سمتش حرکت کرد.
کلبه ی چوبی کوچکی که شاید فقط به اندازه ی یک نفر در خود جا داشت.
نزدیکش شد، دلش می خواست داخلش را ببیند. ولی می ترسید که ناگهان کسی سر برسد و برایش بد شود.
خواست برگردد که نتوانست حس کنجکاوی خودش را محار کند و دوباره به سمت کلبه تمام چوبی برگشت  دستش را به سمت درش برد و بازش کرد .
جر جر در هنگام باز شدن نشان میداد که خیلی وقت بود آنجا کسی نرفته. چون به سختی باز شد، یک قدم برداشت و داخلش رفت... به اطرافش نگاه کرد، تار های عنکبوتی که گوشه به گوشه ی آنجا بودند هم دلیل بر این شد که خیلی وقت هست که کسی به آنجا سر نزده.
ابتدای ورودش تاریکی داخل کلبه کمی اذیتش کرد ولی کمی که گذشت چشمانش به تاریکی عادت کردند. 
بیشتر داخل کلبه رفت و با دقت به اطراف نگاه کرد.
یک میز و صندلی کوچک که در گوشه ترین قسمت کلبه قرار داشتند. روی میز چندین کتاب بود که روی آنها را خاک گرفته بود. 
اولین کتاب را از روی میز برداشت و نگاهش کرد. آنقدر خاک گرفته بود که اسمش قابل خواندن نبود. کمی خاک روی کتاب را پاک کرد تا بتواند اسمش را بخواند.
" شازده کوچولو"
متعجب گفت: " پس آقا دیوه هم از این کتابا بلده بخونه. "
کتاب را روی میز گذاشت و خواست از کلبه خارج شود که پایش به چیزی خورد و آن شی ء به کمی جلو تر پرتاپ شد. 
خم شد و آن را برداشت. یک دفتر... خواست آن را هم کنار همان کتاب ها روی میز بگذارد که بنا به کنجکاوی همیشگیَش صفحه ی اول دفتر را باز کرد و با خط خوبی مواجه شد که نوشته بود.

" خاطرات من"

برایش جالب آمد . اگر این دفتر، دفتر خاطرات بامداد باشد پس خواندنش ضروری بود برای این دخترک فوق العاده کنجکاو.
صدای سودابه به گوشش رسید که با آن سنش، ولی صدای بلند و گیرایی داشت که مدام ماهور را صدا میزد و در پی ماهور با ترس از بامداد پا به باغ سیب گذاشته بود.
ماهور سریع دفتر را داخل لباسش گذاشت و از کلبه خارج شد. 
و با سرعت خودش را به سودابه رساند.

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سودابه با دیدن ماهور اخم هایش را در هم کشید و دست به کمر پرسید:
_ دختر تو اینجا چیکار میکنی؟ مگه نمی دونی اگه آقا بامداد بفهمه خون به پا میکنه؟
ماهور لبخند مصنوعی زد و گفت:
_ محض کنجکاوی اومدم فقط. 
_ ولی مریم بهم گفت که اونروزم اومده بودی.
ماهور سرش را تکان داد و به درخت ها اشاره کرد:
_ آخه خیلی خوشگلن خیلی.
سودابه به درختهای پر شکوفه ی سیب نگاه کرد و نفس عمیقی کشید:
_ آره خیلی خوشگلن مادر جان...
_ راستی سودابه خانوم یه سوال؟
سودابه حینی که داشت از باغ خارج میشد رو به ماهور گفت:
_بیا بریم سوالتم بپرس. 
ماهور با سودابه هم قدم شد و در راه سوالش را به زبان آورد :
_ وقتی سیبا میرسن اونوقت میزاره که سیبا رو بچینین و بخورین؟
_نه مادر جان نمیزاره موقعی که سیبا میرسن خودشون و مش رحمت و رفیق آقا میچینن و همه سیبا رو جمع میکنن تو جعبه ها آخرش اقا کم کم میبرتشون.
ماهور با تعجب دوباره پرسید:
_ وااا این همه درخت! یعنی کارگر نمیگیره؟ اومـــم، اصلا کجا میبره سیبارو؟ می فروشه؟
سودابه خندید و گفت:
_ یکی یکی عزیز جان ...نه کارگر نمیگیره فقط خودشون سه تا میچینن ... والا نمیدونم که کجا میبره یعنی کسی اطلاع نداره.
_ چه آدم عجیبیه. 
سودابه آرام آرام پله ها را بالا میرفت و ماهور هم پشت سر او در حالی که مراقب بود دفتر نیوفتد حرکت می کرد.
سودابه در حالی که در را باز می کرد تا به داخل بروند پرسید:
_ راستی آقا چی گفت بهت؟
ماهور شانه بالا انداخت:
_ هیچی مهم نبود زیاد.
_ بعید میدونم این پسر برای حرف غیر مهم بخواد زبون باز کنه و کلمه ای بگه.
ماهور که عجله داشت هر چه سریع تر دفتر را بخواند با ورودشان به داخل گفت:
_اومــم فعلا که حرف مهمی نزده، با من کاری نداری سودابه خانوم؟
سودابه سرش را به نشانه ی نه به بالا انداخت و گفت:
_ نه دخترم برو یکم استراحت کن تا حالت درست شه، کمک لازم بود صدات میزنم.
ماهور همانند پرنده ای که از قفس آزاد شده باشد خوشحال سری تکان داد و با سرعت به سمت اتاقش دوید.
در را باز کرد و خودش را داخل اتاق انداخت و در را بست و یک راست به سمت تخت خوابش حرکت کرد و دفتر را از زیر لباسش بیرون کشید روی تختش نشست و سریع دفتر را باز کرد.

" خاطرات من"

دوباره صفحه باز کرد...

" نمیدونم چرا ولی دلم میخواست زندگیم عوض شه راستش واقعا خسته شده بودم از این زندگی یکنواخت که ختم شده بود تو باشگاه و دوستام و پارتی و گردش، کلا چیز متفاوت و هیجان انگیزی تو زندگیم نبود. زندگیی که شاید خیلی ها آرزوش رو داشته باشن من رو خسته کرده بود... تا این که بالاخره تصمیم گرفتم یه کار خیلی خیلی متفاوت انجام بدم دور از چشم همه حتی سام ... برای خودم و خودم.
اون روز  لباس های کاملا معمولیم رو تنم کردم و بدون رسیدگی زیاد به خودم و حتی بدون برداشتن ماشین با گرفتن یه تاکسی به سمت پایین ترین محله ی تهران رفتم ... با دیدن جایی که برای اولین بار تو عمرم میدیدم تعجب کردم... حتی فکرش رو هم نمی تونستم بکنم که یه عده آدم اینطور میتونن زندگی کنن... بعد حساب کردن کرایه از تاکسی پیدا شدم، واقعا انگار وارد یه دنیای دیگه ای شده بودم.
دنیایی که همه چیش با اون زندگی و منطقه، خیابون، ماشینا، خونه ها و حتی آدمای اطرافم فرق می کرد.
بوی گند فاضلاب حالم رو بهم زد دستم رو سریع روی بینیم گذاشتم و به راهم ادامه دادم با دیدن پسر بچه هایی که با لباس های کهنه و البته پاره و خاکی داشتن با یه توپ پلاستیکی فوتبال بازی می کردن ایستادم و نگاهشون کردم. 
سر و وضع بچه ها جوری بود که انگار هفته هاست حموم نرفتن.
یکی از اون پسر بچه هایی که کمی از بقیه بزرگتر به نظر می رسید، کنار ایستاده بود و به دیوار تکیه داده بود و یکی از پاهاش رو روی دیوار گذاشته بود؛ با دیدن من با لحن کاملا لات گونه ای که از پسری به سن اون بعید بود پرسید:
_ هی آقا خوشتیپه از این ورا؟
سر تا پاش رو نگاه کردم تقریبا 15 یا 16 ساله بود. کفش اسپورت کاملا کهنه به پا داشت و پشت کفش هاش رو خم کرده بود. زنجیری که روی دو انگشت اشاره و وسطش بود رو مدام میچرخوند.
زبون چرخوندم و گفتم:
_ اول سلام.
پوزخندی زد و گفت:
_ گیریم که علیک خب بگو بینَم مال اینورا نیستی نه؟
سرم رو تکوت دادم گفتم:
_ نه مال چند کوچه بالاترم.
با شنیدن این جمله تکیه اش رو از روی دیوار برداشت و با حالت حجومی سریع به سمتم خیز برداشت و گفت:
_ چند محله بالا یعنی دقیقا کدوم محله؟
بی اختیار گفتم:
_ سه محله بالاتر. 
انگشت اِشارش رو دو بار به پایین دماغش با سرعت کشید و مشکوک پرسید:
_ از کی تا حالا محله آق جاوید اینا آدم فُکُل کراواتی و تیریپ باکلاس اومده؟
کمی لباسم رو مرتب کردم کردم و گفتم:
_ تازه اومدم. 
پسرک که اسمش رو نمی دونستم خندید که باعث شد دندون های زرد و مسواک نزدش بیرون بزنن... 
زنجیرش رو دوباره روی انگشتاش تاب داد و گفت:
_ برو حاجی کم چاخان کن ... اومدی زندگی ما بدبخت بیچاره ها رو ببینی و عکس بگیری و ببری بچسبونی رو دیوار اتاقت و بعدش روزنامه تا لوح بهترین عکس از بدبختا رو بگیری؟ برو حاجی خدا روزیت و جای دیگه حواله کنه.
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:
_ نه نه نیومدم عکس بگیرم.
دستش رو جلوی من چرخوند و گفت:
_ پس چی داداچ؟ نکنه اومدی اینجا اردو؟ آره؟
سرم رو تکون دادم و گفتم:
_ نه ... تو بکارت برس من میرم.
بدون اینکه بزارم کلمه ای دیگه ای بگه از کنارش گذشتم چون بوی بد سیگار که از دهانش میومد واقعا آزارم میداد.

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دیدن آسفالت رنگ و رو رفته و پر از چاله با جوبی که بوی گند فاضلاب میداد واقعا موندن تو کوچه رو غیر قابل تحمل می کرد و منو کلافه کرده بود.
قبلا تو فیلم ها دیده بودم که خانوادهِ فقیری تو یه خونه ی درب و داغون زندگی میکنن ولی هیچ وقت فکر نمی کردم دیدن این محله های فقیر نشین این همه غیر قابل باور باشن.
"یعنی اینا زندگی میکنن؟!"
با دیدن مغازه ی نانوایی که روی سر درش نوشته بود. " نسیه هم میدهیم ".
تعجب کردم. مگه قیمت نون چقدر بود که اینجا نسیه میدادن؟
یعنی مردمش پول خرید یه نون رو ندارن؟
دلم گرفت، انگار خواب بودم؛ دلم نمی خواست باور کنم همچین جایی هم تو تهران وجود داره.
چرخیدم و خواستم وارد کوچهِ دیگه ایی بشم که با دیدن چند مرد و زن که همگی نشسته بودن داخل یه خونه خرابه سر جام میخ شدم.
دستشون سرنگ بود... تزریق می کردن 
حاضرم قسم بخورم تو کل عمرم یه معتاد تزریقی رو از نزدیک ندیده بودم. 
جوون 23 ساله رو چه دیدن این چیزا.
حتی ما تو اکیپ دوستامون کسی رو نداشتیم مصرف داشته باشه. آخرش مشروب بود و سیگار ولی مواد مخدر نه.
که اونم من شکر خدا اهل هیچ کدوم نبودم نه سیگار نه مشروب.
_ به چی زل زدی؟ 
با شنیدن صدای مردونه ای به سمتش برگشتم با دیدن پسر جوونی که شلوار شیش جیب لاتی و تی شرت طرح چریکی پوشیده بود گفتم:
_ سلام.
چند قدمی جلو اومد و گفت:
_ علیک ... میگم چیز تماشایی هست که اینطور زل زدی؟
با دست بهشون اشاره کردم و پرسیدم:
_ معتادن؟
پوزخندی اومد روی لباش و گفت:
_نصفشون متادونی، نصفشون هروئینی  ... دارن تزریق میکنن.
با افسوس گفتم:
_ خیلی جوونن!
_ بینم مال اینورا نیسی آره؟
سرم رو تکون دادم و گفتم:
_ آره ... ولی می خوام اینجاها خونه بگیرم. 
خودمم ندونستم چی شد این حرفو زدم، سر تا پام رو برنداز کرد و با خنده گفت:
_ گرفتی مارو عمو؟ با این سرو وضع می خوای اینجا خونه بگیری؟
_ سر و وضعم مگه چِشِه؟
_ تو فقط با قیمت کتونی هایی که پاته میتونی کل زندگی منو بخری و بفروشی. 
خم شدم و نگاهی بهشون انداختم؛ ارزون قیمت ترین کتونیم رو پوشیده بودم.
_ بچه مایه داری؟
_نه. 
_پس چی؟ تیپت و مدل رفتارت که خلاف حرفتو ثابت میکنه، چیکاره ای؟
دلم خواست بازم دروغ بگم... شاید برای اینکه خیلی می خواستم سر از زندگی این آدما در بیارم؛ دوست داشتم بدونم چطور زندگی میکنن، پس باید یه مدت باهاشون زندگی کنم.
_ داخل یه بوتیک تو فرشته کار می کنم.
سوتی زد و گفت:
_ نه خوشم اومد، از اونجا چقدری روزی کش میری؟
با تعجب نگاهش کردم:
_کش میرم؟
_آره دیگه، که این سرو وضع و برای خودت ساختی ... راستی ننه بابات کجان؟
سرم رو پایین انداختم و گفتم:
_ مادرم فوت شده، بابام ...
پرید وسط حرفم و گفت:
_ آها فهمیدم چیه ماجرات... ببین حاجی الان هر جا زندگی میکنی برو همونجا، اینجور جاها به درد زندگی نمی خوره ... عزت زیاد. 
تا خواستم حرفی بزنم راهش رو کشید و رفت.
و من کنجکاو تر شده بودم برای زندگی تو جایی که من رو منع کردن بیام داخلش.

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هوا کم کم داشت تاریک میشد و می دونستم موندن تو اینجور جاها اونم شبا کار درستی نیست.
راهم رو کج کردم و خواستم برم که موبایلم به صدا در اومد. از جیبم بیرون اوردم، سام بود... حرکت کردم وجواب دادم:
_ جانم؟
صدای بی تفاوتش رو شنیدم:
_ کدوم گوریی؟
_ دارم میام. 
_باشه منو کاشتی اینجا و خودت رفتی حاجی حاجی مکه؟
با کف دستم محکم کوبیدم روی پیشونیم، پاک قرارم رو با سام فراموش کرده بودم .
_ ببخش داداش الان میام واقعا یادم نبود.
خندید:
_ بله بایدم یادت بره ... پاشو بیا چون نیای؛ پا میشم میرما.
_باشه باشه قهر نکن اومدم.
چون می دونستم راه طولانیه و منم ماشین نیووردم ادامه دادم:
_ پاشو برو خونه ی من، منم میام اونجا. 
کم کمش یه ساعت تا دوساعت گیر ترافیک می افتاد و همین کار من و راحت می کرد که خودم رو سریع تر به خونه برسونم. 
عطسه ای کرد و گفت:
_ لعنت به آلرژی ... باشه میرم توام زود بیا، فعلا. 
_فعلا. 
گوشی رو قطع کردم و حواسم رو کمی جمع کردم تا ببینم از کدوم ور باید برم. 
حواسم به گوشی بود و صحبت با سام که راه و گم کردم و افتادم تو پیچ و خم اون کوچه ها.
کلافه به اطرافم نگاه کردم. دوباره به راهم ادامه دادم . دنبال یکی بودم تا آدرس بگیرم و ببینم از کدوم ور به خیابون اصلی میرسم،  واقعیتش با دیدن افراد معتاد که گوشه ی کوچه ها خمار نشسته بودن خوف می کردم. 
یکی از کوچه ها رو پیچیدم تو کوچه ی بعدی که با دیدن چند جوون تقریبا از خودم بزرگتر کمی آروم شد دلم ... لبخندی زدم و رفتم سمتشون. اونا هم با دیدن من یهو دست از صحبت کشیدن و نگاهم می کردن.
سمت یکیشون که از نظر هیکل سه برابر من بود رفتم و گفتم:
_ سلام ببخشید چطور می تونم به خیابون اصلی برسم . سرگرم صحبت با دوستم بودم که مسیر و گم کردم و گیر کوچه پس کوچه ها افتادم .
پوزخندی اومد روی لبش و با لحن لات گونه ای گفت:
_ جونم، مال این ورا نیسی آره؟
سرم رو تکون دادم و گفتم:
_ بله.
سر تا پام رو نگاه کرد و گفت:
_ بچه مایه هم که هسی ... بینم اینجا چه غلطی می کنی؟
یکی دیگه از اون پسرا که لاغر و خیلی قد بلند بود در حالی که یه لنگ رو داشت دور دستش میپیچید گفت:
_ میدونی آق جهان شایدم آمار دزدای خونشون رو دادن بهش و اومده پیِشون؟
بقیه هم با شنیدن این حرف زدن زیر خنده.
همون پسر هیکل گنده که حالا فهمیده بودم اسمش جهانه با عصبانیت رو کرد بهم و گفت:
_ اِخ کن بیاد.
با تعجب گفتم:
_ چیو؟
بینیش رو کشید بالا و گفت:
_ هر چی داری و نداری و اِخ کن بیاد. 
کمی اخم کردم:
_ چی میگی تو ... من اومدم ازت آدرس میپرسم تو میخوای منو تَلَکه کنی؟
_خفه بمیر بابا ... موش با پای خودش اومده افتاده تو تله انتظار نداری که بزاریم همین طوری بری؟
بدون اهمیت دادن بهش خواستم از کنارش بگذرم که بازوم کشیده شد و محکم چسبوند منو به دیوار و چاقویی که دستش بود رو کنار صورتم نگه داشت و گفت:
_ فکر نکنم دلت بخواد یه یادگاری رو این صورت خوشگلت بندازم؟ پس مثل بچه ی ادم هر چی پول و اینا داری بریز اینجا.
و به زمین اشاره کرد، راستش ترسیده بودم خیلی.
_ ولم کن برم نره قول، همتون عادت دارین به خفت گیری و زور گیری آره؟ 
با عصبانیت بیشتر نگاه کرد و گفت:
_ خفت گیر و زور گیری میکنیم تا چِشِت در بیاد بلدی توام بکن ... ماها باید حقمونو از تو و امسال تو بگیریم بچه سوسول شیر فهم شد؟
_ چه حقی آخه مرد حسابی؟
_حوصله بحث ندارم ... حوصله دیدن این قیافه ی تیتیش مامانیتم ندارم پس هر چه زود تر کاری که گفتم و بکن تا اون یادگاری خوشگله رو نقش نکردم رو صورتت.

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دستم رو بردم نزدیکش و گفتم:
_ باشه برو اونور. 
کمی ازم فاصله گرفت و گفت:
_ زود باش دِ.
خواستم دستمو ببرم داخل جیبم که صدای شخصی که خطاب به جهان داشت حرف می گفت رو شنیدم و دست نگه داشتم:
_ مادر نزاییده کسی تو محله ی جاوید زورگیری کنه اونم از کی؟ از یه غریب. 
با دقت نگاهش کردم همون پسری بود که یه ساعت پیش دیدمش و بهم گفت اینجا جای زندگی نیست. 
جهان رو بهش کرد و گفت:
_ سلام آق جاوید ... شرمنده مام داشتیم از اینجا می گذشتیم که یهو این یارو به تورمون خورد و...
پرید وسط حرفش و گفت:
_ شمام گفتین خفتش کنین؟ 
جهان و بقیه نوچه هاش سرشون رو پایین انداختن. جاوید با صدای بلند گفت:
_ غلاف کن اون چاقوی کوفتی و که می خواستی به یه غریب و تنها بِکشی.
جهان چاقو رو غلاف کرد و داخل جیبش گذاشت و دستش رو به نشانه ی احترام روی سینش گذاشت و رو به جاوید کرد و گفت:
_ شرمنده آق جاوید دیگه تکرار نمیشه ولی این بچه مایه ها ارزش دفاع ندارن و اینا باید ...
_ باید چی؟ باید تووْن باباهاشون رو بدن؟ بینم اگه بابای توام پولدار بود دلت می خواست الان جای این بودی و توون می دادی؟ 
جهان چیز زیادی نگفت و تنها با گفتن" عزت زیاد آق جاوید " با نوچه هاش از کوچه خارج شدن
جاوید نزدیکم اومد و گفت:
_ بینم بچه مگه من بهت نگفتم از اینجا برو؟
همونطور که داشتم آستین لباسم رو که خاکی شده بود رو تمیز می کردم گفتم:
_ داشتم میرفتم ولی حواسم پرت شد و  راهو گم کردم اومدم آدرس بپرسم که خیابون اصلی از کدوم وره که گیر اینا افتادم .
_ خونت کدوم طرفه؟
پیرو دروغی که ساعتی پیش بهش گفته بودم گفتم:
_ همون وسطاس. 
_ مگه محل زندگیت بده که می خوای بیای تو این سگدونی زندگی کنی؟
با تعجب نگاهش کردم، ذهنم رو خوند و گفت:
_ تعجب نکن از حرفم، چون واقعا شبیه سگدونیه بوی گند فاضلاب و آدمای لش معتاد این ور و اون ور افتاده و خونه های آجری خراب و فساد . تو باشی زندگی کنار این همه چیز رو چی میگی؟ زندگی تو کاخ؟ یا بهشت بَرین؟ 
چیزی نگفتم و ساکت نگاهش کردم. حق داشت. 
رو کرد بهم و گفت:
_ بیا، بیا امشبو خونه ی ما باش و ببین برای چی میگم نیا اینجا و همونجایی که هستی بمون .
بِلکُل سام و زنگش رو فراموش کرده بودم و پشت سر جاوید که به نظرم جوون نسبتا خوبی نسبت به این هایی که دیدم بود راه افتادم.
ساکت بود و حرفی نمیزد، جلوتر راه افتاده بود و حرکت می کرد منم پشت سرش انگار که مسخِش شده باشم راه افتاده بودم، از اون کوچه های تاریک و بد بود نفرت پیدا کرده بودم ... دنبال حموم بودم که برم و ساعت ها خودم رو که فکر می کردم بد بو ترین موجود روی زمین شدم رو تمیز کنم، بالاخره بعد از مدت کمی راه رفتن روبروی یه در قهوه ای رنگ و رو رفته و زوار در رفته ایستاد، و رو به من گفت:
_ بیا بریم تو پسر جان. 
و در رو با یه ضربه و بدون استفاده از کلید باز کرد و به دیوار تکیه اش داد و با دست به داخل اشاره کرد و گفت: 
_ برو داخل.
قدیمی به جلو برداشتم و به داخل حیاط نگاه کردم حدود پنج یا شش پله از در ورودی به داخل حیاط می خورد و درست روبروی پله ها یه پردهِ پاره زده بودند که تا کنارش نزنی داخل حیاط دیده نمی شد.
دوباره جاوید به صدا در اومد و با حرص گفت:
_ اگه فاتحه خونیت تموم شد برو تو.
بدون هیچ حرفی از پله ها پایین رفتم و خواستم پرده رو کنار بزنم که جاوید گفت:
_ اول یالله بگو.
با صدای نسبتا بلندی یالله گفتم و بعد از کمی مکث و نشنیدن صدایی پرده رو کنار زدم و وارد حیاط شدم.
حیاط نسبتا بزرگی که داخلش دو تا ساختمون کوچیک بودن که یکی طرف راست حیاط بود و اون یکی طرف چپ حیاط و درست وسط حیاط یه حوض مدل قدیمی بود که دو تا گلدون روش بود، به اطراف حیاط نگاه کردم... کنار حیاط پر بود از وسایل به درد نخور مثل بشکه و دوچرخه ی خراب و تایر ماشین و صندلی شکسته و اینجور چیز ها.
کم کم بوی خیلی عجیبی به بینیم خورد بو کشیدم... نتونستم تشخیص بدم که بوی چی میتونه باشه برگشتم سمت جاوید که رفته بود طرف حوض و داشت دست هاش رو میشت.
_ این بوی چیه؟
بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:
_تریاک.

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بدون تعجبی سرم رو تکون دادم و رفتم سمت جاوید ... بلند شد و نگاهم کرد:
_ درسته خونه های اینجا ارزون تره ولی دلیل ارزونیشم که فکر کنم تا الان متوجه شده باشی، عاقل باشی کلاهتم افتاد اینورا پاتو نباید بزاری اینجا که برش داری اونایی که اینجا زندگی میکنن خو گرفتن به اینجور زندگی کردن، عادت کردن به زندگی تو لونه ی سگ.
_ این که خو گرفتن؛ دلیلش یه چیزه اونم فقر و نداری.
جاوید رفت و روی تختی که کنار دیوار گذاشته شده بود نشست و گفت :
_ آره علتش فقره و همین فقر شده سر منشاء صد جور فساد و فحشا و اعتیاد و هرزگی و کوفت و کثافت.
_ چه ربطی داره خب؟ مگه هر کی فقیر شد باید بره هرزگی کنه یا معتاد شه و مواد بفروشه؟
پوزخند تلخی روی لباش اومد و گفت:
_ حالت خوبه ها مرد حسابی، وقتی یه جوون پول نداره که تفریح کنه و جوونی کنه فشار زندگی لهش میکنه وقتی مغزش قفلی میزنه که چی کنه چی نکنه؟ رو میاره به مواد، چیزی که لااقل یه لحظه از این همه کثافت و فشار دورش کنه اما گیر همینم میوفته و همینم میشه یکی دیگه از بدبختیاش ... وقتی یه دختر میره دنبال کار برای یه لقمه نون حلال و میشه منشی و بهش تجاوز میشه وقتی میره تو یه مغازه کار کنه و اونجام بهش میگن باید باز باشی تا بزاریم کار کنی، دختر بدبخت میفهمه که تنها راه پول درآوردن میشه بدنش که اگه اونم نباشه بزور ازش استفاده میکنن چه جنسی و چه ابزاری؛ میگی چی کار کنه؟ مگه باباهاشون مثل اون بچه مایه ها براشون ارث و میراث و سرمایه کلفت گذاشته که بشینن تو خونه و کیف کنن؟ کی همچین زندگی رو نمی خواد که داخلش کیف و پول نباشه؟
حرفاش سنگین بودن خیلی... توفکر رفتم، من هیچ درکی از این چیزایی که جاوید می گفت نداشتم چون همیشه تو رفاه بودم همیشه و هر وقت اراده کردم چیزی که لازم بود رو خریدم... واقعا طعم درد رو نچشیده بودم. دردی که سر منشاء ش چیزی جز فقر نبود.
بینی ش رو بالا کشید و گفت:
_ بینم با این تفاسیر بازم میای اینجا؟
خواستم جوابش رو بدم که در با صدای بدی باز شد و چند ثانیه بعد دختری با لباس پسرونه وارد حیاط شد و بدون نگاه به ما همین طور که داشت بلند بلند حرف می زد رفت سمت حوض
_  مرتیکهِ بی پدرِ عوضی فکر کرده شهر هرته.
یه پاش رو گذاشت روی کناره ی حوض و خم شد و شیر کنار حوض رو باز کرد و دو مشت آب پاشید روی صورتش و کمی آب خورد و شیر رو بست که جاوید از جاش بلند شد و رفت سمتش و گفت:
_ چته بازم داری فحش میدی؟
دختر که انگار ترسیده بود حالت دفاعی به خودش گرفت و گفت:
_ چته گرخیدم ... چرا عین دزدا قایم شدی؟
_ قایم نشدم اونقدر حواست پی فحش دادن به این و اونه که نفهمیدی اونجا آدم نشسته.
و بعد به طرف تخت و من اشاره کرد.
دختر نگاهی به من کرد و در حالی که دستاش رو داشت با مانتوش پاک می کرد با سرش به من اشاره کرد و پرسید:
_ این یارو کیه؟
جاوید نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:
_ می خواد بشه هم محله ای. 
دختره سرش رو تکون داد جاوید دوباره پرسید:
_ باز با کی درگیر شدی؟ 
_ این مرتیکه دیگه داره رو مخم رژه میره شیطونه میگه بسپارم دست غلام تا قشنگ گوش مالیش بده. 
_ کی؟
_ دیوید.
_ باز چیکار کرده مگه؟
_ واسه من دم در آورده، اومده پاتوق من داره کاسبی میکنه، مشتریامو قُر میزنه عوضی. 
جاوید نیم نگاهی بهم انداخت و به دختر روبرویش گفت:
_ صد بار بهت گفتم تو این کارو نکن.
_ میگی چی کار کنم بمونم تو این خرابشده تا اون بی ناموس ...
حرفش رو خورد و به من نگاه کرد. 
_ بیخیال جاوید ... حوصله جروبحث و حرفای قدیمی و ندارم، شام خوردی؟
_ نه تازه اومدیم خونه. 
همون طور که داشت به طرف ساختمون اجری سمت راست می رفت گفت:
_ خیلی خب میرم یه تیکه شام درست کنم شمام بیایین تو. 
و بعد بدون این که چیزی از جاوید بشنوه به داخل رفت... جاوید کلافه به موهاش چنگی زد و گفت:
_ حرف تو اون گوشاش نمیره.
چند قدمی جلو رفتم و کنار جاوید ایستادم و پرسیدم:
_ خانومته؟
خندید و گفت:
_ خدانکنه این شیر مرد خانومم باشه، حالا خانومم نیست این جوری درسته قورتم میده ببین اگه بود چه می کرد؛ خواهرمه ...ماهک.
لبخندی زدم:
_ خدا حفظشون کنه.
جاوید به طرف همون خونه ای که ماهک رفت، حرکت کرد و گفت:
_ بیا تو الان کفری میشه صداش و میندازه رو سرش ها. 
و داخل خونه رفت و منم پشت بندش وارد خونه شدم .
خونه ای که فقط اسمش خونه بود و هیچ شباهتی بهش نداشت ... یه فرش کاملا کهنه و چند تا پشتی ک دور تا دور فرش به دیوار تکیه داده بودند .
با یه تلوزیون سیاه و سفید که من یادمه عمه زیور به عنوان دیزاین تو خونه ی کاملا شیکش استفاده کرده بود.
با تعارف جاوید رو زمین نشستم و سخت تو فکر رفته بودم ... شاید به خوابم هم نمی دیدم که تو یه همچین جایی و کنار همچین آدمایی شام بخورم

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×