رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
nazgool77

رمان هانیه | نازگل احمدی كاربر انجمن98ia

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

IMG_20190317_234934_073.jpg

به نام ایزد یزدان

نام رمان: هانیه

نام نویسنده: نازگل احمدی

ژانر: عاشقانه،معمایی،پلیسی

ناظر:maede._.tz 

هدف از نوشتن: عشق به قلم 

زمان پارت گذاری: نامعلوم

خلاصه:

می شود عاشق شد. بهانه اش هم جور خواهد شد.

گاهی برای رسیدن به معشوق باید دل را به دریا زد.

جنگیدن در این راه زیباست؛ اما این نبرد آسان نیست.

مهم نیست كه تو پیروز نبردی یا روزگار بی مروت .

مهم این است قلب عاشق تا ابد میتپد .

مقدمه:

عاشق ها دو دسته اند:

دسته اول كسایین كه ...

وقتی كلمه عشق رو میشنونن....

یه لبخند ی عمیق روی لباشون شكوفه میزنه  ویه تصویر زیبا تو ذهنشون نقش میبنده كه اونا رو غرق لذت و آرامش میكنه.

اما دسته دوم ....

با شنیدن كلمه عشق ، سراسر وجودشون به رعشه میفته و تنها تصویر مرگِ  كه جلو چشمای ترسیدشون پرده انداخته ؛ واز عشق جزء سیاهی و رنج چیزی بیاد نمیارن.

 

 

صفحه ی نقد و نظرات

ویرایش شده توسط nazgool77
  • پسندیدم 6
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

فصل اول#

ترس ودلهره داشتم نه ازجاسوس بودنم؛ازاینكه بعنوان بادیگارد زن قبولم میكنن یانه...
مردی كه جلوترازمن راه میرفت ، جلودرب چوبی منبت كارشده بزرگی ایستاد. تقه ای بدرزد ودستگیره روپایین داد.روبه من كردوگفت:
-بروتو!
سرتكون دادم وپابه سالنی بزرگ وباشكوهی گذاشتم.اینجا از كاخ گلستان هم فاخرتر ومجلل تربود.
تلقین معماری سنتی و مدرنیته ،عمارت رو منحصربه فردكرده بود... سقف های گنبدی باتزئین گچ وایینه، لوستر های برنجی بزرگ با اویزهای كریستال ،مبلمان سلطنتی ، تابلو های بزرگ مجلل و فرش های دستبافت ...همه وهمه شكوه وعظمت خاندان مشكات روبه رخ میكشید.
سرچرخوندم ، زن ومرد جوونی كنارهم نشسته بودن ویه مرد میانسال كه حتما همون مشكات بود، بالای سالن مشغول گپ زدن بودن . طولی نكشید مشكات متوجه حضورم شد،رنگ تعجب نگاش رو خوب میدیدم؛ اشاره ای كرد وگفت:
-بیاجلوتر!
جلو رفتم و تو چند قدمش ، درست روبه روش ایستادم. مشكات روبه مرد جوون:
-گفتی بگن سالومه...
صدای نازك دختری حرف مشكات رونصفه قطع كرد:
-بامن كاری داشتی بابا؟
نگاهی به دختر كه حالا كنارم ایستاده بودكردم ،تقریبا پونزده شونزده ساله میزد نه بیشتر. مشكات پاروی پا انداخت وتوسكوت اشاره ای بهم كرد.دختر نگاهی بسرتاپام انداخت وچینی به ابروش داد:
- یه دختر!
میدونستم سراین دختر بودن آخر داستان میشه... سریع لب  بازكردم:
- دعوت به مبارزه میكنم
تند رفتم اما بجا بود‏.مرد جوون ازگوشه چشم نگاهی بهم انداخت وخطاب به مشكات:
-منكه چشمم اب نمیخوره.
پوزخندی رولبم نشوندم:
-امتحانش مجانیه!
مشكات نگاهی به مرد كنار دستش كرد و گفت:
-جمال، خانوم روهمراهی كن به باغ.
خوشم اومد، ندیده ردم نكرد لبخند به لب همراه جمال راه افتادم.
منتظر به مرد چارشونه قد بلند كه روبه روم ایستاده بود خیره بودم....

به خودم ومهارتهام ایمان داشتم ومطمئن بودم باختی دركارنیست.

باحمله ورشدن مرد فقط شروع به دفاع كردم ، قصدم خسته كردنش بود روش كارم همینه،پنج دیقه ای طول نكشید كه سستی وبی هوا پرت كردن مشت ولگدهاش نشون میداد انرژیش تحلیل رفته. لبخند كجی زدم واروم اما جوری كه بشنوه:
-كارت تمومه.
حالانوبت من بود كه با دو حركت ازپا درش بیارم.اولین حركت یه ضربه شدید به سفید رون وفلج كردنش وبالافاصله ضربه نسبتا محكمی به گیجگاش، تمام.
مرد بیهوش روی زمین افتاد . عرق پیشونیم وبا گوشه استین پاك كردم وبه بالكن چش دوختم.
مرد جوو دستاش و بهم كوبید وگفت :

-bravo...

مشكات باغرور یقدم جلوتر اومد وگفت:

-خانومِ؟!

-پناهی، هانیه پناهی.

-به عمارت من خوش اومدی. 

 

bravo:افرین

ویرایش شده توسط nazgool77
  • پسندیدم 5
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

***

دو ماه قبل

اولین لقمه غذا رو تو دهنم گذاشتم كه مامان از آشپزخونه بیرون اومد وگفت:

-هانیه مامان پاشو غذای این كبوتر رو بده تا شیشه پنجرمون رو نشكونده!

لپام از خجالت گل انداخت.نگاهی به ساعت دیواری انداختم،9:35.‏ جریمه پنج دیقه دیر اومدن ده دیقه دیر رفتنه.... باصدای ضعیفی خطاب به مامان:

- چشم میرم!

بابا درحال بلندشدن گفت:

-بذار بچه غذاش رو بخوره، من میرم 

لقمه توگلوم پریدوهل زده بلند شدم ، كاسه گندم واز دست مامان گرفتم وسرفه كنان روبه بابا: 

-نه ...سیر شدم...خودم.... میرم.

مامان چند ضربه به پشتم زد وبا خنده:

-نمیری حالا...

لبم رو بدندون گرفتم سرم تو یقم فرو بردم و داخل آشپزخونه شدم . درو پشت سرم بستم و بطرف پنجره رفتم همزمان با بازكردن پنجره سنگریزه ای به سرم برخورد كرد.اخ...صدای اروم خندهاش سكوت كوچه بن بست و عاری از رهگذر پشت خونه رو میشكست.بخند دارم برات...دستموروچشمم گذاشتم واخم الكی روپیشونیم نشوندم. خندش وخوردوگفت:

-چشمت رو چرا گرفتی!

كوچه در تاریكی مطلق بسرمیبرد وتنهانوركم سو اشپزخونه ؛  قسمت جلوی پنجره رو روشن كرده بود.به هاله سیاهی كه تو اون تاریكی میدیدم زل زدم :

-باهوش، زدی تو چشمم!

باتكون خوردن هاله چشامو تنگ كردم، بنظر جلو میومد . توچند قدمی نور ایستاد.یه قدم دیگه...یه قدم فقط....

بانگرانی گفت:

-دستت رو بردار.

اه...وایستاد.شاكی لب بهم زدم:

-به یه شرط

-چه شرطی؟

-همین الان ازتاریكی بیای بیرون!

قدمی عقب گذاشت وگفت:

-بوقتش میبینی.

-دوماهه همینو میگی، پس كی وقتشه؟!

-اون روز زیاد دورنیس.

-مطمئنی روزه نه شب!

اروم خندیدوگفت:

-من دیگه باید برم.

- خب نمیومدی!

-نیام؟

واقعا نیاد!نه نه من این رونمیخواستم....‏ساكت شدم كه بازم صدای خندهای ارومش گوشمو نوازش داد و با گفتن به امید دیدار رفت.

پرده رو كشیدم وبا لبخند پشت پنجره نشستم.

***
باصدای زنگ مدرسه ازدنیای گذشته رنگی بیرون وبه دنیای بیرنگ امروز برگشتم،با اومدن سالومه ازكلاس درس به خونه برگشتیم.
كوله وچندتا كاغذ ومقوای تو بغلم رو روی میز اتاقش گذاشتم وبه سمت دررفتم . صدام زد وگفت:
-كجا؟
-جایی نمیرم خانوم پشت دراتاقتونم.
-اینجامدرسه نیس پشت دروایستی.
اشاره ای به كاناپه كرد:
-بشین
جلورفتم ونشستم همونجور كه لباس فرمشو درمیاورد :
-خب تعریف كن!
-ازچی خانوم؟
مانتو رو توسبد لباس چركا گذاشت وگفت:
-ازخودت.
-نمیدونم چی بگم!.شماهرچی میخوای بدونی رو بپرس من جواب میدم . خوبه؟
-باشه.
ازكمد لباسی برداشت وبه رخت كن رفت.
برخلاف سن كمش یه كت ودامن یشمی بهمراه یه روسری یشمیوكفش های پاشنه بلند مشكی مثل یه زن بزرگسال لباس تن كرده بود. هونجوركه بسمتم میومد:
-خب اول ازهمه چن سالته؟ خانوادای داری؟
-21سالمه. اره دارم ولی گرگان زندگی میكنن
دروغ پشت دروغ نه من 21سالم بود ونه خانوادم گرگان زندگی میكنن،هه هانیه یه جعلی.بین این همه دروغ فقط یه چیز راست بود تنها اسمم وبس . 
-لهجه كه نداری قیافتم كه اصلا به شمالیا نمیخوره. نوچ شمالی نیستی.
خوشم اومد دختر تیز وبا دقتیه اما من باهوش تر از توام. لبخندزدم :
-اصالتن ترك تبریزیم اما دونسلمون بزرگ شده گرگانه
سری تكون دادروبه روم نشست وگفت:
-شنیدیم جوادی معرفیت كرده!
-درسته خانوم.
-نسبتی باهم دارین؟
-نه. واقعیتش یكی دیگه منوبه جوادی معرفی كرده وجوادیم به پدرتون
پاروی پاانداخت و(یجورایی)به بازجویاش ادامه داد:
-چراگرگان پیش خانوادت نموندی؟
-كسی تو شهر ما نیازی به بادیگارد نداره.
-پس بخاطر كار پا به تهران گذاشتی!
سوالاش كم كم داشت خستم میكرد.كوتاه جواب دادم:
-تقریبا!
حرفاش یه جوری بود انگار همه چیز ومیدونست!نكنه...نه اگه از قضیه بویی برده بودن الان من اینجا ننشسته بودم .
-بنظر من بادیگارد شدن برا یه خانوم شغل مناسبی نیس. 
راس میگفت دختر رو چه به بادیگارد شدن...نه اینكه ضعیفن وفلان....بقول نصیحتای مامان: دختر ظریف وحساسه.  اونو چه به مشت ولگد! خدایی راس میگه اماوقتی مث من مجبور باشی (بلانسبت شما )این حرفا یاسین توگوش خر خوندنه..لبخندی زدم:
-كار یه نوع تفریحه بنظرمن شغلی روانتخاب كن كه بهش علاقه داری واین مسئله باعث موفقیت وپیشرفتت توكارمیشه.
-معلومه تحصیل كرده هستی
تك خنده ای كردم:
-نه خانوم تادیپلم بیشترنخوندم
-واقعا!چرا دانشگاه نرفتی؟
-شرایط نداشتم
-شرایط مالی؟
مشكل چیزدیگه ای بود وربطی به پول نداشت. دراتاق وزدن سالومه اجازه ورود داد ادینه خدمتكار عمارت:
-خانوم نهارحاضره تشریف میارین؟
سالومه سری تكون دادوازجابلند شد وگفت:
-باقی صحبتامون باشه برا بعد
لبخندی زدم وباهم ازاتاق بیرون اومدیم. عمارت سه طبقه بود طبقه سوم چهاراتاق خواب بزرگ ویه سالن نشیمن طبقه دوم دوسالن بزرگ كه یكی نشیمن ودیگری پذیرایی وچن اتاق كه یكی اتاق كار مشكات یكی هم كتابخونه والباقی اتاق مهمان كه اتاق منم توهمون طبقس. طبقه اول كه بزرگتر وعریض تر ازطبقه های دیگس دارای دوسالن پذیرایی ونشیمن ،سالن ورزشی،سالن غذاخوری وآشپزخونه.
بالای میز مشكات بزرگ وسمت راستش امیرسام( پسرش همون جوونی كه اولین روز دیدم) وسالومه هم سمت چپ پدرش نشست. بادیدن میز اب ازلب ولوچم اویزون شد همه خوردنی هایی كه دوس داشتم دلم برای دستپخت خوشمزه مامان لك زد مخصوصا برای اون خورشت الو اسفناجش دوسه تا بادیگارد وخدمتكاردیگم اونجا بودن كه مث من چشمشون بسفره بود... نیم ساعتی گذشت كه یكی ازبادیگاردهابنام علی دست راست مشكات خودشو به اقاش رسوند وتند تند چیزی رو توگوشش پچ پچ كرد،مشكات روبه امیرسام كردوگفت :
-گوشی منوبیار
امیرباگفتن چشم بطرف پله هارفت وگوشی بدست برگشت‏ مشكات تند تند شماره ای گرفت. لحظه ای بعدباعصبانیت دادزد:
-خاموشه...علی امیرسالارروخبركن
علی با دو ازمون دورشد.سالومه:
-چیزی شده بابا؟
-چیز مهمی نیس نهارتو بخور عزیزم
مشكات بلندشدوبه همراه امیربه اتاق كار رفت.

ویرایش شده توسط nazgool77
  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)


تواین یه ساعتی كه گذشت پی بردم یه نفوذی پیداكردن و دفتر مشكاتم فرستادن هواونگهبانشم كشتن. شك ندارم كار، كار اتیلاس. لعنتی قرار نبود تا وقتی من اینجام دست بكاری بزنه...

پشت در اتاق كار مشكات منتظرسالی(سالومه) ایستاده بودم ، رفت وامد زیاد محافظای چشم چرون بشدت كلافم كرده بود،وزیرلب به هر چی بادیگارد هیزه لعنت میفرستادم .
با صدای كوبیده شدن پاشنه های كفش به روی مرمرها سربلند كردم، هوف یه بادیگارد دیگه ... بطرفم قدم تند كرد، تكیمو از دیوار گرفتم با لحنی تند ؛واعصابی خط خطی توپیدم :
-هوی یارو! چی میخوای اینجا؟
اخم غلیظی كرد وگفت:
-این چه طرز حرف زدنه؟
اقا رو باش... مث خودش اخم كردم ویه دستمو به كمر زدم :
-چیه بمزاجت نمیسازه!
خواست چیزی بگه كه نذاشتم وبا صدای بلند:
-هری پایین، دیگم نبینم بیای بالا !وگرنه...
یهو دو دستی یقمو گرفت ، وخیلی راحت از زمین بلندم كرد . تو صورتم داد زد:
-وگرنه چی؟
همون لحظه در اتاق مشكات باز شد. نگام به سالی ترسیده افتاد ، كه با عجله بطرفمون دوید وگفت :
-داداش چیكارمیكنی!ولش كن اون محافظ منه.
نگاه متعجبم روبه سالی دوختم...گندم بزنن خراب كردم.  یقمو كیپ تر كردو دوباره غرید:
-نگفتی! وگرنه چی میشه؟
امیرسام تو چارچوب در ایستاد وگفت:

-ولش كن امیر سالار، ما كارای مهم تری داریم؛ زود باش بابا منتظره.
یقمو ول كرد كه سریع لب باز كردم:
-سوء تفاهم شده آقا، شما رو با محافظا اشتباه گرفتم.

-دفعه آخرت باشه.
به عقب پرتم كرد كه محكم به دیوار خوردم. درد بدی تو سرم پیچید،وثانیه ای چشام سیاهی رفت .امیرسالار بی توجه به كاری كه انجام داد،داخل اتاق رفت. امیرسام:

-خوبی؟

در جوابش فقط تونستم سر تكون بدم.

ازشدت درد اشك توچشام حلقه بسته بود. لب گزیدم كه یوقت صدام درنیاد ، سالی جلو اومد: 
-خوبی هانیه؟
دست به دیوار گرفتم وبلند شدم:
-خوبم خانوم.
- چن بار بگم نمیخواد پشت در وایستی.نترس كسی بامن كاری نداره، حالام برو تو اتاق من استراحت كن.
سری تكون دادم وبرای خلاص شدن از رفت وامد، اروم شدن اعصاب وروانم به طبقه سوم یا طبقه ممنوعه رفتم؛ جایی كه نه دوربینی نه بادیگاری بود .ازپله ها بالامیرفتم كه یهو صدای نحس اتیلا تومغزم پیچید:
"چیزی با ارزشی  كه باید تو اون خونه پیدا كنی با دیدنش میفهمی چیه‏"
همه جای این خونه پر از وسیله با ارزشه .خب مث بچه ادمیزاد میگفتی چی میخوای .
باسردرد یكی یكی اتاق ها رو زیر و رو میكردم اما چیزی كه بچشمم خاص باشه ، ندیدم كه ندیدم‏ ...  بطرف پله ها رفتم كه صدای پچ پچی توجهموجلب كرد
-به مولا ازهمون اول مشكوك میزد
-میلاد مطمئنی؟
-اره بابا خودم از علی شنیدم
-عجب مارمولك هف خطی بود
بادیدنم جفتشون‏ سكوت كردن خواستم از كنارشون ردشم كه یكیشون گفت:
-هانیه
-كشمشم دم داره...هانیه خانوم
خانوم تاكیدی گفتم
-بله،سلام هانیه خانوم
-علیك
اون یكی-شنیدی نفوذی گرفتن؟
شونه ای بالا انداختم وباتعجبی ساختگی
-نفوذی . كی بوده!؟
-همونی كه باهاش fight كردی
-هه اون بی عرضه رومیگی!
-اره، به اتیش كشیدن دفتراقا وكشتن نگهبانم كاراون بوده. با ناباوری خنده ای زدم :
-نه بابا دیلاق هام ازاین عرضه هادارن!
یكیشون-بیخیال خودت خوبی؟خوش میگذره!
جفتشون لبخند چندشی زدن كه سریع اخم كردم وازشون دورشدم بی غیرتا خنده بهشون نیومده زود پسرخاله میشن،باورودم به طبقه اول چند افسر پلیس ازعمارت خارج شدن به طرف سالن پذیرایی قدم برداشتم كه با سالی وهمون دختری كه كنارامیرسام نشسته بود رو در رو شدم ،بجفتشون سلام دادم:
دختر-سلام برخانوم بادیگارد،خوبی؟
تبسمی كردم
-ممنونم خانوم
با تعجب به دستی كه جلوم دراز شده بود زل زدم:
-من بانو نامزد امیرسام ام
مث اینكه صمیمی شدن اینجا رسمه. دستم وتو دستش گذاشتم:
-خوشبختم بانو خانوم
سالی وبانو ازعمارت خارج شدن وبطرف  باغ رفتن. بافاصله پشت سرشون راه افتادم .تقریبا به وسط باغ رسیدیم ،مات ومبهوت منظره روبه روم شدم .یك بركه بزرگ (دستساز) كه پر بود ازگلهای نیلوفر وچند اردك وقو درحال شناكردن ویه الاچیق كوچیك درست وسط اب ....خدای من...اینجا بهشته!
سالی وبانو به طرف الاچیق رفتن ومن همونجا به تماشای این منظره روییایی موندم.

fight:مبارزه

ویرایش شده توسط nazgool77
  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

***

دوماه قبل
-هانیه!
"بله" بلند بالایی گفتم . با صدایی كه سعی میكرد رگ های خنده توش نباشه گفت:

- معلومه خیلی عجله داری.

از خجالتِ حرفی كه زد لب پایینم و بهدندون گرفتم. به خندیدن خاتمه داد و با لحنی جدی ادامه داد:
‏-فردا راس ساعت شیش و نیم از خونه بیا بیرون.
شیش ونیم! چه خبره؟ با كنجكاوی نگامو به هاله تاریك دوختم وپرسیدم:

- خبریه؟
-اره،وقتشه!
-وقتشه؟وقت چی!؟
-دیدن من
با هیجانی كه تو صدام واضح بود:

-بگو جون من! 

ازهیجان جیغ خفه ای كشیدم و ادامه دادم:
-عالیه عالی... 

ولی فردا چی بپوشم خوبه؟ اون مانتو زرشكیه خو...نه نه نه سورمه ایِ بیشتر بهم میاد...نه كرم طلاییِ بهتره.اه اینجوری نمیشه باید زنگ بزنم نیلو ؛اینكارس. سلیقه نازی هم بد نیست...اووم...خب به هر دوشون زنگ میزنم. اره این خوبه.

- هانیه...هانیه...

-جان

لحظه ای مكث كرد؛بازم یه سوتی دیگه. سرم و پایین انداختم با ته خنده ای كه تو صداش بود گفت:

-كجا سیر میكنی دختر!

در دنیای تو ، جوابی جز خجالت نداشتم بهش بدم كه باز لب بهم زد :

- باید برم. میبینمت؛ فردا راس ساعت !

-مراقب خودت باش.

-توهم همین طور.

-یه لحظه....

راه رفته رو برگشت ومنتظر ایستاد. اینو از هاله ای كه دور ونزدیك شد فهمیدم.

-فقط یه چیزی...

-میشنوم عزیزم

دلم لرزید، اولین باری بود عزیزم خطابم میكرد. 
-قرارنیس چیزی بگی،مثل روزای عادی بلند میشی صبحونه میخوری لباس فرم میپوشی میای بیرون

- امشب صدای خندهات و نشنیدم ، میشه بخندی؟!
ثانیه ای نگذشت ؛ كه صدای خنده های مرد شبهای تاریك كوچه بلند شد.

 با من چه كردی كه به خنده ات، صدایت؛ حتی آن هاله سیاهت اینگونه دل باخته ام...

***
-هانیه....هانیه
باشنیدن اسمم به دنیای بیرون پرت شدم به طرف صدا برگشتم.سالی:
-كجایی تو دختر!
-ببخشید خانوم حواسم پی بركه بود.كاری داشتید!؟
-نه خواستم بگم ، اونجا واینستا؛ بیا پیش ما بشین.
-چشم خانوم الان میام.
ازپل سنگی بركه گذشتم وروی نیمكت چوبی الاچیق نشستم.بانو:

-اولین باری كه پاموگذاشتم اینجا،مثل تو زیبایی بركه منو حیرت زده خودش كرد.
-تابه حال همچین منظره قشنگی روندیده بودم.
سالی اهی كشید وگفت:
-ایده مامانم بود، ولی حیف خودش نیست قشنگی اینجا رو ببینه!
-خدارحمتشون كنه.
سالی- زندس...نفس میكشه.
-ببخشیدخانوم، جوری اه كشیدید فك كردم فوت شدن.

لبخند تلخی به روم زد و ادامه داد:
- از باباجداشد و برای همیشه همه ما رو ترك كرد. رفت فرانسه پیش دایی.
دوس داشتم بپرسم چرا اما دونستنش چه دردی رو از من دوا میكرد. همینجور افكارم پریشون و بهم ریختس دیگه بدترش نكنم . 
-به به میبینم خانوما خلوت كردن،راستشو بگید داشتید راجع به كی غیبت میكردید؟
امیرسام در حالی كه این حرف رو میزد از پل رد شد وبه الاچیق رسید، كنار بانو نشستو پا روی پا انداخت. بانو:

- واقعا شما  آقایون از كجا به این نتیجه رسیدن كه وقتی ما خانوما دور هم میشینیم و حرف میزنیم ؛ یعنی داریم غیبت میكنیم !؟
امیر- از اونجایی كه خود آقایونم مث شماند.
سالی-آی آی آی ....وصله ای ناجور به ما خانوما نچسبون .
امیر-هه وصله ناجور!

سروته حرفاتون و بزنیم میرسه به غیبت.میگی نه ببین...
صداشو نازك كرد ودر حالی كه دستشو با عشوه تو هوا تكون میداد:
-بانو جونم ، ببین یه لباس گرفتم آس عزیزم. میخوام تو مهمونی اخر هفته خواهر شوهرم ، بپوشم تا چشاش از حدقه دراد. من كه میدونم ذلیل مرده سلیقه نداره رفته یه لباس از مد افتاده نارنجی رنگ خریده ؛ اونم با آرایش خلیجی و كفشای ترق ترقی ....هه هه هه
بانو باخنده:

-خوب شد دختر نشدی با اون صدات
امیرسام دستش و روی شونه های گذاشت و با همون صدای نازك :
-دختر میشدم كه حالا حالاها رو دست مامان جونت باد كرده بودی جونم .
دست امیر رو پس زد و پشت چشمی براش نازك كرد و گفت:
‏- تنها میشیم دیگه...
با خط ونشون بانو امیر دستاشو به حالت تسلیم بالابرد :

-غلط كردم و واسه همچین موقع هایی گذاشتن. 

 چارتامون زدیم زیر خنده .سالی:

-داداش جونم
-باشه، گوشام مخملی! 
سالی خندیدوگفت:
-دور از جونت، میشه برامون بخونی؟
-بدون سازم اصلا نمیشه.
-لوس نشو

امیر- گوش مخملی اوكی! اما دامن چین چین و نیستم.... 

سالی-اذیت نكن سام

-بدون ساز نمیچسبه.

-میچسبه خوبم میچسبه.
بانو- حالا همین یبار رو بدون ساز بخون عزیزم.
-چشم خانومم شماجون بخواه....
بانو از تعریف نامزدش به وجد اومدو لبخند امیر كشی زد كه سالی "اهومی" گفتو:
-اینجا دوتا دختر مجردچش وگوش بسته نشسته ها
امیروبانو به حال ماخندیدن وامیر رو به سالی:
-دختر چش وگوش بسته چی بخونم!
-حال ناب وبخون
امیرچشمكی زد وشروع كرد بخوندن:
هی ببین منو..
بردی عقلمو..
جوری كه همه میگن حس وحال من چند
دل خوشم بهت.
اخ نگم بهت.
بانی یه تموم خند هام شدی به جرات.
حالم باتونابه.
غوغامیكنه چشم تو من مجنونم.
كاردادی دیگه دست دلم دیوونم..
من باتوخوشم.
باتوخوشم میزونم..
حالم باتونابه.
غوغامیكنه چشم تو من مجنونم..
كاردادی دیگه دست دلم دیوونم..
من باتوخوشم.
باتوخوشم میزونم...
حال نابمو.
عشق وحالمو.
روبه راهمو این حسمو تو دادی یادم..
خوبی واسه من.
عشق خاص من..
تو یه دونه ای مگه داریم شبیهت آدم..
حالم باتونابه..
غوغامیكنه چشم تو من مجنونم..
كاردادی دیگه دست دلم دیوونم..
من باتوخوشم..
باتوخوشم میزونم..
حالم باتونابه..
مجنونم.
دیوونم..
حالم باتونابه..
غوغامیكنه چشم تو من مجنونم..
كاردادی دیگه دست دلم دیوونم..
من باتوخوشم...
باتوخوشم میزونم..
' سینا درخشنده '

ویرایش شده توسط nazgool77
  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

امیر باعشقی كه توصداش موج میزد،چش به بانو دوخته بود.
خدا من به این دو نفر بدجور حسودیم میشه،
میشه منم یه روز به مردی كه ندیده بهش دلباختم برسم!
اشك توچشام حلقه بست...چقدردلم براش تنگ شده . برا هاله سیاه چهرش،براتن اروم صداش، براخنده هاش ، برا... اشك ازگوشه چشمم روون شد. 
سالی-هانیه گریه میكنی!
اشكای روی صورتمو سریع پاك كردم.
بانو-معلومه كه عاشقی!
-اره یعنی ن ...چیزه ....اووم...
هرسه زدن زیرخنده، لعنتی... نمیدونم چرا هر وقت ناراحتم ذهنم قفل میشه، ونمیتونم چیزی روماس مالی كنم.
بانو-دیگه مطمئن شدیم عاشقی.
براینكه بدترش نكنم سكوت كردم .
هوا تقریبا تاریك شده بود ،منوسالی به عمارت برگشتیم واون دوكبوتر عاشق توباغ  موندن، تادور ازهر مزاحمی كمی باهم خلوت كنن.
روی تخت درازكشیدم ،وبه سقف كارشده چوبی تیره رنگ اتاق خیره شدم.
"مشكات نبایدراحت بمیره....باید ذره ذره بكشیش......
میخوام اب شدنشو باچشام ببینم....."
وای وای وای.... چشامو بستم و به پهلو چرخیدم.
" ازسوگلی مشكات شروع میكنیم ....سالومه....نابودش كن هانیه.... نابود...فهمیدی!؟ "
دستامو رو گوشام گذاشتم وداد زدم "ولم كن لعنتی ولم كن "برا خلاصی از شر صدا ، وحرفای اتیلا زیرلب لالایی كه ازمامان یاد گرفته بودم وزیرلب زمزمه كردم: 
بخواب اروم تواغوشم ،نكن هرگز فراموشم
بخواب اروم كنارمن, توپاییز وبهارمن
لالا لالا تومثل ماه، بخواب كه شب شده كوتاه
لالا لالا گل گندوم، نشی توبیقراری گم
لالا لالا گل مریم، چشات روهم میره كم كم
لالا لالا گل یاسم، ازت میخونه احساسم
لالا لالا گل پونه، عزیزم رفته ازخونه
لالا لالا گل زردم، ببین بی توپرازدردم
اشك سمجی از لای پلكام سرخورد وچكید روبالشت
بخواب اروم تواغوشم ،نكن هرگز فراموشم
بخواب اروم كنارمن, توپاییز وبهارمن
لالا لالا تومثل ماه، بخواب كه شب شده كوتاه
لالا لالا گل گندوم، نشی توبیقراری گم
لالا لالا گل مریم، چشات روهم میره كم كم
لالا لالا گل یاسم، ازت میخونه احساسم
لالا لالا گل پونه، عزیزم رفته ازخونه
لالا لالا گل زردم، ببین بی توپرازدردم
كم كم چشام تارشد وبخواب رفتم.‏

ویرایش شده توسط nazgool77
  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

 بعد ‏یه ربع پرسه زدن ،بالاخره یه جای بی دوربین ومحافظ انتهای باغ پیدا كردم. گوشیمو از جیب شلوارم بیرون كشیدم،شماره بهزادوگرفتم (رابط بین من واتیلا)با دومین بوق جواب داد:
-الو.
-بگو!
-من بگم!
-وایی خدا....توپیام زدی كارم داری!
-راس میگی،امروز با دختره بیا بیرون.
-واسه چی؟
-سوال نداریم!
از حرص پوست لبمو كشیدم: 
-كجابیام؟
-چمیدونم هرجا...فقط خلوت باشه.
خلوت!حتما میخوان یه بلایی سرسالی بیارن.
-خیل خب.
گوشی روقطع كردم.

"میخوام زجر كشیدنش وببینم...... نابودت میكنم مشكات ..."

حرفاش مدام توسرم اكومیشد.سر دلم میسوخت ،كارمنم شده حرص خوردن . خدایا میبینی!منی كه دلم نیومده مورچه زیر پامو له كنم!حالا باید یه دختر بیگناهو به کام مرگ بكشونم.سرم گیج رفت ،وگوشی ازدستم سرخوردُ رو زمین افتاد. دستمو به دیوار گرفتم ،تا جلوی افتادنمو بگیرم.

"ازسوگلی مشكات شروع میكنیم... سالومه."

لعنتی... خدایا جرم مشكات چیه !كه اتیلا كمر همت به نابودی خودش واطرافیانش بسته؟ قهقه مستانه اتیلا توسرم پیچید به سرم ضربه زدم. دست ازسرم بردار....

"بهای آزادی معشوق مرگ مشكاته"
نه نه من نمیتونم شریك جرم اتیلا بشم.نمیتونم ادم بكشم، نه نمیتونم....
زانوم سست شد وسر خوردم ،دنیا جلوچشام تارو...تارو...تار شد.
باتكون خوردن چیزی روی صورتم چشامو بازكردم، باتعجب به دوروبرنگاه كردم .من خوابیده بودم؟ اینجا! زیر درخت!!...

 تازه یادم افتاد. اومده بودم به جمشید زنگ بزنم.نفسم و پرصدا بیرون فرستادم ،چشامو روی هم گذاشتم. باز یه چیز رو صورتم ول خورد. این دیگه چیه؟دستمو روی صورتم كشیدم كه حشره ای زیر انگشتام وول وول خورد وافتاد لای موهام .سریع نشستم وشالمو دراوردم .با افتادنش روی شالم ،ایی سوسك !جیغ خفه ای كشیدم وشال وپرت كردم روشمشاد ها. لعنتی تویكی روكم داشتم اه. نگاهی به اسمون انداختم ،افتاب تند وسوزان نشون میداد تازه ظهرشده . حسابی خسته بودما ،عین جنازه یكی دوساعت بیهوش افتادم.امیدوارم غیبتم ومتوجه نشده باشن .به طرف شال رفتم ،باچندش نگاش كردم. چاره ای نبود، با این بادیگاردهای چشم چرون باید سرم میكردم .خواستم ازكنار شمشادا رد شم، كه پام به چیزی شبیه دستگیره گیركرد .خم شدم ودستگیره روبه طرف بالا كشیدم كمی تكون خورد، برگار رو كنار زدم ؛یه دریچه به داخل زمین! دودستی دستگیره رو گرفتم وبا تمام توانم كشیدم. باز شد....پله های اهنی زنگ زده به اون زیررفته بود.اونقدر تاریك بود كه انتهای پله ها دیده نمیشد .كنجكاو شدم تو روببینم اما وقت واسه خانوم مارپل شدن نداشت!. دردریچه روبستم وبرگا روهم روش ریختم. سرفرصت میام سراغت... بلند شدم وبا عجله به عمارت رفتم.

ویرایش شده توسط nazgool77
  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

ازباغ كه برگشتم تقریبا یك ساعتیه بی حركت روبه روی سالی نشستم، درد گردنم به شدت امونم روبریده برای بارهزاروم سرسالی غرزدم:
-خانوم تموم نشد! دستم شكست.
-اه چقدغرمیزنی تو، اخرشه!
كنارپنجره یه دست به درنیمه باز پنجره ویه دست معلق توهوا،مثلا برای گرفتن دونه های بارون . باشنیدن:
-تموم شد.
اهی كشیدم اگه یه دیقه دیگه بیشترطولش میداد به جون خودم نباشه ازناحیه دست فلج میشدم.
بی رمق روی پاركت اتاق نشستم:
-اوو اینوببین،كوه كندی!
-والا فیل هم بود ازپادرمیومدخانوم ،فلج شدم
لبخندی زد وخدانكنه ای گفت وبه سمتم اومد
-ولی ارزششو داشت.
-میشه ببینم؟
كنارم نشست وكاغذ رو جلو روم گرفت. بادیدن نقاشی دهنم واموند .برگه روبااون دست سالمه گرفتم وگفتم:
-بااصلش مونمیزنه!
-كاش اصلشم مث نقاشی خوشگل بود!
-دست شما مرسی.
خانومانه خندید وگفت:
-ناراحت نشوشوخی كردم ،اصلشم مث نقاشی خوشگله.
اخ اخ بازكه ازنقاشی خودش تعریف كرد .خندیدم،چشمكی زدودرحالی كه اززمین بلند میشد گفت:
-اخرهفته تولد بانو عه 
-چه عالی!
-اهوم،به نظرت چی براش بگیرم!
دوباره به نقاشی نگاه كردم .به چهره ام خیره شدم .
صورتی گرد با لب وبینی كوچولو وچشمای مشكی . درجواب سالی:
-نمیدونم خانوم.
-میشه اینقد به من نگی خانوم!
لحن تندش باعث شد سربلندكنم، بدگفتم!ن فك نكنم!
-چیز دیگه ای باید بگم؟
-هوی چطوره؟
باتعجب نگاش كردم كه زدزیرخنده، ادامه حرفشوگرفت وگفت :
-هرچی دوس داری به جز خانوم
-چشم سالی جان.
اینبارنوبت اون بود كه باتعجب كنه.
-مخفف اسمتونه
سرشوخاروند و ژست ادمای متفكر به خودش گرفت وگفت:
-بد نیس اما از خانوم گفتن بهتره.
به طرف كمدش رفت كه دلم هری ریخت.
-جایی میرید؟
-اره .
-جسارتن كجا؟ 
-خرید. 
-واسه تولد؟
-بیس سوالیه،پاشو بروحاضرشو تاشب نشده زودبریم وبرگردیم.
-سالی جون میشه فردابریم؟‏اخه یكم ناخوش احوالم.
سرشو از كمد بیرون اورد وگفت:
-تاالان خوب بودی!
-زیاد وایستادم پاوكمرم درد میكنه!
دركمدوبست.
-باشه فردامیریم.
نفس آسوده ای كشیدم وباگفتن بااجازه از اتاق بیرون اومدم.

ویرایش شده توسط nazgool77
  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

 

 

ازپله هاپایین به طرف اتاقم قدم برداشتم .
چشمم به قاب عكس دست جمعی از خونوادم افتاد .قاب روبغل كردم و بوسه ای به عكس زدم، وروی تخت درازكشیدم چقدر دلم براشون تنگ شده....
***
دوماه قبل
بوق....بوق....
-بله!
-سلام اقا محرابی خوب هستین؟
-سلام دخترم الحمدالله خوبم شما خوبی !خوشی ؟
-ممنون منم خوبم، اقا محرابی نیلو خونست؟
-نه دخترم،از صبح رفته خونه بی بی ماه خاتون. میخوای شماره خونه بی بی...
هُل زده حرفش وقطع كردم.
-نه آقا محرابی ممنون.سلام به خاله شیرین برسون، خداحافظ.
-سلامت باشی دخترم،خداحافظ.
گوشی رو قطع كردم و خیلی سریع شماره نازی رو گرفتم،با اولین بوق جواب داد:
-نازی فردا چی بپوشم؟
-نه سلامی نه علیكی...
- مانتو سورمه ایِ كه واسه عید گرفتم خوبه یا اون زرشكیه؟
-میشه اول بگی...
بایاد اوری مانتو یشمی بشكنی زدم و وسط حرفش اسكی رفتم:
-اهان، بنظرت مانتو یشمیِ چطوره؟ با اینكه مدلش سادس اماخوش دوخته و تن خورش عالیه ،لبته مانتو خردلیم...
با جیغ "هانی" گفتن نازی حرف تودهنم ماسید، نازی:
-روانیم كردی!
با نیش باز:
-بودی عز...
-هیس....صدات در نیاد!
چند تا نفس عمیق پشت سرهم كشید وگفت:
-خب اول بگو فردا چخبره؟
ازهیجان لپم از داخل گاز گرفتم ،وبا صدای كنترل شده:
-فردا میبینمش!
نازی با داد:
-واقعا؟
منم مث خودش دادزدم:
-واقعا!
-خیل خب خیل خب، خونسردیتو حفظ كن.
حالا بگوفردا ،ساعت چند؟وكجا؟
-ساعت شیش ونیم صبح ، كجاشو نمیدونم!
-مجید جان دلبندم،واسه شیش ونیم صبح زنگ زدی بپرسی چی ببپوشم!
عزیزم شما همون لباس فرم مدرسه رو بپوشی حله،برو برو وقت طلایی منم نگیر.
-لباس فرم!اره، چرا بذهن خودم نرسید.
-بیا برو كه از هیجان نمیفهمی چی داری میگی .
با قطع شدن گوشی، بطرف لباس فرمم رفتم تا برای فردا امادش كنم...
دستی به مقنعم كشیدم وازاتاق بیرون اومدم، به طرف درسالن رفتم ؛كه مامان از آشپزخونه بیرون اومد وگفت:
-صبونه نخورده كجا؟
-دیر شده مامان باید برم.
-ساعت شیش ونیمه دختر!
-امروز امتحان داریم، بابچه هاقرارگذاشتیم زودتربیایم مدرسه باهم رفع اشكال كنیم.
-باشه، یكم صبركن برم برات لقمه بگیرم.
‏كتونیاموباعجله پام كردم. ازاینكه قراره ببینمش از هیجان تو پوستم نمیگنجیدم .مامان لقمه به دست برگشت.
-مرسی مامانی.
لپشو بوسیدم وسریع ازخونه زدم بیرون.امروز برعكس همیشه برای دیدنش چش چرونترین دخترمحله شده بودم. به هر ادم رهگذر توخیابون خیره میشدم.تا مدرسه یه خیابون بیشترنمونده بود ومن همچنان دنبال چهره ی مرد تاریك بین ادمای دوروبرم میگشتم .روبه روی مدرسه اون دست خیابون ایستاده بودم برای اخرین بار نگاهی به اطراف انداختم هنوزكامل پاموتوخیابون نذاشته بودم كه یه ازرا البالویی جلوپام ترمز كرد،ترسیده یه قدم به عقب رفتم، شیشه شاگرد رو پایین دادواشاره كردبرم جلوبا تردیدجلو رفتم، درست نگاش كردم پسری بیست وپنج شیش ساله باصورت كشیده استخونی چشای قهوه ای ل**ب باریك وبینی قلمی صدرصد عملی باموهای ارایش شده قهوه ای رنگ ... اینه؟!!
‏-برسونمت دخی!
باشنیدن صدای خش دارش نفس اسوده ای كشیدم ،اخیش خیالم راحت شد.
-كجایی عمو،بیابالادیگه.
نكبت ،ابروهاموتوهم كشیدم وبه طرف پشت ماشین قدم برداشتم تا ازخیابون رد شم كه اونم دنده عقب گرفت وگفت:
-نازتم خریدارم خوشگله...
بیشعور...باغضب برگشتم ،ازحرص لگدی به درماشینش زدم والفرار.
خودموتو حیاط مدرسه پرت كردم. روزانوهام خم شدم ویه نفس عمیق كشیدم.
-سلام دخترم چیزی شده؟
-سلام اقای میرزایی صبح بخیر،نه هیچی...
-اخه...
قبل اینكه بخواد سوال پیچم كنه ،لبخند پت وپهنی زدم وجفت پا پریدم وسط نطقش:
-اقا میرزایی بچه ها اومدن!
-نه باباجان...
باز نذاشتم ادامه بده وهمونجوركه به طرف ساختمون میرفتم.
‏- چقد هوا سردشده من برم تاسرمانخوردم.
‏بابه صدادراومدن زنگ دبیر عربی كیفشورودوشش انداخت ،وباگفتن خسته نباشید؛ ازكلاس بیرون رفت.ازرو صندلی بلندشدم به طرف حیاط رفتم.
-هانیه
نازنین بود.
-هوم
-دیدیش!
-نه ...یعنی نیومد.
- شاید كاری براش پیش اومده نتونسته بیاد!
-نمیدونم شاید!
روی نیمكت نشستیم كه نیلوفرازسمت ابخوری به طرفمون دوید خودشو به مارسوند.باهیجانی كه توصداش معلوم بود:
-دیدیش!
نازی جای من جواب داد:
-نه بابا!
-نیومد كه نیومد فدای سرت.بغ كردن نداره.
-دوماهه منتظرهمچین روزیم نیلو، میفهمی!
نازی-تودیوونه ای دختر.
روشوكرد سمت نیلووگفت:
-توبگو اخه كدوم ادم عاقلی ندیده عاشق میشه!
باز روشو برگردوند سمت من و ادامه داد:
-اصلاشاید یارو كوره كچله دماغ عقابی سیاه سوخته باشه، بازم میخوایش؟
-چی میگی تو نازی!
نیلو-خب راس میگه ،حتما یه مشكلی داره كه خودشو قایم میكنه.

 

ویرایش شده توسط nazgool77
  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

-بامشكل یابی مشكل، احساس من تغییری نمیكنه.دیگم نمیخوام چیزی راجع بش بشنوم.اوكی!
-شیرت خشك نشه جیگر!
خواستم یه پس گردنی حوالش كنم كه نیلو زودتر ازمن یه پس گردنی جانه ای اونم تقدیم باعشقی زد كه جیگرم خنك شد.نازی بینوا كه بدجورهنگ كرده بود گفت :
-بچه زدن نداره!
-توی بیشعور چرا به مانگفتی تولد دعوتی؟
بالب ولوچه اویزون روبه نیلو
-خاك دوعالم توسرت ،ماروباش فكر كردیم به تلافی من زدی بدبختو ناقص العضوكردی.حالا تولدكی هست؟
نیلو كه انگار چیزعجیبی شنیده باحیرت دهن باز كردوگفت:
- مگه تورودعوت نكرده!؟
-ای بابا، كی؟
-یاس
پوفی كشیدم بی تفاوت گفتم:
-انتظارداری بااون دعوای حسابی كه كردیم دعوتم كنه
-یعنی ادم اینقد كینه شتری؟
نازی-بااون سیلی كه یاس از هانی خوردمنم بودم تاقیام قیامت قهرمیكردم.
نیلو-راستی جریان چی بود؟!من درست نفهمیدم!
نازی-اجی توفكر كن قضیه ناموسیه.
دعواناموسی نبود بلكه نازی داشت داستانو ماس مالی میكرد.
نیلو دخترخونده خانوادی محرابی یه ویاس این مسئله رو ازكجا ؟اما فهمیده بود !ازاونجام كه خانم سررقابت درسی وخودشیرینی بین دبیرا وازاین مزخرفات بانیلوچپ افتاده ،سعی داشت باتوهین وتمسخر اونوآزاربده وازچشم همه بندازه. البته منونازی به محفل نورانی وعرفانیشون به موقع رسیدیم ونذاشتیم به هدفش برسه.همینطورم اونایی روكه این موضوع روفهمیده بودن تهدیدكردیم ،اگه بگوش نیلو برسه حسابشون باملكه عذاب(مدیرمون)وكرام الكاتبینه. باصدای زنگ كلاس تكیموازنیمكت گرفتم ودرحال بلندشدن اشاره ای به نازی كردم وباخنده:
-همش زیرسر همین گیس بریدس وگرنه شاگردممتاز كلاس روچه به دعوا
-كی من؟شاگردممتاز اونم تو!
-پ نه پس عمت
-اهان عمم ومیگی....تعجب كردم.....گیس بریده! من! یاخدا...
نازی اروم باخودش پچ پچ میكرد ومنو‏نیلوبهش میخندیدیم.....

***
باصدای گریه چشاموبازكردم باگیجی نگاهی به دوربرام نگاه انداختم كسی نبود، صدای گریه بچه ازبیرون میومد .بلندشدم وقاب عكس توی بغلمو روی میزكنارتخت گذاشتم سر و وضعم ومرتب كردم وبه سالن رفتم.
سالی بچه ای كه توبغل ادینه بود روگرفت وگفت:
- فكركنم گرسنس! بروشیرش رواماده كن.
ادینه باعجله پایین رفت .

این بچه ازكجااومد؟كمی جلوتررفتم كه سالی متوجه حضورم شد.نگاهی بهم انداخت:
-سلام

-سلام

دختربچه روتوبغلش جابجاكرد و خطاب به بچه گفت:
-جانم عمه، گریه نكن فداتشم...جانم.....‏
عمه!صد درصد بچه امیرسام وبانو نیس ، فقط میمونه امیرسالار. ادینه باشیشه شیرپربرگشت واونو به دست سالی رسوند،دختربچه كه تقریبا شیش هفت ماهه داشت،دستای كوچولوش ودورشیشه حلقه كردو بی وقفه شروع به مكیدن كرد . ای جانم طفلی چقدر گرسنس ،صدای قارو قورشكمم بلندشد، الهی توهم گرسنته مادر‏! به طرف ادینه رفتم:
-ادینه جان شام كی حاضرمیشه؟
-باید تاالان خاله نریمان اماده كرده باشه
سری تكون دادم ونگاهی به ساعت مچیم انداختم 8:30 ،دستی بشكمم كشیدم....مادرنیم ساعت باید تحمل كنی درجوابم جوری قور كردانگارحالیش شدچی گفتم...

ویرایش شده توسط nazgool77
  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

"هانیه هانیه"گفتن سالی از سالن ،فنجون چای نصفه نیممو رومیزگذاشتم ودرحال بلند شدن:‏

-دستتون دردنكنه خاله نریمان

-توكه چیزی نخوردی عزیزم

-میل ندارم خاله ،چایم گلوم بازشه خوردم.

خاله درحالی كه تندتند نون پنیری لقمه میگرفت:

-اینجوری كه زخم معده میگری دختر.

بالبخند لقمه بزرگی روسمتم گرفت وگفت:

-بیا این یه لقمه روبخور ته دلتو بگیره.

منویاد مامان انداخت،لبخندی بابت محبتش زدم ‏ولقمه روازدستش گرفتم .با گفتن "فعلا خداحافظ "ازاشپزخونه بیرون اومدم.

سالی منتظر جلوی درایستاده بود غرغركنان گفت:

-بدوهانیه دیرشد.

-اومدم خانم.

یكی از محافظ ها در روبرامون باز كرد اما سالی تكونی نخورد . دست به سینه و شاكی نگام میكرد:

-چیزی شده؟‏

-باز كه به من گفتی خانوم!

باابرو اشاره ای به مردمحافظ كه بااون چشای ورقلمبیدش كم مونده بود ماررو قورت بده كردم،سالی با حرص كولش رو توبغلم پرت كرد ،وازساختمون بیرون رفت ،پشت سرش راه افتادم . تندتند بطرف ماشین میرفت:

-سالومه!

محلی ندادنگاهی به دوربرانداختم كسی نبود

-سالی جونم!

قدماش شل شد ، خندم گرفت قدم تندكردم .وخودموبهش رسوندم سوارماشین شدیم كه باز صداش زدم:

-سالی!

ازپنجره به بیرون زل زده بود:

-بگو.

-نمیخوای نگام كنی؟

-نوچ

-قهری!

جوابی نداد.

-ازدستم ناراحت نشو! واقعا مجبورم جلو بقیه سالومه صدات كنم.

بتندی سمتم برگشت وگفت:

-اونوقت چرا؟

-چون دیگران منو به چشم محافظت میبینن نه بیشتر

-اولابه اوناهیچ ربطی نداره دوما من خودم خواستم راحت بدون پسوند وپیشوند صدام كنی سوما توعلاوه برمحافظ یه دوستی برام.

-درست ولی اونا كه نمیدونن. درضمن فكرنكنم برای پدرت خوشایند باشه جلوهمه سالی صدات كنم.

پوفی كشید وبه صندلی تكیه داد:

-راس میگی به اینش فكرنكرده بودم!

-خب حالا آشتی؟

-مگه قهربودم!

لبخندی زدم كه راننده ترمز كردوباگفتن رسیدیم حرفی نزدم وازماشین پیاده شدیم.

ویرایش شده توسط nazgool77
  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

درماشین روبستم ،وبه طرف درمدرسه قدم برداشتم. سالی دوشادشم میومد.
سالی-امروز دیرترمیریم خونه، اخه كلاس جبرانی دارم.
-با...
باتنه محكمی كه بشونم خوردم حرف تودهنم ماسیدً سرچرخوندم ببینم كی بود كهبادیدن جمشید (آدم اتیلا) اونم اینجا تعجب كردم. اشاره ای بهم كردكه متوجه شدم پیغومی اورده ،نامحسوس سرتكون دادم .
بعد ازخوردن زنگ كلاس ورفتن سالی از مدرسه بیرون اومدم.برای پیدا كردنش نگاهی بدور انداختم، اون دست خیابون یه پاشو به دیوارتكیه داده بودُ تخمه میشكوند.برعكس قیافه جذاب وهیكل خوش فرمش، ذات خراب وكریهی داشت . بادیدنم صاف ایستاد واشاره زد" بیام". ازخیابون رد شدم وروبه روش ایستادم، دستامو تو جیب مانتوم فروبرد،ومنتظر زل زدم به دهنش :
جمشید-سلام.
ازاون تنه لشهایی بود كه اصلا دلم نمیخواست جواب سلامشو بدم.
-میشنوم!
-چه بد اخلاق.
بااخم غریدم:
-زر اضافی نزن 
لبخندچندشی زد،ونگاهی به دوربرانداخت . وقتی مطمئن شد كسی نیست،دستشو پشت كمرش برد وكلتی بیرون كشید . یه لحظه از تترس نفس كشیدن واز یاد بردم.میخواد چیكاركنه! كلت روبه طرفم گرفت وگفت:
-بگیرش!
چشمام ازترس دودو میزد، نگاهی به كلت توی دست جمشید انداختم و باصدایی كه سعی میكردم نلرزه.:
-چی... چكارش كنم؟
-مشكات وبكش!
یهوبی هوا دادزدم:
-چی؟
بلندبلند خندید وگفت:
شوخی كردم بابا،بگیرش تا كسی ندیده.
بادستای لرزون كلت روگرفتم وتوجیب مانتوگذاشتم . یه چیز سیاه درازی رو طرفم گرفت :
-بیا اینم یه خشاب اضافه!
ازدستش گرفتم وتوجیب دیگم گذاشتم.
-امروز قراره كاردختره رو یكسره كنیم، حواست باشه. 
-مگه دیروز....
اینباراون حرفموقطع كرد :
-بله ولی خانوم سرپیچی كردازدستور.
خواستم حرفی بزنم كه باعصبانیت یقموگرفت: 
‏-نخواه كه بخوای خراب كنی!
بادودستم به دستاش ضربه زدم ،ازیقم جداشدن وخیلی سریع اونجاروترك كردم.

ویرایش شده توسط nazgool77
  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خداچیكاركنم! بذارم یه دختر بیگناه بمیره...!پس وجدانم چی!نه نمیتونم...‏
موبایلم روازجیب شلوار بیرون كشیدم وشماره جوادی روگرفتم ،به دومین بوق نرسیده جواب داد:
-الو!
- جوادی منم هانیه!
-سلام دخترم خوبی باباجان؟
-ببخشید، سلام ممنون شما خوبی؟
-خداببخشه دخترم ،الحمدالله .
-جوادی میشه یه چند تا محافظ بفرستی مدرسه خانوم؟
-محافظ! چیزی شده؟
-نه چیزی نشده فقط خانوم امروز دیرتر كلاسش تموم میشه ،به ساعت خلوتی میخوره ؛گفتم محافظ بیشتر باشه بهتره.
-والا دخترم من رانندم، اختیاری ندارم!
-میدونم جوادی، خواستم بگم بی زحمت شما به علی بگین.
-باشه باباجان.
-قربونت جوادی جون.
خندیدوبعد خداحافظی قطع كرد.
بگفته جوادی،پدر جوادی باغبون عمارت، ومادرش اشپز این عمارت بودن .جوادی هم از بچگی تواین خونه بزرگ شده ویجورایی علاوه بر راننده ، رفیق وهم بازی دوران كودكی مشكات بوده. منو هم یكی از افراد اتیلا ،كه عموزاده جوادیه معرفی میكنه. اونم ازسردلسوزی ودستگیری از یه دختر یتیم ،پای دشمن وبه خونه دوست باز میكنه...
گوشی تودستم لرزید نگاه به صفحش انداختم ، جوادی. تماس روبرقراركردم:
-چی شد؟میفرسته!
-اول سلام بعد كلام دخترم!
-ببخشید یادم رفت، سلام
-علیك سلام،اره بابا جان رضا ومحسن دارن میان.
-ممنونم جوادی خیالمو راحت كردی.
-خب بابا جان حالا كه خیالت اسودس ،منم برم به اون زبون بسته برسم؛نمیدونم امروز كجاش ایراد كرده استارت نمیخوره.
-فیوزش روچك كردی؟
-اره بابا جان سالمه!
-شایدمشكل از خوردگی باتریه؟
-گل گفتی دختر چرا به ذهن خودم نرسید !
-برو جوادی، برو به زبون بستت برس .خداحافظ.
-خداحافظ باباجان.
موبایل توجیب مانتوم بردم كه دستم به اسلحه خورد .

وای با اینا چیكار كنم؟! 

ویرایش شده توسط nazgool77
  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

كل روز با خیال آشفته وپریشون كل حیاط رو متركردم .روی نیمكت زیردرختی نشستم. نگاهی به ساعت مچیم انداختم ،چهاروده دیقه .كسی كنارم نشست:
-سلام.
بادیدن سالی لبخندی زدم:
-سلام خسته نباشی!
-ممنون همچنین،بریم؟
-بریم!
باهم بلندشدیم وبه طرف درب خروجی حركت كردیم. سالی بادیدن محافظ ها سوالی نگام كرد.
-چیزی نیس نگران نباش!
باتردید سر تكون دادو در ماشین رو باز كرد، درحال سوارشدن خطاب به راننده گفت:
-برو پاساژ(....)
-چشم خانوم!
كنارسالی نشستم ،اینبار نوبت من بود سوالی نگاش كنم.نوچ نوچی كرد با انگشت اشاره ضربه ارومی به پیشونیم زد:
-خوب كارنمیكنه ها،میریم خرید؛هم واسه خودمون هم كادو بانو رو بگیریم.
تولد ! قرار دیروز و به کل فراموش كرده بودم . سری تكون دادم واز ایینه جلو ، نگاهی به ماشین رضا كه بافاصله كمی ازما ؛ ماشین رو دنبال میكردكردم . نفسم وبه بیرون فوت كردم و زیرلب:

-خدایا خودت امروز و به خیر بگذرون....
با دستای پر از پاكتهای خرید ، دوشادوش سالی قدم میزدم وهمه هوش وحواسم به اطراف بود. با هین بلند بالای سالی ازجا پریدم.
-خیلی خوشگله!
رد نگاشو دنبال كردم ،به یه لباس ماكسی بلند آبی فیروزه ای ؛كه بالا تنش و استین هاش باگیپور كارشده بود رسیدم. به گفته سالی زیبا بود، اما بنظر من لباس دخترونه كوتاهی كه خریده بود؛بیشتر بهش میومد. چشم از لباس گرفتم و حرفم وبه زبون اوردم:
-به نظر من لباس سفید وطلایی كه گرفتی ، خوشگلتره و بیشتر بهت میاد.
-اون كه صدالبته !اما اینم عالیه.
دستاشو دور بازوم حلقه كرد، منو به سمت همون مغازه كشوند.
وارد مفازه شدیم ، از فروشنده خواست همون لباس رو بیاره، فروشنده لباس رواورد وبدست سالی داد،لباس رو بطرفم گرفت وگفت :
-برو پرو كن!
بایه علامت تعجب بزرگ بالای سرم ،به سالی و لباسی كه به طرفم گرفته بود نگاه میكردم.وقتی دید هیچ عكس العملی انجام نمیدم ‏،پاركت ها رو ازدستم گرفت ولباس وبه دستم دادو گفت:
-تا تو لباس و میپوشی ،منم برم كفش انتخاب كنم!
به سمت اتاقك پرو رفتم،حال وحوصله دراوردن مانتو شلوارم و نداشتم. نگاهی به شناسنامه لباس انداختم ،دقیقا سایزم بود .رو به ایینه لباس رو تنم گذاشتم. طرحی شیك وزیبایی داشت ، رنگشم كه عالی ؛ به پوست سفیدم خیلی میومد. لبخند رضایتی زدم واز اتاقك بیرون اومدم ،سالی با اخم به طرفم اومد وگفت:
-قبول نیس ، قبول نیس من ندیدم!
چشمامو به حالت بامزه ای تو حدقه چرخوندم وگفتم:
-بمون توخماریش عزیزم!
باحرص كفشی كه دستش بود رو بسینم كوبند وگفت:
-جادوگر بدجنس!
پقی زدم زیرخنده ،پشت چشمی برام نازك كرد و دور شد. بعد از حساب كردن پول لباس ویه جفت كفش پاشنه بلند ابی ،اونم  به سلیقه سالی از مغازه بیرون اومدیم.

ویرایش شده توسط nazgool77
  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پنج دیقه ای میشد ،یه ریز خودمو لعن ونفرین میكردم .برای بار هزارم جلو ایینه قدی ایستادم ، با بیچارگی زل زدم به چاك بلند بالای لباسم ‏.
میدونم هرچی كه میكشم ،زیرسرخود تنبلمه ! ...حقته هانی، حقته ...
كلافه روی تخت نشستم ونالیدم:
- لباس دیگه ای هم ندارم ، بخوام با این كوفتی عوضش كنم!
باخوردن تقه ای به در و بالافاصله باز شدنش، سربلند كردم .سالی با لبی خندون داخل اتاق شدو با ذوق ل**ب باز كرد:
-لباسم چطوره؟!...آرایشم چی! ....اصلا خوب شدم؟
لباسی شیك وساده، با ارایش دخترونه ملیح ؛ درست برازنده یه ارباب زاده .لبخندی به این سلیقه زدم ودر جواب سوالش گفتم:
-عالی وبی نقص!
چشماش برقی زد وبا خنده گفت:
-ماه بودم ماه ترشدم!
-بپا سقف اسمون نریزه!
خانومانه خندید وگفت:
- آسمون با من، خب اگه اماده ای بریم پایین!
باحرفش داغ دلم تازه شد . با ل**ب ولوچه آویزون اشاره ای به چاك لباسم، درست روی رون پای راستم كردم وغمگین گفتم:
-بااین وضع چجوری بیام؟!
نگاه دقیقی به لباس انداخت وگفت:
-موقعه ای كه پرو میكردی باید به فكرش بودی، نه الان!
-مشكل همینجاست !من اصلا لباس وتن نزدم ، همینكه دیدم سایزش بهم میخوره ازاتاقك اومدم بیرون.
نوچ نوچی كرد وگفت:
-دختر یكم اون عقلتو به کار بنداز ، به خدا حیفه اك نگهش داری!
هوف مث اینكه واقعا چاره ای نبود باید با این چاك كنارمیومدم.. امیرسام بامهمونی بزرگی كه راه انداخته ،یه فرصت طلایی به اتیلا و نقشه های شومش داده؛ مطمئناً امشب بیكار نمیشینه . ادماش همه جاهستن .باید خیلی مراقب بود. امشب یه زنگ خطر بزرگ واسه منه ، نباید سالی رو حتی یه ثانیه تنها بذارم.
-بریم سالی جان!
ازروی تخت بلندشدم به همراه سالی وبه طرف دراتاق رفتم.....
با صدا زدن سالی چشم از ادمای دورو برم گرفتم. تو یه قدمیم روی مبل یه نفره نشسته بود، اشاره كرد نزدیكشش بشم . خم شدم به طرفش . سالی:
-دوساعته عین بختك بالاسرم وایستی كه چی بشه!از كمر افتادی بیا بشین دیگه.
لحنش تند بود،اما داشت دل میسوزند.لبخندی به صورتش زدم:
-عادت كردم عزیزم.
كمر راست كردم ،درحالی كه ادای منو در میاورد گفت:
-عادت كردم ! اره ارواح عمت.
اروم خندیدم كه بااخم زل زد بهم وگفت:
-چیه ! به چی میخندی؟
-هیچی!
-اوف.... پس كی وقت رقص میشه؟
حرفش تموم نشده ،كه نور سالن و كم كردن و اهنگ تكون بده از آرش پخش شد . سالی باذوق ازجا بلندشد و بازوی منو تو دستش گرفت ،با خودش وسط سالن برد. درحالی كه خودشو تندتند تكون میداد گفت:
-عین مجسمه ها واینستا!
تنها كاری كه تودنیا بلد نبودم، همین رقصه.
-سالی جان من بلد نیستم برقصم.
خواستم برگردم برم كه بازوم باشدت كشیده شد.
-اخ سالی...
بادیدن امیرسام حرفم و خوردم ، با خدا این چرا دست منو گرفته!باتعجب نگاش كردم كه بحرف اومد :
- اومدی وسط باید تا اخرش باشی!
محرم نامحرمیم كه تعطیل،صمیمی شدن تو یكی رو كجای دلم بذارم!درحالی كه سعی میكردم بازوم واز دستش بیرون بكشم:
-خانوم منو اوردن، وگرنه نمیومدم!
-مهم اینه الان وسطی.
بانوكه كنار سالی درحال رقصیدن بود به طرفم اومدوگفت:
-برقص دیگه ....برقص.
‏‏-اخه...
امیر-اما واگر واخه نداره !
بانو-زودباش
مث اینكه راه نجاتی نبود. مجبوری به تقلید ازاونا خودمو تكون دادم تا دست ازسرم بردارن ، وتو یه فرصت فلنگو ببندم...

ویرایش شده توسط nazgool77
  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جوونای زیادی دركنارهم سرخوش وخندون میرقصیدن, بعضیاشون حرفه ای وبعضی هم مث من درحد یه تكون خوردن.
باید هرچه زودتر ازجمع بیرون میومد ،تا حواسم بهتربه دور و اطراف سالی باشه.جلوچشم بچه ها نامحسوس عقب عقب میرفتم كه از پشت محكم به كسی خوردم.به عقب چرخیدم با دیدنش لحظه ای از ترس و وحشت قلبم از حركت ایستاد ، اون ...اون اینجا ؟...دستاش روی پهلوهام نشست و نگاه ه*رزش رو اعضای صورتم در حال چرخ زدن بود. از این حالت هنگ بیرون اومدم ، ابروهام تو هم گره زدم و به عقب هلش دادم. اخم ظریف كردوگفت :
جمشید-رم نكن گربه كوچولو،خودیه!
بانفرت غریدم:
-خفه شو عوضی،اومدی اینجا چیكار؟
كج خنده ای زد وگفت:
-اومدیم صفاسیتی.
اومدیم! باید برم...مچ دستم و گرفت وگفت:
-مگه نشنیدی سام مشكات چی گفت؟
سام مشكات رو با تحقیر هجی كرد.خندید :
-برقص 
با پاشنه كفشم روی پاش بدور خودم چرخی زدم وبه صورت كبودش لبخند زدم:
-اینم رقص 
خواستم از كنارش رد بشم كه دستم وكشید وصاف افتادم توبغلش.ل**ب باز كرد حرفی بزنه كه كسی صداش زد:
-جمشید.
یه مرد سی ساله بور با چشمای عسلی ،ل**ب وبینی خوش فرم ، هیكل ورزیده و جذاب.
با نزدیك شدن صور تش چشم از مرد گرفتم:
-حتی یه ثانیم بهش فك نكن!
چی میگفت!به چی فكر نكنم؟
لبخند كجی زد و زیر گوشم زمزمه كرد:
- امشب خیلی مراقب خودت باش گربه كوچولو.
متوجه منظورش شدم ،با نفرت تف رو كفشش انداختم وبا قدم های بلند ازش دور شدم .
تولد دقیقه وثانیه های پایانی روسپری میكرد . همه مهمونا رفته بودن و بجز اتیلا كه حالا رو در روی مشكات ایستاده و مشغول گپ زدن بود.هراز گاهی هم صدای قهقه هاشون تو عمارت میپچید. جمشید:
-نگاه به این خندهاشون نكن.جفتشون از هم بیزارن.
محلش ندادم تا خفه خون بگیره،اما پررو تراز این حرفا بود:
-میخوام كمكت كنم.
میخوام صد سال سیاه كمكم نكنی.چشم ازاون دوگرفتم وبی تفاوت به حضور سرتا پامباركش ازجا بلندشدم وبه طرف پله هارفتم ازاونجایی كه گوشای تیزی دارم شنیدم كه گفت "فراركن، ببینم تاكی میتونی فراركنی " فرار!كی باشی كه بخوام ازت فراركنم معلوم نیس چی میزنه، حال بهم زن اكبیری!
تندتندپله هاروبالارفتم وخودموبه اتاقم رسوندم .اولین كار خودمو ازشر لباس راحت كردم. وبعدمشغول پاك كردن ارایش صورتم شدم......
***
دو ماه قبل
باروشن شدن برق آشپزخونه به خودم اومدم.
مامان-اگه میخواست بیاد. تواین سه ساعتی كه منتظر نشستی اومده بود.
دلم داد زد نه منتظربمون یه چند دیقه دیگه میرسه.
-پاشو، پاشو بروبخواب فردا مدرسه داری‏.
وای نه...ل**ب گزیدم وزیرچشمی به كوچه تاریك نگاه كردم. به ناچا‏ر ازلبه طاقچه پایین اومدم .بی حرف باقدم های مورچه ای به طرف درآشپزخونه رفت.باهرقدمی كه برمیداشتم زیرلب زمزمه میكردم ؛الان با سنگریزه میزنه به شیشه ...تاسه بشمری خورده ... یك...دو....دونیم....دوهفتادوپنج... الان دیگه حتما میخوره. به دررسیدم وبه طرف پنجره برگشتم...بزن . مامان ضربه ارومی به كمرم زدوگفت:
- واینستا.
ناامید چشم ازپنجره گرفتم اهسته گفتم"سه" وازآشپزخونه بیرون اومدم.

ویرایش شده توسط nazgool77
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سروصدای زیادی ازپایین میومد؛امابین داد و بیداهای گوش خراش ،صدای گریون وملتمس یه زن كه دائم تكرار میكرد"بخداپاپوشه" بیشتر خودنمایی میكرد. به طرف اتاق سالی رفتم، تقه ای به در زدم .باشنیدن "بیاتو"دروبازكردم، پشت میز تحریرش نشسته بود.
-سلام .
به صندلیش چرخی دادو در جوابم سرتكون دادوگفت:
-سلام؛ بیابشین.
اشاره ای به دفتر و كتاب كردم.
-مزاحم نباشم؟!
-نه نیستی، بااین سروصداها نمیشه درس خوند.
درو پشت سرم بستم وباكنجكاوی پرسیدم:
-راستی اون پایین خبریه؟
اهی كشیدوگفت:
-اره خبرای بد؛ ولی به منو تو مربوط نیست.
ریشه های شالم و دور انگشت سبابه ام پیچیدم ، تاحد ممكن تن صدامو پایبن اوردم.
-حتی قد یه مورچه!؟
خنده ریزی كرد وگفت:
-سر پا كه نمیشه؛ ولی اگه بشینی...میشه.
جلو رفتم. سریع كتاب و جزوهاش و كنار زدم ولبه میزشستم. منتظر به لباش چشم دوختم:
-امیرسالار و دلارام میخوان جداشن.
-چرا؟!
-چون دلارام ، دلارام نیست. قلابیه.
‏-یعنی چی قلابیه!؟
نفس پر صدایی كشیدو عینكش و از رو چشاش برداشت و پرت كرد رو كلاسور با بعض ادامه داد:
-اون از رفتن یهویی وبی دلیل مامان، اینم از دختری كه بعد چهارسال زندگی با برادرم جاسوس ازآب دراومده .هه تو روخدا میبینی! هر چند وقت یبار یه اتفاق آرامشمون وبه هم میزنه. وتنهاكاری كه ازدست هممون برمیداد تماشا كردنه .
سربلند كرد وباچشای اشكیش به چشام زل زدو گفت:
-واقعا چی میشد منم مث بقیه دوستام یه زندگی اروم كنارپدر مادرم داشتم؟چی میشد تویه خونه ی نقلی و اروم نشسته بودم ؛با ارامش الان درسم و میخوندم؟ چی میشد نیازی به وجود تو واون همه محافظا نبود؟ چی میشد بدون روسری وكت ودامن، باتاپ دوبندم ازهمین طبقه ازپله ها سر میخورم تاپایین. به خدا قسم من این زندگی پرزرق وبرق؛ اما پرحسرت روترجیح میدم به یه زندگی ساده باروزای خوش ....ای كاش من جای تو بودم.ای كاش...
سرش وپایین انداخت و ساكت شد. از رو میز پایین اومدم وسرشو به سینه گرفتم . هق هقش بلندشد.با كف دستم كمرشو ماساژ دادم، كنار گوشش زمزمه كردم:

-اروم باش دختر.همه چیز درست میشه .
تردید دارم! اما شاید یه روز همه چیز درست شد.

ویرایش شده توسط nazgool77
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعضی وقت ها گریه بهتر از هركسی میتونه مارو آروم وسبك كنه. سالی نیاز به یه اغوش واسه گریه هاش داشت، منم این فرصتو ازش نگرفتم وگذاشتم یه دل سیرگریه كنه. بعضی وقت ها گریه بهتر از هر كسی میتونه ما رو آروم و سبك كنه.
جعبه دستمال كاغذی روی میز وبرداشتم وجلو صورتش گرفتم:
-اروم شدی!؟
لبخندپررنگی به روم زد. راست میگن"گریه بر هر درد بی درمان دواست!" برگی از جعبه بیرون كشید،وبااون چشمای نمناكش رو پاك كرد. بی حرف به پشتی صندلی تكیه داد وبه بیرون پنجره خیره شد؛ نه مث اینكه خودم باید دست بكارشم.
-سالی !

-جانم.
-میونت باآشپزخونه وآشپزی چجوریه؟
-شكراب.
نمی گفتی ؛ازاون دستای بلوری وكت ودامن تنت مشخص بود.
‏-دوست داری جای نریمان شام امشب و تو درست كنی؟ 
-من یه املت بلد نیستم ، اونوقت شام درست كنم؟!
- میدونم؛ ولی بخوای كمكت میكنم.
-اووم ...گبوله.
-پس بزن بریم .
-بریم.
سالی باذوق بند پیش بند و دور گردنش انداخت ؛ درحالی كه سعی میكرد بندپشت سرش روببنده گفت:
-ازكجا باید شروع كنم!؟
اشاره ای به سینك ظرفشویی ودستاش كردم كه گفت:
-دستكش نمی پوشیم!؟
-وقت واسه این سوسول بازیا نداریم. اگه میخوای یه شام خوشمزه تحویل باباوداداشات بدی ، بدو كه كلی كارداریم.
دستاشو به حالت تسلیم بالا برد و به طرف سینک رفت. در یخچال و بازكردم. گوشت وسبزی تازه پاك شده رو برداشتم روی میز گذاشتم. سالی بادستای خیس كنارم ایستاد و گفت:
-من امادم.
چندبرگ دستمال كاغذی از رول كندم وبه دستش دادم وگفتم:
-اول ازهمه این پیاز ها رو نگینی خرد كن ، بعد  باید تفتشون  بدی.
-باشه.
پیاز ها رو از گرفت و پشت میزنشست . منم به سراغ لوبیا وخیس كردن برنج وبقیه كارا رفتم .

زیر اجاق و باوسواس تنظیم كرد و گفت:
-اخیش تموم شد. 
-خسته نباشی كدبانو!
- ای خیلی خسته شدم .واقعا آشپزی كار وقتگیر وسختیه.
-اره؛ ولی لذت بخشه!
-اهوم مخصوصا این قسمتش.
دسر پاناكوتا رو جلوصورتش گرفت واب دهنشو پرصدا قورت دادوگفت:
-هلاكشم!
خندیدم وظرف دسر رواز بین انگشتای ظریفش بیرون كشیدم وتویخچال گذاشتم ،وبا هم به سالن رفتیم.

سالی بالبی خندون كنار مشكات نشسته بود و ازتجربه آشپزی امروزش میگفت؛ از ریز به ریز نكات پخت یه قورمه سبزی خوشمزه تا تزئین دسر مورد علاقش باخامه ودونه های رنگی كاكائو . ازاین همه ذوق لبخند به لبام نشست. خداروشكر ؛مث اینكه تونستم حال وهواشو عوض كنم.دقایقی بود كه سنگینی نگاهی روحس میكردم حتما كاریكی از همین محافظای مزخرفه. اونقد نگاه كن؛ تا چشات دراد...باصدای قدم هایی كه نزدیك ونزدیك ترمیشد چشم از سالی ومشكات برداشتم ، هوف باز این بی اعصاب اومد با نزدیكترشدن امیرسالار اونم با قیافه اخمالو و درهم لبخند از رو لبای هممون پركشید ، به یه قدمیم كه رسید تكیمو از دیوار گرفتم . سلامی اهسته كردم ،تنها جوابی كه گرفتم یه چش غره واخم بود...چندش... ناخداگاه چشمم به اتاق نشیمنی كه تقریبا خارج از دید سالن بود افتاد.لحظه ای چشم تو چشم زنی ناشناس شدم، دقیق سر تا پاشو آنالیز كردم. نه؛ با اینكه تیپ وظاهر خوبی  از خودش ساخته اما باز سر وضعش به خانوم زاده ها نمیخورد.
-سلام دخترم.
با اومدن به موقع جوادی لبخند زدم.الان كشفت میكنم خوش تیپ خانوم. مث خودش با روی خوش گفتم:
-سلام جوادی.
-لا اله الا الله دختر من همسن پدرتم. باباتم ؛همین جوری صدا میزنی؟  
-ههمسن آقام؟! ماشا الله بزنم به تخته یه موی سفید روسرت دیده نیست، دندوناتم كه هرسی ودوتاش فابریكه ،چین وچروكم كه نگم؛ ماشالله فقط دوتا خط رو پیشونیته كه اون و همه دارن. تن وبدنتم كه هزارالله واكبر ازمن سالمتره. راستی جوادی زن داری؟
جوادی كه از این همه تعریف سرذوق اومده بود گفت:
-نه والا دخترم.
باشیطنت ابرویی بالاانداختم وگفتم:
-به خدا اگه جوونی مث تو بیاد خواستگاریم، همین الان زنش میشم.
-بلا بدور ،حیا كن دختر. 
-دختر خوب نایاب شده ،  جوابم منم بله اس ،مهریمم یه شاخه گل ویه ب*و*س. حالا باز ناز كن.
جوادی كه ازشوخیای من امپرچسبونده بود ، بلند روبه فریاد گفت:
-استغفرالله بیا برودختر ،الان یكی حرفاتو میشنوه باورمیكنه.
-به جون خودم و خودت راس میگم.
-حیاكن دختر ...
اروم خندیدم جوادی سرتاسف تكون داد،خواست ازكنارم رد شه كه سریع گفتم:
-جوادی، جوادی... 
-بچه كلی كار سرم ریخته، مسخره بازی...

-باشه ، باشه...اذیتت نمیكنم. 

-بگو!
-باشه هولم نكن.این خانومه... تواتاق نشیمنه میشناسی؟!
-اتاق نشیمن!اهان اره باباجان؛ یگانه خواهر رضا و پرستار ایناز خانوم وایلارخانومه. 
تو روخدا ببین! به فسقل بچه چه خانوم خانومی میبنده.
-خب دیگه من برم.
سر تكون دادم ،ازكنارم ردشد و رفت. منم برای یه استراحت كوتاه راهی اتاقم شدم.

ویرایش شده توسط nazgool77
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***

دوماه قبل

نازی-فهمیدم،خودمون دنبالش میگردیم.

نیلو-بازتو ازاون حرفا زدی!

نازی رو به من كرد و گفت:

- بدمیگم عشقولی؟

نیلو وقتی دید چیزی نمیگم ،لب باز كرد و گفت:

- ایكیو جان‏ اسم طرف رو نمی دونیم ،دیگه چه برسه به كس و كارش.

نازی-هانی چرا حرف نمیزنی؟

دستگاه الپیتكال روخاموش كردم وعرق پیشونیم باحوله گرفتم؛ درحالی كه بطرف دستگاه پرس سینه میرفتم، شونه ای بالا انداختم ودر جوابش گفتم:

-چی بگم؟

-پیشنهادی چیزی؟! بابا طرف دو هفتس غیبش زده.

پشت دستگاه نشستم وظاهر بی تفاوتی به خودم گرفتم:

-تو بگو یه ماه.

-یعنی چی!؟ میخوای بیخیالش شی؟

اوف ...نه به دیروز كه مخالف ادامه این رابطه بودن نه به امروز كه جلسه چاره اندیشی برپاكردن.

-شما دو تا از خداتون بود؛ این رابطه تموم بشه كه شد.

نیلو-هانی! ما از خدامون بود؟!ما فقط میگفتیم یكم رابطتتون غیر عادیه . همین!

نازی-اهوم.

-باشه شما راس میگید.

هندزفری روتوگوشم فروكردم و بااعصابی داغون شروع به کاركردم .

***

آدینه-هانیه...هانیه...ای بابا هانیه.

توجام غلتی زدم وبا صدای گرفته وخش دار:

-چیه!

-پاشو دختر لنگ ظهر شده.

بالشت رو سرم گذاشتم وغر زدم:

-آدی امروز  جمعه اس بیخیال شو.

-به كمكت نیاز دارم، وسایل اتاق بچه ها رسیده؛ دست تنها نمیتونم بچینم . پاشو دیگه‏... .جون من پاشو.

-خیل خب تو برو الان میام.

بالشت روسرم برداشت؛ درحالی كه دستمو میكشید گفت:

‏ -پاشو خوش خواب كلی كار داریم.

وای نه.... متفرم كسی اینجوری بیدارم كنه. با غیض سر جام میخ نشستم و با لحن تند وتیز توپیدم بهش:

- وظیفه توعه خدمه است؛ كارها رو انجام بدی نه من. حالام برو بذار كپه مرگمو بذارم.

دلخور نگام كرد و خیلی سریع از اتاق بیرون رفت.زیاد رویی كردم؛ ولی حقش بود. بالشت رو سرم كوبیدم و چشامو محكم بستم.چند دیقه ای  تو جام این پهلو اون پهلوشدم ؛ اما دریغ از یه چرت.

دختره روانی، ببین چجور خواب زده ام كرد. باحرص بالشتو به دیوار كوبیدم ولحاف وپرت كردم رو زمین واز تخت پایین اومدم .

این همه ادم تواین خونس لامصب ،میرفتی به یكی از اون ادامس خرسی های لندهور میگفتی بیان كمك ،دختر ه كنه...

لگدی به در سرویس زدم.

سالی -اعصاب نداریا!

ازترس هینی كشیدم . دستمو روی قلبم كه عین گنجیشك میزد گذاشتم، وزیر لب گفتم:

-تویلس نه اتاق.

-چیزی گفتی؟

-نه.بفرما خلاء.

خندید و"مرسی "گفت و رفت رو تخت نشست. یه عذر خواهی هم از دهنش در نمیاد، دستگیره رو پایین دادم ودر پشتم محكم بهم كوبیدم .

از سرویس بیرون اومدم. سالی:

-اینجا بمب تركیده!

اول از همه چشمم به چمدون لباسام درست پایین تخت افتاد. خدایی انگار توش بمب چیزی تركیده؛ اینجوری دل و رودش ریخته بیرون.پشت تختم كه یه تپه لباس چرك جمع شده بود.نچ نچ نچ...انظباط زیر ده .هه مامان جون كجایی!؟دقیقا كجایی!؟

لبخند ژكوندی تحویل سالی دادم :

- چیزی نیس،جمع میكنم.

ویرایش شده توسط nazgool77
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-تنهایی كه نمی تونی،برو آدینه رو ص....
-نه نه نه ...نمیخواد.
-بااین وضع ، سه چهار ساعت گرفتاری.
-نه بابا! سه سوته جمع میشه.
-چشم بندیه؟
-اره ببین.
دستامو توهوا تكون دادم وصدامو كلفت كردم:
-عجی... مجی... لا ترجی.
خیلی اروم و ریلكس مشغول جمع وجور كردن اتاق شدم. تو همین حین؛ واسه اینكه حوصله سالی سر نره،از شیطنت ها و اتیش سوزندن های خودم و نیلو و نازی تعریف كردن.
دقیقا یك ساعت بعد، اتاق مث روز اول تر و تمیز شده بود . سبد لباس چركا رو بغل كردم :
-خب اینم از چشم بندی.
سالی نگاهی به ساعت رو میزی كنار تخت انداخت ، از جا بلند شد وگفت:
- من دیگه باید برم، الان اس سر وكله نمازی پیدا بشه.
معلم خصوصیش ومیگفت.چشمكی زدم و با شیطنت:
-خوش بگذره.
سالی خندید وگفت:
-میگذره جانم.
باهم خندیدیم واز اتاق بیرون اومدیم. همزمان ما یكتا از اتاق بغلی بیرون اومد و سر بزیر گفت:
-سلام؛ سالومه خانوم.
سالی با جذبه ای كه تا به حال ازش ندیده بودم سر تكون داد و "سلامی "گفت و ازما دور شد.
-سلام.
نگاهی دقیق ازسر تا پا ی یكتا انداختم :
-سلام.
این دختر، عجیب آشنا میزنه! خدایا كجا دیدمش؟
-خوبی هانیه جان ؟
دقیق تر به چشاش زل زدم كه كمی هل كرد و دستپاچه گفت:
-عه چیزه،بچه ها تنهان من برم.
منتظر جوابم نموند و با عجله رفت. چرا یادم نمیاد؟!من این دختر رو كجا دیدم!؟كجا بود؟با سر انگشت اشاره روی لبم ضرب گرفتم و توفكر رفتم .باشگاه ؟! ...نه، مهمونی یادورهمی بچه ها ؟ فكر نكنم. فك وفامیل نازی ونیلو هم كه صد درصد نیست. پس كجا دیدمش!؟ ضربه ارومی به پیشونیم زدم و اهسته گفتم:
- یاری نمیكنه.
-كی؟
-‏بالا خونم.
با بلندشدن  خنده تازه به خودم اومدم. باشرمندگی لب بازكردم:
-سلام؛ آدینه بخیر جناب مشكات.
-سلام ممنون.
-فرمایشی هست در خدمتم!
-نه؛ فقط داشتم رد میشدم كه صداتون روشنیدم.
اره دیگه از خر شانسی من باید درست همین موقع رد میشدی.
من-بااجازه، روز خوش.
-بفرماید.
چه با ادب ،سبد و تو بغلم جابجا كردم و ازكنارش ردشدم . پله ها رو به قصد آشپزخونه پایین رفتم.داخل اشپزخونه شدم كه چشمم به آدینه افتاد؛ پشت میز نشسته بودوبا درموندگی وحال زاری مشغول پاك كردن دسته بزرگ سبزی بود.به طرف نریمان كه بالا سر قبلمه های غذا ایستاده بودرفتم؛ كمی از خورشت رو چشید :
-به به چه سوپی شد!
سلام بلند بالایی کردم كه تنها نریمان با خوش رویی جوابم روداد:
-سلام دخترم.
-سلام خاله نریمان. اوم چه بویی راه انداختی، دست و پنجت مرسی .
-دختر این ادبیاتیه تو داری؟دست وپنجت مرسی یعنی؛ چی خاله!؟
-همون دستت طلا خودمونه !
-خب قشنگ بگو دستت درد نكنه . دختر كه نباید چاله میدونی حرف بزنه!
دستم و رو چشم راستم گذاشتم :
-رو چشام خاله.
سر تاسف تكون داد وگفت:
- سبد و اون گوشه بذار، سر فرصت لباس هات و می ریزم تو ماشین.
در جواب محبتش "ممنون"یی گفتم و سبد رو پایین میز گذاشتم . صندلی رو به روی آدینه عقب كشیدم ونشستم :
-سلام؛ چطوری؟
جوابم رو با سلامی سرد وكوتاه جواب داد. معلومه از رفتار صبحم حسابی دلگیره؛ البته حقش بود . لبخند خبیثی زدم و دستامو توهم قلاب كردم وپشت سرم گذاشتم و با چشام اشاره ای به سبزی ها كردم:
-خوش میگذره؟!
نفس عمیقی كشیدوچیزی نگفت تن صدامو پایین اوردم وجوری كه نریمان نشنوه گفتم:
-میدونم صبح بد حرف زدم؛ ولی بجون همون رضایی كه بدجور گلوت پیشش گیره ....منظور داشتم.
سریع سر بلند كرد ونگاه ترسیدشو به نریمان دوخت . قصدم یكم شیطنت بود نه اذیت كردنش. تكیمو از صندلی گرفتم وخودم رو كمی جلو كشیدم و گفتم:
-راستش به همم میایین؛ ولی متاسفانه... قانون این خونه رو كه میدونی؟!
اینبار نگاه ترسیدشو به من دوخت بود؛ منتظر نگام میكرد.با لبخند به حالت اولم برگشتم وگفتم:
-بگذریم ،چی میگفتم؟ اها...
كمی مكث كردم وادامه دادم:
-اصلا توجای من. یه میکروب‏ِ زبون كلفتِ سادیسمی ، روز تعطیل؛ عین اردك بالا سرت قوقولی قوقول بخونه؛ خدایی براش فاز و نول نمی چسبونی؟هوم!... بجون رضا میچسبونی .
پشت سرهم نفس عمیق میكشید؛معلوم بود هم خندش گرفته، هم از عصبانیت؛ درحال انفجاره. كم كم رنگ صورتش به كبودی رفت؛ ولی نمیدونم از خنده بود، یا عصبانیت.لبمو تركردم وب نیش شلم گفتم:
-آدی؛ چرا عین آفتاب پرست هی رنگ عوض میكنی؟
-هانیه!
-جون هانیه؟
-گمشو!
عین بمب ساعتی اماده انفجار بود.خیلی سریع از پشت میز بلند شدم. دوقدم ازش فاصله گرفتم وبا لبخندی كه میدونستم دیونه ترش كرده، گفتم:
-به جون رضا؛ مدیونی فك كنی اومده بودم منتكشی!
قبل از اینكه دسته های سبزی به طرفم پرت شه به طرف سالن فراركردم.

ویرایش شده توسط nazgool77
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همزمان با من،سالی و یكتا به همراه ایناز وایلار (دخترای امیرسالار) با لباس های بیرونی به سالن اومدن. باعجله خودم رو بهشون رسوندم. روبه سالی كردم وبا تعجب پرسیدم :
-جایی تشریف میبرین؟!
-خونه عمه خانوم.
‏سالی رو به یكتا كرد و گفت:
-تا دخترها روسوار ماشین كنی من اومدم.
-چشم خانوم.
ایناز دستای كوچولوش رو به سمت سالی دراز كرد:
ایناز-عمه ژون میشه من با توما بیام؟
(عمه جون میشه من با شما بیام؟)
دست ایناز و تو دستش گرفت.
-اره؛ چرا كه نه عزیزم .
من-پس من برم اماده شم.
-قرار نیس همراه ما بیای.
باتعجب نگاش كردم كه گفت:
-عمه ورود هرمحافظی رو به خونش منع كرده، درضمن محافظای بابا هستن‏.
ابرو بالا انداختم و جلو پای ایناز زانو زدم؛ درحالی كه لپشو اروم می كشیدم :
-سلام خانوم كوچولو خوبی؟
-تلام انوم بزلده منونم، تو اوبی؟
(سلام خانوم بزرگه ممنونم توخوبی؟)
-قربون حرف زدنت ،منم خوبم عزیزم.
شیرین خندید وگفت:
-اسم من اینازه؛ دخملی ناز مث ماه، اسم تو تیه اله انوم؟
(دختری ناز مثل ماه، اسم تو چیه خاله خانوم؟)
اخ كه چه خوردنیه این بچه....شیطونه میگه؛ درسته قورتش بدم. گونش و نرم بوسیدم:
-منم هانیه؛ دختر شاد و خوشبخت .
- اسم ایلی اوجلی داری اله انیه.
(اسم خیلی خوشگلی داری خاله هانیه)
اخر طاقت نیاوردم و محكم بغلش كردم وحسابی چلوندمش. 
با اومدن مشكات وامیرسام صاف ایستادم.
امیرسام-عشقولی من كجاس!،كسی ایناز رو ندیده؟
ایناز؛ درحالی كه بالا و پایین می پرید باخنده "من اینجام" و بلند، بلند تكرار میكرد. امیر با شیطنت به همه چیز و همه كس نگاه میكرد؛ الا ایناز‏. ایناز كه ازدست عمو جونش حسابی كلافه شده بود. جلوی امیر دست به كمر ایستاد و لگدی به ساق پاش زد و گفت:
-برو اودتو ازدول تون.
(بروخودت رواسكول كن)
بعدش دوید تو بغل مشكات. 
بارفتن مشكات وبچه ها به طبقه بالا برگشتم. نگاهی به دور و بر انداختم و وقتی مطمئن شدم كسی نیست، پیام رمزی به جمشید فرستادم كه مفهوم اون‏ خارج كردن دوربین های طبقه دوم از مدار بود .‏چند مین بعد؛ اس ام اس ‏"منطقه امن" بهم رسید. ‏با احتیاط وارد راهرو اتاق ها شدم، اول از اتاق كار مشكات شروع به گشتن كردم....
بعد از زیر ورو كردن تمام سوراخ سنبه های اتاق ،تنها چیز با ارزش از گاو صندوق؛ مقداری پول وجواهر و چند سند باغ و املاك تجاری و مسكونی پیدا كردم .صد در صد اتیلا دنبال جواهرات و سندهای مشكات نیست. از اتاق بیرون اومدم و برای اطمینان بقیه اتاق رو هم گشتم؛اما اون چیزی كه چشممو بگیره ندیدم. 
به دیوار سالن تكیه دادم. اتیلا دنبال چی میگرده؟ واسه یه خلافكار چی مهم وبا ارزشه! هر چی هست باید مربوط به كارش باشه!خب حالا اون چیه؟ هوف، معما طراحی كردن واسم ... دیگه كجا رو باید بگردم؟!

ویرایش شده توسط nazgool77
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با یاد اوری دریچه ته باغ ازجا پریدم، پریدنم همانا وخوردن سرم به لبه تابلو. اه از نهادم بلند شد :
- آخه جا بود اینجا؟!
تابلو طلبكارانه جواب داد:
-شرمنده جای دیگه ای نبود نصب شم .
سابقه نداشت باخودم حرف بزنم؛ وای خدا خل شدم رفت. دستامو رو به اسمون بالا بردم :
-اللهم اشف كل بیر بیر...
بیاد نیلو ضربه محكمی پس كلم زدم و جمله همیشگی بعد این دعا؛ بیاد نازی تكراركردم:
-آدم كه نیستی؛ مث حوا دعا كن.
جای هر سه تامون خندیدم وبسمت پله ها راه افتادم.
برگهای روی دریچه روكنار زدم؛ دستگیره رو به سختی بالا كشیدم. در باصدای قیژی وحشتناكی باز شد .پام و روی اولین پله اهنی گذاشتم وبا احتیاط پایین رفتم. با نور كمی كه از دریچه به داخل می تابید؛ قسمت كمی از كانال روشن و دیده میشد. نور گوشی رو جلو پام انداختم واروم، اروم به جلو قدم برداشتم ...
بعد پنج مین پیاده روی تو فضای تاریك و نمور و خفه، كم كم هوا سبك تر و نفس كشیدن راحت تر شد. با دیدن روزنه های نور به قدم هام سرعت بیشتری دادم. یه دریچه ایستاده، با دست آزادم فشاری به در دادم سنگین بود؛ اما یكم باز شدگوشیم و تو جیب شلوارم فرو كردم. دو دستی؛ فشار بیشتری به در آهنی دادم؛ اما از جا تكون نخورد، انگار چیزی اون پشت مانع باز شدنش میشد. از لای در سرمو بیرون بردم جلوم كلی شمشاد و دار و ددرختقد علم كرده بودن و معلوم نبود؛ كجام! محاله این در جلوی منو بگیره، خانوم مارپل هیچ وقت دست خالی بر نمیگرده. از همون یه ذره جا بزور وضرب و جون كندن رد شدم . اینم از مزیت آدم های لاغر.
از پشت شمشاد ها بیرون اومدم. اولین چیزی كه به چشمم خورد؛ یه ویلاِ 500متری نما مشكی با یه استخر پر شده از برگ های زرد وقرمز . اینجا دیگه كجاس! ؟ یعنی اینم خونه مشكاته ؟ شاید!
حالا معلوم میشه. خیلی سریع استخر رو دور زدم وبه طرف دیوار های شیشه ای ویلا رفتم. سرم رو به در چسبوندم وسعی كردم همه جای خونه رو دید بزنم.
با دیدن اجناس عتیقه و قدیمی؛ مث گرامافور و رادیو و.... در كنار مبلمان اسپرت و سینما خانگی و از همه مهم تر؛ تابلو های نقاشی با سبك های امپرسیونیسم واكسپرسیونیسم . تلفیق جالب چند سبك و هماهنگی منحصر به فردشون در كنار هم بدجور حیرت زدم كرد.
این هنر نمایی كار یه ادم خلاق میتونه باشه؛ نه یه طراح دكوراسیون معمولی.
حتما جاذبه های دیگه ای این خونه داره كه خانوم مارپل رو مجذوب خودش كنه .لبخند گنده ای زدم ‏و بی اراده دستم رو روی دستگیره در گذاشتم وتا قبل از؛ اینكه من درون عزیز به سراغم بیاد، به پایین فشارش دادم. با احتیاط داخل رفتم؛ مث یه دزد به همه جا ی خونه سرك می كشیدم. وارد راهرو عریضی باكلی در شدم. درست سیزده تا؛ والا یا اینا زیاد بچه مچه دارن یا خونه رو با كاروان سرا اشتباه گرفتن! شونه ای بالا انداختم ودر اولی و باز كردم.
با دیدن صحنه روبه روم نفسم تو سینه حبس شد. اتاق به طرز فجیعی تركیده بود. با دهن باز نگاهی گذرا به اتاق انداختم؛ پرده های پاره، تخته شكسته، تشك پاره شده، روتختی و بالشت های پخش شده كف اتاق، اینه پودرشده، لباس های زنونه ای كه هر تیكش یه جای اتاق پرت شده بود ...
با صدای خرش خورده شیشه زیر پام از حركت ایستادم . پام و از روی قاب عكس برداشتم؛ عكس یه عروس و داماد. رو زانو خم شدم، به عكس خیره شدم؛ یه زن تو اغوش امیرسالار.عكس رو برداشتم و زل زدم به دلارامی كه خیره امیر سالار بود.
دوباره نگاهی به اتاق انداختم و زمزمه كردم:
-مشكات نه! عمارت امیرسالار.
احساس كردم، صدایی از پایین میاد.گوشام وتیز كردم. تق...تق..صدای كوبیده شدن كفش پاشنه دار زنانه روی سرامیك بود ، سریع از اتاق بیرون زدم كه سایه ای روی دیوار راهرو افتاد. گندش بزنن...عقب گرد كردم و با دو به زیر تخت شیرجه زدم...اه لعنتی در و نبسته بودم.

ویرایش شده توسط nazgool77
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


×
×
  • اضافه کردن...