رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

#پارت_پنجاهم

اشکان با لب و لوچه آویزان ، در حالیکه پشتش را به ریحانه می کرد تا از خانه بیرون برود ، شانه ای بالا انداخت و زیر لب زمزمه کرد :

_ هرجور راحتی !

سپس در درگاه ایستاد و همانطور که دستانش را در جیب شلوارش فرو برده بود ، خطاب به ریحانه با اخمی محو بر پیشانی گفت :

_ مادمازل خانم اگر کاری نداری بیا بریم هولدینگ . همین حالا هم به قدر کافی دیر کردیم !

ریحانه نگاهی دیگر به دور و برش انداخت . سپس با قدم هایی کوتاه و شمرده ، از خانه خارج شد . اشکان هم بی حرف پشت سرش از خانه خارج شد و با اشاره به در ، از ریحانه خواست تا آن را با کلید در دستش قفل کند . ریحانه تنها سرش را به نشانه تایید تکان داد و کلید را در قفل فرو کرد .
از آنطرف ، اشکان زودتر از او دکمه آسانسور را زد و منتظر ، شانه اش را به دیوار تکیه داد . ریحانه همانطور که دستانش را در هم قفل کرده بود ، کنار اشکان ایستاد و خیره به نقطه ای نامعلوم شد .
اشکان نامحسوس او را نگاه کرد . از اول ورودشان به اپارتمان ، متوجه تغییر رفتار ریحانه شده بود و کنجکاو بود تا دلیلش را بداند .
آسانسور در طبقه ۴ ایستاد و در ها از هم باز شدند . هردو وارد آسانسور شدند و عکس دفعه قبل ، اینبار در سکوت کنار هم ایستادند . اشکان چشم به شماره انداز آسانسور دوخته بود که در کمال تعجب دید آسانسور در طبقه سوم ایستاد . با ایستادن آسانسور ، درها از هم باز شدند و مردی خوش پوش از پشت در نمایان شد . تا چشم اشکان به او افتاد با خوش رویی با او دست داد و خیلی گرم و صمیمی احوالش را پرسید . در این میان ، تنها ریحانه بود که با چشم های گرد شده و نگاهی مبهوت آن مرد را برانداز می کرد . با وجود آنکه ۱ ماه از دیدارشان گذشته بود ، اما توانست چهره او را حتی بدون ریش تشخیص دهد . دکتر ارتوپدی که او را بی دلیل به خانه اش آورد و مداوایش کرد و حتی با دیدن اسلحه ، او را به پلیس معرفی نکرد .
حسام که همچنان در حال خوش و بش با اشکان بود ، متوجه نگاه سنگین شخصی به روی خود شد . آرام نگاهش را از اشکان گرفت و در یک لحظه ، در چشمانی به مانند دریا ، غرق شد . ریحانه با درهم تلاقی شدن نگاهش با نگاه حسام ، ناخودآگاه اب دهانش را پر صدا به پایین قورت داد . سعی کرد به خود مسلط باشد . دستان لرزانش را در هم قفل کرد تا از لرزش خفیف آن جلوگیری کند . سپس نفسی عمیق کشید و به زور ، لبخندی محو بر لب نشاند .
حسام پرسشگر و کنجکاو ، زودگذر و کلی به ریحانه نگاه کرد و در همان حال ، یک تای ابرویش را بالا انداخت .
اشکان وقتی آن ها را خیره بهم دید ، لبخندی دندان نما زد و با اشاره به ریحانه ، خطاب به حسام گفت :

_ حسام ... ایشون همون کارآموزی هستن که درباره اش بهت گفته بودم !

سپس به حسام اشاره کرد و اینبار خطاب به ریحانه گفت :

_ خانم ابراهیمی ... ایشون هم آقا حسام ، دوست من و پسر آقای احسان میرزایی یکی از سهامداران بزرگ هولدینگ !

حسام با حرف اشکان ، سرش را تکان داد و کاملا روبروی ریحانه ایستاد . لبخندی زد و خیلی محترمانه خطاب به ریحانه گفت :

_ از اشنایی باهاتون خوشبختم خانم ابراهیمی !

ریحانه که هنوز با دیدن حسام در جای خود خشک ایستاده بود ، به لبخندش عمق بیشتری و زیر لب زمزمه کرد :

_ همچنین !

آنقدر آرام این را گفت که حتی خودش هم نشنید . حسام کمی دیگر به ریحانه خیره ماند و چون عجول بودن را در حرکات اشکان می دید ، نگاهش را از ریحانه گرفت و خطاب به اشکان گفت :

_ خب ... هم تو کار داری هم من ... بهتره دیگه دکمه همکف رو بزنی تا بریم پی زندگیمون !
 

  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت_پنجاه و یکم

اشکان در حالیکه انگشتش را به روی دکمه همکف می فشرد ، ریز خندید . ریحانه اب دهانش را به سختی قورت داد و در گوشه ای ترین جای آسانسور ایستاد تا حد امکان از دید حسام پنهان بماند ؛ اما حسام ، فارغ از او با اشکان گرم صحبت شده بود . با ایستادن آسانسور در طبقه همکف ، هرسه از آسانسور خارج شدند . حسام با اشکان دست داد . از او و ریحانه خداحافظی کرد و با گام هایی بلند و استوار ، به طرف ماشین آئودی سفید رنگی که روبروی اپارتمان پارک شده بود رفت . ریحانه نگاهی زودگذر به او که در حال سوار شدن بود ، انداخت و در همان لحظه ، خود نیز سوار بر پژوی سیاه رنگ اشکان شد . ریحانه تکیه اش را به صندلی داد و زیر چشمی به اشکان که کمربند ایمنی خود را می بست ، نگاه کرد . با حفظ پوزخند ایجاد شده بر لبانش ، زیر لب خطاب به او زمزمه کرد :

_ ماشین تو در برابر ماشین اون سوسکه !

اشکان با شنیدن حرف ریحانه ، درحالیکه انگشتانش را به دور فرمان پیچیده بود ، نگاه تندی به او انداخت . خنده ای عصبی کرد و همان طور که دنده در دستش را می فشرد زیر لب غرغر کرد :

_ منم اگر شغل اونو داشتم و بابامم مایه دار بود ، مطمئنن ماشینم بهتر از اون بود !

سپس بی توجه به نگاه پرتمسخر ریحانه ، پایش را به روی پدال گاز فشرد و ماشین به مقصد هولدینگ ، از جا کنده شد .

***

هولدینگ از فاصله چند کیلومتری ، به دلیل داشتن تعداد طبقات و نمای خاصی که داشت به خوبی دیده می شد . ریحانه که با دیدن حسام و معرفی او به عنوان فرزند سهام دار هولدینگ حس بدی در دلش ایجاد شده بود ، حالا با دیدن ساختمان هولدینگ ، حس بدش دو چندان شد .
ماشین آرام آرام وارد حیاط بزرگ هولدینگ شد . نمای حیاط ، در لحظه اول به دلیل داشتن فضای سبز به شکل پارک دیده می شد . دور تا دور حیاط وسیع هولدینگ ، حصاری از نرده های اهنی قرار داشت که به طرزی نقش دیوار محافظتی از ساختمان را بر عهده داشت . ماشین آرام از میان تک و توک افرادی که هرکدام ظاهری رسمی و اداری داشتند ، گذشت و وارد پارکینگ خصوصی ساختمان شد . اشکان فرمان ماشین را چرخاند و در جای مخصوص و رزرو خودش ، پارک کرد و بلافاصله دستی را کشید .
با ایستادن ماشین ، ناگاه ضربان قلب ریحانه بالا رفت و نفس هایش کشدار شد . استرس بدی به جانش افتاده بود . نمی دانست که آیا امادگی انجام این ماموریت را دارد یا نه ؟! ؛ اما خب ... دیگر برای فکر کردن به این سوال کمی دیر شده بود !

اشکان : _ نمی خوای پیاده شی ؟!

با صدای اشکان ، به آرامی پلک هایش را به روی هم فشرد . اب دهانش را به پایین قورت داد و سپس دست لرزانش را به سمت دستگیره در دراز کرد . با باز شدن در ، به سختی روی پاهایش ایستاد و برای کنترل خودش از سقوط ، دستش را به سقف ماشین تکیه داد . پشت سر هم چندبار نفس عمیق کشید و پر قدرت به بیرون فوت کرد تا جاییکه حس کرد حالش بهتر شده است . آرام دستش را از سقف ماشین جدا کرد و با چهره ای جدی ، سینه سپر ، راست ایستاد .
اشکان اما برعکس او ، با چهره ای خونسرد قفل ماشین را زد و جلوتر از ریحانه قدم برداشت . بازهم باید برای بالا رفتن ، داخل آسانسور می شدند .
ریحانه با دیدن آسانسور ، پوفی کرد و بی حوصله پشت سر اشکان وارد آسانسور شد . تا لحظاتی هردو در سکوت به نوای موزیکال درون آسانسور گوش سپردند که با صدای خانمی که می گفت " طبقه دوم " آسانسور ایستاد . درها از هم باز شدند و سالنی بزرگ و شلوغ ، پیش رویشان نمایان شد .

ویرایش شده در توسط zhrw._.sl
  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_پنجاه و دوم

در میان سالن ، کانالی شیشه ای قرار داشت و تا آخرین طبقه ساختمان کشیده شده بود که درون آن بالابری لوکس به مانند آسانسور ، طراحی شده بود .
ریحانه که با دیدن سالن دهانش باز مانده بود و با نگاهی مبهوت به روبرویش خیره شده بود ، با صدای خنده ی ریز اشکان ، خجل زده خودش را جمع و جور کرد . کم کم خنده ی اشکان جای خودش را به لبخندی دندان نما داد و درحالیکه از آسانسور خارج می شد ، سرش را به نشانه تاسف تکان داد که باعث شد اخم های ریحانه درهم برود .
ریحانه تا پا به درون سالن گذاشت ، ناخواسته با دیدن آدم های شیک اطرافش ، دستی به لباس هایش کشید و سعی کرد خیلی با وقار قدم بردارد و در شان یک خانم رفتار کند ؛ اما چون عادت به کفش های پاشنه بلند نداشت ، کمی کج و کوله راه می رفت و به خاطر درد پشت پایش ، چهره اش درهم رفته بود .
اشکان زیرچشمی به ریحانه نگاهی انداخت و وقتی او را به دنبال خود دید ، به قدم هایش سرعت بخشید و به طرف خانمی که پشت به میزی بزرگ نشسته بود و با تلفن صحبت می کرد ، رفت . روبرویش که ایستاد ، ارنجش را به میز تکیه داد و در حالت ایستاده پایش را به روی پای دیگرش انداخت . با انگشت پشت سرهم به روی میز ضربه زد تا توجه آن خانم جوان را به خود جلب کند و صحبتش را با تلفن ، زودتر خاتمه دهد .
خانم جوان ، نگاه تندی به اشکان انداخت و در همان حال ، با لحن جدی که داشت ، از شخص پشت تلفن خداحافظی کرد . با پایان یافتن صحبت تلفنی او ، اشکان کمی به سمتش متمایل شد و با لبخندی دندان نما گفت :

_ خسته نباشین خانم امینی !

زن با حفظ نگاه و لحن جدی اش ، خودکار در دستش را بین انگشتانش به بازی گرفت و خطاب به اشکان زیر لب غرید :

_ سلامت باشید آقای قاسمی ! .. کاری داشتید ؟!

اشکان با دیدن لحن جدی او خودش را نباخت و با حفظ لبخندش ، نگاهی گذرا به ریحانه که درست پشت سرش ایستاده بود ، انداخت و در جواب به خانم امینی گفت :

_ به اطلاع آقای میرزایی برسونید که می خوام ببینمشون !

خانم امینی یک تای ابرویش را بالا انداخت و نگاهش را از اشکان گرفت . همانطور که با خودکار در دستش به روی ورقه ی پیش رویش چیزی می نوشت ، خطاب به اشکان گفت :

_ ایشون الان توی جلسه هستن !

اشکان با شنیدن حرف خانم امینی ، نچی کرد و با لب و لوچه کج شده به ریحانه نگاه کرد . در همان لحظه ناگهان با صدای جیغ شخصی آشنا ، در جای خود پرید و راست ایستاد :

_ اشکااااان ! ... معلوم هست کجایی تو ؟! ... از صبح تا حالا سعی می کنم باهات تماس بگیرم اما در دسترس نیستی !

ریحانه چشمان گردش را به روی دختری خوش پوش و در عین حال خشن دوخت که با ابروانی درهم و چهره ای کلافه و عصبانی ، به سرعت به طرف اشکان می آمد . اشکان با دیدن او ، ناله کنان چشمانش را به روی هم فشرد و نفسش را پوف مانند بیرون فرستاد . دختر عصبانی ، با دو قدم بلند فاصله باقی مانده بین خودش و اشکان را طی کرد . در حالیکه کاملا روبروی اشکان ایستاده بود ، با دستش موهای طلایی بیرون زده از مقنعه مشکی رنگش را از جلوی چشمانش کنار زد و دست به کمر ، خیره در چشمان اشکان ادامه داد :

_ از صبح تا حالا کار ریخته روی سرم اونوقت تو یهو کجا ول کردی رفتی ؟! ... خیر سرم یعنی همکار و هم دفتر هستیم ... من که نمی تونم کارای تو رو هم انجام بدم !

اشکان وقتی او را آنقدر عصبی و حرصی دید ، لبخندی مصنوعی بر لب زد و در حالیکه سعی می کرد جو موجود را عوض کند گفت :

_ معذرت می خوام خانم نوابی ! ... از صبح تا حالا خط ها به هم ریخته و تماس برقرار نمی شه ! ... از طرفی رفته بودم تا شما رو از این شرایط نجات بدم !

  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_پنجاه و سوم

خانم نوابی که با حرف اشکان کمی گیج شده بود ، چشمانش را ریز کرد و در حالیکه به خودش اشاره می کرد ، زیر لب تکرار کرد :

 _ منو از این شرایط نجات بدی ؟! ... چه شرایطی ؟!

اشکان لبخند مرموزی زد و کاملا روبروی ریحانه ایستاد . نفس عمیقی کشید و در حالیکه خیره به ریحانه بود ، خطاب به خانم نوابی گفت :

_ به موقعش خودت می فهمی !

به دنبال حرفش ، با چشم و ابرو به ریحانه اشاره کرد . خانم نوابی که دست به بغل ایستاده بود و با ابروهای بالا رفته اشکان را نگاه می کرد ، با اشاره او سرش را چرخاند و به ریحانه زل زد .
ریحانه تا نگاه اخمالو و کفری او را به روی خودش دید ، اب دهانش را پر صدا به پایین قورت داد و ناخواسته من من کنان گفت :

_ س ... س ... سلام !

خانم نوابی که متوجه حضور ریحانه در نزدیکی خودش نشده بود و تنها با اشاره اشکان او را دیده بود ، با اخمی وحشتناک نگاهی به سر تا پای ریحانه انداخت و بدون جواب دادن به سلام او ، خطاب به اشکان گفت :

_ خب که چی ؟! ... این دختره کیه ؟

اشکان نفسش را به بیرون فوت کرد و تکیه اش را از میز گرفت . کنار ریحانه ایستاد و با لبخند مرموزی که بر لب داشت ، خیره در چشمان سبز و پر آرایش خانم نوابی گفت :

_ می خواستم بعد از صحبتم با آقای میرزایی خودت متوجه بشی ؛ اما خب ، چون اصرار می کنی می گم !

سپس در ادامه حرف هایش ، دستش را به طرف ریحانه دراز کرد و گفت :

_ معرفی می کنم ، همکار جدیدم خانم ابراهیمی !

خانم نوابی تا این حرف را از دهان اشکان شنید ، چشمانش گرد شد . با چهره ای مات برده ، نگاهش را از ریحانه گرفت و به اشکان دوخت . آب دهانش را پر صدا به پایین قورت داد و در حالیکه تته پته می کرد ، زیر لب نالید :

_ چ ... چی ... چی گفتی ؟ ؛ هم ... همکار جدید ؟! ... اما ... چطور ... چطور تونستی با من اینکار بکنی ؟!

به اینجای حرفش که رسید ، دستش را به روی قفسه سینه اش گذاشت و ناباور و با دهانی تقریبا باز به اشکان زل زد .
اشکان که از بهت در نگاه او لذت می برد ، نیشخندی زد و در جواب به او خونسردانه گفت :

_ برای تو که بد نشد ! ، از دست من راحت می شی . تنها فقط دفترت تغییر پیدا می کنه و شغلت پابرجاست !

اشکان با اتمام حرفش ، لبخند دندان نمایی به خانم نوابی زد . در ادامه برای آنکه حرص او را بیشتر در آورد ، دستش را به روی کمر ریحانه گذاشت . طبق چیزی که فکر می کرد ، ریحانه از خود عکس العمل نشان داد و پس از تماس دست او با پوستش ، کمرش را صاف کرد .
اینبار نگاه ناامید خانم نوابی ، از لبخند اشکان به سمت دست او سوق داده شد و نگاهش به روی ارتباط دست او و کمر ریحانه ثابت ماند . چشمانش گرد تر از قبل شده بود و کم کم نفس هایش داشت کشدار می شد .
در آن اوضاع ، ناگهان صدای خانم امینی ، به لبخند اشکان عمق بیشتری داد .

خانم امینی : _ آقای قاسمی بفرمایید داخل !

اشکان سرش را به نشانه تایید تکان داد . نگاهش را از خانم امینی گرفت و با حفظ لبخندش ، دستش را بالا آورد و کوتاه برای خانم نوابی تکان داد . در ادامه ، با فشار به کمر ریحانه ، با او به طرف دفتر آقای میرزایی هم قدم شد .

  • پسندیدم 1
  • ذوق زده 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_پنجاه و چهارم

هردو ، وارد راهرویی کوچک شدند که در انتهای آن ، دری چوبی و لوکس دیده می شد . وقتی از دید خانم نوابی دور شدند ، ریحانه که تا آن لحظه خودش را کنترل کرده بود ، با اخمی بر پیشانی دست اشکان را از روی کمرش کنار زد .

ریحانه : _ دستتو بنداز ! ... چه زود خودمونی می شه !

اشکان چیزی نگفت و تنها پس از صاف کردن گلویش ، دستی به روی کت مشکی رنگش کشید و خاک های فرضی را تکاند .
لحظاتی بعد ، هردو پشت در ایستاده بودند و منتظر بودند تا دیگری به در ضربه بزند . ریحانه وقتی از اشکان حرکتی ندید ، یک تای ابرویش را بالا انداخت و زیر لب خطاب به او گفت :

_ توقع نداری که من در بزنم ؟!

اشکان چشم غره ای کوتاه به ریحانه رفت . خیره به در ، نفس عمیقی کشید . لب پایینش را به دندان گرفت . در همان حال ، دست راستش را مشت کرد و نفسش را به بیرون فوت کرد . تا دستش را بالا آورد تا به در بزند ، ریحانه زودتر از او به در چند ضربه ی متوالی زد . سپس با نگاهی خونسرد ، شانه ای بالا انداخت و روبه اشکان که با چشم های  تقریبا گرد شده نگاهش می کرد ، گفت :

_ آپولو که نمی خوای هوا کنی ! ... یه ضربه ی کوچیک می خواستی به در بزنی !

سپس در ادامه ، با چشم و ابرو به دستگیره در اشاره کرد . اشکان ، چشمانش را در کاسه چرخاند و در حالیکه سرش را به طرفین تکان می داد ، به دستگیره چنگ زد و با فشاری کم ، آن را در میان دستش چرخاند .
در با صدای قیژ مانندی ، از هم باز شد و نمایی از دکوراسیون امروزی و نوین ، در برابر چشمانشان به نمایش گذاشته شد . اشکان به آرامی پا به دفتر کار گذاشت و با کنار رفتن از جلوی در ، به ریحانه اجازه ورود داد . ریحانه تا نگاهش به نمای دفتر افتاد ، مثل دفعه ی پیش ، غافلگیرانه دهانش نیمه باز ماند .

دفتر ، ترکیبی از کرم و شکلاتی داشت . دیوار ها رنگ کرمی را به خود اختصاص داده بودند و کتابخانه پشت میز بزرگ قهوه ای رنگ میان اتاق هم ، به رنگ شکلاتی خوشرنگ بود . ریحانه نگاهش را از دکور دیوار ها و میز میان اتاق که مردی میانسال با ریش و موهای جو گندمی پشت آن نشسته و عینک ظریفی به چشم زده بود ، گرفت و به دیوار شیشه ای کنار دستش خیره شد . کل شهر زیر پایش بود و از پشت دیوار شیشه ای به خوبی دیده می شد . همین امر باعث شد تا لبخندی محو به روی لب های سرد و بی رنگش ، جان بگیرد .
با شنیدن تک سرفه ی مصلحتی اشکان ، نگاه مبهوتش را از در و دیوار گرفت و با بستن دهانش ، خیره به مرد پیش رویش شد .
مرد میانسال ، در حال نوشتن چیزی به روی تکه کاغذی بود که او هم با صدای سرفه اشکان ، سرش را بالا آورد و چشمان سبز بی روحش را به روی آن دو که در میان دفتر کارش ایستاده بودند ، ثابت نگه داشت . کمی در سکوت ، با چهره ای جدی آنها را زیر نظر گرفت . در آخر ، خودکار طلایی در دستش را به روی میز گذاشت و آرام تکیه اش را به صندلی چرم مشکی رنگش داد . در حالیکه با انگشت اشاره اش خودکار روی میز را به بازی گرفته بود ، از بالای عینک ظریف مطالعه اش به اشکان چشم دوخت و بالاخره دهان گشود :

_ کاری با من داشتید آقای قاسمی ؟!

اشکان با شنیدن صدای او ، برای بار دوم گلویش را صاف کرد . قدمی به جلو برداشت و سربه زیر زیر لب گفت :

_ معذرت می خوام که خلوتتون رو بهم زدم آقای میرزایی ! ... راستش .. من ... می خواستم که ... همکار جدیدم رو بهتون معرفی کنم !

در همان لحظه ، دستش را به سوی ریحانه دراز کرد و با کمی مکث ، خیره به آقای میرزایی که با ابروهای بالا رفته ریحانه را زیر نظر گرفته بود ، ادامه داد :
 

  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_پنجاه و پنجم

_ اگر به خاطرتون باشه ... قبلا که گفته بودم من و خانم مارال نوابی همکار خوبی برای هم نیستیم ! ؛ یعنی ... چجوری بگم ... آبمون تو یه جوب نمی ره ! ... از وقتی که با هم توی یه اتاق کار می کنیم ، با هم بحث داشتیم ! ... می خواستم ازتون خواهش کنم که ... اگر می شه خانم نوابی با خانم سلطانی باشن و به علت کمبود نیرو و اخراج این چند نفر اخیر ، خانم ابراهیمی رو به عنوان همکار بنده استخدام کنید !

آقای میرزایی ، در سکوت دستانش را در هم قلاب کرده و به لبانش چسبانده بود و در حالیکه چشم از ریحانه بر نمی داشت ، به حرف های اشکان گوش می کرد . با پایان یافتن صحبت های اشکان ، در جواب ، تنها سرش را تکان داد که مفهومی برای اشکان نداشت . لبانش را که به روی انگشت کشیده اش می فشرد ، با عقب رفتن سرش ، ارتباطشان را قطع کرد . بدون آنکه تکیه اش را به صندلی بدهد ، اینبار ریحانه را مخاطب قرار داد و ناغافل زیر لب پرسید :

_ اسمتون چیه ؟!

ریحانه با شنیدن سوال او لرزی بر اندامش افتاد . آرام نگاهش را از پارکت زیر پایش گرفت و چشمان آبی اش را به چشمان میشی رنگ آقای میرزایی دوخت . در همان حال زیر لب زمزمه کرد :

_ ریحانه ... ریحانه ابراهیمی !

آقای میرزایی که شکه شده ، محو نگاه دریایی ریحانه شده بود ، با پایان یافتن حرف او ، سکوت اختیار کرد . با دیدن چشمان او ، ناخواسته به خاطراتی دور سفر کرده بود . خاطراتی با دختری که همیشه در رویاهایش با او همراه بوده و حال در این دنیا حضور نداشت . دختری با چشمانی آبی و موهایی قهوه ای رنگ به لطافت گلبرگ ...
صندلی با صدایی گوشخراش به عقب کشیده شد و به دنبال ، آقای میرزایی در پشت میز بدون آنکه چشم از چشم ریحانه بردارد ، قامت راست کرد . نفسش بند آمده بود و به هیچ وجه قصد نداشت ارتباط بین چشمانشان را قطع کند . ریحانه نیز خیره در چشمان او خشکش زده بود و حس درون نگاه او را نمی توانست درک کند . در لحظه ای حس کرد آن چهره برایش آشناست . چهره ای محو ، متعلق به سالها پیش ...
صدای اشکان ، نگذاشت او بیشتر از این به مغزش فشار بیاورد . اشکان در حالیکه تعجب در چشمانش به خوبی مشاهده می شد ، نگاهش بین آقای میرزایی و ریحانه در گردش بود . در آخر نگاهش را به روی آقای میرزایی ثابت نگه داشت و با اخمی محو بر پیشانی ، زیر لب خطاب به او گفت :

_ حالتون خوبه آقای میرزایی ؟!

احسان که تا آن لحظه هنوز خیره به ریحانه بود ، بند نگاهش را پاره کرد و سرش را به طرف اشکان چرخاند . اب گلویش را به پایین قورت داد و نفسش را پوف مانند به بیرون فرستاد . نگاهش را به میز روبرویش دوخت و تنها در جواب به اشکان ، سرش را به نشانه تایید تکان داد .
اشکان وقتی او را ساکت و آرام دید ، کلافه به موهایش چنگ زد و با حفظ تن صدایش ادامه داد :

_ نگفتید تکلیف چیه ؟! ... خانم ابراهیمی رو استخدام می کنید یا نه ؟!

سپس به خودش اشاره کرد و گفت :

_ من تاییدشون می کنم !

احسان بدون آنکه سرش را بالا بیاورد و به اشکان نگاهی هرچند کوچک بیندازد ، در حالیکه دوباره خودکار را به دست گرفته بود ، تنها زیر لب گفت :

_ پرونده سابقه ی ایشون و معرفی نامه رو به دست من بدین و برید ! ... به خانم امینی می سپرم هرچی شد خبرتون کنه !

اشکان وقتی او را اینطور آشفته حال و بی حوصله دید ، تصمیم گرفت که دیگر چیزی نگوید و بحث را ادامه ندهد .

  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_پنجاه و ششم

ریحانه که همچنان در جای خودش ثابت ایستاده بود ، با به اسارت در آمدن بازویش توسط اشکان ، غافلگیرانه تکانی خورد . بی حواس سرش را بالا آورد و خیره در چشمان نافذ و سیاه رنگ اشکان شد . اشکان قبل از آنکه غرق در دریای چشمان ریحانه شود ، نگاهش را به در دوخت و با قدم هایی بلند ، در حالیکه ریحانه را به دنبال خود می کشید ، به در نزدیک شد و با لمس دستگیره ، در را به ارامی باز کرد .
وارد راهرو که شدند ، هنوز چند قدم بر نداشته بودند که اشکان در حالیکه زیر چشمی به ریحانه نگاه می کرد ، خطاب به او گفت :

_ یه چیزی گیجم کرد !

ریحانه بدون آنکه چیزی بگوید ، تنها پا به پایش گام بر می داشت . اشکان از سکوت او استفاده برد و ادامه داد :

_ اون به طرز عجیبی بهت نگاه می کرد ... انگار که ... این اولین دیدارتون نبوده !

ریحانه چتری مویش را با انگشت از جلوی چشمانش کنار زد . در همان حال ، پوزخندی محو گوشه ی لبش جان گرفت و با خونسردی تمام ، تنها زیر لب نالید :

_ چرت نگو !

اشکان با حس کنجکاوی که داشت ، سد راه ریحانه شد . در حالیکه عقب عقب راه می رفت ، خیره به ریحانه با چشمهایی گرد شده گفت :

_ چرت نمی گم ! ... حتی خود تو ... خود تو هم یه جوری نگاهش می کردی ! ... توی نگاهتون حس تعجب و گنگی رو می شد دید !

اشکان به اینجای حرفش که رسید ، ثابت ایستاد و با اینکار ، ریحانه را ترغیب به ایستادن کرد . اما ریحانه ، برای آنکه بحث کش پیدا نکند و از سوال های عجیب و غریب اشکان رهایی یابد ، کف دستش را به روی سینه اشکان گذاشت و با فشاری کم ، او را از سر راهش کنار زد .
اشکان وقتی این حرکت را از ریحانه دید ، یک تای آبرویش را بالا انداخت و در حالیکه پشت سر او قدم بر می داشت زیر لب زمزمه کرد :

_ بی اعصاب !

***

هستی بالاخره پس از فشار مکرر زنگ ، انگشتش را از روی آن برداشت . کلافه ، تکیه اش را به در داد و طبق معمول با لمس صفحه موبایلش ، تند و تند تایپ کرد .
با اخمی که بر روی پیشانی اش ایجاد شده بود ، چشم از صفحه موبایلش نمی گرفت و منتظر بود تا هر لحظه حسام یا صدف در را باز کند . صدای قدم های شخصی ، سکوت راه پله را شکست اما باز هم هستی را وادار به قطع ارتباط نگاهش نکرد و او همچنان با دو انگشت شصتش ، به صفحه موبایل ضربه می زد . ناگهان هستی با شنیدن صدایی آشنا در نزدیکی خودش ، انگشتانش بی حرکت ماند و در همان حالت ، خشکش زد :

_ سلام هستی خانم !

هستی با شک و تردید ، سرش را بالا آورد و در یک لحظه ، در یک جفت چشم سیاه خندان ، قفل شد . ناخود آگاه ضربان قلبش بالا رفت . پشت سر هم پلک زد و آب دهانش را به سختی قورت داد . با چشمانی که همچنان تعجب و غافلگیری در آن مشهود بود ، نگاهش را از سر تا پای شخص روبرویش گذراند و در آخر من من کنان گفت :

_ س ...سلام... آقا فرزاد !

_ انگار هنوز عادت نکردید به من بگید اشکان !

هستی وقتی نگاه شاکی اشکان را خیره به خود دید ، سعی کرد به خود مسلط باشد . صاف ایستاد و با چهره ای که می خواست جدی به نظر برسد ، یک تای ابرویش را بالا انداخت . گلویش را صاف کرد و با لحنی جدی خطاب به اشکان گفت :

_ ببخشید آقا فرزاد ... اما من با این اسم شما رو می شناسم ! ...من موندم یهو چی شد اسمتونو تغییر دادین و کردید اشکان !

اشکان چیزی نگفت و تنها هستی را نگاه کرد . کمی به سکوت گذشت که اشکان نفسش را پوف مانند بیرون فرستاد و در حالیکه راهش را به سمت پله های متصل به طبقه چهارم کج می کرد ، خطاب به هستی گفت :

_ بیخیال ... سلام منو به حسام برسونید !

  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_پنجاه و هفتم

هستی گیج از رفتن اشکان به سمت پله ها ، پایین راه پله ایستاد و خیره به او گفت :

_ می شه بگید چرا الآن شما دارید می رید بالا ؟!

اشکان بدون آنکه به سمت هستی بچرخد و به او نگاهی بیندازد ، پا روی پله آخر گذاشت و در جواب به او خونسردانه گفت :

_ یکی از دوستام طبقه بالا رو اجاره کرده ، دارم می رم دیدنش ! ... از نظر شما ایرادی داره ؟!

با پایان یافتن حرفش ، از حرکت ایستاد و به عقب برگشت . هستی از جواب او ناخودآگاه اخم هایش درهم رفت . حس این را داشت که اشکان به او گفته باشد " فضولی ؟! " .
دلخورانه ، پشت چشمی نازک کرد و بدون آنکه جوابی به اشکان بدهد ، بند کیف روی شانه اش را جا به جا کرد و هرچه حرص از رفتار اشکان داشت را با فشردن موبایل در حصار انگشتانش ، خالی کرد .
در همان هنگام ، در باز شد و صدف با سری حوله پیچ ، از پشت در نمایان شد . تا چشم صدف به هستی افتاد ، لبخندی دندان نما زد و با خوشرویی او را به داخل دعوت کرد . هستی هم از خدا خواسته وارد خانه شد و در را پشت سرش بست .
هستی از همان لحظه ورود ، بند کیفش را گرفت و از شانه اش جدا کرد . آن را به همراه شال و مانتو اش ، آویزان جا لباسی درون راهرو کرد و با چهره ای پکر وارد نشیمن شد . صدف که جلو تر از او وارد آشپزخانه شده بود و در حال آماده کردن قهوه بود ، از همان جا با صدایی بلند گفت :

_ ببخشید هستی جون که پشت در معطل شدی ! ... حسام که مطبه و منم توی حموم بودم !

هستی همانطور که روی مبل نشسته بود و صورتش را با دستانش پوشانده بود ، در جواب به صدف تنها زیر لب زمزمه کرد :

_ مهم نیست !

صدف در حالیکه دو فنجان قهوه را در سینی گذاشته بود ، از آشپزخانه بیرون آمد و با حفظ لبخندش سینی را روبروی هستی ، روی میز گذاشت . آنگاه خودش یک فنجان قهوه برداشت و در حالیکه پایش را به روی پای دیگرش انداخته بود ، جرعه ای از قهوه داغ را در دهانش مزه کرد . در تمام لحظات ، چشم از هستی نمی گرفت . با پایین آوردن فنجان قهوه در دستش ، با ابروهای بالا رفته خطاب به هستی زیر لب گفت :

_ چیه ؟! ... مثل همیشه شاد و سرزنده به نظر نمیای !

هستی در حالیکه بی حوصله در کنج مبل نشسته و پایش را در بغلش جمع کرده بود ، زیر لب در جواب به صدف نالید :

_ چیزی نیست ... خوبم !

صدف جرعه ای دیگر از قهوه داغ در دستش را خورد و در همان حال سرش را به طرفین تکان داد و گفت :

_ نه به خوبی یه دختر ۲۰ ساله !

هستی کلافه چند تار از موهای فرش را پشت گوشش فرستاد و خیره به صدف به تندی گفت :

_ مگه دخترای ۲۰ ساله چطورین ؟! ... بی حوصلگی که سن و سال نمی شناسه !

صدف وقتی لحن تند او را دید ، متاسف سرش را تکان داد و به صورت تسلیم دستانش را بالای سرش گرفت .

صدف : _ ببخشید ، حق با توئه ! ... من زیادی جدی گرفتم چون واقعا این اولین باره که تو رو اینجوری می بینم ! ... حالا نمی خواد شلوغش کنی !

کم کم انگشتان هستی در کف دستش جمع شد . ناگهان از جا برخاست و در حالیکه از خونسردی صدف حرصش گرفته بود ، از لای دندان های چفت شده اش غرید :

_ من دیگه می رم خونه ؛ فقط وقتی حسام اومد بهش بگو یه زنگ بهم بزنه !

صدف با نگاهی پرسشگر و گیج ، به تبعیت از هستی بلند شد و روبرویش ایستاد . خیره به او که دست به سینه نگاهش را به نقطه ای نامعلوم دوخته بود ، به آرامی گفت :

_ چرا یهو ترش کردی دختر ! ... من که حرف بدی نزدم ؛ انگاری توپت از یه جای دیگه پره !

هستی پوزخندی به حرف صدف زد و بدون آنکه چیزی بگوید ، به سمت راهرو گام برداشت و با برداشتن وسایلش ، بی خداحافظی از خانه بیرون زد .

  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت_پنجاه و هشتم

در حالیکه بند کیفش را در دستش می فشرد و زیر لب غرغر می کرد ، به طرف آسانسور رفت که با دیدن یادداشتی به روی در آسانسور ، پوفی کرد و همانجا تکیه به آسانسور ایستاد .
نگاهش به روی راه پله ثابت ماند . ناگهان با فکری آنی ، تکیه اش را از در آسانسور گرفت . راه رفته را برگشت و روبروی راه پله ای که به طبقه ی بالا ختم می شد ایستاد . آب دهانش را با صدا قورت داد و با کشیدن نفسی عمیق ، بی وقفه و سریع از پله ها بالا رفت .
مصمم و کنجکاو روبروی دری که روی آن عدد ۸ خود نمایی می کرد ، ایستاد . خیره به در ، آرام دست مشت شده اش را بالا آورد و پس از مکثی کوتاه چند ضربه به در زد . 
کمی در همان حالت ماند که با شنیدن صدای ظریف زنانه ای ، رعشی بر اندامش افتاد . ناخواسته نفس هایش به شماره افتاد و قدمی به عقب برداشت اما همچنان نگاهش به در بود ...

***

ریحانه : _ تو کار و زندگی نداری همش اینجایی ؟!

اشکان با حفظ لبخند همیشگی بر لبانش ، وارد آشپزخانه شد و با جای گرفتن بر روی صندلی پشت کانتر بزرگ میان آشپزخانه ، به ریحانه که در حال درست کردن شام بود خیره شد . دستش را دراز کرد و گلدان کوچک تزیینی روی کانتر را برداشت و با بازی گرفتن آن در دستش ، زیر لب خطاب به ریحانه گفت :

_ چیکار کنم دیگه ... باید چهار چشمی حواسم بهت باشه تا دست از پا خطا نکنی !

ریحانه در حالیکه سبزیجات روی تخته را با چاقویی تیز خرد می کرد ، بدون آنکه به اشکان نگاهی بیندازد گفت :

_ همچین می گی باید چهار چشمی حواسم بهت باشه ، انگار راست راست تو خیابون راه می رم و آدم می کشم !

اشکان گلدان در دستش را به روی کانتر گذاشت و با اخمی محو بر پیشانی ناخودآگاه زیر لب زمزمه کرد :

_ بعید نیست ... هر چی باشه برای آدم کشی توی ماموریت هستی !

ریحانه با شنیدن حرف اشکان ، دستش بی حرکت ماند . نگاه مات برده اش را از تخته روبرویش گرفت . فک منقبض شده اش را تکان داد و در همان حال ، سر به زیر از زیر مژه هایش به اشکان نگاه کرد . اشکان بی تفاوت به دور و برش چشم می انداخت و بی خبر از حال آشفته درون ریحانه بود .
ریحانه همچنان با اندیشیدن به کاری که در آن مامور شده بود تا به انجام برساند ، رعش به تنش می افتاد و ذهنش را مغشوش می ساخت . از یک طرف ، فکر اینکه او با گرفتن جان شخصی قاتل شناخته می شود ، باعث می شد تا بی توجه به گذر زمان ، ساعت ها به نقطه ای خیره بماند و عکس العملی جز پلک زدن انجام ندهد ؛ اما از طرفی دیگر ، به این امید داشت که این کار به صلاح خود و خانواده کوچکش است . تا آخر عمر ، در آسایش و رفاه ...
ریحانه برای رهایی از این افکار ، چشمانش را به روی هم گذاشت و نفسش را پوف مانند بیرون فرستاد . با حالتی جدی و مصمم تر از قبل ، تخته را از روی میز برداشت و با دو گام بلند پشت به اجاق گاز ایستاد . در حالیکه سکوت خانه را احاطه کرده بود ، سبزیجات خورد شده را درون قابلمه روی شعله ریخت و در همان حال سکوت را با سوالی که از اشکان پرسید ، شکست .

ریحانه : _ عکسش همراهت نیست ؟!

اشکان گیج از سوال ریحانه ، آرنجش را به میز تکیه داد و با متمایل شدن به سمت ریحانه زیر لب ناخودآگاه نالید :

_ ها ؟!

ریحانه که پشت به اشکان ایستاده بود ، به عقب برگشت و خونسردانه تکرار کرد :

_ می گم عکسش همراهت نیست ؟!

اشکان : _ عکس کی ؟!

ریحانه : _ همین یارو دیگه !

اشکان : _ یارو ؟!

ریحانه : _ بابا همین که به خاطرش الآن توی این وضعیتیم دیگه !

ویرایش شده در توسط zhrw._.sl
  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_پنجاه و نهم

اشکان که تازه متوجه منظور ریحانه شده بود ، آهان کشداری گفت و به حالت طبیعی خودش برگشت . انگشتانش را درهم قلاب کرد و در حالیکه سرش را به طرفین تکان می داد ، زمزمه وار گفت :

_ نه ، عکسشو ندارم !

ریحانه با شنیدن حرف اشکان ، با شگفتی کاملا به سمتش چرخید . در حالیکه روبروی اشکان ایستاده بود ، نیشخندی به حرفش زد و ناباور نالید :

_ یعنی تو یه عکس از این بابا نداری تا من ببینم کیه و چه شکلیه ؟!

اشکان بی حوصله و با صورتی مچاله شده از جا برخاست . همانطور که از آشپزخانه بیرون می رفت ، دستش را در هوا تکان داد و کوتاه و خلاصه خطاب به ریحانه گفت :

_ درسته عکسشو ندارم اما می دونم کیه !

ریحانه طعنه زنان ، پوزخندی زد و در حین مخلوط کردن مواد درون قابلمه خطاب به اشکان ، با صدایی رسا گفت :

_ خیله خب آقای عقل کل ! ... تعریف کن تا ما هم این یاروی بخت برگشته رو بشناسیم !

اشکان خودش را به روی مبل روبروی ال ای دی رها کرد . دستش را دراز کرد و کنترل را برداشت . با فشردن دکمه قرمز بالای کنترل ، صفحه تلویزیون روشن شد . در حالیکه تکیه اش را به مبل داده و کانال های تلویزیون را عوض می کرد ، شروع به حرف زدن کرد :

_ همین یاروی بخت برگشته ای که می گی ، الآن خارجه ! ... با حسام نسبت نزدیک داره ! ... ما از الآن خودمونو درگیر کار کردیم تا هر موقع همین آقا پاشو گذاشت ایران و کلکشو کندیم ، کسی بهمون شک نکنه ! ... حالا ملتفت شدی مادمازل خانم ؟!

ریحانه که در آشپزخانه با دقت به حرف های اشکان گوش سپرده بود ، در جواب با خونسردی آرام گفت :

_ اوهوم ! ... متوجه شدم ! ... ولی اگر همین آقای بی نام و نشون تصمیم گرفت حالا حالا ها اینورا نیاد ، اونوقت تکلیف چیه ؟!

تا اشکان دهان باز کرد جواب ریحانه را بدهد ، ناگهان صدای چند ضربه به در ، آرامش خانه را برهم زد . ریحانه ، ملاقه به دست در ورودی آشپزخانه ایستاد و با نگاهی پرسشگر به اشکان چشم دوخت . اشکان نیز متعجب و با ابروهای بالا رفته به ریحانه نگاه کرد .

ریحانه : _ صدای در بود ؟!

هر دو مستأصل میان خانه ایستاده بودند و به همدیگر نگاه می کردند که ریحانه طاقت نیاورد و از همانجا با صدایی بلند داد زد :

_ کیه ؟!

به دنبال داد ریحانه ، سکوت جواب او بود . ریحانه وقتی صدایی از پشت در نشنید ، اخم هایش در هم رفت . به روی پاشنه پا چرخید و  در حالیکه به سمت آشپزخانه قدم برمی داشت ، برای لحظه ای به سمت اشکان برگشت و با چشم و ابرو از او خواست تا در را باز کند . اشکان با ابروهای پریده ، به خودش اشاره کرد و خیره به ریحانه نالید :

_ من درو باز کنم ؟!

ریحانه با گام هایی بلند وارد آشپزخانه شد و یکراست به سمت کشوی مد نظرش رفت . کشو را بیرون کشید و از زیر دستمال سفید درون کشو ، سلاح گلاک را بیرون آورد . در حالیکه سلاح را در دست گرفته بود ، با کشیدن قطعه فلزی روی سطح سلاح ، آن را مسلح کرد .
سپس با چهره ای جدی ، از آشپزخانه بیرون آمد . وقتی اشکان را پشت در دید ، با چشم غره و نگاهی پر غیض دوباره از او خواست تا در را باز کند . اشکان با چهره ای سردرگم ، نگاهش را از ریحانه گرفت و به سلاح دوخت . در همان حال قدمی به سمت ریحانه برداشت و به ارامی گفت :

_ این کارا چیه می کنی ؟!

ریحانه با جدیت و کلافگی ، پشت دیوار قایم شد و کمرش را به دیوار تکیه داد . سپس با لحنی عصبی و تند خطاب به اشکان گفت :

_ کسی اینجا با من کاری نداره و من در نظرشون غریبه ام ! ... چه معلوم تا حالا ماموریت لو نرفته باشه و حالا مامور پشت در باشه ؟

  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_شصتم

آنگاه برای بار سوم ، با حفظ اخم روی پیشانی ، به در اشاره کرد تا اشکان آن را باز کند . ریحانه همانطور که انگشتش را به روی ماشه گذاشته بود ، اسلحه را با دو دست به سینه اش چسباند و گوش هایش را تیز کرد تا شاهد مکالمه اشکان با شخص پشت در باشد .
اشکان وقتی ریحانه را آماده باش دید ، نفسش را پوف مانند به بیرون فرستاد . ناچار دستش را دراز کرد و با حفظ خونسردی همیشگی اش ، پس از نگاهی کوتاه به پشت سر خود ، دستگیره در را به چنگ گرفت و به ارامی در را باز کرد .
با باز شدن در ، چهره ناراحت و غمگین هستی نمایان شد . اشکان که با دیدن هستی حسابی جا خورده بود ، ناخودآگاه یک تای ابرویش بالا رفت و زیر لب من من کنان نالید :

_ ش ... شما ؟!

هستی در حالیکه بند کیفش را در میان انگشتانش می فشرد ، به سختی آب گلویش را پایین فرستاد . در جواب به اشکان تنها با دهانی نیمه باز و چهره ای مات برده ایستاده بود و این پا و آن پا می کرد .
اشکان وقتی او را آنگونه دید ، چشمانش را ریز کرد و در حالیکه پرسشگر به او چشم دوخته بود گفت :

_ کاری داشتی هستی خانم ؟!

هستی که همچنان بی حرف به اشکان زل زده بود ، با فشردن پلکانش به هم دیگر ، به خود مسلط شد و راست ایستاد . دستانش را در زیر بغلش مشت کرد و با نگاهی که در آن خشم و دلخوری مشهود بود ، بالاخره دهان باز کرد و گفت :

_ انگاری خیلی داره بهتون خوش می گذره !

ناخودآگاه یک تای ابروی اشکان بالا رفت و زیر لب نالید :

_ جان ؟!

هستی در حالیکه نفس هایش داشت لحظه به لحظه کشدارتر می شد ، نیشخندی عصبی زد و خیره در چشمان پرسشگر اشکان زمزمه وار گفت :

_ از کی تا حالا با خانما گپ می زنی ؟! ... تو که از اینجور آدما نبودی و از اینکارا خوشت نمیومد !

اشکان همچنان گیج از حرف های هستی ، تنها در سکوت او را نگاه می کرد که ناغافل با صدای هستی که انگار از ته چاه در می آمد ، گیج تر از قبل شد :

_ این دختره کی بود ؟!

اشکان برای بار چندم از حرف هستی جا خورد . در ذهنش مدام این سوال می گذشت که منظور هستی چه کسی است !

اشکان : _ دختره ؟!

هستی فک منقبض شده اش را تکان داد و از لای دندان های چفت شده اش غرید :

_ آره ! ... همین که الآن توی خونه ی رفیقته ؛ که البته شک دارم خونه رفیقت باشه ! ... شایدم منظورت از رفیق همون دوست دختر باشه !

اشکان که با شنیدن حرف های هستی چشمانش به روی کار آمده بود ، کمی در جای خود جابه جا شد . خیره در چشمان خشمگین هستی ، آب گلویش را پر صدا به پایین قورت داد و پس از مکثی طولانی به حرف آمد :

_ معلوم هست چی دارید می گید هستی خانم ؟! ... این صدای زن دوستم بود !

هستی با شنیدن حرف اشکان ، ناگهان رنگ از رویش پرید . با دهانی تقریبا باز ، بدون پلک زدن به صورت اشکان که حالا برافروخته به نظر می رسید خیره ماند . شرمنده ، آرام نگاهش را از اشکان گرفت و به نقطه ای نامعلوم دوخت .
اشکان کمی او را برانداز کرد . در آخر با پوزخندی کنج لب ، به عقب قدم برداشت و خطاب به هستی گفت :

_ کارتون همین بود ؟! ... اگر بازپرسیتون تموم شده من برم !

اشکان با اتمام حرفش ، بی توجه به حال هستی همانطور که دستگیره در ، در میان انگشتانش فشرده می شد ، به ارامی در را به حرکت در آورد .
ناگهان با صدای ضعیف هستی ، فشاری به در وارد شد و از بستن آن جلوگیری کرد . اشکان پوفی کرد و بدون آنکه نگاهی هرچند کوچک به هستی بیندازد ، پشت در ایستاد . هستی در حالیکه هنوز شرمندگی از چشمانش می بارید ، کمی به چهره خونسرد اشکان چشم دوخت .

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_شصت و یکم

در آخروقتی از او توجهی ندید ، آهی عمیق از سینه بیرون فرستاد و به دنبال آن ، بی حرف زیپ کیفش را باز کرد . دستش را درون کیفش کرد و لحظاتی بعد ، کارتی را از آن بیرون آورد . در حالیکه همچنان سکوت بین آنها حکمفرما بود ، هستی کارت را جلوی اشکان گرفت . اشکان یک تای ابرویش را بالا انداخت و بی میل کارت را از دست هستی گرفت . همانطور که خیره به کارت در دستش بود ، با صدای نجوا مانند هستی ، توجه اش جلب شد :

_ اومده بودم که بهتون این کارت رو بدم ! ... آخه فردا شب تولدمه ، دوست داشتم شما هم بیاین !

سپس سرش را بالا آورد و منتظر به اشکان چشم دوخت . وقتی نگاه بی حوصله او را به روی کارت دید ، ناگهان با یادآوری موضوعی با شوق خاصی که پیدا کرده بود ، دهان باز کرد و اضافه کرد :

_ راستی ، فردا شب یه مهمون ویژه هم توی تولدم هست ! ... دایی از انگلیس برگشته ؛ با اومدنش حسابی غافلگیرمون کرد !

اشکان که با لب و لوچه کج شده به حرف های هستی گوش می سپرد ، ناگهان با شنیدن حرف آخر هستی سریع از خود عکس العمل نشان داد . با نگاهی نامحسوس به پشت سرش ، آرام از در فاصله گرفت و آن را نیمه باز گذاشت . خودش را به سمت هستی متمایل کرد و پچ پچ گانه خطاب به هستی گفت :

_ تو الآن چی گفتی ؟ ... آقای شاهی اومده ایران ؟!

هستی متعجب از حرکت ناگهانی اشکان ، به عقب خم شد و زیر لب پرسید :

_ چرا یهو اینقدر آروم حرف زدی ؟!

اشکان انگشتش را به روی بینی اش گذاشت و با حفظ تن صدایش گفت :

_ لطفا آروم حرف بزن ! ... تو فقط بگو مطمئنی داییت از آمریکا برگشته ؟!

هستی دست به سینه اخم هایش را در هم کشید و در جواب به اشکان گفت :

_ وا ! ... امروز صبح گفت که می خواد بره سر خاک زن دایی و دخترهاش !

اشکان که انگار با شنیدن این حرف دنیا دور سرش در چرخش بود ، چشمانش را به روی هم گذاشت و به دیوار کنار آسانسور تکیه داد . هستی نگران و گیج شده روبروی اشکان ایستاد و خطاب به او تند و تند گفت :

_ ای وای ! ... چی شد یهو ؟! ... حالتون خوبه ؟

اشکان صورتش را با دستانش پوشاند . در همان حال با خود نالید :

_ وای خدا !

سپس تکیه اش را از دیوار گرفت . هستی کنار ایستاد و در حالیکه دست مشت شده اش را به روی سینه اش فشار می داد ، نگاهش به دنبال او در حرکت بود .
اشکان در را باز کرد . تا پا به درون خانه گذاشت ، قبل از بستن در ، تنها به نشانه خداحافظی سرش را برای هستی تکان داد . هستی نیز ناخودآگاه در جواب به خداحافظی با لبخندی محو ، دستش را بالا آورد و آرام تکان داد .
صدای بسته شدن در ، فضای ساکت و آرام محوطه ساختمان را برهم زد . هستی درحالیکه پشت به در ایستاده بود ، نفسش را پوف مانند به بیرون فرستاد . با دو گام بلند روبروی آسانسور ایستاد و بلافاصله دکمه کنار آن را فشرد . کمی منتظر ماند اما وقتی نشانه ای از بالا آمدن آسانسور ندید ، با حس کلافگی که داشت ، انگشتش را پشت سرهم به روی دکمه فشرد . ناگهان با بالا آوردن سرش ، نوشته کذایی چند دقیقه قبل به چشمش خورد " آسانسور تا مدتی خراب است " . با نفس های کشدار و دستان مشت شده ، هرچه حرص داشت را در پاهایش جمع کرد و ناگهان با تمام توان به در آسانسور لگد زد .

هستی : _ تو روحت !

در حالیکه از درد ، چشمانش را به روی هم می فشرد و لبش را گاز می گرفت ، پایی را که به در آسانسور کوبیده بود ، در دست گرفته بود و لی لی کنان بالا و پایین می پرید . در آخر همانطور که می لنگید و به در آسانسور فحش و ناسزا می داد ، ناچار از پله ها پایین رفت .
 

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_شصت و دوم

از آن طرف ، ریحانه با شنیدن صدای برهم خوردن در ، از پشت دیوار بیرون آمد . اسلحه گلاک در دستش را از حالت مسلح بیرون آورد و به انتهای راهرو ، جایی که اشکان تکیه به در ایستاده بود ، خیره شد . ناخواسته پوزخندی کنج لبش جای گرفت و زیر لب خطاب به او پرسید :

_ هستی خانم تشریف بردن ؟!

اشکان نفس عمیقی کشید و در همان حال ، از در فاصله گرفت . همانطور که سلانه سلانه و دست در جیب وارد نشیمن می شد ، در جواب به ریحانه زیر لب گفت :

_ آره .. رفت !

ریحانه راه آشپزخانه را در پیش گرفت . اسلحه را دوباره در کشوی کابینت گذاشت . سپس به طرف قابلمه روی گاز رفت و سریع زیر آن را کم کرد . در حالیکه ملاقه را برداشته بود و میزان محتویات سوخته درون قابلمه را بررسی می کرد ، خطاب به اشکان با صدایی تقریبا بلند گفت :

_ این دختره ، هستی کی بود ؟ .. چیکار داشت ؟!

اشکان دوباره به روی مبل روبروی الی ای دی نشست و خیره به صفحه تلویزیون بی حوصله جواب داد :

_ خواهر حسام ، یه دختر دهن لق جیغ جیغو ... منو برای تولدش دعوت کرد !

به دنبال حرفش ، کارت در دستش را بالا گرفت تا ریحانه آن را ببیند . ریحانه ، آهان کشداری گفت و در سکوت مشغول ادامه درست کردن شام شد . اشکان هم بی حرف ، کنترل را در دست داشت و آن را به بازی گرفته بود .
ریحانه سر قابلمه را به رویش گذاشت و برای اقدام بعدی یعنی درست کردن سس ، دست به کار شد . همانطور که در یخچال را باز کرده بود و درون آن را نگاه می کرد ، صدای چند لحظه پیش اشکان ، در سرش طنین انداز شد :

_ خواهر حسام ... منو برای تولدش دعوت کرد !

سپس گفتگوی هستی پشت در خطاب به اشکان :

_ فردا شب یه مهمون ویژه هم توی تولدم هست ! ... دایی از انگلیس برگشته ... با اومدنش حسابی غافلگیرمون کرد !

آرام سرش را از یخچال بیرون آورد . با ابروهای بالا رفته به اشکان که پشت به او تلویزیون نگاه می کرد ، خیره شد . در حالیکه چشم از او بر نمی داشت ، پشت اپن ایستاد و کف دستانش را به روی سطح سرد آن گذاشت . دوباره صدای اشکان در سرش اکو شد :

_ همین یاروی بخت برگشته ای که می گی ، الآن خارجه ! ... با حسام نسبت نزدیک داره ! ... ما از الآن خودمونو درگیر کار کردیم تا هر موقع همین آقا پاشو گذاشت ایران و کلکشو کندیم ، کسی بهمون شک نکنه ! ... حالا ملتفت شدی مادمازل خانم ؟!

با یادآوری این حرف ها ، ناگهان چراغی در سرش روشن شد . با نگاهی مات برده ، ناخودآگاه زیر لب نالید :

_ کم کم قضیه داره جالب می شه !

اشکان : _ ها ؟! ... چیزی گفتی ؟!

ریحانه با صدای اشکان از هپروت بیرون آمد . در حالیکه سعی می کرد به خود مسلط باشد ، صاف ایستاد و پس از کمی من من کردن ، با لبخندی مصنوعی زیر لب جواب داد :

_ خب ، آره ! ... می گم ... منم می تونم باهات بیام تولد ؟!

اشکان با کنترل در دستش ، تلویزیون را خاموش کرد . از جا برخاست و کاملا به طرف ریحانه برگشت . پشت لباسش را که به خاطر نشستن بالا رفته بود ، با دستانش به پایین کشید . در حالیکه با گام هایی بلند به طرف سرویس بهداشتی می رفت ، با صدایی بم و جدی تنها گفت :

_ نه !

ریحانه همچنان در سکوت ، نگاهش به دنبال او بود تا جایی که از جلوی دیدش محو شد . آرام و با قدم هایی کوتاه از آشپزخانه بیرون آمد . کنار مبلی که تا لحظاتی قبل اشکان بر روی آن جای گرفته بود ، ایستاد . نگاهش نرم نرمک به روی کت اشکان سوق داده شد . لب هایش را با زبانش نمدار کرد و به همراه ، آب گلویش را به پایین قورت داد .
 

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_شصت و سوم

دستش را آرام دراز کرد و کت اشکان را به چنگ گرفت . در حالیکه جیب های کت را وارسی می کرد ، به پشت سرش چشم انداخت تا از نبود اشکان مطمئن شود . با لمس چیزی که مد نظرش بود ، دستش را بیرون کشید . کارت دعوت را جلوی چشمانش گرفت و به نوشته های روی آن چشم دوخت . خیره به کارت در دستش ، نفسی عمیق کشید و بازدم را از طریق بینی بیرون فرستاد . در همان حال زیر لب با خود گفت :

_ این ممکنه اولین و آخرین فرصتم باشه ! ... توی این بازی ، جایی برای ترس وجود نداره ! ... بالاخره دیر یا زود این کار باید انجام بشه ! ... من باید این کارو تموم کنم ، پس چه بهتر که زودتر تمومش کنم !

با شنیدن صدای شرشر آب ، کارت را سریع در یقه اش مخفی کرد و کت را در جای قبلی خود انداخت . سپس با گام هایی بلند وارد آشپزخانه شد و سعی کرد معمولی به نظر برسد . بغلی از ظرف های نشسته را ، با سر و صدا به درون سینک ریخت . آنگاه با اسکاچ و مایع ظرف شویی به جان آنها افتاد .
اشکان با چهره ای بی حال در سرویس بهداشتی را باز کرد و پا به نشیمن گذاشت . در حالیکه به طرف مبل می رفت ، نگاهی گذرا به سمت ریحانه که به نظر فارغ از دنیا در حال شستن ظرف بود ، انداخت . وقتی به مبل رسید ، کت قهوه ای رنگش را برداشت و همانطور که دستانش را وارد استین های کت می کرد خطاب به ریحانه گفت :

_ میرزایی زنگ زد گفت فردا بیا سرکار ! ... من دیگه می رم ، کاری نداری ؟!

ریحانه با همان دستان کفی ، چتری روی پیشانی اش را کنار زد و با لبخندی محو ، خسته جواب داد :

_ نه ، خدافظ !

اشکان سرش را تکان داد و بی حرف از خانه بیرون زد . با بسته شدن در ، ریحانه نفسش را پر صدا به بیرون فوت کرد و دستان کفی اش را زیر شیر آب گرفت .
در حالیکه دستانش را به لباسش می کشید تا خشک شود ، به طرف تلفن رفت . در همان حین ، کارت را از یقه اش بیرون آورد و به روی اپن پرت کرد . تلفن را که روی اپن بود ، برداشت و تند و تند شماره مورد نظرش را گرفت . با شنیدن صدای اولین بوق ، به کلاه گیس روی سرش چنگ انداخت و انگار که از اسارت رهایی پیدا کرده باشد ، نفسی از سر آسودگی کشید . بالاخره پس از چند بوق ، انتظار تمام شد و صدای شیرین در تلفن پیچید :

_ الو ؟!

ریحانه با شنیدن صدای شیرین ، تلفن را به گوشش چسباند و جواب داد :

_ الو سلام !

شیرین تا صدای ریحانه را شنید ، با شوق و ذوقی که کاملا در صدایش مشهود بود داد زد :

_ ریحانه ؟! ... دختره ی دیوونه ! ... معلوم هست داری چه غلطی می کنی ؟ ... نمی گی از بی خبری دلمون کجاها می ره ؟! ... موبایلتم که هرچی زنگ می زنم خاموشه ! 

ریحانه با فشار به یک دستش که به روی اپن گذاشته بود ، پرشی کرد و سنگینی تنش را به روی سنگ سرد اپن سپرد . در همان حال زمزمه وار خطاب به شیرین گفت :

_ می دونم ... معذرت می خوام !

شیرین : _ معذرت می خوای ؟! ... معذرت می خوامم شد حرف ؟

ریحانه : _ من سیمکارتمو به خاطر شرایطی که برات توضیح دادم مجبور شدم عوض کنم ! ... الآنم که بهت زنگ زدم ممکنه برام بد بشه !

شیرین : _ می دونم ... درکت می کنم ! ... اما تو هم منو درک کن لطفا !

ریحانه : _ فدایی داری ... رو چشمم !

کمی در دو طرف خط تلفن ، سکوت برقرار شد که ریحانه آن را شکست :

_ می گم ... شیرین ؟

شیرین : _ هوم ؟!

ریحانه : _ تو لباسی داری که به درد جشن تولد بخوره ؟!

شیرین : _ جشن تولد ؟!

ریحانه : _ آره ... مربوط به همین کارمه !

شیرین : _ جلل الخالق ! ... اصلان مگه بهت ماموریت جشن تولدم می ده ؟!

ریحانه : _ جدی می گم ... بی شوخی ، بگو داری یا نه ؟!

شیرین : _ آره دارم !
 

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام بقیه رمان ریحانه جلد ۲ کجاست؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام بقیه رمان ریحانه جلد ۲ کجاست؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_شصت و چهارم

ریحانه : _ خوبه ، ببین من فردا هرطور شده میام اونجا تا کارمو راه بندازی ؛ برای فرداشب می خوام !

شیرین : _ اوکی ، منتظرتم ! ... فقط یه وقت برات بد نشه ؟!

ریحانه : _ نه ، حواسم هست ! ... فردا می بینمت !

شیرین : _ بچه ها بشنون خوشحال می شن ! ... پس تا فردا ، خدافظ !

ریحانه : _ بهشون نگو تا غافل گیر بشن !

***

بی حال کف دستش را به روی در گذاشت و با فشاری کم ، آن را باز کرد . خانه مثل همیشه غرق در سکوت بود . هستی بند کیفش را که از شانه اش آویزان بود جا به جا کرد و با لب و لوچه ای آویزان ، کشان کشان راهی پله ها شد . هنوز چند پله بیشتر طی نکرده بود که چشمش به روی دکتر امیری که بالای راه پله ایستاده و با پرستو صحبت می کرد ، ثابت ماند . در همان حال ، سرعت قدم هایش کم و کمتر شد ؛ تا جایی که در فاصله ای کم از دکتر ، ایستاد .
دکتر امیری در حالیکه لیستی از عوامل و رفتارهایی که باعث کاهش افسردگی آرمیتا را شامل می شد ، در دست داشت ، روبروی پرستو گرفته بود و برای او مختصر درباره لیست صحبت می کرد . در همان حال هستی را در نزدیکی خود احساس کرد . چشم از چهره مطیع پرستو گرفت و به هستی دوخت که کنجکاو او را نگاه می کرد .
دکتر امیری با دیدن هستی ، لبخندی دندان نما زد و کاملا به طرف او برگشت . کیف مخصوص سیاه رنگش را که لوازم معاینه پزشکی درونش بود ، در دستش جا به جا کرد و در همان حال دهان باز کرد و خطاب به هستی گفت :

_ سلام هستی جان !

هستی نگاهش را از موهای پُر و جو گندمی دکتر امیری گرفت و در چشم های قهوه ای تیره اش ، ثابت نگه داشت . ناخودآگاه لبخندی به روی لبانش جا خوش کرد . قدمی به سمت دکتر برداشت و در همان حال خطاب به او جواب داد :

_ سلام آقای دکتر ... خوبین ؟!

دکتر امیری نفس عمیقی کشید . عینک ظریف طبی اش را از روی بینی اش برداشت و با لبخندی که بر روی لبانش کمرنگ شده بود و جای خود را به یک خط صاف داده بود ، سرش را به ارامی تکان داد و در همان حال زیر لب نالید :

_ بد نیستم !

هستی با دیدن حال دکتر ، چهره اش به یکباره آشفته شد . با چشمانی که از آنها نگرانی می بارید ، چتری موهای فر خورده روی پیشانی اش را با انگشت کنار زد . آب دهانش را با صدا به پایین قورت داد و در حالیکه فاصله اندک بین خود و دکتر را با گام هایی شمرده طی می کرد ، زیر لب با صدایی خش دار نالید :

_ چیزی شده آقای دکتر ؟! ... برای مامانم اتفاقی افتاده ؟

دکتر وقتی هستی را آشفته دید ، سریع به لبخندش عمق بخشید و در حالیکه کراوات ابی رنگ شل شده زیر گلویش را با یک دست محکم می کرد ، به ارامی پلکی زد و با خونسردی جواب داد :

_ نه ، نگران نباش ! ... چیز مهمی نیست !

نگرانی در چشمان هستی بیشتر از قبل خودش را نشان داد . پشت سر هم پلک زد و با تته پته نالید :

_ چ ... چی شده آقای دکتر ؟ ... اگر مشکلی برای مامانم پیش اومده بهم بگین !

دکتر امیری خونسردانه لبخندی آرامش بخش زد . در همان حال سرش را به طرفین تکان داد و گفت :

_ قبلا که گفتم ، چیز مهمی نیست ! ... فقط از اینکه می بینم مادرت دوباره روی ویلچر می شینه ، ذهنم درگیره ! ... خوب داشت پیش می رفت ... وقتی اونشب بدون ویلچر دیدمش واقعا داشتم شاخ در میاوردم ! ... خودت می دیدی که قصد نداشت از اون اتاق دل بکنه !

هستی که انگار با حرف دکتر خیالش از بابت مادرش کمی راحت شده بود ، نفسش را پوف مانند بیرون فرستاد و در جواب به حرف دکتر زمزمه وار گفت :

_ اونشب هم به خاطر حسام این کارو کرد !

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

×
×
  • جدید...