رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

#پارت_سی و نهم

خانم معتضد نیا ، گوشه ی عینک ظریفش را با دست گرفت و پس از جا به جا کردن بر روی بینی قلمی اش ، زیر لب خطاب به حسام با مهربانی گفت :

_ معلومه خیلی خسته ای ! ... بهتره دیگه بیشتر از این مزاحمت نشم ! ... با حرفام خمیازه ات هم دیگه داره در میاد !

حسام با شنیدن حرف خانم معتضد نیا ، دسته ی کیفش را در دستش فشرد و یک تای ابرویش بالا داد . در همان حال جواب داد :

_ ای بابا ... این چه حرفیه ! ... شما مراحمین ! ... راستش از مطب که اومدم بیرون بابا خواست بیام اینجا تا تو پیدا کردن یه پوشه کمکش کنم ... معلوم بود خیلی براش واجبه که دیگه با همون خستگی که داشتم ، اومدم اینجا !

خانم معتضد نیا به آرامی پلکی زد و در تایید حرف های حسام ، سرش را به نشانه مثبت تکان داد . پس از لحظاتی ، حسام با حفظ لبخندی که از ابتدا بر لب داشت ، از خانم معتضد نیا خداحافظی کرد ؛ اما هنوز قدمی برنداشته بود که با سوال خانم معتضد نیا در جای خود ثابت ایستاد :

_ راستی ... از آقای شاهی خبر ندارین ؟!

حسام خیره در چشمان کنجکاو خانم معتضد نیا ، با لب های آویزان سرش را به نشانه نفی تکان داد ؛ آنگاه با چشمان ریز شده پرسید :

_ چطور ؟!

خانم معتضد نیا در جواب به حسام ، شانه ای بالا انداخت و خیره در چشمان قهوه ای اش ، گفت :

_ چی بگم ! ... آخرین تماسی که با آقای شاهی داشتم ، گفتن که قراره آخر هفته بیان !

حسام با شنیدن حرف خانم معتضد نیا ، چشمانش از کاسه بیرون زد . به همان شکلی که ایستاده بود ، خشکش زده و با دهان باز به خانم معتضد نیا زل زده بود .
خانم معتضد نیا نگاهش را از سرتا پای حسام گذراند . آنگاه سرش را به نشانه تاسف تکان داد و زیر لب زمزمه کرد :

 _ طوری که تو واکنش نشون دادی ، معلومه از هیچی خبر نداشتی ... لابد می خواسته غافلگیرتون کنه !

حسام سعی کرد به حالت معمولی خود باز گردد . دستانش را در جیب شلوارش فرو برد و آب دهانش را به پایین قورت داد . کاملا روبروی خانم معتضد نیا ایستاد و با گره ایجاد شده بین ابروهایش ، زیر لب نالید :

_ نه چیزی نگفته ! ... سابقه نداشت بی خبر بیاد ایران ... از قبلش به من می گفت !

خانم معتضد نیا شانه هایش را به نشانه ندانستن بالا انداخت و تنها گفت :

_ نمی دونم ! ... از موقعی که رفته انگلیس موندگار شده ، رفتار عجیبی پیدا کرده !

کمی هردو گیج شده ، به دور و بر چشم انداختند و سکوت کردند . اما چیزی نگذشت که خانم معتضد نیا سکوت بینشان را شکست و خطاب به حسام گفت :

_ من با آقای میرزایی کار دارم ... توهم برو خونه و به مادرت خبر بده که آقای شاهی دارن میان ... با ایستادن اینجا و به در و دیوار زل زدن ، به نتیجه ای نمی رسی ... بزار وقتی خودشون اومدن ، ازشون دلیل خبر ندادنشونو بپرس !

حسام در تایید حرف های خانم معتضد نیا ، سرش را به ارامی تکان داد . آنگاه در حالیکه هنوز در ذهنش علامت سوالی بزرگ از رفتار دایی اش خودنمایی می کرد ، سلانه سلانه از خانم معتضد نیا دور شد .

***

با پیچیدن صدای آیفون در خانه ، نوای پیانو قطع شد . طولی نکشید که در توسط شیرین باز شد و به دنبال ، صورت خسته و اخموی ریحانه پدیدار گشت .
شیرین با دیدن ریحانه ، گل از گلش شکفت و با لبخندی دندان نما او را به داخل خانه دعوت کرد . ریحانه بدون آنکه زیر چشمی نگاهی به شیرین بیندازد ، تنها در سکوت وارد خانه شد . شیرین نیز پشت سر او ، در را بست و با حفظ لبخند دندان نمایش ، ریحانه را تا وارد شدن به اتاق نشیمن ، همراهی کرد . 

  • پسندیدم 5
  • ذوق زده 1
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_چهلم

در نزدیکی اتاق نشیمن که شدند ، شیرین زودتر از ریحانه قدم برداشت و با خوشحالی پشت پیانو نشست . حنانه و رامین هم در نشیمن حضور داشتند و هرکدام کار خاص خودشان را انجام می دادند .
رامین به تلویزیون چشم دوخته بود و حنانه هم با موبایل در دستش ، بازی می کرد . هردو نگاهی زودگذر به ریحانه که در درگاه ایستاده بود ، انداختند و تنها رامین زیر لب سلام کرد . ریحانه با نگاهی مغموم ، چشم از فرش زیر پایش گرفت و به خواهر و برادرش زل زد . با دیدن آنها ، سرگشته و حیران ، آهی عمیق از سینه بیرون فرستاد و باز سکوت کرد .
شیرین که در حال نواختن پیانو بود ، بی توجه به حال ریحانه ، انگشتش را سریع از روی کلاویه های پیانو گذراند و صدایی ناموزون ایجاد کرد . چشمکی به ریحانه زد و با حفظ لبخند دندان نمایش گفت :

_ خوب موقعی اومدی ! ... بیا ببین برات چنتا ریتم آسون نوشتم ... به نظرم برای شروع خوب باشه !

ریحانه به حرف شیرین نیشخندی صدادار زد اما چیزی نگفت . کم کم خنده بر روی لبان شیرین ، جای خود را به لبخندی محو داد . شیرین یک تای ابرویش را بالا انداخت و پرسشگر به ریحانه چشم دوخت .
 در همان هنگام ، حنانه چشم از صفحه موبایل در دستش گرفت و بدون آنکه نگاهی هرچند کوچک به ریحانه بیندازد ، از جا برخاست . کاملا به طرف شیرین چرخید و خیره به او ، در حالی مخاطب اصلی اش ریحانه بود ، گفت :

_ من می رم یه کم استراحت کنم !

آنگاه به دنبال حرفش ، دست رامین را گرفت و بی توجه به نگاه گنگ او ادامه داد :

_ رامین هم دیگه باید بره سراغ درس و کتابش !

رامین مردد نگاهش را از چهره افراد حاضر در نشیمن گذراند و در آخر ، به روی ریحانه ثابت نگه داشت .

کمی خیره در چشمان مغموم ابی رنگ ریحانه شد . سپس کلافه و به ناچار از جا بلند شد و کنار حنانه ایستاد ؛ اما همچنان به ریحانه چشم دوخته بود . در همان حال نفسش را آه مانند بیرون فرستاد و با تکان دادن سرش به طرفین ، قدمی به سمت اتاقش برداشت که ناگهان با صدای ریحانه در جای خود ایستاد :

_ بشینین باهاتون کار دارم !

پوزخندی بر لبان حنانه جاخوش کرد . در حالیکه ایستاده بود ، دستانش را در زیر بغلش جمع کرد و با ابروهای بالا رفته نالید :

_ باز دوباره چی شده ؟!

ریحانه بی توجه به سوال حنانه ، به مبل نزدیک شد و خودش را به رویش رها کرد . نگاهش را از چهره تک تکشان گذراند و در آخر دهان باز کرد و خطاب به رامین و حنانه گفت :

_ بشینین !

حنانه نفسش را پر صدا به بیرون فرستاد و بی حوصله به روی دسته مبلی که رامین بر روی ان جا گرفته بود ، نشست . پایش را به روی پای دیگرش انداخت و با ابروهای بالا رفته گفت :

_ خب حالا نشستیم ... بهتره حرفتو بزنی !

ریحانه سرش را به زیر انداخت . چندین بار پشت سر هم پلک زد و به دنبال ، به سختی آب گلویش را به پایین قورت داد . انگشتانش را در هم قلاب کرد و خیره به دستانش ، بالاخره لب گشود و با صدایی خش دار نالید :

_ تموم شد !

سکوتی عمیق بر جمع حاکم بود . همگی با نگاهی گنگ به ریحانه چشم دوخته بودند و در ذهنشان حرف او را تحلیل می کردند . در آخر بی نتیجه ، نگاهی بینشان رد و بدل شد تا شاید دیگری منظور او را متوجه شده باشد .
شیرین گلویش را صاف کرد و در حالیکه کمی به سمت ریحانه متمایل شده بود ، پرسید :

_ چی تموم شد ریحانه جان ؟!

ریحانه بدون آنکه نگاهش را از دستان درهم گره خورده اش بگیرد ، سرش را به طرفین تکان داد و زیر لب زمزمه کرد :

_ دیگه پیش اصلان نمی رم ... ارتباطم باهاش از امروز تموم شد !

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×