رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

#پارت_صد و نوزدهم


***
- هنوز هم نمی خوای چیزی بگی؟
ریحانه مثل دفعات قبل، با چشمانی بی روح خیره خیره فرزاد را نگاه می کرد و چیزی نمی گفت. فرزاد که از کارهای او به سطوح آمده بود، به یک باره از جا برخاست و با حرص به او توپید:
- باشه، هیچی نگو. با این کار فقط جرم خودت رو سنگین تر می کنی. پاشو، مامورا آماده هستن که تو رو به زندان منتقل کنن!
آنگاه با نگاهی زیر چشمی به سمت ریحانه، با گام هایی بلند از اتاق بازجویی خارج شد. ریحانه با کمال میل، در حالیکه پوزخندی زهرآگین در گوشه لبش مشهود بود، پا به بیرون از اتاق گذاشت. با خروج او، یک مامور زن جلو آمد و به دست های او دستبند زد. سپس همانطور که بازوی ریحانه را در دست گرفته بود، او را با خود همراه کرد. فرزاد نیز در گوشه ای از راهرو، به دیوار تکیه داده و دست به سینه رفتن او را تماشا می کرد.
در آن حال و هوا، ناگهان آرمین شتابان وارد راهرو شد. تا سرش را برگرداند، ریحانه را دید که پا به پای یک مامور زن، پشت به او به سمت راه پله ها می رود. ناگهان بی اختیار او را صدا زد که باعث شد هم ریحانه و هم فرزاد به سمت او رو برگردانند. آرمین آشفته حال در برابر نگاه مبهوت فرزاد، با دو خودش را به ریحانه رساند. روبروی او که ایستاد، نفس نفس زنان تا لحظاتی خیره در چشمان خوشرنگش شد. ریحانه گیج از رفتار های آرمین، یک تای ابرویش را بالا انداخت و گنگ پرسید:
- چیه؟!
آرمین پس از چند ثانیه غرق شدن در آبی نگاه ریحانه، با یک گام بلند فاصله شان را تا حد امکان کم کرد. ناخودآگاه در همان حال نالید:
- چشمات... درست عین چشمای مادرته!
ریحانه با شنیدن حرف آرمین، به یک باره نفس در سینه اش حبس و چشمانش گشاد شد. ناگهان از روی شانه آرمین، به پشت سرش چشم انداخت. نگاهش به روی شیرین ثابت ماند که در کنار فرزاد ایستاده و شرمزده نگاه از او می دزدید. در همان حال ناباور سرش را به طرفین تکان داد و خطاب به او نالید:
- تو چه غلطی کردی؟!
آرمین با پرسش خود، توجه او را دوباره به سمت خودش جلب کرد:
- چرا در این باره هیچی به من نگفتی؟!
ریحانه که از عصبانیت رو به انفجار بود، ناگهان از لای دندان های به هم چسبیده اش غرید:
- چی رو بهت بگم؟ هان؟! اینکه دخترتم؟!
آرمین، تا لحظاتی حیران به او زل زد. آنگاه دوباره دهان باز کرد تا چیزی بگوید که با نجوای ریحانه حرف در دهانش ماسید:
- من بهت گفتم آقای شاهی، اتفاقا همون شبم بهت گفتم؛ اما تو اینقدر ترسیده بودی و نگران از دست دادن جونت بودی، که ذره ای به حرفام توجه نکردی!
فرزاد که همچنان مات و مبهوت به آن دو چشم دوخته بود، از شیرین فاصله گرفت و به سمتشان قدم برداشت. چشمان به خون نشسته ریحانه، حاکی از عصبانیت در وجودش نسبت به آرمین بود. فرزاد نگاهی زیر چشمی به ریحانه انداخت. آنگاه کاملا به سمت آرمین برگشت و با ابروهای بالا رفته متعجب از او پرسید:
- چیزی شده آقای شاهی؟!
آرمین بی تاب رو به فرزاد چرخید و خیره در چشمانش از ته دل نالید:
- ریحانه نباید بره زندان!
فرزاد به حرف آرمین نیشخند زد و در همان حال با خونسردی پاسخ داد:
- اما اون قصد جون شما رو کرده بود آقای شاهی، باید بره زندان!
- من ازش هیچ شکایتی ندارم.
- حتی اگر شما هم از شکایتتون صرف نظر کرده باشید، اون جرمای دیگه ای داره که ناچاریم بفرستیمش زندان!
سپس بی توجه به چشمان بی قرار آرمین، رو به مامور زن کرد و با لحنی جدی او را خطاب قرار داد:
- متهم رو ببر!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_صد و بیستم

آرمین بی اختیار نالید:
- نه!
فرزاد که از حرف ها و رفتارهای او سر در نمی آورد، با دست به طرف دیگر راهرو اشاره کرد و خطاب به او گفت:
- لطفا با من بیاید تا در این باره صحبت کنیم آقای شاهی.
آرمین تا لحظه ای که ریحانه از پیش چشمش محو شد، نگاه از او برنداشت. در آخر با چهره ای وارفته و پر درد، با فرزاد همراه شد. شیرین نیز که در تمام مدت گوشه ای ایستاده بود، از هر دوی آنان خداحافظی کرد و از آگاهی خارج شد.
آرمین پشت سر فرزاد وارد اتاقی تقریبا بزرگ شد. فرزاد با تواضع و خونسردی پشت میز نشست و با اشاره دست از آرمین خواست تا به روی مبل های روبروی میز جای بگیرد. آرمین بی حرف به روی نزدیک ترین مبل به فرزاد نشست و خیره به روبرویش دم نزد. فرزاد وقتی سکوت او را دید، در حالیکه دستانش را در هم قلاب کرده بود، به جلو متمایل شد و کنجکاو گفت:
- خب، آقای شاهی تعریف کنید ببینم چی نظر شما رو به کلی تغییر داد؟!
آرمین با پرسش فرزاد، نگاه از روبرویش گرفت و سرش را در جهت او چرخاند. در همان حال بی اراده و بدون مقدمه چینی زمزمه کرد:
- ریحانه دخترمه!
فرزاد با شنیدن این حرف از زبان آرمین، ناگهان خشکش زد و چشمانش گرد شد. در همان حال تته پته کنان و ناباور، در حالیکه دستپاچگی در حرکاتش به خوبی مشهود بود گفت:
- این... این غیر ممکنه! زن و بچه های شما که مرده ان!
آرمین کلافه صورتش را  با دستانش پوشاند و با غصه نالید:
- نه، من در تمام مدت اشتباه فکر می کردم. اون جنازه ها متعلق به خونواده من نبود!
سپس سرش را بالا آورد و خیره به چهره گیج شده و مبهوت فرزاد، با عجز ادامه داد:
- لطفا یه کاری کن اون رو به زندان نبرن!
آرام آرام بهت در چهره فرزاد، جای خود را به اخمی غلیظ داد. در حالیکه او نیز مانند آرمین از حقیقت ماجرا شوکه شده بود، متاسف سرش را به طرفین تکان داد و زمزمه وار گفت:
- اگر اینطور هم که می گید باشه، ما کاری از دستمون بر نمی آد. باید ببینیم قاضی چه حکمی براش صادر می کنه!
آرمین کنجکاو و ناراحت به سمت فرزاد متمایل شد و با ابروهای بالا رفته زمزمه کرد:
- مگه اون چه کارهای دیگه ای کرده؟!
فرزاد هوا را پوف مانند از ریه هایش به بیرون فرستاد و در همان حال با لحنی جدی آرمین را خطاب قرار داد:
- آقای شاهی، اون دختر با اینکارش به جرم های خودش اضافه کرد. قصد جون کسی رو کردن جرم سنگینی داره! البته به غیر از اینکارش، حمل سلاح گرم و پخش عمده مواد هم از جرمای دیگه اش محسوب می شه!
ناخودآگاه پلک های آرمین به روی هم افتاد. از شنیدن این حرف به قدری ناراحت شده بود که توانی برای بلند شدن و خروج از آن اتاق را نداشت. فرزاد وقتی او را آنقدر آشفته حال دید، سریع از جا برخاست و به بیرون از اتاق رفت. کمی بعد با لیوان آبی پا به اتاق گذاشت و آن را محترمانه به سمت آرمین گرفت. آرمین با تشکری زیر لب، لیوان را از دست فرزاد گرفت و لاجرعه سر کشید. او پس از رفع عطشی که داشت، خیره به لیوان خالی نجوا کنان گفت:
- من بعد از سالها بچه هام رو پیدا کردم. حالا چطور می تونم بزارم که راحت اونا رو از من جدا کنن؟!
فرزاد متاسف سرش را به طرفین تکان داد و در همان حال حرف اخرش را زد:
- روز محاکمه دادگاه می بینمتون.
آرمین در جواب او، تنها سرش را به نشانه تایید تکان داد و کشان کشان از اتاق خارج شد.
***
تا فرا رسیدن روز دادگاه، همه موضوع پیدا شدن فرزندان آرمین به گوششان رسید. آرمیتا، احسان، حسام و هستی نیز با شنیدن این خبر شوکه شدند.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت_صد و بیست و یکم

همگی برای دیدن محاکمه ریحانه به دادگاه رفتند. در آنجا آرمین پسرش رامین را نیز دید و مبهوت شباهت عجیب بین خودش و او شد. حنانه و رامین در دو طرف آرمین نشستند و خیره به دری شدند که هرلحظه ریحانه از طریق آن وارد سالن دادگاه می شد.
ریحانه با گام هایی کوتاه و ناتوان، وارد سالن شد. در حینی که مامور دستبندهای او را باز می کرد، چشمانش را در بین جمعیت چرخاند. ناگهان نگاهش به روی خواهر و برادرش ثابت ماند که در کنار پدرشان نشسته بودند و خیره خیره نگاهش می کردند. ریحانه که از نزدیکی آنها با آرمین خشمگین شده بود، با اکراه نگاه از آنها گرفت و به سمت جایگاه مخصوص متهم رفت.
طبق روال همیشگی دادگاه، وکیل های حاضر در آنجا سوال های مختلفی از ریحانه پرسیدند که او هم در پاسخ با نیشخندی در گوشه لبش حرف های بی ربط و دندان شکنی می زد.
وکیل ها وقتی از صحبت با او نا امید شده بودند، کلافه عقب گرد کردند و منتظر حکم قاضی شدند. قاضی به دلیل اینکه آرمین از شکایتش صرف نظر و فرزاد با تعریف هایی که از ریحانه کرده بود، او را به یک سال حبس محکوم کرد.
آرمین با چشمانی مغموم به رفتن ریحانه نگاه کرد که از دادگاه یکراست به زندان فرستاده می شد. فرزاد که در کنار آرمین ایستاده بود، شرمنده سر به زیر انداخت و خطاب به او زیر لب نالید:
- من هرکاری که از دستم بر میومد انجام دادم!
آرمین خیره به جای خالی ریحانه، پس از فرستادن آهی عمیق از سینه اش جواب فرزاد را داد:
- شرمنده نباش. من واقعا ازت ممنونم، چون تعریف های تو از ریحانه باعث شد جرمش سبکتر بشه!
با حلقه کردن دستانش به دور شانه حنانه و رامین، لبخندی تلخ بر لب نشاند. آنگاه خیره به چهره های ناراحت افروز و شیرین، آنها را خطاب قرار داد:
- از این به بعد، می خوام که بچه هام پیش من باشن. هر وقت خواستید می تونید توی عمارت شاهی اونا رو ملاقات کنید.
افروز و شیرین پس از تایید حرف او، خداحافظی کرده و پا به پای هم از دادگاه بیرون رفتند.
***
چند ماه بعد...
- اوی چش قشنگ!
ریحانه که به در آهنی زندان تکیه داده و به جمعیت درون راهرو چشم دوخته بود، با صدای لوتی صغری در پشت سرش، کلافه پوفی کرد و بی حوصله به عقب برگشت. صغری در حالیکه لنگی به دور دستش پیچیده و آن را به موازات بدنش نگه داشته بود، لبخند کریهی به روی ریحانه زد که باعث شد ردیف دندان های زرد رنگ و کج کوله اش نمایان شود. انگار او و نوچه هایش قصد داشتند دوباره شری به پا کنند.
ریحانه خونسرد پلکی زد و در پاسخ او زمزمه کرد:
- چی کار داری صغری سگ سیبیل؟!
صغری با شنیدن این حرف ریحانه، در یک چشم به هم زدن لبخند از روی لبانش محو و جایش را در چهره به اخمی غلیظ داد. در حالیکه نفس هایش کشدار شده بود، انگشت اشاره اش را به سمت او نشانه گرفت و تهدید کنان گفت:
- دفعه آخرت باشه این حرف رو می زنی، وگرنه خودم برات دفعه آخرش می کنم!
ریحانه خونسردانه تکیه از میله ی در گرفت و همانطور که یک دستش را در جیب گشاد شلوارش فرو کرده بود، با دست آزادش درون موهای خرمایی رنگش که به زور تا سر شانه هایش می رسید چنگ زد. در همان حال پوزخندی صدا دار زد و سینه به سینه ی صغری در فاصله چند سانتی اش ایستاد.
صغری خیره در چشمان بی روح ریحانه، فک منقبض شده اش را تکان داد و از لای دندان های به هم چسبیده اش غرید:
- حرفم خنده نداشت. بهتره اینم دفعه آخرت باشه!
پشت حرفش، با کف دست محکم به سینه ریحانه کوبید که باعث شد او چند قدم یه عقب برود.

@ف.تازیکه @Zeynab29_^ @مریم خسروی

ویرایش شده توسط Zhrw._.sl

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_صد و بیست و دوم

ریحانه به نشانه تسلیم دستانش را بالا گرفت و با لب و لوچه ای کج شده، تند و تند گفت:
- باشه، باشه... اقرار می کنم که از تهدیدت ترسیدم!
ناگهان در یک چشم به هم زدن، زیر نگاه خیره دیگران به سرعت نور یک دستش را به دور گردن و دست دیگرش را به دور سر صغری پیچید و او را از پشت محکم به سینه اش فشرد. نوچه های صغری وقتی او را در آن حال دیدند، با چشمان گرد شده تنها و تنها ایستاده و او را تماشا می کردند. صغری همانطور که دست و پا می زد، به ریحانه ناسزا می گفت و سعی می کرد با مشت زدن به بازوی او از چنگال قدرتمندش رهایی یابد. ریحانه با چهره ای مچاله شده، فشار دستانش را به دور گردن و سر صغری بیشتر کرد. در همان حال آرام لب هایش را به گوش او نزدیک کرد و زمزمه وار غرید:
- دفعه آخرت باشه منو تهدید می کنی. من هرجور که دلم می خواد صدات می کنم، هر طور هم که بخوام باهات رفتار می کنم! حالیته؟
صغری در حالیکه همچنان مقاومت می کرد، ناگهان با پیچیدن صدای خشمگین خانم سعادتی، فشار دستان ریحانه به دور گردنش کاسته شد. همانطور که به حالت رکوع ایستاده و سرفه می کرد، خیره به خانم سعادتی شد که در چند قدمی شان ایستاده و خشمگین به آنها چشم دوخته بود.
 ریحانه خونسرد دست به سینه به سمت خانم سعادتی چرخید و بدون تغییری در حالت نگاهش، در چشمان شعله ور او خیره شد. خانم سعادتی در حالیکه نگاهش بین ریحانه و صغری در گردش بود، گوشه ی چادرش را در مشتش فشرد و خطاب به هردوی آنان غرش کرد:
- معلوم هست اینجا چه خبره؟! باز که شما دو تا مثل سگ و گربه افتادین به جون هم!
صغری این بار کمر راست کرد و در حالیکه گردنش را می مالید، حاضر جواب به ریحانه اشاره کرد و گفت:
- اون اول شروع کرد.
خانم سعادتی با حرف صغری نگاهش به روی ریحانه ثابت ماند. کمی در همان حال ماند که زمزمه وار او را خطاب قرار داد:
- دنبالم بیا!
آنگاه با حفظ اخم روی پیشانی اش، رو به بقیه زندانیان فریاد زد:
- شماها چرا اینجا وایسادین؟ برید رد کارتون!
ریحانه با نگاهی زیر چشمی به سوی صغری، پوزخندی صدا دار زد و پشت سر خانم سعادتی از راهرو گذر کرد. قبل از خروج از محوطه استراحت گاه زندان، خانم سعادتی از یکی از مسؤولین آنجا روسری و چادری به دست ریحانه داد تا آنها را سر کند. سپس با همراهی یک مامور زن، وارد راهرویی دیگر شدند. ریحانه که فکر می کرد خانم سعادتی برای بازپرسی از او به خاطر دعوا با صغری او را به دفتر خود می برد، تا دید وارد راهرویی دیگر شدند متعجب و کنجکاو سرعت قدم هایش را سریعتر کرد تا هم قدم خانم سعادتی شود. در همان حال، با ابروهای بالا رفته نالید:
- خانم سعادتی، من رو کجا می بری؟!
خانم سعادتی، بی توجه به پرسش او به راهش ادامه داد و کوچکترین نگاهی هم به سمت ریحانه نینداخت. ریحانه نیز با لب و  لوچه ای کج شده و اخمی بر پیشانی، دیگر چیزی نپرسید و منتظر شد تا زمان، پاسخ سوالش را برایش مشخص کند.
هر دو روبروی دری چوبی ایستادند که معلوم نبود متعلق به چه اتاقی ست. در حینی که دستبند هایش توسط مامور زن باز می شد، با چشم دوباره سوالش را از خانم سعادتی پرسید که او با خونسردی جواب داد:
- ملاقاتی داری!
ریحانه با حرف خانم سعادت جا خورد؛ اما خود را نباخت. تا خواست از خود واکنشی نشان دهد، در باز و چهره مشتاق آرمین درون اتاق نمایان شد. ریحانه با دیدن آرمین، در همان حالت ماند و تا لحظاتی مبهوت او را نگاه کرد.
- برو داخل.
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_صد و بیست و سوم

با نجوای خانم سعادتی، ریحانه آرام پا به درون اتاق گذاشت. قبل از بسته شدن در، آرمین با لبخند خانم سعادتی را خطاب قرار داد:

- ممنونم!

صدای بر هم خوردن در، سکوت حاکم در اتاق را درهم شکست. آرمین وقتی ریحانه را مثل مجسمه ای در میان اتاق دید، با حفظ لبخند بر چهره اش خواست به سمتش گام بردارد که با صدای حرصی ریحانه در جای خود ثابت ماند:

- چرا اومدی اینجا؟ اومدی بدبختیم رو ببینی؟

آرمین کلافه از حرف های تکراری و پوچ ریحانه، به سمت یکی از دو صندلی حاضر در اتاق رفت و به روی یکی از آنها نشست. آنگاه با دست به صندلی رو به رویش اشاره و از ریحانه دعوت به نشستن کرد. ریحانه بی حرف به روی صندلی جای گرفت و نفسش را پوف مانند بیرون فرستاد. آرمین در حالیکه نگاهی از سر دلسوزی پدرانه به سرتاپای ریحانه می انداخت، زمزمه وار نالید:

- چقدر لاغر شدی!

آنگاه امیدوار در چشمان بی روح ریحانه خیره شد و با لبخندی بر لب اضافه کرد:

- نگران نباش، چیزی نمونده تا آزاد بشی!

ریحانه به حرف آرمین پوزخندی صدادار زد و رو از او برگرداند. آرمین خیره به نیمرخ دخترش، با ناراحتی زیر لب گفت:

- توی این مدت هرچی اومدم ملاقاتت تو نیومدی. حاضر نشدی حتی یه دقه بیای از پشت شیشه ببینمت بلکه دلم آروم بگیره! مجبور شدم به خانم سعادتی رو بزنم بلکه تو رو یجوری بکشونه اینجا تا هم ببینمت هم باهات حرف بزنم!

ناگهان ریحانه سرش را به سمت آرمین چرخاند و به تندی در جوابش غرید:

- حالا که هم دیدی هم حرف زدی، پاشو برو!

آرمین خیلی وقت بود که از رفتار های ریحانه نسبت به خود رنجیده خاطر بود. برای همین در جواب بدخلقی هایش چیزی نمی گفت و سکوت می کرد؛ در عوض با مهربانی هر بار موضوع را عوض می کرد تا او را از آن حال بیرون بیاورد.

- راستی رامین و حنانه هم سلام رسوندن. شنیدی بالاخره رامین دانشگاه قبول شده؟ اونم نه آزاد، دولتی!

ریحانه با شنیدن جمله های پایانی آرمین، ناخواسته لبخندی محو کنج لبش نقش بست. در همان حال نالید:

- نه بابا؟! انگار بالاخره این قراضه هم یه کاره ای شد! حالا رشتش چیه؟

- مهندسی عمران!

ریحانه خیره به زمین، به لبخندش عمق بیشتری بخشید. آنگاه در آن حال و هوا، ناخودآگاه زیر لب با خود گفت:

- کاش مامان هم بود و موفقیتش رو به چشم می دید!

ناگهان شادی از چهره آرمین پر کشید و نگاهی مغموم به خود گرفت. به آرامی زبانش را به روی لب های خشکیده اش کشید و در همان حال زمزمه کرد:

- حنانه بهم گفت عاطفه چطور مرد. کاش منم اونجا بودم و برای بار آخر می دیدمش!

ریحانه برای بار چندم پوزخند زد و خیره در چشمان به غم نشسته آرمین با تمسخر گفت:

- لابد شنوفتی مامان خانومم از روی خونریزی مرده، نه؟

آرمین متعجب یک تای ابرویش را بالا انداخت و نالید:

- مگه غیر از اینه؟!

ریحانه سینه سپر کرد و با ظاهری جدی و در عین حال پر تمسخر، لب و لوچه اش را آویزان کرد و گفت:

- خب... نه! اون واقعا از روی خونریزی مرد؛ اما نه خونریزی بعد از زایمان.

آرمین با چهره ای گنگ، رو به جلو خم شد و در حالیکه موشکافانه در چشمان ریحانه زل زده بود زمزمه وار گفت:

- درست حرف بزن بفهمم چی می گی!

- باشه حرفی نیست! بی مقدمه، مامانم رو کشتن!

آرمین با چشم های از حدقه بیرون زده، ناخودآگاه من من کنان نالید:

- عا... عاطفه رو... کشتن؟!

ریحانه به نشانه تایید پلک هایش را باز و بسته کرد و منتظر واکنش هایی از سوی او شد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_صد و بیست و چهارم

آرمین آب دهانش را پر صدا به پایین فرستاد و در حالیکه سعی می کرد به خود مسلط باشد، تکیه اش را به صندلی داد و ناباور نالید:

- این چرندیات چیه که میگی؟! چرا باید عاطفه رو بکشن؟ عاطفه من که گناهی نداشت...

این بار ریحانه با چهره ای کاملا جدی خیره به آرمین پلک نزد. در حالیکه از خشم و نفرت رو به انفجار بود، یک تای ابرویش را بالا انداخت و زمزمه وار گفت:

- که مادر من گناهی نداشت، هوم؟

آرمین حیران نگاه از زمین گرفت و به چشمان طلسم شده ریحانه دوخت. ریحانه وقتی سکوت او را در جوابش دید، فک منقبض شده اش را تکان داد و در حالیکه ذهنش به دور دست ها سفر کرده بود، بی اراده زیر لب با خود زمزمه کرد:

- اون روز رو یادته؟! درست بیست سال پیش، وقتی برای اولین بار به مادرم سیلی زدی!

آرمین با اخمی محو بر پیشانی سعی کرد صحنه آن روز را به یاد بیاورد:

- آرمین، به خدا هرچی بهت گفته دروغه! احسان کسی بود که سد راهم می شد و ازم می خواست بهش فرصت دوباره بدم. باور کن دارم حقیقت رو می گم، قسم می خورم...

- بهتره که تمومش کنی، دیگه نقش بازی کردن بسه!

- نگو که حرفاشون رو باور کردی... کردی؟! باور کن برام پاپوش درست کردن. می خوان که زندگیمون رو به هم بزنن، باور کن آرمین!

و در آخر، صدای سیلی محکمی که آرمین به صورت عاطفه زد...
آرمین برای رهایی از یادآوری آن روز، چشمانش را سخت به هم فشرد و سعی کرد با گاز گرفتن لبش، بغض ایجاد شده در گلویش را قورت دهد؛ اما ریحانه بی رحمانه دهان باز کرد و وقایع آن روز را با خشمی عجیب شرح داد:

- هنوز زجه های مادرم توی گوشمه. با سیلی که به صورتش زدی، سرش چرخید و در یه لحظه نگاهش با نگاهم برخورد کرد. حلقه های اشک جمع شده توی اون چشمای بهت زده اش رو تونستم به وضوح ببینم‌. تو اون روز به مادر من انگ خیانت زدی، درحالی که خودتم قبول داشتی پاک دامن تر از اون توی این شهر نیست! تو اون روز با این کارت تخم کینه و نفرت رو توی دلم کاشتی و منم با موندن کنار اصلان اون رو توی دلم پروروندم تا به وقتش ازت انتقام بگیرم! آره، مادر من بی گناه بود. بی گناه هم کشته شد اون هم به دست یه معتاد شیشه ای که توهم زده بود و اراده ای از خودش نداشت! گوش کن آقای شاهی، من کشته شدن مادرم رو از چشم تو می بینم! اگر تو اون روز به مادرم نگفته بودی جل و پلاست رو جمع کن و از خونم برو بیرون، هیچکدوم از اون اتفاقا نمی افتاد! حالا هم برو و سر اون سه تا گوری که کندی بشین و زار زار گریه کن، فکر کن هنوز زن و بچه ات زیر اون ها خاکن. دست از سر من و آبجی و داداشمم بردار!
ریحانه که بی اراده صورتش را سیل اشک در برگرفته بود، با چشمانی به خون نشسته از جا برخاست. دستش را که از سر خشم می لرزید، مشت کرد و به دنبال، نگاه از آرمین گرفت و به سوی در رفت.
آرمین که هر جمله ریحانه به مانند خنجری در قلبش فرو رفته بود، به آرامی صورتش را که در پشت دستانش مخفی کرده و به آرامی اشک می ریخت بیرون آورد. خیره به ریحانه دهان باز کرد تا چیزی بگوید که با صدای فریاد او لال شد.

- یکی این در صاحب مرده رو باز کنه!

در باز شد و ریحانه قدم برداشت تا از اتاق خارج شود. در لحظه آخر، به سمت آرمین برگشت و نگاهی از سر خشم به او انداخت. در همان حال خطاب به او لب زد:

- دیر یا زود تقاص این کارت رو پس می دی آقای شاهی، منتظر باش!
***
@N.a25 @Mkhosravi

ویرایش شده توسط Cole

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_صد و بیست و پنجم

آرمین غرق شده در خیالات خود، در حیاط وسیع عمارت نشسته و خیره به نقطه ای نامعلوم شده بود که با صدای حنانه به خود آمد.

- تو فکری!

آرمین آرام به سمتی که حنانه با لبخند به سویش گام بر می داشت نگاه کرد و لبخندی تلخ بر لب نشاند. در همان حال به آرامی پاسخ او را داد:

- تو فکر نباشم، چی کار کنم؟

حنانه که به نزدیکی آرمین رسیده بود، به روی صندلی کنار دست او نشست. آنگاه با نوک انگشتانش چند تار از موهایش را به پشت گوشش فرستاد و زمزمه وار گفت:

- از وقتی از زندان اومدی بق کردی یه جا نشستی. چیزی شده؟ ریحانه چیزی گفته اینطوری ریختی به هم؟!

آرمین که در پاسخ به حنانه عاجز بود، پلک هایش را برای لحظاتی به روی هم گذاشت. سپس آهی عمیق از سینه بیرون فرستاد و سرش را به طرفین تکان داد. حنانه که از آرمین هنوز پاسخ روشنی دریافت نکرده بود، متعجب یک تای ابرویش را بالا انداخت و با چشمانی ریز شده نالید:

- این یعنی چی؟! یعنی ریحانه چیزی گفته؟

آرمین این بار نیشخندی به حرف حنانه زد. آنگاه زیر چشمی به او نگاهی انداخت و در همان حال با تن صدایی ملایم جواب داد:

- تو که دیگه خواهرتو می شناسی، زبونش تلخه. انگار هنوز برام نیش و کنایه هاش عادت نشده!

حنانه با مهربانی دستش را به روی دست آرمین گذاشت و فشرد. سپس با لبخندی دندان نما خیره در چشمانش زمزمه کرد:

- درسته ریحانه زبونش تلخه اما باور کنید هیچی تو دلش نیست ! نگران نباشید، شما هم به موقعش متوجه خصوصیات اخلاقی عجیب و غریب ریحانه می شید.

آرمین نیز متقابلا دست ظریف حنانه را در میان انگشتان مردانه اش فشرد و در همان حال با لطافت پاسخ داد:

- حتما حق با توئه عزیزم!

هر دو با لبخندی بر لب خیره در چشمان یکدیگر بودند که با صدای صنم بند نگاهشان پاره شد. صنم درحالیکه شتابان و با صورتی رنگ پریده به سمت آنها می دوید، پشت سر هم آرمین را صدا می زد. تا صنم به آرمین رسید، آرمین ترسیده تند و تند گفت:

- چی شده صنم؟ چرا هی داد و فریاد می زنی؟ اتفاقی افتاده؟!

صنم به سختی آب گلویش را به پایین قورت داد و در حالیکه نفس نفس می زد خیره به چهره مشتاق آنها به جان کندن گفت:

- از بیمارستان تماس گرفتن. آقا فرزاد بود که می گفت ریحانه خانم رو بردن آنجا!

حنانه حیران از چیزی که شنیده بود، کاملا به سمت صنم برگشت و تته پته کنان نالید:

- چ... چی داری می گی؟ ریحانه مگه چش شده؟!
***
ریحانه در حالیکه به روی تخت دراز کشیده بود، با چشمانی نیمه باز به شیرین که در کنارش نشسته بود نگاه می کرد. شیرین نیز با لبخندی محو، دست ریحانه را در دست گرفته و نوازش می کرد.
در همان حال فرزاد با گام هایی استوار وارد اتاق شد و نگاهش به روی آنها ثابت ماند. ریحانه تا چشمش به فرزاد افتاد، پوزخندی محو بر لب نشاند و با لحنی کشدار و بی حال زمزمه کرد:

- به به، آقا پلیسه!

فرزاد با حفظ لبخندی که از حرف ریحانه بر لبش نقش بسته بود ، آرام قدم به جلو گذاشت و در همان حال خطاب به او گفت:

- این آقا پلیسه اسم داره، اون هم فرزاده!

ریحانه به سختی آب دهانش را قورت داد و با چهره ای مچاله شده نالید:

- اشکان بیشتر بهت می اومد. این اسمت رو یادم می ره!

فرزاد اخمی ساختگی بر پیشانی نشاند و خطاب به ریحانه زمزمه کرد:

- با وجود اینکه این اسم من رو یاد پنج سال بدبختی توی اون باند مواد مخدر لعنتی می اندازه، اما برای تو اشکالی نداره. اگر دوست داری همون اشکان صدام کن!
 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_صد و بیست و ششم

ریحانه تک خنده ای کرد که باعث شد به سرفه بیفتد. آنقدر سرفه هایش کشدار شد که طاقت نیاورد و به یک باره با تکیه به دستش از روی تخت نیم خیز شد و سرش را پایین گرفت. سرفه هایش لحظه به لحظه کشدار تر از قبل می شد تا جایی که همراه با آنها خون بالا می آورد. در همان لحظه صدای نگران و ترسیده آرمین در نزدیکی اش به گوشش خورد. ریحانه بی توجه به رد های خون تیره ای که از گوشه ی لب هایش به پایین روانه گشته بود، غرق در چشمان آشفته آرمین شد. آرمین با حفظ حالت عصبی و نگران خود، خودش را به سمت ریحانه متمایل کرد و صورتش را با دستانش قاب گرفت. در همان حال با بغض موهای نرم‌ و لطیف او را نوازش کرد و نالید:

-چی به روزت اومده؟ چرا سر و صورتت خونیه؟!

ریحانه با همان بی حالی و پرخاشگری که به آن دست داده بود دست آرمین را پس زد و غرید:

- به من دست نزن!

شیرین که از دور نظاره گر این صحنه بود، قدم به جلو گذاشت و با لبخند خطاب به آرمین گفت:

- آقای شاهی لطف کنید تشریف بیارید بیرون از اتاق براتون توضیح می دم.

آرمین کمی دیگر در چشمان ریحانه خیره ماند، در آخر با بیرون فرستادن آهی عمیق از او جدا و به همراه شیرین به بیرون از اتاق قدم برداشت.
در راهروی بیمارستان که ایستادند، آرمین منتظر به چهره پریشان حال شیرین چشم دوخت و از او جویای حال ریحانه شد. شیرین پس از کمی این پا و آن پا کردن، بدون آنکه به چشمان آرمین نگاه مستقیم بیندازد، به سختی دهان باز کرد و گفت:

- ریحانه نزدیک یک ساله که مشکوک به بیماری سله!

آرمین با این حرف شیرین، چشمانش از حدقه بیرون زد و ماتش برد. در همان حال حیران و عصبانی غرید:

- ریحانه یک ساله حالش اینجوریه اونوقت من حالا باید بفهمم؟! چرا تا حالا برای درمونش راه چاره نکردین؟

- قبل از اینکه اون اتفاق بیفته و ریحانه بره زندان، دزدکی براش یه وقت ویزیت پیش دکتر متخصص گرفتم. آخه اون از دکتر و دنباله گرفتن مریضی بدش میاد!

- بدش میاد؟! مگه سرماخوردگیه که مهم نباشه و با دوتا قرص و شربت که همش تجویز خودته حالت خوب خوب شه!

شیرین شرمنده سر به زیر انداخت و با لحنی خجالت زده نالید:

- بله می دونم. اما زورم بهش نمی رسه!

در همان لحظه، دکتری مسن در حالیکه از کنار مامور زندان گذر می کرد، به سمت آرمین آمد. تا به او رسید، با شک پرسید:

-شما پدر این دختر جوون هستید؟

آرمین با تکان دادن سر حرف او را تایید کرد و به دنبال جواب داد:

- بله منم.

دکتر متاثر نگاه از چشمان آرمین گرفت و در همان حال گفت:

- متاسفانه همونطور که می بینید دخترتون حال مساعدی نداره.

آرمین با چهره ای مغموم نفسش را پوف مانند بیرون فرستاد و سکوت کرد. با سکوت او، دکتر زیرچشمی به سرباز ایستاده در چند قدمی اش نگاهی انداخت و خطاب به آرمین زمزمه وار ادامه داد:

- سعی کنید اون رو از زندان بیرون بیارید تا تحت مداوا قرار بگیره؛ وگرنه اون بیماری دخترتون رو از بین می بره!

آرمین با حرف دکتر به یک باره سرش را بالا گرفت و هاج و واج او را نظاره کرد. شیرین نیز دست کمی از او نداشت و نفس در سینه اش حبس شده بود. دکتر وقتی نگاه خیره آن دو را به روی خود دید، یک تای ابرویش را بالا انداخت و زیر لب گفت:

- چیه؟ انگار خبر ندارید سل جزء سه بیماری کشنده برتر، بین خانم هاست!

شیرین سعی کرد با فشردن پلک هایش، بر خود مسلط شود. آنگاه در همان حال خطاب به آرمین و دکتر نامفهوم زمزمه کرد:

- ببخشید...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_صد و بیست و هفتم

و با روانی مغشوش وارد اتاق بستری ریحانه شد. آرمین نیز برای جلوگیری از افتادنش، به دیوار تکیه زد و با چشمانی بسته سرش را به آن تکیه داد. دکتر با درک حال روحی او، از سر دلسوزی حرف آخرش را زد تا او بیشتر از این اذیت نشود:

- به نظرم دخترتون رو به یه متخصص نشون بدید. اون حتما نوع سل رو براش مشخص می کنه!

آنگاه با گام هایی استوار از آرمین جدا و از پیش دیدگانش محو شد.
***
- حسام؟
- جانم؟
- سر و وضعم چطوره؟
حسام که در حال بستن بند ساعت مچی اش بود، به آرامی سر بالا آورد و به صدف که آراسته و شیک در روبرویش ایستاده بود نگاه کرد. در همان حال، لبخندی از سر رضایت بر لب نشاند و گفت:

- خوبه عزیزم. مثل همیشه خوشگل شدی!

صدف با ذوقی بچه گانه، عقب گرد کرد و کیف دستی ست لباسش را از اتاق مشترکشان بیرون آورد. آنگاه در کنار حسام ایستاد و گفت:

- خب، بریم.

حسام به همراه صدف وارد پارکینگ و سوار بر ماشین آئودی خود شد. در حین رانندگی، صدف در حالیکه خیره به روبه رویش بود زمزمه وار گفت:

- هنوزم باورم نمی شه داییت به خاطر آزادی اون دختر همه مارو به صرف نهار دعوت کرده!

حسام بدون آنکه نگاهی هرچند کوچک به صدف بیندازد، فرمان ماشین را چرخاند و در همان حال با خونسردی پاسخ داد:

- هرچی باشه اون دختر الان دختر داییم محسوب می شه. دایی بعد از این همه سال بچه هاشو پیدا کرده بایدم ذوق داشته باشه و براشون شام و نهار تدارک ببینه!

- آخه تدارک غذا برای دختری که می خواسته اون رو...

- هیس، کافیه! دایی خوشش نمیاد این حرفا به گوشش بخوره.

- خودت بگو، اصلا کدوم آدم عاقلی این کارو می کنه؟!

- داییم!

صدف حرصی کاملا به سمت حسام سر چرخاند و تا لحظاتی به نیمرخ جدی او خیره ماند. آنگاه نفسش را پوف مانند بیرون فرستاد و خیره به مناظری که تند و تند از جلوی چشمانش گذر می کردند، زمزمه وار گفت:

- واقعا مشتاق شدم دختر داییت رو ببینم!

- قبلا دیدیش..

صدف این بار از حرف حسام سریع عکس العمل نشان داد و با نگاهی گنگ، سرش را به طرفین تکان داد و نالید:

- چی؟! کی؟ کجا؟

حسام نفس عمیقی کشید و با حفظ گره کمرنگی که بین ابروانش پدید آمده بود، دهان باز کرد و گفت:

- شب تولد هستی رو یادته؟ لحظه ای که با یه خانم برخورد کردم و اون پخش زمین شد!

- آره، یادمه. چند دقیقه بعدش هم اون رو در حال جر و بحث با کیان دیدیم!

- بله، دقیقا. اون خانم همون دختر دایی ارشد بنده است!

- چی؟!

- بله، اون لحظه شک داشتم اما بعد یقین پیدا کردم!

- منظورت رو نفهمیدم. یعنی چی شک داشتی؟! مگه قبلا هم اون رو دیده بودی؟

- من طبق شنیده ها و دیده هام که از دوران بچگی به یاد دارم شک پیدا کردم. آخه ریحانه تنها بچه داییه که شباهتی خیره کننده با زن دایی داره؛ مخصوصا چشماش!

- آره، اون عکسی که از زنداییت نشونم دادی چشماش آبی خوشرنگ بود. تصویر گنگی که از دختر داییت توی تولد هستی هم دارم همون بود، حتی از پشت نقاب هم کاملا رنگ و شکل چشماش مشخص بود!

آنگاه دوباره به نیمرخ حسام خیره شد و با نگاهی گنگ خطاب به او پرسید:

- اصلا اون تولد هستی چیکار می کرده؟!

- نمی دونم، هرجا دیدیش از خودش بپرس!

صدف این بار لبخندی مرموزانه بر لب نشاند و با چشمانی خمار شده نالید:

- خدایی خیلی مشتاق تر شدم تا اون رو ببینم!
***
در آهنی توسط سربازی گشوده و خیابان خلوت در پیش رویش نمایان شد. ریحانه در حالیکه ساکش را در دست گرفته بود، چشمانش را به روی هم گذاشت و هوا را پر فشار به درون ریه هایش فرستاد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_صد و بیست و هشتم

با اینکار، لبخندی از سر لذت بر لبانش پدیدار شد. هنوز پلک هایش بسته بود که صدای شاد شیرین را در نزدیکی اش شنید:

- حال رفیق مشتی ما چطوره؟

ریحانه سریع پلک هایش را از هم گشود و سرش را به طرفی که صدا به گوشش خورد چرخاند. با دیدن شیرین که با ظاهری آراسته در حالیکه لبخندی به پهنای صورت بر چهره نشانده بود، ساکش را به روی زمین انداخت و با حیرتی از سر شادی دو قدم باقی مانده بین خودشان را برداشت. در یک چشم به هم زدن هر دو چنان در آغوش یکدیگر فرو رفته بودند که گویی چند سال بود همدیگر را ندیده بودند.
ریحانه همانطور که شیرین را سخت به خود می فشرد، زمزمه وار در نزدیکی گوشش گفت:

- می بینی که... حال رفیق با معرفت ما چطوره؟

شیرین نیشخندی به حرف ریحانه زد و با تن صدایی ملایم پاسخ داد:

- قبل ترش رو که تعریفی نداشت؛ اما الان عالیم!

آنگاه با حفظ لبخند دندان نمای خود، سریع از ریحانه جدا شد و در حالیکه ساکش را از روی زمین برمی داشت، خطاب به او گفت:

- زود بیا بریم، منتظرشون نزار!

ریحانه متعجب یک تای ابرویش را بالا انداخت و زمزمه وار پرسید:

- چی؟ کیا رو؟!

شیرین آرام به سمت ماشینش قدم برداشت و در سمت عقب را باز کرد. سپس به ریحانه که از دور او را نظاره می کرد چشم دوخت و گفت:

- فک و فامیلات دیگه؛ البته به علاوه من و خاله افروز!

پشت حرفش چشمکی نثار ریحانه کرد که باعث شد برعکس چیزی که فکر می کرد اخمی غلیظ بر پیشانی او نقش ببندد. شیرین وقتی خواست سوار ماشین شود، ریحانه را دید که مستأصل و با اخمی غلیظ ایستاده و از جای خود تکان نمی خورد. با دیدن این رفتار ریحانه، یک تای ابرویش را بالا انداخت و متعجب نالید:

- چیزی شده؟!

ریحانه بند نگاهشان را پاره کرد و خیره به زمین شد. در همان حال آهی عمیق از سینه بیرون فرستاد و خطاب به شیرین زمزمه وار گفت:

- تو برو، من نمیام!

شیرین حیرت زده از پاسخ ریحانه، چشمانش را ریز کرد و مبهوت زیر لب نالید:

- چی؟!

ریحانه اینبار سر بالا آورد و خیره در چشمان تیره رنگ شیرین، با جدیت تمام ادامه داد:

- من از هیچکدومشون خوشم نمیاد. پام رو تو اون خونه نمی زارم!

شیرین پوزخندی عصبی به حرف ریحانه زد و ناباور نالید:

- چی می گی تو؟ اونا برات کلی تدارک دیدن، همه منتظرن که ببیننت!

ریحانه پشت چشمی نازک کرد و خیره به خیابانی که تک و توک ماشین در آن عبور می کرد، حرف آخرش را زد:

- اون ها فک و فامیل من نیستن. هرکاریم کردن برا لذت خودشون بوده نه من!

شیرین قدمی به ریحانه نزدیک شد و کلافه از حرف های او تند و تند گفت:

- این دری وریا چیه که می گی؟! پس... پس حنانه و آرمین چی؟ خاله افروز؟ اونها دل ندارن؟!

ریحانه بی حوصله از شنیدن حرف های شیرین ، پشت به او کرد. درحالیکه دست در جیب مانتو اش فرو برده بود، بی توجه به فریاد های شیرین در عرض خیابان عبور کرد و از او دور و دور تر شد.
***
با پیچیدن صدای زنگ آیفون، همگی با نگاهی مشتاق به در سالن چشم دوختند. صنم در حالیکه به سمت آیفون گام برمی داشت، با صدای آرمین از حرکت ایستاد و پرسشگر به او چشم دوخت. آرمین با شوقی عجیب، از کنار صنم عبور کرد و با صدایی رسا خطاب به همه گفت:

- دوست دارم خودم درو براش باز کنم!

آنگاه بی معطلی دکمه قفل در را فشرد و با گام هایی بلند به طرف در سالن رفت و آن را گشود. چیزی طول نکشید که چهره در هم رفته و مچاله شده شیرین در درگاه نمایان شد. همگی برای لحظه ای از تنهایی او جا خوردند و نگاهی بینشان رد و بدل شد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...