رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
سانازصفیعی

رمان عاشق تنها نمی ماند | saniw,fatima123 کاربران انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

با بهت به سرهنگ رو به روم که حالا مشغول نوشتن چیزی توی پروندش شده بود،نگاه کردم.نه امکان نداره.نمیتونم زنگ بزنم به خانوادم.اگه بفهمن من و توی پارتی گرفتن،خیلی بد میشه.وای!آبروم میره.مامان و بگو.اُه اُه!بفهمه من همچین جایی بودم،تا یه ماه باهام قهر میکنه.بابا ارسلانم که هیچی.به اون که اصلا نمیتونم زنگ بزنم.چه فکری میکنه دربارم؟چهرم توهم رفت.خدایا پس چیکار کنم؟

توی فکر بودم که چه گلی به سرم بگیرم که با جرقه ای تو ذهنم زده شد،یه لبخند پت و پهن روی لبم نشست.دوست نداشتم زنگ بزنم بهش توی این شرایط.ولی با وضعی که من دارم،بهترین گزینه خودشه.رو به سرهنگ گفتم:

+ببخشید.گوشی من و دم در ازم گرفتن.من چجوری زنگ بزنم؟

به تلفن روی میزش اشاره کرد و گفت:

_میتونی از این تلفن استفاده کنی.

سری تکون دادم و تلفن رو برداشتم.شمارش رو حفظ بودم.سریع شماره رو گرفتم و منتظر موندم.

هفتمین بوق و که خورد،ناامید شدم از جواب دادنش.خواستم قطع کنم که صدای بم و گرفتش،توی گوشم پیچید:

_بله؟

انگار خواب بود.یه نگاه به ساعت انداختم.مرغه مگه؟ساعت ۹ شبه تازه.لب گزیدم.مثل تو که الاف نیست.پرواز داشت بدبخت.نفسی تازه کردم و لبی تر:

+سلام.رستام.

صداش هوشیار تر شد:

_رستا تویی؟شماره کجاست؟

+آیهان؟

_جانم؟

لبامو روی هم فشردم.نمیدونم چرا میترسیدم.تپش قلب گرفته بودم از ترس.تو دلم بسم اللهی گفتم و آروم زمزمه کردم:

+میشه بیای کلانتری؟من و گرفتن.

چیزی نگفت.انگار تو بهت بود.بعد چندثانیه با صدای تحلیل رفته ای گفت:

_کجـ...کجا؟کلانتری؟کلانتـ...کلانتری واسه چی؟

+ببین نمیتونم پشت تلفن بگم.لطفا بیا و به کسی هم نگو.سندم بیار.

با همون لحن قبلی گفت:

_آدرس بده.

آدرس و که دادم،بدون خداحافظی گوشی رو قطع کرد.بی ادب.ولی خب دمش گرم هیچی نگفت بهم.من گفتم کمه کم چهارتا لیچار بارم میکنه ولی هیچی نگفت بس که گله.

با خوشحالی رو به سرهنگ گفتم:

+من الان چیکار کنم؟

_بیرون باش تا بیان.

سری تکون دادم و به طرف در رفتم.قبل اینکه خارج بشم،صدایی از پشت سر به گوشم رسید:

_من جای تو بودم،دیگه هیچوقت تو جشن تولد کسی که نمیشناسمش شرکت نمیکردم.

بدون حرف از اتاق زدم بیرون و روی صندلی نشستم.عجب شبی شد امشب.مثلا خواستم یکم خوش بگذره بهما.ببین چی شد تو رو خدا.

نزدیکای نیم ساعت همونجوری معطل نشستم و سعی کردم به دخترایی که جیغ جیغ راه انداخته بودن و زجه و مویه میکردن،توجه نکنم و خودم رو با شمردن ترک های دیوار مشغول کنم.

بعد از نیم ساعت،بالاخره آقا تشریف آوردن.ولی نه تنها.با ویهان.خوب شد گفتم تنها بیا.وگرنه بابامم پشتش راه مینداخت و میاورد.

میگم زود نیست یکم؟یا اصلا میخواستی نیای.ها؟تعارف نمیکردی.ولی خدایی چقدر پررو بودما!از جام بلند شدم.بهم که رسید،با نگرانی گفت:

_چی شده رستا؟نمیدونی چجوری تا اینجا اومدم.

ویهان گفت:

_پنج شیش باری که نزدیک بود تصادف کنیم و فاکتور بگیری،خداییش خوب اومد.

آیهان دوباره گفت:

+میگی اینجا چیکار میکنی یا نه؟

دهن باز کردم که حرف بزنم،در اتاق سرهنگ باز شد و اومد بیرون.با دیدن برادران راد گفت:

_نسبتتون با خانوم چیه؟

آیهان جواب داد:

_پسر عمه هاشیم.میشه لطفا بگین چه اتفاقی افتاده؟

_شما دوتا تشریف بیارین داخل من توضیح میدم براتون.

و بعد بی توجه به من رفتن داخل اتاق سرهنگ.یعنی چی مثلا؟حالا چی میشد منم میرفتم تو؟خوبه موضوع در مورد منه ها.شونه ای بالا انداختم و روی صندلیم نشستم و دوباره مشغول شمردن ترک های دیوار شدم.لامصب اصلا نمیفهمی زمانت کی میگذره از بس حواست پرت میشه.

بعد از ده دقیقه،دوباره در اتاق باز شد و آیهان و ویهان اومدن بیرون.با دیدن چهره آیهان،کپ کردم.اخم داشت ولی نه به اون غلظت که بترسم.بهتم بیشتر بخاطر این بود که چهرش به بی تفاوتی یا کم محلی میزد.یه جوری بود.یخ بود تمام تنم با دیدن چهرش قندیل بست.دهن باز کردم:

+آیهان چی شـــ...

حرفم و قطع کرد و بی توجه به من،رو به ویهان گفت:

_من تو ماشین متنظرم.کاراش و انجام بده.

و بعد از جلوم رد شد و رفت.بغضم گرفت.عادت نداشتم این رفتار و ازش ببینم.همیشه باهام مهربون و خوب بود.ولی الان...هر چیه زیر سر سرهنگه معلوم نیست چی بهش گفته.چشمام و که نهایت تلاشمو میکردم تا مر از اشک نشه،از مسیر رفتن آیهان گرفتم و به ویهان دوختم شاید بفهمم چی شده.ولی اونم سری برام تکون داد و رفت و من نفهمیدم سر تکون دادنش به معنای چی بود.

حالم بدجور گرفته بود.اون قدر که با دیدن این برخورد آیهان حالم بد شد،وقتی پلیس گرفتم اینقدر بد نشدم.چشمام و بستم.خدایا یعنی سرهنگه چی بهش گفته؟چی گفته که این جوری شد؟چشمایی که وقتی دیدمشون لُملُمه میزد از نگرانی،چرا یهو عاری شد از هر احساسی؟

_پاشو ترانه.کاراتو انجام دادم.میتونیم بریم.

با صدای ویهان چشمام و باز کردم.بالای سرم ایستاده بود.نفس عمیقی کشیدم و بازدمم و محکم دادم بیرون.پرسیدم:

+آیهان چرا اونجوری کرد؟

_با چیزایی که شنیدیم،به نظرم حق داره.میدونی؟آیهان هیچوقت نمیتونه احساساتش رو پنهان کنه.از بچگی هم همینطور بود.وقتی از چیزی ناراحت میشد،چشماش کدر میشد.وقتی خوشحال میشد،چشماش برق میزد.وقتی خرابکاری میکرد،مامانم خیلی راحت از حرکاتش میفهمید.وقتی هم عصبانی میشد،چهرش بی تفاوت بود.الانم همونطوره.عوض نشده.

+چی ناراحت و عصبانیش کرد؟توی اون اتاق چی شنیدین درباره من؟

نفس عمیقی کشید و گفت:

_بریم تو راه بهت میگم.

و بعد بلند شد و راه افتاد منم به دنبالش.

گوشیم و که تحویل گرفتم و از آگاهی که بیرون اومدیم،کمی اونطرف تر،پرشیای ویهان و دیدم که آیهان پشت رولش نشسته بود.نگاهم و دوختم به آیهان.بهم زل زده بود.اخم نداشت ولی هنوز گوله های یخ از نگاهش میبارید.ویهان به طرف در عقب رفت و برام بازش کرد.به سرعت سمت ماشین رفتم و نشستم.همین که ویهان در و بست،آیهان پاش و روی گاز گذاشت و حرکت کرد.نموند که ویهان سوار بشه و من اینو تعبیر کردم که خیلی از دستم عصبانیه.طفلی ویهان.این وقت شب،باید تنها و بی ماشین برگرده خونه.

یه نگاه به گوشیم انداختم.۵۶تا میس کال و۱۴تا پیامک از تازی داشتم.چون وقتش نبود که بهش زنگ بزنم و فحشش بدم،توی پیامک،ماجرا رو مختصر براش گفتم.آدرس اداره رو هم دادم تا امین فردا بره و البته از خیر دوتا فحش نگذشتم.

پیامک رو که فرستادم گوشیم و سایلنت کردم و گذاشتم کنار.از توی آینه به آیهان نگاه کردم.حواسش شیش دنگ سر رانندگی بود و برای لحظه ای هم نگاهشو از جلوش نمیگرفت.مگه اینکه بخواد از آینه ها این طرف و اون طرف و بپاد.وقتی هم نگاهش به من میخورد و میفهمید دارم نگاهش میکنم،سریع نگاهشو میگرفت.

نمیدونستم کجا میریم.حتی نمیدونستم چند وقته که همینجوری داریم تو خیابونا میگردیم.ولی بالاخره بعد یه مدت که کاملا توی سکوت گذشت،ماشین و نگه داشت.به بیرون نگاه کردم که متوجه شدم من و رسونده خونه.

ویرایش شده توسط Fatima123

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

هیچ حرفی نمی زد و هنوز مصرانه نگاهش به جلو بود.میخواست پیاده شم ولی نمیتونستم بدون اینکه بفهمم چی شده،برم.باید میفهمیدم دلیل این تغییر ناگهانی رفتارش چیه.سرم و پایین انداختم و منتظر موندم بلکه روزه سکوتش شکسته بشه.نزدیکای دو یا سه دقیقه توی سکوت موندیم.تا اینکه خود آیهان سکوت و شکست و گفت:

_پیاده شو.

بفرما!هی حرف نزد هی حرف نزد الان هم که حرف زد میگه پیاده شم.بی توجه به حرفش،سر جام نشستم.با کلافگی دوباره تکرار کرد:

_شنیدی چی گفتم رستا؟گفتم پیاده شو.

دیگه تحملم تموم شد.با صدای نسبتا بلندی گفتم:

+یعنی چی آیهان؟نمیخوای بگی چی شده؟چرا اینقدر ناراحت و عصبانی هستی؟باور کن منم حق دارم بدونم چی درباره من شنیدی که اینقدر عصبانی شدی.

نفس عمیقی کشید و گفت:

_برو پایین رستا.نمیخوام حرفی بهت بزنم که هم تو ناراحت بشی هم خودم بعدا پشیمون بشم.پس برو.

+بخاطر اینه که من و تو پارتی گرفتن؟به خدا من نمیدونستم اونجا پارتیه.بابا نازنین به من گفت تولد دوست نامزدشه منم برم که حالم بهتر شه که ای کاش پام قلم میشد نمیرفتم اونجا.بخدا من نمیدونســ...

حرفم و قطع کرد و با صدای بلندی گفت:

+اگه اونجا فقط پارتی بود به نظرت من اینقدر عصبی میشدم؟اونجایی که تو بهش میگی پارتی،محل معامله مواد مخدر بود.میفهمی؟

از بلندی صداش وحشت کردم.خیلی عصبانی بود.از چیزی هم که شنیدم،کپ کردم.یعنی چی؟مواد مخدر؟باورم نمیشد.وای!صدای آیهان من و از فکر آورد بیرون.دوباره با داد گفت:

_میدونی بین چه آدمایی بودی تو؟بین یه مشت خلافکار و معتاد و دزد و قاچاقچی.میفهمی یعنی چی؟دِ نمیفهمی دیگه.برو.برو رستا الان عصبیم حرف نزنیم بهتره.برو پایین.

اشک توی چشمام پر شد.نگاهم روکه دوخته شده بود به آیهان،گرفتم.اشک توی چشمام باعث شده بود،دیدم تار بشه.ترسیده بودم.ناراحت بودم.نه بخاطر جایی که امشب بودم.حداقل همش نه.بیشتر بخاطر عصبانیت آیهان بود.از این آیهان میترسیدم.البته اون که حق داشت.تقصیر‌ خودم بود.من نباید میرفتم.نباید میرفتم جایی که نمیشناسم.در ماشین و باز کردم و پیاده شدم.چند قدم رفتم جلو و از شیشه شاگرد بهش نگاه کردم:

+آیهان من...

بدون اینکه گوش بده من چی میگم،گازش رو گرفت و رفت.رفتنش تلنگری بود تا اشکام بریزه روی گونم.بی وقفه اشکام سرازیر میشد و صورتم و خیس میکرد.رفت.حتی نموند که من برم تو خونه.یعنی اینقدر از دستم عصبانی بود؟خب تقصیر من چیه؟من که نمیدونستم اونجا چه خبره؟نفس عمیقی کشیدم و اشکامو پاک کردم.فردا بهش زنگ میزنم و از دلش درمیارم.آره اینجوری بهتره.لبخند محوی روی لبم نشست.به طرف در خونه رفتم و با کلیدم در و باز کردم و وارد شدم.

_______________________

کلافه شده بودم.هر چقدر به آیهان زنگ میزدم،گوشیش خاموش بود.تقریبا الان یک ربعه که دارم میگیرمش ولی خاموشه.این چرا اینقدر کینه ایه.نمیگه نگرانش میشم؟یعنی از عمد خاموش کرده؟خواستم دوباره شمارش رو بگیرم که با صدای یکی از مهماندارا متوقف شدم:

_خانوم افخم.صندلی خالی ها شمارش شدن.چهارتا صندلی خالی داریم و اینکه دوتا خانوم باردار توی این سفر همراه ما هستن.

+بسیارخب من خودم الان میام.

بعد رفتن مهماندار،نگاهی به صفحه خاموش گوشیم انداختم و بغض گلوم رو قورت دادم.نزدیک تیک آف هواپیما بود و باید گوشیم رو کنار میذاشتم و به کارام میرسیدم.گوشیم و توی چمدون کوچیکم گذاشتم و از اتاق مخصوص مهماندارن بیرون رفتم.تصمیم گرفتم دوساعت دیگه که رسیدم تهران با آیسان تماس بگیرم.

 

به محض اینکه از فرودگاه بیرون اومدم،شماره آیسان رو گرفتم.بعد دوتا بوق جواب داد:

_سلام به دختردایی خوشگلم.

+سلام عزیزم چطوری؟

_خوبم قربانت.تو چطوری؟

بی توجه به سوالش گفتم:

+اووووم...راستش...آیسان داداشت خونست؟هرچقدر میگیرمش جواب نمیده.کارش دارم.

_آیهان و میگی؟احتمالا نشنیده.چون مهمون داریم.

یعنی نمیدونه گوشیش خاموشه؟پوفی کشیدم و پرسیدم:

+مهمون؟کی هست؟

_دریا اینا اومدن خونمون.الان به آیهان میگم بهت زنگ بزنه.

با این حرف آیسان،‌سرجام متوقف شدم.لبم و محکم گاز گرفتم.پس بخاطر همین بود.دریا خانوم تشریف برده بودن که گوشیشو خاموش کرده بود.اصلا وقتی دریا پیششه،چرا باید جواب من و بده؟رستا کیه وقتی دریا هست؟دریای زیبا،عاشق و مهربون.دستی به صورتم کشیدم.همینم مونده که حسودی کنم.در جواب آیسان گفتم:

+نه به آیهان نگو.من خودم یه سر میزنم به اونجا.

_باشه منتظرم.

گوشی رو که قطع کردم به طرف تاکسی های فرودگاه رفتم و آدرس خونه عمه رو دادم.

دم در خونه عمه اینا پیاده شدم.خواستم زنگ بزنم که در باز شد و قامت دریا و پدر و مادر و برادرش پدیدار شد.خودم و کنار کشیدم و زیر لب سلام دادم.دریا با لبخند زیباش دستشو دراز کرد و گفت:

_سلام تو اگه اشتباه نکنم دختردایی آیهانی درسته؟اسمت رستا بود دیگه.

من دختردایی آیسان و ویهانم بودم.نه فقط آیهان.بعدشم اون روز،درسته آیهان فیلم بازی کرد،ولی این که نمیدونست.چطور اینقدر خوب رفتار میکنه؟یا اونقدر عاشق آیهان نبود یا اینکه زیادی با سیاسته یا هم که...آیهان بهش گفته که فکر نمیکنم.مورد دوم واقعی تره.از فکر بیرون اومدم و سری تکون دادم و گفتم:

+بله درسته.

_خوشحالم که دوباره دیدمت.به آیهانم گفتم دوست داشتم بیشتر باهات آشنا شم ولی اون روز حالم خیلی مساعد نبود.درک میکنی دیگه؟

تیکه انداخت یعنی؟فکر کنم اینم فهمید من حالم بده و ناراحتم خواست نمک رو زخمم بپاشه.چقدر احساس ضعف میکردم.لبم و با زبون تر کردم و لبخند مصنوعی نشوندم روی لبم و گفتم:

+فکر کنم داشتین میرفتین.من...مزاحمتون نباشم؟

با همون لبخند گفت:

_دختردایی آیهان هیچوقت مزاحم نیست.

اگه چندثانیه دیگه اونجا میموندم مطمئنم اشکام میریخت و رسوام میکرد.ببخشیدی گفتم و به سرعت وارد خونه شدم و در و بستم.مسیر حیاط تا خونه رو دویدم.قبل اینکه وارد بشم نفس عمیقی کشیدم تا آمادگی دیدن آیهان رو داشته باشم.وارد خونه که شدم،با صدای بلندی سلام دادم.با عمو و آیسان دست دادم و عمه رو بوسیدم.توی پذیرایی چشم چرخوندم ولی آیهان و ندیدم.پرسیدم:

+آیهان کو؟

آیسان جواب داد:

_تا الان اینحا بود.الان بهش گفتم تو اومدی.رفت بالا فکر کنم رفت تو اتاقش.حالا چیکارش داری؟

حس کردم بغض بدی توی گلوم نشست.یعنی اینقدر ازم بدش میومد که تا فهمید من اومدم رفت بالا؟خب من که نمیدونستم.بدون جواب دادن به آیسان،با قدم های آهسته به طرف اتاق آیهان حرکت کردم.

خدایا!من و به چه دردی دچار کردی؟چرا نمیتونم قهر و بی محلیش و تاب بیارم؟چرا هرروز بیشتر از قبل شیفته آیهان میشم؟آخرش کجاست؟اگه من و نخواد چی؟میدونم،میدونم خدایا،میمیرم اون روز.

چشمام پر اشک شده بود.مقابل اتاقش ایستادم.در سفید رنگ اتاقش رو تار میدیدم.مشتم رو بالا آوردم و چند ضربه ای به در زدم.نفس عمیقی کشیدم.هنوز چندثانیه نگذشته بود که در اتاقش و باز کرد و با دیدن من و چشمای اشکیم خشک شد.چشمای متعجبش صورتم و میکاوید.طاقت نیاورد و زیر لب گفت:

_رستا؟خوبی؟

نه خوب نبودم.اصلا خوب نبودم.دریا اینجا بود،آیهان تا فهمیده بود من اومدم،اومد توی اتاقش.خوب نبودم.یه قطره اشک روی گونم چکید.آیهان لبشو تر کرد و دستاشو با مکث روی بازوم گذاشت.قطره اشک های بعدی که روی گونم چکید،آیهان جلوتر اومد و من و توی بغلش کشید.آخ که دوست داشتم لحظه ها متوقف بشه و تا دنیا دنیاست من توی آغوش گرم اولین و آخرین مرد زندگیم بمونم.سرم رو روی شونش گذاشته بودم و دستام رو دور کمرش حلقه کرده بودم.سعی میکردم جلوی صدای گریم و بگیرم تا عمه اینا نشنون.دست آیهان روی سرم بود و من مست نوازشش شدم.مرد مهربون من!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

دوستای گلم شرمنده بابت تاخیر برای پارت گذاری.دوره امتحاناته و وقت کم.خلاصه ببخشید و همراهی کنید.

مرسی که هستید.دوستون دارم🌹🌹

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

درحالی که به آیسانی زل زده بودم که نگاهش خیره به حلقه توی دست چپش بود،روی مبل،کنار ویهان نشستم و به حرف عمه گوش دادم:

_خب دیگه بالاخره یکی پیدا شد که مارو از دست این آیسان نجات بده.

رو به آیسان ادامه داد:

_دختر بگما،شب ببرنت صبح برت گردونن قبولت نمیکنیما.

صدای خندمون بلند شد.بیچاره آیسان.انگار واقعا خجالت میکشید.چون هیچی نگفت و سرش بیشتر توی یقش فرو رفت.بابا ازم پرسید:

_نامزدی دوستت کیه باباجان؟

+فردا شب.

سکوتی کردم وگفتم:

+‌این مدت چقدر نامزدی و عروسی بود.سارا و علیرضا،پاشا و نازلی،مارتین و ستایش،آیسان و سامیار،فرداهم که امین و نازنین.

عمه رو به من گفت:

_این که خوبه دخترم.ایشالله دائم تو عروسی باشیم.

لحظه ای مکث کرد و بعد ادامه داد:

_ایشاالله قسمت تو باشه عمه جان.

تک خنده ای زدم و گفتم:

+ای عمه!کی میاد من و بگیره؟از پس آشپزیشم حتی برنمیام.

عمه لبخندی زد و گفت:

_هرکی موجود نازنینی مثل تو رو تو بغلش بخواد،باید آشپزشم بگیره عمه جان.

از این حرف عمه خیلی خجالت کشیدم.لبی تر کردم و سر به زیر گفتم:

+سر پسر مردم کلاه میره عمه.بیچاره پسره.

عمه اخم تصنعی کرد و گفت:

_از خداشم باشه والا ما که...

ویهان که کنارم نشسته بود متوجه خجالتم شد و حرف عمه رو قطع کرد:

_ای بابا،مامان بیخیال.حالا که نمیخواد ازدواج کنه هی میگی.آب شد از خجالت بنده ی خدا.

صدای خنده جمع بلند شد و من بیشتر خجالت کشیدم.برای اینکه جو و عوض کنم گفتم:

+این الان نامزدیشون بود یعنی؟

عمه جواب داد:

_آره دیگه.ما که سامیار و خانوادش و میشناختیم از قبل.این دوتا جوونم که همو دوست دارن.درست نبود از هم جداشون کنیم.تا چهارماه دیگه هم من وقت دارم جهزیه رو بخرم عقد و عروسی روهم که باهم میگیریم.

یه نگاه به آیسان انداختم و لبخندی به روش زدم که با لبخند شرمگینی جوابمو داد.با صدای بابا نگاهم و از آیسان گرفتم و بهش دوختم:

_ترانه جان.پاشو دخترم.پاشو آیهان برسونتت خونه دیروقته.به آقا سعید قول دادم امشب برت میگردونم.

درحالی که بلند میشدم گفتم:

+دیگه به آیهان زحمت نمیدم به آژانس زنگ میزنم.

قبل بابا‌،آیهان گفت:

_قربون دهنت.اتفاقا پول لازمم.پول آژانسو بده به من.

با لبخند سری تکون دادم بابا و عمه رو بوسیدم.به طرف در رفتم و مانتومو تنم کردم و کیفم رو هم برداشتم.رو به جمع گفتم:

+من رفتم.شب همگی خوش.

عمه با لبخند گفت:

_خیلی زحمت کشیدی امشب عزیز عمه.

مرسی که اومدی.

+نگو عمه جون.آیسان مثل خواهرم نداشتمه.

با شیطنت ادامه دادم:

+وقت واسه جبران هست.

خنده جمع که بلند شد.آیهان کنارم اومد و سرشو زیر گوشم برد و زمزمه کرد:

_کمتر بلبل زبونی کن خانوم.بدو بریم.

پشت سرش راه افتادم و سوار لندکروزش شدم.راه که افتاد گفتم:

+میدونی آیهان.یه چیزو نمیفهمم.

نگاه کوتاهی بهم انداخت و گفت:

_چیو نمیفهمی خانوم؟

لبخندی به لفظ "خانوم" زدم و گفتم:

+تو میدونستی آیسان و سامیار باهم دوستن ولی هیچ واکنشی نشون ندادی.

لبخندی زد و گفت:

_من اونقدر به خواهرم اعتماد دارم که مطمئن بودم کار اشتباهی نمیکنه.درسته،نگرانی های برادرانمو داشتم ولی نمیخواستم سد راهش بشم.اونقدری هم مهم بود که بلافاصله بعد فهمیدنش با سامیار حرف بزنم.

نفس عمیقی کشید و گفت:

_میدونی فرق دوست داشتن و عاشق شدن چیه؟

دوست داشتم حرف بزنه و من تا ابد به صداش گوش کنم.

+نه.چیه؟

_وقتی یه آدم مهربون،مدام بهت خوبی میکنه و همه جوره هواتو داره بهش علاقه مند میشی.اما این علاقه طوری نیست که اگه یه روز نبینیش دلتنگی پدرتو دربیاره!فقط بخاطر خوب بودناش بهش علاقه داری.اما عاشق شدن دقیقا برعکس دوست داشتنه.حتی اگه طرف بدترین اخلاق رو داشته باشه،حتی اگه خوردت کنه و غرورتو بشکنه،بازم نمیتونی دوسش نداشته باشی.اگه حتی یک روز نبینیش یاحتی یک ساعت ازش بی خبر باشی بی قراری میکنی.مدام دلتنگی میاد سراغت و دیوونت میکنه.به این میگن عشق!من خوشحالم خواهرم عاشق شده.عشق دنیارو خیلی قشنگ تر از قبل میکنه.امشب من خوشحالم چون خواهرم خوشحاله.

لبخندی به این سخنرانیش زدم.حرفاشو قبول داشتم.من مطمئنم اگه یه روز قرار باشه بهش بگم که دوسش دارم و اون پسم بزنه،غرورم رو خورد کنه من بازم دوستش خواهم داشت.اگه یه ساعت نبینمش بی قراری میکنم.دلتنگی دیوونم میکنه و من...من دوستش دارم.هم آیهان رو و هم این حسم رو.

_بفرمایید سرکار خانوم.

از پنجره به بیرون نگاه کردم و متوجه شدم که رسیدیم.به طرفش برگشتم و گفتم:

+خیلی زحمت کشیدی.ممنون.

چشماشو به چشمام دوخت و گفت:

_من ممنونم که اومدی.شاید خودت ندونی ولی باید بگم جایگاهت توی خانوادمون خیلی بالاست رستا.خیلی.تو واسه همه ما عزیزی.

نگفت واسم،گفت واسمون.آیهان مهربونه خیلی مهربونه با همه.نمیتونم برداشت خاصی کنم از رفتارش.مغموم از این نتیجه‌،زیرلب گفتم:

+خدافظ‌.

به طرف خونه راه افتادم که صدام زد:

_رستا؟

بی حرف به طرفش برگشتم که گفت:

_تو واسه هممون عزیزی.مخصوصا...

مکثی کرد و آروم گفت:

_من

تموم سعیمو کردم که جلوی لبخندی که داشت روی لبم شکل میگرفت رو بگیرم.ولی خب چندان موفق نبودم.با صدای آرومی،مثل خودش گفتم:

+توهم.

خیلی سریع به طرف در خونه راه افتادم.دوباره صدام زد:

_رستا؟

+بله؟

_کرایه من چی شد؟

به صورتش نگاه کردم تا آثار شوخی رو ببینم ولی نه.انگار جدی بود.متعجب دست و تو کیفم کردم و کرایه آژانس و درآوردم و به طرفش گرفتم.پول و گرفت و بوسید و توی جیبش گذاشت و گفت:

_پولتم واسه ما عزیزه دختردایی.

سریع برگشتم به طرف در تا نیش بازم رو نبینه.به طرف در رفتم و توی کیفم دنبال کلیدم گشتم.اونقدر هول و هیجان زده بودم که کلیدم از دستم افتاد.

فکر کنم متوجه هولیم شد.چون صدای خنده بلندشو شنیدم.لبی گزیدم و خم شدم.سریع کلیدم و برداشتم و در و باز کردم.وارد شدم و بعد بستن در،بهش تکیه زدم.نفس نفس میزدم.انگار توی دوی ماراتن شرکت کردم.صدای جیغ لاستیکش که توی گوشم پیچید،نفس عمیقی کشیدم و با لبخند مهار نشدنی ای به طرف خونه راه افتادم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_رستــــــ‌ــا؟زودباش بانو دیرت شد.

با صدای دانیال آخرین نگاه رو از توی آینه به خودم اندختم و سریع از اتاقم زدم بیرون.پله هارو یکی دوتا طی کردم و وقتی به دانیال رسیدم،خواست چیزی بگه که قبل اون گفتم:

+دانی جون،جون هرکی دوست داری غر نزن بیا بریم دیر شد.

حرصی نگاهم کرد و گفت:

_چه عجب فهمیدی دیر شد.

چشمامو تو کاسه چرخوندم و نفسم که توی دهنم جمع کرده بودم و باعث شده بود لپم باد کنه رو با شدت بیرون فرستادم و پشت سرش راه افتادم.

سوار ماشین شدیم و دانیال به طرف خونه نازی اینا راه افتاد.نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:

_خب؟

متعجب نگاهش کردم و گفتم:

+خب چی؟

_از بعد ماجرای آشتی کردنتون با اون وضع دیگه برام تعریف نکردی چی شد.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

+شاید تو تنها کسی باشی که بتونم بهش بگم میترسم.میترسم دانیال.از نخواستم،پس زدنم.این ترس توی وجودم نمیذاره از حس قشنگم لذت ببرم.

_میتونم درکت کنم.ببین،زندگی کوتاهه ولی اونقدر طولانی هست که بشه با عشق پرش کرد.قانونای طبیعتو فراموش کن و از ته دل عاشق شو و شاد زندگی کن.اینه که مهمه،که کمتر پیدا میشه این روزا.باید شجاع بود و به سمت رویا قدم برداشت.رستا شهر رویاها و قصه ها و آرزوها که زندایی همیشه تو بچگی برامون تعریف میکرد،خیلی هم دور نیست.همین اطرافه فقط باید بخوای.بخوای و راهشو پیدا کنی.به چیزای خوب فکر کن بانو.

لبخندی زدم و گفتم:

+گاهی فکر میکنم تو باید مشاور میشدی نه چشم پزشک.

خنده ای کرد و دیگه تا مقصد چیزی نگفت.وقتی رسیدیم،ماشین و دم خونه نازنین اینا نگه داشت و گفت:

_سعی کن خوش بگذونی و اینکه مواظب باش ندزدنت.چون خیلی خوشگل شدی.

تک خنده ای کردم و درحالی که میاده میشدم گفتم:

+مگه اینکه تو از من تعریف کنیدر ماشین رو بستم و دانیال با تک بوقی ازم جدا شد.

جلوی در،بزرگترا ایستاده بودن و به مهمونا خوش آمد می گفتن.جلو رفتم و با بابای نازنین احوال پرسی کردم که به داخل راهنماییم کرد .وارد که شدم موجی از گرما به صورتم هجوم آورد .هواش خیلی خفه بود.عده ای وسط می رقصیدن وعده ای گوشه ای حرف میزدن. لباسمو عوض کردم و به سمت نازنین و امین که معلوم بود خیلی خوشحال و هیجان زیادی دارن،رفتم:

+به به عروس و داماد!خوش میگذره؟؟

نازی با حرصی که سعی داشت زیر لبخند مسخرش پنهان کنه،گفت:

_چرا دیر اومدی؟ مثلا دوست صمیمی منیا.تو این موقع اومدی از بقیه چه توقعی باید داشته باشم؟

و به حالت قهر صورتشو برگردوند.امین لبخندی زد و رو به من گفت:

_چه عجب رستا خانم ما شما رو زیارت کردیم.

باخنده گفتم:

+زیارتت قبول.

رفتم کنار نازنین و گفتم:

+حالا قهر نکن خوبیت نداره.

و بغلش کردم.تو همون حالت پرسیدم:

+سارا و علیرضا نیومدن؟

_مگه همه مثل تو ان؟

امین نگاهی به قیافه نازنین و بعد نگاهی به قیافه من انداخت و گفت:

_رستا جان ول کن نازنین و.خستس به همه چی گیر میده.

لبخندی زدم و گفتم:

+اشکال نداره.تنهاتون میذارم عروس و داماد ایده آل .

با لبخند ادامه دادم :

+من:کنارهم فرسوده بشین.

و سریع جیم زدم تا نازی فرصت نیشگون گرفتن پیدا نکنه.چشم چرخوندم و سارا و علیرضا و در حالی پیدا کردم که سارا داشت می لومبوند.زدم پشت گردن سارا و گفتم:

+بعد میگی من چرا چاق میشم.باباجان کاه مال خودت نیست،کاهدون که از خودته.درسته مال مفته نه در این حد.

سارا دستمو گرفت و نشوند کنار خودش:

_خفه شو بابا من کی گفتم چاق میشم عزیزم من مانکنم.

+من:اوهو!تو مانکنی پس من باربیم.

سارا داشت غرغر میکرد که بی خیالش شدم و با علیرضا حرف زدم.

 

سارا و علیرضا منو رسوندن خونه و رفتن .وارد حیاط شدم و قدم زنان به طرف خونه رفتم .با ورودم نگاها برگشت سمتم.عمه اینا خونه ما بودن.ولی بابا نبود.خیلی وقته ندیدمش.یادم باشه قبل پروازم برم ببینمش.

با کشیده شدن تو بغل آیسان از فکر در اومدم و منم متقابلا بغلش کردم و که زیر گوشم گفت:

_خیلی خوشگل شدی ترانه.

به همه سلام دادم و احوال پرسی کردم.عمه لبخند مهربونی زد و گفت:

 _قشنگم عروسی خودت .خوش گذشت؟

+بله جاتون خالی. 

و سرگرم صحبت با مامان شد.عمو و باباهم باهم حرف میزدن.

مامان وسط صحبتاش گفت:

_رستا جان دخترم غذا برات گذاشتم تو یخچال.اگه گشنته برو گرمش کن.

+نه مامان تو مراسم نازی همه چی خوردم.

ویهان آروم،جوری که مامان نشنوه گفت:

_آقا من نفهمیدم الان رستا صدات کنم یا ترانه.آخه چه وضعشه تکلیف منو روشن کنید دیگه.

+تو اصلا هیچی صدا نکنی من راحت ترم.

آیهان که خیلی جدی نشسته بود و موبایلشم دستش .

دستمو جلوی چشماش تکون دادم و گفتم:

+پسر عمه بپا غرق نشی.

آیهان سریع سرشو از تو گوشی بلند کرد و هول گفت:

_هان؟؟

+واسه موبایل بدبخت دیگه چرا اخم میکنی برادر؟

برادر از دهنم پرید .آیهان یکی از ابروهاشو انداخت بالا و نگاهم کرد.من چرا گفتم برادر؟از دهنم پریدا.اه!

آیسان رو به همه گفت:

_بچه ها چطوره بریم بیرون ؟؟؟

خسته بودم.رقصیدن تو جشن نازی با این کفشای پاشنه بلند حسابی کار دستم داده بود ولی اگه قبول نمیکردم بد میشد.همه موافقتشونو اعلام کردن که ویهان گفت:

_پس تا رستا لباسشو عوض کنه منم برم دست به آب جهت انجام عملیات.

آیسان با قیافه مچاله گفت:

_ویهان گمشو برو خجالت بکش.

_مگه من دقیقا نوع عملیاتو مشخص کردم؟بعدشم دستشویی نیاز بشره.خودت دستشویی نمیری؟

سامیار برای دفاع از آیسان به ویهان گفت:

_ویهان خان خانم منو اذیت نکنا بامن طرفی.

_جمع کن خودتو قبل از اینکه زن تو بشه خواهر زشت من بود.

آیهان پیش دستی کرد و گفت:

_ویهان بی خیال شو.حوصله مضخرفاتتو ندارم.بچه ای مگه؟

ویهان با اخم تصنعی گفت:

_باز اون دریای سه نقطع گند زده به اعصابت چرا سر من بدبخت خالی میکنی؟

آیهان با اخم گفت:

_دهنتو ببند ویهان.

گفت دریا.چرا هرجا میرم حرف این دریا باید باشه.آخرین بار که دیدمش نظرم در مورد مهربونیش عوض شد.بیشتر بدجنس بود تا مهربون.

دلم گرفت بی توجه به همه رفتم تو اتاقم.به پشت در تکیه زدم.حالم گرفته بود ولی خب الان نباید به روی خودم می آوردم.

ذهنم درگیر بود.بلندشدم و لباسمو عوض کردم ویه شیر پاک کن برداشتم تا آرایشمو پاک کنم که آیسان اومد تو اتاق و دوید طرفم و گفت:

_زودتر ترانه.بچه ها پایین منتظرن.الان آیهان دیوونه میشه میذاره میره ها.

یه نگاه به صورتم کرد وادامه داد:

_قشنگه آرایشت.پاک نکن بلندشو بریم.

آرایشم خیلی غلیظ بود برای یه بیرون رفتن معمولی.دوست نداشتم اینجوری برم ولی خب وقتی هم نداشتم.بعد برداشتن کیفم،سریع با آیسان بیرون رفتیم و بعد خداحافظی کردن با بقیه،

رفتیم بیرون.مونده بودیم به طرف ماشین آیهان بریم یا سامیار که آیهان خان امر فرمود با یه ماشین بریم.آیهان پشت رول نشسته بود و سامیار کنارش.منو آیسان و ویهانم عقب.

ویهان چرت و پرت میگفت و سامیار و آیسان میخندیدن .منم به بیرون زل زده بودم.آیهانم که محو رانندگی بود.بدون اینکه نگاهشو از جلو بگیره،پرسید:

_کجا بریم؟؟

آیسان با ذوق آشکار گفت:

_شهربازی.

ویهان خودشو جلو کشید و با شیطنت به سامیار گفت:

_آخ بمیرم برات زن نگرفتی که!مهد کودک زدی.

وسط خنده سامیار،آیسان یه نیشگون از بازوی ویهان گرفت و جیغشو در آورد و دوباره تکرار کرد:

_شهــــربازی.

ویهانم درحالی که دستش به بازوش بود،گفت:

_بکشنه دستت.بعدشم من نه حوصله جیغ جیغای دخترارو دارم نه غش و ضعف کردن دخترا واسه من.

زدیم زیر خنده که آیسان گفت:

_خیلی بیشعوری ویهان.اولا خودت جیغ جیغویی.دوما من ندیدم تاحالا کسی برای تو غش و ضعف کنه .

 _از بس حسودی دیگه.

آیهان مداخله کرد و گفت:

_به نظرم بریم پارک ملت.

سامیار نیم نگاهی به راننده اخمو انداخت و گفت:

_داداشم توکه داری میری چرا سوال میپرسی؟

 به آینه نگاه کردم.نمیدونم به من نگاه میکرد یا داشت از به ماشین های عقب نگاه میکرد.ولی هرچی که بود،دلم نیومد نگامو ازش بگیرم.چند ثانیه ای نگاهش اینور بود که با صدای بوق متعددی به خودش اومد و نگاشو دوخت به روبه رو.

ویرایش شده توسط Fatima123

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

آیهان ماشین و پارک کرد و همه باهم پیاده شدیم و به طرف پارک ملت رفتیم.وارد پارک که شدیم،آیهان گفت:

_بهتره بریم رستورانش شام بخوریم من گشنمه.

ویهان با دستش ضربه ای به شونه آیهان زد و گفت:

_آ قربون داداشم برم.اگه مهمون توییم که با کله میریم رستوران.

آیهان نگاهی به برادرش انداخت و گفت:

_به جهنم!مهمون من.

آیسان و ویهان یه هورای بلند کشیدنو همه باهم به طرف رستوران حرکت کردیم.وارد رستوران شدیم و پشت یه میز دنج نشستیم.

آیسان و سامیار کنارهم نشستن.منم وسط آیهان و ویهان.یکم که گذشت،یه گارسون با لباس مخصوصش به میز نزدیک شد و با خوشرویی گفت:

_سلام.خیلی خوش اومدین.چی میل دارین؟

ویهان یه لبخند پهن زد و گفت:

_قربون دستت داداش!پنج پرس شیشلیک با همه مخلفات.

گارسون با یه لبخند جواب داد:

_همین الان میارم خدمتتون.

وقتی که رفت،نگاه هممون برگشت به سمت ویهان.آیسان چشماشو ریز کرد و گفت:

_تو خجالت نمیکشی جای ماهم انتخاب میکنی؟

ویهان حق به جانب گفت:

_خجالتو تو باید بکشی که جلوی جفت داداشات رفتی نشستی ور دل شوهرت.بعدشم از خداتونم باشه شیشلیک مفت بخورین.

آیسان با حرص نگاهش کرد و رو به آیهان گفت:

_تو چیزی نمیگی؟

آیهان خونسرد یه نگاه به آیسان و بعد ویهان انداخت و گفت:

_ویهان،خواهرمو اذیت نکن وگرنه گوشتو میبرم.

با این حرف،شلیک خندمون هوا رفت.آیسان درحالی که میخندید،به آیهان گفت:

_الحق که هرچی بشه پشت همین شما دوتا.به جهنم،پیاده شو امشب.

آیهان خواست چیزی بگه که با اومدن غذا،ترجیح داد ساکت بمونه.

مشغول خوردن که بودم،سنگینی یه نگاهی رو حس کردم.سرمو بلند کردم و اطرافو نگاه کردم.تا اینکه نگاهم به یه گروه پسر که پشت آیهان نشسته بودن افتاد.یکیشون داشت به میز ما نگاه کرد.یعنی بهتر بگم،داشت به طرف من نگاه میکرد.تا نگاهمو دید،یه لبخند زد و یه کارت بالا آورد و لب زد:

_شماره بدم؟

بهتم برده بود.آب دهنمو قورت دادم.ناخداگاه دستم به طرف شالم رفت و کشیدمش جلو.تو حال و هوای خودم بودم که نفسای داغی رو زیر گوشم حس کردم:

_پاشو جاتو با من عوض کن.

نگاهم خیره بود بهش.سرش پایین بود و داشت غذاشو میخورد.این چجوری فهمید؟این که سرش پایین بود.نکنه پشتشم چشم داره؟با بلند شدن آیهان،منم از فکر دراومدم و بلند شدم و جا به جا شدیم‌.آیسان با دیدن این کار گفت:

_وا!جاتونو چرا عوض کردین؟

قبل من آیهان جواب داد:

_من با ویهان یه کاری داشتم جامو با رستا عوض کردم.

و بعد مشغول حرف زدن با ویهان شد.یه نفس عمیق کشیدم و باقی غذامو خوردم.

بعد خوردن غدا،رو به جمع گفتم:

+من میرم دستامو بشورم.تو نمیای آیسان؟

آیسان نگاهی به دستاش انداخت و گفت:

_نه دستام تمیزه.

+پس شما برین تا من بیام.

خواستم حرکت کنم که آیهان جلوم ایستاد و گفت:

_برو آرایشتم پاک کن.خیلی زیاده.

به مسیر رفتنش چشم دوختم و سری تکون دادم و بعد به طرف سرویس رفتم.وارد شدم و دستامو شستم.موهامم کامل دادم تو.نمیتونستم اینجا آرایشمو پاک کنم چون آرایشم زیاد بود و من هیچ امکاناتی برای پاک کردنشون نداشتم پس حداقل موهامو بزارم تو.نگاه آخر و به خودم انداختم و بعد از دستشویی خارج شدم.هیچکدوم از بچه ها تو رستوران نبودن.کیفمو رو دوشم مرتب کردم و به طرف بیرون پا تند کردم.از رستوران که خارج شدم با چشم به دنبال ماشین آیهان گشتم ولی پیداش نکردم.خواستم گوشیمو در بیارم که صدایی متوقفم کرد:

_خانوم خانوما!تو رستوران که اون نخود آش نذاشت ما بببنیم شمارو و کارت بدیم خدمتتون.

دستم خشک شد.حتی جرئت نداشتم برگردم سمتش.خدایا!پس اینا کجا رفتن؟چرا نیستن؟من چیکار کنم حالا؟

پسره دید برنمگیردم،خودش یواش یواش اومد و جلوم ایستاد.با چشمای هیزش زل زد تو صورتم و جلو تر اومد.هر چقد اون میومد جلو من میرفتم عقب.زبونمو با لبم تر کردم که خندید و گفت:

_یعنی ترسیدی خوشگلم؟

اخمی روی صورتم نشست که حالت ترسیده ها رو به خودش گرفت و گفت:

_وای تو رو خدا اخم نکن ترسیدم.

به حالت معمولیش برگشت و با لبخند گفت:

_اخمتم به جون میخرم.

دید هیچی نمیگم از رو نرفت که.یکم نزدیک تر شد و گفت:

_چیه؟پیشی چنگت زده؟

و بعد خواست دستشو نزدیک صورتم بیاره که با صدایی متوقف شد:

_اون خانوم خودش پیشیه.بپا چنگولاش واست درنیاد بیرون که بد چنگ میندازه.

مکثی کرد و گفت:

_دستت بخوره بهش،یه جای سالم تو بدنت نمیزارم.

پسره به طرف صدا برگشت و راه دیدن صاحب صدا روهم واسم باز کرد.نگاهمو دوختم بهش.یه اخم فوق العاده غلیظ روی صورتش نشسته بود.جوری که من جای اون پسره ترسیدم.آیهان جلوتر اومد و رو به روی پسره ایستاد.با همون اخم گفت:

_راهتو بکش و برو.

پسره هم جلوی آیهان ایستاد و گفت:

_تا شمارمو نگیره نمیرم.اصلا تو چیکارشی؟

پسره یکم از آیهان قد بلند تر بود ولی آیهان هیکلی تر و چهارشونه تر بود.

آیهان با عصبانیت وحشتناکی،یقه پسر رو گرفت و کوبوندش تو دیوار و با صدای آروم ولی عصبی و از بین دندوناش گفت:

_خدا رو شکر کن که نمیکشمت.من چیکارشم؟میخوای بدونی من چیکارشم؟

یه لحظه تو دلم ذوق کردم.گفتم الان مثل رمانی که چند وقت پیش خوندم و پسره خودشو نامزد دختره معرفی کرد،آیهانم الان میگه من نامزدشم.

_تو داشتی جلوی من به خواهرم شماره میدادی.

این حرفش مثل پتک تو سرم خورد.یعنی اون من و مثل خواهرش میدونه؟مثل آیسان؟‌ولی...ولی من که اونو مثل برادرم نمیدونم.مگه نمیگن دل به دل راه داره؟پس چرا دل من به دل آیهان راه نداره؟

اونقدر این جمله اعصابمو به هم ریخته بود که اصلا نفهمیدم تکلیف پسره چی شد.به خودم اومدم و دیدم مچ دستم قفله تو دستای آیهان و داره به طرف بچه ها میره،منم تقریبا دارم پشتش میدوم.

نگاهی به بچه ها انداختم.قیافه هاشون نشون میداد شاهد ماجرا بودن آخه داشتن با نگرانی نگاهم میکردن ولی من خیلی ریلکس بودم.ظاهرم ریلکس بود ولی باطنم داشت منفجر میشد از حرص.فقط دنبال یه فرصت بودم بریزم بیرون همه چیو.

آیهان به بچه ها که رسید،ایستاد و دستمو جوری کشید که پرت شدم بین بچه ها.آیسان دستمو گرفت و نگهم داشت و با بهت زمزمه کرد:

_آیهان؟

بی توجه به آیسان،با همون عصبانیت و اخم قبل،رو به من گفت:

_تو عمدا این کارارو انجام میدی.برای اینکه با من لجبازی کنی.

نمیفهمیدم چی میگه.فقط تونستم بگم:

+نه آیهان من...

حرفمو قطع کرد و با اخم بیشتری ادامه داد:

_میدونی؟تو از یه بچه ۵ ساله هم نفهم تری.تو اصلا مراعات کردن بلد نیستی فقط بلدی دردسر درست کنی.وگرنه این لباس و آرایش،برای یه شام ساده؟میدونی مشکل کجاست؟تو نمیدونی رفتار و ظاهر درست یعنی چی و حتی نمیخوای اینو بفهمی.مشکل اینه.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

خب وقتی من و مثل خواهرش میدونه،دیگه هیچ اتفاقی برای من تعجب آور نیست،حتی این حرفاش که عین صدتا تیغ،زخم میزنه به دل آدم.آیسان خواست دهن باز کنه که دستمو روی دستش که دور بازوم حلقه شده بود گذاشتم و زیر لب زمزمه کردم:

+هیچی نگو.

به طرف آیهان که هنوز آثار خشم توی صورتش بود،برگشتم و گفتم:

+اگه تو اینقدر با من مشکل داری،اگه فکر میکنی کارای من اینقدر غلطه،چرا همش دنبالم راه میوفتی تا ازم مراقبت کنی؟چرا نمیذاری یه بار برای این کارای غلطم تاوان پس بدم؟

یه قدم به جلو برداشتم که باعث شد دست آیسان از دور بازوم باز بشه:

+چرا میگی کارم اشتباهه؟بخاطر آرایشی که کردم یا لباسی که پوشیدم؟من از تو بیشتر از اون پسر ترسیده بودم.تو چی فکر کردی؟که اگه یه دختری آرایش کنه،میخواد به ارزشش ضربه بزنه؟یعنی ارزش ما اینقدر سسته؟به هرحال من آرایش کردم بابتش هم اصلا شرمنده نیستم به هیچ وجه،ولی اگه تو حس بدی از آرایش کردن من پیدا کردی،من معذرت میخوام.

دوباره یه قدم به جلو برداشتم که اینبار آیهانی که عصبانیتش جاشو به بهت و تعجب داده بود،یه قدم به عقب برداشت:

+من اگه آرایش داشتم بخاطر این بود که از جشن نامزدی برگشته بودم وگرنه هیچوقت به خودم اجازه این مقدار آرایش اونم برای یه شام ساده نمیدم.

همون طور که حرف میزدم من به جلو میرفتم و آیهان عقب گرد میکرد:

+چرا منو از روی ظاهرم قضاوت میکنی؟یادت رفته؟اینا لباسای منن نه شخصیت من.اینکه من به عنوان یه انسان چی هستم یا کی هستم برای تو هیچ مفهومی نداره چون تو فقط به ظاهر آدما اهمیت میدی.تو گفتی لجبازی.چرا فکر کردی من لجبازی میکنم؟اصلا چرا باید لجبازی کنم؟من حد خودمو میدونم بی جنبه نیستم ولی تو...

مکثی کردم و به چشماش که حالا متعجب بود تا عصبانی زل زدم و گفتم:

+باید بگم افکارت خیلی پوسیده و نخ نماست.متاسفم برات.

دوباره اخم روی پیشونیش نقش بست.میتونستم صدای به هم خوردن دندوناشو بشنوم.نگاهمو پایین آوردم و به مشتاش دوختم.صداش به گوشم رسید ظاهرا مخاطبش ویهان بود:

_من میرم.آیسان و سامیار میرن که خونه سامیار اینا.تو اینو برسون خونه.

و بعد بی توجه به جمع به طرف بیرون از پارک رفت.منظورش از این من بودم.خیلی عصبی بود ولی من تازه خالی شده بودم.چیزی که عوض داره که گله نداره.داره؟

هممون به جای خالی آیهان نگاه میکردیم.سامیار گفت:

_فکر کنم یکم زیاده روی کردی ترانه.نمیدونی چقدر نگرانت بود.

نگاهمو دوختم به سامیار:

+حرفای اون درست بود؟ندیدین چه مزخرفاتی رو گفت؟

سامیار خواست چیزی بگه که آیسان حرفشو قطع کرد:

+حق با ترانست.داداشم باید یاد بگیره نباید وقتی عصبانیه چشماشو ببنده و دهنشو وا کنه.

ویهان دستی تو موهاش کشید و گفت:

_سامی،تو آیسان و ببر منم ترانه رو میرسونم.

+نه من خودم میتونم برم.

نگاهی بهم انداخت که عجیب شبیه نگاه های برادرش بود:

_نمیخواد میبیرمت خودم.

گوشیشو در آورد و به آژانس زد.تا اومدن ماشین ها،کنار دریاچه پارک نشستم و به بحثم با آیهان فکر کردم.پشیمون نبودم از حرفام ولی...شاید حق با سامیار بود.فکر کنم یکم زیاده روی کردم.نباید اونجوری باهاش حرف میزدم ولی خب من عصبانی بودم.از همه چی از اینکه من و مثل آیسان میدید از اینکه قضاوتم میکرد.تو عصبانیتم که حلوا خیرات نمیکنن.

_پاشو بریم.

نگاهمو از دریاچه کوچیک تو پارک گرفتم و به ویهان دوختم:

+تو دیگه نیا راهت دور میشه من خودم با آژانس میرم.

سری به معنای "نه" تکون داد و گفت:

_وقتی آیهان گفت برسونمت،یعنی بمونم تو بری تو خونه درم ببندی بعد برم.پاشو

نفس عمیقی کشیدمو بازدممو به شدت بیرون فرستادم و از جام بلند شدم.کیفمو برداشتم و شونه به شونه ویهان حرکت کردم:

+آیسان و سامیار چی شدن؟

_رفتن خونه سامیار اینا.

سری تکون دادم و تا رسیدن به ماشین چیزی نگفتم.بعد چند دقیقه،به ماشین زرد رنگ و فرسوده ای رسیدیم.ویهان رفت جلو،منم عقب نشستم و راننده،بعد از شنیدن مقصد،راه افتاد.

تقریبا ۲۰ دقیقه ای تو راه بودیم که با یه ترافیک فوق العاده سنگین مواجه شدیم.ماشینا کیپ شده بودن.راننده ماشین گفت:

_فکر کنم تصادف شده اون جلو.

با این حرف گردنمو مثل غاز دراز کردم و به جلو نگاه کردم.راست میگفت.انگار تصادف شده بود.چون ماشین آمبولانس و جرثقیل برای بلند کردن ماشین اومده بودن.

خدا به راننده ماشین و خانوادش رحم کنه.به ویهان نگاه کردم.سرش تو گوشیش بود.نگاهمو ازش گرفتم و به ماشینی دوختم که با جرثقیل بلند میشد.نگاهم که به ماشین افتاد،نفسم تو سینه حبس شد.انگار راه نفسم بسته شد نمیتونستم نفس بکشم.دست انداختم به گلوم و ماساژش دادم بلکه راه نفسم باز شه.نه...نه امکان نداره...حتما چشمام مشکل پیدا کرده.اون نمیتونه لندکروز آیهان باشه.نه خدایا.به من رحم کن،به دل عاشقم،به عمه رحم کن خدایا به جوونیش رحم کن.چشمام پر از اشک شده بود.با زور ویهانو صدا زدم:

+ویهــــان؟

با شنیدن صدام،به طرفم برگشت و با دیدنم،متعجب گفت:

_ترانه؟چت شده؟

یه قطره اشک از چشمم ریخت پایین.خدایا بهم رحم کن.با جون آیهان امتحانم نکن خدایا.

+ویهـــ...ویهان اون،اون ماشین آیهانه.

با این حرفم،سر ویهان به سرعت به طرف صحنه تصادف و اون جرثقیل چرخید.خدایا کاش اشتباه کنم،اصلا مگه فقط آیهان لندکروز مشکی داره تو این شهر؟خدایا کاش اشتباه کنم ولی با "یاخدا"یی که ویهان گفت و با سرعت از ماشین پیاده شد،فهمیدم درست بود حدسم.پشت سر ویهان از ماشین پیاده شدم و دنبالش دویدم و به فریادای راننده برای کرایش،توجهی نکردم.

خدایا بلایی سرش بیاد من میمیرم.حتما از من عصبانی بود.آره از دست من خاک بر سر عصبانی بود و سرعت رفت و این بلا رو سر خودش آورد.

بدون اینکه بدونم چجوری راه میرم فقط میدویدم دنبال ویهان.خودمو از بین مردم رد میدادم و فقط میدویدم.تا اینکه رسیدم،رسیدم به چیزی که کاش میمردم ولی نمیدیدم.جسم آیهانم روی زمین افتاده بود.چشماش که زندگیم بودن و منو یاد کوهستان مینداختن بسته بود.روی صورتش و موهاش خون نشسته بود.موهای قهوه ای و خوش رنگش حالا قرمز شده بود.

با قدم های سست رفتم و کنارش نشستم.شوکه بودم.نه گریه میکردم نه چشمامو میبستم تا اشکام فرو بیاد.اصلا چرا باید گریه کنم؟آیهانم حالش خوبه،خوب میشه.مطمئنم.خدایا من حاضرم پاشه من و بزنه،باهام دعوا کنه،سرم داد بکشه،من و مثل آیسان بدونه،دوسم نداشته باشه فقط پاشه.

نگاهمو به ویهان دوختم که عاجزانه داشت با مردی که همراه آمبولانس بود،حرف میزد.نگاهمو ازش گرفتم و دوختم به آیهانی که حالا داشتن سوار آمبولانسش میکردن.به جای خالیش روی زمین،خیره شدم.تقصیر من بود.

دستی دور بازوم پیچید و بلندم کرد.نفهمیدم چطور سوار آمبولانس شدم و ویهان چیکار کرد.فقط زیر لب زمزمه میکردم "تقصیر من بود" حتی نفهمیدم کی رسیدیم و چطور وارد بیمارستان شدیم.فقط میدونم حالا پشت در اتاق عملی نشستم که آیهانم داشت توش عمل میشد.ویهان مدام این طرف و اون طرف میرفت.کلافه بود دستشو توی موهاش فرو میکرد و محکم اونارو میکشید.ولی من خیره بودم به یه نقطه.حالم اصلا تعریفی نداشت.فقط به یه چیز فکر میکردم،اتفاقی براش بیفته من چیکار کنم؟

_ویهان چی شده؟

حتی صدای کیوانم باعث نشد من نگاهمو از اون نقطه بگیرم.

_تو اینجا چیکار میکنی؟

_روشنک دردش گرفت.آوردمش برای زایمان.شما اینجا چیکار میکنید؟

قبل ویهان من جواب دادم:

+آیهان تصادف کرده.

صدای بهت زدش به گوشم رسید:

_چی؟

اشک از چشمام ریخت پایین:

+آیهان تصادف کرده.تقصیر من بود.من مقصر بودم.اگه من جلوی زبونمو گرفته بودم،اگه من باهاش بحث نمیکردم اونم عصبانی نمیشد و نمیرفت تا تصادف کنه.تقصیر منه

سرمو پایین انداختم و با صدای بلند زدم زیر  گریه.اونقدر با سوز گریه میکردم که دل خودم به حالم سوخت.قلبم درد میکرد.به قدری که احساس سنگینی میکردم روی قلبم،حس میکردم الان از تپش می ایسته.ویهان کنارم نشست و با لحن آرومی گفت:

_ترانه این کارو نکن با خودت.تو مقصر نیستی.باور کن تقصیر تو نیست.آیهان راضی به اذیت شدن تو نبود و نیست.زنگ زدم به مامان اینا.الان تو باید کنار من باشی تا بتونیم مامان و آیسان و سرپا نگه داریم.تو رو خدا قوی باش.

نمیشد،نمیتونستم.میخواستم محکم باشما ولی نمیشد.صورت آیهان مقابلم نقش میبست.لبخندای قشنگش،طنین خندش،آهنگ صداش،اخمای روی پیشونیش،لحنای قاطعش،شیطنتاش،حمایتاش و کمکاش،مهربونی هاش.خدایا اگه اینا ازم گرفته بشه چی؟با این فکر،گریم قطع که نشد هیچ،شدید ترم شد.ویهان پوفی کشید و خواست چیزی بگه که با صدای گریه های عمه نگاهشو ازم گرفت و از جاش بلند شد. 

ویرایش شده توسط Fatima123

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

طاقت شنیدن گریه های عمه رو نداشتم.عمه گریه میکرد و ویهان و آیسان و مامانم سعی داشتن آرومش کنن.بابا سعید و بابا ارسلان و سامیار،کنار عمو شهریار ایستاده بودن.حتی عمو و زنعموی آیهانم هر چند وقت یه بار،میومدن و سر میزدن.ولی من فقط داشتم به یه چیز فکر میکردم،اگه بلایی سرش بیاد من هیچوقت خودمو نمیبخشم.از جام بلند شدم تا یکم راه برم.چند ساعت ثابت نشستن روی صندلی،بدنمو خشک کرده بود.آیهان هنوز توی اتاق عمل بود و ماهم بی خبر ولی خب پزشک معالجش آشنا بود.ماریا،زن دوست آیهان.

هنوز یه قدم از صندلیم دور نشده بودم که در اتاق عمل باز شد و ماریا از اتاق بیرون اومد.همه به طرفش هجوم بردیم.عمه با گریه گفت:

_چی شد ماریاجان؟تو رو خدا بگو حال بچم خوبه؟

ماریا نگاهی به تک تکمون انداخت و ماسکشو پایین آورد و گفت:

_عملش خوب بود ولی...

مکثی کرد.ویهان با اضطراب پرسید:

_ولی چی؟

چشامو دوخته بودم به لباش که ببینم چی میگه.

_خب راستش...ضربه سختی به سر آیهان خورده.اونقدر این ضربه سنگین بوده که...متاسفانه...

دوباره حرفشو متوقف کرد.جیکم در نمیومد تا نکنه نشنوم صداشو ولی از ته دلم میخواستم زودتر دهن باز کنه و بگه چه بلایی سر آیهانم اومده.

_متاسفانه آیهان به کما رفته.

دیگه چیزی نمیشنیدم.فقط یه جمله تو سرم اکو میشد "متاسفانه آیهان به کما رفته" خب این یعنی چی؟یعنی چی که به کما رفته؟پس این همه دکتر چیکار میکردن؟چیکار میکردن که آیهان به کما رفت؟

آیسان با گریه گفت:

_یعنی چی؟کما چیه؟یعنی داداشم میمیره؟یعنی دیگه به هوش نمیاد؟مرگ مغزی شده؟

این حرف کافی بود تا صدای شیون عمه بالا بره.حتی فکرشم وحشتناک بود.ماریا نگاهی به آیسان کرد و گفت:

_نه آیسان جان خواهش میکنم آروم باش.کما با مرگ مغزی فرق میکنه طوری که فردی که به کما رفته، می تونه دوباره به زندگی عادی خودش برگرده.چون بیمار خودش به صورت طبیعی نفس می کشه و فقط مغز برای مدتی هوشیاری نداره اما عمق مغز زنده است ولی تو مرگ مغزی، فرد به صورت طبیعی نفس نمی کشه و تنفس خودشو از طریق دستگاه انجام می ده و با قطع کردن دستگاه، می میره.بنابراین زنده موندن نباتی فرد دچار مرگ مغزی، به دستگاه وابسته ست یا بخوام ساده تر بگم مغز اون فرد مرده و هیچ راه برگشتی براش وجود نداره.

مکثی کرد و دوباره ادامه داد:

_آیهان بخاطر ضربه سنگین اصابت شده به سرش هوشیاریشو برای مدت نامعلومی از دست داده ولی کاملا متوجه اطرافش میشه فقط نمیتونه پاسخ بده.این شرایط معلوم نیست تا کی ادامه داشته باشه ممکنه یه روز یا یه ماه یا حتی بیشتر.

بابا سعید پرسید:

_یعنی شما اصلا نمیتونید پیش بینی کنید کی به هوش میاد؟

_به طور قطعی نه ولی خب بستگی به میزان هوشیاری بیمار داره.اگه سطح هوشیاریش بالا باشه امید داریم که زودتر به هوش بیاد ولی اگر نه...

نفسی کشید و گفت:

_براش دعا کنید.من هرکاری از دستم بر بیاد انجام میدم براش.حواسمم بهش هست.شماهم اینجا نمونید برید خونه.

و رفت.رفت و تک تک مارو با یه دنیا فکر و خیال تنها گذاشت.عمه روی صندلی نشست و دوباره شروع به گریه کرد.مامان کنارش نشست و گفت:

_آذرجانم امیدت به خدا باشه.از لطف خدا ناامید نشو.نشنیدی دکتر چی گفت؟باید براش دعا کنی.

_سخته آنا.جیگر گوشم رو تخت بیمارستان داره با مرگ دست و پنجه نرم میکنه.سخته آروم باشم.

مامان سری تکون داد و چیزی نگفت.فقط تسبیحشو از توی کیفش درآورد و شروع کرد به ذکر گفتن.عمو شهریار رو به بابا گفت:

_آقا سعید،آنا خانوم ممنون که اومدین.ایشالله تو شادیاتون جبران کنیم.خیلی وقته اینجایین.شما تشریفتونو ببرین.آذر روهم ببرین.

رو به سامیار گفت:

_تو و آیسان و ویهانم برین.

به طرف بابا ارسلان برگشت و گفت:

_تو و ترانه هم برین.بودن هیچکدوم ما اینجا فایده نداره.اجازه دیدنشم که نداریم.آیهان الان منتقل میشه مراقبت های ویژه من محض احتیاط میمونم پیشش.

_من از اینجا تکون نمیخورم.

با صدای عمه همه به طرفش برگشتیم.ویهان گفت:

_بابا جان شما برو به مامان برس.سامیارم که کنار آیسانه من میمونم.

عمه گفت:

_من میخوام بمونم.

ویهان کنارش نشست و گفت:

_الهی من دورت بگردم.بخدا آیهان دوست نداره تو اینجوری اذیت میکنی خودتو.تو پاشو برو یکم استراحت کن فردا بیا.تو این یه شب هیچی نمیشه.هرچی هم شد قول میدم اول تو باخبر بشی.پاشو برو فداتشم پاشو.

+منم میمونم کنار ویهان.

سرها به طرفم برگشت.ویهان خواست به منم چیزی بگه که محکم تر از قبل گفتم:

+منم میمونم.

نمیدونم لحنم قاطع بود یاحوصله سر و کله زدن باهام و نداشتن،کسی مخالفت نکرد.توی همین لحظه آیهان و از اتاق بیرون آوردن.آیهان روی تخت دراز کشیده بود و چشماش بسته بود.تمام صورتش زخمی بود و سرشم باند پیچی بود.طاقت دیدنشو نداشتم.نمیتونستم اینجوری ببینمش.بی توجه به بقیه،دویدم.دویدم تا نبینم چیزی رو که من مسببش بودم.اشکام ریختن روی صورتم دوست نداشتم اینقدر ناتوان ببینمش.آیهان باید همیشه تو اوج میبود،قوی و نیرومند.

کاش هیچوقت این اتفاقا نمیوفتاد.دویدم تو حیاط بیمارستان.دیگه طاقتم طاق شد.همونجایی که بودم،رو زانوهام افتادم و هق هقم بلند شد.دستمو روی دهنم گذاشتم تا صدام بلند نشه ولی نمیشد.نگاه بقیه رو روی خودم حس میکردم ولی اهمیتی نداشت،مهم نبود.مهم نبود وقتی آیهان،به قول عمه داشت با مرگ دست و پنجه نرم میکرد.مهم نبود وقتی ممکن بود دیگه هیچوقت چشماشو باز نکنه.

داشتم خفه میشدم،لازم داشتم با یکی حرف بزنم.با چشمای اشکی و دید تار،موبایلمو درآوردم و دستم روی شماره دانیال لغزید.حواسم به ساعت نبود.اینکه ممکنه خواب باشه.بعد از اینکه صداش تو گوشم پیچید،متوجه شدم دیروقته:

_جانم رستاجان؟

+سلام دانیال ببخشید تو رو خدا.حواسم به ساعت نبود.

_اشکالی نداره بانو.بیدار بودم داشتم روی پرونده پزشکی یکی از بیمارام کار میکردم.اتفاقی افتاده؟

با این حرفش تازه یادم افتاد چه بلایی سر آیهان اومده.بغض گلومو گرفت:

+دانیال؟آیهان...

_آیهان چی؟

+آیهان تصادف کرده.

و "چی؟" گفتن مبهوت دانیال بین صدای گریه من گم شد.

_رستاجان آروم باش و برام توضیح بده چه اتفاقی افتاده.

با گریه تمام ماجرا رو براش تعریف کردم.هیچی رو از قلم ننداختم.تعریف کردم تا سبک و خالی بشم.ریختم بیرون همه چیزو.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دانیال بعد از اینکه قضیه رو فهمید،با صدای غمگینی گفت:

_متاسفم رستا من نمیدونستم. الان میام پیشت.

چشمامو بستم تا اشک پر شده تو چشمام فرو بریزه.به دانیال گفتم:

_نه نمیخواد نیا.کاری که از دست هیچکدوممون بر نمیاد دیگه تو برای چی بیای؟دیر وقتم هست.

_باشه ولی فردا ساعت ملاقات حتما میام.توهم خودتو اذیت نکن و فراموش نکن هیچی تقصیر تو نیست.گذشته،گذشته و حسرت خوردن بابتش کار عاقلانه ای نیست.الان فقط کنارش باش و با عشقت بهش قدرت مقابله با وضعیتشو بده.

نفس عمیقی کشیدمو گفتم:

+مرسی که هستی دانیال.نمیدونم تورو نداشتم چیکار میکردم.

مردونه خندید و گفت:

_حالا که منو داری.برو کنار ویهان و آیهان باش فردا میبینمت شب بخیر.

+شبت بخیر.

و بعد قطع کردم.حالا حالم خیلی بهتر بود.حرف زدن با دانیال همیشه حالمو خوب میکرد.با دست اشکامو پاک کردم واز رو زمین بلند شدم و به طرف بیمارستان حرکت کردن.خواستم برم پیش آیهان و ویهان که یادم افتاد بردنش مراقبت های ویژه نمیدونستم کجاست.از خانمی که تو پذیرش بود پرسیدم:

+خسته نباشید، بخش مراقبت های ویژه از کدوم طرفه؟

_طبقه سوم دست راست.

+‌ممنونم.

به طرف آسانسور رفتم و بعد اینکه واردش شدم،دکمه طبقه سه رو فشردم.

با باز شدن در آسانسور صدای جیغ ودادی ترسی به جونم انداخت.به سمتی که صدا میومد نگاه کردم.خانواده ای پشت شیشه اتاق یه بیمار شیون میکردن و دکتر وپرستارایی وارد وخارج می شدن.نگاهمو ازشون گرفتم ،حال خودم بهتر‌ از اونا نبود.

چشمم خورد به ویهان که روصندلی نشسته بود وسرشو به دیوار تکیه زده بود و چشماشو بسته بود.به سمتش رفتم و دستمو گذاشتم رو شونش که شتاب زده چشماشو باز کرد و تکیه سرشو از دیوار گرفت:

_چی شده؟

+هیچی نشده.خوبی؟

_میشه خوب بود؟

اشک تو چشمام پر شد وگفتم:

+نه.کجاست؟

با سر به اتاق روبه رو اشاره کرد.بلند شدم و پشت شیشه اتاق آیهان ایستادم .قلبم درد گرفت انگار یکی قلبمو گرفته بود وفشار میداد.

پسر زورگو و مغرور! ولی دیگه هیچ خبری از زورگوییش و مغروریش نبود. این آیهان من نبود! بود؟آیهان من برق شیطنت چشماش همه رو خیره میکرد.به موقعش،اخمش همه رو ساکت میکرد.حمایتاش شامل حال همه میشد.این پسر ساکت و ثابتی که اینجاست،با زخمای روی بدن و صورتش،با سر شکسته و دستگاه های عجیب متصل بهش،کوچکترین شباهتی به آیهان نداشت.

با قرار گرفتن دستی رو شونم به خودم اومدم: 

_اینقدر اذیت نکن خودتو.

تکیه دادم به دیوار و سرم و رو شیشه گذاشتم واشکام صورتمو شست.ویهان بازومو گرفت و نشوندم رو صندلی و گفت :

_بعد اینکه رفتی اومدم دنبالت دیدم داری با تلفن حرف میزنی مزاحمت نشدم. 

سرمو تکیه دادم به دیوار وچشمامو بستم 

صورت آیهان مقابلم نقش بست.پوزخنداش،لبخنداش،زل زدناش،اخماش، چشماش، همه وهمه داشتن دیوونم میکردن ...

با نزدیک شدن کسی چشمامو باز کردم پرستار بود که برای چک کردن وضعیت آیهانم اومده بود.نفس عمیقی کشیدم که پرستار داخل رفت من و ویهان پشت شیشه ایستادیم .بعد چند دقیقه بیرون اومد خواست بره که گفتم:

+خانوم ،حالش چطوره؟

_وضعیتش که هیچ تغییری نکرده ولی توکلتون به خدا باشه انشالله بهتر میشه.

+میتونم برم داخل ببینمش؟

_نه خانوم.اینجا بخش مراقبت های ویژه ست.ضمن اینکه تازه از اتاق عمل بیرون اومده.

ناامید بهش نگاه کردم که "بااجازه"ای گفت ورفت.با ویهان نشستیم رو صندلی که ویهان گفت:

_خسته شدی برو خونه یکم استراحت کن فردا بیا.

از همون جای نشسته زل زدم به شیشه وگفتم:

_اگه میخواستم برم که نمیموندم و با بابام میرفتم.تا وقتی که آیهان چشماش باز نشده،اینجا میمونم.

ویهانم دیگه حرفی نزد.سرمو تکیه دادم به دیوار و چشمامو بستم.

تو عالم خواب بودم که صدای گریه و زاری میومد.سریع چشمامو باز کردم و به همون خانواده دوختم که وقتی میومدم این بخش گریه میکردن حالا هم که با صدای گریشون از خواب بیدار شده بودم.نمیدونستم چند ساعت خوابیدم.نگاهم هنوز به اون خانواده بود.ویهان کنارم نشست و گفت:

_پسره با کامیون تصادف کرده و ضربه مغزی شده.دکتراهم قطع امید کردن و پیشنهاد اهدا دادن ولی خانوادش راضی نبودن.صبح موقع اذان مامانش بیدار شد و رضایت داد.میگفت پسرشو تو خواب دیده که دلگیر بوده از اینکه راضی نمیشن واسه این کار.الانم دارن میبرنش واسه اهدای عضو.

من:آخی.ناراحت شدم.

و بعد به این فکر کردم نکنه این بلا سر آیهان بیاد؟بعد سریع زبونمو گاز گرفتم.خدایا منو با مرگ آیهان امتحان نکن خواهش میکنم ازت من طاقت یه لحظه زندگی بدون آیهان رو ندارم .

نزدیک یه ساعت بعد،ماریا اومد برای معاینه.باخوش رویی احوال پرسی کرد و با پرستار همراهش رفت داخل.معاینش نزدیک نیم ساعت طول کشید و بعدش اومد بیرون.سریع به طرفش رفتم و پرسیدم:

+حالش چطوره؟

لبخندی زد و گفت:

_آیهان پسر خیلی قوی ایه.میدونم دووم میاره وخوب میشه.فقط این رو بگم که وضعش از دیشب بهتر شده.سطح هوشیاریش بالا اومده ولی خب ممکنه دوباره افت کنه.نمیخوام واهی بدم بهتون چون هرچیزی تو علم پزشکی ممکنه.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

+پرستار دیشب میگفت نمیتونم ببینمش.تو رو خدا بذار ببینمش ماریاجون فقط ده دقیقه.

چندثانیه ای نگاهشو به زمین دوخت و بعد گفت:

_اتفاقا خوب میشه عزیزانش کنارش باشن.شاید تو بالا اومدن سطح هوشیاریش کمک کنه.

و بعد به اتاقی اشاره کرد و گفت:

_برو‌ تو این اتاق گان (لباس مخصوصی که به رنگ آبی یا سبز و در بیمارستان ها استفاده می شود) بپوش و ده دقیقه پیشش باش.فقط حواست باشه اون همه چیز و میشنوه فقط نمیتونه واکنش نشون بده.مواظب باش چیز نامربوطی نگی که حالش بد شه.اصلا گریه نمیکنی و حرفای ناامید کننده نمیزنی.خلاصه رعایت کن.

سری تکون دادمو به طرف اتاقی که ماریا اشاره کرد،پرواز کردم.

بعد اینکه لباسا رو پوشیدم به طرف اتاق آیهان راه افتادم که ماریا دوباره بهم گوشزد کرد که مراقب حرفام باشم و منم خیالشو راحت کردم حرفی نمیزنم که حالش بد شه.

وارد اتاق که شدم،آیهانو بین اون همه دستگاه،با چشمای بسته و سر و صورت زخمی دیدم،بغض گلومو گرفت ولی به سختی قورتش دادم.نگاهی به ویهان که از پشت شیشه نگاه میکرد،انداختم و بعد به تخت آیهان نزدیک شدم.پشت به ویهان ایستادم و خیلی یواش دست آیهان و توی دستم گرفتم.یه قطره اشک از چشمم پایین اومد.با صدای آرومی زمزمه کردم:

+آیهان؟نمیخوای چشماتو باز کنی؟از من عصبانی ای؟باشه عصبانی باش ولی پاشو.پاشو عصبانیتتو روی من خالی کن فقط پاشو.دلم میگیره وقتی اینجوری میبینمت.

میون گریه هام تک خنده ای زدم و ادامه دادم:

+من حتی حاضرم پاشی و گزارش من و رد کنی.یادته؟دومین باری که همو دیدیم توی پرواز باهم بحثمون شد.اون موقع حتی فکرشم نمیکردم که تو پسرعمه منی و من دلم بند دلت میشه.جوری که با این وضعت حالم اینقدر بد شه.چشمای قشنگتو باز کن یه بار دیگه فرصت دیدنشونو بهم بده.بزار غرق شم توی اون کوهستان چشمات.

لبامو روی هم فشار دادم تا صدای هق هقم و خفه کنم:

+فکر نبودنتم وحشتناکه آیهان.بیدار شو و به این کابوس پایان بده.بیست و چهار ساعتم ازش نمیگذره ولی ببین چطور بی تابم و بی قرار؟ببین چطور بند بند و سلول به سلول بدنم اسم تو رو فریاد میزنه؟

دیگه جلوی اشکامو نگرفتمو سرمو پایین انداختم.اونقدر لبمو گاز گرفته بودم که مزه خونو توی دهنم حس میکردم.توی همین لحظه با صدای تند تر شدن ضربان قلبش سرمو بالا آوردم و به مانیتور دوختم.باورم نمیشد.ضربان قلبش هر لحظه بالاتر میرفت.خدای من!سریع دستشو رها کردم و دکمه بالای تختشو برای اومدن پرستارا فشردم.

اونا که اومدن،به زور من و از اتاق انداختن بیرون.هر چقدر اصرار کردم بی فایده بود.از اتاق که بیرون اومدم دیگه جلوی خودمو نگرفتم و بی توجه به عمه و آیسان که تازه اومده بودن،بلند زدم زیر گریه.خدایا نکنه بلایی سرش بیاد؟چرا یهو ضربان قلبش رفت بالا؟خدایا خودت حفظش کن.

نمیدونم اون یک ربعی که دکترا تو اتاقش بودن چطور گذشت فقط به خودم اومدم و دیدم ماریا رو بهم گفت:

_مگه نگفتم اون همه چیز و متوجه میشه؟نگفتم مراقب حرفات باش و...

مثل اینکه اوضاع داغونمو دید و حرفشو قطع کرد و پوفی کشید:

_نگران نباشید الان حالش خوبه و وضعش نرمال شده فقط...

به پن اشاره کرد و رو به پرستار همراهش گفت:

_این خانوم دیگه حق ورود به اتاق بیمارو ندارن.

و بعد رفت و من بی توجه به سوالای آیسان که میپرسید چی به آیهان گفتم،روی صندلی نشستم و خدا رو شکر کردم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وارد آسانسور شدم و دکمه رو فشردم.تقریبا دوهفته ای از بستری شدن آیهان می گذشت و تغییری توی وضعیتش ایجاد نشده بود.سطح هوشیاریش نه بالا رفته بود و نه پایین.عمه دیگه کمتر بی قراری میکرد ولی تو این دوهفته حسابی لاغر شده بود و پای چشماش گود افتاده بود.عمو شهریار هم داغون بود ولی به روی خودش نمی آورد.آیسانم که اگه سامیار کنارش نبود از پا میوفتاد.طفلی ویهان یکم خودشو کنترل می کرد و دنبال کارا بود.منم که یه پام تو پروازام بود و پای دیگم تو بیمارستان.از پرواز که بر می گشتم،میرفتم خونه و لباس عوض می کردم و بر میومدم بیمارستان.خانوادمو درست و حسابی نمیدیدم حتی بابا ارسلانو.اگه دانیال نمیومد دنبالم و به زور نمیبردم واسه غذا،من حتی غذا هم نمی خورم.اصلا گاهی یادم میرفت باید یه چیزی بخورم. پرسنل بخش مراقبت های ویژه هم منو شناخته بودن انقدر که رفت و آمد داشتم.

͠ب͠ا صدای خوش آهنگی که رسیدنم و خبر می داد،از فکر بیرون اومدم و از آسانسور خارج شدم.͠سرم که پایین بود و نگاهم که به زمین دوخته شده بود،با صدای جیغ عمه اتوماتیک بالا اومد.͠به قدری سریع که حتی صدای مهره گردنم به گوشم رسید.

نگاه بهت زدمو به صحنه رو به روم دوختم.عمه کنار دیوار نشسته بود و داشت ضچه میزد.آیسان درحالی که خودش داشت گریه میکرد،شونه های مامانشو گرفته بود و سعی داشت آرومش کنه.صدای "آیهانم،پسرم" گفتنای عمه که تو گوشم می پیچید،مثل باروت کبریت خورده که یه انبار و منفجر میکنه،مغزمو نیست و نابود و پودر می کرد.قلبم تپلش داشت و دهنم به قدری خشک بود که انگار روزهاست یه قطره آب به من نرسیده.دلم گواه بد میداد.نمیدونستم چرا حرکت نمیکردم و به طرفشون نمیرفتم.ولی نه!میدونستم چرا.جون از پاهام رفته بود و لرزش سراسر وجودمو گرفته بود.دلم میگفت برو و ببین چه بلایی سر آیهانت اومده ولی پاهام یاری نمیکرد یعنی توانشو نداشت و در عجب بودم چطور هنوز روی پاهام ایستاده بودم و پخش زمین نشده بودم.با صدای جیغ دوباره عمه،انگار که شوک بهم وارد شد.به خودم اومدم و به طرف آیسان و عمه دویدم.فقط اونا توی بیمارستان بودن.بقیه رفته بودن خونه.

بهشون که رسیدم کنار عمه زانو زدم و با ترس از آیسان پرسیدم:

+چی شده آیسان؟اتفاقی برای برادرت افتاده؟چرا گریه میکنید؟

آب دهنمو صدا دار قورت دادم.آیسان از شدت گریه نمیتونست حرف بزنه.احساس میکردم قلبم الان از قفسه سینم بیرون میزنه.شونه های آیسان و گرفتم و تکون دادم:

+حرف بزن دختر.مردم از نگرانی.

میون گریه،مقطع جواب داد:

_من...نمیدونم تر...ترانه.اون...اونا یهو...دویـ...دویدن طرف اتا...اتاق آیهان.پرستاره...گفـ...گفت اون مشکـ...مشکوک به مرگ مغز...مغزیه...

بلندتر از قبل زد زیر گریه.اشک توی چشمام پر شده بود.از جام بلند شدم به طرف شیشه رفتم.ولی پرده اتاق کشیده شده بود و جلوی دید و میگرفت.دستمو روی شیشه گذاشتم و اجازه دادم تا اشکام گونم بریزه و صورتمو تر کنه.حس بچه ای رو داشتم که با شدت افتاده زمین و اونقدر دردش زیاده که نفسش حبس شده و بالا نمیاد.

خدایا لطفا!من حرفای خوبی به آیهان نزدم.خواهش میکنم این کار و نکن ازم نگیرش.بهم فرصت جبران بده.خدایا من و بخاطر تموم حرفایی که بهش زدم ببخش.من و مجازات کن ولی اونو زنده نگه دار.خدایا زندگی آیهان خیلی با ارزشه این کار و باهاش نکن.پشتمو به شیشه کردمو خودمو سر دادم روی زمین.آروم گریه میکردم ولی حتی ذره ای از بغضی که توی گلوم بود و خفم می کرد کم نمی شد.

نمیدونم چقدر گذشت.چند دقیقه یا حتی چند ساعت.به خودم اومدم و دیدم ماریا از در اتاق بیرون اومد.سریع بلند شدم و به طرفش دویدم و با صدایی که خودم از شنیدنش تعجب کردم بس که گرفته بود،پرسیدم:

+چی شده؟چه اتفاقی واسش افتاده؟

مکثی کرد که بی طاقت گفتم:

+حرف بزن تو رو خدا.

دستی به صورتش کشید و گفت:

_آیهان مشکوک بود به مرگ مغزی.چون تنفس آیهان برای لحظه ای قطع شد و حتی بیناییش واکنشی به نور نشون نمی داد.ماهم سریعا تعدادی رو از واحد فراهم آوری اعضا،برای معاینه کاملش آوردیم.حتی از ایزوتوپ اسکن و آنژیوگرافی عروق مغز(دستگاه هایی برای تصویربرداری مغز)استفاده کردیم.

نگاهی به چهره تک تکمون انداخت و گفت:

_حدس ما اشتباه بود و آیهان دچار مرگ مغزی نشده بود.خدا یکبار دیگه آیهان و بهتون برگردوند و حتی باید بگم که...آیهان بهوش اومده.

تو شوک حرف ماریا بودم.نفسم حبس شدم و با شدت بیرون دادم و لبخندی روی لبم نشوندم.به طرف عمه رفتم و درآغوشش گرفتم.مثل یه بچه کوچیک توی بغلم می لرزید و گریه می کرد و زیر لب خدا رو شکر می کرد.صدای آیسان به گوشم رسید که از ماریا پرسید:

_میشه دیدش؟

_الان که نه.الان باید بره برای یه سری آزمایش بعدش منتقل میشه بخش.اونوقت میتونید ببینیدش.

نگاهی به تابلوی آویخته به دیوار که تصویری از کعبه بود انداختم و زیر لب زمزمه کردم:

+خدایا شکرت.

 

چندساعتی از بهوش اومدن آیهان میگذشت و من عمه و آیسان و فرستادم خونه.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اجازه هم ندادم کسی بیاد.تصمیم داشتم امشب خودم کنارش بمونم.عمه اینا چون فکر میکردن من بخاطر تصادف آیهان عذاب وجدان داشتم و خودمو مقصر میدونستم،مخالفتی نکردن.ولی خب...من نه بخاطر عذاب وجدان بلکه بخاطر دلم و دلتنگیم میخواستم کنارش باشم.

آیهان و منتقل کرده بودن بخش.ازش آزمایشات لازم و گرفته بودن.خدا رو شکر مشکل خاصی نداشت.فقط پای سمت چپ و دست سمت راستش شکسته بود.ماریا گفت شاید تا مدتی بعد باز کردن گچ توی راه رفتن مشکل داشته باشه که با فیزیوتراپی حل میشه.تا مدتی هم نباید به هیچ وجه پرواز کنه و چیزی که از این تصادف برای آیهان به یادگار مونده بود،سردرد هایی بود که به خاطر ضربه به سرش،ممکنه گاها به سراغش بیاد.

آیهان و از زمانی که به هوش اومده بود،ندیدم.ولی خب الان وقت غذاش بود و منم باید کمکش می کردم.چون راست دست بود و دست راستشم که شکسته بود.به طرف مسئول پخش غذا رفتم و غذای آیهان و گرفتم و به طرف اتاقش حرکت کردم.چند تقه ای به در زدم و بعد گفتن "بفرمایید" آیهان وارد اتاق شدم.زیر لب زمزمه کردم:

+سلام.

برگشت و نگاهی بهم انداخت.بی تفاوت و بدون اینکه جواب سلاممو بده،روش و برگردوند.حق میدادم بهش خب از دستم ناراحت بود ولی من باید از دلش در می آوردم.پس به طرف تختش رفتم و غذاشو روی میزش گذاشتم و شروع به بالا آوردن تختش کردم.تا دید تختش داره حرکت میکنه،به طرفم برگشت و گفت:

_چیکار داری می کنی؟چرا تخت و میدی بالا؟نکن همچین.اصلا کی گفت تو اینجا بمونی؟مگه مادر و خواهر ندارم که تو موندی؟نمیخوام اینجـ...

حرفشو قطع کردم و گفتم:

+چقدر پر چونه ای!چرا اینقدر حرف میزنی؟میخوام شامتو بدم بهت بعدشم دارو هاتو.

_خیلی ممنون.من احتیاجی به لطف تو ندارم.شامم نمیخورم.

بی توجه به حرفش میز غذاشو جلو کشیدم و یه پارچه روی پاش انداختم.با دیدن اینکارم دوباره گفت:

_نشنیدی چی گفتم؟من غذا نمیخورما.نمیخوام شام بخورم.

با قاشق سوپشو به هم زدم تا خنک شه:

_چیکار میکنی؟میگم من نمیخورم.باشه تو هرکاری میخوای کن من که نمیخورم.

خندم گرفت.انگار خودش شک داشت که بتونه به این حرفش پای بند باشه چون مدام تکرار می کرد.قاشق و پر از سوپ کردم و به طرف دهنش بردم.با چشمای گشاد شده از تعجب نگاهم می کرد ولی بعد چند لحظه به خودش اومد و پشت چشمی نازک کرد و دستم رو به سمت چپ هل داد.این کارش باعث شد سوپ توی قاشق بریزه.

نگاهی به سوپ ریخته شده انداختم و سری تکون دادم.دوباره قاشقی از سوپ مقابلش گرفتم که اینبار به طرف راست ریخت.پسره ی یه دنده!نفس عمیقی کشیدم و دوباره کارم رو تکرار کردم.خواست دوباره دستشو بالا بیاره که دستمو روی دستش گذاشتم و اجازه اینکار و ندادم و به روش لبخند زدم.دهنش از تعجب باز مونده بود.منم از این فرصت استفاده کردم و قاشق سوپ و توی دهنش گذاشتم.خواست بیرون بریزه که با اخم دستمو روی دهنش گذاشتم و گفتم:

+لج نکن آیهان!باید اول شامتو بخوری بعدشم دارو هاتو.لطفا!

با این حرفم چیزی نگفت و با اخم مشغول خوردن شد.لبخند ریزی زدم و به زخمای صورتش نگاه کردم.طرف چپ صورتش کلا زخم بود و ورم هم کرده بود.کنار لبشم زخم بود و سرش پانسمان داشت.بعد اینکه شامشو تموم کرد،دارو هاشو دادم و پرستار اومد و یه آرامبخش توی سرمش ریخت.هم راحت بخوابه،هم درد نکشه.تا پنچ دقیقه بعد تزریق بدون حرف بیدار موند و بعد اون خوابید.منم تمام شب و بیدار موندم بهش زل زدم و خدا رو شکر کردم که زندست.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یه هفته ای از بهوش اومدن آیهان می گذشت.توی این یه هفته،فقط وقتای ملاقات دیدمش.یعنی عمه و آیسان نذاشتن که من همراه بمونم و خودشون موندن.تا امروز صبح که عمه اینا رفتن و ماریا اومد و بعد معاینه گفت که میتونیم ببریمش خونه.

رو صندلی منتظر ویهان نشسته بودم که رفته بود به عمه زنگ بزنه.منم داشتم در و دیوار و نگاه میکردم که ویهان کنارم نشست وگفت:

_به مامان گفتم که آیهان مرخص شده.میخواستن بیان که گفتم لازم نیست.منو تو میبریمش خونه.تو که کاری نداری؟ 

+نه.کاری ندارم.

_من برم کارای ترخیصشو انجام بدم.توهم کمکش کن آماده بشه. 

چیزی نگفتم و سرمو تکون دادم.ویهان که رفت،منم رفتم پیش آیهان که دراز کشیده بود ونگاهشو به سقف دوخته بود. 

+خوبی؟

_اوهوم

+ویهان رفت کارای ترخیصتو انجام بده.

همون طور که لباساشو از تو کمد بیرون آوردم و گذاشتم رو صندلی،گفتم: 

+کمکت می کنم لباساتو بپوشی.

_نمیخواد ویهان میاد کمکم میکنه.

+ویهان شاید کارش طول بکشه.بعدشم اون بیاد تو باید آماده باشی.

و بعد بی توجه به غرغراش،کمکش کردم پیرهن بیمارستانو دربیاره.خواستم پیرهنشو تنش کنم،گفت:

_من خودم میتونم بپوشم احتیاجی به کمکت نیست رستا!

چیزی نگفتم تا اینکه بالاخره تونستم تنش کنم.حق به جانب نگاهم کرد و گفت:

_دیدی تونستم؟!

با یه لبخند تمسخرآمیز نگاهش کردم که اول یه نگاه به لبخندم بعد به دکمه هایی که به خاطر دست شکستش نمیتونست ببنده،انداخت و آهی کشید.با همون لبخند جلو رفتم و حین اینکه دکمشو ببندم گفتم:

+با من مشکل داری چرا خودتو اذیت میکنی؟من که میدونم دستت درد میکنه و تنهایی نمیتونی کاراتو انجام بدی،پس چرا لج میکنی آخه؟

توی سکوت به دستام که دکمه هاشو میبست خیره بود و چیزی نمیگفت.کارم که تموم شد،شلوار مشکی و اسپرتشو گرفتم سمتش که با اخم گفت:

_روتو کن اونور خودم میپوشم .

با خنده رومو برگردوندم تا آقا شلوارشونو بپوشن.بعد چند دقیقه،با صدای آیهان برگشتم:

_میتونی برگردی.

شلوارشو پوشیده بود ولی خب صورتشم از درد جمع شده بود.کنار پای شکستش زانو زدم و مشغول تا کردن شلوارش تا بالای گچ پاش شدم.کارم که تموم شد،ویهانم اومد و به آیهان کمک کرد تا روی ویلچر بشینه و تا دم ماشین بیاد.

___________________

رو صندلی تو آشپزخونه خونه ی عمه نشسته بودم.عمه مدام قربون صدقه آیهان میرفت و چپ وراست خوراکی به خوردش میداد.با خنده کنار بابا ارسلان نشستم و رو به عمه گفتم:

+عمه ترکوندی پسرتو!والا به خدا دکتر نگفت این همه چیز میز به خوردش بدید.

عمه بدون اینکه از کارش دست بکشه،گفت:

_باید بخوره عمه جان که تقویت بشه.طفلی بچم!ببین چقدر لاغر شده آخه.

با صدای بلند خندیدمو چیزی نگفتم.نگاهی به آیسان انداختم و شونمو به معنی "منم نتونستم داداشتو نجات بدم" بالا انداختم.

شام در کنار خانواده عمه و همچنین بابا سعید و مامانم و بابا ارسلان سرو شد.بعد شامم خستگی رو بهونه کردم و برگشتیم خونه.واقعا هم خسته بودم.فردا هم پرواز داشتم و باید زود میخوابیدم.

 

از فرودگاه که اومدم بیرون دلم هوای آیهان رو کرد سه روز بود که ندیده بودمش و دلم براش تنگ شده بود.سوارتاکسی شدم وآدرس خونه عمه رو دادم .دلم نمیخواست دست خالی برم پیشش با دیدن گل فروشی لبخندی زدم و به راننده گفتم نگه داره یه گلدون شیشه ای که با خاک های رنگی تزیین شده بود و گلش حسن یوسف بود رو انتخاب کردم.

زنگ درو زدم ودر با یه تیکی باز شد و وارد شدم به در ورودی خونه نزدیک تر شدم که رو تراس،یه پسر رو دیدم.قیافش خیلی آشنا بود ولی یادم نمیومد کجا دیدمش.قدمام رو آهسته کردم تا یادم بیاد.با چشمای ریز نگاهش کردم.آها...حالا یادم اومد.این پسر محمده.دوست آیهان و برادرشوهر ماریا.خب کمک کرده بود من پدرمو پیدا کنم،زشت بود بدون احوال پرسی برم تو.مخصوصا بعد این آنالیز کردنا.

+سلام.

نگاه کوتاهی بهم انداخت و با لبخند محجوبی گفت:

_سلام خوب هستید؟

+ممنون.شما خوبید؟

_شکر.بد نیستم.

+عمه اینا نیستن مگه ؟

_راستش نه.آذر خانوم و آقا شهریار بیرون کار داشتن.آیسان خانومم با سامیار رفتن خونه سامیار اینا.من و چندتا از دوستام اومدیم دیدن آیهان.

آیهان با صدای بلندی که به ما برسه گفت:

_محمد کیه؟؟

_رستا خانم.

رو به من گفت:

_بفرمایید تو.دیگه منزل خودتونه.

سری تکون دادم و جلوتر راه افتادم ولی صدای قدمای محمد و نشنیدم.سرمو چرخوندم که دیدم.نگاهش به منه ولی مشخص بود که حواسش جای دیگس

+شما نمیاین داخل؟

هول کرد وگفت:

_چرا چرا.بفرمایید.

اینو گفت و به طرف اتاق آیهان رفت.کیفمو گذاشتم رو مبل و گلدونم روی میز.رفتم سمت اتاق.در زدم و وارد شدم.

+سلام.

همگی جوابمو دادن.پنج شیش تایی میشدن.ماشالله تا میتونستن هم از خودشون پذیرایی کردن.طفلی شوهرعمم.با صدای آیهان نگاه از میز گرفتم و بهش دوختم.

_خوش اومدی.آیسان خونه نیست.

خب انگار من اگه بخوام بیام پیش آیسان،نمیتونم قبلش باهاش هماهنگ کنم.پسر مغز فندقی.البته همه اینارو تو دلم گفتم.

+میدونم اومدم دیدن تو.

 

مکثی کردمو دوباره گفتم:

 

+چیزی لازم ندارین؟

 

محمد جواب داد:

 

_نه رستا خانوم.همه چیز هست.ممنون.

 

سری تکون دادم و برگشتم تو هال.مثلا اوایل پاییز بودا ولی انگار چله تابستون بود.رفتم کولر و روشن کردم.خیلی تشنم بود. رو میز یه لیوان آبمیوه بود.به نظر نمیومد مال کسی باشه.شونه بالا انداختم و برداشتم وسر کشیدم که یکی از پشت گفت:

 

_لیوان دهنی من بود!

 

هینی کشیدم و برگشتم و محمد و با لبخند که انگار جز لاینفک صورتش بود،دیدم.ولی با یادآوردی حرفش چشمام گشاد شد.از این دخترا نبودم که دهنی نخورم و چشدشم بشه ولی خب اون لحظه با یادآوردی اینکه دهنی یه پسر غریبه رو خوردم،یه حالی بهم دست داد.دویدم سمت ظرفشویی و تند تند دهنمو شستم.حالم نه اینکه بد شدا،ولی خب یه جوری شدم.نفسمو محکم بیرون دادم و برگشتم.محمد کنار درگاه در ایستاده بود و نگاهم میکرد.

 

_خوبی؟؟

 

+باید بد باشم؟

 

خیلی ریلکس گفت:

 

_خب نه.منم دهنی یه پسر به این جذابی وخوش تیپی رو میخوردم خیلی خوشم میومد‌.

 

پوفی کشیدم و چشمامو تو کاسه چرخوندم.

 

+ولی من خوشم نیومد.بالا آوردم !

 

و به ظرفشویی اشاره کردم.

 

محمد لبخندشو رو ی صورتش آورد و گفت:

 

_پس بذار بگم شوخی کردم.لیوان دهنی من نبود.

 

خواستم چیزی بگم که صدای آیفون بلند شد و محمد رفت سمت آیفون‌.دندونامو روی هم فشار دادم و نفس عمیقی کشیدم.رفتم لیوان آبمیوه رو آوردم و شستمش.

 

بعد چند دقیقه عمه اومد تو آشپزخونه.رفتم سمتش گونشو بوسیدم و اونم سرمو بوسید.یکم باهم حرف زدیم که محمد از اتاق اومد بیرون یه نگاه به من انداخت و روبه عمه گفت:

 

_آذر خانوم میشه چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟

 

عمه با خوش خلقی و لبخند گفت:

 

_چرا نشه پسرم.

 

_میشه بریم تو حیاط؟

 

عمه یه نگاه بهم کرد وگفت:

 

_بریم عزیزم. 

 

باهم رفتن تو حیاط.نیم ساعتی میشد رفته بودن که دوستای آیهان از اتاق اومدن بیرون.انگار داشتن میرفتن.از منم خدافظی کردن و تشریفشونو بردن.

 

عمه هم بعد بدرقه کردن دوستای آیهان اومد تو و به طرف اتاق آیهان حرکت کرد و منم پشتش رفتم که عمه گفت:

 

_ترانه جان میشه ظرف هارو جمع کنی من با آیهان کار دارم. 

 

با این که داشتم از خستگی بیهوش میشدم اما گفتم:

 

+باشه عمه راحت باشید.

 

فکر کنم حرف خصوصی داشتن.ظرف ها رو جمع کردم بردم تو آشپزخونه.یکی یکی گذاشتم تو ماشین ظرفشویی و درشو بستم و روشنش کردم.شما که غریبه نیستید داشتم از فضولی میمردم که عمه اینا چی میگن.آخه نزدیکای یه ربعی داشتن باهم حرف میزدن.

 

بالاخره عمه از اتاق اومد بیرون و لبخند مهربونی به روم پاشید.نتونستم جوابشو ندم.یه حس عجیبی داشتم.شبیه معذب بودن.آره معذب بودم ولی نمیدونم چرا.به طرف کیفم رفتم و برش داشتم.

 

+خب عمه جون من دیگه میرم.

 

عمه بی توجه به حرفم به طرف گلدون رفت و گفت:

 

_اینو تو آوردی؟

 

+بله.

 

_پس میبرم بدم به آیهان.توهم بمون زنگ میزنم به مامان و باباهات.

 

لبخندی به کلمه "باباهات" زدمو گفتم:

 

+درمورد مامان و باباهام مختارید.ولی من باید برم.خیلی خستم.ساعت دوازده هم پرواز دارم.

 

عمه لبخندی زد و هیچی نگفت.به طرف در حرکت کردم که صدایی متوقفم کرد:

 

_خداحافظ.

 

به سمت صدا برگشتم.لبخند کمرنگی به چهره آیهان ک با زخمای صورتش و موی کوتاهش خیلی مظلوم به نظر میومد زدم:

 

+خداحافظ.

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صدای زنگ گوشیم که بلند شد،باعث شد چشمامو باز کنم.خیلی خوابم میومد گوشی هم که داشت خودشو میکشت.دستمو زیر بالشتم بردم و بیرون آوردمش.اسم عمه روی صفحه گوشیم خودنمایی میکرد.سریع سر جام نشستم و صدامو صاف کردم.دکمه اتصال زدم و گوشیو زیر گوشم گذاشتم:

 

 

+سلام عمه جون.

 

 

_سلام دورت بگردم.خواب بودی؟

 

 

+اوم...راستش بله.صبح اومدم خونه خسته بودم خوابیدم.

 

 

_ببخشید عزیزم.پس بیدارت کردم.

 

 

با دستپاچگی گفتم:

 

 

+نه نه...دیگه باید بیدار میشدم.شما بفرمایید.امری داشتید بامن؟

 

 

_ترانه جان،میشه ببینمت عمه؟میخوام باهات صحبت کنم.اگه میشه بیا خونمون.

 

 

+خیر باشه عمه جون.

 

 

_خیره عزیزم.الان میای؟

 

 

+بله الان راه میوفتم.

 

 

_پس میبینمت دخترم.فعلا خداحافظ.

 

 

زیر لب "خداحافظ" رو زمزمه کردم و گوشیو قطع کردم.آب دهنمو قورت دادم و نفسمو محکم بیرون فرستادم‌.یه نگاه به سقف اتاقم انداختم و بلند شدم تا حاضر شم.

 

 

بعد اینکه حاضر شدم،رفتم پایین و مامان و تو آشپزخونه پیدا کردم.رفتم و از پشت گونشو بوسیدم.با خنده به طرفم برگشت.با دیدن لباس تنم،ابروهاش پریدن بالا و گفت:

 

 

_اوقور بخیر دخترم.کجا ایشالله؟

 

 

+عمه زنگ زد.کارم داشت منم دارم میرم اونجا.

 

 

سری تکون داد و گفت:

 

 

_نگفت چیکار داره؟

 

 

سری تکون دادم و به طرف سیب زمینی های سرخ شده رفتم و دوتا دونه توی دهنم گذاشتم.

 

 

_بشین برات بیارم.یه چیزی بخور بعد برو.

 

 

+نه مادرمن.باید برم.میام بعد یه چیزی میخورم.

 

 

از آشپزخونه اومدم بیرون که صدای مامان به گوشم رسید:

 

 

_پس رستاجان مادر،با ماشین من برو.سرظهر تو خیابون نمون واسه ماشین.سوییچشم رو جاکفشی دم دره.

 

 

با صدای بلند گفتم:

 

 

+چشم.

 

 

بعد برداشتن کیف و سوییچ رفتم بیرون و توی ماشین مامان نشستم.با یادآوری روزی که پشت فرمون ماشین آیهان نشستم لبخندی روی لبم نشست.سری تکون دادمو ماشین رو روشن کردم و به طرف خونه عمه رفتم.

 

 

________________

 

 

‌‌عمه سینی شربت و روی میز گذاشت و رو به روی من نشست.استرس گرفته بودم.دلیلشم نمیدونستم.ناخداگاه بخاطر استرسم،پامو تند تند تکون میدادم.برای اینکه فراموشش کنم نگاهی به اطراف انداختم و پرسیدم:

 

 

+کسی خونه نیست؟

 

 

عمه با لبخند جواب داد:

 

 

_نه عزیزم.فقط من و تو هستیم.ویهان سرکاره،آیسان و سامیار،آیهانو بردن بیمارستان.نوبت فیزیوتراپی داشت امروز.شهریارم که شرکته.

 

 

"آها"یی گفتم و نگاهمو به ناخونای کوتاه و بدون لاکم دوختم.سکوت چند دقیقه ای بینمون،بالاخره با صدای عمه شکسته شد:

 

 

_فکر کنم اینکه خواستم بیای اینجا تا باهم صحبت کنیم نگرانت کرده باشه ولی عزیزم،پشت تلفنم که بهت گفتم،خیره.

 

 

نگاهمو از ناخونام گرفتم و به لبخند ملیح و پر از آرامش عمه دوختم.عمه ادامه داد:

 

 

_ترانه جان،دختر داشتن خیلی سخته.دختر جنسش ظریفه،لطیفه،احساساتیه و دل نازک.یه لحظه غفلت،یه تصمیم اشتباه،یکم خطا رفتن،آیندشو نابود میکنه.اما از طرفی هم دختر میاد و مرحم زخمات میشه،میاد و میشه مونس تنهاییات.میاد و به خونه رنگ و بو و شادی میده.خودتم که میدونی هر دختری یه روزی ازدواج میکنه.دختر خوبم روی زمین نمیمونه.

 

 

لبمو تر کردم منتظر چشم به دهن عمه دوختم:

 

 

_تو رو اندازه آیسان دوست دارم.مثل دختر خودم و خوشبختیت آرزومه عمه جان.راستش هدفم از این همه مقدمه چینی این بود که بگم...

 

 

بعد مکث کوتاهی گفت:

 

 

_دیروز محمد تو رو از من خاستگاری کرد.

 

 

بهت زده به عمه نگاه کردم،حتی پلکم نمیزدم.محمد از من خاستگاری کرد؟برای خودش؟مگه چندبار منو دیده بود آخه؟

 

 

_دیروز بهم گفت که از وقتی دیده تورو،مهرت به دلش افتاده و به نظر دختر خوب و خانومی اومدی.بعدشم که دیده نمیتونه تو رو از فکرش بیرون کنه،در موردت تحقیق میکنه و میفهمه انتخابش عالی بوده.محمد و خیلی وقته میشناسم.تقریبا از بچگی با آیهان بزرگ شده.رفت و آمد خانوادگی هم داریم باهم.پسر خوب و پاکیه.خانواده داره و با اصالت.زنداداشش رو هم که میشناسی.تا زمانی که دانشجو بود،سرش به درس و مشقش بود.از زمانی هم که شاغل شد،سرش به کارش گرمه.من از هر لحاظ تضمینش میکنم.هم خودشو هم خانوادشو.اگه دوست داشتی من به محمد میگم که مامانش به مامانت زنگ بزنه و یه قرار آشنایی بذاره.فعلا فقط خواست مزه دهن تو رو بفهمه.خب نظرت چیه؟

 

 

نفس عمیقی کشیدم و چند باری پلک زدم:

 

 

+والا چی بگم عمه جون.من اصلا این آقا رو نمیشناسم.

 

 

_خب دیگه.من میگم اگه بخوای باهم آشناهم میشید.

 

 

سری تکون دادم و گفتم:

 

 

+اگه اجازه بدید من برم.در این موردم باید فکر کنم.

 

 

بدون اینکه اجازه بدم،عمه چیزی بگه،از جام بلند شدم که عمه گفت:

 

 

_کجا ترانه؟بشین.مگه من گفتم کارم باهات تموم شده؟

 

 

سوالی بهش نگاه کردم که گفت:

 

 

_بشین من هنوز کار دارم باهات.

 

 

دوباره رو مبل نشستم که عمه گفت:

 

 

_راستش گفتن این یکی یکم سخته.

 

 

تک خنده ای زد و ادامه داد:

 

 

_من میخوام تو رو برای...آیهانم خاستگاری کنم‌.

 

سرم که پایین بود،با شدت بالا اومد.با چشمای گرد شده به عمه نگاه کردم.

 

_بخاطر این میگم سخته که میترسم چون آیهان پسرمه یه چیزی بگم که در حق محمد کوتاهی بشه.دیگه آیهان منو که میشناسی.همکارت بوده،بعد شد پسر دوست مامانت،حالاهم که پسرعمته.من چیزی ندارم بگم.آیهان من گاهی اوقات اخم و تخم میکنه ولی مهربونه.شیطونه برای اهلش.آیهان،خودش خودشو ساخت.برای درسش یا خارج رفتنش یا زندگی اونجا،یه قرون از ما پول نگرفت.تنها خودش.راستشو بخوای من نمیخواستم خاستگاری محمد و بگم بهت.ولی آیهان گفت این حق توئه که بدونی بخوای انتخاب کنی.میتونی اصلا یه مدت با محمد در ارتباط باشی،با آیهانم که در ارتباط هستی.بعد جوابتو بدی ولی اینو بدون دخترم،جوابت هرچی که باشه ما بهش احترام میذاریم و همیشه هم کنارت هستیم.

 

آیهان از من خاستگاری کرده؟از من؟یعنی باور کنم؟نکنه عمه مجبورش کرده؟ولی مگه بچس؟یا دختر براش قحطه؟سری تکون دادم و با صدای تحلیل رفته پرسیدم:

 

+من میتونم برم؟

 

عمه با لبخند گفت:

 

_بله که میتونی عزیزم.

 

بلند شدم و با قدمای سست به طرف در حرکت کردم.تا خارج شدم،آیسان و سامیار و دیدم که به آیهان کمک میکردن تا مسافت حیاط و طی کنه.با عصا راه میرفت فعلا.اینا کی اومدن که من متوجه نشدم.به پایین پله ها که رسیدم،آیسان و سامیار بدون حرف آیهان و ول کردنو رفتن داخل.فکر کنم میدونستن و به عمد تنهامون گذاشتن.موقع رفتن،آیسان لبخندی به روم پاشید.

 

تنها که شدیم تازه یادم اومد این مرد رو به روم،همون مردیه که من دوستش دارم،همونی که ازم خاستگاری کرده.یکم خجالت کشیدم و سرم و پایین انداختم.صداش به گوشم رسید:

 

+میشه صحبت کنیم‌؟

 

بدون حرف سری تکون دادم که گفت:

 

_پس بشینیم.پاهام درد میکنه.

 

بازم سر تکون دادم.خواستم کمکش کنم که گفت:

 

_احتیاجی نیست.خودم میام.

 

 به سختی به طرف آلاچیق رفت و نشست.منم رو به روش.بعد یه سکوت کوتاه گفت:

 

_دیروز که محمد در مورد تو با مامان حرف زد،اومد تو اتاقم.رو به روم نشست و خیلی جدی گفت:

 

_تا کی میخوای انقد بی بخار باشی؟تا کی میخوای دست دست کنی؟

 

با تعجب بهش نگاه میکردم.نمیتونستم بفهمم چی میگه.معنی حرفاش چی بود؟نگاه پر از سوالمو که دید گفت:

 

_همین الان،اون بیرون،دختر مورد علاقتو از من خاستگاری کردن.

 

با چشمای گرد به مامان نگاه کردم.چی داره میگه؟انگار من یه آدم فضایی بودم که زبان انسان هارو متوجه نمیشه.مامان جلو تر اومد و روی صندلی میزم نشست و با لحن آروم تری گفت:

 

_خیلی وقته که متوجه شدم نگاهات به ترانه با همه فرق میکنه،اخلاقت با ترانه جوری نیست که با دخترای دیگس.اولش گفتم شاید بخاطر اینه که میخوای تو خانوادمون غریبی نکنه ولی فقط یه مادره که میتونه پنهانی ترین راز دل بچشو بفهمه‌.بفهمه توی سرش،توی دلش چی میگذره.من فهمیدم آیهان.حتی اینم میدونم که شب تصادفت با ترانه بحثت شده بود.حرصتو سر پدال گاز خالی کردی و اون اتفاق برات افتاد.

 

لبمو خیس کردمو نفس عمیق کشیدمو توی سکوت به حرفاش گوش دادم:

 

_ولی پسرم.الان محمد ازم خواست تا با پدر و مادرش و همینطور ارسلان صحبت کنم.گفت که خانوادش درجریان هستن و منتظر خبر دادن منه.گفت از همون لحظه اول دلباخته ترانه شده.ترانه ای که تو دوسش داری.

 

چند دقیقه ای سکوت کرد.انگار میخواست همه چی برام جا بیوفته.بالاخره از جاش بلند شد و گفت:

 

_من به ترانه قضیه محمد و نمیگم.به عنوان یه مادر ازش خاستگاری میکنم برای پسرم.فقط خواستم بدونی دیر بجونبی باید یه عمر حسرت بخوری.ترانه دختری نیست که کسی نیاد و ببردش.

 

و بعد به طرف در حرکت کرد.هنوز درو باز نکرده بود که با صدای آرومی گفتم:

 

_بگو.

 

با تعجب به طرفم برگشت.

 

_بهش بگو که محمدم ازش خاستگاری کرده.

 

_ولی...

 

با صدای محکمی گفتم:

 

_مامان.بهش بگو.حق انتخاب داره.منم به انتخابش احترام میذارم.حتی اگه من نباشم.

 

و بعد تو افکارم فرو رفتم و این صدای به هم کوبیده شدن در بود که منو به خودم آورد.

 

دیگه چیزی نگفت و سکوت کرد.باورم نمیشد.آیهان رسما بهم گفت که منو دوست داره.نمیدونستم چی باید بگم.فقط میدونستم که الان وقتش نیست و باید برم.نگاهی بهش انداختم.زخماش کمرنگ تر شده بود،موهاشم بلند تر.نگاهمو به سختی ازش گرفتم و بلند شدم.چند قدمی که ازش دور شدم و به سمت در دویدم.اونم سکوت کرد ولی سنگینی نگاهش رو حس میکردم.

 

 

 

 

ویرایش شده توسط saniw

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تقریبا یه هفته ای از اون روز میگذشت.از آیهان خبری نداشتم ولی چند باری با محمد تلفنی صحبت کردم یه بارم باهاش رفتم بیرون برای شام.قضیه رو هم که برای مامان تعریف کردم،یکم فکر کرد و گفت"باید به هردوشون فرصت داد.من که محمد و نمیشناسم ولی آیهان پسر خوبیه"خب به خودم که نمیتونستم دروغ بگم.من آیهانو دوست داشتم و وقتی هم میدونم انتخاب آیهانم هستم،چرا باید بخوام با کس دیگه ای ازدواج کنم؟پشت پنجره اتاقم ایستادم و زل زدم به قطره های بارونی که باشدت پایین میومدن و محکم به شیشه اتاقم اصابت میکردن.فکرم درگیر بود.توی این یه هفته از آیهان خبری نبود.خونه عمه که نمیتونستم برم.روم نمیشد.از مامان و بابامم که نمیتونستم بپرسم.حتی از آیسانم خجالت میکشیدم.یه بار بهش زنگ زدم ولی هیچ صحبتی درمورد آیهان نکرد منم نپرسیدم.چی میگفتم؟میگفتم از احوالات برادر محترم خبر بده؟نمیگفت تو چقدر پررو و بی حیایی؟خلاصه همه چی دست به دست هم داده بود که من تو بی خبری بمونم.ولی بی خبری خوش خبریه.اصلا کی همچین حرفی زده؟این که از دلتنگی و استرس و نگرانی بمونی یعنی خوش خبری؟هیچم اینطور نیس.توی فکر بودم که با صدای زنگ گوشیم پریدم بالا.از پنجره فاصله گرفتم و به طرف گوشیم که رو تخت بود رفتم.اسم آیهان روی گوشیم خودنمایی میکرد.وااای خدایا!کاش یه چیزی بهتر ازت میخواستم‌.ولی مگه بهتر از آیهانم داریم؟پوف چرا چرت میگی دختر؟زود باش جواب بده الان قطع میشه.لبامو به هم فشردم و سعی کردم بیخیال دهن خشک شده و تپش قلب و سردی دستام بشم.دکمه اتصال زدم و گوشیو دم گوشم گذاشتم.با صدای ضعیف و لرزون گفتم:

+الو؟

_سلام رستا خانوم.خوبی؟

+خوبم.تو خوبی؟

_منم خوبم.راستش میخواستم ببینمت.امشب برای شام.

سعی کردم جلوی نیشمو که هر لحظه باز تر میشد و بگیرم.هول کرده بودم.خواستم قبول کنم که یاد حرف دیروز سارا افتادم"یادت باشه اگه زنگ زد و چیزی خواست براش ناز کنی اینجوری براش دست نیافتنی تر میشی و حاضر میشه واسه به دست آوردنت هرکاری کنه"صدامو صاف کردم و گفتم:

+برای چی؟

_برای چی نداره.شام بخوریم و حرف بزنیم.

+اووم،راستش من امشب کار دارم.

_خب کنسلش کن.

+تازه باید از خانوادمم اجازه بگیرم.

_زنگ زدم هم به دایی هم آقا سعید.بهونه بعدی؟؟

یکم فکر کردم و گفتم:

+راستش من یکم تب دارم.فکر کنم دارم مریض میشم.

مکثی کرد و گفت:

_باشه هرطور راحتی.

چی گفت؟این چی گفت؟یعنی چی؟؟ضربه ای به سرم زدم و به خودم گفتم"خاک تو سرت کنن که ناز کردنتم مثل آدم نیست دیوانه"

+اووم مطمئنی؟میخوای بیام.

_نه استراحت کن‌.سلامتیت از همه چی مهم تره.

و بعد بدون حرف دیگه ای قطع کرد.مات موندم.چشمامو با حرص بستم و بالشتمو جلوی دهنم گذاشتم و جیغ خفه ای کشیدم.وای وای خدا لعنتت کنه سارا با این راه کارات.ولی تقصیر اون نیست.تو چرا به حرف اون سارای مغز فندوقی گوش کردی؟وای!حالا چیکار کنم؟به این فکر میکردم که چه گلی به سرم بگیرم که صدای اس ام اس گوشیم منو به خودم آورد.از طرف آیهان بود.با این مضمون که:

_ناز کردنت مارو کشته.نازتم میخریم فقط ارزون بده مشتری شیم‌.شب ساعت نه منتظر باش میام دنبالت"

لبمو گاز گرفتم که صدای خندم بلند نشه.پاشدم رفتم جلوی آینه و به صورت قرمز شدم خندیدم.یه آهنگ توپم گذاشتم شروع کردم به قر دادن.بعد ده دقیقه یه نگاه به ساعت انداختم 5:30 بود.حولمو برداشتمو به طرف حموم رفتم و یه حموم حسابی کردم.واسه خودم آواز میخوندم با کف مدل مو درست میکردم.آب بازی میکردم.تا اینکه مامان اومد دم در و چند ضربه به در زد:

_رستا آیهان دم دره زود باش‌.

تا اینو شنیدم چشمام شد قد توپ پینگ پونگ.چی؟؟واای!نه.چرا من متوجه ساعت نشدم؟سریع حولمو دورم پیچیدم و دویدم بیرون با دستپاچگی گفتم:

+اه!مامان چرا زودتر نیومدی منو از حموم بکشی بیرون؟حالا چیکار کنم؟چجوری حاضر شم؟لباس چی بپوشم؟میخواستم لاکم بزنم.چجوری اینکارو کنم؟بهش بگو بیاد تو منتـــ...

نگاهم که به ساعت افتاد ساکت شدم‌.هنوز ساعت 7 بود.یه نگاه به مامان انداختم که با خنده گفت:

+اونجوری نگاه نکن دخترم.اگه این حرفو نمیزدم خدا میدونست چند ساعت دیگه تو اون حموم میموندی.عوضش الان هم وقت داری لباس انتخاب کنی هم لاک بزنی.

و بعد بدون جواب شنیدن از من رفت بیرون.خدارو شکر که هنوز وقت دارم.نفسی کشیدم و شروع کردم به حاضر شدن.

 

نگاهی به خودم انداختم.شلوار پارچه ای و راسته مشکی با مانتو طلایی رنگ که تا وسطای رونم میومد.شال مشکی و طلایی که موهامو پوشونده بود البته به جز چتری هایی که تو صورتم بود و آرایش کامل و ملایم که صورتمو زیباتر کرده بود.به ناخن هام که لاک مشکی با طرح های طلایی روش بود نگاه کردم که چقدم به دستام میومدن.با صدای مامان که اومدن آیهانو اعلام میکرد،چشم از خودم برداشتمو و درآخر با ادکلنم دوش گرفتم.

کفش مشکی و شیکمو پام کردم و کیف کوچیکمو روی دوشم انداختمو از اتاقم خارج شدم.سلانه سلانه از پله ها پایین رفتمو آیهانو با لبخند قشنگش کنار پله ها دیدم.منم لبخندی بهش زدمو کنارش ایستادم.

+سلام.

لبخند مهربونش و بیشتر کرد و گفت:

_به روی ماهت خانوم

از این حرفش گر گرفتم و سرمو پایین انداختم.صدای آیهانو شنیدم که به مامان گفت:

_خب آنا خانوم.با اجازتون ما بریم‌.

_به سلامت پسرم.خوش بگذره.

منم گونه مامانو بوسیدم و بعد خداحافظی از خونه بیرون رفتیمو سوار ماشین شدیم.ماشین ویهان بود ولی بوی ادکلن آیهان بود که فضای ماشینو پر کرده بود و منو از خود بیخود میکرد.دوست داشتم زمان متوقف میشد و من میموندم و این بو و مرد دوست داشتنی کنارم که با اخم به جلو زل زده بود و تمام تمرکزش روی رانندگیش بود.دلم واسش ضعف رفت.واسه ابروهایی که توهم بود.واسه دستایی که گره شده بود دور فرمون.یه لحظه آرزو کردم کاش دستاش تو دستای من گره میشد نه دور فرمون.از این تفکرم قرمز شدم.لبمو گاز گرفتم نگاه ازش گرفتم.با صداش به خودم اومدم:

_به چی فکر میکردی که اینجور خجالت زده شدی؟

بعد با شیطنت اضافه کرد:

_نکنه به من فکر میکردی؟

خجالت کشیدم از شیطنت توی صداش ولی با صداقت گفتم:

+آره به تو فکر میکردم.

لبخند قشنگی زد و نگاه کوتاهی بهم انداخت و بدون حرف دستمو توی دستش گرفت.انگار قدرت ذهن خوانی داشت این پسر.فهمید چی میخوام.بدون حرف نگاهمو دوختم به دستامون که توی هم گره بود و تا مقصد چیزی نگفتم.

بعد از چند دقیقه نسبتا طولانی جلوی یه رستوران نگه داشت و گفت:

_رسیدیم.

و بعد پیاده شد.رستوران،رستوران زیبایی بود ولی خیلی خیلی خلوت بود.اصلا انگار کسی توش نبود.یه نگاه به آیهان انداختم که منتظر بود تا پیاده شم.اوف!انتظار باز کردن در اونم از طرف کسی مثل آیهان خیلی بیخود بود.در و باز کردمو پیاده شدم.به طرفش رفتم که دستشو دراز کرد و گفت:

_به جبران باز نکرد در.

لبخند ملیحی زدم و دستشو گرفتم و به طرف رستوران حرکت کردیم.رو بهش گفتم:

+آیهان اینجا خیلی خلوت به نظر میاد.مطمئنی اینجا قراره شام بخوریم؟

آیهان لبخندی به روم زد و گفت:

_بله مطمئنم.تو فقط بیا.

وارد رستوران که شدیم،واقعا تعجب کردم.هیچکس توی رستوران نبود.فقط یه گارسون بود که کنار یه میز،وسط رستوران ایستاده بود.فضای رستوران تاریک بود.یعنی هیچ لامپی روشن نبود و با دیوارکوب محیط اطراف دیده میشد.به طرف میز حرکت کردیم.گارسون صندلی رو برام عقب کشید و گفت:

_خیلی خوش آمدید.

آیهان درحالی که مینسشت،تشکری کرد و رو به من گفت:

_چی میخوری؟

کمی فکر کردم و گفتم:

+جوجه میخورم.

رو به گارسون گفت:

_دو پرس جوجه با مخلفات لطفا.

گارسون سری تکون داد و ازمون دور شد.با کنجکاوی پرسیدم:

+چرا هیچکس اینجا نیست؟

_چون من یه امشب اینجارو اجاره کردم تا راحت تر حرف بزنیم.

سوالی بهش نگاه کردم که گفت:

_بمونه بعد از شام.

سعی کردم کنجکاویمو سرکوب کنم.مطمئنم تا قبل شام هیچی نمیگه پس باید صبر کنم.بعد چند دقیقه که شامو آوردن،فهمیدم چقدر گرسنم.پس به آرومی مشغول خوردن شدم.شام توی سکوت خورده شد.تنها صدا،صدای قاشق و چنگال هامون بود که سکوت بینمون رو میشکست.با خوردن نوشیدنیم به غذا خوردنم پایان دادم و به آیهانی که منتظر به من خیره شده بود نگاه کردم.نگاهمو که دید،پرسید:

_دسر چی میخوری؟

+وای من خیلی خوردم.دیگه نمیتونم.توهم حرفتو بزن.

بی توجه به حرفم رو به گارسونی که کمی اون طرف تر ایستاده بود گفت:

_دوتا قهوه تلخ با کیک شکلاتی لطفا.

چیزی نگفتم و اجازه دادم هرکاری دلش میخواد انجام بده.دل تو دلم نبود.میخواستم بدونم چی میخواد بهم بگه.داشتم میمردم از کنجکاوی.سفارش آقارو که آوردن،همه از سالن خارج شدن.آیهان بهم گفت:

_بخور.

دیگه کاسه صبرم لبریز شد.گفتم:

+آیهان میگی حرفتو یا نه؟از وقتی اومدیم هی میگی این کار و کنیم بعد اون کارو کنیم بعد.والا دارم دق میکنم از فضولی.

آیهان لبخندی زد و فنجون قهوشو روی میز گذاشت و شروع کرد به حرف زدن:

_میدونی رستا،به نظر من بزرگ ترین خصوصیت انسان که خدا بهش داده،دوست داشتنه.بعضیا میگن من به کسی احتیاجی ندارم که،تنهایی راحت ترم عشق دیگه چیه.دروغه!تنهایی نمیتونی.مطمئنا عاشق یه چیزایی میشی.مثلا یه درخت،یه پرنده،آسمون،بیشتر از هرچیزی عاشق یه آدم میشی.جوری هم عاشقش میشی که اگه اون نباشه،نفست بالا نمیاد.میدونی،دنیایی که بدن عشق باشه رو میتونم تصور کنم،ولی...دنیایی که بدون تو باشه رو...نه!فکر کنم دوست داشتن همین باشه.

سکوت کرد.باورم نمیشد این حرفای قشنگ و از آیهان بشنوم.آیهان!ذوق داشتم.ذوق شنیدن این حرفا از زبون آیهان.اشک توی چشمام جمع شده بود.آیهان از جاش بلند شد و به سمتم اومد.دستمو گرفت و بلندم کرد.رو به روم ایستاد و بازوهامو گرفت و گفت:

_من میخوامت،میخوام کنارم بمونی.

دستشو نرم روی پیشونیم کشید و چتری هامو کنار زد:

_عشق اولم،عشق آخرم،همیشگی،تو تنها دلیل من واسه زندگی هستی.نمیتونم ازت دل بکنم.گیرایی ای که توی وجودته بهم این اجازه رو نمیده.باورت میشه اگه بگم بیشتر شبا تورو توی خوابم میبینم؟همه جا همراهمی.توی تنهایی هام،خلوتم.مطمئنم هر شبی که کنارت دراز بکشم،صبحا که کنارت از خواب پاشم،هربار که آروم شم کنارت،هربار که زندگیم و جادو کنی،عوضش کنی،بیشتر عاشقت میشم‌.

اشکام سر خوردن روی گونه هام.امشب حتی دیگه میمردم هم حسرتی نبود توی دلم‌.امشب بهترین شبه توی زندگیمه.بهتر از این میشد مگه؟دستشو توی جیبش فرو برد و جعبه زیبایی رو بیرون آورد.نگاهشو بهم دوخت و بعد در جعبه رو باز کرد:

_رستا،با من‌...ازدواج میکنی؟

میون گریه لبخند روی لبم نشست.باور کردن این حرفهایی که مثل بارون بود برام،این انگشتر ظریف توی جعبه،سخت بود برام.سرمو تکون دادم.نه یکباره،دوباره و سه باره.

+آره.آره ازدواج میکنم.

لبخند قشنگی روی لبش نشست و نفس عمیقی کشید.انگشتر و از جعبه درآورد.دستمو گرفت و انگشتر به انگشتم انداخت.توی همین لحظه گل های پر پر شده از بالا روی سرمون ریخت.سرمو بالا گرفتم و با ذوق بهشون خیره شدم.نگاهمو دوباره به آیهان دوختم که بهم نزدیک تر شد.نفسشو کامل روی صورتم حس میکردم.نگاهمو بالاتر بردم.اینجوری راحت تر میدیدمش و این همون مرد اخموی توی هواپیما نبود که میترسیدم حتی باهاش رو به رو شم؟

عشق آدمو از کجا به کجا میبره.از ساحل تنهایی و روزمرگی به دریای پرتلاطم زیبایی که زندگی رو برات معنا میبخشه.

+آیهان...

با اشتیاق نگاهم کرد:

+بودن با تو مثل تماشا کردن یه فیلم عاشقانه میمونه،اینکه سکانس مورد علاقت مدام و مدام تکرار بشه.

چشماشو بست.انگار میخواست لذت حرفم مثل یه سمفونی توی تموم بدنش بپیچه.خم شد و جونی تازه به بدنم منتقل کرد با بوسه ای که روی پیشونیم کاشت.بوسه طولانی و نرم که منو تا عرش خدا برد.جلو رفتم و حل شدم توی آغوشش.آغوشی که مال من بود.فقط من.و من آرامشمو مدیون کی بودم؟آیهانمو مدیون کی بودم؟

 

نمیدونم چندساعت گذشت.کنار آیهان گذر ثانیه ها و دقیقه ها حس نمیشه.نمیدونم چند وقته از رستوران محبوبم اومدیم بیرون و من مجبورش کردم تا زیر این بارون نم نم،این وقت شب منو پیاده برسونه خونه.قدم زدن کوچه پس کوچه های شهر،زیر بارون،کنار آیهان،وقتی که دستامو تو دستش گرفته و نگرانه که مبادا سرما بخورم،عالم دیگه ای داره.لحظاتی که با هیچی تو دنیا عوضش نمیکنم.ولی بالاخره تموم میشه.با قیافه گرفته برگشتم طرفشو گفتم:

+کاش تموم نمیشد.نمیخوام ازت جدا شم.

با لبخند قشنگش جلو اومد و دستاشو روی صورتم قاب کرد:

_جدا شدنی برای ما وجود نداره عزیزم.ما تازه به هم رسیدیم.نمیذارم خیلی ازم جدا بمونی.مطمئن باش.

لبخندی به روش زدم و درحالی که درو باز میکردم گفتم:

+شب بخیر.خوابای خوب ببینی.

_خواب تورو ببینم.

با این حرفش غرق خوشی شدم و با لبخند درو بستم و وارد حیاط شدم.نفس عمیقی کشیدم‌.دیوونگی اگه بگم حس میکنم بوی آیهانو روی لباسم؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

+سلام.صبح بخیر.

مامان سرشو بلند کرد و با لبخند جواب داد:

_صبح توهم بخیر دخترم.

لبخندشو بی جواب نذاشتم و پشت میز نشستم تا صبحانه بخورم.نگاه مامانو حس میکردم.درحالی که لقمه میگرفتم پرسیدم:

+چرا به من زل زدی مامانی؟

نفس عمیقی کشید و گفت:

_دیشب دیروقت برگشتی خونه.بیدار بودم تا برگردی.میخواستم همون دیشب بیام سراغت ولی بازم گفتم یه امشبو طاقت بیارم مزاحمت نشم تا فردا.نتیجه؟

نگاهمو دوختم به استکان چایی مقابلم.زبونمو تر کردم و گفتم:

+راستش مامان...من تصمیممو گرفتم.اگه شما و بابا اجازه بدید...میخوام...

نفسمو با شدت بیرون دادمو گفتم:

+میخوام آیهانو قبولش کنم

مامان مکث کوتاهی کرد و گفت:

_میدونستم.آیهان پسر خوب و مودب و خانواده داریه.پسرعمتم که هست.تصمیمت درسته دختر مامان.

لبخند کمرنگی زدم که ادامه داد:

_نیم ساعت پیش آذر زنگ زد.قرار خاستگاری گذاشت.قرار شد منم با بابات حرف بزنم.خودشونم به ارسلان بگن فردا شب بیان تا تورو از ما خاستگاری کنن.

نگاهی به مامان انداختم.خوشحال بود ولی انگار ناراحتم بود.

+مامان چی شده؟چرا خیلی خوب به نظر نمیای؟

_باورم نمیشه انقدر بزرگ شدی که میخوای ازدواج کنی.یعنی رستای من اونقدر خانوم شده که بتونه یه زندگی رو اداره کنه؟شوهرداری کنه؟از الان دلم گرفته واسه رفتنت.تو که بری من خیلی تنها میشم.مثل زمانی که هنوز تورو نداشتم.

از جام بلند شدم و مامانو درآغوش گرفتم و گفتم:

+کی میگه من میخوام برم؟باور کن اونقدر بهت سر بزنم که خودت منو بندازی بیرون از خونه.بعدشم حالا که هیچی معلوم نیست.شاید جور نشد.

مامان اشک روی گونشو پاک کرد و گفت:

_آره جون خودت.کی بود دیشب تو حیاط راه میرفت و هی مثل این خلا لبخند مکش مرگ ما میزد و گاهی هم عین دیوونه ها یه قر ریز میومد؟

بعد از روی صندلی بلند شد و ادای منو درآورد:

_حالا که هیچی معلوم نیست.

با اعتراض گفتم:

+مااااامان!

_یامان.راستی یه زنگم به دانیال بزن.سراغتو میگرفت.

"باشه"ای گفتم و به طرف اتاقم حرکت کردم تا به دانیال زنگ بزنمو ماجرا رو مفصل براش تعریف کنم.

____________________

از استرس نزدیک بود غش کنم.تقه ای به در اتاقم خورد و بعد باز شد.قامت دانیال نمایان شد با یه لبخند مهربون روی لبش.داخل اتاق اومد و در و بست.نزدیکم شد و لبخندش کمرنگ تر شد.اخم کمرنگی کرد و گفت:

_چته رستا؟رنگت شده مثل گچ دیوار.

آب دهنمو قورت دادم و نفسمو محکم فرستادم بیرون.

+استرس دارم دانیال.نگرانم.نمیدونم...یعنی فکر کنم همه تو شب خاستگاریشون اینجوری باشن.

اخم کمرنگش جاشو به لبخند مهربونش داد و گفت:

_استرسو که حق داری.طبیعیه.ولی نگران چرا؟همه که میدونن جواب تو مثبته.خانواده عمتم که تورو مثل دختر خودشون دوست دارن.پدر و مادرتم که آیهانو قبول دارن.نگران نباش.من مطمئنم همه چی خوب پیش میره.

یکم بهش نگاه کردم و زمزمه کردم:

+مرسی.

خواست چیزی بگه ولی با صدای زنگ آیفون ساکت شد.بی حرف دستمو گرفت و باهم به طرف پایین رفتیم.مامان و بابا و آقاجون و بابا ارسلان برای استقبال دم در ایستاده بودن.ولی عمو و زنش،عمه و شوهرش توی پذیرایی مونده بودن.من و دانیالم کنار بابا ارسلان ایستادیم تا مهمونا برسن.دست سردم هنوز توی دست دانیال بود.تا اینکه در باز شد و قامت عمو شهریار نمایان شد.پشت سرش عمه آذر،آیسان و سامیار،ویهان و در آخر آیهان با یه دسته گل رز توی دستش.اونقدر استرس داشتم که نفهمیدم چطور حال و احوال کردن و چطور گذشت.فقط لحظه ای رو به یاد دارم که آیهان که بهم رسید با لبخند گل و به دستم داد و زمزمه کرد:

_مثل ماه شدی رستای من!

ولی چشمش که به دستای من و دانیال افتاد لبخندش کمرنگ شد و اخم محوی بین ابروهاش نشست.خیلی جدی با دانیال احوال پرسی کرد و در مقابل خوش آمد گوییش تنها به گفتن "متشکرم" اکتفا کرد.وقتی که به طرف پذیرایی حرکت کرد،دانیال زیر گوشم گفت:

_دیدی؟اگه دست خودش بود کلمو میکند.

و بعد دستمو رها و رفت و کنار آقاجون نشست.لبخندی زدمو به طرف آشپزخونه حرکت کردم.

استکان هارو توی سینی چیدم و شمردم تا کم نیاد.مشغول چایی ریختن شدم‌ که مامان اومد تو آشپزخونه تا منو دید گفت:

_رستا،صاف راه میری.شمرده و مثل خانوما نه اونقدر سریع که چایی بریزه تو سینی نه اونقدر یواش که مردم و چشم به راه بزاری.اول برای آقاجون میگیری بعد شهریار.بعدشم از بزرگ میای به کوچیک.برای آیهان آخر بگیریا.همین اولی نری سینی و بگیری جلوش.مواظب باش چایی نریزه رو کسی.اون ریش ریشای شالتم بیاد تو چایی همشونو آتیش میزنم.از الان گفته باشم بهت.

لبخندی زدم و گفتم:

+نگران نباش مادر من.خیالت راحت.تو برو

مامان با ترید نگاهم کرد و بدون حرف رفت بیرون.سینی و دستم گرفتم و "بسم اللهی" زمزمه کردم و رفتم بیرون.طبق گفته مامان اول از آقاجو و عمو شروع کردم تارسیدم به آیهان.سرمو انداختم پایین تا نگاهم بهش نیوفته و خندم بگیره.چایی و برداشت،خیلی آروم گفت:

_مرسی عروس خانوم.

لبخند ریزی زدم و کنار مامان و رو به روی آیهان نشستم.تا چایی ها و میوه ها خورده بشه،مثل هر خاستگاری دیگه ای هر بحثی بود به جز بحث ازدواج.از سیاست و اقتصاد گرفته تا رنگ کاغد دیواری خونه همسایه مامان ستایش(عروس عموم)و اینکه مهند چقدر غر غر کرده بود چرا نمیتونه بیاد و عمو گفته بود خاستگاری جای بچه ها نیست.اونم کلی حرص خورده بود.

بالاخره بعد دقایقی نسبتا طولانی،با حرف عمو شهریار سکوت اومد توی جمعمون.

_با اجازه آقایان افخم و ارسلان جان،بریم سر اصل مطلب.

آقاجون جواب داد:

_اختیار دارید شما صاحب اختیارید.

_ما همه امشب برای این اینجاییم که رستا جان رو که نور چشم ماست،برای آیهان خاستگاری کنیم.رستا برای ما با آیسان هیچ فرقی نمیکنه.از وقتی هم که فهمیدیم دختر خانوم شما،همون گمشده آقا ارسلانه که دیگه هیچی.از جونمونم برامون عزیز تر شد.

سرم پایین بود و ساکت و صامت به حرفای عمو گوش میکردم.ممنون بودم که جلوی مامان منو رستا خطاب کرد.دوست نداشتم مامان حساس بشه.

_آیهان من شناس همه شما هست.جوونه،خطاهم زیاد داشته.پسر پیغمبر که نیست ولی اگه یک درصد به این نتیجه میرسیدم که آیهانم لیاقت دختر شما رو نداره،پا پیش نمیذاشتم که هیچ،حتی اجازه نمیدادم فکر ازدواج با رستا رو به زبون بیاره.یادم نمیاد دفعه ای آیهان حتی صداشو برای من یا مادرش بلند کرده باشه.همیشه به داشتنش افتخار میکنم چون سربلندم کرده.همه جا،توی هر زمینه ای.دارایی هم ملاک خوبی برای ازدواج نیست ولی پسرم خودش اونقدر داره که رستا رو خوشبخت کنه.هرچی هم که من و آذر داریم،مال این بچه هاست.من هرچه که فکر میکنم لازم بود رو قید کردم،ریش و قیچی دست شماست.

لحظه ای سکوت حکم فرما شد.بابا سعید سری برای آقاجون تکون داد و به بابا ارسلان گفت:

_با اجازه شما.

و بعد رو به جمع گفت:

_رستا دختر منه.تنها کسی که بعد از مادرش برای من بیشتر از تموم دنیا مهم بود و مهم هست.اگه رستا و مادرشو بزارن یه کفه ی ترازو،تموم دنیا روهم بزارن روی اون یکی کفه ی ترازو،من رستا و مادرشو انتخاب میکنم.حرف من حرف رستاست،نظر من نظر رستاست.میدونم اونقدر عاقل هست که تصمیم درست بگیره.شما چی میگید ارسلان خان؟

بابام لبشو تر کرد و گفت:

_من حقی برای اظهار نظر ندارم.چون دخترم بدون من بزرگ شد.من براش پدر نبودم.یعنی نذاشتن که باشم ولی دخترم تمام دنیامه،خوشحالیش خوشحالم میکنه و میدونم که با آیهان خوشحاله و میتونه خوشبخت شه.

سرمو بالا آوردم و به پدری نگاه کردم که چشماش پر از اشک بود.پدری که هنوز خاطرات گذشته رو فراموش نکرده بود.این وضع و دوست نداشتم.دوست داشتم دستشو بگیرم و ببرم جایی دور از خاطرات گذشته حتی حرفش.

_به نظرم اگه آیهان و رستا برن حرفاشونو باهم بزنن خیلی بهتر باشه.

این حرف دانیال کمی فضا رو عوض کرد.عمو علی رو به پسرش گفت:

_تا بزرگتر نشسته تو چرا نطق میکنی پسر؟

دانیال تک خنده ای زد و گفت:

_نفرمایین پدر،من حق آب و گل دارم گردن رستا.

با این حرف صدای خنده ها بلند شد که آیسان گفت:

_منم همینو میگم.بالاخره باید سنگاشونو وا بکنن دیگه.

مامان رو به من گفت:

_پاشو مادر.آقا آیهانو راهنمایی کن اتاقت.باهم صحبت کنید.

بدون حرف بلند شدم و راه افتادم،آیهانم پشت سرم.در اتاقو باز کردم و با سر اشاره کردم که بره تو.با دست اشاره کرد و گفت:

_خانوما مقدم ترن.

لبخندی زدم و رفتم تو.روی تختم نشستم.آیهانم رو به روم روی صندلی نشست و گفت:

_خب،رستا خانوم.بفرمایید چه انتظاراتی از همسر آیندتون دارید؟

+من بگم؟

_بله.

کمی فکر کردم و گفتم:

+خب من دوست ندارم تو زندگیمون چیزی رو ازم پنهون کنی.همه چیز و باید بهم بگی.حتی بدتریناشو.چون ما باید باهم مشکلاتمونو حل کنیم.اصلا زندگی مشترک یعنی همین.اینطور نباشه یکی خوش خوشانش باشه اون یکی تنهایی سختی زندگی رو به دوش بکشه.نمیخوام از مسائل و مشکلاتمون هیچکس با خبر بشه.خودمون میتونیم حلش کنیم.دوست ندارم جز به جز زندگیمونو کسی بدونه.یه سری حریما باید وجود داشته‌ باشه.من از گذشتت هیچ سوالی نپرسیدم،سوالی هم نمیپرسم چون به خودت ربط داره ولی نمیخوام تاثیری توی زندگیمون بذاره.

سکوت کردم.آیهان که با جدیت نگاهم میکرد،بعد از دیدن سکوتم گفت:

_همین؟

سری تکون دادمو گفتم:

+آره.تو چطور؟

_خب منم با همینایی که گفتی موافقم.من احترام میخوام رستا.احترام متقابل.احترام به همدیگه،خانواده هامون،عقاید و سلایق و تفاوت هامون.دوست ندارم باهم بحث کنیم ولی توی هر زندگی زناشویی ای هست اما نمیخوام بحثمون به قهر بکشه و رفتن و اینجور چیزا.به قول خودت باید خودمون حلش کنیم.و اینکه قبل و از زن و شوهر،باهم دوست باشیم.

لبخندی زدم و سری تکون دادم.آیهان گفت:

_تو شرطی نداری؟

+چرا.دارم.

_خب؟

مکثی کردم و آروم زمزمه کردم:

+دوسم داشته باش.همیشه.

لبخند قشنگی زد و از جاش بلند شد.جلوی پام زانو زد،دستامو گرفت و تو چشمام زل زد و گفت:

_دوست دارم رستا.خیلی هم دوست دارم.بیشتر از خودم،بیشتر از خدا.

چشمامو بستم و لبخند زدم‌.

_ولی...

سریع چشمامو باز کردم و گفتم:

+ولی چی؟

_اصلا از این پسره دانیال خوشم نمیاد.

نفسی کشیدم و خندیدم.حسود من.خواستم چیزی بگم که تقه ای به در خورد و صدای ویهان به گوش رسید:

_بابا بیاید دیگه.زیر یه جاییمون علف سبز شد بس که نشستیم.نه یه روز،نه دو روز،یه عمر وقت حرف زدن دارید.ای بابا!!

آیهان خندید و بلند گفت:

_بر خرمگس معرکه لعنت.

ویهان بلند تر گفت:

_بشمار!

من با استرس گفتم:

+وایی!!فرستادن دنبالمون.خیلی بد شد.

آیهان دستشو نرم روی گونم کشید و گفت:

_نه خانومم!بد نشد‌.نگران نباش.

و بعد دستمو گرفت و باهم رفتیم بیرون.به پذیرایی که رسیدیم،دستامون جدا شد.آقاجون پرسید:

_دخترم،دهنمونو شیرین کنیم؟

نگاهی به بابا ارسلان انداختم و گفتم:

+بله‌.

صدای دستا بلند شد.زنعمو بلند شد و شیرینی تعارف کرد.عمه آذر گفت:

_بیا کنارم بشین دخترم.میخوام انگشترتو دستت کنم.

رفتم کنارش نشستم.انگشتر اهدایی آیهانو از دستم درآوردم و عمه یه انگشتر طلا سفید که نگینای ریز روش داشت رو دستم کرد و پیشونیمو بوسید.شبمون با صحبت درمورد مهریه و شیربها و مشخص کردن تاریخ عقد گذشت.قرار شد عقد و عروسی هم زمان برای دوماه دیگه باشه.یعنی سوم اسفند که تولد آیهانم باشه.جالب این بود که من تا اون موقع نمیدونستم تولد آیهان کیه.قرار شد بمونه برای اون شب که توی این مدت هم بتونیم جهزیمو تهیه کنیم،هم خونمونو بچینیم.

بعد این صحبتا،مامان رو به من گفت:

_دخترم بیا کمک کن میز شامو بچینیم.

خواستم بلند شم که آیسان جلومو گرفت و گفت:

_امشب هیچ کاری نکن.شب،شب توئه.من میرم کمک خاله.

لبخندی زدمو هیچی نگفتم.ادامه شبمون به خوبی گذشت.موقع شام توجه های زیرزیرکی و نامحسوس آیهان حس خوبی رو به تمام وجودم تزریق کرد و به یاد موندنی ترین شب و برام ساخت.

بعد از شام عمه اینا رفتن برن.نذاشتن کسی بره برای بدرقه.فقط من همراهشون رفتم.همه از در بیرون رفتن ولی آیهان موند.ویهان با شیطنت گفت:

_داداش بیا دیگه.

_برو میام.

_عمرا.من بدون تو بهشتم نمیرم.بیا

_ویهان داداش برو میام.

ویهان خواست چیزی بگه که عمو شهریار اومد و گوششو گرفت و بی توجه به داد و قالاش بردش.با لبخند نگاهشون میکردم که سنگینی نگاه آیهانو حس کردم.به طرفش برگشتم که گفت:

_من نمیخوام از زنم جدا شم.مگه زوره آخه؟

نگاهم میخ صورت آیهان بودم.دلم برای لفظ "زنم"قنج رفت.نزدیک تر شدم بهش و زمزمه کردم:

+هیچکس نمیتونه جدامون کنه.جز مرگ.اینو فراموش نکن.

دستشو روی لبم گذاشت و گفت:

_هیییییش.از مرگ حرف نزن.

از تماس دستش با لبم یه جوری شدم.یه حس ذوق همراه شرم.دستشو نوازش گونه از روی لبم به پشت گردم برد و آروم سرمو توی آغوشش کشید.توی بغلش فرو رفتم و نفس عمیقی کشیدم.

_آخه من چجوری دوماه دیگه ازت دور بمونم؟

خواستم چیزی بگم که ویهان مثل خروس بی محل سر رسید:

_داداش جان انقدر کار سرمون ریخته که این دوماه و اصلا حس نمیکنی.فقط الان تو رو خدا بیا بریم.سوییچ تو جیب مبارک شماست ما یخ زدیم اون بیرون.من هیچی فکر پهلوهای بابا باش که نباید سرما بخوره.

آیهان نفسو محکم داد بیرون و نرم پیشونیمو بوسید و دم گوشم گفت:

_فردا میام دنبالت بریم دنبال کارامون که زودتر انجام بشه و بشی خانوم خونم.

لبخندی به روش زدم و باهاش خداحافظی کردم.لبی تر کردم و دویدم تا گزارش امشبو به سارا و نازی بدم‌.

 

گوشیمو خاموش کردم و روی پاتختیم گذاشتم.خواستم دراز بکشم که دو تقه به در اتاقم خورد و بعد صدای بابا ارسلان:

_میتونم بیام تو بابا؟

+بفرمایید.

قرار بود امشب بابا اینجا بخوابه.پیش ما.در باز شد و بابا اومد تو.نزدیک شد و پیشونیمو بوسید.

_مزاحمت که نشدم عزیزم؟

+این چه حرفیه.مراحمید.

کنار تختم نشست و نفسی کشید و گفت:

_میخواستم یکم حرف بزنیم.پدر و دختری.

لبخندی زدم:

+بفرمایید

به رو به روش خیره شد و گفت:

_این حرفا رو امشب بهت میگم چون تو این شب که برات مهمه هیچوقت از یادت نمیره و همیشه آویزه گوشت میشه.دخترم،ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ،ﺟﻔﺖ ﮔﯿﺮﯼ ﻧﯿﺴﺖ.ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ،ﺗﺠﺎﺭﺕ ﻣﻬﺮﯾﻪ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺧﺪﻣﺎﺕ ﺍﺗﺎﻕ ﺧﻮﺍﺏ ﻭﺁﺷﭙﺰﺧﺎﻧﻪ ﻧﯿﺴﺖ.ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ،ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺧﯿﺎﻻﺕ ﻭ ﺗﻮﻫﻤﺎﺕﻣﺠﺮﺩﯼﻧﯿﺴﺖ.ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ،ﺩﺭﻣﺎﻥ ﻧﻮﺍﻗﺺ ﺷﺨﺼﯿﺘﯽ ﻭ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﻫﺎﯼ ﺭﻭﺍﻧﯽ

ﻧﯿﺴﺖ.ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ،ﺭﻭﺍﺑﻂ ﺳﻄﺤﯽﮔﺬﺷﺘﻪ ﻧﯿﺴﺖ.ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ،ﻋﻼﻗﻪ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺧﻮﺩﺵ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯿﺸﻪ ﻧﯿﺴﺖ.ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ،ﺳﻪ ﺭﻭﺯ ﺁﺷﻨﺎﯾﯽ ﻭ ﺳﯽ ﺳﺎﻝ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺸﺘﺮﮎ نیست.ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ،ﺑﺎ ﭼﺎﺩﺭ ﺳﻔﯿﺪ ﺭﻓﺘﻦ ﻭ ﺑﺎ ﮐﻔﻦ ﺳﻔﯿﺪ ﺑﺮﮔﺸﺘﻦ

ﻧﯿﺴﺖ.ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ،"ﻭﻇﯿﻔﻪ ﺷﻪ " ﻧﯿﺴﺖ.ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ،ﭼﻮﻥ ﻣﻦ ﻣﯿﮕﻢ ﻧﯿﺴﺖ.ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ،ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮﯼ ﻭ ﺳﻨﺖ ﺍﻧﺪﯾﺸﯽ ﻧﯿﺴﺖ.ازدواج،آرایشگاه ۵ میلیونی و ﮔﻞ ﺁﺭﺍﯾﯽ ۲ ﻣﯿﻠﯿﻮﻧﯽ و ﻣﺮﺍﺳﻢ ۱۰۰ ﻣﯿﻠﯿﻮﻧﯽ ﻧﯿﺴﺖ.اﺯﺩﻭﺍﺝ،ﺗﻌﻬﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﺧﺮ ﻋﻤﺮ ﻧﯿﺴﺖ.ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ،"ﻣﻦ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ" ﻧﯿﺴﺖ.ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ یعنی ﺻﺪﺍﻗﺖ ، ﺷﻨﺎﺧﺖ ، ﺁﺯﺍﺩﯼ ،ﺁﮔﺎﻫﯽ،اﻋﺘﻤﺎﺩ ﻭ ﺍﻧﻌﻄﺎﻑ،ﺩﻣﻮﻛﺮﺍﺳﻲ درست یعنی ﻋﺸﻖ ﺑﻲ ﺍﻧﺘﻬﺎ.ازدواج،ﻳﻌﻨﻲ ﺯﻧﺪﮔﻲ.ﻓﻘﻂ ﻭ ﻓﻘﻂ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺑﺪﻭﻥ ﺧﻴﺎﻧﺖ،ﺑﺪﻭﻥ ﺗﻘﻠﻴﺪ ﺍﺯ ﺍﻓﻜﺎﺭ ﺑﺪ.اﺯﺩﻭﺍﺝ،ﯾﻌﻨﯽ آﺯﺍﺩﺍﻧﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﺎﺷﯽ.

به حرفای قشنگ بابا گوش میدادم.حرفایی که میتونه کمکم کنه‌.حرفایی که تجربه بابام بود.

_بابا جان،یه مرد زمانی ک نفسشو ازش میگیرن نمیمیره بلکه زمانی میمیره که غرور و عزتشو ازش بگیرن.پس هیچوقت با غرور مردت بازی نکن.زندگی مثل یه پل میمونه.یه پایه اون مرد و اون یکی پایه زنه.اگه یکیشون بشکنه،کم بیاره،تمام پل فرو میریزه.هیچوقت اجازه نده چنین اتفاقی بیوفته‌.اینم بدون که من همیشه کنارتم.

با چشمای اشکی زمزمه کردم:

+ممنون بابا.

تو آغوش پدرم فرو رفتم.فرو رفتم تا وجودش،از بودنش در کنارم آرامش بگیرم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

باورم نمیشه سه ماه گذشت.به همین آسونی،به همین سرعت.راسته که میگن آدم گذر زمان رو تو خوشی هاش حس نمیکنه.سه ماهی که برای من مثل برق و باد گذشت.توی این مدت بهترین هارو تجربه کردم با بهترینِ زندگیم.آیهانی که قشنگی های زندگی رو به من نشون داد.اینکه زندگی زیباست.بحث داشتیم باهم،اختلاف نظر و اختلاف سلیقه ولی همه اینا دلنشین بود وقتی که حتی دو ساعت هم طاقت دوری و قهر موندن نداشتیم و با آغوش باز به طرف هم میرفتیم و عشقمونو تو بغل هم فریاد میزدیم.توی این سه ماه کارای زیادی انجام دادیم.از خرید جهزیه و تعیین دکوراسیون خونه گرفته تا رزرو باغ و آتلیه و لباس عروس.البته توی این راه تنها نبودم.آیسان هم همراهم بود.چون قرار بود عروسی هامون توی یک شب باشه.سوم اسفندماه،همزمان با تولد آیهان،یعنی پنج روز دیگه.استرس داشتم و فکر نکنم تنها عروسی باشم که نزدیک عروسیش استرس گرفته باشه.خیلی هم امروز خسته شده بودم چون تازه امروز خونمو چیدم.تا همین دو روز پیش معطل کاغذ دیواری ها بودیم.امروز کلا درگیر خونه بودم حتی آیهانم ندیده بودم.فقط صبح من و برد و رسوند خونمون و خودش رفت دنبال بلیط پرواز.آخه قرار بود بره یاسوج برای عروسی دوستش و برای فردا ساعت هشت صبحم بلیط خریده بود.هر چقدرم اصرار کردم منم باهاش برم،نذاشت و گفت "نمیخوام خسته شی.این چند روز خوب استراحت کن که آخرای مجردیته" یه جوری میگفت انگار قراره ببره منو قتلگاه.والا...

تو افکار خودم غرق بودم که صدای برخورد سنگ با شیشه اتاقم منو از فکر بیرون آورد.با کنجکاوی به طرف پنجره اتاقم رفتم که آیهانو دم پنجره دیدم.با لبخند پنجره رو باز کردم و گفتم:

+آیهان اینجا چیکار میکنی؟

لبخند قشنگی روی لبش نشست و نزدیک تر اومد:

_دلم واسه خانومم تنگ شده بود.اومدم ببینمش.

تک خنده ای زدمو گفتم:

+این وقت شب؟

با قیافه حق به جانب گفت:

_دلتنگی که شب و روز نداره.

گردنمو کج کردم و چیزی نگفتم که خودش گفت:

_بدو بیا پایین که میخوایم بریم دور دور.

با تعجب نگاهش کردم که به موتوری که اونطرف پارک بود اشاره کرد.

نفس عمیقی کشیدمو لب زدم:

+دیوونه.

_تو دیوونم کردی دیگه.حالا بدو بیا بیشتر از این،این دیوونه رو منتظر نذار.یهو دیدی زد به سرش کارای جنون آمیز کرد.

+مثلا چه کاری؟؟

جلو تر اومد و آروم گفت:

_مثلا از این دیوار بیاد بالا و پرنسسشو بدزده.

خندیدمو رفتم تو و پنجره اتاقمو بستم.سریع حاضر شدم و یواشکی رفتم بیرون.مثل گربه ها راه میرفتم که نکنه مامان و بابا بیدار شن.یه نگاه به ساعت انداختم و زیر لب غر غر کردم.به آیهان که رسیدم منو تو آغوشش گرفت و گفت:

_غر غر نکن رستای من.من زن غرغرو دوست ندارم.

سرمو بالا گرفتم و گفتم:

+حالا که زن غرغرو گیرت اومده.میخوای چیکار کنی مثلا؟

با درموندگی گفت:

_میسوزم و میسازم.

ضربه ای به بازوش زدم که گفت:

_بدو بدو خانوم غرغرو که خیابونا منتظرمونن.

سوار موتور شدیم و آیهان راه افتاد.تا رسیدن به اتوبان سرعتش پایین بود.به اتوبان که رسیدیم،همچین گاز داد که سکته کردم از ترس.محکم آیهانو بغل کردم و سرمو چسبوندم به پشتش و چشمامو بستم.زیر گوشش داد زدم:

+آیهان یواش تر برو.میترسم.

با این حرفم سرعتشو کمتر کرد و گفت:

_آخه اگه تند نرم که اینجوری بغلم نمیکنی.

سرمو بلند کردم و نگاهش کردم.نگاهش خیره به جلوش بود.لبخندی زدم و دوباره سرمو روی شونش گذاشتم و محکم تر بهش چسبیدم.

دو ساعتی توی خیابونا پرسه زدیم.توی سکوت،توی آرامش و توی بغل آیهان.بعد دوساعت آیهان منو رسوند خونه.از موتور پیاده شدمو رو بهش گفتم:

+خیلی بهم خوش گذشت.ممنون.

خیره تو چشمام گفت:

_واقعا خوش گذشت؟

+کنار تو همه جا خوش میگذره.

لبخند مهربونی زد و با دستش صورتمو نوازش کرد.گفتم:

+کاش فردا نمیرفتی آیهان.یا لااقل میذاشتی من باهات بیام.

_نمیشد نرم عزیزدلم.دوست چندین و چند سالمه سیاوش.بعدشم گفتم که.من میخوام صبح برم غروبم برگردم.تو بیای الکی خستگی راه میمونه تو تنت.

با دلتنگی نگاهش کردم و گفتم:

+از الان دلم برات تنگ شده.

از موتورش پیاده شد و اومد نزدیکم.خیلی خیلی نزدیک.هیچوقت تا الان انقدر بهم نزدیک نبود.نفساش پخش صورتم میشد.

_پس من چی که همیشه دلتنگتم.چه کنارم باشی چه نباشی.

با لحن پر نازی گفتم:

+نگرانتم.

نفس عمیقی کشید و گفت:

_باید یه فکری برای این نازت بکنیما.

نزدیک تر شد و با صدای آرومی ادامه داد:

_جایی برای نگرانی وجود نداره رستا خانوم راد.

لبخندی زدمو گفتم:

+ولی....

توی نطفه خفه کرد حرفی رو که میخواستم بگم.نفسم حبس شد.حرکت نرم و آرومش برای ساکت کردنم اونقدر زیبا و دلنشین،اونقدر ناب و بکر بود که نفهمیدم کی همراهش شدم.اصلا یادم رفت میخواستم از نگرانیم بهش بگم.حتی باورم نمیشد این من بودم که دست انداختم پشت گردن مرد زندگیم.

پیشونیش و به پیشونیم چسبوند و گفت:

_من همیشه پیشتم خانومم

 

لبخندی به روشنک که نوزادشو با احتیاط بغل گرفت بود زدم و بلند شدم تا برای جمع چایی بیارم.پرواز آیهان یک ساعتی می شد که بلند شده بود.صبح ندیدمش.یعنی اجازه نداده بود کسی باهاش بره فرودگاه.قرار بود غروب برگرده.چایی هارو ریختم و سینی و دستم گرفتم و رفتم توی پذیرایی.عمه با دیدنم لبخند زد.خواستم جوابشو بدم که انگار یه چیزی از قلبم ریخت پایین.استرس و فشاری که یه لحظه بهم وارد شد اونقدر زیاد بود که سینی چایی از دستم افتاد و صدای شکستن استکان ها توی سرم پیچید.دستم ناخداگاه رفت روی قلبم.بی توجه به آدمای اطرافم که صدام میزدن،فقط به یه چیز فکر میکردم.چرا انقدر استرس گرفتم؟چرا حالم بد شد؟

با تکونای عمه به خودم اومدم و نگاهمو از زمین گرفتم.

_چی شد دخترم؟حالت خوبه؟

گلوم خشک شده بود.خواستم بزاق دهنمو قورت بدم تا گلوم تر شه ولی هیچ بزاقی توی دهنم نبود.همین باعث شد گلوم به سوزش بیوفته.با کمک ویهان روی مبل نشستم و لبخند بی جونی رو به جمع نگران رو به روم زدم.با صدایی که انگار از ته چاه بیرون میومد گفتم:

+یه لحظه حالم بد شد.انگار ته دلم رخت میشورن.

و بعد نفس عمیقی کشیدم.هیچ کس هیچی نگفت فقط آیسان لبخند کمرنگی زد و گفت:

_نگران نباش عزیزم.من برم شیشه هارو جمع کنم.

جوابی ندادم و نگاهمو به گل های فرش دوختم.هیچی نمیگفتم یعنی انرژی نمونده بود برام و نمیدونم چرا.حتی نمیدونستم چند دقیقه یا چند ساعت توی سکوت خیره به زمین بودم.فقط لحظه ای به خودم اومدم خواستم از جام بلند شم و به آیهان زنگ بزنم.حتما تا الان رسیده بود که گوشام با شنیدن خبری از تلویزیون تیز شد.سر جام خشک شدم و بی رمق تر از قبل روی مبل افتادم.گوینده می گفت و من می شنیدم،می گفت و من می مردم،می گفت و من تموم می شدم،خفه می شدم:

_به خبری که هم اکنون به دست ما رسیده توجه فرمایید.متاسفانه مطلع شدیم که پرواز به شماره ۳۷۰۴ هواپیمایی آسمان از مبدا تهران به مقصد یاسوج در حوالی سمیرم پس از اصابت به کوه دنا سقوط کرد.لاشه این هواپیما هنوز پیدا نشده اما تمامی اعضای ارتش و هلال احمر به دنبال پیدا کردن این هواپیما هستند.امیدواریم که هموطنانی که در این هواپیما بودند سلامت باشند.به محظ گرفتن خبر از این واقعه شما را در جریان خواهیم گذاشت.

وقتی دنیا اونقدر برات بی ارزش بشه که رو به پایان باشه،نفس کشیدنم برات سخت میشه.انگار هوایی که باید بره بیرون تو گلوت گیر میکنه،راه نفستو میبنده.نمیتونی نفس بکشی.مثل وقتی که تو بچگیا میخوردی زمین نمیتونستی نفس بکشی.بعد تو هرکاری میکنی تا اون حجم و پرت کنی بیرون تا به زندیگت ادامه بدی.ولی هر تلاش تو اوضاع رو بد تر می کنه،نا توان ترت میکنه،بیچاره ترت میکنه و تو ثانیه به ثانیه جون میدی.حال من دقیقا همین بود.داشتم ثانیه به ثانیه جون میدادم وقتی تصور میکردم آیهانم نباشه کنارم،که دیگه نتونم ببینمش.وقتی که صدایی شبیه به جیغ که فکر کنم مال آیسان بود،آره!مال آیسان بود و مثل ناقوس مرگ پیچید توی گوشم.وقتی یا خدا گفتنای عمو و یا فاطمه زهرا گفتنای عمه رو شنیدم.

بمیرم براش.یعنی الان کجاست؟حالش چطوره؟سردشه؟آره حتما سردشه.حتما سردشه.یعنی چیکار میکنه و چه وحشتناک بود صدایی که تو مغزم می پیچید:اصلا زندست؟؟آره آره زندست.مگه میتونه زنده نباشه؟میتونه منو تنها بزاره؟نه نه.نمیتونه.من تازه بهش رسیده بودم.ما هنوز از هم سیر نشده بودیم.چهار روز دیگه عروسیمونه.عروسی من و آیهان.خونمون چی میشه؟خونه ای که با کلی عشق چیده بودمش.

هیچکس حواسش به حال داغون من نبود.عمو داشت به هرجا که میتونست زنگ میزد که یه خبر درست بگیره.بی تابی های عمه و آیسان سرمو میبرد.دوست داشتم داد میزدم سرشون تا ساکت شن.نمیدونم وضعم چقدر اسفناک به نظر میومد که میون تموم اون بل بشو ها توجه ویهان به سمتم جلب شد.با قدم های بلند خودشو بهم رسوند و با صدای بلند گفت:

_آروم باش دختر.آروم باش هنوز هیچی معلوم نیست.

انگار تازه همه متوجه من شدن.به سمتم اومدن.عمه کنارم نشست و زد زیر گریه.ویهان بلند تر از قبل داد زد:

_زندست.بخدا زندست.داداشم قویه.زندست فقط یه مدت پیشمون نیست.به جون خود داداشم قسم برمیگرده ترانه.داداشم تو رو ول نمیکنه بره.آروم باش کبود شدی.

کبود شدم؟آیهانم زندست؟هیچی متوجه نمیشدم فقط یه چیز تو مغزم بود.هوای سرد زمستون،برف،بالای کوه،هواپیما،سقوط و سیاهی محظ...

بلند شدم از جام.چند قدمی جلو رفتم.احساس ضعف و سرگیجه بهم دست داد.چشمام سیاه شد و افتادم.هیچی نفهمیدم جز دردی که تو سرم پیچید...

 

 

با احساس تشنگی چشمامو باز کردم.یه نگاه به اطرافم انداختم.با حس درد توی دستم بهش نگاه کردم و یه سرم وصل شده به دستم دیدم.یه لحظه فکر کردم که چرا این سرم به دستم وصله که با دیدن چشمای قرمز آیسان همه چی یادم اومد.بغض کردم ولی به زور قورتش دادم. آیهانم که زندست پس چرا گریه کنم.نفس عمیقی کشیدم‌.آیسان کنارم اومد و آروم و با صدای لرزون پرسید:

_حالت بهتره عزیزم؟

بی توجه به سوالش پرسیدم:

+چه بلایی سرم اومده؟

_فشارت خیلی پایین بود.الان این سرم دومه.چهار ساعته که بیهوشی.

دستی که آزاد بود و به طرف سرم بردم و قیافم از درد مچاله شد:

+پس چرا سرم انقدر درد میکنه؟

_وقتی بیهوش شدی سرت خورد به میز.ولی چیزی نیست نگران نباش.

آب دهنمو قورت دادم و دوباره پرسیدم:

+خبری از آیهان نشده؟

با صورت غمگین نگاهم کرد و گفت:

_هنوز نه.بابا رفته یاسوج.خبری هم تلویزیون اعلام نکرده.یعنی هنوز دارن دنبال هواپیما میگردن.

حس کردم دارم خفه میشم.باید میرفتم بیرون.اگه تو ی اون اتاق میموندم بی شک میمردم.رو به آیسان گفتم:

+من خیلی گشنمه

سریع بلند شد و گفت:

_الان برات غذا گرم میکنم.

از در که بیرون رفت با کرختی بلند شد.قیافم درهم بود.سرم هم درد می کرد هم گیج می رفت.سِرم و با احتیاط از دستم بیرون کشیدم.بلند شدم و مانتو و شال و کیفمو از روی صندلی رو به روی تخت برداشتم و با زور پوشیدم.سرم داشت میترکید.یواش یواش رفتم پایینو خیلی سریع از خونه رفتم بیرون.مسیر خونه تا خیابون اصلی رو یک نفس دویدم و در حالی که نفس نفس میزدم یه دربست گرفتم.نفس عمیقی کشیدم که راننده پرسید:

_کجا برم خانوم؟

آدرسی رو که تو ذهنم بود با زور بهش دادم و تا رسیدن به مقصد سکوت کردم.مغزم خالی خالی بود.انگار این مغز عضو بی کاربرد و اضافه بدنم بود.حتی نمیتونستم افکارمو منسجم کنم.خسته از اتفاق امروز سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم.

نمیدونم چقدر گذشت ولی با صدای راننده که رسیدنمونو خبر می داد،چشمامو باز کردم.کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم.نگاهمو دوختم به ساختمون رو به روم و با دل پر از غصه وارد شدم.ناخوداگاه چشمم به سمت میز وسط رستوران رفت.با قدپای سست به طرفش رفتم و روی صندلی ای که شب اعتراف آیهان روش نشسته بودم،نشستم.نگاهمو به صندلی آیهان دوختم.دلم گرفت.

"می خوام که توی تنهایی

خاطره هاتو بو کنم

می خوام با دریای دلم

دنیارو زیر و رو کنم"

چرا اینجوری شد؟الان باید با آیهان برای عروسی آماده می شدیمو من از ترسام می گفتم اونم گوش می داد و آخرش بغلم می کرد با صدای گرم و مردونش میگفت:

_تا من کنارتم از هیچی نترس.

نیستی آیهان.نیستی و من بدجوری می ترسم.بغض گلومو گرفت و اشکام جاری شد.

"گریه دیگه بسه برام

چشمام دیگه نا نداره

چیکار کنم بدون تو

زندگی معنا نداره‌"

از توی کیفم حلقمو بیرون آوردم و رو به روم گرفتم و بهش خیره شدم.

"+من اینو میخوام.

_اصلا راه نداره قشنگ نیست که.

با اخم بهش نگاه کردم و گفتم:

+من میخوام این انگشترو دستم کنم پس من میگم کدوم.

متفکرانه نگاهم کرد و گفت:

_باشه ولی من یه قشنگ ترشو داشتم که اسم جفتمونم توش بود ولی حالا که نمیخوای عیب نداره.

نگاهش کردم و گفتم:

+حالا میخوای اونم نشونم بده.شاید خوشم اومد.

با بدجنسی نگاهم کردم و مچشو بالا آورد و باز کرد

یه انگشتر فوق العاده زیبا کف دستش بود.طلا سفید و ساده که به زیبایی اسم آیهان و رستا روش حک شده بود و درهم پیچیده بود.آیهان خندید و گفت:

_تو رو خدا برق چشماشو.

با ذوق گفتم:من اینو میخوام.

_نوچ.شما همون انگشتر انتخابی خودتو بردار.

چپ چپ نگاهش کردم و انگشتر و تو دستم گرفتم.اونقد ظریف بود که میترسیدم بندازم تو انگشتم"

یک ساعتی تو رستوران بودم‌.غذا سفارش داده بودم ولی حتی یه ذره هم نخوردم‌.پول غذا هارو روی میز گذاشتم و بلند شدم.از رستوران بیرون رفتم و یه تاکسی گرفتم و آدرس خونمونو دادم.

بعد نیم ساعت رسیدم.پیاده شدم و با قدمای سست راه خونه رو در پیش گرفتم.اونقدر بی حال بودم که چند باری نزدیک بود از پله ها بیوفتم.به در خونه که رسیدم و در و باز کردم،هجوم خاطرات مغزمو هدف قرار داد.

"روی دستم بوسه ای زدم و درحالی که فوتش می کردم ژست گرفتم.آیهان دوربینو پایین آورد و گفت:

_رستا جان صد دفعه گفتم اگه میخوای ادا در بیاری درست دربیار.این حرکات چیه؟

چشمامو تو کاسه چرخوندم و گفتم:

+آیهان قلب و بوس حرکات عاشقانست.یعنی تو اینو نمیدونی؟

سرشو تکون داد و گفت:

_میدونم میدونم.ولی تو خیلی پررویی!

با لبخند کمرنگی به طرفش رفتم و دستمو دور گردنش حلقه کردم و آروم گفتم:

+آره من پرروام!توهم مجبوری تحملم کنی.

خیره تو چشمام زمزمه کرد:

_آره مجبورم تحملت کنم.

با لبخند عمیقی به عقب هولش دادم و گفتم:

+پس عکستو بنداز"

از فکر بیرون اومدم و لبخند کمرنگ روی لبمو جمع کردم.به خودم لرزیدم چون خونه سرد شده بود.به طرف شومینه رفتم و سعی کردم روشنش کنم.بعد از اینکه روشن شد،سمت آشپزخونه رفتم.وارد که شدم،با یادآوری چیزی به خنده افتادم.

"طی و به طرف آیهان گرفتم و گفتم:

+بیا آیهان جون!کف آشپزخونه رو طی بکش.

طلبکارانه گفت:

_چرا من این کارو انجام بدم؟چرا تو نه؟

حق به جانب جواب دادم:

+خب معلومه چون من عروسم.

با قیافه مسخره ای گفت:

_لابد منم خیار چنبرم!

به جوابی که داد خندیدم و گفتم:

_در اون که شکی نیست.

با چشمای گشاد بهم گفت:

_با من کل کل نکنا ضعیفه.خودت طی بکش.چه معنی میده مرد خونه از این قرتی بازیا کنه.

با اخم گفتم:

+جانم؟چی شد؟

با ترس الکی و صدای نازک گفت:

_هیچی هانی.قربونت برم کجا رو گفتی طی بکشم؟"

لبخندم کمرنگ شد و از آشپزخونه اومدم بیرون.نگاهم به پرده سلطنتی که پنجره رو پوشونده بود افتاد.کج شده بود.درحالت عادی با دو میرفتم و صافش می کردم ولی الان حتی حوصله خودمم نداشتم.از پله های توی پذیدایی که به اتاق ها منتهی می شد رفتم بالا و در اتاقمونو باز کردم.وارد شدم و به طرف تخت دو نفره ای که وسط اتاق بود رفتم.روش نشستم و دستی به ملحفه روش کشیدم و به یاد آوردم.

"کنارم روی تخت دراز کشید و گفت:

_رستا میخوام یه چیزی بگم.شاید احمقانه باشه

با چشمای منتظر بهش خیره شدم.گفت:

_هیچوقت منو فراموش نکن.

تو چشماش زل زدم و لبخندی روی لبم نشست.دستشو گرفتم و زمزمه کردم:

+تو تنها کسی هستی که حتی اگه یه روز آلزایمرم بگیرم دستامو که بگیری،تو چشمام زل بزنی و بخندی،شاید هیچی یادم نیاد ولی دوباره عاشقت می شم."

نفسمو محکم دادم بیرون و از شدت کلافگی با دستم صورتمو پوشوندم.داشتم دق می کردم.از یه طرف خاطرات قشنگمون از طرف دیگه بوی ادکلن آیهان که بدجوری حسش می کردم،افکارمو بهم ریخته بود.

با صدای زنگ تلفن خونه به خودم اومدم.سریع از اتاق خارج شدم و پله ها رو پایین رفتم.شماره بابا ارسلان روی صفحه خود نمایی میکرد.کمی مکث کردم و بعد جواب دادم:

+سلام.

به وضوح صدای نفس آسودشو شنیدم.

_دخترم تو کجایی آخه؟چرا آیسانو همونجور ول کردی؟چرا گوشیتو جواب نمیدی؟میدونی سعید و مادرت چقدر نگرانت شدن؟عمت و آیسان؟طفلی آیسان کم مونده بود سکته کنـ..

صحبتشو قطع کردم و گفتم:

+متاسفم.احتیاج داشتم یکم تنها باشم.گوشیمم روی سایلنت بود معذرت میخوام.

_عیب نداره باباجان.الان کجایی؟

+خونه خودم.

_باشه دخترم.همونجا بمون میام دنبالت.

+نه بابا لطفا نیا.

_چرا؟؟

+میخوام تا وقتی که خبری از آیهان میشه اینجا بمونم.

_نمیشه دخترم.تنها بمونی که چی؟اصلا نمیشه.

تلفنو پایین آوردم و پوفی کشیدم.میدونستم صلاحمو میخوان ولی اون موقع اصلا حالیم نبود هیچی.با این حال ملایم گفتم:

+بابا میخوام تنها باشم.خواهش می کنم.میخوام تو خونه خودم باشم.خونه خودم و آیهان.اینجوری آرومم لطفا درک کنید.نگرانم نباشید کار جنون آمیزی ازم سر نمیزنه.

کمی مکث کرد.انگار داشت فکر می کرد.بعد چند ثانیه گفت:

_باشه دخترم.فقط مواظب خودت باش و هرچی هم خواستی بهم بگو.من به بقیه هم میگم که مجبور نباشی واسه همشون توضیح بدی.

ممنونی گفتم گوشیو قطع کردم.به طرف صندلی راک کنار شومینه رفتم و روش نشستم.چشمامو بستم و سعی کردم فکر کنم آیهان پیشمه.حرکات گهواره ای صندلی و گرمای شومینه و خستگی ای که تموم جونمو گرفته بود،باعث شد به خواب عمیقی فرو برم.

ویرایش شده توسط Fatima123

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

با صدای زنگ اف اف چشمامو باز کردم.سرحال تر بودم و این نشون می داد خیلی وقته که خوابیدم.دستی به گردنم کشیدم.حسابی خشک شده بود و درد می کرد.از جام بلند شدم و به طرف اف اف رفتم و از توی صفحه بیرونو نگاه کردم.چهره نازنین و سارا رو دیدم.دکمه رو زدم و در و هم باز کردم.هوا حسابی تاریک شده بود ولی نمیدونستم ساعت چنده.حتی لامپای خونه رو هم روشن نکرده بودم.

دم در منتظرشون ایستاده بودم.بعد چند دقیقه قامتشون پیدا شد.جفتشون به طرفم اومدن و درآغوشم گرفتن.ولی هیچی نمیگفتن و من چقدر ممنونشون بودم که چیزی نمیپرسیدن.اما خب احتمالا همه چیز و از اخبار و خانوادم شنیده بودن.

بی حرف از جلوی در کنار رفتم که اومدن تو.سارا درحالی که لامپو روشن می کرد،گفت:

_تو قرنطینه ای؟چرا تو تاریکی واستادی؟

آروم جواب دادم:

+خواب بودم.

لامپا که روشن شد قیافم درهم شد و دستم جلوی چشمام قرار گرفت.

نازنین پرسید:

_از صبح چیزی نخوردی نه؟

سری به علامت "منفی" تکون دادم که دوباره گفت:

_ما برات غذا آوردیم.ماهم نخوردیم اومدیم اینجا باهم بخوریم.

نفسی کشیدم و گفتم:

+اصلا اشتها ندارم.

سارا با تشر جوابمو داد:

_بیخود!نگاه هنوز هیچی نشده چی به سرت آوردی.آیهان تو رو اینجوری ببینه میدونی چه حالی میشه؟

با به یادآوری این موضوع پرسیدم:

+خبری نشده؟

کنارم نشست و گفت:

_خبر آنچنانی که نه.هنوز دارن میگردن.۶۵ نفر مسافر توی هواپیماست.۵۹ نفرمسافر و ۶ نفر هم خدمه.اول باید هواپیما رو پیدا کنن بعد هم مسافرارو.طول میکشه دیگه.

آهی کشیدم و هیچی نگفتم.نازنین به طرف آشچزخونه رفت گفت:

_من غذا رو گرم میکنم.

سارا آروم گفت:

_منم میز و میچینم.

نگاهم خیره به دیوار بود ولی غرق فکر بودم.نمیخواستم حتی یه لحظه نا امیدی بیاد و خونه کنه تو دلم ولی خب،توی ناخداگاهم داشتم خودمو برای اتفاقای بدتر از این آماده می کردم و این برام مثل یه فاجعه بود.معلوم نبود پیدا کردن هواپیما چقدر طول بکشه پس معلوم نبود این حالم تا کی قراره ادامه پیدا کنه‌.کاش زودتر یه خبری بیاد،کــاش

_رستا؟

با صدای نازنین از فکر بیرون اومدم و نگاهمو از دیوار گرفتم و به نازنین دوختم:

_بیا یه چیزی بخور.خیلی ضعیف شدی.از صبحم که هیچی نخوردی یه شوکم که بهت وارد شده.پاشو قربونت برم.پاشو یه چیزی بخور.

واقعا میلم نمیکشید.انگار یه وزنه یک تنی راه گلومو بسته بود ولی خب زحمت کشیده بودن و نمیخواستم ناراحتشون کنم.آروم و بی حرف از جام بلند شدم و به طرف آشپز خونه رفتیم.پشت میز نشستم و به قرمه سبزی خوش رنگ و لعاب روی میز نگاه کردم.بوش به مشامم که رسید حس کردم چقدر گرسنمه.نازنین برام غذا کشید و گذاشت جلوم.گرسنم بود ولی نمیتونستم چیزی بخورم.فقط با غذام بازی می کردم.به زور چند لقمه ای خوردم و بعد کشیدم کنار:

+مرسی بچه ها.زحمت کشیدید.

سارا دست از خوردن کشید و نگاهی به من بشقابم انداخت:

_دختر این همه خوردی میترکی یه وقت!کمتر میخوردی.مثلا با غذا نخوردنت چی میخواد بشه آخه؟

نازنین هشدار گونه صداش زد:

_ســــارا!

و رو به من گفت:

_باشه عزیزم.راحت باش.هرچی خواستی بهم بگو

سری تکون دادم و از آشپزخونه بیرون اومدم.از اینکه اون شب چطور گذشت هیچی نمیگم.شبی سراسر دلتنگی و دل نگرونی،اضطراب و استرس،اشک و گریه،بیداری و بی خوابی.فقط منتظر بودم صبح بشه و زودتر یه خبری از آیهان بهم برسه.

نیمه های شب بود که دلم طاقت نیاورد و بلند شدم.وضو گرفتم و قرآن به دست،رو به قبله نشستم و شروع به خودن کردم.به نیت سلامتی آیهان و آرامش خودم‌.اونقدر خوندم و اشک ریختم که حس میکردم چشمام از شدت تورم دیگه باز نمیشن و نفهمیدم کی سر سجاده خوابم برد.

 

از ماشین نازنین پیاده شدم و با قدمای سست به طرف خونه عمه قدم برداشتم.صبح که بیدار شدم بدون معطلی اومدم اینجا.میخواستم ببینم چه خبر شده؟میخواستم خودم ببینم چه بلایی سر آیهان اومده.دستای لرزونمو بالا بردم و زنگ و فشردم.بعد چند ثانیه در باز شد.بی لحظه ای درنگ،رفتم تو و کا حیاطو دویدم.دویدم و خودمو رسوندم به خونه.قلبم تاپ تاپ با صدایی بیشتر از قبل،خودشو به قفسه سینم میکوبید.انگار همین الان میپره و میاد بیرون.

بعد چندتا نفس عمیق،رفتم داخل.هیچ صدایی نمیومد.خونه غرق سکوت بود.جوری که یه لحظه حس کردم کسی خونه نیست ولی وارد پذیرایی که شدم فهمیدم اشتباه کردم‌.همه بودن،کل خانواده نشسته بودن ولی...

اوضاع خیلی خراب به نظر میومد.عمه با چشمای سرخ از گریه بهم نگاه می کرد.حتی آثار اشک خشک شده رو روی صورت عمو هم میتونستم ببینم.بدتر از همه لباس مشکی ای بود که تن همه بود.اینا چیزایی بود که مثل پتک میخورد تو سرم.دستم شل شد و کیفم روی زمین افتاد.چند قدمی جلو رفتم و ناباورانه زمزمه کردم:

+نه...امکان نداره.

آب دهنمو قورت دادم.صدای گریه بلند عمه توی گوشم پیچید.چشمام پر اشک شد.محکم دستی به چشمام کشیدم.جوری که چشمام درد گرفت.نه...این ممکن نیست.بلایی سر آیهانم نیومده من میدونم.جلوتر رفتم و با صدای بلند تر گفتم:

+چی شده؟از آیهان خبر رسیده؟چرا عمه گریه میکنه؟

اینبار عمو شهریارم به گریه افتاد.مبهوت بین جمعشون میچرخیدم و میپرسیدم:

+آیهانم کجاست؟چرا مشکی پوشیدید؟چرا همه اینجا جمع شدید؟نرفتید دنبال آیهان؟

اشکام سرازیر شد.بالاخره فرو ریخت.فکر نبود آیهان تنمو لرزوند،زانوهامو سست کرد و باعث شد روی زمین فرود بیام.با گریه داد زدم:

+آیهان که زندست چرا پس اینجا نشستید؟برید دنبالش.پیداش کنید.آیهانمو بهم برگردونید.تو رو خدا.عمو شهریار تو رو ‌خدا.آیهان حالش خوبه.خودش گفت منو هیچوقت تنهام نمیزاره.بابا...بابا تو رو خدا‌.تو پیداش کن.بابا سه روز دیگه عروسیمونه.

با این حرفم صدای گریه ها بالاتر رفت:

+چرا گریه میکنید؟عروسیمونه.باید خوشحال باشید.گریه نداره که.ناراحتید از پیشتون میریم؟این کجاش گریه داره آخه؟بهتون سر میزنیم قول میدم.

یه حالت جنون آمیزی بهم دست داده بود.حال خودمو نمیفهمیدم.ویهان طاقت نیاورد.بلند شد و خواست بره بیرون که داد زدم:

+ویهــــان مگه تو نگفتی داداشم برمیگرده؟مگه نگفتی تنهات نمیذاره؟نگفتی داداشم قویه؟پس چی شد؟کووو؟چرا نیومد؟چرا تنهام گذاشت؟حالا من بدون آیهان چیکار کنم؟چجوری زندگی کنم؟

زمزمه وار تکرار کردم:

+چجوری زندگی کنم؟چه خاکی تو سرم بریزم؟

دلم واسه خودم سوخت.مثل یه جنین توی خودم مچاله شده بودم.انگار توی این دنیا نبودم.به خودم اومدم.توی بغل ویهان بودم.ویهان درآغوش گرفته بود منو.دستمو دور گردنش حلقه کردم و با صدای بلند گریه کردم:

+آیهان همیشه میگفت تا من هستم غم نمیاد سراغت.نمیذارم بیاد سمتت.حالا که آیهان نیست،غم دنیا آواره رو سرم.من چیکار کنم ویهان؟چیکار کنم؟

صدای ویهان و میشنیدم:

_بخاطر داداشم آروم باش.آروم بگیر.انقدر بیتابی نکن.آیهان راضی نیست.بخدا راضی نیست ترانه زندگیش انقدر درد بکشه،زجر بکشه‌.آروم بگیر.

از بغلش اومدم بیرون.یه نگاه به جمع گریون اطرافم انداختم و پرسیدم:

+چطوری فهمیدید؟

عمو با صدای پر از بغض جواب داد:

_لاشه هواپیما رو پیدا کردن.خودم اونجا بودم‌.هیچی نمونده بود.گفتن هر ۶۵ نفر کشته شدن‌.فقط باید دنبال جسداشون بگردن.

دستشو مشت کرد و جلوی دهنش گرفت تا صدای گریشو خفه کنه.نگاهی به صورت تک تکشون انداختم و با دیدن صورت مظلوم و اشکبار آیسان گریم گرفت.دوباره زدم زیر گریه.آیسان کنارم زانو زد و توی بغلم فرو رفت.دستمو دورش حلقه کردم و زمزمه کردم:

+خدایا!این چه مصیبتی بود؟این چه امتحانی بود؟حقمون نبود.حقمون نبود با آیهان امتحانمون کنی.حق من نبود.کاش نمی گرفتیش ازم.

بوسه ای به سر آیسان زدم و از بغلم بیرون آوردمش و بلند شدم.تلو تلو میخوردم و به طرف اتاق آیهان میرفتم‌.حسابش از دستم در رفته بود چند بار خورده بودم به در و دیوار.مثل مستا.

به اتاقش رسیدم.آروم درشو باز کردم و وارد شدم.در و بستم و به در تکیه دادم.اشکام جاری شد.انگار حالا حالاها خشک نمیشد این چشمه اشک.چشمامو بستم و عمیق بو کشیدم.بو کشیدم و بغضم سنگین تر شد،دلتنگیم بیشتر شد،بدبختیم یادم اومد.

حس خفگی بهم دست داد.چشمامو باز کردم و با دستم گلومو گرفتم.به طرف تختش رفتم و روش نشستم.قاب عکسشو از روی پاتختیش برداشتم و رو به روم گرفتم.لبخندی روی لبم نشست.انگار واقعی بود.آیهان مهربونم با لبخند پر از عشقش.واای!یعنی دیگه ندارمش؟چطوری باور کنم؟چطوری؟

قاب عکسو به قلبم چسبوندم و چشمامو بستم و اشکام روی گونه هام ریخت.چشمامو باز کردم عکس آیهان و مقابلم گرفتم‌. آروم زمزمه کردم:

+ چشماتو دوست داشتم همیشه.چشمای قهوه ای که برق داشت. فکرشم نمیکردم یاد اون چشما یه روز غصه دارم کنه.فکرشم نمیکردم از تو فقط یه جفت چشم تیره برام بمونه. خاطره های من با تو پر شوخی صدای خندست.پر لحظه های خوبی که فکرشم نمیکردم تموم شه. جای خالی هست،شوخی‌هایی که کسی نیست بهش بخنده هست،دستی که تنها مونده هست،قهوه ای که هیچکس توش شکر نمیریزه هست،همه اینها هستن.

مکثی کردم:

+بدون تو پیاده رفتن تا اون سر شهر دیگه زود تموم نمیشه،زیر بارون رفت دیگه حس خوب نداره،پرسه زدن تو کوچه پس کوچه‌های شهر حالمو عوض نمیکنه. بدون تو یه سری از آهنگها طعم قبلشونو ندارن،عطر قبلشونو.بعد تو یه سری از عطرا بیقرارم می کنه.مثل عطر یاس،یه سری صداها مثل صدای مرغ دریایی سری رنگها مثل سبز ارتشی.

دوباره عکسشو به قلبم چسبوندم و ادامه دادم:

+عجیبه!آدما یه جوری همو یادشون میمونه که صدای ترق ترق شکستن دونه دونه استخون های احساسات همو میشنون یا اینکه یه جوری همو فراموش میکنن که گم میشن.

صدای رعد و برقی که اومد من و مجبور به سکوت کرد.نگاهی به قطره های سیل مانند بارون انداختم و گوش سپردم به صدای برخوردش با شیشه.آهی کشیدم:

+بهت فکر میکنم.با صدای بارون بیشتر.بارون دونه درشت دیوونه که خیس میکنه آدمو.بارون دونه درشت دیوونه که آدمو تو خیابون دنبال پناهگاه میدوئونه.

نگاهمو از پنجره گرفتم و به دیوار دوختم:

+آدمو.ما که آدم نبودیم.ما قصه بودیم.قصه ای که دیگه تکرار نمیشه.بهت فکر میکنم.وقتی که دلم بگیره و بخوام کنار یکی بشینم و نگاهش کنم.دستشو بگیرم و همین که بدونم کنارمه،حالم بهتر شه.بهت فکر می کنم وقتی که دلم بخواد یکی باشه،بدون اینکه بگم بفهمه چه مرگمه.من...من دلم واسه این چیزا تنگ میشه.من دلم واسه چشمای تو،واسه خنده های تو،برای خنده های خودم با تو تنگ میشه.دلم واسه شعری که دوست داشتی "آمدن،ماندن و ماندن،نه مبادا رفتن.رفتن اما به کجا؟وای به هرجا رفتن"تنگ میشه.

نفسی کشیدم:

+چقدر به این شعر فکر می کنم و میگم باید بیشتر میفهمیدمت،بیشتر دستاتو میگرفتم،بیشتر کنارت می نشستم و بهت خیره میشدم.باید خیلی بیشتر بهت میگفتم جمله هایی که حالا بعد از تو باید هزار بار به چشمای غمگین و جامونده تو غم بگم.

عکسشو رو به روم گرفتم:

+چشمایی که خیلی شبیه چشمای توان ولی چشمای تو نیستن.از تو فقط یکی تو کل دنیاست‌.لبخند تو قشنگترین لبخندیه که تو عمرم دیدم.تنها چیزی که تو کل دنیا نمیخواستم تموم شه‌.هیچوقت.

اشکای روی گونمو پاک کردم و بوسه ای روی قاب عکس زدم.سرجاش گذاشتم و بلند شدم.جلوی آینه رفتم و به خودم نگاه کردم.دستم به سمت موهام رفت.بازشون کردم و با شونه آیهان که روی میز بود،شروع کردم به شونه کردن‌.کارم که تموم شد،خواستم دوباره ببندمش که صدای آیهان توی گوشم پیچید:

"موهات عمر منه رستا.عمرمو هیچوقت کوتاه نکن"

چشمامو بستم و سعی کردم بغضمو قورت بدم.موهامو بستم و لباسمو با لباس مشکی عوض کردم.کارم که تموم شد رفتم و روی تخت دراز کشیدم.تقه ای به در خورد و بعدش کسی در و باز کرد.قامت مامان پیدا شد.نزدیک شد و پایین تخت نشست.دستی به سرم کشید و گفت:

_مهمون اومده دخترم‌.نمیای پایین؟

نگاهی بهش انداختم و آروم گفتم:

+شما که میدونی از این مراسما خوشم نمیاد.

_ولی تو عروس این خانواده ای.باید کنار مادر و خواهر شوهرت باشی.

نفسمو محکم دادم بیرونو گفتم:

+مامان جان.من واقعا حالم مناسب این جور جاها نیست.میخوام همینجا بخوابم.عمه و آیسانم درکم میکنن.

مامان سری تکون داد و از جاش بلند شد.بوسه ای به سرم زد و بی حرف از اتاق خارج شد.بالشت آیهانو درآغوش گرفتم و چشمامو بستم.خسته بودم.از همه چی...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

صدای گریه ها و شیون های آیسان و عمه به گوشم میرسید و اشکای منم آروم آروم از چشمام سر میخورد روی گونم.حالم خیلی خراب بود.خیلی بیشتر از خیلی.دوست داشتم برم پیش آیهان.آیهانی که تمام زندگیم بود.آرزوهام،آیندم و تمام وجودم.حالا که نبود،انگار منم نبودم.هدفی نداشتم برای زندگیم.تهی بودم و خالی.

با صدای باز شدن در از فکر بیرون اومدم.نوری که از شکاف در محیط اتاق رو روشن کرد و به چشمم خورد،باعث شد صورتم درهم بشه و چشمام بسته.هنوز نفهمیده بودم که کی وارد اتاق شده و خلوتم و به هم زده.

_چرا تو تاریکی نشستی؟

صدای مردونه ای که به گوشم خورد،نام "دانیال" رو برام تداعی کرد.خودمو جمع و جور کردم و سوالشو بی جواب گذاشتم.دستش که به طرف کلید برق رفت،سریعا گفتم:

+نه روشن نکن.

صدام بدجوری گرفته بود.انگار که خروسک گرفتم.دانیال جواب داد:

_دیوارکوب ها رو روشن می کنم.

و بعد اتاق با چراغ های دیوار کوب روشن تر شد و تونستم چهره دانیالی که حالا کنارم و روی تخت نشسته بود رو ببینم.نفسشو با صدا داد بیرون و گفت:

_اتفاق وحشتناکی بود.میتونم درکت کنم‌. تصور از دست دادن کسی که تمام رویاهات مال اون بود خیلی سخته.

سکوت کردم در مقابل حرفاش که گفت:

_ نمیخوای چیزی بگی؟میخوای ساکت بمونی؟

نفسی کشیدم و آروم گفتم:

+ فکر می کردم می تونم با دنیا بجنگم.بجنگم که بتونم کنار عشقم بمونم.بجنگم که بتونم زندگی رویایی بچگیامو بسازم ولی دنیا خیلی بد بهم نشون داد که از من قوی تره.من یه طرفم و کل دنیا و نباید هاش،طرف دیگه.

بهم زل زده بود و به حرفام گوش میداد.احتیاج داشتم به کسی که بتونم راحت حرفامو بهش بگم:

+ یه جایی خوندم عشق مثل جنگ میمونه.شروعش آسونه تموم کردنش سخت و فراموش کردنش هم غیر ممکن.

پوزخندی زدم و ادامه دادم:

+ عجب زخمیه که عمری هم بگذره تازه اس.خشک میشه ها ولی با یه تلنگر سرباز میکنه.ببینم دکتر تو جامعه شما درمانی واسش هست؟

لبخندی روی لبش نشست که تلخیشو به خوبی حس کردم:

_هیچ دارویی نیست که بتونه حتی ذره ای دردشو کم کنه.

به دیوار اتاق آیهان زل زد و گفت:

_میدونی!دنیا جنگجوی ماهریه. اما طرفش ماهر تره.چون چه خیلی خوب ببره،چه به بدترین شکل ممکن ببازه،بازم به جنگش ادامه میده.طرف دنیا تو این جنگ ما آدماییم.پس بلند شو و به جنگت ادامه بده.نذار تلخی این شکست شیرینی برد های قبلی تو از یادت ببره و برد های آینده تو به خطر بندازه.

نفسی کشید و نگاهشو به صورتم دوخت:

_زندگی یه شوخی تلخه.اگه آخر بازی بهش خندیدی،بردی.اما اگه گریه کردی و تو دلت پر شد از غصه،بد جوری باختی.اگه بازم خواستی اونو ببینی،خوش به حالت اما اگه چشماتو بستی که نبینی،بد به حالت.

دستاشو جلو آورد و بازوهامو گرفت:

_تا زنده ای باید برای زندگیت بجنگی چون فقط مرگ میتونه آدمو زمین بزنه.زندگی چیزای قشنگی هم داره که باید برای اوناهم بجنگی.میدونم غم داری،کسی که دوستش داشتی دیگه نیست پیشت ولی بخاطر دایی و زندایی،بخاطر بابات،بخاطر خانواده آیهان باید محکم باشی.

چونم لرزید و اشکام دوباره راه خودشونو به بیرون پیدا کردن.دانیال منو کشید جلو و درآغوش گرفت‌.سرمو به شونش تکیه دادم و از ته دل گریه کردم.خسته بودم از محکم بودن.من...من محکم نبودم.نمیخواستم محکم باشم‌.

__________________________

چهار ماهی از نبودن آیهان میگذشت.چهار ماهی که جزء بدترین روزای عمر هممون بود.عمه که برخلاف دل پر از غمش آیسان و راهی خونه بخت کرده بود.عمه گفته بود "دلیلی نیست بخاطر این اتفاق شما از هم دور بمونید‌.ما تا آخرین لحظه ای که نفس بکشیم عزادار آیهانم میمونیم‌‌.شما تا کی میخواید مراعات کنید؟بالاخره جوونید و به هم احتیاج دارید" آیسان عزیزم با چشمای اشکی و بدون مراسم عروسی راهی خونش شد.

توی این چهار ماه دنبال جسدای مسافرا گشتن.لاشه هواپیما رو هم پیدا کردن و از کوه پایین آوردن.جنازه ۶۱ نفرو تحویل خانواده هاشون دادن‌.ولی جسد آیهانو بینشون نبود و من برخلاف تموم شواهد و مدارک،بر خلاف تموم گفته ها و شنیده ها ته دلم همیشه منتظر برگشتن آیهان می مونم.دیگه دنبال جسدا نمیگردن و قرار شده یه یادمان برای کسایی که اونجا مردن بگیرن.عمه وقتی اینو شنید خیلی بیتابی کرد.مدام میگفت "از پسر دسته گلم حتی یه تیکه سنگ قبر هم نصیبم نشد" و چقدر با این حرفش دلمو خون میکرد.

مشخص شده بود که از بین مسافرا،ده نفر خانوم،پنجاه و شش نفر آقا،یه بچه و دوتا نوجوون بودن و من خون گریه کرده بودم برای اون بچه و نوجوون ها.توی این چهارماه شبیه مرده های متحرک شده بودم.یا پای تلویزیون بودم برای شنیدن اخبار یا توی اتاق آیهان بودم و درحال گریه کردن.عمو شهریار هم که دید وضعیت خیلی وخیمه،اتاق آیهان و قفل کرد و گفت "دیگه نمیخوام کسی بره تو این اتاق.همه باید با این وضعیت کنار بیایم.آیهان گوشه قلب و ذهن هممون باقی میمونه ولی قرار نیست زندگی رو واسه خودمون جهنم کنیم" و من حتی از اتاقشم محروم بودم.دیگه حتی میلی به ادامه شغلمم نداشتم.میخواستم دور باشم از پرواز و آسمون و غولی به اسم هواپیما.بخاطر همین امروز صبح رفتم آژانس و استعفا دادم.باید دنبال یه شغل خوب بگردم که اگه بمونم خونه حتم دارم دیوونه میشم.عید سال ۹۷ هم مثل سال های قبل نبود.هیچکس هیچ اشتیاقی برای عید نداشت.خرید عید و سفره هفت سین و ماهی قرمز و سبزی پلوی شب عید هم رنگ و بوی قبل رو نداشت.عیدی دادن و عیدی گرفتن هم مفهوم سابق رو.انگار همه چی بدون آیهان تبدیل شده بود به هیچی.به همین راحتی.انگار دنیای همه خلاصه شده بود تو وجود آیهان.حالا اون رفته بود و دنیای همه رو برده بود.

دوسال بعد:

+من نمیتونم جلوی خودمو بگیرم.بازم مثل همه این شبا که نبودی،دلتنگت میشم.خیلی تنهام.بدون تو تنهام‌.نمیگم هیچوقت کسی به جات نمیادا،میاد.شاید یکی به جات بیاد.شاید یه وقتی یه کسی باشه کنارم‌.آره آدما که همیشه تنها نمیمونن.حالا تو نیستی،به خاطراتت هم راضی ام.

لبخندی روی لبم نشست و روی پله های حیاط نشستم.نگاهمو به کوه دوختم:

+یادته چقدر دوست داشتم؟هرکاری واست میکردم؟نمیخوام گله کنما،نه‌.میخوام بگم روز و شبای باهم بودنمون میرزه،بودن دیروزت به نبودن امروزت میرزه.نه که فردا فراموشت کنما،نه.ولی خب همیشه که نباید به عشق رسید و دستشو گرفت و قدم زد.بعضی وقتا هم باید فاصله باشه برای گریه کردن،برای حسرت خوردن.همیشه که نمیشه بارون بیاد و زیر بارون گرمای عشقو حس کرد.بعضی وقتا باید زمستون باشه و سرد،از پشت پنجره بیرون و نگاه کرد و حسرت خورد.مگه نه؟

اشکای روی گونم و پاک کردم و آروم زمزمه کردم:

+آیهان من قد تموم دنیا که نه،قد همون چرخ و فلک که دوره گرد هر از گاهی میاورد تو پارکا و منم تو عالم بچگی فکر میکردم چقدر بزرگه،قد همون دوست دارم‌.با این که پیشم نیستی،با این که فقط یه مدت کوتاه شد از کنارت بودن و نگاهت کردن و بوسیدنت لذت ببرم.با همه اینا و قد تموم روزایی که نبودی دوست دارم.شبایی که نمیدونستم دوستم داری و دوست داشتم،دلم که برات تنگ می شد،رستای درونم فریاد می زد و می گفت دنیا هنوز خوشگلیاشو داره.می رفتم و عکساتو نگاه می کردم.قربون صدقت می رفتم و کلی باهاش عشق می کردم‌.اونجا بود که اولین بار گفتم دوست دارم.به تو نه.به عکست‌.هی گفتم و گفتم و جوابی نشنیدم.دلم بیشتر بغل کردنتو خواست و به خودم لعنت می فرستادم.

سکوت کردم و خودمو بیشتر بغل کردم.هوای امشب سرد بود.نفسمو فرستادم بیرون و به بخاری که بچه بودم فکر می کردم دود سیگاره نگاه کردم‌.پتویی روی شونم گذاشته شد.نگاهمو به کسی که این لطف و در حقم کرد دوختم.آهو با اون شکم گرد و بزرگش،با زحمت کنارم نشست.درحالی که نفس نفس می زد گفت:

_خیلی وقته اومدم بیرون‌ ولی انقدر غرق بودی که نفهمیدی منم نخواستم خلوتتو به هم بزنم.با اجازت حرفاتم شنیدم.

لبخندی روی لبم نشست.گونه های سرخش نشون می داد خیلی وقته که تو هوای سوزناک و سرد کهنگان بیرون ایساده:

+دیوونه.یخ کردی.

نگاه مهربونشو بهم دوخت:

_انقدر قشنگ با آیهان حرف میزدی انگار رو به روت نشسته.دلم نیومد خرابش کنم.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

+حقیقت همینه آهو.من همیشه آیهانو کنارم تصور میکنم.

آهو به دوردست ها خیره شد.انگار برگشته به سال ها قبل:

_اون شب که آقاجونم با یه دختر جوون که از شدت سرما تو خودش مچاله شده بود،اومد خونه خیلی تعجب کردم.با خودم گفتم این دختر با این وضع و این وقت شب اونم تو روستای غریبه چی میخواد.توی این روستاهم تا به حال ندیده بودمت.برای همین حدس زدم مال این طرفا نباشی.وقتی آقاجونم برامون تعریف کرد چه اتفاقی افتاده و برای چی اومدی اینجا خیلی برات ناراحت شدم.دوست داشتم باهات حرف بزنم ولی تو حالت خوب نبود.بدجوری تب کرده بودی.هزیون میگفتی.

با لبخند گفتم:

+چی میگفتم؟

_چرت و پرت‌.

با صدای آروم خندیدیم.بعد چند لحظه ای سکوت،گفتم:

+فکر میکردم بیام اینجا و برم جایی که آیهانو ازم گرفت ولی نمیتونستم.بیخود تا اینجا اومده بودم.همین ناامیدم کرد.حالمو بد کرد.جایی هم که نداشتم ولی وقتی اومدم اینجا و این کوه و دیدم،خونه عمو رحمان شد یه امید برام.یه جایی که بتونم آروم شم.آهو من اینجا آرومم.خیلی آروم.توی یه روستای کوچیک و یه خونه کوچیک.کنار عمو رحمان و خاله مریم و تو و نی نی کوچولوت.من بعد آیهان اینجا آرامشمو پیدا کردم.

آهو لبخند مهربونی بهم زد و گفت:

_خوشحالم که اینو میشنوم رستا.تو بهترین دوستی هستی که من دارم.دلم میخواد حالت همیشه خوب باشه.

جلوتر رفتم و بغلش کردم آهویی که ماه بعد مادر می شد.ازم پرسید:

_فردا پسرعمت میاد دنبالت‌؟

ازش جدا شدم و گفتم: 

+آره.خودش گفت فردا صبح زود می رسه.

_افتاد تو زحمت که.

+اوهوم.بهش گفتم نیاد،قبول نکرد.

_کاش بیشتر می موندی.

با دستم گونشو نوازش کردم:

+نمیشه.باید برگردم.کلی از کارا مونده.بعدشم من همینجوریش هم خیلی مزاحم مامان و بابات شدم.

اخمی کرد و جواب داد:

_سکوت کن دختر.خودتم خوب میدونی مثل من دوست دارن.

لبخندی زدم و گفتم:

+اونا آره ولی آقا امید فکر نکنم.خدا میدونه چقدر این دو شب فحش خوردم ازش که زنشو ازش دور کردم.

_امید اونجوری نیست.هروقت که میای،منم نگم خودش میگه برو پیش رستا تنها نمونه.

+میدونم.شوخی کردم.آقا امید مرد خوبیه.

نگاهی بهم انداخت و زد روی پام و غر زد:

_نگاه تو رو خدا ما رو تا این وقت شب بیدار نگه داشته اونم تو این سرما که سگ لرزه بزنیم.دختر تو مگه فردا صبح زود راهی تهران نیستی؟پس چرا بیداری؟پاشو پاشو به منم کمک کن پاشم.زود باش.

خندیدم و از جام بلند شدم و به توپ قلقلی هم کمک کردم تا بلند شه.دست تو دست هم به طرف خونه رفتیم.

ویرایش شده توسط Fatima123

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

با صدای تک بوقی که از بیرون اومد،نگاهمو از باغچه خشک و پر از برگ گوشه حیاط گرفتمو به طرف در رفتم.از خونه خارج شدم و ماشین دانیال رو کمی اون طرف تر دیدم.نزدیکش شدم و در ماشین و باز کردم و روی صندلی شاگرد نشستم:

+سلام

نگاه خستشو بهم دوخت و جوابمو داد:

_سلام

و دیگه چیزی نگفت.سنگینی نگاه و سکوتش باعث شد نگاهمو بهش بدوزم.سرمو به معنای "چیه" تکون دادم که بعد لحظه ای مکث گفت:

_خیلی بیحال به نظر میای.

نفس عمیقی کشیدم:

+این درگیری با احساسات شخصیمون،این نزاع ازلی و ابدی،این جنگ درونی ۹۰% انرژیمونو میبلعه.

_گفتم اگه بیای اینجا شاید حالت بهتر شه ولی فکر کنم مثل همیشه اشتباه کردم.

نگاهمو ازش گرفتم و گفتم:

+شد.حالم بهتر شد.ولی حقیقت که عوض نشد.

_زمان همه چیز و درست میکنه.

+زمان درمان نیست دانیال.زمان لیدوکایینه.چیزی رو درست نمیکنه.فقط تو رو بی حس میکنه.حالا ولش کن این حرفا رو‌.تهران چه خبر بود؟

انگار که چیزی یادش اومده باشه،"آهان" بلندی گفت:

_راستی داییت نگرانت شده بود.ظاهرا زنگ زده بود به موبایلت چون خاموش بودی زنگ زد به آقا ارسلان.پدرتم بهم گفت که حتما به تکین زنگ بزنی و یه چیز دیگه.بار هم رسید برات.

سری به معنای "تایید" تکون دادم و گفتم:

+خیلی خب پیاده شو بریم یکم استراحت کن.

_نه دیگه وسایلتو جمع کن برگردیم تهران.

نگاه سنگینی بهش انداختم و گفتم:

+خستگی میباره از چشمات.دوست ندارم تصادف کنم.

 

 

زنگ و که زدم،بعد چند ثانیه در باز شد.به طرف دانیال برگشتم و دستی براش تکون دادم.وارد شدم و در و بستم.صدای لاستیکای ماشین دانیال نشون می داد که رفته.مسیر حیاط خونه عمه رو به سرعت گذروندم.آیسان روی پله ها منتظرم ایستاده بود.به طرفش رفتم و درآغوشش گرفتم.چند ثانیه طولانی که گذشت،من و از بغلش بیرون آورد و گفت:

_خوش گذشت عزیزم؟

انگار خودشم از جواب مثبت این سوال کلیشه ای و تکراری مطمئن نبود.لبخند کمرنگی زدم و جواب دادم:

+بد نبود.عمه چطوره؟

شونه ای بالا انداخت و پوفی کشید.در حالی که وارد خونه می شدیم،گفت:

_چطور میخوای باشه؟مثل همیشه.غمگین و پر از گریه.اصلا انگار اون آذر دوسال پیش رفته و یه آذر دیگه اومده جاش.روز به روز بدتر میشه که بهتر نمیشه.دیروز چهارساعت تمام قاب عکس آیهانو بغل گرفته بود و گریه می کرد.

+حق داره.

_معلومه که حق داره ترانه.غم آیهان کمر همه ما رو شکست.من بخاطر خودش میگم.مامانم داره جلوی چشمام آب میشه و من نمیتونم کاری براش انجام بدم.

قبل وارد شدن به پذیرایی،دستمو روی شونش گذاشتم و زمزمه کردم:

+همه چی درست میشه.

هرچند که خودم خیلی مطمئن نبودم.باهم رفتیم داخل."سلام" بلندی دادم و به طرف عمه رفتم.کنارش نشستم و توی آغوش گرم و مهربونش فرو رفتم.عمه ای که این روزا عجیب مظلوم و ساکت بود.انگار ده سال پیر تر شده بود و عمویی که تعداد موهای سفید روی سرش خیلی بیشتر شده بود و ویهانی که این آروم تر و بی هیاهو تر از قبل بود و آیسانی که مجبور بود سنگینی بار غم این خانواده رو تنهایی به دوش بکشه و چه خوب که شوهرشو کنارش داشت.عمه لبخندی خیلی واقعی به نظر میومد و کمتر ازش دیده بودم،به روم زد و گفت:

_خوب کردی اومدی دخترم.خیلی دلتنگت بودم.

لبخندشو بی جواب نذاشتم:

+منم دلم براتون تنگ شده بود.شنیدم دیروز خیلی بیتابی کردید.

آهی کشید و گفت:

_بیتابی کردن که عادت دوسالهٔ منه.این روزا بیتابی نکنم تعجب می کنم.

+ولی برای سلامتیتون اصلا خوب نیست.

_نگران نباش دخترم.من پوستم کلفت شده دیگه.اتفاقی برام نمیوفته.

دستی روی سرم کشید و گفت:

_آیسان فک میکنه اگه گریه کنم حالم بد میشه ولی نمیدونه که اگه گریه نکنم میمیرم.اگه گریه نکنم پس چجوری غصه تو دلم،بغض توی گلومو خالی کنم که امونمو نبره؟

+ولی شما به جز آیهان،دوتا بچه دیگه هم دارید.باید به فکر اونا هم باشید که با دیدن ناراحتی شما قلبشون میگیره.خدا رو شکر که شما عمو شهریار و کنارتون دارید.

حسرت توی کلاممو حس کرد.با چشمایی که عجیب شبیه چشمای آیهان بودن،بهم نگاه کرد و گفت:

_خدا دوبرابر صبری رو که به من داده به تو بده دختر جان‌.

و بعد از کنارم بلند شد و به طرف آشپزخونه رفت.با صدای عمو نگاهمو از مسیر عمه گرفتمو بهش دوختم:

_خوبی باباجان؟

سری تکون دادم و گفتم:

+خوبم عمو.خیلی بهترم.

_شکر خدا.چجوری برگشتی؟

+دانیال اومد دنبالم.

_میگفتی خودم میومدم.

نگاهمو به ویهانی که کنارم نشسته بود،دوختم:

+دیگه اون اومد.منم راضی نبودم ولی خودش اصرار کرد.

سری تکون داد و گفت:

_حرف بزنیم؟

+راجع به سایه؟

سری تکون داد و گفت:

_بیا بریم تراس اتاقم.

از جام بلند شدم و دنبالش رفتم.از کنار اتاق آیهان که رد شدم،به این فکر کردم که کلید اتاقشو از عمو بگیرم و بیام و تمیزش کنم.بشه مثل روز اولش.

همراه ویهان به تراس توی اتاقش رفتیم و کنار هم ایستادیم.خیره به خیابون،منتظر شنیدن حرفاش بودم:

_تصمیم گرفتم از سایه خواستگاری کنم.

نگاهمو از خیابون گرفتم و به ویهان دوختم:

_سایه تنها دختریه که تو زندگیم جدی بهش فکر کردم.تنها دختریه که هدفم این نبود روزی بزارمش کنار.تنها کسی که نظرمو جلب کرد.با سادگیش،مهربونیش،حیا و خانوم بودنش و تنها کسی که منو همیشه بخاطر خودم خواسته نه صرفا بخاطر وضعیت مالی و موقعیت اجتماعیم.سایه تنها دختریه که ادامه زندگیمو در کنارش از ته دلم میخوام.

هیچی نگفتم و سکوت کردم در مقابل حرفاش تا اینکه خودش گفت:

_تو نظری نداری؟

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

+نظر من که مهم نیست ویهان.آره راست میگی.شاید سایه تنها دختری باشه که تو رو بخاطر خودت بخواد.اون جز دخترایی هست که با دیدن پسرای پولدار دلش نمیلرزه،چون دلش دله.با دیدن ماشین های آنچنانی کف نمیکنه،چون میدونه که مقیاس سنجش آدما پول و ماشین و ثروتشون نیست بلکه ذات و قلب و روحشونه.سایه خیلی ماهه.اونیه که میتونه تو رو خوشبخت کنه.نه تنها تورو،سایه ایده آل هر مردیه.

نگاه طولانی ای بهم انداخت و آهی کشید:

_گاهی حس میکنم خیلی یهویی بزرگ شدی.

نفسمو محکم دادم بیرون و زمزمه کردم:

+ولی...

مکث کردم.ویهان با دیدن مکثم گفت:

_ولی چی؟

+ولی توچطور؟سایه همه جوره با شرایط تو کنار اومده و کنار میاد.تو چی؟تو میتونی با اختلافی که بین تو و سایه هست کنار بیای؟اختلاف طبقاتی که بینتون هست؟از محل زندگی اونا تا محل زندگی شما ساعت ها راهه.نحوه زندگی کردن اونا با شما خیلی فرق میکنه.میتونی با اینا سر کنی؟شاید مجبور باشی بخاطر سایه به خیلیا جواب پس بدی از جمله خانوادت.میتونی بخاطر سایه با همه اینا رو در رو بشی؟

دست توی جیبش کرد و جعبه سیگارشو بیرون آورد.یه نخ سیگار از توی جعبه بیرون کشید و با فندک شیکش روشن کرد.با پرستیژ خاص خودش یه کام عمیق از سیگار گرفت و دودشو با شدت بیرون داد:

_من به همه اینا فکر کردم.به تفاوت هامون،خانواده هامون،به مشکلاتی که ممکنه برامون پیش بیاد.اینا رو گذاشتم یه کفه ترازو و خوبی و مهربونی و صفا و صمیمیت خانواده سایه رو هم گذاشتم کفه دیگه.این کفه سنگین تر بود ترانه.خانواده سایه واسه خوشحالی هم هرکاری میکنن.واسه اینکه یه لحظه شادی و به قلب هم بیارن دنیا رو زیر و رو میکنن.این خانواده بدون پول هم خوشحالن و این برام کافیه.همین بود که من و جذب سایه کرد و من تا جایی که لازم باشه واسه سایه میجنگم.

لبخندی زدم و دستمو روی شونش گذاشتم:

+پس اول با سایه و بعد با خانوادت صحبت کن.منم تا هرجا که بشه پشتتم.

خیره تو چشمام زمزمه کرد:

_ممنون.

فریاد آیسان که برای شام صدامون زد،اجازه نداد جواب تشکرشو بدم‌ و من یه کم نگران بودم.نگران عکس العمل عمه.نه اینکه عمه ظاهربین باشه ها،نه.ولی اعتقاد عمه برای تفاهم بین خانواده ها خیلی قوی بود.

 

به سمت دانیال برگشتمو گفتم:

+بیا بریم تو.

_نه باید برم مطب بعدشم که بیمارستان

+حالا بیا بریم بعدش میری دیگه.مقاومت نکن روحیت عوض می شه.

با غرغر پیاده شد:

_حالا نیست که من خیلی این چیزا سرم میشه.

درحالی که از ماشین پیاده شدم،گفتم:

+مثل پیرزنا غرغر میکنی فقط.

نگاه چپکی بهم انداخت و در و واسم باز کرد.سری تکون دادم و وارد شدم.تا مریم متوجه اومدنم شد،سریعا به طرفم اومد و گفت:

_سلام رستا خانوم.خیلی خوش اومدین.

+ممنونم مریم جان.کارا چطور پیش میره؟

_همه چی خیلی خوبه.پریروز بود که بار برامون رسید و توی این دو روز نصف بار فروش رفته و این خیلی خوبه.اما متاسفانه موقع خالی کردن گلدونا،ده دوازده تاییش شکست اما راننده نیسان گفت که خسارتشو میده.همون روزم پرداخت کرد که رفتم و جایگزین اون گلدونای شکسته رو خریدم.

سری به معنای "خوبه" تکون دادم.همونطور که بین گلا قدم میزدم و با دقت نگاهشون میکردم،پرسیدم:

+گلدونای شسکته رو چیکار کردی؟

_طبق گفته شما اونایی رو که میشد به عنوان گلدون تزیینی استفاده کرد و جدا گذاشتم تا شما بیاید و توش گل بکارید.بقیشم گذاشتم گوشه انبار.

سری تکون دادم و نگاهمو از دختر جوونی که بدجوری جنم و جربزشو بهم ثابت کرده بود،طوری که گلخونه به این بزرگی رو بسپرم دستش گرفتم و زمزمه کردم:

+خیلی خب.برو به مشتری ها برس.منم گل هارو میکارم تو گلدون‌.

بعد رفتن مریم،رو کردم به دانیال و گفتم:

+چرا اونجا وایستادی؟

_پس کجا وایستم؟

+بیا کمک کن گل بکاریم.

با تعجب گفت:

_من؟

+آره پس کی؟

_من که هیچی از گل سرم نمیشه.

+نگران نباش یاد میگیری.بدو که کلی کار داریم.

خواست چیزی بگه که انگشتمو به نشونه تهدید بالا گرفتم و گفتم:

+غر بزنی من میدونم و تو.

بی توجه به صورت درهمش،به کناری ترین قسمت گلخونه رفتم و نگاهی به تیکه هایی که مریم کنار گذاشته بود انداختم.خب،میتونم یه تیکه از گلدونارو پله ای داخل این گلدون بزرگ بچسبونم بعد توی هر طبقه انواع مختلف کاکتوس رو بکارم.میتونم به جای خاک معمولی از خاک رنگی و درختچه های کوچولوهم استفاده کنم.

آستینامو بالا زدم و رو به دانیال گفتم:

+تموم گلدونای کاکتوس ردیف دوم و برام بیار لطفا.

مشغول کار کردن بودیم که موبایلم زنگ خورد.دستمو با روپوش مخصوص کارم پاک کردم و گوشیم و از توی جیبم بیرون آوردم.نگاهی به صفحه انداختم.ویهان بود.به دانیال گفتم:

+دانیال باید جواب بدم.تو این درختچه هارو که گذاشتی به گلا آب بده بعد مریمو صدا کن بیاد گلدون و ببره.

با تمسخر گفت:

_چــــــشم.امر دیگه؟

+تنبلی نکن دکتر.

بی توجه به غر های دانیال،ازش فاصله گرفتم و موبایلمو جواب دادم:

+جانم ویهان؟

_کجایی ترانه؟

+گلخونم.چیزی شده ویهان؟صدات چرا اینجوریه؟

_به مامان اینا گفتم چه تصمیمی گرفتم.

حدسش خیلی سخت نبود ولی با این حال پرسیدم:

+خب؟

_مامان وقتی فهمید خیلی ناراحت شد.جوری که فکرشم نمیکردم‌.آخه چطور میتونه وقتی سایه رو ندیده اینطور قضاوت کنه ترانه؟مطمئنم اگه بشناستش اونم مثل من عاشقش میشه.واقعا نمیفهمم.

+خیلی خب ویهان.آروم باش.تو به اینا فکر کرده بودی مگه نه؟پس باید محکم سر تصمیمت بایستی.فعلا حرفشو پیش نکش.من خودم فردا شب میام خونتون و با عمه حرف میزنم‌.تو نگران نباش.

_مرسی ترانه.موندم اگه تو نبودی چیکار میکردم؟

+زندگی.

با اشاره دانیال مکالمه رو تموم کردم:

+خیلی خب من دیگه باید برم.بعدا میبینمت.

و قطع کردم.پرسیدم:

+چیه؟

_خب سرکار علیه.بنده اوامر شما رو اجرا کردم.اگه اجازه بفرمایید مرخص شم‌.

+پس کی منو برسونه؟

چشماشو تو کاسه چرخوند و گفت:

_رسما من و با رانندت اشتباه گرفتی.من باید برم مطب بعدشم بیمارستان.همین الانم بخاطر اون گلای مسخره کلی دیرم شده.

با تعجب گفتم:

+یعنی میخوای من و تنها بفرستی خونه؟

لبخندی زد و گفت:

_نخیر.پدرتون تشریف آوردن.

به جایی که اشاره می کرد نگاه کردم و بابا ارسلان و دیدم:

+خیلی خب تو دیگه برو.

تک خنده ای زد و گفت:

_مواظب خودت باش.خداحافظ.

سری تکون دادم و به پدرم که با دانیال احوال پرسی میکرد نگاه کردم.بعد چند ثانیه،بابا کنارم اومد و درآغوشم گرفت:

_دختر بابا چطوره؟

+خوبم باباجون.شما چطورید؟

_منم خوبم‌

به طرف صندلی ها اشاره کردم و گفتم:

+بریم بشینیم.

سری تکون داد و گفت:

_این روزا خیلی کنار دانیال میبینمت.

+آره خب.دانیال بهترین دوستمه.تو تموم سال های نبود آیهان،دانیال کنارم بود.اگه اون نبود که نمیتونستم غم نبود آیهان و تحمل کنم.هنوزم همینطوره.

بابا لبخندی زد و گفت:

_خوشحالم که دانیال کنارته.راستی عمت برای فردا شب همه رو شام دعوت کرده خونش.من و تو به اتفاق و سعید و همسرش.

+چه خوب.اتفاقا خودمم میخواستم برم با عمه حرف بزنم.

کنجکاوانه پرسید:

_راجع به چی؟

منم با این سوال بابا،همه چیز و براش تعریف کردم.آخرشم بابا گفت:

_اینم خصلت بد عمته دیگه.خیلی خب بلند شو وسایلتو جمع کن برسونمت خونه‌.

سری تکون دادم و بلند شدم.بعد جمع کردن وسایل و توصیه های لازم به مریم،همراه بابا گلخونه محبوبمو ترک کردیم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

بابا ماشینشو نزدیک ماشین ویهان پارک کرد و همراه هم پیاده شدیم.دوش به دوش هم به سمت خونه عمه می رفتیم.از پله ها که بالا رفتیم،در خونه عمه باز شد و ویهان با چهره پریشون و گرفته،به سرعت از خونه بیرون زد.با دیدن ما لحظه ای مکث کرد.با تعجب زمزمه کردم:

_ویهان؟

بدون اینکه جواب بده سرشو انداخت پایین و از کنارم گذشت.پشت سرش از پله ها پایین رفتم و بلند تر صداش زدم:

+ویهان؟چی شده؟

ولی بی توجه سوار ماشینش شد و با سرعت رفت.پوفی کشیدم و دستی به صورتم کشیدم.قدم هامو تند کردم و رفتم داخل.همه تو پذیرایی نشسته بودن.سلامی دادم و پرسیدم:

+ویهان چش بود؟چرا حالش انقدر خراب بود؟

عمه که انگار با این سوالم داغ دلش تازه شده بود،گفت:

_چی بگم دخترم؟بازم گیر داده بود به اون دختر.صاف تو چشمای من زل زده میگه "یا سایه یا هیچکس" من نمیدونم چرا انقدر پاشو میکنه تو یه کفش.آخه من که بدشو نمیخوام من خیر و صلاح بچمو میخوام ولی نمیفهمه.درک نمیکنه.بچمو چیز خورش کردن.

صدای هشدارگونه عمو بلند شد:

_آذر!

عمه شونه ای بالا انداخت و هیچی نگفت.با انگشت اشارم کنار ابرومو خاروندم و به عمه نزدیک تر شدم:

+عمه شما چرا مخالف ازدواج ویهان و سایه هستید؟سایه خیلی دختر خوبیه.

_تو هم که طرف ویهان و میگیری.من مخالفم چون ویهان و سایه به درد هم نمیخورن،با هم فرق میکنن،از دو دنیا و دو طبقه مختلفن.

+ولی عاشق هم که هستن.

_عشق کافی نیست عزیزم.همه چی که توی زندگی عشق نیست.اومدیم و آدم عاشق یه دزد و قاتل شد،چون عاشقشه باید باهاش ازدواج کنه؟

رفتم و رو به روی عمه نشستم.همه داشتن به من و عمه نگاه می کردن:

+حالا که نه سایه دزده نه ویهان قاتل.

_سایه حتی پدر نداره.

با بهت جوابشو دادم:

+وا عمه!این چه حرفیه؟مگه تقصیر سایه اس که پدرش فوت کرده؟این اصلا دلیل خوبی نیست.بعدشم سایه از خیلی دخترا که پدر بالای سرشون هست بهتره.من نمیفهمم.دلیل شما شاید منطقی باشه ولی اصلا احساسی نیست.

_خب دیگه منم همینو میگم اینا الان داغن احساسی تصمیم میگیرن.تحت تاثیرن.اینا نه عاشقن نه دلداده.بعدا میان و ازم تشکر میکنن که مانع بدبختیشون شدم.

عمه هیچ جوره حرف تو مخش نمیرفت و این بدجور من و عصبی کرده بود.نفس عمیقی کشیدم تا چیزی نگم که ناراحت شه.چند لحظه ای مکث کردم و بعدش گفتم:

+ عمه من معنی عشق و میفهمم،معنی دلدادگی و میفهمم و بهتر از همه تون معنی از دست دادن و میفهمم.به من نگاه کنید.من دیگه مثل سابق نمیشم. به روی خودم نمیارم ولی تو دلم پر از حسرته.حسرت روزهایی که میتونه شیرین تر باشه.حسرت آیهانی که الان میتونست اینجا کنار من باشه.

به چهره بهت زده عمه نگاه کردم و نیشخندی زدم.تعجب کرده بود.آخه تو این دوسال هیچوقت در مورد آیهان و حسم باهاش حرف نزده بودم چون نمیخواستم ناراحت شه ولی الان پای ویهان وسط بود.نگاهمو به سقف دوختم تا از ریزش اشکام جلو گیری کنم:

+ خودکشی که فقط تیغ رو رگ کشیدن نیست.اینکه ندارمش و هر لحظه با فکرش میگذره،این که نیست و تو خیالم باهاش زندگی می کنم،تو اوج جوونی با درد نداشتنش پیر شدم خودکشیه.جون و امیدی برام نمونده.شبیه مرده های متحرکی شدم که محکومه به نفس کشیدن و زندگی کردن.

تر شدن گونه هام و بغض توی صدامو حس می کردم‌:

+ نذارین ویهانم مثل من پر بشه از غصه،پر بشه از افسوس،پر بشه از خلاء هایی که با هیچی جبران نمیشه‌.نذارین که مرگ بارها رو بارها بهتر و لذتبخش تر از زندگی ایه که من دارم و شما میخواد نصیب ویهان کنید‌.

نتونستم بین جمع بمونم.از جام بلند شدم و پله ها رو دوتا یکی طی کردم و رفتم تو اتاق ویهان و وارد تراسش شدم.

من خیلی وقت بود که خودمو گم کرده بودم.خودمو توی پوسته رستای شاد و خوشحال گم کرده بودم.پشت چهره خندونم قایم شده بودم.بخاطر خانوادم ولی پس خودم چی میشدم؟تا کی میتونستم این وضع و تحمل کنم؟من حتی هیچ برنامه ای برای آیندم نداشتم.غرق شده بودم توی روزمرگی هام و امشب تمام این حقیقت و کشف کرده بودم.

با حس کردن چیزی روی شونم از فکر بیرون اومدم.کت بابا ارسلان روی دوشم بود و خودش کنارم ایستاده بود.نفسشو با شدت بیرون داد و نگاه من به بخاری بود که از دهنش بیرون اومد.بیشتر توی خودم جمع شدم.بعد چند دقیقه سکوت،آروم گفتم:

+بچه که بودم،تو بازی با دوستام افتادم زمین.بدجور افتادما طوری که دستم شکست ولی نفهمیده بودم.به راهم ادامه دادم،هیچ مشکلی نبود.بعد یکی بهم گفت نگاه کن دستت شکسته بچه جون.نگاه کردم دیدم دستم داره تکون میخوره انگار که اگه پوست دستم نبود،جدا می شد و میوفتاد‌.

نگاهشو رو خودم حس میکردم و مصرانه به چراغ تیربرق زل زده بودم:

+میدونی بابا،درد شکستگی بعدا معلوم میشه.شکست قلب هم همینطوریه،شکستن قلب هم همینطوری بوده.تا اینکه یکی یه آینه بهت نشون بده.

رو کردم به بابا و با بغض پرسیدم:

+بابا با قلب شکسته...میشه زنده موند؟

(یه توضیح کوچولو بدم‌این تیکه از حرفای رستا رو از یه فیلمی کپی کردم🙈)

بابا بدون حرف و با غمی که توی چشماش میدیدم بهم نگاه می کرد:

+از زمان رفتن آیهان تا الان،به هر دری میزنم تا خودمو از شر این افکار،این چیزی که مثل طناب دار دور گردنم پیچیده و راه نفسمو میبنده،چیزی که دلم و شخم میزنه،مثل خوره افتاده به جونم و عمق وجودم و میخوره خلاص کنم حتی ناراحت کردن عمه یا اطرافیانم.

خواست چیزی بگه ولی اجازه ندادم:

+بهم نگید قوی باش چون دختر منی‌ حتی مثقالی از بی تابیم کم نمیکنه.کاش اینجا نبودم بابا...کاش پیش آیهان بودم.

بابا به نرده تراس تکیه زد و رو به من گفت:

_من نمیخوام بگم قوی باش بابا.من درکت میکنم خیلی خوبم درکت میکنم.سختی و رنجی که تو الان میکشی من بیست و شیش سال پیش کشیدم.دقیقا مثل تو یا حتی بدتر.من عشقمو،همسرمو،مادر بچمو،از دست دادم.حتی نتونستم از ثمره عشقمون مراقب کنم.ولی ببین‌.الان اینجام،زندم،نفس میکشم،منی که فکر میکردم بعد زنم میمیرم.حقیقت اینه که چرخه زندگی بخاطر غم من و تو متوقف نمیشه.چیکار میشه کرد؟طبیعت آدما اینه دخترم.اصلا آدما به این دنیا میان که روزی از این دنیا برن،قانونه اصلا.این وسط کسی داغون میشه ماهایی هستیم که باقی میمونیم توی این دنیا.

بغضم شکست و صدای گریم بلند شد.نزدیک بابا رفتم و گم شدم تو آغوشش.بابا درکم می کرد.نمیگفت بسه دیگه.وقتشه فراموش کنی.بابا منو میفهمید و این برام مثل یه معجزه بود.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

بادیدن دانیال لبخندی به روش پاشیدم و از پای گلدونا بلند شدم.دانیال نزدیکم اومد و با لبخند همیشگیش گفت:

_خسته نباشی خانوم.

+سپاس پسر عمه گرامی. 

درحالی که دستکش هامو در می آوردم پرسیدم:

-چی شده آقای دکتری که از فضای گلخونه خوشش نمی اومد با پای خودش اومده اینجا؟باید اتفاقی افتاده باشه.

با اخم تصنعی جواب داد:

_بشکنه دستم که نمک نداره.یه جوری حرف میزنی که انگار من همیشه وقتی کارم پیش تو گیره میام سراغت.

ملیح خندیدمو سرمو انداختم پایین.وقتی سرمو آوردم،نگاه مثلا دلخور دانیال هنوز روی صورتم می چرخید:

+شوخی کردم‌ به دل نگیر.حالا واقعا اتفاقی افتاده؟

درحالی که خودشو روی صندلی مینداخت گفت:

_نه چه اتفاقی؟اومدم ببینمت.راستش امروز تو بیمارستان سرم خیلی شلوغ بود.چند تا عمل پشت سرهم داشتم.یکی از عمل ها هم مطابق میلم پیش نرفت.خیلی خستم کرد.

با کنجکاوی پرسیدم:

+یعنی چی مطابق میلت پیش نرفت؟

خودشو جلو تر کشید و گفت:

_یعنی اینکه اونطور که میخواستم نبود.بخاطر خستگیم نزدیک بود بیمارم بیناییش رو برای همیشه از دست بده ولی خب خدا رو شکر به خیر گذشت.منم دیدم اینطوره دیگه از بیمارستان زدم بیرون.گفتم قبل از اینکه برم خونه بیام تو رو ببینم.تو که نمیگی یه دوستی دارم بنده خدا تنهاست و ببینم مرده اس یا زنده؟

لبخندی زدم و بی توجه به حرفش پرسیدم:

+تو نمیخوای یه سر و سامونی به زندیگت بدی پسر خوب؟

اخمی روی پیشونیش نشست که نشون میداد متوجه منظورم نشده و داره فکر میکنه.بیشتر نذاشتم تو فکر بمونه:

+سنت دیگه از سی سال گذشته ها.

تک خنده ای زدم و با خباثت ادامه دادم:

+داری پیر می شی.نمیخوای یه فکری واسه آیندت کنی؟نمیخوای به فکر زن گرفتن بیوفتی؟

دانیال چشماشو ریز کرد و موشکافانه نگاهم کرد.بعد چند لحظه پرسید:

_با مامانم حرف زدی نه؟

با خنده سری تکون دادم و گفتم:

+خب اون بنده خداهم حق داره دانیال.تو تنها بچشی.برات کلی آرزو داره.از اون گذشته به نظرم دیگه سن ازدواجت رسیده.باید یه فکر اساسی واسش بکنی.

آهی تصنعی کشید و گفت:

_هعی دختر،کی به من زن میده؟

+دانیال لودگی رو بذار کنار.تو ایده آل هر دختری هستی‌.شرایطی داری که میتونی هر دختری رو خوشبخت کنی.وقتش رسیده یه برنامه اساسی واسه زندگیت بریزی.مطمئنم که هر دختری میخواد با تو باشه.

به دستاش که روی زانوش بود تکیه زد و اونا رو توهم قفل کرد.به چشمام خیره شد.چشماش روی اجزای صورتم می چرخید،برای لحظات طولانی‌.یه کم خجالت کشیدم و خودمو جمع کردم.زمزمه کرد:

_مطمئنی؟

+البته.

از جاش بلند شد و به سمت در خروجی گلخونه حرکت کرد:

_بهش فکر می کنم.

از گلخونه که خارج شد،نفس حبس شدمو محکم بیرون فرستادم و به پشتی صندلی تکیه دادم‌.با زبونم لبای خشکمو تر کردم.نگاهش یه جور خاصی بود.جوری که قلبمو به تپش انداخت و اصلا از این وضع راضی نبودم.با صدای زنگ گوشیم از جا پریدم.عمه سعیده بود.دستامو مشت کردم تا از لرزشش کمتر بشه.مطمئنا بخاطر اینه که دوست ندارم بخاطر ازدواج دانیال دوستیمون کمرنگ بشه.آره همینه.

نفس عمیقی کشیدمو گوشیمو جواب دادم:

+سلام عمه جون.

_سلام عزیزم.حالت چطوره؟

+من خوبم عمه.شما خوبید؟

_من خوبم.بگو بیینم دانیالو دیدی؟باهاش حرف زدی؟

با انگشتم کنار پیشونیمو خاروندم:

+بله.الان حرف زدم باهاش.

_ای وای!الان اونجاست؟باشه پس من قطع می کنم.

قبل اینکه قطع کنه گفتم:

+نه عمه.همین الان رفت.اینجا نیست.اما باهاش حرف زدم.

_قربونت برم عمه.چی گفت؟

+گفت که بهش فکر میکنه.ایشالله تا چند وقت دیگه پسرتو داماد میکنی عمه جون.

عمه با ذوق گفت:

_خدا از دهنت بشنوه دختر گلم.مرسی که باهاش حرف زدی.

+نه عمه جون چرا تشکر؟خوشبختی دانیال برای منم مهمه.

_باشه عزیزم.من دیگه مزاحمت نمیشم و قطع می کنم.خداحافظت باشه.

+خداحافظ.

با دستام چشمامو فشار دادم و سرمو روی میز گذاشتم.باید با ویهانم صحبت می کردم.دیشب بهم گقت که عمه آذر خواسته سایه رو ببینه.باید ببینم نتیجه مذاکره چی شد.باید به بابا ارسلانم سر بزنم و خرید مامانم انجام بدم.وای کلی کار داشتم.

______________________

ویهان پک آخر رو به سیگارش زد و اونو روی صندلی انداخت و با پاش لهش کرد تا خاموش بشه.باهم روی پشتی صندلی آهنی نشسته بودیم و نگاهمون به تهرانی بود که ساختمونای بلندش شبیه به نقطه شده بود.نقطه های روشن با تعداد زیاد.باهم جایی نشسته بودیم که شهری به اون بزرگی با مشکلات بزرگتر از خودش،به قدری کوچیک شده بود که از اون فقط روشنایی ساطع می شد و به چشمامون برخورد می کرد.صدای ویهان به گوشم رسید:

_قرار بود به مامان خبر بدم که کی میتونه سایه رو ببینه ولی دیروز همین که با سایه از شرکت اومدیم بیرون،مامانو جلوی در شرکت دیدم.اومد جلوی من و سایه ایستاد.گفتم الانه که سایه رو ترور کنه.

لبخندی لبش نشست:

 

 _ولی تا سایه رو دید،اشک توی چشماش جمع شد.سرشو انداخت پایین با بغض گفت "منو ببخش دخترم اگه اذیتت کردم.من به قول خودم خواستم بهترین کار و در حق بچم کنم.نفهمیدم که بهترین کار در حق بچم،رسوندن اون به عشقشه.نفهمیدم بچم خودش باید عشق زندگیشو،شریک زندگیشو انتخاب کنه"بعد دستای سایه رو گرفت توی دستاش و بهش گفت "امیدوارم بتونی منو ببخشی یه روزی عروس قشنگم"

تک خنده ای زد و ادامه داد:

_کلی ذوق مرگ شدم "عروس قشنگم" گفتن مامانو شنیدم.بعدشم خودش شماره مامان سایه رو گرفت تا بهش زنگ بزنه.

مکثی کرد و بعد با شگفتی ادامه داد:

_باورم نمیشه ترانه.فکر نمیکردم یه روزی مامان سایه رو قبول کنه.دیگه زده بود به سرم برخلاف عشقم به مامان،قیدشو بزنم.هنوز فکر میکنم خوابم،مثل یه رویا.هنوز باورم نمیشه.اونطور که مامان میگفت ما به هم نمیخوریم گفتم محال ممکنه راضی شه.

سرشو به طرفم چرخوند و لبی تر کرد:

_بخاطر تو بود ترانه.مرسی که با مامان حرف زدی.نمیدونم چی گفتی و چجوری راضی شد ولی هرچی که بوده بدجوری رو مامان تاثیر گذاشته.مرسی که راضیش کردی ترانه.من سایه رو بخاطر تو دارم.سایه خیلی دلش میخواد تو رو ببینه.انقدر که ازت حرف زدم.

لبخندی زدم و گفتم:

+منم دوست دارم ببینمش.ندیده عاشقش شدم.مطمئنم انتخابت درست ترینه فقط مواظب دل جفتتون باش ویهان.حواست به پرده های احترام بینتون باشه.حواست به زندگیتون باشه.حریم بینتون که از بین نره.

لبخندی به روم پاشید و لپمو کشید:

_چشم آبجی خانوم.رو سفیدت میکنم که پا پیش گذاشتی.

+کی میرید خواستگاری؟

اخمی کرد و گفت:

_میرید؟باید بگی میریم.میخوام توهم باشی کنارم.

+من کجا بیام آخه؟خواستگاری مراسم صحبت بزرگ تر هاس.من نباشم بهتره.

خیره بهم گفت:

_من بدون تو نمیرم جایی.میخوام تو مهم ترین شب زندگیم کنارم باشی.دوست دارم تو خوشحالی من و سایه توهم سهیم باشی.

خواستم چیزی بگم که انگشت اشارشو مقابلم گرفت و گفت:

_هیس شو.حرفم نزن.همین که من گفتم.

لبخندی به روش زدم و چشمامو به معنی "تایید" بستم.دست انداخت دور شونم و منو درآغوش گرفت.با شادی به رو به روم خیره شدم.از ته دلم خوشحال بودم واسه ویهان.واسه برادر عشقم.خیلی خوشحال بودم...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مراسم خواستگاری ویهان به خوبی و خوشی برگزار شد.عمه هم مثل یه مادرشوهر خوب کلی هدیه برای عروسش برد و سایه رو برای ویهان خواستگاری کرد.چقدر خانواده سایه بافرهنگ و خوب و متواضع بودن.اونقدر سایه از ویهان تعریف کرده بود که اونا دورادور باهاش آشنا بودن و مثل پسر خودشون میدونستنش.برای همین سخت گیری نکردن و همون شب سایه برای ویهان نشون شد.

با اینکه خیلی خوشحال بودم براشون ولی نمیشد منکر حسرتی که تو دلم بود بشم.به حال خوبشون غبطه میخوردم‌به عشق بینشون غبطه میخوردم و اون شب چقدر غریبانه گوشه ای مجلسشون نشسته بودم.

نفسمو آه مانند بیرون دادم و از جام بلند شدم تا به مامان برای چیدن میز شام کمک کنم.دیس برنجو از مامان گرفتم گه بابا صدام زد:

_دخترم بیا موبایلت داره زنگ میخوره.

دیس و روی میز گذاشتم و به طرف موبایلم رفتم.شماره دانیال روی صفحه گوشیم خودنمایی می کرد.جواب دادم و گوشی رو کنار گوشم قرار دادم:

+الو؟

_سلام.حالت چطوره؟

پرانرژی تر از هر وقت دیگه بود.لبخندی زدم و جواب دادم:

+بد نیستم.ولی مثل اینکه تو خیلی خوبی.

با صدای بلند خندید و گفت:

_چرا بد باشم؟خیلی هم خوبم.

لحظه ای مکث کرد و بعد گفت:

_رستا میخوام فردا ببینمت.باید باهات درمورد موضوع مهمی حرف بزنم.

یه کم نگران شدم:

+چی شده؟

_نگران نشو چیزی نشده.یادته گفتی به زندگیت سر و سامون بده و زن بگیر و اینا؟میخوام در این مورد باهات حرف بزنم.

لبخندی از سر خوشحالی زدم و گفتم:

+چرا که نه.کی و کجا؟

_اس ام اس می کنم برات.

+باشه.پس فعلا.

_فعلا.

گوشی رو قطع کردم و کنار مامان نشستم.مامان پرسید:

_چی میگفت؟

+میخواست باهام حرف بزنه در مورد همون موضوعی که عمه گفت.فکر کنم ازم میخواد برم با دختره حرف بزنم.

_ایشالله عاقبت بخیر بشه.دانیال پسر خوبیه.

سری تکون دادمو مشغول خودرن غذام شدم.

 

ده دقیقه ای بود که تو کافه منتظر اومدن دانیال بودم.نگاهم به اطراف بود که با صدای دانیال به خودم اومد:

_سلام.خیلی منتظر موندی؟

لبخندی به روش زدم و گفتم:

+اگه ده دقیقه به نظرت خیلی زیاده،منتظر موندم.

نگاه شرمنده ای بهم انداخت و گفت:

_ببخشید کارم تو مطب یکم طول کشید بعدشم که به ترافیک خوردم.

+مهم نیست ده دقیقه بود دیگه.بشین.

رو به روم نشست و دستی برای ویتر کافه تکون داد.بعد چنو لحظه ویتر نزدیکمون شد و گفت:

_خیلی خوش اومدین‌.خانوم و آقا چی میل دارن؟

دانیال رو به من گفت:

_چی میخوری؟

+یه اسپرسو کافیه.

و بعد رو به ویتر گفت:

_دوتا اسپرسو لطف کنید.

ویتر رو با چشمام بدرقه کردم.همین که ازمون دور شد،از دانیال پرسیدم:

+خب؟میشنوم؟چی میخواستی بهم بگی؟

نفس عمیقی کشید و گفت:

_خب راستش من خیلی به حرفات فکر کردم.همین که گفتی دیگه بهتره به زندگیم سر و سامون بدم و ازدواج کنم.حق با توئه.دیگه خودمم یه جورایی از این بلا تکلیفی خسته شدم.

کنجکاوانه پرسیدم:

_بلاتکیفی چی؟

دستی به موهاش کشید و خواست جواب بده که قامت ویتر از دور پیدا شد.سکوت کرد تا قهوه ها اومدن.شروع به خوردن قهوم کردم‌هم زمان به دانیال گوش دادم:

_راستش...تو که غریبه نیستی من تصمیم گرفتم به یه دختری پیشنهاد ازدواج بدم.یعنی...خب...خیلی وقته بهش فکر می کنم ولی نمیدونم چجوری باید بهش بگم.یکم نگرانم.نگرانم که قبول نکنه،دیدش نسبت بهم عوض بشه.نمیتونم مطرحش کنم.خیلی وقته با خودم درگیرم.

لبخندی روی لبم نشست.فنجون قهوه ام رو روی میز گذاشتم و دستمو زیر چونم زدم:

+پس چرا تا الان نگفته بودی بهم؟

_خب نشد.الان میگم دیگه.

دستمو از زیر چونم برداشتم و به پشتی صندلی تکیه دادم:

+ببین جونم،تو که کار خلاف شرع نمیکنی.داری خواستگاری میکنی.دختره رو واقعا دوسش داری و میخوای باهاش یه عمر زندگی کنی.توهم که چیزی کم نداری.بخاطر این نمیگم که پسرعممی نه.چون میشناسمت دارم میگم.اون دخترم اگه عاقل باشه بهت جواب منفی نمیده.

مردد پرسید:

_مطمئنی؟با اطمینان گفتم:

+البته.بهتره خودت باهاش حرف بزنی ولی اگه بخوای منم میتونم اینکار و کنم.

بی حرف بهم خیره شد.حتی پلکم نمیزد.معذب پرسیدم:

+حالا دختره کی هست؟از همکاراته؟

نفسی کشید و گفت:

_نه از همکارام که نیست.

خودشو جلو کشید و آروم لب زد:

_تویی.

یه لحظه کپ کردم.با چشمای گشاد به دانیال نگاه نی کردم.برام جا نیوفتاده بود.فک کردم اشتباه شنیدم.برای اطمینان دوباره پرسیدم:

+چی؟

خودشو عقب کشید و گفت:

_رستا زدن این حرفا خیلی برام سخته.این چیزایی که دوسال پیش ریختم توی صندوق دلم و قفلش کردم.ولی مثل اینکه امروز باید بگم.

نفسی عمیق کشید و به چهره مبهوتم نگاهی انداخت:

_من از اول اولش بهت علاقه داشتم.از زمانی که تو کم کم بزرگ میشدی،خانوم میشدی.زندگی تو غربت و فقط بخاطر دیدن تو،بخاطر رسیدن به تو تحمل می کردم.وقتی میومدم ایران دوست داشتم قبل از همه تو رو ببینم.قبل از همه تو بهم خوش آمد بگی‌.وقتی درسم تموم شد خیلی خوشحال بودم.چون میخواستم برگردم تا همیشه پیش تو باشم.اولش میخواستم اونقدر باهات وقت بگذرونم که توهم به چشمی که من بهت نگاه میکردم نگاه کنی.به خیال خودمم داشتم خوب پیش میرفتم ولی...

مکثی کرد و با لحن غمگینی ادامه داد:

_دیر جنبیدم.آیهان زودتر از من موفق شد و قلبتو مال خودش کرد.من و تو حسرتت گذاشت.من و تو آرزوی داشتنت گذاشت.

متعجب تر از قبل گفتم:

+دانیال چی داری میگی تو؟

بی توجه به سوالم گفت:

_ولی رستا میخوام حرفامو باور کنی.از شبی که بهم گفتی دل دادی به دل آیهان،سعی نکردم فراموشت کنم نه،ولی سعی کردم‌مثل یه دوست واقعی کنارت باشم،راهنماییت کنم،سعی کردم همیشه حرفاتو گوش بدم و راه درستو بهت نشون بدم‌.تلاش کردم تو برهه های سخت زندگیت مثل یه رفیق کنارت باشم.با خوشحالی تو خوشحال میشدم،با ناراحت شدنت قلبم درد می گرفت.با ذوق کردنت تموم خوشی های دنیا مال من بود و با دیدن اشکات دنیا آوار می شد رو سرم حتی با اینکه میدونستم تموم شادی ها و دلخوری هات مال من نبود.حاضر بودم تموم دنیامو بدم تا تو بخندی.حاضر بودم تک تک نفسام،تک تک لحظات عمرمو بدم تا اشکای تو رو نبینم با اینکه مال من،متعلق به من نبودی.چه زمان بودن آیهان چه بعد از فوتش همینطور بود.بعد آیهان آب شدنتو می دیدم و کاری از دستم بر نمیومد.همین من و همراه تو آب می کرد.

پوزخندی زد و ادامه داد:

_خیلی سخته آدم از بین رفتن کسی رو ببینه که دوسش داره و نتونه کاری کنه.ولی سعی می کردم جوری باشم که حداقل گریه هاتو برام بیاری.میدونستم دختری نیستی که بخاطر سبک شدن خودت دیگرانو ناراحت کنی،میدونستم توداری و خواستم آدمی باشم که پیشش احساس آرامش کنی.

نگاهشو به چشمام دوخت.نگاهی که صداقت کلماتشو با دیدنش میتونستم حس کنم:

_ولی به جون خودت که تموم دنیامی قسم میخورم بعد از اینکه عشقتو به آیهان برام گفتی تا همین یه هفته پیش،هیچوقت حتی برای یه لحظه نخواستم توجهتو به خودم جلب کنم.با اینکه اذیت میشدم از اینکه تو کنارم باشی و نتونم داشته باشمت ولی نخواستم بخاطر خودخواهی خودم تو رو آزار بدم.با اینکه عشقت همیشه توی قلبم بود ولی تا هفته پیش نخواستم به چشمی که قبلا بهت نگاه می کردم،نگاه کنم.خیلی سخت بود ولی ممکن بود تا اینکه اول مامان و بعد تو درمورد ازدواج باهام حرف زدید.

لبخند تلخی روی لبش نشست:

_وقتی این بحث پیش اومد تازه یادم اومد من قلبی توی سینم دارم عاشقانه برای رستا میتپه و حالا شاید بتونم کنارم داشته باشمش.رستا من میخوامت.خیلی هم میخوامت.تو کسی هستی که میخوام باقی عمرمو کنارش بگذرونم.بهم این اجازه رو بده.لطفا بذار تا همیشه کنارت باشم.خواهش میکنم.

لبی تر کردم و دهن بازمونده ام رو بستم:

_دانیال،حرف زدن از احساساتت خیل شجاعت میخواست.تو واقعا شجاعی!تو احساست پاک و نابه و لایق کسی هستی که مثل خودت باشه.نه من که هنوز رد پای آیهان روی قلبمه.

لبمو گاز گرفتم و ادامه دادم:

_بزار اینطور بهت بگم.وقتی اجازه میدی یکی بیاد تو قلبت،یعنی قلبتو بهش دادی و وقتی اون بره تمام قلبتو با خودش میبره.آیهان قلبمو با خودش برده.

من قلبی ندارم که بهت بدم دانیال.آیهان هنوز توی روح و ذهن منه.نمیتونم فراموشش کنم حتی یه کم.

و بدون اینکه اجازه بدم دانیال چیزی در جوابم بگه،از روی صندلی بلند شدم و با سرعت به طرف در رفتم و خارج شدم.اشکام به سرعت از چشمام پایین میومدن.با چشمای اشکی و دید تار،به زور گوشیمو از توی کیفم بیرون آوردم و شماره بابا ارسلانو گرفتم...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

+میدونی من هیچوقت آدم پر توقعی نبودم.واقعا نبودم‌ته ته خواسته هام یه خونه کوچیک تو هر جای دنیا بود و تو و تو و تو.همین واسم کافی بود.صبح ها که از خواب پا می شدیم،تو می رفتی نون می گرفتی و منم بساط صبحانه رو می چیدم و منتظر می موندم تا بیای.همیشه کنار هم بودیم،بر عکس الانمون.

دستم و روی گلوم گذاشتم و فشردمش تا بتونم بغضمو قورت بدم:

+الان و بیخیال،الان اصلا مهم نیست ولی خودمونیما،چقدر آینده می تونست شیرین باشه.اینکه همیشه داشته باشمت،حتی اگه کنارم باشی باز دلم برات تنگ شه.الان جدای از تو دلم برای آینده هم تنگ شده آیهان.خیلی زیاد بیشتر از اون چیزی که فکرش رو کنی.

اشکای روی گونم و پاک کردم و بدون اینکه ارتباط نگاهم رو با کوه رو به روم قطع کنم،ادامه دادم:

+اگه با دانیال ازدواج کنم،سال ها بعدش،خانوم خونه ای هستم که هیچی کم نداره.تعداد موهای سفیدم زیاد شده و عادت کردم به دوست داشتن پدر بچه هام.بچه هام بزرگ شدن و به ازدواج فکر میکنن.اون روز بهشون یه چیزی میگم.

نفسی کشیدم و بغضمو خوردم:

+میگم‌ که عشق بعد ازدواج به وجود میاد ولی به یه شرط.به شرطی که قبلش عاشق نشده باشی.حالا من چیکار کنم آیهان؟تو بگو.اگه با دانیال ازدواج کنم،به عشق خیانت نکردم؟به تو چی؟یا حتی به خودم؟منی که ادعا می کردم زندگیم در تو خلاصه میشه،چطور تو رو کنار بذارم و پیشنهاد دانیال و قبول کنم؟

از شدت درموندگی دستم و جلوی صورتم گذاشتم و با صدای بلند گریه کردم.هق هقم بلند شد.میخواستم خالی بشم،از بین بره اون همه بغض که خفم میکنه.

دستی منو توی آغوشش کشید.طفلی خاله!با اینکه آهو برای زایمانش توی بیمارستان بود،اما چون حالم بد بود کنارم موند.کنارم موند و تا صبح بغلم کرد و زیر گوشم واسم حرف زد.صحبت های مادرانه ای که برام می گفت آرومم می کرد.درد دلمو یکم کمتر می کرد.از‌ آینده ای می گفت که نباید تنها رقم بخوره.از سالایی میگفت که نیازم فقط به یه همدم بود.از آیهانی می‌گفت که دیگه بر نمیگرده.ولی آخه چطور؟چطور این کار و کنم؟قبول کردن دانیال منطقی بود ولی با دلم چیکار می کردم؟دلی که بهم نهیب می زد رو چجوری راضی می‌کردم؟میدونستم این اتفاق خواسته همه بود.بابا ارسلان که متنهای آرزوش بود خوشبختی من و ببینه.بابا سعید که دوست داشت من و تو لباس عروس ببینه و مامان.مامانی که وقتی گفتم دانیال ازدواج می کنه توچشماش پر حسرت شد.میدونستم همیشه میخواست دانیال دامادش بشه ولی بخاطر انتخاب من چیزی نگفت.ولی پس دلم چی؟؟

 

ماشین بابا ارسلان و کنار در خونمون پارک کردم و قبل از اینکه پیاده شم،بهش اس ام اس دادم و رسیدنمو خبر دادم.کیفمو از روی صندلی شاگرد برداشتم و پیاده شدم.بعد از قفل کردن ماشین به طرف خونه حرکت کردم.سرم پایین بود و به سنگ ریزه های مقابلم نگاه می کردم که با صدایی متوقف شدم:

_رستـــا؟

ایستادم ولی برنگشتم.راستش اصلا نمیدونستم چجوری باهاش رو به رو بشم.اصلا فکر نمی کردم روزی برسه که دانیال بهم اون حرف ها رو بزنه.اصلا فکر نمیکردم تمام این سال ها دانیال بهم علاقه داشته.و این معذبم می کرد.وقتی یادم می افتاد ناخواسته چقدر اذیتش کرده بودم،خیلی خجالت می کشیدم.دانیال کسی نبود که دختری به راحتی ازش بگذره ولی من آیهان هنوز توی زندگیم بود.شاید اگه آیهان و خاطراتش نبودن،جواب دادن راحت تر می شد.دانیال اومد و رو به روم ایستاد.سرم هنوز پایین بود و مستقیم نگاهش نمی کردم.بعد چند ثانیه گفت:

_چرا بی خبر رفتی؟نگفتی نگرانت می شم؟چرا دوباره زنگ نزدی بیام دنبالت؟یعنی با پیشنهاد ازدواجم انقدر ازم دوری شدی؟

چشمهامو برای لحظه ای بستم.نفسی کشیدم و همراه با بازدمم،چشمهام رو هم باز کردم.لبی تر کردم و جواب دادم:

+بی خبر رفتم،چون میخواستم چند روزی تنها باشم.دور از همه،دور از این شهر.نمیخواستم با کسی حرف بزنم یا کسی باهام حرف بزنه،نمیخواستم حال کسی رو بپرسم یا کسی حالمو بپرسه.اینکه بهت زنگ نزدم هم دلیلش این نیست که تو کارت اشتباه بود،نه.دلیلش این بود که با درخواست ازدواجت یه کم شوکه شدم.یه کم از مقدار راحتی ای که باهات داشتم کم شده.نه اینکه کارت بد بوده باشه ها،مشکل از منه.دانیال من نمیتونم زندگی خوبی بهت هدیه بدم.نمیتونم شریک و همسر خوبی برات باشم.

_چرا نمیتونی؟بخاطر آیهان؟

+فکر می کنی آیهان دلیل کمیه؟آره بخاطر آیهان.آثار آیهان همیشه تو زندگی من باقی می مونه.هیچوقت نمیخوام از بین ببرمش.

_رستا چرا فکر می کنی من میخوام تو آیهانو فراموش کنی؟آیهان باید همیشه تو ذهن تو پررنگ باشه،تو ذهن من پررنگ باشه.من میگم زندگی تو ادامه داره.باید به زندگی عادیت برگردی.باید دوباره دوست داشتن و دوست داشته شدن و تجربه کنی.رستا زندگی خیلی قشنگ تر از اونیه که فکرشو بکنی.یه نگاه به خودت بنداز.کل زندگیت خلاصه شده تو اینکه بری گلخونت و برگردی خونه دایی.آخر هفته هاتم با خانواده پدرت بگذرونی.هروقت هم که دلت گرفت،بزنی به جاده و بری یاسوج.چند وقته از دوستای صمیمیت خبر نداری؟اصلا یادته آخرین بار کی اونا رو دیدی؟آخرین باری که رفتی رستوران،پارک،شهربازی،کوه یادته؟رستایی که اونقدر اهل تفدیح و گشت و گذار بود؟دوسال گذشته رستا.کی میخوای به خودت بیای؟من نمیگم آیهان و فراموش کنی.من فقط میخوام یه فرصت به من بدی که بتونم از لاک و پوسته تنهایی بکمشت بیرون.

تمام حرفای دانیال حقیقت محض بود.همه رو قبول داشتم.من زنده بودم ولی زندگی نمیکردم.آخرین باری که نازنین و سارا رو دیده بودم یادم نمی اومد.آخرین باری که از ته دل خندیده بودم یادم نبود.اصلا با خنده غریبه بودم این دوسال.همش تو پیله غم خودم بودم.من همه اینا رو میدونستم ولی...ولی کسی نمیتونست منو درک کنه.من دیوانه وار آیهان رو میپرستیدم.آخه چجوری کسی رو جایگذینش کنم؟

خسته از درگیری با خودم بی حرف از دانیال گذشتم و کلید رو توی قفل در انداختم.خواستم برم که دانیال گفت:

_من موضوع خواستگاری رو با همه در میون گذاشتم.هروقت اجازه بدی،میام تا تو رو از خانوادت خواستگاری کنم.

حرفشو بی جواب گذاشتم و به سرعت رفتم داخل.وارد خونه شدم و با صدای بلند "سلام" دادم‌.جلوتر رفتم و عمه و عمو شهریار رو تو پذیرایی دیدم.احوال پرسی کردیم و بعد بوسیدن مامان،رو به روی عمه نشستم.عمه لبخند پر مهری به روم زد و گفت:

_شنیدم که دانیال ازت خواستگاری کرده.

بدون اینکه چیزی بگم سرمو انداختم پایین:

_چرا سرت پایینه گلم؟کیو میخوای بهتر از دانیال پیدا کنی؟

با بهت سرم و آوردم بالا.تعجبمو که دید،لبخند تلخی زد:

_پسرم حیف بود.برای خاک پسر دسته گلم حیف بود.پسرم ماه بود.آرزوم بود تو لباس دامادی ببینمش.آرزوم بود تو عروسیش کل بکشم و نقل و نبات رو سر اون و عروسش بریزم.میخواستم راهی خونه بخت کنمش.میخواستم خوشبختیشو ببینم.دوست داشتم بچه هاشو تو بغلم بگیرم.باهاشون بازی کنم ک با بچگی اونا منم بچه بشم ولی...

بغض امونش نداد تا حرفشو تکمیل کنه.آهی کشید و ادامه داد:

_قربون قد و بالای رشید و رعنای پسرم برم.آیهانم نموند.رفت و من آرزو به دل موندم.با تموم این حسرتا سرمو میزارم زمین و میمیرم.کت و شلوار دامادیش هنوز توی کمدمه و داره خاک میخوره.آیهان من راضی نبود خار به پای کسی بره حتی دشمنش.راضی نبود کسی زجر بکشه و دلش بشکنه حتی دشنمش.چه برسه به تو که جونش بودی.

با چشمای اشکی به عمه نگاه میکردم که عمو به جای عمه شروع به حرف زدن کرد:

_دخترم آیهان تو رو خیلی دوست داشت.بیشتر از هر کس تو دنیا.این و از منی بپرس که بیست و هفت سال با پسرم زندگی کردم،بزرگش کردم،قد کشیدنشو دیدم.پسرم دلش نمیخواست حتی یه اشک از چشم تو بیاد.توی این دوسال همه ما دیدیم که تو چی کشیدی.همه ما دیدم که مثل شمع ذره ذره آب شدی.خب سخته.آدم عشق زندگیش،مرد زندگیش،شریک آینده زندگیشو از دست بده.حتی گاخی به خودم میگم این دختر چه صبر و طاقتی داره.ولی دیگه بسه عزیزم.

با همون چشمای اشکی و با بغض پرسیدم:

+دارید مقدمه چینی می کنید که بگید با دانیال ازدواج کنم؟آیهان و فراموش کنم؟اگه من به جای آیهان رفته بودم،آیهان من و ول می کرد؟

عمو با چشمای قرمز جواب داد:

_ما ازت میخوایم زندگی کنی.ازت میخوایم تموم کنی این غم رو.دانیال پسر خوبیه.کسیه که میتونه خوشبختت کنه.به جای آیهان میتونه.آدم نمیتونه به خاطر یه نفر،کل نظام زندگی رو بهم بزنه.پس تو هم این کار و نکن.

دستی به صورتم کشیدم و اشکامو پاک کردم.سعی کردم جلوی گریم رو بگیرم.بلند شدم و بی حرف به طرف اتاقم حرکت کردم.چطور همچین چیزی از من میخوان آخه؟

چند ساعتی بود که توی اتاقم تنها بودم.کاش هیچوقت نمیذاشتم آیهان بره عروسی دوستش و سوار اون هواپیمای لعنتی بشه‌.اینجوری الان کنارن بود.پیشم بود و مجبور نبودم انقدر تنش های اطراف رو تحمل کنم.اگه آیهان بود،شاید تو ذهن دانیال کم رنگ تر شده بودم.اگه بود،هیچکس اذیت نمیشد،اگه بود همه چیز خوب میشد ولی نیست.نیست و انگار هیچی سر جاش نیست.

تقه ای به در اتاقم خورد و مامان وارد اتاقم شد.نزدیکم اومد و کنارم روی تخت نشست.دستی به بازوم کشید و گفت:

_رستا دانیال خیلی دوست داره.روزی که اومد با من و سعید حرف بزنه،توی نگاهش،چشماش،کلماتش عشقو احساس کردم.رنگ چشماش با همیشه فرق می کرد.یه رستا می گفت،ده تا دیگه از دهنش می زد بیرون.اون واقعا لیاقت تو رو داره.اونیه که میخوام باهاش ازدواج کنی.

ملتمسانه ادامه داد:

_بیا و با دانیال ازدواج کن.دوسال از اون اتفاق میگذره مامان جان.منتظر چی هستی؟مردم چی میگن آخه؟

نفسی کشیدم و خیره به دیوار گفتم:

+همین دیگه مادر من.مشکل ما اینه که نگران حزف مردمیم.نگران حرف مردم اگه نبودیم،شاید مسیر زندگیمون جور دیگه ای بود،دوست داشتن هامونو راحت تر به زبون میاوردیم.دلمون که می گرفت،راحت گریه می کردیم.خوشحال که بودیم،راحت می خندیدیم.حرف هم دیگه رو می فهمیدیم.حد و مرزهامونو میشناختیم.بیشتر علاقه هامون به ازدواج ختم می شد و خیلی اتفاقای دیگه.

رو کردم سمت مامان و گفتم:

+اگه شما اینطور میخواید،باشه.من با دانیال ازدواج می کنم‌...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

همه چیز به سرعت میگذشت.انگار که عقربه ها باهم کورس گذاشته بودن و دنبال هم میدوییدن.تا یک ساعت دیگه عمه سعیده اینا میان خونمون برای حرف زدن درمورد تاریخ عقد و عروسی.بابا ارسلان با چشمای پر از اشکش خوشحال شده بود.عمه با گریه در آغوشم گرفته بود و آیسان با لبخندی تلخ،آرزوی خوشبختی برام داشت.اما ویهان!ویهان همیشه نبود،سرسنگین شده بود.دیگه نمیدونستم چیکار کنم؟کدوم شونو راضی نگه دارم؟ویهان یا دانیال؟یا شایدم بهتره دیگه دست از سعی کردن برای راضی نگه داشتن همه بردارم.چون نمیتونم.نمیتونم همه رو راضی نگه دارم.هرچقدر تلاش کنم،هرچقدر زور بزنم،بالاخره یه چیزی پیدا میشه که باب طبع یه نفر نباشه.بالاخره یه ناراضی پیدا میشه.یکی که مخالف خواسته من باشه.

از جام بلند شدم و لباسی که مامان از قبل برام کنار گذاشته بود رو پوشیدم.یه کت سفید رنگ با شلوار مشکی.موهای صافم رو پشتم ریختم و آرایش ملیحی روی صورتم نشوندم.کفش های پاشنه بلند مشکیم رو به پا کردم و شال سفید رنگی روی سرم انداختم.از اتاقم بیرون رفتم و پله ها رو سریع طی کردم.نزدیک بابا سعید شدم.لبخندی به روم زد.با لبخند کمرنگی جوابشو دادم.بابا با مهربونی بهم گفت:

_چقدر زیبا شدی دخترم!

تنها جوابم،لبخندی دوباره بود.مامان با دیدنم اشک تو چشماش جمع شد و نزدیکم اومد.آروم زمزمه کرد:

_ایشالله مثل این لباست سفید بخت شی دخترم که سفید بختیت آرزومه.

+ازدواج می کنم مامان.ولی آیهان و فراموش نمیکنم.اینو یادتون باشه.

خواست جوابمو بده که زنگ اف اف به صدا در اومد.مامان سری تکون داد و به طرف اف اف رفت و دکمشه اش رو زد.به همراه بابا از خونه خارج شدن تا به استقبال برن.منم همونجا منتظر شدم که عمه اینا بیان داخل.اول عمه وارد شد و به طرفم اومد.در آغوشم گرفت و لبخندی زد.آروم گفت:

_همیشه مثل دخترم بودی و دوست داشتم عروسم بشی عزیزم.خوشحالم!

لبخند نصفه و نیمه ای زدم و گفتم:

+خوش اومدید!بفرمایید.

بعد عمه،عمو علی نزدیکم شد و پیشونیمو بوسید.در آخرم دانیال!سبد بزرگی از گل های رز قرمز و سفید دستش بود.جلو اومد و سبد رو به دستم داد:

_سلام.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

+سلام.خوش اومدی.

چشمشو به معنای "تشکر" باز و بسته کرد و وارد خونه شد.پشت سرش رفتم به آشپزخونه و چایی هارو آماده کردم.سینی رو براشتم و به پذیرایی رفتم.سینی چایی رو مقابل همه گرفتم و در آخر دانیال چاییش رو برداشت.سینی رو روی میز گذاشتم و کنار بابا نشستم.

نیم ساعتی همه مشغول حرف زدن بودن باهم.فقط من بودم که ساکت و صامت نشسته بودم.بالاخره بعد نیم ساعت عمو علی شروع کرد به حرف زدن:

_خب سعید جان.همه ما از علت جمع امشب مطلع هستیم.توی این مدت رستا خانوم ما خیلی سختی کشیده،خیلی اذیت شده،خیلی ناراحتی کشیده.دانیالم همیشه کنارش بوده و تنهاش نذاشته.دانیال ما روهم خوب میشناسه.پسرم هم خب از اون اولش خاطر رستا رو میخواست.الانم این دوتا باهم حرفاشونو زدن و به این نتیجه رسیدن که ادامه عمرشونو کنار هم باشن.ما هم اومدیم که به امر خدا و سنت پیغمبر،دخترتون رستا رو برای دانیال خواستگاری کنیم.

بابا نفسی کشید و گفت:

_دانیال مثل پسر خودم می مونه.میشناسمش و مورد اعتماد منه.میدونم میتونه دخترم و خوشبخت کنه.رستا نور چشم منه.همه زندگی منه.حاصل عمرمه و خوشحالیش آرزوی منه.اگه دانیال میتونه این آرزوی منو برآورده کنه،پس مبارکه.

صدای دستا که بلند شد،رو به جمع گفتم:

+ببخشید من قبلش میخوام با دانیال حرف بزنم.

مامان نگاه نگرانشو بهم دوخت.چشمامو به معنای "اطمینان" باز و بسته کردم.رو به جمع گفتم:

+میشه؟

بابا سعید نگاهی به جمع انداخت و گفت:

_حتما عزیزم.راهنماییش کن تو اتاقت.

سری تکون دادم و از جام بلند شدم.پشت سرم دانیالم بلند شد و "با اجازه" ای گفت.با هم به طرف اتاقم رفتیم.اول من وارد شدم و بعدش دانیال.رفتم و روی صندلی میز کامپیوترم نشستم.دانیالم در و بست و جلو اومد و روی تخت نشست.نگاه منتظرشو بهم دوخت.نمیدونستم از کجا شروع کنم.از چی بگم و چجوری بگم.بعد گذشت چند دقیقه،صدای دانیال به گوشم رسید:

_رستا جان نمیخوای حرف بزنی؟مطمئنا نیومدیم اینجا که در و دیوار و نگاه کنیم و حتما نیومدیم درمورد انتظارامون از همسر آینده حرف بزنیم.خب!من میشنوم.

+خب...من‌‌‌...یعنی...

_این همه تته پته واسه چیه؟من و تو که باهم تعارف نداریم آخه.

نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم:

+راستش میخواستم یه چیزی بهت بگم.

سری به معنای "چیه؟" تکون داد.لبی تر کردم و ادامه دادم:

+تنها چیزی که باید بدونی اینه که من آیهانو فراموش نکردم.نه آیهانو و نه خاطراتشو.خاطرات آیهان هیچوقت نمی میره.ازشون هم فرار نمی کنم.چون خاطرات تند تر از من میدوان و میرسن بهم‌.یه جایی یقمو می گیرن و من و می برن به اون روزا.آیهان و خاطراتش همیشه و همیشه توی یه گوشه از اتاقک ذهن باقی می مونه.این چیزی بود که میخواستم بدونی.

سرم که پایین بود رو بالا آوردم.نگاه مهربون دانیال خیره بود بهم.لبخندی زد و گفت:

_رستا من هیچوقت نخواستم آیهان و فراموش کنی.حتی زمانی که به عنوان یه دوست کنارت بودم،نخواستم کاری کنم که یه ذره هم تو ذهنت کمرنگ بشه.می دونم ازدواجمون یکم سریع بوده و تو هنوز باهاش کنار نیومدی.اما این موضوع رو هم باهم حل می کنیم.من و تو.ما به زمان احتیاج داریم.واسه باور کردن ازدواجمون و کنار اومدن باهاش به زمان احتیاج داریم.طول میکشه تا زندگیمون مثل بقیه عادی بشه.لطفا نگران نباش.دوتایی باهم این مشکلم حل میکنیم.بهت قول میدم.

قلبم آروم شده بود.دیگه نگران هیچی نبودم.دانیال فوق العاده بود و برای دختری مثل من زیادی خوب بود.

باهم رفتیم بیرون و بین جمع،جواب مثبتمو اعلام کردم و خوشحالی رو به خانوادم هدیه دادم.بقیه شب،با حرف زدن درمورد تاریخ عقد و عروسی صحبت کردیم.قرار شد آخر همین هفته عقد کنیم و دوهفته بعدش عروسی بگیریم.به همشون گفتم که نمیخوام عروسی بزرگی بگیریم.همون یه مهمونی خانوادگی با فامیلای نزدیک کافی بود و چون دانیال هم از این تصمیم حمایت کرد،هیچکس اعتراض نکرد.

 

این هفته مثل برق و باد گذشت.تمام هفته با کارایی مثل انجام آزمایش و وقت گرفتن برای محضر و خرید حلقه ها و خرید لباس گذشت.از عمه آذر و خانوادشم خبری نداشتم.نذاشتم مامان برای محضر دعوتشون کنه‌.درسته که خود عمه ازم خواست با دانیال ازدواج کنم ولی به هرحال نمیخواستم با دیدن دانیال در جایگاه پسرشون اذیت بشن.به هرحال ازدواج منی که قرار بود عروسشون بشم،هرچند که میخواستن خوشبختیمو ببینن،براشون سنگین بود.نمیخواستم روی زخمشون نمک بپاشم.

الان هم حاضر و آماده توی آرایشگاه منتظر اومدن دانیال بودم.میخواستیم یه عقد محضری داشته باشیم.یه جورایی دلم گرفته بود.خیلی خوشحال نبودم و این در حق دانیال یه ظلم بزرگ بود.کاش هیچوقت عاشق آیهان نبودم.کاش اصلا آیهان نامی تو زندگیم وجود نداشت تا از تمام لحظاتم با دانیال لذت واقعی رو می بردم.

با صدای آرایشگر از فکر بیرون اومدم:

+خانوم افخم تشریف بیارید.آقا داماد منتظر شمان.

از جام بلند شدم و بعد از تشکر از آرایشگر از آرایشگاه خارج شدم.دانیال با دیدنم از ماشین پیاده شد و با لبخند نزدیکم شد.دستی به صورت آرایش کردم کشید و زمزمه کرد:

_چقدر زیبا تر شدی عزیزم.

لبخند محوی روی لبم نشست و آروم تر از دانیال گفتم:

+ممنون.

یه جورایی هم خوشحال بودم.دانیال مرد کاملی بود که نصیبم شده بود.کسی که شاید عاشقش نبودم اما دوستش داشتم و میدونستم دوستم داره.میدونستم میتونه خوشبختم کنه و این برای قلب درد دیده ام کافی بود.دستشو به طرفم دراز کرد.با لبخند دستمو توی دستش گذاشتم و به طرف ماشین رفتیم.در ماشین و برام باز کرد و منم سوار شدم.توی آینه ماشین خودمو نگاه کردم تا از آرایشم مطمئن بشم.آرایش محوی روی صورتم بود.آرایش تیره و کمرنگ‌.مانتو شلوار سفید رنگ و شیکی هم بود.دانیال هم سوار شد و ماشین و روشن کرد.تا خود محضر با صدای بلند آهنگ گوش می کردیم.تازع دانیال با آهنگ هم خونی می کرد و با ادا در آوردنش کلی من و خندوند.داشتن دانیال یه نعمت بود برام.دانیال فوق العاده بود.

با رسیدنمون به محضر،دانیال ماشین و نگه داشت و زود تر از من پیاده شد‌.به طرف در شاگرد اومد و برام بازش کرد.کمکم کرد تا پیاده شم.دستم و گرفت و باهم به طرف محضر حرکت کردیم.نزدیک در محضر بودیم.که نگاهی رو روی خودم حس کردم.ایستادم و دانیال با تعجب بهم نگاه کرد.نفس عمیقی کشیدم و برگشتم.با دیدن شخص رو به روم بهت زده شدم.به طرفم اومد و مقابلم قرار گرفت.با چشمای پر از اشک بهم نگاه کرد.به غیر از فوت آیهان دیگه هیچوقت اشکشو ندیده بودم.همین باعث شد تو چشمای منم اشک بشینه.خیره به چشمای پر از اشکم،با بغض گفت:

_پس داری ازدواج میکنی.پس حقیقت داشت.نمیدونم چرا وقتی فهمیدم باورم نشد.نمیتونستم باور کنم.شاید بخاطر این بود که فکر می کردم خیلی آیهانو دوست داری و نمیتونی فراموشش کنی.فکر نمیکردم روزی کسی جای بیاد و توی قلبت بشینه.فکر میکردم شب ها با فکر آیهان میخوابی و صبح ها با فکر اون بیدار میشی.

اشکام فرو ریخت.اختیارشون از دستم در رفت

نمیتونستم کنترلشون کنم.با صدای لرزون زمزمه کردم:

+ویهان!

بی توجه بهم دوباره زمزمه کرد:

_یعنی دیگه زنداداش من نیستی؟یعنی دیگه تو رو از دست دادم؟یعنی دیگه برات مهم نیستم.یعنی...

دیگه ادامه نداد چون اشکاش مجال ندادن.با گریه جلو رفتم و در آغوشش گرفتم.تو بغلم مثل یه بچه گریه می کرد.با گریه گفتم:

+ویهان اینجوری نگو.من و تو همون آدمای قبلیم.هنوز همونیم.هیچ فرقی نکردیم.ویهان تو رو خدا اینجوری نکن.

ویهان از آغوشم بیرون اومد و سریع اشکاشو پاک کرد:

_نه...نه نه.تو حقته.خوشبختی حقته‌.حقته که یه آدم خوبی که بتونه خوشحالت کنه کنارت باشه.من فقط باید به عنوان یه برادر برات آرزوی خوشبختی کنم.برو،برو تا دیر نشده.برو.

و من و به سمت محضر هل داد.با لبخند گفت:

_برو دختر منتظر چی هستی.برو منم باید برم دنبال سایه.برو.

و بعد رو به دانیال،خصمانه گفت:

_اشکش بریزه روزگارتو سیاه میکنم.

و بعد بدون اینکه منتظر جواب بمونه ازمون دور شد.نفسی کشیدم و اشکامو پاک کردم.دانیال سمتم اومد و گفت:

_آروم باش رستا.بیا بریم.

نگاهی به دانیال انداختم و بعدش باهم به طرف محضر رفتیم.هنوز وارد نشده بودیم که گوشیم زنگ خورد...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...