رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
سانازصفیعی

رمان عاشق تنها نمی ماند | saniw,fatima123 کاربران انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

چمدونمو کنار در گذاشتم وتموم حیاط رو دویدم در خونه رو باز کردم مامان مثل همیشه تو آشپزخونه بود یواش یواش جوری که متوجه نشه به سمتش رفتیم و از پشت چشاشو گرفتم.دستشو روی دستم گذاشت و با مهربونی گفت:این دستا خیلی آشنان،خیلی شبیه دستای دختر منه ...همون طور که به سمتم برمیگشت گفت:تو دختر من نیستی؟؟؟

+فکر نمیکردم تو این یه روز این قدر دلم براتون تنگ بشه مامانی...

-منم فکر نمیکردم دوری تو این قدر سخت باشه موندم چه طوری میتونم تو رو شوهر بدم...

 با این حرفش بلند خندیدم و گفتم:نترس مامانی بین این همه خاطر خواه یکیو انتخاب میکنم که قبول کنه داماد سرخونه باشه و تا آخر پیشت بمونم...مامانم...

لبخند زد و گفت:پس چی فکر کردی..

+بابا کجاست؟؟

-کارخونست هنوز...

+روز پنج شنبه ساعت۵؟؟؟

-این روزا بیشتر میمونه توکارخونه...

+خوب کاری نداری من برم اتاقم؟

-نه مادر برو....راستی

+جانم؟؟

-دوستمو پیدا کردم

با تعجب گفتم:+دوستتو؟؟

-آره آذرو پیدا کردم همونی که گفتم بعد دوران راهنمایی رفتن خارج از کشور و دیگه ندیدمش...تا همین امروز صبح..

+جدی؟چقدر عالی.چطور شناختین همو؟؟؟

-رعنا خانم همسایه خالت امروز روضه داشت منم دعوت کرده بود اونجا دیدیم همو،اون منو شناخت یادش بخیر چه خاطره هایی باهم داشتیم،آخر هفته هم پسرش از خارج بر میگرده براش جشن گرفتن...

+لابد مارم دعوت کردن؟

-بله دختر باهوشم...

لبخندی به روش زدم وبه طرف اتاقم رفتم.

لباسمو عوض کردم و گذاشتم کنار تا ببرم خشک شویی،رفتم رو تخت و گرفتم خوابیدم....

 

 

 

ویرایش شده توسط s1a3n8a2z

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چشمامو باز کردم.یه خمیازه کشیدم و روی تختم نشستم.یه نگاه به ساعت انداختم.مخم سوت کشید.۸:۳۰صبح بود.من دیشب ساعت۶ خوابیده بودم.۱۴ ساعت خوابیده بودم.

یه نگاه به اطرافم انداختم و چمدونمو جلوی در دیدم.مطمئنم بابا آورده بودتش.بعد شستن صورتم و برداشتن سوغاتیا،رفتم پایین.چایی ساز و روشن کردم.تا جوش بیاد رفتم توی حیاط.به سمت گلخونه قشنگم رفتم.به نام مامان بود و به کام من.بیشتر من بهشون می رسیدم.کلی هم گل داشتم.تکثیرشون می کردم.هیچ وقتم برای گل پول نمیدادم.از این و اون می گرفتم.مگه اینکه خیلی از گله خوشم بیاد که بخرمش.گلخونه هم زیاد می رفتم.

برگشتم توی خونه و چایی و دم کردم و میز صبحانه رو چیدم.

میخواستم چایی و خاموش کنم که صدای بابا رو شنیدم:

_پارسال دوست،امسال آشنا.چه عجب ما شمارو زیارت کردیم.

لبخندی به روی بابا زدمو گفتم:

+نفرمایین آقای افخم.کم سعادتی از بنده حقیره.شما عفو کنید.

بابا با قهقهه ای زد و همونطور که به سمتم میومد‌،گفت:

_زبون نریز پدرصلواتی.تو همین جوریم عزیزی.

بهم که رسید منو در آغوش گرفت.بابا برام بهترین بود.رابطم باهاش خیلی خوب بود.

_پدر و دختر خوب خلوت کردینا.رستا جان،چاییت جوشید.

_خانوم بگو به دخترم حسودی میکنی.اگه میخوای تو هم بیا بغلت کنم‌.تعارف نکن.دیگه چرا چایی و بهونه میکنی؟؟

یه چشمکم بهم زد.به جیغ مامان توجهی نکردم و لبخندی به صورت گل انداختش زدم.

دختر خیال پردازی نبودم ولی ایده آلم برای همسر آیندم مثل بابامه.با گذشت بیست و چندسال از زندگیشون،هنوزم مامان با دیدن بابا صورتش رنگ میگرفت.ذره ای عشق بینشون کم که نشده بوده بود،هیچ،بیشترم شده بود.توی زندگیشون بحث بود،اختلاف نظر بود،خستگی بود،اما هیچ وقت همو ناراحت نمی کردن.

برگشتمو چایی و خاموش کردم.سه تا فنجون چایی ریختم.سمت میز رفتم و نشستم.بابا ازم پرسید:

_دوباره کی پرواز داری؟؟

+نمیدونم فردا که یه جلسه معارفس.میگفتن یه خلبان جدید میاد.

مامان:گفتی خلبان.پسر آذرم خلبانه.

بابا:چه خوب.جشنشون پنج شنبس؟؟

مامان:بله.

+چندتا بچه داره؟؟

مامان:دوتا پسر داره یه دختر.دخترش دوسال ازت کوچیک تره.پسراشم یکی همسن توئه.یکی سه سال ازت بزرگتره.

آهایی گفتمو از پشت میز بلند شدم.رو به بابا گفتم:

+من با نازنین و سارا میرم بیرون.

مامان به جای بابا جواب داد:

_نری تا شب پیششون بمونیا.شب خونه آقاجون دعوتیم.

باشه ای گفتمو همونطور که میرفتم بیرون با صدای بلند گفتم:

+سوغاتیاتونم گذاشتم کنار یخچال برشون دارین.

___________________________

دم کافی شاپ همیشگی پیاده شدم.همیشه با سارا و نازی میومدیم اینجا.

نازی مربی مهد کودک بود و سارا دانشجوی دندونپزشکی.

رفتم داخل.همون جای همیشه نشسته بودن.به سمتشون رفتم.نشستم رو صندلی.

+سلام.

نازنین:سلام.

سارا چیزی نگفت.گرفته میومد.به نازنین نگاه کردمو با سرم پرسیدم چی شده؟؟اونم سرشو تکون داد.نفهمیدم معنیش چی بود.

+ساراجان اتفاقی افتاده؟؟

خیلی‌ عصبی و ناراحت به سمتم برگشت و گفت:

_استادم ازم خواستگاری کرده.

کپ کرده بودم.دهنم باز مونده بود.سرمو برگردوندم سمت نازنین.خندش گرفته بود.دوباره برگشتم سمت سارا.

+ بخاطر این عزا گرفتی؟؟؟

_تو که بابای منو میشناسی.این پسره با این موقعیتش بیاد خواستگاری بابام نه نمیگه.من دوسش ندارم.

حق داشت.تو عقاید باباش چیزی به نام آشنایی دختر و پسر یا علاقشون به هم معنی نداشت.

+چرا باهاش حرف نمیزنی؟برو بهش بگو.حرف زدن خیلی بهتر از زانوی غم بغل گرفتنه.

به نازنین اشاره کردم که یه چیزی بگه.نازنینم گفت:

_آ..آره راست میگه.برو باهاش حرف بزن.بهش بگو.

+الانم پاشید بریم بگردیم.دلمون پوسید.

 

ویرایش شده توسط Fatima123

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

چشمامو باز کردم.به ساعتم نگاه کردم.خوابیده بود ولی هوا روشن بود.از اتاقم رفتم بیرون و مامانو صدا زدم:

+مامااان؟؟

صداشو نشنیدم.همونطور که از پله ها میرفتم پایین،دوباره صداش زدم:

+مامااااان؟؟

مثل اینکه خونه نبود.به پایین که رسیدم،بابارو دیدم که رو مبل نشسته بود.کارخونه نرفته بود؟؟پشت سرش ایستادم.

+بابا؟؟

بابا که برگشت،دستم رفت سمت دهنم،چشمام پر اشک شد.اون....اون بابا نبود.نمیدونم کی بود.نمیشناختمش.ولی هرکی بود سر و صورتش خونی بود.یه قنداق خونی بچه هم دستش بود.داشت میومد سمتم.نزدیکم شد که با یه جیغ از خواب بلند شدم..

نفس نفس میزدم.صورتم عرق کرده بود.چه خواب عجیبی بود.اون مرد کی بود؟چرا تو خونه ما بود؟؟

چشمامو بستم و سرمو تکون دادم.حتما بخاطر فیلمی بود که با مهند و مارتین دیدم.آره همونه.ولی..خوابم خیلی به واقعیت شبیه بود.خدا چیکارت کنه مهند با این فیلمات.

خوب شد تا آخر ندیدم فیلمو وگرنه احتمالا مرده میومد میخورد منو.از افکارم خندم گرفت.با دیدن ساعت لبخندم پرید.ساعتم خوابیده بود.سعی کردم این فکرهارو دور بریزم.اون فقط یه خواب بود.جدیش نگیر.

به موبایلم نگاه کردم ساعت ۶:۵۰دقیقه بود.ساعت۹باید شرکت باشم.بلند شدمو به دستشویی رفتم.چند مشت آب به صورتم پاشیدم.از تو آیینه به خودم نگاه کردم.اون مرد چشمای سبز داشت.ازخودم حرصم گرفت.

به اتاقم برگشتمو یه تیپ رسمی زدم و با آژانس تمام گرفتم.

______________________________

دکمه آسانسور و زدمو منتظر پایین اومدنش موندم.در که باز شد،یه پسر جوونم داخل آسانسور بود.کم سن و سال میخورد.چهره خوبی داشت.و البته هیکل فیتنسی.

دستمو که به سمت دکمه طبقه۴ بردم،همزمان دست اونم به سمت همون دکمه اومد.یه نگاه بهش انداختم.پیش دستی کرد و دکمه رو فشار داد و پرسید:

_میرین طبقه چهار؟؟

به بله ای اکتفا کردم..

کهدوباره پرسید:

_چیکار دارین اونجا؟؟

یه نگاه جدی بهش انداختم که گفت:

_البته ببخشید میپرسم.محض کنجکاوی.

+مهماندار شرکت هواپیمایی اون طبقه هستم.

_اِ؟چه جالب.منم ویهان راد هستم.برادرزاده آقای راد از ملاقاتتون خوشبختم خانوم؟؟؟

من چیکار کنم که برادرزاده آقای رادی؟؟دور از ادب بود اگه این حرفو بهش میزدم؟؟؟به دست دراز شدش نگاهی کردمو گفتم:

+افخم هستم.

دیدم که لبخندش کمرنگ شد.دستی که به سمتم دراز کرده بود رو،پشت گردنش برد اونجارو ماساژ داد.توی همین لحظه صدایی بهم رسیدنمونو خبر داد.ببخشیدی گفتمو قبل اون اومدم بیرون.

به اتاق جلسه رفتم.متعجب شدم آخه تمام کادر شرکت بودن.سرجمع ۵۸نفر بودیم که با رفتن یکی از خلبانها شدیم ۵۷نفر.

ولی خب خلبان جایگزین امروز میومد.خلبان و کمکاش ۸نفر،مهماندارا ۳۰نفر،پرسنل تعمیر ۱۲نفر،پرسنل فروش بلیطم ۸نفر‌.

یه سلام کلی کردمو روی تنها صندلی باقی مونده نشستم.ظاهرا به جز آقای راد و خلبان جدید،من آخرین نفری بودم که رسیدم.

چند دقیقه  بیشتر نگذشته بود که در باز شد و آقای راد به همراه یه پسر جوون اومدن داخل.همه از جامون بلند شدیم.پسر همراش خیلی کم سن تر از یه خلبان حرفه ای می زد.جذاب بود.پوست گندمی داشت و چشمای قهوه ای.فک مستطیل شکلی داشت که صورتشو کشیده تر کرده بود.بینی و لب های مناسبی داشت.با اخمی که روی صورتش بود،چهره ی پر ابهتی رو تو معرض دید گذاشته بود.جزء کمتر کسایی بود که از قیافش خوشم میومد.آقای راد بفرماییدی گفتو خودشو و خلبان جدید،سر جاشون نشستن.

آقای راد شروع به صحبت کرد:

_عرض سلام دارم خدمت شما پرسنل عزیز.خیلی ممنون که تشریف آوردین.هدف از برگذاری این جلسه معرفی خلبان جدیدی هست که به جای آقای نوری اومدن.

و با دست به اون پسر اشاره کرد و گفت:

_جناب آقای آیهان راد.خلبان جدیدمون هستن.ایشون برادرزاده منن.نمیخوام که فکر کنید پارتی بازی کردم.نه..آیهان تحصیلات عالیه،توی بهترین دانشگاه آمریکا رو داره و ساعت های پرواز زیادی توی کارنامش ثبته.

پس اون پسر توی آسانسور،برادر اینه.خیلی به هم شبیه نبودن.ولی مشخصه که پدر و مادرشون زوج زیبایی هستن.

آقا راد هنوز داشت صحبت میکرد:این هفته سرمون شلوغه.تمام روز های هفته رو روزی دو و یا حتی سه تا پرواز داریم.برای پرواز ها،گروه بندی شده.گروه هارو میخونم.

شروع به خوندن کرد.من یه پرواز داشتم.روز دوشنبه.ساعت ۸صبح.با خلبان جدید.

جلسه که تموم شد، به خشکشویی رفتمو لباسمو تحویل گرفتم.توی راه به سارا زنگ زدم،امروز کلاس داشت،با همون استاد.

 

 

 

 

ویرایش شده توسط sanam123

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

_الو؟؟

+سلام.خوبی؟کلاست تموم شد؟

_سلام.آره دارم میرم خونه.چطور مگه؟

+امروز با همون استادت کلاس داشتی.چی شد؟

یکم مکث کرد و گفت:

_هیچی.چی‌میخواستی بشه؟

+حرف زدی باهاش؟

_آره.

+سارا چرا تلگرافی حرف میزنی؟درست حرف بزن ببینم چی شد؟

اینو که پرسیدم،با حرص شروع به حرف زدن کرد:

_پسره احمق حتی سعی نکرد بفهمه چرا دارم ردش میکنم.فکر کن رستا،اون همه من براش سخنرانی کردم آخرش با همون ژست مسخرش به صندلی تکیه داد،گفت:

"هر طور شما بخواین،خانوم"

وای که دوست داشتم،با همین دستام خفش کنم.

لبخندی روی لبم اومد.

+دختر با خودت چندچندی.از این ور میگی دوسش ندارم بعد از اون ور از بی تفاوتیش ناراحت میشی؟

_آره حق با توئه.حالا ولش کن.کی پرواز داری؟

+دوشنبه.

_باشه.کاری نداری؟

+نه.مواظب خودت باش.

_تو هم.

__________________________

بعد از اینکه خودمو به سرپرست بریفینگ معرفی کردم و اطلاعات پروازو گرفتم،با خدمه پرواز آشنا شدم.

وقتی سوار هواپیما شدیم،وسایلمو توی اتاق گذاشتم.قبل اینکه مسافرین بیان،باید نظافت کابین هارو چک میکردم و به سرمهماندار تحویل میدادم.

مسافرا که سوار شدن،برای پیدا کردن صندلیاشون کمکشون کردم.امروز مسئول آنونس نفر دیگه ای بود.

پرواز داخلی بود.به فرودگاه رامسر.پرواز با۳۰ دقیقه تاخیر،۸:۳۰ شروع شده بود و ۴۱دقیقه،مدت پرواز اعلام شده بود.

داشتم بین مسافرا میگشتم تا ببینم چیزی لازم دارن یا نه،که صدای بحثی بین یه زن و مرد شنیدم:

زن:آقای محترم،یعنی چی؟این کار شما باعث اذیتم میشه.

مرد:همینی که هست.این همه پول دادم میخوام راحت باشم.

 

 

 

 

 

 

 

ویرایش شده توسط sanam123

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

زن:یعنی فقط شما پول دادی؟بقیه پولی ندادن؟

مرد توجهی به زن نکرد.اون زنم عصبانی شد و ضربه ای به صندلی مرد زد.سریعا به سمت سر  مهماندار رفتم و بهش خبر دادم.سر مهماندارم نزدیکشون رفت و پرسید:

سرمهماندار:موضوع چیه؟

زن:این آقا صندلیشو کاملا خوابونده.پامو اذیت میکنه.هرچقدرم بهش میگم اعتنایی به حرفم نمیکنه.میگه پولشو دادم.

سرمهماندار:آقای محترم،این کارتون درست نیست.این هواپیما یک مکان عمومیه.

مرد:دلم میخواد.هزینه بلیط برای چیه پس؟دوست دارم صندلیمو بخوابونم.

اون زن که با این حرف،انگار آتیش گرفت،شروع به داد و بیداد کرد.اونقدر که امنیت پرواز هم کاری از پیش نبرد و مجبور به خبر کردن خلبان شدیم.راد که اومد،با داد گفت:

راد:بســــه!

صدای دادش اونقدر بلند بود که همه ساکت شدن.اخم غلیظی داشت.قیافش ترسناک شده بود.با همون لحن رو به زن گفت:

راد:خانوم محترم.اینجا رو با کجا اشتباه گرفتی؟چاله میدون؟چرا وقتی فرهنگ مسافرت با هواپیما رو نداری،سوار هواپیما میشی؟

صداش اونقد بالا و وحشتناک بود که زن بیچاره حتی نمیتونست پلک بزنه چه برسه به جواب دادن.

نمیدونم این جرئتو از کجا پیدا کردم.شاید دلم به حال اون زن که تقصیری نداشت و تمام کاسه کوزه ها سرش شکسته بود،سوخت.اما هرچی که بود با اخم مثل خودش بهش گفتم:

+اما اشتباه میکنید آقای راد.این خانوم هیچ تقصیری نداره.مقصر اصلی آقایی که کنار شما ایستاده.

_من به این کار ندارم که مقصر کیه.من دارم میگم اینجا جای جنگ و دعوا نیست.

از این بی منطقیش حرصم گرفت.با عصبانیت گفتم:

+پس اگه دنبال مقصر نیومدین،برای چی از کابینتون اومدین بیرون؟خب این خانوم چیکار میکرد وقتی این آقا باعث آزارش میشد؟

_من دارم میگم...

+ولی این حرفتون منطقی نیست.اگه یه نفر برای شما مزاحمت ایجاد کنه،وایمیستین و تماشاش میکنید؟مگه وظیفه شما بعد هدایت هواپیما، در صورت ناتوانی امنیت پرواز،برقراری عدالت نیست؟

_خانوم مراقب صحبتاتون باشید.

+حرفای من که بد نیست.شاید بخاطر اینه که دارم رفتار بد و خشنتونو بهتون یاد آوری میکنم.

_مطمئن باشید گزارش این حرفارو رد میکنم.

چیزی نگفتمو اونم به کابینش برگشت.

 

 

 

ویرایش شده توسط sanam123

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

رفتم یه لیوان آب برای اون زن آوردم.آبو که بهش دادم گفت:

_تقصیر من بود.متاسفم.اگه برات دردسر بشه چی؟

سری تکون دادمو با لبخند گفتم:

+مهم نیست.دردسرم نمیشه شما به این فکر نکن.

ولی خب ته دلم به این حرف اعتقادی نداشتم.اون صورت سرخ شده از عصبانیتی که من دیدم،با اون پارتی کلفتش،فکر نکنم دردسر نشه.اما از کارم راضی بودم.اون زن نباید مواخضه میشد.

بعد اون بحث،دیگه راد و ندیدم.نه موقع پیاده کردن مسافرا و نه حتی زمان برگشت.فقط وقتی از فرودگاه مهرآباد اومدم بیرون،دیدم به سمت یه پرشیای سفید رفتو روی صندلی شاگرد نشست.سنگینی نگاهمو حس کرد.برگشت کمی اطرافو نگاه کرد.نگاش روی من موند.کمی مکث کرد و یه اخم غلیظ به سمتم پرتاپ کرد.

همینم مونده بود.اون از عموش که روز اول زدم ماشین چندصد میلیونیشو داغون کردم.اینم از این.دقیقا از اون روز پشت فرمون ننشستم.خدایی خیلی آقا بود که نصف خسارتو گرفت وگرنه چند سالیو باید براش مجانی کار میکردم.

به سمت یه تاکسی رفتمو همزمان به سارا و نازنین پیام دادم،فردا صبح بریم خرید.چون برای مراسم دوست مامان لباس نداشتم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

 نازنین که تک زد،از مامان خدافظی کردم و رفتم بیرون.اطرافو نگاه کردم ولی ماشین تاکسی رو ندیدم.خواستم موبایلمو دربیارم و بهشون زنگ بزنم که یه پراید جلوی پام ترمز کرد.نگاه که کردم،نازنین پشت فرمون و ساراهم کنارش نشسته بود.با تعجب سوار ماشین شدم.گفتم:

+مبارکه.شیرینیش کو؟

سارا:مبارک چی؟دودر کرده.

+دودر کرده؟

نازنین:مال پسرعمومه.ازش قرض گرفتم معطل نشیم.خب کجا بریم؟

سارا:این خانوم باید بگه دیگه.یهو هوس خرید به سرش زده.

+من حتی نمیدونم چی باید بپوشم.

نازنین:مجلسشون چه شکلیه؟

+نمیدونم.فقط میدونم پسرش تازه از خارج اومده،می خوان براش جشن بگیرن.

سارا:خب چون برای اولین باره که میبینیشون،تیپت حالت رسمی داشته باشه بهتره.کت و شلواری،کت و دامنی چیزی.

نازنین:حالا فعلا بریم پاساژارو بگردیم تا ببینیم چی میشه.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

به پاساژ که رسیدیم،منو سارا پیاده شدیم و سمت پاساژ رفتیم.نازی هم رفت یه جاپارک پیدا کنه.چند دقیقه ای همونجا منتظر موندیم تا نازی بیاد.نازی که اومد،رفتیم داخل.چند جایی رو گشتیم،ولی اونی که میخواستم پیدا نمی شد.همه لباسا یا خیلی باز بود یا خیلی تنگ.به لباسای اسپورتم فکر نمیکردم.بچه ها دادشون در اومده بود.

سارا:خوبه خرید عروسیت نیست اینقد فس فس میکنی.

+خب چیکار کنم.چیزی پیدا نمی کنم چشممو بگیره.

سارا ادامو درآورد:چیزی چشممو نمیگیره.

نازی:رستا بیا بریم تو این مغازه.لباسای پشت ویترینش که قشنگه.

+باشه.

رفتیم داخل.یکم بین لباسا گشتم که سارا اومد گفت:

سارا:بیا این چند دست لباسو بگیر ببر بپوش.خبر مرگت.

یه بی تربیتی بهش گفتمو لباسارو گرفتم.رفتم اتاق پرو.پنج دست لباس بود.دو دست کت و شلوار بود،دو دست پیرهن بلند،یه دستم کت و دامن.

ویرایش شده توسط sanam123

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

کت و دامن و که کلا بیخیال شدم .از بین پیرهن بلندا و کت و شلواراهم،دوتا که از مدلش خوشم اومده بود و پوشیدم.کت و شلوارش که چنگی به دل نمی زد.کتش کوتاه بود،بدنم مشخص میشد.اما پیرهن بلندشو دوست داشتم.رنگش مشکی بود.به پوستم میومد.پشتش یکم باز بود که اونم با موهام درستش میکردم.در اتاق پرو و که باز کردم،سارا و نازی اومدن جلو.

سارا:خیلی بهت میاد رستا جونم.

نازی:راست میگه مثل ماه شدی!

خندیدم.حس میکردم یکی بهم خیره شده.سرمو که چرخوندم،چشمام گرد شد.بسم الله.این اینجا چیکار میکنه.وای.

مثل اینکه زیادی تابلو نگاه کردم.نازنین رد نگاهمو گرفت رسید به آیهان راد.

یه اخمی کرد و گفت:

نازی:بفرما تو داداش دم در بده.

وااای نگو نازی،نگو.الان دوباره میاد میگه

"مطمئن باش گزارش حرفای دوستتو به پای تو رد میکنم"

با این حرف،سارام برگشت سمتشو اخم کرد.اصلا انگار حرف نازی و نشنید و اخم سارارو ندید.

یکم دیگه بهم نگاه کرد و خیلی عادی سرشو برگردوند.

نازی:پسره ی هیز.شیطونه میگه برم حالشو بگیرما.

سارا:شیطونه غلط میکنه با تو!

بعد انگار یه چیزی یادش اومده باشه برگشت سمتم:

سارا:تو چرا اینجوری به پسره زل زده بودی؟

یکم مکث کردم.به صورت جفتشون نگاه کردم:

+خلبان شرکته.توی یه پرواز مشترک،باهاش دعوام شد.

نازی:بعد تو چرا به ما نگفتی؟

با بی تفاوتی گفتم:

+لابد مهم نبوده که بگم.

 

ویرایش شده توسط Fatima123

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

نازی:آره جون خودت.تو چرا اینجایی؟برو لباستو عوض کن همه زل زدن بهت.

بعدم منو هل داد تو اتاق پرو.سریع لباسو عوض کردمو رفتم بیرون.

داشتم لباسو حساب میکردم که صدای ظریف و پر ناز یه دخترو شنیدم:

دختره:نظرت درمورد این لباس چیه عزیزم؟

برگشتم که دیدم دختره با راده.پــس بگو.آقا با دوست دخترشون تشریف آوردن خرید.

فکر کنم فهمید دارم نگاش میکنم.سرشو که پایین بود،آورد بالا و بهم نگاه کرد.

سریع سرمو چرخوندم که مثلا دارم یه جای دیگه رو نگاه میکنم.ولی قشنگ صدای پوزخندشو شنیدم.

انگار داشت میگفت:زاغ سیاه منو چوب میزنی؟به دوست دخترم میگم چشمتو دربیاره.

سریع پول اون لباس کوفتیو دادم و اومدم بیرون.نازی غر زد:

نازی:اونجا کفشم داشت.کفشتم میخریدی دیگه.من که نمیتونم دوساعتم دنبال کفشت راه بیفتم.

سارا:راست میگه.

من که دیگه نمیتونستم راد و ببینم،گفتم:

+کفش نمیخواد.دارم.بیاید بریم.

نازی:چقد ناخن خشکی تو دختر!از صبح مارو مثل دوره گردا انداختی تو پاساژ.یه چیکه آبم نمیتونی به ما بدی؟

سارا:راست میگه.

نازی:سوزنت رو راست میگه گیره ها!از خودت حرف نداری؟

سارا:راست میگی.

با نازی یه نگاه به هم کردیمو زدیم زیر خنده.

+جهنم الضرر.بریم یه کافی شاپی چیزی.یه کیک قهوه مهمون من.

سارا:اونو دیگه خودمون انتخاب میکنیم.یه کافی شاپ این نزدیکیا هست.بریم اونجا.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

سفارشمونو که آوردن،سارا گفت:

سارا:خلبانه خوشگل بودا.

نازی:خوشگل نه.برای مردا باید واژه جذاب و به کار برد.

سارا:خــفه عزیزم.

برگشت سمتم.

سارا:نه؟؟؟

+آره.که چی؟

سارا:برو توکارش.

زدم زیر خنده.اینقد بلند خندیدم که نگاه همه برگشت سمتمون.

سارا:مرض.کجا حرفم خنده داشت که ریسه رفتی؟

خیلی سعی کردم جلوی خندمو بگیرم.موفقم شدم.اشک چشممو پاک کردم.

+چیکارکنم؟برم تو کارش؟طرف هربار منو میبینه اخم و تخمش به راهه.بعد من برم تو کارش؟جک میگیا.

حرفم که تموم شد،قیافه سارا از عصبانی به نگران تغییر پیدا کرد.نازیم فهمید.

نازی:چی شد؟

سارا سرشو انداخت پایین گفت:

سارا:خدا لعنتت کنه رستا با اون خندت استادم پشتت نشسته.

برگشتم دیدم یه آقای جوون داره مارو نگاه میکنه.

به سارا نگاه کردم و گفتم:

+خب؟

سارا:خب و درد بی درمون.مثلا یه زمانی خواستگارم بودا.الان چه فکری میکنه؟

پس این بود مجنون عاشق و دلخسته.

نازی:الان فکر خواستگار سابق برات مهم شده؟

لبامو غنچه کردمو ژست فکر کردن اومدم.

+میگم نازی،شایدم دوست داره طرفو.

نازی ریز خندید.سارا هول شد و با تته پته گفت:

سارا:پاشید بریم.

نازی:ولی من آبمیوم مونده.

سارا:حناق بخوری جای آبمیوه،پاشو.

ویرایش شده توسط sanam123

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

بعد اومد دست جفتمونو گرفت.با خنده بلند شدم.

+لااقل یه سلام اشاره ای بده زشته.

نازی:یه زمانی خواستگارت بودا.

با نازی زدیم زیر خنده و به این حرف سارام که میگفت"نوبت منم میشه"توجهی نکردیم.

__________________________

قرار بود امشب بریم.خونه دوست مامان.ساعت شروع جشن از ۶عصر بود تا۱۰ شب.

دوست مامانم از صبح ده بار زنگ زد که تو و دخترت زودتر بیاین.من که عمرا زود تر میرفتم.برای همین قرار بود بابا مامانو زودتر ببره بعد بیاد خونه و ساعت۶ باهم بریم.

مامان که رفت،منم رفتم حموم.یه ساعتی توی حموم بودم.از حموم که اومدم بیرون،موهامو با شسوار خشک کردم.بعدشم با اتو صافش کردم.ریختم پشتم.بلندیش تا باسنم بود و لختی پشت لباسمو میتونست بپوشونه.جلوی موهامم یه بافت تلی از این ور تا اون ور سرم زدم.آرایش خاصی هم نداشتم.یه سایه مات و مشکی با یه خط چشم نازک پشت چشمم،یه رژ قرمزم به لبم زدم.لباسمو پوشیدم و گردنبند اهدایی بابا رو انداختم کیف و کفشمم برداشتم و رفتم پایین.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

بابا با دیدنم سوتی زد و گفت:

بابا:سینیوریتا،امشب ندزدنت.

+مگه میشه تا شما هستی دخترتو بدزدن؟

بابا:کی جرئت داره؟

 من و بابا همزمان گفتیم:

هیچکس.

خندیدیم.بابا با خنده گفت:

بابا:اگه یکم دیگه دیر کنیم،تضمین نمیکنم مامانت کلمونو نکنه.

+پس منتظر چی هستیم؟بریم دیگه.

با بابا سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.یک ساعتی تو راه بودیم که بابا ماشینو نگه داشت و گفت:

بابا:همینجا باش تا برگردم.

چشمی گفتمو همونجا موندم.خونشون مشخص بود.ویلایی بود.نمای خونه،وضع خوب مالیشونو به رخ همه میکشید.

چند دقیقه ای بیشتر نگذشته بود که بابا اومد و به سمت خونه حرکت کردیم.وارد خونه که شدیم،جمعیت زیادی رو ندیدم.شاید در حد ۲۰یا۳۰ نفر.

بابا:رستا جان بابا،تو برو لباستو عوض کن من میرم مامانتو پیدا کنم.

+باشه بابا جون.فقط گوشیتون در دسترس باشه.

بابا سری تکون داد و منم با راهنمایی خدمه به طبقه بالا رفتم.خدمتکاری که همراهم بود گفت:

_می تونید توی اتاق آقا آیهان لباستونو عوض کنید.  

و بعد به اولین اتاق سمت راست راهرو اشاره کرد. 

تشکری کردمو به سمت اتاق رفتم.

ویرایش شده توسط sanam123

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

وارد اتاق شدم.شال و مانتوم رو درآوردم.درحالی که وسایلمو جا به جا میکردم،برای موبایلم پیام اومد.بابا به گوشیم پیام داده بود که "دوست مامان سراغتو میگیره.سریع تر بیا"منم تند رژمو بیرون آوردم از کیفم،تا تجدیدش کنم.تا درشو باز کردم،ازدستم افتاد و از جاش بیرون اومد.رژم به جهنم.اتاق مردم کثیف شد.کلافه،دستمالی آوردم و سعی کردم تمیزش کنم.بعد اینکه تمیزش کردم،به سمت دری که احتمالا دستشویی بود،رفتم تا دستمو بشورم.

درو که باز کردم،سینه به سینه یه نفر شدم.از ترسم هینی کشیدم و رفتم عقب و سرم و بالا آوردم.از چیزی که می دیدم تعجب کرده بودم.اون...اون آیهان راد بود.نفسمو حبس کردم.باورم نمیشد.خواب که نمی دیدم،می دیدم؟اما واقعی میومد.

حالا داشت یادم میومد.مامان گفت پسر آذر خلبانه.اون خدمتکارم گفت اتاق آقا آیهان.نکنه...نکنه...نه این امکان نداره.حتما تشابه اسمیه.با چشمای گرد بهش نگاه میکردم.اونم تعجب کرده بود.از ابروهای بالا رفتش معلوم بود.

چشمای گرد شدم از روی صورتش به پایین اومد.انتقال خون به زیر پوست صورتمو حس کردم.چون....پیرهن تنش نبود.فکر کنم تازه میخواست آماده بشه.چشمام روی هیکل عضله ایش قفل شده بود.از شدت بهت نمیتونستم حتی پلک بزنم.بالاخره  صدای زنگ گوشیم منو به خودم آورد.نفسمو با شدت بیرون فرستادم.عقب عقب رفتم و با برداشتن گوشیم و رد کردن تماس بابا،اتاقو ترک کردم.

ویرایش شده توسط sanam123

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

از اتاق بیرون اومدمو سریع پله هارو پایین رفتم و بابا اینا رو پیدا کردم.کنار یه خانوم و آقای هم سن خودشونو یه دختر و پسر جوون ایستاده بودن.دقت که کردم دیدم پسره همون ویهان که تو آسانسور دیدمش.خدایا من پیش اینم سوتی دادم.

میخواستم برگردم که مامان منو دید.

مامان:رستا جان؟

واای!راهی نمونده دیگه.باید میرفتم.رفتم جلو.

+سلام

مامان:اینم دختر من.

سر ها به سمتم برگشت.مامان به سمت اون مرد و زن اشاره کرد.

مامان:آذر دوستم و همسرش آقای شهریار راد

بعد اون دختر و پسر و معرفی کرد.

مامان:پسرش ویهان و دخترش آیسان.....و پسرش آیهان

به پشتم نگاه کردم.دیدمش.اونم به من نگاه میکرد.هنوزم ازش خجالت می کشیدم.ولی اون صورتش آروم بود.اخم نداشت.عصبانی نبود.اولین بار بود اینجوری میدیدمش.حتی روز معارفه هم اخم داشت.و حتی تو پاساژ.

پس تشابه اسمی نبود.آخه چرا با من اینکارو میکنی خدا و حرصی به سقف نگاه کردم.

به خودم که اومدم تو بغل آذر بودم.از بغلش اومدم بیرون وسعی کردم لبخند بزنم.رو به آذر و شوهرش گفتم:

+از دیدنتون خوشبختم آذر خانوم.مامان خیلی از شما تعریف میکرد.مشتاق دیدار بودم.و همینطور شما جناب راد.

آذر:آذر خانوم چیه خوشگلم.بگو خاله آذر.

شهریار:و همینطور عمو شهریار.

لبخندی زدم که آذر گفت:

آذر:آنا دخترت خیلی خوشگله ولی اصلا شبیه تو و آقا سعید نیست.

ویرایش شده توسط sanam123

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

با این حرف،لبخندم پرید.صدای ویهان اجازه فکر کردن بهم نداد.

ویهان:البته ما قبلا افتخار آشنایی داشتیم.

صدای آیهانم از پشت سرم و دم گوشم بلند شد.

آیهان:و همچنین من.

تو حرف نزنی چی میشه؟

آذر:راستی؟

قبل اینکه به برادرا فرصت صحبت بدم،گفتم:

+بله.من توی شرکت برادر عمو شهریار مهماندارم.آقا ویهان و توی آسانسور دیدم،که اومده بودن به عموشون سر بزنن.با آقای رادم یه پرواز مشترک داشتم.

آذر:چه جالب!

مامان:چرا نگفتی؟

+نمیدونستم که.

توی همون لحظه آیسان گفت:

آیسان:بسه دیگه.تا الان شما این دختر رو به حرف گرفتین حالا نوبت منه.بذارین منم یه لذتی از صحبت باهاش ببرم.

لبخندم مساوی شد با پوزخند آیهان.نمیدونم چه هیزم تری بهش فروخته بودم.من فقط از حق یه نفر دفاع کرده بودم.همین.

آیسان دستمو گرفت و از انجا دور کرد ممنونش بودم  منو از راد جدا کرد.

آیسان:بیا رستا جون میخوام با فامیلا آشنات کنم.

و منو به جمع جوونی برد که توش ۴تا پسر و۲تا دختر بودن.

آیسان:بچه هاااا یه دوست جدید آوردم.اسمش رستائه دختر دوست مامانه.

و روبه من توضیح داد:

آیسان:پاشا و یاشا پسر عمه هام،نازلی هم نامزد پاشاست.کیوانم پسر عمومه.روشنکم زنشه.سامیارم دوست مشترک همه ماست.

لبخند قشنگی زدم.

+از آشنایی با همتون خوشبختم.

نازلی:به جمع ما خوش اومدی رستا جان.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

بینشون نشستم و شروع کردیم به حرف زدن.دخترای خونگرمی بودن.شماره هامونو رد و بدل کردیم.یکم که گذشت ویهان و رادم به جمعمون ملحق شدن.جمع شادی بود.راد میخندید.با همه حرف میزد به جز من.به جهنم.شایدم میترسید با دختر مجرد حرف بزنه به گناه بیفته.البته با بغل کردنم معلوم بود چقد به این مسائل پایبنده.ولی خب بیچاره چیکار میکرد.میموند افتادنمو تماشا میکرد؟

آهنگ که زد،همه پاشدن رفتن برقصن.جز راد.آیسان بهم گفت بیا بریم برقصیم ولی قبول نکردم.رادم بعد بچه ها پاشد رفت نمیدونم کجا.

اطرافو نگاه کردم.بعضیا نوشیدنی میخوردن.بعضیا‌ نشسته بودن.بعضیام ایستاده بودن.همونطور که دورمو نگاه میکردم،نگاهم از روی یه مرد گذشت ولی دوباره برگشت.

با دقت بیشتری نگاه کردم.قیافش خیلی آشنا بود ولی هرچی فکر میکردم یادم نمیومد.سعی کردم نامحسوس نگاش کنم شاید یادم بیاد ولی وقتی به اون سمت نگاه کردم ندیدمش.یکم سرمو اینور اونور کردم شاید پیداش کنم ولی نبود.

صدایی کنار گوشم گفت:

_دنبال من میگردین؟

ترسیدم.از جام پریدم.با چشمای گشاد شده برگشتم.همون مرد بود.دستاشو آورد جلو.

_ببخشید نمیخواستم بترسونمت فقط دیدم داری به من نگاه میکنی،کنجکاو شدم دلیلشو بدونم.

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...