رفتن به مطلب
fariba.m7

خورشید در انتظار مهتاب { fariba.m7

پست های پیشنهاد شده

خلاصه کنم برات بعد از این که جسد گرگعلی پیدا کردن هجوم اودن به عمارت و می خواستن آقاخان رو بکشن هرچی هم گفتن که آقا خان رفته بوده شهر قبول نکردن که نکردن.آقاخان و لیلی چندوقت اومدن شیراز که خطری تهدیدشون نکنه و برای مدتی زندگی اهالی عمارت با ترس و لرزش گذشت.. ایل رمضانعلی جسور و بی پروا بودن اما خوده رمضانعلی با این که کینه ای بود اما هوش بالای داشت و می دونست اگه به یکی از اهالی عمارت آسیبی وارد بشه خودشو ایلش از زمین محو میشن بخاطر همین بعد از چندماه آروم گرفت اما چندین بار باغ و مرزعه های محمدخان به آتیش کشیده شد که همه می دونستن کار اونها بوده اما بخاطر این که آتیش معرکه بلندتر نشه کاری نکردن..
قرار بود بعد از چند وقت دوباره برگردیم عمارت ولی زینت خانم و باباخان که از حرف و طعنه های اهالی ده فاصله گرفته بودن و زندگی آرومی واسه شون داشتن و تصمیم گرفتن شیراز موندگار بشن و جدا از بقیه زندگی کنن.برام سخت بود دور از ده و ننه و آغام زندگی کنم ولی با اتفاقی که افتاده بود جز تسلیم شدن کاری نمی تونستم بکنم.واسه خودمم خوب بود چون دیگه قرار نبود هر بی سروپایی منو ببینه با اسم گیس بریده و پیردختر صدام بزنه و عذاب بکشم..هرچندوقت یک بار ننه ام میومد پیشم و بهم سر میزد ولی دلتنگی من کم که نمیشد بیشترم میشد تازه..
یا تو عمارت بودم یا با زینت خانم بعضی اوقات میرفتیم زیارت و بازار وکیل. عادت به زندونی شدن تو قفس طلایی نداشتم؛دوتا بال داشتم و برای خودم تو ده پرواز می کردم می رفتم دشت،باغ و با قشقا می رفتم کوه..آه قشقا،قشقا چرا اینکارو با بخت کور و سیاهم کردی؟؟! زندگیم و آزادیمو گرفتی...
زینت خانم مثل بچه نداشته اش بهم محبت می کرد و برام لباس هایی می خرید که تو عمرم فقط تن عیون زاده ها دیده بودم همه چیز داشت به روال سابق برمیگشت و منم به تبعیدگاهم عادت کرده بود که خبر فوت آغام به گوشم رسید و یتیم شدم..
آغام سنی ازش گذشته بود و آخر عمری تو بستر بیماری گرفتار شده بود و نه می تونستم برم ببینمش نه اون می تونست به دیدن من بیاد و با حسرت دیدن همدیگه چشم بست از این دنیای نامُروّت.. داغ آغام هنوز سرد نشده بود که دوماه بعدش ننه ام از دوری من و نبودن آغام سکته کرد و منه بی کس،بی کس تر شدم..فقط دوبار برای مراسم تشییع جنازشون رفتم ده اونم دور از چشم اهالی ده..
دختر بیست ساله اون زمان که بهتر بگم پیردختر اون زمان بی کس و یتیم تو یک قفس طلایی گیر کرده بود.زندگی برام هیچ خوشی نداشت و خنده باهام قهر کرده بود و دیگه راه برگشتشم پیدا نکرد..
اگه محبت خان بابا و زینت خانم نبود معلوم نبود منم چندوقت بعد مرگ ننه ام یه گوشه سکته می کردم..
پنج ماه از مرگ ننه ام گذشته بود ولی من هنوز داغدار بودم و لباس عزا تنم بود ولی خبری شنیدیم که سال ها منتظرش بودیم نه من بلکه همه عمارت،زینت خانم بعد از هشت سال حامله شد اونم بدون دارو و مرحمی. غوغایی تو عمارت به پا شده بود. کسی سر از پا نمی شناخت و تو آسمون ها سیر می کردن. همه خوشحال بودن حتی هم عروس های زینت خانمم از خوشحالی مثل دیونه ها بودن،زینت خانم اینقدر بامحبت و مهربون بود که همه دوستش داشتن و واسه آبستن بودنش تو دل همه خوشحالی لونه کرده بود. این خبر باعث شد منم حالم خوب بشه و از خلوتگاه خودم دل بکنم..
یه شب تو عمارت شیراز به میمنت حامله شدن زینت خانم ضیافتی بر پا شد و کل فامیل و دوستان نزدیک دعوت بودن.. بهت نگم چه شبی بود حتی از مراسم عروسیشونم باشکوه تر بود و باباخان و زینت خانم می درخشیدن..بابا خان مثل مرغ سرکنده دور زینت خانم بال بال می زد تا اگه زینت خانم چیزی هوس کرد بهترینش رو براش فراهم کنه چندتا خدمتکار دیگه هم به عمارت اضاف کردن تا زینت خانم با خیال آسوده این نه ماه بارداریش رو بگذرونه.بیچاره زینت خانم حاملگی خیلی سختی داشت و ویار سنگینی که خیلی اذیتش کرد ولی بالاخره این نه ماه گذشت و ایرانبانو به دنیا اومد.. من خودم با یک ماما مجرب زینت خانم رو فارغ کردیم..
دختر سفید و بور با چشم های سبز،وزنش چهارکیلو بود ماشالا و زینت خانم بیچاره خیلی درد کشید و مرگ رو با چشم هاش دید تا تونست زایمان کنه..
با تولد ایرانبانو زندگی خان بابا و زینت خانم کامل شد و عمارت از سوت و کوری دراومد نوری وارد زندگی همه شد..محمدخان و شهربانو خانم که بدتر از ننه بابای بچه بودن و کلی گوشت گوسفند و گاو بین فقرا پخش کردن..
مثل جونم ایرانبانو رو دوست داشتم و ازش مراقبت می کردم هرچی خان بابا می خواست براش ماما بگیره تا مراقبش باشه ولی با التماس و خواهش گفتم دندم نرم خودم نوکری خانم کوچیک می کنم. صبح تا شب کنارش بودم و تو بغل خودم می خوابید و فقط واسه شیر تو بغل زینت خانم آروم می گرفت. کهنه شو عوض می کردم حمومش می کردم رو پام میذاشتمش براش لالالیی می خوندم. مثل بچه خودم بود مثلش که نه خود بچه ام بود..با وجود ایرانبانو تمام غم و بخت سیاهم به باد فراموشی سپردم.. روز به روز که بزرگتر میشد شیرین تر و تودل برو تر میشد.چشم های سبزش تیره تر شده بودن اما باز دلبر بودن..خان بابا وسایلی واسش می خرید که مطمئنم بچه شاه هم نداشت. تو ایل تک بود از زیبایی همه می گفتن مثل خدابیامرز مادر محمدخان هست ما که ندیده بودیم ولی محمد خان تایید می کرد.زینت خانم با این که خودش دیگه بچه داشت ولی محبتش به من کم که نشد بیشترم شد. منم مثل جفت چشم هام از ایرانبانو مراقبت می کردم..دیگه پیردختر نبودم با ایرانبانو انگار تازه متولد شده بودم.. هیچوقت یادم نمیره اولین بار که بلندشد و قدم زد،تاحالا گریه خان بابا ندیده بودم ولی اون روز اشک ریخت و سجده شکر به جا اورد..حتی یاد گرفته بود بگه مامان بابا،به منم می گفت ماما.وقتی می گفت ماما انگار کلید بهشت رو بهم داده بودن.عمارت با زنگ صدای ایرانبانو بیدار بود و جون داشت باهاش هم قدم میشدم و تو خونه راه می رفتیم و بازی می کردیم.دست های کوچولوشو می گرفتم و می رفتیم داخل باغ با اون پاهای کوچیکش میدویید و با شوق و خنده پشت سرش نگاه می کرد و وقتی میدید منم دارم دنبالش می کنم سرعتشو بیشتر می کرد.می رفت کنار باغچه و گل و درخت هارو نوازش می کرد واسه عروسک هاش لالایی می خوند خیلی بامحبت و دل رحم بود حتی یادمه یک روز من مریض بود و خوابیده بودم برام آب اورد و با خوش زبونیش گفت ماما آب بخور تا خوب بشی.آخه هروقت خودش مریض میشد داخل آبش دوا میریختیم تا بخوره خوب بشه.خیلی دوست داشتنی بود.اگه بیشتر از زینت خانم که دوستش داشت دوستش نداشته بودم کمترم نبود..
تو همین مدت اعتراض و نارضایتی مردم از حکومتم بیشتر شده بود و همه جا خبر میومد به آَشوب کشیده شده و امام خمینی هم قراره از فرانسه برگرده..مردم خوشحال بودن و همه می گفتن این حکومت دیگه داره نفس های آخرش رو می کشه و امیدی بهش نیست.. ولی اگر همه خوشحال بودن محمدخان خوشحال نبود چون ارباب بود اگه شاه می رفت دیگه اربابی معنی نداشت..تازه به دربارم رفت اومد داشتن و می گفتن هرکی به دربار رفت و اومد داشته باشه پاش گیره و ممکنه رعیت زاده ها زندشون نذارن با این که محمد خان جز خوبی به مردم زیر دستش کاری نکرده بود ولی باز هراس داشت.. تا وقتی که شاه رفت و امام اومد که سو امیدی محمدخان داشت هم کور شد و تصمیم گرفتن مثل خیلی از ارباب ها و خان زاده ها باروبندیلشون ببندن و مسافر فرنگ بشن. محمد خان،مظفرخان،نصرت خان و آقاخان همه جمع کردن که برن و این وسط فقط باباخان و زینت خانم راضی نمیشدن چون باباخان عکس آغاش کاری به حکومت و شاه نداشت وحتی به نهضت خمینی هم کمک می کرد. خانوادش که تصمیم به رفتن گرفتن هرچی دارایی داشتن فروختن و ارث باباخان رو بهش دادن و رفتن..
با این که برای باباخان و زینت خانم این دوری سخت بود ولی دوست نداشتن باهاشون همسفر بشن که ای کاش ای کاش اوناهم می رفتن و خوشبختیشون تباه نمی شد..
هنوز انقلاب جون نگرفته بود و مردم نفس راحتی نکشیده بودن که صدام ملعون و نفرین شده به ایران حمله کرد..خدا ازش نگذره که جوون هامونو پرپر کرد و کلی آدم بیچاره دربه در شدن و کلی خوزستانی جنگ زده که خونه و زندگیشون از دست دادن تو شیراز و اصفهان و تهران پناه اوردن..
خان بابا به جنگ نرفت ولی کلی کمک مالی می کرد.دیگه به صدای آژیر و موشک عادت کرده بودیم و تونستیم زندگی عادی خودمون از سر بگیریم ولی هرروز شهید میوردن و تحویل خانواده هاشون می دادن..خدا سر هیچ کشوری نیاره پسر جوون که حتی پشت لبش سبز نشده بود می رفت جبهه و با شهادت برمی گشت..
تو این پنج شش سال که ایرانبانو وارد زندگیمون شده بود بارها زینت خانم و خان بابا به مسافرت می رفتن و حتی چندبار آمریکا رفتن تا خانوادشون که شوق دیدن ایرانبانو داشتن حسرت به دل نمونن..بعضی اوقاتم تو مسافرت هاشون منم بودم چون ایرانبانو با من خیلی اخت گرفته بود و حتی پیش زینت خانمم نمی تونست خیلی بمونه..
همینطور می گذشت و ایرانبانو هم بزرگ تر شد و قرار بود بره مدرسه. هزار ماشالا هزارماشالا هرکی که میدیدش برق از سرش می پرید از بس خوشگل و خوش زبون بود..هی خدا.. از حکمتت در عجبم...
روز اول مدرسه منو خان بابا و زینت خانم بردیمش مدرسه و با گریه و زاری خداحافظی کردیم. دخترمون تاحالا یک ساعتم ازما جدا نشده بود و از محیطی که یک آَشنا هم پیدا نمیشد ترس داشت.. بهش قول دادم برگرده خونه براش اسباب بازی هاش محیا می کنم و واسش خورشت قیمه درست می کنم آخه عاشق خورشت قیمه بود نمی دونستم که این دیدار آخرمون می تونه باشه..نمی دونستم قراره دیدارمون به قیامت بکشه و داغی رو دلمون بذاره که تا عمر داریم باید بسوزیم.
قرار شد بعد از مدرسه علی آقا راننده عمارت بره دنبالش و بیارتش..
منو زینت خانم با بادکنک و نوار رنگ رنگی خونه تزیین کردیم تا وقتی برمی گرده براش جشن بگیریم تا غصه مدرسه رفتن نخوره..
هرچی منتظر موندیم خبری از اومدن نشد..خان بابا هم اومده بود خونه و بی خبری بیشتر و بیشتر می شد و ما هم اضطرابمون بیشتر می شد.. با خان بابا و زینت خانم رفتیم مدرسه شون ولی گفتن خیلی وقته مرخص شدن.. تو دلمون آتیش به پا شد دو خیابون از مدرسه دور شده بودیم که کنار خیابون یه ماشین با تانکر آب برخورد کرده و آتیش گرفته همینطور باباخان آروم از کنار ماشین رد می شد که چشمت روز بد نبینه,متوجه شدیم همون ماشینی هست که علی آقا واسه این که بره دنبال ایرانبانو سوارشده.. جمعیت زیادی دور ماشین بودن و ما با پایی که قدم به قدم که نزدیک می شد به ماشین سست تر میشد رسیدیم و جمعیت رو پس زدیم.. دوتا جنازه با پارچه سفید کنار ماشین بودن. با دیدن لنگه کفش سفید و گل داری که کنار ماشین افتاده بود و انگار قبل تصادف از ماشین پرت شده بیرون روزگارمون سیاه شد و زندگی به انتهاش رسید..
علی آقا و ایرانبانو سوخته بودن..
ایرانبانو برای همیشه رفت..
ایرانبانو با رفتنش مارو زنده به گور کرد..
بچه ام سوخت..
بچه ام با هزار امید و آرزو فرستادیمش مدرسه و روز اول مدرسه مرد..
ماهم باهاش مردیم..
ماهم با پر کشیدنش پر کشیدیم..
انگار خوشی دیدن  به ما نیومده بود..تو اوج خوشبختی,شدیم بدبخت ترین و شوم بخت ترین آدم های روی کره خاکی..زینت خانم و خان بابا مردن کمرشون شکست..تمام دارایی و زندگیشون سوخت ولی اون ها هنوز داشتن نفس می کشیدن..زینت خانم خودشو تو اتاق ایرانبانو زندونی کرد و نه می دونست روز چیه نه می دونست شب چیه..منم حالم بهتر از اونها نبود.صدای خنده هاش صدای ماما گفتنش تو گوشم بود و داشتم دیوانه می شدم.هرجای خونه می رفتم جلو چشمم بود نه بیداری آرامش داشتم نه خواب آرومی داشتم.. زندگیمون سیاه شد..هرکی میومد و میرفت ولی زینت خانم و خان بابا هیچی نمی دونستن هیچ چیزی نمی دیدن هیچ چیزی نمی شنیدن..حتی محمدخان و شهربانو و پسرهاوعروس ها هم با تمام یسک و ترسی که داشتن اومدن و یک ماهی موندن اما به جای این که حال زینت خانم و خان بابا رو بهتر کنن خودشونم حالشون بدتر شد و به اجبار برگشتن..هرکاری کردن خان بابا و زینت خانم باهاشون برن آمریکا اما قبول نکردن،زینت خانم می گفت بچه ام تنها نمی ذارم می ترسه..دیونه شده بود صداش میومد که داشت با ایرانبانو خیالاتش حرف میزد,بازی می کرد..چندماه خان بابا از خونه بیرون نمی رفت و فقط هرروز می رفتیم باهم سرخاک..
می گفتن چهل مرده بگذره و خاکش سرد بشه آدم داغشم سرد میشه ولی این داغ روز به روز بیشتر داشت آتیش به جون ما میزد و مارو می سوزوند.. چهلم که شد و بعد از مراسم سرخاک رفتن تو خونه مراسم داشتیم که رمضانعلی نفرین شده با کمری که صاف نمیشد و به زور دوتا از نوکرهاش می تونست قدم برداره اومد خونه خان بابا و با لحن خاصی تسلیت گفت.. وقتی زینت خانم رمضانعلی رو دید مثل مادر مرده ها هجوم برد به رمضانعلی نفرین شده و با داد و گریه گفت تو بچم کشتی تو بچه مو سوزوندی تو زندگی مارو سوزوندی ولی خان بابا خشکش زده بود و فقط زل زده بود به رمضانعلی که حرفی نمیزد و لبخند کجش از چشم کسی پنهون نموند..به زور دوتا نوکرهای رمضانعلی و بقیه از دست زینت خانم نجاتش دادن و گورشون رو گم کردن و رفتن..
ما که تا چهلم فکر می کردیم یک تصادف بوده فقط,متوجه شدیم همش از کینه و نفرت چندین ساله رمضانعلی بوده و اینقدر صبر کرده تا به موقع زهرشو بریزه..
خدا منو نبخشه..بهم عمر طولانی داده تا همیشه خجل و شرمسار خان بابا و زینت خانم بمونم..
حال ما خوب نمیشد و داغمون کشنده تر و شعله ور ترم شد..
اما خان بابا اینقدر مرد و با وجدان بود که هیچوقت انتقام نگرفت فقط همون روز که رمضانعلی اومد با سوز دلش بهش گفت:رمضانعلی میسپارمت به خدا فقط یه نفرینی می کنم..تاحالا کسی رو نفرین نکردم اما تو زندگی و خوشبختیمو ازم گرفتی و خدا عرشش به لرزه میوفته اگه مردی نفرین کنه..از خدا می خوام اگه عادله اگه قلب داغ دار منو زنمو میبینه ازهمون می خوام بچه هات بلایی سرت بیارن که هفت نسل بعدتونم از عذاب الهی درامان نمونن..
همینم شد به یکسال نکشید که بچه هاش سر ارث و میراث به جون هم افتادن و پسر بزرگش به گفته اهالی ده رمضانعلی رو کشت و بعد از اون بچه هاش یک روز خوب ندیدن و فقط نکبت و کثافت بارید رو سرشون...
سال ها گذشت و خونه ای که هفت هشت سال نور و روشنایی گرفته بود دیگه روشن نشد و عمارت رو فروختن و یک خونه باغ  کوچیکتر گرفتن.. تمام لباس ها و عکس های ایرانبانو و وسایلش زینت خانم به یادگار برداشت..
اما هیچوقت هیچوقت اخمی به من نکردن  و منو باعث و بانی این اتفاق نمی دونستن و هربار پیش زینت خانم و خان بابا زانو می زدم و ازشون طلب آمورزش می کردم با محبت شون بهم می گفتن تو هیچ خطایی نکردی و این سرنوشت دست خدا بوده و نباید به خدا بخاطر حکمتش شکایت کرد..
جنگ تمام شد همه چیز داشت کم کم خوب می شد ولی زندگی ما خوب نشد نور نگرفت..خان بابا و زینت خانم افسرده و دل مرده بودن..تصمیم گرفتن برن مشهد پابوس امام رضا..بازهم بخاطر محبت زیاد زینت خانم,خان بابا گفت منم باهاشون برم و واسه اولین می رفتم پابوس امام رضا..بعد مرگ ایرانبانو اولین بار بود که خان بابا و زینت خانم از شیراز خارج می شدن.
سه روز مهمان امام رضا بودیم و خیلی حالمون عوض شد ملتمسانه از امام رضا خواستم رحمی بکنه و دوباره رحمت و به خونه خان بابا سرازیر بشه.. مشهد رفتنمون خیلی حال خوبی بهمون داد و تسکین دل داغ دیده مون شد..
یک سال دیگه هم گذشت و زینت خانم به لطف خدا و امام رضا دوباره حامله شد.. وقتی مطمئن شدیم که زینت خانم حاملس حس عجیب غریبی داشتیم هم خوشحال بودیم هم ناراحت وقتی خان بابا فهمید زینت خانم حاملست تو بغل زینت خانم مثل پسربچه ای که مادرشو گم کرده بوده و تازه به مادرش رسیده گریه کرد اینقدر گریه کرد که اشک همه خدمتکاراهم دراومد..
به یاد ایرانبانو از ته دل زار میزدیم..
اینبار مثل دفعه اول نبودیم چون داغی رو دلمون نشسته بود که همیشه ترس از دست دادن داشتیم..
خان بابا سه چهارتا محافظ و نگهبان به خونه اورد می دونستیم دیگه نه از رمضانعلی خبریه نه از کینه اش اما دل خان بابا آروم نمی گرفت..
نادر به دنیا اومد..با به دنیا اومدنش دوباره یاد ایرانبانو افتادیم و تولد و عزاداریمون باهم آمیخته شد..
اینبار اگه نادر می خواست قدمی برداره تنهاش نمی ذاشتیم و مثل الماس گرانبهایی ازش مراقبت می کردیم.. با تولد و بزرگ تر شدن نادر دوباره چراغ دل و خونه روشن شد دوباره لبخند زدیم و دوباره امیدوار شدیم..خان بابا هرماه به فقرا غذا نذری می داد واسه صدقه و سرسلامتی نادر..
دوباره من دلبسته شدم ولی اینبار دلبسته نادر و حتی بیشتر از ایرانبانو مراقبش بودم تا خاری تو پاش نره..
خلاصه کنم مهتاب خانم نادر بزرگ شد و پسر رشید و هیکلی که با عموش نصرت خان مو نمیزد هم چهره اش هم اخلاقش.. نصرت خان آدم مغرور،ساکت و خشکی بود با این که خیلی آدم بامحبتی بود اما خشک بود..
خدا نور به قبر شهربانو خانم و محمدخان بباره روحشون شاد چندبار دعوت نامه فرستادن و خان بابا،زینت خانم و نادر رفتن آمریکا ولی دم آخری نادر بخاطر سربازی و درس نتونست به دیدنشون بره تا وقتی که اون ها هم بخاطر کهولت سن تو همون دیار غربت از دنیا رفتن..
نادر بیست و دوسالش شده بود و با یکی از دوستان نزدیکش دوتایی رفتن مسافرت ولی تو راه برگشت نادر خوابش میبره و ماشین چپ می کنه..دوستش میمیره ولی نادر که کمربند زده بود تو کما رفت و این زخم کهنه دوباره سرباز کرده بود و بیشتر از قبل دل مارو سوزوند اینبار خان بابا خشم کورش کرده بود و به نوکرهاش سپرد برن بچه های رمضانعلی رو پیدا کنن و بیارنشون تا زنده به گورشون کنن ولی پسرهای رمضانعلی یکی مرده بود یکی بخاطر قتل زندان بود و پسر کوچیکش بخاطر حمل مواد مخدر از کشور متواری شده بود و اطمینان پیدا کردیم اینبار هیچ عمدی درکار نبوده..
دوهفته که به اندازه دویست سال گذشت و موهای زینت خانم و خان بابا سفید سفید شدن و خان بابا رفته بود مشهد و خودشو به ضریح دخیل کرده بود و گفت تا وقتی پسرم بهوش نیاد از حرم نمیره بیرون.. زینت خانمم نذرکرد اگه نادر بهوش بیاد تمام داراییشون رو وقف بچه های بی سرپرست کنن..
خدا دوباره رحمی به ما کرد و نادر بعد از دوهفته با کمر و دست شکسته بهوش اومد.. دکترها که قطع امید کردن و می گفتن فقط معجزه می تونه نادر رو به زندگی برگردونه که همینم شد و نادر برگشت..
ولی نادر فقط یه تیکه پوست و استخون رو تخت بود..بیچاره پسرم چندسال با کمرشکستش دست و پنجه نرم کرد تا تونست خوب بشه و از ویلچر بلند شد..شاید برات سئوال پیش اومده باشه چرا نادر همیشه لباس سیاه می پوشه بخاطر رفیقی که تو ماشین باهم بودن و از دست دادهمیشه خودشو مقصر می دونه و میگه اگه خواب نمیرفتم هیچوقت اینطور نمیشه ولی اینو فهمیدم تا خدا نخواد برگی از درخت جدا نمیشه..
سرت درد نیارم دخترم زندگی ما خیلی فراز و نشیب داشته خیلی داغ دیدیم خیلی شکستیم ولی هیچوقت از خدا ناامید نشدیم و گله نکردیم هرچی خدا بخواد همون میشه.. اگه چیزی ازت بگیره در عوض ده تا بهت پس میده..
 

ویرایش شده در توسط fariba.m7
غلط املایی
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

معصومه خانم نفس پر صدایی از ریه هایش بیرون داد و بی صدا اشک ریخت..
شوکه بودم،برام قابل باور نبود این همه اتفاقات سخت و دشوار..
تو ذهن خودم نگاهی به شخصیت و برخورد خان بابا و مادر انداختم،یعنی این زن و مرد با این همه سختی و داغ چطور می تونستن تا این حد متواضع،خندان و با محبت باشن؟!
بعد از هشت سال صاحب فرزند بشی ولی روز اول مدرسه اش با یک تصادف بسوزه! آه،خدایا عظمت و بزرگیت واقعا ترسناکه..
آخه یک بچه هفت ساله چه گناهی داشت این وسط که سوخت؟ اصلا معصومه خانم چه گناهی داشت که این همه سال تو خفا و دور از چشم بقیه زندگی کرد اونم چه زندگی،زندگی با حسرت و عذاب وجدان..
وقتی کسی رو می خوای اما مال تو نمیشه قرار نیست اینطور به زندگیشون آتیش بزنی! اگر گرگعلی خشم و نفرتشو مهار می کرد نه خودش از کوه پرت می شد،نه ایرانبانو می سوخت و نه دل چند خانواده داغدار میشد..
واقعا هیچ چیزی ارزش انتقام و نفرت نداره..اگه نگذری آتیشش اول خودتو می سوزونه..
چقدر من احمق بودم که بخاطر یک عشق بچگانه دنیا برام به آخر رسیده بود و با همه قهر بودم و رخت عزا از تنم جدا نمیشد..خدایا شکرت که بهم فرصت دوباره دادی تا قدر نعمت های زندگیمو بدونم و بتونم در کنار خانوادم شاد زندگی کنم..
ما آدم ها تا چیزی که داریم از دست ندییم قدرشو نمی دونیم.کاش به جای این که به نداشتن ها دلبسته بشیم یکم به داشته ها و حسرت خیلی ها که به زندگی ماهست فکر کنیم تا کمتر غر بزنیم..
دستی روی شونه معصومه خانم کشیدم و بهش دلداری دادم.
موقع شام به سالن غذا خوری رفتم و خیلی عمیق تر به چهره خان بابا و مادر چشم دوختم.چقدر دوست داشتنی بودن انگار فرشته هایی بودن از سمت خدا.
حتی دیگه از نادر هم بدم نمیومد و ازش عصبی نبودم و جای این حس بد حس خوب و قشنگی داشتم.. نادر هم تو زندگیش خیلی سختی کشیده.کسی که بخاطر یک غفلت رفیقش از دست داد خودش دوهفته تو کما بود و چندین ماه روی ویلچر.
ما باید یاد بگیریم هیچ وقت کسی رو قضاوت نکنیم هرکسی بخاطر هرکاری که می کنه دلیلی داره که قطعا ما بی خبریم..
بعد از خداحافظی  از مرکز اومدم بیرون و تو حیاط بودم که با صدای نادر سرجام موندم.. با قدم های تندتری خودشو بهم رسوند و من با لبخند برگشتم سمتش..
_ببخشید خانم شریفی!
هنوز جدی و خشک بود اما دلیل همه اینهارو می دونستم و برام حل شده بود. 
_بله؟
براش سخت بود حرف بزنه ولی هر طور بود دوباره به حرف اومد و گفت: شما چقدر دلآرام خانم رو میشناسید؟
پس درست حدس زده بودم،برای این که دلآرام رو بیشتر بشناسه اومده سراغم.اما خب ازش دلگیر نبودم و قصد انتقامم نداشتم.با خوش رویی گفتم:چطور مگه؟
_برای این که می خواستم بدونم شما اینقدر بهشون نزدیک هستید که بتونم راجبش چند سئوال ازتون بپرسم یا خیر!
_راستشو بخواید با برادرش آشنا هستم و شاگردم بودن و خیلی راجب خانواده و خواهرشون نمی دونم.. یعنی چیزهایی که من می دونم به درد شما نمی خوره.
_متوجه نشدم!
_منظورم اینکه با خواهرشون ارتباطی ندارم که بهتون کمک کنم ولی اگه ازمن بپرسید چطور خانواده ای هستن می تونم بگم خانواده خوب،ساده و محترمی هستن.
گره ای به ابروهاش زد و با همون حالت جدی گت:یعنی کاری نمیشه کرد..
با تعجب بهش نگاه کردم بیشتر لحنش شبیه این بود که داره باخودش صحبت می کنه..
_ببخشید چیو نمیشه کاری کرد؟!
به خودش اومد و گفت:هیچی..
دیدم امیدی که داشت ناامید شده و نمی دونه باید چیکار کنه..
_ازش خوشت اومده؟
با تعجب بهم زل زد و بعد از چندلحظه دوباره اخم کرد و گفت:می خواستم بیشتر بشناسمش..
_خب اگه کاری از دست من برمیاد با کمال میل براتون انجام میدم!
انگار دوباره امیدوار شده و دری به روش باز شده قامتش راست شد و گفت: خب شما که  گفتید با خودشون ارتباطی ندارید و نمیشناسیدش.
_بله گفتم ولی نگفتم که نمی تونم بشناسمش و باهاش ارتباط نداشته باشم که..
_خب الان چیکار می تونید بکنید؟
_در واقع شما چی می خواید؟می خواید من باهاش آشنا بشم یا شما باهاش آشنا بشیید؟
با شک و تردید گفت: درسته نمیشناسمش ولی برخورد برادر و خودشونو که دیدم مشخص بود آدم های موجهه و خانواده داری هستن(نفس عمیقی کشید و ادامه داد)می خوام خودم باهاش آشنا بشم..ولی باید اطمینان پیدا کنم کسی تو زندگیشون نیست..
_بله درست می فرمایید.تو همین چند روز آینده به شما خبر میدم.
_ممنونم.خب مزاحمتون نمیشم.
_خواهش می کنم.خدانگهدار!
_شب خوش!

باهم خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدم و به سمت خونه حرکت کردم..
نادر به دلآرام دلباخته بود و می خواست بهش نزدیک بشه.ولی خوشم اومد پسر باشخصیتی بود که همون شب سوءاستفاده نکرد و بخواد شماره بده یا شماره بگیره..فقط موندم آدم به این مغرور بودن چطور از یه دختر آروم و خجالتی خوشش اومده..کسی که مسلما با موقعیت اجتماعی که داره رو هر دختری دست بذاره نه نمیشنوه ولی سراغ یک دختری می خواد بره که فقط چند ساعت باهم هم صحبت شدن و دلباخته بهش..
حالا من باید چیکار می کردم دقیقا؟ می تونستم شماره دلآرام از علیرضا بگیرم و از زیر زبونش بکشم که واقعا کسی تو زندگیش هست یا نه ولی اگه من واسطه دوستی نادر و دلآرام می شدم بی شک علیرضا از دستم ناراحت و دلگیر میشد. چون می دونستم علیرضا خیلی به خانوادش تعصب داره و ازشون مراقبت می کنه..پس من باید چیکار کنم؟یعنی باید می رفتم به علیرضا می گفتم؟اگه می گفتم هرچی باشه مرده و غیرتش اجازه نمیده قبول کنه یکی به خواهرش نزدیک بشه. ای خدا این چه کاری بود من کردم! خب یه نه می گفتم و خلاص می شدم..ولی نه! این خانواده بعد کلی سختی و درد حق داشتن طعم خوشی بچشند. مسلما اگه نادر به مادر هم می گفت مادر اولین نفر سراغ من میومد تا بهشون کمک کنم؛دربرابر این همه محبتی که خان بابا و مادر به من داشتن چطور می تونم بی تفاوت رد بشم؟
حالا بین من و علیرضا هم اتفاقی افتاده بود که دیگه نمی تونستم مثل سابق باهاش راحت باشم و هم صحبت بشییم.. وای دارم از فکر کردن منفجر میشم،خدا خودت بهم کمک کن هرچی خیره پیش بیاد و دلخوری و ناراحتی هم اتفاق نیوفته..

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

فصل14

 

  بعداز اعتراف علیرضا سعی کردم فاصله بینمون بیشتر کنم تا اتفاق ناراحت کننده پیش نیاد.البته علیرضا هم متوجه برخورد سردم شده بود ولی خب واکنشی نشون نمی داد..
بعد از کلاس وسایلمو جمع کردم و قبل از این که علیرضا از کلاس بره بیرون بهم گفتم:علیرضا؟
برگشت سمتم و گفت:جانم!
_میشه شماره دلآرام داشته باشم؟
_البته که میشه..ولی چرا؟
_هووم..همینطوری دوست دارم بیشتر باهم آشنا بشیم.
لبخندی زد و گفت:راستشو بخوای بعد از اون شب دلآرامم کلی از تو خوشش اومد و ازت تعریف می کرد..
هروقت یکی ازم تعریف می کرد خیلی خوشحال می شدم و قند تو دلم آب میشد..آخه کیه که بدش بیاد بقیه از شخصیتش خوششون بیاد؟!
_جدی؟منم ازش خوشم اومد.ولی عکس تو خجالتی و کم رو هست..
_آره.اما اگه با یکی صمیمی بشه اون رو دیگه شو نشون میده..
لبخندی زدم و منتظر موندم از موبایلش شماره دلآرام برام بخونه..
وقتی شماره شو گفت ازش تشکر کردم و باهم خداحافظی کردیم.
وقتی به آموزشگاه رفتم بلافاصله کلاس درس با بچه ها شروع کردیم چون موقع امتحاناتشون بود و به کلاس تقویتی نیاز داشتن..
موقع شام خوردن برخورد صمیمی و گرم تری با نادر داشتم و اونم از گره اخمش یکم شل کرده بود. مشخص بود که خیلی منتظر خبری از طرف دلآرام هست ولی حرفی نمی زد تا من خودم به موقعش بهش خبر بدم..

          یک روزبعد،تو مسیر خونه امید بودم و تصمیم گرفتم به دلآرام زنگ بزنم.. شمارشوگرفتم اما جواب نداد،احتمال دادم بخاطر این که شماره ناآشنا بوده جواب نداد و براش پیام فرستادم و گفتم مهتاب هستم و بعد از دو سه دقیقه دوباره شمارشو گرفتم که جواب داد..
_سلام دلآرام خانم..
با صدای که مشخص بود خوشحاله با گرمی جواب داد..
_سلام عزیزم.خوبید؟
_ممنونم.توخوبی؟
_مرسی عزیزم..تعجب کردم که بهم زنگ زدی!
خنده ریزی کردم و گفتم:چرا؟
_هووم..آخه انتظارشو نداشتم!
_آهان.درسته فقط یکبار همدیگه رو دیدیم اما خب خیلی تاثیر گذار بود.بخاطر همینم شمارتو از علیرضا گرفتم که از این به بعد بیشتر همدیگه رو ببینیم..
_بازم ازت تشکر می کنم.خودمم دوست داشتم که بیشتر باهم ارتباط داشته باشیم.
_پس باهم هم نظر بودیم خبر نداشتیم!نظرت چیه فردا همیدیگه ببینیم؟
با تعجب گفت:فردا؟!
_آره..نمی تونی؟
_نه..می تونم.ولی فکر نمی کردم به این زودی..باشه.کجا و چه ساعتی؟
خنده ای از رضایت کردم و گفتم:خوشم میاد که از همین اول پایه هستی.آدرس کافه رو برات می فرستم. ساعت یازده صبح.خوبه؟
_آره خوبه مشکلی نیست.فقط مگه تو کلاس نداری؟
_نه فردا پنج شنبه ست منم مرخصی گرفتم..
_باشه عزیزم.آدرس بفرست.
جرقه ای به ذهنم زد و گفتم:چیزه..می خوای خودم بیام دنبالت؟!
_نه،نه.اصلا.این همه راه بیای دنبال من که چی بشه..
_این همه راه چیه..خیلی خونه ما و شما باهم فاصله نداره..
بین شک و تردید گفت:هووم.باشه ولی زشته اینجوری!
_زشت چی چیه آخه؟ فردا ساعت ده و نیم میام.
_باشه.آدرس خونمون برات بفرستم یا الان بگم؟
_نه نمی خواد..(محکم سیلی به خودم زدم و زبونمو گاز گرفتم)نه..یعنی..یعنی آره بفرست عزیزم(نفس عمیقی کشیدم)ببخشید دارم رانندگی می کنم یک لحظه هول شدم.
_آخی. مراقب خودت باش نزنی به کسی!
_نه هواسم هست..خب عزیزم خیلی خوشحال شدم.فردا میبینمت تو آدرس خونتون حتما برام بفرست.
_باشه حتما.منم خیلی خوشحال شدم.
_قربانت عزیزم.خدانگهدار..
_خداحافظ!
گوشی قطع کردم و اینبار نفس عمیق تر و پرصدایی دادم بیرون.. وای دختر داشتی گند میزدی دوباره!
خوب شد سریع جمعش کردم و نذاشتم بیشتر از این ابروریزی کنم.نزدیک بود بهش بگم نه من خودم آدرس خونتون رو بلدم اون وقت نه آبرو واسه من میموند نه واسه علیرضا..


مانتو ساده مشکی کوتاهی پوشیدم که روش کاپشن جین با شلوار جین که هردو آبی پررنگ بودن ست کردم و شال و کفش مشکی اسپرت.موهامو فرق وسط زدم و جلو موهامو بیرون شال ریختم،با یک رژ قرمز همه چیز کامل شد و از خونه زدم بیرون.
روز پنج شنبه خیابون ها خلوت بود و بعد از بیست دقیقه رسیدم رو به روی خونه شو.شمارشو گرفتم و گفتم پایین هستم.
چندلحظه بعد با پالتو زرشکی که همراه شلوار و شال کرم ست شده بود دلآرام از خونشون اومد بیرون و با لبخند سوار ماشین شدم.باهم دست دادیم و روبوسی کردیم. پا روی پدال گاز گذاشتم و ماشین از جاش کنده شد..
_چطوری؟مشتاق دیدار..
_خوبیم مرسی..منم خیلی دوست داشتم دوباره همدیگه ببینیم که به لطف شما شد.
اخم تصعنی کردم و بالبخند گفتم:شما؟ چرا اینقدر شما،شما می کنی تو؟؟راحت باش.
خندید و گفت:الان دو بار هست  که اعتراض کردی..یکبار وقتی نمایشگاه اومدم دومین بارم همین الان..
_خب راست میگم دیگه.احساس می کنم غریبه هستیم.
_باور کن من با همه همینطور صحبت می کنم حتی با خانواده خودم..
_یعنی می خوای منم همینطور باهات صحبت کنم!
_نه،تو هرطور که راحتی صحبت کن چون منم همینطور که راحتم صحبت می کنم..
سری تکون دادم و لبخندی زدم..
روبه روی یک کافه نگه داشتم و باهم داخل شدیم.هر دومون هوس اسپرسو داشتیم به همراه کیک شکلاتی.
دلآرام نگاهی به کافه انداخت و بالبخند بهش گفتم:زمان دانشجویی با دوستای دانشگاه زیاد میومدیم اینجا..
_چه خوب.جای دنج و خیلی قشنگیه..
همزمان گارسون سفارشون رو اورد و مشغول نوشیدن قهوه شدیم.
_یادش بخیر،دوران خیلی خوبی داشتیم!
_چرا یادش بخیر؟مگه دیگه باهم در ارتباط نیستید؟
_با یکی دونفر چرا!اما بعد از دانشگاه هرکس رفت و درگیر روزمرگی های خودش شد که منم از این قاعده مستثنا نیستم.یه چیزی که هست تو این طول زندگی خیلی آدم ها میان و میرن ولی قرار نیست همه شون تو ادامه زندگیتم موندگار باشن!(باقی مونده قهوه مو با کیک خوردم و ادامه دادم) راستشو بخوای منم آدمی نیستم که خیلی دوروبرم شلوغ کنم و از رفیق بازی خوشم بیاد..
زمان حرف زدنم کامل به گوش بود و حواسش به من بود و با لبخندی گفت: درست میگی.هرکس درگیر زندگی خودش میشه و نباید تو گذشته بمونه چون کار بیهوده ای هست.ولی آدم به رفیق نیاز داره به کسی که اگر مشکلی پیش اومد اگر به کمک یکی به اسم دوست و رفیق نیاز داره باشه و تنها نمونه..
_خب اینم هست.حالا فکر نکن من خودم هستمو خودم نه..خواهرم سه سال ام بزرگتره و باهم خیلی رفیقیم زن داداشمم همینطور از بچگی باهم دوست بودیم و هروقت اتفاقی مشکلی برام پیش اومده کمکم کردن و نگذاشتن احساس تنهایی کنم.وقتی همچین رفیق هایی دارم دیگه به کسی نیاز ندارم..
یکم با کیکش بازی کرد و با شک و تردید گفت:علیرضا چی؟!
با شنیدن اسم علیرضا هول شدم و یکم دست و پامو گم کردم..ولی با لبخند زدن سعی کردم خودمو کنترل کنم و گفتم:متوجه منظورت نشدم!
_هووم..منظورم اینکه علیرضا برات چه جایگاهی داره؟
ای خدا چرا علیرضا رو اورد وسط آخه؟!یعنی علیرضا باهاش درمورد احساسش صحبت کرده؟ یعنی دلآرام همه چیز می دونه که می خواد بحث به علیرضا کشیده بشه؟
_علیرضا برام بهترین رفیق غریبه هست(خنده ای کردم و ادامه دادم) منظورم اینکه به جز مهسا و سحر اولین آدمی هست بدون هیچ نسبتی اینقدر بهش اعتماد دارم و بهم دیگه کمک می کنیم.
نگاه تامل برانگیزی بهم انداخت و گفت:خوشحالم که نظر مثبتی به برادرم داری و می تونی بهش اعتماد کنی!
_از من نباید تشکر کنی.از برادرت باید تشکر کنی که انسان خوبی هست..
لبخند ملیحی زد و با شیطنت گفت:باشه بهش می گم..
آروم خندیدم و گفتم:شیطونی نشون نمیدیا!
_خب دیگه!
_تو از خودت بگو!
_چی دوست داری بگم؟
_هرچی..رفیق بازی؟
_نه خیل ولی خب رفیق چندتایی دارم که خیلی باهم صمیمی هستیم و تو خوشی ها و ناخوشی های زیادی کنار هم بودیم!
_ان شالله رفاقتتون پایدار باشه!
_مرسی عزیزم.
وقت مناسبی دیدم که بیشتر وارد موضوع بشم و به چیزی که می خوام برسم..
_تاحالا عاشق شدی؟
دختر آخه چرا بلد نیستی مقدمه چینی کنی؟باز که گند زدی..اول کار یهو میری سر اصل مطلب اونم بی پرده؟ هیچی از این دنیا یاد نگرفتی بس که احمقی..
با تعجب نگاهم کرد و یهو زد زیر خنده که اینبار باعث تعجب من شد.متعجبانه نگاهش کردم و با خنده گفت:نه بابا عشق چیه آخه؟می خوام درس بخونم!
وقتی گفت می خوام درس بخونم خنده از لبم رفت و اخم کردم و سرمو انداختم پایین و به فنجون خالی از قهوه خیره شدم..یاد حرف محسن افتادم که تو پارک بحث ازدواج با دخترخالش پیش کشید و ازش پرسیدم می خوای چیکار کنی گفت می خوام درس بخونم.هعی..هنوز بعضی زخم ها با یادآوریشون سرباز می کنن و تا استخونت دردشو حس می کنی..
_چیشد؟چرا یهو حالت گرفت؟حرف بدی زدم؟
سرمو به آرومی بلند کردم و لبخند کم جونی زدم و گفتم:نه عزیزم.یاد یه رفیق قدیمی افتادم..خب گفتی می خوای درس بخونی!این که از هر دختری بپرسی میگه!
_آره اینو نگییم چی بگییم؟همه دارن از بی شوهری مینالن خواهر..من موندم این همه پسر مجرد چرا زن بگیر نیستن تا ما اینقدر درد سینگلی نداشته باشیم آخه..تازه ولنتاینم نزدیکه دیگه هیچ پسری بهمون نزدیک نمیشه..
حالت معتراضانه ای به خودش گرفت و داشت مثل پیرزن ها مینالید..از حالتش خندم گرفتم و گفتم: آخ آخ دل پُری داریا! خوب بود ازت پرسیدم تا یکم خودتو خالی کنی..
با خنده گفت:نه بابا..داشتم شوخی می کردم.
_مثل علیرضا شوخ طبع هستی!
_آره همه میگن..کلا منو علیرضا خیلی شبیه هم هستیم ولی نوشین خیلی شباهتی به ما نداره نه اخلاصش نه ظاهرش!
_منم متوجه شباهتت با علیرضا شدم ولی هنوز که نوشین رو ندیدم..البته منو خواهر برادرمم همینطوریم.مجید و مهسا شبیه هستن بخصوص اخلاق ولی من کلا فازم فرق داره.
به جوابی که می خواستم رسیده بودم و بیشتر پرس و جو کردن جایز نبود و دوست داشتم بیشتر باهم صحبت کنیم و باهم آشنا بشییم.دلآرام حس خیلی خوبی بهم می داد یجورایی حس می کردم علیرضا رو به روم نشسته و باهم صحبت می کنیم.
نزدیک ساعت دو بود که تصمیم گرفتیم ناهار هم مهمان من همون کافه بخوریم..
بعد از این که ناهار خوردیم از کافه رفتیم بیرون و دلآرام که جایی کار داشت نزدیک ترین جای ممکن پیادش کردم و خودمم راهی مرکز شدم..
کارهای مرکز به خوبی پیش می رفت و منم مشغول کار خودم بودم وقتی از بچه ها راجب امتحاناتشون می پرسیدم با امیدواری می گفتن که نمرات بالایی می گیرن و حتی بیشتر از خودشون منتظر بودم کارنامه شون بدن تا بدونم واقعا زحماتم نتیجه داده یا خیر.هروقتم می رفتم مرکز اول با معصومه خانم دیداری داشتم و بعد مشغول کارهای خودم میشدم..وقتم اضاف میوردم می رفتم داخل کتابخونه مینشستم و کتاب می خوندم بعضی اوقات بچه ها میومدن پیشم و باهام مشورت می کردن یا هم دردودل می کردن که پای تمام حرف هاشون با جون دل می نشستم و تا جای ممکن کمکشون می کردم..درواقع اگه حال یک نفر می تونستم خوب کنم یا تاثیر گذار باشم حال خودم خوب میشد و احساس مفید بودن داشتم..کاش چندسال پیش با این مرکز آشنا میشدم تا چیزهای بیشتری یاد بگیرم و بزرگتر بشم..
بعد از شام موقع خداحافظی با بچه ها و خان بابا و مادر به نادر با اشاره فهموندم باهاش کار دارم و داخل حیاط دنبالم اومد.
با همون خشک بودن ولی یکم ملایم تر گفت:بفرمایید خانم شریفی سرپا گوشم..
_امروز با دلآرام صحبت کردم..
یکم هیجانم به چهره اش دیدیم و حسرت به دل نموندیم..
_خب؟چیشد؟
دوست داشتم یکم اذیتضش کنم گفتم:مگه شما می خواستید چیزی بشه؟
جا خورد از حرفم و باز خشک شد،ای بابا به منم نیومده یکم روی خوششو نشون بده..
_نه،اما قرار بود بهم بگیید کسی تو زندگیشون هست یانه!
خودمو به آدمی زدم که تازه فهمیده قضیه از چی قراره و گفتم:آها آره..ببخشید. امروز باهاش صحبت کردم و فهمیدم که کسی تو زندگیش نیست!
برق چشم هاش تو ظلمات شب حیاط رو هم نورانی می کرد ولی تغییر خاصی تو چهره اش دیده نمیشد..کلا نمیشد تشخیص داد ناراحته خوشحاله عصبی هست خوشبخته...
_مطمئنید؟!
_مطمئن نبودم راجبش صحبت نمی کردم!
_پس خوبه.
_اوهوم.
_خب الان چیکار کنم؟
انگار عادت داشت بین حرف زدن با طرف مقابل نقل مکان کنه و با خودش با صدای بلند همصحبت بشه.
لبخند شیطنت باری زدم و گفتم:من باید بگم؟
به خودش اومد و گفت:نه.اما چطور باهاش صحبت کنم؟
_نمی دونم.اما خب من نمی تونم واسطه بین شما و دلآرام بشم چون با برادرش دوست هستم و نمی خوام اعتمادی که به من دارند خراب بشه و این که گفتم دلآرام کسی تو زندگیش نیست ولی اینو که نمی دونم بخواد کسی تو زندگیش بیاد یانه..
_بله متوجه هستم و تا اینجاهم از شما خیلی تشکر می کنم کمک زیادی کردید به من. حالا خودم یه راه حلی پیدا می کنم.
_ممنون که درک می کنید.خب بامن کاری ندارید؟
_خیلی ممنونم.شب خوش!
_شب شماهم خوش!
سوار ماشین شدم و به سمت خونه حرکت کردم..

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                                                                          *****************

یک هفته دیگه بدون هیچ خبر و هیجانی گذشت!
خیلی وقت بود زندگی بی سروصدایی داشتم و در کمال آرامش و بدون استرس نفس می کشیدم. کارم شده بود صبح سریع صبحانه بخورم به آموزشگاه برم و بعد از آموزشگاه راهی مرکز بشم که باز به خونه برگردم..خونه برام بیشتر شبیه خوابگاه بود تا محل زندگی با اعضای خانواده.
این زندگی سوت و کور رو دوست نداشتم شاید بی هیچ دغدغه و خطری زندگی می کردم اما خب دست به کاری هم نزده بودم که هیجان داشته باشه..
خیلی هم زندگی آروم خوب نبود!خسته کننده و کسل آور شده بود..دوست داشتم شب با خیال راحت بخوابم و نگران صبح و صبح های دیگر نباشم؛دوست داشتم مثل خیلی از همسن هام به خودم ارزش بذارم و حواسم به خودم باشه،تفریح کنم،استراحت کنم،کنار خانوادم باشم،مسافرت برم ولی همه اینهارو از خودم دریغ کرده بودم و غرق کار شده بودم که تهش چی بشه؟ قراره به چه چیزی برسم که از همه چیزم براش گذشتم؟قرار بود  چه قله ای فتح کنم که به این سرعت و بدون لذت بردن از کوه و مناظر کنارش عبور می کردم؟!وقتی ده سال از عمرم بگذره تازه می خوام به این سرمایه و جوونی که الان دارم حسرتش بخورم و بگم کاش قدر فرصتی که داشتم رو بیشتر می دونستم!
حتی یک مرد هم برای خانواده و تفریحش وقت خالی می کنه اما من که نیازی به پول دراوردن و سختی کشیدن نداشتم اینطور خودمو زندونی کردم!
برای پول هیچوقت حریص نبودم و برام اهمیتی نداشته اما عاشق کار کردن و تلاش بودم..
کاری که از پدرم به من و مجید به ارث رسیده بود،که همیشه سخت تلاش کنیم و برای رویاهامون بجنگیم اما هیچوقت بنده پول نشییم..
باید به خودم وقت بدم،باید به خودم زمان هدیه بدم برای زندگی کردن برای خوشبخت بودن!
خرداد که شد به آقای حسینی میگم از کار آموزشگاه انصراف میدم و دیگه نمیام.می تونم با کارهای مشارکتی و پروژه گرفتن از شرکت های خصوصی هم از پس زندگی کم هزینه خودم بربیام..

کلاس تقویتی تمام شد و می خواستم به اتاق برم یکم استراحت کنم که معصومه خانم تا منو دید سرعت قدم های لنگ و سنگینش بیشتر کرد و گفت:عه،دخترم اینجایی!
لبخند زدم و گفتم:سلام معصومه خانم،کارم داشتید؟
_سلام به روی ماهت.خان بابا باهاتون کار داره،گفتن بریید اتاقشون!
_باشه،ممنونم!
راهمو به سمت اتاق مدیریت کج کردم و پشت در ایستادم و تقه ای زدم که خان بابا گفت بفرمایید!
در باز کردم و وارد اتاق شدم فکر می کردم خان بابا تنهاست ولی مادر و دوتا آقای دیگه هم بودن که یکیشون سنش بالا بود ولی یکی پسر جوونی بود که سرش پایین انداخته بود..
  با صدای رسایی سلام کردم و جواب سلامم رو متقابلا دادن با اشاره مادر کنارش نشستم که روبروی ما خان بابا و اون دوتا آقا بودن!
تعجب کرده بودم که خان بابا با من چه کاری می تونست داشته اونم باهمراهی دو مرد غریبه!
شاید آقایی که سنش بالاتر بود دوست خان بابا هست و این یکی که سنش کمه پسرش هست و با معرفی خان بابا اومدن واسه من خاستگاری!
با این تصور لبخندی روی لبم نشست و اگه جای دیگه بودم حتما میزدم زیر خنده و به این فکرهای مزخرفم از ته دل میخندیدیم..منم به چه چیزهایی فکر می کنم!
بالاخره سکوت شکسته شد وخان بابا رو کرد به من و گفت:دخترم ایشون(اشاره به مردی که سنش بالاتر بود کرد)آقای سمیعی دوست قدیمی من هستن که مرکز ترک اعتیاد دارن!
یک لحظه به چهره اش دقیق شدم و یادم اومد شب یلدا که نمایشگاه داشتیم ایشون هم اومده بودن و حسابی با خان بابا گرم گرفته بودن..
لبخندی حواله پیرمرد کردم و گفتم:خوشبختم از آشناییتون!شب یلدا که اینجا مراسم بود شما هم بودید،درسته؟
_بله درسته،خان بابا منت سرما گذاشتن و دعوت شدیم ماهم با کمال افتخار اومدیم!
خان بابا:نفرمایید آقای سعیمی!شما بزرگوارید!

خب تا اینجا که به من مربوط نیست که ایشون کی بود و چیکارست..سکوت کردم تا خان باباادامه بده!
خان بابا:ایشونم(اشاره به پسر جوون کرد که بدون هیچ عکس العملی نشسته بود)آقای مرادی هستن که تو مرکز ترک اعتیاد آقای سمیعی کار می کنن و البته خودشون قبلا دوره پاکیشون اونجا گذروندن..
گیج تر شدم فکر کردم حداقل با معرفی کردم پسر جوون ممکنه حدس بزنم چرا من رو خواستن و چیکار می تونم بکنم اما مرکز ترک اعتیاد به من چه ارتباطی داشت که خودمم نمی دونستم..
رو کردم به پسر و گفتم:از آشناییتون خوشبختم!
فقط به یک لبخند کم رنگی اکتفا کرد..رو پیشونیش عرقق سرد نشسته بود و داشت با انگشت های دستش بازی می کرد مشخص بود که اضطراب داره..
یکم دقیق تر به چهره ای نگاه کردم..صورت لاغر و سبزه ای داشت و لب هایی که مشخص بود بخاطر سیگار و مواد مخدر تیره شده اما معصومیت خاصی تو چهره اش موج میزد.خط  چاقویی که وسط گونه اش تا نزدیک دهانش کشیده شده بود نگاه همه رو به خودش می گرفت.شاید زمانی که معتاد بوده با یکی بدتر از خودش دعوا کرده و خط کشیدن تو صورتش..
بعد از چند لحظه سکوت خان بابا ادامه داد:خانم شریفی شاید تعجب کرده باشید چرا شمارو صدا زدیم و از شما خواستیم بیاید..
وای خان بابا چقدر خوبی آخه!زدی وسط خال!
ادامه داد:هانیه که می شناسی!خیلی باهم صمیمی هستید!
با تعجب گفتم:بله!من و هانیه بهم نزدیکیم!
خان بابا:ایشون آقا هادی برادر هانیه هستن...
سریع سرمو چرخوندم سمت هادی و با تعجب و حیرت نگاهش کردم..
دارم چی میبینم؟واقعا این هادی بود؟ گمشده هانیه؟برادری که چندین ساله از دست داده و حتی از زنده بودن و مرده بودنشم خبر نداشت؟آرزو و نهایت هانیه الان روبه روم نشسته؟ همین پسری که بیشتر مضطرب شده و داره ناخنفشو تو کف دستش فرو میبره و پاهاشو به لرزه انداخته؟ آخه چطور ممکنه؟ چطور ممکنه هادی،هانیه رو پیدا کرده باشه؟ یعنی کل شیراز به دنبال هانیه گشته برای پیدا کردنش؟ اصلا چرا بعد این همه سال الان؟چرا الان اومده سراغ خواهرش؟
و هزار تا سئوال دیگه که داشت سرمو منفجر می کرد..
هیچ حرفی نمی تونستم بزنم و با دهن باز و حیرت به هادی سر به زیر خیره شده بودم.
مادر دستشو رو کمرم کشید و با محبت گفت:مهتاب جان خوبی مادر؟
به خودم اومدم و یکم سرمو تکون دادم و با گیج و منگی گفتم:عه..آره..آره خوبم. ببخشید من خیلی گیج شدم.شما واقعا برادر هانیه هستید؟
اینبار سرشو بالا اورد و با نگاه خسته و مضطربش گفت:آره من برادرش هستم(رو کرد به آقای سمیعی و خان بابا)میشه من هانیه رو ببینم؟آخه اینقدر معطلی واسه چیه؟چرا نمی ذارید ببینمش؟
آقاسمیعی:هادی جان یکم صبر کن پسر.با عجله که نمیشه هرکاری کرد!
خان بابا:آقای سمیعی درست می فرمایند.نزدیک هشت نه سال هست که هانیه شمارو ندیده!حتی از زنده بودن شماهم خبر نداشت.الان دختر بچه هشت ساله نیست بزرگ شده.مشخص نیست با شنیدن این خبر چه واکنشی نشون بده.
هادی به اجبار قبول کرد.مادر رو به من کرد و گفت:مهتاب جان ما می خوایم شما بری اول با هانیه صحبت کنی و کم کم آمادش کنی که برادرشو ببینه!
با ترس و تعجب انگشت اشارمو سمت خودم گرفتم و گفتم:من؟!چرا!؟
مادر:چون تو به هانیه نزدیکتری و می دونی چطور باهاش صحبت کنی!
هنوز گیج و منگ بودم و با کلافگی گفتم:آخه من برم چی بگم؟راستشو بخواید الان خودمم گیجم.. بعد این همه سال تازه یاد خواهرتون افتادید؟نگفتید این دختر چقدر سختی کشیده چقدر تو بی خبری زجر کشیده؟ چقدر براتون اشک ریخته؟
عصبی شده بودم و تند تند نفس می کشیدم،منتظر جواب بودم ولی هادی حرفی نمیزد..
آقای سمیعی رو کرد به من و گفت: هادی جان الان چهارساله که پاکه.خیلی هم دنبال خواهرش بود حتی رفت سراغ مادر و پدرش ولی مادرش به گفته فامیلشون کارتن خواب هستن و خبری ازشون نیست.پدرشونم بعد از آزادی بخاطر کشیدن مواد زیاد سنگ کوب میکنه! هادی همه بهزیستی ها و جاهایی که حدس میزد هانیه ممکنه اونجا رفته باشه،رفته ولی کسی از هانیه خبر نداشته! هادی بعد از این که پاک میشه بخاطر ذات خوب و قابل اعتمادش ما استخدامش کردیم تا کنار خودمون بمونه و به بقیه کسانی که میان اونجا و دردی که هادی کشیده و اونهام تجربه اش کردن کمک کنه! بر حسب اتفاق بنده یکی از تابلو های هانیه خانم رو خریداری کردم و بردم تو اتاقم داخل مرکز زدم.وقتی هادی امضاء هانیه مرادی پایین تابلو دید شک کرد که ممکنه خواهرش باشه چون می گفت هانیه بچگی نقاشیش خیلی خوب بود و مهم تر از همه چون هانیه داخل مرکز نگهداری از بچه های بی سرپرست یا بدسرپرست زندگی می کرد ما بیشتر مطمئن شدیم ممکنه این همون هانیه گمشده ما باشه..الانم که اومدیم اینجا!
خدایا دارم از این همه عظمتت به جنون میرسم!واقعا تو برهر کاری توانایی و ما بنده ای بیش نیستیم..اگر تو بخواهی هرکاری که ذره ای نور امید تو دل نداریم شدنی میشه و گمشده هرکس پیدا میشه..
ناخودآگاه گفتم:یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور...کلبه حزان روی شود گلستان غم مخور..
هادی سرشو اورد بالا و لبخندی نثارم کرد که امیدوار شده و به گمشده اش داره نزدیکتر میشه.
خان بابا:خب مهتاب جان این زحمت رو شما میکشی؟
با لبخند گفتم:چشم.باید به خودم ببالم که خبر گمشده ای رو به منتظرش برسونم!
از جام بلند شدم و رفتم سمت اتاق هانیه..تو راه با خودم کلنجار می رفتم که از کجا شروع کنم و چجوری بهش بگم!هزارتا جمله برای آغاز کردن آماده کردم اما وقتی در اتاقش زدم و داخل شدم همه چیز یادم رفت..دوتا از هم اتاقیاشم کنارش بودن که ازشون خواستم چنددقیقه ای من و هانیه رو تنها بگذارند..

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رو تختش دراز کشیده بود وداشت درس می خوند،لبه تختش نشستم و خودشو جمع و جور کرد.
خدایا کمکم کن بتونم از پس این خبر بزرگ بربیام و اتفاق های خوبی رخ بده..
به زور تونستم لبخند بزنم و گفتم:چندتا امتحان دیگه موندی؟
_پس فردا زیست داریم،زیست امتحان بدم میشه دوتا دیگه که میمونه!
_هووم..خوبه. حیف که ریاضی فیزیک بودم و چیزی از زیست نمی دونم وگرنه کمکت می کردم!
_مرسی عزیزم..حالا  زیاد خوندم خیلی مشکلی باهاش ندارم!
_امیدوارم بهترین نمره رو بگیری!
_وای خدا کنه،خیلی خرخونی کردم.
_نگران نباش حتما که بهترین نتیجه میگیری!
_ان شالله!
_هانیه؟
_جانم؟!
دوباره زبونم قفل کرد و به لکنت افتادم،باز نفهمیدم باید چجوری سر صحبت باز کنم..
_چیزه..میگم..یعنی بزرگترین آرزوت چیه؟
با تعجب گفت:من؟خب دوست دارم چندسال دیگه که کنکور دارم پزشکی قبول بشم،چون عاشق پزشکی هستم.
_همین؟
_آره خب..دیگه چه آرزویی می تونم واسه خودم داشته باشم؟!
_منظورم اینکه آرزو نداری روزی از هادی خبری برسه؟
سری از تاسف تکون داد و گفت:شب و روز با فکر هادی نفس می کشم..این که داداشم زندست یانه..می دونی اصلا دلتنگ بابا،مامانم نمیشم..هه شاید باور نکنی ولی خب حقیقته.اونها زندگی منو برادرم رو خراب کردن.هادی خیلی مهربون و خوب بود.با این که معتادم شد ولی همیشه بهم مبت می کرد و از اون آدم های لاشی که شب تا شب خونه ما بساطشون پهن میشد مراقبت می کرد که آسیبی به من وارد نکنن. ولی خب چقدر باید منتظر بمونم و تو بی خبری بمونم؟ دیگه آدم به درد هایی که داره عادت می کنه!
دستشو گرفتم و نوازش دادم..
_متاسفم عزیزم که اینقدر درد کشیدی!اما تو از خیلی همسن های خودت بزرگ تر و بهتری! بعضی اوقات مادرو پدرها کارهایی می کنن که ناخواسته به بچه هاشونم آسیب وارد میشه.ولی تو نباید از پدر و مادرت متنفر باشی.قطعا اگه تو دام اعتیاد نیوفتادن برات بهترین پدرومادر میشدن! من می خوام بهت خبری بدم!
انگار متوجه منظورش شد سرجاش نشست و بین شک و تردید گفت:چه خبری؟
لبخندی زدم و گفتم: برادرت زندست و حالشم خوبه خوبه!باورت میشه؟ هادی پیدا شد!اصلا هادی خودش اومده سراغت..
بی اختیار اشک هاش ریخت و دستمو محکم تر فشرد و با التماس و بغض گفت:مهتاب تورو راست میگی؟؟ یعنی چی؟؟؟!هادی زندست؟ تورو جون عزیزت باهام شوخی نکن!
منم اشک تو چشم هام حلقه زد و گفتم:به خدا دارم راست می گم.هادی خودش اومده سراغت! پاک شده، دیگه معتاد نیست!
اینبار به هق هق افتاد و گفت:آخه چطور ممکنه؟چجور منو پیدا کرد؟
_خودت باعث شدی پیدات کنه!شب یلدا یکی از دوستان خان بابا تابلو تورو خرید،یه مرکز واسه ترک اعتیاد داره..تابلو تو اتاق کارش بوده و چون تو پایین نقاشیت امضاء کرده بودی و هادی هم اونجا کار می کرده و نقاشی که دید شک کرد تو باشی!همین شد که همدیگه پیدا کردید!باورت میشه خودت سر نخ دادی؟ باورت میشه هانیه؟
دستشو گذاشت جلو صورتش و گریه می کرد..اشکهامو پاک کردم و گفتم:خدا همیشه به بنده هاش نگاه می کنه و حواسش هست!فقط باید صبور باشیم تا زمانش برسه!
بین گریه و بُهت گفت:الان کجاست؟ تو اونو دیدی؟
_آره من دیدمش!خیلی واسه دیدنت بی قرار بود! الان تو اتاق خان بابا منتظر تو هست!
مثل فنر از جاش پرید وگفت:الان اینجاست؟
_آره..تو اتاق مدیریته!
همونطور که داشت گریه می کرد سریع روسری پوشید و بدون این که خودشو ت آینه ببینه به سمت پایین می دویید منم سریع پشت سرش رفتم و اینقدر شوق و هیجان داشت که به جای این که با آسانسور بره تند تند از پله ها پایین رفت و صدای گریه اش تو سالن می پیچید..از پله ها رفتم پایین و رو به روی اتاق مدیریت ایستادم.. هانیه و هادی تو بغل هم بودن و داشتن واسه اینهمه سال دوری و دلتنگی گریه می کردن از ته دل گریه می کردن و همدیگه رو صدا می زدن.چندثانیه تو بغل هم بودن و از هم جدا می شدن و همدیگه رو نگاه می کردن و باز با گریه به آغوش هم پناه میوردن..
مادر هم اشک شوق می ریخت مثل من.. بعد از چند لحظه خان بابا،مادر و آقای سمیعی از اتاق اومدن بیرون تا خواهر و برادر رو تنها بگذارند.
داخل حیاط رفتیم و خان بابا نفس عمیقی کشید و گفت:خدایا شکرت که این خواهر و برادر رو بهم رسوندی(نگاهی به آقای سمیعی که داشت سیگار می کشید و به جای اشک ریختن دود از ریه هاش می داد بیرون کرد)خدا از مردونگی کمت نکنه. اگه تو نبودی معلوم نبود این دوتا بهم برسن یانه..
آقای سمیعی:این حرف نزن خان بابا. کار و خواست خدا بود ما فقط وسیله بودیم. من باید از تو و مادر تشکر کنم که این بچه هارو به سرپرستی قبول کردید و نگذاشتید به راه بد کشیده بشن..
مادر:خب حالا می خواید چه تصمیمی بگیرید؟ مشخصه این خواهر و برادر می خوان پیش همدیگه باشن و ماهم نمی تونیم جداشون کنیم.
خان بابا: درسته ولی ما هم نمی تونیم به همین راحتی سرپرستی هانیه به برادرش بدییم. هادی هنوز مجرده و خونه و زندگی نداره.کی می خواد از هانیه مراقبت کنه؟بعدشم درسته هادی ترک کرده اما باید زمان بیشتری بگذره تا بدونیم از پس این مسئولیت برمیاد یانه!
آقای سمیعی:خان بابا از بابت هادی و وضعیت رفاه و از نظر مادی خیالت راحت باشه. هادی سرایدار مرکز هست و واسه مشاوره و کارهای دیگه حقوق می گیره و امتحانشو پس داده آدم درست کاری هست. فقط راست میگید آدم مجرد نمی تونه از پس خواهر کوچیک تر از خودش بربیاد و این خودش یه مشکل بزرگیه!
من که ساکت بودم و فقط نظاره گر بحث بودم به حرف اومدم و گفتم: اگه بی ادبی نباشه نظری بدم..
خان بابا:این چه حرفیه دخترم!شما کمک بزرگی به ما کردید.بفرمایید!
_خواهش می کنم،لطف دارید!به نظر من چند وقتی هانیه همین جا بمونه و با برادرش در ارتباط باشه تا این چندسال دوری جبران بشه و بیشتر باهم آشنا بشن! اگه دیدیم هادی واقعا از پس مسئولیت برمیاد بهش بگییم که تا موقعی ازدواج نکردی هانیه اینجا بمونه،چون هانیه محصل هست و نمی تونه از پس خونه داری بربیاد.اگه هادی تونست همسر خوبی پیدا کنه که با وجود هانیه مشکلی نداشته باشه اونوقت باهم زندگی کنن!
خان بابا:الحق دختر با اصالتی هستی!این بهترین کاریه که می تونیم انجام بدییم!
تو دلم خندیدم،هروقت حرفی میزدم خان بابا می گفت الحق درختر بااصالتی هستی!
آقای سمیعی:اینم فکر خوبیه و می تونیم بهشون فرصت بدییم تا کامل با شرایط وقف پیدا کنن بعد تصمیم بگیریم که چیکار کنیم!
خان بابا:ممکنه هانیه و هادی قبول نکنن و بخوان زودتر  باهم زندگی کنن!
مادر:اینو بسپارید به من و مهتاب خانم.خودمون هانیه رو راضی می کنیم!شماهم اگه هادی بد عُنقی کرد وارد کار بشیید..
غرق صحبت شدن شده بودیم که یادمون رفت موقع شام هست..خان بابا هرچی اصرار کر آقای سمیعی شام کنار ما بمونه گفت باید بره خونه و نمی تونه اما هادی با خوشحالی قبول کرد و شام کنار خواهرش و ما موند..
حال همه بچه ها خوب بود و هانیه سر از پا نمی شناخت..موقع شام همش با هادی صحبت می کرد و می خندید..خیلی خوشحال بودم که یکی دیگه از بچه ها مشکلش حل شده و تونست گمشده شو پیدا کنه و از ته دل خوشنود باشه..کاش همه شون مشکلاتش که داشتن حل می شد تا دیگه حسرتی تو دلشون نمونه.
بعد از شام هانیه و هادی با نارضایتی و ناراحتی از هم خداحافظی کردن ولی شماره تماس همدیگه گرفتن تا هرروز باهم در تماس باشن و هادی قول داد زود به زود بیاد به هانیه سر بزنه..
بعد از خداحافظی با بچه ها و راضی کردن هانیه که باید بیشتر پیشمون بمونه راهی خونه شدم..
وقتی به خونه رسیدم هیچ خستگی و کسلی نداشتم کنار مادر و پدرم نشستم و دسته گل زیبایی که براشون از گل فروشی گرفتم تقدیمشون کردم.تا ساعت نزدیک یازده که ساعت خواب بابا بود کنار همدیگه نشستیم و اتفاق امروز براشون تعریف کردم که خیلی خوشحال شدن..باهم از هر دری حرف می زدیم و یاد قدیم کردیم که چه روزهای خوبی داشتیم همه مون کنارهمدیگه بودیم و خبر از این همه فاصله و جدایی نبود..
 

ویرایش شده در توسط fariba.m7
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از آموزشگاه اومدم بیرون و با دیدن علیرضا تعجب کردم،چون بعد از کلاس ده دقیقه بیشتر آموزشگاه موندم و کارهامو انجام دادم و با علیرضا خداحافظی کرده بودم..با تعجب رفتم جلوتر و رو بروش ایستادم
_چرا هنوز اینجایی؟مگه نرفتی؟
عینک آفتابیش از چشمش برداشت و گفت:نه،منتظر تو بودم!
_منتظر من؟
_آره!
_چرا؟
سرشو انداخت پایین و سکوت کرد..چندلحظه بعد سرشو اورد بالا و با نگاهی که غم رو میشد راحت ازش خوند بهم زل زد و خیلی مظلوم گفت:مهتاب چرا چند وقتیه اینقدر سرد شدی و تحویل نمیگیری؟
خودمو به اون راه زدم و گفتم:من کی تورو تحویل نگرفتم؟والا هرروز که همدیگه میبینیم و هربارم اگه زنگ زدی یا پیام دادی جواب دادم..دیگه باید چیکار کنم؟
یکم کلافه بود و گفت: خیلی خوبم متوجه منظورم شدی!از وقتی اون نامه رو خوندی کلا عوض شدی!آره سلام می کنی سلامم کنم علیک میگی اما اون مهتاب سابق نیستی!هربار که باهم حرف میزنیم خیلی سرد جواب میدی و سریع بحث عوض می کنی و میری!مگه چیشده؟
دیدم راه فراری ندارم حالت جدی به خودم گرفتم و گفتم:ببین علیرضا این فاصله برای دوتاییمون خوبه!
_چرا واسه دوتاییمون خوبه؟ من این فاصله رو دوست ندارم!مگه از من کار یا حرف اشتباهی دیدی؟
_نه،تو همیشه بهترین برخورد رو داشتی و داری!اما من تا وقتی که رابطه مون بوی رفاقت می داد باهات راحت بودم و از چیزی نمی ترسیدم!
از حرفم ناراحت شد و عصبی شد و یکم صداشو بلنتر کرد و گفت:یعنی چی مهتاب تا وقتی رابطه مون بوی رفاقت می داد تو خیالت راحت بود و ترس نداشتی؟مگه من چه کار اشتباهی کردم؟ مگه چه نگاه بدی بهت داشتم که ایطور باهام صحبت میکنی؟از چی می ترسی؟ از من؟ از منی که هیچ وقت به خودم جرات ندادم تورو ناراحت کنم و دلم نمیاد خاری تو پات بره؟ چه چیزی بین منو تو عوض شده؟ من فقط مردونگی کردم و خواستم از حقیقت خبر داشته باشی!
از عصبانیت دیگه نمی تونست حرفی بزنه و داشت  دندون هاشو بهم می سایید که مشت گره خوردشم از نگاهم دور نموند..
_چرا داری شلوغش می کنی آخه؟ تو جای من باشی چیکار می کنی؟ من فکر کردم رفیقیم!حرفی که روز اول خودت بهم زدی!بهم گفتی هیچ وقت رابطه ما فراتر از این نمیره!ولی چیشد؟هان؟ جلو رفت خیلی هم جلو!تو جای من! وقتی ببینی رفیقت عاشقت شده چیکار می کنی؟ میگی باشه عزیزم بیا منم عاشقت میشم؟ یا میای فاصله رو رعایت می کنی و خیلی محترمانه جوابت رو بهش میگی؟ من به تو چه بی احترامی کردم که اینطور ازم شاکی شدی؟ طلبم کارم شدم تازه!
نمی دونم چرا یهو امپرم رفت بالا و همچین حرف هایی زدم!با بُهت و تعجب بهم نگاه می کرد و هنوز خشم از چشم هاش دیده می شد..دیگه نتونست بیشتر از این نتونست جلو خودشو بگیره و داد زد: منه لعنتی عاشقت شدم!چیکار کنم؟ می خوای منو به چه دادگاهی ببری به جرم عاشقی برام حکم ببرن؟ تا وقتی که رفیق بودیم هرکاری برات انجام می دادم و نگاه بدی بهت نداشتم.اما وقتی دله بی صاحبم عاشقت شد حرمت این رفاقت و این اعتماد رو نگه داشتم و پامو از گلیمم درازتر نکردم..اومدم مثل آدم حرف دلم بهت زدم ولی تو خیلی قشنگ و راحت گفتی نه،چرا؟چون منو به عنوان رفیق میبینی! چرا حرف حساب حالیت نمیشه؟ وقتی میگم دوستت دارم به عنوان یک آدم بهم نگاه کن به عنوان کسی که ازت خاستگاری کرده بهم نگاه کن!هرچی بیشتر دارم صبر می کنم تو داری بدتر میشی مهتاب! دیگه بسه کافیه!
اینبار نوبت من بود که با دهن باز و بین بُهت و حیرت به علیرضا چشم بدوزم و بدون خداحافظی سوار ماشین شد و جوری گاز داد که به دو ثانیه نکشید از کوچه محو شد..
سوار ماشین شدم و سرمو به فرمون ماشین چسپوندم و داشتم نفسمو با حرص بیرون می دادم.. ای خدا آخه من باید چیکار کنم؟ وقتی نمی تونم دوستش داشته باشم چه کاری از دستم برمیاد؟ با چه زبونی بهش بفهمونم که نمی تونم به عنوان شوهر و عشق زندگی بهش نگاه کنم؟اصلا گورپدر شوهر،متنفرم از هرچی ازدواجه.. اوف،چرا باید زندگی من اینطور پیش بره؟وقتی کسی رو می خوای که اون تورو نمی خواد و زمانی که یکی عاشقانه دوستت داره ولی تو هرگز نمی تونی عاشقانه دوستش داشته باشی!
بدتر از این نمیشد!علیرضا با دلخوری گذاشت رفت ولی من که نمی تونستم برای خوشحال شدنش دروغ بگم یا به دروغ کاری انجام بدم!
نگاهی به قلبم انداختم تا ببینم علیرضا چه جایگاهی داره..
یک آدم باشخصیت،قابل اعتماد،درست کار و مهربون،کسی که آرزوی هردختری می تونه باشه البته به جز منِ شور بخت..نه برای من که درد بزرگی از عشق تو سینم دارم و تو این شرایط بخوام به عشق فکر کنم!درسته خیلی وقته محسن رو به باد فراموشی سپردم ولی تاثیرات مخربی که روی روح و روانم جامونده با هیچ چیزی پاک نمی شد و چطور می تونستم احساس پاک یک مرد رو به بازی بگیرم و بهش قول وصال بدم؟چطور می تونستم تضمین بدم که می تونم براش معشوقه مناسبی باشم؟ درسته آدم نباید تو گذشته جا بمونه اما تاثیرات مخرب یک عشق اشتباه هنوز روی قلبم حکم فرمایی می کردن!
ماشین رو روشن کردم و صدای پخش بلند کردم تا کمتر صدای عقل و احساسم به گوشم برسه و راهی مرکز شدم..

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


             
فصل15
 

رفاقت مثل آدم برفی میونه،درست کردنش راحت اما نگه داشتنش سخت!

بعد از روزی که با علیرضا دعوام شد هروقت میومد سرکلاس خیلی رسمی می نشست و بلافاصله بعد از کلاس،با یک خداحافظی خشک و خالی می رفت.دیگه نه زنگ میزد و نه پیامی..
این فاصله و دوری رو دوست نداشتم!دلم نمی خواست اینقدر از هم دور بمونیم و مثل غریبه ها برخورد کنیم اما انگار چاره ای نبود..می دونستم خیلی از دستم ناراحت هست اما من حق بهش نمی دادم،حق بامنم نبودم اما من فقط حقیقت بهش گفتم و باید هرچند تلخ قبول می کرد ولی با لجبازی و قهر واکنش نشون داد،از دستش عصبی و کفری شده بودم دلم می خواست خفه اش کنم و بگم لعنتی مگه خودت نبودی که می گفتی هرچی بشه باز من و تو باهم رفیقیم پس این بچه بازی ها از کجا اومد؟ولی خودمو کنترل می کردم و مثل خودش برخورد داشتم تا فکر نکنه خیلی برام مهمه.البته مهم بود اما نباید نشون می دادم..
دوست نداشتم علیرضا رو از دست بدم و رفاقتی بینمون نباشه ولی نمی خواستمم رابطه احساسی باهم داشته باشیم.در واقع هم خرما می خواستم هم خدا که برای به دست اوردن هردوشون ناموفق بودم و ناکام موندم..حتی خودمم تکلیف خودمو نمی دونستم و نمی دونستم در واقع چی می خوام..
وقتی تصور می کردم دیگه با علیرضا هیچ رابطه ای ندارم و در اصل همه چیز بینمون تمام شده باشه می ترسیدم و قلبم داخل سینه ام فرو می ریخت،بودن علیرضا و حضورش دلگرمی بهم می داد که با بودن هیچ کس این حس رو نمی تونستم تجربه کنم.بودنش حس آرامش و تکیه گاه برام بود کسی که می تونستم تو هر شرایطی بهش تکیه کنم و ازش کمک بخوام..شاید من برای این که علیرضا می تونست همیشه به دادم برسه و بهم توجه می کنه می خواستم همیشه کنارم باشه و این حس نیاز بود که باعث شد به علیرضا نزدیک بشم و حتی با این که می دونم تو این شرایط هرچی بیشتر کنارهم باشیم بیشتر براش زجرآوره اما با خودخواهی تمام بازم بخوام بمونه،محبت کنه،مهربون باشه و بهم،توجه کنه!
من به علیرضا عادت کرده بودم،به این که همیشه تو زندگیم باشه و هروقت ناراحت باشم،عصبی باشم،مشکل داشته باشم،خوش باشم،کمک بخوام برام فراهم باشه و ازش طلب کنم و اونم بدون هیچ منتی، ازمحبت و مردونگیش به من پرداخت کنه!
باخودم که دیگه می تونستم روراست باشم!به خودم که دیگه نمی تونستم دروغ بگم!بخاطر منفعت خودم علیرضا رو می خواستم!کسی که تو بدترین دوران زندگیم کنارم بود و هرکاری برای به دست اوردن حال خوبم انجام داد،کسی که حتی اگه سرش زور می گفتم باز سر خم می کرد و با محبت اطاعت می کرد..یادم میاد یکبار کتابی اینترنتی از تهران سفارش داده بودم و خودم نمی تونستم برم اداره پست تحویل بگیرم و به علیرضا زنگ زدم با این که تو مغازه تنها بود و کلی کار داشت و اوج شلوغی و رجوع مشتری ها بود اما کرکره مغازشو کشید پایین و قبل این که اداره پست تعطیل بشه رفت کتاب رو تحویل گرفت و برام اورد..حتی یک شب باهم صحبت می کردیم و گفت داره ساندویچ می خوره من گفتم منم می خوام اونم رفت ساعت یازده شب یک فست فودی باز پیدا کرد و برام ساندویچ اورد.خوشبختانه مامان و بابامسافرت بودن و فقط مهسا خونه بود و تونستم به راحتی ساندویچ رو نوش جان کنم.خیلی موقع ها سرکلاس که میومد من با بی حوصلگی و عصبانیت ناشی از خستگی و کم خوابی باهاش برخورد می کردم اما در کمال آرامش باهام صحبت می کرد که حالم خوب بشه و به بهانه گیری هام خرده نمی گرفت..
آره،به راستی من وابسته محبت های بی چون و چرای علیرضا شده بودم و به بودنش عادت کرده بودم. اگه بهم تلخی می کرد اگه مثل این روزها سرد برخورد می کرد ناراحت میشدم و بهم برمی خورد که چرا داره همچین کاری می کنه!همیشه ازش طلبکار بودم،همیشه ازش می خواستم کاری که می خوام برام انجام بده و تمام کار و گرفتاری های خودشو بذاره کنار و به مشکل من برسه!
اما در عوض من براش چیکار کردم؟من چه محبتی کردم؟ مگه رافاقت بده بستون نیست؟من در قبال مردونگی علیرضا چه کاری در حقش کردم که جبران بشه؟ من برای تلافی چیکار کردم؟؟ همیشه جلوی همه با احترام باهام برخورد می کرد،روبه روخانواده ام روبه رو دوستانش روبه رو خواهرش روبه رو هم کلاسی ها و هرکس که جلو ما قرار می گرفت طوری برخورد می کرد که احترام بقیه هم در برابر من حفظ بشه اما من چی؟
مهتاب تو چقدر خودخواه و منفعت طلبی!
داشت از خودم بدم میومد از خودم چندشم می شد فکر نمی کردم تا این حد آدم بد و خودخواهی باشم!
انگار داشتم تمام عقده ای که از محسن داشتم سر علیرضا خالی می کردم،تمام خواسته هایی که از محسن داشتم از علیرضا درخواست می کردم!
ولی تا به کی؟تا کی باید اینطور ظالم برخورد می کردم؟تا کی باید به خودخواهیم ادامه می دادم؟
ببین!علیرضا هم دیگه تحمل نداره و کم اورده!اونم داره بهم پشت میکنه و کشیده کنار!
منی که فکر می کردم انسان مهربون و خوش اخلاقی هستم و به هیچ کس بدی نمی کنم اما حالا به واقعیت خودم پی بردم و فهمیدم اینقدرها هم آدم خوبی نیستم! کسی بودم که می تونست راحت دل آدم هارو بشکونه و فقط به احساس و قلب خودش ارزش قاِئل بشه!کسی که نمی تونست یک نفر رو هم کنار خودش نگه داره و بعد از مدتی همه ازش فراری بودن!از بچگی همینطور بود کسی نمی تونست بخاطر غد بودن و سنگین بودن غرورم کنارم دوام بیاره،بخاطر همین بود که هیچ دوست و رفیقی برام نمونده،به جز سحر که با بیخیالی و بخشنده بودنش منو تحمل می کرد!
شاید این خودپسندی من باعث شده بود هرکسی که بهم نزدیک میشه برام آدم پوچ و ضعیفی دیده بشه و منو راضی نکنه،منو راضی نکنه با کسی که از خودم پایین تر و ضعیف تره رفاقت کنم!از این همه انتظارات و توقع زیادی که از بقیه داشتم باعث میشد بعد از مدتی از همه فاصله بگیرم و قطع ارتباط کنم!
خوب بودن و خوش اخلاق بودنم برای کسانی بود که کامل به دستشون نیورده بودم اما اگه کسی می دونستم مال منه و برام ارزش قائله من براش ارزش زیادی قائل نبودم!
باید از خودم شروع می کردم،حالا که ضعف و اشتباهاتمو پیدا کردم باید آستین بالا بزنم و تغییر کنم! سخت ترین کار تغییر خودمونه تا دنیامون تغییر کنه!باید اینکار انجام می دادم تا دنیا برام خوب بیاره برام زیبا بشه و نخوام هرچندوقت یکبار با این موضوعات تکراری بجنگم...
 
                                       ****************

هادی بالاخره قبول کرد تا وقتی ازدواج نکرده هانیه خونه امید بمونه و باخیال راحت درسش بخونه.. هر دوروز یکبار یا بعضی اوقات هرروز هادی به هانیه با دست پر سر میزد و بعضی اوقاتم باهم بیرون می رفتن.حال هردوشون خوب بود و با اشتیاق زیاد به هم محبت می کردن!هانیه وقتی خبر فوت پدرش شنید خیلی ناراحت نشد و به ریختن چند اشک و عزاداری دوروزه اکتفا کرد!کسی که خوبی و محبت از خانوادش ندیده چطور می تونست برای مرگشون غصه بخوره؟!
نقاشی های هانیه رنگی تر و شاداب تر از گذشته شد،مثل چوب خشکی که بعد از خواب زمستونی زنده میشه،قد علم می کنه،سبز میشه،گل میده و می خنده!
زمستون بود ولی خونه امید گرم تر هر تابستونی شب های سرد رو می گذروند و امید به دل بچه ها ریشه می انداخت!
نادر در ظاهر تغییر چندانی نکرده بود نسبت به قبل دیدن دلآرام اما بعضی اوقات می خندید،بیشتر با بچه ها گرم می گرفت و پیچ و خم های خط های روی پیشنونیش کمتر دیده می شد!
تو کتاب خونه نشسته بودم و داشتم کتاب روانشناسی می خوندم و با تقه ای که به در خورد از دنیای کتاب بیرون اومدم و با بفرمایید در باز شد و نادر روبه روم ظاهر شد.
_سلام خانم شریفی!
کتاب گذاشتم کنار و با چاشنی تعجب گفتم:سلام.خوبید؟
_ممنونم.شماخوب هستید؟
_خوبم مرسی!
همینطور ایستاده بود و معلوم نبود داشت به دیوار نگاه میکرد یا پنجره!
_بفرمایید بنشینید!
از بلاتکلیفی دراومد و روی یکی از صندلی ها نشست!
_با دلآرام خانم صحبت نکردید؟
می دونستم منظورش چیه اما باز بدجنسی دراوردم و گفتم:راجب چی باید باهاش صحبت می کردم؟
مستقیم و محکم بهم زل زد که یکم ترسیدم ولی خوشم میومد اذیتش کنم..حرفی نزدم و خودش گفت: مشخصه!راجب من!
 دوست داشتم با کتاب بزنم تو سرش که اینقدر با غرور باهام صحبت می کنه و ارث باباشو ازم می خواد ولی خیلی خونسرد گفتم:از من خواستید بفهمم کسی تو زندگیش هست یانه که اینکارو کردم.بعدشم به شما گفتم من نمی تونم مستقیم وارد این موضوع بشم و شمارو به دلآرام وصل کنم چون برادرش دوست قدیمی بنده هستن و مطمئنا از این کار من دلخور میشن!
_من از شما نخواستم مستقیم وارد بشیید!
حرفی نزدم و تیزتر از خودش نگاهش کردم تا ببینم چی می خواد بگه..
ادامه داد:اگه میشه دعوتشون کنید به اینجا تا مادرم خودشون پادرمیونی کنن!
اوه تا کجا پیش رفته!مگه دختر بیچاره ترشی شده که با پای خودش بیاد پیشت؟
_اونوقت به چه بهانه یا دلیلی می تونم دعوتشون کنم؟
_شما خانم ها خودتون زبون همدیگه رو بهتر متوجه میشد!بهش بگیید همینطوری مادر و خان بابا شمارو شام دعوت کردن!
_فکر نمی کنید شما زیادی مغرورید؟به جای این که خودتون وارد بشیید و کاری کنید از بقیه طلب میکنید؟
بهش برخورد و با جدیت بیشتری گفت:کی گفته من واسه به دست اوردن چیزی که می خوام آویزون بقیه شدم؟ اگرم از شما کمک خواستم فقط بخاطر این بود تنها شما هستید که می تونید من و دلآرام خانم رو بهم وصل کنید!این واقعا قشنگه من برم از صبح سر دانشکده شون نگهبانی بدم ببینم آیا میادآیا نمیاد و باهاش صحبت کنم؟ یا این خوبه به زور از شما شماره شونو بگیرم و بهش زنگ بزنم؟! اگر میگم بیان اینجا بخاطر اینکه حرمت نگه می دارم و حواسم به وجهه شماهست خانم!
حرفی نزدم!راستم میگفت،می تونست راحت بره دانشکده شون نگهبانی بده تا وقتی دلآرام ببینه و مستقیما باهاش صحبت کنه ولی اینکار نکرد!
_ولی فکر نمی کنم دعوت من رو قبول کنن!
_چطور؟
_چون برادرشون این روزها گرفتار هستن و فکر نمی کنم بتونن بیان!
_اما شما می تونید حداقل ازشون دعوت کنید و اونوقت جواب رو بشنوید!
این بشر هرچی بهش محبت کنی باز مثل سنگ میمونه و دستور میده!حالا که به کمک نیاز داره ولی غرورش اجازه نمی ده پس و پیش حرفش یک لطفا یا خواهش می کنم به کار ببره.
_شما می تونید خیلی بهتر و درست تر از من این درخواست رو داشته باشید!
دهنش باز موند و با بُهت بهم نگاه کرد!لابد تاحالا پیش نیومده دختری دربرابرش اینقدر مقاوم باشه و به راحتی کاری که می خواد براش انجام بدن! از جاش بلند شد و اینبار من تعجب کردم و گفتم الانه که دوباره باهم دعوا بشییم!ببی هیچ حرفی رفت سمت در و دست گیره در رو نیمه باز گرفت و چرخید سمت من و بلافاصه سرمو انداختم پایین..
_خانم شریفی اگر این کار رو برام انجام بدید محبتتون رو فراموش نمی کنم!
با این که تو لحن گفتنش تغییری احساس نکردم اما مشخص بود خیلی زور زده تا تونست همین دو سه کلمه هم به زبون بیاره..
با بی تفاوتی گفتم:قول نمی دم!
_منتظرخبرتون هستم!
و رفت..
دلم خنک شد تونسته بودم به زانو دربیارمش و بالاخره به منم نیاز پیدا کرد و فهمید دنیا گرده نه خط صاف!
گوشیم از کیفم دراوردم و شماره علیرضا گرفتم.بعد از سه چهار بوق جواب داد..
_الو!سلام!
_سلام.خوبی؟
_مرسی.توخوبی؟
_مرسی.تحویل نمیگیری!
لحن گفتنش بی حس بود ولی خوب می شناختمش و می دونستم از دستم ناراحته..
_ما تحویل میگریم شما دریافت نمی کنی!
_خیلی بدجنسی!
_باشه!
_باشه و کوفت! قهر نکن وگرنه منم قهر می کنم اونوقت خودت می دونی هرکار کنی آشتی نمی کنم!
_آره می شناسمت.
نه با این حرف ها باهام َآشتی نمی کرد و نمی تونستم مخشو بزنم..
_علیرضا؟
_بله؟
بله و کوفت..هیچوقت بهم بله نمی گفت و همیشه با گفتن جان یا جانم جواب می داد ولی اینبار انگار با باقی روزها فرق داشت.
_مادروخان بابا واسه فردا شب و تو وخانوادت برای شام دعوت کردن!
چندلحظه سکوت کرد وبعد با تعجب گفت:من و خانوادمو؟چرا؟
_همینطوری.چرا نداره که!شب یلدا که تو و دلآرام اومدید دوست داشتن بیشتر باهاتون آشنا بشن!
آخ گندزدم دوباره! یعنی ضایع تر از این مگه می تونستم کاری کنم؟ انگار متوجه مقصودم شد و گفت:خیلی ممنون.ازشون تشکر کن و بگو ان شالله دفعه بعد!
_چرا ناز می کنی؟زشته شمارو دعوت کرده و میگی نه!بعدشم تورو که دعوت نکرده خانوادتو دعوت کرده!
_ولی نمی تونم!
_چرا اونوقت؟
_مهتاب دارم می گم نمی تونم!
_ولی باید بیای!اصلا خودم به دلآرام زنگ میزنم به مادروپدرت بگه حتی به نوشینم بگه!
_تو کلا عادت داری هرکاری دلت می خواد انجام بدی و کاری به این که طرف مقابلت راضی هست یانه هم نداری!
خنده ریز و شیطنتی زدم و گفتم:آره،آؤه دقیقا همینطوره! حالا خودت میگی یا من بگم؟
_تو واسه آدم مگه چاره ای میذاری؟
_نوچ!
_از دست تو!مگه می تونم بگم نه!باشه میگم واسه فرداشب بیان!
_بیان؟یعنی تو نمیای؟
_نه.
_چرا؟
_مگه واسه تو مهمه؟
با دلخوری بهم گفت و متوجه منظورش شدم..
_آره برام مهمه..
حرفی نزد ولی احساس کردم پشت خط لبخند عمیقی روی لبش نقش بسته..
ادامه دادم:خب من برم کار دارم!
_مرسی!
_مرسی؟مرسی از کجا اومد؟
_هیچی!برو به کارت برس.
_خدانگهدار میبینمت!
_خداحافظ!
نیم ساعت دیگه تو کتاب خونه موندم و رفتم سالن غذاخوری برای شام. نادر رو دیدم و بهش گفتم که فرداشب خانواده علیرضا میان و برای اولینبار با لبخند ازم تشکر کرد!
بعد از شام که خواستم خداحافظی کنم،مادر منو کشید گوشه ای و گفت:مهتاب جان؟
_جانم مادر!
_نادر درمورد دلآرام خانم باهام صحبت کرد و گفت که چقدر کمک کردی و ازشون خواستی فرداشب بیان اینجا.
_من که کاری نکردم وظیفست.
_بزرگواری دخترم.می خواستم ازت بپرسم چطور خانواده ای هستن؟
_والا من بیشتر با علیرضا درارتباطم و دوسالی هست که همدیگه میشناسیم چون شاگردم بودن! خیلی آدم های خوب و سالمی هستن!پدرشون بازنشسته فرهنگی هستن و یک کتاب فروشی دارن،مادرشون خانه داره و یه خواهربزرگتر دارن که ازدواج کرده و فقط علیرضا و دلآرام مجرد هستن! خیالتون از بابت پاکی و درستیشون راحت باشه!من تا به حال درمورد هیچ آدمی تضمین ندادم ولی درمورد این خانواده با اطمینان بهتون می گم که بهترین انتخاب رو آقانادر می تونست داشته باشه!
_والا چی بگم مهتاب جان!نادر تنها دارایی منوخان بابا هست خیلی میترسیم که اتفاق تلخی پیش بیاد! ولی تو که گفتی خانواده درست و بااصالتی هستن خیالم راحت شد.شب یلدا که دلآرام خانم رو دیدم دختر پخته و خوبی به نظر می رسید خداکنه که همه چیز به خوبی پیش بره!نادر تاحالا دست رو هیچ دختری نگذاشته و هرچی هم ما بهش دختر معرفی می کردیم می گفت نه؛الان که خودش تو یک نگاه عاشق شده میگه یا این یا هیچکس!
_شما خیلی نگران نباشید!آقانادر خودشون بالغ هستن و دیگه می دونن کی خوبه کی بد..خیالتون راحت باشه.حالا فرداشب تشریف میارن دیگه خودتون باهمدیگه آشنا میشید!
_خداخیرت بده از بزرگی کمت نکنه!میگم یک وقت زشت نباشه بهشون برنخوره که کنار این همه بچه و تو سالن غذاخوری بخوایم ازشون دعوت کنیم؟
خنده ی بلندی سر دادم و گفتم:نه مادر!خانواده ساده هستن و اهل پز دادن و تشریفات نیستن! آدم باید از خداش باشه که کنار شما بنشینه و همسفره هم بشن!
_خدا از بزرگی کمت نکنه نمی دونم چطور جواب محبت هات بدم!انگار خدا برامون فرشته فرستاده!
_توروخدا بیشتر از این خجالتم ندید از خوبی شماهست من کاره ای نیستم!
_عزیزی دخترم!خب مزاحمت نمیشم هوا هم خیلی سرده.سلام خانواده عزیزت رو برسون!
_بزرگواریتونو میرسونم.شبتون بخیر!
_شب توام بخیر دخترم!

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

قرار بود ساعت شش خانواده علیرضا بیان.برای اولین بار بود که خانواده شو میدیدم و یکم استرس داشتم، نمی دونستم مادرش از حس پسرش باخبره یا نه!اصلا شک نمی کنن ما چرا اینقدر بهم نزدیکیم؟هرچی  روشنفکر وامروزی باشن اما جامع ایرانی  وسنتی ما همچین رابطه هایی بین دختر و پسر قابل هضم نیست!
سعی کردم اینقدر راجب این چیزها فکر نکنم و خودخوری نکنم.مانتو طوسی با خط های چهاروخونه مشکی با شال و شلوار آبی روسن ست کرده بودم و موهام ساده بسته بودم!تو آینه جیبی ام به صورت خودم نگاه کردم و آرایشمو تمدید کردم،ادکلن جیبی ام دراوردم و به لباسم زدم.همزمان صدای پیامک گوشیم اومد،از جیب مانتو گوشیمو دراوردم و دیدم علیرضا نوشته یک دقیقه دیگه میرسن!از جام بلند شدم و سریع رفتم داخل سالنبچه ها همینطور رفت وآمد می کردن و هرکس به سوی مقصد خودش میرفت!چند قدم می رفتم جلو و دوباره برمیگشتم عقب.نمی دونم چرا استرس گرفته بودم!به خودم گفتم:مهتاب آروم باش مگه اومدن خاستگاریت که داری اینطور برخورد می کنی؟آرامش خودتو حفظ کن!
مشهدی رضا با قدم های سریع اومد داخل ساختمون و به خونه مادر و بعد از چندلحظه مادر،خان بابا و نادر از خونه اومدن بیرون و مادر بهم گفت که مهمان ها اومدن.باهم رفتیم داخل حیاط.مادروپدر علیرضا،خودش خواهر بزرگش و دامادشون و دلآرام داشتن به سمت ساختمون  میومدن.
روبه روی همدیگه قرار گرفتیم و با چاق سلامتی بهشون خوش آمد گفتیم.مادر از دست مادرعلیرضا جعبه قنادی که بود گرفت و کلی تشکر کرد.
با مادرعلیرضا و نوشین دست دادم و خودمو معرفی کردم،خیلی با گرمی جواب دادن و مادرش نگاه مهربون و خاصی بهم انداخت،از اون نگاهایی که حس مادرانه میگه پسرم دلبسته تو شده و منم خبردارم!
نوشین،علیرضا و دلآرام شباهت زیادی به مادرشون داشتن و قد و هیکلشون به پدرشون رفته بود چون مادرشون قد کوتاه و پر بود!
زیرچشمی به نادر نگاه کردم که داشت خیلی گرم برخورد می کرد و نگاهشو سریع به دلآرام می چرخوند و دلآرامم انگار از علیرضا و نوشین کم حرف تر و خجالتی بود سرشو پایین انداخت!
باهم وارد خونه مادروخان بابا شدیم..
پدرعلیرضا و خان بابا یک سمت نشسته بودن،حسین دامادخانواده شون همراه نادر وعلیرضا یک سمت دیگه و ما خانم ها هم روبه روی آقایون نشستیم! چنددقیقه بیشتر طول نکشید که معصومه خانم با سینی چای وارد شد و بعد از پخش چای و سلام کردن رفتن!
مادر روی مبل تک نفره نشسته بود که کنارش مبل سه نفره ای بود که نوشین دلآرام و مادرعلیرضا که حاج خانم صداش می کردن نشسته بودن منم روی مبل سه نفره دیگه که علیرضا سمت چپ نشسته بود با فاصله نشستم!
خان بابا:خیلی خیلی خوش آمدید و از این که دعوت مارو قبول کردید ازتون تشکر می کنم!
پدرعلیرضا:خواهش می کنم!ما از شما باید تشکر کنیم که مارو دعوت کردید!
مادر:شب یلدا که آقاعلیرضا و دلآرام خانم اومدن از برخورد مودبانه ای که داشتن به دلمون نشستن و مطمئن بودیم از خانواده بااصلتی هستن که اینطور باشخصیت و مودب هستن!
حاج خانم:شما لطف دارید،خوبی و بزرگواری از خودتونه!چه خونه باصفایی دارید!
مادر:صفا به دله خانم! خیلی ها تو کاخ و ویلا زندگی می کنن  ولی دلشون پر از درده و شب راحت نمی تونن سر رو بالشت بگذارند!
حاج خانم:الان همه جوون ها صبح تا شب جون می کنن که متراژ خونه هاشون بیشتر بشه ولی نمی دونن آدم تا دلش خوش نباشه باهیچ چیز دیگه هم خوش نمیشه!
بحث دیگه داشت گرم می شد و آقایون مشغول حرف های مردونه شدن و خانوم ها گرم حرف زنونه! مادر با زیرکی درمورد دلآرام و خانواده علیرضا از حاج خانم سئوال می پرسید و باهم از گذشت ها صحبت می کردن! از لبخند گرمی که روی لبان مادر و خان بابا نقش بسته بود مشخص بود از الان رضایت خودشونو اعلام کردن و از انتخاب پسرشون راضی هستن!نادر که روبه روی دلآرامولی بافاصله تقریبا زیادی نشسته بود بعد از هر حرفش نگاه گذرایی به دلآرام می انداخت! دلآرام بغل دست حاج خانم کنار مادر نشسته بودن و نوشین که به من نزدیک تر بود از حرف های اونها خسته شد و با لبخند برگشت سمت من و گفت: خیلی تعریف شمارو از علیرضا و دلآرام شنیدم!
لبخندی زدم و گفتم:نظر لطفشونه!منم تعریف شمارو شنیده بودم ومشتاق دیدار بودیم!
_مرسی عزیزم.تو مگه تو آموزشگاه کار نمی کنی چطور از اینجا سردراوردی؟
_آره تو آموزشگاه که هستم ولی اینجارو یکی از دوستانم بهم معرفی کرده بود منم اومدم و هرکمکی از دستمبربیاد برای بچه ها انجام میدم!کلاس تقویتی واسه درس هاشون مشاوره هر کاری که بتونم دیگه!
_سخت نیست؟
_از چه نظر سخت باشه؟
_منظورم اینکه بچه هایی که اینجا هستن خودشون کلی اتفاق های تلخ چشیدن و تو خانواده های خوبی بزرگ نشدن!
_متوجه منظورت شدم!خب آره روزهای اول تا بخوام با جو اینجا آشنا بشم برام سخت بود که تصورم از اینجور جاها کاملا فرق داشت اما وقتی پای صحبت با این بچچه ها بشینی میبینی چه روح بزرگی دارن و از همسن و سال های خودشون خیلی بزرگتر به نظر میان! بعدشم اینجا کلی مهارت یاد میگیرن تا وقتی بزرگ شدن از پس زندگیشون بربیان!خان بابا و مادر خیلی رو تربیت بچه ها حساس هستن و واقعا این بچه های واقعی اونها هست هیچ فرقی بین اینها با اقا نادر نیست.شاید باورت نشه ولی آقا نادر خودش کنار همین بچه ها زندگی میکنه و باهم هم اتاق هستن! اگه متوجه شده باشی خونه خان بابا هم فقط دوتا اتاق داره بدون آشپزخونه..چون غذارو کنار بچه ها صرف می کنن!
_چقدر خوب!من تاحالا همچین جاهایی نیومده بودم و برام عجیب بود!
_منم همینطور..ولی همیشه از خدا شاکرم که منو به اینجا کشوند.اینجا که هستم اینقدر حس خوب میگیرم که کنار هیچ کسی نمیتونم این حس رو تجربه کنم.وقتی بیای اینجا دیگه نمی تونی ازش دل بکنی!
_خانوادت با این موضوع مشکلی نداشتن؟
_خوشبختانه خانواده خوبی دارم و همیشه به انتخاب هام احترام گذاشتن!در این مورم کلی باهاشون صحبت کردم و روشن شدن،بخاطر همین مخالفت خاصی نداشتنً!تنها مخالفت خانوادم اینکه از صبح تاشب سرکارم و کمتر کنارشون هستم.حقم دارن خودمم خسته شدم.امسال دیگه آخرین سالیه که تو آموزشگاه هستم بعد از اون فقط میام اینجا و وقت بیشتر کنار خانوادم میگذرونم!
_کار خوبی میکنی!من که سرکار می رفتم حتی چندماهی بعد از عروسی هم مشغول بودم ولی دیدم هم کلی خسته میشم هم به کارهای خونه نمیرسم،حسینم که ازسرکار برمیگشت خسته و کوفته تا می نشست خوابش میبرد!گفتم چه کاریه والا این که نشد زندگی.بعد اون سرکار نرفتم و راحت دارم تو خونه واسه خودم زندگی می کنم!
لبخندی زدم و گفتم:دیگه هرکس بهتر می دونه واسه زندگیش چه قدمی برداره!راستی چطور بچه نداری؟
_بچه می خوام چیکار؟هنوز زوده!
_مگه چندساله ازدواج کردی؟
/_پنج سال.
_پنج سال؟پس چرا میگی زوده؟شوهرت بچه نمی خواد؟
_اوه منو کشته میگه تو یکی برام بیار دیگه هیچی ازت نمی خوام..ولی همشون همینو میگن!
باهم خندیدیم و از حرفش سری تکون دادم..
حاج خانم روبه من کرد وبامهربونی گفت:خیلی مشتاق دیدار بودیم مهتاب خانم!
_باور کنید منم خیلی دوست داشتم شمارو ببینم ببخشید که زندگی اجازه نمیده!
_می دونم دخترم هرکس گرفتاره!شما از تعریف های علیرضا هم بهترید،هزارماشالا!
خجالت کشیدم و سرمو انداختم پایین و آروم تشکر کردم.
مادر:حاج خانم این مهتاب خانم از وقتی اومده اینجا باعث و بانی خیر بودن فقط.هرچی از خوبی ومعرفت این دختر بگم باز کم گفتم!هربار پای جانمازم دعاش میکنم و از خدا میخوام هرچی که می خواد به دست بیاره!
از حرف مادر مثل لبو سرخ شدم،انگار این حرف هارو گفت تا بیشتر نظر حاج خانم رو نسبت به من جلب کنه،فکر کنم مادر هم بوهایی برده! مامان خودمم اینطور جلو بقیه ازم تعریف نمی کرد ولی مادر داشت منو دستی دستی شوهر می داد!
علیرضا آروم صدام زد و برگشتم سمتش و با سرتکون دادم گفتم بله!
_حسابی گرم حرف زدن شدیا!
_من؟والاشما مردها انگار دارید از رو کتاب می خونید هرچی میگید تمامی نداره!
_تو که از زبون کم نمیاری شکرخدا.کاش خانواده توام بودن؟
_خانواده من دیگه چرا؟
_همینطوری!دوست داشتم پدرومادرتو ببینم.
اخم کردم و گفتم:که چی بشه؟
_هیچی همینطوری،مگه قراره چی بشه؟
_خودتم که میگی،هیچی!پس دیگه دلت نخواد.
_واسه این که اخمات بره توهم فقط دنبال بهونه میگردیا!
_همینه که هست..
_منم می خوام!
یه لحظه برگشتم و دیدم حاج خانم و نوشین زیرچشمی نگاهمون می کنن دیگه نشد جواب علیرضا بدم و سکوت کردم!
ده دقیقه بعد معصومه خانم اومدن و گفتن بفرمایید شام!
تو راهرو که میرفتیم سمت سالن غذاخوری خان بابا و نادر اتاق های ساختمون رو به خانواده علیرضا معرفی کرد و داخل سالن که شدیم همه بچه ها اومدن سلام کردن و تو صف ایستادیم،واسه خانواده علیرضا اتفاق جالبی بود وتعجب کرده بودن اما از این کار خوششون اومده بود و خیلی بی ریا و بدون تشریفات برخورد کردن!
خان بابا اونشب روی صندلی خودش ننشست و جایگاه بالا خالی بود،چون اینکار با وجود پدر علیرضا بی احترامی می دونست!
مردها سمت راست میز نشسته بودن و ما خانم هاهم روبه رو و سمت چپ میز نشستیم!
بعد از دعای خان بابا در فصای کاملا خنده و شاد شروع به شام خوردن کردیم!شام اون شب طبق برنامه هرهفته استانبلی پلو بود که مزه فوق العاده ای داشت که خانواده علیرضا کلی خوششون اومد و حسین به شوخی گفت:بعد از مدت ها شام خوشمزه ای خوردم!
نوشین اخم کرد و گفت:دستت دردنکنه والا!این همه زحمت بکش آشپزی کن بعد شوهرت اینطوری ازت تشکر کنه!
حسین:شوخی کردم خانم..دست پخت شما که حرف نداره!
ماهم از بحث بین و حسین و نوشین خندیدیم و بیشتر شاد شدیم!
بعد از شام نیم ساعت دیگه پیش دو خانواده نشستم و با عذرخواهی ازشون خداحافظی کردم و گتم خانواده ام منتظرم هستن و بیشتر از این نمی تونم بمونم!
از خانواده علیرضا خداحافظی کردم و کلی بابت این که اومدن و باهم آشناشدیم تشکر کردم و حاج خانم با نگاه و لحن خاصی بهم گفت:ان شالله از این به بعد بیشتر همدیگه ببینیم عزیزم.
منم تشکر کردم و رفتم..
علیرضا برای خداحافظی باهام تا کنار ماشین اومد
_مرسی که اومدید!
_مرسی از تو که گفتی.
_یادم نمیره بعضی ها بزور اومدن که.
_حالا همینو بکوبو تو سر من.
_شوخی میکنم.
_مهتاب؟
_جانم؟
_جانت سامت!کاش بیشتر فکر کنی..
متوجه حرفش شدم ولی با تعجب پرسیدم:راجب چی بیشتر فکر کنم؟
_من واقعا دوستت دارم!اینو حتی خانواده ام فهمیدن که عاشق شدم.امشب که تورودیدن دیگه شکشون به یقین تبدیل شد!
وای خدا دوباره علیرضا این بحث رو کشید وسط،دوست نداشتم راجبش صحبت کنیم و اوقاتمون تلخ بشه.با آرامش بهش گفتم:علیرضا من و تو چندبار دیگه باید درباره یک موضوع تکراری بحث کنیم؟
_بحثی نیست که..ببین مهتاب تو داری فقط لجبازی میکنی!من نمیدونم اینقدر گارد گرفتن و محکم ایستادن واسه چیه!تو حتی به من فرصت نمیدی که شانسمو امتحان کنم!
_چون شانسی وجود نداره!
_چرا اینقدر جبهه میگری آخه؟ اصلا بذار به موقعش مثل یک خاستگار میام و اونوقت جواب میگیرم!
کلافه شده بودم ،سرمو تکون دادم و گفتم:علیرضا میفهمی چی میگی؟من دارم بهت جواب میدم ولی نمیشنوی اصلا!
یهو دستمو تو دست های گرمش گرفت که قلبم لرزید و با تعجب بهش نگاه کردم،دستمو فشرد و با لبخند بهم گفت: بذار خدا برامون هرچی که درسته رقم بزنه.همه چی درست میشه تو به هیچی فکر نکن!باشه؟
دستمو از دستش بیرون کشیدم و گفتم:من به چیزی فکر نمیکنم ولی تو چرا!
_اصلا بیخیال!برو خونتون موش تورو ندزده!
همیشه روحیه بالایی داشت و اگه میدید بحث داره به جاهای باریک کشیده میشه عوض می کرد و سعی داشت با یک شوخی از فضای سنگین جدا بشییم..دهن کجی بهش کردم و گفتم:هرهر خیلی خندیدم!
سوار ماشین شدم و باهم خداحافظی کردیم!
تو راه به حرف های علیرضا فکر میکردم،واقعا گارد گرفته بودم و داشتم الکی مقاومت می کردم؟
نگاهی به قلبم انداختم ببینم حسم به علیرضا تغییر کرده یانه،بی شک روز به روز که می گذشت بیشتر بهش وابسطه می شدم و دوست داشتم همیشه باشه اما هنوز نمی تونستم تصور کنم باهم وارد رابطه شدیم و اتفاق جدی بینمون رخ بده..
به قول علیرضا اصلا می سپارم هرچی خدا می خواد رقم بزنه و از این همه مبارزه و تلاش دست برمی دارم ولی بازم مطمئنم چیزی جز نشدن بین من و او رقم نخواهد خورد...

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


فصل16

شاید زمستان فصل بهتری برای آمدن باشد..
الکی گول ظاهر پاییز را خوردیم..

دو هفته دیگر از بهمن ماه گذشت و شیراز بالاخره سفید پوش شد.سال به سال برف باریدن شیراز به عقب تر می رفت و زمان کمتری برف میبارید اما باز خدارو شاکر بودیم که نعمتش از ما دریغ نمی کند!
تو این مدت مادر با خانواده علیرضا تماس گرفت و از دلآرام برای نادر خاستگاری کرد و بعد از چهارروز خانواده علیرضا گفتن برای آشنایی بیشتر دو خانواده باهم رفت و آمد داشته باشند و بعد جواب قطعی بدهند!
نادر شور و شوق خاصی گرفته بود و این رو میشد خیلی راحت دید؛هرچندروز یکبار با مادر به خونه پدرعلیرضا می رفتن و هرروز شادتر از دیرروز بود!
اما علیرضا برای این که خواهرش قراره ازدواج کنه و ازهم فاصله بگیرند ناراحت بود چون وابستگی زیادی بهم داشتن اما رسم سرنوشت بخاطر ما تغییر نخواهد کرد.
چندبار تلفنی با دلآرام صحبت کردم و نظرشو راجب نادر پرسیدم که مشخص بود اونم دلش پیش نادر گیر کرده و کم کم داره شعله های عشق تو قلبش روشن میشه.فقط به شوخی بهش می گفتم نادر خیلی خشک و سنگه بیچاره میشی پیشش باید کم کم نرمش کنی وگرنه بیچاره میشی!و در جواب بهم میگفت همینطور که هست دوستش داره و از این که مغرور و باشخصیته احساس امنیت می کنه!
مسلما نادر برای زندگیش و عشقش برخوردش فرق می کردوقرار نبود طوری که با بقیه صحبت می کنه با عشقشم همینطور صحبت کنه!

بعد از این که لباس هام عوض کردم اومدم داخل نشیمن و کنار بابا و مامان نشستم!
باباداشت سیگار می کشید و بامامان نمیدونم راجب چی صحبت می کردن.کنار مامان نشستم و گفتم:چی می گفتید تا من اومدم تمامش کردید؟دیگه ما غریبه شدیم؟
بابا:تو رازدار منو مادرت هستی دختر!
_من قربونتون بشم الهی!
مامان:جنسیت بچه مشخص شد.
کامل چرخیدم سمت مامان و با شوک و خوشحالی گفتم:دروغ!!کی؟چرا سحر چیزی به من نگفت آخه؟
مامان:مگه تو خونه ای؟امروز با مجید رفت سونوگرافی و به ما خبردادن.
_خب چی بود؟
_گل پسر.
جیغ کشیدم و گفتم:وای!عمه دورش بگرده.سحر که حالکی میزد میگفت دختره دختره!
بابا:مهم سلامتی بچه هست!
_این که صدالبته..
مامان:شکر خدا بچه سالمه بعدم ما از اون خانواده ها نیستیم که پسر و دختری برامون خیلی مهم باشه.
_آره خب..حالا مامان سحر می خواد سیسمونی بگیره؟
مامان:نه به سحر گفتم که مادرش اینکارو نکنه اونها که می خوان برن اینهمه خرج کنن که چی بشه؟خدارو خوش نمیاد!خودشون در حد یکی دوماه واسه بچه شون خرید می کنن بعد که رفتن گیر شدن برن هرچقدر می خوان خرید کنن!(بغض کرد)بیشتر یکی دوماه نمی تونم نوه مو ببینم بعد معلوم نیست چقدر عمر باقی بمونه تا دوباره ببینمش!
اشک هاش ریخت و بابا گفت:خانم شما دوباره گریه کردی؟همین کارها می کنی تا آخر مجید منصرف بشه و نره!
مامان با گریه گفت:میگی چیکار کنم جهانگیر؟تنها پسرم می خواد بره غربت من آروم بشینم؟ واسه یک مادر سخته از بچه اش جدا بشه!
_مامان توروخدا اینقدر فکرهای بد نکن..اینهمه آدم تک و تنها میرن خارج از کشور و با هزارتا سختی دست وپنچه نرم می کنن بلکه بتونن اونجا کاری واسه خودشون دست و پا کنن،شکرخدا مجید که با امنیت کامل و با انتخاب درست داره میره شما چرا نگرانید؟هرسال عید نوروز میریم دبی مجیدوسحر هم میان..
مامان:با این حرف ها دلم آروم نمی گیره ولی کاری هم نمی تونم بکنم!
بابا:خانم شما دعای خیرت بدرقه راهشون باشه کافیه!
خواستم بحث رو عوض کنم و گتم:راستی اسم بچه چی می خوان بذارن؟
بابا:بهشون بگو اسم های سوسول و الکی رو بچه نذارن بچه بزرگ میشه تو جامعه میره باید اسم درست و بامعنی روش بذارن!
مامان:هنوز که زوده واسه اسم..چهار،پنج ماه فرصت دارن.
_اگه دست سحر میره کل ثبت احوال رو زیر رو می کنه و اسمی انتخاب می کنه که کسی رو بچش نذاشته!
بابا:این که مدلشه؟مهم آدم بودن و تربیت بچه هست!
زدم زیر خنده و گفتم:وای باباجان این چه حرفیه شما میزنید؟ مگه قراره بچه گربه باشه؟خب بچه آدمه دیگه!
بابا خنده ای کرد و گفت:بامن یکی به دو نکن دختر گوشتو میبرم!
_شما صاحب اختیارید!
بابا از جاش بلند شد و گفت:من هرچی بیشتر بمونم شمادوتا بیشتر کله منو می خورید!بریید بخوابید دیگه!
_من واسه کله شما فدا بشم الهی!
مامان:دوباره این دختر و پدر بهم رسیدن تا اینجوری دل ببرن ازهم!پاشو بخواب مهتاب پاشو!
بابا:خانم شما چرا به منودخترم حسودی میکنی!
_مامان جان زشته ها من دخترتون هستم!
مامان:بلند میشی یا کف گیر بیارم؟
دستمو به حالت تسلیم بالابردم و گفتم:چشم چشم.همین الان میرم..
شب بخیر گفتیم و رفتیم خوابیدیم!

سه روز دیگه گذشت و تصمیم گرفتیم با بچه ها برییم سپیدان پیست.چون هوا خوب شده بود و خبری از برف و بارون نبود قرار شد با مهاسو حسام،اشرف و طاها،رهاومهدی،نادرودلآرام و من و علیرضا برییم پیست!
با پالتو،شال گردن،دست کش و کلاه حسابی خودمو گرم نگه داشتم تا اونجا یک وقت سرمانخورم!
قرار شد علیرضا دنبالم بیاد وباهم برییم.ساعت نه بود که علیرضا اومد دنبالم و سوار ماشین شدیم..
با بچه ها بولوار چمران قرار گذاشته بودیم و تا سپیدان دو ساعت راه بود..
رو کوه ها برف نشسته بود و شبیه بستنی شیرکاکائویی شده بود با رنگ سفید برف و قهوه ای کوه ها..هرچی به پیست نزدیک میشدیم تعداد آدم هایی که اومده بودن برف بازی هم بیشتر میشد..بین راه کلی پسربچه ایستاده بودن و تیوپ های بزرگ کرایه می دادن،علیرضا کنار یکیشون ایستاد و تیوپی گرفت،ازش کارت شناسایی واسه گرو گذاشتن خواستن و بعد این که پول و گواهی نامشو داد،پسره تیوپ رو هرطور که شد با کمک علیرضا گذاشت صندوق عقب و با طنابی گره زد تا وسط راه نیوفته!
نزدیک ورودی پیست بخاطر ازدحام زیاد ماشین ها ده دقیقه طول کشید تا برییم داخل.
وقتی از ماشین پیاده شدیم با بچه ها سلام کردم و از این دوبراه همدیگه رو دیدیم ابراز خوشحالی کردیم! بچه ها به نادر و دلآرام هم تبریک گفتن و گفتن باید مراسم عقدشون دعوت کنن!
رُل سفره یکبار مصرف باز کردیم و چندلایه روی هم گذاشتیم بعدش زیر انداز گذاشتیم تا خیس نشه! اشرف و رها و مهسا که هرکدوم وسایلی اورده بودن از ماشین شون بیرون اوردن و علیرضا که بین راه چند بسته جوجه گرفته بود اورد گذاشت کنار باقی وسایل..
حسام و مهدی گرفتار روشن کردن آتیش داخل منقل شدن و یک کتری آب گذاشتن روش تا جووش بیاد واسه چای!

ویرایش شده در توسط fariba.m7
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چنددقیقه ای صرف چای خوردن و صحبت کردن شد و نادر و دلآرام بلند شدن رفتن تنهایی قدم بزنن..
شور واشتیاق زیادی داشتن،هرچند باهم زیاد درتماس بودند و همدیگه رو میدیدن اما عشق که این چیزها حالیش نمیشه با این کارها که رفع دلتنگی نمیشه بلکه ضربان قلبت بی تاب تر از قبل میتپه!
شاید می تونستم درکشون کنم؛روزی منم عاشق بودم و هرچی بیشتر صدای عشقم میشنیدم دلتنگ تر میشدم،هرچی بیشتر کنارش بودم بیشتر خواستار حضورش می شدم..اما عشق من جز حسرت و شکست ارث خوبی از خودش به جا نگذاشت..عشقی که برایم یک تجربه گرانبها شد و خیلی چیزها یاد گرفتم..
عشقی که فهمیدم عشق نیست اصلا،فهمیدم هنوز خیلی زوده بخوام عشق واقعی رو به دست بیارم و باید بزرگتر بشوم..
اشرف:بچه ها بریم یکم برف بازی؟
مهسا:آره بریم..
رها:یکم بلند بشیم راه بریم همینجور نشستیم داریم یخ میزنیم!
علیرضا:خب وسایلمون چیکار کنیم؟تازه از ماشین بیرون اوردیم دوباره بذاریم داخل؟
طاها:می خوایم شماها برید من و مهدی میمونیم.کم کم بساط ناهار رو آماده کنیم!
اشرف:عزیزم!هنوز خیلی زوده واسه ناهار.وسایل بذاریم داخل ماشین بریم پپیست بعد بیایم!
خلاصه همه مون قبول کردیم و هرچی که اورده بودیم بیرون دوباره گذاشیتم  داخل ماشین.داخل منقل آب ریختیم تا خاموش بشه و بعد بذاریم داخل ماشین!
تور های زمستانی زیادی اومده بودن به پیست و حتی توریست های خارجی هم بودن!
حسام و علیرضا تیوپ رو گرفته بودن و داشتن میوردن بالا!تعدادی هم داشتن تو ارتفاع بالاتری اسکی سواری می کردن واسه خودشون..جلوتر رفتیم متوجه نادر و دلآرام شدیم که به ما پشت کرده بودن و داشتن دست در دست هم قدم میزدن. خم شدم و گوله برفی تو مشتم جمع کردم و به سمت دلآرام پرت کردم،خودمونادر یهو چرخیدن سمت ما و تا دیدن ما هستیم خم شدن و شلیک برف بهم شروع شد..
هرکس سمت کسی که بهش نزدیک تر بود برف پرتاب می کرد و با صدای بلندی جیغ می زدیم و می خندیدیم..
با این که دستکش داشتم ولی دست هام یخ زده بودن و حس نمی کردن ولی بازم داشتم به برف بازی ادامه می دادم و کلی می خندیدیم..
علیرضا با بدجنسی فقط رو من برف می ریخت که اومدم واسه تلافی برف زیادی تو دستم جمع کردم و نزدیکش شدم و تو صورتش ریختم و از ته دل می خندیدم..اونم دوید سمتم ه تلافی کنه که پا گذاشتم به فرار ولی یهو زیر پام اینقدر لیز بود که محکم خوردم زمین و آخ بلندی گفتم..
رو باسن خوردم زمین و از درد تو خودم فرو رفتم..
بچه ها با ترس بالاسرم جمع شدن..
علیرضا:مهتاب خوبی؟جاییت درد می کنه؟
_...
رها:علیرضا آخه واقعا اینجا جای دویدن هست؟
علیرضا:آخه من چه می دونستم اینطوری میشه..مهتاب؟
مهسا:عزیزم حالت خوبه؟کجات درد می کنه؟
بچه ها زیر بغلم گرفتن و بلندم کردن ولی جون نداشتم واسه حرف زدن..
دلآرام:علیرضا دوباره بچه بازیت گل کرد!
علیرضا:بگم غلط کردم راضی میشید؟
مهدی با خنده گفت:نه..کمه!
حسام:علیرضا دختر مردمو ناقص کردی حالا من جواب پدرومادرش چی بدم؟
من دیدم کم کم داره جدی میشه و دارن علیرضا رو ناراحت می کنم گفتم:ول کنید بیچاره رو..من خوبم. مقصر خودم بودم..
نادر:اگه می خواید بریم بشینیم تا گرم بشی؟
_نه بابا..چیزیم نشده که.چرا شلوغش می کنید برییم تیوپ.
مهسا:این خواهر من پوست کلفته..من بهتر میشناسمش!
طاها:مهتاب خانم ببین سالمی اگه نه بریم پزشک قانونی معاینه دیه بگیریم از علیرضا!
آروم خندیدم و از دلآرام و اشرف که زیر بغلم گرفته بودن تشکر کردم و گفتم خودم می تونم و مشکلی ندارم..علیرضا سکوت کرده بود.فهمیدم خیلی ناراحته و خودشو مقصر میدونه.کنارش رفتم به آرنج زدم به بازوش گفتم:چته؟به جای این که من قهرباشم تو قهر کردی؟
با ناراحتی گفت:اگه اتفاقی واست میوفتاد چی!
_حالا که سالمم.
_ببخشید مقصر من بودم!
_وای علیرضا اینقدر بهش فکر نکن.ممکنه واسه هرکس پیش بیاد.
_درد داری؟
_راستشو بگم؟
_آره!
دستمو گرفتم زیر چونه ام و ژست فکر کردن به خودم گرفتم و با شیطنت گفتم:آره یکم.
_می خوای بری تو ماشین بشینی یکم گرم بشی؟
_علیرضا خودمو میکشم از دست تو..بریم تیوپ بازی که دلم لک زده!
دستم گرفت،با این که دستکش دستمون بود ولی کل بدنم از حرارت علیرضا گر گرفت ولی این گرما رو دوست داشتم،گرمای لمس دست هم نبود گرمای عمق وجود علیرضا بود که منو گرم کرد..
رفتیم بالا و اول مردها نشستن رو تیوپ.با این که به زور جاشون میشد ولی اصرار داشتن که پنج تایی برن..
اشرف با پا هول داد و اوناهم با سرعت سر خوردن و رفتن پایین.هنوزنرسیده بودن به پایین دو سه نفرشون پرت شدن و چندتا قل خوردن  و رسیدن!
دوباره تیوپ گرفتن و اومدن بالا ولی واسه بالا اومدن سه چهار دقیقه طول می کشید و واسه پایین اومدن تنها پنج شش ثانیه میشد..
ما پنج تا خانم هم تو بغل هم رفتیم تا جامون بشه و الکی فقط جیغ میزدیم و آهنگ میخوندیم..یکم شلوغ شد و منتظر موندیم جلو خلوت تر بشه تا ما برییم که یهو علیرضا هول داد و ماهم رفتیم پایین..چه حس خوبی داشت پر از هیجان..همیشه باید صبر می کردیم زمستون بشه تا بتونیم این حس رو تجربه کنیم..
مهسا و رها پرت شدن و قل خوردن که ماهم بهشون خندیدیم..حالا هرچی مردها اصرار می کردن تیوپ بیاریم بالا ولی می گفتیم جون نداریم این همه راه بیایم که به اجبار رفتیم بالا و اونها دوباره تیوپ بازی  کردن..چندین بار تکرار شد و نوبتی می رفتیم.بعد تصمیم گرفتیم دوتایی برییم و هرکی با زوج خودش.
همه زوج بودن حتی دلآرام و نادر ولی من و علیرضا نمی دونستیم دقیقا چی هسیتم ولی دوتایی رو تیوپ نشستیم.قبل این که سر بخوریم علیرضا محکم منو گرفت و گفت:پاتو بالا بگیر یهو گیر نکنه!
یکم به خودم تکونی دادم گفتم:خودم بلدم از خودم مراقبت کنم!
خنده ای کرد وگفت:آره نیم ساعت پیش دیدم چجور مراقب خودت بودی!
چشم غره ای بهش رفتم و قبل این که حرفی بزنم بچه ها هول دادن و رفتیم پایین.دو ثانیه به اوج رسیده بودم و حس فوق العاده ای داشتم علیرضا هم محکم کمرمو گرفت که تکون نخورم که از پشت یه چیز سنگینی بهمون برخورد کرد و پرت شدیم پایین..داشتیم قل می خوردیم ولی هنوز علیرضا منو محکم گرفته بود و رسیدیم پایین تو بغل هم افتادیم.علیرضا نگاهی بهم انداخت که حالت خوبه؟من فقط تونستم پلک بزنم و بگم خوبم.خجالت کشیدم که جلو بقیه تو این وضعیتیم..
گیج و منگ شده بودم سرم و کمرم محکم به زمین خورده بود و هم درد زیاد داشتم و هم از سرما میلرزیدم!
علیرضا سریع بلندشد و با عصبانیت به سه تا پسری که به عمد با تیوپشون به ما خورده بودن رفت سمتشون..اوناهم زمین خورده بودن ولی داشتن می خندیدن!
_چته مردیکه؟ حالت خوش نیست؟
واقعا هم حالشون خوش نبود و انگار مشروب خورده بودن چون بو گندش هوا رو پر کرده بود.. یکیشون که هیکلی تر بود و داشت می خندید گفت:چیه عصبی میشی؟نذاشتیم بازی کنید؟
علیرضا با عصبانیت یقشو گرفت و گفت:خفه میشی یا خفت کنم؟
اون یکی پسر گفت:سرت درد می کنه ها!
کاپشن علیرضا رو سمت خودم کشیدم و گفتم:علیرضا ولشون کن بیا برییم!
علیرضا:بچه سوسول اول دهنتو آب بکش بعد بیا رجز خونی کن!
می خواستن گلاویز بشن که دوسه تا پسر که نزدیکمون بودن از هم جداشون کردن ولی باز داشتن باهم کل کل می کردن.همزمان بچه ها پایین رسیدن و اومدن علیرضا رو آروم کردن.
مهسا یواشکی بهم گفت:خوب همه چیز باهم جور میشه شما بهم نزدیک بشیدا!
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:مهسا!جوک گفتنت گل کرده؟
_نه والا ولی خب تو فعلا کوری.
_کور خودتی!
سری تکون داد که خر خودتی..
بعد این که عکس یادگاری گرفتیم بچه ها رفتن ناهار رو آماده کنن منم اومدم برم که علیرضا آستینمو گرفت گفت:بریم تله کابین؟
_تو که می دونی از ارتفاع می ترسم!
_برییم من مراقبتم!
بلند خندیدم و گفتم:الان سه باره که اینو گفتی.دوبار قبلی که گفتی بلا سرم اومد ولی جون سالم به در بردم حالا می خوای منو ببری بالا دیگه بی بروبرگشت بمیرم؟
اخم کرد و گفت:دیگه نشنوم این حرف بزنی!بریم؟
_بریم ولی اگه سکته کردم مقصرتویی!
_میریم و سالم برمیگردیم(روکرد به بچه ها)ما میریم تله کابین!
مهدی:داداش مراقب خودتون باشید دست و پا شکسته برنگردید!
همه مون زدیم زیر خنده و با چشمکی که مهسا بهم انداخت ازشون دور شدیم..
بلیط گرفتیم و رفتیم جایی که سوار تله کابین میشن ایستادیم و با کمک یک آقایی نشستیم.
چشممو بستم و ناخودآگاه دست علیرضا گرفتم و با جیغ گفتم:علیرضا!توروخدا پیاده بشیم..دارم ستکه میکنم!
با آرامش بهم گفت:نترس..چشماتو باز کن ببین چه لذتی داره این طبیعت رو از اینجا ببینی!
_وای تورو خدا من دارم سکته می کنم!
دستمو محکم فشرد و باهم حرف زد تا ترسم بریزه بعد از چندلحظه چشممو باز کردم و نفس عمیقی کشیدم..
هنوز می ترسیدم ولی به خودم مسلط شده بودم.نگاهی به اطراف انداختم،راست می گفت چقدر از بالا طبیعت برفی جلو باشکوهی داشت.پامو تکون می دادم و از خوشحالی جیغ می زدیم علیرضا هم فقط می خندید!
_مهتاب؟
باخنده ای که به صورتم داشتم برگشتم سمتش گفتم:جانم؟
_جانت سلامت.می خوام بهت چیزی بگم!
_بگو!
_دوست ندارم از دستت بدم،به هیچ قیمتی!
جدی شدم و فقط نگاهش می کردم تا حرفش ادامه بده..
_خب؟
_دیگه به حرف هایی که بهت زدم فکر نکن و اصلا فراموش کن!منوتو بهترین رفیق برای همدیگه هستیم و همین برام کافیه!
گیج شده بودم و با گنگی گفتم:متوجه حرفت نشدم!خل الانم دوستیم و شکی نداره که بهترین رفیق هستیم!
کلافه به نظر می رسید نگاهی به بیرون کرد و گفت:منظورم اینکه تو حق انتخاب داری.ممکنه من انتخابت نباشم و ممکنه روزی یکی دیگه رو انتخاب کنی ولی رفاقت ما پابرجا میمونه!
کاملا متوجه حرفش شدم.با این که نزدیک دوماه هرچی تلاش کرد نظرم جلب بشه ولی من مبارزه و پافشاری می کردم که ازم دست برداره و بیخیالم بشه اما حالا که به این نتیجه من و اون مال هم نمیشیم و مهم اینکه رفاقتمون پابرجا بمونه ناراحت شدم و دوست نداشتم همچین حرفی ازش بشنوم.
_چیشد که این تصمیم گرفتی؟
_چون داشتم با اصرار و پافشاری رابطه بین خودمون خراب می کردن و روز به روز بیشتر ازهم فاصله می گرفتیم.شاید هیچوقت مال من نشی ولی نمی خوام رفاقت بینمون از بین بره!
_نکنه یکی دیگه تو زندگیت اومده؟
از جواب شنیدن سئوالم ترسیدم ولی منتظر بودم جواب بده با صراحت و محکمی گفت:کسی جای تورو تو قلب من نمیگیره!این تصمیم خیلی سخت بود ولی تنهاکار وبهترین کاری که میشد کرد همینه!
نمی دونم چرا ازش دلخور شدم،حس کردم زود جا زده و خسته شده،با اینکه اگه دوباره بهم پیشنهاد ازدواج می داد رد می کردم اما بازهم نمی خواستم به این زودی ها دست بردار باشه و کنار بکشه..
حرفی نزدم و فقط با سر تکون دادن حرفشوتایید کردم..
به آخر مسیر رسیدیم و پیاده شدیم.. رفتیم کنار بچه ها که دیگه داشتن سفره می کشیدن.
کنارهم ناهار خوردیم و کلی خندیدیم.با این که ذهنم درگیر حرف های علیرضا بود ولی دوست نداشتم روزمو با این افکار خراب کنم..
یک ساعت دیگه پیست موندیم و کم کم آماده رفتن شدیم.هوا خیلی سردتر شده بود و واقعا داشتیم میلرزیدیم و از سرما صورتمون کبود شد..
قبل سوارشدن باهمدیگه خداحافظی کردیم و حرکت کردیم به سمت شیراز.
تو مسیر علیرضا از هر دری صحبت می کرد و می خواست خیلی عادی همه چیز رو نشون بده ولی من خیلی موفق به انجام اینکار نبودم.متوجه تغییر حالم شد ولی حرفی نمیزد.نزدیک شیراز که شدیم هوا شروع به باریدن کرد و شیشه رو پایین زدم و سرمو اوردم بیرون تا بارون روی صورتم بشینه حال و هوای دلمو شستوشو بده..سوز سردی میومد ولی اعتنا نکردم نفس عمیقی کشیدم.هرچقدر سرم غر زد شیشه بکشم بالا وبیام تو که سرمانخورم اما توجه ای بهش نکردم..البته بماند سه روز تمام میگرنم اوت کرد و سرماخوردگی بدی گرفتم که از کرده خودم هزاران بار پشیمون شدم.
روبه روی خونمون نگه داشت و قبل این که پیاده شدم گفتم:امیدوارم کسی تو زندگیت بیاد که لیاقتت داشته باشه!
گره ای به ابروهاش زد که نشون دهنده این بود حرفم به دلش ننشسته و خیلی عادی گفت:ممنونم.
تصور می کردم ممکنه الان دوباره بگه کسی بهتر از تو نمی تونه برای من باشه اما با تشکرش بهم فهموند دیگه براش اهمیتی ندارم و تسلیم شده..
خداحافظی کردم و از هم جدا شدیم..

علیرضا:
امروز با دروغی که به مهتاب گفتم قلب خودمو شکستم،ناچار به این کار بودم.باید می گفتم تا بلکه دلم که هیچ منطقی حالیش نمیشه با تیر خلاصی که زدم دست از سرم برداره و کمتر مهتاب رو ازمن بخواد..هرچی تلاش کردم و از دلدادگی براش گفتم دربرابرم گارد گرفت و حتی چندروز فرصت نداد بخواد حداقل امتحان کنه که می تونه بامن باشه یانه..
روزهای سختی به چشم دیده بودم اما هیچ روزی سخت تر از امروز نبودکه بهش بگم بیخالت شدم که بگم آدم منطقی هستم و دیگه احساسی بهت ندارم.بهش بگم با ازدواج کردن و انتخاب دیگری مشکلی ندارم. سخت بود دربرابر این که برام آرزوی خوشبختی کرد تشکر کنم!اگرغرور مردانه ام اجازه می داد سرش داد می زدم و می گفتم من درکنار هیچکس جز تو خوشبخت نخواهم شد؛کسی بهتر از تو برای من پیدا نخواهد شد..اما غرورلعنتی فقط اجازه گفتن ممنونم داد..یعنی الان پیش خودش چه فکری می کنه؟فکر می کنه دیگه همه چیز فراموش کردم و شدیم مثل سابق؟ولی چه می داند در سینه ام چه دردی از فراغش نشسته و رو به خزانم..
نسکافه برای خودم درست کردم و اومدم کنار پنجره اتاق ایستادم و به آسمان بارانی چشم دوختم.
دکلمه استاد فریدون مشیری پخش کردم و همراه نسکافه عاشقانه های استاد را نوشجان می کردم..
بی تو،مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم،خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو،لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه،که بودم
...........
یادم آید که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
...........
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگرهم
نه گرفتی دگر از عاشق ازُرده خبرهم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذرهم!
بی تو،اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم..

ویرایش شده در توسط fariba.m7
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


فصل17

همیشه تازه، همیشه رها،‌ همیشه زلال
همیشه دلکش و دلبند می‌رسد از راه

اگرچه آخر اسفند اول عید است
بهار، اول اسفند می‌رسد از راه
 

این ماه آخر هم خبری از عشق نشد!
و من بی حس تر و ساکت تر از دیگر روزها بودم!
دختری بودم که فقط می تونستم با عشق نفس بکشم و زندگی کنم!اگه عشقی نباشه منی هم وجود نخواهد داشت..
نبودم ولی به عشق و ابراز کردن علیرضا عادت کرده بودم؛دوست داشتم برام متن عاشقانه بفرسته، برام بی تاب بشه،بهم بگه دوستت دارم،واسه به دست اوردنم بجنگه و من در مقابل با بی رحمی بگم بازم نظرم عوض نشده،بازم نمی خوامت!
ولی علیرضا خیلی وقت بود کنار کشید و احساسش رو به باد سپرد..
بعد از روزی که تو تله کابین بهم گفت همه چیز رو فراموش کنم و مثل گذشته به رفاقتمون ادامه بدیم دیگه هیچوقت حرفی از احساسش به میون نمیومد و خیلی معلومی برخورد می کرد حتی معمولی تر از معلومی. از دستش عصبی بودم انگار بهم توهین کرده بود دوست داشتم بازم خواهش کنه بازم منو بخواد و باز شب تا شب متن عاشقانه بفرسته و من جواب ندم..
ولی دیگه هیچ کدوم از این کارها نکرد،منم بخاطر غروریی که داشتم به رو خودم نمیوردم و عادی برخورد می کردم که انگار نه انگار.
دوروز بیشتر از کلاس هاش باقی نمونده بود و تمام میشد.نگران بودم،استرس داشتم و فکرم مشغول بود با خودم می گفتم به بهانه کلاس حداقل هرروز همدیگه میبینیم هرچند رسمی و عادی بودیم ولی باز بهانه ای داشتیم اما بعد از این قرار بود به چه بهانه ای همدیگه رو ببینیم؟بعد از این به چه بهانه ای باهم درتماس باشیم؟
واسم عجیب بود که اینقدر به دیدن و تکرار شدن روزهام با علیرضا مهم بود با این که اگه دوباره میومد و ازم خاستگاری می کرد می گفتم نه ولی نمی تونستم بهش فکر نکنم و اونو از زندگیم بکشم کنار.شده بود یکی از مشغله و مهمات روزمرگی هام،چطور می تونستم بذارمش کنار؟این چه حسی بود من بهش داشتم؟ نه عشق بود نه حس رفاقت! نه به عنوان شریک زندگی می خواستمش نه به عنوان رفیق!فقط میخواستم دوباره ازم طلب عشق کنه و عاشقانه هاش رو بهم بگه و منم با مخالفت و گارد گرفتن جوابش بدم..
شاید یک آدم عقده ای و کمبود محبت بودم!کسی که عاشق شد و هرچی داشت برای عشقش گذاشت ولی یه نامرد با بی رحمی عشقش رو پس زد و از این که دختری به پاش افتاده و محبت رو از گدایی می کنه حس قدرت بهش دست میشه.شاید عقده ای که از رابطه قبلیم به جا مونده دوست داشتم سر علیرضا خالی کنم و همونطور که من از محسن توجه و عشق رو گدایی می کردم،علیرضا هم همونطور در برابر من زانو بزنه ولی هربار من لگد بزنم و بهش پشت کنم!
فکر می کردم خیلی وقته خاطرات محسن و عشق الکی که بهش داشتم فراموش کردم اما هربار با ضربه زدن و سرباز شدن زخمش خودشو به رخم می کشید و می گفت من هنوز هستم و تو هنوز تحت تاثیر من باقی موندی!نمی خواستم بیشتر ازاین،این نفرت و کینه تو دلم بمونه و بخوام سر یک نفر که کاملا بی گناه بود خالی کنم..باید خودمو نجات می دادم باید خودمو از وجود وزهری که از گذشته لبریز دم نجات بدم و درمان بشم،اگه درمان می شدم اگه دیگه هیچ کینه و نفرتی تو تاروپود قلبم پیدا نمیشد می تونستم مثل یک آدم سالم زندگی کنم و طعم واقعی همه چیز رو بچشم..حتی می تونستم دوباره عاشق بشم و خالصانه محبت کنم..آره من باید خودمو نجات می دادم.
در مقابل شکراب شدن رابطه من و علیرضا
 

همه چیز به خوبی پیش رفت و دوخانواده دلآرام و نادر و البته خودشون دونفر بعد از یک ماه آشنایی رضایت به وصلت دادند و بعد از خاستگاری و خرید برای عقد،تصمیم گرفتن مراسم بگیرند.
خانواده نادر اصرار داشتن زودتر برن سر خونه زندگیشون و فاصله ی زیادی بین نامزدی و عروسی نباشه اما این طرف قضیه یعنی خانواده دلآرام گفتن حداقل فرصت برای جهزیه گرفتن و باقی کارها باشه، بالاخره تصمیم بر این شد بعد از نامزدی نادر و دلآرام به دنبال خونه باشن و خانواده دلآرامم تو همین مدت جهزیه رو آماده کنن.
نادرودلآرام اعلام کردن فقط جشن نامزدی میگیرن و برای عروسی به ماه عسل اکتفا می کنن،چون تمام فامیل خان بابا آمریکا بودن و همچین زینت خانم هم فامیل هاشون هرجای این کره خاکی که میشد پخش شدن،برای ماه عسل برن آمریکا برای دیدن فامیل و اونجاهم مراسم کوچکی برگزار کنن..
همه از این وصال خوشحال بودن،لیاقت این خانواده کمتر از این نمی تونست باشه.بعداز کلی سختی و تحمل رنج باید طعم خوشی رو می چشیدن! خان بابا،مادر و نادر خیلی شاداب تر از گذشته بودن و برای مراسم نامزدی لحظه شماری می کردن.تصمیم گرفتن مراسم توی یک تالار برگزار کنن و تمام بچه ها و آشنایان هم باشند..در همین راستا نادر درگیر کارهای ویزا شده بود و دوبار به ترکیه برای درست کردن ویزا انجام داد و منتظر دعوت نامه عموش بود.

کامل برجستگی شکم سحر نمایان شده بود و بعضی اوقات بچه تو شکمش لگد میزد که سحر جیغ می کشید و ما قند تو دلمون آب میشد.اخیرا سحر و مجید یا خونه ما بودن یا خونه پدرسحر.دیگه اجازه نمی دادیم برن خونه خودشون،می خواسستیم ماه های آخر بیشتر کنار همدیگه بمونیم و بیشتر از هم یادگاری به جا بذاریم!
دو هفته مونده به عید آموزشگاه تعطیل شد و می تونستم بیشتر کنار خانواده باشم و با انرژی بیشتری به خونه امید می رفتم و درکنار بچه ها بودم..بچه هام با نزدیک شدن به عید کتاب شون بیشتر گوشه اتاق ها خاک می خورد و وقت بیشتری کنار هم بودیم.فرصتی شد که تو بقیه امور مرکز کمک کنم و به بخش های دیگه هم سر بزنم.یک جور کارمند امور مالی شدم تو این چندوقت و با حسابدار مرکز تمام امورات مالی یک سال گذشته مرکز رو طبقه بندی می کردیم تا با یک فایل کامل و درست نتیجه کار رو بدیم به خان بابا.
هانیه و هادی روزهای قشنگی رو باهم تجربه می کردن و حسابی کنارهمدیگه سرشون گرم شده بود. بعضی اوقات هانیه غر میزد که می خواد زودتر بره کنار برادرش زندگی کنه ولی با صحبت کردن و دلایل منطقی که براش میوردم واسه مدتی راضی میشد. مادر به یکی از خانم های خیّر که جوون های دم بخت رو بهم معرفی می کرد سپرد دخترخانمی با شرایط زندگی هادی پیدا کنه تا هادی و هانیه هم از بلاتکلیفی بیرون بیان!
دلآرام هفته ای یکی دوبار میومد مرکز برای عرض ادب و دیدن خان بابا و مادر که فرصت خوبی برای این که بیشتر باهم صحبت کنیم و همدیگه رو ببینیم داشتیم.چون بعد از تمام شدن کلاس ها علیرضا رو ندیده بودم و فقط یکی دوبار برای هم پیام فرستاده بودیم از دلآرام هرزگاهی که شک نکنه از علیرضا سئوال می پرسیدم و جویای حالش بودم،می گفت این روزها با مامان و بابا واسه جهزیه اش گرفتارن و یاهم وقتی داشته باشه میره مغازه اش تا پارسا دست تنها نباشه!
خیلی دلتنگش بودم و با هربار دیدن دلآرام که شباهت عجیبی به علیرضا داشت دلتنگترم میشدم!
دلآرام که شک کرده بود چرا رابطه بین من و علیرضا کمرنگ شده و سئوال پیچم می کرد و مجبور بودم هربار با دروغ های شاخ داری که میگفتم سرهم قضیه رو هم بیارم.وقتی میدید جواب های سربالا میدم دیگه سئوال نپرسید و فقط آخرین بار گفت:مهتاب جان من تو چشم های تو وبرادرم برقی می بینم که تو چشم های من و نادر هست فقط نمی دونم چرا شما ازهم اینقدر فاصله گرفتید!
_تو چشم منو علیرضا هیچ برقی نیست عزیزم.من کاری نکردم،اون خودش فاصله گرفت و مثل غریبه ها برخورد میکنه!
_من اصلا کار ندارم بینتون چی گذشته و چرا از هم فاصله گرفتید فقط اینو فهمیدم عشق ارزش داره همه کار واسه به دست اوردنش انجام بدی وگرنه یک عمر باید حسرت بخوری!
_مرسی بابت نصحیتت.راستی تو چجور عاشق نادر شدی؟آدمی که مثل سنگ میمونه،حتی بعضی اوقات شک می کنم احساس داره!
_شاید باورت نشه ولی خودمم نمی دونم چجور و کی عاشق نادر شدم.هرچی زمان بیشتری بینمون گذشت بیشتر بهم نزدیکتر شدیم و بیشتر همدیگه رو میفهمیدیم!به نظر درک کردن و فهمیدن هم از دوست داشتنم مهم تره..خیلی ها هستن عاشق دلخسته همدیگه هستن ولی چون نمی تونن همدیگه رو بفهمن باعث اذیت و آزار هم میشن و بعد از مدتی از هم جدا میشن.بعدم نادر شاید بیرون خشک و اخمویی داشته باشه ولی درونش قلبی داره به اندازه گنجشک؛اینقدر مهربونه که باورت نمیشه.خیلی پاکه خیلی..روح بزرگی داره هرکاری بتونه واسه دیگران انجام میده.
_خیلی خوشحالم که همدیگه رو پیدا کردید و درکنارهمدیگه خوشبختید!
خندید و گفت:من باید از تو تشکر کنم که ما دوتارو بهم رسوندی!
_نه بابا من که کاری نکردم!آدم هرجا قسمتش باشه بالاخره خدا یجوری بهم میرسونه!
_ولی خب کاری که تو کردی خالی از لطف نبود.
_مرسی عزیزم.لطف داری.
_امیدوارم توام به خواسته درونی قلبت برسی!
با لحن و منظور خاصی گفت ولی من با بی حالی که این چندروز داشتم ازش تشکر کردم و منتظر چهار روز دیگه تا رسیدن مراسم نامزدی بودیم..

ویرایش شده در توسط fariba.m7
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

جلو آینه ایستادم و آخرین نگاه به خودم انداختم؛آرایش رسمی و شیکی روی صورتم نشسته بود و با کت و شلوار دمپا گشاد مشکی و روسری مشکی_طلایی جلوه زیباتری به نمایش می گذاشت..
کت شلوار رو برای مراسم نامزدی نادر و دلآرام دوخته بودم ولی از دوهفته قبل که برای پرو رفته بودم لاغرتر شده بودم و با دقیق شدن متوجه زار زدن لباس به تنم میشدم!اما هنوز خشک و شیک روی تنم نشسته بود!کفش پاشنه بلند مشکی که با سنگ های طلایی رنگ تزیین شده بود پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم.مامان و بابا آماده و مجیدوسحر هم توماشین داخل کوچه منتظر بودن!
با قربون صدقه های مامان وقتی منو دید سوار ماشین و راهی تالار شدیم.قرار بود مهسا و حسام خودشون بیان و دیگه منتظر اونها نموندیم.خان بابا و مادر اصرار زیادی داشتن حتما واسه مراسم نامزدی تمام خانواده ام حضور داشته باشن و مادر شخصا به مامان زنگ زد و ازش دعوت کرد!
نمی دونم چرا موقع آرایش کردن وسواس بیشتری به خرج دادم و دوست داشتم به چشم علیرضا زیبا به نظر بیام.دقیقا دوازده روز بود که ندیده بودمش و دلتنگش بودم.می خواستم امشب که فرصت مناسبی برای دیدار هست به چشمش بهترین باشم و یه جوری دلشو ببرم..هنوز نتونسته بودم معنی و تعریف مناسبی از احساسی که نسبت به علیرضا داشتم پیدا کنم ولی بازم می دونستم اگه میومد سراغم دست رد به سینه اش میزدم و می گفتم نمی تونم قبولت کنم اما این چه حس و شوقی بود که می خواستم عذابش بدم و بیشتر در برابرم سر خم کنه!؟
چهل دقیقه بعد به تالار رسیدیم.پدرومادر عروس و داماد ورودی باغ برای خوش آمد گویی ایستاده بودن و مهمانان رو به سمت تالار راهنمایی می کردن.
سلام و نگاه های مادر علیرضا به من نسبت به بقیه خیلی گرم تر و صمیمی تر بود و قند تو دلم آب می شد..با چشم دنبال علیرضا گشتم ولی پیداش نمی کردم که با ضربه ی دست سحر به پهلوم برگشتم سمتش گفتم:چته وحشی؟
با شیطنت گفت:دنبالش می گردی کلک؟
با گنگی گفتم:دنبال کی؟
_خودتی!دنبال همونی که امشب واسش اینجوری به زحمت افتادی و خوشگل کردی!
پشت چشمی واسش نازک کردم و گفتم:برو بابا توام همش دنبال سوژه ای!نخیر خانم من خودم همیشه خوشگل می کنم اونم واسه خودم نه واسه بقیه.
چشمکی زد و گفت:یکی تو راست میگی یکی چوپان دروغگو.
_سحر! حرف الکی نزن..
دیگه حرفی نزدیم ولی خنده های شیطنت آمیزی داشت.سالن مردها و خانم ها جدا بود،بابا و مجید از ما جدا شدن.. داخل تالار شدیم.خیلی شلوغ شده بود و تصورشم نمی کردم این همه مهمان از کجا پیداشون شده!خوب بود که اکثر فامیل های خان بابا و مادر ایران نبودن و اینطور جمعیت اومده..وبا نگاه به دنبال میز خالی بودیم که با دیدن رها و اشرف رفتیم سمتشون.وقتی به همدیگه رسیدیم کلی سلام و احوال پرسی کردیم و گرم صحبت شدیم..
با صدای موزیک تندی که پخش می شد صدا به صدا نمی رسید و مامان با داد بهم گفت:مهتاب زنگ بزن مهسا کجا گیر کرده.
سرمو بردم کنار گوشش و گفتم:می خوای کجا گیر کرده باشه؟جلو آینه ست هنوز..خودش باید بدونه چه موقع بیاد..ولش کنید!
مامان سری تکون داد و حرفی نزد دیگه.
بچه های مرکز با دیدن من یکی یکی میومدن,سلام میکردیم باهم و به بقیه بچه ها خبر می دادن که من اومدم و میومدن واسه سلام و احوال پرسی!خیلی خوشحال بودم که اینطور دوستم دارن و مورد احترامشون هستم..
نوشین بالبخند به سمت میز ما اومد وقتی نزدیک شد بلندشدیم و باهاش سلام کردیم.
نوشین:خیلی خیلی خوش آمدید..خوبید؟
مامان و سحر که تا به حال نوشین رو ندیده بودن بین شک و تردید سلام کردن،بعداز این که بهم دیگه معرفیشون کردم با چاق سلامتی بیشتری همدیگه رو تحویل گرفتن..بهش تعارف کردم که بیاد بشینه و اونم قبول کرد.
_امشب حسابی ترکونیا!آدم شک می کنه خواهر عروسی یا خوده عروس.
بلند خندیدیم و گفت:از ما که دیگه گذشته.مامان گفت شما اومدید گفتم بیام سلامی کنم..
_لطف داری عزیزم.میگم این همه دعوتی فقط مال شماست؟
تعجبمو که دید دوباره خندید و گفت:تقریبا آره..ولی خب خانواده نادرم زیاد دعوتی داشتن..
نگاهی به سالن انداختم و گفتم:آره،همه بچه ها اومدن بعضی هارو من قبلا تو مرکز دیده بودم!
با اشاره دست رها منتظر جواب از نوشین نموندم و به لب های رها چشم دوختم ببینم چی میگه:چطور مهسا نیومده؟
_چی بگم والا!خواهر ما واسه عروسی خودشم دیر رسید چه برسه واسه بقیه..
زد زیر خنده و سری تکون داد..با هم دیگه گرم صحبت بودیم و ته دلم دوست داشتم از نوشین بپرسم که علیرضا کجاست ولی غرورم اجازه نمی داد. انگار انتظار چشم هامو خونده بود و گفت:خواهر توام مثل علیرضاست.الان برادر عروس باید اولین نفر تو تالار باشه ولی هنوز نیومده!
خدایا شکرت که حرفمو شنیدی،برقی تو چشمم روشن شد ولی لحنمو کنترل کردم و گفتم:چطور مگه؟
_آقا تازه آماده شده دارن میان.این دوره زمونه مردها هم واسه مراسمات میرن آرایشگاه..
لبخندی زدم و با اشاره یه دختری نوشین بلند شد و گفت:فکر کنم نادر ودلآرام اومدن.
_بروعزیزم،راحت باش.
مامان اخمی کرد و گفت:ببین عروس و داماد اومدن ولی این مهسا خدانشناس نیومده!
سحر گفت:مامان جان شما غصه نخور،مهسا هرجا میره باید آخرین نفر باشه..
خیاری برداشت و مثل قحطی زده ها گذاشت دهنش.بین خنده و تعجب بهش گفتم:سحر این چه طرز خوردنه یکم آروم تر..
آروم زد به شونه ام گفت:ولم کن پسرم هوس خیار کرده.
_من دور چنگیز جونم بگردم الهی..
عصبی شد و چشم غره ای رفت گفت:اینقدر به پسر من نگو چنگیز بچم اسم داره اسمش آقا دایان هست!
_من که بهش میگم چنگیز..اینجور که به تو لگد میزنه مشخصه بزرگ بشه پدر همه رو درمیاره.
_بچه حلال زاده رو داییش میره..
از این همه اعتماد بنفس و خونسردیش خندم گرفته بود..با ورود عروس و داماد به تالار بلند شدیم و برای عروس و داماد که وارد جایگاه میشدن دست میزدیم..
دلآرام با لباس طلایی بلند و توری که به زمین میرسید درکنار نادر که واسه اولین کت و شلوار کرم،پیراهن و کراوات قهوه ای رنگ پوشیده بود،می درخشید.لبخند عمیقی روی لب داشتن و به بقیه سلام میکردن و با قدم های آروم رفتن جای مشخص شده خودشون نشستن..
موهای دلآرام به حالت فردرشت به پشت ریخته بود و چهره شو زیباتر کرده بود.. ساده و شیک!
مادر مرتب صورت نادر رو می بوسید و مشخص بود زیر لب داره قربون صدقه اش میره.
یک لحظه یاد ایرانبانو افتادم!بااین که ندیده بودمش ولی احساس خیلی نزدیکی بهش داشتم و برای اتفاق ناگواری که منجرب به مرگش شده بود غصه خوردم. شک نداشتم تو دل خان بابا و مادر اون شب چه آتیشی از درد نبود دخترش گر گرفته..اگه ایرانبانو زنده بود الان می تونست تو مراسم ازدواج برادرش باشه و خوشی این خانواده کامل میشد ولی..
بعداز ربع ساعت از ورود عروس و داماد کیف دستیم شروع به لرزیدن کرد،گوشیمو دراوردم،مهسا بود.. با صدای بلندی بهش گفتم:معلومه کدوم گوری هستی؟
_حرف نزن ببینم.بگو کجایید من داخل تالارم شمارو نمیبینم!
سرجام ایستادم و دستمو بلند کردم گفتم:ایستادم،منو میبینی؟
میدیدم داره سرشو میچرخونه و دنبال ما هست ولی با گیج بودنش گفت:کو؟کجایی؟
_دیوانه سمت راستتو نگاه کن!
سرشو چرخوند وقتی مارو دید گوشی قطع کرد و سریع به سمتمون حرکت کرد.
مامان که حسابی از دستش کفری بود محلش نذاشت ولی من و سحر خوب دلی از عزا دراوردیم و سرش غر زدیم اما اون مثل همیشه به رو خودش نیاورد.انگار مهسا،رها و اشرف رفاقت قدیمی باهم داشتن و جوری گرم گرفته بودن که هاج و واج نگاهشون می کردم.سحرهم کلا آدمی بود که بادیگران راحت ارتباط برقرار می کرد و دوست داشت فقط خوش باشه و بخنده..
نیم ساعت بعد عاقد با دفتر بزرگی اومد و به خانم ها اعلام شد حجابشونو رعایت کنن..
نوشین و هانیه پارچه توریی که بالا سر عروس و داماد میگیرن دوطرفش گرفتن و یه دختر که بهش می خورد هم سن من باشه با لباس دکلتهی کوتاه قرمزش دوتا کله قند دست گرفت و شروع به سابیدن کرد.
همه سکوت کرده بودن تا عاقد شروع به خوندن خطبه عقد کنه..خان بابا و پدر دلآرام همراه علیرضا و دو مرد دیگه حضور داشتن. علیرضا که کت و شلوار و پاپیون مشکی زده بود و پیراهن سفید مثل شاهزاده آرزوی هر دختری وارد تالار شد ولی نمی دونم چرا یهو قلبم شروع به لرزیدن کرد و حتی نمی تونستم پلک بزنم فقط دوست داشتم تا وقتی اونجا ایستاده بهش نگاه کنم.نمی دونم دنبال کی می گشت که بین جمعیت که خیلی هم باهاشون فاصله نداشتیم چشمم به ما خورد و چندلحظه ثابت به ما خیره شد و دوباره گرفتار صحبت کردن با دومرد کناری شد.تازه فهمیدم چقدر دلتنگش بودم و لحظه شماری می کردم که زودتر بیام مراسم.
بعد از این که کلی امضا از نادر و دلآرام و شاهدها گرفتن،عاقد با صدای بلندی شروع به خوندن کرد و نوبت اول و دوم با گفتن عروس رفته گل بچینه و عروس رفته گل بیاره گذشت و نوبت سوم همه منتظر بله گفتن دلآرام بودیم,دختری که قند میسابید با عشوه خرکی گفت:عروس خانم زیر لفظی می خوان!
نادر جعبه ای از جیب کتش دراورد و داد به مادر،مادرهم جعبه رو باز کرد و انگشتر رو به دست دلآرام کرد و بعد از چند لحظه دلآرام گفت:با اجازه بزرگ تر ها و پدر و مادرم بله!
اینو که گفت همه شروع به کل دادن و دست زدن شدن که عاقد خانم هارو به آرامش دعوت کرد و گفت هنوز بله گرفتن از داماد مونده.
وقتی می خواست از نادر بله بگیره یهو مادر زد زیر گریه و نادر دستشو گرفت و بوسه ای به دست مادرش زد.یکم فضا تحت تاثیر خودش قرار گرفت و حاج خانم و یک خانم دیگه مادر رو آروم کردن.. عاقد منتظر جواب نادر بود و نادر با صدایی که مشخص بود از گریه مادرش بغض کرده بله گفت و دوباره صدای شادی بلند شد..عاقد با آرزوی خوشبختی واسه عروس و داماد از سالن رفت بیرون و نادر شنل از روی صورت دلآرام برداشت و بوسه ای روی پیشونی اش زد.
پدرومادر عروس و داماد اومدن و بهشون تبریک گفتن.علیرضا دست دلآرام رو بوسید و با نادر روبوسی کرد. عکاس به علیرضا گفت بایسته تا عکس یادگاری بگیره..وقتی عکس گرفتنشون تمام شد همون دختر با وضعیت بدی که داشت خودشو بهش نزدیک کرد،فهمیدم فامیل نزدیکشون هست که اینطور داره لوس بازی درمیاره ولی علیرضا با و وقارتی که ازش شناخت داشتم باهاش برخورد  کرد.
از این که دختره دست علیرضا رو گرفته بود و داشت بلند بلند قهقه میزد حرصم گرفت،اگه می تونستم بلندمیشدم و جواب دختر رو می دادم.
سحر کنار گوشم گفت:نبینم رقیب عشقیت اینطور زرنگ بازی دربیاره.
عصبانیتمو سر سحر خالی کردم و کنار گوشش گفتم:خفه شو.باشه؟گورپدرشون..
سحر که به اخلاق تندم عادت داشت واکنشی نشون نداد و به خندیدن اکتفا کرد.
همه رفتن وسط و شروع به رقصیدن کردن.نادر که انگار خوب تمرین کرده بود می تونست کنار دلآرامی که حرفه ای میرقصید و دلبری می کرد دست و پاشو گم نکنه.دختره دست علیرضا رو گرفت و اوردش وسط پیست رقص و باهم شروع به رقصیدن کردن.فکر نمی کردم علیرضا رقص بلد باشه اونم به این خوبی.با هر تماسی که دختره با علیرضا داشت بیشتر گر می گرفتم و قلبم محکم تر به قفسه سینه ام میزد.از شدت عصبانیت مشتمو گره کردم بیشتر فشار می دادم که از شدت حرص و عبانیت نترکم.
حتما داره بخاطر لج من اینکار میکنه وگرنه چه لزومی داره اینقدر تو بغل یکی دیگه برقصه.اگه زشت نبود می رفتم یکی محکم میزدم تو گوش دختره بی حیا و می گفتم برو بتمرگ سرجات با این وقاحت عین خیالشم نبود..
بالاخره علیرضا از سالن رفت بیرون تا بیشتر از این منفجر نشم.
وقتی نادر و دلآرام رفتن سرجاشون نشستن با بچه ها بلندشدیم و بهشون تبریک گفتیم.نادر هم واسه اولین گره اخم هاش باز شده بود و لبخند میزد.عکاس ازمون خواست که بایستیم و عکس بگیره.وقتی عکس گرفتن تمام شد با آرزوی خوشبختی از کنارشون رفتم ولی اشرف و رها وسط موندن و شروع به رقصیدن کردن.
دو ساعت دیگه با پای کوبی و رقص گذشت و موقع شام شد..بلندشدیم و رفتیم برای شام.با عشوه های خرکی دختره کنار علیرضا اشتهام کور شد و خیلی میل نداشتم. بین اون همه غذاهای رنگارنگ فقط زرشک پلو گرفتم و بدون هیچ سالاد و دسری اومدم پشت میز نشستم و شروع به خوردن کردم.
نگاهی به سحر انداختم پهلوشو گرفته بود و نمی تونست راحت بشینه.
_خوبی؟
_نه!
ترسیدم و گفتم:چته؟ درد داری؟
_کمرم درد میکنه.نمی تونم بیشتر از این بشینم داره بهم فشار میاد.
مامان رو به من که بغل دستش بودم گفت:چیشده؟
_سحر کمرش درد میکنه نمی تونه بیشتر بشینه.
_به مجید زنگ بزن تا برن خونه.
سحر:نه مامان یکم راه میرم حالم خوب میشه.
مامان:دختر یکم به فکر بچه تو شکمت باش!تو نباید اصلا بشینی.بذار خودم به مجید زنگ میزنم..
سحر بلند شد و گفت:مامان جان یکم راه میرم خوب میشم.مهتاب الکی شلوغش کرد.
مهسا:می خوای باهات بیام سحر؟
بلندشدم گفتم:نه من باهاش میرم.
باسحر رفتیم بیرون سالن و تو باغ شروع به قدم زدن کردیم.کفش پاشنه تخت پوشیده بود و اذیت نمیشد و من با کفش پاشنه بلند بین چمن ها قدم زدن برام سخت بود و با احتیاط قدم برمیداشتم که نیوفتم.
_مهتاب؟
_هووم؟
_چرا اینقدر با خودت مبارزه می کنی؟
باتعجب گفتم:چی؟
_خر نشو دارم مثل آدم باهات صحبت میکنم. تو کوری نمیبینی علیرضا چطور تورو نگاه می کرد؟
تعجبم بیشتر شد وگفتم:اون اصلا منو نگاه نکرد که.
_بس که خری.دیدم چطور با چشم دنبالت میگشت بعدم که دیدت همش بهت نگاه می کرد.
_خب که چی؟
_خب که چی و مرض.اون واقعا عاشقته توام دوستش داری..نگو نه که پشت دستی میزنم تو دهنت.
از حرفش خنده ام گرفت مثل مامان بزرگ ها صحبت می کرد.
_اون رفیقمه.
_این ادا اصولا رو درنیار که خودم اینکارم..اگه رفیقت بود چرا وقتی دیدیش اونجوری هل شدی؟یا تا پامونو گذاشتیم داخل باغ همش دنبالش می گشتی؟یا نمیفهمی یا خودتو زدی به نفهمی.
_چرا الکی شلوغش می کنی؟دارم میگم ما فقط دوستیم و لاغیر!
_مطمئنی؟
واقعا من و علیرضا فقط دوست بودیم؟نه!اون که بهم گفت عاشقم شده و منم هرچی به دلم نگاه می کنم میبینم هیچ چیز از اون رفاقت و احساس دوستی باقی نبوده.
-آره سحرجان من مطمئنم.
_شک دارم.
_مشکل خودته دیگه.نکنه به بهونه کمردرد الکی منو تو این سرما کشوندی بیرون این حرف ها بزنی؟
_نه خره واقعا کمردرد داشتم..ولی من تورو خیلی خوب میشناسم!تو آدم حسودی نیستی و توجه نمی کنی..اما امشب حسابی از دست اون دختری که با علیرضا میرقصید حرص خوردی.بهم نگو که اشتباه دیدم
با به یاد اوردن رقصیدن علیرضا با دختر دیگه ای قلبم از داخل فرو ریخت و آوارش کل تنمو به لرزه انداخت.نمی تونستم باور کنم این احساسی که دارم اسمش عشقه.نمی تونستم قبول کنم که عاشق علیرضا شدم..آخه مگه امکان داره بعد از این همه مخالفت و حرف زدن با علیرضا که منصرفش کنم حالا خودم عاشقش شده باشم؟
بیشتر از این توان مقاومت با خودم و دیگران نداشتم.با حالت ملتمسی گفتم:سحر!
_جونم!
_یعنی تو میگی عاشقش شدم؟
_آره خره.آره لعنتی.چرا نمی خوای قبول کنی؟
_ولی چرا اون جوشش و شوکی که یکباره به آدم دست میده بهم دست نداد؟
_شما دوساله همدیگه رو میشناسید و این علاقه کم کم قلبتو تسخیر کرده.
_یعنی میگی من عاشقش شدم؟
بلند خندید و گفت:چندبار این سئوالو میپرسی؟آره عزیزم تو عاشق شدی،چه بخوای چه نخوای عاشق شدی رفت.
_ولی علیرضا بهم گفت همه حرف هاشو فراموش کنم و مثل دوتا دوست باشیم.
_دروغ گفته.مگه میشه آدم عاشق باشه یهویی همه چیز رو فراموش کنه؟اگه همینطور که خودش گفته باشه امشب اینطور دنبالت نمی گشت.
_ولی من خیلی بهش بدی کردم.هرچی بهم می گفت دوستت دارم بهم فرصت بده ولی من با بی محلی کردن دلشو شکوندم.دیگه چه فایده داره.
_بس که خری دیگه..
باحالت بغض بهش گفتم:وای سحر من عاشق شدم واقعا؟باورم نمیشه.آخه چجور عاشق شدم که خودمم نفهمیدم؟الان چه خاکی تو سرم بریزم؟
آروم خندید و گفت:مگه شوهرت مرده که خاک بر سرت بریزی؟ ناراحتی نداره که.خودت از فردا بهش پیام بده و کم کم باهم صحبت کنید اونم خودش میفهمه که بهش نزدیک شدی دیگه می دونه باید چیکار کنه.
با ترس برگشتم سمت سحر و دستشو گرفتم گفتم:اگه قبولم نکرد چی؟اگه گفت تو غرورمو شکستی و دیگه نمی خوامت؟
_نمیشه عزیزه من نمیشه.علیرضایی که من دیدم مردتر از این حرف هاست که بخواد انتقام بگیره. کاری که بهت گفتم انجام بده.
_دیگه توان شکستن دوباره رو ندارم.نه غرورم نه قلبم دیگه قدرت بلندشدن دوباره ندارن..به علیرضا اندازه چشم هام اعتماد دارم ولی از عشق می ترسم..
_همه چیز رو بسپار به خدا خودش درست می کنه.تو دفعه قبل خام بودی و خیلی کورکورانه دل بستی. باید واسه عشق طرف مقابلتو خوب بشناسی و بعد عشق خودش به آرومی به وجود میاد ولی قبل این که به شناخت همدیگه برسید و شعله های عشق تورو میسوزونه و چاره ای جز سوختن نداری. منو مجیدم از بچگی همدیگه رو میشناختیم و همین شناخت باعث شد کم کم عاشق هم بشیم.واسه تو وعلیرضاهم همینطوره. تو خوب و بد اونو میدونی بدون این که بخواد برات نقش بازی کنه.همونطور که اون تورو میشناسه.مهم تر از اینها خانواده همدیگه رو هم میشناسید وباهم برخورد داشتید.تو دیگه زیادی سخت گیری مهتاب. این همه دختر و پسر هزاربار شکست عشقی می خورن ولی مگه به ته خط می رسن و دیگه سمت عاشقی نمیرن؟تو یکبار تجربه اش کردی ولی کل درهای دنیارو به رو خودتت بستی.
_هنوز تاثیرات بدی که از رابطه قبلی داشتم دارن خودشونو نشون میدن با این حال چطور می تونم به یکی دیگه عشق بورزم؟
_بذار گذر زمان تمام این چیزارو با خودش میبره.تو دیگه نباید درگیر گذشته باشی،نباید اینقدر خودتو سرزنش کنی،این اتفاق واسه خیلی ها پیش میاد.تو تا خودتو نبخشیدی نمی تونی از این چیزها دور بمونی.خودتو ببخش و واسه ادامه زندگیت تلاش کن.تو لایق بهترین ها هستی،تو لیاقت عشق رو داری مهتاب.اون که داره اونور آب واسه خودش عشق و حال میکنه ولی تو چرا هنوز تحت تاثیرش موندی؟بیخیال شو  و بگو به درک که رفت به درک که بهم بد کرد..
اشک تو چشم هام جمع شده بود و سرم پایین بود یهو دست محکمی به پشتم خورد و از جا پریدم برگشتم به عقب دیدم مهسا با دهنی که تا بناگوش بازه ایستاده..تا مهسا رو دیدم بغضم ترکید و خودمو تو آغوشش ولو کردم و زدم زیر گریه.
مهسا با تعجب و ترس گفت:مهتاب؟چیشده؟چرا گریه میکنی؟
_...
سحر با خنده گفت:نترس خواهر من.هم شیره تون عاشق شده!
سحر که اینو گفت صدای گریه ام بلندتر شد و مهسا محکمتر بغلم کرد و همچنان با تعجب پرسید:چی؟چجوری عاشق شده؟یعنی چی؟
_دیگه واضح تر از این نمی تونم توضیح بدم.خب عاشق شده دیگه چجوری نداره!
_سحر کوفت نگیری.این کی عاشق شده که من نفهمیدم؟اصلا عاشق کی شده؟
_علیرضا!
_علیرضا؟؟!
_آره..
مهسا منو از آغوشش جدا کرد و دوتا دستاشو گذاشت رو شونه ام گفت:ته تغاری من عاشق شدی؟
سرم پایین بود و حرف نمیزدم..مهسا ادامه داد:فدات بشم این که گریه نداره،خوشحالی داره!
آخر به حرف اومدم و گفتم:مهسا من قلب علیرضا رو شکوندم..
مهسا نگاهی به سحر کرد و سحر گفت:هیچی بچه بیچاره هرچی اومد به خانم گفت دوستت دارم و بهش درخواست ازدواج داده ایشون دماغشو کشیده بالا و گفته نمی خوامت.
مهسا با تعجب گفت:وا!مگه مرض داشتی؟چرااینکارو کردی..
با کلافگی گفتم:من چه می دونم.خب از همون اول که دوستش نداشتم..الانم نمی دونم دوستش دارم یانه.اصلا شاید هوسه و دو سه روز دیگه از سرم بپره..
مهسا:هوس واسه دختر بچه هاست نه واسه تو که شتر شدی واسه خودت.
سحر زد زیر خنده گفت:آخ حرف دل منو زدی.
اخمی کردم و گفتم:اصلا نمیشه با شما دونفر درد ودل کرد میزنید دهن آدمو آسفالت می کنید.
مهسا:حالا تو نمی خواد آبغوره بگیری.این چندباری که علیرضا رو دیدم فهمیدم حسی بهت داره و از سر هوس نیست که دوروزه از سرش بپره..
_توروخدا به کسی نگیدا.
سحر:چرا الان میرم به مجید میگم.
مهسا:آره منم الان به حسام پیامک می فرستم بهش می گم..
اینو که گفتن زدن زیر خنده و منم خندیدم.
سحر:بیا برییم آبی به صورتت بزن هرچی ریمل زدی پخش شد.باید تو چشم علیرضا بهترین باشی، با این وضع تورو ببینه که میره پشت سرشم نگاه نمی کنه!
انگار صد میلیون پول از دست دادم ترسیدم و گفتم:وای راست میگی؟ آخ ابروم رفت الان چجور برم داخل با این ریختم؟
مهسا کیفشو نشون داد و گفت:نترس خواهرجان،لوازم آرایشی همراهمه بریم سرویس بهداشتی خودتو درست کن
آقایی که از کارکنان تالاربود از کنارمون رد شد و مهسا گفت:ببخشید آقا،سرویس بهداشتی کجاست؟
_یکی داخل سالنه یکی هم پشت تالار.
ازش تشکر کردیم و سمت سرویس بهداشتی حرکت کردیم.هوا چون سرد بود پشه پر نمیزد.
_راستی تو چرا اومدی بیرون؟
مهسا:هیچی مامان داشت سرم غر میزد چرا اینقدر طول دادم منم حوصلم سررفت گفتم بیام ببینم شما دونفر کدوم گوری رفتید و آرایشمو درست کنم!
سحر زد زیر خنده گفت:والا جوری که تو مالوندی به صورتت یا اسید هم پاک نمیشه.
_رو آب بخندی خانم..
به  سرویس بهداشتی رسیدم و جلوآینه خودمو دیدم.چقدر داغون شده بودم،چشم هام پف کرده بود و قرمز شده بود،ریمل زیر چشممو سیاه و زشت کرده بود.آروم با دستمال که خیس آب کردم زیر چشممو تمیز کردم،با پنکک سیاهی رو کامل از بین بردم و با آرایش دوباره چشمم شدم همون مهتاب خوشگل.
مهسا رو به زور از جلو آینه  دستش گرفتیم و گفتیم برییم داخل داریم یخ میزنیم.                                                                                                            سحر راست می گفت باید به چشم علیرضا بهترین باشم.اصلا امشب با وسواس جلو آینه ایستاده بودم فقط برای اون.دوست داشتم درعین سادگی بهترین و زیباترین باشم براش.شاید تا یک ساعت قبل قبول نمی کردم که دوستش دارم و دلمو برده اما حالا با گفتن و شنیدن حرف های مهسا و سحر احساس سبکی داشتم که می تونستم پرواز کنم.احساس عاشقی می کردم.این بار دلم داشت واسه علیرضا میتپید واسه کسی که دوسال خالصانه بهم محبت کرد و عاشقم شده بود واسه کسی که یک مرد واقعیه..با این که دوساعت پیش دیده بودمش اما اینبار واسه دیدنش بی تاب بودم و می خواستم هرچی زود ببینمش و باهاش حرف بزنم.می خوام همین امشب بهش اعتراف کنم که چقدر عاشقش شدم و چجور دلمو برده،بهش بگم لعنتی تو کی منو عاشق خودت کردی که خبردار نشدم و هنوز نمی تونم باور کنم؟دیگه صبر نداشتم و این همه فاصله و دوری رو جایز نمی دونستم.همین امشب تو چشم های پاک و معصومش خیره میشم و عشقمو براش اعتراف می کنم.تازه فهمیده بودم چقدر دوستش دارم و می خوامش.یک ماه سردی و دوری بهم فهموند چه فرشته ای نصیبم شده و قدرشو ندونستم.یک ماه درد بی توجه ای و سرد بودنش برام کم نبود! ولی هربار مبارزه می کردم باخودم و قبول نمی کردم که عاشق شدم..ولی الان دیگه همه چیز برام روشن شده و غرورمو کنار میذارم.چون تنها کسی که لیاقت داره کنارش غرورمو زیر پا له کنم و براش بگم چقدر دوستش دارم علیرضا بود..
با خنده ای که سرداده بودیم داشتیم میرفتیم سمت تالار که با دیدن صحنه ای سرجام خشکم زد و نتونستم قدم بعدی بردارم..زانوهام شل شد و نزدیک بود بیوفتم که دست مهسا گرفتم تا تعادلم بهم نخوره..
دختری که تو مراسم قند میسابید با همون لباس زشتش و قهقه خنده که مشخص بود از سر مستیه دستمو دور بازو علیرضا قفل کرده بود.داشت با قدم هایی که نمی تونست کنترل کنه میومدن سمت سرویس بهداشتی،علیرضا دور کمر دختره گرفته بود و مراقب بود نیوفته و اون همچنان از سر مستی میخندید.چرا علیرضا با دستشو دور کمر دختره گرفته و باهاش اومده پشت باغ؟؟یعنی چیکار دارن؟می خوان کاری که نباید رو انجام بدن؟؟!
 

ویرایش شده در توسط fariba.m7
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


علیرضا که اولش متوجه ما نشد بعد از چند قدم دیگه جلوتر اومدن و سرشو بلند کرد.با دیدن من اونم شوک زده شد و سرجاش ایستاد.دختره سرشو بلند کرد و نگاه خمارش بهم دوخت..
به این زودی همه چیز تمام شد؟هنوز یک ساعت از عشقم نگذشته بود که باید فراموشش می کردم!هنوز مزه اش زیر زبونم نرفته بود که باید می ریختمش بیرون! حتی هیچ خاطره عاشقانه ای باهم نساخته بودیم ه باید دور همه چیز خط بکشم..
باور نمی کردم علیرضا دست به همچین کاری بزنه,مثل چشم هام بهش اعتماد داشتم ولی اونم مثل بقیه مردها تهش خیانت می کنن و میرن،اصلا عشق براشون مفهومی نداره!
نمی دونم چجور قدرت گرفتم و با کفش های پاشنه بلند دویدم و از اون جهنم دور شدم.به دیوار تکیه زدم و بلند بلند نفس می کشیدم..علیرضا هم خیانت کرد.اونم بیشتر از این نتونست طاقت بیاره،فقط چنددقیقه با خوشبختی فاصله داشتیم،قرار بود همون شب بهش بگم که چقدر دوستش دارم و قلبمو به تسخیر خودش دراورده اما گند زد به همه چیز و خراب کرد.. اشک هام دونه دونه میریخت پایین و به روزگار سیاهم فکر می کردم.باورم نمیشد اینقدر کم ظرفیت باشه که با دیدن دختری اونم تو  مراسم ازدواج خواهرش بخواد همچین کاری انجام بده..
سرم تیر کشید و آه بلندی کشیدم.با دوتا دست هام محکم شقیقه مو فشار میدادم اما از درد سرم کم نشد که بیشترم شد..اعتنایی نکردم که کی از کنارم رد میشه یا چه کسی صدای گریه مو میشنوه فقط بلندبلند گریه می کردم..مهسا خودشو بهم رسوند و دوتا دستامو گرفت گفت:عزیزدلم!مهتاب!
فقط اشک می ریختم..
_گریه نکن عزیزم.فدای سرت..
یهو سرمو بلند کردم و عصبانیتی که تمام وجودمو پر کرده بود سرش داد زدم گفتم:چی میگی تو؟فدای سرم؟ آره هر آشغالی به خودش اجازه هر کاری بده و باهام بازی کنه بعدش فدای سرم؟هر کثافتی باهام بازی کنه بعدش فدای سرم؟ بروگمشو.نمی خوام هیچ کدومتونو ببینم..
مهسا که با دهن باز بهم نگاه می کرد و نمی دونست چی بگه.
_حق باتو هست.چی بگم اصلا؟خودمم باورم نمیشه.بیا برییم داخل زشته..
_...
هرچی مهسا باهام حرف میزد آروم نمیشدم.نمی تونستم اتفاقی که با چشم میدیدم رو هضم کنم و با به یاد اوردنش بیشتر داغون میشدم.دنیا رو سرم خراب شد و زیر آوارش داشتم دست و پا میزدم.هیچ چیز جز سیاهی و بدبختی نمیدیدم.دوباره میگرنم اوت کرده بود و داشتم از سردرد می مردم و دوست داشتم سرمو بزنم به دیوار..
گوشی مهسا زنگ خورد و مامان پشت خط بود.مهسا گفت:مهتاب دوباره سردرد گرفته و نمی تونه بیاد داخل.
بعد از این که قطع کرد سحر هم کم کم خودشو به ما رسوند و بی هیچ حرفی کنارم ایستاد.خیلی طول نکشید که بقیه اومدن.
مجید:مهتاب چش شده چرا گریه میکنه؟
سحر:هوا سرده زد به سرش دوباره سردرد گرفته.برییم داخل ماشین منم دیگه نمی تونم بیشتر از این بمونم.
مامان سرمو بلند کرد و با نگرانی گفت:آخه یهو این سردرد دوباره از کجا پیداش شد؟ده بار بهت گفتم وقتی هوا سرده شال سرت کن نه این روسری نازک.
مهسا:مامان شماهم وقت گیراوردید..کادو رو دادید اومدید یا فراموش کردید؟
مامان:تو یکی حرف نزن که دلم ازت خونه.آره دادم.
اینقدر حالم بد بود که نمی تونستم حرفی بزنم و سرم داشت می ترکید.نمی تونستم روبرومو درست ببینم و بابا زیربغلم گرفت و سوار ماشین شدیم.حتی با مهسا و سحر خداحافظی نکردم..
تو راه فقط داشتم اشک میریختم و سرمو گرفته بودم.نمی دونم چیشد اصلا!نمی دونم چرا اینطوری شد. به همین راحتی هنوز چیزی شروع نشده باید تمامش می کردیم.
وقتی خونه رسیدیم رفتم داخل اتاق و با کمک مامان لباسمو عوض کردم و با قرص آرامش بخشی که خوردم به یک دقیقه نرسید خوابم برد.


علیرضا:
دوست بابا قصد رفتن کرد و تا بیرون همراهیش کردم.هوا خیلی سرد بود و سریع خواستم برگردم داخل سالن که دیدم صدای نسترن میاد.نگاهی به اطراف انداختم دیدم داره با تلفن صحبت می کنه..
_چه مرگته؟...به تو چه که کی برمیگردم...لازم نکرده نگران ما بشی اگه یه ذره غیرت داشتی از پای بساطت بلند میشدی با زن وبچت میومدی...هرطور دلم بخواد باهات حرف میزنم...مگه من پامو تو خونه ات بذارم که دندونامو خرد کنی...اونجا یه زمانی خونه من بود ولی دیگه شده پاتوق دوستای قمارباز و معتادت...حرف نزن بابا خسته شدم از این زندگی کوفتی میرم درخواست طلاق میدم و مهراوه هم ازت میگیرم چون هیچ وقت واسه بچم پدری نکردی...
فهمیدم داره با امید شوهرش صحبت میکنه.نسترن تنها دخترعموم بود و با شونزده سال سن با زور و ترسوندن خانوادش با امید ازدواج کرد.هرچی عموم مخالفت می کرد و می گفت این پسر لیاقت تورو نداره اما نسترن هیچ صراطی مستقیم نشد و بالاخره با امید ازدواج کرد. زندگیشون به یکسال نکشیده بود که حامله شد و مهراوه به دنیا اومد.بخاطر اختلافی که عموم با امید داشت زیاد رفت و آمدی با فامیل نداشتن و دورادور همدیگه رو میدیدیم ولی خبرایی که به گوشمون میرسید آنچنان خوشحال کننده نبود.امید معتاد شده بود و زن و بچش از کتک ها و خماری های شوهرش درامان نبودن.چندبارم تا پای طلاق رفتن اما باز تسلیم میشد و برمی گشت سر خونه زندگیش.حالا بعد از ده سال زندگی انگار قصدش واسه جدا شدن جدی تر شده و دیگه نمی خواد با پسری که عمو و زن عمو هرکار کردن وصلت نکنه زندگی کنه.
خواست بره داخل سالن که دید من ایستادم. از دیدنم جا خورد و با خنده گفت: عه علیرضا تو اینجا چیکار میکنی؟
_دوست بابا می خواست بره همراهیش کردم..بخشید ناخواسته یکم از حرف هاتونو شنیدم.
دیدم حال مساعدی نداره و به زور رو پاهاش ایستاده.چند قدم بهم نزدیک شد و شونه هاشو انداخت بالا گفت:اشکال نداره.اینم از زندگی کوفتی من دیگه همه میفهمن توام بدونی چه فرقی داره.
_عمو و زن عمو می دونن که می خواید جدابشید؟
_آره..سرکوفت زدن هاشونم بیشتر شده نه راه پس دارم نه راه پیش.ولی اینبار دیگه به اون آشغال دونی برنمیگردم.
_واقعا متاسفم..
خنده ی بلندی سر داد و گفت:متاسف چرا؟ دارم خودمو دخترم از شر اون معتاد دوزاری نجات میدم.
یک قدم دیگه نزدیکتر شد و نگاه خمار و مستشو بهم انداخت و گفت:حسابی امشب دل دخترارو بردیا!
_مرسی.می خوای برو داخل هوا خیلی سرده سرما میخوری!
_داخل برم چه غلطی بکنم؟ لامصب امشب اینقدر به خوردم دادن که سرما حس نمی کنم..
متوجه منظورش شدم ولی به رو خودم نیوردم و خواستم برم داخل که گفت:نمی دونی سرویس بهداشتی کجاست؟
_داخل سالن که هست.
_نه حوصله ندارم مامانم کلی غر زد سرم گفت آبرومو بردی هرچی میگم خب عروسیه مراسمه آدم که نمیاد عزا ولی پیرزن بدبخت مغزش پودر شده..
_پشت تالار سرویس هست.
_باشه مرسی..
هنوز قدم برنداشت که خورد زمین. دستشو گرفتم و بلندش کردم و قهقه ای سر داد گفت:ببین زندگی لامصب باهام چیکار کرده که رو پای خودمم دیگه نمی تونم بایستم..
دیدم اوضاعش داره بدتر میشه ناچار شدم کمرشو بگیرم و ببرمش سرویس بهداشتی.هرچی بیشتر می گذشت انگار تاثیر زهرماری که خورده بود بیشتر میشد و الکی میزد زیر خنده و حرف های نامربوط می گفت..من که اصلا نمیفهمیدم چی میگه فقط حواسم بود دوباره نخوره زمین.اصلا موندم زن ها چطور با این کفش پاشنه دارشون می تونن راه برن آخه مجبورن مگه؟
نزدیک سرویس بهداشتی شدیم سرمو بلند کردم که دیدم مهسا،سحر و مهتاب هم اونجا ایستادن..
مهتاب با تعجب بهم خیره شد بود و داشت اشک میریخت.انگار خودشم متوجه اشک هاش نمیشد. مثل سرو ایستاده بود و با هیچ باد وطوفانی تکون نمی خورد..فقط داشت اشک میریخت که یهو دویید و از اونجا دور شد با بُهت به پشت سرش نگاه می کردم و تو شوک بودم چرا مهتاب گیه کرد,چرا رفت؟!مهساهم پشت سرش دویید ولی سحر همچنان ایستاده بود. نگاهی به نسترن انداختم که داشت آروم آروم میخندید..متوجه تعجب و شوکه شدن مهتاب شدم!با دیدن من و نسترن تو وضعیت بدی که دخترعموم داشت خیال کرده بین منو اون چیزیه و بخاطر همین به پشت باغ اومدیم. کمر نسترن ول کردم و رفتم سمت سحر.
_مهتاب چرا رفت؟
انگار سئوالم بهش برخورد و پرید بهم گفت:از من میپرسی چرا رفت؟ واقعا چقدر پرویی!با دوست دخترت اومدی پشت باغ معلوم نیست چه غلط کاری می خواید بکنید حالا میگی چرارفت؟
تازه متوجه عمق فاجعه شدم.مهتاب فکر کرده بود نسترن دوست دخترمه و واسه کار خاصی اومدیم به پشت باغ..حالم پریشون شد و بین گیج و گنگی گفتم:چرا وقتی چیزی نمی دونی اینطور تهمت می زنی؟؟دوست دختر چیه؟این دخترعمومه حالش خوب نبود کمکش کردم فقط همین.
پوزخندی زد و گفت:ببین من مثل مهتاب ساده و خام نیستم.حیف مهتاب که به تو دلبسته و عاشقت شده..راست می گفت که میترسید بهت بگه دوستت داره و از این که تو هم بهش بدی کنی و تنهاش بذاری!بیچاره امشب می خواست غرورشو بذاره کنار و بهت بگه چقدر دوستت داره ولی تو بهش رحم نکردی و نابودش کردی...
سحر داشت چی میگفت؟؟مهتاب عاشقم بود؟کسی که این همه مدت به احساسم پشت کرد و منو شکست داد عاشقم بوده؟ امشب می خواست بیاد همه چیزرو بهم بگه؟ بهم بگه اونم منو به اندازه که می خوامش دوستم داره؟وای خدایا چه کاری کردم!ناخواسته به چه تله ای گیر کردم و قلب مهتابم رو شکستم. کسی که پاک و معصوم بود,هیچوقت مثل بقیه دخترها بخاطر منفعت خودشون که سمت پسری می رفتن بلکه وقتی دید عاشقش شدم کنار کشید و خیلی منطقی خواست منو منصرف کنه..
با درموندگی تمام به سحر گفتم:باور کن که این دخترعمومه..اصلا شوهر داره چرا باورتون نمیشه آخه.
_برو دروغ هاتو به اون دخترهایی که دنبال پول و خوشگلیت هستن بگو.دیگه فکر مهتاب رو از سرت بیرون کن که بدجور این دخترو نابود کردی.تنها دلخوشیش به تو بود و خودشو مقصر می دونست که این مدت چرا اینقدر عذابت داده ولی خب خدا از ذاتت خبر داشت..
سحر گذاشت رفت و از عصبانیت و کلافگی نمی دونستم باید چیکار کنم.نسترن همونطور ایستاده بود و ناباورانه بهم نگاه می کرد که گفت:میخوای برم باهاش حرف بزنم؟
_هیچی نگو لطفا فقط برو خواهش می کنم..
_ولی..
سرش داد زدم گفتم:حرف نزن،حرف نزن.زندگیم خراب شد قلبشو شکستم نابودش کردم..
نسترن رفت و من موندم با سنگینی این اتفاق.
فاصله بین خوشبختی و بدبختی حتی از یک تار مو هم کمتر بود و تونسته بودم این دو رو باهم در یک لحظه تجربه اش کنم.کسی که مدتها بود بهش علاقه مند شده بود ولی منو رد می کرد حالا عاشقم بود و حتی می خواست بهم بگه اما با یک اتفاق ناخواسته همه چیز خراب شد..کاش به نسترن توجه ای نمی کردم و می رفتم داخل سالن.کاش کمکش نمی کردم!
نمی دونم چقدر دیگه اونجا موندم که یکی از پسرهای فامیل اومد دنبالم و گفت:همه دنبالت می گردن میگن برادر عروس کو..
رفتم داخل سالن و یه گوشه کز کردم نشستم.بقیه فکر می کردن پکر بودنم واسه اینکه خواهرم ازدواج کرده ولی چه می دونستن تمام زندگیم از دست دادم!
مراسم تمام شد و بلافاصله راهی خونه شدم.هرچی به مهتاب زنگ میزدم و پیام میدادم جوابم نمیداد.حقم داشت با این کاری که من کرده بودم بیشترین کاری که می تونست درحقم کنه همین بود..
ولی من تسلیم نمیشم.دیگه هرچقدر میخواست سنگ بذاره جلو پام هرچقدر می خواد دست رد بزنه ولی تسلیمش نمیشم و اینقدر پافشاری می کنم که منو ببخشه.باید باهاش حرف بزنم و اصل قضیه رو بهش بگم باید بهش بگم که بد متوجه شده و هیچ چیزی بین من و نسترن وجود نداره باید بهش بگم تو زندگیم فقط یه دختری پا گذاشته و اونم خودشه..
باید این تلخی اتفاق امشب رو از دلش درمیوردم و اجازه می داد بهش توضیح بدم تا متوجه حقیقت ماجرا بشه.یعنی الان چه حالی داره؟حتما داره بهم فحش و بدوبیراه میگه و یا ازم متنفر شده.اما درواقع کار بدی نکرده بودم فقط بد متوجه شد.خدا منو لعنت کنه که احساس مهتاب رو جریحه دار کردم و ناامیدش کردم..
فردا هرطور شده میرم باهاش حرف میزنم و از دلش درمیارم.بهش میگم چقدر دوستش دارم و تنها دختر و عشق زندگی من بوده و خواهد بود..
 فردا که عید نوروزه چجوری برم ببینمش و باهاش صحبت کنم؟ می دونم اگه جواب زنگ هام نده تا چندروز به همین منوال می گذره تا آروم بشه ولی دیگه تحمل این فاصله و دوری ندارم.باید هرچی سریع تر ببینمش.
یه فکری به ذهنم رسید,شاید فردا بخواد موقع سال تحویل کنار بچه های خونه امید باشه و موقعیت خوبی هست که ببینمش و حتی اگه نخواد بزور حقیقت رو بهش بگم تا همه چیز رو بدونه..
صدای اذان صبح رو شنیدم و بعد از نماز و راز ونیاز با خدا خوابیدم و منتظر فردا شدم..

ویرایش شده در توسط fariba.m7
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

******
با خستگی و بدن گرفته ای از خواب بیدار شدم.نگاهی به ساعت انداختم ساعت یازده بود.خیلی وقت بود که تا این ساعت نمی خوابیدم..یکم به اطراف نگاه کردم و نفس عمیق کشیدم تا یادم بیاد دیشب چه اتفاقی افتاد:
علیرضا و دختری که باهم میرقصیدن؛حسودیم شد،ناراحت شدم،عصبی شدم.باسحر صحبت کردم و تهش به عشق خاموشی که تمام قلبمو تسخیر کرده پی بردم،ترسیدم،استرس گرفتم،ترس از شکست دوباره داشتم،ترس از پس زدن داشتم ولی نباید اجازه می دادم ترس زنگیمو نابود کنه،علیرضا تنها کسی بود که لیاقت عشقم رو داشت تصمیم گرفتم همون شب بهش همه چیز رو بگم و دیگه اجازه ندیم فاصله بینمون بیشتر بشه.خوشحال بودم،از عاشق شدن خوشحال و سرخوش بودم انگار دوباره متولد شدم.رفتیم آرایشمو درست کنم تا و چشم هامو تمیز کنم تا کسی راز نهفته در قلبتو نتونه بفهمه.خیلی شاد بودم بعد از مدت ها از ته دل می خندیدم و همه چیز برام رنگ و بوی خاصی داشت چون آدم عاشق دنیارو جوری میبینه که هیچ آدم دیگه قدرت دید اونو نداره..اما خوشبختیم فقط چنددقیقه بود؛دست دختری گرفته بود و اومدن پشت باغ به وسوسه قلبش برسه و به همین راحتی خیانت کرد.تحمل چندروز پس خوردن رو نداشت.اونم مثل بقیه فقط ادعا بود،فقط حرف های قشنگی میزد و دل هر دختر بیچاره ای رو می تونست به دست بیاره!
هرچی داشتم پای عشقم رفت.حتی دیگه تو سینه ام قبلی نمونده و جای خالیش حسابی درد می کنه..
تو این دنیا دیگه به کی میشه اعتماد کرد؟یعنی آدم ها اینقدر دروغگو و نقاش هستن؟ یعنی واسه این که به خواسته شون برسن اینطور قشنگ می تونن نقش بازی کنن و نقاب به چهره بزنن؟
حس بدی به آدم ها دارم،یک جورایی ازشون متنفرم!از روزگارم متنفرم!از هرکسی که تو خیابون ها کوچه ها میبینم متنفرم!به کدومشون فرصت جبران دادم بدتر شکوندن و رفتن..
دیگه از عشق و عاشقی هم متنفرم..مگه آدم چندبار می تونه عاشق بشه؟چندبار می تونه تمام داراییشو بده و تو این قمار شرکت کنه؟
زمین و زمان به قلبم بدهکارن،تمام آدم های شهر به  من بدهکارن! اصلا هر جونوریی که تو این دنیاست به من بدهکاره...
آه!خدایا!تار و پود زندگیم به رنگ سیاه گره خورده دیگه به خوبی اینو فهمیدم و جای هیچ گله و شکایتی باقی نمونده!
آه واسه دل هزار تیکه شده ام که هر تیکه اش می تونه شاه رگ زندگی چندین آدمو ببره!
آه واسه سال های بدی که گذروندم و همش خاکستر شد!
آه واسه خوش خیالی هام و باورهایی که زود رنگ اعتماد به خودشون میگیرن!
هرچی شکستم،هرچی زخم دیدم اما بازهم نتونستم جنس مخالف خودمو بشناسم و در برابرشون اینقدر ضعیف و شکننده نباشم!
دوباره باید خودم دست خودمو می گرفتم و بلند می شدم،باید دوباره شروع به ساختن می کردم اونم از اول از اولین قطعه پازل.
فرقی نمی کنه غریبه باشه یا آشنا تا ذاتش کثیف باشه نمی تونه خوبی کنه نمی تونه وفادار بمونه چون رنگی از انسانیت نبرده!
با صدای گوشیم به خودم اومدم و اشک هام که به پهنای صورتم نشسته بود پاک کردم.مادر بود..
جواب دادم و گفتم:الو؟سلام مادر!
_سلام دخترم.خوبی عزیزم؟دیشب چرا یهویی رفتید آخه؟
_ممنونم شماخوب هستید؟ببخشید نشد باهاتون خداحافظی کنم. دیشب دوباره سردردم شروع شد و نمی تونستم بمونم.هوای سرد واسم خوب نیست.
_الان خوبی؟رفتی دکتر؟
_شکر خوبم.دیشب قرص خوردم خوابیدم و بهتر شدم.نه دکتر نیازی نیست.قبلا که دکتر رفته بودم برام قرص نوشت هروقت سرم درد بگیره بخورم.
_الهی شکر.بیشتر مراقب خودت باش درسته بهاره اما هوا هنوز سرده.
_چشم حتما.
_چشمت روشن.امشب موقع سال تحویل که میای؟
نمی دونم چرا حس کردم ممکنه امشب علیرضا هم اونجا باشه و اصلا دلم نمی خواست ببینمش،واسم اتفاق دیشب دوباره یادآوری بشه..
_راستشو بخواید امسال خونه مادربزرگم دعوتیم واسه سال تحویل و شرمندم..
_بچه ها خیلی دوست داشتن توام موقع سال تحویل کنارشون باشی!
_حتما واسه عید دیدنی میام.چون امسال قرار شده خونه مادر بزرگم موقع تحویل سال باشیم نمی تونم. شرمنده ام!
_اشکال نداره دخترم توام زندگی داری نمیشه همش پیش ما باشی که(باخنده ادامه داد)ما بهت بدجوری عادت کردیم.
_منم خیلی خیلی به شما و بچه ها وابسته شدم.دوست ندارم یک لحظه ام دور باشیم ازهم.
_محبت داری دخترم.خب مزاحمت نمیشم..از الان بهت سال جدید رو تبریک میگم.امیدوارم سالی پراز خیر و نیکی برات رقم بخوره!
_مرسی مادر..عید شما هم مبارک ان شالله همیشه شاد و سلامت باشید!
_قربونت دخترم..به خانواده ام تبریک بگو.خداحافظ.
_چشم حتما.خدانگهدار..
نفس عمیقی کشیدم و گوشی گذاشتم کنار.به مادر دروغ نگفتم،قرار بود امسال خونه مادربزرگ سال تحویل کنیم ولی دلیل مهم تر از این برای نرفتنم یه چیز دیگه بود.حتی اگه یک درصدم احتمال می دادم که ممکنه علیرضا رو ببینم دعوت مادر رو قبول نکردم و نرفتم..

کنار فامیل و یادآوری  خاطرات شیرین همیشه دلنشین و شادی آور بوده اونم پای سفره هفت سین اما دل که بیمار باشه هر مزه قشنگی از زندگی براش تلخه،مثله دله من!
برای اولین بار بود که یه جا کز کرده بودم و به زور لبخند کم رنگی می زدم و با آره و نه جواب بقیه می دادم؛حتی با شوخی های مهسا و دختر خاله ها هم حالم عوض نمی شد،حتی با عیدی گرفتن از بزرگ ترها سر ذوق نمیومدم و با تشکر خشک و خالی به محبتشون جواب می دادم.ذهن و قلب بیمارم هنوز درگیر اتفاق دیشب بود و سنگینی یادآوریش داشت خفه ام می کرد و با هیچ چیزی پایین نمی رفت!
واقعا علیرضا با خودش در مورد من ه فکری کرد که اینطور دورم زد و منو به بازی گرفت؟ چطور تونست اینقدر راحت دروغ پشت هم صف بده؟چطور تونست پشت کنه به رابطه پاکی که داشتیم؟یعنی حرمت و احترام این رابطه اینقدر پایین بود که تونست به راحتی دست یکی دیگه بگیره؟
آه خدایا!الانه که اشک هایی که از دلم راهشون به چشم هام کج کردن آبرومو ببرن و همه متوجه حالم بشن!به بهانه توالت از جمع جدا شدم و نمی دونم چقدر تو سرویس بهداشتی موندم و با نفس های عمیق سعی کردم بغضمو کنترل کنم و اشک های لعنتی دست از سرم بردارن!چقدر بده که هیچ وقت نمی تونستم جلو گریه مو بگیرم و خیلی زود راهشونو پیدا می کردن..
سال تحویل شد و روی همدیگه رو میبوسیدیم و برای هم آرزوی سال خوبی داشتیم.برای خودم آرزو کردم مثل ساعت به عقب برگردم و همه چیز رو اونطور که می خواستم تغییر می دادم؛جوری تغییر می دادم که وقتی به آینده برمی گشتم دیگه نه دلی هزار تیکه شده باشه نه اعتمادی از بین رفته باشه و نه به کسی اجازه ورود بدم..اما حیف که آروزیی محال بود.همزمان با سال تحویل علیرضا هم پیامی فرستاده بود:
اندر دل من مها دل افروز تویی
یاران هستند لیک دلسوز تویی
شادند جهانیان به نوروز و به عید
عید من و نوروز من امروز تویی
هیچ حسی جز عصبانیت نداشتم و شماره موبایلشو از گوشیم مسدود کردم.پیش خودش فکر کرده اینقدر کودن و احمقم که می خواد با این حرف ها دلمو بدست بیاره.وقتی که می خواست اون کار وقیحانه انجام بده به این چیزها فکر نکرد حالا به خودش اومده؟
آخر شب بود که برگشتیم خونه و با خوندن کتاب به خواب رفتم..
عیدنوروز در گذر بود و مردم شاد و خرم داشتن نهایت استفاده رو می بردن،اما من مثل ربات بی حس! بی دل! و بی هیجان دوست داشتم فقط این روزها بگذره و از این همه دید و بازدید راحت بشم..روز چهارم عید یک سری به خونه امید زدم و کل روز کنار بچه ها بودم.خیلی خوشحال شدن از این که رفتم پیششون و حال خودمم با دیدن و انرژیشون عوض شد.مادر گفت نادر و دلآرام یک روز قبل از ترکیه رفتن آمریکا و یک ماهی اونجا می مونن!
به احتمال یک درصدیم راجب اومدن علیرضا به شب سال تحویل مادر مهر صددرصدی زد و گفت با خانواده اش اومدن و چندبار سراغمو گرفته..
ته دلم به خودم نمره بیست دادم از این که اون شب نیومدم و با علیرضا چشم تو چشم نشدم!

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


یا شایدم از روبه رو شدن با او می ترسیدم و خوشحالیم بابت این بود که ضعف و پریشون بودنم رو ندید که بدونه چقدر تاثیر گذاشته..

تاریکی شب و بارش باران دگرگونی حالم را دو چندان کرد اما بی اعتنا به خیس شدن در صدد به انتها رساندن مسیر بودم.شاخه درخت خشکی در دست داشتم و با هر خاطره ای که از خط پر پیچ و خم ذهنم گذر می کرد،تیکه ای از شاخه را می شکستم و از خود برای خیابان یادگاری به جا می گذاشتم.
صورتم مانند گل برگی بود که شبنم به رویش نشسته و آرام آرام به پایین سرازیر می شد؛قطره های باران قدرتش را به رخ اشک هایم می کشید و دیگه خبری از گریه نبود!
نسیم ملایمی از راه رسید و همین کافی بود برگ و شکوفه های تازه متولد شده به رقص بیان و عطر پاکی وجودشان که با بوی خاک آمیخته شده، تمام موجودات زنده ای که بودن را مست کنن!
کاش منم می تونستم مثل این درخت هایی که با زمستان میمیرند و دوباره جان میگیرند،قدی عَلَم می کنند باشم و با هر سوزی نمیرم،نابود نشم،نشکنم.کاش سختی های زمونه باعث قوی شدنم می شد تا پیر شدن و زود شکستن!فکر می کردم دیگه بزرگ شدم،می تونم دربرابر ناملایمتی ها مقاومت کنم و پیروز بشم اما انگار خمیر مایه ام هنوز نرسیده و خام موندم.
بازهم باختم،بازهم عقب موندم..
می خواستم جوری قوی باشم که بعد از هر مبارزه دست من بالا بره!همه برای پیروزی ام ایستاده تشویقم کنند،اما موفق نبودم.شاید دلیل اصلی شکست های پی در پی ام درس نگرفتن و توجه نکردن به باخت ها بود.دلیل شکست،تکرار تجربه های تلخ بود!
فهمیدم دنیا کارش درس دادن به آدم هاست و تا یاد نگیری ول کن نیست،یا یاد می گیری یا اینقدر سختی و ذلت می کشی که مجبور بشی یاد بگیری! مثله من! منی که هربار بی توجه به درس های زندگی بارها اشتباهاتم رو تکرار کردم و هربار سخت تر از قبل زمین خوردم.دیگه نه توان زمین خوردن داشتم نه توان بلند شدن،اما باید تا نفس دارم امیدوار باشم و ادامه بدم.تصمیم گرفتم حتی برای نفس کشیدن هامم محتاط عمل کنم و راجبش فکر کنم بعد عمل کنم!


_مهتاب بریم؟
با تعجب به پدر که ایستاده بود کنار در ورودی خونه نگاه کردم و گفتم:کجا بریم بابا؟
_شما هنوز یاد نگرفتی از بزرگ تر سئوال نپرسی؟
پدر هیچ وقت دوست نداشت راجب کارهایی که انجام میده ازش سئوال بپرسیم.به مامان نگاه کردم و با لبخند بهم گفت:پاشو برو دیگه.دوازده روز از عید گذشته هیچ جا نرفتی.
تعجبم بیشتر شد و گفتم:نکنه می خواید منو ببرید عید دیدنی؟که اصلا حال این کارو ندارم.
مامان:نه خیالت راحت باشه می دونیم حوصله این کارها نداری.پاشو برو بابات منتظر نذار.
نگاهی به مامان و بابا انداختم و دیدم جای چونه ای باقی نمونده و سئوال پرسیدنم فایده ای نداره. به ناچار رفتم تو اتاق و سریع آماده شدم.از مامان خداحافظی کردم و تو کوچه رفتم دیدم بابا ایستاده و سیگار می کشه،رفتم کنارش گفتم:چرا سوار ماشین نشدید.خیس شدید!
پُک محکمی به سیگارش زد و دودشو تقدیم هوای بارونی و پاک کرد..
_کی گفته می خوایم با ماشین بریم؟
دیگه داشتم از کلافگی عصبی می شدم و گفتم:وا بابا چرا همچین می کنید؟ کجا می خوایم بریم مگه؟ اونم بدون ماشین!
_پر حرفی نکن دختر.بریم باغ جنت قدم بزنیم.
از تعجب خندیدم و نگاهی به آسمون کردم گفتم:تو این هوا؟
_هوا چشه؟به این خوبی!
اخمی کردم و گفتم:میشه نریم؟اصلا حال حوصله ندارم!
پدر بی اعتنا به حرفم قدم زد و منم به ابروهام گره ای زدم و به اجبار کنارش قدم بر می داشتم.از خونه تا باغ جنت کمتر از پنج دقیقه پیاده روی بود و بدون هیچ حرفی رسیدیم به باغ.بزرگ ترین باغ  خانواده شیراز که اکثرا ورزشکارهای شهر میومدن برای تمرین و فضای بسیار خوبی داشت. شهر بازی،زمین چمن مصنوعی،عوض بزرگ و کلی گل و درختان متنوع و زیبا در کنار هم باغ خیلی قشنگی ساخته بودن. مسافران نوروزی زیادی چادر زده بودن و مشغول کارهای مختلفی بودن!
قسمت سنگ فرش شده که راه باریک و مستقیمی تا انتهای باغ داشت و دو طرفش با درختان سربه فلک کشیده حصار شده بود،در کنار پدر پیاده رویی کردم.آرایشی به جز یه رژلب نداشتم و نگران پاک شدنش تو این هوای نم نم نداشتم اما شالم بخاطر خیس شدن به سرم چسپیده بود!البته ناگفته نماند من برای هوای نم نم می گفتم سیل و از خیس شدن هراس داشتم وگرنه تمام کسانی که زیر این هوا بودن جز لذت بردن به فکر هیچ چیزی نبودن!بیست دقیقه ای قدم میزدیم و از هر دری صحبت می کردیم البته پدر بیشتر صحبت می کرد و از حال و هوای بهاری و بارانی اون روز تعریف می کرد.
پدر روی نیمکتی نشست و با ناباوری به خیس بودن نیمکت و نشستنش چشم دوختم.
ابروشو برد بالا گفت:چرا نمیشینی؟
_آخه خیسه،مریض میشیما!
_دختر چرا اینقدر چونه میزنی؟
خندیدم و نشستم..
_چشم.چونه نمیزنم!
_آفرین.
یک نخ دیگه گذاشت زیر لبش و با فندک روشنش کرد.
_بابا نه به پیاده روی کردنتون نه به سیگار کشیدنتون!
سیگار رو گرفت روبروم و گفت:این به من آسیب نمیزنه.می دونی چی به من آسیب میزنه؟
لبخند زدم و گفتم:نه نمی دونم!
به چشم هام زل زد و گفت: آسیب دیدن بچه هام به من آسیب میزنه!
چه حرف سنگینی زد،چشمم قفل چشم هاش شد.حرفی نزدم سرشو چرخوند و پک اول،پک دوم و پک سوم..
_مهتاب زندگی پستی بلندی زیاد داره اگه نتونی خودتو نجات بدی زندگی قورتت میده.این زمونه نه وفا داره نه دلش به حال کسی می سوزه دخترم.باید مثل گرگ حتی موقع خواب هم بیدار باشی و مراقب!
منو مادرت خیلی سختی کشیدیم.مجید و مهسا بیشتر یادشونه و تو سختی های ما شریک بودن اما تو وقتی به دنیا اومدی و بزرگ شدی زندگی مون بهتر شد و سروسامون گرفتیم.یادم میاد مهسا می خواست بره مدرسه پول نداشتم بهش بدم و غر میزد می گفت اگه پول تو جیبی ندید نمیرم مدرسه،مجید از قلکش پول دراورد و داد به مهسا تا راضی بشه.حتی بعضی اوقات برنج تو خونه نبود ولی هیچوقت مادرت اخم نکرد و بخاطر این چیزا باهام بحث نکرد.می دونی چه چیزی باعث شد که به این آسودگی و موفقیت برسیم؟
عشق! اگه مادرت عاشق نبود هرروز به یک بهانه غر میزد و قهر می کرد اما صبورانه و عاشقانه کنارم موند و حمایت کرد و این زندگی رو دو دستی تو چنگش نگه داشت.اگه من عاشق مادرت و شماها نبودم هرگز اینقدر سختی و دوری از شماهارو قبول نمی کردم و برای زندگی بهتر تلاش نمی کردم. من عاشق شماها بودم و وفاکاری مادرت رو میدیدم و به خودم قول دادم جواب این مبحت ها و از خودگذشتگی هاشو به خوبی پاسخگو باشم که خدارو شکر خدا بهم بزرگی و عزت داد تا شرمنده خانوادم نمونم!
من هرچی تو این زندگی دارم مدیون مادرت هستم.اون بود که با نداری من ساخت با بد و خوبه من ساخت،در واقع مادرت این آسایش رو به وجود اورده نه من.
شاید ما مردها ظاهر خیلی سخت و خشکی داشته باشیم اما با مهر و عشق زن به راحتی نرم و مطیع میشیم!
دختر عزیزم آدم تو زندگیش اگه شکست خورد باید بلند بشه،اگه بد دید باید خوبی کنه و اگه کسی رو دوستش داره باید به پاش بمونه و بهش فرصت دوباره بده..

به زور آب دهنمو قورت دادم و به حرف های پدر گوش می سپردم.چرا این حرف هارو به من میزنه؟ قصدش از گفتن و یادآوری گذشته چیه؟داره واسه چه موضوعی مقدمه چینی میکنه؟ واسه این که به جواب سئوالات ذهنم برسم به سکوتم ادامه دادم و عمیق تر حرف های پدر رو می شنیدم..
_منو مادرت می دونیم تو یک شکست احساسی خیلی بدی تجربه کردی و چقدر داغون شدی! با داغون شدن تو ماهم داغون شدیم اما هیچوقت به روت نیوردیم چون می دونستیم دیر یا زود خودتو پیدا می کنی و به زنگیت ادامه میدی(با شنیدن این حرف از پدر از خجالت آب شدم و سرمو پایین انداختم)بدون شکست برای هر آدمیه،اصلا شکست در کنار پیروزیه وگرنه اگه نباشه میشه یک اتفاق غیر معمول! خودت می دونی مهتاب آزادی که تو داشتی مهسا و مجید نداشتن.هر تصمیمی که می خواستی بگیری منومادرت حمایت کردیم و فقط از دور مراقبت بودیم.هیچ وقت بهت نگفتم چیکار کنی چیکار نکنی،نگفتم واسه زندگیت چه راهی انتخاب کنی چون به تصمیماتت اعتماد داشتم.
تو حتی اون سر دنیا هم باشی منومادرت می دونیم حال و روزت چیه چه برسه که کنارمون باشی و از دلت خبر نداشته باشیم!(سیگار بعدی روشن کرد و دوباره پک زدن.پک اول،پک دوم و پک سوم..)
دیروز علیرضا اومد مغازه(یهو سرمو بلند کردم و ناباورانه به پدر خیره شدم دیگه داشتم از خجات آب می شدم و می رفتم تو زمین)خودشو معرفی کرد بهم همه چیز گفت؛گفت خاطرت می خواد و چقدر براش عزیزی،حتی گفت که شب جشن خواهرش چه اتفاقی افتاد.برام توضیح داد،گفت اون شب دختر عموش حال و روز خوشی نداشته و ظاهرا شوهر معتادی داره با یه دختر نه ساله که می خوان از هم جدا بشن. اونم تصادفی دیدش و خواست بهش کمک کنه و ببرتش سرویس بهداشتی آبی به صورتش بزنه که تو اونجا بودی و باقی قضایا.تو چشم هاش و حرف هاش جز صداقت و پاکی چیزی ندیدم،موهامو که تو آسیاب سفید نکردم،راست می گفت!

شاخ که نه داشتم دم درمیوردم و  شوکه شده بودم.علیرضا رفته بود پیش بابام و باهاش صحبت کرده؟؟!همه چیز رو به بابام گفته!وای..چجوری تو صورت خانوادم نگاه کنم؟
اصلا چرا رفت پیش بابام و حرف زد؟دیگه چیزی بین ما وجود نداشت.
سرم پایین بود و با صدایی که با خجالت آمیخته شده بودگفتم:ولی دیگه چیزی بین من و اون وجود نداره که اومده با شما صحبت کرده!
_زود قضاوت نکن مهتاب!اون کار اشتباهی نکرده که می خوای مجازاتش کنی و همه چیز رو تمام شده بدونی. اگر دوستت نداشت جنم و شجاعتشم نداشت بیاد  مردونه صحبت کنه و تورو خاستگاری کنه!
مثل برق زده ها از جام بلند شدم و با تعجب و صدای بلندی گفتم:چی؟!خاستگاری؟؟چرا؟!!!
بابا قهقه ای زد و مثل آدم هایی که نمی دونن قضیه از چی قراره بهش زل زدم.بعد از این که یک دل سیر خندید گفت:چرا؟والا تو کار شما جوون ها موندم!چراشو از خودت بپرس.مگه جرم کرده؟ خب دوستت داره وقتی پسری به دختری علاقه منده باید چیکار کنه جز خاستگاری کردن؟
با تعجب پرسیدم:شما چی گفتید؟؟
_گفتم هرچی دخترم بگه!
شونه مو انداختم بالا و گفتم:پس بهش بگیید نه!
دستمو گرفت و با لبخند منو کنار خودش نشوند و گفت:الحق که دختر خودمی.لجباز و مغرور!
سرمو انداختم پایین و گفتم:بابا من بهش اعتماد کردم اما اون...
_درست فکر کن اینقدر خودتو درگیر دروغ و اتفاقی که نیوفتاده نکن.علیرضا اصلا اشتباهی نکرده که بخواد به اعتماد تو پشت کنه!
_دروغ میگه..
چونه مو گرفت و سرمو اورد بالا گفت:منو ببین(به چشم هاش خیره شدم)من یه مردم بهتر از هرکس دیگه ای هم جنس خودمو میشناسم،وقتی می گم کاری نکرده تو باید قبول کنی!کسی بیشتر از یه پدرومادر خیر و خوشبختی بچه هاشو نمی خوان که.اگه یک ذره بهش شک داشتم همون اول که می دونستم باهم ارتباط دارید و می دیدمش قلم پاشو خرد می کردم.
_آخه..
_آخه بی آخه.بشین مثل بچه آدم فکراتو کن.گفت چندروز دیگه میاد واسه جواب.
چشم هام می خواست از حدقه در بیاد.کلمه به کلمه مثل مشت آهنین به بدنم اصابت می کرد و منو هشیارتر..
_چی؟؟جواب چی؟
_جواب خاستگاری!
_بابا؟؟؟
_بله بابا؟
_یعنی شما دستی دستی منو دادید بهشون؟
_پرحرفی نکن.مگه دخترم از سرراه اوردم؟دارم میگم فکراتو کن و باهمدیگه بشینید سنگ هاتو وا بکنید بعدش هر تصمیمی گرفتی ماهم بهت احترام میذاریم.وسلام!
هیچ چیزی نمی تونستم بگم،لال شده بودم..باورم نمیشد که تا کجا پیش رفته و منتظر جوابه!یعنی تا این حد عزمشو جزم کرده واسه رسیدن به من؟یعنی اینقدر دوستم داره؟
_کلام آخر بهت میگم و برییم..اگه از یک نفر بدی دیدی منتظر نباش بقیه هم بهت همون بدی رو بکنن! بدبینی زهریه که هیچوقت نمی تونی طعم شیرین عشق رو بچشی!

بابا زد تو خال..با حرفی که زد خالی شدم،خالی از بدبینی و نفرت،خالی از زهر و کینه! انگاربابا با این حرفش منو شست و تمیزم کرد. راست می گفت من بعد از محسن پر از بدبینی و کینه بودم.منتظر بودم یک نفر بهم همون بدی کنه یک نفر دوباره از همون سوراخ منو بگزه!
نفس عمیقی کشیدم و لبخندی عمیق تر زدم و گفتم:چشم بابا.
دستش محکم گرفتم و بوسه ای نواختم.متقابلا باباهم پیشونیمو بوسید و گفت:خوشبختی تو خوشحالی و خوشبختی منومادرته ..برییم دیگه وقته ناهاره..
_چشم.شما بهترین پدر دنیایید..
_زبون نریز ته تغاری!

خنده کنان و با شادی به خونه برگشتیم.حالم خیلی خوب بود.انگار فقط نیاز داشتم یک نفر این حرف ها بزنه تا به خودم بیام و این هاله بدبینی و منفی از کنارم دور بشه..دوباره شده بودم مهتابی که تازه به عشقش پی برده بود و  مستانه می خندید!
مامان خبر داد که مادر واسه فردا که سیزده بدر بود خانوادگی دعوتمون کرده باغشون.. اینبار خوشحال بودم واسه دعوت و رفتن،ته دلم یه ندایی بهم می گفت فردا علیرضا هم میاد و می تونم باهاش صحبت کنم!
آه که چقدر دلتنگش بودم و واسه دیدنش لحظه شماری می کردم انگار هزار ساله که ندیدمش. حقش نبود بهش بی محلی کردم و اجازه صحبت کردن ندادم..عصبی و کلافه بودم نمی تونستم حتی یک کلمه حرف از بقیه راجبش بشنوم اما حالا همه چیز فرق می کنه دیگه حقیقت رو می دونم و اینم می دونم که علیرضای من عاشقانه دوستم داره و بهم بدی و خیانت نکرده.
با همه این حرف ها باز شماره شو از لیست مسدود شده ها بیرون نیوردم نمی خواستم فکر کنه به این زودی راضی شدم و می خواستم تا فردا صبر کنم و ببینم چجوری می خواد از دلم دربیاره و چی می خواد بگه..
انگار تازه واسه من عید شده بود و سالم تحویل شد.دیگه خبری از بی حالی و کسل بودن نبود،خبری از عصبانیت و گوشه گیری نبود.سرزنده بودم،انرژی ای داشتم که نمی تونستم یک دقیقه هم آروم بشینم و زنگ زدم به مهسا بیاد خونمون و یاد گذشته ها کنیم و از ته دل بی هیچ ترسی بخندیم...

ویرایش شده در توسط fariba.m7
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

.

فصل18
 

صبح سیزده بدر مهسا به همراه حسام رفتن.قرار بود با خانواده حسام برن بیرون و سحر و مجید هم با خانواده سحر می خواستن برن سیزده شونو در به در کنن.
مانتو سبز لیمویی همراه شال و شلوار طوسی پوشیدم و با وسواس تمام آرایش کردم.خوشبوترین ادکلنم به لباسم زدم و آماده رفتن شدیم.هیجان زده بودم و واسه دیدن علیرضا لحظه شماری می کردم.دل تو دلم نبود نمی دونستم وقتی دیدمش باید چیکار کنم و چی بگم.باید ازش عذرخواهی کنم یا به غرورم پشت نکنم؟ چطور برخورد می کردم که مناسب باشه؟اصلا از کجا معلوم علیرضا اومده باشه؟؟شاید با دوستاش رفته بیرون یا اصلا مادر ازشون دعوت نکرده. نه،نه نباید اینطور فکر کنم و به دلم بد راه بدم.مطمئنم که اومدن و حتی از اومدن منم خبرداره.اگه اومدن چطور تو اون شلوغی باهم صحبت کنیم آخه؟اصلا فرصتی واسه حرف زدن پیدا می کنیم؟؟
واسه خلاص شدن از افکار منفی خودمو تو صفحه خاموش موبایلم نگاه کردم که خیالم از بابت تمیز بودن آرایشم راحت باشه و حواسم پرت بشه.
یک ساعتی طول کشید تا به باغ رسیدیم و جاشو پیدا کردیم. نگهبانی در رو باز کرد برامون و همونطور که داخل ماشین بودم داشتم به ماشین های پارک شده نگاه می کردم تا مطمئن بشم علیرضا اومده یانه. اما در کمال ناباوری ماشینش نبود و امیدم ناامید شد و هرچی هیجان و انرژی که از صبح داشتم خاموش شد..
با ناراحتی از ماشین پیاده شدم و با مادر و خان بابا و بچه ها چاق سلامتی کردیم.باغ خیلی بزرگ و قشنگی بود که پر بود از درخت مرکبات. خونه باغ خوشگل و دنجی هم وسط بود و زیبایی بیشتری به باغ بخشیده بود.
هادی هم همراه هانیه بود،از آخرین دیداری که باهم داشتیم سرحال تر و ظاهر مناسب تری داشت.چند دقیقه کنار بزرگ ترها نشستم و مشغول صحبت کردن بودیم که  به اصرار بچه ها رفتم وسطی ولی اصلا حسشو نداشتم و فقط توپ جمع می کردم می دادم بچه ها سمت  کسانی که وسط بودن پرت کنن. همش چشمم به در بود ببینم علیرضا و خانوادش میان یانه.خجالتم می کشیدم از مادر بپرسم و خیالمو راحت کنم و به اجبار انتظار می کشیدم که شاید علیرضا از در داخل بشه..
نمی دونم چقدر گذشت که با صدای پارس کردن سگی که کنار در ورودی باغ بود به سمت در چرخیدم و با نگاهم التماس می کردم خدا کنه علیرضا باشه که خوشبختانه همینم شد.علیرضا و خانوادش اومدن و قلبم مثل گنجشک می تپید..به سروصدای بچه ها اهمیت نمی دادم و فقط داشتم به علیرضا که پشت فرمون بود نگاه می کردم،با دیدنش دستم شروع به لرزیدن کرد و نمی تونستم چشم ازش بردارم تا وقتی که از ماشین پیاده شد و مادر،خان بابا و مامان،بابا برای استقبال و خوش آمد گویی رفتن سمتشون؛منم بازی رو ول کردم و برای عرض ادب آروم قدم میزدم تا بهشون رسیدم.وقتی نزدیک شدم با صدای رسایی سلام کردم و نگاها به سمت من چرخید. با این که دیگه به علیرضا نگاه نکردم اما سنگینی نگاهش بدجوری بهم فشار میورد و سخت بود .با حاج خانم و نوشین به گرمی احوال پرسی کردم و حاج خانم خیلی صمیمی تر از دیدار های قبلی باهام برخورد می کرد.نگاه های پدرش هم بامحبت و عمیق بود.زیر چشمی نگاهی به علیرضا می کردم و تعداد ضربه قلبم به قفسه سینه ام بیشتر و بیشتر می شد. تازه فهمیده بودم چقدر دوستش دارم و این مدت دوریش چقدر برام سخت بود.واسه اولین بار دلم می خواست بغش کنم و بهم آرامش بده ولی...
سعی کردم خودمو به بی خیالی بزنم و دست نوشین گرفتم و رفتیم وسطی که شانسم علیرضا و شوهر نوشین هم پشت سرما اومدن.
علیرضا:همه بریید وسط من،حسین و هادی پرتاب می کنیم.
بهش نگاه کردم.شلوار آبی استخری و تیشرت سفید جذب خیلی شیک و جذابش کرده بود درواقع دلم براش غنج رفت ولی به رو خودم نیوردم.اخمی بهش کردم و گفتم:این همه آدم وسط باشن دو نفر پرتاب کنن؟ فکرنمی کنی زیادی خلوته وسط؟
با نگاهی که بهم کرد دلم فرو ریخت و با لبخند گفت:اگه دوست داری می تونی کنار من بایستی و توپ پرتاب کنی.
 از این که اینقدر عادی برخورد می کرد حرصم گرفت و گفتم:نخیر.چرا باید کنار شما بایستم؟
_گفتم شاید دوست داشته باشی!
_کی؟من؟باشه حتما.
خندید و گفت: اون وسط من به کسی رحم نمی کنما!
شونه مو انداختم بالا و گفتم:رحم نکن خوشبحالت! فکر می کنی خیلی..
نوشین پشت مانتومو کشید و گفت:وای چقدر بحث می کنید شمادوتا بیا وسط دیگه.
بالاخره قرار شد پنج تا از پسرها برن کمک علیرضا،حسین و هادی و دو گروه سه نفره برای پرتاب توپ بشن.
علیرضا هر توپی که بهش می رسید به عمد سمتی که من بودم پرتاب می کرد اما خب منم زرنگ تر از این حرف ها بودم و نمی ذاشتم توپ بهم بخوره.نوشین که همون اول با تنبلی تمام حذف شد و رفت بیرون.
کم کم وسط خلوت تر می شد و فقط من و چهارتا از بچه ها وسط بودیم حسابی خسته شده بودیم ولی بازی می کردیم.علیرضام مشخص بود که خسته است ولی با صدای بلند کری می خوند و می گفت تا نندازمت بیرون دست بردار نیستم منم با دهن کجی جوابش می دادم..
وسط بازی یهو مامانم صدام زد و حواسم پرت شد که علیرضا از فرصت استفاده کرد و با توپ محکم زد بهم و با خوشحالی پرید هوا.. با عصبانیت بهش نگاه کردم و گفتم:چیه خوشحالی می کنی؟قبول نیست.حواسم به بازی نبود..
نفس نفس زنان اومد کنارم و گفت:خب حواست نبود مشکل خودته دیگه وسط بازی که استراحت نداریم.
_یعنی چی مشکل خودمه؟آقا من قبول ندارم.
حسین:مهتاب خانم توپ خوردی دیگه اینجوری نمیشه.
خشم نگاهمو بیشتر کردم و گفتم:خب مادرم صدام کرد شما که نباید از موقعیت سواستفاده کنید!
علیرضا اومد کنار گوشم و گفت:وقتی عصبی میشی چقدر جذاب تر میشی مهتابی!
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:اولا به شما ربطی نداره.دوما مهتابی تویی نه من.
در سکوت فقط لبخندی حواله ام کرد که بیشتر منو حر داد وقتی دیدم جای بحثی باقی نمونده،با حالت قهر از بازی اومدم بیرون و با نوشین و بچه ها رفتیم اطراف باغ گشت زدیم و کلی عکس یادگاری گرفتیم.
_شیطون بدجور دل داداش مارو بردیا!
مثل خنگ ها برگششتم سمت نوشین و گفتم:هان؟چی میگی؟
زد تو بازوم گفت:خر خودتی.همینی که شندیدی.
خودمو به اون راه زدم و گفتم:من که نمی دونم راجب چی صحبت می کنی.
نگاه عاقل اندر سفیه ای بهم انداخت و گفت: شیطون همه خبر دارن تو دیگه نمی خواد مخفی کنی. علیرضا همه چیز رو به مامان و بابا گفته البته ما خودمون که حدس میزدیم ولی چیزی نگفتیم تا خودش بیاد بگه.
با تعجب گفتم:چی؟؟؟!!
انگشت اشارشو گرفت روی لبش و گفت:هیس.چرا جیغ میزنی دیوانه؟میگم قراره به زودی عروسمون بشی!
تعجبم بیشتر شد..
_وا مگه من جواب دادم؟
_من که می دونم توام داداشمو دوست داری شیطون!ولی خوبه که زود راضی نشدی .باید ناز کنی تا بیشتر دوستت داشته باشه و قدرتو بدونه.
_نوشین چی میگی تو؟
_وای دختر فکر نمی کردم اینقدر خنگ باشی.
از حرفش خندم گرفت و بین خنده کردن گفتم:متوجه حرفت میشم ولی هنوز نه به داره نه به باره تو هم بریدی هم دوختی هم پوشیدی!
خنده ی بلندی سر داد و گفت:آخ چه زبونی داری!از الان بهت بگم من مثل دلآرام مظلوم نیستما.از اون خواهر شوهرای بدجنسم که کارشون فضولی و اذیت عروسه..
از این که نوشین تا این حد پیش رفته هم تعجب کرده بودم هم خوشحال بودم..

ویرایش شده در توسط fariba.m7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


واسه این که بحث ادامه پیدا نکنه گفتم:راستی از دلآرام و نادر چه خبر چیکار میکنن؟
_خوبن.دارن نهایت استفاده رو از ماه عسلشون میبرن.انگار اونور بهشون خوش می گذره که خیلی احوال مارو نمیپرسن!
متوجه ناراحتی و حس حسادت نوشین شدم.لابد اونم دوست داشت که مثل خواهرش به خارج از کشور بره و تجربه جدیدی کسب کنه..
_اینطور نگو.خب بیچاره ها ماه عسل رفتن دیگه قرار نیست دم به دقیقه گوشی دست بگیرن.بعدشم اختلاف ساعت بین ایران و آمریکاهم خیلی زیاده،هروقت ما بیداریم اون ها خوابن و هروقت اون ها بیدارن ما خوبیم!
_بیخیال.مهم اینکه خوش باشن باقیش دیگه به ما چه اصلا..
حس حسادت ممکن بود بین خواهرها پیش بیاد که یک چیز طبیعی هست ولی خداکنه بینشون شکرآب نشه و ازهم فاصله نگیرند.بین من و مهسا هم وقتی بچه بودیم بعضی اوقات حسادت وجود داشت و می گفتیم مامان و بابا برای طرف مقابلمون بیشتر ارزش  قائل میشه اما حسادت تو همون بچگی موند و به زندگی الانمون راه ندادیم!
کنار بچه ها می رفتم و گوشیمو می دادم به بقیه که عکس بگیرن و نوبتی واسه عکس بیان.
دیدم نوشین داره تو افکار خودش غرق میشه و واسه نجاتش با صدای بلندی گفتم بیاد باهم عکس بگیریم..
گوشی دست هادی بود که از من،نوشین و هانیه عکس بگیره.چند عکس با ژست های مختلفی گرفت.سر هر عکس می دوییدیم سمت هادی و گوشی از دستش می گرفتیم و خودمونو نگاه می کردیم که خوب شدیم یانه سر هر ژستم کلی مسخره بازی و شیطنت می کردیم.همینطور که داشتیم با عکس گرفتن سرگرم می شدیم حسین و علیرضا از راه رسیدن..هنوز بهمون نزدیک نشده بودن که حسین گفت: نوشین بیا یه جای توپ پیدا کردم!
نوشین:باشه عزیزم الان میام..(نگاهی بهم انداختم و با لبخند ادامه داد)برم ببینم عشقم چیکار داره!    
_برو عزیزم راحت باش.
نوشین با حسین دور شدن و علیرضا نزدیکتر شد.
هادی و هانیه که دیدن علیرضا اومده از کنارمون فاصله گرفتن. سعی کردم  خودمو بی اهمیت نشون بدم ولی لرزش دست هام و تپش قلبم که ممکن بودهرآن سینه مو بشکافه و بزنه بیرون، نمی تونستم پنهون کنم. خودمو با دیدن عکس ها سرگرم کردم،علیرضا بعد از چند دقیقه سکوت گفت:خیلی وقته ندیدمت!
با شنیدن صداش که آتشفشان وحشی رو هم آروم و تحت تاثیر خودش قرار میداد از خودم بی اختیار شدم و به چشم هاش بی هیچ حرفی زل زدم..رنگ قهوه ای چشم هاش عظمت و آرامش کوه رو به رخ می کشید و نشون میداد.دوست داشتم منو به آغوش بگیره و ساعت ها تو جهانی به اندازه دو دستش جا بگیرم.
_مهتاب؟؟حواست به منه؟!
به خودم اومدم و سرمو تکون دادم و دوباره اخم کردم..
_بله؟چی گفتی؟
_حالت خوبه؟
_باید بد باشم؟
_نه..
_...
_چرا شمارمو مسدود کردی؟
_دوست داشتم.
_واسه سال تحویلم که نیومدی..
_بیست سئوالیه؟
_نه.فقط انتظار داشتم واسه سال تحویل میومدی!
_خب نیومدم حالا.
_چرا اجازه ندادی باهات صحبت کنم و بهت توضیح بدم؟
_دلیلی نبود که حرف بزنیم.همه چیز واضح بود!
_ولی اون شب من به سحر هم گفتم اما ظاهرا حرف هامو باور نکرد و رفت.هرچقدر باهات تماس می گرفتم بازهم مسدود بودم.
_این حرف هاتو چندبار تکرار می کنی؟کر که نیستم!یک بار بگی متوجه میشم و جوابتم دادم.
_چون این دو هفته برام مثل دویست سال گذشت.بی خبری و انتظار خیلی سخته.فقط منتظر موقعیتی بودم که باهات رودررو صحبت کنم.
تو فکر میکنی واسه من دو هفته دوری آسون بوده؟تو چه می دونی چقدر سخت گذشت.چقدر سخت،لحظه هام در گذر بودن! حرف دلم رو به زبون نیوردم و باهمون اخم و جدیت گفتم:منوشما باهم حرفی نداریم اصلا.
یکم کلافه شد و گفت:میشه اینقدر شما شما نکنی؟؟
_نه نمیشه!
از کلافگی سری تکون داد و دستی به ته ریشش کشید..
_مهتاب اصلا نمی خوام راجب اون شب باهات صحبت کنم چون می دونم پدرت همه چیزرو بهت رسونده و می دونی. تو اگه هزار بار دیگه به من نه می گفتی و دست رد به سینم می زدی باز من با عشق تو زندگی می کردم و سراغ هیچ کس دیگه نمی رفتم!
حرف هاش فقط بوی عشق و صداقت می داد دوست داشتم بیشتر از دوست داشتن و عشق بگه تا دلم بیشتر غنج بره..
_نکنه می خوای حرف هاتو باور کنم؟
با جدیت گفت:آره می خوام باور کنی.دوسال منو میشناسی بدوخوب منو میدونی.دیگه چیزی واسه پنهون کاری نداریم.
_آره فکر می کردم دوسال میشناسمت ولی اشتباه کردم..
با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:مهتاب چی میگی؟ منو نمیشناسی واقعا؟ من همون علیرضام؛همونی که خودت میگفتی بیشتر از هرکسی بهش اعتماد داری.همونی که عاشقت بود ولی هیچوقت به چشم هات زل نزد و بد بهت نگاه نکرد.همونی که بخاطر حرمت رفاقتی که وجود داشت با دل صاحب مردش جنگید تا فراموشت کنه ولی نتونست.همونی که بارها ازت خواست باهاش باشی و عشقشو قبول کنی ولی با بی رحمی دست رد به سینش زدی.همونی که وقتی فهمید توام دوستش داری عزمشو جزم کرد واسه رسیدن بهت از هر مانع و مشکلی گذر کنه و دوباره دلتو بدست بیاره!می دونم توام دوستم داری می دونم توام منو می خوای؛ازت می خوام منو ببخشی و اجازه بدی بدستت بیارم.می خوام خوشبختت کنم می خوام لبخند همیشه رو لبت باشه می خوام خوشبخت ترین زن روی زمین باشی!لطفا مهتاب!
دستمو گرفت و یهو دستم کشیدم و گفتم:ولی دیر شده چون واسم خاستگار اومده و منم می خوام جواب مثبت بدم.
خودمم از دروغی که یهو به زبون اوردم شوکه شدم و شوکه تر از من علیرضا بود که ناباورانه بهم زل زد و سرجاش میخکوب شد.
از ته وجودش عاجزانه گفت:مهتاب؟!می خوای چیکار کنی؟؟؟؟!!
با صداش که از بغض لرزید و قامتش خم شد دلم شکست،بدجور شکست.تاحالا ندیدم علیرضا اینطور عاجز و پریشون شده باشه.خدا لعنتم کنه که فقط بلدم گند کاری کنم.آخه چرا همچین کاری کردم چرا دروغ گفتم؟
نمی دونستم دیگه باید چیکار کنم و چی بگم و با ترس و اضطراب من من کنان گفتم:همینی که..شنیدی..فراموشم..کن...
قطره اشکی از چشمش پایین ریخت و سیلی محکم به دلم خورد.علیرضا رو با دست های خودم شکوندم و نابودش کردم.اولین بار بود که اشکش دیدم،اشک و گریه مرد یعنی شکستن یعنی کمر شکستن یعنی عاشق بودن.
با بغض و ناراحتی زیاد گفت:حرف آخرته؟؟!
_آره......
_خوشبخت بشی.
اجازه نداد گریشو ببینم و از کنارم با قدم هایی که جون نداشت داشت دور می شد. خواستم سریع دور بشم و برخلاف مسیر علیرضا پشت کردم و چند قدم جلو رفتم،اشک پهنای صورتمو خیس کرد و همزمان هوای ابری هم شروع به گریستن کرد.. دلم طاقت نداشت،دلم بیشتر از این طاقت شکسته شدن علیرضا رو نداشت،حتی غرورمم بیش از این جایز نمی دونست. چرخیدم سمت عقب و به علیرضا نگاه کردم و داشتم هق هق میزدم،رفتنش رو تماشا می کردم:سرش پایین بود و داشت می رفت.همون طور نگاهش می کردم که انگار متوجه ام شد و صدای قلبمو شنید،چرخید!وقتی دید دارم نگاهش می کنم سرجاش ایستاد و نرفت..
بی اختیار سمتش دوییدم و بین گریه و شادی بلند اسمشو صدا میزدم،او هم با دست های باز به سمتم دویید و اسممو می گفت.
بهم رسیدیم!سخت تو آغوش هم فرو رفتیم و یکی شدیم.محکم تو آغوشش منو می فشرد و سرم که توسینش بود می بوسید.گریه امونمو بریده بود و نمی تونستم حرفی بزنم فقط خودمو بیشتر تو آغوشش فرو میبردم جوری که انگار پشت باغ خان بابا بین درخت های شکوفه زده،تو هوای بارونی و اون بوی خاک دیوانه کننده،ته دنیاست و قراره همه چیز تمام بشه..
هرچی قربون صدقم می رفت و باهام حرف میزد آروم نمیشدم و هق هقم بیشتر میشد و محکم تر تو بغل می گرفتمش..
نمی دونم چقدر گذشت ولی کل لباس هامون خیس خیس شده بود و دلم از آشوبش کاسته شد.سرمو از سینش جدا کردم و به چشم هاش خیره شدم،با التماس گفتم:من دوستت دارم علیرضا.بی تو نمی تونم.تنهام نذار هیچوقت. هیچوقت...
و دوباره اشک ریختم. دوتا دستشو دو طرف صورتم گرفت و با چشم های قرمز شده بهم گفت:منم دوستت دارم مهتاب،هیچوقت تنها نمیذارم هیچوقت؛بهت قول میدم مهتابم!
دوباره خودمو تو آغوشش جا دادم و بلند بلند نفس می کشیدم و عطر تنش به ریه هام انتقال دادم.

ویرایش شده در توسط fariba.m7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از حرارت وجود علیرضا دست و قلب یخ زده ام گرم شد،همین گرما باعث شد تازه به درد عمق وجودم پی ببرم و بدونم تو چه مسیر اشتباهی قدم برداشته و رو به تباهی و حسرت ابدی بودم که خدا منو دوباره نجات داد تا بیشتر از این واسه خوشبختی دیر نشه!
از آغوش علیرضا جدا شدم،دوتا دست هاشو گرفتم و به محکمی میفشردم.با لبخند دستشو جدا کرد و اشک هامو پاک کرد..
_مرا مهر سیه چَشمان،ز سر بیرون نخواهد شد..
چه عشقی به قلبم تزریق کرد..
_من عاشق چَشمَت شدم!
زد زیر خنده و گفت:خیلی کلکی!
سکوت کرد،خیره به چشم هام شد،منم خیره شدم،سکوت کردم،منتظر بودم،نفس عمیقی کشید..
_مهتاب!
لبخند زدم،چشمم بستم و باز کردم،گفتم:جان مهتاب؟!
_یعنی خواب نمیبینم؟
_اگرم خوابی باشه بذار ادامه دار باشه.نمی خوام از این خواب قشنگ بیدار بشم!
_منم نمی خوام!دنیا بی تو چقدر ترسناکه!
_مگه قراره بی من باشی؟
دستمو گرفت و گفت:یعنی دیگه تنهام نمی ذاری؟
لبخندی حواله اش کردم و گفتم:نه!
_قول؟
_قول!
_بیا اینجا عهد ببندیم که تا آخر این دنیا تا ابد هیچوقت از هم جدا نمیشیم و درکنار هم میمونیم!
مست بودم،چشم دوخته بودم بهش،فقط می خواستم ببینمش،فقط می خواستم بشنومش!
_عهد ببندیم!
چند لحظه سکوت کرد و گفت:در دیدگاه خدا عهد میبندیم هیچ چیز مارو از هم جدا نکنه حتی مرگ!
خندیدم وگفتم:دیونه مرگ که دست ما نیست!
سرشو تکون داد و مصمم ادامه داد:نه،هرچی گفتم تکرار کن همین!
_چشم..در دیدگاه خدا عهد میبندیم هیچ چیز مارو از هم جدا نکنه حتی مرگ!
صورتشو اورد نزدیک جوری که نفس هاش به نفس هام می خورد و بر می گشت!چشم هامو بستم و داشتم از این حرارت عشق ذوب می شدم،با بوسه ای که روی پیشونیم مهر کرد دوباره به آغوشش برگشتم و سخت بغلش کردم!نمی دونم چقدر گذشت ولی وقتی چشممو باز کردم و به روبه روم نگاه کردم دیدم مامان لابه لای شاخه شکوفه زده درختان ایستاده و با لبخند مارو به تماشا می کنه! لبخندی زدم بهش و دستی تکون داد و رفت!خودمو از علیرضا جدا کردم..یهویی جرقه ای به ذهنم زد؛یک نخ از شالمو کشیدم و با ذوق رو به علیرضا کردم..
_بیا!
_کجا؟
دستشو کشیدم و بی هیچ حرفی رفتیم سمت درختی که وسط تمام درخت ها یکه تازی می کرد و زیباتر بود ایستادیم.
سر نخ رو دادم به علیرضا و سر دیگه شو خودم گرفتم گفتم:بیا این نخ رو به شاخه درخت ببندیم برای عهدمون و یادگاری از عشقمون!
لبخندی از رضایت زد و گفت:چه کار خوبی عشقم!
با شنیدن عشقم دلم لرزید و حالم یجوری شد..
_تکرار کن!
با بدجنسی گفت:چیو؟
_همونی که الان گفتی؟
دستشو گذاشت زیر چونه اش و حالت تفکر به خودش گرفت..
_عه من که یادم نیست چی گفتم.
زدم به بازوش و اخم تصعنی کردم..
_خیلی نامردی.بگو دیگه اذیت نکن.
با خنده گفت:مهتاب واقعا یادم نیست!اصلا من حرفی نزدم.
سرمو به گوشش نزدیک کردم و آروم گفتم:بهم گفتی عشقم!
چشم هاش از خوشحالی برق میزد و با همون شیطنت گفت:وای تو به من گفتی عشقم؟!مهتاب باورم نمیشه این حرف هارو هم بلد باشی!چرا آروم گفتی؟خجالت کشیدی بلند بگی؟
پامو کوبیدم به زمین و حالت زار به خودم گرفتم..
_خیلی نامردی.می خواستی از زیر زبون من بکشی نه؟؟!
قهقه بلندی زد و لپمو کشید گفت:چقدر تو دختر خوبی هستی!عشقم،عشقم(هر عشقم رو بلندتر از قبلی می گفت)عشقم،عشقم،عشقم،عشقم...
جلو دهنشو گرفتم و نگاه به دورو برانداختم گفتم:ساکت شو آبرومونو بردی!غلط کردم بابا نمی خواد بگی!
_دیونتم مهتاب دیونه!
_منم دوستت دارم!
نگاهی به نخ تو دستم کردم ادامه دادم:بیا سریع این نخ رو به شاخه گره بزنیم برییم داخل که دیگه همه فهمیدن،تازه خیسه خیسم شدیم!
_می خوام رسوای عالم بشم.بذار همه بدونن!
خندیدم و نخ رو دادم دستش و به آخرین شاخه بلندی که دستش می رسید نخ رو بست.بارون بند اومد..دست تو دست هم رفتیم سمت خونه باغ.هرکی گرفتار کاری بود و بچه هام داشتن بازی می کردن.
رفتم کنار مامانمینا که گرم صحبت بودن نشستم و نگاه خاصشون عرق شرمساری به روی پیشونیم اورد. نوشینم تو گوشم حرف میزد و اذیت می کرد منم با جواب های کوتاه سعی می کردم ادامه دار نشه.خان بابا به مردها گفت بیان کمک واسه روشن کردن هیزم و سیخ زدن کباب ها.علیرضا که تو حیاط داشت با موبایلش صحبت می کرد و بعد از قطع کردن رفت به بقیه کمک کنه.
با کمک بچه ها تو باغ جا پهن کردیم و سفره بلندی چیدیم.زمین خیس بود ولی رفتیم جایی که سایه بوم بزرگی واسه پارک ماشین ها بود نشستیم و نگران خیسی زمین نبودیم. موقع غذا خوردن علیرضا بالاتر نشست ولی دوتایی زیر چشمی همدیگه رو نگاه می کردیم و لبخند میزدیم و اولین ناهار عاشقانه مونو کنارهم خوردیم!
حاج خانم دائم از مامانم سئوال می پرسید و برمی گشت سمت من سئوالاتشو ادامه میداد.سئوال هایی که مشخصا فقط خانواده پسر برای خاستگاری و آشنایی می پرسن من که فقط از خجالت رنگ عوض می کردم و می سپردم به مامان جواب بده..
ساعت پنج بعداز ظهر شد که کم کم آماده رفتن شدیم.
قبل از رفتن چشمکی به علیرضا انداختم و زبونمو اوردم بیرون که بیچاره نتونست جلو خندشو بگیره،از دید همه پنهون موند جز نگاه مامان.
کنار گوشم گفت:دختر فهمیدیم دوستش داری نمی خواد دلقک بودنتو هم نشون بدی!یکم سنگین باش!
با تعجب نگاه مامان کردم و چون همیشه پرو و راحت تشریف داشتم گفتم:وا مامان شما چجور دیدی؟
_من همه چیزو دیدم واسه من جانماز آب نکش.دخترم دختر قدیم!
آروم خندیدم و گفتم:واقعا خیلی کارتون زشت بود که مارو دید میزدی.
چشم غره ای بهم رفت و گفت:خیلی پرویی..یکم از مهسا بیچاره یاد بگیر که حیا و خجالت حالیش میشه.
شونه مو انداختم بالا و با بی خیالی گفتم:منو اون چه چیزیمون بهم رفته که حیامون بهم بره؟بعدشم مگه شما خودت نمی گفتی وقتی جوون بودی چقدر شیطون و سربه هوا بودید؟خب منم دختر شماهستم دیگه!
دستمو گذاشت جلو دهنش و با تعجب گفت:والا خجالتم خوب چیزیه!ما اون موقع هرچی شیطنت داشتیم ولی بی حیا که نبودیم.برو خداحافظی کن که برییم تا بیشتر از این آبرومونو نبردی!
خندیدیم و رفتم با بچه ها خداحافظی کردم.. بعد از کلی تشکر از خانواده خان بابا و خانواده علیرضا سوار ماشین شدیم و به سمت خونه حرکت کردیم!

ویرایش شده در توسط fariba.m7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پدر با شب بخیری که گفت از جمع من و مامان جدا شد.سرم تو گوشی بود و داشتم با علیرضا حبت می کردم که با حرف مامان به خودم اومدم.
_مهتاب؟
سرمو از موبایل اوردم بیرون و گفتم:هان؟بله مامان؟
_یکم گوشیتو بذار کنار کور شدی!
_کور که نمیشم ولی چشم چند لحظه اجازه بدید.
از علیرضا برای چند دقیقه خداحافظی کردم و قول دادم بعد که رفتم تو اتاقم باهاش صحبت کنم.گوشی گذاشتم کنار و رو به مامان کردم گفتم:جانم مامان بفرمایید!
_می خوای چیکار کنی؟
خنده ریزی کردم و گفتم:یعنی چیو چیکار کنم؟متوجه نمیشم!
_منظورم اینکه می خوای با آیندت چیکار کنی؟با علیرضا!
سرمو انداختم پایین و به فکر فرو رفتم..واقعا تصمیم برای ادامه با علیرضا چی بود؟ازدواج؟ اوه چقدر ترسناکه ازدواج،تا به حال خودمو اینقدر نزدیک ازدواج ندیده بودم و حسش نکرده بودم!یعنی قرار بود منو علیرضا زن و شوهر بشیم؟بعد از این همه رفاقت و پس زدن؟هنوز وقتی به این که یه روزی ممکنه شوهرم باشه خجالت می کشیدم و برام سخت بود اما اینوهم می دونستم که با تمام وجودم دوستش دارم و نمی تونم دیگه ازش جدا بشم؛کسی بود که اطمینان داشتم نیمه گمشده منه و با غیر او نمی تونم یک لحظه هم دوام بیارم.علیرضا دیگه قلبم به تسخیر خودش دراورد و بی او نفس کشیدن محال بود.می دونستم کسی بهتر از او برام وجود نخواهد داشت ولی ته دلم از ازدواج و قبول همچین مسئولیت دشواری سخت بود.
_مهتاب؟
از فکر پریدم بیرون و به مامان نگاه کردم..
_جان؟ببخشید حواسم پرت شد.چی گفتید؟
_ببین حسابی پسر مردم دل دخترمو برده ها!
لبخندی زدم و گفتم:مامان!
_جان مامان؟
_من از ازدواج و زندگی مشترک می ترسم.فکر می کنم نمی تونم از پسش بربیام.
_ببین این ترس واسه هرکسی ممکنه پیش بیاد.اما تا کی می خوای با این ترس تنها بمونی و این نعمتی که خدا بهت بخشیده رو پس بزنی؟عاشقی بهر دردی دواست دخترم.زندگی پیچ و خم زیاد داره اما تو با عاشقی و صبر از پس همش برمیای.ببین مهسا رو با دوران مجردیش یا حتی اوایل ازدواجش مقایسه کن چقدر پخته تر و بزرگتر شده!زندگی تورو می سازه و توام بزرگ میشی که خودتم باورت نمیشه.
سرمو گرفتم و گفتم:نمی دونم مامان.راستشو بخواید من عاشق شدم و واقعا علیرضا رو دوست دارم.بهش اعتماد کامل دارم و می شناسمش،من از خودم می ترسم..
خودشو بهم نزدیک تر کرد و کمرمو نوازش می داد.
_دختر عزیزم مگه تو چت از بقیه دخترها کمتره که می ترسی از پس زندگی برنیای؟تو همیشه رو پای خودت ایستادی و تو شرایط های مختلفی قرار گرفتی که تونستی موفقم باشی!خیلی به این چیزها فکر نکن. تو دختر منی و مثل من!تو قوی و شجاعی،لیاقت بهترین زندگی رو داری.علیرضا خیلی پسر آقا و خوبی هست. همونطور که حسام به دلم نشست علیرضاهم به دل منو بابات نشسته و خانوادشم که آدم های فهمیده و با اصل و نصبی هستن.مرد باید اخلاق و چشم پاک و دل پاک باشه دیگه قیافه و پول اهمیتی نداره چون این هارو کنار هم با تلاش و سختی بدست میارید.منم می دونم تو دنبال مال و منال نیستی و دختر فهمیده ای هستی عزیزدلم.
_مرسی مامان جونم.هرچی خدا بخواد ان شالله پیش بیاد.
_من قربونت برم الهی.باورم نمیشه اینقدر بزرگ شدی که باید ازمون جدا بشی.ته تغاریمونم میخواد مامان باباشو تنها بذاره(با بغض ادامه داد)ولی آدم وقتی دختر دار میشه دیگه دخترش مال خودش نیست مال یکی دیگست..
بغلش کردم و گفتم:من همیشه دختر شماهستم و تنهاتون نمی ذارم.کسی نمی تونه ته تغاری شمارو ازتون دور کنه وگرنه خودم حسابش می رسم.حتی اگه ازدواجم کنم هرروز همینجا ور دلتون میام میشینم..
صورتمو بوسید و گفت:غلط کردی.تا لنگ ظهر بخوابی بعد بلند شی بیای اینجا ناهار بخوری و به فکر شوهر بیچارتم نباشی!
خندیدم و گفتم:اوه مامان شما تا کجا پیش رفتین!حالا سعی می کنم یه چیزی واسه اون شوهر بیچارمم درست کنم گشنگی نکشه.
اخمی کرد و گفت:نخیر از این خبرا نیست زن نگرفته که خودشو بدبخت کنه..باید مثل شیر زندگیتو تو مشتت بگیری و بسازیش!
لبخند زدم و دستمو گذاشتم رو چشمم..
_چشم.شما عمر بفرمایید!
_عاقبت بخیر بشی الهی.برو بخواب دیر وقته.
_چشم..
پیشونی مادرمو بوسیدم و بهم شب بخیر گفتیم و راهی اتاق شدم.به علیرضا پیام فرستادم که بلافاصله زنگ زد و تا اذان صبح باهم از هر دری صحبت می کردیم.هیچ وقت همچین حس و لذتی از صحبت کردن با جنس مخالف نداشتم.حتی محسنم هم نتونسته بود این احساس قشنگ رو به من هدیه بده!اه اصلا چرا اینقدر علیرضا رو با اون نامرد و دروغگو مقایسه می کنم؟ اصلا نمی خوام زندگی و لحظات خوشمو با فکر کردن به او و کارهاش خراب کنم..
زمان اذان صبح که رسید علیرضا گفت می خواد بره نماز بخونه و باهم خداحافظی کردیم که بعدش تا گوشی قطع کردم نمی دونم چجور سرجام بیهوش شدم.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×