رفتن به مطلب
fariba.m7

خورشید در انتظار مهتاب { fariba.m7

پست های پیشنهاد شده

نام رمان: خورشید در انتظار مهتاب
نویسنده:faribamirzaei/کاربر نودهشتیا
ژانر:عاشقانه.غمگین
PicsArt_12_16_08_12_39.png

هدف از نوشتن: بعد از چندین سال مطالعه تصمیم گرفتم دست به قلم شوم و کتابی توام با واقعیت و تخیلات ذهن بنویسم که در شان مخاطبان و خواننده های گرامی باشد.

ساعت پارت گذاری: نامعلوم 
خلاصله داستان: ممکن است عشق اشتباه در خانه هر آدمی را بزند ولی نمی توانی تصورش کنی بخاطر یک انتخاب اشتباه ممکن است چه تاوان سنگینی پس دهی..مهتاب که دچار احساس اشتباه می شود و خود را نجات می دهد و به روال عادی زندگی اش برمیگردد و دوباره آرزو میسازد,دوباره تلاش می کند اما دریا مگر بدون امواج و طوفان هم میشود؟!زندگی پر از عشق و دلدادگی او را در لحظه به لحظه اش همراهی کنید.. مهتاب را قضاوت نکنید به این دلیل که با رمان هرچه جلوتر بروید با موضوعات و اتفاقات جدیدتری آشنا می شوید که حدس زدنش کار دشواریست و این نکته باعث جذاب تر شدن کتاب شده است! .

 بخشی از رمان:
روزهای سختی به چشم دیده بودم اما هیچ روزی سخت تر از امروز برام نبودکه بهش بگم بیخالت شدم،که بگم آدم منطقی هستم و دیگه احساسی بهت ندارم؛بهش بگم با ازدواج کردن و انتخاب دیگری مشکلی ندارم. سخت بود در برابر این که برام آرزوی خوشبختی کرد تشکر کنم!اگر غرور مردانه ام اجازه می داد سرش داد می زدم و می گفتم من درکنار هیچکس جز تو خوشبخت نخواهم شد؛کسی بهتر از تو برای من پیدا نخواهد شد..اما غرورلعنتی فقط اجازه گفتن "ممنونم"رو داد..
یعنی الان پیش خودش چه فکری می کنه؟فکر می کنه دیگه همه چیز رو فراموش کردم و شدیم مثل سابق؟
ولی چه می داند در سینه ام چه دردی از فراغش نشسته و رو به چه خزانی ام؟!


کنار پنجره اتاق ایستادم و به آسمان بارانی چشم دوختم.
دکلمه فریدون مشیری رو پخش کردم و همراه نسکافه عاشقانه های استاد را نوشجان می کردم..
بی تو،مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم،خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو،لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه،که بودم

صفحه نقد و نظرات راجب رمان

 

ویرایش شده در توسط fariba.m7
تغییر خلاصه نویسی
  • پسندیدم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                                                                                                                                                                                           به نام خدا

فصل1

 

نمیدونم این مدت محسن چرا اینقدر رنجور و بهانه گیر شده.شاید من باعث این اتفاق هستمٍ،با گیردادن های الکی و رفتارهای بچگانه ام!مگه یک مرد چقدر میتونه این چیزهارو تحمل کنه؟
اما خب رگ خوابش هم دست خودم هست و میتونم تمام این اتفاقات رو جبران کنم..
خوب فهمیده کم تحملم و اگر سراغی نگیره خودم باهاش تماس میگیرم.
_سلام.سرسنگین شدی حتی شب بخیر گفتن هم فراموشت شده؟
باارسال این پیام منتظر جواب موندم.نزدیک پنج دقیقه ای طول کشید،جواب داد:سلام.روز خسته کننده ای داشتم،فراموش کردم. چند دقیقه دیگه زنگ میزنم منتظر بمون.
با خوندن پیامش بازم تو ابرها سیر میکنم و شدم خوشحالترین دختر روی زمین.مگه چیزی بالاتر از شنیدن صدای یار میتونه آدم رو به آرامش محض برسونه؟دلم میخواد تا طلوع آفتاب صداشو بشنوم و هر لحظه دیوانه تر بشوم. همینطور دقیقه های ساعت جلو و جلوتر می رفتن اما زنگی نزد کلافه ونگران شدم،مثل همیشه.مثل همیشه با معطل کردن منو نگران میکرد.چرا اینقدر ظالمی؟نیم ساعت از پیامش گذشته بود تصمیم گرفتم خودم تماس بگیرم.زنگ زدم بعد از چهار،پنج بوق جواب داد.با لحنی محزون و مظلوم گفتم:محسن!چرا زنگ نزدی آخه؟
_یکم کار داشتم.سلام،خوبی؟
_خوبم.
تن صدامو عوض کردم با لحنی که پراز ناز و دلبرا بود سعی کردم ازش دلجویی کرده باشم و همه چیزرو فراموش کنه.صحبتهامون خوب پیش میرفت تا جایی که محسن خودش گرم گرفت و حرف میزد و من گوش میکردم.
_ازت کاری میخوام واسم انجام بدی که بدونم واقعا عاشقم هستی!
با شنیدن این حرف از محسن تعجب کردم.من باید عشقم رو براش اثبات میکردم؟چرا؟بعداز یکسال هنوز به عشقم شک داره؟اصلا باید با انجام چه کاری احساسم رو براش اثبات میکردم؟
_الو؟مهتاب؟
_بله؟بله؟ ببخشید حواسم پرت شد.متوجه منظورت نمیشم.واضح تر بگو.
_ساده گفتم.ازت درخواستی میکنم با انجام دادنش مطمئن میشم عشقت بچگانه نیست.
خدایا داره چی میگه؟ حرصم گرفت،یعنی چی بچگانه؟
_خب بگو
_ازت میخوام که هم خوابم بشی و منو در اختیارت بگذاری!
چشمام از حدقه نزدیک بود بزنه بیرون.این چه درخواستی بود برای اثبات عشق؟گیچ شده بودم،شاید باز شوخی اش گل کرده.با پوزخندی گفتم:این وقت شب شوخیت گرفته؟ولی بدون شوخی قشنگی نیست.
_نه کاملا جدی ام.حالا تویی که باید نشون بدی عاشق واقعی هستی یانه.
صداش کاملا محکم و خشک بود.واقعا داره جدی صحبت میکنه؟یک لحظه عصبی شدم و با حرص گفتم:تو به چه جراتی داری همچین درخواستی ازمن میکنی؟چه کسی با انجام دادن همچین کاری عشقش رو ثابت کرده؟
_خیلیا.
چقدر بی رحم صحبت میکرد،واقعا محسن بود؟
_ اشتباه گرفتی من از اوناش نیستم. نه دینم نه تربیت خانوادگیم و نه مهمتر از همه عقلم اجازه همچین کاری رو میده.
_باشه هرجور راحتی تو اگر عاشق واقعی بودی من رو به عنوان مرد زندگیت میدیدی و از این که در اختیارم باشی ترسی نداشتی و بلعکس خوشحال میشدی.
خیلی عصبی شدم دیگه هیچ چیزی جزاعصابیت نمیدیدم.با صدایی که از اعصبانیت میلرزید و مجبور بودم آروم صحبت کنم گفتم: اشتباه گرفتی آقا کسی با حراج کردن جسمش عشقی رو نتونسته ثابت کنه.
_ تو برو با عروسکهات بازی کن کوچولو ی دوست داشتنی.
_ با عروسک هام بازی میکنم تا کسی بخواد باهام بازی کنه.دیگه هیچوقت نمیخوام ببینمت برو به جهنم.
گوشی رو قطع کردم دندونام رو هرچی بیشتر به روی هم فشار میدادم عصبی تر میشدم. با خودش در موردم چی فکر کرده واقعافکر میکنه برای ثابت کردن خودم این کار کثیف رو انجام میدم؟فکر میکردم با تمام مردها فرق داره اما همشون مثل هم هستن!اتفاقی که افتاده بود تو مخیلم نمی گنید و باور کردنش سخت بود،تمام باور ها و اعتماد و احساسم زیر سئوال رفت..چقدر تلخ بود کسی که مرد رویاهات بود اینطور وحشتناک نقاب از صورتش برداره و ه همه چیز پشت پا بزنه. به اسمش قسم می خوردم و اونو پاکترین مرد دنیا می دونستم ولی به همین راحتی به باورهام گند زد!!یعنی باید ردایی بدون محسن بدون عشق زندگیم شروع کنم؟نه،هرگز.دور از توانم بود ولی چرا اون به این چیزها فکر نکرد و ازم خواست تن به همچین کاری بدم؟
یک لحظه به خودم اومدم متوجه شدم صورتم خیس از اشکایی که ناخودآگاه ریخته شده از چشمم شده.با پشت دستم پاک کردم و همزمان صدای پیام اومد.
_زیبای من این فقط یک امتحان بود میخواستم ببینم تا چقدر محکم و مقاومی بهت افتخار میکنم عشقم.
خر خودتی آقا فکر میکنی با گفتن اینحرفا رو درخواست کثیفی که داشتی چشم پوشی میکنم؟
نوشتم:دیگه هیچ چیزی بین منو تو وجود نداره برو گمشو.
یکسال از زندگیم،بهترین روزها؛حتی قلبم رو سپردم به تو.آیا چیزی بالاتر ازاین وجودداره که یک آدم بتونه هدیه بده به عشقش؟ اما تمام اینهارو نادیده گرفتی و خواستار جسمم شدی؟ یکسال بازیچه تو بودم؟
بیست دقیقه گذشته بود پیامی اومد:عزیزترین،بهترینم،مهتابم فقط یک امتحان بود اما حالا که منو رد کردی نمیتونم بدون تو نفس بکشم و از این دنیا میرم. قرصهای خواب آور خورم ودارم نفسهای آخرمو میکشم منو ببخش همیشه عاشقت بودم.
خدایااا!!!چیکار کرده با خودش؟چرا؟غلط کردم. سریع زنگ زدم جواب نداد دوباره زنگ زدم جواب داد با گریه گفتم:محسن عزیزم چیکار کردی؟! توروخدا برو تمام قرصهارو بالا بیار تورو جون مهتاب.من فقط ازت عصبی شدم.
با صدای خیلی آرومی گفت:عزیزم منو ببخش که ناراحتتکردم اما دیگه خیلی...
صداش نیومد ترسیدم نگاه گوشی کردم هنوز ارتباط برقرار بود.صدامو بلندتر کردم و با حالت ترس و وحشت صداش زدم:محسن؟ صدامو میشنوی؟
بعد دو ثانیه گفت: عزیزم دوستت دارم منو ببخش.
با گریه و التماس گفتم:عشقم نکن اینکارو اگه اینکارو کنی منم میمیرم و میام پیشت.من بدون تو میمیرم.دیگه دلیلی برای نفس کشیدن ندارم تو این دنیا من فقط تورو میخوام.فقط برو تمام قرصهارو بالابیار.
دیگه صداش نیومد.خدایااا!!!!چی شد؟محسن رفت؟عشق زندگیم رفت؟یعنی زندگی من تا همینجا نوشته شده؟ من بدون محسن یک لحظه ام دووم نمیارم.بدون محسن زندگی برای من حرومه. هرچی زنگ زدم کسی جواب نمیداد.دستم به هیچ جا بند نبود. به مرض سکته زدن نزدیک بودم.دیوانه شدن فقط یک کلمه است.جنون هم برای حال پریشانم کافی نبود. یکهو صدای گوشی ام دراومد.یعنی میشه خودش باشه و بگه همش بازی بود،من زندم؟
من خواهر محسن هستم.به دادش رسیدم محسن زندس.
گوشی رو به قلبم محکم فشردم و با لبخندی عمیق رو به سقف اتاقم کردم،خداهرچی سپاسگذارت باشم بازم کافی نیست. پیام دادم:حالش خوبه واقعا،یعنی زندست؟ بعد از چند لحظه پیام اومد:بله برادرم زندست ولی حالش خوب نیست،باید استراحت کنه.لطفا پیام نده چون نمیتونم جوابتون بدم.
خدایا شکرت که بازم به دادم رسیدی و بهم رحم کردی.اشکامو پاک کردم و فقط میخندیدم.این پسر چقدر دیوانه ست.مجنون،فرهاد هر عاشق دیگری در برابر عشق محسن کم میاورد.من لایق این همه عشق و پاکی او نبودم.یک لحظه یادم آمد و به خودم گفتم خواهرش چطور ساعت دو شب متوجه حال وخیم برادرش شد و بعدش به من پیام فرستاد؟
حتما محسن لحظه آخر یک جورخبرش کرده و بعدش گفته به من خبر بده تا خیالم راحت بشه. حتی تا نفس آخرش به من فکر کرده. خیلی دوستت دارم محسن،خیلی... 

_مهتاب؟بیدار شو بابات می خواد بره.
از خواب پریدم با نگرانی پرسیدم:مگه ساعت چنده؟
_ساعت هشت.
دستی به صورتم کشیدم و گفتم:باشه مامان الان آماده میشم.
مامان از اتاق رفت بیرون و من سریع آمده شدم و رفتم بیرون.بعد از شستن دست و صورتم وارد آشپز خونه شدم مامان و بابا داشتن صبحانه میخوردن؛کنارشون نشستم.
_سلام بابا.
_سلام دخترم.سریع صبحانه ات بخور بیا.
_چشم.
بابا از جایش بلندشد و رفت.منم سریع چند لقمه خوردم و از مامان خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم.
پدر کم حرفی داشتم مخصوصا موقع رانندگی دوست داشت تو سکوت فقط رانندگی کنه منم که اصلا حال حوصله صحبت کردن نداشتم.نیم ساعت بعد کنار آموزشگاه توقف کرد.
_مرسی بابا خداحافظ.
_خداحافظ دخترم.
پنج دقیقه مونده بود به شروع کلاس. دوسالی بود که در یک آموزشگاه فنی حرفه ای مشغول تدریس بودم. با سلام کردن به منشی آموزشگاه وارد کلاس شدم.هفده نفر آقا بودن.با رده سنی هجده تا سی و خرده ای سال. با خوشرویی رو به بچه ها کردم.
_سلام به همگی.
همگی سلام کردن  نگاهی به علیرضا کردم لبخندی زدم و اونم با لبخند همیشگی اش جواب داد.
با پایان کلاس چند نفری اومدن چند سئوال پرسیدن و رفتن.
_خسته نباشی.
_مرسی،همچنین.
سکوت کرد،سنگینی نگاهش رو خودم حس کردم سرم بلند کردم و با حالت تعجب نگاهش کردم،گفتم:چرا اینجوری نگاه میکنی آقای مظفری؟
با خنده گفت:آقای مظفری یا علیرضا؟ جدی نگاهش کردم.
_آقای مظفری!اینجا کلاسه.منم استادت. برای هزار و یکمین بار.
_باشه خانم شریفی. حالت خوبه؟
_خوبم.
_فکر نکنم خوب باشی.
_بهتر میشم.
_خداکنه.خب مزاحمت نمیشم خداحافظ.
_خدانگهدار.
هفت ماهی بود که با علیرضا آشنا شده بودم. یعنی با اومدنش به آموزشگاه. اوایل کلاس چندبار با بچه های کلاس برای آشنایی بیشتر رفته بودیم بیرون،چون اختلاف سنی زیادی باهم نداشتیم راحت ارتباط برقرار کرده بودیم،اما بین همه اونها علیرضا فرق زیادی داشت.سعی داشت به من نزدیک تر بشه اما من که فکر میکردم قصد دیگری داره ازش دوری می کردم.یکبار خیلی رک گفت:قصد من از دوستی با تو این نیست که بخوام دوست دخترم بشی. تو فقط دوست منی.
صداقت و رک بودن بخشی از شخصیت بزرگش بود. بیشتر که باهم آشنا شدیم از زندگی سختی که داشت برام تعریف کرد. دو خواهر داشت.خواهر بزرگش متاهل بود و خواهر کوچکتر از خودش مجرد. پدرش بازنشسته فرهنگی بود،مادرش خانه دار. به دلیل وضعیت نامطلوب مجبور شده بود از دوم دبیرستان ترک تحصیل کنه و وارد بازار کار بشه.کنار داییش مشغول خریدوفروش لوازم ورزشی شد و تونست خودشو بالا بکشه و کمک خرج خانوادش بشه و بعداز چند سال مستقل بشه.از این مردونگی و خودساخته بودنش خیلی خوشم اومده بود .
یکبار ازش پرسیدم:تو که نیازی دیگه به درس خوندن نداشتی و وضع مالی خوبی داری پس چرا اومدی سراغ درس؟
و درجواب بهم گفت:به کامپیوتر خیلی علاقه داشتم ولی مجبور شدم ترک تحصیل کنم اما حالا که فرصت دارم به علاقه بچگیم برسم چرا که نه؟!
منم تا جایی که میتونستم کمکش میکردم.

_خانم شریفی کلاس بعدی چند دقیقه دیگه شروع میشه نمیخوای یکم استراحت کنی؟
_چرا الان میام. خانم رضایی منشی آموزشگاه بود باهم نزدیک بودیم و همیشه بین تمام استادای آموزشگاه هوای منو بیشتر از بقیه داشت.رفتم تو حیاط.نزدیک ساعت یازده بود وقت خوبیه از محسن خبر بگیرم.زنگ زدم،جواب داد:سلام مهتاب.
با خجالت و ناراحتی گفتم:سلام عزیزم.حالت خوبه؟
_خوبم.تو خوبی؟
_شکر.کجایی؟
_سرکار
_ مگه تو نباید استراحت کنی چرا پاشدی رفتی سرکار؟
_نگران نباش حالم خیلی هم خوبه. 
بغض کردم گفتم:من خیلی بدم.همیشه باعث ناراحتیت میشم.
_تو بهترین اتفاق زندگی منی دیگه نبینم این حرفا بزنیا! آموزشگاهی؟
_آره
_کی تمام میشی؟
_ پنج تمام میشم.
_میام دنبالت برییم بیرون.
_باشه حتما.
_پس فعلا خداحافظ.
_خدانگهدار عزیزم.
با انرژی زیادی تونستم چهار کلاس بعدی رو هم تمام کردم و منتظر محسن شدم که بیاد. نزدیک ساعت پنج زنگ زد گفت بیاتو کوچه. رفتم بیرون داخل ماشین نشسته بود سریع سوار شدم.
_ سلام.
دستمو سمتش گرفتم و به محکمی فشرد گفت:سلام خانم خسته نباشی.
_شما هم خسته نباشید.
تو راه بودیم که گفت:ناهار که نخوردی؟!
_نه اصلا وقت ناهار خوردن مگه پیدا میکنم؟خیلی هم گرسنه هستم.
_منم چیزی نخوردم.پس برییم دوتایی ناهاربخوریم.
_کاملا موافقم!
بعد از چندددقیقه رانندگیکنار یک رستوران نگه داشت ولی به دلیل پر بودن جای پارک مجبور شد منو پیاده کنه و ماشین رو یک خیابون بالاتر پارک کنه.وقتی اومد باهم وارد رستوران شدیم.بعد از سفارش غذا فرصتی شد باهم راجب دیشب صحبت کنیم. ازش عذرخواهی کردم ولی کامل تسلیمش نشدم.گله کردم که چرا همچین امتحان بدی ازم گرفت.اون هم متوجه کارش شده بود.با آوردن غذا مشغول خوردن شدیم.نیم ساعت بعد بلندشدیم .با صدای تقریبا بلندی گفت:ای وای،گندت بزنن مرد.
با تعجب نگاهش کردم گفتم:مگه چیشده؟
_ کیف پولم تو ماشین یادم رفته.اینجا بمون برم بیارمش.
_ یجوری عصبی شدی گفتم چیشده حالا.نمیخواد این همه راه بری.امروز رو مهمان من.
_گفتم صبرکن الان میام.
خواست بره دستشو گرفتم کشیدم سمت خودم گفتم: عزیزم چه فرقی می کنه.حالا امروز دوست دارم من حساب کنم.
کارت اعتباریم گرفتم سمتش و رمزشو گفتم رفت حساب کنه.
محسن منو نزدیک خونه مون پیاده کرد و رفت.نزدیک خونه منظورم به دو،سه دقیقه پیاده روی تا خونه هست. با کلید وارد خونه شدم. مهسا روی مبل داشت تلوزیون تماشا میکرد.با صدای در به پشت سرش چرخید و تا منو دید با لبخند سلام کرد.
_سلام خواهر جان.مامان کجاست؟
_رفت خونه مامان بزرگ.آخرشب بابا میره دنبالش برمیگردن.
_خیلی هم خوب.مقنعه و مانتومو دراوردم و کنارش نشستم.
_تو چرا خونه ای؟
_حوصله بیرون رفتن نداشتم.ناهار خوردی؟
_آره با محسن بعد کلاس رفتم ناهارخوردیم.
_این آقا محسن قرار نیست بیاد خاستگاری خواهر ما؟
دستمو گذاشتم رو شونش گفتم:آقامون چندبار خواستن بیان ولی گفتم ما رسم داریم اول دختر بزرگ خانواده ازدواج کنه بعد نوبت به کوچیکترا میرسه.شما اگه زودتر بجنبی و بری خونه شوهر ایشون با خانوادشون تشریف میارن.
برگشت سمتم گفت:خب منو حسام که نامزدیم.داریم واسه دو ماه دیگه همه چیز رو آماده میکنیم عروسی بگیریم.فکر نمیکنم مامان و بابا مخالفتی داشته باشن با خاستگاری تو.
_نه اینجور نمیشه.الان همه فکر عروسی تو هستن بعدم کلاس هام یک ماه دیگه تمام میشه محسنم ترم آخره تمام تمرکزشو گذاشته واسه دفاع.ان شالله بعد تو نوبت ماهم میشه.
خنده ای کرد گفت:خیلی پرویی دختر.
تو خودم فرو رفتم و با ناراحتی گفتم:مهسا میدونی دیشب چیشد؟
لحظه ای فکر کرد گفت:دیشب؟دیشب که خونه بودیم،یعنی چی چیشد؟
تمام جزئیات دیشیب براش تعریف کردم.چند لحظه سکوت کرد وگفت:خواهرش از کجا میدونست باید تورو خبردار کنه؟
_الان به جای ناراحت شدن و پرسیدن حال محسن بازجوییات باز شروع شد؟لابد محسن ازش خواسته.خواهرشم از رابطه ما باخبره.
خواستم بحث رو عوض کنم با خنده گفتم:امروزم رفتیم ناهار بخوریم بیچاره اومد حساب کنه یادش اومد کیف پولشو تو ماشین جا گذاشته،ماشینم یک کوچه بالاتر بود دیگه اصرار کردم خودم حساب کنم.
_اونم قبول کرد؟
_آره؛البته بزور راضی شد.
_ولی تو نباید حساب میکردی.هیچوقت یک مرد کیف پولشو فراموش نمیکنه یادت بمونه!
_باشه فهمیدم..من برم استراحت کنم
با بی حالی از جام بلند شدم و راهی اتاقم شدم.بعد عوض کردن لباس هام لپ تاپ رو روشن کردم و با پخش شدن آهنگ روی تختم دراز کشیدم.مهسا بیست و هشت سالش بود و سه سال بزرگ تر از من.از بچگی همیشه مراقبم بود.آنقدر مهربان و دلسوز بود که کوچکترین اتفاقات با اطمینان براش بازگو میکردم و اونم با محبت کمکم میکرد.با وجودش هیچوقت نیاز به یک دوست صمیمی پیدا نکرده بودم و این خود بزرگترین نعمت وجودش بود.ولی نمیدونم چرا اینقدر راجب محسن سخت گیر و بدبین است.هروقت درمورد محسن صحبت کردم با وسواس به حرفام گوش کرده که چیزی از لابلاش بکشه بیرون و مچ محسن بیچاره رو بگیره.خدا به داد حسام برسه با این اخلاق زنش...
 

ویرایش شده در توسط fariba.m7
غلط املایی
  • پسندیدم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

فصل2


یک هفته گذشته بود.  با شروع اردیبهشت به جای اکسیژن بوی بهارنارنج را استشمام می کردیم.نمیدانم اردیبهشت چه کرده برای خدا که شده زیباترین ماه فصلش؛شده فصل عاشقی.تمام درختان،گلها با روی باز شکفته اند و بارور شده اند. نمیدانم بهشت دیگر چقدر میخواهد اردیبهشتی باشد که خداوند وعده آن را به انسان ها داده است..

برای خرید چند کتاب در خیابانها قدم میزدم و نم نم باران روی صورتم میرقصیدند. شیراز حال و هوایش با تمام شهرها فرق دارد بعضی اوقات فکر میکنم اولین عشاق از شیراز ریشه گرفته باشند که این شهر جز عاشقی و دلدادگی به هیچ کاری هوایی ات نمیکند.
به کتاب فروشی رسیدم. کتاب هایی که میخواستم همه را داشت.با پرداخت پول از کتاب فروشی آمدم بیرون. خیابان را تا انتهایش پیاده روی کردم و سوار تاکسی شدم. گوشیم زنگ خورد،محسن بود.
_سلام عزیزم
_سلام خوبی؟کجایی؟
_بیرون هستم.چندتاکتاب گرفتم سوار تاکسی شدم برگردم خونه.
_اگه عجله نداری خواستم ببینمت.
نگاه ساعت مچیم کردم عقربه شش بعداز ظهر،نشان میداد.با لبخند گفتم:عجله ندارم ولی خب هواهم بارونیه و امشب برادرم و خانمش شام خونه مون دعوت هستن.
_باشه پس خیلی نمیمونیم.نزدیکترین پارکی که هستی وایسا تا منم بیام
_بیا بوستان اردیبهشت
_باشه منم نزدیکم کمتر از ده دقیقه دیگه میرسم.خداحافظ
_خدانگهدارعزیزم.
بازهم اردیبهشت امروز همه چیز شده اردیبهشت. روبروبوستان پیاده شدم.یک گل فروشی نزدیک بود یک شاخه گل رز سفید گرفتم و در پارک قدم زدم و منتظر رسیدن مرد زندگیم بودم. نگاهی به آسمان انداختم و با خودم گفتم:من به این نم نم میگم بارون؟! خنده ام گرفت.
چنددقیقه بعد صدای محسن از پشت شنیدم و با لبخند به سمتش چرخیدم.
_سلام بر عشق من.
_سلام بر آقای مهربان.
بعد از دست دادن و روبوسی گل رو گرفتم سمتش.
_تقدیم با عشق.
از دستم گرفت و بویید.سرش پایین بود،نگاهش بالا اورد
_مرسی عزیزم.
_قابل شمارو نداره عزیزم..
 دستم دور بازوهایش حلقه کردم و باهم قدم میزدیم.
_مشخص شد باید کی دفاع کنی؟
_آره. یکشنبه دیگه راحت میشم.
_منم دعوتم؟
_ اولین نفر که باید اونجا باشه تویی.
خودم رو بیشتر به بازوش نزدیک کردم.
_مرسی عزیزم.چیشد گفتی این موقع همدیگرو ببینیم؟
_مامان بابام اصرار دارن که من زودتر سروسامون بگیرم.
گره کوری به ابروهام خورد ولی سکوت کردم تا حرفش ادامه بده.
_دخترخاله مو پیشنهاد دادن.میگن خیلی دوستم داره دختر خوشگل و خوبیه(با خنده ادامه داد)جهزیه شم آمادس هروقتمبرییم خونه خالم یا اونا بیان خیلی خودشو به من نزدیک میکنه اما من حوصله شو ندارم که توجه کنم به کاراش.
ناراحت شدم.حسودیم شد.حرصم گرفت.هرکسی به محسن نزدیک میشد باید خودشو دشمن قسم خورده من بدونه.چندین بار این اتفاقات پیش اومده بود که دخترها بخوان به محسن نزدیک بشن و همیشه با من درمیون میگذاشت.یکبار هم کلاسی اش یکبار همین دختر خاله اش یکبارم یکی از همکارانش.نمیدونم واقعا با بی توجه ای محسن چرا اینقدر دخترا خودشون رو تحقیر میکنند و به عشق من نزدیک میشن.با صدایی که به زور خودم شنیدم گفتم:خب تو چی گفتی؟
_گفتم فعلا میخوام درس بخونم.
زد زیر خنده برگشتم سمتش و مشت آرومی زدم به سینش گفتم:مسخره.جدی میگم.
دستمو به محکمی تو دستاش گرفت و گفت:گفتم من خودم میخوام زن آینده مو انتخاب کنم و میدونم چه زمانی باید ازدواج کنم.
قند تو دلم آب شد لبخند عمیقی رو لبام نشست که برای نشون ندادنش موفق نبودم.
_مهسا دوماه دیگه عروسیشه.بعد از عروسی میتونید با خانواده تشریف بیارید! رنگ صورتش عوض شد،هول شد.انگار انتظار چنین حرفی نداشت.
_عه؟چه خوب.ان شالله خوشبخت بشن.ماهم هروقت خدابخواد بهم میرسیم.
انتظار داشتم واکنش خیلی بهتری نشون بده.توجه ای نکردم.لابد فکر نمیکرد بخواد به این سرعت همه چیز رو محیا کنه برای خاستگاری.اما من میدونستم همه کار برام میکنه که زودتر بهم برسیم. نگاه ساعتم کردم دیرشده بود.باهم خداحافظی کردیم.خواست خودش منو برسونه اما اجازه ندادم تا راحت بره و به کارهاش برسه،منم با یک تاکسی رفتم خونه.

وارد خونه شدم.نگاهی کردم،همه بودن.مجید،پدر و حسام مشغول صحبت بودن.
_سلام.
برگشتن سمتم و جواب سلام دادن. رفتم سمت مجید بغلش کردم گفتم:کم پیدایی نامرد دیگه باید دعوت نامه بفرستیم تا بیای؟
_سلام خواهرعزیزم.این چه حرفیه؟دیگه مشغله زندگی اجازه نمیده.
لبخندی زدم و با حسام و پدردست دادم گفتم:این خانوما کجا هستن صداشون نمیاد؟
حسام:تو آشپزخونه هستن.
صدایی از آشپزخونه شنیدم
_مهتاب خانوم خوش اومدید.بشینید تا ازتون پذیرایی بشه.
خنده کنان وارد آشپزخانه شدم و سلام کردم.
_والا جای مهمان و میزبان عوض شده.مهمان از ظهر اومده اینجا داره واسه میزبانش شام آماده میکنه.
زدم پشت کمر سحر گفتم:زن دادش چرا اینقدر قر میزنی؟منو شما نداریم که! دیگه چیکار کنیم خانم بچه ها نمیتونن با هوا شکمشونو سیر کنن مجبوریم از صبح تا شب جون بکنیم واسه یک لقمه نون.
مامان،مهسا و سحر بلند خندیدن،منم خندیدم.
_مامان برو لباساتو عوض کن،سالاد رو گذاشتیم تو آماده کنی.
مهسا ادامه داد:گفتیم یک وقت زشت نباشه میزبان فقط تو غذا خوردن کمکمون کنه.
با اخم تصنعی گفتم:یعنی تا شما منو تو آشپزخونه گرفتار کار نکنید نمیشه نه؟ سحر هم با خنده مرموزی گفت:نه
از آشپزخونه اومدم بیرون با شستن دست و صورتم رفتم لباس عوض کنم.شلوار خردلی دمپا گشادی همراه یک تیشرت سبزی پوشیدم و روبرو آینه ایستادم.نگاهی به خودم انداختم. زیرچشمام از خستگی گود رفته بود اما همچنان زیبا و دلربا بودنش حفظ کرده بود. به خودم گفتم:چرا محسن از من خوشش میاد؟ یعنی زیباتر از وجود نداره یا محسن فقط من رو میبینه؟ بین دختران قد بلند محسوب میشدم و اندام تراشیده ای داشتم.پوست روشن وبینی کشیده ای؛فرم لبم هیچ عیبی نمیتونست داشته باشد و برچسته بودن لب پایین جذابیت دوچندانی به صورتم داده بود .چالی که چونه ام داشت همه چیز رو تکمیل کرده بود.. نه خوشم اومد.مگه خدا میتونست بهترازاین نقاشی کنه؟!محسن باید از خدایش باشد.موهای مشکی و پرکلاغیمو  باز کردم.فرق وسط زدم و موهام که به پایین کتفم میرسید دم اسبی بستم.یک رژ قهوه ای ملایم زدم رفتم تو آشپزخونه مشغول سالاد درست کردن شدم.بعد از آماده شدن سالاد راهی پذیرایی شدم و در کنار بقیه مشغول تماشا سریال مورد علاقه امان شدم.بعد از پایان سریال.میز شام رو تدارک دیدیم.طبق عادت خانوادگی که داشتیم موقع غذا خوردن سکوت اختیار کردیم.
_دست همگی در نکنه خیلی خوشمزه بود.
_نوشجان مادر.
سحر با شیطنت به بازوی مهسا که کنارش نشسته بود زد وگفت:البته مهتاب جان ما میخوایم واسه هضم بهتر غذات کاری کنیم.مگه نه مهسا؟
مهسا با گیجی پرسید::هان؟ آره،آره..
 منم با شیطنت بیشتر گفتم چیکار؟
سحر: تمام ظرف هارو بشور عزیزم غذات به راحتی هضم بشه و شب راحت بخوابی.
با نگاه شیطانی گفتم:سحر خانوم منم چون دوست ندارم شب خودت و داداشم اذیت بشید میخوام بگم بیای کمکم.
همه خندین و مشغول جمع و جور کردن ظرف ها شدیم.منو سحرتو آشپزخونه موندیم تا ظرفهارو بشوریم.سحر دوست دوران بچگیم بود و باهم همسایه بودیم.بعد از مهسا بهترین دوست و همدمم سحر بود.دختر شوخ طبع ،خوش اخلاق و باهوشی بود.با رفت و آمدهای منو سحر به خونه های همدیگه،مجید دلباخته سحر شد وباهم دوست شدن.حالا هم که دوسالی هست ازدواج کردن.اما نامرد میگه قصد عمه شدنت رو ندارم و بهت لطف میکنم چون که اگه عمه بشی تمام فحش ها به تو ختم میشه.
بعد از رفتن مهمان ها به اتاقم رفتم.قرار بود فردا و پس فرداهمراه مامان و مهسابه خرید جهزیه برییم.
تا سرم گذاشتم روی بالشت از شدت خستگی خوابم برد.
از خواب بیدار شدم.سریع آماده شدم.پدر رفته بود کنار مهسا و مامان صحبانه خوردم و راهی بازار شدیم.مهسا از هر ده مغازه شاید یک خرید انجام میداد،کلافه ام کرده بود. ولی خب حق داشت قرار بود برای خونه ای که قراره کنار عشقش زندگیشو شروع کنه خرید می کرد پس بایدم بهترین وسایل رو انتخاب میکرد. دست های منو مامان پرشد از خرید و مهسا همچنان با خیالی آسوده و دلی سرشار از امید و انرژی ادامه میداد.
بعد از کلی پیاده روی و بازارگردی به خونه اومدیم. غذا،بیرون خورده بودیم و مامان تونست راحت بره استراحت کنه.
_مهتاب بیا چیزایی که خرید کردیم رو ببینیم.از تمام مغازه دارها قول گرفتم اگه نظرم عوض شد میتونم قبل از دو روز ببرم و تعویض کنم.
با چشم های گشاد و خنده داری نگاهی به مهسا کردم که با چه شوقی داشت خریداشو نگاه میکرد.
_بعد این همه سخت پسندی که تو به خرج دادی فکر نمیکنم نظرت عوض بشه. مگه کیف و کفشه که باز نگاهش کنیم؟خب ظرفه دیگه شبیه هم هستن.
_برو بابا،بی ذوق.حالا نوبت خودتم میشه،اون موقع کارات دیدنیه.
_خدا از دهنت بشنوه خواهر.
یعنی میشه منو محسن برای خونه رویاییمون که تا ابد کنار همدیگه زندگی کنیم به خرید برییم؟ آدم وقتی عاشق میشه تازه میفهمه دردی بزرگتر از انتظار و مبهم بودن آینده کشنده نیست.اما قسمت شیرین عشق این بود که می دونستم چقدر محسن عاشقم بود و همه کار برام می کرد.یعنی خدا برای چه کار خوبی که انجام دادم این نعمت رو به من بخشیده؟با محسن تمام سختی ها آسون میشه تمام جاده خاکی ها،آسفالت میشه. کنار محسن مثل یک ملکه خوشبخت می درخشم...

فرداهم خریدهای باقی مونده انجام دادیم و قرار شد خرید لوازم برقی وفرش و مبل حسام هم باشه و منم که حوصله نداشتم فارغ شدم.
جمعه بود.تصمیم گرفتم تو خونه بمونم و رو پروژه مشترکی که با یکی از همکارهام داشتم کار کنم و همین هفته تحویل بدم. سه روز بود که محسن رو ندیده بودم و بعضی اوقات با تلفن فقط باهم صحبت میکردیم دلتنگش بودم.هیچوقت دوست نداشتم ازش دورباشم.امروز قرار بود همدیگه ببینیم و رفع دلتنگی کنیم..دلتنگی چه درد سختیه با هیچ دارویی خوب نمیشود جز دیدار یار...
بعد از تمام شدن کلاس،محسن تو کوچه منتظرم بود و سوار ماشین شدم. کنار کافه ای نگه داشت.رفتیم داخل.فضای دنج و آرومی بود.با هارمونی رنگ های آبی فیروزه ای،سبز و قهوه ای به چشم هر بیننده ای آرامش سرازیر میشد. سفارش را خیلی زود آوردن.کمی از آبمیوه ام را خوردم.نگاه عمیقی به محسن انداختم.چهره مردونه،پوست سبزه که با چند چین بروی پیشانی اش و چندتار مو سفید کنار شقیقه اش جذابیتش بیشتر شده بود.داشت با کیکش بازی میکرد.
_به چی فکرمیکنی؟نگران فردایی؟
همونطور که سرش پایین بود گفت:نه
_پس چی ذهن آقامونو درگیر کرده؟
سرش آورد بالا قسمتی از کیکش خورد و گفت:عزیزم فکر کنم فردا نتونی بیای.
با تعجب نگاهش کردم گفتم:چرا؟
_قراره چندتا از دوست های دانشگاهیم بیان و دوست ندارم  قبل ازدواج مارو باهم ببینن.
دهنم وا موند.آبمیوه ام را نوشیدم اما نتونستم حرفش هضم کنم.گفتم: مگه بودن من باعث سرافکندگی و خجالتت میشه؟
_نه،اصلا.اما خب شخصیت و وجهه من تو دانشگاه جوری هست که نباید بهونه ای برای بقیه بدم.
برام دلیل منطقی نیاورد اما حرفی نزدم.دوست نداشتم خودم رو تحمیل کنم.حس کردم چیزی بود که دوست نداشت من بدونم.
_چرا ساکت شدی؟
_چی بگم؟
_ هرچی دوست داری عزیزدلم.
_چیزی دوست ندارم.
به ساعتم نگاه کردم،ادامه دادم:باید برم دیگه داره دیرم میشه کلی کار دارم.
فکر میکردم حالا بهم میگه بمون و خودش شروع به صحبت کنه و بخواد از دلم در بیاره.
میز رو حساب کرد و گفت:باشه برییم منم کلی کار دارم.
ناراحتیم بیشتر شد حس کردم مورد بی توجه ایش قرار گرفتم.یعنی ناراحتی منو ندید یا نخواست ببینه؟
کل مسیر بدون هیچ حرفی بینمون  رد و بدل بشه گذشت.. کنار خونمون ایستاد قبل از این که پیاده بشم رومو کردم سمتش.خیلی عصبی و ناراحت بودم.
_خیلی نامردی محسن.تو حتی تلاش نکردی از دلم دربیاری.حتی یک کلمه حرفم نزدی بامن.اول میگی بیا بعد میگی نیا.تو فکر میکنی من اینقدر حقیرم؟ یک ماهه روز به روز داری یخ تر میشی.خیلی ساده از بودن با من میگذری.الانم میخوای بگی بخاطر دانشگاهست.اما من با این حرفا راضی نمیشم.شایدم دیگه دوستم نداری خجالت میکشی بگی.
بغضم گرفت خواستم از ماشین پیاده بشم دستمو کشید
_مهتاب؟! این حرفا چیه چرا مثل بچه ها برخورد میکنی؟
هرکاری کردم از دستش نجات پیدا کنم محکم تر دستمو گرفت و منو نشوند رو صندلی و در ماشین قفل کرد.
_ولم کن میخوام برم.
باعصبانیتی که کمتر ازش دیده بودم گفت: بشین کارت دارم. تو چرا این قدر بهونه گیری میکنی؟ انگار تازه همدیگرو پیدا کردیم و مثل عشق دوران هجده سالگی برخورد میکنی!با وجود این همه مشکلات و گرفتاری وقتمو برای تو خالی میذارم که کنار هم باشیم اما تو همه چیز رو خراب میکنی. هربار یک بهونه تازه پیدا میکنی تا روزمو تلخ کنی! تو باید همدم من باشی باید باعث و بانی آرامشم باشی اما داری کلافه و خسته ترم میکنی.
سکوت کرد منم ساکت بودم چند قطره اشک از گوشه چشمم ریخت پایین. بعد از چنددقیقه قفل ماشین باز کرد و منم به سرعت پیاده شدم و رفتم. درحیاط باز کردم.یکم تو حیاط موندم تا حالم بهتر بشه و بغضم آروم بگیره.بعداز این که بهتر شدم وارد خونه شدم و مامان گرفتار خونه تکونی بدون بدون این که بایستم و سرمو بلند کنم سلامی با مامان کردم و رفتم تو اتاقم.
دخترچرا اینقدر بهونه گیری؟با بیست و پنج سال سن هنوز مثل بچه ها برخورد میکنی؟ چقدر محسن میتونه این اخلاقت رو تحمل کنه؟ هرچی صبورتر میشه درمقابل،من لجباز و بهانه گیر تر.
از فکر زیاد،سرم داشت منفجر می شد.رفتم دوش بگیرم. نیم ساعت زیردوش ایستادم تا یکم آروم تر بشم.
صبح زودتر بیدار شدم و کارهای عقب مانده ام را انجام دادم.پدر،رسوندم به آموزشگاه.قبل شروع کلاس به محسن پیام دادم،نوشتم:روز خوبی داشته باشی عشقم.بابت دیروز عذر می خوام.
نزدیک امتحانات بچه ها بود این روز های آخر تصمیم داشتم درس های قبل رو براشون مرور کنم. عجیب بود امروز علیرضا نیومده.هروقت نمی تونست بیاد حتما منو خبر می کرد.
بعد از تمام شدن کلاس ها نگاهی به گوشی کردم محسن جواب نداده بود و از اموزشگاه بیرون رفتم..
شماره علیرضا گرفتم.
_سلام خانم معلم.خوبید؟
این پسر از هیچ شرایطی برای خندیدن نمی گذشت.
_سلام.خوبم.چرا امروز نیومدی؟
_منم خوبم مرسی از احوال پرسیتون.صبح خواستم بیام اما مامانم کسالت داشت بردمش درمانگاه نشد بیام.
_حالش چطوره خوبه؟
_آره خوبه.قرص خورد خوابید.کجایی؟
_ اومدم بیرون از آموزشگاه برم خونه.
_میگم تو دوستی رفیقی فامیلی هیچ کسو نداری؟
_معلومه دارم.چرا پرسیدی؟
_من تاحالا ندیدم مسیر آموزشگاه یا خونه به مسیر بیرون رفتن با رفقا یا به خونه فامیل ختم بشه.
بلند بلند خندیدم گفتم:مگه شما آمار رفت و آمد منو داری که اینو میگی؟
_تا جایی که دارم آره.
_خودت می دونی خیلی اهل رفیق بازی نیستم.خونه فامیلم میرم اما ببخشید که بهت اطلاع نمی دم.
_از این به بعد خبر بده.دختر یکم برو خونه فامیل تورو ببینن همین کارا می کنی شوهر گیرت نمیاد بعد ترشی می شی.
_شوهر خودش میاد من نمیرم پیداش کنم.
_از ما گفتن بودحالا.
_دیوانه ای به خدا.خب من برم دیگه کار نداری؟
_سلام فامیل برسون.
با خنده گفتم:باشه حتما.خدا نگهدار
_خداحافظ.
 

ویرایش شده در توسط fariba.m7
غلط املایی
  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل3
 

رابطه منو محسن باز خوب شد!

این بحث ها تو هر رابطه ای وجود داره,اما این علاقه بین طرفین باعث می شه خیلی زود همه چی فراموش بشه.

محسن تونست با نمره خوب،دفاع کنه و از شر دانشگاه راحت بشه.

کلاس های آموزشگاه تمام شده بود و می تونستم به راحتی خودمو آماده عروسی مهساکنم. به مدیر آموزشگاه گفتم تابستون هیچ کلاسی نمی گیرم و به فکر یکی دیگه باشه. می خواستم تابستون استراحت کنم و بعدش آماده عروس شدن.این تابستون بهترین تابستون زندگیم می شد.عروس شدن مهسا؛نامزدی من و محسن.دیگه هیچ چیزی باعث نمی شد یک لحظه ام از عشقم جدا باشم.

جهزیه مهسا بلاخره تمام شد قرار بود دو هفته قبل عروسی جهزیه اشو تو خونه اش بچینیم.
به محسن گفته بودم باهام بیاد خرید اما گفت خیلی سرش شلوغه و نمی تونه،منم دیگه کمتر بهونه می گرفتم و سعی می کردم از دستش ناراحت نشم که روزهامون تلخ کنم. با سحر رفتم بازار.کل بازارهارو می گشتیم برای انتخاب لباس اما چیزی که می خواستیم نبود.
بعد از سه روز بازار گردی تونستیم لباس بگیریم. لباس بلند سورمه ای که از زانو به پایین یک چاک داشت.آستین سه ربعی داشت.لباس پوشیده ای بود فقط پشت لباس تا کتفم لخت بود. سحرهم لباس بلندی گرفت که دامن چین دارمهره دوزشده بود با آستین حلقه ای.هیچوقت ندیدم واسه مراسمات لباس تیره بگیره این لباسشم رنگ قرمز گرفته بود که خیلی بهش میومد.
هرچی به عروسی نزدیک تر میشدیم گریه های مامان و مهسا بیشتر می شد اما در مقابل من خوشحال تر می شدم.عروسی مهسا یعنی نزدیک تر شدن وصال من و محسن. از این که تو خونه تنها باشم و دیگه به راحتی نتونم با مهسا صحبت کنم ناراحت بودم اما منم بعد اون خیلی تو خونه موندنی نبودم. بابا تعداد سیگارهایی که دود می کرد زیاد بود. اگه می گفتم مهسا رو بیشتر از من دوست داشت دروغ نبود. مهسا برخلاف من که عاشق تنهایی و سکوت بودم،دختر شیطون پرانرژی و همدم بابا بود.
چهار روز مونده بود به عروسی،اهل خونه رفته بودن خونه حسام و مهسا تا آخرین کارهایی که باید انجام میدادن و تمام کنن.منم پای تلویزیون نشسته بودم.گوشیم زنگ خورد محسن بود.
_سلام عشقم.
_سلام بانوی من.خوبی؟
_خوبمعزیزم.تو خوبی؟
_منم خوبم. بیا تو کوچه
_چی؟؟؟؟!!
_داخل کوچه تون هستم بیا.
_داخل کوچه ما چیکار میکنی دیوانه؟
_دلم برات تنگ شده بود.میای کیا برم؟

بین خوشحالی و حیرت خندبدم و گفتم:خدایی دیوانه ای تو..صبرکن پنج دقیقه دیگه میام.

_باشه زودبیا.
_فعلا.

دیوانگی و عشق من در برابر تو دیده نمیشه محسن.تو هرکاری برای دیدن و خوشحال شدنم انجام میدی حتی تو بدترین شرایط. رفتم جلو آینه آرایش ملایمی کردم و لباس پوشیدم رفتم داخل کوچه,پارس مشکی چندمتر بالاتر پارک بود و به سمت ماشین حرکت کردم.برای این که کسی منو نبینه سریع سوار ماشین شدم.
_سریع برو تا کسی منو ندیده.
_کو سلامت بی ادب؟
_سلام عزیزم.

_سلام بانوی من.

ماشین روشن کرد و دور شد.تو یک خیابون خلوت که خیلی هم از خونمون فاصله نداشت ایستاد.آهنگ آرومی گذاشته بود.برگشت سمتم و یکهو بغلم کرد. منم به محکمی تو بغل گرفتمش.
_خیلی دلم برات تنگ شده مهتاب.
_پس از دل من خبر نداری...
روی صندلی تکیه زد،گفت:ازانتظار خسته شدم.دلم می خواد مال خودم بشی. نگاهت کنم نوازشت کنم.مال من باشی.موقع خواب با لالایی تو خوابم ببره صبح با دیدن تو چشمامو باز کنم...ماشین رو روشن کرد پا گذاشت رو پدال گاز حالش عوض شدعصبی بود.
_داری کجا میری؟
_خونه شما.

با تعجب نگاهش کردم گفتم:خونه ما؟چرا؟
_می خوام با پدرت صحبت کنم.دیگه تحمل ندارم.

با ترس و تعجب گفتم:مگه تو دیوانه ای؟ چهارروز دیگه عروسی مهسا هست. خب یکم دیگه صبر میکنیم عزیزم.
_ولی من دیگه صبرم لبریز شده.تحمل دوریتو ندارم.

سرعتش بیشتر شد و ترس منم بیشتر. دستشو محکم گرفتم.
_محسن توروخدا آروم باش.من می ترسم.چرا اینقدرتند میری؟وایسا دیگه.اصلا مامان بابام خونه نیستن.
_داری دروغ میگی!
_بخدا دارم راست میگم.اگه خونه بودن من چجوری می تونستم این موقع شب بیام بیرون؟
آروم گرفت زد کنار.
_تو مال منی.
_آره عزیزم.من مال هیچکسی جز تو نیستم.
_پس چرا اینقدر از من دوری می کنی؟
کلافه شدم.ترسیدم.محسن،محسن همیشگی نبود.
_عزیزم کنار تو هیچ ترسی معنی نمیده.

نگاهی به ساعتم کردم.نه شب بودبااین که میدونستم بابااینا حالاها برنمیگردن گفتم:عزیزم باید برگردم خونه الانا میرسن
_کجا؟به این زودی؟چرا داری ازم فرار می کنی؟مگه منو دوست نداری؟مگه نمیگی تو تنها میتونی اسمت بره تو شناسنامه من؟پس چرا اینقدر در برابر من مقاومی؟

سرشو اورد نزدیکم.
_تو تاریکی چقدر میدرخشی مهتاب.مهتاب! چه اسم برازنده ای برات انتخاب کردن.

دستمو با انگشتاش نوازش می کرد. متوجه منظورش شدم. میدونستم هرچی بیشتر بمونیم خطرناک تر میشه و از کنترل خارج میشه. دستمو از دستش بیرون کشیدم.
_عشقم بیا برییم دیگه. باید زودتر برم خونه.

یهو دستشو روی شونه هام قرار داد و سرشو اورد نزدیکم...ناخوداگاه سیلی محکمی زدم به صورتش.دوستش داشتم,عاشقش بودم اما اون لحظه حس کردم باید ابنکار کنم که اتفاق بدی نیوفته..

مثل بچه ای که تو قفس شیر گیر کرده بود ترسیده بودم.اگر این کار انجام نمی دادم مطمئنا قضیه به جاهای باریک تری کشیده می شد. محسن دستشو گذاشت رو صورتش و نگاه گیج و گنگش به روی من موند. از ترس و عصبانیت بلند بلند نفس می کشیدم.نمی دونستم الان می خواد چیکار کنه.شاید بزور کاری که می خواست انجام می داد و تلاش من اثری نداشت یا هم جواب سیلی را با سیلی می داد.با صدایی که از ترس میلرزید گفتم:محسن؟معلومه داری چیکار می کنی؟

ولی اون فقط خیره نگاهم کرد.بدون هیچ حرفی ماشین روشن کرد و گاز داد.با سرعتی که گرفته بود قطعا در رالی شرکت می کرد اول می شد.
_محسن اروم برو.من از سرعت می ترسم.تصادف می کنیما. تورو جون مهتاب آروم برو.
سرش چرخوند سمتم با نگاه تیز و خشنی که بهم کرد سر جام میخکوب شدم. بعد از پنج دقیقه جلو خونه مون نگه داشت.
_عزیزم!من..من فقط یک لحظه ترسیدم.

دستم نزدیک صورتش اوردم تا جای سیلی که زدم نوازش بدم.با صدای پرازخشم داد زد:برو پایین حرف نزن.

اصلا انتظار این صدا رو نداشتم و یک متر از جای خودم پریدم.با بغض و ترس در ماشین باز کردم و راهی خونه شدم.موندم هبچ فایده ای نداشت نه از ناراحتی من و نه از عصبانیت محسن کم میشد بخاطر همین بلافاصله از اون جو سنگین فرار کردم..
خوشبختانه بابا و مامان هنوز نیومده بودن.رفتم تو اتاقم و تا تونستم گریه کردم. نمی دونم این چه سرنوشتی بود که هر چی از رابطه منومحسن می گذشت روزهای خوبمون کمتر میشد و حتی به ساعت هم نمی کشید اما در عوض روزهای تلخ و بدمون هفته ها موندگار بود.محسن می دونست من برای خودم خط قرمزهایی دارم که نباید جلوتر بیاد ولی بعضی اوقات بدون در نظر گرفتن محدوده خودش,جلو میومد و باید منتظر عواقبش می بود. گوشیم زنگ خورد،محسن بود.
_بله؟
_مهتاب.تو زن منی.از تو نخوام از کی باید بخوام؟مگه رفتم دست دختری تو خیابون گرفتم و از اون خواستم که لایق سیلی خوردن بودم؟
_ولی من برای خودم خط قرمزهایی دارم که تو هیچ موقع ارزشی واسشون قائل نبودی.
_ تو چرا نمیفهمی؟من یک مردم. همونطور که تو نیاز به محبت دیدن و عشق داری منم نیازهایی دارم.چقدر می تونم مقاومت کنم؟چقدر می تونم تو حسرت داشتنت بمونم؟ ولی تو مثل بچه ها برخورد می کنی،مثل آدم های ترسو که می ترسن همه چیزشون از دست بدن. اگه واقعا عاشق منی پس این ترست چیه این حصار مزخرفی که دورت کشیدی چه معنی میده؟فکر می کنی با خوندن چند جمله و امضاء کردن همه چیز درست میشه و من و تو معطل امضاء ی قرارداد هستیم؟ تو مثل پیرزن های هفتادساله فکر میکنی.تعهد داشتن به هم تو قلب آدم ها ثبت میشه نه روی چندتیکه کاغذ.
_چرا داری به عقاید من توهین میکنی؟ چندین بار بهت گفتم از من نخواه تا قبل ازدواج اجازه نزدیک شدن بهت بدم.من نمی تونم.نمیتونم این کارو انجام بدم. این کار با شخصیت من فرسنگ ها فاصله داره.بازهم از من چنین درخواستی کنی این جواب رد من تکرار میشه.
_ تو عاشق واقعی نیستی عاشق واقعی از رسوا شدن ترسی نداره. قانونش میشه قانون قلبش هرچی قلبش بگه انجام میده.هیچ عاشقی عاقل نیست.اما تو هنوز در اختیارعقلت هستی.به عشقت شک کن.خداحافظ.
قطع کرد.حتی اجازه صحبت کردن به من نداد.از من چیزی می خواست که نمی تونستم انجام بدم. چرا میگه من عاشق نیستم؟ منم دلم برای هم آغوشی و کنارش باشم می تپه. منم دلم می خواست وقتی کنارشم خودمو رها کنم و مست بودن با اون بشم.واسه هر عاشقی صبر کزدن سخت ترین کار هست این که عشقش کنارش  باشه اما از وجود و محبتش نتونه کام بیره..منم دم برای با اون بودن میتپید و سخت بود خودمو کنترل کنم اما اینم میدونستم تا قبل از ازدواج نبابد مثل دختربچه نوجوون همه چیز رو رها کنم و به عواقب هم فکر کنم.. کاش اینقدر منو تحت فشار قرار نمیداد و یکم بیشتر صبوری می کرد...

                                        
روز عروسی مهسا رسید.روی صندلی نشسته بودم تا آرایشگر مدل موهامو تمام کنه و با محسن صحبت می کردم.هرکاری می کردم راضی نمی شد بیاد به مراسم.
_محسن جان اومدن تو به مراسم ازدواج خواهر من چقدر میتونه برات سخت باشه؟
_ چرا این سئوال رو ده بار تکرار می کنی؟ من اونجا کسی رو نمیشناسم.نمیگن این کیه اومده؟ بعدم ما قراره چند وقت دیگه ازدواج کنیم دوست ندارم الان بیام مراسم و بعدا منو بشناسن و بگن قبل ازدواجشون اومده عروسی خواهر زنش...

هرچی بیشتر می گفتم ناموفق تر میشدم. با دلخوری باهم خداحافظی کردیم.کاری که این مدت بهش عادت کرده بودیم...
_عزیزم آماده شدی.حالا می تونی خودتو ببینی.

بلند شدم و روبرو آینه قدی ایستادم
_مثل ماه شدی عزیزم.مبارک باشه.

دستمو جلو دهنم گرفتم و جیغی از خوشحالی کشیدم. تغییر نکرده بودم اما به بهترین شکل ممکن زیباتر شده بودم. موهامو بالا برده بود و از جلو فرق وسط زده بود که چند تار از موهامو به حالت فر ریخته بود پایین. صورتم با گریم خوبی که انجام داده بودنیاز به آرایش غلیظ نداشت. سایه چشمم همرنگ لباسم بود. و رژلبم به انتخاب خودم قرمز بود،رژگونه کمرنگی زده بود که گونه هام بیشتر به چشم میومدن.
_وای مرسی شهلا جون.بهتر ازاین نمیشد.
_تو خودت قشنگی عزیزم من کاری نکردم. از من میشنوی  موهاتو هیچوقت رنگ نکن. مو به این سیاهی و لختی نصیب کمتر دختری میشه.
_بازم مرسی.واسه عروسی خودمم میام پیشتون کی بهترازشما.
_لطف داری عزیزم. ولی بذار یک توصیه ای بکنم از من به تو که چندلباس بیشتر پاره کردم.هیچوقت تسلیم مرد نشو اگه بدونه که عاشقشی دیگه نازتو خریدار نیست هرجوری دلش بخواد باهات رفتار میکنه.التماسش نکن.,

سرمو انداختم پایین ناراحت شدم ولی حقیقت داشت.شهناز آرایشگری بود که پنج سال میشد برای مراسمات مختلفی پیشش میومدم با این که پنجاه سالش بود اما خیلی خوش سلیقه و باتجربه بود.
_راست میگید ولی عشق این چیزا حالیش نمیشه.
قرار بود سحر و مجید بیان دنبالم.سحر یک آرایشگاه دیگه رفته بود.چنددقیقه ای منتظر شدم و اومدن. وقتی به باغ رسیدیم جز خانواده و فامیل نزدیک ما و حسام کسی نبود.ماهم زودتر اومدیم برای خوش آمدگویی مهمان ها.چندتا از همکارام و علیرضا رو دعوت کرده بودم که همشون اومده بودن.تو دلم گفتم کاش محسن هم بود و منو از نزدیک میدید و زیباییمو مورد تجمید قرار میداد.ساعت نه و نیم بود که عروس و داماد اومدن.مهسا کنار حسام تو لباس عروس میدرخشید. دست در دست هم روی فرش قرمزی که وسط باغ کشیده شده بود حرکت می کردنو با لبخندی که به پهنای صورتشون کشیده شده بود به مهمانان خوش آمدگویی می  گفتندو ساقدوش های عروس با گل های قرمز پرپر شده ای که روی سر عروس داماد میریختند پشت سرشون حرکت می کردند.وقتی روی صندلی نشستن رفتم کنارشون.
_سلام عزیزدلم.خیلی خوشگل شدی،مثل خورشید داری می درخشی
دستمو گرفت و با لبخند گفت:مرسی عزیزم.توام خیلی قشنگ شدی.
بعد از سلام و خوش آمدگویی.پیست رقص رو برای عروس داماد خالی کردند.آهنگ رمانتیک و آرومی پخش شد.حسام و مهسا دوتایی رقصیدن و ماهم ایستاده نظاره گر بودیم و جیغ و دست میزدیم.دیجی خواست که کم کم پیست شلوغ بشه و همه بیان وسط. ماهم مشغول بزن برقص بودیم.صدا به صدا نمیرسید سحر کنار گوشم با صدای بلند داد زد: واست یه بادیگارد بگیرم؟
_چرا؟!
_می ترسم بدزدنت بس که خوشگل و شیطون شدی امشب.

بلند خندیدم..
_خودم حواسم هست.
_حیف که شوهر دارم وگرنه خودم می گرفتمت دختر.

زدم تو بازو گفتم:خفه شو درست نگام کن بی ادب.به داداشم میگما!
همه چیز به بهترین شکل ممکن پیش می رفت.موقع شام خوردن شد.بعد از این که بشقابمو پر کردم هرچی نگاه کردم دیدم تمام میزها پر شده و جایی برای نشستن نیست.سحر که انگار چشمش به دخترای فامیل افتاده بود منو فراموش کرده بود.میزی که علیرضا بود هم متاسفانه پر بود.همینجور مونده بودم کجا برم بشینم که صدایی از پشت سرم شنیدم.
_سلام مهتاب خانم.

برگشتم سمت صدا امیر پسرخاله حسام بود
_سلام امیرآقا.خوبید؟
_متشکرم.چرا ایستادید؟
_والا میزهایی که فامیل ما هستن همه پر شده منو به کلی فراموش کردن.
_خب بیا بامن میزخالیه.

باهم رفتیم و پشت میز نشستیم.
_خانواده شما کجا نشستن مگه؟                                                                  _همه گروه گرو شدن. ظاهرا منوشما فقط جا موندیم.

با لبخند تایید کردم و مشغول شام خوردن شدیم.
_هنوز تو آموزشگاهی؟
_آره اما تابستون کلاس بود که  من نگرفتم.
_چرا؟نکنه دیگه به این پول ها احتیاجی نداری؟
_نه بابا.دیگه اوضاع عروسی بود و این که خیلی خسته شده بودم خواستم استراحت کنم.
_خیلی هم خوب.

_شما چیکار می کنید؟
_استراحت.

خندیدم وگفتم:این که همه شیرازیا انجام میدن.
_آره.بجز استراحت کنار پدر تو کار خرید و فروش ماشین هستم.
_موفق باشید.
_قبلا شما و سارا خیلی بهم نزدیک بودید ولی خیلی وقته دیگه خبری از اون دوستی تون نیست.
_ دیگه زندگیه کاریش نمیشه کرد.خواهرشماهم ازدواج کرد و گرفتار بچه داری و خونه داری شده.
_ ولی حیفه این دوستی ها کمرنگ بشه.
_  اگه رفقاتی قراره با ازدواج کمرنگ بشه دیگه حیف نیست..
_بله،درسته.
_ببخشید من برم دیگه خوشحال شدم.
_منم همینطور بازم تبریک میگم.

و از میز فاصله گرفتم.حالا چه اصراری داره منو خواهرش باز باهم دوستی کنیم؟والا.یکی نیست به خواهرش بگه مثل شوهر ندیده ها بعد نامزدیش دور هرکی بود خط کشید و چسپید به شوهرش. رفتم پیش سحر بهش اعتراض کردم چرا موقع شام خوردن منو فراموش کرده و مجبور شدم برم پیش امیر بشینم.سحرهم که اصلا تو این بندها نبود دستمو کشید و رفتیم رقصیدیم.شده بودم مجلس گرم کن.هرکی نشسته بود بلندش می کردم تا برقصن.حسام و مهسا وسط بودن ماهم دورشون کرده بودیم.هرکی جفتی یدا کرده بود و میرقصید.مجیدم که اومد وسط سحر باز یادش رفت اصلا مهتابی وجود داره.منم واسه خودم خوش بودم و می رقصیدم.
_دوباره تنها شدی که!افتخار میدی باهم برقصیم؟

انگار قسمت شده امشب این پسره جلو چشمم باشه.با لبخند دستش که به سمتم دراز کرده بودگرفتم و شروع به رقصیدن کردیم. مهسا نگاهی کرد و چشمی زد منم با اخم نگاهش کردم که خبری نیست.مگه میشه من به این زودی محسنم رو فراموش کنم؟!
قراربود تمام دخترای مجرد بایستن و مهسا دسته گلش رو پرت کنه ببینیم عروس بعدی کیه.ده پونزده نفر شدیم هر کی داد میزد که مهسا واسه اون بندازه.سحرهم دست مجید رو ول کرد اومد وسط گفتم:چیه یکی کافی نیست؟
_ولم کن ببینم.دوست دارم بخیلی مگه؟
_دیونه ای بخدا بیچاره داداشم.
مهسا گل رو پرت کرد و هرچی پریدم موفق نشدم و کناریم گل گرفت ولی سحر با بدجنسی هولش داد و گل از دستش افتاد منم بلافاصله گل رو گرفتم. از کنارشون جدا شدم و رفتم سمت مهسا گفتم: مهسا ببین اینم یک نشونه دیگه که عروس بعدی منم.
_ان شالله عزیزم.
از سحر تشکر کردم که کمکم کرد.
آخر مراسم علیرضا خواست بره خونه اومد سمتم و یک پاکت پول داد دستم گفت:اینم کادو من دیگه خودت زحمتش بکش.
_چرامن؟خودت بیا بده به عروس داماد.
_نه خیلی شلوغه.باید برم دیگه دیروقته.
_مرسی که اومدی خیلی خوشحال شدم.
_کاری نکردم افتخاره که دوستم منو دعوت کرده به عروسی خواهرش.راستی خیلی خوشگل شدیا!فکرکنم امشب ده تا خاستگار پیدا شده.
_دلت خوشه کی به ما نگاه میکنه؟
_از خداشونم باشه اگه دیدی کسی نخواستت بیا خودم میگیرمت.
_پررو.واسه من دستو پا میشکنن من محل نمیذارم.
_بر منکرش لعنت.
 کاش محسنم همین نظر رو داشت و امشب اومده بود تا دیگه هیچ فکر و ناراحتی نداشته بودم. با لبخند ازش تشکر کردم و باهم خداحافظی کردیم.مراسم تمام شد.کلی برای این که مهسا ازمون جدا شده بود گریه کردم.با آرزوی خوشبختی راهی خونه بخت شدن.
_حسام ببین تا وقتی داداشمی و باهات خوبم که مهسا خوشحال باشه اگه روزی مهسا با چشمای کبود دست شکسته با ناراحتی و افسردگی بیاد خونه مون دیگه باید فاتحه تو بخونی.
_دختر تو امشبم دست از شوخی برنمیداری؟مگه من کیسه بکس اوردم خونم؟ خواهرت تاج سربنده هستند.
_حالا ازما گفتن بود.
به اجبار خداحافظی کردیم و راهی خونه شدیم.

ویرایش شده در توسط fariba.m7
  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


فصل4

بعد از عروسی درگیر مهمانی گرفتن و مهمانی رفتن شدیم. مهمانی ها تا دوهفته بعداز عروسی ادامه داشت،تا کم کم اوضاع آرام شد و همه چیز به روال سابقش برگشت.
چند وقتی بود محسن کلاس زبان فشرده گرفته بود و وقت زیادی نداشت که باعث شده بود کمتر همدیگرو ببینیم.بهش گفتم تو که مدرک زبان داری کلاس فشرده گرفتنت برای چیه.درجواب گفت یک سالی هست که خیلی زبان کار نکرده و می خواد تقویت کنه.من که اصلا سر از کار این بشر در نمیارم.امروز قرار بود برییم سعدیه. مانتوی بلند که از بالا تا وسط شکمم دکمه میخورد و رنگ سبز با گلهای قرمز وسفید کوچیک پرشده بود با یک شال قرمز بلند و شلوار و کفش قهوه ای ست کردم.

چند کوچه بالاتر محسن منتظرم بود و باهم راهی آرامگاه شدیم.کنار حوضی که پر بود از ماهی گلی ایستادیم...از کیفم پیراهن آستین بلند سورمه ای که برایش هدیه خریده بود درآوردم.گرفتم سمتش گفتم:بفرمایید. از دستم گرفت نگاهش کرد با تعجب گفت: این چیه؟
_بازش کن.

باز کرد نگاهش کرد و با لبخند گفت:شماره پیرهنمو هم که خوب میدونی.
_خب دیگه.خوشت اومد؟
_آره خیلی شیک و قشنگه.ولی این برند که خیلی گرونه.
_من دوست دارم مردم بهترینها بپوشه.
_خب نگفتی به چه مناسبتی گرفتی؟
_ مناسبت نیاز نیست که.حالا تو فکر کن واسه مراسم خاستگاری گرفتم.به انتخاب خودم باید لباس بپوشی.
لبخندی زد و دستمو گرفت..چند سکه از پسر بچه ای ک اونجا مشغول فروش وسایلی که پهن کرده بود خرید و باهم توی حوض انداختیم و در دلم آرزو کردم خدا هرچی سریع تر منوعشقمو بهم برسونه. رفتیم آرامگاه.فاتحه ای قرائت کردیم و رفتیم قدم زدیم خوشبحال سعدی عجب باغی داشت پر از درخت های بلند و گل های خوشگل بایدم تو این فضا عاشق شد و شعر سرود.درسته که اون زمان اینجوری نبود اما مطمئنم خیلی خیلی سرسبز تر از الان بود.دوتا فالوده بستنی گرفتیم و کناری نشستیم.
_خب به چی فکر می کنی؟
_مهتاب؟
_جانم؟
_فکر نکنم به این زودی بتونم بیام خاستگاری.

با تعجب نگاهش کردم گفتم:چرا؟مگه چیشده؟
_با رییس شرکت بحثم شد و از شرکت اومدم بیرون.
_چرا مگه چیکار کرده بودی؟
_سر مسئله ای به توافق نرسیدیم منم اومدم بیرون.ولی...
_ولی چی؟
_مسئله ی مهم تر از بیرون اومدم از شرکت هست.
_خب؟
_پنج سال پیش ضامن یکی از دوستای بابام شدم.البته به اصرار بابام.طرف پنجاه میلیون وام گرفته بوده و قسط هاشو پرداخت نکرده.بانکم هرچی پول بوده تو حسابم برداشته.
_مگه میشه همچین چیزی؟ بدون خبر دادن به ضامن که نمی تونن اینکارو کنن.تازه کلی مرحله باید بگذرونن تا بخوان حساب بانکی ضامن رو مسدود کنن.
_شانس من,شده.من این حسابم رو فقط واسه پس انداز نگه داشته بودم و سی میلیونی پول تو حسابم بود.دیروز رفتم بانک به رییس بانک میگم شما از اعتماد من سوءاستفاده کردید.میگه ما کار قانونی انجام دادیم.رفتم سراغ دوست بابام میبینم دوسالی هست از شیراز نقل مکان کردن و رفتن خبری هم ازشون نیست.
گیج و منگ شده بودم
_محسن آخه مگه میشه شماره تماسی آدرس فامیلاشون؟ آخه بانک هروقت قسط عقب بمونه به ضامن زنگ میزنه اینجوری نیست بلافاصله بخواد حساب مسدود کنه یا برداشت کنه.
_مرده گم و گور شده مهتاب میگی چیکار کنم؟بانک زور داره اینکارو کرده منم دستم به جایی بند نیست.
_یعنی الان چی میشه؟
_هیچی باید  برم دوست بابامو پیدا کنم.ولی بعید میدونم پول بده.اگه داشت میداد.اون که اتفاقی براش نمیوفته من ضامنم من پام گیره.
_یعنی بازم باید صبر کنیم؟
_چاره ای جز این نداریم. برییم من کار دارم.

بلندشدیم و رفتیم.کلا عادت نداشتیم بیشتر از یکساعت کنار هم بمونیم آخرش به بهانه های مختلف بلندمیشدیم..اینم از سعدیه گردی ما..

بازم باید صبر میکردیم تا بهم برسیم. اینقدر ناراحت بودم که نمیتونستم حرفی بزنم و فقط تونستم خداحافظی کنم.
هرکاری می کردم نمیتونستم قبول کنم بانک بخواد بدون هیچ خبری تو این پنج سال از حساب بانکی مشتریاش پول برداشت کنه و از این طرف محسن تو این پنج سال اصلا نگاهی به حسابش نکرده ببینه اوضاع چطوره؟زنگ زدم به علیرضا.
_سلام.
_سلام مهتاب.خوبی؟چه خبرا؟
_خبری نیست.می تونی صحبت کنی؟
_آره اتفاقی افتاده؟
_نه.فقط سئوالی داشتم.
_بپرس!چه سئوالی؟
_ ببین یکی از دوستام پنج سال پیش ضامن یک نفر شده بعد طرف قسط هاش رو پرداخت نکرده.مبلغ وام پنجاه میلیون بوده و تو حساب دوستم سی میلیون پول بوده. تا بانک اومده جای قسط از حسابش برداشته بدون این که اطلاعی بده.
_خب؟
_همین دیگه. بانک میتونه همچین کاری کنه؟

زد زیر خنده،خنده اش بلندتر و طولانی ترشد.با تعجب گفتم:علیرضا؟چرا میخندی؟ یکم خودشو کنترل کرد و گفت: از این رفیقت پول می خواستی؟
_وا! معلومه که نه.من کی از کسی پول قرض گرفتم؟واسه چی پرسیدی؟
_یا این رفیقت فکر کرده تو احمقی البته با عرض پوزش,یاهم رفیقت خیلی اسکل بوده که همچین دروغ شاخ داری گفته.آخه بچه راهنمایی هم میدونه که همچین چیزی اصلا امکان نداره.
_یعنی دروغ گفته؟
_آره صددرصد.
_آخه واسه چی باید بهم دروغ بگه؟
_اونشو من دیگه نمی دونم.
_مرسی که راهنماییم کردی.
_خواهش میکنم.
_خدانگهدار.
_خداحافظ.
یعنی محسن به من دروغ گفته؟ امکان نداره محسن هیچوقت به من دروغ نگفته.محسن هر کاری کنه هر اتفاقی بیوفته بازم راستشو به من میگه.اما حرفی که زد با منطق جور در نمیاد. من تاحالا وام نگرفتم و ضامن نشدم اما خوب میدونم که همچین اتفاقی هیچوقت پیش نمیاد. خیلی سردرگم بودم نمیدونستم چی درسته چی غلط.این که محسن بخواد همچین دروغی به من بده برام قابل هضم نبود.شاید الان تو شرایط مالی مناسبی نیست و خجالت کشیده راستشو بگه و اومده این دروغ گفته.اما بازم قابل توجیح نیست.به من قول دادهیچ وقت تو هیچ شراطی دروغ نگه..
مامان برای شام صدام کرد رفتم پیششون و بعد از خوردن شام پای تلویزیون نشستم.نگاهم به تلویزیون بود اما هیچ چیزی نمیدیدم فکرم پیش اتفاق امروز بود.
_مهتاب؟

از افکارم اومدم بیرون..
_جانم مامان؟
_چته تو فکری؟
_هان؟من؟نه داشتم به تلویزیون نگاه می کردم...
_من رفتم بخوابم.شب بخیر.

بابا از جاش بلندشد و راهی اتاقشون شد.عادت نداشت تا دیر وقت بیدار بمونه.مامان بهم نزدیک تر شد،گفت:سارا رو تو مراسم دیدی؟
_سارا؟
_آره دیگه.دختر خاله حسام که خیلی باهم رفیق بودید.
_آره دیدم باهم سلامم کردیم.چطور؟
_ بعد زایمانش چقدر خوشگلتر و تو دل برو تر شده.

با بی حوصلگی گفتم:اره بهتر شده.
_ دیروز مامانش زنگ زد و تورو برای امیرشون خاستگاری کرد.

با تعجب برگشتم سمت مامان،گفتم:چی؟!
_ چته دختر؟آرومتر بابات بیدار میشه. خب امیر تورو تو مراسم دیده قبلا هم که خیلی رفت و آمد داشتید ازت خوشش اومده.
_خب که چی؟
_میگم ازت خاستگاری کردن.بابات گفت مهتاب بزرگ شده  خودش دیگه باید تصمیم بگیره.
_ جواب من نه هست.
_چرا؟! هرکی اومد خاستگاری بدون هیچ فکری میگی نه.چه مشکلی داری مگه؟ درست که تمام شده سرتم که خیلی شلوغ نیست.
_ مامان ول کن.گفتم که نه.اصلا قصد ازدواج ندارم.
_تو فکر کردی همیشه خاستگار میاد؟هر دختری تا یک زمانی بهاری داره بعد که گذشت و کسی نیومد اون موقعست که متوجه میشی چه اشتباهی کردی.
_مگه من اینقدر بدبخت شدم که منتظر بمونم یکی منو برداره ببره؟ خونه بابام خیلی هم برام خوش میگذره.نکنه شما ازمن خسته شدید؟
_این چه حرفیه.من و بابات از خدامونه که همیشه کنارمون باشی اما آدم وقتی دختر دار میشه دخترش مال خودش نیست مال یکی دیگست.ما عاقبت بخیری تورو می خوایم. مهسا مگه الان ازدواج کرده عقب مونده از زندگی؟ به همه کاراشم می رسه.
_بیخیال مامان من فعلا قصد ازدواج ندارم.

نگاه عمیقی بهم انداخت،با شیطنت گفت:ولی چشمات یک چیز دیگه ای رو میگن.

هول شدم از جام بلند شدم گفتم:چشمام غلط کردن.
_ حالا من به اینا چی بگم؟
_بگو دخترم ناقصه اخلاقم نداره شوهرش نمیدیم.

با خنده,گفت:من قربون دخترم بشم الهی. از خداشونم باشه.
_مامان من با این حرفا خر نمیشم. شب بخیر.
_راستی فردا ناهار خونه مهسایینا دعوتیم.
_باشه.شب بخیر.
_شبت بخیر.

راهی اتاقم شدم ومشغول کتاب خوندن شدم نمیدونم چقدر گذشت تا خوابم برد.

با بی حوصلگی از جام بلند شدم.ساعت هشت بود. بعد از این که موهامو شونه کردم و صورتمو شستم.آماده شدم و رفتم تو آشپزخونه.
_سلام صبح بخیر.
_صبح بخیر عزیزم.تو چرا الان لباس پوشیدی؟
_مگه قرار نیست برییم؟
_آره ولی الان که زوده.
_من اول یه سر میرم آموزشگاه واسه مهرماه ببینم کلاس ها چطوره بعد خودم میام خونه مهسایینا.
_باشه.

نشستم پشت میز و صبحانه خوردم. بعداز خوردن صبحانه راهی اموزشگاه شدم.


_سلام خانم رضایی.خوبی؟
_سلام عزیزم.خوبم.توچطوری از این ورا.
_دیگه درگیر عروسی بودیم و می خواستم یکم استراحت کنم.
_آره والا آدم نیاز به استراحت داره خوشبحالت تو می تونی تابستون نیای ولی من چی..
_ان شالله درست میشه.آقای حسینی کجا هستن؟
_تو اتاقشون.صبرکن بهشون اطلاع بدم.

زنگ زد به اتاق آقای حسینی که مدیر آموزشگاه بود.
_بفرمایید.
بعداز تشکر کردن از خانم رضایی رفتم سمت اتاق آثای حسینی و در زدم و منتظر جواب بودم.

_بفرمایید.

وارد اتاق شدم.پشت میز نشسته بود. آقای حسینی نزدیک پنجاه سال سنش بود با موهایی که داشت از حالت جوگندمی به دودی تغییر رنگ میداد و با ته ریش و چین و چروک روی پیشونی اش ازش یک مرد سالخورده و سختی کشیده ساخته بود.شاید اگه می گفتم هیچوقت خنده اش رو ندیدم دروغ نگفته بودم.تو کارش همیشه جدی بود.روز اول که برای تست اومدم وقتی دید لیسانسم مخالفت کرد اما بعد دیدن کارم که به نحو احسنت تونستم انجام بدم و چند مدت به صورت امتحانی مشغول شدم رضایتشو بدست اوردم.
_بفرمایید بشینید خانم شریفی.

 پشت میز نشستم.
_خوبید اقای حسینی.
_ممنونم.خب به اندازه کافی استراحت کردید؟
_آره.اما هنوز خستگی یک سال مونده.
-ولی خب دیگه وقته کاره آدما وقت واسه استراحت زیاد دارن.
_بله درسته.
_ میدونم هنوز یک ماه از مرخصیتون مونده اما تعداد کسانی که درخواست کلاس خصوصی با شما رو دارن زیاده یا از شاگردهای قدیمیتون هستند یاهم بقیه شما رو براشون معرفی کردن و حتما می خوان که شما باشید.
_ نظر لطفشونه اما من در گیر استراحت کردن نیستم در واقع دارم چند پروژه با چندنفر انجام میدم و باید به موقع برنامه نویسی رو تمام کنم و به موقع تحویل بدم.
_اما ماهم نمیتونیم از منفعت آموزشگاه چشم پوشی کنیم.
_خب می فرمایید من چیکار باید کنم؟
_ تا الان هجده نفر برای کلاس خصوصی اسم نوشتن با توجه به مشغله کاری شما ما همین تعداد رو قبول می کنیم و به این لیست اضاف نمیکنیم و کلاس هارو در سه روز اول هفته برگزار می کنیم.
_خب تعداد زیاده واسه هر نفر بخوایم یک ساعت و نیم وقت بذارم کل هفته باید تو آموزشگاه باشم.
_قرار شده کلاس های خصوصی رو سه نفره برگزار کنیم و این جوری تعداد کلاس ها میشه شش کلاس.اما سه روز اول هفته وقت شما کاملا پره.چون باید از ساعت نه تا هشت شب کلاس باشید. سکوت کردم. می دونستم چاره ای جز قبول کردن ندارم. اگه قبول نمی کردم اخراج می شدم و در ضمن پول خیلی خوبی می تونستم تو این یک ماه بدست بیارم و چهار روز از هفته هم بذارم واسه کارهای شخصی خودم.
_باشه.اما پنجاه درصد حقوقمو قبل برگزاری کلاس ها میگیرم و از مهرماه به جای شش کلاس سه کلاس بیشتر نمیتونم بگیرم.

چشماش از حدقه زد بیرون ,گفت:خانم شریفی اما این خارج از عرفه.کلاس هایی که از مهر شروع میشه از قبل برنامه ریزی شده و قابل تغییر نیست
_بله اما اینم کلاس خصوصی هست و با کلاس هایی که از مهرماه شروع میشه فرق داره.منم قراره کلی وقت براش بذارم اونم زمانی که من از دوماه قبلش مرخصی گرفته بودم. مورد دوم هم عرضم به خدمتتون واقعا نمی تونم تا شب بمونم و مدرس زیاد دارید تو آموزشگاه که اکثرا ساعت کاریشون کمتر از منه.
منم در برابرش مثل خودش خشک و محکم بودم و از خواسته ام کوتاه نیومدم. بلاخره قبول کرد.از آموزشگاه اومدم بیرون و سوار تاکسی شدم. گوشیم زنگ خورد محسن بود.
_الو؟
_سلام بانوی من.
_سلام.
_خوبی؟کجایی؟
_دارم میرم خونه خواهرم.
_می خواستم ببینمت.
_چطور وقت اضاف اوردی واسه من؟
_عزیزم من همیشه واسه تو وقت دارم فقط بعضی اوقات سرم شلوغه همین. یعنی نمیشه قبل رفتن بیای ببینمت؟
_نه چون نزدیک خونه شونم.
_خب بعد چی؟
_نمیدونم باید ببینم چی میشه.
_مهتاب؟چرا اینقدر سرسنگین شدی؟
_سرسنگین نشدم.خب دارم حرف میزنم چیکار کنم دیگه؟
_نه مثل همیشه شاد و شنگول نیستی.
_ خیلی هم خوبم. کارت درست نشد؟
_چه کاری؟
_کار بانکیت،حسابت،وامی که گرفتن و تو ضامن بودی.
_آهان نه درست نشده پولی که بانک بگیره دیگه پس نمیده دلت خوشه.
_پس باید چیکار کنی؟
_ببینم دوست بابامو پیدا نمیکنم مجبورش کنم پول بهم پس بده.تو خودتو ناراحت نکن عزیزم فدای یه تار موت.

پوزخندی زدم گفتم:باشه.من رسیدم کار نداری؟
_ مراقب خودت باش امروز بعد از ظهر منتظرت هستم.
_تاببینم چی میشه!
_تا ببینم چی میشه نداریم گفتم بیا،باید بیای.
_خدانگهدار.
_خداحافظ بانوی من..
چه خوبه یکمم محسن نازمو بکشه و خواهش کنه. باید بدونه بیشتر برام وقت بذاره و ارزش قائل بشه. آیفون زدم
_کیه؟
_مگه کوری؟دوربین به این بزرگی منو نشون میده دیگه!
_باز خانم بی ادب تشریفشونو اوردن.
_بازکن دیگه مردم از گرما.
_معذرت خواهی کن تا باز کنم.
_زن داداش عزیزم درو برام باز کن.
_آفرین این شد بفرمایید بالا.

در باز شد با آسانسور رفتم طبقه چهارم در خونه شون باز بود وارد شدم. مهسا،مامان و سحر بودن.
_سلام.
_سلام دخترم.
_سلام خانم مودب.
_حقته.
_بشکنه این دستی که درو واست باز کرد.

خنده ام گرفت.. خوشبحال مجید که همچین زن شوخی داره.رفتم تو آشپزخونه مهسا گرفتار آشپزی بود بعداز چاق سلامتی اومدم کنار ایستادم خواستم غذایی که درست کرده بود رو ناخنک بزنم با دست آروم زد پشت دستم گفت:هنوز عادتتو ترک نکردی؟
_آخ.چرا میزنی؟
_زشته به غذاها دست بزنی برو بشین ببینم.
_از خداتم باشه سرآشپزبزرگ میخواست غذاتو تست کنه.
_ سرآشپزبزرگ که بلد نیست نیمرو درست کنه!برو لباستو عوض کن.

شونه هامو انداختم بالا،رفتم تو اتاق بعداز عوض کردن لباس رفتم کنار مامان و سحر نشستم که دو دقیقه بعد مهسا هم با یک لیوان عرق_خاکشیر به جمع مون اضافه شد.
_وای دستت درد نکنه.مردم از گرما.
_نوشجان.

لیوان رو یکباره سر کشیدم.
_الهی شکر.
_ عزیزم حالا جلو ما مثل ندیده ها شربت می خوری اشکال نداره ولی جلو غریبه ها زشته.

چشم غره ای به سحر رفتم:اگه خونه خواهرم راحت نباشم پس کجا راحت باشم؟
_میخوای پیژامه حسام بیارم بوشی تا راحتی رو کاملا معنا کرده باشی؟

همه مون زدیم زیر خنده.مهسا با تشر به سحرگفت:شوهر من پیژامه نمیپوشه با مجید اشتباه نگیر.

مامان که خواست بحث رو عوض کنه رو به من کرد و گفت:آموزشگاه چطور بود؟
_ رفتم پیش مدیر آموزشگاه ازم خواست که کلاس های خصوصی رو بگیرم.منم گفتم پنجاه درصد دستمزدمو قبل شروع کلاس ها میگیرم کلاسی که از مهر شروع میشه به جای شش جلسه در روز سه جلسه میگیرم اونم به زور راضی شد.
_دمت گرم بابا.وضعتم خوب شده ها؟به زن داداشتم کمکی کن
_تنها کمکی که میتونم بکنم اینکه رمز کارت داداشمو عوض کنم تا شما خالیش نکنی.
_داداشت از خداشه زنش اینقدر به خودش میرسه.
_ولی کار خوبی کردی مامان اینجوری یکم وقت میکنی به خودت برسی.
_واقعا امسال خسته شده بودم..

خلاصه اینقدر از هردری صحبت کردیم که بابا،حسام و مجید هم اومدن. میز رو چیدیم و بعد از غذا خوردن هرکسی مشغول کاری شد.طبق معمول بابا،حسام و مجید گرم حرف زدن و نالیدن از اوضاع بازار بودن و ما چهارتاهم گرم غیبت و حرف های محرمانه شدیم.

_خیلی وقته نرفتم خرید.میاید برییم هایپراستار؟
_خیلی وقته تو یعنی سه روز پیش!
_مهتاب من موندم چجور باتو رفیق شدم وقتی هیچ چیزمون شبیه هم نیست.
_بس که جاذبه بالایی داشتم.
_کوفت.حالا میاید؟
_والا من که قبل از عروسی واسه دو سالم خرید کردم ولی بدم نمیاد برییم دوری بزنیم خیلی وقته که نرفتیم.
_باشه وقتی شما دوتا موافقین مگه من میتونم مخالف باشم؟
مهسا:مامان توام بیا!
_نه عزیزم من اگه ظهر نخوابم سر درد میگیرم شما جوونا بریید خوش بگذرونید.
سحر سوییچ ماشین مجید رو گرفت و حرکت کردیم.مهسا جلو کنار سحر نشست و منم پشت نشستم.سحراینقدر صدای آهنگ رو بلند کرده بود با این که شیشه ها بالا بود ولی هر ماشینی از کنارمون رد میشد نگاهی میکرد و متلکی مینداخت.با صدای بلندی کنار گوش سحر گفتم: صداشو کمتر کن.گوشم درد گرفت.پلیس جریمه می کنه ها!

صداشو کمتر کرد اخمی کرد و تو آینه وسط نگاهم گفت:اگه بخوای از الان ساز مخالف بزنی پیادت می کنما!
_اینقدر صداش بلند بود که متوجه آهنگم نمی شدیم.

گوشیم برداشتم و زنگ زدم به محسن بهش گفتم داریم میریم هایپر استار اگه خواست بیاد و گفت یک ساعت دیگه می رسه.
_واسه چی بهش گفتی بیاد؟
_خب کارم داشت گفت باید امروز ببینمت.
_نمیذاری یکم مجردی حال کنیما!
_وای سحر از دست تو دارم کلافه میشم..مهسا؟تو راجب خاستگاری امیر می دونستی؟
_آره.امیر چندروز بعد عروسی زنگ زد به حسام و راجب تو سئوال پرسید که هنوز مجردی یا کسیو داری.حسامم گفت مجردی...

وسط حرفش پریدم گفتم: یعنی تو اون وسط لال بودی بگی کسی تو زندگیشه؟
_من چی باید می گفتم؟بد میشد اگه حرفی می زدم بعدم جواب تورو می دونستم.مامان باباهم که هیچ وقت اصرار نکردن واسه ازدواجت.
_ولی باید یجوری میپیچوندی.
_اتفاقی نیوفتاد که..حالا معلوم شد خانواده محسن کی میان واسه آشنایی؟
_آره قرار شد تو همین ماه آینده بیان.
_چه عجب.

اگه راستشو میگفتم میدونستم دوباره شروع به نصیحت کردن می کنه به اجبار دروغ گفتم تا روزمون خراب نشه.
_بهش بگو ما رسم شیربها داریم.نصف نصف
_سحر خیلی پرویی.ما کجا این رسمو داریم آخه؟مگه میخوایم معامله کنیم؟
_عزیزم ازدواجم مثل معامله میمونه بده بستونه.

حرفش خیلی تاثییر گذار بود سکوت کردم.راست میگفت ازدواجم معامله هست.یک چیزی میدی و در مقابلش چیزی میگیری. مگه میشه آدم یکطرفه زندگی کنه؟آدم عشق میگیره و عشق میگیره.بخاطر همینم هست که میگن زن و شوهر تو تمام سختی ها و خوشی ها کنار همدیگه باید بمونن ولی اگه عشقی نباشه همیشه یک طرف قضیه می لنگه و ساز جدایی کوک میکنه.
بلاخره رسیدیم و رفتیم یکی یکی مغازه هارو نگاه کردیم.سه تاییمون مشکل پسند بودیم.نیم ساعت گذشته بود و هیچی نخریده بودیم.گوشیم زنگ خورد محسن بود
_الو؟سلام.
_سلام.کجایی؟
_ما طبقه اول هستیم.
_خب دقیقا کجایید تا بیام؟
_الان چجور آدرس بدم؟تو بیا بالا کنار پله برقی می ایستم.
_باشه.
گوشی قطع کردم و روبه سحر ومهسا,گفتم:محسن رسیده برییم کنار پله برقی تا بیاد. کنار پله برقی ایستاده بودیم رو کردم به سحر ومهسا گفتم:مثل بچه های خوب بعد از سلام و احوال پرسی میگید خب ما میریم یکم خرید داریم بعد میایم.
_نه من که نمیرم می خوام کنارتون باشم.مجید گفته مراقب خواهرم باش.
_کل کل نکن.برو با مهسا خریدتو انجام بده دیگه،منو عشقمم با هم حرف های خصوصی داریم.
_خب خفه شید محسن اومد.

مهسا اینو گفت و ماهم سمت پله برقی نگاه کردیم.عشقم بود با هربار دیدنش قلبم می خواست از جاش بزنه بیرون و دستام شروع به لرزیدن می کردن.تیشرت جذب مشکی و شلوار جین آبی سورمه ای پوشیده بود.لبخندی روی صورتم نشست نگاه به دستش کردم.یک شاخه گل رز قرمز دستش بود.
_سلام.خوبید؟

روبرو هم ایستادیم مهسا و سحر سلام کردن.
_سلام عزیزم.
_بفرمایید.

گل رو گرفت سمتم ازش گرفتم و بوسه ای روی گونه اش گذاشتم.
_اوه فضا رمانتیک شد.قبلا دخترا یکم جلو بزرگتراشون شرم و حیا داشتن.
چشم غره ای به سحر رفتم و دیگه هیچی نگفت..

_خب سحرما برییم به خریدامون برسیم.آقامحسن خوشحال شدم از دیدنتون.
_همچنین.خوش بگذره.

سحر چشمکی انداخت و با مهسا از ما جدا شدن.بازوی محسن رو گرفتم و باهم به ویترین مغازه ها نگاه میکردیم.
_چطور هوس هایپراستار کردین؟جای نزدیکتری نبود؟
_سحر پیشنهاد داد ماهم قبول کردیم.
_آهذن,خیلی هم خوب ولی خیلی نمیتونم بمونم.

اخم کردم و با حالت بچگانه ای گفتم:محسن؟هنوز نیومده می خوای بری؟
_عزیزدلم ترم آخر زبانمه امتحان خیلی سختی دارم هرچی میخونم بازم وقت کم میارم.
_پس من چی؟کاش منم کتاب بودم تا بیشتر سراغمو میگرفتی.
_تو مهتاب منی.زندگی من.مگه میشه بهت توجه نکنم؟دیگه خیلی نمونده همه چیز تمام میشه و راحت میشیم.
_امیدوارم همین که میگی بشه.
_راستی؟!تو چرا دستات خالیه؟
_یعنی چی؟
_شما خانم ها میاید بازار واسه تفریح و وقت گذرونی یا واسه خرید کردن؟ آروم خندیدم گفتم:آهان منظورت خریده؟خب تازه رسیده بودیم این همه مغازه نمیشه به این راحتی انتخاب کرد که.ممکنه چند مغازه جلوتر بری و از خریدت پشیمون بشی.
_حالا چی می خوای بخری؟
_خیلی حس خرید ندارم ولی دلم می خواد یه روسری بگیرم.
_باشه بیا برییم بیینم خانمم چندتا مغازه قراره بره تا آخر یه روسری بخره.
_این قدرام سختگیر نیستما!

_ببینیم و تعریف کنیم!

بعد از این که یک ردیف کامل مغازه هارو دیدیم تونستم روسری انتخاب کنم و محسن حساب کرد.هرچی اصرار کردم گفت نه تا وقتی که بامنی حق نداری دست تو جیبت کنی.
_قراره واسه یک سخنرانی برم تهران.
_کی؟
_پس فردا.
_کی برمیگردی؟
_ دوروز میمونم چون یکم اونجا کار دارم.
_زودبیا چون دلم برات تنگ میشه.
_قراره توام باهام بیای!

برگشتم سمتش نگاهش کردم کاملا جدی بود.باتعجب پرسیدم: من باهات بیام؟؟
_آره قراره تورو باخودم ببرم.
_دیوانه شدی؟چجور آخه؟
_ببین مهتاب تو که وضعیت منو میبینی دارم با چه مشکلاتی دست و پنجه نرم می کنم.
_عشقم من که راضی شدم تا وقتی مشکل حساب و پولت حل نشده فعلا حرف از خاستگاری نشه.
_میدونم عزیزم.ازت تشکر می کنم که اینقدر درک و شعور داری.
_پس مشکل چیه؟
_مشکلی نیست می خوام بهت پیشنهادی بدم.
_چه پیشنهادی؟
_میخوام تا قبل از خاستگاری به صورت موقت باهم ازدواج کنیم.چون میخوام دو روزی برم تهران موقعیت خیلی خوبیه که باهم سفری قبل ازدواجمون داشته باشیم تا بیشتر باهم آشنا بشییم.

هاج و واج زل زده بودم به محسن.
_فهمیدی چی گفتم؟

با دستش شونه مو تکون داد.به خودم اومدم گفتم:محسن میفهمی چی میگی؟
_مگه چی گفتم؟
_تو داری به من میگی قبل خاستگاری عقد موقت کنیم و باهم برییم تهران؟تهرانم مثل این میمونه که بخوایم برییم ماه عسل(پوزخندی زدم)این اصلا امکان نداره. بعدم من دخترم عقد موقت واسه خانم های بیوه هست.
_کی گفته این حرفو؟تو سنت که از هجده بگذره می تونی خودت تصمیم بگیری.قبل خاستگاری یا بعد خاستگاری نداره تو عشق منی,یعنی زن منی.
_ولی من نمی تونم واقعا این کارو کنم.

بازم مخالفت کردم ولی چاره ای نداشتم.محسن عصبی شد ولی خودشو کنترل کرد گفت:مهتاب؟عزیزم؟چرا اینقدر سخت و محکم رو حرفت ایستادگی می کنی؟مگه منه لعنتی عشق زندگی تو نیستم؟پس چرا مثل غریبه ها برخورد می کنی؟
_ببین محسن واقعا این چیزی که میگی با عقل جور در نمیاد.بعدم من کلی گرفتاری دارم چجور بیام تهران؟ یکم دیگه هم صبر میکنیم تا ازدواج کنیم...

با عصبانیت وسط حرفم پرید صداش بلندتر شده بود
_تو چرا اینقدر اُمُل بازی درمیاری؟ تمام رفیق هام با دوست دختراشون میرن مسافرت خارج از کشور من بهت میگم دوروز بیا باهم برییم تهران داری خودتو لوس میکنی؟ یا باهام میای یا دیگه هیچ حرفی باهات ندارم..

گیج و منگ نگاهش می کردم.نمیدونستم دلیل این همه عصبانیتش چی بود هرکسی از کنارمون رد میشد چند لحظه خیره نگاه می کردن و درگوشی حرف میزدن و رد میشدن.
_منظورت چیه که اگه باهات نیام دیگه حرفی باهام نداری؟
_ منظورمو خیلی خوب متوجه شدی.من حوصله این بچه بازیا ندارم یا مثل دوتا آدم بالغ و بزرگ به رابطه مون ادامه میدیم یا هیچی.
_محسن؟!
_من حرف آخرمو زدم امشب منتظر جوابم خداحافظ.

محسن در میون کلی سئوال و حرف تنهام گذاشت و رفت. حتی توانایی خداحافظی کردن نداشتم.روی یک صندلی نشستم و با دوتا دستمام سرمو گرفتم داشتم به حرفاش فکر می کردم می دونستم اگه باهم ازدواج موقت کنیم خیلی اتفاقاتی که نباید قبل خاستگاری پیش بیاد پیش میومد و از کنترلمون خارج میشد.ممکن بود اگه نوجوون بودم و هیچ چیز جز احساسات قوی حالیم نبود درخواستشو قبول می کردم اما این برای دختری به سن من دشوار و دور از عقل و منطق بود.دوست داشتم با ازدواج کردن مال هم بشیم و ترس و احساس گناهی نباشه,برای اولین بار بود که چیزی از مادرم پنهون کرده بودم و کلی عذاب وجدان داشتم حالا چطور می تونستم موضوع به این مهمی پنهان کنم؟ و نگم که با محسن برم تهران اونم به عنوان زن و شوهر!

بار اولش نبود که بخواد بره مسافرت ولی چرا اینبار اینقدر اصرار به همراهی من داره؟! چرا هرروز داره بی رحم تر میشه؟!کسی که تحمل غم منو نداشت با کوله باری از غم منو تنها گذاشت و رفت.یعنی می خواد بخاطر نرفتنم منو تنبیه کنه و دیگه باهام حرف نزنه؟تحمل قهر با منو داره کسی که ادعا میکنه تو دنیا منو بیشتر ازهمه دوست داره؟یعنی قراره چی بشه؟خدایا کمکم کن دارم کم میارم دیگه.دوست ندارم عشقمو به این راحتی ها از دستم بدم خودت خوب میدونی بدون اون نمی تونم زندگی کنم..با صدای گوشیم از افکارم اومدم بیرون
_بله مهسا؟
_کجایید؟
_محسن رفت.
_رفت؟چرا؟
_کار داشت.
_خب چرا زنگ نزدی بیای پیش ما؟بیا پیش هایپر وایسا میخوایم برییم خرید کنیم!
_مگه سوپری دم کوچه خونه هاتون نیست می خواید از اینجا گونی کنید ببرید؟
_چته اعصاب نداری خب اومدیم خرید.پاشوبیا.

گوشی قطع کردم خیلی بی حوصله و کلافه شده بودم.رفتم طبقه بالاتر و ورودی هایپر ایستادم نگاهی به اطرام انداختم مهسا و سحر منو دیدن و اومدن سمتم.
_چرا چشمات قرمز شده؟
_چشمام؟سر دردم شروع شده باز.بخاطر همونه.
_ای کلک راستشو بگو شاید واسه رفتن محسن گریه کردی!
_ول کن سحر.سریع برییم چیزایی که می خواید رو بخرید برییم خونه.
_وا!خیلی عجیب غریب هستیا آدم بعد دیدن عشقش انرژی میگیره مال تو تحلیل میره.
_مهسا!میشه به خریدتون ادامه بدید لطفا؟

دیگه حرفی نزدن.دوتا سبد بزرگ دست گرفته بودن و هرچی که میدیدن داخلش میریختن حتی مرغ و ماهی هم گرفتن.سبزی،میوه و لبنیات هم گرفتن فقط مونده بودم این چیزارو نمی تونستن از سوپری محلشون بگیرن واقعا؟
سحر:میگم شام هم همینجا بخوریم؟

مهسا موافقت کرد منم که حوصله بحث نداشتم به ناچار قبول کردم.به سمت غذافروشی هایپر رفتیم.مهسا کلم پلو سفارش داد.سحرهم جوجه و کوبیده منم که داشتم غصه می خوردم و اشتها نداشتم سیب زمینی فقط سفارش دادم.بعد از گرفتن غذاهامون مهسا هوس کیک کرد،به قسمت کیک پزیش رفتیم و چند نمونه کیک گرفت.بعد از حساب کردن خریدها رفتیم بیرون هایپر و یک میز خالی پیدا کردیم و مشغول غذا خوردن شدیم.
_مهسا میگم نظرت چیه برییم شهربازی؟
_آره خیلی خوبه.میدونی چندوقته نرفتیم شهربازی؟
_ شماها اگه قصد بازی داشتین اول میرفتیم بازی می کردین بعد میومدین خرید می کردین.

مهسا با خونسردی گفت:خب الان که مشکلی نداریم تو سبد گذاشتیم با سبدها میریم بالا بعدم برمیگردیم.

منی که عاشق شهربازی بودم حالا واسه نرفتن دارم بهونه میارم کاش به محسن گفته بودم امروز نمیتونم ببینمش و فردا باهم صحبت می کردیم تا امروز خراب نشه. حالمو گرفت با حرفای تندی که زد. شهربازی رفتیم و هربازی که میشد انجام دادیم یکم حالم عوض شد و تونستم برای چند دقیقه همه چیز رو فراموش کنم.واسه برگشت بازم هوس خرید کردن داشتن و چنددست لباس گرفتن منم که می خواستم دست خالی نباشم یه کفش و مانتو پاییزی سبزجلبکی گرفتم. بعد از کلی دردسر تو پارکینگ تونستیم ماشین رو پیدا کنیم و سوار بشیم. بازم سحر صدای آهنگو بلند کردولی من تو فکر خیال بودم و توجه ای نکردم. اول مهسا رو رسوندیم  نزدیک خونه مون بودیم سحر گفت:چیزی شده؟
_نه.مگه باید چیزی شده باشه؟
_ حالت خیلی خوب بود شاد بودی ولی یهو بعد از رفتن محسن حالت عوض شد.بحثتون شده؟
_نه بابا.فقط سردردم شروع شده دوباره،برم قرص بخورم استراحت کنم.
_امیدوارم فقط با خوردن قرص حالت خوب بشه.
_مرسی.

روبه روی خونه مون نگه داشت و باهم خداحافظی کردیم. وارد خونه شدم مامان تنها بود و داشت شال میبافت.هرسال قبل شروع پاییز شروع به بافتن میکرد هرسال برای یک نفرمون.امسال نوبت من بود.شال بلند به رنگ نارنجی.
_سلام مامان.
_سلام عزیزم.خوش گذشت؟
 _آره خوب بود.
_شام درست کردم.برات بکشم؟
_نه ممنون همونجا شام خوردیم.
_نوشجان.مامان امیر زنگ زد گفتم مهتاب میگه فعلا قصد ازدواج نداره و خیلی مشغله داره.اونم گفت پسرم هیچ مشکلی با کار کردن مهتاب نداره منم گفتم فعلا مهتاب شرایط مناسبی نداره که بخواد ازدواج کنه و ماهم به زور اونو میبینیم بعد مامانش گفت که امیر خیلی از مهتاب خوشش اومده و گفته هرچقدر دیگه ام باشه من صبر میکنم و دست بردار نیستم گفتم که نظر دخترم عوض نمیشه ولی گفتن خدارو چه دیدی شاید مهتابم نظرش عوض شد.
_چه خوش خیالن.
_دخترم موقعیت خوبیه پسر خوبی هست باهم آشنا هستیم.
_مامان من یه بار جواب دادم که،خوب بود خودتم گفتی نظر من عوض نمیشه.من برم به کارام برسم.
_صبر کن یک لحظه ببینم شاله چقدر دیگه مونده.
بلندشد و شال رو دور گردنم انداخت.
_ خب خوبه کمتر از نصفش مونده اونم تو همین هفته تمام میشه.

دستشو گرفتم و بوسیدم گفتم:مرسی مامان مهربونم.
_ داغت نبینم الهی.

راهی اتاقم شدم بعد از عوض کردن لباس یکم نشستم پای لپ تاپ و به کارام رسیدگی کردم ولی نتونستم خیلی ادامه بدم و ذهنم درگیر حرف های امروز محسن شد. زنگ زدم بهش بعد از شش بوق جواب داد.
_بله؟
_سلام.
_سلام.
_خوبی؟
_خوبم.خب فکراتو کردی؟
_آره.
_جوابت؟
_نمی تونم بیام محسن.از دستم ناراحت نشو تورو خدا.منم خیلی دلم می خواد کنارت باشم ولی باور کن الان شرایطشو ندارم.
_باشه.کار نداری؟
_کجا؟
_کار دارم می خوام زبان بخونم.
_تو الان از دستم عصبی هستی دوست ندارم با ناراحتی قطع کنیم.
_نه چرا عصبی باشم؟دیگه به این که هربار بخوای دست رد به سینم بزنی و تحقیرم کنی عادت کردم.
_عشقم؟چرا اینجوری میگی آخه؟مگه من مرض دارم بخوام عمدا بگم نه؟ منی که دلم می خواد تمام لحظه ها کنار تو باشم ولی بعضی اوقات موقعیتش نیست.
_باشه من دیگه حرفی ندارم.ولی از این به بعد هرکاری کردم از دستم ناراحت نشوخداحافظ.

بازم اجازه صحبت کردن نداشتم بازم بدون خداحافظی قطع کرد. از شدت عصبانیت و ناراحتی اشک از چشم هام بدون اختیار سرازیر شد.مگه جرم من چیه جز عاشقی؟یعنی عشقم فقط با تسلیم شدن در برابر محسن اثبات میشد؟
خیلی کلافه بودم دوست داشتم با یکی حرف بزنم تا خالی بشم تا یکم راهنماییم کنه.شاید من واقعا زیادی دارم فاصله بین خودمو محسن رو حفظ میکنم و زیادی سخت گیرم.دوست داشتم با مهسا صحبت کنم ولی می دونستم الان شروع به نصیحت کردنم می کنه  ولی من به نصیحت نیاز نداشتم به کسی نیاز داشتم که فقط بشنوه بدون این که نصیحتی یا توصیه ای بکنه. میتونستم به سحر بگم اومدم شماره شو بگیرم نگاه ساعت کردم ساعت یازده شده بود مطمئنا پیش مجید نمیتونست راحت باهام صحبت کنه. چقدر تنهایی بده وقتی نیاز داری با یکی صحبت کنی ولی نمیشه.احساس خفگی داشتم پنجره اتاقمو باز کردم و نفس عمیق کشیدم اشکم هنوز داشت میریخت.هروقت دلگیر می شدم هشت کتاب سهراب سپهری باز می کردم و می خوندم.
دیر زمانی است روی شاخه این بید
مرغی بنشسته کو به رنگ معماست.

نیست هم آهنگ او صدایی،رنگی.
چون من در این دیار،تنها،تنهاست.

گرچه درونش همیشه پر ز هیاهوست،
مانده بر این پرده لیک صورت خاموش.
روزی اگر بشکند سکوت پر از حرف،
بام و در این سرای می رود از هوش.

راه فرو بسته گرچه مرغ به آوا،
قالب خاموش او صدایی گویاست.
می گذرد لحظه ها به چشم بیدار،
پیکر او لیک سایه-روشن رویاست.

رسته ز بالا و پست بال و پر او.
زندگی دور مانده: موج سرابی.
سایه اش افسرده بر درازی دیوار.
پرده دیوار و سایه:پرده خوابی.
خیره نگاهش به طرح های خیالی.
آنچه در آن چشم هاست نقش هوس نیست.
دارد خاموشی اش چو با من پیوند،
چشم نهانش به راه صحبت کس نیست.

ره به درون می برد حکایت این مرغ:
آنچه نبایدبه دل، خیال فریب است.
دارد به شهرهای گمشده پیوند:
مرغ معما در این دیار غریب است.
منم مثل سهراب تنها،تنهابودم کسی نیست منو همراهی کنه کسی پیدا نمیشه به سکوت پر از حرفم گوش بده...
سه بار زنگ زدم به گوشِیش ولی جواب نمی داد.هرچی به خودم می گفتم گرفتاره نمی تونه ولی دلم آروم نمی شد.یعنی حرفی که زده بود عملی کرده؟دیگه نمی خواد صدامو بشنوه؟ پریشون بودم تحمل نشنیدن صداشو نداشتم چرا باید اینقدر در برابرش ضعیف باشم که حتی اگه حق بامن باشه بازم جلوش تسلیم بشم و من برم سمتش؟
کل روز نتونستم کاری انجام بدم و تو اتاقم موندم.تا شب منتظرش بودم ولی بی خبر موندم.مجبور شدم به خواهرش پیام دادم ولی اونم جوابی نداد.ممکنه محسن ازش خواسته اگه من تماس گرفتم جواب نده.ساعت ده شب شده بود بالاخره محسن پیام داد،نوشته بود:فرداصبح قراره برم تهران .تا پیام ندادم و زنگ نزدم حق نداری به گوشیم زنگ بزنی.نترس هیچ اتفاقی برام نیوفته.
خوشحال شدم که از نگرانی بیرون اومدم ولی نه سلامی نه حالی پرسید فقط بهم دستور داد که زنگ نزنم!روز به روز داشت سرد تر می شد و من ذره ذره داشتم می سوختم...

ویرایش شده در توسط fariba.m7
  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل5


سه روز گذشت از محسن هیچ خبری نداشتم.می ترسیدم زنگ بزنم و باز دعوا بشیم.با این که خیلی دلتنگ و نگرانش بودم اما هرطور شد تونستم دووم بیارم و زنگ نزنم.کلاس های آموزشگاه خیلی بهم کمک کرد تا کمتر هوس کنم بهش زنگ بزنم. چندبار مهسا و سحر خواستن باهم برییم بیرون ولی هربار بهونه اوردم و نرفتم دست و دلم به هیچ کاری نمیرفت منو محسن داشتیم هرروز بیشتر از دیروزمون ازهم فاصله میگرفتیم.واقعیت تلخی بود ولی خب واقعیت بود! من نمی تونستم نجابت و دخترونگیمو قبل ازدواج از دست بدم.می دونستم محسن هم بعد از ازدواج ازم تشکر می کنه که به خواسته هاش تن ندادم و زندگی شیرین تری درکنار هم شروع میکنیم. حتی دیگه دارم شک می کنم که ممکنه منو محسن زیر یک سقف باهم زندگی کنیم!ولی قطعا اگه روزی محسن رو از دست بدم باید بیاد قبرستون واسم فاتحه بخونه.
مطمئن بودم محسن بعد از چهارروز برگشته شیراز اما چرا برام پیامی نداده؟ اگه من پیام بدم بدقولی کردم و بازم به این بهونه باهام قهر می کنه و بی خبری ازش بیشتر میشه.
دیگه دلم طاقت نیورد بهش پیام دادم:سلام عزیزم خوبی؟شیرازی؟حداقل پیامی می دادی و منو از حالت باخبر می کردی. دستم میلرزید ولی بیشتر از این تحمل نداشتم. باید می دونست دربرابر من مسئولیت داره و حق نداره اینقدر منو بی خبر بذاره.بذار هرچی می خواد بشه بهتر از اینکه اینقدر بی خبر بمونم.
چندساعت گذشت ولی جواب نداد.دیگه دل رو زدم به دریا و زنگ زدم اما جواب نداد. همینطور کم تحمل تر و پریشون تر می شدم.بازم زنگ زدم و بازهم زنگ زدم اما،نه انگار قرار نیست جوابم بده.
پدر دوست داشت موقع غذا خوردن همه مون دور هم جمع بشییم.مجید و مهسا که نبودن و اگه منم موقع غذا خوردن نبودم پدر واقعا ناراحت می شد حفظ ظاهر کردم و رفتم کنارشون شام خوردم و راهی اتاقم شدم سریع گوشیمو نگاه کردم.باورم نمی شد عشقم پیام داده بود سریع پیام رو باز کردم:چته اینقدر زنگ می زنی؟ ابرومو پیش خانوادم بردی با این زنگ زدنت.مگه نگفتم زنگ نزن؟
 با خوندن پیامش قلبم شکست،صدای شکستن قلبم رو شنیدم.بعد این همه نگرانی و انتظار باید اینجور بهم جواب می داد؟اون پیش خانوادش بود ولی چهار روز منو بی خبر گذاشته بود! جواب دادم:تو که رسیدی شیراز چرا بهم پیام ندادی؟ می دونی چقدر نگرانت شدم؟ ده دقیقه گذشت به گوشیم زنگ زد.اسمشو رو صفحه گوشیم دیدم بغضم گرفت. جواب دادم.اینقدر معصوم شده بودم که خودم دلم واسه خودم سوخت.
_سلام محسن.
_علیک سلام. چرا اینقدر زنگ میزنی؟
_به جای حالی بپرسی شروع کردی به دعوا کردنم؟ خب من دلم واست تنگ شده بود نگرانت بودم.تو الان شیرازی ولی یه پیام...
_لازم نکرده اینقدر توضیح بدی.این چه علاقه ای هست که تو داری؟فقط داری برام دردسر درست می کنی نمی ذاری من کارامو انجام بدم.گفتم پیام نده ولی تو برای حرفم مثل همیشه ارزشی قائل نشدی.
بغضم شکست اشکام آروم آروم صورتمو خیس کردن نمی تونستم حرف بزنم نه بغض اجازه حرف زدن می داد نه محسن که یک نفس داشت دعوام می کرد.
_واقعا دیگه خسته شدم دیگه بیشتر از این نمی کشم شک میکنم بیست و پنج سالت باشه مثل دختر شونزده ساله هستی.باید بری درس عاشقی رو دوره کنی.تو اصلا عاشق نیستی.
_چرا اینجوری باهام صحبت می کنی؟مگه چیکار کردم؟تو اگه منو اینهمه بی خبر نمی ذاشتی من مرض نداشتم بهت زنگ بزنم که.
_ببین تا یه کلمه میام حرف بزنم مثل بچه ها گریه می کنی. بهتره تکلیفمونو روشن کنیم. من دیگه واقعا بریدم.
_یعنی چی؟
_یعنی دیگه تمام.یعنی دیگه هیچی بین منو تو وجود نداره. برو هروقت بزرگ شدی و عشق رو پیدا کردی بیا. داشتم سکته می زدم،داره چی میگه؟ داره میگه همچی تموم!
_محسن؟من بدون تو میمیرم.چرا داری اینکارو باهام میکنی؟
_کسی بعد کسی نمرده توام نمیمیری.این رابطه هیچ سرانجامی نداره من خیلی بهت فرصت دادم که خودتو اصلاح کنی ولی تو بچه تر شدی. نمی خوام باهات بازی کنم برو و به زندگیت برس.شاید روزی دوباره بهم رسیدیم البته اگه تو بخوای.
به هق هق افتادم بین گریه هام شمرده شمرده و به زور گفتم:من می خوام.من تورو می خوام.من بدون تو میمیرم لعنتی.من تورو حتی از مامان بابام بیشتر دوست دارم میفهمی؟!  بلند خندید خنده اش داشت بیشتر میشد یهو گفت:برو بیچاره این همه مامان بابات واست زحمت کشیدن بعد یه پسری رو به مامان بابات ترجیح دادی؟ مطمئن باش فرداهم یکی بهتر از منو به من ترجیح می دی. انگار آب سرد روم ریختن یخ کردم اشکام هرجا که بودن همونجا موندن و دیگه پایین نیومدن.محسن قطع کرده بود. تو بُهت بودم باورم نمیشد دیگه محسنی وجود نداره.منی که تو دنیا اونو بیشتر از همه،حتی خانوادم دوست داشتم بهم پشت کرد و عشقمو باور نکرد.باید چیکار کنم؟ نفسم بالا نمیومد احساس خفگی داشتم.دلم مردن می خواست. من با دست های خودم عشقمو فراری دادم و خسته ش کردم. خدایا چرا اینقدر در حقم بدی می کنی؟مگه چیز زیادی ازت خواستم؟ بین چند میلیارد آدم فقط ی نفر می خواستم اینم حقم نبود؟اگه حقم نبود چرا تو زندگیم قرار دادی پس؟ اگه تو خدا بودی اینقدر ظلم در حق بنده ات نمی کردی.تو همه چیزو ازم گرفتی نفسم زندگیم امیدم عشقم. حالا بی کس شدم تنها شدم دیگه منتظر کی بمونم با کی به آینده خوش بین باشم؟ دارم منفجر میشم صدامو میشنوی؟ محسنمو بهم پس بده.تو عشقمو بهم برگردون هرکاری بگی انجام میدم هرچی بگه هرکاری بگه چشم بسته قبول می کنم. تو خودت بهتر می دونی چقدر تو این دنیا تنهام فقط اون می تونست منو از این تاریکی نجات بده بذار منوعشقم باهم خوش باشیم...
نمی دونم چقدر گذشت تا خوابم برد.
خیلی خسته بودم خواب آرومی نداشتم همش کابوس می دیدم که محسن منو تو یه جاده وسط یک بیابون تنها رها کرد و رفت.. زنگش زدم جواب نداد. حالت جنینی روی تختم دراز کشیده بودم مامان وارد اتاقم شد. با تعجب نگام کرد
_مهتاب؟تو بیداری؟ چرا بلندنشدی؟ فقط تو چشماش نگاه می کردم زبونم تو دهنم سنگینی می کرد نمیتونستم حرفی بزنم. با ترس اومد نزدیک تر گف:مهتاب؟چته؟چرا چشمات اینقدر قرمزن خوبی؟ دستشو گذاشت روی پیشونی ام گفت:وای تو چرا اینقدر تب کردی؟سرما خوردی؟پاشو برییم دکتر. ده بار بهت گفتم الان فصل مریضیه میری بیرون لباس درست بپوش. بازم حرفی نزدم زیر بغلمو گرفت و از جام بلند شدم تا ایستادم سرم تیر کشید چند قدم حرکت کردم ولی چشمام سیاهی رفت و افتادم...
_مهتاب؟دخترم؟چت شد عزیزدلم خوبی؟..
با صداهای گنگی که شنیدم کم کم چشمامو باز کردم. تار میدیدم ولی متوجه مامان و مهسا شدم و نگاهم ثابت رو مامان و مهسا قفل بود. مهسا با خوشحالی گفت:دکتر،دکتر!خواهرم به هوش اومده.
_الهی دورت بگردم.حالت خوبه دخترم؟صدامو میشنوی؟ مامان دستشو آروم آروم روی پیشونیم می کشید.بابا و دکتر اومدن بالا سرم.بابا محکم دستمو تو دستاش گرفت و با تمام محبتش دستمو ماساژ می داد. جوون نداشتم و دستم درد گرفت.یه آخ کوچیک گفتم بابا دستشو کشید عقب.
_خب حالت چطوره دختر؟ دکتر داشت باهام صحبت می کرد نگاهمو از مامان و مهسا دزدیدم و به دکتر زل زدم.بازهم سکوت..
_آقای دکتر دخترم چش شده؟ بخدا حالش خوب بود.رفتم بیدارش کنم دیدم تو تختش دراز کشیده دستمو گذاشتم رو پیشونیش انگار تنور بود نه بدن آدم.
_خانم دخترتون حالشون خوبه.دچار شوک عصبی شده و بدنش ضعف کرده.وقتی الان آمپپولی میزنم و بعد که سرمش تمام شد میتونید ببریدش خونه ولی باید خیلی خوب استراحت کنه و به تغذیه اش برسه. بابام با نگرانی پرسید:شوک عصبی؟
_آره.
_شوک عصبی چرا؟ اتفاقی نیوفتاده که دخترم بخواد دچار شوک بشه.
_همیشه که قرار نیست اتفاق بدی بیوفته.بخاطر سختگی و کار زیاده.
_دیگه اگه گذاشتم کار کنی مگه منو بابات مردیم تو بخوای کار کنی؟
_مامان!شروع نکن. الان جای این حرفا نیست.
_شما بفرمایید بیرون من آمپول بزنم بریید کارهای ترخصیشو انجام بدید. رفتن بیرون با کمک دکتر رو شکم خوابیدم و آمپول زد. همیشه از آمپول می ترسیدم و تو بدترین شرایطم نمی رفتم دکتر ولی الان بدون هیچ آخ و ترسی دکتر آمپول زد و من بازم سکوت کردم.
_دخترم حالت خوبه؟ چشمامو روهم گذاشتم و با این حرکت جواب بله به دکتر دادم.
_این شوک بخاطر کار و خستگی نیست. حال و روزت یه چیز دیگه نشون میدن.اینو بدون هیچ آدمی لیاقت اینهمه عشق نداره.برو خداروشکر کن که همچین خانواده دلسوز و مهربونی داری.اگه اون پسره عاشقت بود که اجازه نمیداد تو حالت اینجوری بشه. الان میگم بیان لباساتو بپوشی و بری. نفس عمیقی کشیدم.سرم رو از دستم کشید بیرون و چسپ زد تا خون نیاد. آروم گفتم:مرسی آقای دکتر.
مهسا اومد پیشم پردهای کنار تخت رو کشید و آروم بلندم کرد و سرجام نشستم.
_دورت بگردم.چت شده خواهر کوچولو من؟ محسن کاری کرده؟ تا اینوگفت باز اشکم سرازیر شد.مهسا محکمتر از قبل گفت:آره؟محسن کاری کرده؟ چی گفته؟کثافت.. بغضم ترکید بلند بلند گریه کردم مهسا منو تو آغوشش گرفت محکم بغلش کردم و گریه می کردم هرچی حرف میزد که آرومم کنه صدای گریه ام بیشتر میشد.دکتر اومد پیشمون به مهسا گفت:بذار گریه کنه تا از حالت شوک بیاد بیرون براش خوبه.
_برات بمیرم خواهرم.چیشده آخه بگو دارم از نگرانی میمیرم. نمیتونستم حرف بزنم به اندازه یکسال از زندگیم که با محسن بود گریه کردم. یکم آرومتر شدم.مهسا لیوان آبی گرفت سمت دهنم و یکم ازش خوردم.
_الان خوبی عزیزدلم؟سرمو تکون دادم و گفتم:آره
_میگی چی شده؟
_ محسن رفت.برای همیشه... اشکام تمومی نداشت ولی آرومتر از قبل شده بودم. مهسا با عصبانیت گفت:به درک پسره بی شعور.عرضه تورو نداره بره گمشه.بیا لباساتو بپوش عزیزم برییم خونه راجبش حرف میزنیم مامان بابا بیرون منتظر هستن.با کمک مهسا لباسمو پوشیدم و راهی خونه شدیم.
با کمک بابا و مهسا رفتم اتاقم و دراز کشیدم.مامانم رفت تو آشپزخونه تا برام سوپ آماده کنه.
_بگو ببینم چیشده؟ همه چیز رو براش گفتم مهسا با شوک فقط نگاهم می کرد. خیلی ناراحت و عصبی شده بود گفت: غلط کرده.این اگه عاشق بود میومد خاستگاری. همه اینا دروغ بوده که تو به خواسته ش تن بدی. این قصدش فقط سوءاستفاده بوده همین. کار خوبی کردی که بهش گفتی نه. این فکر کرده تو هیچی حالیست که خواسته بی ابروت کنه و بذاره بره؟فهمیده تو مثل بقیه دخترا نیستی ازت ناامید شده گذاشته رفته.
_ولی من دوستش دارم...
_ تو الان داغی نمیفهمی.اون میخواسته ازت سوءاستفاده کنه و مثل آشغال پرتت کنه. بذار بهش زنگ بزنم بدونه تو بی کس نیستی که هرکاری دلش بخواد باهات بکنه. اومد شماره محسن بگیره بهش زنگ بزنه دستشو گرفتم گفتم:توروجون بابا زنگش نزن مهسا. الان دعوا میشید.
_ول کن ببینم.بذار چندتا حرف بهش بزنم حالیش بشه پسره احمق. اصرار من فایده نداشت. محسن شماره مهسا رو داشت و جواب نداد.
_ببین براش ارزش نداری.تورو از زندگیسش انداخته بیرون خواهرم.
_اینجوری نگو.محسن ازم ناراحت بود دو سه روز دیگه که آروم شد خودش میاد سراغم. سری از تاسف تکون داد گفت:مهتاب تو کی اینقدر ساده لو شدی؟ کسی که به هیچ پسری محل نمیذاشت و همیشه از پس خودش برمیومد حالا داره با این حرفا سر خودشو شیره میماله.چرا باورت نمیشه که عاشقت نبوده؟ اصلا بذار بهش پیام بدم و بگم که بیهوش شدی و بردیمت بیمارستان ولی شک ندارم بازم سراغی ازت نمیگیره. براش پیام فرستاد. تو دم دعا می کردم جواب پیام بده تا سو امیدی که برام مونده نااامید نشه.
مامان با یک کاسه سوپ اومد تو اتاق و کنارمون نشست.خیلی ترسیده بود هرچی گفتم که اشتها ندارم ولی قبول نکرد و خودش قاشق گرفت و سوپ می داد.
_زنگ می زنی به آموزشگاه می گی من دیگه نمیام. بیچاره مامانم فکر می کرد حالوروزم بخاطر کار کردن بد شده. حرفی نزدم.یعنی چیزی نداشتم که بگم.مامان کاسه سوپ روگرفت و رفت بیرون اتاق.مهسا یه گوشه ای نشسته بود و با خودش کلنجار می رفت می دونستم خیلی ناراحت و عصبی هست.از وقتی یادمه همیشه حمایتم می کرد و هیچ وقت اجازه نمی داد کسی با حرفاش یا کاراش منو ناراحت کنن ولی الان یک نفر خیلی راحت هرکاری دلش خواست باهام کرد و رفت.. نگاهش کردم از نگاهم فهمید می خوام چی بگم
_نه پیام نداده.واقعا فکر می کنی الان نگرانت میشه و بهت زنگ میزنه؟ سرمو انداختم پایین. دوباره بغض اومد سراغم انگار عزیزی از دنیا رفته باشه عذادار شده بودم. چند قطره اشک از گوشه چشمم ریخت مهسا اوم رو تخت نشست و با موهام بازی می کرد.
_مهتابم چرا این کارو با خودت می کنی؟ اون واقعا تورو دوست نداشت. من از روزی که دیدمش حس بدی ازش گرفتم هربارم اومدم چشماتو وا کنم ولی تو عاشق بودی و هیچی نمیدیدی.باید به خودت بیای.. از گریه بدنم به لرزه افتاده بود پتو گرفته بودم جلو دهنم تا صدای گریه م بیرون اتاق نره.مهسا بلندم کرد و سر جام نشستم قرص و لیوان آبی داد دستم گفت:بخور
_این چیه؟
_آرام بخشه بخور عزیزم.
_نه نمی خوام نمی خوام بخوابم.شاید بهم زنگی بزنه ببینه جواب ندادم قهر می کنه باز.
_بیا اینو بخور عزیزدلم.اگه زنگ زد من هستم بهش جواب می داد. نگاهم پر از خواهش بود گفتم:نری ها باشه؟
_نمیرم عزیزم خیالت راحت.قرص گرفتم و با آبی که خوردم تونستم قورتش بدم. خیلی نگذشت که خوابم برد...
_مهتاب؟بیدارشو عزیزم..داشت آروم نوازشم می داد تا بیدار بشم آروم چشمامو باز کردم سحر بود.
_چقدر خوابیده؟
_از دیشب ساعت نه تا الان.
_به به سلام خوبی؟بیدار شدی! مهسا و سحر کنارم بودن آروم بلند شدم و سلام کردم.
_تو چرا اومدی؟
_ناراحتی می خوای برم!
_نه آخه خودتون خونه زندگی دارید.
_نترس به همه اینها میرسیم تو خوب باش. برگشتم سمت مهسا گفتم:زنگ زد؟
_نه..
_پیام چی؟
_نه.
_لابد خیلی گرفتار بوده نتونسته به گوشیش نگاه کنه.
_مهتاب چرا اینقدر ساده ای آخه؟ شک نکن هزار بار گوشیش دست گرفته اگه براش مهم بودی تا الان حالتو پرسیده بود. رفتم دست و صورتمو شستم و اومدم دوباره دراز کشیدم.سحر گفت: چرا باز خوابیدی؟برو صبحونه تو بخور ضعف نکنی.
_اشتها ندارم. چیزی از گلوم پایین نمیره.سحر پاشد رفت بیرون بعد از چند دقیقه با چند لقمه اومد هرکار کردم که نمی تونم ولی اون زورش بیشتر بود و یه لقمه تونستم بخورم.
کل روز سحر و مهسا کنارم بودن در مورد همه چیز حرف می زدن تا حواسمو پرت کنن ولی من یک کلمه از حرفاشونم متوجه نشدم.فقط محسن جلو چشمم بود و از خدا خواهش می کردم که ازش خبری بشه.می ترسیدم بهش زنگ بزنم چون مهسا و سحر بودن و مطمئنا دعوام می کردن و اجازه این کارو بهم نمیدادن. بعد از ظهر که شد هرچی اصرار کردن که بمونن قبول نکردم و اطمینان دادم که حالم خوبه.

غرورمو خیلی وقت پیش زیر پای محسن گذاشتم و له شد دیگه چیزی نداشتم که بخوام ازش مراقبت کنم حتی احساسم شکسته بود. دوباره زنگ زدم به محسن جوابم نداد.خیلی برام سخت بود کلافه بودم،تحمل نداشتم.هنوز تو شوک بودم باور نکرده بودم که از دستش دادم و دیگه قرار نیست ببینمش.یاد اولین برخوردمون افتادم.یک جمع دوستانه تو دانشگاه داشتیم محسن و دو سه نفر دیگه سال بالایی ما بودن از طرز صحبت کردن و اعتماد بنفسش خوشم میومد این که هیچوقت کوتاه نمیومد و حرف حرف خودش بود همه یجورایی ازش حساب میبردن.همین دیدار های دوستانه باعث شد منو محسن بهم نزدیک بشییم.چقدر روزهای اول خوب بود هر روز با یه شاخه گل میومد پیشم ساعت ها کنار همدیگه بودیم و راجب همه چیز حرف میزدیم.تمام خیابون های شیراز یادگاری گذاشتیم حالا چجوری می تونم بدون اون تو همون خیابون ها راه برم و نفس بکشم؟ بهم قول داده بودیم هیچ وقت ازهم دور نشیم حتی اگه سرنوشتم نمی خواست،باهم با سرنوشت بجنگیم و نذاریم از هم دور بمونیم ولی حالا خیلی راحت ازم گذشت! کاش یکم ملایم تر و نرم تر برخورد می کردم تا ازم دلسرد نشه کاش فرصتی برای جبران باقی میموند. بعد اینهمه خاطره و عمری که باهم گذروندیم حالا باید بیخیال همه این ها بشیم و راهمونو ازهم جدا می کردیم.یعنی این همه خاطره رو باید به باد بسپارم؟ چجور می تونم بدون اون به زندگی ادامه بدم؟ هرچی من بی لیاقت بودم ولی تصور این که یک نفر دیگه دست محسن بگیره دیوانه م می کرد لیاقت بودن و عشقش رو نداشتم اما نمی تونستم اونو سهم یکی دیگه بدونم...بازهم چشمام تر شد بازهم برای دل شکست خوردم گریه کردم... هرچقدر بیشتر ساعت ها می گذشتن من پریشون تر و کم تحمل تر می شدم.مهسا و سحر خیلی حواسشون بهم بود اما دیگه حرف نمیزدم فقط گوش می کردم یعنی گوشم نمی کردم  ولی دیگه برام حرفی باقی نمونده بود. خواب راحتی نداشتم هر موقع می خوابیدم بارها از خواب می پریدم و صفحه گوشیمو نگاه می کردم شاید محسن پیامی داده باشه ولی...

 مامان و بابا گفتن برییم مسافرت تا خستگی کار از تنم بیرون بره ولی مخالفت می کردم. هیچ چیزی باعث نمی شد که به محسن فکر نکنم. کنار پنجره اتاقم می نشستم و برای اومدنش دعا می کردم.تمام کادوهایی که از محسن داشتم تو یک جعبه چوبی گذاشته بودم خیلی نبودن عادت نداشت زیاد کادو بگیره یا گل بده ولی بازم هر چی که ازش به یادگار مونده برام باارزشه وموقع خواب مثل یک عروسک بغل می کردم و باهاش حرف میزدم  بو می کردم بوی عطر محسن هنوز بود صبح ها با خستگی و بی حالی از خواب بیدار   می شدم و بالشت خیسمو جابجا می کردم که مامان متوجه نشه اما چشم های پف شدمو چیکار میکردم؟چجور پنهون می کردم؟ بزور مامان و بابا رو راضی کردم که برم به آموزشگاه هرچی می گفتن نرو خیلی ضعیف شدی می گفتم نه باید برم مسئولیت دارم. تو این شرایط سخت هم نمی تونستم آموزشگاه رو ول کنم. رفتن به آموزشگاه و سرگرم شدنم باعث می شد از اتاقم فاصله بگیرم و کمتر عزاداری کنم. کاش علیرضا سر کلاس بود تا با حرف هاش حالمو عوض می کرد.بعد این که دیپلمشو تونست بگیره یکی دوبار بیشتر همدیگرو ندیده بودیم این چند وقت چندبار زنگ زد و پیام داد فقط تونستم یه پیام براش بفرستم و بگم  شرایط خوبی ندارم و فعلا نمی تونم صحبت کنم...

نمی دونم چقدر لاغر شده بودم ولی لباسام رو تنم زار می زدن.لابه لای موهام چندتار سفید دیده می شد ولی برام اهمیتی نداشت.وقتی عشقم نیست برای کی باید خوشگل باشم؟ برای کی باید به خودم برسم؟
 خیابون هایی که با محسن زیاد خاطره داشتم قدم می زدم و باهاش حرف میزدم و اشک میریختم سخت بود خیلی سخت..اما چاره ای جز صبر نداشتم.یکبار به کافه ای که واسه اولین بار دوتایی باهم قرار داشتیم رفتم.سفارش یک قهوه و کاپوچینو دادم.قهوه رو روبری خودم گذاشتم و کاپوچینو کنار خودم. محسن عاشق قهوه بود می گفت بعد از تو عاشق قهوه ام. عشقش به من شاید دروغ بود ولی راست می گفت معتاد قهوه بود..آروم بهش قهوه تعارف کردم و لبخند تلخی زدم ولی جوابی نشنیدم. گارسون اومد کنارم ایستاد گفت:خانم منتظر کسی هستید؟ با نگاه غمگینی که داشتم گفتم:نمیاد..
_آخه قهوه سرد شده می خواید یکی دیگه بیارم؟
_نه..
چند دختر پسری که تو کافه بودن با تعجب بهم نگاه می کردن لابد فکر می کردن دیوانه هستم،آره بعد رفتن عشقم دیوانه شدم بعد اون منم مردم..
هرچی زنگ می زدم جواب نمی داد دوست نداشتم پیام بدم یعنی نمی دونستم اصلا باید چی میگفتم. خواهرشم دوبار زنگ زدم و پیام دادم که از محسن خبر نداره اما بی جوابم گذاشت..
خوابیدن برام خیلی سخت شده بود یا باید اینقدر گریه میکردم که از حال برم یا هم با قرص های آرام بخش خوابم می گرفت.هر چی مراسم عروسی دوست و فامیل بود من شرکت نمی کردم.اصرار های مامان هم فایده نداشت.لباس هام شده بود مشکی یا قهوه ای دل مرده بودم نمی تونستم رنگ های شاد بپوشم.مامان و بابا دیگه هیچ اصراری نداشتن که بخوان حالمو عوض کنن مهسا و سحرم با بی محلی کردن من یکم ازم فاصله گرفته بودن تا شاید با تنهایی بتونم زودتر خودمو پیداکنم. حرف زدن یادم رفته بود وقتی صدای خودمو میشنیدم برام تازگی داشت صدام خش دار و ضعیف شده بود؛از بس گریه کرده بودم چشمام تار می دید و زیر چشمم گود افتاده بود.برای این درد چه درمونی میتونست وجود داشته ؟!
هیچ کسی جز اومدنش نمی تونه منو نجات بده ولی خب...
فکر می کردم این تابستون به یادموندنی ترین تابستون عمرم میشه ولی چیشد؟چیزی که یک ذره ام فکرشو نمی کردم.بچه بودم متنفر می موندم تابسون بشه تا با خیال راحت تفریح کنم به مسافرت برییم ولی حالا سال برام شده سه فصل دیگه تابستونی واسم باقی نمونده.تابستون لعنتی هیچ وقت کاری که باهام کردیو فراموش نمی کنم...
من جز عاشقی هیچ چیزی نمی دیدم و کاری نمیتونستم بکنم شاید اگه یکم به عقلم رجوع می کردم میتونستم این رابطه رو حفظ کنم ولی کاری بود که شده..شاید اگه کمتر تحت فشار قرارش می دادم و درخواست های نا به جایی ازش نمی کردم که  بخواد همیشه تو دسترسم باشه اینجور نمی شد شاید اگه نرمتر بودم اینجوری نمیشد ولی چه کنم عاشق بودم تحمل دوریش نداشتم وقتی که دوسش داشته باشی با کوچکترین حرفش قلبت می شکنه؛ این بدترین درد دوست داشتنه...

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


فصل6


دقیقا سه هفته از نبودنش گذشت..سه هفته که با ثانیه به ثانیه اش خاطره تلخ دارم.
دارم دق می کنم،تحمل ندارم دیگه خسته شدم دارم کم میارم.دلم تنگ شده و دیگه نا ندارم همش فکر توام همش بی قرارم دیگه اشکی برام نمونده که برات گریه کنم..دلم داره واست پرپر میزنه محسن تو رفتی و خیالت بامنه..بدون تو کجا برم کنار کی بشینم؟1تو چشمای کی خیره شم خودمو توش ببینم تو که نیستی به کی بگم چشاشو روم نبنده به کی بگم یکم نازم کنه بهم نخنده؟؟!
بدون تو با کی حرف بزنم دردت به جونم؟ تو این دنیا به عشق کی به شوق کی بمونم؟!به جون چشمات از تموم این زندگی سیر تو که نیستی آرزو می کنم بمیرم....
محسنم عشقم دارم کم میارم دیگه تحمل ندارم کم اوردم زندگی بدون تو اصلا قشنگ نیست. یعنی الان کجایی؟حالت خوبه؟به من فکر میکنی؟دلتنگم شدی؟
چرا میگن با گذشت زمان همه چی درست میشه؟!پس چرا درد من با گذر زمان بیشتر میشد؟ هرروز شکسته تر از دیروز می شدم.تو خودم بیشتر فرو می رفتم هنوز داغ نبودنش کم نشده و داره منو ذره ذره میسوزونه و برای نجات خودم کاری از دستم برنمیاد. فقط بودنش،دیدنش و شنیدن صداش می تونست منو دوباره زنده کنه. مرده بودم فقط منو خاک نکرده بودن و برام فاتحه نمی خوندن.
گوشیش یک هفته بود که خاموش شده بود و دیگه زنگی به خواهرش نزدم چون فایده نداشت. تصمیم گرفته بودم برم سراغش.لباس ساده ای پوشیدم خیلی وقت بود که لوازم آرایشم منتظر بودن نگاهی بهشون بندازم ولی کی حال و حوصله آرایش کردن داشت؟ رفتم پایین خواستم کفشمو بپوشم مامان با نگرانی اومد سمتم گفت:کجا مهتاب؟
_برم بیرون کار دارم
_ولی حالت خوب نیست عزیزم اگه واجب نیست نرو.
_نه مامان کارم واجبه زود برمیگردم.
_می خوای زنگ بزنم بابات بیاد برسونتت؟
_نه،خودم میرم خداحافظ.
_مراقب  خودت باش..
زنگ زدم به نیما دوست محسن
_سلام.
_سلام مهتاب.خوبی؟
_ممنونم.نیما از محسن خبر نداری؟
_چطور مگه؟چرا سراغشو از من میگیری؟
_لابد من بی خبرم که دارم از تو سراغش میگیرم.
_مگه نمیدونی منو اون خیلی وقته باهم ارتباط نداریم.
_چرا؟
_بحثمون شد.سه ماهی هست که از هم خبریم.برو محل کارش حتما اونجا می تونی پیداش کنی.
_دیگه تو اون شرکت کار نمیکنه.
_کی گفته؟ یکی از رفیقام همونجا کار میکنه اگه محسن اونجا نبود من خبردار میشدم.
_مطمئنی؟
_آره.
_خب ممنونم خانگهدار.
_خداحافظ.
نمیدونم چرا حس کردم خبر داره ولی بهم دروغ گفت.. محسن که بهم گفت از شرکت اومده بیرون پس چرا این داره میگه هنوز تو شرکته؟ وقتی سه ماهی ازش بی خبره پس چجور خبرداره هنوز تو شرکته؟ داشتم میرفتم سمت محل کارش تو راه دعا دعا می کردم که هنوز اونجا باشه.اگه اونجا باشه و منو با این ریختم ببینه چه واکنشی نشون میده؟ نکنه باز دست رد به سینم بزنه.باید بهش بگم تو نبودنش چه بلایی سرم اومده باید حال زار منو با چشمای خودش ببینه بیست سی تار مو سفیدی که از فراغ دوریش گیرم اومده باید ببینه.باید بدونه من واقعا عاشقش هستم و با تمام وجودم اونو می خوام. با همین افکار تونستم خودمو برسونم به شرکت. داخل شدم. منشی پشت میز نشسته بود و داشت با تلفن صحبت می کرد و می خندید معلوم نیست داره پشت خط با کی غیبت میکنه و حرف های خاله زنکی میزنه. رفتم نزدیکتر
_سلام.
 گوشی رو کنار گذاشت و با نگاهی که انگار اومدم ازش گدایی کنم بهم انداخت و با عشوه زیاد گفت:سلام.بفرمایید.
_با آقای رادمنش کار داشتم. با تعجب نگاهم کرد گفت:شما چیکارشون هستید؟
_باید به شما جواب بدم الان؟ هستن یا نه؟
_آره باید جواب بدید که منم جواب شمارو بدم.
_شما؟
_منشی شرکت.
پوزخند مسخره ای حواله اش کردم گفتم:خوشبختم.حالا میشه جواب منو بدید؟
در همین حال رییس شرکتشون از اتاقش اومد بیرون
_خانم مهدوی من میرم بیرون جلسه بعد از ظهر رو کنسل کن. نگاهی بهم انداخت یه مرد حدودا چهل ساله قدبلند با چهره مردونه که بهش میومد آدم خوبی باشه.
 منشی شرکت که از جاش بلند شده بود و باز باهمون عشوه خرکی گفت:چشم.
_ببخشید اینجا کاری دارید؟ برگشتم سمتش و گفتم:سلام.بله با آقای رادمنش کار داشتم.
_ولی ایشون یک ماهه دیگه اینجا کار نمیکنه.شما باهاشون چیکار دارید؟
_پس چرا دوستشون گفتن اینجا هستن؟
_خانم ایشون اینجا دیگه کار نمیکنن.مگه شما چیکارشون هستید که خبر ندارید؟  ناامیدتر از قبل شدم.نمیدونستم کی داره راست میگه کلافه تر شدم.گفتم:من نامزد سابقشون. با گفتن این حرف رنگ صورت منشی عوض شد.این چشه اینقدر فضوله آخه؟ به کارت برس خب.
_متاسفم ولی ایشون دیگه اینجا کار نمیکنن.من کار دارم خداحافظ.
_خدانگهدار...
از شرکت رفت بیرون چند لحظه موندم و هاج و واج به اطرافم نگاه کردم بدتر این مگه میشد واسه من پیش بیاد؟ بی خبری سختترین دردیه که میشه آدم حسش کنه. زیر لب با منشی شرکت خداحافظی کردم خواستم برم بیرون بهم گفت:یه لحظه وایسا.برگشتم سمتش گفت:نیم ساعت پایین بمون من بیام.با تعجب نگاهش کردم گفتم:بله؟
_گفتم نیم ساعت پایین در شرکت بمون بیام باهات کار دارم.
_بامن چه کاری می تونی داشته باشی؟
_الان نمی تونم چیزی بگم.اگه می خوای بدونی محسن کجاست پس منتظرم بمون تا بیام.  
داشت میگفت محسن؟؟ مگه پسرخالشه که به اسم کوچیک صداش کرد؟ این اصلا از کجا می دونه که محسن کجاست؟ چرا رفیقش و رییس شرکتشون  اطلاعی نداشتن اما این اطلاع داشت...تو ذهنم صدها سئوال اومد سری تکون دادم و رفتم پایین.منتظر بودم کارش تمام بشه و بیاد به تمام سئوال های من جواب بده.یعنی جواب این سئوال ها پیش این می تونه باشه؟آخه مگه این کیه؟
تو پیاده رو  روی یه صندلی نشستم. دستی روی شونه م قرار گرفت برگشتم سمتش:سلام.. خودش بود.
_سلام.تو چجور از محسن خبرداری؟مگه چیکارشی؟
_اینجا خیلی شلوغه بیا برییم تو یه کافی شاپ بشینیم صحبت کنیم.
_هر حرفی داری همینجا بزن.
_اینجا نمیشه بیا کافه نزدیک هست.به اجبار بلندشدم و بعد از یکی دودقیقه پیاده روی وارد یه کافی شاپی شدیم.
_چی میخوری؟
_ممنونم چیزی نمیخوام. سرشو با منو گرم کرد خوب بهش نگاه کردم. اندام تقریبا پر و قدی متوسط داشت موهاش بلوند کرده بود و با رژلب قرمزی که زده بود هرکسی از کنارش رد میشد نگاهشو سمتش می چرخوند. فکر کنم یه کرم پودر کامل رو صورتش خالی کرد و با مانتو تنگ و کوتاهی که پوشیده بود ظاهر خوشایندی نداشت.بعد این که سفارش داد گفت:خب تو چیکاره محسنی؟
_نامزد سابقش.
لبخندی زد گفت:محسن که نامزد نداشته.
این از کجا اینقدر به محسن نزدیک بود که خبر همه چیزو داشت.
_دروغی ندارم که بگم.شما باهاش چه نسبتی داری؟
_ببین تا راستشو نگی حرفی نمیزنم. بستنی که سفارش داده بود اوردن و مشغول خوردن شد. کلافه بودم گفتم:ببین من دوست دخترش بودم یک سالو نیم باهم بودیم. یهو غیبش زد و رفت همه چیو ول کرد و رفت باورت نمیشه بیا عکس هامونو ببین. گوشیمو باز کردم و پوشه ای که عکس های دونفرمون بود بهش نشون دادم.حالش داشت عوض می شد خونسردیشو از دست داشت انگار شوکه شده بود..اشتهاشو از دست داد.گوشی داد دستم گفت: میخوای بدونی من کیه ام؟
_میخوام بدونم محسن کجاست و شما چجوری ازش باخبرید.
_من شش ماه با محسن بودم... انگار جلو پام دره ای باز شد و داخلش فرو رفتم باورم نمیشد.با ناباوری نگاهش کردم.ادامه داد
_محسن تو شرکت کار میکرد منم منشی هستم اینجوری باهم آشنا شدیم. خیلی بهش محل نمیذاشتم ولی کم کم بهم نزدیک شد منم تنها بودم از خدام بود راستشو هم بخوای از قیافه و اخلاقش خیلی خوشم اومد.بهم درخواست دوستی داد منم قبول کردم. از همون اول تکلیفمون روشن بود.نه اون نه من به جز دوستی هیچ انتظاری از هم نداشتیم.بخاطرهمین خیلی روراست بهم گفت که دنبال یه رابطه ست منم که از هفت دولت آزاد بودم قبول کردم. بعضی شب ها که تنها بودم بهش می گفتم بیاد پیشم اونم از خداش بود.البته خیلی رابطه مون با مراقبت بود چون می دونستم محسن فقط با من رابطه نداره و بخاطر همین می ترسیدم که بیماری چیزی بگیرم.متوجه ای که؟!... سکوت کردم بُهت زده فقط نگاهش می کردم باورم نمی شد حرفهایی که میزد.سیگاری روشن کرد و مشغول دود کردنش بود.
_خلاصه این اواخرم محسن داشت کارهاشو می کرد که بورسیه تحصیلی بگیره بره اونور آب. دیگه خیلی وقت نداشت که بیاد باهم باشیم قرار شد واسه خداحافظی ازهم یه مسافرتی برییم.سه روز باهم رفتیم تهران.قرار شد دو هفته بعدم بره آلمان،چون تو یکی از دانشگاه های آلمان بورس شده بود.گفت هربار که اومد ایران می خواد بازم باهم باشیم.. حالا فهمیدی من کیه م و چرا از محسن خبردارم؟
باور کردنی نبود خشکم زد این دختره داره چی میگه عصبانی شدم سرش داد زدم گفتم: این مزخرفات چیه داری به من تحویل میدی؟ کیفمو برداشتم و بلندشدم گفت:بشیین.چرا جوش میاری؟حالا بذار من عکسامونو بهت نشون بدم تا باورت شه. گوشیشو گرفت سمتم و باورم نمیشد داشتم نابود می شدم راست می گفت اون با محسن رابطه داشته.اشکام بازم بهونه ای پیدا کردن و ریختن... گوشیو گرفتم سمتش و از دستم گرفت.
سرم پایین بود باناباوری گفتم:بهم گفت باهاش برم تهران ولی من قبول نکردم.پس بگو...
سیگار دومی روشن کرد گفت: آره اون براش اهمیتی نداشت که با کی رابطه داشته باشه تو نمیشدی یکی دیگه میشد.
سرمو اوردم بالا چشم های پراشکم اجازه نمی دادن که چهرشو واضح ببینم ادامه دادم:
بخاطر همین بهم گفت نه زنگی بزن نه پیامی بده...چه جالب واسه روز دفاعش می گفت من نرم چون نمی خواد جلو استاد و دوستاش منو نشون بده ولی واسه تهران رفتن چقدر اصرار کرد.
خنده بلندی سر داد گفت:روز دفاعش من رفته بودم.بهت دروغ گفته. بازم یه ضربه دیگه به قلبم زد دیگه چیزی از قلبم باقی نمونده بود که بخواد بشکنه. گفتم: یعنی این همه عشق و عاشقی که ازش دم میزد دروغ بود؟
_آره.پسرا اگه بخوان به خواسته شون برسن همه کار می کنن همه کار.
_تو چرا باهاش رابطه داشتی تو که می دونستی اون فقط فکر لذت بردن خودشه.
_خب منم فکر دیگه ای نداشتم که..ببین من آب از سرم گذشته و هیچ چیزی برای از دست دادن ندارم ولی باور کن اگه می دونستم یک نفر تو زندگیشه هیچوقت باهاش دوست نمیشدم اینوهم بدون من براش عشوه خرکی نیومدم که گولش بزنم اون بهم نزدیک شد.
حرفی نمیزدم آروم آروم فقط اشک میریختم گفتم:حتی از خارج رفتنشم چیزی بهم نگفت.
_می خواست تا قبل این که بره ازت یه کام بگیره که ناکامش کردی.. ببین پسرا اگه ببینن دختری پا نمیده،از راه عاشقی و ازدواج وارد میشن و مخ میزنن.ولی انگار درمورد تو موفق نشده. کار خوبی  کردی که خودتو در اختیارش نذاشتی بهت نمیاد مثل من و امثال من بی بند وبار باشی و آب از سرت گذشته باشه.حالا باهات کاری هم کرده؟
_نه..
_پس واسه چی ناراحتی برو خداروشکر کن دست نخورده موندی.خیلی از دخترا به هوای ازدواج خودشونو در اختیار پسرا می ذارن و بی ابرو میشن پسرم بعد این که به خواستش رسید دخترو مثل یه آشغال پس میزنن.
_باهاش ارتباط داری هنوز؟یعنی شماره ای چیزی ازش داری؟چون خط ایرانش که خاموشه بقیه جاها هم منو بلاک کرد.
_آره.چطور مگه؟
_از طرف من بهش بگو پست ترین کار اینکه وانمود به عاشقی کنی برای چیزی که می خوای بدست بیاری با این که اصلا عاشق نیستی..
_باشه یادم میمونه.بلند شدم و رفتم بیرون از کافه. آروم آروم قدم میزدم.وزنم روی پاهام سنگینی می کرد تحمل خودموهم نداشتم کیفم به زمین کشیده میشد و من به راهم ادامه میدادم با یادآوری تموم خاطره هاش حرفاش تعداد اشک هامم بیشتر میشد.به عابرپیاده ها برخورد می کردم اما بی توجه به غر زدنشون به راهم ادامه دادم..عشق زندگیم با این همه حرفای قشنگ این همه شب و روز همه اینها بهونه بود؟همش نقشه بود که منو به دام بندازه؟ کسی که ادعا می کرد همه فامیل و دوست و آشنا روش حساب میبرن و آدم حسابش می کنن تا این حد کثیف و لجن بود؟یعنی من فقط طعمه بودم؟؟؟ آروم گریه کردنم به هق هق تبدیل شد..دیگه نمی تونم جلو خودمو بگیرم دستمو به دیوار رسوندم و رو زانو افتادم زار زار گریه می کردم هرکی رد میشد یا می خواست بهم کمک کنه یاهم با تعجب نگاهم می کردن..اسم خدارو صدا میزدم
_خدااا!! چرا اینکارو باهم کردی؟چرامن؟؟؟!چه بدی در حق تو و بلنده هات کردم که اینجوری مجازاتم کردی؟من که آزارم به یه مورچه ام نرسیده چرا اینقدر بلا سرم اوردن؟چرا اینقدر منو له کردن؟....

_خانم چیشده؟
_چرا داری گریه می کنی دخترم؟
_کسی مرده؟مریضی داری؟
_خانم زشته تو پیاده رو همه دارن بهت نگاه می کنن می خوای برات تاکسی بگیرم؟
_....
هرکی یه حرفی میزد عصبانی شدم با صدای تقریبا بلند بین گریه هام گفتم:ولم کنید.تنهام بذارید.به هیچکی احتیاج ندارم. با نگاه های سنگینشون هرکی چیزی می گفت و رد میشد...
دلم می خواست الان محسن روبروم بود تا تلافی همه این کاراشو سرش دربیارم تف کنم تو صورتش بگم خیلی نامردی خیلی...
صدای گوشیم بلند شد،علیرضا بود نمی دونم چرا برداشتم ولی حرف نزدم
_الو؟سلام
_...
_مهتاب؟
_...
_صدامو میشنوی؟الو؟
دوباره صدای گریه م بلند شد..
با نگرانی پرسید:مهتاب؟چرا گریه می کنی چیشده؟
بازم گریه..
_دختر میگم چرا داری گریه می کنی یه کلمه حرف بزن.نگرانم کردی
_...
صداش محکمتر شد و بلندتر گفت:مهتاب باتوام!میگم چته داری گریه می کنی کجایی؟
_علی..رضا دارم میمیرم...دیگه تحمل ندارم...کسی منو..دوست..نداره
_چیشده؟آخه چرا درست نمیگی؟ بگو کجایی بیام پیشت
_دارم سکته می کنم همه نامردن همه بی معرفتن..
_آره همه نامردن،همه.تو بگو کجایی من بیام پیشت تا باهم صحبت کنیم.
آدرس بهش دادم.خیلی با مغازه ش فاصله نداشت گفت کمتر از ده دقیقه میرسه. یه گوشه ای از پیاده رو نشستم و زانو غم بغل کردم و به حال و روزم گریه می کردم.سرمو گرفتم پایین که کمتر توجه مردمو جلب کنم.
چقدر یه آدم میتونه پست بشه؟از عشق و پاک بودن یکنفر نهایت استفاده رو ببره!
گوشیم زنگ خورد جواب دادم
_بله؟
_کجایی؟من دقیقا کنار فروشگاهی که گفتی ایستادم ولی نمیبینمت..
سرمو بلند کردم علیرضا رو چند قدم پایین تر از خودم دیدم که داشت دنبالم میگشت گفتم:برگرد عقب.
چرخید و با بُهت نگاهم کرد نزدیکم شد نگاهش که کردم دوباره گریه م شروع شد.. زیر بغلمو گرفت بلندم کرد گفت:مهتاب؟؟؟!! این چه وضعیه واسه خودت ساختی؟ چت شده؟چرا اینقدر داغونی؟ هیچی نمی تونستم بگم در ماشین برام باز کرد و نشستم.سریع از اون خیابون کذایی رفتیم بیرون.حرفی نمیزد فقط گاهی سرشو می چرخوند سمتم و با تعجب و دلشوره که تو چشماش موج میزد نگاهم می کرد. منم که داشتم آروم آروم گریه می کردم. ماشین زد کنار و پیاده شد دو دقیقه بعد با یک بطری آب معدنی برگشت. سرشو باز کرد و گرفت سمتم
_یکم آب بخور آروم بشی. با سر اشاره کردم که نمی خورم ولی دستش هنوز سمتم دراز بود و گفت:باید بخوری.بیا
یکم از آب خوردم و دادم دستش.دوباره حرکت کرد.بعد این که دو سه خیابونو رد کرد تو یه خیابونی پارک کرد.با این که ماشین های زیادی رد میشدن ولی ترافیکی وجود نداشت شیشه ماشین زدم پایین و نفس بلندی کشیدم.
نمی دونم چقدر دستمال کاغذی برداشته بودم و صورتمو تمیز می کردم اومدم دوباره از رو داشپورت دستمال بردارم علیرضا گفت: دماغتو کندی.. بگو چیشده مهتاب!چرا اینجوری شدی؟ با صداش انگار به خودم اومدم یه لحظه نگاهش کردم به خودم گفتم من اینجا چیکار میکنم؟چرا با علیرضا اومدم؟اصلا چرا جوابش دادم؟ وای خدایا آبروم پیش علیرضا هم رفت.سرمو انداختم پایین و با صدایی که بزور خودم میشنیدم گفتم: منو برسون خونه مون لطفا.
_تا نگی چت شده هیج جا نمیری. سرمو بلند کردم و باناباوری نگاهش کردم کاملا جدی بود.
_ولی من حرفی واسه گفتن ندارم می خوام برم خونه.
_تا حرف نزنی نمیذارم جایی بری.
درمونده تر از این بودم که بتونم لجبازی کنم و حرفمو به کرسی بنشونم.سکوت کردم. حرفی بینمون ردوبدل نشد.نیم ساعتی به همین منوال گذشت..میخواستم خودش حوصلش سر بره و بدونه حرفی نمیزنم تا راضی بشه ببرتم خونه اما صبورتر از این حرفا بود.. نمیدونم چرا یهو دلم خواست باهاش حرف بزنم و همه چیزو براش تعریف کنم.به علیرضا اعتماد داشتم هیچوقت پاشو از گلیمش درازتر نکرده بود.اینقدر خوب بود که با اطمینان کامل به خانوادم معرفیش کرده بودم.
_علیرضا؟
 سرشو چرخوند بهم نگاهی کرد گفت:جانم؟
_خیلی خستم..خیلی!
_چه اتفاقی افتاده؟
_ حس می کنم به ته خط رسیدم دیگه هیچیو نمی خوام هیچ حسی ندارم دلم نمی خواد فردارو ببینم.
_این حرفارو نزن. تا نفس می کشی باید امیدوار باشی.
پوزخندی زدم گفتم:نفست جای خوب بلند میشه!
_نه نفسم جای خوب بلند نمیشه فقط از این زندگی یاد گرفتم هیچوقت نباید ناامید شد.می دونی چرا؟(نگاهی بهم کرد من با سکوت به خیابون نگاه می کردم)چون زندگی نمیذاره تو بیشتر از حدی که هستی سختی بکشی. وقتی داری سختی میکشی بدون داری بزرگ میشی فقط باید صبر کنی.
با بی حوصلگی گفتم:من نیاز به شعار ندارم!
_شعار نیست واقعیته.
_حالا هرچی.
_دوست داری چی بشنوی؟
_هیچی..
_میخوای حرف بزنی؟
دلم میگفت آره ولی زبونم..
_نه.
_باید حرف بزنی تا ذهنت باز بشه و بتونی با مشکلاتت مقابله کنی و حل بشن.
_حرف زدن فایده نداره.
_چرا اینقدر دربرابر این که حالت خوب بشه مقاومت می کنی؟
_منو تحت فشار قرار نده لطفا!
_باشه..من فقط می خوام حالت خوب بشه
_ممنونم.
بازم سکوت بینمون حکم فرما شد.دوست داشتم داد بزنم.دلم می خواست خودمو خالی کنم هرچی که تو دلمه به زبون بیارم ولی یه چیزی مانعم میشد نمیدونم چی ولی نمیتونستم راحت باشم.تمام این اتفاقات تمام زمانی که با محسن تو رابطه بودم و تمام امروز روم سنگینی می کرد دلم می خواست همشو بالابیارم و راحتشم...دلمو زدم به دریا گفتم:من عاشق شدم ولی امروز به ته خط رسیدم..
داشت ماشین هایی که با سرعت رد میشدن نگاه می کرد همونطور که نگاهش مستقیم بود گفت: می دونستم عاشقی.
برگشتم سمتش با تعجب گفتم: یعنی چی که می دونستی؟
_آدم عاشق نگاهش حرفاش همه چیزش با بقیه آدم ها فرق داره.
_پس چرا هیچوقت به رو خودت نیوردی؟
_دلیلی نداشت بخوام به زبون بیارم.منوتو دوتا آدم بالغ هستیم و به حریم شخصی همدیگه احترام می ذاریم.اگه تو قبلا بهم چیزی نگفتی لابد صلاح ندونستی ولی الان که گفتی یعنی وقت مناسبی هست برای گفتن.
چقدر این پسر با شعور وبا شخصیت بود.
_هعی...کاش همه پسرا مثل تو بودن. علیرضا من فقط عاشق بودم....
خودمو تو کار انجام شده قرار داده بودم و چاره ای جز گفتن حقیقت نداشتم.هرچی که از روز اول گذشته بود تا اتفاق امروز براش گفتم تک تک حرف های بینمون تمام اتفاق تلخ و خوب..حتی چیزهایی که این اواخر از مهسا پنهون کردم گفتم. دوباره با یادآوری گذشته اشکام سرایز شد ولی علیرضا خیلی آروم داشت به حرفام گوش می کرد و سرشو پایین انداخته بود تا من راحت تر حرف بزنم.
_مهتاب؟
حالا نوبت من بود که سرمو پایین بندازم و سکوت کنم.آروم گفتم:بله؟
_ببین تو تجربه خیلی سختی داشتی. نمیخوام بگم درکت می کنم یا غراموش کن اون لیاقتتو نداشته.با این حرفا نمی خوام بهت دلخوشی بدم. ولی می خوام از حرف هایی که تو بهم زدی چند نکته بگم و روشن بشی.
سکوت کردم تا حرفشو ادامه بده
_ببین پسری که یه دخترو واقعا دوست داشته باشه و بخواد باهاش زیر یک سقف زندگی کنه نمیاد بهش بگه بیا باهم رابطه داشته باشیم.نمیگه ازدواج موقت کنیم.این که خواد دستت بگیره کنارت قدم بزنه حتی ببوستت حق داره چون عاشقه ولی باز می دونه تا چه حدی باید باشه و رعایت کنه.مرد اگه عاشق بشه هیچوقت دست خالی به دیدن عشقش نمیره.اینو با گفتن و یادآوری درست نمیشه آدم عاشق خودش خیلی چیزارو یاد میگیره و انجام میده. این همه کنار هم بودید ولی اکثرا دست خالی پیشت میومده اما در مقابل تو دوست داشتی براش گل بگیری هدیه بگیری هرچند کوچیک چون عاشق بودی. امکان نداره یه مرد خانومی رو به ناهار یا شام دعوت کنه اما کیف پولیش یادش بره.ببین دارم میگم امکان نداره. اون به تو گفته بود که دختر فامیل تو دانشگاه محل کارش ولش نمی کردن و بهش نخ می دادن اما   بی توجه به همه اونا فقط تورو میخواسته(خنده تلخی کرد)این یه دروغ محضه. چرا اون هرجا پا میذاشت همه دخترا براش دست و پا میشکستن؟مگه حضرت یوسفه؟ این حرف ها بهت زده که بگه خیلی آدم بااارزشی هست که تو احساس کنی یه شاهزاده نصیبت شده.  یه پسر خودش میره سمت دختر میره نازشو میکشه میره از دلش دربیاره باهم آشتی کنید نمیاد برای هر اتفاقی بهونه گیری کنه قهر کنه و دیگه بهت نه زنگ بزنه نه سراغتو بگیره. پسری که عاشقه طاقت نداره زمین و زمانو بهم میریزه تا عشقش آشتی کنه. بهت زنگ نمیزده بهت پشت کرده بوده چون میدونست تو میای سمتش اینم سوء استفاده کرده.رفته رفته تورو اسیر خودش کرد و تو راهی برای فرار نداشتی.بهت گفته دختر خالم منو می خواد خانوادمم دارن فشار میارن برای این بوده تو تسلیم خواسته اش بشی.تو مدتی که باهات بوده جز این که بهش پا بدی و باهاش رابطه داشته باشی هیچ چیزی نمی خواسته.تو نباید افسارتو میدادی دستش.نباید اینقدر زود تسلیمش می شدی اینقدر زود جلوش زانو میزدی. برای حفظ رابطه عاشقانه باید اول از همه شخصیت،غرور خودتو نگه داری.اگه اون اشتباهی کرد باید اینقدر صبر می کردی تا بیاد سمتت و نازتو بخره بدونه تو به این راحتی ها اونو نمیبخشی.اگه یکبار زنگش زدی و جواب نداد نباید باز زنگ میزدی باید منتظر میموندی تا بهت زنگ بزنه.شبی که گفتی با قرص خودکشی کرده اینم دروغه. یعنی قرص خواب آور تو خونشون راحت پیدا میشه که این بیاد یک بسته شو خالی کنه؟ بعدم که خورده اینهمه باهات پشت خط صحبت کرده بعد از چند دقیقه خواهرش اومده نجاتش داده چجور فرصت کرد به خواهرش بگه؟ خواهرشم تو اون شرایط تورو باخبر کنه؟ وقتی قرص خواب آور خورده چجوری بوده ه نرفته بیمارستان و رفته خوابیده؟ این چیزا برای یه بچه ام بگی خندش میگیره.. ولی تو عاشق بودی نمی تونستی قبول کنی اونم اشتباه می کنه دروغ میگه.نمیتونسی واقعیت رو ببینی.وقتی مهسا بهش پیام داد و گفت تو حالت بد شده و بردنت بیمارستان چرا بعدش ازت خبری نگرفت؟چون فکر کرد توام مثل خودش دروغ میگی و می خوای از این طریق دلش برات بسوزه و برگرده..در آخرم قضیه وام بزرگترین و شاخ دارترین دروغی بوده که من به شخصه تو عمرم شنیدم.وقتی برام تعریف کردی همه چیزو برات گفتم که بدونی واقعیت نداره.مهتاب جان یه حرف از من برادر بزرگترت بشنو یه پسر اگه عاشق باشه با دست های خالی ام همه کار برای عشقش می کنه تا اونو خوشبخت کنه و از دستش نده البته گفتم اگه،عاشق باشه... این جز بازی دادنت و فکرای کثیفی که تو ذهنش بوده قصد دیگه نداشته.امیدوارم به حقیقت هایی که تو رابطه تون بوده برسی.
آروم آروم اشک می ریختم سرم پایین بود داشتم به حرف های علیرضا فکر می کردم. راست می گفت. محسن همه چیزش دروغ بود من فقط عاشق بودم و همین احساسم باعث شده بود کوربشم و هیچ بدی از محسن نبینم چون تحملشو نداشتم.
 احساس خرد شدن داشتم احساس تحقیر شدن احساس بازیچه شدن داشتم.
_میدونی حالم از خودم بهم می خوره..تا حالا نشده یکی منو بازی بده و ازم سوءاستفاده کنه تاحالا نشده اینقدر احمق باشم.
_ تو احمق نیستی آدم عاشق این چیزا حالیش نیست هرکاری می کنه که به عشقش برسه همین.هرکی دیگه م جای تو بود ممکن بود به خواسته های اون جواب بده.ولی تو حیا و پاکدامنیتو نفروختی و با هیچ چیزی عوض نکردی اگه احمق بودی اینکارو می کردی. اینقدر خودتو سرزنش نکن.
_این حرفا فایده نداره واقعا حس بدی به خودم دارم.
_درست میشه قصه نخور. آدم وقتی از طرف یکی ترد میشه غرورش میشکنه.وقتی کسیو که دوست داره ولش میکنه میذاره میره با یکی بهتر از خودش،احساس پوچ بودن می کنه. وقتی دبیرستان بودم عاشق دختر همسایه مون شدم خیلی دوستش داشتم باهاش دوست بودم اونم بهم میگفت دوستم داره ولی بعد از چندوقت واسش یه خاستگار پولدار اومد و خیلی راحت منو فراموش کرد گذاشت رفت.از همون موقع به خودم قول دادم سخت تلاش کنم برای چیزهایی که دوستشون دارم و یکیو انتخاب کنم که لیاقتمو داشته باشه منو بخاطرچیزی که هستم بخواد کسیو انتخاب کنم که برام تلاش کنه. ببین این فقط یک تجربه ست. تجربه ای که باهاش بزرگ میشی و میدونی هرکسی لیاقت عشق نداره. هرکی که ادعای عاشقی می کنه و قشنگ صحبت میکنه حتما عاشق نیست. برای عشق باید دوطرف بجنگن و تلاش کنن.
نفس عمیقی کشیدم.دیگه گریه نمی کردم.خیلی سبک شده بودم.بعد حرف زدن و شنیدن حرف های علیرضا حالم خیلی بهتر شده بود.
گفتم: مرسی که برام وقت گذاشتی و باهام حرف زدی.معلوم نبود اگه باهات حرف نمیزدم چه بلایی سر خودم میوردم.
_ تو قوی تر از این حرف هایی که بخوای بلایی سر خودت بیاری.
_دیگه روم نمیشه بهت نگاه کنم.
_چرا؟مگه تو چیکار کردی؟
_همین که اومدم تمام اتفاقاتی که افتاده برات تعریف کردم خجالت میکشم.آخه سخته یه دختر همه چیزشو به یه پسر بگه. دستشو اورد زیر چونه م و سرمو بلند کرد گفت:ببین منو! دیگه نشنوم این حرف ها. توام مثل خواهرم چه فرقی داری؟ هرکی تو زندگیش اشتباه می کنه این قانون طبیعته.خب نظرت چیه برییم چیزی بخوریم؟
_نه اصلا میل ندارم.
_نگاش کن بخدا!دختر اینقدر لاغر و پژمرده شدی که دیگه بختت بسته شده.
_کی شوهر خواست.دیگه نمی تونم به هیچ پسری اعتماد کنم.همه شون از دم دروغگو و هوسبازن.
_الان من برگ چغندرم؟بهم بر خوردا!
_تو فرق داری.خیلی وقته امتحانتو پس دادی.
_شوخی کردم.ولی ببین چقدر لاغر شدی چشمات گود  رفته.تاحالا اینقدر پریشون ندیدمت.
_حال حوصله ندارم تا به خودم بیام طول می کشه...
گوشیم زنگ خورد مامانم بود.
_الو؟سلام مامان.
_سلام دخترم.کجایی؟
_من؟بیرونم!یعنی با علیرضا اومدم بیرون.
_باعلیرضا چرا؟
_همینطوری یکم باهم حرف زدیم.
_کی برمیگردی؟دیگه دیر وقته.نگرانت شدم.
_مگه ساعت چنده؟
_نه.
_نه؟!واقعا؟حواسم به ساعت نبوده الان حرکت می کنم میام.
_باشه مراقب خودت باش.خداحافظ.
_خدانگهدار.
برگشتم سمت علیرضا گفتم:این همه ساعت گذشت و خبردار نشدیم.ببخشید امروز وقت توروهم گرفتم نذاشتم به کارات برسی.
_این حرفارو نزن.تو مغازه شاگرد دارم اون به کارا رسیدگی میکنه بعدشم وقتی رفیقم بهم نیاز داره من نباید بگم نمیتونم که.
_مرسی که هستی.
_خب من برسونمت خونه خانوادت بیشتر نگران نشن.داره پاییز میشه هواهم زودتر تاریک میشه حق دارن.
استارت زد و حرکت کردیم.
_از وقتی که حالم بدشده نگرانم شدن.وقتی بیرونم می ترسن باز حالم بدبشه یا اتفاقی برام بیوفته.
_خبردارن که چی شده؟
-نه.فقط مهسا و زن برادرم میدونه.
_با مامانت راحت نیستی مگه؟
_چرا خیلی راحتم فقط این قضیه رو بهش نگفتم دوست داشتم وقتی می خواست بیاد خاستگاری بگم ولی...
_خدابزرگه.
کنار یه سوپری ایستاد رفت پایین و با یه پلاستیک پر برگشت.سوارماشین شد پلاستیکو گرفت سمتم گفت:بفرمایید.قبول نکردی برییم شام بخوریم که.حداقل این چیزارو بخور ضعف نکنی.
نگاه کردم داخل پلاستیک.پسته،ویتامین سی و شکلات مورد علاقه م بود.لبخندی زدم گفتم: خوبه میدونی چقدر این شکلاتو دوست دارم.
_مگه میشه ندونم؟
_مرسی زحمت کشیدی.
_وای دختر تو چرا اینقدر تعارف می کنی؟از کی تاحالا اینقدر خجالتی و مظلوم شدی؟
_من همیشه دختر خوبی بودم.
_برمنکرش لعنت.
_چرا برای خودت چیزی نخریدی؟
_من میرم خونه شام میخورم دیگه خودمو سیر نمیکنم.
_خوبه
کنار خونمون ایستاد. قبل این که پیاده بشبم چرخیدم سمتش گفتم:مرسی بابت امروز.واقعا بهت مدیونم.خیلی حالمو خوب کردی.
_منم باهات حرف زدم حال خودمم عوض شد.این مدت خیلی خسته شدم بودم.مراقب خودت باش.به هیچی فکر نکن.
_سعی میکنم.
باهم خداحافظی کردیم و از ماشین پیاده شدم تا وقتی که در حیاط باز نکردم همونجا ایستاده بود وارد حیاط شدم بوقی زد و رفت.داخل خونه شدم یکم پیش مامان بابانشستم و با بی میلی چند قاشق غذا خوردم و رفتم تو اتاقم.
روی تختم نشستم زانوهامو بغل کردم به حال خودم تاسف می خوردم.هنوز برام قابل هضم نبود؛غیرقابل باوربود.چرا فکرش نکردم هر آدمی میتونه دروغ بگه میتونه بدکنه میتونه پنهون کنه؟ من از محسن بت ساخته بودم،کسی که هیچوقت خطایی نمیکنه راهشو کج نمیکنه کسی که به هیچ دختری نگاه نمیکنه.فقط منو میخواد فقط منو میبینه...اما همه اینها دروغ بود و ساخته ذهن من.انگار برج میلاد رو سرم خراب کردن چقدر حقیقت میتونست وحشتناک و تلخ باشه!
نمیدونستم بهش چه حسی دارم،متنفرم یا هنوز دوستش دارم؟ هیچ کدومشون نبود.دچار دوگانگی بودم.هم دوستش داشتم هم متنفر بودم با یاداوری کارهایی که کرده بود و دروغ هایی که گفته بود دوست داشتنم کمتر میشد و جاشو به نفرت و عصبانیت میداد. به این فکر می کردم چجوری می تونم تلافی کنم چجور می تونم انتقام بگیرم تا دلم آروم بگیره؟اون که رفت دیگه دستم بهش نمیرسه. داره واسه خودش خوش میگذرونه و حتی لحظه ای به من فکر نمیکنه. لعنت به تو که اینجوری با دلم بازی کردی اینجوری بهم خیانت کردی. قصدت سوءاستفاده بود و بس.ولی خوب حالتو جا اوردم نذاشتم به خواسته کثیفت برسی...
از جام بلند شدم جعبه ای که یادگاری های محسن بود گذاشتم تو کمدم که دیگه چشمم بهشون نخوره.احساس میکردم نجس هستن حالم بهم می خورد همه اینارو برام گرفته بود تا مخمو بزنه!هه چقدر ساده بودم..دیگه خسته بودم اینقدر گریه کردم این مدت که اشکم خشک شد دوست نداشتم به هیچ چیزی فکر کنم دلم یکم آرامش می خواست دلم خواست که ذهنم دیگه حرف نزنه و خفه خون بگیره میخواستم دلم ساکت بشه و اینقدر منو عذاب ندن.
گوشیمو باز کردم و آهنگ هامو بالااوردم.پلی زدم ولی دوست نداشتم چندتا آهنگ همینجور رد کردم تا به آهنگ امید رسیدم به اسم اگر مانده بودی...
اگر مانده بودی..تورا تا به ارش خدا میرساندم..
اگر مانده بودی..تورا تا دل قصه ها میکشاندم..
اگر با تو بودم به شب های غربت که تنها نبودم..
اگر مانده بودی..ز تو می نوشتم،تورا می سرودم..
مانده بودی اگر نازنینم..زندگی رنگ و بوی دگر داشت..
این شب سرد و غمگین غربت..با وجود تو رنگ سحر داشت..
باتو این مرغک پرشکسته..مانده بودی اگر بال و پر داشت..
با تو بیمی نبودش ز طوفان..اگر همسفر داشت..
هستی ام را به آتش کشیدی..سوختم من ندیدی ندیدی..
مرگ دل آرزویت اگر بود..مانده بودی اگر میشنیدی..
با تو دریا پر از دیدنی بود..شب ستاره گلی چیدنی بود..
خاک تن شسته در موج باران..در کنار تو بوسیدنی بود..
بعد از تو خشم دریا و ساحل..بعد تو پای من مانده در گل..
مانده بودی اگر..موج دریا تا ابد هم پر از دیدنی بود..
با تو و عشق تو زنده بودم..بعد تو من خودم هم نبودم..
بهترین شعر هستی رو با تو..مانده بودی اگر می سرودم..
امیدم از دله من خبرداشت.اگه محسن میموند اگه دوستم داشت بهترین زندگی رو باهم می ساختیم اینقدر براش عاشقی می کردم که دیوانه میشد اینقدر خودمو وقفش می کردم که حتی از اکسیژنم بیشتر بهم وابسته بشه ولی رفت.
علیرضا پیامی فرستاده بود بازش کردم نوشته بود:گذشته دروغی بیش نیست و خاطره بازگشتی ندارد و هر بهاری که می گذرد دیگر بر نمی گردد و حتی شدیدترین و دیوانه کننده ترین عشق ها نیز حقیقتی ناپایدارند!
عشق هم مثل فصل های خداست که میان و میرن هیچ چیزی نمیمونه ماهم داریم با گذر زمان میگذریم و به جلو میریم ولی بعضی جاها گیر می ککنی نمیتونی دل بکنی نمی تونی به راهت ادامه.یا مجبور میشی همونجا اینقدر بمونی تا بگندی یا مجبوری دست برداری و ادامه بدی.ولی من حتی نمیتونستم بدونم بین کدوم از این راه ها گیر کردم کدومشو می خوام اصلا. این مدت من مونده بودم و داشتم میگندیدم با زمان حرکت نکردم ولی توان دل بریدن و حرکت کردن نداشتم.نمیتونم زندگی بدون عشق برای خودم تصورم کنم.با این که خیلی بدی در حقم کرده بود ولی به دلم که رجوع می کردم متوجه میشدم هنوز عشق تو قلبم زنده هست.کاش بتونم خودمو نجات بدم و باز بلندشم..




                                                                                              


                       

 

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل 7

با صدای گوشیم مثل جن زده ها از خواب پریدم.نگاه به صفحه گوشی کردم،سحربود با بی حوصلگی جوابش دادم.
-سلام
_سلام عزیزم.خواب بودی؟
_بیدارشدم دیگه.
_تو که سحرخیز بودی ولی الان زلزلم بیاد بیدار نمیشی.
_کارم داشتی؟!
_اعصابم نداریا. آره می خواستم بهت بگم اگه امروز کلاس نداری بیای بیای خونه مون!
_خونه شما چه خبره؟
_مجیدامروز می خواد بره بوشهر کار داره تا پس فردا نمیاد.
_کار دارم نمیتونم بیام.
_چه کاری جز این که خودتو تو اتاقت حبس کردی؟
_میگم کار دارم.
_فردا که پنج شنبه س جمعه م که همه جا تعطیله.
_از شنبه کلاس های آموزشگاه شروع میشه.یه طراحی سایتی هست برای یکی باید انجام بدم که هفته آینده تحویل بدم هنوز هیچ کاری نکردم.
_خب خونه ما خلوته بیا دیگه.میخوای بیشتر اصرار کنم؟!
_می خوام که اصرار نکنی چون کلی کار دارم.
_باشه.هرجور راحتی خداحافظ.
_خدانگهدار.
از صداش مشخص بود که ازم ناراحت شده ولی این روزا دیگه برام اهمیت نداره کی ازم ناراحته کی خوشحاله.اینقدر درد دارم که وقت واسه درمون خودم کم میارم. اگه می رتم پیشش از صبح تا شب حرف میزد و منو میکشوند بیرون تا حال و هوام عوض بشه منم اصلا حوصله بیرون و سروصدا نداشتم.
رفتم تو آشپزخونه مامان گرفتار آشپزی بود.سلامی کردم و نشستم صبحانه خوردم. بعد تمام شدن صبحانه م رفتم پای تلویزیون نشستم.دنبال برنامه خاصی نبودم فقط شبکه هارو همینطور عوض می کردم.زیر لب به ماهواره مینالیدم..
_اینم شد ماهواره آخه؟از صبح تا شب فقط تبلیغات دارن بین تبلیغاتشون ده دقیقه ربع ساعتم بخوان فیلمی پخش کنن.خاک تو سرشون.
_چی میگی دختر؟ مامان با شال گردنی که دستش بود اومد کنارم نشست نگاه گذرایی کردم بهش و باز زل زدم به تلوزیون
_هیچی.ماهوارم فکر می کنه ما ایرانی ها چاق زشت پیر کجل فلجیم..
_هرکی از یه راهی پول درمیاره. بیا اینم شال گردنی دختر عزیزم که قولشو دادم. دستشو دراز کرد از دستش گرفتم و دور گردنم انداختم.لبخندی زدم گفتم:مرسی مامان.خیلی قشنگه.
_مبارکت باشه عزیزم.خیلی وقت بود که آماده اش کردم ولی گفتم تو یه فرصت بهتری بهت بدم.
_ممنونم.
_مهتاب تو چت شده دخترم؟یه ماهی هست که حالت عوض شده حال حوصله هیچی نداری.به خودت نمیرسی پوست و استخون شدی به خدا.آموزشگاهی وقتی هم بیای خونه یه سلامیی می کنی بزور دو لقمه غذا میخوری میری تو اتاقت خودتو زندونی می کنی.من مادرتم هر اتفاقی برات افتاده به من بگو.به من نگی به کی می خوای بگی؟ دورت بگردم تو حالت بد باشه منو بابات چجور می تونیم شب راحت سرمونو بذاریم بخوابیم؟  از کلنجار رفتن با تلویزیون خسته شدم کنترل گذاشتم کنار و سرمو با گوشی گرم کردم گفتم:مامان من حالم خوبه. هیچ اتفاق بدی ام برام نیوفتاده.فقط یه مدت خسته بودم و بدنم کشش نداشت.دارم بهتر میشم شما نگران نباشید. نفسی کشید و نگاهم کرد از اون نگاه هایی که خر خودتی.. میوه برام پوست گرفت و گذاشت کنارم گفت:بخور عزیزم. چند تیکه موز و هلو برداشتم گفتم:دستت درد نکنه.
_می خوام یه چیزی بگم ولی نمی دونم وقت مناسبیه یانه.
_بفرمایید مامان.
_دوباره خانواده امیر زنگ زدن و اصرار کردن حداقل امیر بیاد یک بار باهات... نذشاتم حرفشو کامل کنه و با عصبانیت برگشتم سمت مامان با صدای بلندی گفتم: غلط کرده! مگه چندبار به بچه آدم میگن؟ یکبار گفتم نه چرا گورشو گم نکرده بره؟ من نمی خوام شوهر کنم فهمیدید؟نه با امیر نه با هر خر دیگه ای که بیاد خاستگاریم. اگه هم خیلی شمارو خسته کردم بهم بگیید تکلیفمو روشن کنم. مامان با تعجب و ناراحتی گفت: این چه طرز صحبت کرده؟ منو بابات کی این حرف هارو به شماها یاد دادیم که تو داری اینجوری درمورد پسر مردم صحبت می کنی؟خب دوستت داره ازت خاستگاری کرده کار غیر شرع که نکرده. باشه بهش می گم خودشو درگیر تو نکنه.تویی که اینجوری با یه کلمه حرف عصبی میشی چجور میتونی یکیو خوشبخت کنی! بلند شدم از عصبانیت دیگه دادم نفس نفس میزدم گفتم: آره من بی لیاقتم. ولم کنید نمی خوام اصلا.هیچکیو نمیخوام.
_مهتاب تو چت شد یهو؟ مگه من چی گفتم داری اینجوری سر مامانت داد میزنی؟ حرفی نزدم و سریع رفتم تو اتاقم.لباس پوشیدم لپ تاپمو تو کیف گذاشتم و از پله ها اومدم پایین رفتم کنار در کفشمو برداشتم داشتم بندهاشو می بستم مامانم باعجله اومد باسرم با استرس گفت:داری کجا میری؟
_گورسیاه.
_چرا اینجوری حرف میزنی؟دارم میگم داری کجا میری مهتاب؟ ایستادم برگشتم سمتش گفتم:مامان توروخدا ولم کن بذار تنها باشم عصاب ندارم یه چیز میگم بدتر میشه.
-می خوای بری بیرون لپ تاپتو چرا میبری پس؟
_می خوام برم پیش سحر.مجید رفته بوشهر می خوام دوروزی اونجا باشم.راحت شدی؟ مامان که خیالش راحت شد ولی بازم از دستم ناراحت بود گفت: از اول بگو. برو به سلامت مراقب خودت باش.
_خدانگهدار.
_خدا پشت و پناهت.
از خونه زدم بیرون و یه تاکسی دربست گرفتم و رفتم پیش سحر.
من از کی تاحالا اینقدر سر به هوا و بی ادب شده بودم؟یادم نمیاد سر مامانم داد زده باشم.ای خدا چقدر دیگه باید این همه درد رو تحمل کنم آخه؟دارم کم میارم.گند زدم به همه چی.اگه از یه جا دیگه پرم چرا دارم سر خانوادم خالی میکنم؟ مگه اونها چه گناهی کردن؟به جز خوبی من که چیزی نمی خوان.چرا اینقدر عجول و تند شدم. زنگ زدم به مامانم طاقت نیوردم.
_مهتاب؟؟رسیدی؟
-مامان؟(بغض کردم ولی دیگه اشکم نریخت)
_جونه دل مامان!؟
_معذرت می خوام.دست خودم نبود یه لحظه عصبی شدم.
_دخترم آخه چت شده نگرانتیم تحمل دیدن این حالتو نداریم به خدا.
_هیچی مامان قول میدم خیلی زود حالم خوب بشه و به موقعش برات میگم. منو میبخشی؟
_تو چه مادری پیدا می کنی که بچه هاشو نبخشه؟مراقب خودت باش عزیزم.لباس باخودت بردی اونجا بپوشی؟
-نه.یادم رت عجله کردم حالا از سحر میگیرم.
_میخوای بگم بابات برات بیاره؟
_نه،نه.بابا چرا اینهمه راه بیاد؟خب من نزدیکم کارنداری؟
_مراقب خودت باش عزیزم.
_چشم.خیلی دوستت دارم خدانگهدارو..
-خداحافظ دخترم.
تاکسی روبرو خونه مجید نگه داشت بعد از حساب کردن کرایه پیاده شدم و آیفون زدم.سحر بدون این که بپرسه کیه درو باز کرد.
وارد خونه شون شدم اومد استقبالم ولی گوشیش زیر گوشش بود و داشت صحبت می کرد سلامی کردیم و رفتم رو مبل لم دادم.
_باشه مامان..چشم شما نگران نباشید  خودم حواسم بهش هست.هههه حواسم  هست چشم چشم..شماهم سلام برسونید...خداحافظ.
گوشی قطع کرد اومد کنارم نشست گفت:سلام خوش اومدی..
_سلام مرسی.کی بود؟
-مامان بود نگرانت شده سفارش کرد حواسم به ته تغاریش باشه.
_بچه که نیستم. بلند شد و رفت سمت آشپزخونه گفت: میدونم عزیزم ولی خب مادره دیگه با یه لیوان کافی برگشت.از دستش گرفتم و تشکر کردم.
_وای مرسی.واقعا نیازداشتم دارم از سردرد میمیرم.
_نوش جان. خب بگو ببینم من اینقدر التماست کردم بیای نیومدی چجور راضی شدی؟
_پشیمونی؟
_نه دیوانه.توام آماده هستیا.
_با مامان بحثم شد زد به سرم اومدم.
-چرا بحثتون شد؟
_گفت خانواده امیر باز زنگ زدن بیان واس آشنایی و صحبت منم قاطی کردم.
خنده ای کرد گفت:والا دخترا با نذر و نیازم خاستگار گیرشون نمیاد تو خاستگار عاشق گیرت اومده جفتک میزنی به بختت.
پشت چشمی نازک کردم گفت: باشه باشه تسلیم. خب ناهار چی میخوری؟
_الان ساعت یازده وقت ناهاره؟تازه صبحانه خوردم.مگه ناهار درست نکردی؟
پاشو انداخت رو اون پاش گفت: نه بابا.مجید رفته گفتم دوروز دست به سیاه سفید نزنم. بیرون بر واسه چی گذاشتن پس؟
_واقعا گشادی.
-اینم از ادبت بیشتر این ازت توقعی ندارم.
_پس حداقل بذار به کارام برسم اگه خودت کاری نداری.
_کی جلوتو گرفته؟
لپ تاپمو از کیفم بیرون اوردم و مشغول طراحی شدم. فقط همین کار باعث می شد تمام تمرکزم روش باشه و دیگه به هیچ چیزی فکر نکنم. چون باید خیلی زود کارمو تحویل می دادم با سرعت عمل بیشتری کار می کردم تا زودتر تمام بشه. سحر هم بخاطر این که بتونم به راحتی کارمو انجام بدم با گوشیش خودشو سرگرم می کرد که یهویی صدای خنده اش بلند میشد با تعجب برمیگشتم سمتش ازش می پرسیدم چی شده؟میگفت هیچی دارم با دخترای فامیل حرف میزنم و چرت و پرت میگیم. این دختر واقعا رد داده بود الان باید بجای گوشی دوتا بچه تو بغلش باشه که وقت نکنه به گوشیش نگاه کنه.
نمی دونم چقدر گذشت که با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم. علیرضا بود گوشیو جواب دادم:سلام.خوبی؟
_به به خانم مهندس.حال شما خوبید؟
_شکرخوبم.
_ان شالله همیشه خوب باشی.خب چه خبرا؟کجایی؟
_سلامتی.اومدم خونه برادرم.مجید دوروز رفته سفر خانمش تنها بود منم اومدم.
_پس خونه مجردی گیرتون اومده.
_مگه به حال من فرقی هم داره؟
_باز حرف های ناامید کننده زدیا.اگه من جای شما بودم این دوروز فقط عشق و حال می کردم.
_ولی خب جای من نیستی.
_بهتری؟
_نمیدونم!
 سحر با چشم و ابرو اشاره کرد کیه منم با اروم گفتم علیرضا و دوباره سرگرم گوشیش شد.
_همه چیز دست خودته. این تویی که میتونی خودتو نجات بدی.باید بخوای..
_چی بگم والا؟!مغزم کار نمیکنه.به زمان بیشتری نیاز دارم تا بتونم خودمو پیدا کنم.
_زمان هست همه چیز در اختیارت هست تو فقط بخواه.
_مرسی که بهم امید میدی.
_زندگی با پستی و بلندیاش قشنگه.
_آره ولی ما که فعلا تو پستیاش گیر کردیم.
_روز های خوب نزدیکن شک نکن.
_بازم مرسی.
_خب کار نداری فقط می خواستم حالتو بپرسم.
_لطف داری.مرسی که زنگ زدی.(جرقه ای به مغزم خورد ادامه دادم) راستی دیروز زنگم زدی که حالم خوب نبود.یادم رفت بپرسم چیکارم داشتی!
_می خواستم درمورد دانشگاه ازت بپرسم.
_خب؟
_حالا بذار واسه یه وقت دیگه.
_نه بپرس راحت باش.
_میخواستم بدونم نظرت چیه از بهمن ماه برم دانشگاه؟
_خودت بهتر می دونی.اگه وقتشو داری و علاقه داری خوبه بری. دلیل رفتنت مهمه.
_ درسته الان سی و دوسالمه ولی بهت گفتم که چقدر به کامپیوتر علاقه داشتم ولی نشد ادامه بدم. دوست دارم الان که می تونم برم و یاد بگیرم.
_اگه قصدت یادگیریه فقط.من می تونم هرچیزی که نیاز داشته باشی بهت درس بدم.
خنده کرد و گفت:خانم کلاس های شما خیلی گرونه ما از پسش برنمیایم. منم در جوابش خندیدم گفتم: واسه دوستان نصف حساب میشه.
_نه هرچی فکر میکنم دانشگاه برم ارزونتره نمی صرفه.
_الحق بچه بازاری.
_خب دیگه..
_خارج از شوخی اگه بخوای کل سیستمو یاد بگیری من می تونم بهت آموزش بدم دیگه بری دانشگاه چیکار. میتونی بیای آموزشگاه و ساعتشو مشخص کنی واسه کلاس خصوصی. ولی من هماهنگ می کنم که فقط درصد آموزشگاه ازت بگیرن و دستمزد منو نگیرن.
_تو با این همه مهربونی چیکار میکنی آخه؟ منم شوخی کردم بخاطر پولش نبود. تو خودت کلی کلاس داری دیگه وقت نمی کنی بخوای واسه منم کلاس بذاری.
_امسال کلاس هام نصف شده وقت زیاد دارم.کلاس خصوصی هم که بعضی اوقات برگزار میشه که زیاد خستم نمیکنه.حالا نرم افزار می خوای یا سخت افزار؟
_هرچی نرمش خوبه.
اینو با یه شیطنت خاصی گفت.
_خجالت بکش.باشه.پس شنبه با آموزشگاه و کلاس هارو هماهنگ کنیم.
_رفاقت شاخ و دم ندارها..
_اگه داشت الان گوش هات یه متر دمتم هفت متر بود. بلند خندید  گفت:از زبون همیشه پیشت کم میارم.خب شنبه میبینمت.
_پس تا شنبه خداحافظ
_خداسعدی.. قبل این که چیزی بگم قطع کرد.خیلی شیطون بود.همیشه راه حلی برای این که حالمو عوض کنه داشت.
نگاهی به سحر کردم ابروهاشو بالا انداخته بود و زل زده بود بهم،دست به سینه نشسته بود منتظر بود براش تعریف کنم.شونه مو بالا انداختم سرمو تکون دادم یعنی چیه؟
_خبریه ما بی خبریم؟
_مگه بچه دبستانی هستم اگه این نشد برم با اون یکی؟
_خیلی صمیمی صحبت می کردی قبلا اینجور صمیمی نبودید.
_خب هرچی با گذر زمان عوض میشه.
_آره خب.هنوز ازش بی خبری؟
نفسمو با صدا دادم بیرون.چایی مو برداشتم خوردم.
_چرا خبردارم.
از جاش بلند شد اومد کنارم نشست گفت:جدی؟!بهت زنگ زد؟
_نه..
_پس چجور ازش خبردار شدی؟
_رفتم شرکتی که کار می کرد.
_خب؟
_اونجا دیگه کار نمیکرد.
اخماش رفت توهم گفت: وا؟این چه خبریه که تو ازش داری؟
همه چیز براش تعریف کردم،حتی صحبتم با علیرضا. دوباره با یادآوری اتفاقات قلبم گرفت و بغضم راهشو از گلوم به چشمام رسوند. سحر خیلی ناراحت شد و به فکر فرو رفت. دوست نداشتم دیگه گریه کنم.نمی خواستم بخاطر کسی که اینجوری بهم خیانت کرده گریه کنم.بزور تونسته بودم خودمو کنترل کنم.سحر سری تکون داد گفت:چقدر آدم پست و نامردی بود.خب چرا به منو مهسا نگفتی؟
_چیو؟!
_این که اینقدر پافشاری داشته واسه این که باهم رابطه داشته باشید و رفتی شرکت؟
_اینقدر حالم بد بود اصلا نمی دونستم باید چیکار کنم.تو شوک بودم حال حوصله خودموهم نداشتم حتی.اون روزم که با علیرضا صحبت کردم چون خودش زنگ زده بود منم داشتم می ترکیدم.
_چی بگم والا؟!اتفاقی هست که افتاده خاک بر سرش لیاقت تورو نداشته.بزنم فکشو بیارم پایین.فکر کرده بی کس و کاری؟
_سحر بیخیال.واقعا نمی خوام راجب این اتفاق حرف بزنم.خیلی خسته شدم توان تحمل کردن این همه مشکل و بلا ندارم واقعا.
دستمو رو سرم گرفتم و شقیقه مو ماساژ میدادم.سحر بهم نزدیک تر شد و پشت کمرمو با دستش ماساژ می داد.
_اشکال نداره عزیزم.تو باید قوی باشی.کم اوردن واسه آدم های ضعیفه. تو ثابت کردی اگه اراده کنی می تونی کوه رو جابجا کنی.خدابزرگه.به خدا توکل کن.
چیزی نگفتم و سکوت کردم.داشتم به حال خودم تاسف می خوردم،کاری که بهش عادت کرده بودم و شده بود کار همه روزم.
_می دونی سحر من نمی تونم خودمو ببخشم.خیلی در حق خودم بد کردم.
_تو فقط دوستش داشتی وقتی هم یکیو دوست داشته باشی واسش همه کار می کنی. شاید بعضی جاها اشتباه کردی اما تا اون حد بزرگ نیستن که بخوای خودتو مجازات کنی.
_غرورم،شخصیتم رو گذاشتم رو زمین و اون با نهایت بی رحمی له کرد و رفت. آدمی پیدا میشه که اینجوری خودشو عذاب بده و به خودش ضرر برسونه؟!
_عشق هیچی حالیش نمیشه.هیچ چیزی نمیبینه.هرچی هم بقیه بخوان تورو متوجه کنن که داری اشتباه مییری یا خودتم اشتباهاتش دروغ هاش بدی هاشو میبینی ولی هیچ کاری نمی تونی بکنی و خودتو یه جور راضی می کنی.
_خیلی کارها کرد ولی من هربار خودمو قانع کردم و گفتم داره راست میگه اشتباه نکرده. نمیتونستم حقیقت رو قبول کنم. من اینقدر غرورمو له کردم و شخصیتمو خرد کردم که حتی اگه از دستش دادم حسرتی نداشته باشم بگم من کم کاری کردم و غرورم اجازه عاشقی و ببخش رو نداده. دیگه هیچی برام نمونده. انگار یکی منو انداخته تو فاضلاب.
_خیلی ها شکست می خورن تو زندگیشون و همه چیزشون از دست میدن ولی اگه دوباره تلاش نکنن واقعا شکست خوردن.تو باید به خودت بیای و باز تلاش کنی تا بتونی خودتو به دست بیاری.الان باید برای خودت تلاش کنی.دوباره بلندبشی و واسه خودت غرور و شخصبت بسازی.
_اوف..واقعا مغزم کار نمیکنه.کاش آلزایمر می گرفتم و یه ادم دیگه می شدم.حالم از خودم بهم می خوره.
_اول از همه باید خودتو ببخشی.تا خودتو نبخشیدی حالو روزت تغییری نمی کنه. می دونم خیلی سخته.تو یکسالونیم با کسی بودی که آینده و اروزهاتو با بودن اون ساختی و چشم براه روزهای خوب بودی ولی یهو از خواب بیدار شدی دیدی همش دروغ بوده و هیچ چیزی وجود نداره اون رفته و تو با یه احساس شکسته تنها موندی.ترسناکه اما باید بپذیری. بعضی اوقات چیزی که ما می خوایم نمیشه ولی هرچی بیشتر پافشاری کنیم و ادامه بدیم بیشتر ضربه میبینیم.چیزی که قرار نیست بشه و قرارم نیست باتو جفت و جور بشه باید زودتر قبول کنی و تسلیم بشی وگرنه لطمه بیشتری میبینی. تو چندین بار شانس اینو داشتی خودتو نجات بدی ولی ادامه دادی و مسمم بودی بخاطر همینم بیشتر شکستی. اما ناامید نباش زندگی ادامه داره.
_هعی..
_خب بسته دیگه چونه م درد گرفت.بگو ببینم ناهار چی میخوری؟
_نمیدونم اشتهام واقعا کور شده غذا میبینم بالا میارم.
_ امروز از این خبرا نیست باید غذا بخوری. من کوبیده می خوام سفارش بدم واسه توام سفارش بدم؟
_نه واسم زرشک پلوببامرغ سفارش بده.
_آفرین دختر خوب این شد.
بلندشد و با تلفن خونه زنگ زنگ زد و ناهار سفارش داد. یکم دیگه حرف زدیم تا ناهارم رسید.خودش رفت و سفارش رو گرفت وقتی برگشت غذارو گذاشت رو میز گفت:بیا ناهارمونم رسید.بلند شدم رفتم دستمو شستم و اومدم پشت میز.سحر نگاهی بهم کرد گفت: تو مگه لباس نداری از وقتی اومدی با همین مانتو نشستی.
_ای وای.یادم رفت اصلا چی تنمه.اینقدر عصابم خرد بود که فراموش کردم با خودم لباس بیارم.از پشت میز بلند شد گفت:خب چی میپوشی من برات بیارم؟
_یه ماکسی بیار.باهم رفتیم تو اتاقش و یه ماکسی قهوه ای  که پایین دامن و پایین آستینش نقش و نگار قشنگی بود انتخاب کردم. رو کردم بهش گفتم:تمیزه؟
دستشو به کمرش زد گفت:شما فکر کردین من کثیفم؟معلمومه تمیزه.اینم فهمیدم بخاطر وسواس خرکی که داری گفتی ماکسی بده و شلوار و پیرهن نخواستی. لبخند کمرنگی زدم وتشکر کردم رفت بیرون و ماکسی پوشیدم ورفتم پشت میز نشستم و شروع به خوردن ناهار شدیم.
از اندام و چهره هیچ نقصی نداشت.با این که ازدواج کرده بود ولی اضافه وزن نداشت و باشگاه رفتن رو تو الویتش قرار داده بود. هم قد هم بودیم فقط من یکم بلندتر به نظر میرسیدم. پوست سفید با چشم خمارو عسلیش که فرمبینی کوچیک و نوک بالا و لب غنچه ایش خیلی جذابتر شده بود.موهاشو ندیدم از سر شونه اش پایین تر اومده باشه.سمت چپ موهاش از سمت راست بلندتر بود با رنگ پرکلاغی که کرده بود دل داداشمو حسابی برده بود.وقتی دبیرستان بودیم چون خونه مون تا مدرسه ده دقیقه فاصله داشت پیاده میومدیم. سه کوچه بالاتر از ما بودن.یادم میاد هروقت از مدرسه تعطیل میشدیم حسابی پسرا رد میشد و متلک می نداختن،سحر از بس شیطون و قلدر بود باهاشون دعوا میوفتاد. منم مجبور می شدم برم وسط تا دعوا خاتمه پیدا کنه. ناگفته نماند چندبارم همون وسطا کتک خوردم.
بعد از خوردن نشستیم و گرم صحبت شدیم.
_مهتاب یادت چه بلایی سر آقای حسینی اوردم؟
_کدومشومیگی؟اینقدر بلا سرش اوردی بیچاره.
_کی بیچاره؟اون یامن؟ باهام سر لج افتاده بود خرداد انداختم مجبور شدم شهریور برم امتحان بدم.
_تو اگه یکم فیزیک می خوندی باهات خوب بود.
_وای خدایا هیچوقت اون روز یادم نمیره.اکلیل ریختم رو صندلیش وقتی نشستم و بلند شد پشتش چجوری برق میزد.
_کل کلاس منفجر شدا.
با یادآوری کارهایی که کرده بودیم کلی خندیدیم..
_حقش بود.بعد اون روز بچه های مدرسه بهش می گفتن آقای اکلیلی..شهریور که رفتم امتحان بدم؛بعد امتحان با شیشه دوتا لاستیک عقب ماشینو پنچر کردم.اومدم یکی فقط پنچر کنما گفتم نه بذار دوتا کنم تا بیشترحالشوبگیرم..
باخنده گفتم:خدا نکشتت.خیلی از کارهایی که می کردی به پای من مینوشتن و انضباطمو کم می کردن.
_خب دیگه وقتی بامن رفیق باشی باید این دردسرهارو هم داشته باشی.
_آره والا.فقط اون روزی که اومدی هرچی تو کیف فاطمه محمدی بود خالی کردی تو سطل و کتاباشو گم و گور کردی
_کثافت رفته بود گزارش منو به مدیر داده بود منم تلافی کرد.دختره خبرچین
_هرچی گشت کتاباشو پیدا نکرد مثل خر گریه کرد بعد رفت ازت شکایت کرد.با مدیرچقدر قلدر برخورد کردی خیلی جدی جدی گفتی من نکردم مگه مدرک دارید مگه شاهدی دارید؟! که مدیر عصبی شد یکی زد تو گوشت توام کم نیوردیا زدی زدی و گیس کشیتون شروع شد. یه هفته اخراج شدی..
حالت حقش به جانبی به خودش گرفت گفت:بیشعور.اینقدر گند اخلاق بود که ترشیده شد.مامان بابام تو گوششم نزده بودن کهش اون زدن. خب کیفمو هم نگاه کردن چیزی توش نبود.الکی انداختن گردن من. 
دستو گذاشتم جلو دهنم گفتم:دختر تو خیلی دیگه پرویی.هنوز میگی اینکارو نکردی!َ دعا می کنم بچه هاتون رو داداشم برن وگرنه هرروز مدرسه یا اداره آموزش پرورش میری.
_بچه مون باید به مادرش بره.بچه فضولی نکنه که بچه نیست.منم تازه خیلی چیزا بهش یاد میدن که چجور خوش بگذرونه.
_اینا خوشگذرونیه یعنی؟
_پس چیه؟
_هیچی باتو نمیشه بحث کرد.
_مجید عاشق همین شیطونیا شد.
_معلوم نیست چجور مخشو زدی.
_ اینقدر جلو چشاش بودم که مجبور شد منو گرفت.
زدم زیر خنده گفتم:به جز اینم نبود.

هروقت با سحر صحبت می کردم حالم خوب می شد.هیچ وقت حرف کم نمیورد و واسه تعریف کردن حرفی داشتبا صحبت کردن و تعریف کردن روزمون به شب رسید.قرار بود فردا مهسا هم بیاد پیشمون.ساعت یازده شب شد که سحر رفت خوابید منم گرفتار کارم شدم. تا ساعت دو پای سیستم موندم و بعد رفتم تو اتاق بغلی خوابیدم. چون شب ها نمی تونستم به راحتی بخوابم و باید یک دور واسه دلم عزا میگرفتم تا خوابم ببره.چند روز هم بود که دیگه قرص آرامش بخش نمی خوردم و سخت به خواب می رفتم.
دراز کشیدم هندزفری گذاشتم تو گوشم و پیام هایی که منومحسن بهم میدادیم واسه هزارمین بابر خوندم. با خوندن پیام هاش که از دوست داشتن از وصال می گفت از معرفت و مردونگی می گفت اشک میریختم.بهم چه قول هایی داده بود باهم چه آینده ای تو رویاهامون یا بهتر بگم تو رویام ساخته بودم اشک میریختم. همه چیز بینمون دروغ بود بجز احساس من. احساسی که دیگه چیزی ازش نمونده.از این حالم خسته شده بودم از این همه غصه خوردن داشت حالم بهم می خورد دیگه تحمل غم و غصه نداشتم دلم نجات می خواست.دلم می خواست یکی بیاد دستمو بگیره و منو از این شهر از این همه ناراحتی دروغ دور کنه. الان که خیلی چیزها برام روشن شده می تونستم تکلیفمو مشخص کنم و تصمیمی برای خودم بگیرم ولی مگه میشد یهویی نزدیک دوسال از عمرتو فراموش کنی و از فردا یه آدم دیگه ای بشی؟ مگه میشداز فردا بشم مهتاب سابق بگم بخندم شاد باشم؟ مهربون و خوش اخلاق باشم؟ من با عشق جون گرفته بودم و تونسته بودم بزرگ بشم،به همه محبت کنم همه رو دوست داشته باشم ولی الان دیگه همه چیز تغییر کرده بود.اشک هامو پاک کردم دیگه نباید گریه کنم باید قوی باشم.من دیگه جز انتقام و این که دوباره سر راهم قرار بگیره به هیچی فکر نمی کردم.خودمو از دست داده بودم،خودمو ازم دزدیده بود من بهش اجازه دادم.اگه یکی جلوم زانو میزد و التماس می کرد دلم به حالش نمی سوخت.دیگه دلم به حال هیچکی جز خودم نمی سوخت. می خواستم پر از نفرت و کینه باشم اینقدر کینه و اتقام تو دلم باشه که صدسالم بگذره ازش کم نشه تا روزی که خدا بهم فرصت انتقام بده.

حالت مشخصی نداشتم..یهو گریه می کردم و دلتنگش می شدم ولی بعد از یکساعت عصبی و از پر کینه و نفرت می شدم. خوب که به دلم نگاه می کردم میدیدم دیگه نه می تونم دوستش داشته باشم نه توان انتقام داشتم.از بچگیم تا الان که بزرگ شدم واسه خودم یادم نمیاد از کسی انتقام گرفته باشم و کینه ای باشم. مامانم همیشه بهم می گفت اگه یکی بهت بدی کرد اونو ببخش تو باید همه رو دوست داشته باشی به هیچکسی نباید آسیب برسونی.
کاش حداقل تا این حد بخشنده نبودم تا بتونم از خودم دفاع کنم تا بدونن دوره بزن و دررو تمام شده... هوا گرگ و میش شده بود که چشمام سنگینی می کردن و خوابم برد.

وقتی بیدار شده بودم ساعت دوازه ظهر بود.رفتم تو هال تا مهسا اومده و با سحر گرم صحبته.
_سلام.
دوتاییشون سرشونو چرخوندن سمت من و سلام کردن.
بعد این که صورتمو شستم نشستم کنارشون و سیبی برداشتم و گاز زدم.
_خب چه خبرا خواهر عزیزم؟
_خبری نیست.تو چه خبر؟
_سلامتی شما.خونه داداشت میای وقتی نوبت به من رسید صدتا بهونه میاری که نیای.
_اینطور نیست.تو که حالمو بهتر می دونی.. حوصله ندارم بعدم کلی گرفتارم.
_تشری بیاری خوشحال میشم.
_مرسی عزیزم.
_راستی مهسا مگه حسام جمعه هم سرکاره؟
_نه چطور؟
_آخه حسام خونه باشه تو عمرا پاتو نمیذاری بیرون.
_نه عزیزم ماهم نیاز داریم بعضی اوقات واسه خودمون وقت بذاریم.همش تو خونه بشور و بساب مگه تمومی داره کار خونه؟
_وای دست نذار رو دلم،کار خونه اصلا شنبه و جمعه نمیشناسه،خوشبحال مردا دوروز آخر هفته استراحت می کنن ولی ما چی. کیه که قدر بدونه.
با تعجب بهشون نگاه کردم گفتم: اینو پیش کسی بگیید که شمادوتارو نمیشناسه.چجوری دارید مینالید کسی ندونه فکر میکنه پنج تا بچه قد و نیم قد دارید شوهراتونم فقط میریزن و شماهارو درک نمیکنن. خوبه از هفت روز هفته سه،چهار روزش یا بیرونید یاهم خونه ماماناتون.
سحر سری تکون داد گفت:تا وقتی نرفتی تو خونه خودت نمی تونی مارو درک کنی که چقدر زحمت می کشیم و کار می کنیم که.
مهسا هم برای حمایت از سحر ادامه داد:خوب گفتی سحر جون. ایشون که حتی تو خونه باباشم نیست حداقل ببینه مامانش چقدر زحمتکشه.
_ یجوری حرف میزنید انگار به جای خونه بخت راهتونو کج کردید بزور شمارو بردن به زندان و دارن ازتون بیگاری میکشن.می خواستین شوهر نکنید.
_خب ماهم مثل بقیه باید یه روزی میرفتیم سر خونه زندگی خودمون.
_بیچاره شوهراتون دلشون به شماها خوش کردن.
سحر از جاش بلند شد گفت:از خداشونم باشه. مهسا بیا کمکم غذا بکشیم.مردم از گشنگی از صبح تاالان هیچی نخوردم.
مهسا هم برای کمک رفت تو آشپزخونه منم مشغول تلویزیون دیدن شدم. از بچگی علاقه زیادی به تلویزیون داشتم.یکی از تفریحاتم وقتی که وقت اضاف میوردم تماشای تلویزیون بود.
صدام زدن و رفتم نشستم و ناهار خوردیم.بعد از ناهار اومدیم دوباره کنار هم نشستیم مهسا گفت:مهتاب؟
_جانم؟
_چند وقته جلو آینه نرفتی؟
_یعنی چی؟
_فکر کنم یکی دوماهی هست که آرایشگاه نرفتی.به خدا هروقت میبینمت دلم میگیره.این چه وضعشه عزیزدلم؟
_راحتم.
_یعنی چیوراحتی؟ آدم اگه عزیزشم بمیره بعد چهل روز میره آرایشگاه. لباس مشکیشو درمیاره. تو که زبونم لال کسیو که از دست ندادی اینجوری داری با خودت میکنی!
_مهسا بیخیال حوصله ندارم.
_خب مهسا راست میگه.ببین چقدر لاغر شدی اصلا به خودت نرسیدی.
_خواهرجونم مامان و بابا چقدر این حالتو ببینن و غصه بخورن؟چقدر این تار های بین موهات که سفید شده ببینن و تحمل کنن؟ الان تو فقط کنار مامان و بابا هستی دلخوشیشون تو هستی که از سرکار برمیگردی بشینی کنارشون باهم صحبت کنید احساس تنهایی نکنن. ولی داری به خودت و اون دوتا بیچاره ام ظلم می کنی.
_من کاری نکردم که ظلم باشه یا ثواب.
_همین که تو اتاقت زندونی هستی یا هم میری بیرون و یه کلمه حرف با مامان بابا نمیزنی خودش ظلم بزرگیه. منو سحر امروز نوبت آرایشگاه گرفتیم تو چه بخوای چه نخوای مجبوری با ما بیای.
_من نمیام.بعدشم چه آرایشگاهی جمعه باز بوده؟
سحرگفت:این آرایشگاهش تو خونشه و مشتریاشم فقط از بالاشهره.اگه بهش بگی جمعه هم کار میکنه.
_واسه من فرقی نمیکنه.
حوصله نداشتم و به بهونه کار رفتم تو اتاق.رفتم جلو آینه.باورم نمیشد این من باشم، با موهای ژولیده که موخوره گرفته بود.ابروهای اصلاح نشده.صورتم از خستگی چندتا چروک ریز انداختم بود از بس این مدت گریه کرده بودم کسی منو نمیشناخت فکر میکرد معتادم بخاطر گودی چشمم.فکر کنم برم خونه باید لوازم آرایشامو عوض کنم از بس استفاده نکنم تاریخشون حتما گذشته.
واقعا من باخودم چیکار کردم؟ دیگه از اون لبخند و نگاه نافذم خبری نبود. منی که هیچوقت بدون آرایش از خونه نمیرفتم بیرون حالا یک رژلب ساده هم تو کیفم پیدا نمیشد. زن چهل ساله م از من جوونتره.
یکم چرت زدم و بیدار شدم.سحر و مهسا آماده شده بودن.منم با بی حوصلگی مانتومو پوشیدم و باهاشون رفتم. به آرایشگاه که رسیدیم اول گفتن من برم بشینم تا آرایشگر بهم برسه. روی صندلی مخصوص نشستم آرایشگر زن جوون و خوشگلی بود که بخاطر قد کوتاهش کفش پاشنه بلند پوشیده بود. با لبخند نگاهم کرد: خب عزیزم.فقط اصلاح داری؟
_آره.
مهسا برگتش گفت: بعد اصلاح.رنگ مو و یکم کوتاهی مو هم انجام بدید لطفا. برگشتم سمتش با اخم گفتم: ولی من موهامو رنگ نمیکنم کوتاهم نمی کنم.
_بعد از عروسی من موهاتو رنگ نکردی.موخوره هم گرفتم یکم نوک گیری کنید براش و رنگ فندقی بزنید.جلو موهاشو هم لطفا چتری بزنید.
هاج و واج نگاهش کردم.این چه مدلشه مگه من عروسکم که به آرایشگر میگه منو چه مدلی دربیاره؟
آرایش مردد نگاهم کرد منم سرمو گذاشتم رو صندلی گرفتم:چاره ای نیست. هر چی که ایشون گفتن انجام بدید لطفا.
چشمامو بستم و ارایشگرم گرفتار شد.
بااین که صورت کم مویی داشتم ولی بعد یکی دوماه اصلاح کردن کلی دردم می گرفت.
بعد از اصلاح موهامو رنگ کرد و رفتم کناری نشستم تا نوبت به سحر و مهسا برسه.
بعد یکساعت اومد موهامو شست و پشتشو نوک گیری کرد چند بار تاکید کردم که اندازه دوتا بند انگشت بیشتر موهامو کوتاه نکنه. جلو موهامو هم تا روی ابروهام چتری کوتاه کرد. بخاطر این که صورتم زخم نشه و جوش نزنه ماسک زد و ورم صورتم خوابید. کارمون دیگه تموم شده بود حساب کردیم می خواستیم برییم آرایشگر گفت:مهتاب خانم.حالا واقعا ماه شدی بذار یه رژ قرمز هم واست بزنم که تکیمل بشی.
_نه ممنونم.دستتون درد نکنه. سحر هولم داد گفت:وای دختر تو چقدر ناز داری اینقدر چیزی به لبت نزدی که خشک شده.
دیگه حرفی نزدم و رفتم  کنار آرایشگر و رژ قرمز برام زد. رفتم جلو آینه؛جمله لولو میری داخل هلو میای بیرون درمورد من صدق می کرد. دوباره شادابی به چهرم برگشته بو.رنگ فندقی موهام پوستمو روشن تر نشون میداد. موهام جلو چشمم بود و یکم اذیت میشدم اما خیلی قشنگ بود.چهرمو کلی تغییر داده بود.با تغییر صورتم حالمم عوض شد و سرحال تر شده بودم.با این که هنوز بی حس و خسته بودم و قلب شکسته ام ترمیم نشده بود اما دیگه از اون حال و هوا اومده بودم بیرون و راحت تر نفس می کشیدم.
از آرایشگر تشکر کردیم و رفتیم بیرون. قرار شد شام بیرون بخوریم.تو ماشین نشستیم و طبق معمول سحر راننده بود مهسا بغل دستش منم صندلی عقب بودم. فردا اولین روز زندگی پاییز بود.شیراز دقیقا فصل به فصل هواش تغییر می کرد.دیگه نیاز به کولر نبود شیشه ماشین زدم پایین و نسیم خنکی صورتمو نوازش می کرد.تابستونی که فکر می کردم بهترین فصل عمرم میتونست باشه شد بدترین و کذایی ترین فصل زندگیم. نمی دونم این پاییز برام چه برنامه ای داشت اما می دونستم دیگه بدتر این قرار نیست سرم بیام.یعنی دردی بزرگ تر این برام وجود نخواهد داشت.
_خب میگید شام کجا برییم؟
با صدای سحر از افکارم اومدم بیرون. مهسا گفت:نمی دونم ولی حس فست فود خوردن ندارم.
_خب مهتاب تو چی میگی؟
_ هرجا خودتون بگید من اوکی هستم برام فرقی نداره.
_ بریم شاطر محمد؟
مهسا گفت:وای آره.الان تو این هوا خیلی میچسپه. اول برییم پارک آزادی دوچرخه سواری بعدم برییم شام.
_شما دوتا هرجامیرید باید یه شهربازی و پارکی حتما نزدیکتون باشه وگرنه روزتون شب نمیشه.
مهسا خنده ای کرد و گفت:شماهم تا همین یکی دوماه پیش حال و روز مارو داشتی.حالا واسه ما ادای مامانبزرگا درمیاری؟!
_شماباید عروسک بازی می کردید هنوز زود بود شوهر کنید.
مهسا و سحر دیگه هیچی نگفتن و مثل بچه ها واسه دوچرخه سواری داشتن ذوق مرگ میشدن. کبابی شاطر محمد ضلع شرقی پارک آزادی کنار میدان آزادی قرارداره و به جد می تونم بگم بهترین کبابی شیراز هست. هروقت خانوادگی می خواستیم بیایم اول می رفتیم پارک آزادی یا وارد شهربازیش می شدیم یا هم دوچرخه سواری می کردیم بعدم میرفتیم دست بوسی شاطر محمد
رسیده بودیم پارک از ماشین پیاده شدیم و سمتی که دوچرخه هارو کرایه می دادن حرکت کردیم. وقتی رسیدیم سه تا دوچرخه گرفتیم و رفتیم دور بزنیم.
دوچرخه سواری سحر از همه مون بهتر بود.مهسا هم البته دست کمی از سحر نداشت ولی بدتر از همشون من بودم. مثل اونا نمی تونستم رات دوچرخه سواری کنم باید یه راه مستقیم و خلوت دوچرخه سواری می کردم وگرنه یا میزدم بقیه رو ناکار می کردم یا خودم.
مهسا و سحر که مثل بچه ها شده بودن و جیغ میزدن و کورس می ذاشتن با بقیه منم خیلی آروم یه خط رو گرفته بودم و راه خودمو میرفتم.
_میگما الان می خوام یه حرکتی براتون برم که تو عمرتون ندیدید.
_نکن سحر داداشم فردا بیاد تا نصفت تو گچه.
_نه مهساجون این حرکتو زیاد تمرین کردم حالا ببین حال این پسراهم بگیرم که خیلی ادعاشون میشه. اومدم نزدیکشون گفتم: میخوای چیکار کنی؟؟
_خب یه لحظه تحمل کنید الان میبینید. یه قسمت از پارک حوض خیلی بزرگ و مستطیلی داشت سحر از چند متر عقب تر از حوض با سرعت اومد و با یه پرش اومد لبه طولی حوض دیگه همه داشتن بهش نگاه میکردن که یهو  تک چرخ زد و داشت طول حوض رو می روند. داشتن براش دست و سوت میزدن که یکی دومتر بیشتر نمونده بود یهو چرخ دوچرخش کج شد و خیلی وحشتناک با صورت خورد زمین. منو سحر سریع دوییدیم سمتش.چند نفرم اومدن بالا سرش بعضی ها هم داشتن بهش می خندیدن..
تا بهش رسیدیم گفتم:سحر؟حالت خوبه؟چیزی نشده؟ آروم زیر بغلشو گرفتیم و بلندش کردیم.  کف دستش خاکی و خونی شده بود بهم زد و تمیز کرد.
_نه خوبم. دستمو گذاشتم زمین که صورتم آسیب نبینه. خاک برسر دوچرخه هاشون.بیشعورا. دوچرخه کج بهم میدن حالا میرم جوابشون میدم.
مهسا گفت: دوچرخه کج از کجات دراوردی؟ این همه باهاش بازی کردی الان شد کج؟
_غلط کردن ابرومو بردن.
 دوتا پسر که اوناهم دوچرخه داشتن آروم کنارمون رد شدن گفتن: بو دماغ سوخته میاد. شما به جا بریی پشت دوچرخه بشینی برو پشت ماشین لباس شویی.
سحر صداش دراومد و با داد و فریاد گفت: رو آب بخندین احمق. همین کاری که من کردم شما تو خوابم نمیتونی...چرا فرار می کنی بیچاره؟ چقدر بیشعورید.
نگاهی بهش انداختم کل هیکلش خاکی شده بود و شالش از سرش افتاده بود و موهاش به صورت نامنظمی رو صورتش ریخته بود و داشت زیر لب به همه فحش می داد. خندم گرفته بود.می دونستم الان اگه بخندم تمام عصبانیتشو رو سرم خالی می کنه. منو مهسا رفتیم دوچرخه هارو تحویل دادیم و سه تایی رفتیم کبابی شاطر محمد. آروم آروم میخندیدم ولی دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم و ایستادم و بلند بلند می خندیدم.اینقدر خندیدم که از چشمام اشک میومد. هرجی سحر دعوام می کرد بیشتر می خندیدم.مهساهم نمی تونست جلو خودشو بگیره و شروع به خندیدن کرد. اینقدر خندیدم که شکم درد گرفتم.با خنده گفتم:وای سحر ببخشید ولی تو عمرم ندیدم یکی اینجوری ضایع بشه.خیلی حرکتت خوب بود لعنتی.
یه پس گردنی زد گفت:خاک تو سرت. اینم از خواهرشوهر ما!آماده واسه مسخره کردنمونه. دیگه از بقیه چه انتظاری دارم؟
_سحر خودمونیم خیلی باحال افتادی بعدم بلندشدی گفتی دوچرخه کجه...
مهسا که اینو گفت باز زدیم زیر خنده...خیلی وقت بود که نخندیده بودم،خیلی وقت بود از ته دل شاد نشده بودم.راست می گفتن خنده بر هر دردی دواست. بعد از این که کلی خندیدیم احساس سبکی بهم دست داد.
داخل پیاده ررو کلی میز و صندلی گذاشته بودن و فضای خیلی خوبی ایجاد شده بود.پشت یه میز نشستیم و سفارش شام دادیم. هوا اینقدر خوب بود که تصمیم گرفتم تا وقتی اونجا هستیم به هیچ چیزی فکر نکنم. با اتفاقی که برای سحر افتاده بود سوژه ای پیدا کرده بودیم و می خندیدیم.
بعد از ربع ساعت سفارشمونو اوردن همراه نون تنوری که خودشون درست می کردن.
مثل همیشه کبا هاشون عالی بود اینقدر خوردیم که توان بلند شدن هم نداشتیم ده دقیقه ای نشستیم و رفتیم. لپ تاپمو تو ماشین گذاشته بودم تا یه راست برم خونه خودمون. فردا مجید از بوشهر برمیگشت و منم کلاس هام شروع میشد. اول مهسا رو رسوندیم و بعدشم من. از سحر بخاطر این دوروز که حواسش بهم بود و نذاشت بهم بد بگذره تشکر کردم.
ساعت از دوازده گذشته بود آروم با کلیدم وارد خونه شدم لامپ ها خاموش بود و مامان و بابا خوابیده بودن. راهی اتاقم شدم.بعد از عوض کردن لباسم.رو تختم نشستم و آهنگ بی کلام گذاشتم.
داشتم به همه چیز فکر می کردم.خیلی سختی کشیده بودم.دوسال از بهترین روزهای زندگیم تقدیم کسی کردم که ارزششو نداشت،دوسال از زندگی عقب مونده بودم ولی دیگه دوست نداشتم اینهمه غصه بخورم و عزاداری کنم. اتفاقی بود که افتاده بود من نباید تسلیم میشدم تا نابود بشم.هنوز اول جوونیم بود و کلی فرصت داشتم.بعضی اوقات آدم ها به جایی میرسن که نمی تونن هیچ مشکل و غصه ای رو قبول کنن چون ظرفیتشون پر شده و بیشتر از این لبریز میشن.من لبریز شده بودم. اما بازم بین دوراهی بودم دچار دوگانگی  شده بودم.نمیدونستم چی درسته چی اشتباه نمی دونستم باید ببخشمش یا ازش انتقام بگیرم.ولی همش دوست داشتم یکبار فقط یکبار دیگه رودررو ببینمش و تمام حرف هایی که تو دلم نگه داشتم هش بتو چشماش زل بزنم و بگم.بگم چه بلاهایی سرم اورده بهش بگم تمام دروغ هاشو میدونم.بهش گم من احمق و کودن نبودم که اینقدر بلا سرم اوردی فقط عاشق بودم. تمام حرف هایی که هیچ وقت بهم اجازه نداد بگم رو با صدای بلند بهش بگم.همیشه حرف حرف خودش بود اگه حرف درستی میزدم میومد حرفمو قطع می کرد و خودش شروع می کرد.اینقدر سیاست داشت که تهش همیشه من مقصر می شدم. ازش بدم میومد دوست داشتم خودمو خالی کنم و هر خاطره ای که باهاش داشتمو بریزم تو سطل آشغال. از خودم خجالت می کشیدم که با همچین آدم حقیر و دروغگویی رابطه داشتم و عاشقش بودم.
نمیدونم چرا دلم می خواست سجده بزنم و با خدا حرف بزنم. نماز نمی خوندم ولی دلم برای خدا تنگ شده بود دلم برای حرف زدن با خدا تنگ شده بود. از جام بلند شدم رفتم وضو گرفتم و چادر نماز و مهر مامانمو برداشتم و برگشتم تو اتاقم.لامپ اتاق خاموش کردم و چادر سر کردم و سجده زدم.
_خدای مهربونم!ازت خجالت می کشم. خیلی وقت بود که فراموشت کردم.خیلی وقت بود باهات حرف نزده بودم.ازت شکایت داشتم ازت ناراحت بودم که چرا همچین تقدیری برام نوشته بودی.کسیو تو زندگیم قرار دادی که جز بدی هیچکاری برام نکرد. مگه نمیگی هرکی بدی کنه بدی میبینه پس چرا اون بدون این که  نتیجه این همه کارهای بدشو ببینه رفت خارج و خوش و خرم داره زندگیشو میکنه؟اصلا به کارهایی که سرم اورده فکر میکنه؟ عذاب وجدان داره؟ میدونه چقدر داغون و شکسته شدم؟میدونه بعد اون با زمین و زمان قهرکردم و خودمو کشیدم کنار؟بعد اون من مُردم!ولی خدا خیلی خسته شدم،دیگه بیشتر از این نمیتونم اینهمه غصه رو رو دوشم حمل کنم(دیگه اشکام داشت میریخت و صورتم خیس شده بود) خدا به خودت قسم کم اوردم.این چه عشقیه که بعد این همه بدی و خیانت و دروغ هنوز تو قلبم زندس؟هنوز دارم بهش فکر میکنم؟نجاتم بده.کمکم کن دستمو بگیر.میخوام دوباره زندگی کنم. میخوام دوباره امید داشته باشم.خدا اومدم باهات آشتی کنم. اومدم بگم غلط کردم.منو ببخش تو همیشه بهترینارو برای بنده هات می خوایتو بارها خواستی منو متوجه راه اشتباهی که انتخاب کردم کنی ولی من کورشدم کر شدم پافشاری کردم گفتم یااون یا مرگ. خدا می خوام این حس لعنتی از دلم بره بیرون میخوام هیچ اثری تو قلبم نداشته باشه. خودمو میسپرم به خودت دستمو بگیر و بلندم کن هرچی که خیر و صلاح منه بهم بده راه درستو بهم نشون بده.اینهمه اشتباه کردم دیگه کافیه. منو پاک کن،خلاصم کن....
وقتی از سجده بیرون اومدم و نشستم حالم دگرگون شده بود انگار وزنه سنگینی که رو قلبم بود برداشتن و سبکه سبک شده بودم. اشک هامو پاک کردم و رو به آسمون گفتم:تو تنها امید منی،تنهام نذار.
واقعا دیگه نمی تونستم این حس لعنتی که تو قلبم وجود داشت رو پیدا کنم و ناراحت باشم.لبخندی از ته دلم رو لبم نشسته بود. بلندشدم و چادر نماز و مهر مامانمو گذاشتم جا و از یخچال یه لیوان آب خوردم و دوباره رفتم تو اتاقم. دراز کشیدم و موبایلمو برداشتم.تمام عکس ها و پیام ها و حتی شماره خواهرش و خودشو از گوشیم پاک کردم.دیگه نمی خواستم چیزی از اون برام وجود داشته باشه که حالمو بد کنه. نمی دونم چه رازی تو این حرف زدنم با خدا وجود داشت اما اینقدر خالصانه و از ته دلم ازش کمک خواسته بودم که صدامو شنید و نجاتم داد. امشب برای اولین بار بعد از جداییمون تونستم راحت و با دل آرومی بخوابم...

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل 8
 


کاش می شد هر شب ساعت را عقب کشید
مثل آن شب در شروع پاییز
می خواهم یک نفس بیشتر شانس زندگی داشته باشم..
مهر شروع شد!خداکند نامهری اش در دل شهریور جا گذاشته باشد و به سراغ ما آمده باشد.

از خواب بیدارشدم.کنار پنجره اتاقم ایستادم و با تمام وجود اکسیژن به ریه هام هدیه دادم.. نگاهی به درونم انداختم به دنبال این بودم واقعاقلبم خالی شده یا اتفاق دیشب صرفا برای انرژی که شب داره حس کردم..چشمامو بستم و به دنبال خودم بودم. محسن دوستت دارم! هنوز تورو می خوام! زندگی بدون تو هنوز برام یه سختی داره می گذره!پ کی برمی گردی و دوای قلبه زخم دیدم میشی؟! نه دیگه دوستش نداشتم!دیگه نمی تونستم این کلمات رو به تمام وجودم بهش بگم.دیگه هیچ احساسی بهش نداشتم،حتی خبری از انتقام و کینه تو دلم پیدا نمی کردم.فقط دلم می خواست حرف هایی که هیچوقت بهش نزدم رو بهش بگم و خودمو خالی کنم. برام مثل روز روشن شده که یه روزی برمی گرده و از تمام کارهایی که کرده پشیمون شده اما دیگه خیلی خیلی دیر شده،چون دیگه دوستش نداشتم و خودمو آزاد کرده بودم.امروز حالم خوب شده سمّی که تو کل تنم رخنه انداخته بود بعد از یک ماه،خودم تونستم بکشم بیرون و حالمو خوب کردم. این حالمو با هیچی عوض نمیکنم. دیگه دور عاشقی خط کشیدم.می خوام برای خودم زندگی کنم و تو راه موفقیت قدم بردارم. فهمیدم هنوز برام خیلی زود بوده که بخوام عشق رو تجربه کنم. اینم فقط شد تجربه برای  زمانی که بخوام عشق واقعی رو بدست بیارم.
تونسته بودم خودمو پاک کنم و از شر این حس و عشقی که جز بدی و بلا هیچی برام نداشت خلاص شده باشم.
برای اولین کلاس مهرماه آماده شدم و دوباره شدم مهتاب سابق.مانتو جلوباز یاسی همراه زیرسارافن و شلوار شیری پوشیدم،چون می خواستم برم آموزشگاه باید مقنعه می پوشیدم ولی یه شال هم رنگ مانتومو هم گذاشتم تو کیفم.آرایش ملایمی کردم.موهامو و رفتم تو آشپزخونه مامان و بابا داشتن صبحانه می خوردن. با لبخند گفتم:سلام.صبحتون بخیر.
مامان و بابا سرشونو بالا اوردن می خواستن جواب سلامم بدن که مثل برق گرفته ها خشکشون زد. رفتم سمت دوتاییشون و پیشونیشونو بوسیدم و کنارشون نشستم.
_سلام عزیزدلم.
_سلام باباجان.انگار حالت خوب شده ها!
_ با وجود شما دیگه هیچوقت حالم بد نمیشه.
مامان برام چایی ریخت و یه کاسه پر آش سبزی گذاشت کنارم.می دونست خیلی آش سبزی دوست دارم.
_ وای چقدر هوس آش سبزی کرده بودم مرسی مامان.
_ بابات که همیشه میورد ولی تو دیر بیدار می شدی که ازش بی بهره موندی. دیروز انگار خیلی بهتون خوش گذشته!
_آره.با مهسا و سحر رفتیم آرایشگاه بعدم رفتیم پارک آزادی.
_کار خوبی کردی مادر.دختر من باید همیشه خوشگل و شاد باشه.
_دورت بگردم مامان.
بعد این که صبحانه خوردم از مامان خداحافظی کردم و با پدر رفتم آموزشگاه.
_مهتاب بابا،هرچی لازم داری به خودم بگو.درسته داری کار می کنی ولی هرچی که درمیاری واسه خودت پس انداز کن.
_قربونت بابا.خدا سایه تونو بالا سرما حفظ کنه.شما هیچوقت نذاشتید احساس کمبودی داشته باشم.
_ منومامانت هرچی که داریم واسه شما سه تا هست کسی نتونسته از این دنیا چیزی با خودش به گور ببره...
وسط حرف پدرم پریدم با اخم گفتم:وای بابا!آخه این چه حرفیه میزنید؟زده هزارساله باشید.
_مرگ حقه.حواست باشه خیلی درگیر کار نشی که خودتو فراموش کنی!
حرفش دوپهلو بود.پدرم هیچوقت مستقیما حرفشو بهم نمیزد و میدونست من تا تهش منظورشو میفهمم.سرمو انداختم پایین گفتم:چشم.
روبروی آموزشگاه نگه داشت باهم خداحافظی کردیم و وارد آموزشگاه شدم.قبل این که برم سر کلاس،رفتم اتاق مدیر آموزشگاه و کلاس خصوصی که قرار بود علیرضا بگیره هماهنگ کردم و گفتم فقط درصد آموزشگاه بگیرید و دستمزد من ازشون نگیرید که قبول کردن.
با انرژی سه کلاسی که داشتم تونستم برگزار کنم.روزهای اول تعداد زیاد نمیومدن اما رفته به رفته به تعدادشون اضاف میشد.بعد این که کلاس هام تمام شد رفتم پیش خانم رضایی یکم باهم صحبت کردیم.
_مهتاب خبریه؟
_چه خبری؟
_رنگ و روت عوض شده.(چشمکی زد)نکنه ازدواج کردی مارو خبر نکردی.
_نه بابا.ازدواج چیه؟ گفتم تنوعی به.
_ولی خوب کاری کردی.یه ماه بود خیلی حالت خوب نبود ولی بزنم به تخته مثل تازه عروسها شدی.
آروم خندیدم گفتم:مرسی عزیزم.راستی سارا چه بویی دورت میاد نامرد..
یکم خودشو جمع جور کرد و زد به اون راه گفت:چه بویی چه خبری؟
_داری مارو رنگ میکنی؟ماخودمون نقاشیم. دیگه کل آموزشگاه میدونن تو و آقای امیری دل میدید و قلوه میگیرید.
خندید گفت:به خدا می خواستم بهت بگم ولی دیدم حالت خیلی مساعد نیست چیزی بهت نگفتم.
_خب زود بهم بگو تا کجا پیش رفتین؟
_داریم باهم بیشتر آشنا میشیم ببینیم خدا چی بخواد.آدم خیلی خوبیه خیلی مودب و باشعوره. انگار از دلم خبر داره قبل این که دهنمو باز کنم و بخوام حرفی بزنم میفهمه چی می خوام بگم.
_خب خداروشکر. این دوسالی که من باهاش برخورد داشتم آدم باشخصیت و محترمی بوده.امیدوارم هرچی که خیره پیش بیاد.
_فدات مهتاب جون.
_خب دیگه من برم کار نداری؟
_خسته نباشید خداحافظ.
_توام خسته نباشید عزیزم .خدانگهدار.
از آموزشگاه اومدم بیرون و قدم میزدم.آقای امیری یکی از مدرسین آموزشگاه بود سی و پنج سال سن داشت و این اواخر متوجه برخورد های صمیمی بین خودشو سارا منشی آموزشگاه شده بودم.خیلی بهم میومدن و از لحاظ شخصیتی نقطه اشتراک زیادی داشتن.
گوشیم زنگ خورد مهسا بود.جواب دادم:سلام.
_سلام.خوبی؟
_مرسی.توخوبی؟
_منم خوبم.کجایی؟
_تازه از آموزشگاه اومدم بیرون می خوام برم خونه.چطور؟
_حواست هست چهار روز دیگه تولد سحره.
زدم به پیشونیم گفتم:پاک یادم رفته بود.
_ دوست داشتم امسال سوپرایزش کنیم.هروقت تولد خودمون میشه برامون کلی تدارک میبینه.
_آره فکر خوبیه.خب برنامه تون چیه؟
_ تو خونه شما مراسمی براش بگیریم و از خانواده خودشم دعوت کنیم بیان. با مجید هماهنگ میکنیم که به عنوان دعوت به شام بیان خونه شما و سوپرایزش کنیم.
_خوبه.حالا امروز به مامان میگم زنگ بزنه به مامان سحر و بهشون بگه. خب تو می خوای کادو چی بگیری؟
_حالا من یه چیزی میگیرم.تو فقط به مامان بگو.
_باشه.
_میبینمت.
_میبینمت خدانگهدار.
این اتفاقات اخیر باعث شده بود خیلی چیزارو فراموش کنم.خوب شد مهسا یادمآوری کرد وگرنه روز تولدسحر میرسید و براش تبریک نمی گفتم تا یک ماه باهام قهر می کرد.
با این که عروس خانوادمون بود ولی هیچوقت اونو از خودمون جدا نمیدونستیم.همسایگی و رفاقت بین منو سحر و صد البته اخلاق و شخصیت خوبش باعث شده بود خیلی بهم نزدیک باشیم و مثل خواهر باهم باشیم.مامانم اگه بیشتر از منو مهسا دوستش نداشت کمترم نبود. یادم میاد وقتی مامان کمرشو عمل کرد و منو مهسا درگیر درس و دانشگاه بودیم سحر اومد دوهفته پیش مامانم موند و ازش مراقبت کرد.
سحر خواهری نداشت فقط سه تا برادر بزرگ تر از خودش که دوتاشون ازدواج کرده بودن و  یه بچه ای داشتن و فقط  آرش داداش سومیش مجرد مونده بود. نداشتن خواهر باعث شده بود رابطه بین من،مهسا و سحر عمیق تر باشه.
خدایا حالا من واسه این دختر مشکل پسند چی باید می گرفتم که نگه من از این دارم یا مدلش قدیمی شده؟ همیشه دنبال چیزهای خاص و گرون بود. همه چیز داشت اونم بهترینش همین کارو سخت تر کرده بود.سلیقه شو به خوبی می دونستم اما باز چیزی به ذهنم نمیرسید. حالا خوبه سه روز فرصت داشتم برم خونه یکم سایت های مختلف ببینم چی دارن تا بتونم ایده بگیرم.
باز فراموش کرده بودم قرار بود وقتی کلاس علیرضا رو هماهنگ کردم بهش خبر بدم. بهش زنگ زدم بعد از سه بوق جواب داد.از پشت گوشی هم می شد سرحال بودنشو حس کرد.
_به به خانم معلم.سلام
_سلام چطوری؟
_عالی.تو خوبی؟
_منم خیلی خوبم.
_چی بهتر از این که شما خوب باشی!
_لطف داری. علیرضا کلاستو امروز هماهنگ کردم اگه تونستی امروز یا فردا برو تا ساعت و روزهاشو مشخص کنید.
_قربون معرفتت.باشه حتما.
_خواهش میکنم.(اومدم خداحافظی کنم یه چیزی به ذهنم رسید) جنس جدیدم اوردید؟
_آره.چی میخوای؟
_نمی دونم.تولد زن داداشمه نمی دونستم واسش چی بگیرم.ولی چون باشگاه میره فکر کنم خوب باشه واسش اسپورت بگیرم.
_اینم میشه.ببین اگه دوست داره می تونی اسپورت هدیه بدی.
_آره خیلی دوست داره.فکرکنم همین بگیرم.
_باشه ما درخدمتیم.
_الان کجایی؟
_مغازه هستم.میخوای الان بیا.
نگاهی به ساعتم کرد ساعت شش بعدازظهربود .
_باشه .نیم ساعت دیگه میرسم.
_منتظرتم.
_خدانگهدار.
_خداحافظ.
سوار تاکسی شدم.تو ترافیک سنگین گیر کرده بودیم.خیابون ها قفل شده بود.اگه پیاده می رفتم فکر کنم خیلی زود می رسیدم.ترافیک همیشه هم بد نیست بعضی اوقات برای کسی مثل من می تونه تو تاکسی رفع خستگی کنه.
نزدیک چهارراه که رسیدم پیاده شدم تا باقی راه رو پیاده برم.دو دقیقه پیاده روی بود تامغازه علیرضا. از زمان دوستیمون تا الان چندباری به مغازش رفته بودم و تمام کفش اسپورت هام و لباس اسپورت که می خواستم خرید می کردم. داخل مغازه شدم خودش و شاگردش ایستاده بودن و داشتن دو سه تا متری و راه می نداختن. نزدیک ویترین داخل مغازه شدم و آروم سلام کردم
علیرضا با لبخند نگاهی بهم کرد و چشماش داشت از حدقه میزد بیرون.گفت:سلام خوبی؟... پارسا مشتری هارو راه بنداز.
از پشت میز اومد کنارم و باهم دست دادیم گفتم:خوبی؟خسته نباشید
_خوبم.شماهم خسته باشید.چطور اینقدردیر کردی؟
_باز تو ترافیک لعنتی گیر کردم.
_خب حالا حرص نخور.
_کی حرص می خوره؟
_ خوشگل شدیا!از دنده چپ پاشدی؟
_خوشگل بودم نشون نمی دادم.
_بر منکرش لعنت.
_تیکه کلامت هستا!هرچی میگم میگی بر منکرش لعنت.
_بر منکرش لعنت.
دوتایی خندیدیم.
_انگار حالت خیلی بهتر شده.
_شکر بهترم.یعنی سعی می کنم خوب باشم و به چیزی فکر نکنم.
_همین درسته. خب تو یه نگاهی به مغازه بنداز تا من مشتری راه بندازم بیام.
_باشه.راحت باش.
رفت پیش مشتری که داشت سر قیمت چونه میزد.منم نگاهی به کفش ها و ست های ورزشی انداختم. اکثر جنس هایی که تو مغازش بود مارک و اورجینال بود.عاشق رنگ بندی کفش هاش شده بودم با این همه تنوع دوست داشتم همه شو واسه خوودم بگیرم ولی خب مگه میشد؟!
بعد پنج دقیقه مشتری ها رفتن و دوباره اومد کنارم ایستاد گفت:خب چیزی انتخاب کردی؟
_هنوز نه.
_خب میخوای کفش بگیری ست گیری چی بگیری؟
آروم خندیدم گفتم:اینم نمی دونم.
_اندامش چجوره؟
_تو عروسی مهسا مگه سحرو ندیدی وقتی تورو به خانوادم معرفی کردم؟
_اوه سه ماه پیش بوده من یادم نیست اصلا.بعدم مگه اومده بودم عروسی خواهرت که اندام خانومارو دید بزنم؟!
از حرفش خیلی خوشم اومد.هیچ وقت یادم نیست بهم زل زده باشه و مستقیم بخواد باهام حرف بزنه تو چشماش پاکی موج میزد.لبخندی زدم گفتم: هم قدوقواره خودمه.
نگاه گذرایی بهم انداخت گفت:خب اگه لگ و تیشرت بگیری خوبه قشنگه. بیا این چند مدل ببین رنگ بندی هاشم هست. از رو رگال چندتا لگ و تیشرت بهم نشون داد. بهشون نگاه کردم خیلی شیک بودن.بعد کلی بررسی و سخت پسندی یه لگ مشکی که دو تا خط خاکستری بالاش بود و تیشرت قرمز که پشتش روی خط سوتین توری بود انتخاب کردم.
_نه خوشم اومد سلیقه خیلی خوبی داری.
_مگه غیر این انتظار داشتی؟
_نه شما همیشه خوش سلیقه هستی.خب همین دوتارو می خوای؟
دستمو گذاشتم زیرچونه م و دوباره به ویترین و رگال ها نگاه کردم گفتم:هووم نمی دونم.دوست دارم یه کفشی هم واسش بگیرم که کامل بشه.
_والا خوش بحال زن داداشت.من تاحالا ندیدم خواهرشوهر اینقدر مهربون و دست و دلباز.
با خنده گفتم:من فرق دارم بعدم قبل این که زن داداشم باشه باهم همسایه و دوست بودیم.
_پس بگو.سایز پاش چنده؟
_سی و نه.
_بیا این کفش ها ببین همه شون سایز پاشو داریم. اشاره به سمت کفش ها کرد و بازم کلی دقت و وسواس به خرج دادم و یه کفش اسکیچرز سورمه_سبز هم براش گرفتم.
علیرضا رفت پشت میز و خریدهایی که انجام دادم بسته بندی کرد و گفت:بفرمایید.مبارک باشه.
_مرسی. کارت اعتباریمو از کیف پولیم دراوردم و گذاشتم رو میزش.اخم کرد و بسته خرید رو کشید سمت خودش گفت:این چه کاریه مهتاب؟
_وا؟خب کارت دادم که حساب کنی دیگه.
_خجالت بکش.کارتت بردار تا بیشتر ناراحتم نشدم.
_اذیت نکن.هربار من میام ازت خرید کنم همینکارا می کنی که دیگه روم نمیشه بیام. یا حساب می کنی یا منم برنمیدارم.
_بین منوتو که این حرفا نیست.تو اینبار قبول کن دفعه بعدی که اومدی حساب میکنیم.
_نه.اینکارا بکنی من دیگه نمیام.یا حساب کن یا من برم جای دیگه.
_اگه اینجوره پس منم برم آموزشگاه بگم باید دستمزد تورو هم حساب کنن.
_این با اون فرق داره. من خودم دوست داشتم اینکار کنم.از شما به ما زیاد رسیده.لطفت کم نشه رفیق...
بعد کلی بحث علیرضا راضی شد حساب کنه البته کلی تخفیف داد. ازش تشکر کردم و حرکت کردم به سمت خونه..

مامان و بابا داشتن اهم صحبت می کردن منم بعد عوض کردن لباسم رفتم تو َآشپزخونه و ناهار خوردم البته ناهار که نه دیگه شب بود.
_مامان مهسا بهم زنگ زد گفت چهارروز دیگه تولد سحره.میخوایم اینجا براش یه جشن کوچیک بگیریم.گفت که بهت بگم زنگ بزنی به مامانش و ازشون دعوت کنی بیان ولی سحر خبردار نشه.
_عه راست میگیا!مگه هوش و حواس برام مونده. باشه فردا زنگ می زنم به مامانش و میگم به بچه ها بیان.
بابا برگست سمت ما و گفت:دیگه وقت این کارها نیست الان باید واسه بچه هاشون تولد بگیرن ولی هنوز خودشون سیرنشدن.
_بابا؟!چیکارشون داری خب؟خودشون بهتر می دونن چه موقع واسه بچه اوردن مناسبه.
_بعد چندسال هنوز وقتش نرسیده باشه پس دیگه هیچوقتم وقتش نمیرسه.زمان ما هرکی ماه اول حامله نمیشد صدتا عیب روش می ذاشتن.
_خب پدرِ من الان با زمان شما خیلی فرق داره.بعضی ها هستن قبل ازدواجشون باهم تعهد میبندن که اصلا بچه دار نشن.دیگه اینقدر آدم مشکل و گرفتاری داره وقت نمی کنه به یکی دیگه برسه.
_به حق چیزای ندیده و نشنیده.این چه مدلشه که قول قرار میبیندن بچه نیارن؟ جلو کار خدارو میگیرن.عجب!
_جهانگیر ما که نمی تونیم زور کنیم.ان شالله به زودی صاحب نوه میشیم.
_ما که سر از کار این جوونا درنمیاریم.
_من برم بخوابم خیلی خسته هستم.شبتون بخیر. با گفتن شب بخیر از جام بلند شدم وراهی اتاقم شدم.
خیلی خسته نبودم ولی دوست داشتم بازم به اتاقم پناه ببرم و فکر کنم. نمی دونم چرا هروقت حوصلم سر می رفت یا دلم میگرفت دوست داشتم بشینم ساعت ها فکر کنم.جالب اینجا بود از این کار تکراری هیچوقت خسته نمیشدم.قبلا خیلی دلیل برای فکر کردن داشتم ولی الان هیچ چیزی پیدا نمیکنم که بشه ساعت ها بهش فکر کرد و لذت برد. زندگیم از ژانر هیجانی و درام به یک ژانر کاملا اجتماعی و بی هیجانی رسیده بود. باید به این موضوع عادت می کردم.باید عادت می کردم به آموزشگاه،خونه،خونه فامیل و هرزگاهی خرید و تفریح. زندگی یکنخواتم سخته اما خوبیش اینکه از هیچی نمیترسی و هیچ کس و هیچ چیزی نمی تونه بهت لطمه بزنه...و باز با سنگینی چشمهام به مرگ چندساعته م رسیدم...

دوتا از سه کلاسمو تمام کرده بودم که علیرضا  بهم پیام داد ساعت دو بعد از ظهر باهام کلاس داره. بعد اون روز تلخ با علیرضا صمیمی تر و نزدیک تر شده بودم. بهم حس خوبی میداد کسی که صادقانه محبت می کرد و همه دوستش داشتن.
سومین کلاس رو هم به خوبی تمام شد.تو کلاس موندم و منتظر علیرضا بودم.ده دقیقه بعد رسید.
_سلام.خانم معلم.
_سلام.اینقدر نگو خانم معلم احساس میکنم اومدی مهدکودک.
لبخندی زدگفت:پس چی بگم؟
_خانم مظفری!
_اوه.بله بله.خب شروع کنیم..
_بفرمایید.
موقع کار کاملا جدی بودم.برام فرقی نداشت خواهرم باشه یا یه غریبه،زمان کار تمام تمرکزمو میذاشتم و طرف مقابلم همینو می خواستم.اگه کلاس یک نفره یا دونفره برگذار میشد یک ساعته بود. بعد کلاس علیرضا گفت برسونمت ولی ازش تشکر کردم و گفتم یکم کار دارم تو آموشگاه و خودم میرم. دوست نداشتم بیشتر از این بهم نزدیک بشیم.از دل خودم خبر داشتم دیگه هیچی به عنوان عشق نمیتونست قبول کنه اما خب نمی خواستم علیرضا عادت کنه و احساسی غیر از فاقت بینمون بوجود بیاد.
                        
                             ********************

سه روز گذشت..به علیرضا گفتم امروز بخاطر تولد نمی تونم کلاس خصوصی برگذار کنم و اونم قبول کرد.بلافاصله بعد از تمام شدن کلاس به خونه برگشتم. مهسا و مامان گرفتار تدارک امشب بودن.منم بعد از عوض کردن لباسم و خوردن غذا بهشون ملحق شدم.مامان داشت شام درست می کرد و مهسا گرفتار تمیز کردن خونه بود.کنار مامان ایستادم و رو گونه ش بوسه ای کاشتم.
_به به سرآَپزبزرگ.داری چی درست می کنی برامون؟
_کلم پلو،قورمه سبزی،ماکارونی و سوپ جو.
_اوه این همه چرا؟
_خب تعداد زیادیم تنوع باشه بهتره.فقط سالاد هارو گذاشتیم واسه تو.
_طبق معمول.آخه چی دیدین از من که سالاد رو میدید من آماده کنم؟
_هیچی ندیدیم والا فقط این که شما همیشه بیرونی ما مجبوریم کارهای سختو خودمون انجام بدییم.
_پس خوشبحالم میشه.
_گذاشتم رو میز آماده کن.
_باشه. پشت میز نشستم و گرفتار سالاد شدم.
خیلی طول نکشید رفتم پیش مهسا لم داده بود رو مبل کنارش نشستم گفتم:از این همه کار کردن یه وقت خسته نشی؟
اخم کرد گفت:تو که نبودی ببینی از صبح تاحالا چقدر کار کردم که!منتظر مجید بادکنکارو بیاره.
_کیک گرفتید؟
_مجید خودش کیک سفارش داده و میاره.
_خیلی هم خوب.راستی چی گرفتی واسه سحر؟
_چندوقت پیش رفته بودیم بیرون یه مانتو دید خیلی خوشش اومد ولی گفت چون زیاد مانتو داره دیگه فعلا نمی خره.اونو واسش گرفتم.
_خب وقتی تو تنش نرفته چجور انتخاب کردی؟
_ خب پروف کرد ولی لحظه نودی گفت فعلا نمی خوام.
رو میز یه خیاری برداشتم و گازی زدم بهش گفتم:اوهوم.مبارکش باشه.
_توچی گرفتی؟
_لگ و تیشرت ست و یه کفش اسپورت.
_خوب خرج می کنیا!کی تولد ما به شما اینجوری کادو بخری.
_بی انصاف نباش وقتی تولدت بوده واست کم نذاشتم..
آیفون به صدا دراومد قبل این که منتظر جواب مهسا بمونم از جام بلند شدم ببینم کیه،مجید بود درو واسش باز کردم…با یه جعبه کیک و یه پلاستیک که تو دستش بود اومد.
_سلام داداش.
_سلام عزیزم.خوبی؟
-شکر. بده دست من ببرم بذارم تو یخچال.
دستمو دراز کردم و کیک از دستش گرفتم.قبل این که بذارم تو یخچال نگاهش کردم.کیک مستطیلی بود که عکس دونفرشونو روش چاپ و دورش با خامه قرمز و سفید تزیین کرده بودن.
_خب بامن کار ندارید؟
_نه مادر.شما چه ساعتی میاید؟
مجید نگاه به ساعتش کرد گفت:به سحر گفتم آماده بشه الان میرم دنبالش.
_باشه.الانا دیگه خانواده خودشم میرسن.بروبسلامت.
_فعلا خداحافظ...
با مهسا گرفتار بادکنک باد کردن بودیم.بیست و پنج تا بادکنک قرمز و سفید بودن به تعداد سن سحر. وقتی بادکردنشون تمام شد. صورت و فکمو ماساژ دادم گفتم:وای دهنم پوکید.گلوم باد کرده.
_منم همینطور.باید میدادیم سحر خودش باد می کرد.
اومدم بخندم که فکم درد گرفت،گفتم:آخ.منو نخندون. من برم آماده شم الان میرسن.
_منم آماده بشم خیلی وقت نمونده.
رفتم تو اتاقم و لباسی که داده بودم به اتوبخاری و بابا اورده بود از کاورش باز کردم و پوشیدم. لباسم تا روی زانوم بود و زرشکی با دامن چین دار درشت؛بالاتنه لباسم یقه هفتی بازی داشت و آستین حلقه ای بود.عادت نداشتم لباس کوتاه بپوشم فقط برای مراسمات خودمونی و نزدیک می پوشید. پایین موهامو با بابلیس فر ریز انداختم و جلو موهامو یکم اتو کشید که چترش خراب نشه.. سایه چشم زرشکی و مشکی زدم به چشمم و خط چشم باریکی کشیدم یکمم ریمیل زدم خیلی ریمیل نمیزدم چون باعث میشد رفته رفته مژه هام بریزه.رژ گونه قهوه ای زدم البته خیلی کمرنگ بود و بخش مورد علاقه مال برای آرایش،رژ لب بود.قرمزترین رنگ بین رژهام انتخاب کردم و زدم. نگاهی تو آینه به خودم انداختم.عالی بود همه چی بعد از مدت ها جلوی آینه می ایستادم و از خودم راضی بودم. کفش پاشنه دوسانتی پوشیدم،قدم خوب بود و نیازی به پاشنه بلندتر نداشتم اونم تو خونه. صدای خانواده سحر شنیدم که داشتن سلام و احوال پرسی می کردن. رفتم پایین و با لبخند با همه شون سلام و خوش و بش کردم. پدر و مادرش،سه تا برادراش و دوتا زن داداشاش بودن و دوتا برادر زاده هاش داشتن با بادکنکایی که رو کف خونه واسه خودشون می رقصیدن بازی می کردن.مهسا هم آماده شده بود موهاشو ساده ریخته بود و آرایش تیره کرده بود.با دامن و بلوز سیاه سفید. مامان و بابا با پدر و مادر سحر گرم صحبت شدن.حسام هم رسیده بود و با داداش های سحر صحبت می کرد و ما خانوم هاهم واسه خودمون گرم گرفته بودیم..بعد از چند دقیقه مجید به گوشی مهسا پیام داد گفت ما سرکوچه ایم.من بلند شدم رفتم از تو یخچال کیک برداشتم و شمع هارو روشن کردم و همگی جلو در ایستادیم و لامپ هارو خاموش کردیم.آیفون زدن و در براشون باز کردیم. همه مون ساکت بودیم.درو که باز کردن هممون باهم گفتیم تولدت مبارک و جیغ و سوت میزدیم. آرش برف شادی دستش بود و رو سرشون ریخت.سحر همینجوری شوک زده فقط داشت ماهارو نگاه می کرد مهسا لامپ رو روشن کرد ولی سحر همینطور داشت با چشمهاش مارو وارسی می کرد ببینه واقعی هستیم یا نه. پرید بغل مجید و همدیگرو محکم بغل کردن.
_وای عشقم دستت درد نکنه.اصلا باورم نمیشه. یکی یکی بغلش کردیم و بهش تبریک گفتیم.کیک گذاشتم رو میز و سحر بعد این که لباسشو عوض کرد پشت میز نشست تا شمع هارو فوت کنه.
_اصلا باورم نمیشه.(رو کرد به مجید گفت)کلک می دونستم دو سه روزه خیلی مشکوک میزنی و نمیذاری گوشیتو نگاه کنم پس بدون خبری بوده.
_ ببخشید دیگه واسه خوشحال کردنت مجبور شدم مخفی کاری کنم. دسته مجید رو محکم تو دستش گرفته بود و اشک شوق تو چشماش حلقه زده بود.  قبل این که شمع هارو فوت کنه زن داداش بزرگترش گفت:سحر اول باید آرزو کنی بعد فوت کن.
_آرزو کردم.حالا فوت کنم؟!
زن داداش کوچیکترش گفت:نه ما که نشنیدیم قبول نیست باید بلند آرزو کنی.
همه مون زدیم زیر خنده .سحر گفت:آخه این چه کاریه آرزوم خصوصیه!
مهسا گفت:اگه نگی نمی ذاریم فوت کنیا!
_آرزو می کنم همیشه این جمع برامون بمونه تندرست باشید. اگه خدابخواد سال دیگه همین موقع ها خانواده خودمون سه نفره بشه...
تا اینو گفت همه مون باز شروع به جیغ و فریباد کردیم گفتیم نکنه خبریه ولی بهمون اطمینان داد که نه هیچ خبری نیست. نگاه پرمعنی به مامان بابا انداختم و بهشون لبخند زدم و اوناهم با صدای بلند آمین گفتن. سحر شمع هاشو فوت کرد قبل این که کیک رو برش بزنه گفت:این عکس نامزدیمون بود(روکرد به مجید)مرسی عشقم. دست مجید گرفت و باهم کیک بریدن. نوبت به کادو ها رسید. مجید براش یه نیم ست خیلی خوشگلی گرفته بود و بازم لاو تو لاو شدن.گفتم: اگه از ما خجالت نمی کشید از بزرگترا خجالت بکشید.
بازهمه خندیدیم.هرکی کادوشو میداد به سحر و باهم عکس یادگاری می گرفتن. مامان بابا هم سکه کادو دادن..
بعد از کادوها نوبت به رقصیدن و پای کوبی رسید. صدای موزیک اینقدر بلند بود که صدا به صدا نمیرسید. کلی بزن برقص کردیم. پرهام برادر زاده سحر که هشت سالش بود و بزرگتر از دخترعموش سوگند بود.پرهام کلی بامن جور شده بود و دستشو گرفتم و باهم رقصیدیم بچه فسقلی و تپلی بود بهتر از من میرقصید. منم هی لبپاشو می گرفتم و قربون صدقش می رفتم.سحر ومجید مثل شب عروسیشون از کنارهم جُم نمی خوردن و بیشتر از همه شادی می کردن.انگار رقاص بودن نه صاحب مجلس.یکی نیست جلو این دوتارو بگیره...
کم کم هرکی یه سمتی نشستن.با این که هوا خنک بود اما بخاطر فعالیت و رقصیدن کلی گرممون شده بود. کم  کم با کمک خانومهای مجلس سفره طولانی پهن کردیم. یه امشب نادیده گرفتیم و موقع غذا خوردن حرف زدیم و گل و بلبل میگفتیم.یک ساعتی شام خوردنمون طول کشی.مامان الحق لقب سرآشپزبزرگ برازنده اش بود همه چیز عالی و بی نقص بود. همه از دست پختش تعریف کردن و تشکر کردن. شکر رو شکر قرار بود فردا دوتا خانم بیان و خونه و آشپزخونه رو تمیز کنن و از ظرف شستن فارغ بودیم. آجیل و میوه و کلی خوردنی دیگه اوردیم رو میز چیدیم و هرکی از خودش پذیرایی می کرد. بحثمون به خاطرات گذشته رسیده بود.من برگشتم گفتم:آرش یادته چه بلایی سرم اوردی؟ با سرشو انداخت پایین که مثلا خجالت کشیده.
_آره.یادگاری قشنگی بود واسه همیشه از داری.
اخم تصنعی کردم گفتم:یادگاری قشنگ؟
زن داداش های سحر که خبر نداشتن با تعجب نگاه می کردن و پرسیدن که چی شده.
_ بچه بودیم تو کوچه داشتیم بازی می کردیم.آرش و چندتا پسر دیگه با سنگ دنبال هم میدوییدن یعنی اینا بازیشون بودا. منه بچاره ام بی نصیب نموندم و آرش خان یه سنگ به سرم زد و ماهم رفتیم درمانگاه شیش تا بخیه خوردیم.
مجید گفت:ولی منم رفتم حالشو جا اوردم.یه جوری شستمش که رو بندم نمیتونست جا بگیره.
همه زدیم زیر خنده.سحر با خنده گفت: فضول بودن تو خون ما هست.
باز بلند بلند خندیدیم. کم کم به سه گروه تقسیم شدیم پدرومادرامون یه گروه شدن آقایونم یه گروه و بازم ما خانوما بهم رسیدیم و شروع به تفریح کردن شدیم..
مهسا گفت:دختری سراغ ندارید آرشم از تنها دربیاد؟
سحر گفت:نه بابا.زن می خواد چیکار کنه؟بعد کی بره جاش ده تا ده تا دوست دختر بگیره؟
الهه و فرزانه زن داداش های سحر هم مثل ما خیلی راحت و گرم بودن و از هر دری باهم صحبت می کردیم.
الهه رو کرد به من گفت:مهتاب حالا که از دست گل های آرش گفتی بگو ببینم شوهر ما دوران مجردی لات محله تون بودن یا بچه مثبت؟
_خدایی فرشید و رامین خیلی خوب بودن دنبال درس و کار بودن.من نمی دونم این آرش و سحر رو کی رفتن از بس شیطون بودن.کسی از دستشون سالم نمیتونست فرار کنه.
سحر زد تو دستم گفت: والا بچه سالم بازی می کنه.دیگه مشکل از شماها بوده..
مهسا گفت:سحر داری میگی بازی!شما اصلا نمی دونستید بازی چیه فقط خرابکاری می کردید.
_وقتی هم میرفتیم خونه همسایه ها با بچه های کتک خوردنشون میومدن در حیاطمون مامانم خوب حال منو آرش  رو جا میورد ولی دیگه پوست کلفت شده بودیم..
فرزانه رو کرد به ما گفت:ولی الان همه اینها خاطره شده وبا یادآوریش فقط می خندیم.
_سحر یادته یه بار علیرضا کیف دوتا از دخترای محل برد بالا درخت گذاشت و اوناهم با باباهاشون اومدن خونه تون؟
تا اینو گفتم سحرزد زیر خنده،حالا یکی بیاد بهش بگه انگار واسه اولین بار شنیدی اینجوری میخندی.با خنده گفت:وای نگو. آرش که فهمید باباهاشون اومده.فرار کرد رفت یه هفته خونه آقاجونم موند ولی وقتی برگشت مامانم یه گوش مالی حسابی بهش داد...
مهسا ادامه داد:یه بارم منو تو باهم دعوامون شد آرش منو تو کوچه گیر اورد یه پلاستیک بزرگ خاک جمع کرد وریخت روم. منم گریه رفتم خونه.همیشه مجید با آرش بخاطر ما دعوا میوفتاد ولی آرش انگار نه انگار..
فرزانه گفت:وای آرش اینقدر فضول بوده ما خبرنداشتیم.
برگشتم سمتش گفتم:کجاشو دیدی.یه کاری کرده که گفتن نداره اصلا. بچه هایی که بزرگتر از خودش بودن ازش می ترسیدن.
الهه در ادامه حرفامون گفت:ولی این جور پسرا وقتی زن میگیرن خیلی آروم میشن. خدا کنه بچشون مثل خودش نشه.
_مگه داداشم چشه؟ بچه بوده و بچگی می کرده.
_اگه تو ازش حمایت نکنی جای تعجب داره.
_چیه مهتاب خانم از این که دارم از داداشم حمایت می کنم حسودیت شده؟
_من؟آخه این کاراتون جای حسودی هم گذاشته واسه آدم؟
_خیلی هم دلت بخواد…
ساعت یک بامداد رو نشون می داد که مهمان ها کم کم رفتن.سحر و مجیدم بخاطر پذیرایی و مهمانی کلی تشکر کردن. به سحر چشمکی انداختم و کنار گوشش گفتم:شیطون ببینم چیکار میکنی فردا عمه میشم یانه!
لبشو گاز گرفت و دستشو جلو دهنش گذاشت گفت:وای دختر تو چقدر پرویی به خدا. برم که بیشتر از این بی حیا نشدی. باهم خداحافظی کردیم و راهی خونه شون شدن. اینقدر خسته بودیم که بلافاصله بعد رفتن مهمان ها مامان وبابا رفتن خوابیدن منم یه دوش گرفتم و سرمو نذاشتم رو بالشت بیهوش شدم...

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

فصل9
 

شب سردی است،و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.


می کنم،تنها،از جاده عبور..
دور ماندند ز من آدم ها.
سایه ای از سر دیوار گذشت،
غمی افزود مرا بر غم ها.
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی

نیست رنگی که بگوید بامن
اندکی صبر،سحر نزدیک است.
هر دمی این بانگ برارم از دل..
وای،این شب چقدر تاریک است!
*خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
سخره ای کو که بدان آویزم؟*

مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را غم هست به دل،
غم من،لیک،غمی غمناک است.

روز ها به سرعت می گذشتن،دلیل این همه عجله را نمی دانستم!مگر ته این مسیر چه بود که بدون لذت بردن از راهمان گذر می کردیم؟ کسی که دونده دو ماراتن هست چه اول شود چه آخر شود مردم برایش سوت میزنن و ایستاده تشویقشان می کنند.کسی که دوچرخه سوار هست حتی اگر بین سیصد نفر شرکت کننده آخر شود مردم منتظرش میمانند و تشویقش می کنن. چون تمام تلاشش را تو این راه سخت انجام داد و هرگز تسلیم نشد. با وجود اینها پس چرا ما تو این زندگی به دنبال رسیدن و تمام شدن هستیم؟ وقتی که بچه بودیم آرزو می کردیم زودتر بزرگ بشییم تا به آرزوهامون برسیم.وقتی بزرگ شدیم اینقدر درگیر زندگی و رفع مشکلات شدیم که یادمون رفت جوونی یعنی چی؟ و در آخر مسیر که رسیدیم و اندکی از مال دنیا و جایگاه اجتماعی به دست اوردیم گفتیم کاش همه چیزمان می دادیم تا باز جوون بشیم و به معنا واقعی از آفرین خودمون پی میبردیم. زندگی در این دنیا گذراست پس تلاش کردن برای بدست اوردن یکم از دنیا هیچ ارزشی نمی تونه داشته باشه فقط تلاش کردیم تو این دنیا واسه دنیا...
اواخرآبان بود اوج پادشاهی پاییز.برگ ها به ظرافت و دلربایی فراوون از شاخه هاشون جدا می شدن و می رقصیدن با صدای خش خش برگ های خشک شده حال هر آدم ناخوشی رو خوش و خوب می کرد. پاییز برام حکم بهار داشت.به همه لبخند میزدم:مردم، برگ، خاک،کوه،خیابون،ترافیک حتی به کسی که بهم بدی می کرد. با وجود پاییز حالم دست خودم نبود و محو این عظمت و زیبایی می شدم.
تونسته بودم به زندگی آروم و ساکتم خو بگیرم.قلبم از احساس محسن تهی شده بود ولی نمی دونم چرا ته قلبم منتظرش بودم و می دونستم یه روزی پشیمون برمیگرده که برای همه چیز دیر شده ولی حرف هایی که تو دلم بوده بهش میزنم و نشون میدم زهر نبودنش منو نکشت قوی ترم کرد و پادزهرش اراده من بود..
روز به روز رابطه بین من و علیرضا عمیق تر می شد.از معرفت و رفاقت برام هیچ کم و کاستی نذاشته بود.منم تا جای ممکن همیشه همراهیش می کردم و هرکاری در توانم بود انجام می دادم.ولی باز ترس داشتم که بهم وابسطه نشه به هیچ وجه نمی خواستم این رفاقت و دوستیو از دست بدم..چند وقتی بود مادرش حال خوبی نداشت و با ناراحتی قلبی دست و پنجه نرم می کرد.
خانم رضایی و آقای امیری ده روزی بود ازجشن نامزدیشون می گذشت..بالاخره به شناخت کافی رسیده بودن و بیش ازین صبر جایز نبود. سارا تصمیم گرفت دیگه از کار تو آموزشگاه استعفاء بده و تمرکزش رو زندگیشون باشه.
هرکی درگیر زندگیش بود منم داشتم برای بهتر شدن و موفق تر شدنم تلاش می کردم. از بیکاری و تنبلی متنفر بودم.با معرفی یکی از دوستان دوران دانشگاه که مسئول بخش اداری یک مرکز  برای بچه های زیر هجده سال بی سرپرست و بدسرپرست بود به اونجا برم و هر هنر و توانایی دارم استفاده کنم. امروز قرار بود بعد از آموزشگاه به مرکز برم و ببینم چه کارهایی می تونم انجام بدم و مناسب هستم یاخیر..
 بعد از تمام شدن کلاسم با علیرضا سریع وسایلم رو برداشتم و خداحافظی کردم.کنار خیابون منتظر تاکسی بودم که سوارشم یه مزدا3کنارم ترمز کرد سرمو برگردوندم، علیرضا بودو پشت عینکش خط اخم عمیقی که کرده بود دیده میشد. کنار شیشه در شاگرد خم شدم یکی از ابروهامو انداختم بالا گفتم:چیه؟چرا مزاحم میشیَ؟
عینکشو رو موهاش بالابرد گفت: خبر رسیده خوشگلارو میدزدن.حالا افتخار میدی شمارو برسونیم؟
با شیطنت خاصی گفتم:خیر.دزدیدن ماهم افتخار می خواد.
_یعنی من ندارم؟
سرمو تکون دادم گفتم:نوچ.چون نیاز نیست مارو بدزدی.
_چه زبونی دارن این دخترا..بگو ببینم کجا می خوای بری؟
_کار دارم.
_بیا برسونمت.
_نه مرسی خودم میرم.
_دارم میگم بیا چرا ناز میکنی؟
_آخه..
_آخه نداره سوارشو تا گشت ارشاد نیومده منو به جرم مزاحمت بگیرن ببرن..
خنده ریزی کردم و سوارشدم. بعد از چنددقیقه سکوت گفت: راستی کجا می خوای بری.آدرس نگفتی که..
آدرس رو بهش گفتم و دیدم براش سئوال شده که چرا می خوام برم همین جایی و در ادامه گفتم:یه مرکز نگهداری از بچه های زیر هجده ساله.یکی از دوستام اونجا کار میکنه بهم پیشنهاد داده برم اونجا کار کنم. با تعجب نگاهی بهم کرد گفت:تو بری تو یه خیریه کار کنی؟چرا مگه نیاز..
حرفشو قطع کردم و با لبخند کشیده ای گفتم:نه.اونجا که می خوام برم اصلا حقوق نمیگیرم گفتم برم ببینم کارشون چجوریه اصلا میتونم یانه.
_خب بری اونجا چیکار کنی؟
_بخش های مختلفی دارن ولی چون من از صبح تا ساعت دو سرکارم و خیلی از کارهارو نمی تونم انجام بدم.ولی مثلا نگهداری،مشاوره،آموزش ونظافت و اینکارا می تونم.
_این همه کار بری نظافت کنی؟
_خب مگه چیه؟
_پیش بچه ها باشی و بهشون کمک کنی خیلی بهتره.
_هووم..آره خب.حالا هرچی خدا بخواد.
_ حالا چیشده که تصمیم گرفتی بری اونجا؟
_راستشو بخوای خیلی وقته دلم می خواست یه همچین کاری کنم که بهم آرامش بده و بتونم به چندنفر دیگه کمک کنم و خوشحال بشن.
_کارخوبی کردی.موفق باشی.
_مرسی. توام می خواستی بری مغازه بخاطر من مسیرتو دور کردی.
_اولا این ساعت تو پاساژ خیلی مشتری نمیاد و پارساهم هست دیگه هروقت برم مشکلی نیست از پس کارها برمیاد من بیشتر شب میرم.دوما اگه خیلی ناراحتی تا پیادت کنم؟
اشاره به بیرون کردم گفتم:آره دقیقا همینجاهم پیادم کنی که ماشین گیر نمیاد!
_پس مثل بچه خوب بشین سرجات تا برسی.
_بی ادب.راستی مادرت حالش چطوره؟
اخماش توهم رفت،صداش آرومتر شد
_هی خوبه.یه مشت قرص دکتر بهش داده.باید استراحت کنه ولی خب مگه میتونه یه جا بشینه.
_مگه دلارام خونه نیست که نذاره مامانت کار کنه؟
_بیچاره خواهرم دانشگاه که میخواد بره از قبل همه کارا میکنه و غذاروهم حتی آماده می کنه بابامم خونه هست ولی میگه نمیتونم بیکار باشم. دکتر گفته نباید خسته بشه و از استرس و غم و غصه دور باشه.سعی هم کردیم فضای خونه مون همینطورم باشه.
_حالا زیادم تحت فشار نذاریدش.بیکاری براش سخته کسی که یه عمر کار کرده و خونه شو واسه خانوادش گرم نگه داشته نمیتونه.
لبخندی زد و گفت:مرسی.
_خواهش می کنم.
_راستی جمعه قراره من و چندتا از دوستام برییم قلات الان خیلی قشنگ شده.گفتم توام بیای.
_من که دوستات نمیشناسم..
_خب آَشنا میشی خیلی آدم های پایه ای هستن.سه نفر از دوستام هستن که دوتاشون ازدواج کردن و با خانم هاشون میان فقط یکیشون مجرده که اونم هیچوقت تنهایی نمیاد همیشه دست یه دختری میگیره با خودش میاره.
_هووم..یکم سختمه خجالت میکشم.
_از کی تاحالا خجالتی بودی؟
با خنده گفتم:به تو چه.
_ببین چه بی ادبی بعد به من میگی بی ادب.حالا میای؟
_بذار باهات هماهنگ می کنم.ممکنه برام کاری پیش بیاد.
_شیرازیا اگه بهشون صد میلیونم بدن از روز جمعه و تفریحشون نمیگذرن تو مگه شیرازی نیستی؟
_من استثنام..
_بابا بیخیال کار.یکم به خودت فکر کن.به خودت استراحت بده. از صبح تا شب همش کار.
_منم مثل مامانت از بیکاری خسته میشم.
زد زیر خنده وگفت:باشه تسلیم.من که از پس زبونت برنمیام.خوب بلدی چی بگی.
دیگه حرفی بینمون ردوبدل نشد تا رسیدیم روبروی مرکز.ازش تشکر کردم و باهم خداحافظی کردیم. بسم الله ای گفتم و نفسمو با صدا دادم بیرون و وارد حیاط شدم،حیاط خیلی بزرگ که پراز گل و درخت بود و چند نیمکت جای جای حیاط گذاشته بودن.کاش فاطمه اینجا بود تا کمتر استرس میگرفتم ولی بهم گفت کارش تا ساعت دو بعدازظهر بیشتر نیست پس یعنی شانس دیدن همو نداشتیم..بچه ها گروه گروه مشغول کارهای مختلفی بودن. بهشون نمیومد بچه های بدی باشن یکم آرومتر شدم و قدم هامو تندتر کردم تا زودتر برسم و همه چیز برام روشن بشه. ساختمون سه طبقه و بزرگی بود. وارد راهرو سالن شدم نگاهی به در های سالن انداختم که همگی قهوه ای سوخته بودن و دنبال اسم مدیریت بودم. سه اتاق رو پشت سر گذاشتم تا به این تابلو رسیدم.دستم میلرزید،زیاد نبود اما محکم مشت گرفتم و به خودم تسکین دادم که آرامشمو حفظ کنم.چند تقه به در زدم و با صدای بفرمایید یک آقا در رو باز کردم و وارد شدم دوقدم رفتم جلو یک آقای پنجاه و پنج_شصت ساله ای پشت میز نشسته بود.نگاهش به من بود. با صدای آروم ولی رسا گفتم:سلام.
_سلام خانم.بفرمایید.
_خانم شریفی هستم.از طرف خانم مختاری معرفی شدم.
با معرفی کردن خودم چهره اش باز شد و با لبخند از پشت میز بلند شد و چندقدم اومد نزدیکتر.با دست اشاره کرد که روی صندلی بنشینم.
_بفرمایید خانم شریفی خیلی خوش آمدید.منتظرتون بودم.
روی صندلی نشستم و خودشم با یک صندلی بینمون روی صندلی دومی نشست.
_ممنونم.خوبید؟
_شکرخدا دخترم. چای میخورید یا قهوه؟
_مرسی.صرف شده. فکرکنم خانم مختاری در موردم با شما صحبت کردن.
_بله.خانم مختاری جز خوبی از شما هیچ چیزی نگفتن و ماهم مشتاق دیدارتون بودیم.
_ایشون به من لطف دارن.
_آدم هایی مثل شما که بخوان بدون منت و از ته دلشون به این بچه ها کمک کنن خیلی کم پیدا میشه. هرکی میاد دوروز نشده  عکس هاشونو میگیرن ومیرن. ولی خوشحالم که شما به خواست خودتون درخواست خانم مختاری رو قبول کردید.خانم مختاری یکی از کارمندای  وفاکار و دلسوز این مجموعه هست.
_ خیلی ها دوست دارن تو کار خیر شرکت کنن و سهیم باشن ولی سختی زندگی و مشکلات این اجازه نمیده.
_بله اینم هست.خب برییم سراصل مطلب.اسم مرکزمون که رو سردر ورودی هم دیدید خانه امید هست.منو خانمم ده سال پیش تصمیم گرفتیم سرپناهی برای این بچه ها که متاسفانه کمم نیستن تاسیس کنیم. میگم متاسفانه چون پشت این بچه هایی که دارن اینجا زندگی میکنن پدرومادر هایی هستن که بخاطر مسائل مختلفی توانایی نگه داری بچه هاشون نداشتن. بعضیا بچه طلاق هستن بعضیا پدریا مادر حتی هردوشون خلافکار معتاد هستن بعضیاهم وقتی شیرخوار بودن ولشون کردن به امون خدا..و خیلی مشکلات دیگه. دلیل ما این بود که به این بچه ها امید بدیم و خونه امن که بتونن زندگی کنن درس بخونن برن سرکار و  تشکیل خانواده بدن.من به عنوان پدرشون و خانمم به عنوان مادرشون تمام تلاشمون اینکه زخم های گذشتشون ترمیم بشه و به درستی تربیتشون کنیم.پسرم نادرهم کنارما هست و جزویی از این خانواده ست. اینجا کسی غریبه نیست و از سیاره دیگه نیومده همه ما یک خانواده هستیم.من سی و هفت دختر و چهل تا پسر دارم.نادرهم جزوه چهل پسرم هست. رده سنی بچه ها بین شش سال تا هفده سال هست...
تا اینجا با سکوت به حرفاش گوش سپردم که یه سئوال به ذهنم رسید گفتم:ببخشید که بین حرفتون پریدم..

لیوان آبی که رو میز بود برداشت و جرعه ای خورد گفت:راحت باش دخترم.
_بچه هایی که به سن قانونی میرسن کجا میرن؟
_سئوال خوبی پرسیدی.متاسفانه بهزیستی بعد از این که بچه ها به سن قانونی برسن دیگه عهده دارشون نیستن.ولی چندین خیّر و با کمک دولت تو کل کشور خانه های امید دیگه ای هم ساختن که بچه ها بعد سن قانونی برن اونجا تا وقتی که بتونن از پس خودشون بربیان یاهم تشکیل زندگی بدن.
لبخندی زدم و خیالم راحت شد.
_چقدر خوب.خب داشتید میفرمودید.
_سرت درنیارم دخترم. بچه ها مثل همه بچه ها مدرسه میرن.بعد مدرسه میان خونه و باهم دیگه میشینیم و ناهار می خوریم بعدم هرکی گرفتار کارهای شخصیش میشه به درساشون میرسن.اینجا چندتا کلاس هم برگذار می کنیم براشون.مثلا واسه دخترا کلاس نقاشی، خیاطی،عروسک سازی،بافتنی و خوشنویسی برای پسراهم کامپیوتر(تا اسم کامپیوتر اومد چشمام از خوشحالی شروع به برق زدن کرد) نجاری میذاریم.البته کلاس کامپیوتر هم واسه دختراس هم پسرا.به کمک خیرین عزیز تونستیم بیست تا سیستم بگیریم براشون. پنج شنبه هم واسه پسرا سالن میگیریم همراه مربی والیبال و فوتسال. بعضی از دخترا که دوست دارن ورزش برن و استعداشو دارن فرستادیمشون کلاس ورزشی...
از جاش بلند شد بهم گفت:خب بیا بامن تا خونه مون رو بهت نشون بدم.
لبخندی زدم و بلند شدم.
_طبقه همکف که الان هستیم.اتاق مدیریت و کارمندای اینجا هستن که کار هایی مثل امورمالی،حراست،مسئول هماهنگی و برنامه ریزی و مشاوره ،مربی هایی که برای بچه ها کلاس برگزار می کنن.(نگاه به اتاق هایی که بهم معرفی کرد انداختم و بعد نوبت به نوبت اتاق های بعدی رو وارد می شدیم و معرفی می کردن)اینجا کارگاه نجاری و خیاطی هست که روز های زوج برای دخترا هست میان قسمت سمت راست کارگاه مشغول میشن و روزهای فرد واسه پسرا که سمت چپ کارگاه واسه اوناست. اینجا هم کلاس نقاشی،خوش نویسی،عروسک سازی،بافتنی و خوشنویسی هست. اتاق هوشمندمونم اینجاست.
نگاهی کردم دلم وا شد چیزی که من دوست داشتم و بلد بودم. با خوشحالی گفتم:اینجا اتاق مورد علاقه منه..فکر کنم در جریان باشید که رشته من کامپیوتر بوده و تو همین کارم مشغول هستم.
_بله دخترم.خانم مختاری همه چیز گفتن. خب بیا آشپزخونه هم بهت نشون بدم.
ته سالن دوتا در بزرگ بود و وارد شدیم.هفت هشت نفری مشغول آشپزی بودن. که با باز شدن در برگشتن و به ما سلام دادن و متقابلا ما جواب دادیم.بعد از دیدن آشپزخونه و بوی غذا حسابی گرسنم شد ولی بیخیال شدم و اومدیم بیرون. در یه اتاق دیگه باز کرد که سالن غذاخوری بود.
_خب برییم طبقه دوم هم ببینیم.
نزدیک پله ها شدیم فکر کردم باید پله بزنیم ولی دیدم خوشبختانه آسانسور هست داخل آسانسور شدیم و طبقه دوم اومدیم بیرون.
_این طبقه برای دخترامون هست. که پونزده تا اتاق داره.هر اتاق برای سه نفر هست فقط چندتا از اتاقمون که بزرگترم هست چهارنفر هستن. هر طبقه چند سرویس بهداشتی و حمام داره و سالن بزرگ با چندتا تلویزیون موقع فیلم دیدن و کار های دیگه. کتاب خونه هم اینجاست.
در یکی اتاقا زد و با بفرمایید یکی از بچه ها داخل شدیم.دو نفر نشسته بودن و داشتن باهم صحبت می کردن.با دیدن ما بلند شدن.
_سلام خان بابا.سلام خانم.
_سلام دخترای گلم.
_سلام.
خان بابا رو به من کرد گفت اینم دوتا از دخترای خوبم. راحت باشید بابا.
دخترا دوباره نشستن لبه تختشون و سکوت کردن. اتاق مجهز و تمیزی بود. کمد دیواری و سه تخت نزدیک به هم و یه میز و سه تا صندلی چوبی. تو اتاقم چند تابلو نقاشی و خوشنویسی هم رو دیوار بود.چقدر زیبا کشیده بودن.معلوم بود از بچه های هنرمند بودن.
طبقه سوم هم که باز پونزده اتاق سرویس بهداشتی و سالنی برای تماشای فیلم و برنامه های دیگه.برگشتیم به اتاق مدیریت گفتم:ببخشید من فامیل شمارو نمیدونم.
لبخندی زد و سرشو انداخت پایین و باز نگاهم کرد گفت:پوروطن هستم.اما همه منو خان بابا صدا میزنن و خانمم رو به اسم مادر صدا میزنن.
_چقدر خوب.
_اینجا خونه منه منم کنار همین بچه ها تو همین طبقه همطف با خانمم وپسرم زندگی میکنم. می دونم برات یکم عجیبه ولی کم کم عادت میکنی. خب نظرت چی بود از خونه ما؟
_همه چیز عالی. حس خیلی خوبی به آدم منتقل میشه. میشه سئوالی بپرسم؟
_راحت باش دخترم.
_این مجموعه کلی خرج و مخارج داره و شما خودتونم تاسیس کردیم.واقعا سخت نیست؟ به جز مخارج سنگینش مدیریت و نگهداری فکر میکنم سخت ترم باشه.
_وقتی نیّتت پاک باشه و به اون بالایی توکل کنی همه چیز خودش درست میشه. قبل این که بخوان خونه برای بچه ها بزنم و اینجارو تاسیس کنم تو کارخرید و فروش ملک بودم اما از وقتی تصمیم گرفتم که زندگیم رو تغییر بدم همه چیز رو ول کردم و دارم اینجا لذت میبرم. باغ مرکبات،هلووزردآلو زیاد دارم و هرسال موقع برداشت با همه بچه ها به باغ ها میریم و میوه هارو میچینیم و بسته بندی می کنیم. پولشم خرج خونه مون میشه. بعدم کلی آدم خیّر و خداشناس هستن تو کارهای مختلف به ما کمک می کنن و هر ماه کمک مالی تزریق می کنن. خیلی جاها که میریم بدون گرفتن هزینه ای کار بچه هارو راه میندازن. بعدم شما فکر کردین بچه هام فقط پول خرج کردن بلدن؟!
با چشمهای گشاد نگاهش کردم گفتم:نه..نه..یعنی فقط..برام سئوال پیش اومد.
_شوخی می کنم دخترم. بچه هایی که تجربه بیشتری دارن و کاربلد شدن هنر های خودشونو به فروش می ذارن و دستشون تو جیب خودشونه.ولی اونایی که کوچیکترن ویا هنوز در حال آموزش دیدن هستن ما بیشتر حواسمون بهشون هست. داریم به بچه ها یاد میدیدم که با حمایت ما از پس خودشون بربیان و بدونن باید چجوری روی پای خودشون بایستن..هرچند ماه یکبارهمینجا نمایشگاه برگزار می کنیم و کارهای بچه ها به دید عموم قرار میدیم.شاید باورت نشه که تمام کارهاشون به فروش میره اونم چندبرابر قیمت واقعی. وقتی از خدا بخوای بهت عزت میده و نمیذاره شرمنده بچه هات بشی.
_خداروشکر.خیلی خوشالم که شما اینجوری به بچه ها روحیه میدید تا بتونن از سن کم خودشونو پیداکنن و برای جامعه مفید باشن.
_لطف داری دخترم.خب شما تو چه بخش هایی میتونی به ما کمک کنی؟
_راستشو بخواید من تا ساعت دو که سرکار خودم هستم ولی بلافاصله حرکت کنم ساعت سه میرسم اینجا و نهایتا تا هشت شب میتونم اینجا بمونم.
_هیچ اشکالی نداره.ما دوست نداریم مانع زندگی و مشغله های خودتون بشییم.همین که شما قبول کردید و می خواید اینجا جزو خانواده ما بشیید افتخار میکنیم.
_من باید از شما تشکر کنم که منو قبول کردید..کار خودم کامپیوتره می تونم هرکمکی تو این زمینه از دستم بربیاد انجام بدم.آموزش باشه همکاری با بچه ها هر چی که باشه.  واسه بچه هایی که تو درس هاشون به کمک نیاز دارن می تونم بهشون درس بدم. فکر می کنم تنها یه کمبودی وجود داره اونم نبودن کلاس تقویتی برای درس بچه هاست.من  روزانه که میام اینجا دو ساعت واسه بچه های کامپیوتر وقت بذارم بقیه شم کلاس بذاریم تو همین اتاق هوشمند واسه بچه ها تو مقطع های مختلف تا از نظر درسی هم رشد کنن.
_فکر خیلی خوبیه.چندین بار خواستم کلاس تقویتی برگذار کنم براشون ولی به دلایل مختلف نمیشد. اینجوری کمک زیادی میشه چون بعضی از بچه ها زیر درس و مشق شونه خالی می کنن و با وجود شما خیالم از این بابتم راحت میشه.
_امیدوارم بتونم کمکشون کنم.
_ان شالله مطئنم بچه ها با شما به خوبی راه میان.
_پس من فردا کارمو شروع می کنم.
از جام بلند شدم و خواستم برم که خان بابا هم بلندشد و با تعجب گف:کجا؟!
_برم خونه مون دیگه بیشتر از این مزاحمتون نمیشم.
_مزاحم چیه.اینجا خونه توام هست. بمون یک ساعت دیگه موقع شام هست باهم شام می خوریم و بیشتر با بچه ها و شرایط اینجا آشنا بشی.
منم از خدا خواسته دوست داشتم بوی ماکارونی خوشمزه ای که تو کل آشپزخونه پیچیده بود رو تست کنم.
_چشم حتما.
_بیا برییم تا با همسرمم آَشنا بشی..
باهم بلند شدیم و سمت چپ سالن و آخرین اتاق رفتیم.خان بابا یالایی گفت و اول از همه داخل شد و تعارف کرد منم برم داخل بشم. خانمی با سن و سال حدودا پنجاه سال از اتاق دیگری بیرون اومد و با دیدن مون با خوشرویی سلام کرد. نزدیکش شدم و باهم دست دادیم و جواب سلامش را دادم. یک اتاق دوازده متری که با مبل و گلدان های گل مصنوعی و تابلو های طراحی شده تزیین شده بود. گوشه سمت چپ اتاق هم میزو تلویزیون قرار داشت. در اتاقی که خانم بیرون اومدن باز بود و نگاه از کنجکاوی انداختم کمد و میز توالت و تخت خواب دونفره بود. پس پسرشون کجا میخوابه؟؟!آشپزخونه ام که ندارن!! چقدر عجیب تاحالا همچین خونه ای ندیدم. سرمو انداختم پایین و با تعارف خانم روی یکی از مبل ها نشستم.
_خیلی خوش آمدی عزیزم.
_مرسی.متشکرم.
_ تعریفتون زیاد از خانم مختاری شنیدم مشتاق دیدار بودیم.
_لطف دارن.منم خیلی دوست داشتم با شما و مجموعه تون آَشنا بشم.
_خب نظرت چیه؟اینجارو دوست داری؟
_تو این یکی دوساعتی که اینجاهستم و ساختمون رو با خان بابا دیدم خیلی خوشم اومده و مشتاق کارم.
_زنده باشی دخترم.بچه ها خیلی خوشحال میشن. راستی خانوادت نظرشون چی بوده راجب این که بیای اینجا؟!
_استقبال کردن و گفتن کار درستی می کنم.چون این بچه ها هم مثل ما که زیر سایه پدر و مادر بزرگ شدیم و به جایی رسیدیم حق زندگی و بدست اوردن آرزوهاشون رو دارن..
_مشخصه خانواده با اصالتی داری که اینقدر خوب شمارو پرورش دادن و به تصمیماتت احترام می ذارن..
سرمو انداختم پایین و لبخند زدم. خان بابا بلند شد گفت:خب من شمارو تنها می ذارم برم به کارهام برسم..خان بابا رفت و با مادر گرم صحبت شدیم. زن جا افتاده و مهربونی بود.قد متوسط و  اندام تقریبا تپلی داشت. موهاش مشکی بود و با این که چین و چروک نشون ازگذر عمر می گفتن ولی باز با سرمه و رژلب صورتی نذاشته بود دلشم پیر بشه. خیلی خانم مهربون و صاف و صادقی نشون می داد حس خوبی از هم صحبتی اش بهم دست داد.
_مهتاب جان باید یکم در مورد شرایط اینجا بهت توضیح بدم که مطئنم خان بابا بهت نگفته. خودمو جمع و جور کردم و گفتم:بفرمایید..
_اینجا بچه ها تو سن خیلی کم سختی های زیادی چشیدن و پر از دردن.برای هیچ آدمی آسون نیست که بخواد بدون پدر و مادر بزرگ بشه. ما اینجا سعی می کنیم بهشون این حس رو منتقل کنیم که ماها دوستشون داریم و پدرومادرشون هستیم بهشون بفهمونیم می تونن آدم های موفق و باارزشی باشن.
نفسمو با صدا بیرون دادم و با ناراحتی گفتم:بله متوجه هستم.خیلی سخته که پدرو مادر نداشته باشی یا اگرم باشن نتونن از پس بزرگ شدنت بربیان.
_آره عزیزم.بچه ها تو مدرسه یا جاهای دیگه بعضی اوقات با نیش و کنایه بقیه ناراحت میشن و دلشون میشکنه.هرچقدرم ما براشون خوب باشیم بازم اونها ته قلبشون یه غم بزرگ هست.
_بله درست میفرمایید..
_اینجا باید خیلی صبور باشی..ممکنه هرروز با صحنه های ناراحت کننده مواجه بشی. اینجا بچه ها زود به یکی وابسته میشن واسه توام همین اتفاق میوفته باید همه چیز رو کنترل کنی. بچه ها دوست دارن با یکی صحبت کنن و یکی بشینه پای درد و دلاشون. شما جز این که به بچه ها آموزش بدی وظیفه خیلی مهمتری داری مادر..
سکوت کرد و منتظر عکس العملم شد منم خیلی محکم و مسمم گفتم:هر کاری که از دستم بربیاد براشون انجام می دم.خوبی کردن خوبی میاره.من بخاطر حال خودم اومدم اینجا. چی بهتر از این که منه حقیر بتونم چندنفردیگه رو هم خوب کنم. دستمو تو دستش قرار داد و با محبت بیشتر گفت:این از بزرگواریت هست دخترم. بچه ها ممکنه با من یا با بقیه که سنشون یکم بیشتره خیلی راحت نباشن و اون حرف و غصه هایی که تو دلشون هست همشو به ما نگن ولی یکی مثل شما و بقیه کارکنان که جوونتر و شاداب ترین بهتون اعتماد میکنن و باهاتون درد و دل می کنن شما بهشون گوش کنی کمکشون کنید راهنماییشون کنید که کارهای اشتباهی انجام ندن.مثلا یکی از پسرا یازده سالشه چند وقت پیش می خواست از این جا فرار کنه و بره پیش پدرومادرش.ولی پدر و مادرش هردو معتاد هستن و آواره خیابونها شدن.فامیلشونم بدتر ازپدر مادرشون. شما باید به اینها روحیه بدید..
_چشم.خیلی ناراحت کنندس. تمام تلاشمو میکنم.
_ یه مسئله دیگه هم که هست شما یک هفته به صورت آزمایشی اینجا مشغول میشید اگه روحیه و زندگی شخصیتون اجازه داد اینجا میمونید ولی اگه دیدید نمیتونید زودتر به ما بگیید خیلی بهتره چون زود وابسطه میشن و بعدش یه مشکل دیگه به مشکلاتشون اضاف میشه.
_نه..نه خیالتون راحت من نیومدم اینجا که جا بزنم.
_لطفت کم نشه دخترم..
تقه ای به در خورد و یالاگویان پسر جوون قد بلند و لاغری با ته ریش و موهای کوتاه وارد شد. کت و شلوار یک دست مشکی که پوشیده بود لاغر تر نشونش می داد.از جام بلند شدم و سلام کردم. سرش پایین بود و جواب سلامم داد. اومد کنار مادر ایستاد و دستشو بوسید گفت:سلام مادر حالت خوبه؟
_سلام پسرم.خسته نباشید.خوبم(اشاره ای به من کرد)ایشونم خانم شریفی هستن که قراره از فردا بیان و جزو خانوادمون میشن(و بعد اشاره به پسرش کرد)ایشونم نادر پسرم.
اینبار سرشو بالا اورد ولی باز دیدم نگاه مستقیمی بهم نکرد گفت:خوشبختم از آشناییتون.موفق باشید.
_منم از آَشناییتون خوشبختم.
رو کرد به مادر گفت:من برم تو اتاقم لباسامو عوض کنم.
_برو پسرم.
از خونه رفت بیرون با تعجب نگاهش کردم و گفتم:ببخشید مگه پیش شما زندگی نمیکنه؟
_چرا عزیزم ولی نادر پیش بقیه برادراش طبقه سوم هست.
دارم کم کم باور می کنم که اینها جدی جدی یه خانواده هستن ولی از نوع بزرگش. پسر موسس این مرکز با تمام فروتنی و بدون هیچ من منی پیش بچه هایی زندگی می کرد که از خانواده اصلیشون جدا شده بودن. حتی جالب تر این بود که خوده مادر و خان بابا هم تو همین مرکز و با دوتا اتاق کنارشون زندگی می کردن.حالا فهمیدم چرا آَشپزخونه ندارن وقتی آشپزخونه به اون بزرگی هست دیگه نیازی به َآپزخونه نیست و در کنار بچه هاشون میشینن و غذا می خورن. چقدر بی آلایش و صمیمی درکنارهم زندگی می کردن. معنی زندگی کردن رو باید اینجورجاها پیدا کرد نه تو بالاشهر که همش جون میکنیم تو یکی از برج هاش زندگی کنیم.خان بابا اومد و فرارسیدن زمان شام رو اعلام کرد. بلند شدیم و رفتیم سالن غذا خوری. یک میز خیلی طولانی که دوطرفش صندلی گذاشته بودن قرار داشت. سالن غذا خوری داشت شلوغ تر میشد و همه میومدن و سلام می کردن و می رفتن تو صف برای شام.
_ما واسه مهمانمون غذا نمیاریم میره تو صف و غذاشو میگیره.
بالبخند نگاهم کرد و منتظر واکنشم،منم با لبخند جواب دادم:خب منم قراره از فردا جزو خانواده تون  بشم پس چه بهتر که زودتر با قوانین اینجا آشنا بشم.
_ چقدر شما بادرک و فهمی عزیزم.
_لطف دارید به من.
_حتی من و خان بابا هم میریم تو صف و غذامونو میگیریم.
_این جو و صمیمیت رو دوست دارم..
دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد و تو صف ایستادیم. خیلی طول نکشید که اون ماکارونی که بوش منو دیونه کرده بود گیرم اومد به همراه دوغ و سالاد شیرازی و کنار مادر حرکت می کردم.خان بابا که زودتر از ما غذاشو گرفته بود بالاتر از همه نشسته بود و مادر کنارش و منم پایینتر از مادر نشستم.نادرهم دقیقه های آخر اومد و سمت چپ خان بابانشست. با پوشیدن تیشرت سفید یکم رنگ و روش باز شد و دیدم خیلی هم لاغر نیست بیچاره. تیشرتش بخاطر جذب بودنش نشون داد هیکل ورزیده ای داره با بازوهایی که مشخص بود خیلی روش کار کرده. هیچ کسی دست به غذاش نزد تا همه بیان.ردیف سمت راست دخترها نشسته بودن و ردیف سمت چپ پسرا نشسته بودن.وقتی همه صندلی ها پر شد. خان بابا بسم الله ای گفت و دو دستشو بالابرد و همه این کارو تکرار کردن نگاهی به جمعیت انداختم و منم دستامو بالا بردم و به صورت دعاخوندن گرفتم. همه سکوت کردن و به خان بابا نگاه میکردن.
_خداوندا.از تو سپاسگذاریم که نعمت های بی پایانت از ما دریغ نکردی.از ما در برابر زشتی ها و بدی ها محافظت فرما.خدایا به تمام ما عزت و بخشندگی عطافرما. آمین..
و همه یکصدا آمین گفتن.
خان بابا ادامه داد:بفرمایید بچه ها.
سالن از اون سکوت خارج شد و همه با همحبتی مشغول شام خوردنم شدن. این دعا چه به دلم نشست کلی حال کردم. ولی برخلاف بچه ها که سروصدا و حرف زدن شام می خوردن سکوت کردم و داشتم از این ماکارونی خوشمزه لذت میبردم.البته به پای ماکارونی مامانم نمی رسید ولی خب دست کمی هم از اون نداشت.
بعد از خوردن شام خان بابا منو به بچ ها معرفی کرد و با خوشحالی باهام صحبت کردن و بهم خوش امدگویی گفتن. نیم ساعت موندم و بعد با گرفتن آژانس به خونه رفتم. ساعت هشت شده بود که به خونه رسیدم. اینقدر کیفمو پر از وسایل کرده بودم که حوصله نداشتم دنبال کلید بگردم. آیفون زدم و مامان درو برام باز کرد. داخل خونه که شدم مامان و بابا داشتن طبق معمول باهم صحبت می کردن.چقدر خوب بود که با گذشتن نزدیک چهل سال از زندگی مشترکشون رابطه و عشقشونم بیشتر شده بهم دیگه. سلام کردم و رفتم تو اتاقم لباسمو که عوض کردم اومدم پیششون نشستم. مامان مثل همیشه برام میوه پوست گرفت و بشقابی پراز میوه داد دستم.
_رفتی مرکز؟
_آره بابا.
_چطور بود؟
-نگم براتون.اصلا فکرش نمی کردم اینقدر خوب و عالی باشه. بچه های فوق العاده ای بودن و خانواده آقای پوروطن عالی بودن.خیلی گرم و صمیمی.تازه مرکزشون با امکانات کامل تمیز و شیک بود...
همه چیز رو واسه مامان بابا تعریف کردم.
مامان رو کرد بهم گفت:خدا خیرشون بده این آدم ها کم پیدا میشن که همه چیزشون وقف آدم های نیازمند کنن خدا بهشون اینقدر ببخشه که محتاج هیچکسی نشن خدا بهشون سلامتی بده.
_مهتاب اینجور بخوای همش سر کار باشی و بری مرکز و تو رفت و آمد دیگه کی می تونی استراحت کنی؟ ما باید شب تا شب ببینیمت فقط؟
_خب بابا شما میگید چیکار کنم؟ آموزشگاه که همیشه بوده تازه امسال ساعت هاشو هم کم کردم و تا هشت شبم که بیرون نیستم. کار مرکز بهم انرژی میده باعث میشه خستگیم دربره.بعدم من وقتی بیام خونه تمام قد در خدمت پدرومادر گلمم هستم.
_ولی ساعت شیش بعداز ظهر دیگه هوا تاریکه. همیشه که نمی تونی با آژانس برگردی.
_مترو هست خط اتوبوسم هست تاکسی هم تازه.
_ولی خطرناکه.زمستون دیگه هشت شب یعنی نصف شب.
_خداکریمه. دعا شما و مامان هیچوقت اجازه نمیده اتفاقی برام بیوفته...
به مامان و بابا دلگرمی دادم و مطئنشون کرم خودم حواسم هست و مراقبم.البته خب پدر مادر هستن چجور می تونن دلشون آروم بگیره؟
ساعت نزدیک یازده بود که رفتیم خوابیدیم..به اتفاقات امروز برای خودم مرور کردم.خداکنه بتونم این مسئولیت سخت از عهدش بربیام و کم نیارم. دوست داشتم با بچه ها بیشتر آشنا بشم و باهم همصحبت بشییم از غم هاشون بگن از نزدگی سختشون از این که پدرومادر واقعیشون اونارو ول کردن یا مردن یا هم آدم های خوبی نبودن... خدایا من چقدر فرزند بدی واسه پدرومادرم بودم که بخاطر یه عشق بچگانه اونارو به یه آدم پست و دروغگو فروختم.چقدر بی معرفت بودم که به یه پسر گفتم من تورو از پدرومادرم بیشتر دوست دارم..خدابهم فرصت جبران بده تا بتونم گوشه ای از زحمات پدرومادرمو ساخگو باشم...و بازهم خستگی بازم سنگینی و باهم برای چندساعت مردن...

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اولین روز کاریم تو خونه امید شروع شد. بعد از سلام و احوال پرسی رفتم به اتاق  و ده دختر و ده پسر اومدن. با گرمی سلام کردم و تصمیم گرفتم هر سئوالی که دارن بهشون توضیح بدم تا این که بخوام از اول آموزش بدم.مطئنا آموزش های اولیه رو می دونستنو چند کار ازشون خواستم انجام بدن که خوشبختانه همه شو بلد بودن. خیلی بچه های باهوش و حرف گوش کنی بودن. چند نفرم بودن که از خودم بیشتر می دونستن و یه کارهایی هم انجام داده بودن. کلاس یک ساعت بود. بعد از تمام شدن کلاس با اعلام خان بابا بچهه های پایه دبستان اومدن سر کلاس.بیشتر تو درس ریاضی مشکل داشتن. جمعا دختروپسرامون سی نفر شدن سر کلاس.یکم بازیگوش بودن و بیشتر دوست داشتن باهم آشنا بشییم و حرف های متفرقه بزنیم بعد از چنددقیقه صحبت کردن پگفتم وقت درسه و همشون قبول کردن و شروع به درس دادنشون شدم.واسه کلاس اولی ها تا کلاس ششم جداگونه درس دادم و بالاسرشون می رفتم و توضیح می دادم. آخر کلاس هم برایون تمرین نوشتم و ازشون خواستم فردا حل کنن و بیارن من ببینم. ساعت شش بعداز ظهر شده بود.قرار شده بود دوروز اول هفته به دبستانی ها درس بدم دوروز دوم به متوسطه و دوروز بعد به دبیرستانی ها.بیشتر بچه ها تو درس ریاضی مشکل داشتن و از پس بقیه درس هاشون بر میومدن یا از بچه هایی که بزرگتر بودن کمک می گرفتن.ساعت کاری منم اول با کلاس کامپیوتر شروع می شد بعد کلاس تقویتی و نزدیک دوساعت وقتی هم که داشتم برای آَنایی و هم صحبتی با بچه ها میگذشت.رفتم تو حیاط پسرا با سنگ دوتا دروازه واسه خودشون ساخته بودن و توپی گذاشته بودن وسط و داشتن بازی می کردن بقیه هم بیرون محوطه داشتن بازیکن های داخل زمین رو تشویق می کردن.منم بین بچه ها نشستم و شروع به تماشا و دن شدم. اوناهم که دیدن من پایه هستم بیشتر هیجان گرفتن و با صدای بلندتری تشویق می کردن. چقدر کنار بچه ها بهم انرژی خوب می داد همه چیز رو فراموش می کردم و از ته دل می خندیدم.. ده دقیقه ای کنارشون نشستم و رفتم طبقه  دوم داخل کتاب خونه ببینم چه کتاب هایی موجود هست.در کتاب خونه باز بود و وارد شدم با انبوه قفسه کتاب مواجه شدم فکر نمی کردم اینهمه کتاب باشه.ولی خیلی وضعیت مناسبی نداشتن.گردوخاک رو کل اتاق و قفسه ها نشسته بود و کتاب ها به صورت نامنظمی  پخش شده بودن. فکری به ذهنم رسید رفتم بسمت اتاق ها و در زدم و که باز کردم یک نفر تو اتاق مشغول نقاشی کشیدن بود.
_سلام.
پانزده،شانزده ساله ای بود بلند شد و گفت:سلام.
_من شریفی هستم.تازه اومدم اینجا.
باهام دست داد و گفت:منم هانیه هستم.خوش اومدید.
_مرسی عزیزم. اومدم نگاهی به کتابخونه انداختم وضعیت خیلی خوبی نداره.اگه دوست داری با چندتا از دوستات بیاین کمک من تا سروسامونی به کتابخونه بدیم.
برقی از خوشحالی تو چشماش موج زد و گفت:باشه خانم الان میام تا برم به بچه ها بگم بیان کمک.
_باشه پس من میرم داخل کتابخونه تا شما بیاید.فقط چند کهنه و آب و ریکا هم بیارید.اگه کاغذباطله دارید هم بیارید تا حال کتابخونه رو عوض کنیم.
_چشم.
رفتم داخل کتابخونه.یه میز چوبی وسط اتاق بود با هشت تا صندلی. همینجور به اتاق نگاه می کردم که باید چیکار کنیم و از کجا شروع کنیم که سه تا دختر هم سن و سال هانیه و دوتا پسر هشت نه ساله با کلی کاغذ باطله و اومدن.یکی از پسرا هم سطل آب و ریکا دستش بود. با لبخند بهشون نزدیک شدم و گفتم:سلام.من مهتاب هستم.
هرکدومشون اومدن وخودشونو معرفی کردن. رو کردم بهشون گفتم:خب به نظرتون الان از کجا شروع کنیم؟ یکی از دخترا گفت:خانم گردگیری کنیم اول؟
_آره فکر خوبیه.بیاید قفسه به قفسه تمیز کنیم و کتاب های هر قفسه بذاریم رو یک نفر قفسه رو تمیز کنه چند نفرم بشینن کتاب هارو تمیز کنن. ولی اول باید میز و صندلی هارو تمیز کنیم تا بتونیم روش بشینیم..
_خانم شما می خواید با کاپشن و مانتو این همه کتاب رو تمیز کنید؟ خب گرد رو لباساتون میشینه.
علی این حرف زد نگاهی به خودم انداختم.راست میگفت با این وضعیت که نمیتونستم.مانتو مشکی پوشیده بودم و بیشتر کثیف میشد کاپشنمو دراوردم گرفتم سمت علی گفتم: علی میشه اینو بذاری تو اتاقت تا بعدا ازت بگیرم؟
کاپشنمو گرفت و چشمی گفت راهی اتاقش شد که بعد از دودقیقه برگشت. دیگه چاره ای نداشتم نمیتونستم برای مانتوم کاری کنم.
میز و صندلی هارو تمیز کردیم و با کمک بچه ها قفسه اول رو خالی کردیم و کتاب هارو گذاشتیم رو میز.هانیه مسئول تمیز کردن قفسه ها بود و بقیه مون نشستیم پای کتاب ها و با کاغذ باطله ها که نمناکشون کردیم نشستیم. علی و امید که دوست داشتن قدرت و زور خودشونو به رخ دخترا بکشن کتابهای زیادی روی هم قرار می دادن و با هرسختی بود میگرفتن و میوردن میذاشتن رو میز بعد این که ما دخترا کتاب هارو تمیز می کردیم دوباره می دادیم دست علی و امید،اوناهم می دادن دست هانیه و دوباره تو قفسه قرار میداد. با شوخی و خنده کارمون انجام میدادیم بچه هام هرکدوم تعریف می کردن و ازخودشون حرف میزدن منم خوب گوش می کردم دوست داشتم  حرف بزنن و بیشتر با روحیه شون آَشنا بشم.
یک ساعت طول کشید تا بتونیم کتابخونه رو تمیز کنیم. وقتی کارمون تمام شد از جامون بلندشدیم نگاهی به خودمون انداختم و خندیدم بچه ها روشون باز شد و شروع به خندیدن کردن.
_انگار رفتیم کوه کندیم..چقدر گرد و خاک بود مگه اینجارو چندوقته تمیز نکردید؟
درسا که کوچیکتر از هانیه و نسترن بود گفت:خانم آخرین بار من یادمه عید نوروز بود.
_ولی اینجا خونه شماس.قرار نیست بقیه ببیان براتون تمیز کنن.از این به بعد آخر هر ماه میشینیم و باهم تمیز میکنیم.باشه؟
چشم محکم و یک صدایی گفتن.از علی خواستم بره کاپشنمو بیاره. بعد از این که کاپشنمو پوشیدم رفتم پایین و تو اتاق مربی ها نشستم. زن تقریبا مسن و لاغری برام چای اورد.
_مرسی.دستتون درد کنه واقعا بهش نیاز داشتم.
_نوشجان دخترم خسته نباشی.
_سلامت باشید.
_وقتی چاییت تمام شد بیا سالن غذاخوری.دیگه وقته شامه.
_چشم.بازم ممنونم.
چایی خوردم باعث شد یکم از خستگیم کمتر بشه.پامو رو میز دراز کردم تا فشارخونی که تو پام قرار گرفته کمتر بشه.چشمامو بستم...

با صدای تقه در از خواب پریدمخودمو جمع و جور کردم و ایستادم گفتم:بفرمایید؟
درباز شد،مادر بود با لبخند بهم گفت:دخترم هرچی دنبالت گشتم پیدات نکردم.بیا وقته شامه. نگاهی به ساعت مچیم انداختم.از شدت ختسگی ربع ساعت چرت زده بودم. با لبخند کمرنگی گفتم:چشم.ببخشید خوابم برده بود.
باهم سمت سالن غذاخوری حرکت کردیم.
_خداخیرت بده. بچه ها گفتن که باهم کتابخونه رو تمیز کردین. 
_کاری نکردم. وضعیت خوبی نداشت بیکار بودم گفتم چی بهتر از این.
باز تو صف ایستادیم.شام کتلت بود،شاممون که گرفتیم دوباره رو صندلی های مشخص شده خودمون نشستیم.نادر هم بعد از چند لحظه اومد و جای خودش نشست.سلامی کرد و منم با لبخند جواب سلامشو دادم. این گردن درد نگرفت؟ خسته نمیشه از بس زمین رو میبینه؟
دوباره خان بابا بسم الله گفت و دعا خوند:خداوندا!از سپاگذاریم که نعمت های بی پایانت از ما دریغ نکردی.ازما دربرابر زشتی ها و بدی ها محافظت فرما.خدایا به تمام ما عزت و بخشنئگی عطافرما آمین..
باز یکصدا گفتیم آمین و شروع به غذا خوردن کردیم.
از بچه ها و خان بابا و مادر خداافظی کردم و راهی خونه شدم.
دو سه ساعتی کنار مامان بابا نشستم و باهم راجب اتفاقات امرزمون صحبت کردیم و رفتم دوش گرفتم و راهی اتاقم شدم..

کلاس آخرم که با علیرضا بود تمام شد. آخرکلاس باهم از آموزشگاه بیرون رفتیم گفت: ب باما میای قلات یانه؟
_آره میام.
لبخندی از خوشحالی روی لبش نقش بست گفت:مرسی که دعوتمو قبول کردی. قراره ساعت نه حرکت کنیم.خودم میام دنبالت.
_باشه.خب من چی بیارم؟
_خودتو..
خنده ریزی کردم گفتم:مسخره..جدی میگم.
-راست گفتم فقط خودت بیا. هیچی باخودمون نمیبرییم.چون قراره پیاده رویی کنیم یکی دوساعت ناهارم تو یکی از رستوران هاش میخوریم.
_باشه.
-فقط کفش مناسبی بیار.
_هرهر خیلی خندیدم.یعنی اینقدر خنگم؟
_نه آخه دختر هرجا برن کفش پاشنه بلند میپوشن.
_خب اونا از مد هیچی نمیدونن.من میدونم هرجا باید چی بپوشم.
_بله،بله درست میفرمایید.ارشو برسونمت.
_نه خودم میرم.
_چرا اینقدر مخالفت میکنی؟
_خب خودم میرم.چرا مسیر تورو دورکنم.مرسی.
_مسیر من که دور نمیشه.ولی باشه هرجور راحتی.مراقب خودت باش.خداحافظ.
_خدانگهدار.
با تاکسی به ایستگاه مترو رفتم و بعد از سه ایستگاه پیاده شدم و مسیر پنج دقیقه ای پیاده روی کردم تا به خونه رسیدم. دیگه اینجاهم خونه من شده بود..
امروز قرار بود به بچه های دوره متوسطه درس بدم ولی قبلش تمرین های روز قبل دبستانی ها نگاه کردم و اشتباهاتشونو گفتم. کلاس کامپیوترم بیشتر جنبه کمک و همکاری داشت تا آموزش چون کسایی که میومدم همه چیز رو بلد بودن و نیازی به آموزش دادن نداشتن.
بعد از تمام شدن کلاس ها تو حیاط روی یه نیمکت نشستم و داشتم به بچه ها نگاه می کردم گروه های مختلفی تشکیل داده بودن و واسه خودشون سرگرم بودن.یهو صدای جیغ دختری توجه مو سمت گوشه حیاط جلب کرد.سریع سرمو برگردوندم و نگاه کردم. پسری داشت با تمام قوا موهای یه دختر بزرگتر از خودشو می کشید بچه ها هم سمتشون دوییدن و منم بلند شدم و به حالت دو بهشون نزدیک شدم. هرکاری کردم نمیتونستم موهای دختر بیچاره که داشت گریه می کرد از دست پسره نجات بدم. با صدای بلند و با عصبانیت که خودمم تعجب کردم سرش داد زدم گفتم: موهاشو ول کن..
دستش شل شد و دختررو نجاات دادم. اومدم کنارش زانو زدم و صورتمو نوازش کردم داشت گریه می کرد.بهش گفتم:خاله عزیزم خوبی؟ چرا دعواتون شد؟
بین هق هق گریه هاش گفت:نمی..دونم..مثل..وح..شیا..یهو بهم حمله...کرد.
برگشتم سمت پسره و با چشم غره نگاهش کردم گفتم:چرا اینکارو کردی مگه شما خواهر برادر نیستید؟ با عصبانیت گفت:من هیچکیو ندارم..
و دویید به سمت ساختمون. به بچه ها گفتم که برن به ادامه بازیاشون برسن. دست دخترو گرفتم و بردم صورتشو شستم.باهم روی نیمکتی نشستیم و گفتم:الان خوبی عزیزم؟
_خوبم.
_اسمت چیه؟
_زهرا.
_چندسالته؟
_ده سال.
_خب چرا باهم دعوا کردید؟
_به خدا خانم من کاریش نداشتم.با دوستام داشتیم خاله بازی می کردیم.یهویی بهم حمله کرد.
_خب اینجوری که نمیشه بدون دلیل بهت حمله کنه و موهاتو بگیره.
_اگه حرفمو باور نمی کنید بریید از دوستام بپرسید.
دستمو گذاشتم رو شونه اش گفتم:نه عزیزم من حرفتو باور می کنم.
_این با همه دعوا داره.هرروز به یکی از دخترا میزنه. کسی دوستش نداره.
_شما خواهربرادرید.دعواهم همیشه بین خواهر و برادر هست.منم با داداشمم وقتی بچه بودیم دعوا میشدیم. دیگه ناراحت نباش.
_باشه.خانم شما چقدر مهربونید..
با گفتن این حرف دلم پراز شادی شد لپشو بوسیدم گفتم: توام خیلی مهربونی عزیزدلم.خب برو با دوستات بازی کن.
_چشم.
از جاش بلندشد و رفت به ادامه ی بازیش برسه.
نزدیک یکی از پسرا شدم گفتم:تو اسم پسری که موهای زهرا رو کشید میدونی؟
_آره.
_اسمش چیه؟
_ فرشاد.
_شماره اتاقش چنده؟
_سه.
_باشه برو به بازیت برس.
_چشم.
رفتم سمت ساختمون و با آسانسور به طبقه سوم رفتم.
در اتاقش نیمه باز بود وارد شدم تنها بود واخم هاش تو هم گره کوری خورده بود.داشت نقاشی می کشید توجه ای سرشو بالا نیورد فقط داشت تند تند نقاشی می کشید.کفشمو دراوردم و کنار تختش نشستم خودش رو زمین نشسته بود.
_سلام.
_...
_سلام کردما!
_...
_من مهتابم اومدم از دیروز اومدم اینجا که کنار شماها باشم
_...
به دفتر نقاشیش که نگاه کردم چشمام از حدقه زد بیرون. زن مو فرفریی کشیده بود و از طناب دار آویزونش کرده بود. پسر هفت ساله چه چیزی تو ذهنش بوده؟دیگه حرفی برام نیومد.عمیقا به نقاشیش فکر کردم. موهای زهرا که صاف بودن پس این چرا موفرفری کشیده؟
_آقا فرشاد نمی خوای باهم َآشنا بشییم؟!
سرشو بالا اورد و باهمون اخم ها بهم نگاه کرد گفت:نه.برو بیرون از اتاقم..
_ولی من اومدم باهات صحبت کنم.
_...
_اینجا همه بچه ها باهام دوست شدن فقط تو موندی!
_من با دخترا دوست نمیشم.
هم خندم گرفت هم تعجب کردم.خندمو قورت دادم گفتم:من به هیچکی درخواست دوستی نمیدما! یعنی می خوای دست رد بزنی؟
_آره
_تو که منو نمیشناسی شاید باهم آشنا شدیم فهمیدی من خیلی هم بد نیستم.
_همتون بدید..
چرا اینقدر نسبت به دخترا حساسه؟مگه چی دیده؟کنارش رو زمین نشستم و نگاهی به نقاشیش کردم گفتم: این کیه که اعدامش کردی؟!
_نمیگم.
_چرا؟مگه چه کار بدی کرده؟
_نمیگم.
_می خوای یکی از رازهای بچگیمو بهت بگم به هیچکی نگفتم تاحالا ولی دوست دارم به تو بگم!
_...
_یعنی نگم؟
داشت نقاشیشو رنگ می کرد اونم سیاه و قرمز.. سکوت کردم و منتظر جوابش موندم. بالاخره گفت:بگو.
_وقتی همسن تو بودم یه روز رفته بودیم خونه عموم و با پسر عموم دعوا کردم ولی اون زورش بیشتر از من بود و من ازش کتک خوردم منم می خواستم تلافی کنم رفتم سر وسایلش و تیله هاشو دزدیدم..ولی بعد از چند روز فهمیدم خیلی کار بدی کردم و دوباره که رفتیم خونشون تیله هاشو گذاشتم سرجا.
_ولی من رازمو بهت نمیگم!
_یعنی توام راز داری؟
_...
_دوست داری باهم برییم سرمیز شام؟دیگه وقته شامه.
_نمیخوام.
_گرسنه ت نیست؟
_نمیخورم.
_تو که می دونی خان بابا دوست داره همه مون سرمیز باشیم.
_اون بابای من نیست.
_ ولی خان بابا خیلی شماهارو دوست داره.
_من دوستش ندارم...
بعد از کلی کلنجار و ناز خریدن تونستم راضیش کنم باهم برییم شام بخوریم. وقتی ظرف شامشو گرفت رفت سرجاش نشست و منم جای خودم.
موقع خداحافظی وقتی با مادر تنها شدم گفتم:ببخشید مادر سئوالی داشتم!
_بپرس عزیزم.
_فرشاد که هفت سالشه تو اتاق شماره سه هست!
_خب؟!
_واسه چی اینجا زندگی می کنه؟!
نفسشو با حسرت بیرون داد و سری از تاسف تکون داد گفت: باباش افسردگی داشته و خودکشی می کنه.مادرشم بعد از چندوقت گم و گور میشه.خانواده پدریش قبولش نکردن و نش اینجا.
دلم براش کباب شد. با ناراحتی گفتم:الان چندوقته اینجاست؟
_هشت ماهی میشه.
_آهان.
_امروزم با یکی دخترا دوباره دعواش شد.هرچی مشاور باهاش صحبت کرده و منو خان بابا باهاش صحبت می کنیم نمی دونم چرا باز بی دلیل با دخترا دعوا میوفته. با پسرا خیلی رابطه ش خوبه.
_امروز که با زهرا دعوا کرد از زهرا که پرسیدم همین حرفو زد گفت همیشه با ماها دعوا میکنه.تو چشماش یه خشم خاصی موج می زنه.
_هرکاری از دست ما برمیاد براش انجام میدیم امیدوارم علت کارشو بدونیم تا بتونیم کمکش کنیم.
_ان شالله.
_خب من برم دیگه شماهم بریید داخل هوا سرده.
_باچی میری ماشین داری؟
_نه آژانس میگیرم.
_وا دخترم این وقته شب خطرناکه.بذار نادرو صدا بزنم بیاد برسونتت.
خواست بره داخل دستشو گرفتم گفتم:نه توروخدا.اینجوری راحت ترم. چرا آقا نادرو صدا بزنید؟ایشونم خرد و خسته از سرکار برگشتن.
_این چه حرفیه دخترم.مگه میذارم دلم راضی نمیشه.
هرچی اصرار کردم فایده نداشت.بعداز چنددقیقه نادر و مادرش اومدن و خداحافظی کردم از مادر و از خونه اومدیم بیرون.
_مهتاب خانم شما اینجا منتظر بمونید تا ماشین بیارم.
_باشه.
اینبار سرش بالا بود با کاپشن اسپورت گه با رنگ مشکی شلوارش یکی بود و تیشرت سفید جذابیت بیشتری داشت نسبت به موقع ای که با کت و شلوار بود. ته ریش و موهای مدل آلمانیش به جذابیتش افزوده بود. خدایا نصفه شبی دارم به چه چیزایی فکر می کنم. ماشین بنز مشکی کنارم ترمز زد و سرشو خم کرد گفت بفرمایید.صندلی جلو نشستم.بوی عطر تلخش تو کل ماشین پیچیده بود. آهنگی از دهه پنجاه گذاشته بود و زیر لب زمزمه می کرد.منم ساکت به روبروم نگاه می کردم.
_آدرس دقیق خونتون میشه بگیید؟
آدرس بهش گفتم و بازم سکوت کردیم. غرور از سر و روش میبارید.خیلی جدی و خشک بود. خیلی غرق غرورش شده بود.این فکر کرده کیه؟نه به اون پدرومادر متواضع و مهربون نه به این پسرشون.این با کوه غرور چجور کنار بچه ها زندگی می کرد؟
بدون هیچ حرفی رسیدیم به خونه مون.
_ممنونم.ببخشید که این وقت شب مزاحمتون شدم.
_وظیفه ست.شب بخیر.
حداقل با لبخند شب بخیر میگفت. بدرک مگه برام مهمه؟!
_شب خوش..

تصمیم  گرفتم امروز با فرشاد صحبت کنم و اعتمادشو به دست بیارم. این پسر دلیلی برای پرخاشگری و خشمش داره. باید باهم حبت کنیم شاید مشکل بزرگی داره و تاحالا نتونسته باکسی صحبت کنه. براش یه جعبه مداد رنگی و دفتر نقاشی گرفتم.
بعد از کلاس تقویتی رفتم تواتاقش.سه تا از هم اتاقیاش گرفتار کارهای خودشون بودن. ازشون خواستم برن به فرشاد رو پیدا کنن و بگن من باهاش کار دارم. وقتی فرشاد اومد با سر اشاره کردم که بچه ها از اتاق برن بیرون.
روبروم ایستاده بود گفت:چرا اومدی؟
_سلام آقا..کلا با سلام کردن مشکل داری؟هان؟
_سلام..
_آفرین.واست یه هدیه ای گرفتم.
با بی توجه ای رو تختش دراز کشید و دوتا از ماشیناشو گرفت و بازی کرد.
_دوست نداری بدونی واست چی گرفتم؟
_نه.
_ولی من اینهمه ذوق کردم گفتم حالا میام بهت نشون میدم تو خوشحال میشی. کنارش نشستم ونداختم پایین و حالت غمگینی به خودم گرفتم و دیگه حرفی نزدم.به حالت نشستن خودشو رو تخت جمع و جور کرد و گفت: چی گرفتی؟
سرمو بلند کردم و مدادرنگی و دفترنقاشی که باکاغذکادو پیچیده بودم دادم دستش.گفتم:بازش کن..
کاغذرو پاره کرد.دفتر و مدادرنگی گرفت دستش و نگاهی از کنجکاوی انداخت و گفت:مرسی ولی من دفتر و مدادرنگی داشتم.
_خب من که نمی دونستم تو چی دوست داری چون دیدم خیلی نقاشیت خوبه گفتم برات بگیرم چون بهش نیاز پیدا می کنی.
_من نقاشی دوست ندارم.
_چرا؟!تو که نقاشیت خیلی خوبه.
_ولی دوست ندارم.
_پس چرا بعد دعواهایی که داشتی اومدی تو اتاقت و نقاشی کشیدی؟
_...
_اون خانمی که اعدامش کردی کی بود؟!
_مامانم...
بُهت زده نگاهش کردم.انتظار همچین حرفی ازش نداشتم. چرا یه پسربچه هفت ساله باید مامانشو اعدام کنه؟!یعنی چه اتفاقی براش افتاده که اینجوری خشن شده؟ بچه هایی که تو این سن  جز گل و درخت چیزی نقاشی نمی کنن اومده چوبه دار مادرشو کشیده. دیدم خیلی ناراحته بغلش کردم گفتم:عزیزم،مگه تو مامانتو دوست نداری؟
_نه.
_ولی مامانا خیلی مهربونن و بچه هاشونو دوست دارن.
_اون منو دوست نداشت.فقط خودشو دوست داشت.
_تو که از کار بزرگترا خبر نداری.شاید مامانت مجبور بوده ترکت کنه..
_اون مامان من نیست من دوستش ندارم.
بهترین موقعیت بود که حرف های ناگفته شو بهم بزنه. دوست داشت حرف بزنه منم خیلی آروم آروم پیش میرفتم. کاملا بهم اعتماد کرده بود.
_چرا باباتو اعدام نکردی؟
_بابام منو دوست داشت خیلی مهربون بود هروقت از سرکار برمیگشت برام خوراکی میخرید.
_وقتی بابات این همه مهربون بوده و تورو دوست داشت پس چرا تورو تنها گذاشت؟
_بخاطر اون زنه..
فهمیدم منظورش از اون زنه مادرش بود.ادامه دادم:مامانت باباتو اذیت می کرد؟
_آره.اصلا بابامو دوست نداشت.
_بابات مگه واسه مامانت خوراکی نمیخرید که مثل تو دوستش داشته باشه؟
_اون  خیلی بد بود.بابام دوتامونو دوست داشت.
_تو ازکجا میفهمی که مامانت باباتو دوست نداشته؟
_باهم دعوا می کردن..
_جلوتو؟
_منو میبردن تو اتاقم ولی من که صداشونو میشنیدم.
_دعوا بین تمام مامان باباها هست تو نباید از مامانت متنفرباشی.
_دستشو تو هوا تکون داد و با کلافگی گفت:چندبار بگم اون مامان من نیست!
_باشه عزیزم ببخشید.دیگه نمیگم.
_تو از اون زنه چیزی دیدی که ازش بدت میاد؟
_همش بابامو اذیت می کرد.
_چجوری اذیتش می کرد؟
_وقتی بابام نبود چندتا مرد گنده میومدن خونمون و می رفتن تو اتاق منو تنها میذاشت و بهم میگفت اگه به بابام بگم منو میندازه تو قفس گرگ تا منو بخورن...
داشت چی میگفت؟؟؟!باورم نمیشد..خشکم زده بود و باناباوری بهش نگاه می کردم. این شاهد خیانت مادرش بوده؟اونم تو خونه خودشون؟؟!
با صدای آرومی گفتم:فرشاد عزیزم شاید اون مردا میومدن خونتون وسایل خونتونو تعمیر کنن.
_نه..بابام خودش همه اینکارا بلد بود. من دیدم مامانم تو بغلشون بود..بهش گفتم به بابا میگم اونم چنگال داغ کرد گذاشت پشت دستم(دستشو بهم نشون داد)ایناهاش ببین.
محکم بغلش گرفتم بغض کرده بودم بچه ای که تو شش سالگی شاهد خیانت مادرش بود چجور می تونست به دخترا و خانمها اعتماد کنه و اوناهارو دوست داشته باشه؟ پس دلیل این همه خشونت علیه جنس مخالف بخاطر کارهای بد مادرش بوده. فقط جواب یه سئوالی رو نگرفتم که باباش چرا خودکشی کرده،یه چیزایی تونسته بودم حدس بزنم ولی خواستم مطمئن بشم.
_فرشادتو که همه چیز بهم گفتی میشه بهم بگی چرا بابات خودکشی کرد؟ بقیه میگن بابات مریض بوده..
_نه بابام خیلی هم خوب بوده. وقتی اون دستمو داغ کرد بابام ازش پرسید چرا اون  از کیف پولیش پول دزدیدم و تنبیه م کرده.اما من هیچوقت دزدی نکردم.به خدا راست می گم.
محکمتر بغلش گرفتم و گفتم:میدونم عزیزم تو پسر خیلی خوبی هستی.
_ولی من راستشو به بابام گفتم. باهم دعواشون شد من از ترسم رفتم تو کمدم قایم شدم. ولی بعد اون شب دیگه بابام برام خوراکی نمی خرید اون زنه رفت خونه مامانش یه روز از خواب بیدار شدم بابام خودشو آویزون کرده بود....
بغضش ترکید و گریه امونشو بریده بود منم گریه کردم.دستمو دور کمرم حلقه کرد و بلند بلند گریه میکرد.حرفی نداشتم برای آروم شدنش بزنم چون خودمم دست کمی از فرشاد نداشتم. پسربچه به جای بازی کردن با ماشین و اسباب بازی با بزرگترین مشکلات دستوپنجه نرم کرده بود.اتفاقاتی که برای منم خیلی سخت بود چه برسه به فرشادکوچولو. به قول مامانم اگه مرد گریه که ارش خدا میلرزه.فرقی نمیکنه شش سالش باشه یا هفتاد سال.
فرشاد چیزایی رو تو دلش نگه داشته بود که هیچ کسی توان تحمل این درد رو نداره. پدرش عد این که از خیانت زنش خبردار میشه طاقتش طاق میشه و دست به گردن آویز کردن خودش میوفته بخاطر همین فرشاد مادرشو تو نقاشیاش اعدام کرده بود. نمیدونم چقدر گذشت تا وقتی که از شدت گریه خسته شد و خوابش برد. روش پتو انداختم و پیشونیشو بوسیدم و از اتاقش رفتم بیرون. آب زدم به صورتم تا کسی متوجه حال بد و گریه م نشه ولی خیلی هم موفق نبودم. موقع شام خوردن مادر متوجه چشم های پف کرده و قرمزم شد بعد از شام هرچی پرسید ببینه چیشده حرفی نزدم.فقط بهش گفتم فرشاد مشکلات زیادی کشیده و حتما به یه روانشناس نیاز داره که باهاش حرف بزنه و بتونه مشکلشو از ریشه حل کنه.باز اصرار کرد نادر منو برسونه خیلی حال و حوصله نداشتم و قبول کردم.
تو راه بودیم گفت:ببخشید فضولی می کنم ولی انگار امشب حالتون خوب نیست.
با صدای آرومی گفتم:خوبم یکم خستم.
_آره شماهم از صبح تا شب سرکارید.
حرفی نزدم دید حال حوصله حرف زدن ندارم سکوت کرد.وقتی رسیدیم ازش تشکر کردم و پیاده شدم.
با مامان بابا سلام کردم و بعد از پنج دقیقه رفتم تو اتاقم. داشتم به زندگی تیره فرشاد فکر میکردم.خدا بعضی ت به حکمت و عدالتت شک ئمی کنم!مگه این بچه چه گناهی کرده بود که باید شاهد همچین روزگار شومی باشه؟ چجوری می تونه تو جامعه زندگی کنه؟ از همه خانم ها متنفر بود و اونارو آدم های بد و دروغگو و غیرقابل اعتماد می دوسنت. چجوری می تونست بزرگ بشه و تشکیل زندگی بده؟!باید یه روانشناس کاربلد بیاد و باهاش صحبت کنه باید براش یه دوره درمان میگذاشتن..خداکنه حالش خوب بشه.خداکنه روزهای خوبی درپیش داشته باشه و هیچوقت شاهد این اتفاق تلخ نباشه..
دلم میخواست با علیرضا صحبت کنم.هروقت دلم می گرفت با صحبت کردن با علیرضا حالم عوض می شد. شمارشو گرفتم نزدیک بود قطع کنم که جواب داد.
_سلام مهتابی..
_سلام.نگو مهتابی احساس میکنم لامپم.
_باشه.خوبی؟
_نمیدونم!
_چرا؟اتفاقی افتاده؟
_آره.
با نگرانی پرسید:چیشده؟کجایی؟
_نگران نباش خونه خودمون هستم.
صدای نفسشو شنیدم که خیالش راحت شده گفت:خب پس چیشده؟
_تو مرکز با یکی از بچه ها صحبت کردم.بیچاره تو سن کم چقدر درد دیده بود.
_چه دردی؟
_نمیشه گفت.
_ببین مهتاب تو این کار رو قبول کردی و باید با سختی هاشم کنار بیای. بچه هایی که اونجا هستن هرکدومشون میشه از زندگیشون رمان ده جلدی نوشت.اما تو باید اگه رفتی اونجکمک کردن داری نباید اینجوری حال خودتو بد کنی و چندروز افسردگی بگیری. تو بخاطر قلب پاک و مهربونی که داری تحمل این اتفاقات برات سخته اما می خوای اونجا بمونی باید تحمل و صبرتم بالاببری و محکم بشی.
_میدونم علیرضا.ولی اگه توام جای من بودی بی شک حالت مثل من میشد شایدم بدتر.
_سرنوشت هرکی فرق داره زندگی همینه کاریش نمیشه کرد. تو خیلی خودتو ناراحت نکن.فرداهم برو باهاش صحبت کن اونم حالش خوب میشه و باز میخنده..
_چقدر خوب حرف میزنی و بهم آرامش میدی.مرسی که هستی.
_ درواقع من باید ازت تشکر کنم که هستی.راستی واسه برگشتن مشکل نداری؟
وای خدا چرا این سئوالو ازم پرسید؟دوست نداشتم بهش دروغ بگم ولی استشو هم میگفتم مطمئن بودم ازم دلخور میشد.
_با آژانس برمی گردم ولی دوشبه که پسر خان بابا منو میرسونه.
حرفی نزد دیدم ناراحت شده.با صدایی که مشخص بود از عصبانیت بزور کنترل کرده گفت:اون چرا تورو میرسونه؟
_مادرش اصرار کرد.راضی نمیشدم ولی دیگه چاره ای نداشتم ولی دیگه نمی ذارم منو..
بین حرفم پرید و با صدای بلندی که تاحالا ازش نشنیدم گفت: اون غلط کرده تورو برسونه. مگه من مردم؟ واسه من که رسید میگی نه راحتم خودم میرم هزارتا بهونه میاری ولی جلواونا تسلیم میشی؟
خدایا این چشه؟این حرفا یعنی چی؟ اصلا نمیفهمم داره چی میگه.
_علیرضا چت شد یهو؟مگه چیکار کردم؟خب شب بود منو رسوند.
_غلط کرده. مگه خودت نمیتونی بری خونه تون؟مگه بابات نمیتونه بیاد دنبالت مگه نمی تونی آژانس بگیری که با اون برمیگردی؟!
بهم برخورد ازش دلگیر شدم گفتم:من خودم میتونم چه کاری درسته چه کاری اشتباه.نیاز به هیچکسم ندارم نه تو نه هیچکس دیگه ای.مگه تو بابامی که داری بهم میگی چیکار کنم؟بابامم اینجوری بامن صحبت نمیکنه. اصلا تو چیکاره منی؟! کسی حق توهین به من نداره ولی تو این کارو کردی...
قطع کردم. از عصبانیت تندتند نفس میکشیدم.علیرضا چش شد یهو قاطی کرد و سرم دادزد؟ درسته رابطه صمیمی و نزدیکی باهم داشتیم ولی حق نداشت تو زندگی خصوصیم دخالت کنه. زنگ زد جواب ندادم.باید متوجه برخورد زشتش بشه.
بهم پیام داد و کلی عذرخواهی کرد.گفت دست خودم نبوده و عصبی شد. ولی جوابش نمی دادم.یکم که آرومتر شدم. جواب زنگشو دادم.
_بله؟
_چراجواب نمیدی؟
_ حوصله ندارم.می خوام بخوابم.
_صبرکن.
_بفرما..
_ببخشید یه لحظه عصبی شدم.
_چه فایده..
_مهتاب اینجوری نکن دیگه.خب وقتی بهت میگفتم برسونمت قبول نمی کردی ولی اجازه دادی یه غریبه توروبرسونه بهم برخورد.
_ببین علیرضا من بزرگم و میدونم باید چیکار کنم از پس خودمم برمیام. نیاز به هیچکسی ندارم.نه میخوام تو منو برسونی نه یه غریبه. مگه محتاجم؟بعدشم من هرجا میرم قرار نیست حتما با تو یا یکی دیگه برم که.کارامو بلدم انجام بدم. تو حق نداری سر من داد بزنی و بخاطر یه مسئله کاملا شخصی اینجوری باهام برخورد کنی.
_درست میگی.ببخشید.چیکار کنم روت حساسم..
_علیرضا داری مشکوک میزنی.من قبلا هم گفتم بین منوتو هیچوقت چیزی فراتر از رفاقت پیش نمیاد.
_میدونم...
_خوبه.
_خب بخشیدیم.
_نه!
-چرا؟!
_قرار نیست به زودیا ببخشمت.
_من میدونم طاقت نمیاری که.حالا فردا میبینمت برات چندتا جوکتا َآشتی کنیم.
_به همین خیال باش.خب بروبخواب منم خوابم میاد.
_باشه.خوب بخوابی شب بخیر.
_شب خوش.
باید به علیرضا نشون میدادم اجازه نداره پاشو از گلیمش درازتر کنه و تو هرکاری سرک بکشه. تاحالا مجیدوبابا سرم داد نزدن پس چجور می تونم اجازه بدم یکی دیگه اینککارو کنه؟!نمی دونم چقدر گذشت تا خوابم برد...







                                                                                               


                      
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل10

 

 

بعد از گذشت شش روز به محیط و شرایط خونه امید آشنایی کامل پیدا کردم و با همه بچه ها دوست شده بودم.وجود کلاس تقویتی و همصحبتیم با بچه ها صمیمت بیشتری بینمون به وجود اومده بود. خان بابا و مادر از محبت هاشون هیچی برای بچه ها کم نمیذاشتن و مثل پدرومادر واقعی و دلسوز مراقبت می کردن.نادر رو فقط موقع شام میدیدم ولی با یک لبخند کمرنگ و نگاه پراز غرور سلام و احوال پرسی می کرد. هنوز برام سئوال بود با وجود پدرومادر متواضع این همه غرور از کجا جمع کرده؟!منم مثل خودش برخورد می کردم و با این که تو ذاتم غرور کاذب جایی نداشت اما اینم می دونستم دبرابر هر آدمی باید مثل خودش رفتار کرد.
بعد از اون روز فرشاد آرومتر و مهربون تر شده بود. دیگه خیلی کار دخترا نداشت و نقاشی های بهتری می کشید. تصمیم گرفتیم بفرستیمش پیش روانشناس تا دوره درمانشو بگذره. با این که هنوز براش ناراحت بودم و هضم کردن این اتفاقات اونم برای پسربچه شش ساله خیلی سخت بود اما از این که داشت حالش بهتر میشد و خشمش فروکش کرده بود احساس رضایت و امیدواری داشتم.دیگه نه اجازه دادم علیرضا منو برسونه نه نادر. کاری که خودم شروع کردم نباید محتاج دیگرون باشم.
ساعت هشت از خواب بیدار شدم.صورتمو که شستم اومدم سرکمد لباسیم.نمیدونستم چی بپوشم.هواشناسی ام اعلام بارندگی کرده بود.هیچوقت چتر دوست نداشتم.این همه دعا می کنیم بارون بیاد وقتی هم اومد چتر میگیریم خیس نشییم خیلی مسخره بود. چندتا لباس گرم انداختم رو تختم و کلاه هایی که می شد باهاشون ست کرد. با وجود سرما و استفاده کردن از کلاه از شر شال و روسری راحت می شدم.هیچوقت دوست نداشتم چیزی رو سرم بذارم از بچگی همینطور بودم اما خب وقتی قانون کشورم اینه منم نهایت احترام میذارم.نمی دونم چرا بعضیا اینقدر اصرار دارن قانون شکی کنن با این که تو غرب که مهد تمدن و فرهنگه قانون های مسخره ای وجود داشت که بی شک اگه تو ایران بود همه مردم اعتراض می کردن و تو خیابونها میریختن.
بعداز کلی کلنجار رفتن پالتو قرمز چهارخونه ای بزرگ با خط های مشکی انتخاب کردم  و شلوار جین آبی با کلاه بافت سورمه ای. وقتی لباسمو پوشیدم جلو آینه ایستادم و فقط به خط چشم و رژ همرنگ پالتوم اکتفا کردم. موهامو هم از پشت کلاهم ریخته بودم بیرون و چتری های موهامو سایه بان چشم هام کردم..
مامان و بابا روز جمعه عادت داشتن به پیاده روی برن و جمعه ها خونه فامیل دعوت بودیم که امروز نوبت به خونه تنها عموم بود که من طبق عادت همیشگی گفتم نمیام و قراره برم بیرون. تو آشپزخونه یه لیوان چای خوردم و زنگ زدم به علیرضا که کجاست گفت تا کفشمو بپوشم و بیام تو کوچه اونم رسیده.لیوان چاییمو شستم و آویزون کردم رفتم از جاکفشی نیم بوت قهوه ای سوخته مو برداشتم و به پا کردم.جز کارت اعتباری و گوشیم و یه رژلب که تو جیب داخلی پالتوم گذاشته بودم هیچ چیزی با خودم نبردم حوصله آویزون کردن کیف با خودم نداشت. یکی دو دقیقه منتظر موندم تا علیرضا رسید.سوار ماشین شدم و با فشار دادن پدال گاز ماشین از جاش کنده شد..
_سلام.صبحت بخیر.
_سلام.صبح توام بخیر.خیلی منتظر موندی؟
_نه تازه اومدم.کورفیقات؟
_انتظار داشتی باهام میومدن تا اینجا؟ تو چمران وایسادن تا برییم.
_حالا یه سئوالی پرسیدما.
عینکشو زد بالا گفت: خوب به خودت میرسیا. خوشتیپ بودی ما نمیدونستیم.
با شیطنت نگاهش کردم و گفتم:من همیشه خوشتیپ بودم فقط زیاد نشون نمیدادم.
_برمنکرش لعنت..
تا اینو گفت دوتاییمون زدیم زیرخنده..باخنده گفتم:تو نمی تونی این تیکه کلامتو ول کنی؟!
_نوچ..
_نوچ و کوفت(نگاهی بهش انداختم کت کنفی رنگ و بافت یقه اسکی کرم رنگ که با شلوارش ست بود پوشیده بود خیلی جنتلمن شده بود)توام خوب به خودت رسیدیا.قراره مخ چندتا دختر بزنی؟!
عینکش رو چشمش بود ولی گره ای که به ابروهاش داد بازم مشخص بود برگشت سمتم و خیلی جدی گفت:قرار نیست مخ کسی بزنم. اصلا بقیه برام ارزشی ندارن که بخوام واسه جلب توجه شون کاری کنم..
از برخوردش جا خوردم.این مدت خیلی مشکوک میزنه. شونه ای بالا انداختم و گفتم:باشه حالا مارو نخوری.شوخی هم حالیت نیست بی جنبه.
_خب دیگه منم محدوده ای دارم واسه خودم..
حرفی نزدیم دیگه..نزدیک بولوار چمران بودیم زنگ زد به یکی دوستاش و پرسید کجا هستن..بعد این که فهمید چندصدمتر جلو کنار سه تا ماشین سرعتو کم کرد و بوق زد و سرعت گرفت.
_به مسابقه رالی خوش اومدی مهتاب خانوم!
با تعجب بهش نگاه کردم گفتم:چی؟!
_جمعه خیابون های خلوت شیراز حال میده با رفقا تا قلات رالی برییم. کمربندتو ببند و بچه خوبی باش.
_علیرضا دیونه شدی؟خب آروم برو چه کاریه؟
_نوچ.محکم خودتو بگیر.
سریع برگشتم کمربندمو بستم و محکم چسپیدم به صندلی..صدای پخش رو تا آخر بلند کرد و با دوستاش کورس گذاشت.با سرعت لایی می کشید و منم جیغ میزدم و چشمامو میبستم اونم وقتی دوستاش ازش جا میموندن بیشتر کیف می کرد و بلند بلند می خندید.هرچی ام می گفتم آرومتر برو می ترسم ولی کو گوش شنوا؟!  ناگفته نماند که یه جا می خوواست سبقت بگیره یهو کامیون جلومون سبز شد و من چشمامو بستم و اشهد خودمو خودم..وقتی چشمام باز کردم دیدم هنوز زنده ایم اینقدر عصبانی و ترسیده بودم که سرش داد زدم گفتم: اصلا هیچی حالیت نیست!نزدیک بود کامیون زیرمون بگیره..چرا مثل بچه آدم نمیرونی خب؟ مگه اومدیم رالی شرطی بزنیم؟
از تر س و عصبانیت بغض کردم و تو صندلی فرو رفتم.علیرضا دید که چقدر ترسیدم و ناراحتم سرعتشو کم کرد و بقیه مسیر رو آروم رفتن.بعد از نیم ساعت به ورودی قلات رسیدیم از روستاش عبورکردیم و رفتیم ورودی جنگل چقدر شلوغ بود ماشین ها صف طویلی گرفته بودن که داخل بشن.هرزگاهی هم دختر پسرا با تیپ و قیافه های اروپاییشون پیاده از کنارمون رد میشدن. هوا کاملا ابری بود رنگ تیره ابرها نشون میداد هرلحظه ممکنه بباره.. ده دقیقه طول کشید تا به ورودی رسیدیم و پول دادیم و رفتیم دنبال جا پارک. جا پارک اصلا پیدا نمیشد با این که هوا سرد و ابری بود ولی از تابستونم شلوغ تر شده بود. هنوز با علیرضا سرسنگین بودم و سعی داشت با جوک های بی مزه اش باهاش آشتی کنم ولی بهش توجه نمی کردم. با صد زور تونستیم جا پارک پیدا کنیم.قبل این که از ماشین پیاده شدیم علیرضا بهم گفت:مهتابی جون من جلو دوستام اخم نکنیا!باشه؟!دیگه قول میدم درست رانندگی کنم.
میدونست از این که بهم بگه مهتابی بدم میاد ولی باز گفت از لحن بچه گونش که داشت خواهش می کرد خندم گرفت.خندمو پنهون کردم و حالت جدی گفتم:صدبار گفتم اسممو خراب نکن. بعدم توبه مرگ گرگه.
_جونه من حالا بخند می دونم خندت گرفته که..
نتونستم بیشتر از این جلو خودمو بگیرم خندیدم با شیطنت گفت: وای چقدر خنده بهت میاد..همیشه بخند..
_خب حالا پرو نشو بهت می خندم.پیاده شو همه منتظر ما هستن..
_آفرین دختر خوب.
از ماشین پیادده شدیم و سه تا رفیق های علیرضا و خانم هاشون و اون یکی که دوست دخترش بود ایستاده بودن.علیرضا باهمشون سلام کرد و بهم اشاره کرد گفت:ایشون خانم مهتاب استاد و رفیق بنده. منم با لبخند باهمشون دست دادم و سلامی گفتم نوبتی گفتن:سلام رها هستم همسر مهدی.
_سلام.منم مهدی هستم.
_سلام.نازی هستم دوست رهام.
_سلام منم کوچیک شما رهام هستم.
_سلام اشرف هستم همسر آقا طاهر.
 برخورد خیلی گرم و خودمونی داشتن..ظاهر اشرف و رها خیلی خانومانه و موقر بودن ولی نازی با لوازم آرایشی انگار صورتشو شسته. شال سرش بود که شالشو انداخت رو شونه اش و موهای بلند و شرابی فریی داشت.کاپشن مشکی با شلوار نودسانتی سفیدی پوشیده بود.یعنی سردش نبود؟ زیر کاپشنشم خبری از مانتو و سارافن نبود. صورتش از بس ژل تزریق کرده بود اگه تو دریا میوفتاد غرق نمیشد و بالا میومد.با عشوه های خرکی  خودشو میچسپوند به رها.رهامم انگار بدش نمیومد.. تصمیم گرفتیم ول تو بافت قدیم روستا قدم بزنیم و بعد وارد جنگل بشییم. بافت قدیمی قلات ثبت یونسکو شده بود،با کوچه های باریک و سنگ فرش شده،خونه های بلند و کاه گلی که بعضیاشون پنجره های چوبی و اهنی داشتن و کلی دخیل بهش گره زده بودن آدمو محو خودش می کرد.خارجی های زیادی هرساله میومدن و از طبیعت قلات لذت میبردن و کلی عکس می گرفتن.  رفیق های علیرضا مثل خودش خوش مشرب بودن و خانم هاشونم دست کمی نداشتن از خودشون منم همراهیشون می کردم و صحبت می کردم..چند نم بارون صورتمو خیس کرد نگاه به آسمون کردم و با ذوق گفتم: چقدر خوش شانسیم روز بارونی اونم جمعه تو قلات..
اشرف با لبخند گفت:آره واقعا. قلات امروز چقدر لاکشری و باکلاس شده ها..
_وای نه الان کفشون شلی میشه کثیف میشیم..
نازی چقدر ناز و عشوه داشت خب میموندی تو خونت و نمیومدی. رها گفت:فدا سرت عزیزم.چیزی که زیاده کفش..
نازی بیشتر بهش چسپید ماهم بدون توجه بهشون به مسیرمون ادامه می دادیم.نگاهی به علیرضا کردم اخم کرده وبد و حرفی نمیزد آروم زدم به بازوش نگاهم کرد با حالتی که سرمو تکون دادم و زیر لب گفتم چته؟
باهمون اخماش آروم گفت هیچی..
_نظرتون چیه برییم بستنی قلات بخوریم؟
مهدی اینو گفت و رها هم حرف مهدی رو تایید کرد؛ اشرف و طاهر هم رضایتشونو اعلام کردن ولی باز نازی خانم با همون ادا و اصولش گفت:بدنم خیلی حساسه اگه بخورم زود سرما میخورم.
_خب اگه اینجوره میگفتین براتون قهوه ای نسکافه ای میوردیم.
علیرضا اینو گفت و همه نگاهش کردیم.ولی بیخیال به راهش ادامه داد.نازی لجش گرفته بود که علیرضا اینجوری زده تو پوزش.رها که می خواست همه چیز به خوبی ادامه پیدا کنه گفت:عزیزم حالا امروز اشکال نداره.اگرم دوست داشتی واست نوشیدنی گرم میگیرم..
کنار بستنی مخصوص قلات که ورودی جنگل بود ایستادیم و سفارش بستنی قیفی دادیم.
بی شک بهترین بستنی که آدم میتونه تو عمرش بخوره اینجا پیدا می شد. بوی شیرتازه به راحتی می تونستی استشمام کنی و وقتی می ذاشتی دهنت به اوج نعشگی میرسیدی. حتی تو این هوای سردم نمیشد از بستنی قلات گذاشت.
داشتیم قدم میزدیم و کم کم داخل جنگل شدیم  از هر ده نفر آدمی که به چشم میومدن سه چهارتاشون سگ های خونگیشون دستشون بود و اومده بودن با سگاشون قدم میزدن. انگار نمایشگاه واسه معرفی و نشون دادن سگ هاشون بود.. حتی بعضیا دو سه قلاده سگ داشتن و تو مسیر با بقیه سگ ها که بهم میرسیدن دعوا میوفتادن.قلات با درخت های سر به فلک کشیده اش که هرجای جنگل که می تونستن رشد کرده بودن و بینشون رود جاری بودی وقتی تابستون میومدیم آبش اینقدر سرد بود که نمیتونستیم دست بزنیم الان که مطمئنا اگه دست میزدیم قندیل میبستیم. مردم جای جای جنگل بساط کبابشونو راه انداخته بودن و ه کی یه قلیون به دستش هم پیاده روی می کرد هم قلیون می کشید. تابستون همه جا سبزه سبز بود ولی الان با رنگ های نارنجی قرمز زرد و قهوه ای و هزارتا رنگ دیگه  یه جور خیلی خاصی شده بود.پاییز قلات رویایی بود. درخت های بدون برگ که خرمالو و انار داشتن دل هر آدمی رو آب می کرد.پنج شش تا آبشار وجود داشت که این موقع سال یخ زده بودن. با قطره های بارون که به زمین می خوردن بوی خاک بلند شده بود و آدمو مست کرده بود. تاحالا اینقدر قلات رو زیبا و رویایی ندیده بودم. کل زمین با برگ های خشک شده که از شاخه هاشون جدا شده و روی زمین نشسته بودن فرش شده بود.منم نامردی نمیکردم پامو می کشیدم رو زمین که صدای شکستن و خرد شدنشون بیشتر بشه و لذت ببرم. کم کم ما چهارتا خانم ها یه سمت قدم میزدیم و مردها هم یه سمت قدم میزدن ولی خب نزدیک هم بودیم و حرف های همدیگه رو میتونستیم بشنویم.
رها رو کرد به من گفت:خب مهتاب جان از خودت بگو.
_چی بگم؟ بیست و شش سالمه و مجرد.کارمو هم دیگه می دونید.شما از خودتون بگیید! بچه مچه ندارید؟
رها ادامه داد:نه خواهر بچه می خوایم چیکار؟! هنوز اول جوونیمونه.
_مگه چندساله ازدواج کردین؟
_من و طاهر که چهارساله.
اینو اشرف گفت و در جواب براش آروزی خوشبختی کردم. رهام گفت:بین خودمون باشه ها ولی من ده ساله ازدواج کردم.
دهنم واموند و با تعجب نگاهش کردم. بلند خندیدن و ادامه داد:بیست و هشت سالمه.وقتی دبیرستان بودم منو مهدی عاشق و دلباخته هم شدیم چون پسرخاله دختر خاله ایم همیشه پیش هم بودیم دیگه زور بالا سر خانواده ها اوردیم اوناهم به ناچار راضی شدن.چقدر بچه بودیم به خدا مهدی بیست و دو سالش بود.
_وای چرا اینقدر زود ازدواج کردین؟آدم که زود ازدواج کنه بعدا خیلی چیزارو نمی تونه تجربه کنه و حسرتشو می خوره..
دوباره این دختر پرعشوه حرف مفت زد. یکی نیست بهش بگه پشت اون همه عمل و آرایش بازم سن واقعیت نشون میده سی و پنج سال رو رد کردی و مخ پسر جوونتر خودتو زدی. رها هم براش کم نذاشت و خیلی راحت و ریلکس گفت: نه عزیزم اینطورم نیست. مهم عاشق شدنه که منو مهدی هنوز ده سال زندگی مشترک عاشق همدیگه هستیم و تازگی داریم واسه هم. من درکنار شوهرم همه چیزارو تجربه کردم و به خیلی چیزایی که می خواستم رسیدم.این که بعضیا میگن ازدواج محدویت میاره من مخالفم.دانشگاه رفتم مدرک آرایشگریمو هم گرفتم و الان واسه خودم آرایشگاه دارم. چه ارزشی داره بخوام مجرد بمونم و هرروز مثل شال و روسری دوست پسر عوض کنم؟!
آخ که جیگرم حال اومد.لبخندم از دید اشرف پنهون نموند و اونم با شیطنت جواب لبخندمو داد.  ولی نازی با این حرفا از رو نمی رفت و گفت:اما بازم هیچی مجردی نمیشه.مگه نه مهتب جون؟
مهتاب جون آخرشو دو سه متری کشید از لحن صحبتش اصلا خوشم نمیومد.
_ هرکی نظری داره ولی به نظر من مهم نیست تو چه سن وسالی باشی مهم اینکه به عشق واقعی برسی چه هجده سالگی چه چهل سالگی و باید اینقدر خودتو پاک نگه بداری که بتونی عشق واقعی رو حس کنی. کیه که بدش بیاد موقعیت و شرایط خوبی پیدا بشه و ازدواج کنه.
_وای چه خوب گفتی عزیزم. ان شالله توام خیلی زود از سینگلی بیرون میای.
_مرسی رهاجان. خب اشرف شما بگو چجوری با طاهر آشنا شدی؟
دستشو جلو چشمش گرفت و حالت خجالتی به خودش داد گفت:وای نه توروخدا.خجالت میکشم.
زدیم زیر خنده نازی گفت:حالا بگو.اینجا همه پایه هستن.
_خب میدونید دیگه طاهر بوتیک داره.من تو مغازش کار می کردم یک سالی. اینقدرم مغرور بود اصلا مارو نگاه نمی کرد ولی منم دختر خوب و عاقلی بودم دیگه ایشون به ذات پاک ما پی بردن و عاشقمون شدن.
رها زد پشت کمرش گفت:ای کلک من یکی که می دونم چجوری باهم آَشنا شدید(روکرد به منو نازی)بذارید خودم بگم. اینقدر دوروبر این طاهر بیچاره چرخید و براش ناز کرد تا آخر مخ پسر بیچاره رو تو هوا زد.
دوباره خنده سردادیم باخنده گفتم:اشرف بهت نمیاد اینقدر شیطون و زرنگ باشی..
_ خب هنوز استعدادهامو ندیدی..
رها با شیطونی خاصی رو کرد به نازی گفت:خب نازی جون شما بگو چند وقته با رها دوستی؟ قراره شیرینی بخوریم یافعلایا خبری نیست؟
دستشو با یه حالت ناز و عشوه تکون داد تو هوا گفت:والا چی بگم!هنوز که خبری نیست..ولی اگه خدا بخواد شیرینی هم میدیدم.
اشرف و رها یه ان شالله ای گفتن که از صدتا فحشم بدتر بود..
بعد از دوساعت پیاده رویی برگشتیم و یکی از سفره خونه های قلات که انگار بچه ها مشتری دائمشون ودن وارد شدیم.قرار شد اول چای بخوریم و یکم پاسور بازی کنیم و بعد سفارش غذا بدییم. موقع سفارش نازی و مهدی قلیونم خواستن. از من پرسیدن که قلیون میکشم اومدم جواب بدم ولی علیرضا با جدیت گفت:مهتاب قلیون نمی کشه.
این امروز چش شده بود؟تا تو ماشین که خوب بود چرا یهو اخماش رفت تو هم؟ نگاهی به کردم و اونم نگاه کرد و سرشو برگردوند و باز گرم صحبت شدن. نازی کیفشو برداشت وو گفت:ببخشید من برم سرویس بهداشتی الان میام. بلند و رفت. علیرضا با اخم برگشت سمت رها که داشت با نگاهش نازی رو بدرقه میکرد.
_تو چرا این دختررو باخودت اوردی؟
_وا!داداش چته؟مگه باید ازت اجازه میگرفتم؟
علیرضا با جدیت ادامه داد:لازم به اجازه نبود.می دونی از این دختره لوس و افاده ای خوشم نمیاد(اداشو دراوردوباصدای نازک شده)وای بارون نیاد کفشام کثیف میشه بستنی بخورم بدنه احساس و ضعیفم سرمامیخوره.
بلندبلند به علیرضا خندیدیم.رهامم خندید گفت:خب حالا.می خواستم یکی دیگه بیارم ولی کسی تو دسترس نبود جز ایشون.حالا آخرین باریه که میبینیش.
طاهر گفت:داداش دختر بازی بسه خدایی خودت اسماشونو اشتباه نمیگی؟ سرت درد نگرفت این همه دختر عوض میکنی؟ همسن بابابزرگم شدی به مولا.
_تا وقتی جوونم باید آزاد باشم دم پیری یه همدمی میگیرم که تموم غر و ناله هاشو سر یکی دیگه خالی کرده باشه و بامن بیاد فقط زندگی کنه.
رها برگشت سمتش گفت:ولی خدایی آخه دختر قحطیه؟ این سن ننه بزرگم داره.
_عه عه به دوست دختر من توهین نکنا.حالا چه دوست دختر یه روزم باشه چه دراز مدت.مثل بچم میمونه طفی..
شوخ طبع بود هرچی بهش تیکه میپروندن عین خیالشم نبود.
قلیون و سرویس چای اوردن و همزمان نازی هم رسیده بود مشخص بود رفته بود سرویس بهداشتی آرایش تکون نخوردشو تمدید کنه.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

طاهر واسه هممون چایی ریخت و من نبات با چاییم برداشتم. نوبتی قلیون می کشیدن و با شوخی و خنده هاشون قلیون هارو رد وبدل می کردن. همه قلیون کش حرفه ای بودن و دود رو به شکل های مختلف بیرون میدادن. نوبت به علیرضا که رسید چند پُک زد و قلیون دست به دست کرد. می دونستم اهل دود نیست و شاید در حد همین چند پُک. منم که کلا از دود بدم میومدم.برام جالب بود که کل تفریح و کار جوونا شده قلیون وقتی هم ازشونمیپرسی چرا قلیون میگن تفریح دیگه نیست واقعا خیلی قانع کننده بهانه میارن.دیگه هرجای شهر قدم بزنی بجای اکسیژن دود استثمام می کنی. نیم ساعتی که از قلیون کشیدنشون گذشت اشرف پاسور از جیبش بیرون اورد و گذاشت وسط.
_خب بیاید ببینیم حاکمان شهر چیکارا می کنن.
مهدی بادی به غبغبش انداختم و گفت:حاکم بزرگ اینجا نشسته شما دنبال کی هستین دیگه؟!
رهام فیگور بازو گرفت و به نازی که کنارش داشت چای می خورد گفت:عشقم بیا بازمو فشار بده.
نازی هم با ناززیادش دستشو دور بازو رهام فشار داد،رهاگفت:خب عزیزم سفته؟
_آره خیلی.
ماهم با خنده داشتیم بهشون نگاه می کردیم رهام دوباره گفت:خب متوجه شدید زور کی بیشتره یا بیشتر توضیح بدیم؟
علیرضا پاسورا برداشت گفت:خب بسه بابا فهمیدیم اوسا هستین.طاهر تو بیا روبرو من بشین ببینم این دوتا پوزشون چجور زمین میخوره.
طاهر جاشو با مهدی عوض کرد و روبرو علیرضا نشست.
رها گفت:خب پاشید ماهم برییم مزاحم بازیشون نشییم.
راست می گفت اینقدر غرق بازی بودن و واسه هم کری می خوندن که جای ما نبود و حوصله تماشای کاراشونم نداشتیم.
از آلاچیقمون بیرون اومدیم و قدمی تو حیاط سفره خونه زدیم.بخاطر سردی هوا همه تو آلاچین نشسته بودن و میزهارو هم یه سمت حیاط جمع کرده بودن. زمان ورود به سفره خونه کلی پله زدیم و رسیدیم بالا.دیواره های سفره خونه به حالت قعله قدیمی با کاه و گل ساخته بودن و فانوس های کوچولو با میخ رو دیوارها روشن بود.درخت های زردآلو،انار،سیب،خرمالو،توت و انگور بود که فقط درخت انار و خرمالو میوه داشت. برگ های همه درخت ها  هررنگی داشتن جز سبز که خیلی قشنگ شده بود رنگین کمان پاییزی ساخته بودن.فقط بید مجنون هنوز سبزبودنشو حفظ کرده بود که تا یک هفته دیگه اینم باید به قدرت پاییز بیشتر سر خم کنه..حیاط سنگ فرش شده بود اما با نشستن برگ های پاییزی دیه اثری از سنگ فرش ها دیده نمیشد. حوض گرد آبی رنگ و بزرگی وط حیاط بود با یه آبنمای کوچولو.برگ های پاییزی کارشون به رقصیدن تو حوض سیده بود و داشتن شادی می کردن.تنه شکسته شده و صیقلی داده شده درختان جای جای حیاط زیر درختان گذاشته بودن برای نشستن. سمت چپ حیاط رفتیم سکویی که با سه پله برای بالا رفتن با سایه بوم درست کرده بودن. سمت راست میز بیلیارد و فوتبال دستی و سمت چپ میزصندلی چوبی برای نشستن.جلو سکو با چوب خشک و شاخه های گره خورده گل یاس و انگور دیده میشد رفتم جلو و با دیدن صحنه ای بین زمنی و آسمون قرار گرفتم. کوه قلات روبرومون قد علم کرده بود و کل جنگل قلات زیر پامون بود. نم نم بارون همه چیز رو تکمیل کرد. درختان بیشتر لخت شده بودن و مابینشون با شاخه و برگ های مونده از بقیه درختان همسایه پوشیده بودن. هرجا نگاه می کردی یه رنگی بود و مطمئنا رنگ زردی که یه درخت داشت واسه هیچ درخت دیگه ای نمیدیدی فقط و فقط مختص به خودش بود. نفس عمیقی کشیدم و چشمامو بستم. از خدا برای این همه نعمت و زیباییش تشکر کردم. دست یکی روی شونه م نشست آروم برگشتم عقب،رهابود. لبخندی زدم گفت:عزیزم تو چرا نیم ساعته فقط داری حیاط و ویو اینجارو نگاه میکنی؟!
_آخه خیلی قشنگه اصلا نمیشه ه جز نگاه کردن و نفس کشیدن تو این هوا کار دیگه ای کرد.
_چرا میشه کارهای دیگه ای هم انجام داد(با دست اشاره به اشرف و نازی کرد که داشتن ازهم نوبتی عکس می گرفتن)مثل کاری که اشرف و نازی می کنن.
_اینجا عکس های خیلی قشنگی میشه گرفت.سوژه خیلی خوبی واسه عکاس ها هست.تو چرا عکس نگرفتی؟
_منم باهاشون چندتا عکس گرفتم. ولی دیدم تنها ایستادی گفتم بگم توام بیای.
_باشه بیا برییم.
اومدم برم پایین و عکس بگیریم رها گفت:تو و علیرضا چیزی بینتون هست؟!
با تعجب نگاهش کردم،یکم فکر کردم گفتم منو علیرضا که کار خاصی انجام ندادیم جلب توجه کرده باشیم. با همون حالت تعجبم گفتم:نه.من و علیرضا نزدیک دوسال هست که باهم دوستیم.
_آخه هیچوقت پیش نیومده با بچه ها برییم بیرون و علیرضا دختری باخودش بیاره یعنی اصلا این چیزا از علیرضا دوره.
تو دلم خوشحال شدم که علیرضا اینقدر آقا و باشخصیته البته خودم شناخت کاملی بهش داشتم و از قلب پاکش خبر داشتم.
_درسته ولی دوستی بین منو علیرضا فرق داره.واقعا رفیقیم باهم.
_ببخشید که فضولی می کنما..
_راحت باش عزیزم.ممکنه واسه هرکی دیگه ام سئوال پیش بیاد!
_عزیزی..ولی علیرضا یجور خاصی بهت نگاه میکنه و باهات برخورد میکنه یعنی فراتر از رفاقت!
گیج و منگ بودم..علیرضا هیچوقت نگاهی که منو آزار بده و باعث بشه کنارش راحت نباشم بهم نداشته. شاید چند مدتی صمیمی تر و راحت تر شدیم باهم ولی بازهم فاصله رو رعایت کرده...
_نمیدونم..یعنی تاحالا من که متوجه نشدم.
_ولی یه چیزی بهت بگم.من علیرضارو خیلی ساله میشناسم.با مهدی دوست دوران سربازی هست. هیچ پسری مثل علیرضا چشم پاک و سالم ندیدم.با این که دستش واسه خیلی کارها بازه و دخترا براش دست و پا میشکنن اما خودشو درگیر این مسائل نمیکنه. اگه رابطه تون جدی شد حتما بهش فکر کن عزیزم.
ناراحت شدم دوست نداشتم رابطه منوعلیرضا فراتر از رفاقت بره چون من اون آدم سابق نبودم و قلبم قفل شده بود کلیدشم تو یکی از تاریکترین شب های تنهاییم گم کردم.. و مهمتر از همه هیچوقت نمیتونستم به علیرضا به عنوان عشق و همسر نگاه کنم.مثل داداش برام نبود دقیقا مثل رفیق بود برام خوده رفیقم بود برام سخت و خجالت آور بود بخوام روزی پای سفره عقد بشینیم. از افکارم اومدم بیرون و لبخند کمرنگی زدم گفتم:مرسی عزیزم.حرفت یادم نمیره.
باهم سمت نازی و اشرف رفتیم که هنوز ژست هاشون تمام نشده بود.
_تو همین چندساعتی که باهات آشنا شدم فهمیدم خیلی دختر خوب و خانمی هستی.بخاطر همین این حرفا بهت زدم شک ندارم کسی جز شمادوتا لیاقت همدیگه رو نمیتونه داشته باشه.
بازم لبخند کمرنگ و بی جونی زدم و تشکر کردم..ذهنم درگیر حرف های رها بود.خداکنه هیچوقت همچین چیزی پیش نیاد و سوءتفاهی بیش نباَشه.علیرًضا از همه لحاظ برای یه دختر اِیده آل بود ولی برای من که قلبی برای عاشق شدن نداشتم نه..
گوشیمو از جیب پالتوم دراوردم و دادم دست اشرف ازم چندتا عکس گرفت و تایی می کردم حتما عکس هنری بگیره..برای هرعکسم جامو عوض میکردم و بَک گرندمو عوض می کردم. فکر کنم سی چهل تا عکس گرفت و با گوشی رها سلفی گرفتیم بعدم از یه گارسون که تو حیاط بود درخواست کردیم عکس چهارنفره بگیره ازمون.. فقط مونده بودم نازی این همه ادا و ژست از کجاش درمیورد بیشتر از همه ما هم عکس گرفته بود ولی باز گوشی میداد دستمون تا ازش عکس بگیریم..گالریمون که پز عکس شد تصمیم گرفتیم برییم تو آلاچیق و ناهار سفارش بدیم. بازی پاسورشون تمام شده بود و داشتن جوک تعریف می کردن و بلندبلند می خندیدن.هرکی کنار جفتش نشست..رهام رو کرد به نازی گفت:خب عشقم خوش گذشت؟!
نازی هم پیچ و تابی به موهاش داد و گفت:اینقده عکس گرفتم که نگو.. بعدا برییم باهم عکس بگیریم خیلی ویو خوبی داره.
_باشه عزیزم.
علیرضا با این که میخندید و گرم گرفته بود ولی هنوز اخمشو داشت..دنبال فرصت بودم بببینم چیشده که آقا اخمو شدن.. بعد از سفارش دادن ناهار که همه کباب می خواستن.. علیرضا از جاش بلند شد گفت:برم هوایی بخورم..از وقتی اومدیم همش همینجا نشستیم..
_برو داداش بادی به کله ت بزن که بدباختین..
رهام اینو گفت و زد زیر خنده علیرضا برگشت سمتش گفت:هر رفتی بازگشتی هم داره آقارهام منتظر باش همین روزها بیایم واسه جنگ..
_برو داداش برو که اینحرف ها سرپوشی واسه باختتون نمیشه..
اینبار مهدی کری خوند علیرضاهم با خنده سرشو تکون داد و رفت بیرون..دو دقیقه بعد فرصت خوبی دونستم و با عذرخواهی بلندشدم..با چشمم دنبال علیرضا گشتم.. تو حیاط پیداش نکردم رفتم سمت سکو پشت به من ایستاده بود دستشاشو تو جیب شلوارش کرده جا داده بود و داشت منظره ی زیبای قلات رو تماشا می کرد.با قدم های آروم کنارش نشستم. با این که قد نسبتا بلندی داشتم ولی دربرابر علیرضا تقریبا یک وجب کوتاه تر بودم. سرو خرچوند سمت من و با لبخند نگاهم کرد و باز به منظره خیره شد.
_توچرا باز اومدی بیرون سرما می خوری!
_هوا خوبه. سرمایی نیستم.
_آره هوا خیلی خوبه ولی بارونم داره تندتر میشه!
_عاشق بارونم بذار بباره..
با خنده گفت:اگه دست من بود بخاطر تو شبانه روز میذاشتم بارون بباره..
سکوت کردم بعد از چندنفس کوتاه گفتم:واسه چی بعد این که از ماشین پیاده شدیم اخمات رفت توهم؟! من کاری کردم؟
با همون حالتی که ایستاده بود گفت:نه.چرا باید ازت ناراحت باشم؟!
_پس چی؟
_رهام احمق عصبیم کرده..باز این دختره هرزه با خودش اورده!
باناباوری نگاهش کردم درست شنیدم؟!گفت دخترهرزه.اون هیچوقت به هیچ دختری توهین نمی کرد اولین بار بود همچین کلمه ای ازش میشنیدم. گفتم: وا!این چه طرز صحبته. خب قرار نیست که ما خوشمون بیاد.توام باید بیخیال باشی و سعی کنی تو این هوای عالی فقط لذت ببری.
_وقتی نمیدونی الکی ازش طرفداری نکن.
_من از هیچکی حمایت نکردم.فقط به تصمیم دیگران باید احترام بذاریم. میدونم به فکر رفیقت هستی ولی تهش اگه تصمیم اشتباهی بگیره خودش مجازات میشه و هیچکی نمی تونه کسی رو مجبور به کاری کنه..
_بیخیال دوست ندارم این حرف ها بزنیم(با لبخند برگشت سمتم)سابی عکس گرفتین اونم بدون ما..
گردنمو کج کردم گفتم:شما که گرفتار بازی بودید ماهم از موقعیت استفاده کردیم.
_خب الان که بازی نمی کنم(گوشیشو از جیب کتش بیرون اورد)خب نظرت چیه چندتاهم دوتایی عکس بگیریم؟
_موافقم..
بعد از چندتا سلفی که گرفتیم گوشی داد به یه آقایی که با دوستاش اومده بودن و اوناهم داشتن عکس می گرفتن.
با کلی ژست و بک گرند های مختلف دوباره کلی عکس گرفتیم..
رفتیم سمت عوض و علیرضا چندتا عکس تکی ازم گرفت همون موقع طاهر سرشو از آلاچین اورد بیرون وباصدای بلندی گفت:بیاید ناهار وگرنه چیزی براتون نمیمونها..
_عه ناهار اوردن بیا برییم.حسابی گرسنم شده.
_منم خیلی گرسنم شده خیلی امروز پیاده رویی کردیم.
باهم رفتیم داخل آلاچیق بچه ها سفره رو پهن کرده بودن و شروع کرده بودن به خوردن.
بازم تو فضای شاد و خندون گرفتار ناهار خوردن شدیم ولی من که عادت نداشتم موقع غذاخوردن حرف بزنم فقط با لبخند و جواب های کوتاه همراهیشون کردیم..
بعد از ناهار رفتیم فوتبال دستی بازی کردیم. منو علیرضا یار هم بودیم و رهام و نازی هم حریفمون بودن.مهدی،رها و طاهر،اشرف که باهم عکس دونفره نگرفته بودن رفتن عکس بگیرن.. این عکس گرفتنم شده عادت روزانه ما آدم ها هرجا میریم باید عکس بگیریم که بعدا ماهی یکبارم عکسامونو نگاه نمی کنیم..
علیرضا بهم گفت من دسته دروازه و دفاع بگیرم و خودش حمله کنه نازی هم مثل من عقب تر بود و رهام و علیرضا حمله می کردن.
با شور و هیجان زیادی بازی می کردیم و من که خیلی وارد نبودم وقتی توپ میومد نزدیک دروازه علیرضا دسته منو می گرفت و بازی می کرد..
خیلی اهل فوتبال نبودم اونم فوتبال دستیش اما کلی بهم خوش گذشت و حال کردم با بازیش فکر نمی کردم تا این حد هیجان داشته باشه. بازی سر هفت گل بود.پنج سه عقب بودیم ولی علیرضا با تکنیکی که به خرج داد و منم که دیگه راه افتاده بودم و رهام به دری میزد نمی تونست بهمون گل بزنه و بالاخره با نتیجه هفت شیش بردیم.. علیرضا که تونسته بود پوز رهام رو به زمین بمالونه کلی خوشحالی کرد و کری می خوند رهامم اخم کرده بود و هی میگفت خیلی بی جنبه ای اولینباره که تونستی ازم ببری و سر نازی غر میزد که چرا بلد نبود دروازه رو بگیره و هی گل خورد نازی هم با عشوه ای که انگار جزویی از وجودش بود می گفت خب من که تاحالا بازی نکردم و بلدش نیستم که..
ساعت سه بود که تصمیم گرفتیم به سمت شیراز حرکت کنیم. بارونم تند شده بود و هوا رو به تاریکی و سردی می رفت دیگه بیشتر از این نمی تونستیم بمونیم. تو راه پارکینگ بودیم و اشرف و رها شماره تماس منو گرفتن و رو خطم تک زنگ زدن و منم شماره شونو سیو کردم که هم عکس های جمعیمون که تو پگوشی رهابود برام بفرسته وهم از این به بعد بیشتر همدیگه رو ببینیم.نازی هم چسپیده بود به رهام و داشت دلبری می کرد.. قبل این که سوار ماشینامو بشییم باهم روبوسی کردیم و ابراز خوشحالی کردیم از آَشنایی همدیگه.
نفر آخری که باهاش خداحافظی کردم نازی بود با لحن خاصی گفتم:امیدوارم بازم ببینمت.
_مرسی عزیزم منم امیدوارم باز همو ببینیم خیلی خوش گذشت.
از تعریف هایی که از رهام شنیده بودم یجورایی احتمال دیدار دوباره با نازی خیلی کمرنگ بود ولی باید ادب خودمو میرسوندم..
واسه برگشت علیرضا درست رانندگی کرد تا اتفاق صحب پیش نیاد و منو نترسونه.
چمران که رسیدیم با بوق از بچه ها خداحافظی کردیم و مسیرمونو از اونها جدا کردیم..
روبروی خونه مون نگه داشت قبل از پیاده شدن گفتم:مرسی خیلی خوش گذشت.
_مرسی از تو اومدی..
_خواهش می کنم. فردا میبینمت.یکمم وقت کردی با کامپیوتر کار کن تو خونه که یادآوری بشه واست.
دستمو روی چشمش قرار داد گفت:به روی چشم.
_بازم مرسی..خدانگهدار.
در ماشین باز کردم خواستم پیاده بشم علیرضا گفت:مهتاب؟!
برگشتم سمتش یکی از ابروهامو بالا انداختم گفتم:بله؟
_مراقب خودت باش.
با تعجب گفتم:الان که میرم تو خونمون قرار نیست اتفاقی بیوفته که..
_منظرومه دست به چاقویی آشپزی چیزی نزنی..
_هرهر خیلی خندیدم. خب من رفتم خدانگهدار..
_خداحافظ!
باکلید در حیاط باز کردم و بعد علیرضا حرکت کرد و رفت.
هنوز مامان وبابا برنگشته بودن رفتم داخل اتاقم و لباسمو عوض کردم.پتویی برداشتم و اومدم تو هال پای تلویزیون نشستم. نمی دونم چقدر گذشت که خوابم برد..
با صدای مامان و بابا بیدار شدم. سرجام نشستم تازه اومده بودن دستی به صورتم کشیدم گفتم:سلام خوبید؟
_سلام بابا.کی برگشتی؟
نگاه به ساعتی که رو دیوار بالای تلویزیون قرار داشت انداختم ساعت پنج بود گفتم: یک ساعتی میشه.اومدم پای تلویزیون نمیدونم کی خوابم برد.
بابا رفت تو اتاق لباسشو عوض کرد و اومد کنار منو مامان نشست.مامان گفت:چطور بود خوش گذشت؟
_عالی بود.مامان اینقدر قلات قشنگ شده بود که نگو..
_همیشه به خوشی باشه دخترم.
_مرسی مامان.
_راستی یه بار گفتی حال مامان علیرضا خیلی خوب نیست.الان چطورن؟
_هی خوبه. باید استراحت کنه و قرص هاشو بخوره تا بدتر نشه.
_آدم وقتی پیر میشه هزارتا دردوبلا میگیره..ان شالله که حالشون خوب بشه.
_ان شالله.
بابا گفت:مجید قراره بره چین!
با تعجب گفتم:چین؟خب بار اولش نیست که.کارش همینه.باید بره از اونجا جنس بگیره وارد کنه.
_اینبار فرق میکنه.داره کارشو میکنه واسه زندگی و کار با سحر برن.
گیج و گنگ نگاهمو دوختم به پدر هنوز حرفی که زده بود هضم نکرده بودم پرسیدم: واسه زندگی؟!چرا خب اینجاهم دارن زندگی می کنن دیگه..
مامان نفسشو با حسرت بیرون داد گفت:چی بگم مادر بچمون هوایی شده میگه اینجا هی سنگ میندازن جلو پام نمی تونم کار خاصی انجام بدم.
_شکرخدا وضعشون که داره روز به روز بهتر میشه دیگه چه مشکلی دارن؟
بابا برگشت گفت:دخترم ادم وقتی کار میکنه یه زمانی تا جایی پیش میره دکه دیگه پول براش اهمیتی نداره فقط پیشرفت و قدرت جلوچشماشو میگیره و برای این دوتا تلاش می کنه.
پامو رو اون یکی پام انداختم گفتم:درسته ولی چین کشور خیلی بزرگیه و مهمتر ازاون فرهنگشون خیلی خیلی باما فرق می کنه.آدم سختشه بخواد اونجا زندگی کنه.ولی بازم مجید خودش بهتر میدونه. سحر نظرش چیه؟
مامان گفت:سحر دودله براش سخته بخواد از خانوادش جدا بشه ولی خب زن هرجا که کار شوهرش باشه مجبوره بره..
_آره.. هنوز هنگم نمی دونم چی بگم.ماهم دوست نداریم از داداشمون دور باشیم دلتنگش میشیم.
_رسم زمونه همینه به هیچکی هم وفا نداره.
بابا اینو گفت و به فکر فرورفت میدونستم خیلی ناراحته هیچوقت دوست نداشت بچه هاش ازش دوربشن ولی الان تنها برادرمون قصد دیار غربت کرده. حرفی نزدیم و چندلحظه بینمون با سکوت گذشت مامان یهو گفت:راستی فرداشبم خونه مجید شام دعوتیم می خواستن واسه ناهار دعوت کنن ولی گفتیم تو نمی تونی بیای.حسامم که این روزا تو اداره شون کلی سرش شلوغه و نمی تونست واسه ناهار بیاد.
_باشه ولی بتا برسم خونه شون نزدیک نه شده.
_حالا فردا تونستی ازشون مرخصی بگیر و یکساعت زودتر بیا.
_چشم مامان. من برم به کارام برسم که این هفته اصلا وقت نکردم نگاهی بندازم.
_برو دخترم.
بابا اینو گفت و از جام بلندشدم و به اتاقم رفتم. پای سیتم نشستم و گرفتار طراحی سایت شدم. از یه شرکت خصوصی هرچندوقت یکبار کار میگرفتم و براشون انجام میدادم که بیشتر برنامه نویسی و طراحی سایت بودن.کاری که خیلی بهش علاقه داشتم و دوست داشتم روزی خودم بتونم شرکت بزنم. دوساعت پای سیستم نشستم و رفتم رو تخت دراز کشیدم هنوز ساعت یازده نشده بود ولی می خواستم زودتر بخوابم تا فردا سرحال باشم اما فکر کردن به این که قراره برادرم ازمون دوربشه و شاید سالی یکبارم نتونیم همدیگه ببینم نمیذاشت بخوابم. همییشه مجید و مهسا ازمن حمایت می کردن و نمیذاشتن بچه های بزرگتر سرم زور بگن حتی اگه مامان و بابا میخواستن تشر بزنن اجازه نمیدادن. بچه بودیم خیلی باهم دعوا می کردیم اما باز عاشق خواهربرادریمون بودیم مدرسه مون نزدیک بود دستمو می گرفت و اول منو میرسوند مدرسه بعد خودش میرفت بااین که دوستاش مسخرش می کردن اما دستمو محکم تر میگرفت و به تمسخر بقیه اهمیتی نمی داد. حتی ازدواجش با سحر باعث شد رابطه مون عمیق تر بشه چون سحر به جای این که مجید رو از خانواده خودش دور کنه نزدیکترم کرد. خیلی خوشحال بودم قدیمی ترین و صمیمی ترین دوستم با تنهابرادرم ازدواج کرده.دوتاییشون برام خیلی عزیز بودن و دورری ازشون بس سخت و دشوار..
حتی فکر کردن به علیرضا هم دلیلی برای نخوابیدنم بود.امشب چقدر فکر اومده سراغم تا نذارن من بخوابم. دعا دعا می کردم حداقل قضیه علیرضا جدی نباشه و روزی نرسه که ازش پیشنهاد و اعتراف عاشقی بشنوم.خیلی رفاقت بینمون مقدس بود و به هیچ دلیلی نمی خواستم رابطه مون اراب بشه یا فراتر بره.خدایاهمه چیز رو میسپارم به خودت،تو بهتر از من می دونی چی واسه من بهتره هرچی که خیروصلاحمه برام رقم بزن.خدایا حواست به برادرم باشه کمکش کن بهترین تصمیم بگیره..با این که دوری و ندیدمشون برام قابل تحمل نیست اما نمی خوام با انرژی منفی مانع پیشرفت و موفقیتشون بشم.خدا تو برهر چیزی تو این دنیا آگاه تر و تواناتری همیشه حواست به خانوادم و عزیزانم باشه و هیچوقت مارو به حال خودمون رها نکن..
ساعت از دوازده گذشته بود که خوابم به چشمام رسید و منم با آغوش باز قبولش کردم!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

فصل11

 

تو کلاس نشسته بودم و سرم تو گوشی بود و منتظر علیرضا بودم.. نگاه به ساعتم انداختم ده دقیقه دیر کرده بود،هیچ وقت امکان نداشت دیر بیاد و خیلی وقت شناس بود. شمارشو گرفتم بعد از دوبوق قطع کرد با تعجب به صفحه گوشی نگاه کردم به خودم گفتم:وا؟چرا قطع کرد؟ یعنی کجاگیر کرده که نیومده؟هروقت نمی تونست بیاد کلاس،قبلش بهم اطلاع می داد تا من منتظرنمونم...صدای بازشدن در اومد چرخیدم سمت در ببینم کیه بدون اجازه وارد شده.علیرضا با ماسک روی دهنش و کلاه و شال گردن داخل شد.بلند شدم رفتم سمتش گفتم:سلام!چت شده؟!
خواست صحبت کنه ولی سرفه نمی ذاشت.با هر حرفی که میزد سرفه میکرد.
_سلام..سرماخوردم..
_تو اصلا حالت خوب نیست واسه چی اومدی کلاس؟!
_خب چیکار..میکردم..حوصله..خونه نداشتم
_یعنی چی که حوصله خونه نداشتی؟! دیروز سردوگرم شدی سرماخوردی.نباید امروز میومدی!
بینی و گونه هاش قرمز شده بود و سرفه های بدی داشت معلوم بود اصلا حال خوبی نداره.دلم سوخت نمی تونست صحبت کنه ادامه دادم:بیا برسونمت خونه تون با این وضعیت اصلا نمی تونی ده دقیقه هم بشینی.
دو سه سرفه کرد گفت:نه نه..خوبم.وقتی معلمم اینقدر خوبه تو این روزم دوست ندارم سرکلاسش غیبت داشته باشم.
حرفش با حالت محزونی گفت بیشتر ناراحت شدم دوست نداشتم تو این وضعیت ببینمش امروزم که هوا خیلی سردتر شده و شدت بارون از روز قبل بیشتر شده بود. پشت دستم گذاشتم رو پیشونیش،خیلی داغ بود می شد رو پیشونیش نیمرو درست کرد. با ناراحتی که تو صدام موج میزد گفتم:من امروز بهت درس نمیدم اصلا.باید بری خونه استراحت کنی. مامانت چجور گذاشت با این وضع بیای بیرون؟
_دور از..چشمش..اومدم.
_من کار ندارم بیا با ماشینت برسونت خونه تون.
کیفمو برداشتم و کاملا جدی روبروش ایستادم دید چاره ای نداره قبول کرد. سوییچ ماشینش برداشتم و خودم پشت فرمون نشستم.سرفه هاش شدید تر شده بود نفس کشیدن واست سخت بود دائم سرمو برمیگردوندم و ازش می پرسیدم خوبی؟فقط با سر علامت میداد که خوبه ولی خوب نبود. صورتش قرمز شده بود با دست اشاره کرد که به پشتش بزنم یه دستی فرمون گرفته بودم و با اون یکی دستم چندتا محکم ضربه دست زدم به کمرش ولی سرفه هاش کمتر نشد. از حالتش ترسیده بودم. نفس که می کشید بالاپایین رفتن قفسه سینه اش از داخل کاپشنشم مشخص بود. راهمو عوض کردم و پا رو پدال گاز گذاشتم و سمت نزدیک ترین درمانگاه حرکت کردم. بعد از ربع ساعت رسیدیم روبروی درمانگاه.دیگه حالی واسش نمونده بود که بخواد باهام چونه بزنه که چرا اومدیم درمانگاه روبروی پل پارک کردم با این که زده بودن پارک مساوی پنچری ولی اهمیتی ندادم. کیفمو برداشتم و سریع رفتم سمت علیرضا در ماشین باز کردم،زیربغلشو گرفتم و پیاده شد.با این که سنگین تر از من بود و نیرویی برای حرکت نداشت ولی به هر زوری که اومد داخل درمانگاه شدیم. یه صندلی خالی پیداکردم،کمکش کردم بشینه و رفتم ایستگاه پرستاری و با صدایی که از ترس میلرزید گفتم:سلام.خانم بیمارمون خیلی حالش بده نفسش بالا نمیاد.
دوتا پرستار بودن و یکیشون داشت با یه نفر دیگه صحبت می کرد اون یکی هم سرش با یه مشت کاغذ گرم کرده بود.خیلی آروم سرشو اورد بالا و گفت:سلام عزیزم.بیمارتون چشونه؟
_سرما خورده.ولی اینقدر سرفه کرده که نمی تونه نفس بکشه(نگاه به علیرضا انداختم هنوز داشت سرفه می کرد)میشه لطفا بیاید نگاهش کنید!
_باشه الان میام. اومد کنارم ایستاد گفت:بیمارتون کجاهستن؟
بادست اشاره کردم و باهم رفتیم کنارعلیرضا.نگاهی به علیرضا انداخت و رو به من گف: کمکش کن بیاد تو اتاق معاینه.شماخودتم بریید صندوق قبض بگیرید.
_باشه.اتاق معاینه کجاست؟
_انتها سالن سمت راست.
_مرسی.
پرستار رفت به کار خودش برسه نگاه از ترس و ناراحتی بهش علیرضا کردم هنوز داشت سرفه می کرد.
_علیرضا یکم بمون برم قبض بگیرم بیام.
منتظر جواب نموندم و سریع رفتم پذیرش و قبض گرفتم. دستشو گرفتم و باهم رفتیم ته سالن.بیمار های زیادی تو انتظار بودن ولی حال وخیم علیرضا که دیدن خودشون گفتن ما زودتر برییم داخل و ازشون تشکر کردم.تقه ای به اتاق معاینه زدم و دکتر با بفرماییدی که گفت درباز کردیم و رفتیم داخل.بهش کمک کردم روی صندلی رو به دکتر نشست و همچنان داشت سرفه می کرد.
_سلام آقای دکتر.
_سلام دخترم(رو کرد به علیرضا)چه مشکلی دارید؟
پشت علیرضا ایستاده بودم توان صحبت کردن نداشت و من به جاش گفتم:سرماخوردن آقای دکتر.
_این فصل باید خیلی مرارقب باشی آقاپسر وگرنه به این روز میوفتی.
علیرضا لبخند کمرنگی زد.سرفه هاش یکم کمتر شده بود.بعد از معاینه،دکتر عینک ته استکانیشو بیشتر به چشماش نزدیک کرد و گفت دفترچش بدید نسخه بنویسم.
_آزاد بنویسید لطفا.دفترچه همراهمون نیست.آقای دکتر چشونه؟
_سرماخوردگیه الان دوتا آمپول میزنه داروهاشم بخوره و دو سه روز استراحت کنه حالشون خوبه خوب میشه.
_دستتون درد نکنه(سرمو یکم اوردم پایین سمت علیرضا)ببین آقای دکتر گفته باید استراحت کنی.
سرشو به معنی تایید تکون داد.دکتر که داشت نسخه می نوشت از پشت عینکش نگاهی بهم انداخت گفت:همسرشون هستی؟
از پرسیدن سئوالش خجالت کشیدم و سرخ و سفید شدم.سرمو انداختم پایین و گفتم:دوستشون هستم.
نگاه معناداری کرد و نسخه گرفت سمتم گفت:شما بریید داروهاشو بگیرید ایشونم بره اتاق تزریق تا آمپولش بزنه.
نسخه از دستش گرفتم گفتم:ممنونم.دوباره دستشو گرفتم و رفتیم اتاق تزریق.روی تخت دراز کشیدورفتم داروخانه،خیلی شلوغ نبود و بعد از  شش هفت دقیقه داروهارو گرفتم و بردم اتاق تزریق.بهم قبض دادن برم صندوق حساب کنم و براشون بیارم تا آمپول بزنن. تو این شرایطم فکر پرکردن جیب خودشون هستن.آخه مگه ما فرار می کنیم؟!خداکنه آدم نیازمند و دست تنگ کارش پیش اینا گیرنکنه که عزیزی از دست بده.آدم جلو چشمشون جون بده دلشون تکونی نمی خوره میگن اول پول بعد برمان...
حساب که کردم قبض که مهر خورده بود دادم دست خانمی که تو اتاق تزریق بود.علیرضا به پشت خوابیده بود نگاهش کردم،نگرانی که تو چشمام موج میزد دید و با لبخند و آهسته گفت:خوبم!
رفتم بیرون تا آمپولشو بزنه.
بعد از دو دقیقه داخل اتاق شدم و با علیرضا از درمانگاه بیرون رفتیم. کمکش کردم تو ماشین بشینه و خودم رفتم از سوپری نزدیک درمانگاه بطری آب معدنی گرفتم و اومدم تو ماشین نشستم.
بازم داشت سرفه می کرد. از پلاستیک داروییش که پنج تا بسته قرص بود از هر بسته یه دونه قرص برداشتم و گذاشتم تو کف دست علیرضا
_بخور تا آب بدم دستت.
با صدای گرفته و خش دارش گفت:چرا الان دادی دستم آخه؟میرفتم خونه می خوردم.
_نه الان بخور تا برسی خونه اثر کرده باشه بری استراحت کنی.
قرصارو خورد و آب معدنی دادم دستم و چندجرعه آب نوشید.
آدرس خونه شون گرفتم و ماشین روشن کردم.
سرش به شیشه ماشین تکیه داده بود و با هر سرفه سرش از شیشه جدا میشد و با نیرو بیشتری بهش برخورد میکرد.نگاه ساعت ماشین انداختم ساعت سه برابر بود،وای خدا واسه اولین بار دیر میرسم به مرکز.ابروم رفت،الان بچه ها منتظرم هستن!اوف روم نمیشه به خان بابا نگاه کنم حتی.اینقدر مهربون بود که میدونستم حرفی نمیزنه ولی خیلی زشته که دیر برسم. حداقل یک ساعتی با تاخیر می رسیدم.با سرعت بیشتری رانندگی می کردم که تاخیر بیشتری نکنم.
تو ماشین حرفی بینمون ردوبدل نشد تا رسیدیم روبرو خونه شون علیرضا از ماشین پیاده شد و ماشین رو چندمتر جلوتر پارک کردم.درماشین قفل کردم و با لبخند سوییچ ماشین گرفتم سمتش گفتم:بفرمایید.
سوییچ ازم گرفت و گفت:ببخشید امروز بخاطر من کلی علاف شدی.واسه مرکزم که دیر میرسی.
_این چه حرفیه میزنی؟!وقتی الان به رفیقم کمک نکنم پس کی کمک کنم.تو بیشتر از اینها به دادم رسیدی.
_مرسی مهتاب!
_ ببین قرص هات ساعت سه خوردی حواست باشه که بعدش چه ساعتی بخوری.
_چشم.
_خب برو حسابی استراحت کن.فردا و پس فردا هم کلاس نمیای.همین الان بهت میگم که با  خیال راحت استراحت کنی.
خنده بی جونی کرد و گفت:خیلی بدجنسی.
با شیطنت گفتم:بدجنسی از خودتونه.خب من برم دیگه.کار نداری؟
_نمیدونم چجور ازت تشکر کن..
_نیاز به تشکر نیست. شما خوب شو.
_بازم چشم..
_خب خدانگهدار.مراقب خودتم باش.
_توام مراقب خودت باش.خداحافظ.
از هم خداحافظی کردیم و سریع رفتم سر خیابون دربست گرفتم برای مرکز.
حالا پیش خودشون چه فکری می کنن راجبم؟ حتما میگن این که چهارپنج ساعت بیشتر نمیاد الانم که هروقت دلش خواسته اومده و آدم مسئولیت پذیری نیست ولی من که مقصر نیستم اتفاقه آدم از یک ساعت بعدش خبر نداره...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ساعت چهارو ده دقیقه شد که رسیدم.سریع پول دادم به راننده و منتظر بقیه ش نبودم و پیاده شدم رفتم داخل.
با قدم های تند از حیاط خونه رد شدم بچه هایی که تو حیاط بودن سلام می کردن و منم با عجله جواب می دادم و رفتم سمت اتاق مدیریت. تقه زدم به در،یک نفر بله گفت ولی صدای خان بابا نبود بدون این که اهمیتی بدم صدای کی هست داخل اتاق شدم. نادر پشت میز نشسته بود.چندقدم جلوتر رفتم وگفتم:سلام.
نگاهی به ساعتش انداخت و با لحن سرد و رسمی گفت:سلام.
سکوت کردم انتظار داشتم در مورد دیر اومدنم توضیح بخواد ولی چیزی نگفت. خودم اومدم توضیح بدم قبل این که دلیلشو بپرسه.
_ببخشید یه اتفاقی..
نذاشت حرفمو ادامه بده و باهمون لحن قبلی گفت:بفرمایید سرکلاس بچه ها چندین بار اومدن و سراغ شمارو گرفتن ماهم زنگ زدیم به همراهتون ولی جواب ندادید.
چقدر بدم میومد کسی اجازه صبت کردن به طرف مقابلش نده و اینقدر خشک برخورد کنه. گوشیمو از کیفم برداشتم و نگاه کردم دوتا تماس بی پاسخ از شماره ثابت بود،گفتم:سر کلاس بودم رو بی صدا گذاشتم بعدم فراموش کردم صداشو باز کنم.من برم سرکلاس،فعلا.
مثل خودش سرد جواب دادم و بدون این که منتظر جواب بمونم از اتاق بیرون اومد. نفسمو با حرص بیرون دادم و گفتم:به درک،پسر به این خودشیفته ای نوبره والا. نه به برخورد شب اولش که خوب و مودبانه بود نه به روز های بعدش،بیچاره تعادل نداره.
تو راهرو به یکی بچه ها گفتم که به بقیه بگه بیان سر کلاس.

وقتی بچه ها جمع شدن اول از همه ازشون عذرخواهی کردم و بعد شروع به تدریس کردم. امتحان دی ماه شون خیلی دیگه نمونده بود و باید تو درس هایی که مشکل داشتن نقطه ضعف هاشون کم میشد. با بچه ها ارتباط  نزدیکی برقرار کرده بودم و علاقه ای دوطرفه به وجود اومده بود به خاطر همین بهم قول دادن که بالاترین نمره بگیرن تا منو خوشحال کنن.
کلاس که تمام شد تصمیم گرفتم برم به فرشاد سر بزنم.چند روزی بود که بخاطر دوره درمانی و شلوغی کلاس ها کمتر وقت کرده بودم ببینمش.راه اتاقشو پیش گرفتم خودش و سه تا از هم اتاقیاش تو اتاق بودن. بین چهارچوب در ایستادم و دستمو بالا بردم گفتم:سلام!اجازه هست بیام؟!
نگاهشون برگشت سمت من و با خوشحالی سام کردن و اجازه ورود دادن. فرشاد هم که مشخص بود خیلی حالش بهتر و سرحال تره اومد سمتم و جلوش زانو زدم دوتا دستاشو گرفتم گفتم:سلام عزیزدلم.حالت چطوره؟!
_سلام مهتاب..خوبم.چرا چندروزه نیومدی پیشم؟
صورتمو جمع کردم و با ناراحتی گفتم:ببخشید عزیزم.خیلی گرفتار می شدم وقتی ام بیکار بودم تا تو رفتی مطب ولی امروز اومدم فقط پیش تو باشم.
با خوشحالی پرسید هوا گفت:آخ جون.بیا باهم ماشین بازی کنیم.
بلند شدم رو صندلی نشستم گفتم:باکمال میل.ببینم تو کیفم چی پیدا میشه واسه شما گل پسرا!
زیپ کیفمو باز کردم و طبق معمول چندشکلات همیشه داشتم.چهارتا شکلات دراوردم و گرفتم سمتشون گفتم:اینم واسه شماها،خودم از این شکلاتها خیلی دوست دارم!
از دستم گرفتن و تشکر کردم.
_خب فرشاد دوست داری دوتایی بازی کنیم یا دوستاتم باشن؟!
فرشاد نگاهی به دوستاش انداخت و با لبخند گفت:چهارتایی بیشتر میچسپه.
رو زمین نشستم و به دوستاشم گفتم:شماهم بشینید ببینیم بازی امروزمون چیه!
فرشاد از کمدش ماشین های کوچولوشو بیرون اورد و خواست ماشین بازی کنیم. یکی از دوستاش از جاش بلند شد و رفت وسایل خونه سازی اورد و گفت:خب باید خونه هم واسه ماشین هامون بسازیم وگرنه دزد میاد همه ماشین ها می دزده.
بلند بلند خندیدم و عارف رو بغل گرفتم گفتم:چقدر تو باهوشی آخه!الهی..
سه تا هم اتاقی فرشاد دو سه سال ازش بزرگتر بودن ولی باز هیجان و شیطونی هاشون پابرجا بود.درکنار بچه ها همه چیز به باد فراموشی سپردم و بچه شدم..مثل اونها می خندیدم شادی می کردم از پیروزی داد میزدم و میپریدم هوا.فرشاد با قدرت میومد و میزد به ماشین من تا شکستم بده منم با رغبت تسلیم می شدم،وقتی از یه بززرگتر یا از کسی که قدرت بیشتر از اونها داره پیروز بشن خوشحالیشون چندین برابر میشد و مثل قهرمان ها دستشونو به عنوان فردپیروز بالا میبردن. بین بازی از فرشاد چند سئوال پرسیدم ببینم با دختری دعوا کرده یانه و می گفت نه و دوستاشم تایید می کردن.تو چشم هاش خشم و ترس دیگه وجود نداشت.خیلی خوشحال بودم از این که داشت حالش خوب میشد و مثل بقیه بچگی می کرد. دردهایی کشیده بود که واسه هیچکسی قابل تحمل نبود ولی بعضی اوقات پدرومادرها چقدر بی رحم میشن.کاش پدر و مادرها بدونن درباره بچه ای که به این دنیا اوردنشون مسئولیت و وظیفه دارن،اگه به همسرت علاقه نداری و حس می کنی به ته خط رسیدید هرکجا که هستید با هر سختی و حرف های پشت سرتون ازهم جدابشیید تا بخواید این بین بچه تون اینجوری تباه کنید و زندگی چندخانواده از هم بپاشونید..
خدایا قضاوت نمی کنم ولی همه چیز روشن و گواه هستن هیچوقت منو تو این شرایط قرار نده و اینجوری امتحانم نکن که نمی خوام وسوسه انجام دادن بدترین گناه بشم. همیشه حواست بهم بشه..
بعداز کلی بازی کردن و خندیدن با صدای بلند نفس نفس میزدم و گفتم:وای بسه دیگه نمی تونم..
_نه خاله بیا بازی کنیم خیلی باحاله..
_سینا خاله خسته شدم عزیزم اگه بذارید یکم استراحت کنم شما خودتون بازی رو ادامه بدید.
به ناچار قبول کردن و گونه همشونو بوسیدم و از اتاق اومدم بیرون. ساعت هفت و نیم بود رفتم سمت مدیریت از خان بابا اجازه بگیرم اگه امشب میشه زودتر برم خونه و شام نمونم.  پشت در ایستادم و باز تقه و باز صدای نادر که اینبار تونستم تشخیص بدم. زیر لب غر زدم گفتم:ای خدا تا من و این باهم دعوا نکنیم خیالت راحت نمیشه نه؟!آخه این بشر مگه کار زندگی نداره امروز اینجا جاخوش کرده؟
داخل شدم و خیلی رسمی و جدی پرسیدم:با خان بابا کارداشتم!
سرش تو گوشیش بود و بدون این که سرشو بلند کنه گفت:امروز خان بابا و مادر نیستن.کاری دارید بفرمایید.
بیشتر از دستش حرصی شدم ولی خودمو کنترل کردم و با آرامش گفتم:امشب مهمانی جایی دعوت هستم گفتم اگر امکانش داره زوودتر برم و شام نمونم!
سرشو از گوشیش بیرون اومد و از پشت میز جدا شد و اومد جلو میز و به لبه میز تکیه زد بازم پیراهن و شلوار مشکی پوشیده بودفاین به جز رنگ سیاه و سفید رنگ دیگه ای نمیبینه؟  دست به سینه ایستاد. گفت:ساعت چنده؟
_هفت و نیم.
_شماباید ساعت چند بریید؟!
از برخوردش بدم اومد چقدر طلبکاره این..
_اتاق بازجویه؟
_خیر.ولی خونه خاله ام نیست.
_کی گفته اینجا خونه خاله هست؟
_از کار های شما که هر وقت دلتون بخواید میاید هروقتم دلتون بخواد بریید مشخصه فکر کردید اینجا خونه خاله هست.
دیگه کنترل کردن و مودبانه صحبت کردن حدی داشت و اینم از حد گذرونده بود تن صدامو یکم بالاتر بردم و گفتم:من به شما جواب پس نمیدم آقا.فکرم نمی کنم این مسئله مربوط به شما باشه که از من سئوال میپرسید.امروز دوستم حالش بد شده بود و من مجبور بودم ببرمش درمانگاه موضوع دوم:من نسبت به کارم کاملا مسئولیت پذیرهستم و اگه اتفاقی پیش میوفته به کسی که باید جواب پس بدم خان بابا هستن نه شما..
اومدم از اتاق برم بیرون با صدای بلندی که از عصبانیت دیگه نمی تونست کنترل کنه و یک قدم نزدیکتر شده بود گفت:وایسا ببینم.فکر کردی اومدی اینجا بدون حقوق کار می کنی می تونی هرکاری دلت خواست انجام بدی و منّتشم بذاری؟! سرساعت میای سرساعتم برمیگردی.حالا برو..
صدامو بالاتر از صداش بردم و با عصبانیت بیشتری گفتم:شما چه مشکلی بامن دارید؟! اگه نمی خواید اینجا کار کنم خیلی رک و راست بگیید این بازی ها دیگه چیه؟ سر هیچکی منتی نذاشتم اگه کاری کردم به خواست قلبی خودم بوده.ساعت عبور و مرورمو بهتر از شما می دونم.فکر کردید اینجا متعلق به پدرومادرتون هست هرطور که می خواید میتونید بامن صحبت کنید؟واقعا از این پدرو مادر همچین ثمری بعیده.
نگاه تحقیر آمیزی بهش انداختم و رفتم بیرون هنوز داشت سروصدا می کرد ولی توجه نکردم.چندتا از بچه ها و کارکنای مرکز تو سالن ایستاده بودن و صدای مارو شنیدن و هرچی پرسیدن چی شده جوابی ندادم و رفتم تو حیاط نشستم.کسی تو حیاط نبود با این که هوا سرد بود ولی سرمایی احساس نمی کردم و رو پیشونیم عرق نشسته بود. سرمو بین دوتا دستام گرفتم و زیر لب بهش فحش می دادم،آخه یه آدم چقدر می تونه بی ادب و گستاخ باشه؟ اینقدر عقده ای آخه؟ انگار دلش جای دیگه پر بوده اومده سر من خالی کرد.. دارم باهاش مودبانه صحبت می کنم ولی این چه میدونه ادب چیه اصلا! اه،اصلا خان بابا و مادر امروز کجا رفتن این عقب مونده گذاشتن جای خودشون؟میدونم این تنها دلیلش واسه این حرف ها و کار ها اینکه من با پای خودم هنوز نیومدم برم ولی کور خونده،میمونم تا آرزو به دل بمونه. منه بیچاره مگه چه بدی بهش کردم که اینجوری باهام صحبت میکنه؟برخورد با بقیه مربی ها و کارکنان خیلی خوبه ولی تا به من میرسه میشه برج زهره مار.شاید هرکس دیگه جای من بود می رفت و دیگه ام پشت سرش نگاه نمی کرد ولی بخاطر این که آرزو به دل بمونه و مهم تر از همه بخاطر بچه ها و خان بابا و مادر که خیلی بهشون وابسطه شدم میمونم..
با پایین مقنعه ام باد خودم زدم گردنم خیس عرق بود.خیلی گرمایی بودم حتی تو دل سرما با یکم تحرک یا این که یکم عصبی بشم عرق می کنم. یکم که حالم بهتر شد و آروم تر شدم تو حیاط قدم زدم تا با اعصاب درست برم پیش بچه ها. از دور هانیه دیدم که داشت سمتم میومد،این مدت با هانیه هم خیلی نزدیکتر شده بودم و باهم حرف میزدیم دختری که بخاطر خلافکار بودن مادر و پدرش و این که تو زندان بودن اومده بود خانه امید.
_موقع شامه میای؟
می دونستم تردید داره از اومدنم دستمو گذاشتم رو شونه اش و چرخوندشم و با مهربونی بهش گفتم:آره عزیزم چرا نیام؟
باهم سمت سالن غذاخوری می رفتیم بهم گفت:آخه خیلی ناراحت بودی و حقم داشتیا!آقا نادر همیشه با مربی هایی که تازه میان یکم مشکل داره ولی درست میشه.
_مهم نیست عزیزم. تو خودتو ناراحت نکن.
_اگه خان بابا و مادر بدونن حسابی دعواش می کنن!
با جدیت رو کردم بهش گفتم:هانیه نبینم تو یا یکی از بچه ها رفتین و اتفاق امشب گذاشتین کف دست خان بابا و مادر!بحث بین بزرگترا همیشه پیش میاد.
_نه خیالت راحت من چیکار دارم آخه؟
_آفرین دختر خوب.
تو صف ایستادیم و از گرفتن شام سرجاهامون نشستیم.نادر هم اومد و نشست ولی جای خودش و جای خان بابا و مادر خالی بود. بهش توجه ای نکردم و محلش نذاشتم. اونشب به جای خان بابا نادر دعا خوند و با آمین گفتن شروع به شام کردیم. با این که از صبح تا حالا هیچ چیزی نخورده بودم ولی میل به غذا نذاشتم و خونه مجید هم شام دعوت بودیم و نمی تونستم سیر غذا بخورم.چند لقطمه سالاد اولیه خوردم و بشقابمو گذاشتم کنار ولی از جام بلند نشدم و منتظر موندم همه تمام بشن و باهم از میز بلندبشییم.
وقتی  شام خوردن بلندشدیم و باهمه خداحافظی کردم جز نادر و سریع رفتم بیرون.         
تو خیابون دربست گرفتم و رفتم سمت خونه مجید..

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


هنوز از اتفاق امشب عصبی بودم و داشتم حرص می خوردم. درسته یک ساعت دیر کرده بودم ولی این طرز برخورد اونم تو همچین مرکزی قابل هضم نبود برام و سخت تر از همه این که نادر که هیچ کارست و بهم توهین کرد ناراحتم می کرد. منی که آزارم به یه مورچه نمی رسه و اونو شب تا شب فقط موقع شام می بینمش نمی دونم چرا اینقدر باهام بد برخورد می کنه و با بی توجه بودنش چیرو می خواست بهم ثابت کنه.ولی من باز کار خودمو ادامه میدم تا فکر نکنه خیلی برام اهمیت داره و تونسته روم تاثیری بذاره...پاک یادم رفت به علیرضا زنگ بزنم و حالشو بپرسم چون بعد که می رسیدم به خونه مجید دیگه نمی تونستم زنگ بزنم و آخرشب می رسیدیم خونه که حتما علیرضا خوابیده بود تا اون موقع. شمارشو گرفتم و هنوز بوق نخورده جواب داد؛با صدای گرفته ای گفت:الو؟سلام!
_سلام.بذار بوق بخوره بعد جواب بده.
_گوشی دستم بود تا زنگ زدی برداشتم دیگه..
_خوبی؟بهتری؟
_ سرفه ام کمتر شده.یکم استراحت کردم الان بهترم. تو خودت خوبی؟!
_منم خوبم.گفتم حالتو بپرسم ببینم بهترشدی..
_مرسی که حالمو پرسیدی.امروز که کلی منو شرمنده کردی!
_وای علیرضاً!این حرفو نزن.هرکی دیگه هم جای من بود همین کارو می کرد.
_چه بهتر که کسی جات نبود..
حرفش با لحن خاصی زد..توجه ای نکردم و گفتم:خب حالا برو استراحت کن فردا و پس فرداهم کلاس نداری سرکارم نمیری و کارهاتو میسپاری به پارسا.
_یعنی دوروز نمی تونم ببینمت؟!
_آره سلامتیت واجب تره(صدای بوق اومد نگاهی به صفحه گوشیم انداختم مجید پشت خط بود) مجید پشت خطه دارم میرم خونشون،خب کار نداری؟
_مرسی مراقب خودت باش.
_قربانت خدانگهدار.
_خداحافظ.
سریع قطع کردم و جواب مجید دادم.
_سلام داداش
_سلام.کجایی دختر؟
_ببخشید به خدا یکم کارم طول کشید.دو سه دقیقه دیگه میرسم.
_باشه بیا منتظرتیم.
_چشم.فعلا
_فعلا..
ساعت هشت و نیم شده بود که رسیدم.آیفون زدم و بدون این که بپرسن کیه در باز کردن.با آسانسور رفتم بالا و تو آینه داخل آسانسور سرووضعمو مرتب کردم و به خودم گفتم:خب مهتاب خانوم همه خستگی و اعصاب خوردگی کار فراموش می کنی و امشب کنار خانواده خوش می گذرونی.. از این که با خودم مثل یه آدم واقعی صحبت می کردم خندم میگرفت چه عادت جالبی داشتم ولی اگه یکی متوجه میشد شک می کرد که عاقلم.. در خونه شون باز بود کفشمو دراوردم و داخل شدم.همه نشسته بودن،نزدیکشون شدم و با صدایی رسا گفتم:سلام
و رفتم با همشون دست دادم و دوباره سلام کردم. آخرین نفر با مجید و سحر دست دادم و با اخم گفتم: دیگه ما اینقدر غریبه شدیم که باید آخرین نفر باخبر بشییم قراره نامردی کنید مارو تنها بذارید؟یکم خجالتم خوب چیزیه والا..
سحر دستشو گذاشت رو سرش گفت:وای سرم رفت،نفست نرفت؟
همه زدیم زیر خنده خودشم خندید..مامان گفت:برو دستو صورتت بشور بیا شام بکشیم دیگه.
_چشم.
بعد این که دست و صورتم شستم رفتم تو اتاق بغلی و مانتو و مقنعه مو دراوردم سویشرتمو رو تی شرت ارغوانی که تنم بود پوشیدم که سرما نخورم. از اتاق اومدم بیرون و به کمک مامان،مهسا و سحر رفتم و میز شام رو آماده کردیم.بر سمت سحر گفتم:اوه کدبانو کی بودی شما؟!
شونه هاشو انداخت بالا گفت:اگه دوست داری کدبانو تو هستم..
خندیدم گفتم:ماشالا از زبون کم نمیاری..
مهسا که داشتم لیوان هارو کنار بشقاب ها قرار می داد گفت:مهتاب واقعا باور کردی سحر این همه غذا درست کرده؟! داده به مرضیه خانم واسش درست کرده توام دلت خوشه ها..
مرضیه خانم کسی بود که هروقت سحر می خواست مهمونی ترتیب بده بهش زنگ می زد بیاد کمکش کنه و بعضی اوقاتم آشپزی می کرد.ابروهامو بالا انداختم گفتم:نه والا بخاطر همین تعجب کردم..حالا که خواید برییم حداقل خودت برامون آشپزی می کردی.
_عزیزم من نباید خودمو خسته کنم بعد کمردرد می گیرم.
_یکی ندونه فکر می کنه بیست و چهارساعته گرفتار کار کردنی..
_شما چرا مثل بچه ها باهم جر و بحث می کنید؟ آقابفرمایید شام.
مامان با این حرف باعث شد ما سکوت کنیم و دیگه بحثی نکنیم.موقع شام خوردن مجید خیلی حواسش به سحر بود و هواشو داشت،ماهم که دنبال بهونه بودیم واسه اذیت کردن و مسخرشون می کردیم ولی بابا گفت شام بخوریم و خوب نیست موقع غذا خوردن صحبت کنیم و بازم سکوت کردیم.
بعد از شام،دور هم جمع شدیم وسحر گفت: خب امشب من و مجید سه تا سوگرایز داریم.اولیش که دیگه همتون می دونید.دومیش همه می دونن جز مهتاب
نذاشتم حرفشو تمام کنه با کنجکاوی پرسیدم:این چه سوپرایزیه که من فقط نمیدونم؟؟؟
حسام گفت:مهتاب گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی..
_وای حسام اذیت نکن بگو چیه خب کنجکاو شدم.
_نه بذار چنددقیقه دیگه خودت می دونی.
نگاهی از التماس به همه کردم ولی انگار کسی راضی به گفتن نمی شد به اجبار گفتم:اوف..باشه نگیید آدمو خوب زجر میدید.حالا سومیش بگو سحر!
_مگه تو میذاری؟ سومیشم دیگه هیچ کدومتون نمی دونید و آخرسر سوپرایز میشید.
اینبار همه هجوم اوردیم به سحر که چی می خواد بگه ولی با بدجنسی می گفت نمی گم و باید صبر کنید..
مجید یکم خودشو جمع و جور کرد گفت:خب فهمیدید من و سحر قراره از ایران برییم.بخاطر کارم و این که پیشرفت کنم تصمیم گرفتیم برییم چین. واسه هممون سخته اما بعضی اوقات زندگی جوری می چرخه که انتظارشو نداریم.
حسام رو به مجید کرد گفت:داداش تو که آدم موفق و سخت کوشی هستی.جوری که تو ایران میشه پول دراورد تو هیچ کجای دنیا نمیشه
_درسته حسام ولی اینجا تا یه جا بیشتر اومدی بالا سنگ میندازن جلو پات و اجازه نمی دن از خودشون بالاتر بیای.
مامان با ناراحتی گفت:تو کشور غریب چجوری می خوای آخه کار کنی و زندگی کنید سحر تنهاست کسی نداره تو که خودتو با کار سرگرم می کنی.
_مامان  هر کاری سختی خودشو  داره ولی بخوای فقط به سختی کار نگاه کنی باعث میشه هیچ کاری نکنی.
_ولی مجید چین کشور پرجمعیتی داره با فرهنگ کاملا متفاوت باما.فرهنگ غذاهاشون روابطشون نوع زندگی همه چیزشون باما فرق داره حتی زبانشون..
_مهتاب جان آدم تو ایرانم بخواد بره تو شهر دیگه این تفاوت ها هست حالا کشور دیگه که جای خود دارد.انگلیسی که مسلطم،زبان چینی هم تا حدودی می دونم و می تونم کار خودمو راه بندازم..
بابا که ساکت بود و فقط گوش می کرد که ما چی می گیم گفت:ولی مجید تصمیم خودوشو گرفته و اینقدر بزرگ شده که بتونه بهترین و درست ترین تصمیم بگیره. بعد از این همه سفر به اون کشور با خیلی چیزهاش آشنا شده که این تصمیم گرفته. فقط باید حواست باشه داری واسه چی میری اونجا و هدفت واسه خودت روشن کنی و با برنامه ریزی بری.باید به اینم توجه کنی که اینبار با زنت واسه زندگی میری باید حواست به سحر باشه که تنهایی اذیتش نکنه و خودتو خیلی درگیر کار نکنی که از زندگیت جا بمونی..
_درسته بابا.تصمیم گرفتم برم اونجا کار واردات و صادراتم رو ادامه بدم و مهم تر از این می خوام تاجرهای ایرانی که میان اونجا کمکشون کنم و بازارها و کارخونه های مختلفی که می خوان برن کمکشون کنم و همراه باشم.چون چینی هم می دونم می تونم کارهارو راه بندازم.یکی دوستام پنج ساله چینه.خیلی ها می شناسم که می خوان برن چین خرید کنن کوروش راهنماشون هست و کارهاشونو راه میندازه پول خیلی خوبی هم به دست میاره.
مامان نفسی کشید و گفت:من و بابات جز موفقیت و سربلندی شماهیچی نمی خوایم.هرجا میرید موفق باشید.
مهسا:سحر تو چرا ساکتی؟
_چی بگم؟ به مجید گفتم هرجا بری باهات میام. بقول بابا فقط حواسش بهم باشه و تنهام نذاره
مجید دستشو گذاشت رو شونه سحر و با لبخند گفت: مگه میشه تورو فراموش کنم و اهمیت ندم بهت؟
سحر:می دونم عزیزم..
حسام خنده ای کرد گفت:مجید یعنی یکی مثل تو اقتصاد ایران رو نابود کرده با واردات اجناس چینی؟!
زدیم زیر خنده..حسام حرف نمیزنه خیلی ولی اگه حرف بزنه حرف حساب میگه.
_من فقط ابزارآلات وارد می کنم اونم جنس درجه یک. خیلی ها که وارد کننده هستن واسه سود بیشتر میرن چین و میگن درجه چهار و پنج واسشون بزنن ولی خب من اینکار نمی کنم.درضمن وقتی یه جنس وارد می کنم یه چیزم از ایران صادر می کنم.الان کلی فرش و زعفرون با بسته بندی صادر میکنم. با این که همه واسه صادرات زعفرون به صورت گونی گونی و بدون بسته بندی صادر می کنن و کشوری مثل اسپانیا و امارات بدون کاشتن گرمی زعفرون بزرگترین صادر کننده زعفرون شدن.ما کار خدایی انجام میدیم حسام جان.
من که هنوز کنجکاو بودم واسه من چه سوپرایزی دارم با بی حوصلگی گفتم:خب بسته زود بگیید چه سوپرایزی واسه من دارید دیگه تحمل ندارم.
مهسا:خرج داره..زیرلفظی بده تا من بگم
چشم غره ای به مهسا رفتم و گفتم: اگه تو نگی بقیه که میگن.توام فقط منتظری از موقعیت سوءاستفاده کنی.
مجید:سوپرایز تو گفتی نیست..
بیشتر گیج شدم و گفتم:یعنی چی؟پس چیه؟اوف خستم کردید بگیید دیگه.
سحر:نه،نه بذارید خبر سوم بدم بعد مال تورو میگیم.
حرصم گرفته بود از دست سحر،خوب می دونست تحمل ندارم بیشتر اذیتم می کرد با حرص گفتم:سحر سوپرایز تو مهم نیست زود بگیید دیگه. حوصلم سر رفت.
مامان:بشین دختر مال تو که فرار نمی کنه.بذار ببینیم سحر چی می خواد بگه.
_باشه ولی سحر خانوم یکی طلبت.
سحر:مهتاب چقدر حال میده اذیتت کرد به خدا..
_میاما!
بابا:بذارید حرف بزنن خب چقدر بحث می کنید شما..
سحر:خب باید از اینجا اعلام کنم به مهسا و مهتاب خانوم قراره هفت ماه دیگه تمام فحش ها به شما ختم بشه..
با تعجب به سر و مجید نگاه می کردیم که می خندیدن و داشتن به ما نگاه می کردن. یهو مامان بلند شد وبا صدای بلندی گفت:سحر حامله ای؟؟!!!
سحر با لبخند سرشو به نشونه تایید تکون داد. بابا با خوشحالی که کمتر ازش دیده بودیم گفت: مبارکه عروسم..چقدر منتظر این لحظه بودم..
بابا بغض کرد و حرفی نزد.مامان و بابا بلند شدن و به سحر و مجید تبریک گفتن ولی حسام،مهسا و من مثل برق گرفته ها فقط نشسته بودیم و داشتیم بهشون نگاه می کردیم.حسام که وضعیتش بهتر بود مهسا رو تکون داد و با خنده گفت:عزیزم بهت هم تبریک میگم هم تسلیت ولی خیالت راحت باشه ها هرکی بهت حرفی زد با من طرفه..
منو مهسا باهم جیغ زدیم و بلند شدیم سمت سحر هجوم اوردیم و سحر خودشو جمع کرد،مجید گفت: کار مامان بچم دارید شما دوتا؟؟
سحر: اگه دستم بزنید خودم بهتون فحش میدما..
کنارش نشستیم و ماچش کردیم.مهسا با جیغ و خوشحالی گفت:وای تو کی حامله شدی که ما نفهمیدیم..
با این حرف مهسا همه مون زدیم زیر خنده سحر که خیلی پرو بود با این حرف مهسا جلو پدر و حسام سرخ شد گفت:خجالت بکش مهسا.تو باز ذوق زده شدی عقلت از کار افتاد؟؟
مهسا که تازه فهمید چی گفته بلندبلند فقط می خندید.بازو سحر نیشگون گرفتم گفتم:لعنتی تو بچه زرنگ بودی ما نمی دونستیم.چجور تونستی حرف نزنی و از ما قایم کنی؟بزنمت؟؟؟
مجید:باور کنید ما خودمونم تازه یک هفته هست که فهمیدیم ولی گفتیم تو یه موقعیت مناسب تری بگییم.
مامان:الان تو هفته چندمی سحر؟
_سه روز دیگه هشت هفته کامل میشه مامان.
مامان اشکاش سرایز شد گفت: خدایا شکرت.می ترسیدم بمیرمو نوه دار نشم.
مجید اخم کرد و گفت:مامان!این حرف ها نزن تورو خدا شما و بابا همیشه سایه تون بالا سرما باشه..
همه مون ان شالله ای گفتیم..بابا گفت:خب سحر با این وضعیت که نمی تونه سفر طولانی داشته باشه..
حسام گفت: چرا پدرجان اگه با اسب و شتر برن اشکال نداره...
دوباره خنده سر دادیم با خنده گفتم:حسام خدا بگم چیکارت کنه..این حرف ها از کجات درمیاری؟!
حسام:زشته بگم از کجا میان..
مهسا با آرنجش زد تو پهلو حسام گفت:خجالت بکشید شماها.ولی بابا راست می گه تا چین هفت هشت ساعتی باید تو پرواز باشید که
مجید:خب ما تصمیم گرفتیم تا کارهای اقامتمون درست بشه و یکی دوماه بعد زایمان سحر با خیال راحت برییم.
مامان با خوشحالی گفت:یعنی یکسال بیشتر پیشمون هستید.باید همین امشب بیاید خونه ما.عروس گلم نباید دست به سیاه سفید بزنه.
مهسا با حسودی گفت:تاباشه از این شانس ها حالا اگه من حامله بودم مامانم می گفت کور میشی خونه خودت میمونی..
بابا با لبخند نگاه به مهسا کرد گفت:خودم نوکر دخترم هستم رو چشمام میذارمت.
مهسا قند تو دلش آب شده بود گفت:دورت بگردم بابا.فقط تو منو دوست داری.
مامان:این دختر و پدر چقدر لوسن به خدا.تو و سحر واسم فرقی ندارید تو هم حامله بشی میگم بیای پیش خودم.
سحر:مهساجون کمتر حسودی کن عزیزم..مامان می دونم دوست دارید که پیش شما باشم ولی مامان خودمم همینو میگه بخاطر همین تصمیم گرفتم خونه خودمون بمونم و اینجوری ناراحتی هم بوجود نمیاد و درضمن خونه خودمون راحت ترم.
مامان:ولی اگه حالت بد بشه یا به کمک نیاز داشته باشی کسی نیست پیشت.زن حامله نباید تنها بمونه خوب نیست.
مجیدد:مامان جان خیالتون از این بابت راحت باشه قرار شده مرضیه خانم از این به بعد صبح ها تا وقتی که من بیام خونه بیاد اینجا و کم اجازه نده سحر دست به چیزی بزنه هم این که حواسش باشه و تنها نباشه.
بابا:خانم بذار راحت باشن. هرکی دوست داره تو خونه خودش باشه.
مامان که دید چاره ای جز قبول کردن نداره گفت:باشه ولی روز های تعطیل یا وقتی که مجید میره مسافرت باید نوبتی بیای خونه ما و خونه مادرت.
سحر:چشم مامان حتما.
_لعنتی واقعا تو می خوای مامان بشی یعنی؟
سحر نگاهم کرد و در جوابم گفت:آره..مگه من چمه؟
_والا هیچی ولی فکر کنم بچه تون  رو دیوار صاف مسابقه دو بذاره
اخم کرد و گفت:دلت میاد اینجوری با بچم حرفر میزنی؟
دستمو گذاشتم رو شکمش گفتم:آخ عمه دورش بگرده الهی..
مجید گفت:خدانکنه عزیزم.
تازه یادم افتاد اینقدر گرم صحبت کردن شدیم که یادمون رفت واسه منم سوپرایزی داشتن از جام بلند شدم گفتم:خب یالا زود بگیید قرار بود به من چی بگیید..فکر کردید یادم رفته؟
مامان و بابا بلند شدن گفتن:خب سرجان ما برییم دیگه.مراقب خودت باش حواست به بچه تو شکمتم باشه.
باناباوری به مامان نگاه کردم گفتم:وا؟ کجا؟مگه واسه من سوپرایز نداشتید؟
مهسا:سوپرایز چی چیه؟ داشتیم اذیتت می کردیم.
اخم کردم به حسام نگاه کردم گفتم:حسام؟اینا راست میگن؟
_مهتاب متاسفم ولی باید بگم آره.
با صدای تقریبا بلند و عصبی گفتم:خیلی مسخره اید والا.این چه شوخیه آخه؟ اینجوری منو سرکار میذارید؟!
مجید:حرص نخور خواهر گلم. این همه تو اذیت ما می کردی حالا یه بار ما اذیتت کنیم..
با ناراحتی گفتم:خیلی نامردید این همه منو منتظر گذاشتید که آخرش بگیید الکی بوده؟
بابا:مهتاب برو لباستو بپوش برییم دیر وقته.
حرفی نزدم و با نارحتی رفتم لباس پوشیدم و اومدم بیرون. بعد این که مامان و مهسا هم لباساشونو پوشیدن باهم رفتیم سمت آسانسور دیدم سحرم روپوشی انداخته رو خودش و شالی پوشیده با مجید داره میاد سمت آسانسور.اینقدرم لجم گرفته بود که دوست داشتم سر یکی خالی کنم رو کردم به سحر گفتم:خانم شما نمی خواد بیاید بدرقه ما بفرما داخل.برادرزادم گناه داره.
سحر دهن کجی کردگفت:کی خواست واسه تو بیاد آخه؟ برو پایین ببینم.
حرفی نزدم و تو دو نوبت با آسانسور اومدیم پایین و تو کوچه ایستادیم و داشتیم خداحافظی می کردیم من که انرژی دیگه نداشتم بعد تو ذوقی که بهم زده بودن  صندلی عقب ماشین بابا باز کردم و می خواستم بشینم مهسا گفت:هوی کجا؟
_هوی خودتی بی ادب. می خوایم برییم نمیبینی؟
_کور نیستم ولی چرا با ماشین بابا؟
_مهسا حوصله ندارما سر به سرم نذار خب با الاغ نداشتم برم؟؟
_نه با ماشین خودت برو!
با تعجب نگاهش کردم کاملا جدی بود..گفتم: با چی؟
_با ماشین خودت
_ماشینم تو ایرانخودرو بیارم یا سایپا؟
همه خندیدن و بابا اومد سمتم سوییچی از جیب کاپشنش دراورد و سمتم گرفت گفت:نه دخترم ماشینت همین جا هست اینم سوییچش.
با تعجب به سوییچ تو دستش نگاه کردم و بعد به بقیه خیره شدم..مامان گفت:بگیرش عزیزم. اینم از سوپرایز ما.
باهمون گیج و گنگی سوییچ از دست بابا گرفتم و گفتم:اینجا چه خبره؟چی میگیئ؟
مجید:خب عزیزم بابا واست ماشین گرفته.
_ماشین؟کی؟کو؟؟!
سحر:وای چقدر تو خنگی آخه.اینقدر سئوال نپرس ایناهاش(اشاره به دویست و شش سفید کرد که بعد ماشین بابا پارک شده بود)اینجاست بیا سوارشو برو خونتون که مردیم از سرما.
جیغی کشیدم و پریدم هوا تازه به خودم اومدم و پریدم بغل بابا
_بابا عاشقتم..خیلی خوشحالم کردی
_قابلت نداره دخترم..
حسام:مهتاب فهمیدیم خیلی خوشحال شدی ولی داری باباتو خفه می کنیا!
از بغل بابا بیرون اومدم و گفتم:نمی دونم چجوری ازتون تشکر کنم..خیلی سوپرایز خوبی بود.واقعا بهش نیاز داشتم.
مجید:مبارکت باشه عزیزم.
_مرسی داداش!
مامان:چرخ هاش واست بچرخه دخترم. دیگه بعد این همه کار و سختی بخوای هرچی درمیاری بدی به آژانس بابات تصمیم گرفت واست ماشین بگیره که راحت باشی.
_مرسی باباجون.
مهسا:خب تشکرکردن بسه سریع سوارشو برو یخ کردیم ولی باید یه شیرینی حسابی بهمون بدیا.
_ حتما خیالت راحت.
ماشین باز کردم و سوار شدم فرمونو نگاهی به ماشین انداختم باورم نمی شد این ماشین مال منه.بهش نیاز دشتم از تاکسی دیگه خسته شده بودم دیگه راحت می تونستم به کارهام برسم و هرجا می خوام برم. شیشه کشیدم پایین گفتم:بفرمایید..
سحر:وقت واسه دور دور هست عزیزم ولی مطمئن باش منومهسا دیگه راحتت نمیذاریم.
_درخدمتیم..
خلاصه بعد از خوش و بش کردن و تشکر و تبریک راهی خونه شدیم. داشتم با ماشین خودم رانندگی می کردم و خیلی حس خوبی داشتم. بهترین کادویی بود که از طرف خانواده گرفته بودم.سه سالی بود گواهی نامه گرفته بودم و هرزگاهی با ماشین بابا رانندگی می کردم و رانندگیمخوب بود ولی با ماشین خودم می ترسیدم و دوست نداشتم یه خش بیوفته،ماشین خودم!چه اسم قشنگی چیزی که مال من شده.. خیابون ها برام رنگ و هوای دیگه ای داشت و برام تازگی داشتن. وقتی به خونه رسیدیم باز از مامان بابا تشکر کردم و رفتم به اتاقم. اینقدر خوشحال بودم که خوابم نمیبرد ولی به هر زحمتی بود زور خودم کردم که به هیچی فکر نکنم و بخوابم تا فردا سر کلاس چرت نزنم که تقریبا بعد از یک ساعت موفق شدم بخوابم..

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                                   ***********************

کیفم گذاشتم داخل اتاق برم کلاس هوشمند سراغ بچه ها که معصومه خانم آبدارچی مرکز که سنی ازش گذشته بود و موهای سپیدش نشون از گذر عمر می داد داخل اتاق شد برگشتم سمتش و گفتم:سلام معصومه خانم حالتون خوبه؟
_سلام مهتاب خانم.الهی شکر خوبیم.تو چطوری؟
_ماهم خوبیم.
_خان بابا گفتن قبل کلاس بریید اتاقشون باهات کار داره..
با تعجب نگاهش کردم و گفتم: شمانفهمیدید چیکارم دارن؟آخه بچه ها منتظرم هستن
_تو برو عزیزم کارشون واجبه.بچه هاهم اشکال نداره چند دقیقه منتظر بمونن..
فهمیدم معصومه خانم خبر دارن ولی چیزی نمیگه. گفتم:باشه دستتون درد نکنه الان میرم.
_باشه..
از اتاق رفت بیرون و منم پشت سرش اومدم بیرون و به سمت اتاق مدیریت حرکت کردم و تو راه داشتم به این فکر می کردم خان بابا بامن چه کاری داره که گفته حتما برم پیشش.ان شالله خیره ولی دلهره گرفته بودم.با دست لرزون در زدم و بعد گفتن بفرمایید داخل اتاق شدم خان بابا و مادر تو اتاق بودن.تعجبم بیشتر شد مادر تو اتاق مدیریت نمیومد و همیشه کارهای جانبی مرکز انجام میداد.
_سلام خان بابا..سلام مادر خوبید؟
مادر:سلام عزیزم.خوبیم شکرخدا
خان بابا:سلام دخترم خسته نباشید.بشین راحت باش.
_چشم.
صندلی کنار مادر نشستم و خان بابا هم پشت میزش نشسته بود.نگاهی کردم دیدم خیلی سرحال نیستن و دارن با خودشون کلنجار میرن. با شک و تردید گفتم:ببخشید خان بابا بامن کاری داشتید؟
سرشو بلند کرد و گفت:واقعا منو مادر نمی دونیم چجور ازت عذرخواهی کنیم.
چشمام گشاد شده بود و با تعجب نگاهشون کردم..بعد چند لحظه سکوت به خودم اومدم و گفتم: عذر خواهی واسه چی؟؟مگه چیشده؟
مادر:منو خان بابا دیروز نوبت دکتر داشتیم و رفته بودیم دکتر باطر همین نبودیم و اتفاق دیروز بین تو و نادر به گوشمون رسید واقعا نمی دونیم با چه زبونی ازت معذرت بخوایم..
تازه فهمیدم منظورشون چیه و دارن راجب چی صحبت می کنن.با این که از نادر هنوز ناراحت بودم ولی از چهره خجالت زده مادر و خان بابا اصلا خوشحال نبودم و دوست نداشتم ازمن عذرخواهی کنن چون بزرگتر از من بودن و مهم تر از اون این دوتا بیچاره که کاری نکردن پسرشون سر من داد زده بود و دلم راضی نمی شد بیشتر از این شرم و خجالت تو ورتشون مهمان باشه با لبخند دست مادر گرفتم و نگاهی به خان بابا و مادر کردم گفتم: مادر توروخدا این حرفو نزنید که من بیشتر از این  نمی تونم شرمنده محبت شما باشم. اتفاقی بود که افتاده من به دل نگرفتم و فراموش کردم لطفا شماهم فراموش کنید(دروغ میگفتم هنوز به دل داشتم و از نادر عصبی بودم ولی نباید مادر و خان بابا تاوانشو پس می دادن که) تو خونه و بین خانواده این بحث ها پیش میاد.
خان بابا که ساکت بود گفت: ببین میگم تو توو یک خانواده با اصل و نصب بزرگ شدی که اینقدر متواضع و بخشنده ای. نادر یکم بدعُنق هست و با کسایی که تازه میان اینجا تا رابطه اش خوب بشه یکم زمان میبره.
مادر:خداتورو واسه پدرمادرت حفظ کنه مهتاب جان. وقتی شنیدیم نمی دوین چقدر ناراحت شدیم خواب به چشمام نیومد به امام حسین..
وسط حرف مادر پریدم و گفتم:مادر قسم نخورید..من شرمنده هستم که دیر اومدم ولی تو آموزشگاه یکی دوستانم حالش بد شده بود بدجور سرماخورده بود مجبور شدم ببرمش درمانگاه و تا برسونمش خونه شون و بیام اینجا طول کشید بعدم دیشب خونه برادرم دعوت بودیم ازم خواستن که زودتر برم و به آقا نادر گفتم که خلاصه این اتفاق افتاد مقصر منم بودم باید مسئولیت پذیر باشم.
خان بابا:این اتفاقات واسه هر آدمی ممکنه پیش بیاد پسر من باید با شما درست صحبت می کرد.
_دیگه پیش اومده شما خودتونو ناراحت نکنید. اجازه هست برم سرکلاس بچه هارو بیشتر از این منتظر نذارم.
مادر:برو دخترم.خدا خیرت بده.
_عزیزید.خب بااجازه من برم فعلا خدانگهدار.
خان بابا: خداحفظت کنه.
از اتاق رفتم بیرون.کاش این اتفاق نمیوفتاد نمی خواستم شرمندگی مادرو خان بابا ببینم به جای این که نادرعذرخواهی کنه پدرومادرش عذرخواهی کردن.حالا ببینم موقع شام که حتما میاد عذرخواهی می کنه یانه.ولی اگه عذرخواهی کرد من عذرشو قبول می کنم چون دوست نداشتم وقتی یکی غرورشو می ذاره زیر پا و عذرخواهی می کنه بخوام قیافه بگیرم و دماغ بالا نگاهش کنم اما خب از این به بعدم برخوردمو باهاش رسمی تر می کنم تا حد خودش بدونه و اجازه نده به خودش هرطور که می خواد صحبت کنه.
سرکلاس رفتم و با بچه ها از فصل اول کتاب هاشون مرور می کردیم تا یادآوری بشه و موق امتحان فشار کمتری روشون باشه. دیگه منم شده بودم جزو خانواده و دل کندن کاری نشدنی بود. بچه ها خیلی بامحبت و پاک بودن.همیشه درمورد بچه هایی که توسط خانوادشون رها شدن یا پدرمادرشون خلاف کار بودن یاهم بچه های طلاق بودن ذهنیت مثبتی نداشتم و اونارو با کارهای اشتباه پدرومادرشون قضاوت می کردم که این بچه ها هم قابل اعتماد نیستن اما کاملا اشتباه بود؛بچه هایی که من دیدم با نون حلالی که اینجا می خوردن و با تربیت مادر و خان بابا از خیلی هم سن و سال هاشون بیرون اینجا عاقل تر،قابل اعتماد تر و صدالبته مفیدتر بودن،یاد گرفته بودن رو پای خودشون بایستن و  گلیمشونو از آب بکشن بیرون و کارهای اشتباهی که خانوادشون کردن براشون درس عبرت شده بود که هیچوقت خودشون سمت این کار ها نرن و عاشق خانواده بودن بی شک زمانی که بزرگ می شدن می تونستن پدر و مادر های موفق و خیلی خوبی واسه بچه هاشون باشن فقط باید بهشون فرصت داد و بهشون اعتماد کرد نباید چوب خطاهای پدرومادرشون می خوردن که.هر آدمی مسئول زندگی خودشه و سرنوشت خودشو میسازه اینها یادگرفتن با زندگی سالم و ساده و با مهارت های مفیدشون می تونن بهترین زندگی داشته باشن و همسران مناسبی باشن.هیچ کس دوست نداره تو خانواده فقیر یا خلافکار به دنیا بیاد،هیچ کسی دوست نداره پدرومادرشو از دست بده یا بچه طلاق لقب بگیره ولی خ بعضی اوقات بزرگترها کارهایی می کنن که بچه هاشون مقصر نیستن و میشن مهره سوخته...
کلاس تمام شد و رفتم تو حیاط هانیه کتابش دستش بود و داشت با قدم زدن کتاب درسیشو می خوند،دختر باهوش و درس خونی بود.روی نیمکت نشستم و صداش زدم برگشت سمتش اشاره کردم کنارم بشینه.
_سلام.چی می خونی؟
_سلام خانم دارم دین زندگی می خونم.
_اسم دارم هزار بار.چرا اینقدر شماها خانم خانم می کنید؟
خنده ریزی کرد از اون خنده ها که آدم دلش میلرزه..دقت کردم به چهره اش موهای خرمایی پوست سبزه و چشم های سیاه و درشت با لب و بینی باریک،خیلی زیبا بود.تقریبا هم قد بودیم ولی ازمن لاغرتر بود.
_باشه..مهتاب..خوبه؟
از نگاه کردن بهش چشم بستم و گفتم:آفرین دختر خوب.فرشاد ندیدم کجاست؟
_رفت مطب.
_آهان..خب تو که بیشتر میبینیش تغییری هم دیدی؟
_آره اینقدر خوب شده دیگه با هیچ کسی دعوا نمی کنه اصلا عوض شده ها!مادر همیشه میگه خداخیر مهتاب بده که باعث شد فرشاد حالش خوب بشه و با هیچ کسی دعوا نکنه ولی میگه هنوز نفهمیدیم فرشاد چش بوده چون نه مهتاب نه خانم دکتر هیچی نمیگن..
لبخندی روی صورتم نشست،از ته دلم لذت بردم و خوشحال بودم که تونسته بودم حال یک نفر رو خوب کنم چه حس خوبیه حتی از این که خودت حالت خوب باشه هم بهتره..
_خب مهم نیست دیگه.الان فقط مهم اینکه فرشاد کوچولو داره بهتر میشه.
_بقول مادر خداخیرت بده..
باهم خندیدیم..جرقه ای به ذهنم زد و با اخم گفتم: هانیه تو رفتی اتفاق دیشب کف دست مادروخان بابا گذاشتی؟
_نه به جون خودم.. دیشب که تو رفتی معصومه خانم خیلی ناراحت بود گفت حتما به مادر میگه تا نادرو ادب کنه.
_پس معصومه خانم کار خودشو کرد..
_نمیدونم..
_میبینم این روزها یا گرفتار نقاشی کشیدنی یا هم کتاب دستته..
_آخه هم دی امتحانمون شروع میشه هم این که هرسال شب یلدا ناینجا نمایشگاه می ذاریم و کارهامونو میفروشیم..
کامل چرخیدم سمتش و تن صدامو یکم بالابردم و گفتم:واقعا؟؟ پس چرا من اطلاع نداشتم؟
_حتما همین روزها خان بابا بهت می گفت.
_خب نمایشگاهتون چجوریه؟
_هر کدوم از بچه ها که تو حرفه خودشون خوب هستن میان کلی از کارهاشونو آماده می کنن و شب یلدا تو سالن غذاخوری نمایشگاه میزنیم و کلی آدم میاد. سالن غذاخوری رو یه روز قبل با بچه ها تمیز و شیک میکنیم واسه مهمان ها.
_چجوری اطلاع میدید؟هرکی دوست داره می تونه بیاد یا آدم های بخصوصی میان؟
_نه بابا هرکی دوست داره میاد اینجا..کلی هم برنامه داریما.یه گروه هستن موسیقی سنتی میزنن هرسال میان اینجا برنامه اجرا می کنن و همه حال می کنن اینقدر باحاله که فکرشم نمی کنی.. تازه همه کارهای بچه ها فروش میره.
_جدی؟چقدر خوب!خان بابا روز اول یه چیزایی بهم گفت.خب شما هرچی بفروشید میره تو جیب خودتون؟
_آره دیگه.خان بابا و مادر میگن با این کار شما یاد میگیرید چجوری کار کنید و پس انداز کنید واسه آیندتون.تو میای؟
_معلومه که میام.خیلی دوست دارم ببینم نمایشگاهتون چجوریه..یه طرح سفارشی واسه من بکش با رنگ روغن تا بخرم.
اخم کرد و با لحن جدی گفت:آدم با خواهرشم حساب کتاب می کنه؟ دیگه تکرار نکنیا!
باخنده بغلش کردم گفتم: ولی قانون هنرمندها اینکه واسه کارهاشون زحمت میکشن و رایگان قرار نیست به مردم بدن.بعدم تو یه طرح خیلی خاص واسه من بکش بزنم به دیوار خونمون هرکی اومد خونمون پزشو بدم که خواهر کوچیکم اینو کشیده و واست تبلیغم میکنم تازه..
خوشحالی تو چشماش برق میزد خیلی ذوق زده شد و گفت:باکمال میل.کی مهربون تر از مهتاب جونم آخه؟
_مهربونی از خودته عزیزدلم.تازه به دوستام و خانوادمم میگن حتما بیان و کارهاتون ببینن و تو جشن شرکت کنن مجبورشونم میکنم کلی از کارهاتونو بخرن..
_مرسی..اینجا هرکی که بیاد دست خالی نمیره بیرون نه واسه این که جنبه خیریه داره ها!بخاطر این که بچه ها خیلی خوب و تمیزه کارهاشون حالا تو خودت میبینی..
_ تا الانم دیدم کارهاشون واقعا خیلی خوب بودن(صدامو محزون کردم و با شک ادامه دادم) پدر و مادر بعضی بچه ها که زنده هستن اوناچی؟اوناهم میان؟
برق چشماش رفت و سکوت کرد اما خودشو نباخت لبخند تلخی زد گفت:دلت خوشه مهتاب! اگه بچه هاشونو دوست داشتن که ولشون نمیکردن...
حرفش خیلی سنگین بود از ته دلش اینو گفت..منم سکوت کردم و ناراحت شدم دوباره سرمو بلند کردم گفتم:هانیه اگه سئوالی از خانوادت بپرسم ناراحت نمیشی؟اگه دوست نداشتی اصلا جواب نده..
_نه بپرس.من باتو راحتم
_چندوقته اینجایی؟
_چهارسال.
_تو این چهارسال کسی از فامیلتون نیومده یا پدرومادرت؟
انگار منتظر بود با یکی دردودل کنه و حرف هایی که تو صندوقچه دلش خاک خورده بودن یه خونه تکونی بکنه و سبک بشه..
_اون اوایل مامانم دو سه بار اومد ولی دیگه من نمی خواستم پیشش باشم.چون خلافکار بود دزدی می کرد مواد می فروخت خونه زندگیشونم که با نزول کردن از دست دادن و بابام رفت زندان. هیچ کدومشون خوب نبودن اینقدر غرق مواد و مشروب شده بودن که معتاد شدن داداشم هادی که پنج سال از من بزرگتره ندیدن.داداشم تو سن دوازده سالگی معتاد شد باورت میشه؟ ولی واسه پدرومادرم هیچ فرقی نمی کرد ته مهرشون این بود لقمه نونی بندازن جلومون که گشنه نمونیم.هادی همون سال مدرسه شو ترک کرد هرچی بهش می گفتم داداش مواد ترک نکن مگه ندیدی مامان بابا به چه فلاکتی رسیدن من کوچیکم فقط تورو تو این دنیا دارم ولی نمی تونست دیگه دست خودش نبود خیلی همدیگه رو دوست داشتیم ولی مواد لعنتی مارو ازهم دور کرد و داداشم بعد از یکسال یهو غیبش زد و رفت دیگه هم ندیدمش..
اشک تو چشم دوتامون میرقصید من اشکم ریخت ولی هانیه قوی تر از من بود و اجازه نداد اشکش سرازیر بشه و با نفس عمیقی که کشید خودشو کنترل کرد و بعد چندلحظه سکوت ادامه داد:هیچوقت پدرو مادرمو نمیبخشم..خیلی داداشمو دوست داشتم ولی اونم ازم گرفتن نمی دونم اصلا زنده ست یا نه.. هعی..حتی نمی دونم اگه زندس حالش خوبه چه شکلی شده چیکار میکنه.. ولی اگه حالش خوب باشه حتما حتما دنبالم میگرده و منو پیدا می کنه..
اشکمو با گوشه آستین پالتوم پاک کرد و بهش نزدیک تر شدم گفتم:من مطمئنم داداشت زندست و تورو پیدا میکنه. خدا اگه یه چیزی از آدم بگیره یه چیز بزرگ تری بهش میده.ببین الان تو چه خانواده بزرگ و خوبی داری که همشون دوستت دارن.تو یه روزی نقاش بزرگی میشی و همه واسه این که چهرشونو بکشی دست و پا میشکنن واسه کارهات..
سرش پایین بود حس می کردم داره به عمق خاطرات تلخ و شیرین بچگیش فکر می کنه و حسرت دیدن بردارش زخمش باز شده.سرشو به آرومی بلند کرد،نگاه به چشماش کردم با این که نذاشت اشکاش بریزه ولی چشم هاش قرمز شده بود
_مرسی مهتاب.خیلی وقت بود با کسی حرف نزده بودم الان احساس سبک بودن بهم دست داده. 
_ من کاری نکردم عزیزم هروقت به کمکم احتیاج داشتی فقط بهم بگو.من خیلی خوشحال میشم  با بچه های اینجا رابطه نزدیکی داشته باشم.
_اگه پای حرفشون بشینی هرکدومشون اندازه ده تا کتاب برات حرف دارن..
 سنش زیاد نبود ولی شخصیت بزرگ و پخته شده ای داشت حتی حرف زدنشم از سنش دور بود. همه بچه های اینجا همینطور بودن و مثل اکثر بچه هایی که میدیدیم لوس و خودراضی که حتی نمیتونن بند کفششونم ببندن تو وجود این ها دیده نمیشد.. از جام بلند شدم گفتم:خب هوا سرده برو تو اتاقت درست بخون منم برم پیش معصومه خانم چای بخورم حالم جا بیاد.
_باشه..
باهم رفتیم داخل ساختمون و هانیه راهی اتاقش شد و منم راهی آبدارخونه شدم.

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

باهم رفتیم داخل ساختمون و هانیه راهی اتاقش شد و منم راهی آبدارخونه شدم.
معصومه خانم داشت آبدارخونه رو تی میکشید داخل شدم گفتم:اجازه هست بیام؟ سرشو بلند کرد با لبخند مهربونش که نثارم کرد گفت: شما صاحب اختیارید.فقط مراقب باش زمین لیزه..
با احتیاط قدم برداشتم و پشت میز نشستم. آبدارخونه با یه میز و پنج تا صندلی و چند قفسه کابینت کرم رنگ،سینک وسماورشکل و شمایل زیبایی به خودش گرفته بود.
 با کمردرد و پیربودنش بازم داشت کار می کرد بهش نمیومد بخاطر نیاز مالی این کارا می کنه.باتمام وجودش کار می کرد و آدم می تونست به راحتی احساس کنه. کارش که تمام شد گفتم: معصومه خانم واسه من چای دارید؟
_واسه شما هرچی که بخواید داریم. چای که سهله. اگه قهوه دوست داری واست قهوه درست کنم!
_قهوه که دوست دارم ولی اگه این موقع بخورم دیگه نمی تونم شب بخوابم همون چای خوبه.
_به چشم همین الان یه چای خوش رنگ واسه خودمو خودت میریزم.
_چه بهتر که شماهم باشید.
با دوتا استکان چای اومد کنارم نشست و قندون گرفت سمتم با دست اشاره کردم و گفتم:مرسی من تلخ می خورم.
قندوق گذاشت کنار خودش و یه حبه قند انداخت تو دهنش و چایی که داغ بود یکم روش خورد گفت: کار خوبی می کنی دخترم. من که با مرض قند و دندون های خرابم باز قند می خورم ولی تو از الان  مراقب خودت باش که وقتی سن من رسیدی بتونی کمرتو صاف کنی و از مرض قند و صدتا مرض دیگه عاجز نباشی از جون خودت.
یکم از چاییمو خوردم گفتم:خب شما که قندخون دارید یکم بیشتر باید مراقب باشید که!
_دیگه از سن ما گذشته..وقتی جوون بودیم این چیزا حالیمون نبود مثل گاو نر کار می کردیم
_ان شالله بهتر بشیید. راستی معصومه خانم شما که اینقدر عاجزید چرا اینجا کار میکنید آخه؟دیگه وقت استراحت و بازنشستگیتونه
_درسته پیر شدم و کمرمو دیگه نمی تونم صاف کنم ولی عشقی که به اینجا دارم پابندم کرده بعدم من کجا دارم برم؟
_مگه بچه ندارید؟
_نه.من اصلا شوهر نکردم بچه ام کجا بود.
با تعجب بهش نگاه کردم گفتم:جدی شوهر نکردید؟ ولی بهتون میاد سه چهارتا بچه بزرگ کرده باشید.
_بچه بزرگ کردم ولی یکی اونم نادر هست..
دهنم وا موند و چای تو گلوم گیر کرد چندتا سرفه کردم تا حالم بهتر شد
_حواست کجاست؟ آروم بخور خب..
_ببخشید.. مگه شما چندساله پیش خان بابا و مادر هستید؟
_چندسالش یادم نیست ولی از بچگی با پدرومادرم خونه محمدخان پدر خان بابا بودیم و کارهای خونه شونو میکردیم ته خونه باغشونم یه خونه نقلی واسه ما بود.
واسم خیلی جالب شد فکرشم نمی کردم که معصومه خانم از بچگی با خان بابا و مادر زندگی کرده باشه.بیشتر کنجکاوشدم و برام جذابتر شد گفتم: واسم تعریف میکنید؟
_چی بگم دخترم؟
_از زندگیتون کنار خانواده خان بابا..
_از تلخیاش یا شیرینیاش؟!
تو این خونه انگار همه رازهای زیادی واسه گفتن داشتن و زندگی آروم و بی دردسری وجود نداشت براشون...
_از همش بگیید.
آهی کشید گفت: ننه بابام خوب بودن نور به قبرشون بباره ولی واسه یه چیزی نمی تونم ببخشمشون!
بدون فکر کردن گفتم:واسه چی؟؟
مثل بچه ها شده بودم،همیشه پای حرف های قدیمی ها می نشستم و برام لذتبخش بود کلی خاطره و سختی و خوشی ها تجربه کرده بودن که آدم تصورشم نمی تونست بکنه..
_میگم حالا... خان محمد و شهربانو خانم چهارتا پسر داشتن که خان بابا بچه دومی هست اون سه تاهم بعد انقلاب گذاشتن با زن بچه هاشون  رفتن فرنگ و دورادور میان اینورا.
آغام نگهبان و دست راست محمد خان بود ننه ام کارهای خونه انجام می داد و آشپز بود همه خدمت کارا از ننه ام حساب می بردن و تازه رفیق تنهایی شهربانو زن محمد خانم بود. منم که بچه بودم چندکلاس مکتب رفتم و دیگه آغام اجازه نداد گفت زشته دختر درس بخونه(خنده تلخی کرد)
 خلاصله منم با گوسفندا و مرغ و خروس ها سرگرم بودم بعضی اوقاتم می رفتم تو مطبخ وردست ننه ام..
عمارت بزرگی داشتن دو طبقه بود اگه بگم شاه هم همچین عمارتی نداشت دروغ نگفتم..باغ درندشتی که نه سر داشت نه ته،از یه ورش می رفتی دیگه به تهش نمی رسیدی پر درخت و گل جلو عمارت یه طویله بود واسه گاو گوسفندا یه اتاق بزرگ چوبی هم آغام واسه مرغ خروس ها درست کرده بود طویله اسب ها هم جدا بود..ده تا اسب نر با سه تا اسب ماده داشتن همه شونم از نژاد عرب بودن.اسب آقاخان پسر چهارم محمدخان رو بیشتر از همه دوست داشتم اسمش قشقا بود وقتی مکتب رفت قشقا هم به دنیا اومد عسلی رنگ بود،یال هاشم به طلایی میزد هیچ کس مثلشو نداشت. چون خیلی دوستش داشتم خودم از آقاخان رخصت گرفته بودم هروقت می تونستم برم بهش غذا بدم باهام خیلی جور شده بود منو میشناخت حتی بعضی اوقات آقاخان اجازه می داد قشقا بهم سواری بده.با این که یکی دوسالی از آقا خان بزرگ تر بودم ولی اون اربابم بود واسه این که زیر قشقاهم تمیز کنم ازش اجازه می گرفتم قشقا رو مثل جونش دوست داشت اجازه نمی داد کسی نزدیکش بشه همه بدبختی های من از همین جا شروع شد از بخت شومم قشقا عزراییل خوشبختیم شد..
بذار از روز های خوب واست بگم از بچگی هامون،منم واسه خودم بچگی می کردم و پشت عمارت چشمه بود می رفتم تو آب شنا می کردم،حالا فکر نکنی بلد بودما الکی دست و پا میزدم. بعدم میرسیدم خونه ننه ام که میدید یه دست کتک نثارم می کرد و می گفت نرو اون پشت جن داره ولی مگه من میفهمیدم جن چیه؟بازم می رفتم سراغ چشمه و هلو و سیب میچیدم میریختم تو چشمه و می شستمشون،مثل قحطی زده ها شروع به خوردن می کردم..
وقتی انگور می باغ می رسید تو تشت دونه می کردیم و با چکمه پلاستیکی بهمون می گفتن بریید تو تشت برقصید منو چهارتا پسر محمد خان با خوشحالی می رفتیم داخل تشت ها و پاکوبی می کردیم چه می دونستیم واسه چی داریم انگورارو له می کنیم فقط دنبال شادی خودمون بودیم بعدم می ذاشتن تو خمره های بزرگ و میبردن تو زیر زمین..زمستون که میشد خمره ها بیرون میوردن و مهمونی بزرگ ترتیب می دادن زن ها و مردها با لباس محلی دایره می گرفتن و با آهنگ نقاره و دهل با تکون دادن دستمال می رقصیدن و سه تا بره بزرگ از غروب می زدن رو آتیش تا موقع شام آماده بشه.بساط چای و قلیونشونم تا آخر جشن پهن بود..مسابقه تیراندازی با تفنگ های شکاریشون برگزار می کردن هرکی می تونست هفت تا تیر از ده تا تیرش به ده تا خمره خالی که گذاشته بودن نشونه بزنه یه خمره بزرگ شراب جایزش بود همیشه هم محمدخان و رمضانعلی ارباب ده بالا تر نوبتی می بردن ای کاش هیچوقت پای رمضانعلی به عمارت باز نمیشد که بدبخت من سیاه کنه...

تا اون لحظه سکوت کرده بودم و غرق تعریف های معصومه خانم شدم انگار سفر کرده بودم به گذشته و همه تعریف هارو می تونستم خیلی واضح تجسم کنم برای خودم که یهو معصومه خانم گفت:پاشو پاشو برییم وقت شامه..
چه تو ذوقی بدی زد.آخه این شام خوردن از کجا پیداش شد تازه داشتم هم پای صحبت های معصومه خانم قدم برمی داشتم..
 با اصرار گفتم:معصومه خانم خب تعریف کنید هنوز مونده به شام..
_نه دختر پاشو کلی کار دارم تو َآشپزخونه صدیقه و زهره تو آشپزخونه تنها هستن
به ناچار بلند شدم و باهاش به سمت سالن غذاخوری حرکت کردم
_ولی قول بدید فردا اومدم برام ادامشو بگیید
_زندگی بخت برگشته من چه خوشی داره که می خوای بشنوی؟
_زندگی دوره شمارو خیلی دوست دارم چه تلخش چه شیرینش.
ذهنم درگیر شده بود یعنی چه اتفاقی واسه معصومه خانم افتاده بوده که این همه سال مجرد مونده و از بخت سیاهش میناله؟ شاید عاشق آقاخان میشه ولی به قشقا آسیب میرسونه آقاخانم باهاش ازدواج نمیکنه؟ وای دختر تو چرا اینقدر عجولی؟این خنگ بازیا چیه درمیاری؟مگه بچه بازی بوده اون موقع بخاطر یه اسب به عشق همدیگه پشت کنن؟ولی خب معصومه خانم گفت همه چیز از قشقا شروع شده...
من که هرچی بیشتر کر می کنم به نتیجه برسم دیونه تر میشم پس تا فردا صبر می کنم تا معصومه خانم خودش همه چیزرو واسم تعریف کنه..
با چشم دنبال نادر بودم ولی ندیدمش؛واسه اخم و یخ بودنش دلم تنگ نشده بود فقط منتظر بودم بیاد و ازم عذرخواهی کنه تا دلم آروم بگیره چقدر بده که نمی تونستم به آسونی ناراحتی که تو دلم هست رو بیرون بندازم ولی خب اینم یکی از اخلاق های بد من هست،مثل خیلی ها که اخلاق های بد دارن.
پشت میز نشستیم و نادر با چندددقیقه تاخیر رسید بازم که پیراهن مشکی پوشیده واقعا خسته نمیشه از این رنگ؟ این مردها فکر می کنن اگه همیشه مشکی بپوشن خیلی جذاب میشن ولی زرشک..
بعداز دعاخوندن شروع به شام خوردن کردیم. زیر چشمی نادر رو نگاه می کردم ولی مثل همیشه خشک و یخ بود و با آرومی غذاشو می خورد هیچ نشونه ای از پشیمون بودن تو چهره اش دیده نمی شد یعنی ممکنه خودخواه و غرور تر تصورات من باشه و معذرت خواهی نکنه؟! به جون خودم اگه اینکارو نکرد حالشو میگیرم تا غروری براش نمونه...با همین افکار شوم شام خوردم و موقع خداحافظی یکم پیش بچه ها معطل کردم و نادرم داشت با دو سه تا از کارکنان مرکز صحبت می کرد،هرچی منتظر موندم بی فایده بود. رفتم کنار کارکنان و خداحافظی کردم ولی محل نادر نذاشتم اونم خیلی بی تفاوت برخورد کرد و به رو خودش نیورد بیشتر لجم گرفت و کفری شدم اما دیدم که نه این آقا آدم بشو نیست خداحافظی کردم و از مرکز زدم بیرون.پدر و مادرش با این همه بزرگی و اعتبار اومدن عذرخواهی کردن ولی آقازادشون رو خودشون نذاشتن..بیشتر از این نخواستم راجبش فکر کنم و خودمو کلافه کرده باشم بخاطر همین سریع سوار ماشین شدم و خیابون های خلوت تو شب های سرد پاییز با آهنگ پاییزی پیمودم...

 

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نمی دونم چرا اونشب بعداز مدت ها یاد محسن افتادم..یعنی الان کجاست داره چیکار میکنه؟!تاوان کاری که بامن کرد پس داده یا هنوز داره شاد و خرم اونور زندگی میکنه؟!تونسته خودشو با شرایط سخت غربت وقف بده یا براش سخته؟!
اصلا چرا این چیزا واسه من مهمه مگه برام اهمیتی داره مگه هنوز دوستش دارم؟ به راستی الان چه احساسی بهش دارم؟
نگاهی به اعماق قلبم انداختم تا جواب این سئوال رو پیدا کنم..نه واقعا هیچ حسی بهش ندارم دیگه حتی ازش متنفرم نیستم.بی حسه بی حسم؛خیلی وقت بود که تو زندگی و اعماق وجودم جایی نداشت..شاید دلیلاین که تونستم بعد از دوماه دوری و جدایی به روال صابقم برگردم و با این اتفاق کنار بیام این بود که عشق واقعی پیدا نکرده بودم و دچار هوس و یا دوست داشتن و عادت شده بودم. تا وقتی بود با تمام وجودم دوستش داشتم ولی عشق واقعی با هیچ حرف و کاری از بین نمیره حتی اگه ازش خیانت ببینی.. اولین تجربه دوست داشتنم بود هیچی از عشق حقیقی نمی دونستم با این که می کردم واقعا عاشق هستم اما نبودم. دلیل دیگه برای این که از زندگیم انداختمش بیرون دروغگو بودن و نامردیش بود. به قصد سوءاستفاده بهم نزدیک شد وقتی یک نفر با این هدف وارد زندگی دختری میشه چطور میشه بهش عشق داشت؟!
خدارو شکر می کنم تونستم خیلی زود به خودم بیام و دیونگی درنیارم که یک عمر پشیمونی به بار میورد..هنوز خدا دوستم داشت و نمی خواست این بی راه رو ادامه بدم که تباه بشم.
حالا بعد از گذر از راه سختی که واسه خودم ساخته بودمبودم و دیدم نسبت به عشق دوست داشتن و همه چیز تغییر زیادی کرده بود.احساس بزرگ شدن و پخته شدن داشتم. دیگه از احساساتم به درستی استفاده می کردم و همه چیز با معیار احساس نمی سنجوندم..همین مدت کوتاهی که تو خونه امید مشغول شدم خیلی چیزها از بچه ها یاد گرفتم و قدر پدرومادرمو بیشتر از قبل می دونم فقط از خدا می خوام عمری بده تا بتونم گوشه ای از فداکاریشون جبران کردم..وقتی یادم میاد به محسن گفته بودم تورو از پدرومادرمم بیشتر دوست دارم حالم از خودم بهم می خورد و از خودم بیزار می شدم.واقعا احمق بودم که عشقی که پدرومادرم بهم داشتن ندیدم و از یه نامرد محبت گدایی می کردم. چطور می تونسته بودم تا به این حد جهال و کور شده باشم که پدرومادرمو به یک نفر دیگه فروختم؟
هروقت نگاهشون می کنم خجالت می کشم فقط می خوام باقی عمرم براشون فرزند خوبی باشم و هیچوقت باعث و بانی ناراحتیشون نشم.
بهترین نعمت هارو داشتم اما از خدا ناراضی بودم و اونو فقط می خواستم..پدرومادرم ندیدم عشقی که خواهر و برادرم بهم داشتن ندیدم موقعیت شغلی و اجتماعی که داشتم ندیدم سلامتی که داشتم ندیدم و همه این هارو به باد سپردم و از خدا گله و شکایت داشتم می گفتم تو خدا نیستی که منو به این روز دراوردی! اما این عشق پروردگار به ما تمامی نداره حتی اگه ما بهش پشت کنیم و محبتشو نبینیم باز تنهامون نمیذاره.اگه تنهام گذاشته بودی معلوم نبود تو کدوم مرداب های تاریک این روزگار دفن شده بودم...

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


فصل12

 

_بالاخره بعد از دو هفته شیرینی ماشینتو قراره به ما بدی!
داشتم رانندگی می کردم و علیرضا کنارم نشسته بود با گفتن این حرفش برگشتم سمتش و ابرومو انداختم بالا گفتم:یه جوری میگی دوهفته انگار دوسال گذشته.خوبه می دونی از صبح تا شب وقت سر خاروندنم ندارما!الانم باید زود شام بخوریم برم خونه چون داداشمو خانمش اومدن..
_نگاهش کن توروخدا مارو واسه اولین بار مهمان کرده می خواد هنوز غذا تو دهنمون نذاشتیم غر بزنه بگه بلندشو برییم
_ اگه ناراحتی تا واست فلافل بگیرم؟هان،نظرت چیه؟
دستشو به علامت تسلیم بالا اورد  و گفت: کی ناراحته من؟ هرجا بری تا هر ساعتی من اصلا اگه حرفی زدم..
خندیدم و گفتم:آفرین پسرخوب..
_ ما اینیم دیگه خوبی ازمون میباره!
لبخندی زدم و صدای پخش بلندتر کردم. بعد از مرکز رفتم مغازه دنبال علیرضا تا قول شیرنی ماشین که بهش دادم امشب بهش عمل کنم. با این که فردا جمعه بود و سحر جمعه ها خونه مون میموند ولی دوست داشتم بیشتر کنارهم باشیم؛قرار بود چندماه دیگه برن و معلوم نبود کی همدیگه رو میدیدیم و این که حامله بود و حالا برام صدبرابر بیشتر عزیزتر و دوست داشتنی تر شده بود.
تقریبا از شیراز بیرون اومده بودیم و جلو یک باغ رستوران مجللی نگه داشتم و پیاده شدیم. باهم داخل شدیم و با راهنمایی یکی از گارسون ها پشت میز دونفره نشستیم. فضای باغش فوق العاده زیبا بود با درختان بلوط،چنار،سرو و چمن،زیبایی چشم گیری داشت آب نمایی ورودی باغ وجود داشت که کنارش رد می شدی نسیم خنکی به صورتت می خورد و سردی هوا بیشتر حس می کردی.. هم لژ خانوادگی داشت و هم سالن برای بقیه عموم بود..دختر پسرهایی که دوست داشتن تنها باشن پشت سالن چندین آلاچیق واسه مجردها بود تا با خیال راحت بنشینند..
پشت میز دونفره ای نشستیم..
_دلم نمیاد خرج بذارم رو دستت..
نگاه نافذی بهش انداختم و با پوزخند گفتم:منم دوگوشم باورم میشه.سفارش بده ببینم،حالا یکباراشکال نداره.
خندید و دوباره به منو نگاه کرد و بعد از چندلحظه سرشو بالا اورد و رو به گارسون که منتظر سفارش ما بود گفت:لطفا شیشلیک و باقالی پلو و یه قوطی پپسی(روکرد به من و با شیطنت ادامه داد) شما چی می خورید؟
  از برخورد رسمیش خنده ام گرفت و با لبخند گفتم: باقالی پلو و ماهیچه و پپسی.
گارسون:امر دیگه ای ندارید؟!
علیرضا:ممنونم.
گارسون:شما بفرمایید سلف از خودتون پذیرایی کنید تا شام بیاریم خدمتتون.
علیرضا:بله ممنون.
گارسون رفت و با علیرضا بلندشدم سمت سلف رفتیم.عادت نداشتم قبل غذای اصلی خیلی خودمو سیر کنم بخاطر همین فقط سالاد فصل و سوپ جو که سوپ مورد علاقم بود گرفتم ولی علیرضا هرچیزی که رو میز بود تو بشقاب و کاسه اش پر کرد..با تعجب بهش نگاه کردم گفتم:علیرضا تو واقعا اینهمه می خوای بخوری بعد جا داری واسه شام؟
همینطور که داشت بشقابه شو پر می کرد و بدون این که سرشو بالا بیاره گفت:آره اصلا نگران نباش معده من لاستیکیه..
دیدم اگه چیزی بهش نگم همه ی ظرف ها خالی می کنه گفتم: بسه دیگه بیا برییم بشینیم. زشته به خدا.
بدون حرفی حرکت کرد و رفتیم پشت میز نشستیم.. آروم سوپ مو می خوردم ولی علیرضا ماشالله هرچی بیشتر می خورد اشتهاشم بیشتر باز می شد.. با خنده بهش گفتم: خودتو نکشی حالا..فهمیدم خیلی منتظر این روز بودی.
با دستمال دور دهنشو تمیز کرد گفت:مهتاب اومدی امشب نذاری من شام بخورما! هرجا برم با هرکی هرکی هم حساب کنه واسه من فرق نداره من اشتهاهم همینکه میبینی.
_بخور،بخور بیچاره زنت باید صبح تا شب واست غذا بار بذاره...
چنگالش از دستش تو بشقابش افتاد.. با تعجب نگاهم کرد و زل زد منم مثل خودش تعجب کردم ولی تعجب من از حالتش بود که مثل جن دیده ها داشت منو نگاه می کرد.دستمو جلو صورتش تکون دادم گفتم: علیرضا؟کجا رفتی؟
انگار از خواب بیدار شده بود گفت:ها؟هان چیه..هیچ جا.
سرشو انداخت پایین و با باقی غذاش بازی کرد.
بهش گفتم:چت شد یهو؟
_هیچی مگه باید چیزیم بشه؟
_نمی دونم.. ولی انگار ناراحت شدی از حرفم!
_سوپت بخور سرد میشه..
این حرفش یعنی سئوال نپرسم و دوست نداره چیزی بگه. به حس ششمم نمی دونم شک کنم یا باورش کنم حسم می گه علیرضا گلوش پیشم گیر کرده ولی باید شک می کردم چون نمی خواستم همچین اتفاقی بیوفته.تصورشم سخت بود برام..
شام اوردن و شروع به خوردن کردیم. اشتهاش کور شده بود و با غذاش بازی می کرد ولی من خیلی گرسنم بود و تونستم غذامو کامل بخورم.چون عادت نداشتم موقع غذاخوردن صحبت کنم گذاشتم بعد از تمام شدن..
_تو گفتی معده ات لاستیکیه لاف زدی؟!
سرشو بلند کرد و به آرومی گفت:خوردم که.دستت درد نکنه..
_ بیشتر بازی کردی تا بخوای بخوری..
_تو معده منی؟
_نوچ ولی تعریفی که از معده ات شنیدم انتظارم بیشتر بود..
لبخندی زد گفت:وای چقدر چونه میزنی.. من که از پس زبونت برنمیام..بریم یکم قدم بزنیم؟
_تو این سرما؟؟باز هوس آمپول کردی؟
_تازه خوب شدم دیگه حالاها سرما نمی خورم.توام که ماشالا هرچی لباس تو کمدت داشتی پوشیدی.
_باشه ولی زیاد نمونیم تا برگردیم خیلی دیر میشه.
_باشه تو بیا..باید واسه هر کاری  پل هفت خوان بگذرونیم با تو..
خندیدم گفتم:خب دیگه نکنه می خوای واسه هرکاری بگم چشم؟
_بگو چشم!
_نچشم..
بلندبلند خندید که بقیه هم به ما نگاه کردن با تعجب بهش نگاه کردم گفتم:چته؟ حالت عجیب غریبه شده امشب! چی گفتم که اینجور می خندی؟؟
خندشو قورت داد و گفت: تو واسه چشمم حرفی داری بزنی!ای خدا بگم چیکارت کنه.این نچشم از کجا اوردی؟
_از مغزم..می گم به گارسون میگی بیاد؟
_چرا؟برییم قدم بزنیم بعد حساب کنیم!
_نه کار دارم تو بگو بیادحالا!
_از دست تو
به گارسونی که چند میز جلوتر مابود اشاره کرد و گارسون اومد.رو به علیرضا گفت:بفرمایید آقا!
_ببخشید میشه این شیشلیک بذارید تو ظرف یکبار مصرف با یه قوطی نوشابه و مخلفات می خوایم ببریم.
علیرضا با چشمایی که می خواست از حدقه بزنه بیرون نگاهم کرد ولی حرفی نزد.گارسونم تعجب کرد لابد پیش نیومده کسی همچین رستوران گرون قیمتی بیاد و بخواد باقی مونده غذاشو برداره با خودش ببره
گارسون:چشم خانم.
_فقط لطفا بذارید چند دقیقه دیگه میریم صندوق حساب می کنیم اونجا میگیریم.
_بله حتما.
گارسون که رفت بلند شدم و کیفمو برداشتم رو به علیرضا که داشت با اخم نگاهم می کرد،گفتم:امشب منو دیونه نکنی  خیلیه.آخه تو چته؟ یکبار تعجب می کنی یکبار بلند می خندی چنددقیقه بعدشم اخم می کنی!چیزمیز زدی ما نمی دونیم؟؟
_این چه کاریه گفتی باقی مونده غذا بذارن ببریم؟زشته ابرومونو بردی..
_ چرا زشته؟تو که از غذات سه چهارتا قاشق نخوردی ،بعدم غذا تمیز بود. پول جاش دادیم چرا نبریم؟
_آخه ببری به کی بدی؟این موقع حتما خانوادتم شام خوردن..
_وای علیرضا چرا بهونه گیری می کنی خب؟ تو کار نداشته باش آخر یکی می خوره.نمی خواستی برییم قدم بزنیم؟
از جاش بلند شد و سمت باغ حرکت کردیم گفت: من اصلا سر از کارهای تو درنمیارم..هرکاری دوست داری انجام بده.
_آفرین پسر خوب. همینو اول می گفتی تا اینقدر باهم بحث نکنیم.
_از رو هم که نمیری..
_نوچ
دیگه حرفی نزد منم حرفی نزدم و با سکوت شونه به شونه هم قدم می زدیم و به درختانی که بیشترش رنگ خزون گرفته بودن نگاه می کردیم.. پشت سالن رفتیم و درخت خرمالو دیدم که تمام برگ هاش ریخته بود ولی هنوز کسی خرمالوهارو نچیده بود با ذوق رفتم زیر درخت ایستادم و نگاه کردم به علیرضا،نزدیک شد گفت:نکنه می خوای برم واست خرمالو بچینم؟؟
با ذوق چشم بهش دوختم دوباره گفت:نکن مهتاب.حالا اینا فکر کردن ما از سومالی اومدیم..
دوتا دستامو بهم زدم گفتم:لطفا علیرضا!لطفا..
_اینجوری نگام نکن ببینم..به خدا شک می کنم بیست و پنج سالته.آخه من برم بالای درخت اینا میان با جفتک مارو بیرون می کنن..
_فقط یه شاخه اش رو بچین،برو دیگه.آدم واسه رفیقش همه کار می کنه تو چجور رفیقی هستی؟؟
_من واسه تو هرکاری میکنم..اینو گفتی به غرورم برخورد بیا گوشیمو بگیر..
گوشیش از جیب شلوارش بیرون اورد و داد دستم. شلوارشو یکم بالا زد و با یه پرش شاخه ای که بزرگتر و محکمتر بود گرفت و آویزونش شد.منم براش دست زدم و پریدم هوا گفتم:وای دمت گرم ببین اون شاخه ای که خرمالو بیشتری گرفته بچینیا..
بیچاره نمی تونست حتی حرف بزنه و سریع یه شاخه چید و پرید پایین. شاخه خرمالو که هفت تا خرمالو کوچیک داشت گرفت سمتم و با خوشحالی از دستش گرفتم
_مرسی..نمی دونی چقدر خوشحالم کردی که!حالا شدی بهترین رفیق دنیا..
لباسشو مرتب کرد و با لبخند گفت:ولی این رفیق آخرین باره همچین کاری می کنه ها! تورو جون من شاخه رو بذار تو کیفت،دستت نبینن زشته..
_نوچ..
_نوچ و کوفت میگم بذار تو کیفت بگو چشم
_نچشم
بازخندید،سوءاستفاده کردم وگفتم:اصلا اخم وجدی بودن بهت نمیاد(خرمالویی گرفتم سمتش) خوشمزست توام بخور
و یه خرمالو کامل بدون این که بشورمش گذاشتم تو دهنم و خوردم.
علیرضا هم از دستم گرفت و خورد گفت:آره واقعا خیلی خوبه.بهتر از خرمالو داخل بازاره..
دوباره شروع به قدم زدن کردیم
_خرمالو بازار که مزه نداره اصلا..
_میگم مهتاب!
_جانم!
_تا کی می خوای به کارت ادامه بدی؟
_کدوم کار؟
_همین از صب تاشب بیرون باشی و کار کنی..آموزشگاه،خونه امید..
_هووم..چطورمگه؟
_همین جوری.باید وقتی برای خودتم بذاری تو الان اوج جوونی هستی اگه همش کار کنی ده سال دیه هیچ خاطره ای جز کار کردن از جوونیت نداری.
_خب درست میگی ولی آدم که به وجود نیومده همش تفریح و استراحت کنه. چهارسال درس خوندم و تو این اوضاع بیکاری تونستم کارگیرم بیاد و درکنارشم بتونم کارهای مشارکتی و پروژه بگیرم. دوست ندارم دستم تو جیب بابام باشه و کار خونه امید واسه خودمه برای روحیه خودم..باورت نمیشه از وقتی رفتم اونجا خیلی چیزها یاد گرفتم فهمیدم اصلا معنی واقعی زندگی یعنی چی..ما آدم ها خیلی ناشکریم و راضی نیستیم ولی خیلی ها هستن که حسرت زندگی ماهارو می خورن.
درسته خستگی هم داره اما واقعا می ارزه.کنار بچه ها آرامش می گیرم.وقتی می تونم کمکشون کنم یا خوشحالشون کنم بهترین لذت دنیا رو میچشم..خیلی حس خوبی داره..الان که فکر می کنم به خودم میگم حتی تو آموزشگاه کارم نکنم ولی کارکردن تو مرکز رو هیچوقت رها نمی کنم..
علیرضا که داشت به حرف هام گوش می کرد و آروم قدم می زدیم،روبروم ایستاد گفت:پس آیندت چی میشه؟
متوجه منظورش شدم ولی خودمو به گیجی زدم و گفتم:یعنی چی که آیندم چی میشه؟
براش سخت بود راحت حرفشو بزنه و از این موضوع کلافه شده بود گفت: خب منظورم اینکه..یعنی نمی خوای یه روزی تشکیل خانواده بدی؟!
برای این که بیشتر رنگ پریدگیشو نبینم شروع به قدم زدن کرد منم کنارش حرکت کردم..
_فعلا به این موضوع فکر نمی کنم و دوستم ندارم حالاها فکر کنم. خودت بهتر می دونی آدم وقتی تجربه بدی داشته باشه ترسی تو وجودش رخنه می ندازه که نمی تونه دیگه سراغ همچین اتفاقی بره...
چیزی نگفت ولی لبخندی روی صورتش نشست شاید خیالش راحت شد که دیگه به  محسن فکر نمی کنم و کسی تو زندگیم وجود نداره اما باید لپ مطلبو می گرفت که خواستم بدونه به هیچ کسی منظورم خودشم هست..
خواستم بحث رو عوض کنم گفتم:خب هوا خیلی سرده برییم دیگه؟؟
_آره برییم دیگه رسما زمستون شده..
رفتیم صندوق و حساب کردم ظرف غذایی هم که گفته بودم ازشون گرفتم..وار ماشین شدیم و به سمت خونه علیرضا حرکت کردم.. داشت خیابون رو نگاه می کرد..چقدر دوست داشتنی بود.با موهای مشکی و صورت پر و گردش که ته ریشش چهره شو مردونه تر کرده بود.رنگ قهوه ای چشم هاش ازش مرد مهربونی ساخته بود و دروغم نبود.بهترین بخش صورتش حالت معصومانه چشم هاش بود که آرامش متوش موج میزد.کمتر مردی با این خاصیت از چشم پیدا میشد که علیرضا اینو داشت.هیچوقت کنارش احساس ترس و اضطراب نداشتم چون تو فکرش هیچ افکار منفی و بدی گذر نمی کرد و اینو می تونستم به راحتی احساس کنم،منی که اهل رفیق بازی نبودم و اصلا رفیقی نداشتم که باهاش صمیمی باشم و همیشه کنار خانوادم بودم و بهترین رفیق رو خانوادم می دونستم حالا با یه پسر دوست بودم و می تونستم تو هر شرایطی رو معرفتش حساب باز کنم و بدون هیچ منت و قصدی چشم بسته به دادم میرسید.. شاید واسه خیلی ها همچین رفاقتی پذیرفتنش دور از منطق باشه و باور نکنن و بگن که هیچ پسری بدون قصد و نیتی با دختری دوست نمیشه و کمکش نمیکنه اما علیرضا استثنا بود،کسی که رفاقت و معرفتش ثابت شده واسم کسی که هروقت کنارهم بودیم جنسیت یادم می رفت و باهاش صحبت می کردم دردودل می کردم و اونم بدون این که قضاوتم کنه کمکم می کرد.. بعضی جاها جنسیت و مرد و زن بودن مهم نیست و انسانیت حرف اول میزنه. از این که انسان خوبی رفیقم بود خرسند بودم...
_داری به چی فکر می کنی؟
نگاهشو از خیابون برداشت و سمت من چرخید گفت:هیچی..
_نمیشه آدم به هیچی فکر نکنه..
_چرا میشه اگه خودتو به لحظه بسپری می تونی..
_قشنگ بود.. عه راستی دو شب دیگه که شب یلداست داخل خونه امید قراره از کارها و هنرهای بچه ها نمایشگاه برگزار بشه و کارهاشون به فرو ش برسه گفتم بهت بگم که حتما باید بیای اگه دوستم داری به خانوادتم بگو که بیان..
_جدی؟ خب چه کارهایی دارن؟
_همه چی خیاطی،خوشنویسی،نقاشی و طراحی،بافتنی،عروسک سازی اوه خیلیه باید بیای ببینی کارشون خیلی خوبه ها..
_باشه من میام ولی پدرومادرم با نوشین و شوهرش فکر نکنم بیان چون هرسال خونه مادربزرگم جمع میشن واسه شب یلدا ولی فکر کنم دلآرام رو باخودم بیارم..
_باشه خیلی هم خوبه..میگم به اشرف و رها هم زنگ بزنم دعوتشون کنم؟
_نمیدونم شاید بخوان برن جایی.
_حالا من زنگ میزنم اگه نمی خواستن جایی برن میگم بیان.به رهامم بگو بیاد..
_رهام رو بیخیال شو دست دختری میگیره میاره اونجا آبروریزی میکنه و اصلا تو فاز این کارهام نیست..
_باشه.ولی اومدین باید خرید کنید کسی دست خالی از اونجا بیرون نمیره..
دستشو رو چشمش گذاشت و گفت:به روی چشم.
لبخند زدم و ازش تشکر کردم..
پشت چراغ قرمز ایستاده بودیم یه پیرمردی اسپند دود کرده بود و دور ماشین ها می چرخید سریع شیشه زدم پایین و صداش زدم و پیرمرد با لباس و ظاهر ژولیده ای اومد کنار ماشین
_علیرضا میشه از پشت ظرف غذارو بدی؟
علیرضا که تازه متوجه شد واسه چی باقی مونده غذا با خودم اوردم با خوشحالی ظرف غذا از پشت برداشت و داد دستم پیرمرد که داشت دور ماشین اسپند می چرخوند و زیر لب نمیدونم چی میگفت صداش زدم و ظرف غذا گرفتم سمتش:بفرمایید پدرجان.نوش جونتون..
با خوشحالی از دستم گرفت و گفت:این چیه؟
_شام هست.نیت کردم اولین کسی که سرچهارراه ببینم بهش بدم که نصیب شما شد
_خدا خیرت بده دخترم از جوونیت خیر ببینی..چرخش واست بچرخه..
_مرسی از دعاتون..
دوباره اسپند رو چرخوند و چراغ سبز شد و رفتیم..
_پس واسه این می خواستی..چرا نگفتی؟
_خب خودت که میدیدی.حالا دیدی نباید اینقدر سرم قر میزدی؟
_آره اینبار حق باتو بود.خیلی کار خوبی کردی آفرین.
_خواهش میکنم. این همه آدم هرشب میرن رستوران اگه قسمتی از غذاشون می مونه و تمیزم هست بذارن تو ظرف یکبار مصرف و بیارن به ایناهایی که حتما تو این سرما و این وضعیتشون شکمشون سیر نیست.اینجوری دیگه کسی گرسنه نمی خوابه.
_تامل برانگیز بود کارت.احسنت..
_دختر خوبی هستم کجاشو دیدی!
_برمنکرش لعنت
_باز اینوگفتی؟
_توچرا اینقدر به من گیر میدی؟
_هربار همینو میگی یه کلمه دیگه بگو
_مثل خودت نوچ..
خندیدیم و یگه حرفی نزدیم تا رسیدیم خونه شون

روبروی خونه شون نگه داشتم و پیاده شد خم شد و آرنجشو رو شیشه پایین کشیده سمت شاگرد گذاشت
_مرسی واسه امشب خیلی خوشگذشت
_واسه منم خوش گذشت
_مراقب خودت باش..سلام برسون
_سلامت باشی..خب کارنداری؟
_قربونت.شبت بخیر
_شب توام بخیر..
 شیشه کشیدم بالا و با بوق خداحافظی آخرم کردیم و سمت خونه خودمون رفتم.خیابون ها خلوت بود و بیست دقیقه ای به خونه رسیدم.
داخل خونه شدم جز سحر کسی بیدار نبود که بشقاب تخمه تو بغل گرفته بود و داشت فیلم نگاه می کرد..
_سلام بر زن داداش عزیزم
برگشت سمتم و با لبخند گفت:سلام عزیزم..خسته نباشید
کنارش نشستم و گفتم:سلامت باشی.
دستمو رو شکمش گذاشتم گفتم:برادرزاده ما حالش چطوره؟
_بهتر از این نمیشه.هوس تخمه کرده پدرسوخته
_پدروسوخته خودتی بی ادب.. راسیت بقیه کجاهستن؟
_مامان بابا که خوابیدن،مجیدم دوساعت پیش پرواز داشت رفت تهران
_وا پس چرا من نفهمید؟
_من که زنشم مگه از کارهاش سردرمیارم تو سردربیاری؟مال این یهوییه بی خبر..
_آره والا..تو چرا بیداری؟
_خوابم نمیبرد گفتم تا تو بیای.کجا رفته بودی؟
_قرار بود بخاطر این که ماشین گرفتم علیرضا رو شام دعوت کنم که امشب تونستم.
با شیطنت نگاهم کرد گفت:اوه..چه صمیمی شدید باهم شام میرید بیرون.خبریه؟
زدم به بازوش واخمی کردم گفتم:بروبابا توام آماده هستیا!هیچ خبری نیست ما فقط باهم دوستیم..
_جون عمت
_من که عمه ندارم..
باهم خندیدیم و بعد سحر گفت:خب بخاطر همین گفتم جون عمت..
_آخ سحر خیلی خوابم میاد برییم بخوابیم دیگه دارم بیهوش میشم.
_آره برییم منم نباید زیاد بشینم.
باهم بلند شدیم و سمت اتاقم رفتیم. از بالای کمدم تشک و پتویی بیرون اوردم و پایین تختم پهن کردم.. لباسمو هم عوض کردم و گفتم:خب تو رو تخت بخواب من پایین می خوابم..
_نه بابا..رو تختت بخواب من پایین بخوابم راحتم..
_می خوای فردا مجید منو بکشه بگه زن و بچمو پایین رو زمین خوابوندی؟
_چقدر که تو فداکاری به خدا.
_چیکار کنیم دیگه..
سحر رو تخت خوابید و منم پایین خوابیدم به سحر گفتم:بی زحمت لامپ بالاسرت خاموش کن..
_چشم.
لامپ خاموش کرد و چشممو بستم.با صدای پیام گوشی چشممو باز کردم ،علیرضا پیام داده بود گفت:رسیدی؟
منم پیام نوشتم و گفتم:آره ده دقیقه ای میشه.
بلافاصله دوباره پیام فرستاد:پس شب بخیر..
منم نوشتم:شب خوش!
صدای سحر دراومد وگفت:مگه نمی خواستی بخوابی چرا سرت تو گوشیته؟این وقت شب کیه که نمیذاره ما بخوابیم؟
_غر نزن حالا..علیرضا بوود پرسید رسیدم یا نه!
سریع برگشت سمتم و با هیجان گفت:مهتاب جونه من راستش بگو چیزی بین تو و علیرضا نیست؟
منم رو پهلو راست روبروش جابجا شدم و گفتم:نه سحرجان نه.به چه زبونی بگم باورت بشه؟
_پس چرا اینقدر باهم در ارتباط هستید و بهت پیام میده رسیدی یانه؟
_از وقتی حامله شدی خنگ شدیا!خب خنگ ساعت یازده آخر پاییز سگ تو خیابونه که من باشم؟خب نگرانم شده ببینه رسیدم یانه حق داره خب.
_نه خیلی مشکوک میزنید به  جون خودم..
_چیکار کردیم مثلا که اینجوری کارگاه بازی درمیاری؟
_درسته ندیدمش ولی مردهارو میشناسم. تا دختری براشون مهم نباشه نمی پرسن رسیدی خونه یانه
_وای سحر این وقت شب این سئوالا چیه که می پرسی؟به فضولی ویار گرفتی؟
_طفره نرو.. هرچی هم بگی رفیقیم و این حرف ها من باورم نمیشه اگه تو بهش حسی نداری اون دوستت داره حالا از من گفتن بود ببین کی بهت گفتم.پسرا با دوست دختر و رفیقاشونم برن بیرون نمی پرسن رسیدی یانه تا جایی که یه دختر براشون مهم باشه..
_باشه..تسلیم حالا میذاری بخوابیم؟
_بهش میاد پسر خوبی باشه.اگه دیدی نخ داده ول نکن.
خندیدم و گفتم:از دست تو..خفه خون بگیر بابا مگه ماهی هستم که نخ بگیرم؟راستی کی جنسیت نی نی مشخص میشه؟
_خوب بلدی بحث رو عوض کنی..جونم برات بگه خواهر دقیقا شش هفته دیگه میریم سونوگرافی و نی نی عزیزمون معلوم میشه نازدختره یا گل پسره!
_تو و مجید چی دوست دارید؟
_مهم سلامتیشه بعدم فرقی نداره
_زر نزن اینو که معلومه مهمه..حالا راستش بگو ته دلتون چی دوست دارید؟
_ حرف زشت نزن بچه ام یاد میگیره..مجید میگه دختر منم دختر خیلی دوست دارم..
_وای دختر خیلی خوبه..میشه هرروز واسش یه مدل مو و یه مدل لباس استفاده کنی..
_آره..خوشیاش واسه شماهست سختیشو منه بیچاره باید تحمل کنم!
_غر نزن ببینم.مگه مجبورت کردیم ؟
_نه ولی وقتش بود دیگه..
_راستی چرا نذاشتی رفتین اونور بچه تون به دنیا بیاد خیلیا اینکار میکنن!واسه پاسپورت و کلاسش
_من از این کارها خوشم نمیاد.آدم باید از خداشم باشه که بچش تو خاک خودش به دنیا بیاد این قرتی بازی ها به ما نیومده..
_بله بله درست می فرمایید شما.. حالا بخواب که هرلحظه ممکنه بیهوش بشم..
_بخواب توام مارو کشتی..
_شب بخیر غرغرو
_شب بخیر بداخلاق...

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نوری از لابه لای پرده اتاقم به چشم هام خورد و گرمیش رو پوست صورتم احساس کردم به آرومی چشم هام باز کردم. نگاهی به تخت انداختم سحر نبود.سرجام نشستم و به بدنم کش عمیقی دادم تا از حالت انقباض بیرون بیاد، دستی روی صورتم کشیدم و نگاهی به ساعت مچیم انداختم،ساعت ده صبح بود..خدایا شکرت حداقل یک روز می تونم هروقت دلم می خواد بیدار بشم و نگران هیچ چیزی نباشم. از جام بلند شدم و رو بروی آینه ایستادم و موهامو شونه کشیدم.
بعداز این که دست و صورتم شستم رفتم پایین.مامان،بابا و سحر داخل اتاق نشیمن بودن و باهم صحبت کردن.با صدایی که هنوز آثار خواب داشت گفتم:سلام صبحتون بخیر..
جواب سلامم دادن و کنارشون نشستم.
مامان:برو صبحونه ات بخور
_نه مامان اگه الان صبحونه بخورم دیگه ناهار نمی تونم بخورم میوه بخورم بهتره..
سیبی از داخل ظرف که روی میز بود برداشتم و گاز محکمی زدم.
بابا:باید جمعه بشه تا ما بتونیم تورو ببینیم؟
_بابا!مگه بده دخترت رو پای خودش بایسته؟
بابا:خیر..ولی این بده که بچه مون تو طول شبانه روز یکی دوساعت بیشتر نبینیم
_خب شما میگید چیکار کنم؟
_من هیچوقت بهت نمی گم چیکار کنی یا چیکار نکنی خودت بالغی و می دونی چه کاری درسته چه کاری اشتباه..فقط می گم هم به خودت هم به ما وقت و ارزش قائل شو!
_چشم.
می دونستم از این که این همه از هم فاصله گرفتیم ناراحت هستن و انتظار دارن دم پیری تنها فرزند مجردشون بیشتر واسه شون وقت بذاره و حقم داشتن..خودم خسته شده بودم اما تاآخر سال تحصیل نمیشد کاری کرد اما حتما واسه سال آینده برنامه ریزی می کنم که وقت بیشتری درکنار خانوادم باشم..
رو کردم به سحر و گفتم:تو چرا اینقدر مظلوم و ساکت شدی؟؟
_زشته وقتی بزرگتر صحبت می کنه،کوچیک تر حرفی بزنه!
_اوه!بله،بله درست می فرمایید.
سحر:مامان به مهسا زنگ زدید بگیید بیاد؟
مامان:آره زنگ زدم ولی گفت امروز می خواد به خونه اش برسه و وقت نمی کنه بیاد.
سیبم تمام شد و دوباره یک سیب دیگه برداشتم گفتم:بهتر.چیه هرروز اینجا افتاده؟
مامان:نه که تو هرروز خونه ای!
اخم تصنعی کردم گفتم:مامان! امروزم که هستم با این حرف هاتون می خواید روز آدمو تلخ کنیدا! این همه حرف واسه گفتن هست چرا هی طعنه میزنید به آدم؟
مامان سری از تاسف تکون داد و زیر لب نالید و رفت داخ آشپز خونه.
بابا:منم برم یکم به گل و درخت هام برسم..
و از جاش بلند شد و به سمت حیاط کرد.نگاه طلبکارانه ای به سحر انداختم گفتم:تو میگی من چیکار کنم آخه؟روز تعطیلم اعصاب رو آدم نمیذارن!
سحر که داشت با انگشتش پیج و تاب به موهاش می داد و تخمه آفتاب گردون تو دهانش بود با بی خیالی گفت:خب یکم مثل آدم باش حق دارن. آدم وقتی سنش بالا میره از بچه هاش انتظار دارن که بیشتر هواشونو داشته باشن. منو مجید که چندماه دیگه قراره برییم مهسا هم داره خونه داری و شوهر داری می کنه، تو هم که مجردی از این دوتا بدتری والا.
_سحر تو که بیشتر از مامان بابام دلت پره اگه می خوای بیا یه دست کتک بزن منو..
زد زیر خنده گفت: وقتی عصبانی میشی چقدر جذاب میشی پدرسوخته..
منم خندم گرفت،این بشر هیچ موقع نمی تونه چند کلام جدی صحبت کنه و مثل آدم بمونه..
_خیلی هیزی.چشماتو درویش کن.
_هر کی تورو ببینه والا هیز مییشه. چشم مشکی و خمارت آدمو دیونه می کنه!
سریع از جام بلند شدم رفتم کنارش و آروم موهاشو گرفتم گفتم: بی ادب تو اینقدر چشم چرون بودی من نمی دونستم؟؟!
با خنده التماس می کرد می گفت:تورو خدا موهامو ول کن درد گرفت.مگه درو میگم؟؟تازه لباتم نگم برات پدر پسرارو درمیاری به مولا..
موهاشو بیشتر کشیدم سمت پایین گفتم:خوبه شوهر داری اینقدر چشم چرونی می کنی!
_ول کن به خدا جیغ میزنما!
همزمان مامان با یه کف گیر به دست از آَشپزخونه اومد بیرون و با تعجب مارو نگاه کرد و باصدای بلندی گفت:مهتاب؟؟!داری چیکار میکنی؟؟
سریع خودمو جمع و جور کردم و موهای سحر ول کردم گفتم:هووم..هیچی به خدا داشتیم بازی می کردیم
سحر:نه مامان داشت منو اذیت می کرد
چشم غره ای به سحر رفتم و مامان با گفتن:لا اله الا الله.. رفت داخل آشپزخونه
برگشتم سمت سحر و گفتم:خوبه تنها نیستیم وگرنه معلوم نبود چه بلایی سرم میوردی!
با شیطنت گفت:یه بلایی سرت میوردم که به درد هیچکی نخوریِی
انتظار این حرف رو نداشتم دیگه دستمو جلو دهنم گرفتم و با خنده و تعجب گفتم:وای خدا تو چرا اینقدر وقیح و پرو شدی؟! خجالت بکش حامله ای!
_بروبابا منم تا هرچی گفتم میگی خجالت بکش حمله ای!
_والا آدم پیش تو باید با چادر و روبند بشینه!
با ناز و عشوه گفت:خیلی هم دلت بخواد بههت نگاه کنم!
منم مثل خودش گفتم:حالا میبینی که دلم نمی خواد!
_آه،آه اینجوری حرف نزن حالم بد شد..
_حالت از خودت بهم بخوره بی ادب!
دستشو گذاشت جلو دهنش و سمت سرویس بهداشتی دویید.. فقط داشتم با بُهت بهش نگاه می کردم،واقعا این از حرف من حالش بد شد؟؟! این چه ویاریه؟ عجب! این دختر همه چیزش دور از بقیه هست. رفتم پشت در سرویس بهداشتی ایستادم و دهنمو نزدیک در کردم گفتم:سحر حالت خوبه؟
صداش میومد که داشت عُق میزد  دوباره ازش پرسیدم:سحر؟ خوبی؟
_هان؟خوبم خوبم.الان میام بیرون..
_چیزی لازم نداری؟
بعد چند لحظه سکوت گفت: مرض آخه اینجا چی لازمم میشه تو برو!
_ایش برو گمشو..
رفتم تو آشپزخونه به مامان گفتم:سحر حالش بد شد بالا اورد!
با نگرانی برگشت سمتم گفت:چی خورد مگه؟
_تخمه..
_بهش گفتم تخمه نخور رو دلت سنگینی میکنه ها!الان کجاست؟
_سرویس گفت..
تا اومدم بقیه حرفمو بزنم سحر از پشت سرم گفت: حالم خوبه.اینجام
برگشتم سمتش داشت با دستمالی که تو دستش بود صورتشو تمیز می کرد.
مامان:بیا بشین رو صندلی واست شربت عرق نعنا درست کنم واسه ویار خوبه..
سحر رو صندلی نشست منم کنارش نشستم گفتم:مامان واسه منم درست کنید لطفا..
سحر:نکنه تو جای من حامله ای؟
دهن کجی کردم گفتم:هرهر خیلی خندیدم. مگه عرق نعنا واسه زن های حاملست؟
_نه ولی واسه تو خوب نیست..
مامان:آره سحر راست میگه.تو گرمایی هستی اگه بخوری بدتر میشی!
_ یعنی واسه یه عرق نعنا هم بامن مخالفت می کنید شماها!باشه نخواستیم اصلا.
رفتم بیرون از آشپزخونه و از اتاقم لپ تاپم برداشتم و اومدم دوباره تو نشیمن نشستم. تو گوگل دنبال یه فیلم خوب بودم شب با سحر نگاه کنم چندتا سایت رفتم و خلاصه و تیزر فیلم هایی که دیدم باب میلم نبود تا به فیلم شآوشنک رسیدم و مردم کلی نظر داده بودن راجب فیلمه و برام جالب بود یه فیلم این همه بازخورد داشته و رفتم نظرات خوندم همه تعریف کرده بودن و پیشنهاد دیدن فیلم شآوشنک دادن. حتما فیلم خوبی هست که این همه تعریف کردن و پیشنهاد دیدنش رو دادن تصمیم گرفتم دانلودش کنم تا شب ببینیم. رو دانلود گذاشتم و سحرم اومد کنارم نشست..با اخم گفتم:حالت بهتر شد با عرق نعنا؟؟
خندید و دستشو دور گردنم حلقه کرد گفت:من که می دونم تو حسودیت شد.آخه چرا اینقدر عشقی تو؟
با همون لحنم گفتم:نخیرم!چرا باید حسودیم بشه؟ دستتم بردار دارم خفه میشم!
دستشو محکمتر دورم حلقه کرد گفت:مهتاب؟
_هان؟
_خیلی خوشحالم الان کنار رفیق قدیمیم نشستم و داریم باهم صحبت می کنیم؟
سرمو از لپ تاپ بیرون اوردم و نگاهش کردم گفتم:منظور؟؟
دستشو کشید و دوباره با انگشتش شروع به پیج و تاب دادن موهاش شد گفت:یعنی این که خیلی خوبه تو خواهر شوهرمی..اکثرا با خانواده شوهرشون مشکل دارن و ارتباط زیادی ندارن ولی منو تو از قدیم باهم دوست بودیم و الانم فامیلیم مثل خواهر نداشتم میمونی یعنی خوده خواهرمی.وقتی فکر می کنم قراره چندماه دیگه از هم دوربشییم می خوام از غصه دق کنم!
چقدر این بشر مهربون و رو راست بود. با تمام وجودم صداقت و غم پشت صحبتشو حس کردم. لپ تاپ گذاشتم رو میز و با ناراحتی گفتم:سحر جدی جدی دارید میرید؟
_آره..
_خب چرا آخه؟یعنی واقعا نمیشه تو کشور خودتون پول دربیارید؟
_چرا نشه.بقول مجید هیج کشوری به اندازه ایران نمیشه پول دراورد ولی مجید تصمیم گرفته تجربه جدیدی به دست بیاره و تو کشور دیگه ای شانسشو امتحان کنه.
_اگه بریید هرچندوقت یکبار می تونید بیاید؟
_والا دقیق نمی دونم..ولی فکر کنم یکی دوسال نتونیم بیایم ایران.
با ناراحتی بیشتری گفتم:یعنی دوسال همدیگه رو نمیبینیم؟؟
_ گفتم نمیشه بیایم ایران.نگفتم دوسال همدیگه نمیبینم که..میشه مثلا دبی یا ترکیه یا هرکشور دیگه ای برییم و شماهم بیاید و همدیگه ببینیم..
_ولی خب بازم سخته. مامان بابا خیلی غصه می خورن.بخصوص این که مجید تنها پسر خانوادس و از  بچگی وابسطگی بیشتری به مجید داشتن..
_واسه خودمونم سخته.با مجید صحبت می کنم خودشم از این موضوع ناراحته ولی میگه آدم زندگی در حال گذر هست و اگه با زمان حرکت نکنی می گندی و جا میمونی..
_تصمیمی که گرفتید باید بهش احترام بذاریم.چاره دیگه نیست..
_تو چرا نمیای؟
انگشت اشارمو سمت خودم گرفتم و باتعجب گفتم:من؟من بیام چیکار؟
_تو این همه کامپیوتر واردی حیفه اینجا فقط تو یه آموزشگاه وقتتو هدر میدی.. اگه بری اونجا واست دست و پا میشکونن..
_ولی من به جز کار آموزشگاه کار های اصلی تری هم دارم مثلا کار اصلی من طرح مشارکی و پروژه از شرکت های خصوصیه که واسشون انجام میدم البته از وقتی رفتم خونه امید دیگه طرحی نگرفتم اما برنامه هایی دارم بذار خرداد تمام بشه. بعدم من واقعا ایران رو دوست دارم و نمی خوام با کشور دیگه ای عوضش کنم.دوست دارم کنار خانوادم باشم و واسه کشورم کار کنم.
_اینجا قدر جوون هاشو نمی دونه.این همه آدم بااستعداد و ایده پرداز ریخته تو ایران کی بهشون اهمیت میده آخه؟مگه نمیبینی چقدر نخبه دارن از کشور میرن؟
_درست میگی.این که به جوون ها ارزشی قائل نیستن واقعا دردناکه.اگه مسئولین یکم بیشتر حواسشون به این نخبه ها بود و حمایتشون می کرد ما تو جهان تو هر زمینه ای اول بودیم ولی کارهایی که من می کنم خیلی فرقی با اونور آب رفتن نداره..
_هی..چی بگم؟  خدا همه چیو درست کنه. ولی بیشتر قدر خودتو بدون
_به چشم..
بابا هم ظاهرا رسیدگی به گل و درخت هاش تمام شد و اومد کنارما نشست.

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

واسه ناهار صدامون زد..
یکم صندلی عقب کشیدم و جلو خودم که چند دونه برنج ریخته بود جمع کردم.
_مامان دستت درد نکنه خیلی خوشمزه بود.
_نوش جان عزیزم.باز لاغر شدی مهتاب..بهت میگم واست غذذا بذارم سرکار هستی بخوری ولی قبول نمی کنی.
لبخند ملیحی زدم و گفتم:مامان جانم من ناهار گیرم میاد به خدا. در ضمن مگه بده اندامی بمونم؟؟
بابا:اندامی با استخونی فرق داره!
با ناز دخترونه  رو به بابا کردم و گفتم:بابا!!! دختر به این خوش قیافه و خوش اندامی کسی نداره ها!
_بیشتر مراقب خودت باش.
_چشم
_اونجا وضعیت غذاشون چطوره؟
_عالیه،خیلی کیفیت و مزه خوبی داره غذاهاشون(جرقه ای به ذهنم زد)راستی تا یادم نرفته بگم فرداشب که شب یلداست خونه امید نمایشگاه ای از کارهای هنری بچه ها برگزار می کنه و مراسم و موسیقی سنتی هم دارن،گفتم که حتما بیاید.
سحر:ولی من فکر نکنم بیام.قراره فرداشب خونه مادرمینا جمع بشییم.
_سحر بیا دیگه،بهونه نیار.
_بهونه چیه؟میگم قراره خونه مادرم جمع بشیم!
_خب می تونی اول یه سر بیای نمایشگاه بعد بری خونه مادرت.مراسم از ساعت هفت شب برگزار یشه تو یکساعتی بیا بعد برو.
_اینم فکر خوبیه.باشه ببینم چی میشه!
_من کار ندارم منتظرتم که بیای..مامان شما چی ؟
مامان:ماهم می خواستیم فرداشب اینجا دور هم جمع بشییم ولی دیگه میایم اونجا.فکر می کنم کنار بچه ها هم بهمون خوش بگذره.اگه بابات مخالف نباشه منم مشکلی ندارم.
نگاه منتظرم به بابا دوختم و بابا با تامل گفت:مشکلی نیست برییم.
دستمو بهم زدم و خوشحالی گفتم:مرسی!خیلی خوشحال شدم.مطمئن باشید بیاید اینقدر بهتون خوش می گذره به مهسا هم زنگ می زنم که با حسام حتما بیان.
مامان:آره زنگ بزن خوشحال میشه!
_باشه..

بعد از این که ناهار خوردیم منو سحر رفتیم داخل اتاق و شماره اشرف و رها گرفتم تا واسه فردا شب دعوتشون کنم دوتاییشون با آغوش باز استقبال کردن و قول دادن حتما میان.
 نفس های آخر پاییز یه چرت دو سه ساعته بعد از ظهر می طلبید..
ساعت چهار بود که از خواب بیدار شدم.سحر رو تخت دراز کشیده بود و سرش تو گوشی بود. سر جام نشستم و نگاهی به ساعتم انداختم،ساعت چهاربود..
_عه بیدار شدی؟
_می خواستی یک ساعت دیگه متوجه بشی!
سرجاش نشست و گفت:کوفت اینقدر طعنه نزن..مهتاب چندتا مغازه سیسمونی پیدا کردم اینقدر شیک هستن و خوشگل آدم می خواد همشو بگیره..آخه کی این پدرسوخته خودشو به ما نشون بده تکلیفمون روشن بشه
دستی رو صورتم کشیدم و موهامو مرتب کردم با بی حوصلگی گفتم: کمتر حرف بزن.
بالشتی که تو بغل گرفته بود سمتم پرت کرد که اگه سریع دستمو جلو صورتم نگرفته بودم تو صورتم می خورد..
با بالشتی که سمتم پرت کرد خواب از سرم پرید و با جیغ گفتم:چته وحشی؟؟ نزدیک بود تو دماغم بخوره!
صداشو بلند کرد و با اخم و نارحتی گفت: کاش می خورد..من اومدم پیش کی حرف بزنم آخه؟! تو چرا هروقت از خواب پا میشی اینقدر اخلاقت گند میشه؟البته گند هستا گندتر..
_همینه که هست. می خوای بخواه نمی خوای هستن که بخوان!
_اگه بودن که الان ور دل من ننشته بودی. منه بیچاره فقط می تونم بد اخلاقی تورو تحمل کنم،چقدرمو نمی دونی تا تو تور یکی بدتر خودت بیوفتی..
_سرم رفت،نفست نرفت
از جاش بلند شد و تکونی به خودش دادگفت:برو بابا..هروقت ویندوزت اومد بالا بیا باهم دوکلام حرف بزنیم.
_درو پشت سرت ببند.
با عصبانیت برگشت سمتم و گفت:آدم بشو نیستی اصلا! حیف خواهری ندارم برم پیشش و کنار تو گیر افتادم!
بلند خندیدم و بیشتر حرصش گرفت و در رو محکم بست..

شب موقع خوابیدن سحر اومد کنارم دراز کشید و فیلم شآوشنک باز کردم..
اوایل فیلم تعجب کرده بودم که همچین فیلمی بهترین فیلم جهان شناخته شده و از نمره ده،نه و هفت دهم نمره رو گرفته اما رفته رفته که جلوتر می رفت وبه آخرش که رسید عجیب ترین صحنه عمرم رو دیدم و واقعا سوپرایز شدم.. فیلمی که بهت نشون میده هیچوقت نباید تسلیم سرنوشت بشی و جلو روزگار زانو خم کنی؛باید از زندان جسم و زندانی که برای خودت ساختی رهایی پیدا کنی ولی ممکنه روزها و سال ها طول بکشه که تشنه آزادی و رها شدن بشی ولی هیچوقت برای زندگی و پرواز کردن دیر نشده..
لپ تاپ خاموش کردم و سحر رفت رو تخت و منم پایین خوابیدم.
_سحر؟
_هوم؟
_عجب فیلمی بود مگه نه!
_آره اولش به خودم گفتم چقدر مسخره و کسل کنندست اما هرچی بیشتر ازش گذشت بیشترم جذب فیلم شدم..
_غیر قابل پیشبینی و ناباور بود.کاش ماهم یاد بگیریم هیچوقت واسه جبران و زندگی کردن دیر نشده و می تونیم دوباره بلند بشیم و تلاش کنیم.
_موافقم.باید به جا این همه پول واسه دیدن فیلم های چرت و بی محتوا میدیم،اینجور فیلم ها ببینیم چند تا چیزم یاد بگیریم..
_...
_مهتاب؟!
چشمام داشت میر فت یهو با صدای سحر دوباره بیدار شدم و بین خواب و بیداری گفتم:هان؟
_باز خوابیدی؟
_وای خیلی خوابم میاد.
_بخواب بابا.خرس قطبی تویی اشتباهی اومدی اینجا...
_...

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سحر هنوز خواب بود..بدون سروصدا آماده شدم و رفتم پایین..چون دیشب دیر خوابیده بودیم صبح نتونسته بودم زود بیدار بشم و وقت زیادی نداشتم سریع رفتم داخل آشپزخونه سرپایی چای خوردم و اومدم از مامان خداحافظی کنم..
_مامان من برم دیگه.خیلی دیرم شده!
برام لقمه گرفت و داد دستم گفت:اینو تو راه بخور گرسنه نمونی.
لقمه از دستش گرفتم و گفتم:مرسی مامان.خداحافظ..
اومدم برم مامان یهو گفت:راستی به مهسا گفتی امشب بیاد؟؟
با کف دست محکم زدم وسط پیشونیم گفتم:آخ..پاک یادم رفت..دیشب زنگ زنگ به دوتا دوستام دیگه فراموش کردم به مهسا بگم. تو راه بهش زنگ میزنم.مرسی یادم اوردی!
_آره عزیزم حتما زنگش بزن.البته قرار بود امشب که بیان اینجا و برنامه ای ندارن ولی بهش زود بگو ممکنه ناراحت بشه دیر گفتی.
_باشه،باشه.من رفتم دیگه خدانگهدار.
_سرعت نریا!خداحافظ..
_چشم،چشم..
تو راه به مهسا زنگ زدم و بهش گفتم و اونم دعوت امشب رو قبول کرد و قرار شد با بقیه بیاد.

سه کلاسم که تمام شد.کلاس آخر با علیرضا داشتم و آخر کلاس بهش یاد آوری کردم مراسم امشب رو فراموش نکنه و اونم اطمینان داد امشب با دلآرام حتما میان..
روز به روز بیشتر نسبت به آموزشگاه بی انگیزه تر می شدم و دوست داشتم وقت بیشتری صرف خونه امید کنم چون بهم حس بهتری می داد و بیشتر بهم خوش می گذشت..فکر می کردم رفتنم به آموزشگاه وقت تلف کردنه و اجازه نمی ده کارهای مهم تر و بهتری انجام بدم.تا قبل این که وارد خونه امید بشم عاشق آموزشگاه و مدرس بودن،بودم اما حالا دارم به اجبار میرم و فقط انجام وظیفه می کنم. شاید تصمیم بگیرم از سال بعد دیگه آموزشگاه کار نکنم و وقتمو بذارم سر کارهای مشارکتی و خونه امید اینجوری هم وقت بیشتری در کنار خانوادم بودم و هم می تونستم بیشتر پیش بچه ها باشم و مهم تر از اینها سرم خلوت تر می شد و نمی خواستم این همه تو راه و ترافیک عمرمو بگذرونم...
سر راه چهار جعبه قنادی گرفتم و راهی خونه امید شدم..امروز قرار نبود کلاس تقویتی برگزار بشه و همه بچه ها داشتن نمایشگاه و برنامه های امشب رو ترتیب می دادن..نادر هم بود و داشت به بقیه کمک می کرد که خیلی رسمی باهم سلام کردیم. دیگه برام اهمیت نداشت بخواد باهام چجوری برخورد کنه و راجبش فکر نمی کردم.
سالن غذاخوری شسته بودن و میزهارو چسپیده بودن به کنار دیوار و پارچه حریری بزرگی روش کشیده بودن،کارهای بچه ها رو میز بود  و چندمیز آخر سالن برای پذیرایی کنار گذاشته بودن.بچه هایی که کار تابلو داشتن مثل نقاشی،طراحی و خوشنویسی رو دیوار ها قرار داده بودن. ته سالن جایگاه درست کرده بودن برای گروه موسیقی امشب..
همه گرفتار کارهای مختلفی بودن بچه ها هم داشتن کارهاشونو میوردن تا بزرگترها یا رو میز قرار بدن یا رو دیوار. شور و هیجان خیلی خاضی بین همه به وجود اومده بود که منم با دیدن رفت و آمد و هیجان بقیه سرشار از انرژِی و شور و شوق شدم..مادر که داشت به بقیه میگفت چیکار کنن و وسایل کجا قرار بدن رفتم کنارش..
_سلام مادر..روزتون بخیر!
لبخند ملیحی نثارم کرد و گفت:سلام به روی ماهت..روز توام بخیر دخترم.
نگاهی به سالن انداختم و گفتم:خیلی قشنگ شده بخصوص کارهای بچه ها فوق العاده هستن و زیبایی و سالن رو بیشتر کردن.
_ان شالله امشب به خوبی پیش بره و باعث شادی بچه ها بشه.
_ان شالله..این دکوراسیون و رنگ آمیزی سبز و قرمز که انجام دادید خیلی قشنگه
_چشمهات قشنگ میبینه..تو می تونی ساعت شش هفت بیای،امروز که کلاس نداشتن بچه ها!
_آره ولی دوست داشتم بیام و ببینم چیکار می کنید.اگرم کاری باشه کمکتون کنم.
دستشو رو بازوم کشید وگفت:خدا از بزرگی کمت نکنه دخترم.همه کارها انجام شده..
_من برم یه سر به معصومه خانم بزنم،بعدا میام.
_راحت باش دخترم..
اول رفتم داخل ماشین چهار جعبه قنادی رو بیرون اوردم و مقنعه مو با شال قرمز نخی عوض کردم.مانتو بافت سبزخلکبی با کفش و شلوار مشکی پوشیده بودم تا امشب تم یلدایی به خودم داده باشم..
داخل آبدار خونه شدم،معصومه خانم نشسته بود و داشت کیک های که آماده کرده بود برای امشب به سلیقه خودش تزیین می کرد..صدای پامو که شنید سرشو بلند کرد و با خوشحالی گفت:سلام مهتاب خانم.. کم پیدا شدی دخترم دیگه احوال منه پیرزن رو نمی پرسی!
می دونستم این مدت منتظرم بود بیام کنارش بشینم و ازش بخوام دوباره از گذشتش بهم بگه.. جعبه قنادی گذاشتم رو میز و گفتم: سلام معصومه خانم.بفرمایید این قنادی هارو هم بی زحمت داخل ظرف بذارید..
_چرا زحمت کشیدی آخه!
_زحمت نبود وظیفه ست..
کنارش نشستم،ادامه دادم:به خدا ببخشید،این دوهفته تا پامو می ذاشتم اینجا تا موقع رفتن همش سرکلاس بودم و واسه بچه ها کلاس تقویتی می ذاشتم بخاطر امتحانشون،دیگه وقت سرخاروندنم نداشتم.
_اشکال نداره دخترم..ما دیگه پیرشدیم و کم حوصله.دلمون می خواد یکی بیاد و باهاش حرف بزنیم و از تنهایی فرار کنیم.
_حق باشماست.حالا فردا میام پای حرف های شیرینتون میشینم..راستی کمکی هست انجام بدم؟؟
_ کار که زیاده..از کابیت پایینی چندتا ظرف دربیار واسه قنادی ها..من که دیگه کمری برام نمونده خم بشم..
_چشم شما عمر کنید من انجام میدم..
_زنده باشی دخترم.
از جام بلند شدم و به کابینتی که اشاره کرد چندتا ظرف چینی بزرگ دراوردم و قنادی هارو داخل ظرف ها چیدم..هنوز چیدن قنادی ها تمام نشده بود که نگهبان مرکز با یک نفر دیگه چهارتا جعبه چوبی بزرگ دستشون بود که دوتاش انار بود و دوتا دیگشم سیب و پرتقال بود.گذاشتن رو کابینت..
نگهبان:معصومه خانم میوه های امشبم رسید..
معصومه خانم:خیرببینی مشهدی رضا.
نگهبان:من داخل حیاطم کاری داشتید به بچه ها بگیید بدو میام..
معصومه خانم:خدا از بزرگی کمکت نکنه..
مشهدی رضا و همراهش از آبدار خونه رفتن بیرون و باقی قنادی ها رو تو ظرف چیدم و گذاشتم رو میز.معصومه خانم که داشت قندون هارو پر از قند می کرد گفت:مهتاب جان اگه بیکاری میوه ها رو میشوری؟
_آره بیکارم..ظرف بزرگی اگه هست تا میوه ها بذارم تو آب!
_از کابینت زیر سینک دوتا ظرف بزرگه بردار میوه ها بریز داخلشون.
_چشم!
زیر سینک دوتا ظرف پلاستیکی بزرگ برداشتم و میوه هارو کم کم میریختم داخل و میشستم،وقتی خشک میشدن داخل ظرف ها میوه هارو هم میچیدم.. کارم که تمام شد با کمک بچه ها میوه ها و بقیه پذیرایی رو بردیم داخل سالن..
به ساعت هفت هرچی نزدیک تر میشدیم تعداد مهمان ها هم رفته رفته بیشتر میشد..خان بابا،مادر و نادر ورودی سالن ایستاده بودن و به مهمان ها خوش آمد گویی می گفتن.نادر با تیشرت سفید و کاپشن و شلوار مشکی رو مخم بود..آخه این چرا اینقدر سیاه و سفید میپوشه؟ حداقل تیشرتش می تونست امشب قرمز باشه.لابد پیش خودشم فکر می کنه خیلی جذاب و خوشتیپه ولی زهی خیال باطل..نهیبی به خودم زدم و گفتم:مهتاب تو چته هر بار به این اینقدر توجه می کنی و ذهن خودتو درگیرش میکنی؟؟ اصلا به تو چه که بقیه چی می پوشن و چه رنگی دوست دارن.مگه تو دوست داری یکی اینجوری راجب تیپ و قیافت نظر بده؟
واقعا دوست نداشتم کسی درگیر نوع لباس پوشیدنم بشه بخاطر همین بیخیالش شدم و با بچه ها که کنار کارهاشون ایستاده بودن و داشتن به مهمان ها معرفی می کردن صحبت می کردم و به کارهاشون نگاه می کردم.. همه عالی بودن. دوست داشتم از هرکدومشون کاری خریداری کنم ولی همچین امکانی وجود نداشت و فقط یه عروسک دخترونه با لباس مدرسه ای که تنش بود گرفتم و یک کلاه بافت قرمز خیلی خوشگل.اما به بقیه شون قول دادم که دوستام که اومدن از همتون جمعا خرید کنن..
اول مامان وبابا همراه سحر اومدن و بعد از اونها اشرف و طاها،مهدی و رها اومدن..ساعت حدودا هشت شد که مهسا و حسام رسیدن و پشت سرشون علیرضا و دلآرام با یک دسته گل خیلی با گل های میخک و رز و یاس شکل خیلی قشنگی گرفته بود. دسته گل دست دلآرام بود و برای اولین بار بود که میدیدمش..کپی علیرضا بود ولی لاغرتر و کوتاه تر حتی معصومتر.با گرمی رفتم سمتشون و دست دادم وگفتم:سلام.خیلی خوش آمدید..از آشناییتون خیلی خوشحالم!
دلآرام گل گرفت سمت و گفت:سلام.منم از آشنا باشما خیلی خوشحالم مشتاق دیدار بودیم.بفرمایید ناقابله!
_مرسی عزیزم.چرا زحمت کشیدید!؟
_قابل شمارو نداره!
راهنماییشون کردم به داخل و با دیدن بقیه دوستان و خانوادم گرم صحبت شدن..خان بابا و مادر اومدن نزدیکمون و دوباره خوش آمد گویی گفتن و ابراز خوشحالی کردن.نادر به همشون گرم گرفته بود و باهاشون صحبت می کرد.ظاهرا ایشون فقط با من لج کردن اونم معلوم نیست اصلا چرا..
هرکی داشت یه قسمت می چرخید و کارهارو نگاه می کرد و هرچی که پسندیدن براشون گذاشتن کنار.. فقط علیرضا و دلآرام ایستاده بودن و انگار نمی دونستن چیکار کنن رفتم کنارشون گفتم:شما دوتا چرابیکار ایستادید؟
علیرضا:بیکار بیکارم نیستیم!داریم میبینیم..خیلی قشنگن..
_قشنگی کافی نیست اینجا نباید دست خالی بریید!
علیرضا خندید و گفت:داری تهدید می کنی؟
_نه ولی قانون اینجا همینه(رو کردم به دلآرام که ساکت داشت مارو نگاه می کردفقط)شما چرا حرف نمیزنید؟انگار عکس داداشتون خیلی کم حرفید!
دلآرام که  نشون می داد خیلی موذب و خجالتیه گفت:نه اینطورم نیست..داشتم به حرف هاتون گوش می کردم.
_چیزی هم پسند کردی؟
_آره تابلو های خیلی قشنگی هستن..دوتاشون خیلی خوشم اومده.
_پس برو همین الان بگیر تا کسی دیگه نسپندیده..
اومد حرفی بزنه که نادر با لبخند کنارمون ایستاد و با روی باز به من گفت:خانم شریفی نمی خواید دوستانتون رو به ما هم معرفی کنید؟؟!
داشتم شاخ و دم درمیوردم! واقعا نادربود؟به من لبخند زد؟تاحالا ندیدم اینقدر صمیمی و خوش اخلاق باشه باهام..قصدش چیه آخه؟ هنوز با دهن باز داشتم نگاهش می کردم که علیرضا و دلآرام خودشون پیش قدم شدن و معرفی کردن و متقابلا نادرهم خودشو معرفی کرد هنوز تو شوک بودم ولی بخاطر این که بیشتر از این ضایع بازی درنیارم گفتم:آقای مظفری یکی از بهترین دوستانم هستن و ایشونم خواهرشون هستن که افتخار دادن امشب تشریف اوردن
نادر:بله..خیلی خوش آمدید.خب علیرضاخان شما مشغول چه کاری هستید؟
_تو کار لوازم ورزشی هستم..
_به به چقدر خوب.به هیکلتونم می خوره که ورزشی باشید. ورزش خیلی خوبه ولی یکی مثل که وقت سرخاروندنم ندارم باید حسرتشو بخورم
_دیگه زندگی و مشغله هاش این اجازه رو نمی ده به آدم که بخوان ورزش کنن..
_آره راست میگی..زندگی با سختی هاش مارو غرق خودش کرده..
منو دلآرام که ساکت بودیم نگاهی بهش انداختم و گفتم:دلآرام جان بیا مابرییم بحث داره مردونه میشه..
نادر:دلآرام خانم شما محصلید یا فارغ التحصیل شدید؟؟
اگه اشتباه نکنم نادر چشماش دلآرامو گرفته.وگرنه چه لزومی داشت بیاد اینجوری باهم گرم صحبت بشییم و روی خوششو به من نشون بده؟تازه منو دلآرام که می خواستیم برییم یهو بحث به دلآرام کشید تا نره..
دلآرام با صدای آروم و رسا گفت:ترم آخر معماری هستم..
نادر انگار به بهشت رسیده چشم هاش برقی زد و با خوشحالی گفت:جدی میگید؟
_بله..
_چقدر خوب.من و یکی از دوستانم شرکت نقشه کشی داریم.فکر کنم شما بتونید بیاید و باهم کار کنیم..
شکم داره به یقین تبدیل میشه..بدون هیچ حرفی فقط داشتم به نادر و رحف هاش دقت می کردم. دلآرام سکوت کرد و نگاهی به غلیرضا انداخت که ببینه چی میتونه بگه علیرضا فقط لبخندی به دلآرام زد و گفت: خواهر کوچیکه ما داره روزهای فارغ التحصیلیش می گذرونه.فعلا که باید تمرکزش بذاره رو امتحانتش و بعدا فکر کار باشه..
انگار آب سردی رو نادر ریختن و بزور تونست لبخند کجی بزنه و بگه:بله درست می فرمایید. اما درستون که تمام شد و دنبال کار بودید پیشنهاد بنده هنوز سرجای خودش هست..
دلآرام:مرسی شما لطف دارید..
_خب دلآرام مابرییم پیش بقیه این دوتا هم تنها بذاریم باهم حرف مردونه بزنن.
دیگه منتظرنموندم و دست دلآرام گرفتم و از علیرضا و نادر شدیم.
_چندسالته؟
دلآرام:22
_واقعا؟؟پس من سه سال ازت بزرگترم..
_آره میدونم..
صورتمو جمع کردم و پرسشگرانه گفتم:از کجا؟
_داداشم گفته..
_هووم.پس داداشتون خوب آمار داده.دیگه چیا گفته؟؟
خنده ای کرد دو طذف گونه اش چال خوشگلی افتاد که آدم دلش ضعف می رفت..
_نمیشه گفت خصوصیه..
منم خندیدم گفتم:ای بدجنس پس زبونم داشتی ما نمی دونستیم
_دیگه کم کم آدم روش باز میشه. ولی علیرضا هرچی که از شما گفته جز خوبی و تعریف چیزی نبوده!
تو دلم قند و شکر و نبات آب شد ولی خودمو کنتر کردم و گفتم:ایشون به من لطف دارن.منم جز خوبی ازش هیچی ندیدم.
_خوبی از خودتونه.
_وای دختر چرا اینقدر رسمی صحبت میکنی؟ راحت باش..من خودم آدم راحتی هستم و دوست دارم توام راحت باشی..
_منم راحتم عزیزم.شما چیکار می کنید؟
_منم اموزشگاه و اینجا.دیگه وقت سرخاروندن ندارم.
_خیلی خوبه که اینجوری مشغولید..من هربار که می خواستم برم سر کار علیرضا اجازه نداد.
باتعجب گفتم:چرا؟؟علیرضا که آدم سخت گیری نیست.
_نه از اون لحاظ.میگه تو فقط درست بخون نمی خواد از الان خودتو خسته کنی.
_آهان..خب راستم میگه. به خدا من الان دلم لک میزنه واسه یه خواب راحت که هروقت دلم بخواد بیدارشم. دلم می خواد کنار خانوادم باشم برم خونه فامیل ولی واسه هیچکدومش وقت ندارم.
_اینجوری مثل شماهم بده اما من دوست دارم رو پای خودم بایستم و مستقل باشم..
_حالا درست که تمام شد احتمالا تا اون موقع علیرضا هم دیگه مخالفتی نداشته باشه..
_خداکنه..
نگاه خاصی بهش انداختم و گفتم:شایدم دلت پیش کسی گیر کرده می خوای خودت براش کادو بگیری؟؟
چشماش گشاد شد و  زل زد بهم انتظار همچین حرفی نداشت سرخ و سفید شده بود بیچاره..آروم خندیدم گفتم:شوخی کردم می خواستم اینقدر به کار و این چیزا فکر نکنی..
از حالت شوک بیرون اومد و گفت:کی به ما نگاه می کنه آخه!
_خیلی هم دلشون بخواد. به این خوشگلی و محترمی..
_نظرلطفته عزیزم..ولی فعلا که تو دام عشق و عاشقی نیوفتادم..
باخنده گفتم:ان شالله گیرم نیوفتی..
_چرا؟!
_همینجوری.هنوز زوده آخه!
_آره خب.هرچی خدا بخواد..
زیر چشمی به علرضا و نادر که چندمتر اونورتر ما ایستاده بودن و گرم صحبت شده بودم کردم،نادرم مرتب برمی گشت سمت ما و مادوتارو نگاه می کرد.پس دلیل خوش اخلاقیش دلآرام بود که می خواست بیشتر باهاش آشنا بشه..ولی کور خوندی یه جوری حالتو بگیرم که ندونی از چیکار کنی!
رفتیم سراغ طاها واشرف،مهدی و رها که داشتن با مهسا و حسام و سحر صحبت می کردن و کارهای بچه تماشا می کردن دستشونم پر شده بود خرید.لبخند رضایت رو لبهام نشست و از خوشحالی بچه ها خرسند بودم..مامان وبابا هم داشتن با خان بابا و مادر صحبت می کردن.
سحر با اخمش بهم فهموند اگه دستش بهم برسه منو سالم نمیذاره رفتم کنارش و دلآرامم که انگار آَنایی قبلی با اشرف و رها داشت کنارشون ایستاد..
_چته سحرجون؟
_سحر جونو کوفت..یکی بهتر از ما دیدی همه چی فراموشت شد؟
_این که خصلت تو هست عزیزدلم..چرا اخم کردی حالا؟
_اخم نکردم تو برو به بقیه برس!
_ای خدا!چقدر ناز داری آخه!درخدمتتم عزیزم.بگو ببینم چیزی هم گرفتی؟
تا اینو گفتم و اسم خرید اوردم همه چی یادش رفت.پلاستیکی که دستش بود باز کرد و گفت:مهتاب اینقدر این بافتنی ها خوشگل بودن که طاقت نیوردم.یه بادی بافت گرفتم واسه نی نی.عروسک دخترونه ای هم براش گرفتم تازه.واسه علیرضا چندتا قاب عکس چوبی برداشتم تا عکس هامونو چاپ کنیم بزنیم به این قاب ها
مثل بچه ها شده بود که مامانشون براشون از فروشگاه کلی وسایل گرفتن و از ذوقش خندم گرفت گفتم:خب دیوانه تو از کجا می دونی بچت دختره که براش بادی و عروسک گرفتی؟
_من می دونم دختره.بادی که رنگ سبزه فرقی نداره واسه دختر پسر.بعدم عروسکه خیلی قشنگ بود خودم عاشقش شدم گرفتم..
_خداشفات بده..
_همچنین شما!
خلاصه  بعد از دوساعت تمام کارهای بچه ها به فروش رسید و چندتا خدمتکار که برای اون شب اوردن سریع صندلی هارو وسط سالن چیدن و مهمان ها نشستن و ازشون پذیرایی کردن و گروه موسیقی سنتی هم اومد اما قبل این که شروع کنن مامان،بابا و سحر قصد رفتن کردن و با عذرخواهی و این که سحر نمی تونه خیلی بمونه و حاملست از خان بابا و مادر خداحافظی کردن..
با شروع نواختن و خوندن گروه موسیقی جوسالن عوض شد و همه سوت و دست میزدن بچه هایی که کوچیکتر بودن بلند شده بودن و می رقصیدن..کنار اشرف،رها و مهسا نشسته بودن انگارصدساله همدیگه میشناسن و باهم هماهنگ بودن و اگه زشت نبود این سه تاهم بلند میشدن می رقصیدن ولی دلآرام آروم دست میزد و مثل علیرضا خیلی هیجان به خرج نمیداد. منم که خیلی هیجان گرفته بودم زدم به بازو علیرضا یکم از این خشکی دربیاد و تکونی به خودش بده که خیلی هم موفق نبودم..
آهنگ شب یلدا خوندن که خوشبختانه اکثرا حفظ بودن و هم صدا با خواننده می خوندن..
نادر چند صندلی اونورتر تو ردیف ما نشسته بود که دائم به دلآرام نگاه می کرد.من که می دونم گلوش پیش دختر بیچاره گیر کرده و روی خوبشو نشون داد امشب ولی دلآرام بی توجه به نادر داشت موسیقی دنبال می کرد و به آرومی لب خونی می کرد..
ساعت نزدیک دوازه بود که مهمان ها کم کم قد رفتن داشتن از بچه ها تشکر کردم که اومدن و باعث خوشحالیمون شدن. مهسا که دوست نداشت از اشرف و رها خداحافظی کنه شماره همراه همدیگه گرفتن و بهم گفتن از این به بعد حتما باهم در ارتباط هستن و به زور و خواهش حسام که می گفت فردا دیر از خواب بیدار میشه و رییس اداره اخراجش می کنه راضی به رفتن شد. فقط علیرضا و دلآرام مونده بودن و دلآرام رفت پیش یکی بچه ها و تابلو نقاشی که ازش خریده بود باهاش درمورد نقاشی صحبت می کرد. علیرضا اومد کنارم و یه جعبه پاکت کادو از جیب کتش بیرون اورد و گرفت سمتم.با تعجب ازش گرفتم و گفتم:این چیه؟؟نکنه واسه کادو بهم پول دادی؟؟
دوتایی خندیدیم گفت:نه اینو رفتی خونه بازش کن و بخون.
تعجبم بیشتر شد گفتم:چیه مگه؟؟نامه نوشتی واسم؟
_اینقدر سئوال نکن دختر.دوست داشتم یکبار صبور باشی.رفتی خونه باز و بخون..
_باشه سئوال نمیپرسم ولی نمیشه الان بخونمش آخه خیلی کنجکاو شدم..
دستشو بین موهاش کشید و گفت:نوچ نمیشه.گفتم وقتی رفتی خونه باز کن بخون بگو چشم..
باشیظنت گفتم:نچشم
خندیدیم و برگشت سمت دلآرام که برن که دیدیم نادر داره با دلآرام صحبت میکنه ولی علیرضا خوت سردبه دلآرام گفت:عزیزم برییم؟دیروقته دیگه!
دلآرام از نادر خداحافظی کرد اومد سمتمون
دلآرام:برییم داداش..
_خیلی خوشحال شدم که اومدید.بابت گل هم ممنونم عزیزم.
_عزیزی.امیدوارم بازم ببینمت.
_منم همینطور..امتحاناتت رو به خوبی بدی ان شالله..
و چشمکی براش انداختم که علیرضام دید.
علیرضا:خب برییم دیگه شما خانم ها اگه بذاریمتون تا صبح حرف میزنید..
_بی ادب..
_چاکر شماهستیم..
دلآرام:مهتاب جون این علیرضا عادتش همینها اصلا حوصله نداره آدم درست حسابی خداحافظی کنه
_خواهرجان برییم.به خدا فردا صدتا کار دارم..
_برو بخواب مارو کشتی..
برگشت سمتم گفت:مگه تو نمی خوای بری خونه؟
راست می گفت مگه من نمی خواستم برم خونه؟چقدر آلزایمر گرفتم..گفتم:عه راست میگیا!چرا منم الان باید برم دیگه..
_خب برو وسایلت بردار بیا باهم برییم
_نه من ماشین دارم شما بریید.
_خب تا یه جایی باهم هم مسیریم.
باشه پس صبرکن من وسایلم بردارم بیام. _
سریع رفتم داخل اتاق و کیفم برداشتم اومدم بیرون می خواستم برم داخل سالن و دسته گل و خریدی که کردم بردارم که هانیه با یه تابلویی که با کاغذکادوقشنگی کادوپیچ کرده بود اومد سمتم.
_بهت تبریک میگم هانیه جان.خیلی طراحی های قشنگی داشتی عزیزدلم.
_مرسی عزیزم..اینم برای تو هست سفارشی کشیدم.
تابلو به سمتم گرفت و با خوشحالی گرفتم گفتم:وای عزیزم چرا زحمت کشیدی آخه؟
_زحمت نبود.امیدوارم دوستش داشته باشی..
_معلومه که دوستش دارم.چرا بین کارهات قرارش ندادی؟
_این خاص بود فقط واسه تو.
کاغذکادورو باز کردم و تابلو رو دیدم..با سیاه قلم چهره منو کشیده بود و برام دوتا بال کشیده بود. اینقدر زیبا بود که اشک تو چشمام جمع شد و با بغض و خوشحالی در آغوش گرفتم و ازش تشکر کردم
_هانیه!این خیلی قشنگه!اصلا باورم نمیشه اینقدر شبیه من و تمیز انگار عکسه..انتظار نقاشی با رنگ روغن داشتم ولی واقعا سوپرایزم کردی.هیچ هدیه و کادویی امشب نمی تونست تا این حد منو خوشحال کنه؟
با ذوق گفت:واقعا خوشحال شدی؟
_معلومه که خوشحال شدم خیلی قشنگه عزیزم..
_منم خوشحالم که تو خوشحال شدی..
خلاصه با هانیه و خان بابا خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم. علیرضا و دلآرام تا نزدیکی خونه مون همراهیم کردن و از هم جدا شدیم.
بعد این که لباسمو عوض کردم تابلو رو گذاشتم رو میزم تا فردا جای مناسبی واسه قرار دانش پیدا کنم. رو صندلی پشت میز اتاقم نشستم و پاکتی که علیرضا بهم داده بود رو باز کردم:
به نام خداوندی که عشق را آفرید
مهتاب عزیزم اعتراف کار دشواریست!چه برای اشتباهاتت چه برای گفتن احساست..
اما بیشتر از این دلم طاقت سکوت و نگفتن را ندارد.
از همان شبی که داخل ماشین برایم دردودل کردی و از شکستت گفتی قلبم شروع به تپیدن و خواستن تو شد..هرچه به دلم گفتم این نامردیست و دور از رفاقت است حالیش نشد که نشد..دلست حرف حساب نمیفهمد حالا هرچه می خواهی بهش بفهمانی کمتر به نتیجه میرسی!
می دانم ممکن است از دستم عصبی بشوی و بگویی من نامردم و روی رفاقت و حرفم نایستادم و این مدتی که کنارت بودم به خواست و منظور دیگری بوده اما به شرافتم قسم می خورم تا همین امروز که دارم این نامه را برایت می نویسم به چشم بدی نگاهت نکردم و هرکار و هر حرفی زدم دور از احساس درونی ام بوده و برایت مثل یک رفیق بودم..باور کن یکبارم حتی برای یک لحظه خیالات پست و زشتی از ذهنم عبور نکرد.
خیلی با خودم جنگیدم تا دیگر بهت فکر نکنم و فراموشت کنم اما هرچه بیشتر جنگیدم بیشتر عاشقت شدم،حسی که هیچوقت تجربه اش نکرده بودم ولی حالا دارم سلول به سلول تنم را از خودش لبریز می کند و من را بی تاب تر.
فقط م خواهم بدانی جوابت هرچه که باشد برای من قابل احترام هست و تاثیری روی رفاقتمان نخواهد گذاشت. اما این را هم بدان تا آخر عمرم با عشقت زندگی می کنم چه مرا قبول کنی چه قبولم نکنی!
اگر قبلم کردی برای خوشبختی و خوشحال بودنت کوه را جابه جا می کنم دریا را میشکافم و به آسمان هفتم میروم و از خدا می خواهم به من قدرتی بدهد که بتوانم تورا خوشبخترین آدم زن عالم کنم!
لطفا خوب فکر کن نمی خواهم به زودی جوابم بدهی.من منتظرت میمانم تا جواب بدهی.ولی اگر جوابت منفی بود و عشقم را نپذیرفتی برایم دلیل منطقی بیاور تا بتوانم کنار بیایم..
دوستت دارم..علیرضا
 

ازچیزی که می ترسیدم سرم اومد.علیرضا عاشقم شده بود و حس ششمم درست می گفت. با این که تونسته بودم حدس بزنم اما بعد از اعترافش ناباورانه به نامه نگاه می کردم.. هنزو هضم  و پذیرفتنش سخت بود.علیرضا بهم قول داده بود مثل دوتا رفیق هستیم و میمونیم و هیچ احسای بینمون به وجود نمیاد ولی حالا خودش از عشقی که نسبت به من داره نوشته. از دستش عصبی و کلافه شدم کسی که دم از رفاقت میزد الان برام نامه عاشقه نوشته و منتظر جواب هست..واقعا چجور می تونم نسبت به کسی به چشم رفیق و دوست دیدمش حالا به چشم عشق  نگاهش کنم؟اصلا همچین تغییری نمی تونم در خودم ایجاد کنم..واقعا به پسرها نمیشه اعتماد کرد به احساس و حرف هاشون نمیشه اعتماد کرد. منه ساده فکر می کردم واقعا رفیقیم ولی تمام کارها و حرف هاش بخاطر حسی که به من داشت بوده. اون که خوب می دونست من سر عاشقی و انتخاب اشتباهم چه بلایی سرم اومده و از هرچی عشق و عاشقیه بیزارم پس چرا به خودش جسارت عاشق شدن و نامه نوشتن داده؟!لابد منتظرم هست بهش بگم بله..
منی که دوست نداشتم رفاقتمون با هیچ چیزی از بین بره خودش قاتل این رفاقت شد الان.تنها رفیقی که تونسته بودم بهش تکیه و اعتماد کنم اینجوری جواب اعتمادمو داده دیگه از بقیه چه انتظاری دارم. آخه یکی نیست بهش بگه وقتی نمی تونی رفاقت و عشق و عاشقی رو از هم سوا کنی چرا با یه دختر دوست میشی و میگی رو رفاقتم حساب باز کن؟؟ باز یه پسر منو ساده گیر اورد و اینجوری باهام بازی کرد. لعنت به منه ساده لو و زودباور که همه رو با حرف های قشنگشون میشناسم و قضاوت می کنم ولی نمی دونم این فقط یه نقابه و پشتش که نیُت و درخواستی قرارگرفته..بذار فردا برم آموزشگاه بهش می گم دیگه ق نداره پاشو بذاره اونجا و هرچی بینمون بود فراموش کنه.کلاس کامپیوترم بهونه ای بیش نبود فقط دوست داشت با من تنها باشه و بیشتر کنارم بمونه.
 وای مهتاب وای مهتاب خجالت بکش دختر!یه لحظه به خودت بیا!واقعا غلیرضا تا الان حرف بدی زده یا ازت سوءاستفاده ای کرده؟ تو خودت می گفتی چقدر چشم پاکه و حده خودشو می دونه. واقعا تاحالا کی دیدی به چشم بد نگاهت کنه یا ازت درخواست نامربوطی داشته باشه؟؟! تو خودت از مردونگی و صداقتش لذت میبردی حالا که اومده حس واقعیش رو بهت گفته شده آدم بده؟؟ خب راست میگه عشق و عاشقی دست آدم نیست!ببین چقدر مودبانه اومده از حسش بهت گفته و ازت خواسته فکر کنی و بعدا جوابش بدی اگه هرکی دیگه بود با اون حرف هایی که از گذشتت بهش زده بودی و از عشق ثابقت می گفتی صدتا سوءاستفاده ازت می کرد و تهشم می گفت تو اگه دختر خوبی بودی که به اون پسره پا نمیدادی اما علرضا اینقدر محترمانه دور از تعصباتی که اکثر مردها دارن اومده و ازت طلب عشق می کنه اما تو اینجوری راجبش فکر بد میکنی؟؟خدارو خوش نمیاد اگه دوستش نداری و نمیخوای باهاش ازدواج کنی دور از وجدانه بخوای عیب و ایراد بذاری روش.
هرکی ندونه خودم می دونم که از مردونگی و پاک بودن کم نداره ولی خدایا چیکار کنم وقتی دوستش ندارم وقتی نمی تونم تصورشم کنم به عنوان شوهرم باشه؟دست خودم نیست واقعا نمی تونم قبولش کنم نمی تونم عاشقش باشم نمی تونم،نمی تونم،نمی تونم...

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال