رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

پارت۵
مرجان بلند خندید و گفت:
مرجان_ شیوا خدایی آخرشی مگه می شه دختر رقص بلد نباشه!
_ رقصم مگه کاری داره دست و پاتو تکون میدی دیگه شما برین خوش بگذره من براتون دست می زنم.
سارا دوباره نگاهش سمت اون پسر بود.
با دست آروم به سرش زدم و گفتم:
_ خاک بر سرت کنن خلایق هر چه لایق نگاه کن یه وقت از دستت نپره نیست که خدای خوشگلاست میدزدنش.
سارا شانه ای بالا انداخت، دست مریم مرجان و گرفت روی سن رفتن و مشغول رقصیدن شدن سارا چنان عشوه ای میومد منی که خواهرش بودم و هم جنسش چشم از ازش بر نمی داشتم، نگاه اون پسر هم فقط به هیکل سارا بود، چندشم شد روم و برگردوندم.
احساس کردم یکی داره نگام می کنه، نگام  سمتش کشیده شد، خیره چشمایی که جادو می کرد، به دختری که کنارش ایستاده بود نگاه کردم، از زیبایی چیزی کم نداشت، هر وقت سرم رو بلند می کردم،خود به خود سمت اون کشیده می شد.برای خودم جای تعجب بود من!شیوا !خیره بشم به پسری؟

با صدای مرجان چشم ازش برداشتم.
مرجان_ هی دختره اون صاحب داره!چه صاحبی هم داره.
_ وا توهم زدیا فقط نگاه کردم کور که نیستم دیدم با کسیه نامزدشه ؟
سارا با لبخند نگاهم کرد و گفت:
سارا_ داشتی می خوردیش خواهرم.
_ ببند بابا
برای اولین بار کنجکاو شده بودم تمام وجودم گوش شد تا از اون برام بگه. 
مرجان_ دوست ایمانه خیلی بچه خوبیه با ادب پر جذبه، اوف هر چی بگم ازش کم گفتم، قد و هیکلشم که داری میبینی گقتنی نیست، فقط بدیش اینه وضع مالیه خوبی نداره مثل خودمونه، مثل خودمون که نه ازما بدتره، ولی برعکس دختره هم قیافه داره، هم پول، هم هیکل، دختره رو تو آموزشگاه دیده آخه پسره ساز یاد میده ،همه نوع سازی بگی برات میزنه، کلا هنرمنده دختره هم رفته بود سنتور یاد بگیره، که یک دل نه صد دل عاشقش شد،خودشم به امیرعلی پیشنهاد داده باهم باشن،آخ نمی دونی چه طاقچه بالایی برای دختره می ذاشت.البته حق داشت می ترسید یه وقت بی پولیشو بزته تو سرش.
_ چقدر کوچیک کرد خودشو من که صد سال سیاه اینکارو نمی کنم دختره آویزون چجوریم چسبیده بهش. 
مرجان بلند خندید و مریم گفت: 
مریم_ چیه باز دهنت باز شده؟ 
مرجان_ هیچی بحث سر امیرعلی و دوست دخترش بود.
مریم_  نگو که عاشقش شدی؟
_ نه بابا شما هم یچیزتون میشه ها من و عاشقی.
مریم_  سه ساله عاشقانه همو می خوان.
_ انشالله خوشبخت شن. 
سارا_ بچه ها آمار اینیکی هم بدین؟
مریم_ کی؟ سجاد؟ اوف اون ازین دله هاست دوست داره با همه یه تیک بزنه تیک تاکیه واسه خودش اصلا نمی تونم تحملش کنم. 
سارا لبهاش آویزون شد. 
سارا_ بیشعور خورد تو ذوقم برم تو نخ یکی دیگه.
_ هر کی ندونه فکر می کنه از این دختراست که رو دست بابا مامانش مونده خیلی خری بخدا.
اونشب به هر سختی بود تحمل کردمو نشستم بعد شام همه مهمونها کم کم قصد رفتن کردن ما هم بلند شدیم، برای آخرین بار چشمام و گردوندمو خواستم فقط یکبار دیگه نگاش کنم.که ای کاش اینکار و نمی کردم علاوه بر  چشمهای گیراش لبخنده دلنشینی هم داشت.سرم و پایین انداختم، ولی فکرم و نمی تونستم مجبور کنم که سمتش کشیده نشه.باید هر چی زودتر از اون جشن می یومدم بیرون تا یه بلایی سر خودم نیاورده بودم.
 سارا که ایمان مخش و کار گرفته بود، سارا هم با ذوق به حرفهاش گوش می داد، فقط عمه با دیدن اون دو حرص می خورد برای من هم جای تعجب داشت که چطور ایمان تونست اونو رام کنه.سمتشون رفتم و گفتم.
_ سارا دل بکن دیر شد صبح باید زود بلند شم.
ایمان_ چقدررعجله داری شیوا بمونین یه شبه دیگه؟
_ بهتره زودتر بریم نگاه عمه همش طرف شماست امشب برات داستان درست می کنه.
ایمان_ اون که کار هر روزشه عادت کردم.
مامان و بابا هم بلند شدن بابا رو به ایمان گفت.  

ویرایش شده در توسط Fateme00
  • پسندیدم 7
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۶
بابا_ دایی باید صبح زود بلند شیم بریم سرکار سارا بیکاره خب می خواد بمونه خدایی خیلی خسته م. 
ایمان_ خب اگه اجازه بدین سارا بمونه من میارمش؟
بابا_ خودش می دونه.
من با اخمهای در هم بهش خیره شدم سارا توجهی نکردو رو به پدر گفت: 
سارا_ اگه اجازه بدین بمونم ایمان منو بیاره؟
مامان داشت حرص می خورد ولی با یک لبخند مصنوعی گفت: 
مامان_ مامانجان تموم شد دیگه خبری نیست بمونی چیکار کنی آخه ؟
سارا_ اصل به آخرشه که دنبال عروس داماد راه میفتن میرن تا در خونشون.
_ حالا اگه عروس کشون نکنی نمی شه؟
سارا_ شیوا ولکن دیگه تو چیکار به من داری؟ 
بابا_ما میریم تو هم سعی کن زودتر بیای ایمان جان هواشو داشته باش.
ایمان_ چشم دایی.
مامان چشم غره ای به سارا رفت ، از عمه خداحافظی کردیم، عمه هم دلخوشی از سارا نداشت، از اینکه مونده بود اخمهاش تو هم بود، 
سوار ماشین شدیم مامان اخم کرد و گفت:
مامان_ خیلی لوسش کردی رضا بخدا دیگه حریفش نمی شیم.چرا هر چی می گه گوش میدی؟
بابا_ خب چی شده مگه الان؟ ایمان که غریبه نیست دلش خواست بمونه دیگه تو زیادی حساس شدی روش.

مامان_من حساس شدم !تو بی خیال شدی  همتون قصد جونمو کردین.

بابا_ ای بابا شروع نکن دوباره طاهره جان بخدا سرم در حال انفجاره.
دیگه تا برسیم هیچکدوم حرفی نزدیم رسیدیم زود شب بخیر گفتم، تو اتاقم رفتم.بعد عوض کردن لباسم و پاک کردن آرایش صورتم روی تخت دراز کشیدم، تا چشمامو می بستم قیافه ی امیرعلی میومد جلو چشمام شیطون و لعنت کردم و چشمامو باز و بسته کردم تا از جلو چشمام بره سعی کردم اصلا بهش فکر نکنم خوشبختانه تونستم فکرم و جای دیگه متمرکز کنم تا خوابم ببره.
صبح که بیدار شدم از همه روز کسل تر بودم،بعد خوردن یه لیوان شیر سریع از خونه زدم بیرون.ماشین گرفتم و سمت بیمارستان رفتم.
اولین کاری که کردم قبل عوض کردن لباسم سمت اتاقی که بهم ارامش می داد رفتم، مثل همیشه پریچهر جون با روی باز ازم استقبال کرد.ولی وقتی حال و روزم و دید من تو بغلش گرفت و سرم و بوسید منم سرمو رو تختش گذاشتم، براش از عشق نوشکفته که تو وجودم ریشه کرد صحبت کردم.هه عشق واقعا عشق بود!
پریچهر_چرا میگی عشق ممنوعه دخترم؟
_ برای اینکه یکی دیگه رو دوست داره،ولی مگه میشه با یه نگاه دل ببازی؟ هوم؟
پریچهر_ آره دخترم می شه.
_ ولی من هیچوقت همچین اتفاقی برام نمی افتاد.حالا باید چیکار کنم؟چجوری از فکرم بذارمش بیرون؟
پریچهر_ بذار یه وقت که سرحال بودم داستانمو برات تعریف کنم.دقیقا شدی مثل رفیق من ،رفیقم مثل تو فکر می کرد عاشقه، اون حتی به عشقش اعتراف کرد، ولی وقتی جواب منفی شنید تازه اونموقع بود که فهمید عشق نبود یه حس گذرا بود.
_ یعنی فراموشش کرد؟
_ به ما که می گفت فراموش کرد حتی قسم خورد، بعدشم ازدواج کرد و الانم خیلی خوشبخته.
یعنی منم فراموش می کردم.اصلا شاید حق با پر یچهره، شاید نبینمش از ذهنم بره بیرون. 
از اتاق پریچهرجون بیرون اومدم، اتاق خودم رفتم لباسم و عوض کردم.هیچوقت انقدر کسل و بی حوصله نبودم لعنتی به خودم فرستادم خواستم از اتاق بیرون برم که زهرا وارد اتاق شد مثل همیشه شاد و پر انرژی بود.
_سلام
زهرا_ سلام دردونه چیه رو فرم نیستی؟
_ هیچی بچه ای که دیروز آوردنش مرخص شد؟ 
مشکوک نگام کرد ولی در جوابم گفت:
زهرا_ آره ولی دلم نیومد ببرنش چه خوردنی بود خدا یکی قسمت من بکنه ای خدا یعنی میشه؟
زهرا دستاش و سمت آسمون گرفت روی پاش کوبیدم و گفتم: 
_ آخه نفله شوهر داری که بچه می خوای؟
 سرش رو خاروند و مثل بچه ها لب برچید‌. 
زهرا_ اِ حتما باید شوهر باشه؟ ای دل قافل شوهر از کجا پیدا کنم؟ 
وسط بحثمون دکتر موسوی نزدیکمون شد و رو به زهرا گفت:
دکتر موسوی_ خانم صالحی باز که داری مینالی چته؟باز مرخصی می خوای؟ 

ویرایش شده در توسط Fateme00
  • پسندیدم 6
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۷
زهرا اخم مصنوعی کردو خودش و ناراحت نشون داد.
زهرا_ هی دست رو دلم نذار که خونه. 
_ ولشکن دکتر امروز دوباره قاطی کرده هذیون میگه.
دکتر موسوی خندید زهرا به من نگاه کرد و گفت: 
زهرا_ خودشه یافتم. 
موسوی_ امان از دست شما چی یافتی؟ من و بگو اینهمه مریض دارم وایستادم با شما  دارم بحث می کنم. 
زهرا با لبخند نگاش کردو گفت:
زهرا_ مزاحم نمی شم آقای دکتر بفرمایید.
من و دکتر با تعجب بهش نگاه کردیم. 
موسوی_ خودتی؟ تا دیروز سی سی صدام می کردی الان شدم آقای دکتر! 
زهرا_ دیروز دیروز بود امروز و دریاب.
دکتر موسوی سری تکون داد و از کنارمون گذشت. 
زهرا_ وای شیوا چرا تا  امروز به چشم خریدار بهش نگاه نکردم؟ چه جیگریه این دکتر موسوی مگه نه؟ 
_ خاک بر سرت ببین یعنی خاک دو عالم تو سرت این چه طرز صحبت کردنه، خدایی تو یه آدم تحصیلکرده ای! شک دارم.
زهرا_ گمشو بابا انگار درسخونده ها باید چوب خشک باشن، مثل بعضی ها،فکر نکن با تو هستما! ولی خدایی جون من شیوا یه لحظه تصور کن من خوشگل  سی سی جون خوشگل بچمون می شه بردپیت .
_ آره حتما یکم نوشابه واسه خودت باز کن خوشگله، چوب خشکم عمته دختره بیشعور،  یکم به خودت بیا توهمی، برات دعا می کنم خوب شی. 
زهرا_ من که عمه ندارم برمی گرده به خودت،راستی پیش پیرزنه رفتی ؟
_پیرزنه چیه بی ادب پریچهر جون، آره رفتم ای کاش بچه هاش میومدن ملاقاتش.
جدی شدو گفت:
زهرا_  دوره بدی شده آدم بدش میاد به بچه دار شدن فکر کنه، اینهمه سختی بکش نه ماه تحمل کن ،بعد به دنیا اومدن، شب بیداریها، مریضی ها، آخرش بشه این، بچه ت ازت قافل شه نگاتم نکنه.  
خیلی بده دلم می خواد این بچه ها رو خودم با دستم خفه کنم، بچه انقدر بی محبتم میشه؟ دیشب سمیرا انقدر گریه کرده بود صبح که داشت می رفت چشماش پف کرده بود.می گفت جیگرم براش کباب می شه می بینمش.
_ آره واقعا دوره بدی شده کاش یکم محبتا بیشتر بود، الان بچه ها مثل گربه کورن تا بهشون میگی این راه درسته این راه غلط برات شاخ و شونه می کشن، نمیگن این پدر و مادر که اینجوری داریم رفتار می کنیم باهاشون، اونهمه سختی کشیده یکم احترامشو داشته باشیم، هر چی به اینا فکر کنی اعصابت بیشتر به هم می ریزه، پاشو برو بخش اطفال شاید کاری باهات داشته باشن نشین اینجا هی کاسه چه کنم چه کنم دست بگیری، دیدی که بچه آخرش میشه این پس فکر شوهر کردن و از سرت بنداز بیرون، پاشو دختر پاشو که با غصه خوردن ما چیزی درست نمی شه..
زهرا_واقعا! نه دیگه من بچه م اینجوری شه خودم می کشمش چشماشم در میارم.
_ تو دیگه کی هستی قاتل جانی به بچه تم رحم نمی کنی؟
زهرا_ الان که فکر کردم می بینم نه، یه کوچولو رحم و محبت دارم حواسم نبود بچه مه.
از اتاق پرستاری بیرون اومدم سمت اتاق دوازده رفتم،با آرامش و لبخند روی لبهام وارد اتاق شدم.
_ سلام بر بانوی مهربونیها چطوری پری جونم؟
پریچهر اشکهاش و پاک کرد سمتم برگشت. 
پریچهر_ سلام به روی ماهت خوبی دخترم؟بهتر شد حالت؟ 
_ اره گلم بهترم تو خوب باشی کل بخش حالشون خوبه، باز که این مرواریدا رو حروم کردی؟ الان تو نقش پرستارتم نه دخترت پس به حرف پرستارت گوش کن و یکم مراعات کن وگرنه بداخلاق می شما.
پریچهر_ آخه تا کی باید مزاحم شما باشم چرا خدا جونمو نمی گیره؟چرا راحتم نمی کنه؟  
    

ویرایش شده در توسط Fateme00
  • پسندیدم 6
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۸
سیبک گلوم رو پایین دادم نباید بغض می کردم، نباید روحیه ش رو بدتر می کردم، دوباره لبخند زدمو صورتش رو بوسیدم. 
_ قربونت برم الهی از ما خسته شدی؟ اگه تو بری ما بدون تو چیکار کنیم؟در ضمن قرار بود داستان زندگیتو عشق بازیتو برام تعریف کنی؟ نکنه یادت رفته !
پریچهر با یاد خاطراتش لبخندی زد و گفت یه شب که پیشم موندی برات می گم مادرجون، خدا کنه یکیم تو زندگیه تو بیاد همونقدر که شوهرم دوستم داشت دوست داشته باشه،عشقت هیچ وقت یکطرفه نباشه،فقط خداکنه آخرو عاقبتت مثل من نشه، مادر خدا سایه مرد و از سرهیچ زنی کم نکنه اگه کم کنه میشه الان من خدا به هیچکس بچه نا اهل نده، شاید اگه بچه هام خوب بودن من الان خیلی سرحالتر بودم، درسته بعد شوهرم منم مرده م، ولی بخاطر همین بچه های بی نمک زندگی کردم رو پاهام ایستادم، تا اینا ضربه نخورن حالا آخرو عاقبتمو ببین ،هیچوقت نفرینشون نکردم همش براشون آرزوی سلامتی کردم،شوهر خدابیامرزم همه چی و به نامم کرده بود.

انگار  می دونست این بچه های نا اهل نگهم نمی دارن،همش می گفت من نباشم از این بچه ها بخاری بلند نمیشه، هر کدومشون میرن دنبال زندگیشون، من باورم نمی شد و تو گوشم نرفت، چشمامو باز نکردم نونی که دادیم بهشون حلال بود، رفتارمونم با پدر و مادرمون اینجوری نبود،من حتی پامم جلوشون دراز نمی کردم، نمی دونم چوب کدوم کارمو خوردم،. همینکه سند خونه و زمینارو به نامشون زدم پرتم کردن گوشه سالمندان، تا اینکه مریض شدم ، انتقالم دادن اینجا، من اینی که می بینی نبودم تو بهترین جای شمال زندگی می کردم، بخاطر کار بچه ها از اونجا اومدم تهران، اومدم تا بچه هام احساس ناراحتی نکنن، با جون دل بزرگشون کردم، دیدن جوونیمو براشون گذاشتم ولی جوابمو اینجوری دادن شیوا دخترم هیچوقت دل پدر و مادرتو نشکون هیچوقت، اگه بدونی چه دردی داره، فقط یه مادر می فهمه من الان چی میگم، حتی یه بی محبتی کوچیکم دل مادر و به درد میاره،بذار همیشه دعاشون پشتت باشه تا آخر و عاقبتت به خیر بگذره.
با گوشه مغنه م بازی می کردم، هر چند ثانیه بغضم و فرو می خوردم، چقدر سخت چقدر عذاب آور.... خدایا بچه هاشو می بخشی؟خدایا عرشت چرا نمی لرزه با اشکهای این مادر دل شکسته؟ جواب دعاهاشو بده نذار انقدر عذاب بکشه؟دل بچه هاشو به رحم بیار مگه چی می خواد ازشون فقط یکم محبت همین.....
سرم دستش و عوض کردم پیشونیش و بوسیدم.
_ فکر کن من دخترتم دربست نوکرتم هر چی می خوای به خودم بگو، اصلا کل این بخش چه پرستار چه دکترش عاشقتن ما بچه هات هوم؟ پس غصه نخور که دختر و پسرات از غصه ت دق میکنن،تو گل سر سبد این بیمارستانی من بادیدنت پر از انرژی می شم و جون تازه می گیرم.
پریچهر لبخندی زد چشماش و بست قطره اشکی که از گوشه چشمش پایین چکید و با دست پاک کردم، صورتش رو بوسیدم. خود بهشت بود این پیرزن پر از انرژی مثبت پر از خوبیها چطور بچه هاش اینهمه خوبی رو فراموش کردند؟چطور دلشون میومد نادیده ش بگیرند؟
از اتاق بیرون اومدم،  قطره اشک سمج رو از گوشه چشمم پاک کردم، همگام با بیرون اومدنم دکتر رضایی جلوم ظاهر شد، بسمه الهی گفتم و کمی عقب رفتم. 
_ سلام ببخشید ندیدمتون.
رضایی با اون لبخند چندش وارش نگاهم کرد.
رضایی_ سلام خانم خوبین؟خواهش می کنم،از بس پیگیر زندگی مریضایین و غصه شونو  می خورین دید چشمتون کم شده انقدر خودتو عذاب نده دختر. 
_ من عاشق پرستاریم مریضامم دوست دارم اصلا ازشون خسته نمی شم، با ناراحتیشون ناراحت می شم، با دردشون درد می کشم، با شادیشون شادم اصلا اذیتم نمی کنه اینکارا،پس شما غصه ی منو نخورین، من اگه اذیت شم کارمو می ذارم کنار بیشتر دور و اطرافیان با نگاه بدشون آدمو خسته می کنن وگرنه من تو این بیمارستان کنار مریضهام آرامش می گیرم با اجازتون. 
    

ویرایش شده در توسط Fateme00
  • پسندیدم 7
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۹
حرفم و زدم و اجازه حرف زدن بهش ندادم خواستم از کنارش رد شم که صدام زد.
رضایی_ شیوا؟
سمتش برگشتم  دستمو مشت کردم. 
_ ببینین آقای رضایی نمی دونم با چه زبونی بهتون بگم من فامیلیم گلزاره تکرار کنین تا ملکه ذهنتون شه.تکرار کن ببینم می تونی؟دیگه اسم کوچیکمو صدا نکنین اوکی؟.دیدین تا الان به کسی اجازه بدم اسمم و  صداکنه؟  پس شما هم اینکارو نکنین خواهشا.
انقدر تند حرفهام و زدم که خودم هم شوکه شده بودم چه برسه به رضایی بدبخت که هنگ کرده بود.
رضایی_ فکر کردم فرقی بین من با بقیه هست؟
_ هیچ فرقی نیست ،هیچ فرقی، پس خواهشا یکم رعایت کنین، نذارین حرمتای بینمون شکسته شه، در ضمن من فکر کنم جوابتونو اوندفعه دادم! گفتم اصلا معیارهای ما با هم جور نیست، حتی نمی تونم بهتون فکر کنم، پس بهتره فراموش کنین دیگه هم سر راهم ظاهر نشین، لطفا اگه واقعا برام ارزش قائلین بیخیالم شین، من اون آدمی نیستم که شما دنبالشین، انشالله یکی بهتر از من و پیدا می کنین خدانگهدار.
ازکنارش گذشتم، به اتاق پرستاری رفتم، لباسم وعوض کردم.
 از شانس بدم امروز هم ماشین نداشتم،باید با تاکسی می رفتم خونه،از بیمارستان اومدم بیرون و تاکسی گرفتم سر کوچه پیاده شدم.از سر کوچه تا خونه رو پیاده رفتم، سنگی که جلو پام بود با پام پرتش کردم جلوتر مسیری که سنگ می رفت می رفتم.نزدیک خونه محکم پرتش کردم کلید رو در انداختم رفتم تو.
_ سلام مامان.
مامان_ سلام مادر خسته نباشی امروز چطور بود؟
_ مرسی مامانجان مثل همیشه اتفاق جدیدی نیفتاد.
مامان_ احساس می کنم ناراحتی؟
_ نه خوبم فقط اتفاق هر روز دوباره رخ داد، این دکتره باز گیر داد بهم،شدید رو نرومه، زیاد موضوع جدی نبود، حلش کردم البته اگه حل شده باشه!
مامان_خب مادر تو هم یکم کوتاه بیا به حرف دلش برو شاید بنده خدا ‌واقعا میخوادت.
_خب باید به دلم بشینه یا نه؟
مامان_ خب تو که نمیذاری حرفشو بزنه مادر؟
_ول کنین تو رو خدا مامان اصلا نمی خوام راجبش حرف بزنم.
مامان_ باشه برو لباستو عوض کن، دختره رو هم صدا کن بیاین ناهار آماده ست آخرش از دست شما دو تا من دق می کنم.
_ خدانکنه شما گیر ندین به من، منم قول میدم دختر خوبی باشم مامانجان اونیکه قسمتمه هنوز دلمو نلرزوند بلرزونه خبرتون می کنم.
با خودم گفتم:(آره جون خودت نلرزوند، لرزوند ولی ممنوعه ست، ممنوعه انقدر تکرار کن تا ثبت شه تو ذهنت.)
مامان_چه دوره ای شده دخترا حیا رو خوردن یه آبم روش.
بلند خندیدمو به طرف اتاقم رفتم و تقه ای به در زدم. 
سارا_ بیا تو. 
دستگیره رو پایین کشیدم داخل رفتم. 
_ سلام علیکم سارا خانم شما خودت اتاق نداری همش افتادی تو اتاق من؟جالبه والا تو اتاق خودمم میام بیاد اجازه بگیرم.
سارا_سلام خب اتاق من تاریک حسود نباش دیگه.خب اجازه نگیر من که مشکل ندارم.
_ بله شما هیچوقت مشکل نداری.
دکمه های مانتومو باز کردم لباسم و با لباس راحتی عوض کردم. 
سارا_ وای شیوا نمی دونی چی شد؟ 
_ چیه دوباره خر ذوقی؟ 
سارا_ دیشب ایمان کلی باهام حرف زد، خیلی خوبه اصلا فکر نمی کردم اینجوری باشه، خیلی خوبه خیلی اصلا  پسره مثل دیونه ها می مونه نمی دونی چه دلبریهایی کر...... 
پشت هم بدون نفس گرفتن حرف میزد وسط حرفاش گفتم:
_ خاک بر سرت یعنی مختو زد؟وا دادی؟
سارا_ من مخشو زدم نه اون وای شیوا قیافه عمه دیدنی بود ایمان گفته انقدر دوستم داره که حاظره هر کاری بکنه واسم. 

ویرایش شده در توسط Fateme00
  • پسندیدم 6
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۰
_ جلو عمه؟سارا  جدی که نمیگی تا دیروز دراز بی سرو پا بود! الان واقعا دلتو به اون باختی؟الان شده جنتلمن و آقا و خوش هیکل؟ 
سارا_ اه آرومتر مامان می شنوه خب الان که فکر می کنم خیلی هم خوش استیله نباید از حق گذشت؟خدایی خیلی خوبه.
_ متاسفم برات خلایق هر چه لایق عمرا عمه بذاره ایمان بیاد تو رو بگیره.
سارا_ هه یادت نره من سارام نه شیوا، سارا هر چی بخواد بهش می رسه.
سری با تاسف تکون دادمو بی حرف از اتاق بیرون اومدم پیش مامان رفتم.
_ کار نداری مامان؟ 
مامان_ نه همه چی آماده ست، به سارا گفتی بیاد ناهار؟
_ نه انقدر حرف زد یادم رفت، ناهار چیه؟ 
مامان_ سیب زمینی گوجه سرخ کردم امروز حوصله غذا درست کردن نداشتم. 
سارا با لبهای اویزون گفت:
سارا_ مامان نمی دونی من دوست ندارم!

_ بسمه الله کی اومدی پایین؟
مامان_ خیلی دل خوشی ازت دارم غذای مورد علاقه تم درست می کنم حتما.
سارا_ اوف دوباره شروع شد. 
_ کوفت دوست نداری نیمرو بخور. 
سارا_ کی می شه شوهر کنم راحت شم.
مامان_ بدبخت اون پسری که می خواد بیاد تو رو بگیره خودم برات میزنم. 
سارا_آدم مادر و خواهر مثل شما دوتا داشته باشه دیگه دشمن می خواد چیکار؟
_ خوبه خوبه بچه پرو پاشو برو تخم مرغتو سرخ کن. 
سارا_ آخه ساعت ۶ ناهار می خورن؟ 
_ خب تو زودتر می خوردی؟ 
سارا_ ا مگه می شه!بدون یکی یدونه غذا از گلوی مامان پایین نمیره ما هم که دختر سر راهی هستیم والا کسی به ما توجه نمی کنه.
مامان_ زبونتو مار بزنه مثل همون عمه شه نیش داره حرفاش. 
من بلند خندیدمو سارا گفت: 
سارا_ مگه دروغ میگم؟ راست میگم که داری اینجوری حرص می خوری.
ناهار با مسخره بازی خنده ها و حرص خوردن مامان خوردیم، ظرفهارو من شستم و سارا خشک کرد با زنگ موبایلش سریع دویید و از آشپزخونه بیرون رفت.
مامان_ وا این چش بود؟
_ نمی دونم والا فکر کنم برق گرفته تش. 
مامان_ حواست بهش باشه مادر خیلی شیطنت داره از آینده ش می ترسم. 
 _ ترس واسه چی خوب می شه الان تو سنی هست که اینا طبیعیه.
مامان_ واسه تو چرا نبود هر چقدر سر تو آرامش داشتم سر این دلهره و عذاب دارم.
_ خودتون دارین بزرگش می کنین، درسته شیطنت داره ولی حواسش هست خیالتون راحت عقلش میرسه کاری نکنه باعث آبروریزی بشه.
اونروز تا اومدن بابا نه من از اتاق بیرون اومدم نه سارا اون با موبایلش سرگرم بود منم با رمان.
سارا_ شیوا؟ 
_ هوم؟
سارا_ میگم خدایی میگی ایمان خوب نیست؟
کتاب رو بستمو سمتش برگشتم.
_ ایمان خوبه ولی خانوادشم در نظر بگیر. 
سارا_ یجور میگه خانواده ش ،فقط عمه اخلاقش بده دیگه ،بقیه که مشکلی ندارن.
_ همون عمه کار کل خانواده رو می کنه، در ضمن می دونی دل خوشی هم ازت نداره.
سارا_ ولی من دلم واسه ایمان سوخت، دیشب در خونه فقط گریه نمی کرد تو جشن از اول تا آخر حواسش به من بود. می گفت داشت می سوخت وقتی نگاهمو تعقیب کرد و به سجاد رسید، می گفت دلم می خواست تیکه تیکه ش کنم از جشن بندازمش بیرون فکر کنم بتونه خوشبختم کنه، آخه خیلی دوستم داره.
_ تو چی؟ 
سارا_ من که تا الان ازش خوشم نمیومد برای اولین بار چون خیلی خواهش کرد دیشب به حرفاش گوش دادم،گفتم یه فرصت بهش بدم، حتی دوستش هم می گفت، دل بده به این دیونه خسته صداش کن، خیلی دوستهای باهالی داره همون امیرعلی که چشمتو گرفت، می گفت جان عزیزت یکبار به حرفاش گوش کن ضرر نمی کنی،؛؛ تو عشق و دوست داشتنت مطمئنه، کسی هم وقتی تا این حد مطمئن باشه ،عشقش موندگاره و نابود شدنی نیست؛؛.  
 

ویرایش شده در توسط Fateme00
  • پسندیدم 7
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۱
_ نمی دونم سارا اگه فکر می کنی می تونی عمه رو تحمل کنی ایمان به نظر منم پسره خوبیه چون عمه زیاد رو مخم بود من و ازش بیزار کرد وگرنه من که ازش بدی ندیدم. 
سارا تو فکر رفت شونه ای بالا انداخت و گفت:
سارا_ نمی دونم عجیب دو دلم، بی خیال رمانت و بخون.
لبخندی زدم و گفتم:
_من یکم بخوابم امشب به جای زهرا باید وایستم به مامان بگو بیدارم نکنه خودتم بی سرصدا باش قشنگ همچی و در نظر بگیر بعد دل بده.
سارا_ چشم خانم تو که تا ظهر بودی خسته نیستی؟ ای خدا تا کی می خوای اینجوری زندگی کنی؟ این یجور سواستفاده کردنه،همش همه می خوان ازت سواری بگیرن، آخرش به هیچ جا نمی رسی یبار شده اون جات وایسته؟خدایی یکبار امتحانش کن عمرا وایسته.
_ من خودم نخواستم وگرنه وایمیستاد.تو چیکار به من داری؟تو سرت تو کار خودت باشه.
پتو روی سرم کشیدم سارا آه سردی کشیدو از اتاق بیرون رفت.
..........
زهرا_ پسره پریچهر اومد بالاخره
_ جدی! خب چی شد؟
زهرا_ هیچی فیلم هندی شد، مادره رو یجور بغل می کرد می بوسید آدم جیگرش کباب می شد پس فردا هم مرخصه قراره پسره ببرتش پیش خودش پسر بزرگشه مثل اینکه خارج بوده اومده، وقتی فهمیده خواهر برادراش چیکار کردن خیلی عصبی شد. 
_ خب خداروشکر، من فکر می کردم همه بچه هاش نامردن پس مردم توشون بود الان کی پیششه؟
زهرا_ هیشکی گفته می خواد تنها باشه پسرشم به زور انداختیم بیرون تازه نمی دونی کشف کردم پسرشم مجرده نمی دونی چه پسر خوشکلی داره  فقط حیف که گند دماغه انگار از دماغ فیل افتاده.
سرم و به نشونه تاسف تکون دادم و گفتم:
-کی می خوای آدم شی آخه؟
زهرا خندید من مشغول عوض کردن روپوشم شدم.
زهرا_ هیچی وای شیوا مرسی امشب مامان خیلی بهم نیاز داشت. انشالله برات جبران کنم، تو عروسیت با آبکش آب بیارم.
_ خسته می شی کمرت رگ به رگ نشه یه وقت،الان دیگه کسی خونه عروسی نمی گیره که زحمتی واسه تو داشته باشه خیالت راحت، راستی امشب دکتر شیفت کیه؟
زهرا_ وای نگو نگاه قلبم چه تند میزنه به نظرت کی می تونه باشه؟ 
_ مردشورتو ببرن که هر دفعه عشقات عوض میشن در گارژتو باز گذاشتی، رفت و آمد و آزاد کردی، چه خبره؟چند تا چندتا؟
زهرا_ نه موسوی دیگه آخریشه یکم برم رو مخش حله.
_ آره حتما برو بگو بیا منو بگیر خجالتم نکش. 
زهرا_ این و گذاشتم برای مرحله اخر. 
چشمکی به من زد، از اتاق بیرون رفت بعد رفتنش به مریض های دیگه سر زدم و پریچهر رو نفرآخر گذاشتم که بیشتر پیشش بمونم.سمت اتاق پریچهر رفتم.
_ سلام پریچهر جون. 
پریچهر_ سلام دخترم خوبی مادر؟زودتر از اینا منتظرت بودم.
_ قربونت برم گفتم به بقیه سر بزنم پیشت بیشتر باشم، ای کلک امشب که شیفتم نبود چجوری منتظرم بودی؟ 
پریچهر_ این دختره ی شیطون مگه چیزی تو دهنش می مونه زهرا بهم گفت که امشب جاش وایمیستی، منم که پس فردا مرخصم گفتم سرتو درد بیارم و از زندگیم برات بگم، که نگی بی معرفت بودو نگفت.
دستامو بهم زدمو گفتم: 
_ آخجون، خدا روشکر یادت موند گفتم حتما یادت رفته رومم نشد بگم برام تعریف کنی، ولی یه قولی بهم بده هر جا خسته شدی تمومش کنی یا جاهایی که اذیتت میکنه ازش بگذر خب؟
پریچهر_ اون دوران یه جاهاییش غمناکه ولی  سرحالم می کنه نه ناراحت، اونموقع هر چی بود هر دردی هر غصه ای لااقل دورم شلوغ بود، تنها نبودم تا دلم می گرفت با یکی درد و دل می کردم،نه مثل الان، تو سالمندان احساس اضافه بودن می کردم، ولی اینجا انگار همه بچه هامین  دوباره جون گرفتم،
بهو ساکت شد و طرفم برگشت و گفت:
خب دخترم  صندلیتو بذار کنارمو بشین و گوش کن.هر جا حوصلتو سر بردم بگو تعریف نکنم ناراحت نمی شم مادر.

ویرایش شده در توسط Fateme00
  • پسندیدم 7
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۲
(پریچهر)
_ما تو رشت زندگی می کردیم، تو یه خانواده ی شلوغ پنج  خواهر بودیم و سه تا برادر، هر کدوم از خواهرام یه جا ازدواج کرد، یکیش تهران و یکیش مشهد، دوتای دیگه تو خود رشت ازدواج کردن. داداشامم خیلی غیرتی بودن، همه شون ازدواج کرده بودند، فقط من مونده بودم ته تغاریه خونه، توی خونه دردندشت،عزیز دل همه بودم ولی تا یه زمانی،از یه دوره از زندگی روی سکه برگشت زمانی که فهمیدم بزرگ شدم، از بزرگ شدنم متنفر بودم، از اینکه دیگه به چشم خریدار نگام می کردن بیزار بودم،همش خودم و لعنت می کردم، که چرا کوچیک نموندم؟فکر می کردم دست خودمه می تونم کاری کنم که کوچیک بمونم.
هه، ولی نشد از بخت بدم بزرگ شدم......
اونموقع مثل الان نبود، که عاشق شی و ازدواج کنی، اونموقع حتی اجازه بیرون رفتنم نداشتم، تا اینکه خواهرم خبر داد داره از تهران با یکی از دوستاشون میان خونمون، نمی دونستم قضیه چیه فکر می کردم مثل همیشه داره میاد مهمونی ،نمی دونستم  ایندفعه اومدنشون  با دفعه های قبل فرق می کنه، چون دلتنگشون بودم خیلی خوشحال شدم، از تنهایی هم در میومدم،
 ولی غافل از اینکه خواهرم خوابایی برام دیده بود، اون خانواده ای که اومدن خواستگار بودن، چون از رفتار خواهرم خوششون اومد گفت حتما یکی مثل خودت برام پیدا کن، نمی دونم چرا همچین فکری داشتن مگه میشه آدما شبیه هم باشن؟ درسته خواهر بودیم ولی اخلاقمون زمین تا آسمون با هم فرق می کرد. 
رضا خیلی پسر خوبی بود ولی به دلم ننشسته بود خیلی خونگرم بود، خیلی زود با همه گرم می گرفت،تو اون دو سه روزی که بود حسابی تو دل همه جا باز کرد غیره من، رفتنش همانا و سرکوفت زدن خانواده همانا همه بسیج شده بودن که حتما بهش جواب مثبت بدم، ولی دلم راضی نمی شد، اصلا به دلم نمی نشست، طوری که به مادرم سپردم به همه بگه اگه زیاد اسرار کنن خودمو می کشم.یه بار که سر ایوون نشسته بودم، مادرم پشتم نشست و موهامو شونه کردو بافت، این کارش بهونه ایی بود واسه حرف زدن می دونستم می خواد حرف بزنه باهام، چون هر وقت کارم داشت شروع می کرد به بافتن موهام،برام حرف میزد.
شایسته_ پریچهر مادر، دختر گلم،  می دونی من همسنت بودم دو تا بچه داشتم؟
_ خب این به من چه مادر؟
شایسته_تو این محل خودت می دونی همه دخترا تو سن کم ازدواج می کنن، تو دیگه سنت خیلی بالا رفته مادر تنها دختر ده هستی که بیست و دو سالته هنوز مجردی،بیا با این پسر حرف بزن  شاید مهرش به دلت بشینه خیلی پسر خوبیه، خواهرت خیلی تعریفشو می کنه، دردت به جونم خودت که داداشاتو باباتو می شناسی می ترسم مادر می ترسم به زور بدنت به یکی که زن مرده باشه یا بشی هوو یکی اونوقت من دق می کنم،زندگی راحله رو ببین خواهرت داره عذاب می کشه نمی خوام زندگیه تو هم بشه لنگه ی اون.
_ چه ربطی داره مادر چون بیست و دوسالمه باید برم خونه شوهر؟مامان من نمی تونم، دوست ندارم شوهر کنم می ترسم.
شایسته_ از چی دردت به جونم؟ ازدواج که ترس نداره.

سمتش برگشتم تو چشماش نگاه کردم.
_ از دور بودن از شما، من می خوام پیش شما بمونم.

مادرم دستشو رو صورتم گذاشتو گفت:
شایسته_ نمی شه که تا آخر پیشمون بمونی بالاخره باید ازدواج کنی خودت مادر شی،زندگی واسه خودت تشکیل بدی.بشی خانم خونه خودت.
_ خب مگه اینجا زندگی نمی کنم؟ من کنار شما خوشبختم راضیم چرا می خواین شوهرم بدین؟ازم خسته شدین؟
شایسته_ تو عزیزدلمی اگه دسته من بود تا آخر عمر کنار خودم نگهت می داشتم ولی دست من نیست.
اونروز مادرم هر چی گفت تو گوشم نرفت، هر روز یکیشون کنارم می نشست و رو مخم می رفت، که ازدواج کنم ولی زیر بار نمی رفتم؛ حتی از آقاجانم کتک خوردم ولی زیر بار نرفتم، اگه مادرم اونروز به دادم نمی رسید، زیر شلاقایه آقاجانم مرده بودم، من و انداخت تو اتاقو در و قفل کرد دو سه روز طول کشید دردام آروم شه 

ویرایش شده در توسط Fateme00
  • پسندیدم 7
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۳ 
کبودیهای تنم کمرنگ شه بازم مثل همیشه مامانم دلش سوخت و درو باز کرد برام غذا آورد.
شب سوم وقتی مطمئن شدم همه خوابن از خونه زدم بیرون، تصمیممو گرفته بودم، یه تپه ای بود چند کیلومتر از دهمون  فاصله داشت، شنیده بودم یکی قبلا خودشو از اونجا پرت کرد پایین تا برسم بالای تپه دوییدم، همه جا تاریک و خوفناک بود، مثل بید می لرزیدم، نفسم بند اومده بود، تند تند نفس می زدم، دستام و پاهام می لرزید، تمام تنم یخ بود، فکر نمی کردم انقدر بترسم،از تپه بالا رفتم لرز بدی وجودمو گرفته بود چشمامو بستم یه قدم برداشتم دونه دونه اعضای خانواده م اومدن جلو چشمم، اول مادرم با دیدنش قدمام سست شد مگه می تونستم بدون مادرم باشم، یاد کارهایی که برام می کرد از بچگی تا بزرگ شم مثل فیلم از جلوی چشمم گذشت،پاهام می لرزید دوباره لرزون یکقدم جلو رفتم، یاد خواهر و برادرام افتادم، با خودم گفتم یعنی اونا بعد رفتنم چیکار می کنن، خودمم جوابمو دادم.هیچی چیکار داشتن بکنن؟ دو روز گریه می کردن؛بعدش فراموش می شدم.تازه کلی هم لعنتم می کردن.دوباره قدمام محکم شد.وقتی قیافه آقاجانم جلو چشمم اومد، فقط کتکاش تو ذهنم زنده شد، نمی دونم یادم نمیومد اخرین باری که دست نوازش به سرم کشید، یا من و بوسید یا در آغوشم گرفت چه زمانی بود.آخرین قدم و برداشتم احساس کردم زیر پام خالی شد.ولی یهو یه دست من و از پشت گرفت،ترسم بیشتر شد چون اون اطراف هیچ خونه ای نبود، هیچ آدم زنده ای هم نبود،سریع سمتش برگشتم دیدم یه پسره جوونه اخمام تو هم رفت و سرش داد زدم. 
_ ولم کن تو کی هستی که به خودت اجازه دادی دستمو بگیری؟

پسرک مثل من نفس نفس میزد تو اون تاریکی نمیشد قشنگ قیافشو دید.
پسر_ منم یکی مثل تو ولی جرات تو بیشتر از من بود، من ترسیدم و نتونستم خودمو بندازم، ولی جسارت تو بیشتر بود اگه می ذاشتم خودتو بندازی بعدش عذاب وجدان می گرفتم که چرا نجاتت ندادم.
با تعجب بهش نگاه کردم خود به خود آروم شدم، برام سوال بود مشکل این چیه که می خواست خودشو بکشه، پسرا تو ده که آزاد بودن مشکلی نداشتن اصلا این پسر کی بود که تا الان ندیدمش؟
_ تو هم می خواستی خودکشی کنی؟
پسر_ آره
_ چرا؟
پسر_ بشین یکم نفست بالا بیاد تا برات تعریف کنم.
نمی دونم چرا به حرفش گوش کردم؟ دلم می خواست با یکی درد و دل کنم، نمی دونم چرا اصلا بهش اعتماد کردم!برای خودم جای سوال بودروبروش روی تخته سنگی نشستم. 
پسر_ من علی پسر کدخدا رمضونم میشناسیش؟
_ مگه میشه کسی تو ده باشه کدخدا رمضونو نشناسه؟ ولی تا اونجایی که من می دونم یه دخترو یه پسر داره که پسرشم قبلا دیدم شما نبودی.
پسر_من پیششون زندگی نمی کردم. چندماهه به دستور بابام اومدم اینجا از پونزده سالگی تهران پیش عموم بودم.درسم که تموم شد بابام پیغام داد بیام تا برام آستین بالا بزنه.
_ تو هم حتما نمی خوای ازدواج کنی؟
علی_ می خوام ولی نه به انتخاب بقیه، دوست دارم خودم انتخاب کنم.
سرم و انداختم پایینو با گوشه شالم بازی کردم و گفتم:
_ ولی من از ازدواج می ترسم واسه همین نمی خوام ازدواج کنم.
علی بلند خندید وگفت:
علی_ ازدواجم مگه ترس داره؟
_ نخند خب دوست ندارم به اجبار ازدواج کنم.
علی_ پس نگو می ترسی، تو هم مثل من زیر بار حرف زور نمیری.
_ شاید اینیکه تو میگی باشه.
علی_ من مشکلم بزرگتره واسه من می خوان یه بچه رو بگیرن، من بیست و شش سالمه دختری که برام انتخاب کردن چهارده سالشه انگار می خوام بچه بزرگ کنم،توگوششون نمیره هر چی میگم،حرف خودشونو میزنن میگن از بچگی تربیتش بیفته تو دستت بهتره، ولی من دلم براش می سوزه نمی تونم به عنوان همسرم قبولش کنم، اون لحظه که عصبی بودم تصمیم گرفتم خودم از این بالا پرت کنم پایین، ولی جراتشو نداشتم. خوف کردم وقتی پایینو دیدم.

ویرایش شده در توسط Fateme00
  • پسندیدم 5
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۴
خندم گرفته بود بلند می خندیدم وقتی تعجب علی و دیدم جلو دهنمو گرفتم و ساکت شدم.
_ ببخشید خیلی قیافت باهال شد وقتی داشتی تعریف می کردی همین الانم ترس و میشه تو چشمات حس کرد.خب وقتی می خواستی پرت کنی خودتو چشماتو می بستی پایین و نمی دیدی مثل من.
علی بهم خیره شده بود چشم ازم برنداشت دستمو جلو صورتش تکون دادم تا از رویا بیاد بیرون.
_ کجا رفتی؟
علی هول شده بود دستپاچه گفت:
علی_ هیچی همینجام.
_ اگه جلومو نگرفته بودی  الان روحم تو پرواز بود آزاد آزاد  واسه خودم می چرخیدم.آخه تو چیکار به من داشتی؟
می ذاشتی خودمو راحت کنم.
علی خندید و گفت:
علی_ پاشو دختر برو خونتون تا صبح نشده، داستان زیاد گوش می دی؟ولی این مثل داستان نیست واقعیه دختر جان واقعی.اگه عمرت به دنیا بود و دست و پات می شکست چی؟
از تصور حرفهاش هم لرز بدی گرفتم هم خندم گرفت ،از جام بلند شدمو بهش گفتم:
_ اونوقت آقاجانم خودش من و می کشت،دیگه زحمتی برام نداشت تو چیکار می کنی؟
علی_رو حرفم وایمیستم اگه کوتاه نیومدن شبونه از اینجا میرم هر جا که شد.هیچجور نمی تونم ازدواج با یه بچه رو قبول کنم.
_ خوش به حالت کاش منم می تونستم از اینجا برم،تا الان زندگی و انقدر سخت نگذرونده بودم.
علی_ خب برو واسه چی می خواستی خودتو بکشی؟برو از این ده راحت زندگی کن.
_ کجا رو دارم برم؟هر جا برم مثل آواره ها باید زندگی کنم اونجوری که بدتره. 
سرمو پایین انداختم و ازش خداحافظی کردم،چند قدم ازش دور شدم صدام زد
علی_ببخشید می تونم بپرسم اسمت چیه؟
برگشتم طرفش و گفتم:
_پریچهر،
سرم رو پایین انداختم، سریع ازش دور شدم رفتم سمت خونه تا برسم نزدیک اذان صبح شد، تا خونه رو دوییدم و بی سر و صدا وارد خونه شدم، آروم  وارد اتاقم شدم لباس عوض کردم، روی تشکم دراز کشیدم.به فردام فکر کردم به آینده ای که نمی دونستم قراره چی بشه، تازه چشمام گرم شده بود،که مادر برای  نماز صبح بیدارم کرد.
یک هفته ای از دیدن من و علی می گذشت، خانواده م دیگه در مورد خواستگار شوهر دادنم حرف نمی زدن، یکم مشکوک بود، ولی خب خوبیش این بود چند روزی و تو آرامش سپری می کردم.
همه چی شده بود مثل قبل خواستگاری، تا اینکه بابام یهو وسط روز اومد خونه مامانم و صدا زد، با هم رفتن تو اتاق دوباره دلشوره گرفتم، مطمئن بودم یه چیزی شده که بابام زود اومد خونه
 به گلهای تو حیاط آب دادمو خودمو مشغول آب پاشی حیاط کردم، دلم می خواست بدونم تو اتاق چه خبره ولی می ترسیدم فالگوش وایستم، یه بار که اینکارو کرده بودم آقاجان گوشمو یجور پیچوند تا یکماه دردش باهام بود.یکساعتی طول کشید حرف زدنشون بعد یکساعت اول مامان بیرون اومدو نگام کرد سری تکون داد و اشکهای گوشه چشمش و پاک کرد.
بعد آقاجان صدام کرد، با قدمهای لرزان و آهسته طرف اتاق رفتم.
_ بله آقاجان؟
آقاجان_بیا بشین
_ چیزی شده؟
آقاجان_ گفتم بشین. 
روبروش نشستم.
آقاجان_ امشب برامون مهمون میاد مثل بچه ی آدم میای می شینی، لجبازی نمی کنی، وگرنه دیگه تو این خونه جایی نداری فهمیدی؟
_ چرا آقاجان مگه کین؟ 
آقاجان با اخم نگام کرد و داد زد.
آقاجان_ تو یه الف بچه من و سوال جواب می کنی، برو بیرون.
هیچوقت اجازه سوال کردن نداشتم نه تنها من هیچکدوم از خواهرام اجازه نداشتن ولی جسارت من بیشتر بود، با اینکه می دونستم جوابی دریافت نمی کنم ولی می پرسیدم،سرم و انداختم پایین و بیرون رفتم.
 

ویرایش شده در توسط Fateme00
  • پسندیدم 5
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۵
_مامان؟
مامان اشک گوشه چشمش و پاک کرد، ولی اشکش خشک نمی شد، بهش مجال نمی داد.
مامان گریه می کرد و حرف میزد.
مامان_ مادر خودت از دستی بختت و  سیاه کردی، بهت گفتم خوب فکر کن، گوش نکردی الان باید بری هوو شی باید بشی زن دوم چیکار کردی با زندگیت؟الانم که دیگه عباس اصلا کوتاه نمیاد، گفته یا راضیت کنم، یا به زور می شونتت سر سفره عقد.
_ مگه چیکار کردم؟ چرا باهام اینکار و می کنین؟
مادرم گریه می کرد اونقدر که بخاطر اشکهای مادرم دلم می سوخت و گریه می کردم، واسه خودم ناراحت نبودم.لعنتی به علی فرستادم، اگه جلومو نمی گرفت الان مرده بودم مامانم کمتر غصه مو می خورد.
مامان_ بخت بدت بخاطر منه اگه منم شیرزن بودم و جلو همه می ایستادم، الان بچه هام اینجوری نبود زندگیشون بخت اقبال همتون به مادرتون رفته مادر بمیره براتون دردتون به جونم.
_ خدا نکنه مامان انقدر غصه نخور درست میشه هر چی خدا بخواد همون میشه.غلط کردم نکن با خودت اینجوری تو نباشی که من دق می کنم.
نمی تونستم بگم تو دلم چه آشوبیه، جز اینکه عذاب بکشه چیزی براش نبود.
من خیلی شبیه مامانم بودم، برعکس همه ی خواهر برادرام که قیافشون به بابام رفته بود، موهای بلند و مشکی مواج، چشمهای قهوه ای درشت و کشیده، ابروهای پرپشت، دماغ قلمی، گونه هام که همیشه قرمز بود، اونم درست مثل مادرم، بچه که بودم بهم میگفتن لپ قرمزی.فقط لبهام برعکس لبهای مادرم بود لبهای من کوچیک بود و لب مادرم برجسته.
مامانم خواهان زیاد داشت مامانمو پسرعموش خیلی همو می خواستن ولی بابازرگم راضی نشد، می گفتن درست نیست،ازدواج تو فامیل رو دوست نداشتن، پسرعموی مامانمم وقتی دید مخالفت می کنین خودکشی کرد، مامانمم تا یکماه افسرده بود و فقط اشک می ریخت ،بابابزرگم مامانم و تو اتاقش زندانی کرده بود، که بلایی سر خودش نیاره اون خیلی عذاب کشید، ولی  دیگه براش فرقی نمی کرد، با کی ازدواج کنه اولین خواستگاری که براش اومد جواب مثبت داد اونم بابای من بود، هیچوقت نتونست پسرعموشو فراموش کنه همیشه می گفت؛؛ عشق اول هیچوقت خاموش نمیشه مخصوصا برای یک زن؛؛
سرتو درد نیارم اونروز و با گریه و غصه به شب رسوندمو شب آماده شدم دیگه توان جنگیدن نداشتم.خیلی پشیمون بودم که چرا خواستگار اولمو جواب کردم بهتر از این بود برم تو زندگیه یه زن بدبخت می دونی شیوا جان خوشحالم وقتی الان زنهایی رو می بینم که قوین قدرت انتخاب دارن،حتی بعضیهاشون ده پله از مردشون جلو هستن ،هیچوقت حسرت نخوردم، همیشه هم گفتم انشالله همیشه زن قدرتمند تر از مرد شه ولی لطافت و مهر مادریشو کم نکنه تا آخر همراش باشه.
اونشب من تو مطبخ بودم تا صدام کنن، انگار می خواستن ببرنم پای چوب دار یا سنگسارم کنن، منتظر بودم حکمم اجرا شه و تموم شه خلاص شم. 
خلاصه بعد چند دقیقه صدام کردند با سینی چای به اتاق رفتم و سلام کردم، از همه پذیرایی کردم سرم و بلند نکردم، دوست نداشتم کسی و ببینم،بعد اینکه چای رو پخش کردم مادرم گفت کنارش بشینم،صحبت سر مهریه و شیربها بود، من دیگه اونجا نبودم تو یه دنیای دیگه بودم،همه چی تموم شده بود،حکم اجرا شد روح منم مرد فقط جسمی بودم که کنارشون نشسته بود.
بعد تمام شدن حرفاشون دست زدن و شیرینی خوردن منم برای بخت بدم اشک ریختم اصلا نفهمیدم کی نشون دستم کردنو کی چادرم عوض شد، چادر نو سرم کردن. وقتی مامانم صدام زد تازه فهمیدم همه رفتن و خونه خالی شد چادرمو از سرم گرفتمو ظرفها رو جمع کردم،مامان خوشحال بود تعجب کردم مامان که برام گریه می کرد،چرا الان خوشحاله راحله خواهرم گونمو بوسید و گفت:
راحله_ خدا شانس بده پری چه پسره جوون   رشیدی قسمتت شد!فکر  می کردیم کدخدا  پسرش سن داره،ولی خیلی جوون رشیدی بود، چقدر دلنگرونت بودیم. 
مامان_ آره مادر خدا روشکر خیالم راحت شد.
    

ویرایش شده در توسط Fateme00
  • پسندیدم 4
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۶
تو شوک بودم اینا داشتن چی می گفتن؟ کدخدا ؟مگه تو این ده چندتا کدخدا داره؟ گفتن واسه پسر بزرگش اومدن یعنی واسه برادر علی وای خدا یعنی علی می دونه؟
سمت مادر برگشتم و گفتم:
_ مامان اسم پسرشون چی بود؟
مامان_ نمی دونم مادر راحله تو هم نمی دونی.
راحله_ فکر کنم گفت؛ امیر دقیقا نمی دونم مادره که فقط می گفت پسرم مهندسم، اسمی از پسرش نیاورد که بدونیم اسمش چیه چطور مگه پریچهر مگه اسمشم مهمه؟
_ نه همینجوری پرسیدم.
پاهام حس نداشت که وایستم روی زمین نشستم، با خودم دعوا داشتم که چرا یه لحظه سرمو بلند نکردم ببینم کیه؟ لعنتی به خودم فرستادم.یعنی من بشم زنداداش علی؟یعنی اونم می دونه که قراره زن برادرش شم؟خدایا خودت کمکم کن.چجوری باید برم آوار شم تو  زندگی یه زن بدبخت یعنی زنش راضیه؟ کدوم زنی راضیه که سرش هوو بیاد؟.خدایا خودت کمکم کن کاش یکی بود که راهی پیش پام بذاره کاش یه حمایت کننده داشتمو می تونستم از اینجا برم.
احساس خفگی می کردم نمی تونستم نفس بکشم.
_ مامان من برم تو اتاقم؟
مامان_ مادر رنگت پریده،چی اینجوری کلافت کرده حالت خوبه؟
_ خوبم مادر فقط اگه اجازه بدین یکم استراحت کنم.
راحله_ پری مطمئنی خوبی؟
_ آره خوبم.
رفتم تو اتاقم خیلی دلم گرفته بود، همه خوشحال بودن، هر چی باشه عروس کدخدا می شدم.بابام که از خداش بود، مادرمم که نمی تونست واسم کاری کنه، خودمم که دیگه حوصله جر و بحث نداشتم، یعنی اجازه بحث کردنم نداشتم، جز مادرم کسی بهم اجازه حرف زدن نمی داد چه برسه بحث.
سه چهار روز گذشت لب به هیچی نمی زدم، حوصله هیچی و هیشکی و نداشتم.دلم می خواست خودمو بکشم،یاد حرف علی می افتادم، که می گفت (اومد و نمی میردی دست و پات می شکست)، این حرفش باعث ترسم می شد.

دو روز از خواستگاری می گذشت دو روزی که از بس دلشوره استرس داشتم نمی فهمیدم کی صبح به شب رسیده.
 داشتم تو حیاط رخت پهن می کردم دوستم گلی اومد تو ، در حیاطمون چوبی بود هر کی می تونست راحت هل بده درو باز کنه، حیاطمون بزرگ بود، یه چاه تو حیاطمون داشت آبش سرد سرد بود تو زمستون که اصلا  نزدیکش نمی شدم، وقتی رخت می شستیم دستامون ترک برمی داشت،یه باغچه کوچیکم ته حیاط داشت،خونمونم دو طرفش پله می خورد از پله که می رفتی بالا یه ایوون بزرگ بود که روش پشتی و یه سماور استکان نعلبکی بود، سه تا در رو ایون بود که یکیش می خورد به اتاق مهمان، یکیش به اتاق خوابها یکیشم مطبخ خونه بود.
پریچهر_ خسته شدی شیوا جان؟خسته شدی بعدا برات می گم.
_ نه پری جون! انقدر شیرین تعریف می کنی مشتاقم بقیه شو بشنوم، دلم می خواد بدونم علی چیکار کرد عکس العملش چی بود.البته اگه خودت خسته نشدی فقط برم یه سر به مریضای دیگه بزنم زودی بر می گردم. 
پریچهر_ برو مادر،کارت تمام شد بیا تا برات بگم.من خسته نشدم مادر من دو تا گوش مفت پیدا کردم و دارم پر حرفی می کنم.
_ قربونت برم پر حرفی چیه خیلی هم شیرینه حرفات.
 از اتاق اومدم بیرون خیلی کنجکاو شده بودم،  چقدر زندگی سختی داشت، من که اصلا نمی تونم اینجور زندگی رو تحمل کنم، انقدر تو فکر داستان زندگی پریچهر بودم که متوجه دکتر موسوی نشدم خوردم بهش.
_ آخ ببخشید دکتر!
سرخ شدم و سرم را انداختم پایین دکتر موسوی خندید و گفت:
موسوی_ دختره سر به هوا حواست کجاست؟اینا همه اثرات همنشینی با زهراست،چیه دوباره تو فکرات غرقی ؟چیزی شده؟ کمکی از دستم بر میاد ؟
خندم گرفت:(غلط نکنم یه چیز بین این دوتا هست که انقدر از هم حرف میزنن اگه زهرا بدونه دکتر اسمشو اورده از ذوقش سکته می کنه.)

ویرایش شده در توسط Fateme00
  • پسندیدم 5
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۷
_ نه دکتر پیش پری جون بودم حواسم به حرفاش پرت شد.
موسوی_ چرا مگه باز چیزی شده؟ خدا روشکر پسرش که اومده پیشش.
_ آره واقعا خداروشکر کلا حواسم پیشش بود، مشکلی پیش نیومده با اجازتون اگه اجازه بدین برم به کارم برسم.
موسوی_ برو من دیگه باید برم خونه دکتر پویا بعد من میان در خدمت شما هستن.
با شنیدن اسمشم چندشم می شد، دکتر موسوی هم می دونست ازش خوشم نمیاد،لبخندی زد و ابروهاشو بالا انداخت.
_ منظورتون دکتر رضایی دیگه؟
موسوی بلند خندید و گفت:
موسوی_ آخه دختر خوب چرا انقدر ازش بدت میاد؟قیافشو
_ برای اینکه خیلی چندشه،بحثی در موردش نشه بهتره با اجازتون.
سرمو انداختم پایین و از کنارش گذشتم ، یکی دوتا از مریضا رو چک کردم و به اتاقم رفتم، یه لیوان چای خوردم،نمی دونستم درسته برم تو  اتاق پریچهر یا نه؟ ولی حس کنجکاویم شدیدا روی مخم بود من و دوباره سمت اتاقش می کشوند.آروم در اتاق و باز کردم گفتم اگر خوابه برگردم ولی بیدار بود با لبخند بهم نگاه کرد.
_ سلامی دوباره به گلپری جون.

خندید و گفت:
پریچهر_ حیف گل نیست که اسمشو رو من می ذاری؟
_ خیلی دلشم بخواد اسم پری جونمون بره روش.
هر دو خندیدیم و روی صندلی کنار تختش نشستم.
_ اگه خسته ای بذاریم واسه بعد هوم؟دلم نمی خواد کسل ببینمت.
پری_ نه خوابم نمیاد چرا به زور قرص بخوابم.
آماده ای ادامه شو بشنوی یا خسته شدی؟
_ سراپا گوشم شدیدم کنجکاوم. 
پریچهر_ اونروز گلی با ذوق اومد بغلم کرد تازه از شهر اومده بود یه هفته ای پیشم نبود وقتی حال و روزمو دید اخماش تو هم رفت.
گلی_ چیه گلپرک نبینم غمتو؟
انگار منتظر یه تلنگر بودم تا گریه م در بیاد خودم و انداختم تو بغلشو بلند زدم زیر گریه، گلی با تعجب منو از خودش جدا کرد، آخه تا الان منو اینجوری ندیده بود.
گلی_ دِ جون بکن بگو ببینم چی شده؟
_ می خوان شوهرم بدن.
گلی اخمش شدیدتر شد.
گلی_ یعنی چی؟ خب بگو نمی خوام اینکه دیگه گریه آه و ناله نداره.
_ گفتم ولی فایده نداشت گوش نمیدن بهم تو که بابامو می شناسی.
گلی_ حالا پسره کی هست؟
_ پسر کدخدا.
گلی یجوری شد، حس کردم شکه شده نمی دونم شاید اینجوری حس کردم.

گلی_ خب مشکلت چیه ازدواج کن دیگه؟
_خلی شدی برم هوو شم؟
گلی_ مگه پسرش زن داره؟
_ واسه پسر بزرگش می خوان نه کوچیکه.
گلی_ شنیدم زنش بچه دار نمی شه، دنبال زن دوم بودن براش ولی باورم نمی شد، ای خدا چرا هر چی بلاست سر ما زنا باید بیاد،ضعیف گیر آوردن ما رو کی میشه این مردارو بکنم تو گونی و یکی یکیشونو آتیش بزنم.دلم می خواد  از زمین برشون دارم.خدایا چی میشد فقط حوا رو می آوردی رو زمین آدم و همونجا نگه می داشتی دیگه.
با حرفش خندم گرفت تو هر شرایطی شاد بود.
یکم ساکت شد و تو فکر رفت یهو سرش بلند کردو گفت:
گلی_اصلا بیا از ده برو ها؟ منم باهات میام،میریم پیش دخترعموم شهر هیشکی هم جز من آدرسشو نداره.نظرت چیه؟
فکرم و عجیب مشغول کرد، فکر بدی نبود یه مدت دور می شدم آبا که از آسیاب افتاد بر می گشتم.اون لحظه فقط دلم یه راه هل می خواست اصلا به بعدش فکر نکردم فقط دلم می خواست برم با خودم گفتم شاید خدا گلی رو برام فرستاد کلی واسه خودم دلیل قانع کننده آوردم سریع به گلی گفتم.
_ کی بریم؟
گلی_ هر وقت تو گفتی.
_ گیر نیفتیم،وگرنه حسابمون با کرم الکاتبینه.
گلی_ نه خیالت راحت بهت خبر میدم. من میرم ببینم چیکار می تونم بکنم، تو هم مشکوک رفتار نکن که شک کنن بهت، فعلا خداحافظ.
_ باشه پس منتطر خبرتم.

ویرایش شده در توسط Fateme00
  • پسندیدم 5
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۸
دو شب گذشت و از گلی خبری نبود، منم اجازه بیرون رفتن نداشتم آخه به قول خودشون هنوز هیچی نشده می گفتن اختیارت دیگه دست خانواده پسره انگار برده فروختن انگار نه انگار پاره تنشون بودم،
بالاخره روز سوم گلی هول هولکی اومد و خبر رفتنمون و بهم داد.
گلی_پریچهر جون مادرت هواست باشه لو نری؟
_ حواسم هست فقط گلی خیلی استرس دارم. 
گلی_ نترس چیزی نمی شه فقط مطمئن شو خوابن بعد بزن بیرون.
لباسامو تو یه بغچه ریختم و یه گوشه قایمش کردم،استرس امونمو بریده بود، اونشب حتی شامم نخوردم، زیاد جلو چشمشون نبودم می ترسیدم از حالتم بفهمن، از الان دلم برای مادرم تنگ شده بود، نیمی از شب گذشته بود،یواش رفتم بیرون وقتی از خواب بودن همه مطمئن شدم،بغچه مو گذاشتم زیربغلمو خواستم از اتاق برم بیرون که صدایی از مطبخ خونه شنیدم،سریع دوباره برگشتم و بغچمو قایم کردم به بهانه آب خوردن به مطبخ  رفتم.تو دلم انگار رخت می شستن با دیدن گربه ای که از جلوی پام رد شد جیغ کشیدم، ولی سریع جلو دهنمو گرفتم.کلی بد و بیراه بارش کردم،قلبم تند میزد دوباره برگشتم تو اتاق پاورچین پاورچین زدم بیرون،دومین مشکل صدای در بود، مطمئنن با صدای در همه بیدار می شدن، اصلا فکر اینجاش و نکرده بودم با ترس به پشتم نگاه کردم سمت گوشه حیاط که یه باغ کوچیک داشتیم رفتم، اونجا دیوارش کوتاه تر بود،بغچمو رو دیوار گذاشتم، رفتم روی دیوار بدون اینکه به پشتم نگاه کنم از دیوار پریدم،پام خیلی درد گرفته بود، ولی اهمیتی ندادم لنگان لنگان رفتم و جلوتر از در حیاط ایستادم،هر دقیقه اطرافو می پاییدم که کسی من و نبینه، منتظر بودم تا گلی بیاد یه ربع طول کشید بالاخره اومد،
_ چقدر دیر کردی؟
گلی_ هیچی مامان و بابام قصد خوابیدن نداشتن شیطون گولشون زده بود،
نیشگونی از دستش گرفتم، گلی خیلی شیطون بود،شیطون که نه بی ادب بود،مامان و باباشم اصلا تو کارش دخالت نمی کردن چون جفتشون تحصیلکرده بودن.
البته مادر منم تو کارم دخالت نمی کرد وحامیم بود، فقط زورش به بابام نمی رسید،یه ذره از راه و رفتیم دیدم گلی هی به اطرافش نگاه می کنه، انگار دنبال کسی می گشت، این کنجکاوی زیاد طول نکشید، نور ماشینی تو صورتمون خورد،گلی دستمو کشید با هم به طرف ماشین رفتیم، با تعجب به رانندش که یه زن بود نگاه کردم، آخه اونموقع تو دهمون مردش به زور ماشین داشت، چه برسه به زن،سوار ماشین شدیمو گلی خیلی گرم با او روبوسی کردو منم آروم زیر لب سلام کردم، خودمم صدای خودمو نشنیدم چه برسه به دختره
گلی_ خب پریچهر این نگار دخترعمومه چرا سرت و انداختی پایین؟ خیر سرت قراره چند وقت و با هم باشین.
سرمو بلند کردمو دختر عموش دستشو طرفم گرفت و گفت:
نگار_ سلام پری جون من نگارم خیالت راحت تو دو سوت با هم جور می شیم.
_ سلام از آشناییتون خوشبختم.
گلی_ چه لفظ قلم حرف میزنه بابا خاکی باش نگار از خودمونه، پری من دو روز دیگه میام پیشتون، من اگه الان بیام بهمون شک می کنن، از زیر سنگم باشیم پیدامون می کنن، ولی اگه تو بری من فردا میرم خونتون سر گوش آب میدم  بعد خودمو میزنم به اون راه و گریه و زاری راه می ندازم بعدم پس فردا پیش شمام باشه؟
با اینکه دوست نداشتم تنها برم ولی مجبور بودم کاری نمی شد کرد تنها راه چاره بود سرمو تکون دادمو گفتم.
_ باشه فقط زود بیا.
گلی صورتمو بوسید و با نگارم روبوسی کرد از ماشین پیاده شد و برامون دست تکون داد.
نگار_ پری بپر جلو بشین اینجوری حس بدی بهم دست میده.
پری_ خب نگهدار پیاده شم.
نگار_ از همین وسط بیا دیگه.
چاره ای نبود همون کاری و که گفت انجام دادم و رو صندلی جلو نشستم.
نگار_ چند سالته؟
_ بیست و دو سال

ویرایش شده در توسط Fateme00
  • پسندیدم 4
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۹
نگار_ خب فاصله سنیمون زیاد نیست.
 تا برسیم انقدر حرف زد نفهمیدم کی از ده اومدیم بیرون؛ یه جاهایی از حرف هاشو از بس تو چرت بودم نفهمیدم، تو حرف زدن کم نمی آورد.هی هم وسط حرفاش می گفت خسته شدی؟ منم می خندیدم و الکی می گفتم نه ولی سرم داشت منفجر می شد، دو دقیقه ساکت نمی موند، بالاخره با کلی سختی و سر درد رسیدیم در خونشون جفتمون از ماشین پیاده شدیم. کلید انداخت و در وباز کرد اول به من تعارف کرد و بعد خودش پشتم اومد، خونش خیلی کوچیک بود، یه حیاط که نمی شه گفت، آخه دو تا پله می خورد میرفتی تو خونه، یه پذیرایی خیلی کوچیک داشت شاید بیست  مترم نمی شد، تو پذیرایی یه راهرو داشت می خورد به اتاق خواب و سرویس بهداشتی،اتاقش دوازده متر بود، البته برای یه نفر این خونه خوب بود.

عجیب دلم گرفته بود، ترس به جونم افتاد خیلی زود از کارم پشیمون شدم. ولی خیلی دیر بود برای برگشت اون لحظه  به این فکر نکردم قرار سر مامانم چی بیاد،مطمئن بودم بابام راحت باهاش کنار نمیومد،انقدر استرس داشتم نگار هم متوجه حالم شد.
نگار_ چی شده دختر؟ چرا اینجوری شدی ؟ بیا بگیر بشین.
_ ای کاش این کارو نمی کردم خیلی بد شد. اگه بلایی سر مادرم بیاره؟ اگه باعث بی آبروییشون شم؟ وای خدا الان چی به خانوادم می گذره؟
انگار_ دیوونه اونا مگه بهت فکر کردن؟ خودتو ببین. 
دستمو کشید روبروی آیینه برد.
انگار_ چه عیب و ایرادی داری که باید بری زن دوم شی؟ اصلا از کجا معلوم پسرشون مشکل نداشته باشه؟اونا دارن هم با زندگی تو بازی می کنن هم اون زن بدبختی که عروسشونه.اگه به فکر خودت نیستی به فکر اون باش.
_ خب فکر کردی دختر تو ده کمه؟ میرن سراغ یکی دیگه شاید بخت منم این بوده ها؟
نگار_ احمق جون بخت اقبال همه دست خودشونه، درسته خدا یه جفت برات رو زمین آورده این و که قبول داری؟ 
سرمو تکون داد که یعنی موافقم.
نگار_ پس مطمئن باش جفتت یه پسر خوشگل و مامانیه نه یه مرد زندار، حالا هم مثل عزا زاده ها نباش برو لباستو عوض کن یه چیز بخوریم بخوابیم.
رفتم تو روشویی دست و صورتمو شستم دوباره یاد خونمون افتادم چقدر تو شهر رفاه آسایش بود با خودم گفتم.ما تو ده داریم زندگی می کنیم واقعا!یا اینایی که تو شهرن؟اگه ما زندگی می کنیم اینا شاهانه سر می کنن. شیر آب و بستم و یه نگاه تو آیینه به خودم انداختم.با خود گفتم:(نباید اینجوری می شد، حالا که شد و اینکار احمقانه رو کردی تا آخرش وایستا )
سر سفره نشستیم و یکم نون پنیر و چای خوردیم خیلی خسته بودم رو به نگار گفتم:
_ من زیاد گرسنه م نیست فقط خیلی خوابم میاد می شه بگی کجا باید بخوابم؟
انگار_ تو اتاقم بخواب باهم می خوابیم دیگه، آخه اینجا متاسفانه یه اتاق داره ،اگه سختته من همینجا تو پذیرایی می خوابم؟
_ نه بابا چه سختی؟ خیلی باید پرو باشم نظرم بدم. همین که سرت آوار شدم کلی خجالت می کشم و شرمندتم.پس اگه اجازه بدی من بخوابم؟
نگار_ برو بخواب، دیگه هم از این حرفا نزن اینجا خونه خودته سخت نگیر دیگه اتفاقا من باید ازت تشکر کنم که از تنهایی در اومدم.
شب بخیر گفتم و به اتاق رفتم، نگار دختر ریزه میزه ای بود بهش نمی خورد از من بزرگتر باشه ،صورت گردو ابروی پیوسته داشت، چشمای کو چیک و دماغ سربالا،می شد بهش گفت با نمک از بس شیرین حرف میزد به دل همه می نشست.ولی شانس اینم کم بود هیچکس و نداشت مادرو پدرش از هم جدا شده بودن اینم ول کرده بودن به امون خدا هر کدوم رفتن سر زندگی خودشون.این طفلکم سرنوشتش اینجوری نوشته شده بود.خیلی دلم براش سوخت، فکر کنم بدترین نفرین واسه یه آدم تنهاییه، تنهایی آدم و دیوونه می کنه،وقتی دلت گرفته دلت می خواد با در و دیوارم شده حرف بزنی تا دلت خالی شه‌.اونجاست که دیگه بهت انگ دیوونه بودن میزنن، هر چی هم بخوای توضیح بدی فایده ای نداره. 

ویرایش شده در توسط Fateme00
  • پسندیدم 4
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۲۰
دو سه روزی از اومدنم خونه نگار می گذشت،.ولی خبری از گلی نشد، خیلی دلم شور میزد.نمی تونستم هیچ جوری ازش خبر بگیرم، دلم می خواست بدونم بعد رفتنم تو خونمون چی گذشت.خجالت می کشیدم از نگار سوال کنم با اینکه دختر خونگرمی بود نتونستم باهاش راحت باشم، صبح تا ظهر تنها بودم چون می رفت سرکار بعدظهر میومد خونه بخاطر من هیجا نمی رفت. منم که از ترسم که دنبالم باشن پام و از خونه بیرون نمی ذاشتم.همش خودم و با کار خونه و آشپزی سرگرم می کردم.
یه بار  قرمه سبزی گذاشته بودم  بوش کل خونه رو گرفته بود نگار تازه از سر کار اومده بود و با ذوق بدون اینکه سلام و علیک کنه گفت؛
نگار_ وای دختر چه کردی!
_ علیک سلام چرا چی شده؟
نگار_بوی غذات مگه هواس واسه آدم می ذاره که سلام کنم،بوش کل کوچه رو گرفته بد عادتم نکن.معدم تعجب می کنه، بعد رفتنت افسردگی می گیره ها.

با هم خندیدیم و گفتم:
_وای گفتم چی شده بشین سفره بندازم.
نگار لباسشو عوض کرد من سفره پهن کردم و غذا کشیدم نگار اومد کنارم نشست.وقتی دید با غذام دارم بازی می کنم گفت:
نگار_ پریچهر؟
_ بله؟
نگار_ چرا انقدر تو خودتی چیزی شده؟
_  از این ناراحتم من باعث شدم تو پابنده خونه شی شنیدم از گلی عاشق بیرون رفتن و تفریح با دوستاتی الان بخاطر من....
نگار وسط حرفم پرید و گفت:
نگار_ دیوونه ای موقعی که تنها بودم آره می رفتم بیرون، الان که تنها نیستم اتفاقا خیلی هم خوشحالم که پیشمی از تنهایی در اومدم.
_ خداکنه همینکه می گی باشه، می گم نگار جان ببخشید از گلی خبر نداری؟
نگار_ نه! شاید اوضاع قمر در عقربه که پیداش نشده، نگران نباش میاد.
ناهار تو سکوت خوردیم، تعریف از خودم نباشه قرمه سبزیهام حرف نداشت.ظرفهارو نگار جمع کردو هر کاری کردم نذاشت بشورم خودش شست دو تا بالشت آورد کنار هم گذاشت و دراز کشید.
نگار_ دراز بکش تو که خودتو کشتی تو این خونه کل خونه شده دست گل آخه چطور دلشون میاد کدبانویی مثل تو رو بدن به یه مرد زندار.
_ مامانم بی تقصیره همه کاره بابامه.
نگار_ خوش بحالت لا اقل داریشون،گلی در مورد من بهت چیزی گفت؟
_ فقط گفت تنهایی.
دیگه از جدایی پدر و مادرش چیزی نگفتم گفتم شاید ناراحت شه.ولی خودش یهو شروع کرد به حرف زدن خیلی دل پری داشت.
نگار- نمی دونم تو چند سالگیم بود هفت سال شایدم هشت سال دعوای بابا مامانم از همون سنم شروع شد، سر چیزای الکی با هم بحث می کردن نمی گم یکیشون مقصر بود، وقتی دعوا می شد هر دو صداشون می رفت بالا هیچکدوم کوتاه نمیومدن.الان میگم کاش مامانم تو سری خور بود لااقل اونجوری بالاسرم می موند. انقدر دعواهاشون ادامه دار شد که یه روز بابام گذاشت و رفت، یکی دو هفته ازش خبری نبود مامانم در به در دنبالش بود، نه که نگرانش باشه فقط بخاطر اینکه من و بسپاره بهش به قول خودش من کلاهی بودم که سرش گذاشته شدم،همش پیش همه می گفت فکر کرده می تونه کلاهی به این بزرگی سرم بذاره بیاد تهفه شو جمع کنه ببره خودش چه گلی به سرم زد که بچه ش بخواد بزنه،فقط جلوی خوشبختیمو می گیره.همه اینا هر روز هر شب تو سرم رژه میره همش با خودم می گم مگه من چه گناهی کرده بودم مگه خودم خواستم بیام تو این دنیا، هوم پریچهر گناه من چی بود؟ هیچوقت بد وبیراه بهشون نگفتم نفرینشون نکردم، فقط سپردمشون بخدا.
تو هشت سالگی سپردن منو به عموم اونا بیشتر در حقم پدر و مادری کردن.پریچهر چطور میشه یه پدر و مادرهفده سال از بچشون یه خبر نگیرن؟ البته بابام فکر می کنه مادر بالا سرمه.مامانم دید بابام پیداش نشد من داد به عموم میگم اون پدر بود شاید محبتش کمتر بود ولی یه مادر مگه می تونه از بچه ش بگذره؟ بچه ای که از وجود خودشه.
گریه هاش دلمو به آتیش می کشید سرش و تو بغلم گرفتم و پا به پاش گریه کردم. 
    

ویرایش شده در توسط Fateme00
  • پسندیدم 4
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۲۱
-نکن اینجوری با خودت دختر با غصه خوردنت که چیزی درست نمی شه خدا رو شکر که تن سالم داری، رو پای خودت ایستادی...
نگار_ چی میگی پریچهر؟ می دونی بزرگترین ضربه رو کی خوردم؟وقتی تو هیجده سالگی عاشق حسین شدم یعنی جفتمون همو می خوایم،چند ساله باهمیم.ولی خانواده ش میگن بی کس و کاره معلوم نیست زندگیش چجوریه؟ اونیکه پدر مادر بالا سرشه پاش می لنگه وای به حال این دختر پری تو چشمام نگاه کردن و توهین کردن بهم.بدترین عذاب بودبرام برای اولین بار از خدا گله کردم من این زندگیو نمی خواستم، خودم انتخابش نکردم. خواستم ازش که منو بکشه ،نابودم کنه که بیشتر از این خورد نشم.بهش گفتم یا من و بکشه یا خودم یه بلایی سر خودم میارم.

زمانی که اعصابم خورده به زمین زمان لعنت می فرستم.ولی وقتی که آروم میشم از خدا تشکر می کنم.می دونی چرا؟درسته پدر و مادرمو ازم دور کرد. عوضش حسین سر راهم قرار داد جای همه رو واسم پر می کنه پدر مادر خواهر برادر، حسین من واقعا مردِ یه مرد واقعی اگه اینم خدا ازم بگیره دیگه برام زندگی معنا نداره.مطمئن باش مرگم حتمیه.
_ چرا به عموت نمی گی؟یا به خانواده حسین بگو قیمم عمومه ها؟
نگار_ روم نمی شه حتی به گلی هم نگفتم تو اولین نفری هستی که از حسین براش گفتم.
_ خیلی دوستش داری؟
نگار_ بیشتر از جونم.
_ یعنی حاظری جونتم واسش بدی؟
نگار_ آره
_ اون چی؟ تا این اندازه دوست داره؟
نگار_ اگه نداشت اینهمه سال به پام نمی موند؟
_ پس چرا کاری نمی کنه؟
نگار_ یه کارایی کرده 
یهو ذوق کرد و دستاشو بهم زد و گفت:
نگار_ خونمون دیگه آخراشه، یه کار خوبم پیدا کرده منم دارم کار می کنم، همشو پس انداز کردیم حسین میگه همه چی داره درست می شه دیگه آخرای این جداییه گفته خیلی زود بهم می رسیم.
_ انشالله، تو لیاقتت بهترین زندگیه امیدوارم همیشه اینجوری خندون و ذوق زده ببینمت.
اشکهای صورتمو با دستش پاک کردو گفت:
نگار_ همچنین تو عزیز دلم تو هم لایق بهترینایی خودتو دست کم نگیر.انشالله یکیم مثل حسین پا بذاره تو زندگیتو عاشقانه با هم زندگی کنین.
خندم گرفت از دعاش یه چیزه محال بود یه چیز مثل رویا مثل خیال......
نگار_ پری؟
_ بله
نگار_ تو تا الان عاشق نشدی؟
بلند خندیدم و بهش نگاه کردم.
نگار_چیه دیوونه؟ نمیری یه وقت.
_ ببخشید آخه چیزه خیالی و محال امروز زیاد شنیدم.اصلا عشقی که میگی چی هست؟چه حالی به آدم دست میده ؟ ازکجا باید بفهمم عاشقم؟
نگار_وای حالتای عشق عالیه اومم خب ببین اولش وقتی ببینیش دست و پات و گم می کنی، حالت درونت کن فیکون میشه، قلبت تند میزنه وقتی نبینیش دلتنگش میشی نه دلتنگ معمولی از اون شدیدا...
_ وا دلتنگی دلتنگیه دیگه، خب ادامه نده من فقط این حس و به مادرم دارم همون شب تو خونمونم دلم براش تنگ شده بود. وقتی می خواستم خودمو از تپه بندازم پایین بخاطر مادرم پاهام سست شدو قدمام کند.بخاطر مادرم حاظرم هر کاری کنم هر کاری.
نگاربا تعجب نگام کرد و گفت:
نگار_ تو می خواستی خودکشی کنی؟
_ آره فقط به تو گفتم و اون پسری که جلومو گرفت دیگه کسی نمی دونه
نگار_خیلی احمقی، پسره کی بود؟
_ پسر کوچیکه کدخدا همون که قرار بود زنداداشش بشم.
کل داستان و براش تعریف کردم و اونم با دهن باز نگام می کرد.
نگار_ وای عاشقش نشدی بهش بگی بیاد خواستگاریت؟
حالا نوبت من بود با تعجب نگاش کنم.خودشم بلند خندید
_ جدی که نمی گی؟ عشق چیه بابا عاشق نشده به ساز بقیه داریم می رقصیم وای به حال عاشقی.
نگار_ وای پری نگو این حرفو بهترین حس دنیاست، امیدوارم بهش دچار شی.
اونروز و با کلی خنده خوش گذرونی گذروندیم قافل از اینکه پشت این خنده ها بدترین چیز پنهون بود،غمی که قایم شده بود با نیشخند می گفت آره بخند، بخند خواب های جدیدی برات دیدم.

    

ویرایش شده در توسط Fateme00
  • پسندیدم 4
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۲۲
حواسمون نبود که پشت هر خنده غمه، حواسمون نبود شادی همیشه عمرش کمتره،حواسمون نبود که آروم بخندیم تا غم بیدار نشه،با صدای در هر دومون بلند شدیم هم و نگاه کردیم.
نگار_ یعنی کیه؟
_ نمی دونم کسی قرار بود بیاد؟
نگار_ نه نکنه گلیه؟
_ شاید خب برو ببین کیه.نشستی از من سوال می کنی؟
نگار بلند شدو سمت در رفت هر چی گفت کیه کسی جوابشو نداد.دلشوره عجیبی تمام وجودمو گرفته بود.خود نگارم دو دل بود در و باز کنه، چندباری پرسید وقتی جوابی نشنید مجبور شد درو باز کنه.
نگار در و باز کرد من سریع پشت در قایم شدم تو دلم انگار داشتن رخت می شستن تنم می لرزید.خیلی ترسیده بودم، عجیب به دلم بد افتاده بود،اگه داداشام باشن جفتمونو می کشن.
نگار_ خل و دیوونه تو که دق دادی مارو این چه وضعیه چرا قیافت اینجوریه؟
نگار دست گلی و گرفت و آوردش تو خونه با دیدن گلی ذوق زده سمتش دوییدم ولی حالش اصلا خوب نبود.هیچ عکس العملی نشون نداد حالم بدتر شد. 
_ گلی چیزی شده؟
گلی بلند زد زیر گریه و من تو بغلش گرفت وگفت:
گلی_ پری .....پری..
_ دِ حرف بزن دختر، جون به لبم کردی چته؟
گلی_ مامانت پری مامانت دیگه نیست طرفداریتو کنه، پری غلط کردم همش تقصیر من بود، اگه نمی گفتم فرار کنی الان اینجوری نمیشد، مامانت از دوری تو دق کرد آخ چیکار کردیم...
دیگه چیزی نمی شنیدم انگار کر شده بودم لال شده بودم.
پاهام بی حس شد، قلبم تند میزد، وقتی این حالت و داشتم نگار گفت یعنی عاشقم!  نه این که نمیشه عشق، چرا احساس می کنم رو هوام؟چرا یهو تو خالی شدم؟ چرا نمی فهمم گلی چی می گه؟چشام سیاهی رفت و رو زمین افتادم نفهمیدم چی شد چشام سیاهی رفت دیگه هیچی نفهمیدم هیچی.
وقتی چشامو باز کردم نگار و گلی گریون بالا سرم بودن.نمی تونستم حرف بزنم می خواستم بپرسم خوابم یا بیدار؟الان چی می شد؟ من اومدم که همچی درست شه چرا اینجوری شد؟همچی که خراب شد.باید برم، باید برگردم،حتی اگه بمیرم اصلا من که از خدامه بمیرم، زودتر میرم پیش مادرم.
به سقف خیره شده بودم. 
گلی_ پریچهر دیگه نباید برگردی اونا می کشنت.
_ می خوام برم پیش مادرم.دیگه برام مهم نیست، می خوام بمیرم.
نگار_ مگه دیونه ای میگه داداشات در به در دنبالتن اصلا رفتنت به خونه عقلانی نیست اونموقع مامانت پشتت بود الان....
_ هیس الانم هست گلی دروغ میگه گلی بگو که دروغ میگی؟
گلی_ پری...
_ هیس صدای مامانمه می شنوی؟ داره صدام می کنه میگه گلپرکم بیا موهاتو ببافم می شنوی نگار مامانمه؟نگاه داره برام لالایی می خونه گوش کن صدای لالاییشه می شنوی با همون زبون شیرینش که جونمم واسش می دادم گوش کن .
الا تی تی بیا بیرون(ماه بیا بیرون)
بیا نوکون می دیله خون(بیا دلم و غرق در خون نکن)
توو می لیلی مو تی مجنون(تو لیلای منی و من مجنون تو)
هوای شو چی تاریکه( هوا امشب چه تاریکه)
می دل چون ریشته باریکه(دلم چون رشته ای باریکه)
بشو ای شو بشو ای شو(برو ای شب برو ای شب)
تی جه ترسه مه لاکو( از تو دخترم میترسه)
می زاکی کوچیکه والله(بچه من کوچیکه ای خدا)
می زاکی خوشگله والله( بچه من خوشگله ای خدا)
حالا لالا حالا لالا
درئه دونیا غمی دانم(در این دنیا غمی دارم)
زغم چشمه نمی دانم
گو ای شو سحر با توو زاکی جان عالمی دانم(بگو امشب تا سحر با تو فرزندم عالمی دارم.)


    

ویرایش شده در توسط Fateme00
  • پسندیدم 5
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۲۳

گلی_ پری جان پاشو قربونت برم دو روزه لب به چیزی نزدی، پریچهر، دارم دق می کنم یه چیزی بگو دردت به جونم بگو برات چیکار کنم تا آروم شی؟
_ ببر منو پیش مامانم اون الان چشم براهمه منتظره برم پیشش منو می بری؟ آره گلی؟
گلی_ می کشنت، پریچهر بخدا می کشنت.
_ دیگه برام زنده موندن مهم نیست، بذار بمیرم، فقط می خوام برم پیشش می خوام بگم که غلط کردم تنهاش گذاشتم،آخ گلی آخ گلی دلم داره آتیش می گیره، چرا خدا یکم خوبی واسم نمی خواد؟ چرا گلی مگه چه بدی کردم؟ این حقمه؟
گلی_ بذار یکم داغشون کمتر شه آروم شن می برمت چشم ،باشه؟
_ نه همین الان می خوام برم، خواهش می کنم من و ببر.
گلی_ امان از دست تو  باشه پس پاشو یه چیز بخور که لااقل جون داشته باشی راه بیای پاشو.
اونروز گلی و نگار هر کاری کردن نتونستن راضیم کنن که نرم،نمی تونستم دوام بیارم،نمی تونستم با سرنوشتم بجنگم، آدم مرده که نمی تونه بجنگه! من مرده بودم من با مادرم مردم.با تکون های ماشین فهمیدم که به ده نزدیک شدیم دلم نمی خواست چشمامو باز کنم، دلم یه خوابه ابدی می خواست یه خواب ابدی...
ماشین ایستاد چشمامو باز کردم از گلی و نگار خواستم نیان نمی خواستم واسه اونا  دردسر درست شه.
گلی_ پریچهر بذار من بیام؟ 
_ نه گلی نه خواهش می کنم تنهام بذارین برین فقط زودتر برین تا کسی ندیدتون.

با التماس و قسم دادنم بالاخره دل کندن و رفتن.

نشستم پیش مادرم هیچکس نبود، خداروشکر کردم می تونستم با مامانم تنها باشم کنارش دراز کشیدمو بغلش کردم.
_ مامان جان کجا رفتی؟نگفتی منو تنها بذاری دق می کنم؟ دیگه کی موهامو ببافه؟ کی برام قصه بگه؟کجا رفتی بدون من؟غلط کردم برگرد،مامان جان برگرد من تنهایی می میرم، دیگه دردامو به کی بگم؟ پاشو دردت به جونم.پاشو پریچهرت اومده مگه نگفتی باهامی. پاشو مامان جان با هر کی بگی ازدواج می کنم، اصلا هر چی شما بگین، فقط بلندشو دوباره صدام کن. دیگه کسی حامیم نیست، تو نباشی کی جلوی این قوم ظالم و بگیره تا اذیتم نکنن؟پاشو، پاشو قربونت برم.
انقدر داد زده بودم که دیگه صدام در نمیومد.نمی دونم چجوری خوابم برده بود، با لگد کسی از خواب پریدم، چشام به زور باز شده بود، تازه فهمیدم تو چه موقعیتیم هوا تاریک شده بود، داداشام مثل عزرائیل بالا سرم بودن.فرهان بزرگتر از همه بود همیشه از بچگی ازش می ترسیدم، خیلی شبیه آقاجانم بود،وقتی عصبی می شد هیشکی جلو دارش نبود. 
فرهان_ کدوم گوری بودی؟پاشو بی آبرو پاشو خونت و ریختن حلاله، ببین چشماتو وا کن و ببین تو دقش دادی ، تو کشتیش تو بی مادرمون کردی.حالا اومدی بالا سرش زر می زنی که چی بشه؟پاشو نمک به حروم، درسی بهت بدم که بفهمی بی آبرویی کردن چه عواقبی داره.
انگار دیگه ترس ازم دور شده بود، چرا دیگه ازش نمی ترسیدم! تو چشماش نگاه کردم چشماش پر خون بود،روم خم شد و موهامو گرفت تو دستش، تا جا داشت کتکم زد، احساس می کردم دستم شکسته از بس درد داشت بی طاقتم کرده بود ولی یه آخم نگفتم،چه جون سختی بودم من چرا خدا جونمو نمی گرفت تا راحت شم،اون دوتا هم جلوشو نگرفتن،جرات نداشتن جلوشو بگیرن تمام تنم کوفته بود. درد امونمو بریده بود. ولی چیزی نگفتم نه التماس کردم نه گریه،یه نگاه به مادرم انداختم انگار اونم عزادارم بود تو چشماش پر اشک بود به زور لبخند زدم ، درسته توهم بود ولی حسش کردم می دونستم الان با چشمای گریونش داره نگام میکنه.جونه بلند شدن نداشتم،برادری که تو بچگی دوستم داشت الان شده بود دشمن جونم،مگه با بزرگ شدنم چیزی تغییر کرده بود.دلم می خواست زیر مشت و لگداش جون بدم، ولی همیشه اون چیزی که می خوای نمی شه، فاراب و یاور بلندم کردن و کشان کشان تا خونه بردن،خونه که نه قتلگاه.آقاجان با دیدنم داغ دلش تازه شد. انداختنم تو انبار زمین سرد بود پر از حشره بود،اونروز  زیر کتکای بابامم نمردمو زنده بودم، خیلی جون سخت بودم دیگه مادری نبود که برام آب و غذا بیاره، دیگه تنها بودم تنهای تنها حتی خواهرامم منو قاتل می دونستن، تف می نداختن رو صورتم،هیچکس دیگه باهام نبود، بعد سه روز خواهر بزرگترم شهربانو اومد و بلندم کردو بیرون برد،بدون اینکه باهام حرف بزنه برد حمام منو شست لباس تمیز تنم کرد، کبودی تنم و صورتمو نتونست با هیچی بپوشونه. برام کمی غذا و آب آورد.
شهربانو_ بخور غذاتو شانس آوردی که زود اومدی؟هنوز کسی تو ده خبر نداره که تو فرار کردی؟هنوزم کدخدا تو رو  واسه پسرش می خواد بی عقلی نکن برو خونه شوهر اینجا موندنت با مرگت مساویه،انقدر لجبازی نکن.آقاجان گفته بهشون بدون جشن و چیزی بیان ببرنت امشب یکی میاد و شما رو به هم محرم می کنه بری بهتر از اینجاست.  

ویرایش شده در توسط Fateme00
  • پسندیدم 4
  • ذوق زده 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۲۴
_ چرا آبجی چرا مامان مرد؟
شهربانو_ من چی میگم تو چی میگی الان دیگه مهم نیست فقط....
_ بگو خواهش می کنم.

کلافه سرش رو پایین انداخت و گفت:
شهربانو_ زیر شلاقهای آقاجان.....
گریه مجال حرف زدن رو ازس گرفت اشک های من خشک شده بود،فقط به روبروم خیره شده بودم دیگه برام مهم نبود سرنوشتم چی میشه؟ فقط از اون خونه می خواستم برم بیرون برای همین کوتاه اومدم منتظر بودم تا شب شه هیچکس نپرسید این چند روزو و کجا بودی؟فقط به فکر خودشون بودن همشونم بعد هفت روز رفته بودن سر خونه و زندگیشون فقط شهربانو مونده بود پیشم نقش نگهبان و داشت،که زندانیش فرار نکنه
بعد اذان آقاجان اومد، وقتی منو دید دوباره خواست بیاد سمتم چون دلش از زدنم خنک نشده بود، هنوز دلش ازم پر بود،شهربانو جلوش ایستاد و نگذاشت.
شهربانو_ آقاجان بسه دیگه جونی نمونده براش، ولشکن از امشب دیگه جلوی چشمتون نیست که اذیت شین.
  هیچوقت حس نکردم که پدر بالاسرمه ازش بدم اومده بود، اون پدر نبود اون بدتر از دشمن بود،نمی دونم تو بچگیشون چیکارشون کردن که اینطوری شده بودن، پر از عقده ،پر از تعصب، با نفرت نگاهش کردم، دلم خیلی پر بود ازش هیچوقت بخاطر مادر  نبخشیدمش، هیچوقت.
شهربانو_ پاشو پریچهر الانه که بیان برو تو اتاقت تا صدات نکردم بیرون نیا.
سرمو انداختم پایین بی حرف  به اتاقم رفتم،با سرو صدای بیرون فهمیدم که اومدن.چقدر اینا وقیح بودن یعنی نمی دونستن عزاداریم، هنوز خاک مادرم خشک نشده بود، تازه هفت روز گذشته بود، فقط هفت روز .
آقاجان صدام زدو از اتاق بیرون رفتم شهربانو چادر سرم کرد و منو کنار مردی که قرار بود شوهرم شه نشوند،آروم زیر لب سلام کردم خودمم صدام و نشنیدم چه برسه بقیه،سرمو بلند نکردم، چه فرقی
 می کرد مردی که کنارم نشسته چه شکلیه؟پیره یا جوونه؟مگه مهم بود؟مهم این بود که از این خونه میرم دیگه تو این خونه نیستم، انقدر تو فکرام غرق بودم که متوجه نشدم چی میگن تا اینکه شهربانو در گوشم گفت:
شهربانو_ دِ صدات در بیاد دختر، جون بکن بگو بله دیگه.
انقدر که دستامو نیشگون گرفتم کل دستم کبود بود، با صدای آرومی بله گفتمو همه چی تمام شد، شدم عروس کدخدا بدون دیدن پسرش، شدم زن دوم.

آقاجان اومد پیشمون دستمون و تو دست هم گذاشت،چادرم و داد بالا خواهر و مادرش کِل کشیدن به جای دست زدن صلوات فرستادن،خداروشکر انقدر شعورشون رسیده بود که عزاداریم.چقدر دلم می خواست مامان بود و قربون صدقه م می رفت،همه جا می دیدمش با لبخند نگام می کرد، دلم خوش بود که خوشحاله ، دل خودمو با این حرفا خوش می کردم.
تنها چیزی که از خونه آقاجان بردم لباسام بود چیزه دیگه ای ازش نخواستن، حتی اون لباسها هم می گفتن نیارم اونروز خیلی بهم برخورد با خودم می گفتم، درسته کدخداست و دستش به دهنش می رسه ولی قرار نیست پولشو به رخمون بکشه، من و کوچیکم کنه.خلاصه اونشب باهاشون رفتم، شهربانو من و بوسید و در گوشم گفت:
شهربانو_ خدا پشت و پناهت ،می دونم در حقت خواهری نکردم،ولی بدون توی این خونه اگه می موندی خیلی بدتر از این زندگیه به قول خودت اجباریه،کفن مامانمون خشک نشده آقاجان دنبال یه همدم واسه خودشه تو تحمل می کردی ؟ها؟
هیچی نگفتم لال شده بودم فقط شنونده بودم از آقاجان هیچ چیز بعید نبود اون هیچوقت مامانم و دوست نداشت،هیچوقت کلمه محبت آمیز به مادرم نگفته بود، هیچوقت براش ارزش قائل نشد، یعنی هیچکدوم از مردای ده زناشونو دوست نداشتن،مثل کنیز باهاشون رفتار می کردن، خدا ازشون نگذره،تاوانش و میدن ،بدم میدن.
؛؛ به حقِ وقتی میگن بهشت زیر پای مادره اگه نبود که ظلم بود، لااقل تو یه دنیای دیگه شاد زندگی کنن.؛؛

 

ویرایش شده در توسط Fateme00
  • پسندیدم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

×