رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

نام رمان:نازِ باران

نویسنده:Dukhtar_paeez

ژانر:عاشقانه_اجتماعی

ساعت پارت گذاری:روزهای زوج به جز جمعه ها.

لینک صفحه نقد و بررسی رمان:

لینک صفحه تصاویر شخصیت های رمان:

 

هدف:علاقه به رمان نویسی و به تصویر کشیدن زندگی پر فراز و نشیب اشخاص رمان.

مقدمه‌:حس میکنم روی صورتم دنیا چکه میکند...حس میکنم قطره قطره..نم نمک عاشقم میکنی..

باران که می بارد هوا تَر میشود...تا تو چونان باران، ناز کنی..

باران که می بارد باز با ترانه یا باز بی ترانه من عاشق تر گریه میکنم و رو به آسمان فریاد میزنم دوستــــــــــت دارم...

خلاصه:رمان زندگی دختر و پسری رو روایت میکنه که یه جورایی به خاطر کارشون زندگی هر دو به هم گره خورده و در این بین اتفاقاتی میوفته که شخصیتای اصلی رمان رو بیشتر به هم پیوند میزنه...

پایان خوش...

ویرایش شده در توسط Dukhtar_paeez
  • پسندیدم 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آهو_کِی میاد؟

شانه ای بالا انداخت و گفت-احتمالا تا یکی دو روزه آینده. 

به سمت آشپزخانه رفت و چای ساز را به برق زد...لحظاتی بعد فرناز هم به او ملحق شد و روی صندلی های چرمی آشپزخانه جا خوش کرد..لیوان چای را جلوی فرناز قرار داد و خودش هم مقابل او جای گرفت...دستانش را اطراف لیوان سرامیکی سفید رنگ حلقه کرد و گفت-گفتی یه کارخونه هم داره؟..

فرناز -آره،تو چطور خبر نداری در حالی که باباش دوست بابات بوده؟..

 شانه ای بالا انداخت و جرعه ای از چای داغش را نوشید...فرناز لیوان چای را از دستش بیرون کشید و گفت-چن بار بهت بگم داغ نخور؟..

اخمی کرد و لیوان را پس گرفت...

 لحظاتی بعد فرناز در حالی که داشت مانتویش را میپوشید رو به آهو گفت-من دیگه دارم میرم الان فربد میاد دنبالم.

 آهو-مگه قرار نبود آرشام بیاد؟!

فرناز -یکم کارش طول کشید گفت با فربد برم.

 آهو-اگه بخوای میتونم برسونمت.

فرناز -نه عزیزم الان دیگه فربدم پیداش میشه.

 آهو پس از بدرقه فرناز به داخل برگشت و در را بست..موبایلش را از روی اپن آشپزخانه برداشت و در حالی که داشت شماره آهیل را میگرفت به سمت اتاق خواب حرکت کرد و روی تخت دراز کشید..

 آهیل-جونم عزیزم؟

آهو -سلام.

 آهیل-سلام..خوبی؟

 آهو-خوبم..کی میرسید؟

 آهیل-مگه فرناز پیشت نیست؟

 آهو-نه همین الان با فربد رفت.

 آهیل-نزدیکیم..

 پس از خداحافظی چشمانش را بست و به زیر پتو خزید.. 

 بیست دقیقه به هشت بود که به وسیله آلارم موبایلش از خواب بیدار شد..به سمت حمام رفت و دوش ده دقیقه ای گرفت که رخوت و سستی حاصل از خواب را از بدنش خارج کرد...مانتو پاییزه سفید رنگی همراه با شلوار جین مشکی پوشید و روسری مشکی رنگش را جلوی میز توالت سر کرد...رژ صورتی کم رنگی به لبانش زد و از اتاقش خارج شد،آهیل را در حالیکه داشت در آشپزخانه صبحانه میخورد دید و مقابلش نشست...

آهو -سلام.

آهیل -سلام عزیزم..خوبی؟

آهو -خوبم...دیشب کی رسیدید؟

آهیل -ساعت سه بود...خواب بودی دلمون نیمد بیدارت کنیم.

آهو -واجبه بری دفتر؟

آهیل -آره..شهرام دیوونم کرده از بس تلفن زد...راستی شنیدم آرش تهرانی داره برمیگرده.

آهو -کی به تو گفت؟

آهیل -بابا.

 لیوان چایش را سر کشید و پس از خداحافظی باآهیل ، کفش اسپرتش را پوشید و به سمت آسانسور رفت...دکمه آسانسور را زد و چند لحظه بعد آسانسور به طبقه هفتم رسید...سوار شد و دکمه پارکینگ را فشار داد...روسریش را در آینه آسانسور مرتب کرد و خارج شد...پس از سوار شدن به اتومبیلش به سمت مقصد حرکت کرد...یک ربع بعد وارد پارکینگ شد و پس از پارک کردن اتومبیل به سمت ورودی سالن حرکت کرد...طناز با تاپ و شلوارک صورتی رنگی پشت پیشخوان نشسته بود و با دیدن آهو با لبخند از جایش برخاست..

طناز -سلام..دیر کردی امروز؟

 آهو-سلام...خوابم میومد مجبور شدم دوش بگیرم دیر شد...مربی پیدا نشد؟

طناز-نه هنوز شخصی که بشه به عنوان مربی ازش استفاده کرد نیمده.

 با سرعت به سمت رختکن حرکت کرد و پس از پوشیدن تاپ و شلوارک اسپرت مشکی رنگی از رختکن خارج شد...خانم رضایی همراه با دختر چاقی به سمتش آمد و بعد از سلام و احوال پرسی گفت-آهو جان این دختر خواهرمه که گفتم...ببینم چیکار میکنی.

 آهو لبخندی زد و رو به دختر گفت-اسمت چیه؟

 دختر-آرام صدر.

 آهو با دقت مشغول بررسی هیکل آرام شد و گفت-خب آرام جان شما باید علاوه بر ورزش رژیم غذاییم داشته باشی.

 خانم رضایی اجازه اظهار نظر به آرام را نداد و گفت-آهو جان دیگه خودت میدونی هر کاری که فکر میکنی لازمه اگه زحمتی نیست انجام بده...راستی من امروز با کدوم دستگاه باید کار کنم؟آهو سری تکان داد و رو به خانم رضایی گفت-خب شما امروز هم مثل دیروز کار کنید.

 خانم رضایی تشکری کرد و به طرف دستگاه مورد نظر حرکت کرد.

آهو با لبخند نگاهی به چهره با نمک آرام انداخت و گفت-یه برنامه برای هفته اولت مینویسم طبق اون کارکن...آخر ساعتم بیا پیشم برنامه غذایی تو بهت بدم.

 آرام خیره به چشمان آهو چشمی گفت و منتظر ماند آهو برنامه هفته اول را نوشته و تحویل دهد..گویا آرام هم نتوانسته بود دربرابر جاذبه چشمان آهو مقاومت کند که اینگونه مسخ شده نگاه از چشمان آهو برنمیگرفت...دقایقی بعد آهو برگه را بدست آرام داد و به سمت بقیه رفت تا بر کارهایشان نظارتی داشته باشد.

 ****

 

ویرایش شده در توسط Dukhtar_paeez
  • پسندیدم 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آرش کلافه از تماس های مکرر نیاز در فرودگاه به انتظار نشسته بود..زمان زیادی از آخرین تماسش نمیگذشت که دوباره تماس گرفت..پوف عصبی کشید و تلفن را جواب داد..

آرش-جانم؟..

نیاز-مامان جان همه چیتو برداشتی؟

چشمانش را در کاسه چرخواند و گفت-مادر من همه چیو برداشتم نگرانیت واسه چیه آخه؟

دلخوری صدای نیاز کاملا مشهود شد-تو که مادر نیستی بفهمی یه مادر چی میکشه از اینکه بچه شو پنج ساله ندیده؟

آرش کمی نرم تر شد و با صدای مهربانی گفت-الهی من فدات شم امروز میام همه دلتنگیت رفع میشه..

با خواندن شماره پروازش تماس را قطع کرد و پس از خاموش کردن موبایلش سوار شد...

****

فرناز پس از ویزیت کردن آخرین بیمارش به سمت آهو چرخید-چه خبر؟

آهو شانه ای بالا انداخت و گفت-هیچی..بابا میگفت آرش بلخره رسیده.

فرناز سری تکان داد-آره هفته پیش رسید...اتفاقا دو روزم هست دیگه خودش میره باشگاه و کارخونه...

آهو-قبلا کی به جاش تو کارخونه بوده؟

فرناز-احسان...اتفاقا معاون کارخونس...خیلی بهش اعتماد داره البته آرشامم میرفت بهش سر میزد.

آهو ابرویی بالا انداخت و گفت-پسر عمش؟..همونی که مدیر باشگاهشم بود؟

فرناز-آره همون...صبحا میرفت کارخونه...عصراهم باشگاه.

فرناز وسایلش را جمع کرد و رو به آهو ادامه داد-پاشو بریم منم برسون خونه آرشام اینا.

لحظاتی بعد آهو و فرناز کیف بدست از مطب فرناز خارج شدند..

****

  • پسندیدم 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از اتاقش خارج شد و به سمت خانواده حرکت کرد..نیاز و نادر خان کنار هم روی کاناپه نشسته بودند و آرشام و فرناز هم تقریبا چسبیده به یکدیگر روبرویشان بودند...آرش با سلام بلندش همه را متوجه خود کرد و به طرفشان رفت...نیاز طبق معمول در حالی که داشت قربان صدقه پسر بلند قدش میرفت کمی خودرا کنار کشید تا پسرش را کنار خود بنشاند...آرش با عشق به مادرش خیره شد و کنار او جای گرفت..آرشام اعتراض کرد-اِ..مامان همین کارا رو میکنی لوس شده دیگه هرکی ندونه فک میکنه آرشام پسر کوچیکتونه نه من بدبخت.

آرش با اخم خیره برادر کوچک ترش شد ، نیاز خانم چنگی به گونه اش زد-اِوا آرشام مادر این حرفا چیه میزنی الان فرناز فک میکنه ما به تو اهمیت نمیدیم.

فرناز لبخند نمکینی زد-نگران نباش مادر جون من خودم شوهر مارمولکمو خوب میشناسم.

آرشام با این حرف فرناز ابرویی بالا انداخت و نادرخان هم با خنده گفت-نه خوشم اومد فرناز جان خوب این پسرو ادب کردی.

آرشام به سمت فرناز چرخید و گفت-داشتیم فرناز خانوم؟

فرناز لبخندی زد و ابرویی بالا انداخت.

آرش به کاناپه تکیه داد و سعی کرد بوی مادری که پنج سال از او دور بوده را استشمام کند...

نیاز خانم با حسرت گفت-ایشالله عروس آرشم ببینم تو این خونه.

آرش اخمی کرد و آرشام دستانش را به هم کوبید-ایشاللـــــــــه..البته اگه این خان داداش ما تن به بدبختی بدن.

فرناز مشت محکمی نثار بازوی قطور آرشام کرد-تن به بدبختی دیگه آره؟یعنی من بدبختیم؟

آرشام مانند چند لحظه پیش فرناز در حالی که لبخند بر لب داشت ابرویی بالا انداخت-من مارمولکم؟

همگی خندیدند و نادر خان رو به آرش گفت-ببین آرش،حرف نیاز وگوش نکنیا،اصلا دم به تله نده،مثل من باش راحت و آسوده!

به یکباره چهره نیاز درهم شد-نادر این چه حرفیه 

میزنی؟ 

نادرخان شانه ای بالا انداخت و سکوت کرد..

آخر شب آرشام فرناز را به خانه شان باز گرداند و آرش هم پس از مسواک به طرف تختش حرکت کرد...پتوی گرم و نرمش را تا زیر گردن بالا کشید و آرام چشمانش را بست.

صبح ساعت هفت بود که با آلارم گوشی از خواب بیدار شد...دست و صورتش را شست و پس از پوشیدن شلوار کتان مشکی رنگش پیرهن مردانه مشکی رنگی هم پوشید...طبق معمول دو دکمه اول را باز گذاشت و آستین های پیراهن را هم تا آرنج بالا زد...موهایش را به طرف بالا شانه زد و به وسیله ژل موهایش را حالت داد..از بین کلکسیون ادکلن هایش ،مثل همیشه ادکلن خوش بوی همیشگیش را انتخاب کرد و به پشت گوش و مچ دستانش زد...در مقابل آینه ژستی گرفت و با رضایت از اتاقش خارج شد..پس از خوردن صبحانه مفصلی سوار اتومبیلش شد و به سمت کارخانه حرکت کرد.

ویرایش شده در توسط Dukhtar_paeez
  • پسندیدم 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خانم کریمی با دیدن رعیس خوش پوش تازه از فرنگ برگشته اش برخاست و با لبخند زیبایی از او استقبال کرد...آرش برای سه ربع ساعت دیگر سفارش قهوه داد و وارد اتاق شیک و مدرنش شد...روی صندلی چرخدارش نشست و نفس راحتی کشید...

روز پرکاری بود و آرش حسابی خسته شده بود..فکر کرد خوب است سفارش قهوه دوم را بدهد..تلفن را برداشت و مستقیم آبدار خانه را گرفت..بابا رحمت تلفن را برداشت و سلام کرد.

آرش-سلام بابا رحمت لطف میکنید یه قهوه برای من بیارید؟

بابا رحمت-الان میارم بابا جان.

لحظاتی بعد تقه ای به در چرمی اتاق آرش خورد و بابا رحمت با سینی کوچک قهوه وارد اتاق شد...قهوه را مقابل آرش قرار دادو از اتاق خارج

شد..آرش چشمانش را بست و بوی مطبوع قهوه را استشمام کرد...لیوان سرامیکی طلایی رنگ را به لبانش نزدیک کرد و فکر کرد طعمش فوق العاده است...همانطور که دوست داشت..تلخ تلخ.

موبایلش را برداشت و با احسان تماس گرفت..

احسان-جونم رعیس.

آرش-احسان حوصله ندارم مسخره بازی در نیار.

احسان-اوه اوه چه عصبانی... باشه بابا حالا چیکارم داشتی؟.

آرش-عصر برو باشگاه.

احسان-جون داداش راه نداره خیلی خستم..بابا بزار بعد پنج سال یه استراحتی کنم.

آرش-لوس نشو..آمارتو دارم امروز کارات سنگین نبوده.

احسان-کلاغای خوبی داریا.

آراش-فوضولیش به تو نیمده ، میری دیگه؟.

احسان-چه کنم دیگه ،دلم نازکه.

آراش-کاری نداری؟

احسان-نه داداش.

آرش تماس را پایان داد و خسته و کوفته از جایش برخاست و به طرف بیرون حرکت کرد.

****

  • پسندیدم 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

آهو-پاها به عرض شونه باز،شکلxرو برای خودتون مجسم کنید..حالا حرکت xرو با هم تمرین میکنیم..یک،دو...

مهرنوش-وای آهو جون خسته شدیم ترو خدا بزار یه استراحتی کنیم.

آهو نگاهی به هیکل گوشتالود مهرنوش انداخت و گفت-نمیشه برای جواب گرفتن باید ارادت رو قوی کنی.

مهرنوش خودش را نقش زمین کرد-به خدا دیگه تکون نمیتونم بخورم.

آهو سری از روی تاسف تکان داد و در حالی که به طرف افرادی که با تردمیل کار میکردند میرفت،انگشت اشاره اش را بالا آورد-فقط پنج دقیقه حق استراحت دارید.

نگاهی به ساعتش انداخت و به همگی خسته نباشید گفت..وارد رختکن شد و پس از پوشیدن مانتو شلوارش شالش هم پوشید و از رختکن بیرون آمد...طناز مقابلش قرار گرفت-با من دیگه کاری نداری؟

آهو-نه...من فردا یه خورده دیر تر میام ماشینم خراب شده باید برم از تعمیرگاه بردارمش، خودت یکم آموزششون بده تا من خودمو برسونم.

طناز سری تکان داد و با آهو خداحافظی کرد..

آهو لبه های پلیورش را بهم نزدیک تر کرد و فکرکرد هوا خیلی سرد شده است..به طرف اولین ماشین دست بلند کرد و سوار شد..مقابل ساختمان پیاده شد و پس از حساب کردن کرایه وارد ساختمان شد و خوشبختانه آسانسور طبقه همکف بود.

  • پسندیدم 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرش را به دیوار آسانسور تکیه دادو تا رسیدن به طبقه مورد نظر چشمانش را بست...با کلید در واحدشان را باز کرد و پس از در آوردن کفش هایش وارد شد...هدیه در آشپزخانه مشغول درست کردن ناهار بود که با صدای در نظرش جلب شد...با لبخند به طرف آهو گام برداشت و گفت-سلام...خسته نباشی.

آهو با دیدن مادرش لبخند خسته ای زد-سلام عزیزم...شماهم خسته نباشی.

هدیه-چایی میخوری واست بیارم؟

آهو-نه مامان جون مرسی،خیلی خستم فقط میخوام لباسامو درارم و بخوابم.

هدیه-برو مادر،آخه این ورزش چیه که تو اینقد علاقه داری،مامان جون اینا واسه پسراس،برا دختر خوب نیست خسته میشن قربون شکلت برم،خدا بگم باباتو چیکار کنه که اون این نون و گذاشت تو کاسه ما،همون موقع چقد گفتم مرد ول کن این کارا رو باشگاه ورزشی واسه پسراس نه دخترا، دخترو چه به ورزش آخه ولی کو گوش شنوا؟

آهو اهمیتی نداد و خود را به اتاق رسانید...تقریبا گوشش پر بود از این غرغر های مادرش..گویی طبق قراردادی نانوشته هدیه هر روز باید سر همین ساعت این حرف ها را میزد تا به آرامش برسد.

  • پسندیدم 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با احساس اینکه کسی موهایش را نوازش میکند از خواب بیدار شد...آهیل لبخندی زد و گفت-نمیخوای پاشی؟مامان میگه تا تو نیای حق نداریم ناهار بخوریم.

آهو از جایش بلند شد و درحالی که به سمت سرویس بهداشتی میرفت جواب داد-دوش کوتاهی بگیرم میام.

لحظاتی بعد به سمت آشپزخانه رفت..علیرضا اولین کسی بود که متوجه حضور آهو شد و لبخندش را سخاوت مندانه به روی او پاشید -بیدار شدی؟

آهو با دیدن علیرضا لبانش به لبخند باز شد-سلام،آره آهیل بیدارم کرد.

لحظاتی بعد شروع به خوردن ناهار خوشمزه ای کردند که هدیه تدارک دیده بود...

بعد از صرف ناهار علیرضا و آهیل از آشپزخانه خارج شدند تا به قول خودشان شطرنجی بر بدن بزنند!.

هدیه و آهو مشغول جمع کردن میز و سپس شستن ظرفها شدند...هدیه در حالی که بشقاب کفی را به دست آهو میداد گفت-بابات میگفت آرش دیگه خودش میره باشگاه و کارخونه.

آهو چنگالی را آبکشید و در آبچک قرار داد -آره،فرنازم گفت.

هدیه-باید به بابات بگم یه شب بریم خونشون،دلم اینقد واسشون تنگ شده فک کنم شیش یا پنج سالی باشه که خونشون نرفتیم.

آهو ابرویی بالا انداخت و با تعجب گفت-حتی برا آرش؟!

هدیه دستکش را از دستش خارج کرد و روی صندلی نشست-آره،چرا که نه؟

آهو چایساز را به برق زد-آخه اون پسر اخمو ومغرور چی داره که دلت واسش تنگ شه؟

هدیه ابروان خوش حالتش را به هم نزدیک کرد-آهو خیلی حرف زشتی زدی،خیلی هم پسر خوبیه.

آهو شانه ای بالا انداخت و با به صدا در آمدن سوت چای ساز از جایش بلند شد..فنجان های سرامیکی را جلوی خودش و هدیه قرار داد..

هدیه بی اختیار آهی کشید-یادش بخیر وقتی مهرداد خان زنده بود چقد باهاشون رفت و آمد داشتیم،خدا بیامرز مرد خیلی خوبی بود.

آهو فنجان چای را به لبان خوش فرمش نزدیک کرد-ولی شما نباید نیاز جون و تنها میزاشتید.

هدیه شانه ای بالا انداخت-خودت که میدونی قضیه چی بود.

آهو فنجان را روی میز بر گرداند،اشاره ای به فنجان چای هدیه کرد-سرد شده مامان،دقیقا اشتباهتون همین بود که بهش گفتید.

-من که نگفتم،خاله هانیت از دهنش در رفت قضیه رو لو داد،بعدشم که دیگه بابات نزاشت زیاد برم خودمم یکم معذب شدم به خاطر بابات،با اینکه خوشبختانه اون اصلا رفتاری نمیکرد که ما سالها پیش باهم نامزد بودیم،فقط همین زن نگرفتنش بود که ما رو ناراحت میکرد واسه همین چیزا ارتباطم به کلی باهاشون قطع شد.

با صدای آهیل هردو به طرفش بر گشتند-به به مادر و دختری خوب اوشون فشن راه انداختن و چایی میخورن،یکمم به فکر ما باشید خب.

هدیه با لبخند از جایش بلند شد-الان براتون چای میریزم.

  • پسندیدم 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

****

 فرناز در را بست و آهو مانتویش را از تن خارج کرد...

آهو-خاله چطوره؟

فرناز-خوبه سلام میرسونه.

آهو -سلامت باشه،حالا کی بر میگردن؟

فرناز -احتمالا فردا نزدیکای غروب.

آهو -حالا به نظرت اگه جای من آرشام میومد پیشت بهتر نبود؟

فرناز-اونوقت فربد منو میکشت.

 به لپش چنگی انداخت،با نگاهی شیطون ادامه داد-وای وای دو تا زن و مرد عقد کرده یه روز و نصفی که شبم داره تو یه خونه تک و تنها وااااای.

آهو چینی به بینی اش داد-ولی خدایی فربد دیگه خیلی غیرتیه ها.

فرناز-نکه قُل عزیز تو کم غیرتیه.

 آهو با یاد آوردی برادرش لبخندی پت و پهن زد و گفت-من فدای اون غیرتش.

فرناز -حالا میگی بزا نامزد شی اونوخ که پدرتو در آورد میبینیمت.

 اینبار قیافه حصرت بار به خود گرفت و گفت-وای خدا اگه میشد چی میـــــشد.

 آهو با خنده ضربه ای به کمر او کوبید-بسه حالا نمیخواد فکرش کنی ببینی چی میـــشد،پاشو یه شامی بده به من که مردم از گشنگی.

 فرناز از جایش بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت-شانس آوردی عمو برات این باشگاهو راه انداخت اگرنه که الان از چاقی ترکیده بودی.

 فرناز راست میگفت آهو گاهی اوقات واقعا نگران خود میشد،و به گفته فرناز تنها نقطه مثبتش همین باشگاه بود که اینگونه آهو را خوش اندام نگه داشته بود و البته علاقه شدید خود او به باشگاه و تربیت بدنی..

 آهو با صدای فرناز که او را برای شام میخواند به سمت آشپزخانه قدم تند کرد.. 

  • پسندیدم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

****

آهو با خوش حالی جیغ خفه ای کشید  و گفت-وای راست میگی؟

آرزو -دروغم کجا بود دیوونه...یعنی اینقد دلت واسم تنگ شده بود؟

آهو -بیشتر از اینقد،مگه تو دلت واسه من تنگ نشده بود؟..

آرزو -مگه چن تا آهو داریم؟

آهو -من فدای تو.

آرزو -عزیزمی...قُلت کو؟،دلم واسش تنگ شده.

آهو -آهیل که دفتره،فردا میرسید دیگه؟

آرزو -آره خداروشکر کار عادل دیگه اینجا تموم شده بر میگردیم،اگه بدونی عسل چقد ذوق داره.

آهو -آخ که من فدای عسلم بشم دلم واسش یه ذره شده،کجاست الان؟

آرزو -گذاشتمش مهد..آهو جان من برم وسایلارو جمع کنم فردا دیرمون نشه.

آهو -برو عزیزم.

آهو تلفن را قطع کرد و با لبخند روی سینه اش قرار داد..دوست داشت هرچه زود تر فردا از راه برسد.

 

  • پسندیدم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

****

درحالی که عسل را در آغوش داشت از کنار آرزو تکان نمیخورد.

 عادل خنده ای سرداد و اشاره ای به آنها کرد-اینارو نگاه،هرکی ندونه فک میکنه سالها از هم دور بودن.

 آهو با حاضر جوابی گفت-مگه غیر از اینه؟یه ساله ما همدیگه رو ندیدیما.

 نگاه ذوق زده ای به عسل انداخت و ادامه داد-این فنچول خاله چه بزرگ شده؟

 عسل با شیرین زبانی خود را بیشتر در آغوش آهو جای داد-خاله فنچول ینی چی؟

 آرزو خندید و گفت-از حالا هر حرفی که زدید باید واسه عسل توضیحش بدید.

 هدیه با سینی حاوی قهوه به سمتشان آمد-الهی من قربونش برم،عزیزم فنچول یعنی کوچولو.

 آهیل نگاهش را به سمت آهو سر داد-این خوشکل دایی رو بده ببینم.

 آهو با اخم عسل را به خود چسباند و عسل هم موهایش را پشت گوش زد و گفت-نمیام جام راحته.

 آهیل چشمانش را گرد کرد-اینو ببین چه آتیش پاره ای شده.

 علیرضا خندید و روبه عسل گفت-میخوای بیای بغل بابا جون که لواشک داره مگه نه؟

 اینبار عسل نگاهی به آهو انداخت و گفت-خاله ولم کن میخوام برم پیش بابا جون .

 آهو عسل رابا خنده به زمین گذاشت.

 عسل بلا فاصله خود را در آغوش علیرضا پرت کرد.

 

  • پسندیدم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

**** 

آهو کلافه تابی به چشمان زیبایش داد-خاله فدات شه مگه باشگاه جای بچه هاست من تورو ببرم؟

 عسل گریه ای سر داد-اصلا میرم به مامانم میگم..به خدا اذیتت نمیکنم،یه گوشه میشینم دختر خوبی هم میشم.

 هدیه عسل را در آغوش کشید-آهو گناه داره ببین چجوری داره گریه میکنه.

 -مامان نمیشه میترسم یه دفعه یه کاری دست خودش بده.

 هدیه با شنیدن صدای زنگ به طرف در رفت و همراه با آرزو وارد شدند،آرزو با دیدن عسل که چون ابر بهار گریه میکرد به سمتش رفت-چیشده مامانی؟

 عسل با دیدن مادرش خود را در آغوش او انداخت-خاله منو با خودشش نمیبره.

 آرزو-باشگاه؟

 عسل-اهوم.

آرزو -آهو خب ببرش دلم واسش کباب شد.

 آهو حرصی اعتراض کرد-به خدا الان سرمو میکوبم به دیوار،آخه مگه باشگاه جای بچه هاست؟

آرزو -حالا تو یه امروز و ببر.

آهو -خیلی خب زود لباس بپوش بریم.

 عسل با شنیدن این حرف با ذوق بالا و پایین پرید و همراه آرزو به واحد روبه رویی رفتند.

 عسل با آن پالتو و کلاه قرمز با خال های مشکی دقیقا شبیه توت فرنگی شده بود که آماده خوردن است.

 هردو از اتوموبیل پیاده شدند و به سمت ورودی باشگاه راه افتادند.

 طناز با دیدن آهو با لبخند از جایش برخاست-سلام.

 لپ عسل را کشید و ادامه داد-این خانم خشکله کیه؟

آهو -سلام..عسل،دختر آرزو.

طناز -جدی؟ مگه آرزو اومده؟

آهو -آره،عسل خاله سلامت کو؟

 عسل تابی به دستانش داد و گفت-سلام

طناز -سلام عزیزم،خوبی خانم خوشکله؟

عسل -مرسی‌،شما خوبی؟ 

 طناز با خنده گونه عسل را سفت بوسید-منم خوبم‌،چقده تو شیرینی.

عسل -نه من اسمم شیرین نیست عسله.

 اینبار طناز و آهو قهقه ای سر دادند و آهو عسل را به سمت رختکن برد..تاپ و شلوارک سورمه ای رنگی پوشید و پالتو و کلاه عسل را هم کنار لباس های خود جای داد.

 

  • پسندیدم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

****

 

آرزو بوسه ای بر گونه عسل نشاند و گفت-خاله رو که اذیت نکردی؟

عسل-نه،تازشم خیلی دختر خوبی بودم،مگه نه خاله آهو!

آهو لبخندی زد-آره خاله جون.

هدیه عسل را از آغوش آرزو گرفت-خوش گذشت مامان جون؟باشگاه خوب بود؟

عسل-آره مامان جونی میخوام دیگه هر روزه هر روز با خاله آهوییم برم باشگاه،مگه نه خاله آهویی جونم؟

آهو چشمانش را تا حد امکان درشت کرد و گفت-آرزو این اعجوبه دیگه کیه به دنیا آوردی من غلط کنم بخوام هر روز ببرمت باشگاه.

عسل دوباره گریه ای مانند صبح سرداد-مامانی به خاله بگو منم با خودش ببره.

آرزو لبخندش را سخاوتمندانه بر چهره دخترکش پاشید و گفت-الهی مامان فدات شه خاله نمیتونه هر روز تورو با خودش ببره که.

عسل نوچی کرد-چرا میتونه من خودم میدونم.

آهیل با کلید در واحد را باز کرد و سلام داد.

هدیه با لبخند به طرف پسرش رفت و گفت-خسته نباشی عزیزم.

آهیل با لبخند گونه مادر را بوسید و گفت-شماهم خسته نباشید مامانم،اِه انگاری این عسل داییم اینجاس چرا گریه میکنی دایی جان؟

عسل با دو خودش را به دایی آهیلش رساند و با گریه دستانش را برای آغوش آهیل باز کرد..آهیل با لبخند روی دوزانو نشست و خواهر زاده شیرین زبانش را در آغوش گرفت و به طرف آهو و آرزو راه افتاد..لبخندی به آرزو زد و گفت-احوال آبجی خانوم؟

آرزو عسل را به زور از بغل آهیل گرفت و گفت-خوبم آهیل جان...خسته ای این عسلو هم بغل کردی برو لباستو عوض کن..

آهیل لپ آهو را کشید و گفت-قُل من چطوره؟

آهو خودش را برای تنها برادرش لوس کرد و در حالی که گونه آهیل را سفت میبوسید گفت-خوبم داداشی،خسته نباشی.

آهیل برای تعویض لباس هایش به سمت اتاقش حرکت کرد-سلامت باشی عزیز دلم.

عسل هنوز هم گریه میکرد،دست آخر آرزو نگاه عصبی به عسل انداخت و گفت-مامان جان لابد خاله نمیتونه باخودش ببرتت دیگه اینقد گریه نکن.

آهیل درحالی که از اتاق خارج میشد نگاه شماتت بارش را به سمت آرزو پرتاب کرد و عسل را به آغوش خود سر داد-چی شده دایی جان چرا گریه میکنی؟

عسل-دایی، خاله منو با خودش نمیبره باشگاه.

آهیل-مگه امروز صبح باهاش نرفته بودی؟

عسل-چرا ولی من میخوام هر روز باهاش برم.

آهیل ابرویی بالا انداخت و آرزو گفت-بفرما صب تا حالا واسه همین گریه میکنه.

آهو گونه عسل رابوسید و گفت-خاله جون باشگاه جای کوچولوها نیس که جای آدم بزرگاس عوضش بهت قول میدم اگه غذاهاتو کامل بخوری زود زود بزرگ میشی منم باخودم میبرمت.

عسل سریع اشکهایش را پاک کرد-قول؟

‌-قول.

ویرایش شده در توسط Dukhtar_paeez
  • پسندیدم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

****

فرناز-حوصلم پوکید تو خونه میای بریم بیرون؟

آهو-آره با آرزو میایم.

فرناز جیغی کشید و گفت-مگه آرزو اومده؟

آهو با اخم تلفن را از خود دور کرد-‌خیلی خب بابا جیغ نزن کر شدم،آره اومده.

فرناز-نکبت چرا زود تر نگفتی؟

آهو-مگه مامان نگفته بود بهتون؟

فرناز-نه،پس نریم بیرون دیگه به مامان بگم بیایم خونتون

آهو-باشه خوشحال میشیم.

****

آهو اتومبیل را پارک کرد و خارج شد،باران تندی باریدن گرفته بود...لبه پالتویش را به هم نزدیک تر کرد و به سمت ورودی باشگاه قدم تند کرد..با چشمانی گرد و دهانی باز به اطراف چشم انداخت... منشی با دیدن آهو از جای برخاست و با تمسخر گفت-اشتباه اومدی خانم اینجا باشگاه مردونس نه زنونه...آهو با گام هایی بلند به سمت پسرک حرکت کرد و گفت-لازم نیست تو به من یاد بدی....من مدیر این باشگاه هستم ولی نمیدونم دقیقا اینجا چه غلطی میکنید.

پسرک که مشخص بود عصبانی شده است با صدای بلندی آرش نامی را خواند...چیزی طول نکشید که پسری با هیکل ورزیده در حالی که بالا تنه ای لخت داشت به سمت آنها حرکت کرد...

 

  • پسندیدم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

****

آرش با دیدن دختری در باشگاه مردانه جا خورد و با متانت گفت-مشکلی پیش اومده خانم؟..گویا شما شیفت و اشتباه اومدید.

دخترک که با دیدن بالا تنه برهنه آرش سر به گریبان انداخته بود با این حرفش سرش را به سمت

 آرش حرکت داد و با چشمانی گستاخ گفت-نخیرمن شیفت و اشتباه نیمدم باشگاه ما همیشه شیفت صبح بوده آقای تهرانی.

آرش از شنیدن فامیلی خود از زبان دخترک جا خورد و گفت-ببینید خانم امروز استثناعا شیفت تغیر کرده به خود خانم شفیق هم خبر دادیم و همین طور اگه توجه کرده بودید اطلاعیه ای هم به همین مضمون روی در ورودی مشاهده میکردید.

دخترک با خشم خیره چشمان آرش شد و گفت-چی میگی؟من خودم شفیق هستم کسی به من خبر نداده.

آرش به وضوح جا خورد و گفت-شمایید آهو خانم؟ ببخشید ولی من به فرناز گفته بودم بهتون خبر بده،فک کردم شما میدونید،واقعا عذر میخوام.

آهو سری تکان داد و گفت-لطفا از این به بعد کاراتونو گردن این و اون نندازین خودتون مسعولیتشو قبول کنید.

آرش که از این گستاخی آهو به سطوح آمده بود دندانهایش را به روی هم فشار داد و گفت-آهو خانم من عذر خواهی کردم دیگم به من ارتباطی نداره به خانواده سلام برسونید.

سپس به آهو پشت کرد و به سمت پسر ها حرکت کرد.

آهو با عصبانیت از در باشگاه خارج شد و به سمت اتومبیلش حرکت کرد،این پسر شورش را در آورده بود در کودکی کم از دست او اذیت شده بود که اینبار هم تکرار شد..از همین الان بی نظمی هایش شروع شد..تلفنش را کنار گوشش قرار داد و به محض اینکه فرناز پاسخ داد با حرصی مشهود گفت-آخه به تو چی بگم؟

-چی بگی؟

-فرناز مگه قرار نبوده تو به من خبر بدی امروز شیفت عصر با منه؟

-وااای ببخشید به خدا حواصم نبود چی شد حالا رفتی اونجا؟

-بله آبرومم رفت.

-ببخش به خدا شرمندم.

****

  • پسندیدم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

با حرص کیفش را روی مبل پرت کرد و گفت-وای مامان نمیدونی چجوری واسم شاخ و شونه کشید پسره عوضی.

هدیه لبی گزید و گفت-آهو خجالت بکش چرا اینقد بی ادب شدی؟!حتما خودت یه کاری کردی،اگر نه که آرش اهل این حرفا نیست.

آهو با حرص نگاهش را به سمت مادرش سوق داد و بدون گفتن حرفی به سمت اتاقش رفت،در را محکم به هم کوبید و خود را روی تخت خوابش پرت کرد،واقعا نمیفهمید چرا باید مادرش اینهمه طرفداری آرش کند،از نظر او آرش یک مردم آزار بیش نبود،هرچند آهو خبر نداشت این آرش با آرش کودکیشان که هیچ کس از دست او آرامش نداشت زمین تا آسمان تفاوت دارد.

موبایلش را از جیب شلوارش بیرون کشید و شماره آرزو را گرفت.

آرزو-جانم آهو؟

آهو-خواهری بیا واحد ما.

-مگه تو نرفتی باشگاه؟

آهو با یادآوری باشگاه دوباره حرصی شد-قضیه داره،حالا تو بیا.

آرزو-آهو جان،عسل خوابه عادلم که رفته سر کار نمیتونم تنهاش بزارم بیام، تو بیا اینور.

آهو-باشه پس درو باز بزار.

آرزو-اهوم.

از جایش بلند شد و بدون تعویض لباسش به سمت واحد آرزو رفت.

آرزو خندید و گفت-تنبل خانوم حداقل لباستو عوض میکردی.

آهو-وای آرزو ول کن تو رو خدا امروز خیلی حرصیم.

آرزو-چیشده مگه؟اصلا چیشد امروز باشگاه نموندی.

آهو-نمیدونی که این پسره اسمش چی بود؟آها آرش شیفت منو گرفته بیشعور،منم تو این بارون پا شدم رفتم باشگاه،حالا خوبه چی دیده باشم،یه مش پسر لخت حالا خداروشکر یه شورت پوشیده بودن،اصن هنگ کرده بودما.

آرزو خندید و گفت-وای وای،عجب توفیق اجباری نصبیت شده ها حتما همه هم سیکس پک آره؟

آهو که خنده اش گرفته بود گفت-وای آره چه جیگرایی بودنا.

آرزو به شوخی نیشگون آرامی از پای آهو گرفت-هیز پسر باز،حالا دور از شوخی،این آرش چرا بهت خبر نداده بود؟

آهو که با این حرف دوباره داغ دلش تازه شده بود حرصی گفت-آرزو خیلی بیشعوره پسره برگشته بم میگه من به فرناز گفتم بهت بگه،آخه تو غلط کردی مگه خودت لالی، پسره نکرده یه زنگ به من بزنه بهم بگه، انگاری میخواستم بخورمش.

آرزو-حالا نمیخواد اینقد حرص بخوری بنده خدا فک نمیکرده فرناز یادش بره حتما.

****

نفس عمیقی کشید و سعی کرد دیگر به آن دختر گستاخ فکر نکند،رفتارش با کودکیشان مو نمیزد،همانقدر لجباز و یک دنده،ولی الحق که جذابیتش صد برابر شده بود،هرچند همان وقت ها هم کودک زیبایی بود.

همانطور که به سمت رختکن میرفت با خسته نباشیدش همه را هم راحت کرد.

سریع لباس عوض کرد و پس از سپردن باشگاه به دست شهیاد از باشگاه خارج شد...

با ورودش به خانه نیاز به استقبالش آمد-خسته نباشی عزیزم.

آرش-مرسی مامانم شمام سلامت باشی.

نیاز پسرش را بوسید و او را برای استراحت به سمت اتاقش فرستاد.آرش در اتاق را بست و پس از تعویض لباس هایش خودش را روی تخت انداخت،یکجور هایی دلش برای آهو میسوخت،تقریبا به او حق میداد اینگونه گستاخی کند،کم چیزی نبود آن هوای سرد و باران صبح...

با صدای هشدار اس ام اسش موبایلش را از روی میز عسلی برداشت،همتا بودکه نوشته بود-سلام آرش جان،چطوری؟آخر هفته تولد دوستمه خوشحال میشم به عنوان همراه با من بیای عزیزم.

از وقتی برگشته بود دوستان قدیمیش فورا او را دوره کرده بودند هنوز هم در عجب بود که چگونه به این زودی خبر بازگشتش را فهمیده بودند،البته او هم چندان بی میل نبود حداقل وقتش را با آنها پر میکرد.

فکر کرد مهمانی هم بدچیزی نیست...با این فکر با همتا تماس گرفت.

همتا-سلام آرشی خوبی؟

آرش-سلام خانوم،مرسی تو چطوری.

همتا-خوبم منم،چیشد میای؟

آرش-نمیدونم بدمم نمیاد بیام حالا به احتمال زیاد میام.

همتا لحنش را بچگانه کرد و گفت-نمیخوام آقایی باید بم قول بدی که میای.

آرش با خنده به پهلو چرخید-شیطون خوب میدونی چجوری راضیم کنیا،باشه میام.

همتا-وایـــــــــی مرسی آرشی مرســـــــی.

آرش-همتا جان آدرس دقیق و ساعت برام اس کن.

همتا-باشه،حالا چه خبر امشب بیکاری؟

آرش-امشب که آره چطور؟

همتا-همو ببینیم؟

آرش-آخر هفته مگه نمیبینیم؟

همتا-چه اشکال داره الانم ببینیم؟اصلا تو دلت برام تنگ میشه؟

آرش بحث را به شوخی کشاند-نفرمایید ماد موزل کیه که برا شما دلش تنگ نشه؟

همتا حرصی گفت-آرش دارم جدی باهات صحبت میکنم خواهشا بحث و به شوخی نکشون،وای آرش باورم نمیشه پنج سال اونور بودی خیلی یخی به خدا.

آرش که حال تلخ شده بود گفت-همتا خواهشا بحث و به اون موضوع مزخرف نکشون.

همتا-اتفاقا میخوام بکشونم،بی انصاف من عاشقتم پنج ساله ازدواج نکردم به خاطر تو.

آرش-هاه چیه؟مگه من گفتم ازدواج نکن،اصلا همون اول دوستی چه پنج سال پیش چه الان که برگشتم چی بت گفتم؟

همتا-آرش من...

آرش کمی صدایش را بالا برد-میگم چی بت گفتم؟

همتا-گفتی،گفتی..اهل ازدواج و این حرفا نیستی!

آرش-خوبه یادته و بازم انگ بی انصافی بم میچسبونی،من اهل نامردی و دورویی نیستم همون اول موضعم و مشخص میکنم تو هم به راحتی قبول کردی، درسته؟

همتا با صدای ضعیفی گفت-درسته.

آرش-خیلی خب پس دیگه حرفی نمیمونه،یادت باشه آدرس و ساعت اس کنی،فعلا.

و بدون اینکه اجازه اظهار نظر به همتا را بدهد تماس را پایان داد،عجب روز گندی بود این هم اخلاق بد همتا،همیشه خدا بحث را به ازدواج میکشاند،او هم که از ازدواج فراری،کلا آدم ازدواجی نیست.

 

ویرایش شده در توسط Dukhtar_paeez
  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

دکمه های پیراهن اسپرت سورمه ای رنگش را بست و پس از بستن ساعتش چرخی مقابل اینه زد..خوب شده بود..سویچش را برداشت و به دنبال همتا رفت کمی بعد همتا با مانتوی گلبهی رنگی و ارایش نسبتا غلیظ و زیبایی وارد اتوموبیل آرش شد.

همتا-سلام آرش جان چطوری؟

آرش-خوبم.

همتا-قهری؟

آرش به تندی به طرف همتا برگشت و گفت-بچم مگه؟

همتا که بغض کرده بود گفت-اینقد بداخلاق نباش،اصلا مگه عاشقی دست خود آدمه تو بگو؟

آرش-یه قسمتیش دقیقا دست ادمه تو که خودتو میشناسی از اول نباید با من دوست میشدی الانم مشکلی نیست اگه میخوای همینجا تمومش میکنیم.

همتا به سختی جلوی ریزش اشکهایش را گرفت و گفت-آدرسو که برات اس کردم خودت بلدی دیگه.

لبهای آرش کمی به سمت بالا رفت،نه خوشش آمد خوب بحث را عوض کرده بود و آرش از این تغیر بحث بسیار خوشنود مینمود.

****

فرناز ملتمسانه اصرار کرد-الهی قربونت شم آخه این چه پدرکشتگیه تو با این بدبخت داری حالا یه چیزی شده تقصیر منم بوده نه اون بنده خدا از خر شیطون بیا پایین دیگه.

آهو-شما ها چیکار به من دارین آخه؟وقتی میگم نمیام یعنی نمیام،بچه نیستم کشون کشون ببرینم که.

هدیه با حرص گفت-اتفاقا خیلیم بچه ای اگه بچه نبودی که قهر نمیکردی.

آهو-مامان من قهر کردم؟من فقط ازش خوشم نمیاد.

فرناز-آخه مگه میخوای بری ور دل اون بشینی؟تو میای پیش ما میشینی دیگه.

آرزو پوفی کشید و گفت-ولش کنین من اینو میشناسم لج کنه دیگه تمومه.

آهو-آرزو من لجبازم؟!

آرزو-بله که تو لجبازی.

آهو-دست شما درد نکنه دیگه.

هدیه سری از روی تاسف تکان داد و گفت-لنگه باباتی،یه مدت اون لج کرده بود میگفت نریم خونشون حالام تو،حالا باز خوبه اون یه نیمچه دلیلی داشت واسه این کارش تو چی؟یه چیز مسخررو کردی دلیل،ما رفتیم اونجا نمیگن پس آهو کو؟من چی بگم اونوخ؟حتما باید لبخند ژکوند بزنم بگم نیاز جون آهو دیوونه شده به خاطر آرشت لج کرده نمیاد،آخه اینم دلیله؟

آرزو-من نمیدونم مامان هرچی میخوای بگو اصن بگو سرش درد بوده چمیدونم یه چیزی بگو دیگه، اصن شما ها هم نرین خب.

هدیه جیغ خفیفی کشید و گفت-جرعت داری جلو بابات این حرفو بزن تا خودم خفت کنم بسه دیگه هرچی هیچی نمیگم اصلا بالا بری پایین بیای با ما باید بیای و السلام.

****

 

 

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آهو با نارضایتی میان فرناز و آرزو نشسته بود و هر از گاهی غری به جان آن دو بیچاره میزد،با نزدیک شدن نیاز خانم همگی از جایشان بلند شدند و مشغول به سلام و احوال پرسی با او شدند.

هدیه_نیاز جون پس این گل پسرت کجاست ما بهش خوش آمد بگیم نمیبینمش؟

نیاز_پیش دوستاشه میگم واسه دست بوسی خدمت برسه عزیزم،فرناز جون مادر، آرشام تو اتاقشه برو ببین چیکارت داره.

فرناز چشمی گفت و از کنار مادرش برخاست.

کمی بعد قامت آرش نمایان شد که به سمتشان می آمد همگی با او دست دادند و خوش آمد گفتند.

آهو_رسیدن بخیر هرچند قبلا زیارتتون کرده بودم.

آرش_به هر حال تشکر آهو خانم.

سپس رویش را به طرف آهیل و فربد برگرداند و گفت_پیشنهاد میکنم بیاین اونور،جوونا اونجان.

*****

آهو خنده اش را قورت داد و گفت_چیکارت کرده تو اتاق اینجوری لپ گلی شدی؟

فرناز چشم غره ای رفت و گفت_عه یواش ابروم رفت،یکارایی کرده دیگه.

در همین هنگام بود که آرشام به جمعشان پیوست و به فرناز درخواست رقص داد.

فرناز با لبخند درخواست آرشام را پذیرفت و به جمع رقصنده ها پیوست.

آهو همچنان پوف کلافه میکشید و عصبی بود از اینکه به این مهمانی اعصاب خورد کن آمده است،اصلا درک نمیکند،این پسر که انگار از دماغ فیل افتاده است چیست که باید به خاطر بازگشتش به وطن چنین مهمانی بزرگی برگزار کنند.

آرزو سر به گوشش نزدیک کرد و گفت-چیه همش شبیه آدمایی که کک افتاده به تنبونشون وول میخوری؟

آهو-وای آرزو دارم فک میکنم چرا بالاخره قبول کردم باهاتون بیام،برا من که اینجا خیلی کسل کنندس.

آرزو تک خنده ای زد-عزیز دلم چرا کسل کننده؟این همه پسر خوشگل موشگل اینجاس خب یه کدومو تور کن دیگه.

آهو چشمی در کاسه چرخاند و گفت_یه چی بگم؟

آرزو_بگو.

آهو_من صد سال سیاه این پسر خوشگلایی که بخواد تو جشن این پسره ی مزخرف پیدا بشه رو نمیخوام،خب اینام دوستای همین پسرن مشخصه که اخلاقشونم مث همونه،تو که میدونه من از آدمای بی مسعولیت و پررو بدم میاد.

آرزو خنده ای سر داد وگفت-اوه اوه چه توپتم پره،باشه بابا من که دیگه شوهر کردم تمام شد رفت،یه فکری به حال خودت کن که کم کم مامان باید ترشیت بندازه.

فرناز با لبخند درخواست آرشام را پذیرفت و به جمع رقصنده ها پیوست.

آهو همچنان پوف کلافه میکشید و عصبی بود از اینکه به این مهمانی اعصاب خورد کن آمده است،اصلا درک نمیکند،این پسر که انگار از دماغ فیل افتاده است چیست که باید به خاطر بازگشتش به وطن چنین مهمانی بزرگی برگزار کنند.

آرزو سر به گوشش نزدیک کرد و گفت-چیه همش شبیه آدمایی که کک افتاده به تنبونشون وول میخوری؟

آهو-وای آرزو دارم فک میکنم چرا بالاخره قبول کردم باهاتون بیام،برا من که اینجا خیلی کسل کنندس.

آرزو تک خنده ای زد-عزیز دلم چرا کسل کننده؟این همه پسر خوشگل موشگل اینجاس خب یه کدومو تور کن دیگه.

آهو چشمی در کاسه چرخاند و گفت_یه چی بگم؟

آرزو_بگو.

آهو_من صد سال سیاه این پسر خوشگلایی که بخواد تو جشن این پسره ی مزخرف پیدا بشه رو نمیخوام،خب اینام دوستای همین پسرن مشخصه که اخلاقشونم مث همونه،تو که میدونه من از آدمای بی مسعولیت و پررو بدم میاد.

آرزو خنده ای سر داد وگفت-اوه اوه چه توپتم پره،باشه بابا من که دیگه شوهر کردم تمام شد رفت،یه فکری به حال خودت کن که کم کم مامان باید ترشیت بندازه.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×