رفتن به مطلب
afsane._.al

نام رمان : من یک افسانه نیستم !

پست های پیشنهاد شده

نام نویسنده : afsane._.al

ژانر : عاشقانه ، تراژدی

نام رمان : من یک افسانه نیستم !

هدف از نوشتن : آدم وقتی توی یه چیزی استعداد داشته باشه سعی می کنه اونو شکوفا کنه ، پرورشش بده ، بزرگ ترش کنه ، منم وقتی احساس کردم توی نوشتن استعداد دارم سعی کردم

گسترش بدم این حس ناب و قشنگ رو !

ساعت هایی که پارت قرار داده می شه : هر روز ، اما ساعتی نمی گم تا بدقولی نشه

 

Negar_25042019_191701.png

 

خلاصه : این رمان داستان زندگی دختری به نام افسانه را روایت می کند که در خانواده ای در قشر متوسط جامعه زندگی می کند با پدر و مادر و برادری مهربان و دلسوز .

دخترک ساده و مهربانی است ، مهربانی اش ، خنده هایش ، زندگی اش ؛ آرامش دارد ! آرامشی از جنس خدا ! ناگاه در این زندگی آرام مردی می آید ، مردی از جنس غم ، مردی می آید که مرهم دردهای نداشته ی دخترک شود و این دخترک است که بی خبر از همه جا این مرد را از آن خود می دارد .

اما این مرد می رود ، این مرد آرام آرام می رود و این تکیه گاه دلسوز و صبور می شکند و نابود می کند کورسوی امید را دل دخترکش !

و این بار دخترک است که بی تابانه جست و جو می کند تکیه گاه خویش را ! و در این راه زخم بر می دارد ، تکه تکه می شود قلبش ، خسته می شود و ناگاه افسانه ای می سازد که زندگی اش را دچار تلاطم انتقام می کند !

***

مقدمه : سکوت است که می بارد .

خستگی است که می ریزد .

جان است که می دَردَ .

اشک هایی هستند که دیدگان را تار کرده اند ، و قلب هایی هستند که می سوزند از تلخی روزگار .

و من ، و تویی که نگاهمان را به ترک های دیوار سپرده ایم .

و مایی که حرفی برای گفتن نداریم ! ما از حرف های نزده و خفه شده در گلو به بی حرفی رسیده ایم .

غم هایمان زباد است . درد هایمان را که بنویسی واژه ها و کلمات به احترام دردهایمان می ایستند و از برای ما اشک می ریزند .

حرف های ما را اگر بنویسی جلدها کتاب تهیه می شود که فروشش سکوهای جهانی را می شکند !

و ما حیران از سرنوشت یکدیگر چشم می بندیم و فریاد می زنیم !

هاج و واج می شویم و سکوت بار دیگر خنجرش را در قلب ما فرو می کند .

 

 

 

لینک صفحه ی رمان من یک افسانه نیستم

 

 

ویرایش شده در توسط afsane._.al
  • پسندیدم 5
  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرنــامه به نـام آن خـــداونــد         که دلـها را به خوبــان داد پیــوند

ز عشق آراست لوح آب و گل را         بدان جان ، زندگی بخشید دل را

***

پارت اول

خدا آن حس زیبایی است !  که در تاریکی صحرا   زمانی که هراس و مرگ    می دزدد سکوتت را    یکی همچون نسیم دشت می گوید : کنارت هستم ای تنــــها !!

لبخندی بر لب می زنم ، تک تک واژگان این شعر ، مفهومی بی کران را در خود می گنجانند . تک تک واژگانش بوی و نوای حضور خدا را می دهند .

در به آرامی باز می شود و مادرم با مهربانی خاص خود ، ما را به میز شام دعوت می کند .

همه از جای برمی خیزیم ، کمی عقب تر می ایستم تا میهمانانم زودتر اتاقم را ترک کنند . پس از خروج تک تک میهمانان از اتاق ، سریع و تند و تیز اتاق را تمیز می کنم و پس از چک کردن تمیزی اتاق ، آن را ترک می کنم .

و باز هم عطر غذاهای مادر من را مست می کند ، با خوشحالی به سمت میز پرواز می کنم  . این روز ها عجیب میل به خوردن دارم و عجیب تر اینکه دیرتر سیر می شوم !

در یکی از صندلی ها جای می گیرم و بی توجه به همگان ، به "ته چینی " زل می زنم که می دانم تنها و تنها به خاطر من پخته شده .

نمی دانم مادر در نگاه من چه می بیند که سریع " ته چین " را برداشته و به سوی دیگران هدایت می کند .

و این بار آهی که از نهادم بر می خیزد ، مرجان را متوجه حال من می کند .

دستان داغش را روی دستم می کشد و می گوید :

مرجان : افسانه ! خوبی ؟

چه بگویم ! از کدامین درد بگویم ؟ از دور شدن ته چینم بگویم ؟ یا از آه و ناله های شکمم ؟

مرجان که از فغان شکمم پی به تمام ماجرا می برد با لبخندی کوتاه ، خطاب به مادرم می گوید :

مرجان : زن دایی جون ! میشه اون ته چین رو به من و افسانه هم بدید ؟

و مادر با روی گشاده چشم گویان ، خواهش مرجان را می پذیرد .

***

لبخند زنان به اتاقم می روم ، سردرد هم بهانه ی خوبی بود که در ساعات پایانی سراغ من آمد تا هم از دردسر روبوسی های پایانی خلاص شوم ، هم از جمع کردن میز به آن شلوغی .

به سمت دفتر شعرم می روم ، زودتر از هر زمان دیگر ؛ دلم برای این شعرها تالاپ و تولوپ می کند . خوب است که شعر و شاعری هنوز منقرض نشده و می توان در میان اندک مردم  آن را یافت .

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده دَرَت         در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست .

هنوز تک بیت را تمام نکرده ام که در با چند ضربه باز می شود و پس از چندی قامت برادرم در چارچوب در نمایان می گردد .

با لبخند می نشینم و منتظر ورودش به اتاق می شوم .

آراز : خوبی ؟ سردردت چطوره ؟

لبخندی به راز بر ملا شده ام می زنم و با خنده برایش از سردرد ساختگی ام می گویم .

نمی دانم چه مقدار زمان است که صحبت می کنم ، نمی دانم چه مقدار وراجی کرده ام که ناخودآگاه غم می بینم ، من ناگاه در چهره ی تک برادرم غم میبینم .

سکوت می کنم ... سکوت می کند ...

وناگاه غم می آید و لانه می کند در آشیان قلبم . و من از این غم عجیب بی زارم !

-اتفاقی افتاده داداشی ؟ چیزی شده ؟

دستم را می گیرد ، اشک در چشمم حلقه می کند ، این سکوت های طولانی معنای خوبی ندارند . این سکوت های طولانی نشانی غربت و دوری دارد ، این سکوت طولانی به من می فهماند که وقتش سر رسیده .

آراز : می دونم که می دونی ، پس مقدمه چینی نمی کنم و از همه مهم تر می دونم که اینقدر بزرگ شدی که برای یه سفر کوتاه الکی گریه نکنی و مثل بچه ها بهونه تراشی نکنی و از اونم مهمـــ....

میان سخنش می پرم ، گستاخی می کنم ، لجبازی می کنم و اشک می ریزم ، درد می شوم ، زهر می شوم ، تلخ می شوم همچنان یک اسپرسوی داغ !

-از همه مهم تر چی ؟ مگه از اینا مهم تر هم داریم ؟ اگه می گی بزرگ شدم ، اگه می گی دیگه بچه نیستم پس اگه بگم نرو ، میشه نری ؟ میشه به حرف منِ آدم بزرگ هم گوش بدی ؟ میشه برای یک بار هم که شده منم مهم باشم برات ؟

اشک ها می ریزند ، مهلت نمی دهند سخن بگویم ، و ناگاه این اشک ها قطع می شوند و به توده ای عظیم به نام بغض تبدیل می شوند .

و آه این بغض گران ، درد چه میداند چیست !؟

آراز اخم می کند ، لابد می خواهد ابهت مردانه اش را به رخم بکشد ، لابد می خواد حرفش را به کرسی بنشاند .

آراز : بسه افسانه ، چرا الکی گنده اش می کنی ؟ الان مامان و بابا بیان تو رو اینطوری ببینن ، پیش خودشون چی فکر می کنن ؟

و اینبار من اخم می کنم ، چرا من نباید با یک اخم کوچک حرفم را به اوج ببرم ؟

-بزرگش نکنم ؟ آراز به خودت بیا ! این مسئله یه نظر تو بزرگ نیست ؟ مدافع حرم شدن و توی سوریه با یه مشت داعشی وحشی جنگیدن کار کوچیکیه ؟

آراز می غرد و نامم را فریاد می کشد و من بی توجه به او می ایستم و دستم را از دورن حصار مردانه ای که هرروز برای بودنش دعا می کنم با بی رحمی تمام بیرون می کشم .

-آراززززز ... منم می گم خدا ، منم میگم یا حسین ، یا علی ... آره آراز منم می گم " تا خدا هست بندگی باید کرد " اما به چه قیمت ؟ به قیمت مردنت ؟

آراز هم می ایستد ، او هم خسته است ، اما من ، اما منِ بی رحم خسته ترش می کنم !

آراز : مُردن ؟ از کی تا حالا اینقدر برای من با منطق و درست فهم شدی که فرق بین مرگ و شهید شدن رو توی سرم می کوبی و بهم گوشزد می کنی ؟ می خوای علم و تحصیلتو بکوبی تو صورتم و به رخم بکشی ؟

و من ، خشم می شوم . او توهین می کند ، او آشکارا من را ، علمم را ، فهمم را و شعورم را زیرسوال می برد !

او می گوید من نفهمم که فرق بین شهید شدن و مرگ را نمی فهمم ، او  می گوید با این سنم هنوز عقلم نمی رسد و هزاران معنای دیگر می دهد این حرف هایش !

نمی دانم چه می شود ، نمی دانم چه گونه می شود ، نمی دانم ! هیچ را نمی دانم ! تنها می دانم که ناگاه من عوض می شوم .

-به جهنم ، ایشالله بری همون سوریه تیکه تیکه بشی ، بمیری از دستت راحت شم .

و هر دو هاج و واج به حرف خارج شده از دهان من می اندیشیم .

او حیران از حرفی که من ساخته ام ، و من حیران از مَنی که دیگر من نیستم !

دهانم باز می ماند از این بی شرمی خود و آراز تنها با یک حرف من را نابود می کند و از اتاق خارج  می شود .

آراز : کِی اینقدر عوض شدی آبجی کوچیکه ؟ از کِی اینقدر بد شدی ؟ از کِی اینقدر ازت غافل شدم ؟!

و در میانه ی راه پشت می کند به خواهرش ، به تنها ثروت کوچک زندگی اش ، و نجوا میکند :

آراز : چشم آبجی کوچیکه ، به روی جفت چشمام ! میشم همونی که تو می خوای ! جوری می رم که انگار از اولشم نبوده ام .

و مَن حرمت برادرم را شکسته ام !

 

پایان پارت اول

*دوستان صفحه ی نقد به زودی قرار داده میشه

ویرایش شده در توسط afsane._.al
  • پسندیدم 4
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دوستان یه نکته ای رو همین جا می گم تا یادم نرفته اونم اینکه علامت " – " مخصوص شخصیت اصلی رمان ، افسانه است

تا پایان رمان هم این علامت برای افسانه است ؛ هر کجا دیدنش بدونید طرف حسابتون کیه !

برای شخصیت مقابلش که باهاش صحبت می کنه هم از علامت " + " استفاده می کنم .

و این علامت " *** " هم به معنی اینکه از اون زمانی که توی یه بند ذکر کردم حدود 30 دقیقه ، یا یه ربع گذشته .  زمان های طولانی مثل 1 ساعت و ... رو اعلام می کنم !

***

پارت دوم

آراز رفت . امروز برادرم به دیدار با مرگ رفت ، رفت و امیدی به بازگشتش ندارم !

نه من و نه او برای خداحافظی پای قدم نشدیم . او به سبب دلش که شکسته بودم و من به سبب دلی که شکانده بودم .

من با واژگانم ، با حرف هایم قلبش را ، غرور مرد بودنش را در آنی نابود کرده بودم ، آن هم مَنی که ادعای خوب بودنم ، خواهر بودنم ، دلسوز بودنم ؛ گوش فلک را کر کرده بود .

***

هر دو مقابل یکدیگر نشسته و سکوت کرده بودیم ! او حیران از من و من حیران از خود .

مادر برای پذیرایی وارد اتاق شد ، احوال پرسی گرم و صمیمانه ی آن دو با یکدیگر ، همانند پتکی سنگین و آهنین بر سرم فرود می آمد .

من با 17 سال سن ، هنوز تسلطی بر نحوه ی رفتارم ندارم و او ، با مرد بودنش ؛ صد برابر من زن بودن ؛ را بلد است .

افسوس می خورم و او نظاره گر کوچکترین حرکات من است . مادر از اتاق بیرون می رود و من ، نفسی سر می دهم .

نفسی که شاید کمی ، از خستگی های روحانی و جسمانی ام را بکاهد . اما جمله ای که می شنوم همان خستگی را کوه می کند ، درد می کند ، هدیه می دهد به من و آرامش بودنش را زهر می کند .

+مادرت ، مادر خودت جای تو رو تنگ کرده بود که با رفتنش از کلافگی در می آی ؟

این بار را اشتباه می کند ، این بار می فهمم که حواسش پی خسته گی من نیست !

-نه داری تند میری ! راستش دست خودم نبود ، فقط یکمی که نه خیلی از دست خودم و رفتارم شاکی شده بودم .

سرش را به معنای فهماندن تکان می دهد و با سکوتش ، من را وادار به توضیحات بیشتر می کند ، همان کاری که هیچ دوستش ندارم !

-فکر کنم بدونی که  چه حرفی به آراز زدم ؟!

سرش را بالا و پایین می برد و این یعنی بله !

این تکان دادن های سرش را دوست ندارم ، من دوست دارم که حرف بزند ، که دلداری بدهد ! که آرامم کند !

-حرفم خیلی بچگانه بود و از دهنم در رفت و آراز هم خیلی از دستم شاکی شد .

سکوت می کنم ، بغض میکنم ، خسته گی نمایان می شود !

-می ترسم که بره و برنگرده ، می ترسم بدون خداحافظی بره و برنگرده ، می ترسم برای همیشه رفته باشه !

چانه ای که می لرزد و اشکی که ریخته می شود ، نشانی حالِ بد من را می دهد .

کنارم می نشیند ، بافاصله     دستانم را می گیرد ، با حرمت       کمرم را نوازش می کند ، برادرانه 

اشک ها سرسختانه می ریزند و دستانم بی رحمانه از نوازش کردن گونه هایم و کنار زدن اشک هایم منع میشوند ، این ها را حصار دستانش امر می کند .

+همش همین ؟! برای همین داری اشک و ناله می کنی موش کوچولو ؟!

دستمالی از جیبش بیرون می آورد و مقابلم می گیرد ، چه مردانه حرمت ها را حفظ میکند .

اشک ها دود می شوند ، گم می شوند و نمی دانم که چرا این دل به زودی آرام می شود ؟!

-به نظر تو اسم این اشتباه رو میشه " همین " گذاشت ؟

+افسانه این رفتار اون قدرها هم که فکر می کنی اشتباه نبوده ، یعنی الکی فقط گنده اش کردی و من می خوام یه رفتار اشتباه دیگه اتو بهت گوشزد کنم که به نظر من اشتباه تر از اولی بوده . تو باید برای اون اشتباهت می رفتی و ازش عذرخواهی می کردی که نکردی . و علتش هم نمی دونم ! و فکر نمی کنم که توقع داشتی برادرت بیاد و ازت عذرخواهی کنه ؟ هان ؟

کمی مکث می کند و ادامه می دهد :

+و اینکه چرا هم نرفتی برای رفتنش بدرقه اش کنی هم مطمئناً نخواهیم فهمید و مَــ....

می خواهد جلمه اش را ادامه دهد که تلفنش زنگ می خورد و این زنگ تلفن شروعی می شود بر نابودی من !

شروعی برای بد شدن من ! شروعی برای یک تغییر ، یک تغییر ناگهانی !

پایان پارت 2

  • پسندیدم 5
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

آشتفه است ! کوتاه سخن می گوید ، کلمه به کلمه ، چیزی متوجه نمی شوم .

مکالمه اش تمام می شود ، به سمتش می روم و در مقابلش می ایستم ؛ سعی می کنم پنهان کنم استرسی را که در لحظه به سراغم آمده است .

-خوبی ؟ چیزی شده ؟

ناشیانه دروغ می گوید و لبخند مسخره ای می زند .

+نه بابا ... هیچی نشده . بیخودی خودتو نگران کن ، فقط یه تماس ساده بود .

می دانم ، می فهمم ، شعورم می رسد که اتفاقی افتاده ، چشمانش ؛ رسواگر سخنان دروغینش است .

***

بعد از آن تماس ، او رفت . شتابزده و بی توجه به من . طعنه زدم که نرود ، نشنید . بغض کردم که نرود ، نفهمید پای بر زمین کوفتم که نرود ، ندید . ندیدنش را ، نفهمیدنش را ، نشنیدنش را به پای خسته بودنش گذاشتم ، نه آن تماس کذایی که نمی دانم چه شد و چه گفته شد .

صبح روز بعد ، ساعت 9:28 دقیقه

خسته از سخنان معلم با صدای زنگ کلاس برخاستم ، بی درنگ و بدون حتی ذره ای تعلل .

فاطمه ، صمیمی ترین دوستم ، هم به پیروی از ما از جای برخاست و راهی حیاط شدیم .

-امروز یه مهمونی دعوتیمـ...

فاطمه : از طرف ؟

-نمی دونم

فاطمه : به مناسبته ؟

-نمی دونم

و من خشمگین می شوم از برای تمام نشدن جمله هایم و سعی می کنم بر اعصابی که متشنج کرده است کنترلی داشته باشم .

-دیروز چی کارا کردی تو خونه ؟

نشنید ، یا نمی دانم خودش را به نشنیدن زد .

کمی به سمتش متمایل شدم دستم را در مقابلش تکان تکان دادم حواسش کمی جمع شد ، تنها کمی !

فاطمه : ببخشید چیزی گفتی ؟

این را که گفت متوجه شدم اصلا در این دنیا زندگی نمی کند ، او در رویاست .

-داشتم می پرسیدم که تو خونه چی کار کردی ؟ اصلا اتفاق خاصی افتاد ؟

فاطمه : نه هیچی .

و پی خوردنش را گرفت .

-این روزها عجیب داری پرخوری می کنی ها ، چاق نشی یهوو ؟

طعنه زدم و با خود اندیشیدم که آیا این را نیز نخواهد فهمید ؟

فاطمه : نه مراقبم .

سخت کسل شده بودم ، از بی حرفی هایش که می ترسیدم سرچشمه ای در من داشته باشد . حتی دیگر دوست نداشتم کلمه ای سخن بگویم با این کج خلقی های دیگران . چه زود تبدیل به دیگران شده بود این صمیمی ترین دوستم !

-اتفاقی افتاده دوستی ؟ حالت خوبه ؟

فاطمه : نه چه اتفاقی ؟ من خوب خوبم .

نقش بازی کردن بلد نیست ، نمی دانم این روزها چرا هر کس به من می رسد در دروغ گویی ناتوان می شود حتی آن هایی که به سبب این مهارت جایزه ی نوبل می گیرفتند من را که می بینند از هراس و بیم زبانش یاریشان نمی کند .

به صورتم نگاه نمی کند ، کوتاه سخن می گوید و من را در میان سیلاب تفکرات ترسناکم تنها می گذارد .

-راستی چند روز پیش که شماره یــ...

فاطمه : بیا بریم سر کلاس من خیلی خستم !

و من حیران از جمله ی ناتمامم و شتاب زدگی آشکار او برای ناقص ماندن جمله ام تنها به دور شدنش می نگرم .

***

شب به اصرار پدر و مادر راهی مجلسی شدیم که هیچ تمایلی به شرکت در آن نداشتم . اما اجبار بود ، از آنهایی که حتی پیغمبر خدا هم نازل می شد نمی توانست مانعش بشود . به محل مورد نظر رسیدیم .

-مامان هنوزم نمی خوای بگی این مراسم به چه مناسبتی برپا شده ؟

مادر لبخندی می زند ، چشمکی حواله ی پدر می کند و می گوید : سوپرایز .

در خانه را برایمان باز می کنند و اندکی بعد ما در میان انبوهی از آدمیان ایستاده ایم .نه کسی می رقصد ، نه شرابی سرو می شود و نه خبری از لباس های عریانی است ، ساده و زیبا و من این ساده بودن ها را بسی دوست دارم . اما نبود آراز ، نبود تکیه گاه دوم که همیشگی بودنش برای من شیرین بود بسیار حس می شد . دستانم در تمنای دستان برادرم ، فغان سر می دادند . دلم گرفت گویی حجم عظیمی از غم و دلتنگی در گلویم گیر کرده و راه نفس را برایم دشوار ساخته است .

کمی چشم می چرخانم تا بتوانم لیوانی آب از کسی درخواست کنم و می دانم که چشمانم کم کم قرمز شده و پرده ی اشک آنها را خواهد پوشاند . کجایی یار دیرین قدیمی ؟

و در این بین او را در میابم . بی توجه به خود ، بی توجه به اشک ، بی توجه به بغض به سمتش پرواز می کنم . قدم هایم تند است ، تمام حواسم پی اوست ، مغزم کار نمی کند و تنها دستوری که می دهد پرواز است به وقت معشوق !

زبانم از حیرت زیبایی اش ، از حیرت مردانگی اش پر می زد ، مردانگی که با آن کت و شلوار شیک سخت به رخ می کشید و دلم را به لرزه می انداخت . و شمارش معکوس من تمام شد ، به او رسیدم . متوجه ام نشده بود و چه بهتر از این که می توانستم زمان بیشتری خریداری کنم از برای دیدن تک تک مهارت خداوند در خلقت او .

نمی دانم کدامین فرد بود که او را متوجه من ساخت و من چشمانش را دیدم و ناگاه من شکستم ، و ناگاه بند بند وجودم به لرزه در آمد . این مرد ، با این اخم خوفناک ، با این چشمان غضبناک " او " ی من نبود ، مرهم دردهای من نبود . این مرد به دشمن خونین شبیه تر بود تا به یک مرهم !

پایان پارت سوم

  • پسندیدم 5
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

نمی دانم با چه قدرتی و با چه توانی توانستم کش و قوسی به لب های بسته ام دهم و مسرور بودنم ز بودنش را سر دهم .

-به به جناب آقای پسر عمو ! چه خبر از این طرفا ؟ تو آسمونا دنبالت می گشتیم رو زمین پیدات کردیم ؟

و من از بی کلام اش ، از سخن نگفتنش می شکنم و دَم نمی زنم .

-مهر سکوت بر لب هاتون زدید جنابِ پسر عمو ؟

و صدایی می آید : زیر لفظی می خوان .

هر دو به سمت صدا بر می گردیم ؛ پسر دایی ام ، سپهر .

سپهر : گستاخی منو ببخشید که به حرفاتون گوش دادم دختر عمه جان و جناب !

به " او " ی من می گوید جناب ؟ کمی خود را جمع و جور میکنم و از او فاصله می گیرم و کمی هم از سپهر دور می شوم .

-سلام آقا سپهر . خوبین ؟ زن دایی و دایی چطورن ؟

لبخندی می زند ، دست نمی دهد او هم مرام و مردانگی دارد .

سپهر : به مرهمت شما ! همه خوب خوبیم . اتفاقاً مامانینا هم اینجان ، فقط کمی اون طرف تر ایستادن . شما چی ، روزگار بر وقفِ مراده ؟!

لبخندی می زنم ، سری تکان می دهم ، بی ادبی است اگر حضورش را نادیده بگیرم و به " او " ی خود بپردازم .

-آقا سهند و خانمش هم خوبن ؟ راستش اصلاً نمی دونستم شما هم اینجایین .

و اصلاح می کنم این جمله ی خام و نپخته را .

-یعنی نمی دونستم اصلاً کی به کیه !

و گند اول هم زده شد . آمدم ابروانش را درست کنم چشمانش را نیز کور کردم . خنده بر لب می زند و می گوید :

سپهر : بله دقیقا بنده هم مثل شما بودم تا همین چند دقیقه ی پیش .

هیچ از این گفت و گو لذت نمی برم و چاره ای به جز ادامه دادنش ندارم .

-باز خوبه شما فهمیدید من که اصـــ....

و جمله ام با خوردن کتفم به کتف او نا تمام می ماند . می رود ، خشن ، خشمگین ! این روزها بی رحم شده این روزها صدای آه و ناله ی شانه ام هم از بی توجهی اش در آمده . سپهر نیز به رفتن او نگریسته بود . " او " ی من چه محکم گام بر می داشت ، چه مردانه قدم برمی داشت و پای بر زمین می کوفت و من چه زنانه قربان قد و بالش می رفتم .

سپهر : بد شد اصلاً حواسم به ایشون نبود .

و من می دانم که بهانه است ، و من علت بی توجهی سپهر به او را می دانم ، هیچ کس " او " ی من را دوست ندارد . از سپهر دور می شوم ، باید دلجویی کنم !

گوشه به گوشه ، کنج به کنج به دنبال او می گردم و نمی یابم او را . آهی می کشم و در نزدیک ترین صندلی می نشینم . چهره های آشنا زیاد می بینم اما حوصله ی کند و کاو ندارم و باز هم او را نمی یابم . اندکی بعد مادر در مقابلم قرار می گیرد .

مامان : کجا بودی یه ساعت دنبالت گشتم ؟

از ذهنم می گذرد " یک ساعت ؟ " ما هنوز ربع ساعت هم نشده که به این مکان آمده ایم . مادر است دیگر آفریده شده برای بزرگ نمایی .

چه بگویم مادرم ؟ از کدامین درد بگویم ؟ بگویم زلیخایی شده بودم در جست و جوی یوسف خویش ؟

-پیش آقا سپهر بودم .

مادر کمی من من می کند ، چه می خواهد بگوید این مادرِ با عظمت که از بهر چند واژه ی ساده و خوار ( خار :) ) چنین سرگردان می شود .

مامان : بیا بریم پیش زن داییت. می خواد ببینتت .

-چه سعادتی !

با کسلی بر می خیزم و به دنبال مادر روانه می شوم . به زن دایی که می رسم لبخند می زنم ، دروغین و دلقک وارانه .

-سلام زن دایی ، با اینکه مراسم ما نیست و بنده هم میزبان نیستم اما خوش اومدین .

زن دایی لبخندی می زند ، سرتاپایم را برانداز می کند و می گوید :

زن دایی : سلام به روی ماهت عروس گلم !

و رو به مادر می گوید : مهربانو ماشالله ماشالله چه دختر دسته گلی ، کدبانو ، خانم ، مطمئنم از هر انگشتشم صدتا هنر می ریزه .

و چند ضربه ی ناز مانند به دستم می زند . نمی دانم می بیند آن علامت تعجب بزرگی که بالای سرم به وجود آمده ؟ من که می بینم . با سلقمه ای که مادر به پایم می زند می فهمم که باید ابروهای بالارفته و چشمانم گرد شده ام را جمع کنم .

زن دایی: بالاخره ما شما رو زیارت کردیم خانم کوچولو . خدا رو شکر . خیلی خوشحالم مهربانو جان که همچین مرواریدی نصیبمون شده .

این زن چرا امروز این گونه من را شگفت زده می کرد ؟

-زن دایی شما اختیار دارین ولی ما که همیشه بودیم این شما بودین که در دسترس نبودین یا نمی شد پیداتون کرد .

از بلبل زبانی ام خوشش نمی آید اما با این حال لبخند می زند . در قلبم ، در اعماق وجودم شیرینی طعنه ای که زدم را احساس می کنم . وجدانم ، آخ از وجدانی که بی مهابا می گوید : تغییر نکن ! همان افسانه بمان ؛ و من فریاد می کشم بر سر این وجدان بی وجدان که من را نمی بیند ، پریشانی ام را نمی بیند ، خستگی ام را نمی بیند من از برای یوسف خویش می سوزم .

مادر لبخندی از سر دستپاچگی می زند و سعی می کند حرف هایم را سر و سامان دهد .

مادر : منظور افسانه اینکه ... خوب افسانه منظورش این بود که ... که خودتون می دونید دیگه الهام جان ( زن دایی ) این دید و بازدیدهای ما این اواخر خیلی کمتر شده ... هر خانواده ای مشکلات خودشو داره .

زن دایی سری تکان می دهد ، گویی حرف های مادر را چنان تصدیقی بر حرف هایم نمی پندارد .

زن دایی: بله دیگه ، دوره زمونه خیلی تغییر کرده این وضع اقتصادی کشور هم شده قوز بالا قوز و شما هَـــ...

و نمی دانم چه می بیند که چشمانش درخشان می شوند و برق می زنند ، لبانش به خنده باز می شود و دستانش را از هم باز می کند و با همان صدای جیغ مانندش می گوید :

زن دایی : به به اینم از داماد گلمون ، ماشالله به قد و بالای پسرم ! چشم حسود کور بشه ایشالله . مهربانو جان نگاه کن ، آخه این پسر داره اینجا حیف میشه . نبوغ و تفکرات پسرم برای این کشور زیادیه ، امسال که بورسیه اشو بگیره دیگه رفتنیه . بیا اینجا عزیزم بیا پیش زنت .

و همین جمله آشوبی در من به پا می کند ، چرا این چنین جدی سخن می گوید ؟ به مادر می نگرم ، شرم زده و خجول مشغول وارسی کردن نخ های آویزان شده از روسری اش می باشد . می ترسم ، می لرزم ، قلبم با شدت می تپد ، در جست و جوی پدر سالن را کند و کاو می کنم . باید با او صحبت کنم ، این صحبت ها بوی شوخی و تمسخر را نمی دهد ، این صحبت ها از حد خود فراتر رفته و بسیار جدی تر شده . من سخنان را شوخی می گرفتم و حال احساس می کنم همه چیز شوخی شوخی

سپهر : افسانه خانم ! شنیدین چی گفتم ؟

نمی خواهم او را ببینم ، نه او را ، نه مادرش را ، نه مادرم را . با عذرخواهی کوتاهی از آنها دور می شوم .

حال درستی ندارم ... سرگیجه توان راه رفتن را از من صلب کرده است ، کاشی کسی باشد !

کاش مرهمم من را ببخشد . نمی دانم برای چه ، برای کدامین گناه طرد شده ام ، اما هیچ یک مهم نیست ، تنها باشد ، تنها ببخشد ؛ همین برایم بس است .

 

پایان پارت چهارم

 

 

 

ویرایش شده در توسط afsane._.al
  • پسندیدم 4
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

به دنبال پدر می گردم ، پدری که در این شرایط سخت باید کنارم باشد ، توضیح بدهد این شرایط پیچیده و درهم را ، اما نیست ! یعنی او را نمی یابم .

+به به جناب بزرگمهر ! روی ابرا دنبالت می گشتم روی زمین پیدات کردم !

این صدا ، این تلخی ، این سردی ؛ تمام این ویژگی ها از برای اوی من بود ؟

-من که جایی نرفتم همین اطراف پرسه می زدم . دنبالـِــ.....

نمی گذارد حرف هایم تمام شود ، دست هایش را در جیب شلوارش می کند . این روزها پوزخند عجیب مهمان لب هایش شده است .

+دنبال آقای داماد می گشتین ؟ البته خوش به حالشم شده ! بد چیزی گیرش نیمده نه ؟

به سرتا پایم اشاره می کند ، قلبم آرام باش . این مرد شوخی می کند اما او امشب قطعا با شوخی هایش جانمان را خواهد گرفت .

+ولی خوب بهتر از تو هم می تونست نصیبش بشه که به خاطر بی عرزگیش از دستشون داد . دخترهای پولدارتر ، خوشگل تر ، خوش هیکل تر ... ولی میدونی من مثل اون بی عرزه نیستم .

برای اولین بار من پیش قدم میشوم ، سخن قطع می کنم و بی پروا می شوم حرف هایش تلخ شده اند ، زهر شده اند ، جان می دردند .

-چرا یه مسئله ی ساده رو اینقدر پیچیده می کنی ؟ هـــا ؟ داشتم دنبال بابا می گشتم .

من اما عوض نمی شوم همان همیشگی ، با همان  لحن ساده جوابش را می دهم و توجهی به جملات زهرآگینش نمی کنم .  ابروانش یکی در میان بالا می روند ، تک خنده ای می کند ، کوتاه آرام اما ترسناک .

+بزرگش کردم ؟ ببخشید واقعا معذرت می خوام . می دونی حالا که دارم دقت می کنم می بینم خیلی احمقیم ! هم من هم تو . منی که بیشترین وقتمو صرف تو کردم تا یکم بزرگ شی و دست از رفتار بچه گانت برداری و تویی که هیچی نشدی و هیچ تغییری نکردی و با وقاحت تموم اینجا وایسادی و حرفم می زنی ؟

توهین می کرد ، گمان بد می کرد ، مسئله ها آن قدر در ذهنم پیچیده و پیچیده شده بودند که زبانم بند آمده بود و توانایی سخن گفتن را نداشتم .

-چت شده امشب ؟ چرا این طوری می کنی ؟ اتفاقی افتاده که من خبر ندارم ؟

آرام سخن می گفتیم ، هیچ کس متوجه ما نبود اما خشمی که در چهره اش بود توجه اغلب افراد را به خود جلب می کرد به خصوص هنگام صحبت کردن .

با همین سه جمله ، من دیدم که او ناگاه تغییر میکند ، سرخ میشود ، رگ های گردنش برجسته می شود ، چشمانش ، وای از چشمانش که از آنها آتش گسیل می شود . می ترسم ، من امشب از این مرد سخت در هراسم .

+خیلی بی شرمی ، خیلی ! اینقدر گستاخی که بعد از همچین ماجراهایی وایسادی جلوم و حرف هم می زنی ؟

چشمانم ، لباب می شود از اشک ، ناتوان می شوم و لعنت بر زبانم که نمی چرخد ، که واژگان را نمی سازد .

چشمانم را که می بیند با سرش اشاره ای به پله ها می کند و چون برق و باد از دیدم محو می شود .

***

از پله ها بالا می روم . به دیوار تکیه زده و چشمانش را بسته . جلو می روم .

+می دونی ، خیلی سخته ندونی کی هستی ؛ ولی بدونی که هستی و این بودنت هیچ سودی برای دیگران نداره .خیلی سخته که احساس کنی بودنت رو می خوان تنها از روی اجبار !

می گفت اجبار ؟ می خواستم بر سرش فریاد بکشم . می گفت اجبار ؟! من سراسر وجودم تمنا می کرد بودنش را ، بی رحم من تو را می خواهم حتی از به اجبار . چشم باز میکند فدا شدن برای این چشم ها آرزوی من است ، فدا شدن برای نگاه غم زده اش . کاش که بداند !

+روی در روی و نگه بر نگه و چشم به چشم       حرف ما و تو چه محتاج زبان است امروز ؟

این قلب لعنتی هم که آرام نمی گیرد ، شــشــش ساکت شو بگذار صدایش را بشنوم .

+من دارم میرم .

حرفم را پس میگیرم . با قدرت بکوب با صلابت بتپ ای قلب بی چاره ، یارمان دارد می رود !

+می خوام برم برای خودم کسی بشم آینده ای بسازم که توش من محتاج دیگران نباشم دیگران محتاج من باشن . اینجا کسی شدن ، بزرگ شدن و مرد خانواده به حساب اومدن سخته ، اما اون ور خیلی راحت می تونم همه ی این کارا رو خیلی آسون انجام بدم . راستش می دونی سخته که به یه جایی برسی که احساس کنی بودنت یه بار اضافیه رو دوش خیلی ها . وقتی هایی هم که دلت می گیره و یه چیزی سخت راه نفس کشیدنتو می بنده همدردی نباشه ، مرحمی نباشه ! من همیشه همین حسو داشتم .

واژه ها را نمی یابم ، کلمه ها درون من گم شده اند عاجزم از سخن گفتن .

+فقط این حرف ها رو به تو زدم ، لطفا مثل یه راز پیش خودت نگهشون دار مثل کاری که من با رازهات کردم .

-نه ... نه ... نه این درست نیست ، تو نمی فهمی ، یعنی ... یعنیــ ...

نفس عمیقی می کشم ، دست هایم تاب می خورند ، بالا می آیند ، انگشتانم پیچ و تاب می خورند و با هر پیچش به سمت او نشانه گیری می شوند . به هر جا می نگرم جز او ، بیچاره من ! هول شده ام .

-تو نمی تونی بری ... یعنی ... تو ... اگه بری ... من نه ما ... آره آره همه ی ما سخت نگرانت می شیم ... یعنی می دونی که چشم انتظاری خیلی سخته ...

چرت و پرت می بافتم و با شتاب تحویل او میدادم . چرا نمی فهمم او چه می گوید ، چرا نمی دانم چه اتفاقی می افتد ، چرا احساس می کنم امروز ؛ اینجا یک جای کار می لنگد ؟

تک خنده ای می کند و از دیوار جدا می شود و به سمتم گام بر می دارد .

+حالت خوبه ؟

صدایش می لرزد ؟ نمی دانم اما همین را می دانم که صدای من ناله و فغان سر می دهد .

سرم را با شتاب تکان می دهم و نفسی عمیق سر میدهم تا مانعی باشم بر ریزش اشک هایم .

به من می رسد و در کسری از ثانیه بوسه ای کوتاه بر گونه ام می کارد . این مرد کم حواس چه می کند با من ؟

+خوبی اصلاً ؟ عروس خانم چیزیت بشه یه قشون می ریزن سرم و تکه تکه ام می کنن ها ، بعد هم به عنوان گوشت قربونی اهدام میکنن به فقیر و فقرا .

شیرینی حرف هایش و بوسه ی کوتاهش را این حرفش زهر می کند . مزه مزه می کنم این گسی را ، طعمش آشناست ، آن را یار به من هدیه داده است . از او دور می شوم او مرا نمی فهمد !

-دردم تویی که نمی فهمت . دردم حرفاتن که نمی فهمشون . دردم چشماتن که یه چیز می گن و زبونت یه چیز دیگه . دردم تویی ! می فهمی ؟

پایان پارت پنجم

 

  • پسندیدم 2
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

نه من او را می فهمم نه او ذره ای حال من را درک می کند .

-از وقتی اومدم داری مثل یه غریبه سرد و سخت باهام رفتار میکنی بعدشم که هی سرم داد می زنی و میگی من بی شرمم ، پُرواَم ، نفهمم ، حالا هم که اومدی با لب خندون میگی می خوای همه ی ما رو ، همه ی خاطراتمونو بزاری همینجا و بری ؟

 من که شدم همونی که تو می خوای  ، من که شدم همونی که تو ساختی ؟! کمترین حقم اینه که بدونم چه کار اشتباهی انجام دادم که اینطور سرزنشم میکنی

می خندم ، عصبی ، سوالی !!

-نمی فهممت ، به قران که نمی فهممت ... اگه چیزی شده بگو تا منم بدونم ؟

واکنشش ، به دنبال تنها یک واکنش درست و حسابی از او می گردم اما تنها یک نگاه خشک و تهی نصیبم می شود .

دور می شود ، با قدم هایش از منِ سنگدل دور می شود ، تعجب می کند تک خنده می زند ، دست هایش را در مواج موهایش فرو می برد ، چنگ می زند بر آن خوشه ی طلایی رنگش و با خنده ی ترسناکی به چشم هایم نگاه می کند ، ناامیدی در نگاهش و حرکاتش سخت دیده می شود .

+کاش زودتر می گفتین سبب اوقات تلخی تون میشم مادام .

پوزخند صداداری می زند و من از آشکارا می لرزم . چرا هیچ کس سعی نمیکند کمی من را بفهمد ؟ چرا هیچ کس نمی خواهد این دخترک 17 ساله را کمی درک کند ؟

+ببخشید زحمت دادیم مادام ! با اجازه !

می خندم ، بلند ، ترسناک . حیران جملاتش می مانم ، به رفتنش می خندم . گیج شده ام و پی در پی می خندم . سوءتفاهم شد ! او نفهمید یا بهتر است بگویم اشتباه فهمید ...

کاش ، ای کاش برادرم  تکیه گاهم  اینجا بودی و تکه های شکسته ی خواهرت را از زمین جمع می کردی .

***

با خستگی از پله ها پایین می آیم . مادر و پدر هراسان به من نگاه می کنند . مادر به پدر چیزی می گوید و پدر سری به معنای ندانستن تکان می دهد . به آنها که می رسم جویای احوال خرابشان می شوم اما نه تنها جواب نمی دهند بلکه با هراس به اطراف زل می زدند .

مادر : چی کار کنیم مهدی جان ؟ می خوای فرار کنیم بریم روستامون ؟ هان ؟ اصلاً شاید رفتیم علی آباد آقابزرگ دید ما رو پیدا نمی کنه بیخیال شد ؟

مادر با شتاب رو به پدر صحبت می کند و پدر با هول به سمت مادر بر می گردد .

پدر : نمی دونم خانم نمی دونم . من الان هیــ...

و جمله ی پدر با آمادن سپهر ناتمام می ماند .

سپهر : سلام مجدد . آقا مهدی ، آقا بزرگ گفتن اگه ممکنه با خانواده تشریف بیارید .

و تک خنده ای مردانه ای می زند و با دست به من اشاره می کند . پدر با چشمانی نم ناک به من می نگرد و زمزمه می کند " متاسفم که این اتفاق داره می افته . من نتونستم کاری انجام بدم ."

هیچ کدام حرفی نمی زنیم سکوت می کنیم تا حرف هایمان را در گلو خفه کنیم ، سکوت می کنیم تا اشک نریزیم ، پی در پی نفس می کشیم تا بغض خفه یمان نکند . چه حال تأسف باری داریم ما !

به آقابزرگ می رسیم ، پیرمردی با موهای سپید ، عینکی بر چشم ، ریش های مرتب و کمی بلند ، تکیده ، پیرشده اما همچون کوهی استوار است و کمر خم نمی کند . دَم از ترس و اندوه نمی زند ، سرد است ، سخت است و نفوذ به قلب آهنینش از کوه کندن سخت تر است . سختی روزگار از او ماری گزیده ساخته ، با زبانش و کلامش چنان وقایع را بر رخت می کشد که روحت را به تاراج می برد ؛ گویی با ناخن های بلند بر دیوار سنگی شکل خراش می کشی ! و همین هاست که کودکانش را از سخن گفتن با او بر حذر می دارد ، آنها از عظمت پدرشان می ترسند . و من تباهی این ترس پدرم ، این اعتراض نکردن های پدرم و عظمت زبانزد این پیرمرد می شوم . کاش کمی سخن گفتن را بلد بودم !

آقا بزرگ : بشینید .

می نشینیم و منتظر به لبانش چشم می دوزیم .

آقا بزرگ : دختر اسمت چی بود ؟

تعجب نمی کنم ، یعنی حق تعجب کردن ندارم و نیز جای تعجبی ندارد ، این شیوه ی گزیدن این مار پیر است و این یعنی من حتی ذره ای برای او اهمییت ندارم .

-اَفسانه .

آقا بزرگ : قراره عروس این خاندن بشی ، دوست دارم نوه های پدرت رو زودتر ببینم و با رسم و رسومات خودم بزرگشون کنم . می فهمی چی میگم عروس ؟ عروس خاندان امیدی شدن هم کم چیزی نیست برای خودش خوشحال باش ! و تو کاوه انتخاب رو بر عهده ی خودت گذاشتم و تو هم عروستو انتخاب کردی . دوست دارم خیلی زودتر نتیجه هامو ببینم . این مایه ی شادی هر پیرمردی میشه .

احساس یک شکست خورده را دارم ، یک قضاوت شده ، یک احمق ، یک عروسک خیمه شب بازی که مدام و به خواست دیگران چرخانده می شوم .

حال بدی دارم ، معده ام مدام اعتراض می کند و به خود می پیچد و قلبم ، قلبم می گوید حرفی بزن ، اعتراضی بکن اشکی بریز ! سلول به سلول بدنم تأسف می خورند به حال منِ بیچاره . کاوه ی من مرد می شود ؟ داماد شدن عجیب به او خواهد آمد . یعنی او تمام جان و روحش از آن دیگری می شود ؟ نگاه کردن به چشمانش عذاب و فکر کردن به او گناه خواهد شد ؟ اما من با جان و دل این عذاب و گناه را می پذیرم .

طولی نمی کشد که دختری وارد جمع می شود . او را نمی بینم پشتش به من است و قلب من با شدت به تپش می افتد . کاش هیچ گاه او را نبینم !

اما لحظه ی بعد او می چرخد . دهانم گس می شود تصویرش دوتا می شود چهار تا می شود . می چرخد و می چرخد و پتک میشود ، سخت و سنگین بر سرم فرود می آید و کم کم تار میشود .

اشک های مزاحم این چه زمانِ باریدن است ؟

چیزی نمی شنوم ، چیزی نمی بینم یعنی دوست ندارم دیگر چیزی بشنوم و ببینم.

می گویند بالاتر از سیاهی که رنگی نیست . نه ! بالاتر از سیاهی زندگی من است ، خود من هستم !

می ایستم ، می لرزم این رسم روزگار بود ؟ او که می دانست ، او که خود یار صمیمی و دیرین من بود . می دانست و این گونه من را بازی داد ؟

یک گام

تمام اجزای بدنم فریاد می زنند بنشین . اما من نمی شنوم .

دو گام

قلبم می لرزد ، گوشه ای کز کرده و مرور خاطرات می کند کاش کسی قلبم را در آغوش بگیرد !

سه گام

مغزم فرمان می دهد ! بایست اما من سرپیچی می کنم .

چهار گام

پس چرا به او نمی رسم ؟ پس چرا این راه اینقدر طولانی شده است ؟

در میانه ی پنج گام سرم می چرخد ، پاهایم یاریم نمی کنند ، قلبم سرش را در بفل گرفته و تاب دیدن ندارد ، تاب فرو ریختن اسطوره اش ، تاب فرو ریختن من !

بی وزن می شوم و همچون پر کاهی بر زمین می افتم ! جاری می شوم و کسی من را نمی یابد . کاش تا ابد جاری بمانم .

پایان پارت ششم

 

ویرایش شده در توسط afsane._.al
  • پسندیدم 2
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 پارت هفتم

3 سال بعد ...

این روزها را بدون تو سخت سپری کردم ، صبح ها را با غم و اندوه و شب ها را با درد گذراندم . ثانیه هایی که به نام تو ثبت کرده بودم را با مردی دیگر تقسیم کردم . دستانت را نمی دانم اما دستانم را سخت سهم دستان دیگری کردم .

مرد بودنت ، کوه بودنت ، مرهم بودنت را در جای جای قلب دیوانه ام حکاکی کرده بودم و حال نمی دانم چگونه بایستی آنها را نابود کنم . از ابتدای زندگیم چنان درخشیدی که حال تاریکی ، سایه ی نحس خود را بر سر زندگیم افراشته و قصد رفتن ندارد .

هر زمان برای دوباره دیدنت چشم به در می دوزم ، گوش به زنگ های تلفن می سپارم ؛ هر گاه زنگی می خورد یا دری باز می شود تو را می جویم اما همچون گذشته تو نیستی ! تنها سایه های محو بودنت را می یابم که در جای جای خانه ام امید زندگانی را بالاجبار به من می خورانند .

از آنِ مرد دیگری شدم اما باز تو را می جویم ، بی شرم شده ام ، بی شرمی ام گوش فلک را کر میکند اما مَردَم چشم می بندد و گوش هایش را می گیرد تا نبیند تا نشنود و من خدا را شکر می کنم ! مبادا بفهمد ؟ مبادا بشنود افکار غریبه زنش را !

 اگر بودی می دانم دستانت با بی رحمی تمام نوازش می کرد گونه ام را و من را درس می داد ، درس باحیا بودن و آن زمان شاید دلم کمی آرام و مطیع می شد اما حال نه ! حال که نیستی بگذار همان گونه بی شرم باشم و تمام لحظه هایی که کنار مَردَم هستم را به تو فکر کنم .

گناهش را می خرم ! خدایــا قیمتش چند است ؟ قیمت این گناه سنگین را می خرم با دل و جان !

***

سپهر : خوش گذشت بانو ؟

مَردم ... مرد روزهای سختم چه بی رحم در این 3 سال تو را پَس زدم و تو چه صبورانه بر من پدری کردی .

-اوهــــوم

سپهر : خدا رو شکر .

لباس هایم را از تنم در می آورم و خود را روی تخت پرتاب می کنم . امروز هم مرور خاطرات بر من سخت گذشته بود و حالم را بدتر کرده بود .

سپهر : چایی می خوری برات بیارم ؟

کمی جا به جا می شوم و با همان چشمان بسته می گویم : نه .

سپهر : شربت آلبالویی که دوست داری رو درست کنم بیارم برات ؟

لجبازی می کنم ! باز هم بداخلاق و غر غرو شده ام . لعنت بر ساعت هایی که من بد بودم و تو خوب بودن را از بَر بودی .

-نه نمی خوام ، میل ندارم .

کمی بعد تخت تکان میخورد . چشم باز می کنم . در کنارم دراز کشیده و به سقف چشم دوخته است با همان لبخند شیرینش .

سپهر : میگما بانو ، شما قصد ندارین اجازه صادر کنین بنده شرعاً و قانوناً از شما صاحب فرزند بشم ؟

هیچ نمی گویم ، حوصله ی هم صحبتی با او را ندارم . لعنت بر منِ ظالم !

سپهر : شبی نیست که به بچه هامون فکر نکنم .

و من ، و لعنت بر من ؛ شبی نیست که بی فکر اوی خود نباشم . آیا هنوز هم اوی من محسوب می شود ؟

سپهر : ناراحت نشیا ! همینطوری گفتم . خیلی دوست دارم بچه داشته باشم ، اونم از نوع دخترش . موهاشو هر روز می بافم و شونه می کنم ، هر روز براش عروسک های قشنگ می خرم و تو بغلم می چلونمش . هر روز بهش خوب بودنو یاد می دم ، یاد می دم مثل مادرش اسطوره ی باباش باشه !

وحشت زده می شوم ، من ؟ من اسطوره ام ؟ من از یک حیوان هم کمترم کــ...

نمی خواهم ، بچه نمی خوام ، بچه ای که قرار است همچون من باشد ، همچون مادرِ بی شرمش را نمی خواهم .

-بس کن !

سپهر تک خنده ای میکند و می گوید : الان این از خجالتتون بود بانو یا از دختر دار شدنتون ؟ نکنه بانوی ما پسر دوست دارن و ما نمی دونیم ؟

متنفرم ! آنقدر از خود متنفرم که شرم دارم در حضورش باشم و هم کلامش بشوم .

-سپهر می شه دهنتو ببندی ؟ چه مرگته ؟

تلخی سخنم را زمانی احساس می کنم که سپهر را در کنار خود نمی یابم .

سپهر : خسته شدی یکم استراحت کنی حالت خوب میشه حاج خانم .

و از ذهنم می گذرد اگر " او " بود نیز همین کار را می کرد ؟ کاوه نیز این مقدار صبور بودن را بلد بود ؟ 3 سال مرد بودن را بلد بود ؟

و وجدانم اجازه ی فکر کردن بیشتر را از من می گیرد . عذاب وجدان دست در گلویم می اندازد و راه تنفس را بر من می بندد . من با سپهر چه می کنم ؟ من با زندگی خویش چه می کنم ؟

سریع بلند می شوم و در جست و جویش به اتاق اش می روم . لعنت به منی که حتی اتاقم را نیز از مَردم جدا کرده ام این رسم مردانگی نیست که او 3 سال برای بهتر شدن اوضاع می جنگد و من تنها نظاره گرپیکار او هستم . این هیچ درست نیست که با وجود مَردم در جست و جوی مرد دیگری باشم .

آنقدر به خودم ناسزا می گویم که بغض می آید و منتظر تلنگری برای فروپاشی می شود .

سپهر در حال درست کردن شربت است و اخم هایش درهم است نمی دانم حضورم را چگونه احساس می کند که حواسش را به من می دهد و اخم هایش ... خدایــا اخمی نمی بینم ! مرد من دلش چه پاک است .

سپهر : عه ! بانو چرا استراحت نکردی ؟

در کلامش غم نمی بینم اما در نگاهش دلسردی و خستگی موج می زند . و تلنگر می آید و بغضم سر باز می کند .

-تو رو خدا ببخشید سپهر . اصلا نفهمیدم چی گفتم ، من خیلی بدم خیلی ! لیاقت تو خیلی بیشتر از منه .

و اندکی بعد من در آغوش مردانه اش گم می شوم .

نمی دانم کدامین دردم من را چنین از پای در میاورد که هق هق ام اوج می گیرد ، لباسش را چنگ می زنم و ناله سر می دهم .

من بَد بودم ! من بد هستم و کاش قدر لحظات با سپهر بودن را می دانستم ! کاش !

سپهر : شـــشــش ... آروم باش دختر بابایی ! چیزی نیست ، من اینجام ، سپهر مثل کوه پشتته آروم باش آروم ...

-سپهر ازمن خیلی خسته شدی نه ؟ دلتو زدم نه ؟

و گریه ام اوج می گیرد . شانه هایش تکان می خورد و کمی بعد صدای خنده اش به آسمان می رود .

پایان پارت هفتم

 

ویرایش شده در توسط afsane._.al
  • پسندیدم 2
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

لمس می کنم این روزها را ، روزهایی که شاید دیگر امیدی به تکرار شدنش وجود نداشته باشد .

لمس می کنم خاطراتمان را ، خاطراتی که شاید هیچگاه برایمان تکرار نشود .

لمس می کنم دستانت را ، دستانی که شاید دیگر هیچگاه سهم من نشود .

لمس می کنم چشمانت را ، همان چشمانی که شب ها نگران کابوس هایم بود ، روزها حمایت گر دردهایم بود . چشمانی که شاید با یک بار پلک زدن دیگر نتوانم باز شدنش را تماشا کنم .

***

به چشمان سرخ پدرش می نگرم . پدر است ، مرد است . اشک ریختن برایش سخت و دردناک است . به چشمان خیس از اشک خواهرش می نگرم ، خواهر است ، عزیزتر از جانش است این برادر ؛ قلبش برای برادرش پر می کشد و حال جدا شدن تکه ای از جانش را می بیند و لمس می کند .

به ناله های از تهِ جان مادرش می نگرم ، مادر است ، پاره ی تنش است . مادر شدن سخت است ! دیدن مرگ فرزند سخت است .

و به خود چگونه بنگرم ؟ چگونه بنگرم جدا شدن مَردم را ؟ چگونه در ندیدن چشم هایش وسواس به خرج دهم ؟ چگونه تکه تکه شدن قلبم را ببینم و دَم نزنم ؟

سپهر با لبخند بوسه ای بر دست مادرش می زند و سرش را در آغوش می گیرد و برای مادرش لالایی می خواند از همان هایی که شب ها برای من می خواند ، از همان هایی که مادر از برای فرزندش میخواند . چه عاشقانه مادرم شدی مَرد ! چه بزرگوارانه مادری شدی برای درد های مادرت .

از مادرش جدا می شود به سمت خواهرش گام بر می دارد و او را سخت در آغوش می گیرد ، چشم هایش را بوسه باران می کند ، عطر تنش را می بلعد و ناگاه های های گریه های خواهرش سکوت خفقان آور سالن را می شکند . برای برادرش از روزهای با هم بودنشان می گوید ، از اشک ها و از شادی هایشان و در آخر قول می دهد که آن روزها را با بودن دوباره اش تکرار خواهد کرد.

به سمت پدرش گام بر میدارد و او را مردانه در آغوش می گیرد . مردانه دست پدرش را می بوسد و مردانه از او عذرخواهی می کند . برای چه عذرخواهی می کنی ؟ برای مرگت ؟ برای زود پر کشیدنت ؟

به سمت من می آید . مَرد من چه پیر شده ای ؟ سختی روزگار چه زود موهایت را سپید کرده است !

چشمانش چون دو گوی آتشین است و نگاهش من را تا مرز جنون می کشاند .

بی وقفه به سمتش پرواز می کنم ، نمی خواهم این لحظات ناب را با اشک ریختن زهر کنم .

سپهر : ببخش اگه برات همسر خوبی نبودم . ببخش اگــ...

مشت محکمی بر سینه اش می زنم ؛ لعنت بر دستانم !

-نگو . تو رو خدا بسه . حرف نزن می خوام صدای قلبتو گوش بدم .

سپهر : من خیلی بهت بدهکارم ! خیلی ...

درونم غوغایی است که تنها خود و خدایم از آن خبر داریم . تک تک اجزای بدنم مرد بودنش را ، اسطوره بودنش را ستایش می کنند و زبانم از برای حرف نزدنم اشک می ریزد .

سپهر : خیلی توی این سه سال خسته ات کردم ، باعث رنجشت شدم و اشک ریختنتو دیدم ولی هیچ کاری نکردم ! ببخش !

اشک تا مرز جاری شدن می آید و من با سرسختی آن را کنار می زنم . امید تنها چیزی است که باید در این لحظات به او هدیه دهم .

-بدبختی این جاست جنابعالی قراره تا آخر عمر بنده رو از حرص دق بدی و اشکمو در بیاری .

سپهر : توی این سه سال اشک های شبونتو شنیدم ، یواشکی هق زدناتو دیدم و هیچ کاری ازم بر نیمد . ببخش !

صدایم می لرزد ، بهانه ها می آیند و متاسفانه ؛ اشک ها چگونه جاری شدن را در این سه سال خوب یادگرفته اند .

-سپهر گفته باشما ، من دیگه تا آخر عمرمم دست به سیاه و سفید نمی زنم باید یه خدمتکار برام بگیری ، خسته شدم از بس ظرف شستم .

سپهر : من باعث شدم به اونی که می خواستی نرسی چون خودِ خودِ خودخواهم تو رو می خواستم . ببخش اگه نشدم همونی که توی می خوای و نزاشتم تو هم به چیزی که می خوای برسی .

می خواستم بگویم که بودن او را دوست داشتم ، من عاشق او بودم حتی بااجبار ... اما پرستار با صدایی رسا لب به سخن آورد :

پرستار : لطفن بس کنید ، این اضطراب ها اصلا براشون خوب نیست باید قبل از درمان با خیال آسوده راهی اتاق عمل شن نه با این همه گریه زاری ... الانم اگه میشه سریع آماده شید که کم کم داره دیر میشه . تیم پزشکی منتظرن .

سپهر من را  از خودش جدا می کند ، چشمانش لباب از اشک است . مردِ من اشک هایت را پاک کن ! مردکه گریه نمی کند !

یقه ی پیراهنش را چنگ می زنم . چانه ام می لرزد ، چون کودکی شده ام که قصد جدا کردن او را از مادرش دارند . بی تاب ام و قلبم به خود می لرزد .

چند پرستار به سمتمان می آیند و او را از من جدا کرده و به سمت اتاق عمل می برند . در آنی از لحظه دیگر رخش را نمی بینم و در آنی از لحظه دیوانه وار به خود می لرزم .

پاهایم یارایم نمی کنند ، این روزا عجیب بدقلقی می کنند .

در گوشه ای از سالن می نشینم و زانوهایم را در آغوش می گیرم ، تمام وجودم نیازمند یک آغوش امن است ، نیازمند همسرم !

هیچ یک از افراد خانواده تقلایی برای جدا کردن من از سرامیک های سرد سالن نمی کنند . هر یک در نقطه ای فرود می آیند و هر یک در دنیایی دیگر مرور خاطرات می کنند .

و من ... !

و من تنها به مصیبتی که ناگاه بر سرم نازل شده بود می اندیشیدم ...

***

3 روز قبل

نگاهی به چشمان من و دستان او می اندازد ، گلویش را صاف می کند ، نفس عمیقی می کشد و خطاب به ما می گوید :

دکتر : این استرس ها هیچ جا جواب نداده و نمی ده تنها باعث مشوش شدن افکارتون می شه و دامن می زنه به افکارات منفی و من هیچ توصیه ای جز آرامش براتون ندارم .

نمی دانم چه می گوید ، نمی خواهم به حرف های دروغینش بیندیشم . این جماعت جز شعار دادن کار دیگری ندارند .

دکتر سری به نشانه ی تأسف تکان می دهد و رو به سپهر می کند .

دکتر : مطمئنم خودتون خیلی بهتر از من وضعیت بیماریتون رو می دونید و من احتیاجی نمی بینم که توضیح اضافه ای بدم ، البته اگه خانمتون مایلند که بدونن بنده حرفی ندارم .

سریع و شتاب زده جواب میدهم ، فکر کردن را جایز نمی دانم .

-نه ؛ اسمش . فقط بگید اسم بیماریش چیه .

دکتر : جامعه کم ندیده از این نوع بیماران و خیلی ها هم جونـــ...

به میان حرفش می پرم ، چرا سفسته می کند ؟ چرا مقدمه چینی می کند . جان بکن مَرد . بگو و خلاصم کن .

-دکتر... اسم ... بیماریش ؟

سپهر : سرطان خون !

***

حال

صدایی من را از خاطرات بیرون می کشد .

+افسانه دکتر اومد زود باش دیگه !

ثانیه ای بعد ناله ی مادرش من را از جا می پراند . تختی را از اتاقک عمل بیرون می آورند .

***

2 ماه بعد

دستش را نوازش می کنم ، نگاهم می کند .

سپهر : عاقبت بند سفر پایم بست

می روم خنده به لب خونین دل

می روم از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل

اشک ها چکه چکه می کنند ، چشمانش می خندد .

-می ترسم .

می خندد . در قلبم ، در جگرم ، در وجودم من از پرتگاهی پرتاب می شوم به قعر تاریکی و من تنها می شوم .

سپهر : از چی ؟

سخت است ، با گفتنش جانم به لبم می رسد اما می گویم .

-از تنهایی !

آرام جانم سرفه می کند ، لبخندش محو می شود و قطره های خون از دهانش بیرون می ریزد .

چانه ام می لرزد ، می ایستم و با دستمالی تمیز خونِ جاری شده را تمیز می کنم .

سپهر : مگه ... قرار ... نبود ... تنهام ... نزاری ؟ کجا ... می خوای ... بری ؟

مَرد ، چرا می خواهی نیمه جانم را هم بگیری ؟ مَردِ من چرا می خواهی من را زنده زنده راهی گورستان کنی ؟

-من غلط بکنم جایی برم . کجا رو دارم برم ؟ از این جا جُم نمی خورم تا تو راحت بخوابی .

لبخند می زند و پلک هایش را بر هم می زند .

سپهر : پس ... دیگه ... حرفی ... نمی مونه .

برای گفتن تک تک کلماتش جانش دریده می شود . می بینم ، حس می کنم .

سپهر : می ترسم !

می لرزم . تکیه گاهم ، در آستانه ی سقوطش ، اسطوره وار ، کودکی می کند .

_از چی ؟

سپهر : از اینکه ... بخوابم و ... دیگه ... بیدار نشم .

اخم تصنعی می کنم ، بازیگری را خوب نیاموختم . کارگردانم کاربلد نبودن را خوب به من آموخته است.

-مگه قرار نبود تنهام نزاری ؟ کجا قراره بری آقا ؟ من حالا حالاها باهات کار دارم . باید مهریه امو بدی ...

دستانم را نشانش می دهم ...

-من کلی انگشتر می خوام

بغض راه تنفسم را می بندد ...

-تازه همش همین نیست که باید برام ماشین بخری ... لاک بخری ... رژ بخری ... لواشک بخری ... ب ... با ... باید برام ... برام ...

نمی توانم ، درد امانم را بریده است . اشک هایم برای هزارمین بار راه پیش می گیرند و جاری می شوند .

سپهر : برام ... لا... ل ... لا...لایی ... بخون .

چشم می بندد ، چشم می بندم . نمی خواهم آخرین تصاویرم از او بی مو بودنش باشد ، لاغر بودنش باشد ، نحیف بودنش باشد ، نا امید دیدنش را دوست ندارم .

پایان پارت هشتم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ویرایش شده در توسط afsane._.al
  • پسندیدم 2
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام دوستانم

یه نکته ای رو بگم اگه بنده زیادی جهش به آینده و گذشته دارم توی رمانم و بعضی جاها رو خلاصه توضیح دادم دلیلی دارم که بعدا ایشالله خودتون می فهمید .

 

پارت نهم

روزها بدون او سخت می گذرند و تلخ ، مزه کردنشان هیچ خوشایند نیست پس چشم می بندم و تنها به روزهایی فکر می کنم که از آن من بودی و من تنها ندیدنت را آرزو می کردم و کاش خدا ؛ این آرزویم را بها نمی داد ، کاش ...

***

دستانش را فشار می دهم و چشم باز می کنم . لبخندی شیرین بر لب دارد و با چشمانی ثابت من را می نگرد . فریادی ناخودآگاه از اعماق قلبم می کشم و به پشت پرتاب می شوم . کسی من را از اتاق خارج می کند ، صدای ناله و تمنا می آید . صدای التماس مادری می آید ، صدای فریاد خواهری و صدایِ بی صدای زنی که در گوشه ای از اتاق جان دادن مَردش را مشاهده کرده است .

تمام آن 3 سال همانند یک فیلم در مقابل دیدگانم زنده می شوند .

من ناراضی و غمگین و او خوشحال ...

من در لباسی سفید و اویی که در کت و شلواری مشکی تمام جذابیتش را بر رخ می کشد ...

من غمگین و او خرسند از با من بودن ...

 برای بهتر شدن زندگیم تلاش نکردم ، برای باور کردن زندگیم تلاش نکردم ، برای دل بستن به همسرم تلاش نکردم و حال هیچ تلاشی برای باور کردن رفتنش نخواهم کرد .3 سال از بودن با او ، تنها خود را سرگرم گذشته ها کردم و حال تنها من و من و من باقی ماندم در خاطراتی که سهم بیشترشان از آن همسرم بود ...

بگذار بیندیشم که او هست ، که او خواهد بود ، که او تا بی نهایت از آن من است ؛ نه در اعماق زمین و نه در قبرستانی سرد و تاریک بلکه جای جای زندگی ام را به او اختصاص خواهم داد .

و حال اشک هایم را پاک نمی کنم ، بگذار همه ببینند که اینجا زنی عاشقانه می بارد از آن همسر خود .

بگذار همه ببینند اینجا زنی عاشقانه می سوزد و در شعله های عشق خود خاکستر می شود .

بگذار دیگران همه چیز را بدانند .

کسی صدایم می زند ، کسی بلندم می کند ، کسی من را می کِشاند ، تصویر زنی در مقابل دیدگانم قرار می گیرد اما کم کم سیاهی جایش را به سپیدی چشمانم می دهد . حسی من را وادار به خواب می کند ، وادار به بسته شدن پلک هایم و وادارم میکند که به یاد بیاورم دیگر تکیه گاهی ندارم و اجازه ی فرو ریختن به من می دهد و من جانی برای مقابله با آن حس ندارم .

***

چشم باز می کنم ، سپیدیِ نوری نیست ، کسی دستانم را در دست نگرفته ، کسی به رویم لبخند نمی زند و من هم سوالات کلیشه ای نمی پرسم . من می دانم چه کسی هستم ، می دانم اینجا خانه ی خودمان است ، می دانم این مرد خمیده و خسته پدرم است و من میدانم که دیگر تکیه گاهی ندارم همه چیز را به یاد دارم و این خودِ خودِ مرگ است برای من !

پدر : سلام باباجون ...

صدایش می لرزد ، نگاهش می لرزد ، دستانش می لرزند و من واژه ها را نمی یابم تا برای تسکین دردهایمان به یکدیگر ببافم و رشته ای محکم و تنیده از امید تشکیل دهم ... من سراسر نیازم و بَس !

پدر : چه قدر خوابیدی ! همه نگرانت بودیم .

با جان کندنی صحبت می کنم و می گویم :

-بابا نقش بازی نکن ، سعی نکن بهم امید واهی بدی ، سعی نکن به لبم لبخند بیاری چشم هات قبل از حرف هات خیلی حرف ها برای گفتن دارن !

لبخندی می زند سراسر غم ، سراسر درد .

پدر : هیچ وقت نقش بازی کردن بلد نبودم ، هیچ وقت !

چشمانش را می بندد و سرش را روی تخت می گذارد و من به وضوح خستگی روح و جانش را می بینم .آیا کسی من را می بیند ؟

پدر : اشتباه کردم و حالا دارم تاوان اشتباهمو پس می دم . کاش خدا یه جور دیگه امتحان می گرفت ازم . به مولا که طاقت دیدنتو ندارم ، به مولا که دلم برای دل پژمرده ات پر می زنه بابا ...

هیچ نمی گویم ، تسکین درد نمی دهم ، نمی خواهم به یاد بیاورم پدرم خودش می تواند یکی از علل دردهایم باشد . بلند می شوم .

پدر : دفنش کردیم ، نمی شد صبر کرد .

صدای پدر ناقوس مرگم می شود اما اشکی برای ریختن ندارم و تلاشی برای واکنش دادن نمی کنم ، مَگر همین ها نیست که آدمی را به مرگ نزدیک تر می کند ؟ آیا من هنوز زنده ام ؟

از اتاق خارج می شوم ، عده ی زیادی از زنان و مردانِ سیاه پوش را می بینم که آرام و بی صدا اشک می ریزند .

دیوانه می شوم ، به جنون رسیده ام یا نه را نمی دانم اما تنها همین را می دانم که مَن ، دیگر مَن نیستم .

-چرا دارید گریه می کنید ؟

چشم ها همه به روی من مات می شود .

-چرا برای شوهر من گریه می کنید ؟ سپهر فقط شوهر من بود ، سپهر خودش گفت فقط شوهر منه پس شما چه مرگتونه ؟

چرا لال مونی گرفتید ؟ چرا کسی حرف نمی زنه ؟

صدایم اوج می گیرد ، نمی فهمم چه می گویم ، کلمات بدون اراده ی من از دهانم خارج می شوند .

حیران و ترسان به لباس هایم چنگ می زنم . مبادا بشکنم و تکه هایم بر روی زمین بریزند ، مبادا دیگران بفهمند از دوری همسرم ، از نبودش مجنون و شیرین عقل شده ام .

در میان جمعیت انبوه پیرمردی را می بینم که بزرگ خاندان بود همان کـــه ....

-تو چرا اومدی اینجا پیر خرفت ؟

دهان ها باز می ماند از نحوه ی صحبت کردن من و من بدون ترس و واهمه ادامه می دهم .

-تو مسبب بدبختی من بود پیرمرد . تو چرا اومدی ؟ برای چی گریه نمی کنی ؟ چرا برای نوه ات گریه نمی کنی ؟ می ترسی بگن بزرگ خاندان فلان دو قطره اشک ریخت ؟ می ترسی 

همه بفهمن تو بودی که سهم یه زندگی خوب رو از نوه هات گرفتی ؟ از چی می ترسی پیـــــرمـــرد ؟

دهانم تلخ می شود و سرم به بزرگی یک کوه ، تکان دادنش برایم سخت و دشوار است .

-فکر می کنی الان من خوشبختم ؟ میتونی همین الان تضمین کنی که می تونم دوباره زندگی کنم ؟ مــــــــــی تونـــی ؟

زار نمی زنم ، گریه و زاری را کنار گذاشته ام می خواهم به همه نشان دهم که دیگر افسانه نیستم !

-برای خانواده ام متاسفم ، برای پدرم که نتونست جلوی پدرش بایسته . برای مادرم که نتونست مادرانه فریاد بزنه ، برای برادرم که با رفتنش حکم مرگم رو امضا کرد . برای تو هم متاسفم . متاسف که نــه ... می دونی ازت متنــــــــفــرم !

هیچ کس جلو نمی آید ، همگان از ترس برچسب سکوت بر لبانشان زده اند و پیرمرد با بی تفاوتی نگاهم می کند . سرد است نگاهش و هیچ نشانه ای از غم و ناراحتی در آن وجود ندارد .

-ازت متنفرم که اینقدر راحت برای زندگی دیگران تصمیم می گیری ، مردم برای تو حکم گوسفند دارن ، راحت سرشونو می بری هر وقت دلت خواست  براشون آب و غذا پرت می کنی و هر وقتم خواستی زنده زنده می سوزونیشون . تو یه گرگ عوضی هستی که تو قالب یه سگ وفادار برای دیگران پارس می کنی .

رکیک بودن حرف هایم سبب ترس و وحشت اطرافیان شده بود . همه از ترس " هینی " کشیدند . زن ها بر صورتشان چنگ می زدند و مردها هم رنگ عوض می کردند ، گاهی از سر ترس و گاهی از سر خشم .

رنگ نگاه پیرمرد تغییر کرد و در آنی شعله های خشم بر صورتش جا گرفت و دستانش شروع به لرزش کرد . خوشحال بودم که با سخنانم تیری در قلبش فرو می کنم و کم ترین اهمیتی به نگاه وحشت زده ی خانواده ام می کردم .

دستانم را به حالت تهدید رو به تکان می دادم ، فریاد می زدم و سعی داشتم عمق نفرتم را از چشمانم و کلامم به او بفهمانم .

-دیگه نمی زارم برای زندگیم تصمیم بگیری . از حالا به بعد خودم زندگیمو می سازم ، خودم برای خودم تصمیم می گیرم .

صاف می ایستم ، نیاز به آب دارم . گلویم می سوزد از بس فریاد کشیده ام و نیاز مُبرَمی به حمایت دارم ، یک حامی که باشد ، که او هم فریاد بکشد و حق من را از این زندگی بگیرد .

-در تعجبم که چطور ماه بانو ، مادربزرگ عزیزم عاشقت شد ...

و جمله ی آخرم تیری بود در تاریکی که یقین داشتم جانش را خواهد گرفت و تعبیرم درست بود . از جا بلند شد و فریادی سر داد .

آقا بزرگ : بَــــــســـــِه... تَمومــــش کن .

نه تنها دستانش بلکه تمام اجزای بدنش می لرزد . گامی جلو می آید اما در آنی دستانش را روی قبلش می گذارد و به روی زمین می افتد . زن و مرد ، بچه و پیر فریادکشان به سمتش می روند . در این بین فردی مقابلم قرار می گیرد ؛ برادرم !

آشکارا تن و بدن برادرم را هم لرزاندم  . اما من برادری را می بینم که برای خواهرش جان می دهد ، برای خواهرش زمین و آسمان را ، مرده و زنده را ، بدخواه و دشمن را تکه تکه می کند . کاری که سه سال پیش از من دریغ کرده بود .

با ترس به چشمانم خیره می شود و می گوید : این چه کاری بود کردی ؟! بیا ببرمت .

مقاومتی نمی کنم ، هراس ندارم از سخن مردم . می دانم بعد از رفتنم می گویند حرمت مراسم همسرش را نگاه نداشت ، حرمت موی سپید این پیرمرد را نگاه نداشت ؛ آنها که نمی دانند کسی حرمت من را نگاه نداشت ، کسی به چشمانم نگاه نکرد و کسی فریاد بی صدایم را نشنید . مردم هیچ چیز را نمی دانند .

به دنبال برادرم روانه می شوم ، از مقابل چشمان مبهوت و حیران همه می گذرم .

من دیگر افسانه نیستم !

***

صدای خش خش قرص ها را در دستش می شنوم و لحظه ای بعد لیوان آبی نیز مقابلم قرار می گیرد . قرص را از دستش می گیرم و به دهانم می اندازم . مزه ی تلخ قرص دهانم را گَس می کند . سخت نیست تحمل این زهرها ، سخت نیست به یاد آوردن زهری که دیگران به زور و اجبار در دهانت ریخته اند . برای من تحمل زهر سخت نیست .

+آبو بخور ، برای چی الکی اون قرصو توی دهنت نگه داشتی .

بالاجبار آب را می نوشم و تشکری زیر لبی می کنم .

+قابلی نداشت عزیزم . من می رم بیرون توام یکم استراحت کن . برای ناهار بیدارت می کنم .

سری تکان می دهم و او از اتاق بیرون می رود . برادرانه برادری می کند و من قدردان بودنش هستم !

قرص آرام بخش در آنی اثر می کند و چشمانم اجازه ی هر فکر و خیالی را از من صلب می کنند و به آرامی بسته می شوند .

***

فریاد می زنم و با هراس به روی تخت می نشینم . تمام بدنم از شدت ترس می لرزد ، موهایم خیس شده و به گردنم چسبیده است . گرما حالم را بدتر از پیش کرده و تاریکی اتاق مرز وحشتم را بیشتر می کند . ناخودآگاه فریاد بلندتری می کشم که در با شتاب وحشتناکی باز می شود .

صداها در مغزم اکووار تکرار می شوند ... " من دیگه نمی شناسمت افسانه ! تو افسانه ای نیستی که من آرزوی بودن باهاشو داشتم "

+افــــســــانــه ؟ عزیزم ، چیزی نیست خواب دیدی !

نگاهش می کنم . می لرزم و در کسری از ثانیه اشک هایم جاری می شوند . در آغوشم می گیرد و زمزمه می کند " چیزی نیست "

با تمام توان ، با تمام غم ، با تمام خستگی ، با تمام وجود ناله می کنم و بریده بریده می گویم :

-داداش ... اومده ... بود به خوابم ، دا ... دا ... داداش مَـ ... مَن سِـ ... سِپهر رو دیـــدم .

آرامم می کند ، برادرانه نوازشم می کند و با تمام وجودش من را به آرامش دعوت می کند اما مگر این دل آرام می شود ؟ مگر این عذابِ گناه من را رها خواهد کرد ؟

-دا ... داداش ... تَــرسیده بودم ... صورتش ... صورَتش خو ... خونی بود ... داد و فریاد می کردُ ... توی آتیش می سوخت .

و ناله و فغانم به آسمان می رود ، و در آنی با حس سوزشی در بازوانم به خواب فرو می روم . بدون هیچ مقاومتی ، بدون ذره ای تردید خود را به آغوش خواب می سپارم .

و تنها کلمه های کوتاهی از حرف های برادرم در ذهنم نقش می بندد : متاسفم ... من ... محبور ... بخواب ... آرام بخش ... همین جام

***

چشم باز می کنم ، خوابی ندیدم و این خودش جای شُکر دارد .

+بیدار شدی خرس کوچولو !

باز هم شنیدن واژه های پوچ روحم را آزرده تر می سازد ، هیچ نیازی به شنیدن این کلمات ندارم ، کاش بدانند که این کلمات هیچ من را شاد نمی کند ، تنها ذره ای آرامش می خواهم . ذره ای از وجود همسرم ، ذره ای از سپهر را می خواهم

پایان پارت نهم

 

 

ویرایش شده در توسط afsane._.al
  • پسندیدم 1
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم

جبران کم پارت گذاشتن :)

آراز : خوبی ؟

سر تکان می دهم ؛ به سختی .

پلک می زنم ؛ به سختی .

مانع می شوم از ریزش اشک هایم ؛ به سختی .

هفته ی پیش ، همین زمان در کنارم ، مَردم به انتظار چشم گشودن من نشسته بود و من با گشودن چشم هایم لبخند گرم و روح نوازش را میدیدم و حال ...

آراز : بلند شو یه چیز بخور که مطمئنم خیلی گشنه اته .

به سختی جا به جا می شوم . با دیدن سوپ ، معده ام سخت بهم می پیچد . آراز سوپ را به دستم می دهد .

آراز : کمکت کنم ؟

سرم را به علامت منفی تکان می دهم و کاسه ی سوپ را در دستم می گیرم . با اولین قاشقی که در دهان می گذارم احساس خوبی پیدا می کنم و اشتهایم باز می شود . داغی سوپ حالم را کمی بهتر می کند . به آراز می نگرم ، با ابروانی گره خورده حرکاتم را زیر نظر دارد ، از تغییر حالت ناگهانی اش جا می خورم و چشمانم گرد می شود .

-چیزی شده ؟

با صدایم از فکر بیرون می آید و با لبخند می گوید : نه . داشتم فکر می کردم حتماً دستپختم خیلی خوش مزه است که اینطوری با اشتها خیمه زدی روش نه ؟

کناره های لبم کِش می آید ، نمی دانم چرا اما ناخودآگاه پوزخند می زنم ! فکر میکند نمی دانم ؟ فکر میکند هنوز یک کودک لجباز و سِرتق هستم ؟

سرم را پایین می اندازم . قاشقم را در سوپ تکان تکان می دهم . قارچ ها را جدا میکنم ، سیب زمینی های آب پز شده را در آب سوپ غرق می کنم و سپس نجاتشان می دهم از طوفان تخیلی ام . قلبم از چنین مجنون بازیم خنده سر می دهد با غم ، عقلم با افسوس من را می نگرد و من نهیب می زنم خاطراتی که قصد یورش به قلبم را دارند .

آراز : پوزخند می زنی که یادم بندازی توی نبودم چی به سرت اومده ؟ پوزخند می زنی که یادم بندازی برات برادری نکردم ؟

با غم نگاه می کند ، می دانم ! اما تاب دیدنش را ندارم . حرف هایش بوی راستگویی میدهد ، بوی حق !

آراز : کاش می تونستیم برگردیم به 3 سال قبل . کاش وقتی داشتم از در خونه بیرون می رفتم که برای خدا بجنگم می زدی تو صورتم و می گفتی نرو ! کاشـــ...

میان کلامش می پرم و می گویم : کاش من بازیچه ی سُلطه طلبی ها و زیادخواهی های دیگران نبودم .

و ما سکوت می کنیم و ما سکوت کردن را به خوبی از بَر هستیم .

" من پر از نورم و شن

و پر از دار و درخت

پرم از راه ، از پل ، از رود ، از موج .

پرم از سایه ی برگی در آب

چه درونم تنهاست

سهراب سپهری_روشنی ، من ، گل ، آب "

***

نگاهی به زن در آیینه می اندازم . گودی زیر چشمانش ، سفیدی لبانش و صورت رنگ پریده اش حالم را بد می کند . این من هستم ؟ این زن شکست خورده و تکیده من هستم ؟

با خستگی چشم از آیینه می کِشم و از خانه بیرون می روم . امروز سِوُمِ همسرم است . امروز سومین روزی است که نمی توانم با نبودش کنار بیایم . امروز سِوُمین روزی است که روزها و شب هایم را تنها به خودم و او فکر می کنم . به کارهایی که نکردم ، به حرف هایی که نزدم ، به پرخاشگری هایی که کردم و بیجا بود و به حقی که از من گرفته شد و من سکوت کردم .

آراز مقابل آسانسور ایستاده و با چشمان قرمز و متورم اش من را می نگرد .

نمی خواهم فکر کنم که به خاطر من گریسته است ، نمی خواهم به عذاب وجدانی که هیچ کداممان را رها نمی کند فکر کنم .

وارد آسانسور می شویم . صدای آهنگ آن شرلی و تکان های ملایم هیچ به مزاجم خوش نمی آید .

آراز : این آینده ای نبود که من می خواستم داشته باشی . یعنی هیچ برادری بد خواهرشو نمی خواد . دلم می خواست خوش بخت بشی نه عزادار . خیلی کارها بود که می خواستم برات انجام بدم و وقت نشد .

هیچ دوست ندارم این ساعاتی که می توانم با آرامش به آینده ی پوچم فکر کنم را با حرف های بی ربط و بی سَر و تهِ آراز بگذرانم .

حرف هایش برایم همچون واژه های تکراری است که در این سه سال کم نشنیده ام و حال هیچ تمایلی به دوباره شنیدن آنها ندارم .

با ایستادن آسانسور سریع پیاده می شوم و اهمیتی به کلام نیمه تمام آراز نمی کنم . هوای مطبوع پاییزی حالم را کمی بهتر می کند . سوار ماشین می شوم و منتظر آراز می مانم . کمی بعد او نیز سوار می شود .

آراز : می دونم هیچ دوست نداری حرف هامو بشنوی اما لطفاً سعی کن کمی هم که شده من رو درک کنی .

از درک کردن صحبت می کند و من باز پوزخند می زنم و بی توجه به کلامش چشمانم را می بندم و او را وادار به سکوت کردن می کنم .

" فِلش بَک

-سپهر من خیلی گشنه امه . یه جا نگه دار یه چیز برام بخر بخورم .

سپهر : چشم خانوم گُلی .

-سپهر بریم پارک . یکم تاب بازی کنیم ، هوا هوای پاییزیه ، هوای دو نفره هاست .

سپهر : اینم به چَشم . ولی بنده شنیده بودم توی هوای دو نفره قدم می زنن نه اینکه تاب بازی کنن .

-سپهر ، یعنی تو هنوز متوجه نشدی ما خاصیم ؟ خاص ! فرق داریم با تموم زن و شوهرهای عالم .

سپهر : خانوم گُلی ؛ از این حرفت چی برداشت کنم ؟

ناگاه کسل و بی حوصله می شوم . نمی دانم چه مَرگم می شود ، تنها می دانم از این هم صحبتی با سپهر راضی نیستم و دوست دارم هر چه گفت خلافش بگویم و خلافش عمل کنم .

-هر چی عشقت می کِشه .

سپهر : من احساس می کنم داری به ماجرای 2 سال قبل اشاره می کنی . ازدواجی که مسببش آقابزرگ بود ولی بازم امیدوارم منظورت این نبوده باشه .

-متأسفانه دقیقاً زدی تو خال .

سپهر آهی می کشد و با حسرت می گوید : کاش یه روز ، فقط یه روز از تیکه انداختن صرف نظر کنی و سعی کنی از زندگیمون لذت ببری .

عصبانی می شوم و بی خود و بی جهت بر سَرش فریاد می کشم : از چــــیه این زندگی کوفتـــی لذت ببرمــــــ ... ؟ هــــان ؟ به من نگاه کن . فکر می کنی خوشـــحالم ؟ فکر می کنی می تونـــم از ایـــن زنـــدگی لذت ببـــرم ؟ متـــنفرم از تمــــوم آدم هایی که این زنــدگیـــو بهم تحمیل کَــــردن .

سپهر : متأسفم اگه احساس کردم که منم می تونم مثل بقیه یه زندگی آروم و راحت رو تجربه کنم .

سپهر آرام است ، عصبانی نمی شود ، با سیلی بر دهانم نمی کوبد و اعتراضش را با فریاد به من نشان نمی دهد اما من ....

-توقع زیادی داری جناب ! ازدواجمون عادی نبوده که یه زندگی عادی داشته باشیم . تو زندگیمو به کامم زهر کردی سپهر ، پس انتظار خوبی و مهربونی از جانب من رو نداشته باش . اگه یه وقتایی باهات مثل آدم برخورد می کنم دور بَرِت نداره چون حوصله ی چرت و پرت گفتن های عاشقانه اتو اصلاً ندارم .

زَهر شده ام و تلخ . نیش می زنم و به هیچ کس و هیچ چیز بها نمی دهم . وای بر آقابزرگ ؛ او با من چه کرده است ؟

 سپهر باز هم هیچ نمی گوید و تنها با گفتن کلمه ی " باشه " این قاعله را ختم به خیر می کند "

حال

با یادآوری خاطرات چندشم می شود از خودم ، وجودم سراسر نفرت می شود و آرزوی مرگ خود را می کنم . من با سپهر چه کردم ؟

حال خوبی ندارم . معده ام مداوم پیچ می خورد و دردش را به جانم می اندازد . با دست اشاره ای به کنار می کنم و با توقف ماشین به سرعت خودم را  از آن بیرون انداخته و با تمام توان عُق می زنم .

آراز کمرم را نوازش می کند و من را به سمت ماشین می کشاند . می خواهم او را از خود جدا کنم و دوباره و دوباره و دوباره عُق بزنم اما نمی گذارد . دوست دارم با یک عُق زدن تمام خاطراتم را از ذهنم بیرون بکشم ، دوست دارم با یک عُق زدن دوباره همان افسانه باشم و به 3 سال پیش برگردم اما آراز نمی گذارد .

چرا من را به حال خودم رها نمی کنند ؟

آراز به شانه هایم فشار می آورد و من را روی صندلی می نِشاند و آبی مقابلم می گیرد .

آراز : صورتتُ بشور . میرم برات یه آبمیوه بگیرم زودی برمی گردم .

می رود . کاش من هم بروم .

کاش چشمم را ببندم و بروم .

نیرویی من را به سمت فرمان ماشین می کشاند . نیرویی من را وادار می کند که تسلیمِ این زندگی بشوم . نیرویی از من می خواهد ماشین را روشن کنم ، گاز بدهم و بروم . در پیچ و تاب جاده ها گُم بشوم . دور بِشوم از تمام آدم هایی که من را ، از خودم دور کردند .

مطیع می شوم همچون یک سرباز . مطیع می شوم همچون کودکی که مادرش دستش را می کِشد و کودک با نگاهش ، خریدار آن آب نبات چوبی های در ویترین است .

روی صندلی راننده می نشینم ، ماشین را روشن می کنم ، درها را قفل .

می خواهم نگاهی به آراز بیندازم که او را با دهانی باز در کنار مغازه ای می بینم . پلاستیکی از دستش روی زمین رها می شود و به سمتم پرواز می کند ( می دود ) . فریاد می زند و دستش را برایم به علامت منفی تکان تکان می دهد . بهایی نمی دهم و پایم را روی پدال گاز فشار می دهم و چندی بعد ماشین از جایش کنده می شود و مسیر بی انتهایی را در پیش می گیرد .

"قایقی خواهم ساخت ،

خواهم انداخت به آب .

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در آن هیچکسی نیست که در بیشه ی عشق

قهرمانان را بیدار کند ....

سهراب سپهری_پشت دریاها "

4 ساعت بعد ...

+خانم جان ! چرا اینجا وایـسادی ؟ خونه نــــداری ؟ هوا سرده اگه همین طور اینجا وایسی از سرما خدایی نکرده رو به مُوت می شی ها . خانم جان ؟ حواست پِی منه ؟

به زنی که با چادر گُل گُلی رو به رویم ایستاده و سبدی در دست دارد می نگرم . تند تند حرف می زند ولی لهجه ی غلیظی ندارد .

زن دستم را می گیرد و فریادش به هوا می رود .

+یاابـــوالفــضل . خــانم جــان ! تو چرا این قدر یخی ؟ بلند شو . بلند شو ببرمت خونه یکم گرم شی . به خدا یخ می کنی ها . خانم جان ؟

جوابی نمی دهم . یعنی جانی در بدن ندارم که جواب دهم . زن دستم را می کشد و کسی را صدا می زند .

+آقا مُــــراد ... آقا مُــــراد ؟

مردی می آید و زن پس از گفت و گوی کوتاهی به من اشاره می کند . هر دو با نگرانی من را نگاه می کنند و کمی بعد با آن زن و مرد همراه می شوم . حرف نمی زنم . قدم هایم کند است ، تقریباً پاهایم را روی زمین می کشم . چشمانم هر چند دقیقه یکبار خود به خود بسته می شوند و من اراده ای روی حرکاتم ندارم .

نمی دانم چه مسافتی را طی می کنیم . به خودم که می آیم در خانه ای و در زیر کرسی نشسته ام . کسی برایم چای می آورد . کسی من را صدا می زند . اما همه چیز گُنگ و مبهم است .

تنها یک کلمه در ذهنم چرخ می خورد و چرخ می خورد و آن هم " سپهر " است . بی اراده تر از آنم که بتوانم از خود در مقابل سیل خاطرات دفاعی بکنم . خاطرات چون شمشیری بُران می آیند و تکه تکه می کنند قلبم را ؛ و در پَس هر خاطره ای مُشتی است ، که قلبم بر دهانم می کوبد و خفقانی است که به من ارمغان می دهد .

+خانم جــــان ؟ وای چه اشتـباهی کردیمااااااا آقــــا مُــــــراد . اگه یه طوریـــش بشه ؟ نازگُـــــــــل اَی بگم چی بشه به تو ! تو کجا موندی ؟

+(نازگل):اومــــدم ... اومــــدم .

+(آقا مراد ) : بسه دیگه . چرا اینقدر صدا صدا می کنی سُمیه بانو ؟ دختره زَهره اش ترکید .

با سیلی محکمی که بر دهانم زده می شود گویی جریان برق را به من وصل می کنند . از جا می پرم و به پیر مردی که در مقابلم ایستاده می نگرم . پیرمردی شصت ساله و میان قامت با چشم و ابروان مشکی اما موهایی جوگندمی که از کناره های کلاهش بیرون ریخته است . کتی روی شانه اش قرار داده و عصایی به دست دارد و ریش توپی جوگندمی دارد .  

+(پیرمرد ) : به خودت بیا دختر ! محکم باش . این چه وضعشه ؟ خجالت نمی کشی با این حال در خانه ی زن و مرد غریبه جولان می دهی و دلشان را می لرزانی ؟ مگر این زن و مرد چه گناهی کردند به توی غریبه سرپناه دادند ؟

گویی چفت دهانم باز می شود . از دیدن اخم پیرمرد سکسکه ام می گیرد و ناخودآگاه چانه ام شروع به لرزش می کند . واژگان بی اراده از دهانم خارج می شوند و من با تبری دست به قطع ریشه ی ذهنم می زنم . تمام درختان هرز را قطع می کنم و خود را از غولی که در این چند روز گریستن را بر من حرام کرده بود خلاص می کنم .

-من نمی خواستم این طوری بشه . من ... من نمی خواستم در حق سپهر بدی کنم . من نمی دونستم قراره بمیره . من ترسیده بودم من تنها بودم . من نتونستم زندگی کنم چون ... چون کاوه منو تنها گذاشت . داداشم رفت ... من هیچ تکیه گاهی نداشتم . بابام پشتمو خالی کرده بود و از دست مامانم هم هیچ کاری بر نمی اومد .

کم کم تمام بدنم می لرزد و اشک ها می ریزند و من تلاشی برای نریختن شان نمی کنم . نگاهم را به زمین می دوزم . به کرسی ، به خودم و به گرمایی که جانم را تسلی  می دهد .

-آقا بزرگ مجبورم کرد ... من سپهر رو دوست نداشتم ... ولی راضی به مرگش هم نبودم . من خیلی اشتباه کردم . زندگی رو به کام سپهر تلخ کردم . 3 سال شب و روز زجرش دادم . خدا دیگه دوستم نداره نه ؟

منتظر جواب نمی مانم و من در هم می شکنم . فریاد می زنم و گریه می کنم . به روی زمین می افتم و به صورتم چنگ می زنم .

-شوهرم مُرد ... همه ی زندگیم بود و من دیر فهمیدم . شبا بدون اون خوابم نمی بره . همش منتظرم از در بیاد تو ولی اون الان توی قبره . به خدا دارم برای یه لحظه دیدنش جون می دم .

کسی دستانم را می گیرد و من به آغوش می کشد . اما مگر این درد ، دوا می یابد ؟ مگر این غم پایان می یابد ؟

-به خدا ... من ... دوستش دارم ... فقط بهش بگید بگرده . بگید زنش منتظرشه بر می گرده . می دونم بر می گرده ! خودش بهم گفت تنهام نمی زاره ...

من گریه می کنم . اما صدای های های گریه از گوشه و کنار خانه به گوش می رسد .

-گناه کردم ... میدونم به قرآن ! بد کردم می دونم به قرآن فقط بگید بیاد . همه چی رو بهش می گم همه چی رو ... تو رو امام حسین بهش بگید بیاد پیشم . من از تنهایی خیلی می ترسم .

راه نفسم بسته می شود . با جان کندنی صحبت می کنم .

-آخه ... چِ...چِ...چه می دونستم ... هَ...همه کَسم می شه ... چه ... می دونستم ... قراره ... تَ... تموم ... دُ ... دُ ... دنیام بشه ؟

لیوان آبی که در دهانم قرار می گیرد

پایان پارت دهم

ویرایش شده در توسط afsane._.al
  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم

ادامه ی حرف زدن را از من سلب می کند . بی هیچ مخالفتی آب را می نوشم و چشمانم را می بندم . سرم را به دیواری تکیه می دهم. ساکت می شوم اما هق هق ام بند نمی آید .

( پیرمرد ) : همه ی ده رو صدا کنید . باید اتمام حجت کنم .

و در کسری از ثانیه ، خانه در آرامش فرو می رود . چشم باز می کنم . هیچ کس در خانه نیست . چشمانم می سوزند . دستی به چشمانم می کشم و روی زمین دراز می کشم . خوابیدن را دوست ندارم . از خوابیدن برای من تنها کابوس دیدنش مانده است . اگر بخوابم باز هم سپهر را می بینم . سپهری که دیگر خوشحال نیست ، چیزی زجرش می دهد . می دانم ، می فهمم و این تنها چیزی است که دوست ندارم بفهمم ...

در گوشه گوشه ی ذهنم نام مادر و پدرم ، آراز و خانواده ام چرخ می خورد و من با شتاب قفلی می زنم بر این سَراچِه ی ذهنم ( سراچه : اتاق کوچک ) تا در امان بمانم از عذاب وجدانی که به سراغم خواهد آمد و دست در گلویم خواهد انداخت تا شاید کَمَکی من را به یاد آنها بیندازد و وجدانی را در من بیدار کند که من در حال کشتنش هستم .

کمی بعد در باز می شود . نمی دانم کَمی گذشته یا بیشتر ! نمی خواهم بیشتر از این ها بدانم !

دختری زیبارو ، با چشمانی آبی رنگ ، بینی کوچک و لب های متناسب ، قد بلند و با لباس شمالی به من لبخند می زد . وقتی می خندد دو چال در گونه اش نمایان می شود . دندان های سفید و یک رنگش را دوست دارم . هیچ وقت دندانم هایم به این زیبایی نبودند و همیشه من در حال جدال با ذراتی بودم که بر روی آنها می نشست و کارم همیشه به دندان پزشک و سپس جرم گیری کشیده می شد .

به حال خود افسوس می خورم . من در گوشه ای از جهان ، بی کَس و تنها ، سرگشته و حیران ، داغدار و محزون ، نشسته ام و به تمیزی دندان هایم فکر می کنم . افسوس !

+( دختر ) : سلام ... من نازگلم ! فکر می کردم الان باید خواب باشی .

و در کسری از ثانیه لبخندش را می خورد و شتاب زده می گوید :

نازگل : بیدارت که نکردم ؟ خواب بودی ؟

بی روح و خسته تر از همشه می گویم :

-نه . بیدار بودم .

نازگل نفسی از سرآسوده گی می کشد و به سمتم می آید . تعجب می کنم هیچ لهجه ی شمالی ندارد !

نازگل : دیر وقته . تو رو نمی دونم اما من که خیلی خوابم می آد . می خوام جامونو بندازم کنار کُرسی .

از کنارم می گذرد و با خنده می گوید :

نازگل : اول که دیدمت خیلی ترسیدم ، گفتم زبونم لال از ترس سکته کردی . آخه اصلاً رنگ به رو نداشتی ، حرفم که نمی زدی . همه مونو ترسونده بودی .

کمی بعد دو تشک در کنارم می اندازد و به ترتیب بالشت های و پتوهایی را روی آنها قرار می دهد .

نازگل : به نظرم بهتره کِش موهاتو باز کنی شالتم در بیاری . میرم برات شلوار و تی شرت بیارم .

در این هوای سرد تی شرت ؟ فکرم را از چشمان متعجبم می بیند . خنده ی شیرینی می کند و می گوید :

نازگل : ببخشید نَکِه من به این آب و هوا عادت دارم ، زیاد متوجه سردی هوا نمی شم . یادم رفت تو تازه واردی . کم کم عادت می کنی مثل من !

و رفت ! مَگر قرار است عادت کنم ؟ به چه چیز عادت می کردم ؟ به این شخصیت های گوناگونم که هر کدام در هر موقعیت حساس خود را یک جور نشان می دادند ؟ مثلا به خوی شجاعم در مقابل آقا بزرگ عادت می کردم یا به فرار کردنم از خودم و زندگیم ؟ یا به خوی بی وفایی خودم در مقابل سپهر عادت می کردم یا مثلا به خوی قدرنشناسی ام از آراز ؟

من به هیچ چیز عادت نخواهم کرد به جز تنهایی !

موهایم را از حصار کِش رها و آزاد کردم . شالم را از سرم برداشتم و به زیر پتو خزیدم . چشم بستم تا به هیچ فکر نکنم . چشم بستم تا به زندگی فلاکت باری که دچارش بودم فکر نکنم . چشم بستم تا خودم را نبینم یا حداقل کمتر ببینم .

***

نازگل : شب خیلی زود خوابیدی ها ! تا اومدم لباس بهت بدم دیدم خوابی .

هیچ کس صحبت نمی کند . در این خانه حداقل 30 نفر در یک سفری طویل نشسته اند و صبحانه می خورند و صدایی از هیچ کس در نمی آید البته به جز نازگل !

نازگل : امروز رو می خوام کل دِهِ " آق کَند" و آدمای روستامونو بهت معرفی کنم . مطمئنم کلی خوشحال می شی .

حرفی برای گفتن ندارم . چه بگویم ؟ مثلا بگویم : وای چه سعادتی نصیبم شده ؟ یا بگویم خدایا خیلی خوشحال هستم که می توانم با شما و روستاییان آشنا بشوم ؟

نازگل : بعدش هم می ریم چند تا باغ و من میوه می چینم تو هم به من نگاه می کنی . می تونی توی خوردن میوه ها هم بهم کمک کنی .

با ذوق و شوق در گوشم پچ پچ می کرد و حرف های بیهوده تر از قبلش را تحویلم می داد که صدای پیرمردی او را ساکت کرد .

+( پیرمرد ) : نازگل ؟ بَسدی دا . نَکَدَن دانیشیرسان . تَزَ رَسم چیخاردیپ سان سُفرَدَ ؟ آدام چیمین رَفتار اِلَه نازگل . غریبهَ چورپسَن اوزو ایتیرمَ . بی اونا باخ جُور سَن دانیشیرسان اُو هِش قولاغ آسیر سَن نَه دِیرسَن . بیلمیرسَن او داغدار دی ؟ ( نازگل ؟ بسه دیگه . چه قدر حرف می زنی . رسم و رسوم جدید درست کردی سَرِ سفره ؟ نازگل مثل آدم رفتار کن . غریبه دیدی خودتو گم نکن . به اون هم نگاه کن ببین تو باهاش حرف می زنی اون اصلا گوش می ده ؟ نمی دونی اون داغداره ؟ )

نازگل : حاج بابا ! سیز نیهَ ؟ بَه مَن نَدِدیم ؟ ایستیرَم روحیَسین قایتارام دا . ( حاج بابا ! شما چرا ؟ من چی گفتم ؟ می خواستم روحیشو برگردونم دیگه . )

+( پیرمرد ) : بی نَفَر ایستیر سَنین روحینی قایتارا . پَس تا دانیشما ( یه نفر می خواد روحیه ی تو رو بر گردونه . پس دیگه حرف نزن )

حرف می زدند و خوشبخاته من هیچ نمی فهمیدم . بهتر ! هر چه کمتر بدانم برای خودم بهتر است . مگر شنیدن درد دیگران خوشی دارد ؟ این را از چهره ی گرفته ی نازگل تشخیص دادم .

+( پیرمرد ) : اسم من حاج باباعه . بزرگ روستا هستم و همه من را به این اسم صدا می زنند . تو هم همین کار را بکن . از حالا به بعد تو هم از مایی . می توانی تا هر وقت که بخواهی در اینجا بمانی .

به آسانی فارسی را صحبت می کرد ، اما به گمانم حرف زدن چند دقیقه ی پیشش زبان تُرکی بود . این زبان را می شناختم و در اغلب مکان ها افرادی را دیده بودم که به این زبان صحبت می کنند .پس مگر او شمالی نبود ؟

و تا پایان صبحانه هیچ کس هیچ نگفت ؛ حتی من ! موضوعات مهم تری برای فکر کردن داشتم . موضوعات مهم تری از قبیل زندگیم و منجلابِ تنهایی که در آن اسیر شده بودم .

تا شب هنگام در خود بودم . اشک می ریختم برای خودم ، برای زندگیم ، برای کسی که در گوشه ای از بهشت زهرا دفن شده و چشم به راه من بود . برای همسرم ناله و فغان سر دادم و در این بین کسی نیامد که آرامم کند . خوب شد مردمان اینجا می دانند تنهایی گاهی اوقات خیلی از دردها را دوا می کند .

نیمه شب بود که در اتاق باز شد . بی هیچ ترس و واهمه ای به در چشم دوختم و اشکانم را پاک کردم . قامت حاج بابا که نمایان شد نشستم به حرمت ورودش . هنوز حریم و حرمت موی سپیدی بزرگان را فراموش نکرده بودم و این خود جای شکر داشت .

حاج بابا در تاریکی به کنارم آمد و نشست .

حاج بابا : وقتی میرن ، از خودت می پرسی چرا ؟ چی شد که این طوری شد ؟ مگر تو چه اشتباهی در زندگی مرتکب شدی که خداوند این چنین سخت مجازاتِتُ را داد . اما هر چه قدر بیشتر فکر کنی ، هر چه قدر بیشتر دنبال یک دلیل منطقی باشی از جواب اصلی دورتر و دورتر می شی . می دونی جواب اصلی همه ی این پرسش ها چیه ؟

منتظرم می ماند . باید جواب دهم ؟ بدون فکر کردن می گویم :

-نه !

حاج بابا : خدا . جواب تک تک سوالاتت رو از خدا بخواه . اون می دونه داره چی کار می کنه . مطمئن باش .

اما نه تنها جواب ، بلکه سوال من این نبود ! سرم را روی زانوهایم می گذارم و دستانم را تکیه گاه سرم قرار می دهم . چشم می بندم و بدون خجالت حرف می زنم . حرف می زنم تا شاید معجزه ای بشود ، کسی بیاید ، دست من را بگیرد و از این زندگی نجاتم دهد اما ... !

-سوال من این نیست حاج بابا ! سوال من اینه که چرا من ؟ چرا باید این بلا سر من می اومد . نگید تقدیر که می گم اشتباهِ. نگید از ابتدا این توی اقبالم بوده که میگه غلطه . حاج بابا من ، پدرم ، مادرم ... یعنی ما ، همه ی خاندان می تونستن مانع بشن اما نشدن . عاقبتش چی شد ؟ سیاه بخت شدن من ! نمی گم از زندگی با سپهر راضی نبودم اما ...

چانه ام می لرزد . چه لوس شده است قلبم این روزها . تا تقی به توقی می خورد ، قهر می کند . دست و دلش می لرزد و ناله اش بلند می شود . کمی مرد باش قلبَکَم ! کمی مردانه زیستن بلد باش ! سرم را بلند می کنم و به سیاهی اتاق می نگرم . چشمانم عادت به تاریکی ندارد . در خانه یمان ، زمانی که سپهر بود تمامی لامپ ها روشن بود ، چلچراغانی و بَس دیدنی می شد خانه ی کوچمان .

-حقم تباه شدن 3 سال زندگیم نبود . بود ؟

حاج بابا : حرفات ضد و نقیضه . می گی راضی بودی ولی می گی تباه شد ؟ چی تباه شد ؟  اون زندگی 3 ساله ی تو تموم تمومش با سپهر بود , ...

پایان پارت یازدهم

 

 

ویرایش شده در توسط afsane._.al
  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم

حاج بابا : حرفات ضد و نقیضه . می گی راضی بودی ولی می گی تباه شد ؟ چی تباه شد ؟  اون زندگی 3 ساله ی تو تموم تمومش با سپهر بود ، پس تباه شدنی در کار نبود . فقط ذهن تو هنوز نتونسته مرگ همسرت رو بپذیره چون در واقع هنوز نتونسته ماجرای 3 سال پیش رو بپذیره . تو نتونستی به خودت بِقَبولونی که وارد یک زندگی مشترک شدی . ولی الان مشکل بزرگ تو تباه شدن 3 سال زندگیته ؟ از بین رفتن خوشی هایی که می تونستی انجام بدی و ندادی ؟

گیج شده ام . حتی خودم در کار خودم مانده ام ، چه برسد به حاج بابا !

-نه ! من ... مَن ... راستش ... نمی دونم چی بگم ... آخه

حاج بابا : نفس عمیق بکش و از اول شروع کن .

با خشم موهایم را جمع می کنم و با کشی که دور دستم بود می بندم . سوشرتی که پوشیده بودم را در می آورم و به کناری پرت می کنم . گرمم شده و از خشم جسم و روحم می لرزد .

-من ... از خودم ... از پدر و مادرم ... از برادرم ... از سپهر ... از آقا بزرگ ... از همه متنفرم . من از کاوه متنفرم . از همه ی کسایی که تنهام گذاشتن ، حمایتم نکردن ، مانع نشدن و دستی دستی منو نابود کردن متنفرم .

و باز هم اشک است که قدرت تکلم را از من سلب می کند . دستی به صورتم می کشم . چشمانم را فشار می دهم تا شاید مانع بشوم از ریزش اشک هایی که دلیلی برای فرود آمدنشان ندارم .

-من ... یه دختر 17 ساله بودم . تو اوج جوونی کاوه ، تنها کسی که می تونستم تا ابد زندگیمو مدیونش باشم ، تنهام گذاشت . یه مشت چرت و پرت تحویلم داد و بعد گورشو گم کرد و رفت . اونم با کی ؟ با بهترین دوستم فاطمه ، ازدواج کرد و الانم نمی دونم کدوم جهنم دره ایه . برادرم منو ول کرد به امون خدا و رفت سوریه ! چرا ؟ برای دفاع کردن از خانواده هایی که دارن زیر دست داعش جون می دن و خودش نفهمید که خواهرشم یکی از همون هاست که داره زیر قدرت جنابِ بزرگِ خاندان لِه می شه . پدرم نتونست در مقابل آقا بزرگ وایسه و مخالفت کنه و سپهر هم که مهر سکوت به لب هاش زد و راحت با قضیه کنار اومد ...

حاج بابا : و تو چی ؟ تو چرا کنار نیمدی ؟

-من نتونستم حاج بابا ! نتونستم . نپرسید چرا . که شرمم می گیره از خودم  . و عذاب وجدان مثل یه بختک چنبره می زنه روم و اجازه ی نفس کشیدن بهم نمی ده .

حاج بابا : دیگه چیزی نمی خوام بشنوم . تو هم از زندگی 3 سال پیشت بیا بیرون و گذشته رو فراموش کن . نمی گم خوشحال باش و دوباره زندگیتو از نو بساز نه ! میگم الان وقتشه که مثل یه زن داغدار بِری و برای شوهرت شیون و ناله کنی . برای نبودش اشک بریزی و به روزهایی که قراره بدون اون سپری کنی فکر کنی . مثل یه زن داغدار نه مثل یه دختر 17 ساله که به زور ازدواج کرده و با تفکرات بچگانه بزرگ شده . هر چیزی زمان خودشو می طلبه !

بلند می شود . به سمت در می رود و در لحظه ی آخر به سمتم می چرخد و می گوید : فردا با نازگل برو به دشت . فکر کن درست و منطقی ! هوای تازه و طبیعت این اجازه رو بهت می ده که افکاراتو با اون ها در میان بگذاری .

و می رود . و نمی فهمد درد من را ، درد من فهمیدن هوای تازه و طبیعت نیست . درد من کسانی هستند که زندگی را به کام من تلخ کردند . هیچ کس درد من را نمی فهمد .

حال من حال اسیری است که هنگام فرار

دید هیچ کس منتظرش نیست ، نرفت

***

عصر؛ روز بعد ...

 نازگل با اخم حرکت می کند و هیچ نمی گوید و این من را خوشحال تر می کند ؛ حرف نزدن بهترین عملی است که او می تواند انجام دهد . کمی بعد به دشت زیبایی می رسیم . درختان سر به فلک کشیده اوج زیبایی این دشت هستند . گل های ریز و کوچک بنفش رنگ که تجمعشان سبزی دشت را بیش از بیش نمایان می کند . درختان سیبی که هر کدام دسته دسته همانند دانه های انار چیده شده اند . نظمی ندارند ؛ اما با همین بی نظمیشان گویی منظم ترینِ اشکال در جهان هستند . رودی که از میان درختان سیب عبور می کند ، اسب هایی که زیبایی اندامشان بی نظیر و باورنکردنی است و گنجشکانی که هر کدام به گونه ای آواز می خوانند تکه ای از بهشت را برات پدیدار می سازند .

نسیمی که دست نوازش بر صورتم می کشد روحم را چنان به تاراژ می برد که بی اختیار نفس عمیقی از ته دل می کشم و به روی زمین می افتم .

نازگل : چی شد ؟ حالت خوبه ؟

هیچ نمی گویم و با لبخندی دراز می کشم و به آسمان می نگرم ، آبی است همانند دریا . ابرها همانند پاستیل های پف پفی هستند و  تناسب زیبایی با آبی آسمان دارند .

نازگل : اهل تبریز بودم . یه دختر دبیرستانی ، اهل یه خانواده ی مذهبی . پدرم از مَشتی های قدیمی بازار بود . کارش فرش فروشی بود . خیلی ها سرش قسم می خوردن . آبرودار بود حاج محمدعلی تبریزی و دخترش ، من ، بی آبروش کردم .

کنجکاوی ام تحریک می شود و قلقلکم می دهد که ادامه ی ماجرا را با یک " خُب گفتن " از زبانش بشنوم  و همین کار نیز می کنم و او قصه ی زندگیش را برایم تعریف می کند .

نازگل : داداشام نیما و نریمان ، خیلی متعصب بودن و من و خواهرمم نرگس هم ازشون حساب می بردیم . اگرم کاری می خواستیم بکنیم اول به آبروی حاج محمدعلی فکر می کردیم بعد به نیما و نریمان و بعدشم که از اون کار صرف نظر می کردیم . نرگس 4 سالی از من بزرگتر بود بعدش نیما 7 سال و نریمان هم 10 سال . یادمه عاشق هنر بودم ، نقاشی ، خیاطی و خلاصه از این جور کارا . وقتی به خان جونم گفتم نه نیاورد اما گفت آبروی حاجی می ره . مردم چی می گن ؟ نمی گن دختر حاجی درسو ول کرد رفت چسبید به قرطی بازی ؟ به نرگس گفتم ، تن و بدنش لرزید و گفت نه ! گفت از حاجی و نریمان و نیما نمی ترسی ؟ آخه خودش هم عاشق رشته ی تجربی و دکتر شدن بود اما آقاجون مجبورش کرد بره معلم شه و اونم گفت چشم .

وقتی شب شد و با ترس و لرز به آقاجون موضوع رو گفتم ، گفت نه . فقط یه کلمه گفت و بعدشم بلند شد رفت . این شکلی شد که منو نابود کرد . وقتی به اجبار توی رشته ی انسانی درس خوندم از دنیا زده شدم . خلاصه یه پسری بود توی محله امون اسمش حسین بود . خواهر حسین توی دبیرستان ما بود . حسین خیلی وقت بود که خاطره خواه من شده بود و چون خانواده اشون در شأن و مقام آقاجون من نبود ، برای خواستگاری جلو نیمده بود و از یه دوره به بعد پاپیچ من شد . هر روز بعد از کلاسام سر کوچه می دیدمش که تا جلوی خونمون دنبالم می آد . خیلی می ترسیدم ، هم از آبروی حاج محمدعلی تبریزی و هم از مشت و کتک های داداشام . به خاطر همین به هیچ کس هیچی نگفتم . یه روز خواهر حسین توی کلاس اومد و از علاقه ی داداششم بهم گفت . منم از خانواده ام و بلاهایی که ممکنه سرم بیاد بهش گفتم و ازش خواستم با برادرش صحبت کنه و از این کار منصرفش کنه چون اگه یکی از کاسب های محل منو می  دید بیچاره می شدم . چند روزی گذشت و من حسین رو ندیدم . تا اینکه دوباره سر و کلش پیدا شد ولی فقط خودش نبود ، دوستش رو هم اورده بود . حالا ترسم دوبرابر شده بود . مجبور شدم به خواهر حسین نزدیکتر شم و زندگیمو براش بگم تا اونم یکم از بدبختی های منو به داداشش بگه تا اون دست از سرم برداره اما بدتر شد . یه بار از دهنم پرید که علاقه ام به هنر بوده و به اجبار آقاجون وارد این رشته شدم . خواهر حسین هم رفت این حرفو صاف گذاشت کف دست داداشش . اما نه تنها تعقیب های حسین و دوستش کمتر نشد بلکه بیشترم شد هرروز از مدرسه تا جلوی خونمون دنبالم می اومدن . دیگه از زور ترس کم مونده بود غش کنم زودی رفتم همه چی رو به نرگس گفتم . نرگس حالش بدتر از من شد ، فقط با چشمای اشکی نگاهم کرد و گفت : حالا چه خاکی تو سرمون بریزیم ؟ولی خوشبختانه چون از جانب حسین حرفی به من نزده شده بود دیگه کمتر از تعقیب کردنشون می ترسیدم .

نفسی تازه می کند . گویا یادآوری خاطرات زجرش می دهد .

-اگه اذیت می شی می تونیـــ....

میان کلامم می پرد و می گوید : نه بزار بگم ، شاید این دل صاحب مرده ام یکم آروم شه .

دستش را به قلبش می گیرد . دست دیگرش را ستون چانه اش می کند و پاهایش را در آغوش می کشد .

نازگل : یه مدت که حسین رو ندیدم و فقط دوستش رو دیدم . یه روز دوستش پیچید جلوم و گفت که عاشقمه . اسمش سهیل بود . من هیچی نگفتم ولی وقتی نگاهم افتاد تو چشم یکی از کاسب های محل که زل زده بود بهمون گریه ام گرفت و سریع رفتم خونه . شب که آقاجون و داداشام اومدن خونه تا جون داشتم منو کتک زدن . اون کاسبه همه چی رو به آقاجون گفته بود . آقاجون هم دیگه نذاشت برم مدرسه و منو خونه نشین کرد . یه هفته گذشت یه روز که نشسته بودم خونه صدای داد و هوار از کوچه شنیدم با نرگس و مامان که رفتیم  دم در حسین رو دیدیم که داشت داد و بیداد می کرد . می گفت عاشق منه و منم دوستش داشتم می گفت هر روز بعد از مدرسه باهم قرار می زاشتیم می گفت به خاطر کینه ای که از آقاجون داشتم به خاطر اینکه نذاشته بود من برم رشته ی مورد علاقه ام حتی من با حسین خونشون رفتم و همخوابه اش شدم . نریمان و نیما قرمز قرمز شده بودن . آقاجون دستشو به قلبش گرفت و سر خورد رو زمین . حسین گفت که اگه مطمئن نیستین بیاین از آبجیم بپرسین همچیو دیده ، دخترتونو تو بغل من دیده ، عکساشم دارم . حتی تمام زندگیتونم می دونم ، نازگل همه چی رو بهم تعریف کرده . اگرم مطمئن نیستین برین وضعیت دخترتونو چک کنید .

نازگل صورتش را به سمت من می کند . پوزخندی گوشه ی لبش جاخوش کرده و با چشمانی تر من را می نگرد .

نازگل : باورت می شه ؟ توی کوچه چنین چرندیاتیو داد و بیداد کرد و گفت برین وضعیت دخترتونو چک کنید . ننگی بالاتر از این هست ؟

اشکی که روی صورتش پایین می ریزد را با گوشه روسریش پاک می کند و می گوید : به همین سادگی ، زندگیم سیاه شد . تموم شد ، من نابودش کردم با دست های خودم ، با پنهون کاریم از مادرم و پدرم ، با ترسوییم و با فرار کردنم . وقتی آقاجون افتاد زمین و همه ی هیکلش شروع به لرزش کرد دویدم خونه ، یه ساک جمع کردم ، یه ساک کوچیک . دو دست لباس ریختم توش و فرار کردم . کسی مانعم نشد چون کسی رفتنمو ندید نرگس خان جون رو بغل کرده بود و گریه می کرد . نریمان افتاده بود رو حسین و کتکش می زد نیما هم بالاسر آقاجون وایساده بود و به اورژانس زنگ می زد وضعیت درب و داغونی بود .

-خوب تو بعدش کجا رفتی ؟ چی کار کردی ؟

نازگل : آبرویی نداشتم که جمعش کنم ، پس فرار کردم به جایی که حتی خودمم نمی دونستم کجاست . شب ها رو توی پارک و گوشه و کنار خیابون می گذروندم و صبح ها رو هم گوشه و کناری گدایی می کردم .

-پس چی شد از این جا سر درآوردی ؟

نازگل : حاج بابا کمکم کرد . حاج بابا رو توی ترمینال دیدم . اهل تبریز بود و با ایل و تبارش عازم شمال بود . وقتی منو دید گفت که کمکم می کنه و یه زندگی عادی بهم می ده بدون اینکه از بخواهد از گذشته ام چیزی بپرسه و همین کار رو هم کرد . بدون هیچ چشم داشتی ! و من تا آخر عمر مدیونشم .

-پس می خوای چی کار کنی ؟ می خوای تا ابد همین جا بمونی و یه زندگی روستایی داشته باشی ؟ تو بچه ی شهری ! چه جوری می تونی اینجا راحت زندگی کنی ؟

به سمتم می چرخد و با خنده می گوید : باورت نمیشه اگه بگم این روستا و مردمشو از شهر خودمون و خانواده ام بیشتر دوست دارم .

دستی به چشم هایش می کشد و اشک های نریخته اش را پاک می کند . دست هایش را بغل می کند و می گوید : از زندگیم راضیم .

-پس حسین و بلایی که سرت آورد چی ؟

نازگل : درسته ازش کینه دارم ، دلم پر از نفرته ازش اما همه رو می سپارم به خدا ! خودش همه چی رو حل می کنه .

-پس ... نازگل ... آقاجونت ، خبری ازش داری ؟ اصلا فهمیدی چرا حسین اون کار رو باهات کرد ؟

نازگل : نه ! نه علت دیوونه بازی های حسین می دونم نه خبری از آقاجون دارم .

هر دو آهی می کشیم و به رو به رو می نگریم . نمی توانم زندگیش را باور کنم ، یعنی سخت است باورت شود ؛ فقط همین !

نازگل : همیشه از خودم می پرسیدم چرا ؟ چرا یهو همه چی خراب شد ، چرا حسین یهو پیداش شد ، چرا من فرار کردم و مُهر راستگویی زدم به حرف های دروغ حسین ، چرا آقاجون هیچ وقت ما رو درک نکرد ؟ چرا نیما و نریمان هیچ وقت سعی نکردن برام یه برادر باشن نه یه زندان بان و شکنجه گر ؟ چرا خان جون هیچ وقت جلوی آقاجون واینستاد ؟ چرا نرگس که همه چی رو می دونست سکوت کرد ؟ ولی متاسفانه هیچ جوابی براش نداشتم . من یه دختر 17 ساله بودم هیچی از زندگی نمی دونستم ، نوجوون و خام بودم حقم نابود شدن زندگیم نبود !

باو نمی کنم ! هیچ چیز را باور نمی کنم ، تک تک سوالات نازگل از خودش همانند سوالاتی بود که روز و شب از خودم می پرسیدم . نابودی زندگی او ، همانند نابود شدن زندگی من بود . هیچ یک از ما حقمان سیاه و تباه شدن زندگیمان نبود . هر دو در 17 سالگی تباه شده بودیم اما من شانسی برای زندگی دوباره داشتم . کسانی را داشتم که بی تاب نبود من بودند اما نازگل چه ؟ او چه کسی را داشت ؟ آه معلوم است حاج بابا ! کسی که من فکر می کنم همین حالا هم نقش و سهم بزرگی در زندگی من دارد .

نازگل : تو چی ؟! تو چی کار می کنی ؟ می مونی  و عقب می کشی ؟ یا می ری و حقتو از زندگی می گیری ؟

-موندن همیشه به معنای عقب کشیدن نیست نازگل ! من می مونم ! می مونم تا با خودم و زندگیم کنار بیام . می مونم تا بتونم دوباره خودمو از نو بسازم . می خوام خودمو مدیون حاج بابا کنم ! همون مردی که احساس می کنم می تونه از پدرم بهم نزدیکتر باشه !

***

یک ماه است که در این روستا هستم ! یک ماه است که خود را مدیون حاج بابا کرده ام . یک ماه است که نازگل را از خواهر نداشته ام بیشتر دوست دارم ، یک ماه است روزها به باغ و دشت می روم و با اهالی روستا مشغول کار می شوم . یک ماه است شب ها با حاج بابا و ننه جون ( همسر حاج بابا ) و نازگل و پسران حاج بابا دور کرسی می نشینیم ، گپ می زنیم ، می خندیم ، از مردم روستا می گوییم ، از خرابی محصولات حرف می زنیم ، گذشته ی حاج بابا و ننه جون را می شنویم و در آخر با مسخره بازی من در مورد همسر آینده ی نازگل همه گی می خندیم و او حرص می خورد و دست آخر می خوابیم ؛ همه در کنار هم ! برای من حاج بابا پدری است فداکار و مهربان ، همچنان کوه ، که تازه او را یافته ام . ننه جون مادر مهربانی است که قصد دارم روزها و شب ها در آغوشش باشم و عطر تنش را ببلعم . میثم و مُراد پسران حاج بابا را عین آراز دوست می دارم و خانواده ام . یک ماه است که به آنها فکر نمی کنم . نه به سپهری که در قبرستان سرد و تاریک است و نه به آرازی که می دانم همانند مرغ پرکنده به سمتی به پرواز در می آید تا من را پیدا کند .

یک ماه است که دارم زندگی می کنم !

یک ماه است که آرامش را احساس می کنم . شب های بی دغدغه می خوابم و صبح ها بی استرس بیدار می شوم .

یک ماه است که خودم را به سختی ، از نو ساخته ام.

نگاهی به محتوای کیفم می اندازم . دست می برم و گوشیم را چنگ می زنم . نگاهی به صفحه اش می کنم شارژ ندارد . گوشی ام را به شارژ زده و از اتاق بیرون می روم . همه مشغول صبحانه خوردن هستند .

ننه جون : ماشالله دخترم ! عین یه تیکه ماه شدی . بیا بشین پیشم .

نگاهی به لباسم می کنم . لباس شمالی که نازگل به من هدیه داد و امروز آن را پوشیدم . رنگ هایش را دوست دارم شاد است و سرزنده . به کنار ننه جون می روم و او پیشانی ام را بوسه باران می کند و با خنده ام ، خنده به لب های همه می آید .

ننه جون شیری مقابلم می گذارد با دیدن شیر دماغم را می گیرم و می نالم . همه به خنده می افتند و من بااجبار ننه جون شیر را می نوشم .

حاج بابا : دخترم ، افسانه !

نگاهی به حاج بابا می کنم و متنظر حرفش می شوم .

حاج بابا : ماشینت آماده است ، مراد همین الان از تعمیرگاه آورد .

تشکری می کنم و مشغول خوردن می شوم .

ننه جون : ماشین می خواد چی کار حاجی ؟

شیر به گلوی حاج بابا می پرد و شروع به سرفه کردن می کند . ننه جون سریع به کمر حاج بابا می زند و سرفه اش را بند می آورد.

 خنده ام را همراه با لقمه ی بعدی قورت می دهم و با جدیت به گل های صورتی رنگ سفره خیره می شوم گویی در پی کشف کردن جزئیات دقیق تری از گل هستم و هم زمان هم راهی کوچه ی علی چپ می شوم .

ننه جون : نگفتی حاجی ؟ جایی قراره بره ، چیزی شده ؟

حاج بابا ، حاج بابا بود . بزرگ روستا بود ، همه از او و صلابَتَش حساب می بردند . اوامرش را بی چون و چرا اجرا می کردند اما همین حاج بابا در مقابل ننه جون قدرت حرف زدنی نداشت ، دستور نمی داد ، مردانه ، مرد می شد برای همسرش ، او را ضعیفه خطاب نمی کرد حتی اگر در مرز 80  سالگی بود .

حاج بابا : افسانه داره بر می گرده شهرش .

ننه جون هیچ نمی گوید . ساکت می شود و در آنی از جایش بلند شده و به اتاقش پناه می برد . به حاج بابا نگاهی می کنم ، لبخندی می زند و اشاره می کند که خودش همه چیز را درست می کند و من به او ، و گفته هایش ایمان دارم

***

پایان پارت دوازدهم

ویرایش شده در توسط afsane._.al
  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم

لحظه ی وداع فرا می رسد ، غم بزرگی را در دلم نقش بسته اند ، نه با طرح ، نه با رنگ بلکه آن را حکاکی کرده اند . اسم های تمامی اشان را در ذهنم و در دنج ترین نقطه ی مغزم از برای خود حک می کنم که هر روز و هر لحظه به دیدارشان بروم و به یادشان روزم را سَر کنم . نازگل پیش می آید و به شدت در آغوشم می کشد ؛ آخ که جدا شدن از خواهری که او را تازه یافته بودم برای سخت و بسی دردناک است . نام او را در جای جای ذهنم همچون روح خود ثبت می کنم ، جدا نشدنی و همراه همیشگی !

نازگل : دلم برات تنگ شده از همین الان ، بد عادتم کردی . خودتم که می دونی ترک عادت موجب مرضه . اگه الان رفتی نشی رفیق بی معرفت ها ، همیشه به یادم باش .

می خواستم بگویم " من فکرهایم را ، برنامه هایم را برای تو ریخته ام . فقط به زمان نیاز دارم تا تو را به اوج برسانم ، فقط صبر کن تا زمانش برسد " اما زمان گفتنش نرسیده بود .

-نه . قول می دم بی معرفتی نکنم . هیچ وقتِ ابدی !

او هم زمزمه می کند " هیچ وقتِ ابدی" و این عهدی است که تنها میان ما بسته شده و به آن پایبند خواهیم بود .

-از آقا مراد و سمیه بانو هم تشکر کن نازگل جان . اگه اونا نبودن حتما وسط خیابون از سرما یخ زده بودم و احتمالا هیچ وقت با شما آشنا نمی شدم .

" چَشمی " می گوید ؛ از آغوشش بیرون می آیم . به رویش لبخند می زنم و صورتش را نوازش می کنم . چشمان آبی رنگش در هاله ای از قرمزی فرو رفته ، نمناک است و آماده ی یک جمله است تا باریدن را از نو شروع کند .

-مطمئن باش سهم تو از زندگی ، فقط تباه شدنش نبود . ایمان داشته باش که دنیا می چرخه و می چرخه و این تو هستی که با هر چرخش به اوج پرتاب می شی ، بالا می ری ، بی وقفه و بالاخره به اوج می رسی ، جایی که باید می بودی . حقتو از زندگی بگیر . نزار زندگی تو رو به زانو در بیاره .

با لبخندی آغشته به غم و اشک تند تند سر تکان می دهد . از او جدا می شوم و به سمت ننه جون می روم .

دستانم را می گیرد و لبخند می زند . بوسه ای بر دستان چروکیده اش می زنم و به آغوشش پرتاب می شوم . بوی مادر می دهد ، بوی بهشت ؛ و چه اندوهگین که سهم من از بهشت تنها بو کشیدنش بود و بَس !

-از مادر برام عزیزتر بودید ننه جون ! هیچ وقت وجود شما رو توی زندگیم از یاد نمی برم . شما سهم بزرگی توی تغییر روحیه ی من داشتید . پشتم بودید وقتی همه پشتمو خالی کردن مطمئن باشید هیچ وقت یادم نمی ره که شما بودید که حاج بابا رو راضی کردید که من اینجا موندگار بشم من همه چیز رو مدیون شمام !

از ننه جون جدا می شوم . اشک هایش که روانه ی صورتش شده اند را پاک می کنم و به چشمان بارانی اش لبخند می زنم .

ننه جون : کمتر از دخترم نبودی برام عزیزکَم . هیچ وقت از یاد نبری یه پیرزنی یه گوشه ی دنیا توی یه آلونک نشسته و چشم به در دوخته که دخترَکِش بیاد و ببینتش . منت سرم بزار به دیدنم بیا ؛ چشم به راحتم دُخترم .

-چه سعادتی داره دختر شما بودن ننه جون . چه سعادتی داره مادری مثل شما داشتن . آخ کاش زودتر از اینها پیداتون می کردم .

دوباره و دوباره به آغوشش می روم و رفع دلتنگی می کنم . به اندازه ی تمام سالیانی که زندگانی خواهم کرد بغلش می کنم که دیگر حسرت آرامش آغوشش را یک عمر نَکِشم .

ننه جون همانند          صدفی بود در دل اقیانوس های بی کران ،که تنها و تنها از برای من بود . هر گاه احساس خطر می کرد من را در وجودش همچون مرواریدی سپید پنهان می کرد و خودش را در معرض آسیب قرار می داد ، در برابر سختی ؛ سخت بود و در برابر من ، در برابر تکه ای وجودش ، مهربان بود و نرم گونه رفتار می کرد و من بی نهایت از او متشکر بودم .

نفر بعدی حاج بابا است . به گمانم رو به راه است به شرطی که از چشمان قرمزش و دستان لرزانش فاکتور بگیری !

حاج بابا : هر از گاهی به ما سری بزن ، دلتنگت می شیم .

-چشم

حاج بابا : یه زندگی نو برای خودت بساز ؛ زندگیه که توش تو محتاج دیگران نباشی دخترم !

-چشم

حاج بابا : همیشه توی زندگی اول از خدا بخواه ، مطمئن باش که خدا خودش درستش می کنه و بعد به همت خودت توکل کن.

-چشم

حاج بابا : هیچ وقت دست نیاز به سوی بندگان خدا دراز نکن عزیزکَم .

-چشم

حاج بابا : حرف هایی که بهت زدم رو فراموش نکن . یه نصیحت دیگه هم برات دارم ، افسانه ؛ نفرت درست مثل دوست داشتن می مونه ذره ذره توی بدنت شکل می گیره ، بدون اینکه خودت بفهمی و یکهو خودشو نشون می ده . فکرت و ذهنت رو درگیر خودش می کنه ، روز و شب ، شب و روز و اون زمانه که تو رو نابود می کنه . مراقب باش که چه بذری رو توی وجودت پرورش می دی . کینه و انتقام رو ؟ یا دوست داشتن و لذت بردن رو .

چشم نمی گویم ، سری به معنای فهمیدن تکان نمی دهم و این اولین باری است که می خواهم سرپیچی کنم و گوش ندهم . حاج بابا معذرت می خواهم ، نمی توانم خودم را بار دیگر تغییر بدهم ، من 1 ماه برای خودم شدن ، برای یک افسانه ی دیگر شدن جنگیده ام و حالا نمی توانم آن را به راحتی از دست بدهم . می خواهم شاه بشوم ، بااقتدار و قدرتمند ، می خواهم با زورگویی هم که شده حرف خود را به کرسی بنشانم . می خواهم بزرگ شوم همانند آقا بزرگ . می خواهم آنقدر بزرگ شوم که بتوانم با قدرتم آقا بزرگ و زیردستانش را لِه کنم . اکنون من همانند درختی هستم که از ریشه به درون مردابی فرو می رود می توانم هر کسی یا هر چیزی که به من متصل می شود را با خود به درون مرداب بکشم و آقا بزرگ نیز تنه ی این درخت است که قرار است به زودی به نابودی کشانده شود .

سوار ماشین می شوم . استارت می زنم و نگاهی به اهالی مهربان ده می اندازم که یک به یک با لبخند برایم دست تکان می دهند . لبخندی می زنم و بسم الله گویان به راه  می افتم .

-بازی شروع شد ! منتظرم باشید .

***

*راوی

جَو خانه متشنج تر از همیشه است . خانه در سکوتی عذاب آور فرو رفته . شمع های سیاهِ روشن ، بوی حلوا و خرما ،گرمای آزاردهنده ی خانه ، تاریکی و لیوان های چای پر و نیمه تصویر ترسناک تری از خانه به نمایش می گذارد و این عذاب پایان ناپذیر را سخت تر از همیشه می کند هیچ کس حال و هوای خوبی ندارد هر کدام از اعضای خانواده یک سو نشسته اند و در دل بی تابی می کنند.

آقا بزرگ با اخم ترسناکی اعضای خانواده را یکی پس از دیگری از نظر می گذراند  و دست آخر باز این سکوت است که در این مبارزه ی نفس گیر برنده ی میدان می شود .

ناگاه صدای عبدالباسط فضای ترسناک خانه را شکسته و نوای غمگینی پخش می شود . با تلاوت سوره ی حمد ، نفس هایی که قرار بود از گلوی همگان خارج شود ، نیمه راه می ماند و بغضی کهنه و قدیمی جایش را به آن می دهد .

آراز که خشمگین تر از هر زمانی است از جا بر می خیزد و با فریادی بلند ، قندانی را به دیوار کوبیده و صد تکه می کند .

آراز چنگی میان موهایش می زند و خشمگینانه از آن سوی خانه به سوی دیگر خانه راه می رود و با خود زمزمه هایی می کند . ریش های آراز از هر زمانی بلند تر شده و قرمزی چشمانش و خشمش از او هیبتی ترسناک تر از آقا بزرگ ساخته .

هیچ کس حرفی نمی زند ، هیچ کس اعتراضی به شکستن قندان نمی کند . هیچ کس اعتراضی به این سکوت زجرآور نمی کند .

آراز همچون یک شیر نعره می زند و به سمت پدرش ، با گام های سریع ، حرکت می کند .

آراز : بابا ،  قرار نیست سکوتِتُ بشکنی ؟ قرار نیست بلند شی و بری بگردی دنبال دخترت ؟

آراز اجازه ی حرف زدن به پدرش را نمی دهد و  به سمت مادرش می چرخد و می گوید : مامان ! قرار نیست شما برای دختر گمشده ات شیون و ناله کنی ؟ نمی خوای کسی رو نفرین کنی ؟

هیچ کس لب به سخن باز نمی کند . یعنی هیچ کس اجازه ی سخن گفتن ندارد .

آقا بزرگ با تحکم می گوید : بشین آراز .

آراز چنان ناگهانی به سمت آقا بزرگ می چرخد که مهره های گردنش به صدا در می آیند . آراز همچون شیری درنده که به شکارش می نگرد به آقا بزرگ نگاه می کند .

آقا بزرگ : مهدی! من هیچ یادم نمی آد اجازه داده باشم به پسرت گستاخی رو یاد بدی .

مهدی ، نگاهی به آراز می اندازد و می گوید : متاسفم آقا بزرگ .

آقا بزرگ : برای چی متاسفی ؟

مهدی ، با شرمساری دروغین و ساختگی ، می گوید : برای درست تربیت نکردن بچه ها متاسفم !

کاوه از جا بر می خیزد و آراز را اجبار به نشستن می کند . حال او هم دست کمی از آراز ندارد .

در خانه به صدا در می آید . خدمتکار به آقا بزرگ نگاهی می اندازد تا اجازه ی باز کردن در صادر شود . آقا بزرگ اشاره ای می کند و در آنی خدمتکار در خانه را باز می کند .

با صدای " هینی " که اعضای خانواده می کشند ، چشمان حاج بابا به در دوخته می شود و رفته رفته حیرت و تعجب در چشمان حاج بابا دیده می شود .

قرار نبود او اینجا باشد ، قرار نبود معادلات حاج بابا بهم بخورد .

***

*افسانه

پوزخندی بر لب می زنم و با گام های کوتاه ، وارد خانه می شوم . صدای ضربات کفشم که به کَف پوش های کَف خانه می خورد لذتی وصف نشدنی در جانم می اندازد .

به آراز ، به برادرم می نگرم . انتظار دارد برایش لبخند بزنم و از بودنش در روزهای سخت زندگیم تشکر کنم اما نه !

به پدرم می نگرم ، انتظار دارد به آغوشش بروم و برایش از گذر روزهایم بدون او سخن بگویم اما نه !

به مادرم می نگرم انتظار دارد به سمتش بروم ، بوسه ای بر دستانش بزنم ، اشک بریزم و از ناملایمات این 1 ماه و 4 روز و 13 ساعت بگویم اما نه !

به آقا بزرگ می نگرم انتظار دارد بروم ، درست جایی میان نوک انگشتان پایش را بوسه بزنم و طلب بخشش کنم اما نه !

و دست آخر به کاوه می نگرم . به خوش پوش تر شدنش ، به زیباتر شدنش ، به مواج موهایش ، به چشمان سیاه و دوست داشتنی اش ، به قدر بلند و بازوان ورزشکاری اش ، به ریش های مرتب و کوتاهش ، به کت و شلوار مشکی اش و به هیچ یک از اینها فکر نمی کنم . فکر نمی کنم که او را چه قدر دوست داشتم ، فکر نمی کنم که در روزهای با سپهر بودنم گهگاهی به او فکر می کردم . به هیچ یک از کارهایم فکر نمی کنم . به یکهو آمدنش هم فکر نمی کنم . حتی به آن شعری که درموردش می خواندم هم فکر نمی کنم :

" دلم شاعر، دلم عاشق ، دلم رسوای عالم شد

دلش سنگُ دلش سنگُ ، دلش از سنگ بدتر شد . "

و هدیه ی من به تمام آنها ، تنها یک پوزخند جان سوز و چشمانی برزخ گونه است که با عشق و دستی باز تقدیمشان می کنم .

می خواهم به سمت آقا بزرگ بروم ، می خواهم بازی ام را شروع کنم که در آنی آراز همانند یک شیر در مقابلم می ایستد .

تاب نگاه کردن به چشمان قرمزش را ندارم اما نگاه می کنم . تاب پوزخند زدن به برادرم را ندارم اما پوزخند می زنم . من دیگر افسانه نیستم !

آراز کشیده و خشن کلامش را به لب می آورد و من سعی می کنم قلبم نریزد با هر یک کلمه اش و سعی می کنم از لرزش دستانم به شدت جلوگیری کنم .

آراز : کــــــدوم قـــــبــــرســــتونی بــودی تا حالا ؟

سعی می کنم محکم باشم و صدایم نلرزد و نمی دانم تا چه حد توانسته بودم موفق باشم در بازیگری ام ! نقش سخت و جان فرسایی است . کاش خدا نقش بهتری را برای بازی کردن در این دنیای تیره و تار به من می سپرد .

-همون قبرستونی که شماها توش خوابیده بودید .

آشکارا می لرزد و از نهایت تعجب چند قدمی به عقب بر میدارد . گویا با همین جمله ام سیلی مرگ را بر صورت او کوبیده باشم .

از کنار آراز می گذرم و با شانه ام محکم بر شانه اش می کوبم و از گوشه ی چشم به کناری پرت شدنش را می بینم . یعنی برادرم تا این حد خسته و ضعیف شده که با این حرکت کوچک من به سمتی پرت شود ؟ جانم به دهانم می رسد ، از این حرکت خودم ، از تیری که در تاریکی به سینه ی برادرم پرتاب کردم سخت پشیمان می شوم و در دل به خود لعنت می فرستم .

به آقا بزرگ می رسم . دستم را بر کمرم می زنم و سرم را بالاتر از حالت عادی ام نگه می دارم و با پوزخند می گویم : اموالم رو می خوام و همچنین اموال شوهرم رو !

صدای ناله ی زن عمو به هوا می رود . صدای الله اکبر پدرم به گوش می رسد و در آخر صدای بغض آلود مادرم که نامم را صدا می زند .

آقا بزرگ نمی تواند حیرتی که در چشمانش موج می زند را پنهان کند این را خوب می فهمم .

-همه اشو می خوام . البته این حرف خودتون بود ، خودتون گفتید که با درخواست کردن مال و اموالمون اسممون رو از شناسنامه ی خانواده امون پاک می کنین در عوضش حقو به حقدارش می دید . من یه حقدارم که اومدم حقمو بگیر و مشکلی هم با قضیه ی شناسنامه و این چرت و پرتا ندارم ، همین که اسم سپهر توی شناسنامم باشه راضیم !

زن دایی به سمتم می پرد و از پشت سرم می گوید : ای خدا دیدی چه ماری توی آستینمون پرورش می دادیم ؟ دیدید آقا بزرگ ؟ بهتون گفتم این دختره وصله ی تن ما نیست ، بهتون گفتم این هیچی از زندگی سرش نمیشه ، به درد سپهر من نمی خوره ، لیاقتش از سپهر کمتره اما به گوشتون نرفت که نرفت ، حالا دیدید چه خاکی به سرمون شد ؟

از شنیدن حرف های زن دایی ، از شنیدن تک تک کلماتش قلبم پاره پاره می شود ، تکه تکه می شود اما دَم نمی زنم . سنگ شدن را ، سخت شدن را خوب از بَر شده ام .

پدر از جا بر می خیزد و به چند قدم محکم به سمت آقا بزرگ می آید .

پدر ( مهدی) : آقا بزرگ این رسمش نیست به مولا ! من دخترمو به صلاح شما به این خانواده سپردم . این حرفا چیه که دارم می شنوم ؟

پدرم ، آخ پدرم چه دیر ایستادی ! چه دیر پشتوانه شدنت را به رخ تمامیان کشیدی ! امروز من نه وجدانی برای پشیمانی دارم نه عزم و اراده ای برای خودم بودن .

زن دایی مجال حرف زدن به آقا بزرگ نمی دهد و می گوید : حقــــیــقـــت ! حقیقته مهدی خان! شما دارید حرف حق می شنوید اون زمان که پسر من تو سینه ی قبرستون بود دختر شما کدوم گوری بود ؟ پی کدوم عشق و حالش بود که الان اومده ادای ارث و میراث همسرشو می کنه ؟

زن دایی در آنی مقابلم قرار می گیرد و با خنده ای عصبی ادامه ی حرفش را تمام می کند .

زن دایی : هنوز کفن سپهرمن خشک نشده ادای ازث و میراث می کنی ؟ نکنه دو روز بعدم هوایی می شی ؟ نه ! شاید همین الانم یکی رو زیر سر داری ؟ اومدی مثلا حقتو بگیری و گورتو باهاش گم کنی ؟

میخواهم فریاد بزنم ، دست بالا ببرم و بر دهانش بکوبم . می خواهم افسانه ی جدید را به او نشان دهم که فریاد آقابزرگ مانعم می شود .

آقا بزرگ : خــــــفــــه شـــــو نســـــترن ! گُمـــشـــــو از خونه ی من بیــــرون . هنوز اینقدر پست و حقیر نشدم که در مقابل من ، به نــــوه ام احانت می کنی .

زن دایی مات و مبهوت به آقا بزرگ می نگرد ، چانه اش می لرزد و با چشمانی اشک بار زمزمه می کند .

زن دایی : پسر منم ، نوه اتون بود آقا بزرگ . یادم نرفته که حتی برای ملاقاتش هم بیمارستان نیمدید . کاش برای پسر منم صداتونو بالا می بردید ولی پشتشو خالی نمی کردین

آقا بزرگ شمرده شمرده اما با صدایی رسا و بلند جوری که همگان بشنوند می گوید : به تو هیچ ربطی نداره . دلم نمی خواد پاتو از گلیمت درازتر کنی نسترن . خودت که خوب می دونی سزای آدم های زبون دراز توی خونه ی من چیه ؟

خسته می شوم و به سمت صندلی خالی کنار هیراد می روم . هیراد پسرِ عمویِ بزرگتر من است ، آن زمان که 17 سال داشتم رابطه ی بین ما بسیار خوب بود . همیشه از من حمایت می کرد و کمک حالم بود . قدردان او و وجودش بودم اما حالا ، بود و نبود او نیز برایم هیچ فرقی نمی کرد .

می نشینم و به چشم های متعجب هیچ کس بهایی نمی دهم . حتی به اخم بین ابروهای کاوه ، حتی به لرزیدن و مشت شدن دستان آراز نیز بی توجهی می کنم . درست مثل همان کاری که آنها با من کردند .

به خدا کافر اگر بود به رحم آمده بود

زان همه ناله که من ، پیش تو کافر کردم

پایان پارت سیزدهم

" تا حالا اینقدر زیاد پست نزاشته بودم :) "

ویرایش شده در توسط afsane._.al
  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم

خانه دچار هرج و مرج می شود ، گرچه کسی فریاد نمی زند گرچه هیچ کس ظرفی نمی شکند ، هیچ کس به دیگری اتهام نمی زند اما تمام افراد خاندان اکنون در دلشان در حال جنگ با دیگری هستند .

دایی محمود از جا بر می خیزد و سعی در آرام کردن زن دایی و آقا بزرگ دارد ، پدر و مادر به گوشه ای رفته و به آرامی صحبت می کنند . کاوه نیز دستش را به کمر آراز گذاشته و سعی در آرام کردنش دارد . هر کدام از عموهایم با گوشه چشم به آقا بزرگ اشاره می کنند و حرفی می زنند . زن عموهایم چپ چپ نگاهم می کنند و لابد در دل خدا را شکر می کنند که پسرشان گرفتار انسان دیو صفتی همچون من نشده است . دخترها با نگرانی به پسرها چیزی می گویند و آنها نیز تایید می کنند .

درگیر افکار خودم هستم که دستی روی دستم قرار می گیرد . از جا می پرم و با ترس به هیراد نگاه می کنم . هیراد تک خنده ای می کند و می گوید : ترسیدی ؟ هر چه قدر صدات کردم نشنیدی ! گفتم از عالم هپروت درت بیارم بیرون .

هیچ نمی گویم و تنها گره ای میان ابروانم جا خوش می کند . بهتر است نشانش بدهم من دیگر افسانه ای نیستم که خوبی را با ، خوبی و بدی را با ، بدی پاسخ دهد .

هیراد : لابد داشتی به شاهکارت نگاه می کردی و به خودت افتخار می کردی ؟ شنیده بودم میگن دشمنی بنداز و حکومت کن ! اما به چشم ندیده بودم که الان دیدم .

حرف هایش ، گویا از روی شوخی است اما وای به روزی که بوی طعنه و کنایه از سخنانش به مشامم برسد ، آن زمان است که چشم  می بندم به روی او ، به روی کسی که زمانی حمایت گرم بود ، و قیامتی به پا می کنم که خدا به قیامت خود شک کند و حالا حرف هایش گمان می بَرَم ، بوی طعنه می دهد .

-می دونستی من دختر خیلی بدی ام ؟

تبسمی می کند و ابروانش را بالا می اندازد .

هیراد : جدی ؟ خب دختر خانم بَدِ ما چه کارهایی از دستش بر میاد ؟

پوزخندی می زنم و چشم از او می گیرم و به جمع اشاره می کنم .

-یعنی می خوای بگی تا الان متوجه نشدی ؟

هیراد کمی جدی می شود و می گوید : متوجه می شدم که این اتفاق یهویی افتاد .

و انگار که دچار شک و تردید شده باشد می گوید : مگه نه ؟

پوزخندم عمیق تر می شود . این روزها کم کم دارم از خودم دورتر و دورتر می شوم و دورتر می شوم از خدایی که بد بودن را به من نیاموخت . لعنت بر شیطانی که من دست دوستی به او دادم !

-متاسفانه باید بگم نه ! اتفاق بود اما معَرکه نبود . می خوام یه خونی به پا کنم ، یه معرکه ای راه بندازم که اگه کل دنیا هم جمع بشن نتونن این معرکه رو جمع و جور کنن . می خوام هر آدم آبروداری رو بی آبرو کنم ، جوری که همه مثل یه انگل بهش نگاه کنن و طردش کنن .

هیراد از جا بلند می شود و با استرس مقابلم می ایستد . در نی نی چشمانش ، ترس می بینم ، حیرت می بینم و غم !

هیراد  : چرا چرت و پرت بهم می بافی افسانه ؟ چته ؟

-من می تونم خیلی پست تر از اینی باشم که حتی تو ، توی خوابتم نمی تونی تصور کنی !

از کنارش بلند می شوم و به سمت در خروجی حرکت می کنم که با صدای پدر متوقف می شوم .

پدر : افـــســانه ؟ دوست دارم همین الان برگردی و از آقا بزرگ و زن دایی و داییت عذرخواهی کنی . بعدشم هم ما می ریم خونه .

به سمت پدر می چرخم و در نگاه اول متوجه هیراد می شوم که در کنار کاوه ایستاده و پچ پچ می کند . من منتظر همین لحظات بودم . این جزئی از نقشه ی من بود ، نشستن در کنار هیراد و هم صحبتی با او .

-پدر من هیچ وقت به خونه بر نمی گردم و هیچ وقت هم از این پیرمرد خودخواه عذرخواهی نمی کنم .

پدر : مودب باش ! من پدرت هستم و این اجازه رو بهت نمی دم که از این خونه بیرون بری .

-پدر هیچ کس از شما اجازه نخواست ؛ هیچ وقت ! نه آقا بزرگ و نه من .

پدر : تو دختر من نیستی ! من تو رو این شکلی تربیت کرده بودم ؟ که به بزرگترت بی احترامی کنی ، که هر چی از دهنت در بیاد به دیگران نسبت بدی و کَکِت هم نلرزه ؟ توی این 1 ماه چه بلایی به سرت اومده ؟ کی مغزتو پر کرده با خَزَعبلاتی که هممون می تونیم منشأش از کجاست و از کجا داره آب می خوره .

-می دونین ؟ آفرین به شما ! تبارک الله ... می خواین براتون دستم بزنم ؟ می خواین ازتون تشکر کنم که تونستین راز بزرگ بنده رو کشف کنین ؟ پدر اگه شما منو این شکلی تربیت نکردی برام مهم نیست ، برام مهم نیست چی از دهنم بیرون میاد ، برام مهم نیست شما و همه ی این هایی که توی این جمعن چه فکری درموردم بکنن یعنی از الان به بعد دیگه هیچی برام مهم نیست . اون 1 ماهی که شما ازش حرف می زنین بهترین روزهای عمرم بوده چون با کسایی زندگی کردم که بهم درست زندگی کردن رو یاد دادن !

پدر : بهت درست زندگی کردن یاد دادن ؟ پس این مزخرفات چیه داری تحویلم می دی ؟

-اینا اثرات تربیت اشتباه شماست ! می دونید این رفتار اشتباهم از کجا آب می خوره از همون زمانی که شما باید پشتم می بودید و نبودید ، از همون زمانی که شما از ترس پدرتون ، چشم بستین روی آینده ی دخترتون .

پدر : در بیا از اون گذشته ی لعنتی ! دنبال چی می گردی توی اون گذشته ؟

آراز هم به اعتراض لب باز می کند و می گوید : حق با پدره ، نبش قبر می کنی که چی رو ثابت کنی ؟ چرا داری سر هیچ و پوچ زندگیتو به کام خودت و بقیه تلخ می کنی ؟

چانه ام می لرزد ، لعنت به من !

چشمانم تر می شود ، لعنت به من !

دیدگانم تار و تارتر می شود ، لعنت به آنهایی که من را به این خواری و بدبختی کشاندند .

-شما چی می فهمید از احساس من ؟ آراز یعنی تو نمی دونی من می خوام چیو ثابت کنم ؟ بابا یعنی تو نمی دونی من دنبال چی می گردم توی اون گذشته ی لعنتی که ازش حرف می زنی ؟ زندگی من الان خیلی هم شیرینه ، دارم لذت می برم از ....

هیراد جلو می آید و با لحن پرسشی میان کلامم می گوید : از انتقام گرفتن لذت می بری ؟ از به هم ریختن زندگی دیگران خوشت میاد ؟ حالت خوب میشه وقتی حال بد کسیو می بینی ؟

به اوج رسید ! صبرم به اوج رسید ، بغض ترکید ، اشک ها روان شد و حنجره ام از حجم فریادهای خفه شده در گلویم تکه تکه شد . قلبم خود را در آغوش کشید و با دهانی نیمه باز شکستنم را تماشا کرد .

-پــــس  چرا شما وقتی حال بــــد منو دیــــــــدیــــــد ، اشک هامو دیـــــــــدید ، خستــــــــگی هامو دید لال مونی گرفتید ؟ ندیدید مُردم و زنده شدم ؟ ندیدید روز و شبم یکی شد ، حالم خراب شد ؟ شما چی شما لـــــذت می بردید که سکوت کرده بودید ؟ توی این 1 ماه من آرامش رو دیدم ، آرامش رو حس کردم مَـــ...

باز هم کسی میان کلامم پابرهنه پیاده روی می کند و اعصابم را متشنج تر از قبل می کند .

پدر : پس برگرد همونجایی که آرامش داشتی . بزار ما هم آرامش داشته باشیم .

می لرزم ، وحشت می کنم ، چشمانم گرد می شود . مادر ناله ای می کند و بر روی زمین می افتد .

شده هی گم بشوی در خودتُ دم نزنی ؟

من غریبانه ترین حالت دردم به خدا 

از خانه بیرون می روم . حرمت پدر و مادرم را نمی شکنم . من هنوز هم دختر آنها هستم ، هنوز هم قدردان 17 سال زحماتشان از آن خود هستم . اما می روم . می روم تا فراموش کنم پدرم من را از خود محروم کرد . می روم تا فراموش کنم پدر و مادرها هم گاهی می توانند بد باشند .

***

کلید را می چرخانم و وارد خانه می شوم . سرمای خانه پوستم را مور مور می کند دستم را به دیوار می کشم تا کلید برق را پیدا کنم ، با احساس یک برجستگی زیر دستم ، سریع آن را روشن می کنم و در آنی خانه روشن می شود .

یک خانه ی کوچک و جمع و جور ، دوستش دارم . کیفم را به گوشه ای پرت می کنم و به سمت اتاق خواب ها حرکت می کنم .

این خانه هدیه ی حاج بابا به من است . هدیه ای که رازی است میان نگفته های من و حاج بابا به یکدیگر که روزی بر ملا خواهد شد

اتاق خواب ها کوچک و جمع و جور است ، ترکیب کرم و قهوه ای رنگ خانه را دوست ندارم اما مطمئناً به آن عادت خواهم کرد .

امروز نقشه هایم را کامل و مو به مو اجرا کردم ، بدون هیچ کم و کاستی ! راضیم !

چشم می بندم و به فردا فکر می کنم ، به فردای فردا فکر می کنم ، به فردای فرداهایم فکر می کنم که پوچ و ملال آور خواهد گذشت

چشمانم گرمِ خواب می شود . رویاهای شیرینی را محوگونه می بینم . در رویاهایم من در کَران دریایی زیبا ، در سپیدی آسمان و آبی دریا گم می شوم . می خندم . شال حریری که بر دوش دارم با هر نسیم و وَزش باد به گردش می آید و من به اوج می روم .

دست کسی را می گیرم و او را با خود به رقص وا می دارم . چهره ی آن فرد را نمی بینم ، حتی جنسیت او را نمی دانم ، اما هر چه هست رویای شیرینی است .

در خلسه ی آرامش فرو رفته ام که با صدای زنگ خانه از جا می پرم . قلبم کوبش می کند ، آب دهانم را قورت می دهم و سعی می کنم ترسی را که ناگاه گریبان گیرم شده بود فراموش کنم .

از جا بلند می شوم و دستی به موهایم می کشم و با یک حرکت همه ی آنها را به داخل شالم هدایت می کنم . مقابل در می روم و با مکثی کوتاه در را باز می کنم .

دختری با چهره ای بَشاش نگاهم می کند و می گوید : سلام ما همسایه پایینی تون هستیم . متوجه شدیم تازه نقل مکان کردید مادرم خواست برای شام دعوتتون کنم . راستی ببخشید خودمو معرفی نکردم ، من ساره هستم ! از آشناییتون خوشبختم .

با چهره ای بی حس و حال ، بدون کمترین تغییری در چهره ام می گویم : خوشبختم ! اما ممنونم ، زحمت نمی دم . شام خوردم .

ساره با دستپاچگی می گوید : خواب بودید ؟ من بیدارتون کردم ؟

-نه خواب نبودم .

ساره : آخه زیر چشماتونــــ.....

و با دیدن چهره ی بی تفاوت من ساکت می شود و با لبخندی تظاهر ادامه می دهد .

ساره : به هر حال خوشحال می شدم شام تشریف می آوردید پایین ! خدانگهدار .

با دور شدنش در را می کوبم و خود را روی مبل های راحتی پرتاب می کنم . بی شک دختر خنگ و صد البته مَشَنگی بود که آداب معاشرت را هیچ نیاموخته بود .

به کاشی های کف خانه خیره می شوم  و با ناخن های بلندم بازی می کنم . مرور می کنم نقشه هایم را ، جزء به جزء ، با دقت و تلاش می کنم هیچ سرنخی را از یاد نبرم . با یادآوری نازگل از جا بلند می شوم و می خواهم به سمت کیفم حرکت کنم که زنگ دوباره به صدا در می آید . اخم هایم بی اراده در هم می رود و چهره ام از شدت خشم کج و کوله می شود . با گام های بلند به سمت در می روم و با صدای بدی آن را باز میکنم . با دیدن یک مرد غریبه خودم را جمع و جور می کنم ، دستی به چهره ام می کشم و منتظر به مرد نگاه می کنم . مردی تقریبا 50 ساله ، با موهای جوگندمی ، پوستی سبزه ، قدی بلند و شانه هایی پهن با لبخند من را می نگرد . نگاهش کثیف نیست ، پدرانه است ، نه از آن پدرانه هایی که ساعتی پیش پدرم خرجم کرد . نه ! از آن پدرانه هایی که دوست داری تا آخر عمرت متعلق به خودت باشی . تو بگویی " بابا " و او بگوید " جان بابا " . 

مرد : سلام ! ببخشید دیروقته و ما دوباره مزاحمتون شدیم . من پدر ساره هستم ، ساره همین الان اومد پایین و از نحوه ی صحبت کردن بچه گانش برای ما شرح داد . واقعا متأسفم !

" شرح داد ؟ " به این کلمه فکر می کنم ، گمان می کنم تا به حال هیچ استفاده ی مفیدی از این کلمه نداشتم یعنی اصلا از این کلمه در صحبت هایم استفاده نکرده ام ، در کل بگویم یعنی آنقدر با ادب نبودم که این چنین کتابی و بزرگانه صحبت کنم . لبخند تصنعی می زنم و می گویم : نه ، ایشون کار اشتباهی انجام ندادن که براش متأسف باشید .

مرد : به هر حال ! وظیفه ی خودم می دونستم به عنوان همسایه ی جدید بیام و ازتون درخواست کنم که شام رو با ما صرف کنید ، راسیتش این اصرار همسرم باعث شد دوباره مزاحمتون بشم و شبتون رو خراب کنم . اگه تمایل ندارید میتونم برگردم و منم نتیجه ی منفی رو اعلام کنم اما قول نمی دم که نفر بعدی از خانواده ی ما مزاحمتون نشه و درخواست من و ساره رو تکرار نکنه .

تک خنده ای می کنم و به چهره ی بامزه اش اعلام رضایت می دهم . خوشحال می شود و می گوید : من شرط رو بردم ! خیلی خوشحالم کردید .

-فقط مقداری صبر کنید من یکم سر و وضعم مناسب نیست . سریع بر می گردم .

مرد : راحت باشید لطفاً .

به سمت چمدانم می روم و شالی روشن انتخاب می کنم و موهایم را مجدد با کش می بندم و شال را سر می کنم . مانتویم را با یک سارافون تعویض می کنم و به سمت در می روم . کلید را بر می دارم و با عذرخواهی کوتاهی همراه مرد حرکت می کنم .

به در خانه که می رسیم ، مرد عذرخواهی کوتاهی می کند و جلوتر از من وارد خانه می شود . صدای بلند ساره به گوشم می رسد .

ساره : چی شد آق بابا ؟ نیمد ؟ ناراحت نباش ، اگه دوست داری می تونی شانس خودتو یه بار دیگه امتحان کنی یا می خوای شانستو به مامان خانم واگذار کن .

پایان پارت چهاردهم

ویرایش شده در توسط afsane._.al
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم

پسر : ساره من اگه جای تو بودم ، بلند می شدم سفره رو می چیدم عوض اینکه همش زر زر کنم .

ساره : هوی سامان می آم اونجا دهنتو از دو طرف جر می دما ...

وارد خانه که می شوم ، موجی از گرما به صورتم می خورد و حالم را خراب می کند . ضعفی که از صبح داشتم حالا گریبان گیرم شده بود و نای ایستادن نداشتم .

ساره با تته پته سلام می کند و سیخ می ایستد . پسری که گمان می کردم سامان باشد لبخندی می زند و با سلام کوتاهی از جا بلند می شود  . تنها به سر تکان دادنی اکتفا می کنم و به سمت زنی که کنارم ایستاده بود می چرخم .

+سلام خوبی خانمی ؟ خوش اومدی ! چرا سر پا وایستادی ؟ بیا بشین .

-سلام . ممنون از دعوتتون ، راستش من نمی خواستم زحمت بدم اگه اصرار آقایـ...

و به همسرش اشاره می کنم . زن با تک خنده ای می گوید : موسوی !

در تأیید حرفش سرم را تکان می دهم و زیر لب تکرار می کنم : موسوی !

+ نه عزیزم زحمت چیه ؟ شما رحمتی برای ما ! چی بهتر از مهمون ؟

و متنظر مهر تأیید همسرش بر حرف هایش است . آقای موسوی که هیچ متوجه او نیست و با دقت به اخبار نگاه می کند می گوید : شام چی داریم عیال ؟

زن نگاه غضب آلودی بر همسرش می کند و حرفش را بار دیگر با اخطار تکرار می کند و در آنی آقای موسوی سر تکان می دهد و می گوید :

آقای موسوی : بله ، بله ... درست می فرمایید بانو . مهمان حبیب خداست .

لبخند ناگهانی ام را قورت می دهم و با چهره ای بی تفاوت تر از قبل می گویم :

-در کل  عرض کردم .

زن : خب عزیزم این تعارف ها رو بریز کنار با من خودمونی حرف بزن اسمم مرضیه است اسم دخترم هم ساره ، اسم پسرم هم سامانه اون آقا هم که باباشون باشه و همسر بنده مرتضیِ .

سری به معنی فهمیدن تکان می دهم و سعی می کنم بیش از حد دَمغ و نچسب به نظر نیایم .

مرضیه خانم : خب دخترم تو از خودت بگو ! تنها زندگی می کنی دیگه نه ؟ پدر و مادرت کجان ؟ تک بچه ای ؟

حس دانش آموزی را داشتم که سال اول ورودش به دبستان است و قصد معرفی کردن خود را دارد تنها تفاوت من با دانش آموز این بود که من در اول صحبتم " به نام خدا " بر زبان نمی آوردم .

-افسانه ام . یعنی اسمم افسانه است . ( تک خنده ی کوتاهی می کنم و ادامه می دهم ) تک فرزندم و خانواده ام  اهل سانفرانسیسکو هستن منم برای کار به ایران مهاجرت کردم . خانواده ام هم به دلیل یه سری مسائل خصوصی ترجیح دادن همونجا بمونن وقتش که برسه اونا هم بر می گردن .

مرضیه خانم : آخی عزیزم سختت نیست تنهایی ؟

-نه خوب عادت کردم !

ساره : خب چرا نموندی همونجا کار کنی ؟ وضعیت اقتصادی اونجا که خیلی بهتر از ایرانه ؟

-بحث سیاست و اقتصاد و این جور چیزا نیست . من به خاطر دل خودم برگشتم . ترجیح می دم توی ایران ، کشور خودم ، پیشرفت کنم تا اینکه توی کشور غریب با زبون های عجیب و غریب تر مسیر پیشرفت و ترقی رو طی کنم .

سامان : چه زاویه ی دید جالب و خوبی دارید ! لذت بردم .

-با عرض پوزش ؛ اسم این رفتارم زاویه ی دید نیست اسمش عقیده و باوره !

سامان با لبخند می گوید : بله منظورم دقیقا همون بود .

ساره با بدجنسی ذاتی که در کلامش هویداست می گوید : بله ... بله این آقا درست می فرماین ! تنها تفاوتش اینه که آقا سامان یه چیزی میگن ولی منظورشون یه چیز دیگه است . ما هم باید همون کلام مخفی یا منظورشونو توی هوا بزنیم .

***

در راهرو ، سامان من را تا در خانه ام همراهی می کند .

سامان : راستش معذرت می خوام به خاطر کنجکاوی بیش از حد مادرم !

دکمه ی آسانسور را می زند و هر دو در مقابل یکدیگر می ایستیم .

-نه این حرفا چیه ؟ صحبت هاشون از سر کنجکاوی نبود بلکه برای آشنایی بیشتر بود .

آسانسور می رسد و در توسط سامان باز می شود . عقب می رود تا من داخل شوم .

سامان : خیلی خوشحالم که این طرز فکر رو ازتون می شنوم .

لبخندی می زنم و با سکوت وارد آسانسور می شویم .

سامان : راستش یه سوال ذهنم رو به خودش مشغول کرده . اگه حمل بر فوضولی نزارین راستیتش می خوام سوالم رو مطرح کنم .

سری تکان می دهم و با لبخند کوچکی بر لب به او خیره میشوم . آسانسور می ایستد و سامان و من به ترتیب خارج می شویم .

سامان : می خواستم در مورد شغلتون سوال کنم .

ابرویم را بالا می اندازم و با لبخندی که حال وسعتش را بیشتر کرده ام  سری تکان می دهم و می گویم : اگه این کارم رو حمل بر بی ادبی و گستاخی نزارین پاسخ این سوالتون رو به بعد موکول می کنم !

خنده ی کوتاهی می کند و می گوید : نفرمایین ! شما خود مختارین .

با شب به خیر کوتاهی روانه ی خانه می شوم و در را می بندم .

-اینم از فاز دوم عملیات ! پیش به سوی فاز بعدی ...

***

دستانم را به لبه ی فنجان نزدیک می کنم . گرمای قهوه پوستم را نوازش می کند . چشم در چشمش می دوزم و با پوزخند نظاره گر مکالمه ی تلفنی اش می شوم . چند لحظه بعد به سمتم می آید و می نشیند .

-خُوب ! جناب مستوفی . بنده منتظرم .

به مستوفی که مردی چهار شانه ، قد بلند ، مو گندمی و با هیکلی متناسب است می نگرم ، شکاک است و من آمده ام که بازی را از همین حالا رسماً شروع کنم و اولین نقشه ام رفع کردن همین شک های کوچک و پنهان است .

مستوفی : بنده با جناب همایون صحبت کردم ایشون همین حالا در مسیر این کافه قرار دارن و تا چند دقیقه ی دیگه خودشونو به ما می رسونن .

سری تکان می دهم و دستانم را بازی می دهم در لبه ی فنجان . او نیز خیره به دستان من می شود .

مستوفی : مطمئنید که می خواید این شراکت رو با جناب همایونــــ....

میان کلامش می پرم و با گستاخی می گویم : جناب مستوفی وقتی من اینجام ، یعنی قبول کردم این شراکت رو با همه ی سختی ها و مشکلاتی که داره انجام بدم تا پای جونمم سر حرف هام هستم پس نیازی نمی بینم هر چند دقیقه یکبار این سوال رو از من بپرسید .

مستوفی : معذرت می خوام اگه باعث پریشانی شما شدم . راستش بنده این روزا مشغله های ذهنی زیادی دارم متأسفم اگه اوقاتتون رو تلخ کردم .

مشغله ی زیاد ؟ در ذهنم به حرف هایش می خندم . من این مرد را ، من تمامِ تمام حرکات این مرد را از برم . هنگامی که بلند می شود ، هنگامی که می نشیند ، هنگامی که حرف می زند ، اخم می کند ، سرش را می گیرد و دستانش را پیچ و تاب می دهد ؛ همه را با هدف خاصی انجام می دهد . در واقع در پَس هر نگه این مرد هزاران نقشه مهر و موم شده که تنها خداوند قادر به شکافتن رازهایش می باشد و من ساعت هایم را صرف شناخت این مرد کرده ام .

نمی دانم چه مقدار زمان است که من با دستانم بازی می کنم و او به دستان من خیره شده که سایه ی مردی به روی میز می افتد . مستوفی به سرعت از جا بلند می شود و عقب می کشد . آرام سر بلند می کنم و با ابروانی گره خورده مرد رو به رویم را تماشا می کنم . پسری 32 – 33 سال ، قد بلند با پوششی تمام سیاه من را می نگرد . به یاد ندارم در عمرم چنین هیبت نفس گیری دیده باشم ، زیبا نبود اما هیبتش تو را می ترساند و چهره اش دهانت را سخت چِفت می کرد . سعی می کنم خود را نبازم ، سعی می کنم فراموش نکنم چگونه باید نفس بکشم . نگاهش را از من می گیرد و به آرامی مقابلم می نشیند . دستی بر سیبیل کوتاهش می کشد که چهره اش را ترسناک تر و خشن تر کرده است .

در مقابل این مرد ، من نیز باید مرد باشم . زن بودن و ناز کردن با گروه خونی این مرد ناسازگار است .

-سلام جناب همایونی ! مشتاق دیدار بودم . البته شنیده بودم خیلی آن تایم تر از این حرف ها باشین .

در دل دعا می کردم که کاش کمی هم که شده سر وقت نیامده باشد .

همایون : بله ! حق با شماست اشتباه از جانب من بود . من باید بیشتر به زمان قرارم توجه می کردم .

سعی می کنم چهره ام نه خندان باشد نه عَبوس و سرد . بی تفاوتی بهترین کاری است که می توان درست در این لحظات انجام داد .

-امیدوارم در قرارهای بعد دیگه همچین خطایی رو ازتون مشاهده نکنم .

بی تفاوتی چهره اش ، ابروان گره خورده اش و آن دو گوی سیاه و تاریکش را ، هیچ کدام را بهایی ندادم و اما امان از قلبم که کوبِشَش دیوانه ام کرده بود و علتش تنها و تنها ترس بود .

-راستش همونطور که شما برای خودتون یه معیارهایی دارین منم برای خودم یه قوانین و یه خط قرمزهایی دارم که دوست دارم بهشون توجه بشه .

همایون : و اگه نشه ؟

دستانم دچار لرزش خفیفی شده است . دست به سینه می شوم و اخم را چاشنی چهره ام می کنم و کمی به روی صندلیم لم می دهم تا عادی جلوه کنم . هر حرکت من را ، هر حالت چهره ی من می تواند مانعی باشد برای این شراکت .

-اون موقعَ است که این شراکت هم انجام نمی شه .

عادی می گویم و عادی رفتار می کنم گویی او برایم بی اهمییت ترین فرد دنیاست و امیدوارم او نیز این گونه برداشت کند .

همایون : و در صورت انجام شدنش چه سودی عاید من می شه ؟

-فکر نکنم هیچ کس از سهم 2 تا از معتبرترین شرکت های صادرات و واردات کالا توی خاورمیانه و سهم 1 شرکت داروسازی جهانی که البته همشونم به نامه بگذره ؟

همایون : بستگی داره به اینکه طرف حسابت کی باشه ؟

ابرو بالا می اندازم . دستانم را از هم باز می کنم آرنجم را به روی میزی میگذارم چانه ام را به روی دست راستم تکیه می دهم .

-اگه بگم طرف حسابتون یه کَله خَره که حساباش میلیاردی پره و صد البته اینم لحاظ کنیم که شما دل خوشی ازش ندارین باشه چی؟

همایون : و اون فرد چه نسبتی با شما داره ؟

نفس عمیقی می کشم من این بازی را ، من این قول و قرارهای کثیف را خیلی وقت ها پیش در دل خود با شیطان بستم ، من عهد بستم بد باشم و بدی کنم . من عهد بستم چشم به روی تمامِ خودم ببندم و من مدت هاست که به منجلاب پلیدی و گناه کشیده شده ام و تمام کسانی را که در فرو رفتن من در این منجلاب سهیم بودند همراه خود نابود خواهم کرد .

-پدرم ، پدربزرگم ، عموهام ، آراز برادرم و کاوه !

چشمان همایون براق می شود ، تیز می شود و من در سیاهی چشمانش ، زخم کهنه ای را می بینم که قصد سرباز شدن و انتقام گرفتن دارد .

همایون : احتمالاً نمی خوای بگی که منظورت کاوهـــ.....

میان کلامش می پرم و با اخم می گویم : آره منظورم دقیقاً همون کاوه است .

و خدا می داند در دلم ، چه بغضی قصد گرفتن جانم را دارد .

کاش اشک هایم نریزند ، کاش این یکبار مردانگی کنند اشک هایم و رسوای عالمم نکنند . کاش کمی مرد بودن را یادم می دادی مادرم !

همایون : به امید همکاری های بزرگتر . من سروش همایون هستم !

***

*فلش بَک

به دستان لرزانم نگاه می کنم که از شدت دلهره و ترس سخت به لرزه در آمده است . سرمای عجیبی در وجودم احساس می کنم . قلبم با شدت می کوبد و من سردر گم تنها به دیوار مقابلم خیره شده ام که در به آرامی باز می شود .

در خود جمع می شوم و چشمانم را به لباس تور توری سفیدم می دوزم . تکه ای لباس را در مشت می گیرم تا لرزش دستانم را پنهان کنم .

در مقابلم می ایستد و کراواتش را کمی شل می کند . سرش را به دیوار تکه می دهد و دستانش را پشت کمرش قرار می دهد . پا روی پا می اندازد و آه عمیقی می کشد .

نفسم را بیرون می فرستم و سعی می کنم با شمردن اعداد بر خود تنها کمی مسلط شوم .

+چرا از اتاق نمی آی بیرون ؟ تا کی می خوای خودتو توی اتاق حبس کنی ؟

می خواهم دهان باز کنم اما بغض بر گلویم جا خوش کرده و قصد عقب نشینی ندارد .

+امشب رو خرابش نکن . می دونم برای توام سخته ، باور کن برای منم خیلی سخته اما فقط همین امشب رو با من ، با پدرت ، با مادرت راه بیا .

تکیه از دیوار بر می دارد و جلو می آید . در مقابلم به روی زانو می نشیند و دستانم را از لباسم جدا می کند و به آرامی نوازش می کند

+حالت بَده ؟ می دونم . خسته ای ؟ می دونم . دلت شکسته ؟ می دونم . به خدا همه ی دردهاتو می دونم اما همین یه امشب رو کوتاه بیا .

او نمی داند که کوتاه آمدنی در کار نیست در واقع کسی لجبازی نمی کند . تنها قلبم است که نمی تواند هضم کند این حجم از ماجراهای سخت و دردناک را . من تنها کمی فرصت می خواهم ، کمی فرصت .

کمی تنها بودن با خودم را می خوام . کمی گریه کردن ، کمی با خدا بودن را می خواهم . کاش کسی من را ، چشمان تب دارم را ، نیاز به خودم بودن را ببیند و من را تنها بگذارد .

دستانم در حصار دستش ناله سر می دهند ، فغان می کنند . می خواهم از او ، از همه ی انسان ها دور باشم . اما نمی گذارند !

+قول می دم نزارم از این به بعد کسی تو رو به کاری مجبور کنه که دوست نداری . اما امشب رو ، ازت می خوام یه لبخند بزنی برای راحتی دل همه ی کسایی که برای غمِ دلت جونشونم می دن . چشمای اونا الان خیره است به این در ، تا شاید عروسشون رو با یه لبخند ازته دل ببینن . می دونم ته دلت امشب چه خبره اما خواهش می کنم امشب رو دل بده به دل من ، هر چند نمایشی ، هر چند الکی ؛ اما دل بده به دلِ پریشون من تا شاید با هم بتونیم کمی از اضطراب خانواده هامون را کم کنیم .

سکوت می کنم . می دانم اگر این سکوت را بشکنم ، به جای حرف اشک هایم فریاد سر می دهند و به جای دل ِمن ، عَرش خدا به لرزه در می آید .

تنها سری تکان می دهم . لبخندی می زند . لبخند می زنم . می ایستیم دنباله ی لباسم را صاف می کند . لبخند می زنم . دستانم را می گیرد لبخند می زنم . در باز می شود . لبخند می زنم . صدای هلهله و شادی می شنوم . لبخند می زنم و در میان انبوه جمعیت او را نمی یابم اما لبخند می زنم .

اما به خدا سوگند در قلبم ... من زنده زنده با دستانِ خود ، خود را در گورستانِ آرزوهایم دفن می کنم و به صلیب می کشم دستانی را که روزی آرزومند گرمی دستان او بود .

من دیگر او را ندارم .

***

*زمان حال

راننده تاکسی : سرکار خانم ، رسیدیم .

چشم از پنجره بر میدارم . چشم به روی دفترِ خاطرات می بندم ، بغضی را که التماس می کند برای ریخته شدن ، برای دیده شدن ، برای اشک شدن نادیده می گیرم و می گویم :

-بفرمایید اینم کرایه اتون .

از ماشین پیاده می شوم و به سمت ساختمان رو به رویم قدم بر می دارم . به ساختمان که می رسم نگهبان پیر و سالخورده از اتاقک کوچکی بیرون می آید و روزنامه ی در دستش را تا می زند .

نگهبان : چی می خوای دخترم ؟ با کسی کار داری ؟

-بله راستش بنده مهمان آقای همایون هستم .

نگهبان چانه اش را می خارد و چشمانش را کمی چپ و راست می کند . گویی که چیزی را به خاطر نیاورده باشد سرش را به علامت منفی تکان می دهد و می گوید :

نگهبان : دخترم بزار با منشی جناب همایون هماهنگ کنم ببینم چی می گن .

و به آرامی وارد اتاقک می شود . اندکی بعد سرش را از پنجره ی کوچکی داخل می کند و می گوید : بفرما بالا دخترم . طبقه ی چهارم .

سری تکان می دهم و وارد ساختمان می شوم . دکمه ی آسانسور را می زنم و در ذهن مرور می کنم تمامی جملاتی را که از پیش برای امروز آماده کرده بودم .

آسانسور می ایستد و وارد می شوم و دکمه ی طبقه ی چهارم را فشار می دهم . دَرَش تا مرز بسته شدن می رود اما ناگاه با صدای محکمی باز می شود و مردی نفس نفس زنان خود را درون آسانسور می اندازد . با چشمان گشاد شده نگاهش می کنم که دستانش را به اتاقک آسانسور تکیه داد و نفس های پی در پی و بلند می کشد .

مرد : من ... معذرت ... می خواهم ( نفس عمیقی می کشد و صاف می ایستد ) راستش ... ارتفاع پله های این ساختمون خیلی بلنده ... خیلی برام سخته که 4 طبقه رو ... با پله ... برم ... یکم هم برای قرارم ... عجله داشتم ... و گرنه که ... بازم آزردهِ خاطری شما نمی شدم

سری تکان می دهم و با ابروانی گره خورده درِ در حال بسته شدن را تماشا می کنم .

-لازم نبود برام علت کارِتون رو توضیح بدید چون به شخصه تمایلی به دونستنش نداشتم .

می دانم برای برخورد اولم ، با این مرد چندان خوب عمل نکرده ام اما همین مرد می تواند عامل مهمی در برقراری شراکتم با سروشِ همایون باشد باید کمی خشن به نظر بیایم تا من را دست کم نگیرند .

مرد : بله حق با شماست .

می دانم نیمرخ صورتم را به شدت کند و کاو می کند ، می دانم تکان خوردن پاهایم را ، طرز لباس پوشیدنم را بررسی می کند همه را می دانم و سعی می کنم احتمال بروز هر گونه خطایی را به شدت کم کنم .

آسانسور می ایستد و من تقریباً خود را از آسانسور به بیرون پرتاپ می کنم ، در دل نفسی از سرآسودگی می کشم و بدون توجه به مردِ وارد واحد می شوم .

شیک و تمیز ، با ترکیبی از رنگ های کرم و قهوه ای ، مبل های راحتیِ قهوه ای رنگ و دکوراسیون ساده اما زیبا ویژگی هایی بود که در نگاه اول به چشم می آمد . به سمت میز منشی حرکت می کنم .

دختری جوان تقریباً 27-28 ساله با چشمان کشیده و عسلی ، آرایشی لایت و لباس های معمولی اما شیک من را با دقت نگاه می کند . به میزش می رسم  زیر نگاه نافذش رسماً در حال جان دادن هستم .

-قرار ملاقات داشتم با جناب همایون .

منشی : بله  اطلاع دارم . جناب همایون منتظرتون هستن ، لطفاً دنبال من بیاین .

ساده حرف زدنش من را کمی آسوده خاطر می کند اما سبب نمی شود فراموش کنم که این دختر هم جزویی از گروه سروشِ همایون است .

پشت دختر حرکت می کنم . دختر پس از کسب اجازه من را به داخل اتاق هدایت می کند و خود نیز وارد اتاق می شود و در را به آرامی می بندد .

ترکیب رنگ اتاق اما با ترکیب رنگ سالن تفاوت زیادی دارد . رنگ های طوسی ، سیاه و سفید چشم انداز زیبایی در اتاق نمایان کرده اند . میز مشکی رنگ بزرگی در وسط اتاق قرار دارد و در دو طرف به روی دیوارها تابلوهای کوچک و بزرگی با قاب های سفید نصب شده اند که تصویری از طبیعت خشن و تاریکی را نشان می دهند . در همه ی این تصویرها دختری به اشکال گوناگونی توسط یکی از اجزای طبیعت در حال بلعیده شدن است . گاه توسط درخت های سیاه و سر به فلک کشیده ، گاه توسط طوفانِ دریایی سیاه رنگی و گاه توسط حیوانات درنده و وحشی !

هیچ یک از این تصویرها را دوست ندارم ، نیرویی سراسر منفی را به من منتقل می کنند . چشم از تصویرها می گیرم و به سروشِ همایون می نگرم که پشت به من ایستاده و از پنچره هایی تمام شیشه آسمان و منظره ی شهر را تماشا می کند .

سروش : دوستشون نداشتی نه ؟

بار دیگر چشمانم به سمت تصاویر کشیده می شود و در ذهنم می گذرد کدام احمقی چنین تصاویر زشتی را پدیده آورده و از آن بدتر ؛ کدام احمقی خریدار این تصاویر بوده است ؟ و خود جواب سوالم را می دهم : سروشِ همایون !

-نه دوستشون ندارم . نه زیبایی خاصی دارن و نه جاذب خوبی هستن .

سروش می چرخد و با دقت بیشتری به تصاویر نگاه می کند .

سروش : نظر تو چیه دانیال ؟ به نظر تو این تصاویر بیش از حد زیبا نیستن ؟

پسری که در آسانسور به او برخورده بودم وارد اتاق می شود و با خنده ای بر لب به سمت یکی از قاب ها حرکت می کند و می گوید :

دانیال : راستش اگه نظر من رو بخوای باید بگم این عکس ها خیلی هم دوست داشتنی ان . در واقع هر کدوم حکایتگر آدم هایی هستن که به اینجا می آن و ادعای بزرگی و مقام و منصب می کنن اما در واقع ...

دستش را به سمت یکی از قاب ها می گیرد که در آن دختری تکه تکه شده و در گوشه ی تصویر همان دختر است که ایستاده و با چشمانی ترسان تکه های خود را می نگرد که هر کدام به دست یک انسان افتاده و در حال خورده شدن است .

دانیال ادامه می دهد : همه شون پوچ و توخالی هستن و عاقبت همشون همینه که توی عکس می بینی .

و بر می گردد و با پوزخند به چشمان من زل میزند .

سروش : باران نظر تو هم همینه ؟

منشی که همان باران نام داشت روی یکی از صندلی ها لم می دهد و می گوید : من کی باشم که بخوام در مقابل این همه بزرگوار نظر بدم ؟

و خنده ی کوتاهی سر میدهد و خودکارِ در دستش را به میان دندان هایش می گذارد و به روی صندلی پیج و تاب می خورد .

پایان پارت پانزدهم

ویرایش شده در توسط afsane._.al
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم

اخمم را شدت بیشتر می دهم و با پوزخندی رو به دانیال می گویم :

-این شراکت ، شراکته منه . این شِرکت ، شرکت منه و این اتاق از این به بعد هم اتاق ریاست منه . راستش بنده اصلاً دلم نمی خواد توی اتاقم همچین تصاویر زشت و آزاردهنده ای داشته باشم .

چند گام به سمت دانیال حرکت میکنم و با پوزخند بیشتری می گویم : هیچ هم از کارکنان زبون دراز و دست و پاچلفتی که حتی نمی تونن ساعات قرارهاشون رو درست تنظیم کنن خوشم نمیاد . در نهایت عاقبتشون می شه همینی که توی تصویر می بینین .

و به تصویری اشاره می کنم که همان دخترک در حال بلعیده شدن توسط یک انسان دیگر است .

صدای خنده ی باران به هوا می رود و پس از آن صدای کَف زدن سروش !

سروش با خنده " برآوُیی " می گوید و دست بر شانه ی دانیال می گذارد . دانیال اخم بزرگی کرده و با چشمان سرخ من را می نگرد . لبخندی به نشانه ی پیروزی می زنم و دست به سینه سوختنش را تماشا می کنم .

دانیال : این حرف ها هیچ نمی تونه نشونه ی پیروزی باشه خانم خانما !

در حالی که به سمت صندلی ریاستم می روم بدون هیچ واکنشی پشت به او می کنم و می گویم :

-شما درست می فرماین . از نظر من هم حرف نمی تونه تعیین کننده ی بُرد یا باخت آدم ها باشه اما نمی دونم شما چرا این قدر اصرار دارید جزئی از این شراکت باشین !؟ در صورتی که از الان هم باختی که قراره نصیبتون بشه بدجوری قیافتون رو خشمگین کرده

دانیال یه دستش را به روی کمرش می گذارد و یه دستش را به روی لبش می کشد و نگاه از من می گیرد و به سروش چشم می دوزد گویی به انتظار حمایت شدن از جانب او است . اما من سریع ترین عکس العملم را نشان می دهم و خود را به روی صندلی ریاست پرتاب می کنم و رو به دانیال می گویم :

-از کارکنانی هم که هنوز بلد نیستن از زبونشون استفاده کنن و قدرت دفاع از خودشون رو ندارن متنفرم جناب آقای دانیال رُستمی .

دانیال همچون شیری درنده به من چشم می دوزد و در آنی با گام های بلند از اتاق خارج می شود .

سروش با خنده به سمت یکی از قفسه های کتابخانه حرکت می کند و پوشه ای زردرنگ را بیرون می آورد .

باران : خوب اگه با بنده امری ندارید برم به کارام برسم و یکم هم ناز اون دانیال خان رو بِکشم بلکه از عصبانیتش کم بشه .

سروش با سر تأییدیه اش را صادر می کند و باران از اتاق خارج می شود . از صندلی بلند می شوم و به سمت مبل های راحتی گوشه ی اتاق می روم . سروش هم به دنبال من ، به سمت مبل ها آمده و رو به روی من می نشیند .

-زیاده روی که نکردم جناب همایون ؟

سروش در حالی که اخم می کند و سرگرم چیدن پرونده هایش است می گوید :

سروش : فکر کنم همون روز اولی که دیدمت بهت گفتم که اسمم سروشه ! نگفتم ؟

موهایم را که با لجبازی به روی صورتم می ریزند پشتم گوشم می کنم و در حالی که چشم هایم را در کاسه می چرخانم و سرم را پیچ و تاب می دهم ، برای نشان دادن بی توجهی موضوع می گویم :

-چرا گفتید ولی من دلیلی ندارم که بخواهم باهاتون صمیمی بشم .

سروش در حالی که با نگاه خیره اش چشمانم را جست و جو می کند می گوید :

سروش : فکر کنم شراکتمون توی همچین مسئله ی مهمی رو بتونیم دلیلی بر اعتماد و صمیمیت بیش از حد بزاریم ؟!

در حالی که ابروهایم را بالا می اندازم ، تک خنده ای می کنم و می گویم :

-یعنی می خواین بگین شراکتمون ممکنه حتی باعث بشه من این اجازه رو به خودم بدم تا شَبَم رو بیام خونه ی شما روز کنم ؟

سروش پا روی پا می اندازد و در همان حال برگه ای را در مقابلم می گیرد و دست به سینه می گوید :

سروش : آره ... به نظر من که ایرادی نداره ! تا ببینم نظر خودت چیه ؟

نمی خواهم این بحث بی مورد را بیش از این کِش بدهم ، برگه را از دستش می گیرم و همانطور که به چشمانش خیره شده ام می گویم :

-آیا به عنوان یکی از طرف حساب های این شراکت حق دارم افرادی رو به تیممون اضافه کنم ؟

سروش که از بی پروایی من در خیره نگاه کردنش خوشش نیامده است با کلافگی دستی به صورتش می کشد و همزمان هم می گوید سروش : بلکه چرا که نه !

برگه ی در دستم را می خوانم و به محض امضا کردنش از جا بلند می شوم به سمت در می روم و در هین راه رفتن ، پشت به او می کنم و می گویم :

-امیدوارم بتونیم به هدف مشترکمون برسیم . خدانگهدار جناب همایون !

سروش : تو مطمئنی که هدف ما مشترکه ؟

راه رفته ام را برمی گردم و در مقابلش دست به سینه می شوم و با اخم می گویم :

-فکر نمی کنید مطرح کردن این سوال اونم الان ، در شرایطی که من اون برگه رو امضا کردم و کلی هم سر دانیال داد و بیداد کردم اشتباه باشه ؟ یا بهتر بگم درست نباشه ؟

سروش : چه قدر زود با دانیال احساس صمیمت پیدا کردی که به اسم صداش می کنی ! اون کجای این معامله است ؟

نمی خواهم باور کنم که این مرد ، حسودی می کند !

-جواب سوالم رو ندادید !

سروش : می خواهم بدونم تو مطمئنی که هدفت نابود کردن آراز و کاوه است ؟

باز هم به سمت در حرکت می کنم ، بی وقفه ، بدون تردید لب باز می کنم و با لحنی قاطع و محکم می گویم :

-به علاوه ی اون پدرم و تمام آبااجدادم . کنجکاویتون برطرف شد ؟

و بدون درنگ از اتاق خارج می شوم . به دانیال نگاه می کنم که با ابروانی گره خورده و دستانی مشت شده به سمتم می آید . می خواهم حرفی بزنم و در واقع دهانم باز می شود تا از او کمی هم که شده معذرت خواهی کنم که با تنه ای که به شانه ام می زند به شدت به میز برخورد کرده و کمرم از شدت درد تیر می کشد .

تا می چرخم که او را به سیل فحش و ناسزا بگیرم از دیدم خارج شده و وارد اتاقش می شود .

باران : بی خیالش ! زیادی سگ شده بود ... یکم دیگه بهش حرف می زدی می پرید گازت می گرفت .

بی هیچ واکنشی از آن واحدِ کذایی خارج می شوم و نفسی از سرآسودگی می کشم ...

اما این پایان ماجرا نبود ! این شروع ماجرایی بود که در آن من تنها و تنها بازنده ی آن بودم .

کاش ... ای کاش کمی هم که می شد محتاطانه تر عمل می کردم ، ای کاش کمی به جلد همان افسانه ی ساده بر می گشتم و زندگیم را ساده می گرفتم تا در پایان شاهد نابود شدنش نباشم !

***

سروش : همین الان از اتاق رفت بیرون ... نبودی ببینی چه مَنم مَنمی راه انداخته بود ... چیکارش کردین این دختر رو که اینطوری افتاده به جون خاندانتون می خواد ریشه کَنتون کنه ؟

-.........

سروش : بله می دونم . بنده مأمورم و معذور ! هر چی شما بگی من جز چَشم چیز دیگه ای دارم که بگم ؟

-........

سروش : بر مُنکرش لعنت ! همه چی طبق نقشه پیش می ره . نگران هیچی نباش ، بلایی به سرش میارم که از کرده ی خودش به گُ..ه خوردن بیفته .

-.......

سروش : الاناست که دانیال پیداش بشه . نباید به چیزی شک کنه همه چیز باید تر و تمیز و طبق نقشه پیش بره .

-.......

سروش : منتظر تماستم ... این خط رو هم که کُنفَیَکون می کنم تا پلیس ها ردیابیش نکنن ! بای تا بعد

***

*افسانه

کش و قوسی به بدن خسته ام می دهم و چشمانم را می مالم . خسته از روزی ملال آور به سمت پارکی حرکت می کنم .

امروزم شاید بدون دعوا بود ، شاید درگیری کلامی نداشتم اما حرف زدن با سروش همایون تمام قوا و انرژیم را گرفت .

شماره ی نازگل را می گیرم و به روی یکی از نیمکت های پارک می نشینم .

یک بوق ... کفشِ مردانه ای در مقابلم ظاهر می شود .

دو بوق ... سر بالا می گیرم و به صاحب این کفش چشم می دوزم .

سه بوق ... هیراد !

چهار بوق ... صدای شاد و سرحال نازگل حتی از پشت تلفن هم حالم را خوش می کند .

نازگل : به به ببین کی زنگ زده ؟ افسانه خانم ، خوب شد یادی از منِ حقیر کردی ! دلم داشت می پوسید از دوری یه بنده خدایی .

نمی گی زنگ بزنم ببینم این دختــــرِ این ور دنـــــیــــا تک و تنـــــها غریب افتاده چشمش به تلفن خشک شده ؟

به هیراد که با اخم و دست به سینه نگاهم می کند زل می زنم . حضور او آن هم درست مقابلِ شرکتِ سروش ، آن هم بعد از خارج شدن من از آن خراب شده ، کمی نگران کننده به نظر می رسد و جو را برای دوستانه صحبت کردن من با نازگل سخت تر می کند. در حالی که کمی خود را جمع و جور می کنم به این فکر می کنم که به نازگل چه بگویم خدا را خوش می آید ؟!

-راستش سلام عزیزم . ببخش این چند وقت نتونستم باهات تماس بگیرم درگیر بودم .

نازگل : توام منو ببخش خواهری . منم کلاً به خودم سختی ندادم زنگ نزدم بهت اگه  یکمــ...

میان کلامش می پرم و کلافه می شوم از کلافگی هیراد !

-بعداً باهم صحبت می کنیم . الان یه مگسی اومده بالا سرم هی ویز ویز می کنه تمرکز ندارم عزیزکم .

با این حرفم هیراد  آتیشی تر می شود و اشاره می کند تلفن را قطع کنم .

نازگل : خوب با پیف پاف کارشو تموم کن ! من دلتنگ صداتم آخه .

-منم دلتنگ صداتم ولی مَگَسِش از اون کَنه هاست ! به این راحتی ها دست بردار نیست . بای گُلم !

تلفن را قطع می کنم و با حالت پرسشی به هیراد نگاه می کنم .

هیراد : مثل اینکه علاوه بر عقلت ، ادبتم به باد دادی توی این یه مدت ؟ افسانه خانم بنده حداقل چند سالی با شما اختلاف سنی دارم اگه بخوای بهم توهین کنی اونم از این نوعش که کلاهامون می ره تو هم !

-اولاً من کلاهی ندارم که بخواد بره تو کلاه دیگه ای ! دوماً میشه اینقدر این 1 ماهی که نبودم رو نکوبید تو فرق سرم ؟ چرا فکر می کنید همه غیر از خودتون بَدِ عالمَن و شما فرشته های پاکدامن ؟ اگرم اومدی سن و سالم و نحوه ی حرف زدنمو گوشزد کنی بهم که باید بگم اشتب اومدی خان داداشم .

بلند می شوم که بروم . که نبینم او را که هر چه مربوط به این خاندان می شود از یاد ببرم که صدایش متوقفم می کند .

هیراد : نه اومدم سن و سال و طرز صحبت کردنتو بهت یادم بدم نه اومدم اون 1 ماه رو که نمی دونم کجا بودی و با کی بودی و هرجا که بودی خبر ندانت واقعا کار اشتباهی بوده بهت تذکر بدم اومدم باهات صحبت کنم . حالا هم بیا بشین تا مثل دو تا آدم عاقل و بالغ با هم صحبت کنیم .

-نه من عاقلم نه تو آدمی هستی که بخوام وقتمو صرف حرف زدن باهاش بکنم . خوش ندارم حرف هام دهن به دهن بچرخه تا قصه ی زندگیم بشه قصه ی اون کلاغی که زندگیش رو یک کلاغ چهل کلاغ ها به باد دادن .

هیراد : اهل تیکه و کنایه نبودی ؟

-الانم نیستم .

هیراد : حداقل پشتتو بهم نکن ، رو در رو حرفتو بزن ببینم چته !

حرف هایش را دوست ندارم ، به مزاجم خوش نمی آید . شنیدن حرف هایش صبر را لبریز می کند و من توانی برای لبریز شدن ندارم

-من با تو حرفی ندارم که بخوام بزنم . می فهمی یا خودتو می زنی به کوچه ی علی چپ .

هیراد مقابلم می آید و گرفته و دمغ می گوید :

هیراد : لااقل بگو چته ؟ گفتن اینم نیازمند اینکه زوربازو نشونم بدی و متلک بارم کنی ؟

-تو به حال من چی کار داری ؟ شدی دایه ی مهربان تر از مادر برام ؟ من نه نیاز دارم کسی حالمو بپرسه نه نیاز دارم کسی حرفمو بفهمه . من همینطوریشم خیلی از زندگیم راضیم .

هیراد : حرفات خیلی دوره از حرف های اون دختری که من 4 سال پیش می شناختم . چرا از خر شیطون پایین نمی آی ؟ چرا نمی خوای یکم با منطق تر رفتار کنی ؟ چرا پاتو کردی توی یه کفش با هیچ کس و هیچ چیز راه نمی آی ؟

-هیراد میشه دست از سرم برداری ؟ چی شده که من یهویی برای همه مهم شدم ؟ نکنه قراره بهم جایزه تعلق بگیره که همگی شدید حامی و پرس و جوی احوالات من !

هیراد : تو از اول هم برای همه مهم بودی . هیچ کس باهات دشمنی نداشت که الان تو با همه سر دشمنی داری . هر چی بوده به صلاحت بوده .

-هیراد خودت باش ! سنگ دیگران رو به سینت نزن این از من به تو نصیحت .

هیراد خسته تر از همیشه ، خسته تر از من ، از بحث کردن با من دست به روی چشمانش می گذارد و نالان می گوید :

هیراد : باشه . چشم بنده به نصیحت شما با جون و دل عمل می کنم فقط تو هم به نصیحت من گوش کن . برگرد ! برگرد به همون جایی که بهش تعلق داری و داشتی . برگرد بین خانواده ات ... بین ما ، بین پدر و مادر و برادرت ؛ آراز ، کاوه .

 -هیراد من نه با کسی لجبازی می کنم ، نه سوار خر شیطون شدم ، نه حال و حوصله دعوا و جدل دارم حرف من رو همه توی اون خونه ی کوفتی شنیدن ! با صدای بلندم گفتم که همه بشنون . حرف من همونه که همونجا زدم والسلام .

هیراد بی حرف نگاهم می کند شاید او هم من را باور نمی کند . باور نمی کند که این من باشم ! این دخترِ بی منطق و لجباز من باشم

آری ! این افسانه ی کنونی ، خود را که هیچ دیگر خدا را هم باور نمی کند .

به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیایید مبادا که تَرَک بردارد

چینیِ نازکِ تنهاییِ من ...!

پایان پارت شانزدهم

ویرایش شده در توسط afsane._.al
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم

با نازگل ساعتی حرف زدیم . من گفتم ، او شنید . او گفت و من همدردی کردم .

برنامه هایم را برایش گفتم نه تمام و کمال ، اما گفتم . کم کم زمانش رسیده بود که من هم اعضای تیمم را رو کنم .

دستانم را برای تاکسی زرد رنگی تکان می دهم ، در مقابلم ترمز می کند و من مقصدم را می گویم .

مقصدی که مدت هاست قصد رفتن به آن را دارم اما ...

در تاکسی که می نشینم چشم می بندم تا کمی به خود ، به جانم و به روحم آرامش ببخشم تا شاید فراموشم شود که من دختری 21 ساله هستم که روزگارش را با در به دری و بدون هیچ پشتوانه ای می گذراند ، که حتی خانواده اش هم التیام نمی دهند زخم های جانش را !

1 ساعتی می گذرد و من به مقصد می رسم . از ماشین که پیاده می شوم بُغضی نابه هنگام در گلویم جاخوش می کند . احساس کودکی را پیدا می کنم که گُم شده است ، که دلش مادرش را می خواهد ، که دلش دستانی را می خواهد که نوازشش کنند آغوشی می خواهد که آرامش کند . من دِلم مَردم را می خواهد !

آرام جلو می روم ، آرام گام بر می دارم و در ذهنم مرور می کنم حرف هایی را که از پیش نَه آماده اش کرده بودم و نه به آن ها فکر کرده بودم . نه بهانه ای دارم و نه حرفی که شود باورش کرد دروغ هم که بگویم می فهمد و من هیچ دلم چشمان سرزنشگرش را تمنا نمی کند . دلم همان لبخند گرم و همان چشمان مهربان را می خواهد . گفته بودم که دلم مَردم را می خواهد ؟!

به او که می رسم ، می نشینم . دست می کشم بر سنگ قبرش . پیچ و خمِ حکاکی اسمش را دنبال می کنم و در آخر بوسه ای به روی اسمش می زنم . بطری گلاب را از کیفم بر می دارم و به روی قبرش می ریزم .

-سلام !

قطره اشک ها می آیند . اخم می کنم قرار نبود به این زودی بشکنم ! قرار نبود گریه کنم و دلش را بشکنم !

 قرار نبود بی معرفت باشم و دیر به دیر به سراغش بیایم .

-یکم دیر اومدم ، ببخش .

گلاب را با دستانم پخش می کنم . از بالا به پایین و از پایین به بالا سنگ قبر را با گلاب می شورم .

-کاش بدونی که جیگرم ، دلم ، قلبم داره تیکه تیکه می شه . کاش بدونی که یه آتیشی توی دلم زبونه می کشه که خاکسترش کُل جهان رو سیاه کرده .

قطره اشک ها می ریزند ، کمرم خم می شود و چشمانم بسته !

-دلم برات خیلی تنگ شده . دلم صداتو ، چشماتو ، حرفاتو ، دلم خودِ خودتو می خواد .

آخ قلبم ! آخ جگرم ! آخ وجودم که می سوزد و با تمام توان اسمش را فریاد می زند .

-با عشق زندگی باهات ازدواج نکردم ، با عشق باهات زندگی نکردم ، اما تو ، توی تک تک لحظات زندگیم عشق رو بهم یاد دادی

چشم باز می کنم و به آرامی نامش را زمزمه می کنم .

چشم می بندم به روی خاطراتمان ، به اشک ها اجازه می دهم بریزند ، به قلبم اجازه می دهم بشکند . بغضم سر باز می کند و هقهقم به اوج می رود .

-من خیلی تنهام سپهر ! به خدا که خیلی تنهام . مگه من چی کار کردم که این بلا سرم  اومد ؟ مگه من چی از خدا خواسته ام که تاوانی به این سختی دارم می دم ؟ مگه من چند سالمه ؟

سرم را روی سنگ قبرش می گذارم .  دست به روی سنگ قبرش می کشم و با جان و نفس بوی گلاب را می بلعم .

-اون وقت ها که دستتو می گرفتم ، اون وقت ها که سرمو روی سینه ات می زاشتم ؛ چه می دونستم یه روزی می آد که تو حسرت نوازش کردنات می سوزم . پشیمونم برای نداشتنت ، پشیمونم برای زود دوست نداشتنت ، پشیمونم برای جهنم کردن زندگیم ســــــپهـــــر ... کاش برگردی !کاش بهم یه فرصت دیگه بدی ... کاشـــ

چیزی در گلویم مانع می شود از حرف زدنم ، چیزی در وجودم من را تا مرز جنون می کشد و دیوانه ام می کند .

-می دونم بد کردم می دونم گَند زدم ، اما من فقط بچه بودم . اما الان هر کاری می کنم ، هر راهی می رم چه غلط باشه چه درست فقط به خاطر دلتنگییه که بهت دارم . من بهت معتاد شدم سپــــهر ... به مهربون بودنت ، به خوبیات ، به از خود گذشتگی هات ...

خاطرات می آیند همچون فیلمی گذران و من ، تنها صامت و حیران تماشاچی این فیلم هستم .

روزهایی که دست در دست یکدیگر ساعت ها قدم می زدیم . روزهایی که ساکت و خاموش در تراس می نشستیم و چای می نوشیدیم

روزهایی که سرم را روی پاهایش می گذاشتم و ظرف پفیلایی روی شکم من می گذاشتیم و با یکدیگر فیلم می دیدیم . روزهایی که من کیک درست می کردم ، او از من فیلم می گرفت و با شوخی و خنده می گفت که ای کاش قبل از ازدواج کمی بیشتر من را می شناخت و من به دنبالش می دوم و جیغ جیغ می کنم و دست آخر یک کیک سوخته نصیب ما می شود .

آهی می کشم و مشت هایم را به سینه ام می کوبم .

-ببخش سپهر ، به خاطر یه عمر بد بودنم من رو ببخش ، به خاطر ندونم کاری هام من رو ببخش ، ببخش که زندگیتو ، روزهای خوبتو زهر کردم .

در گوشه ، گوشه ی ذهنم خاطرات بد چپ و راست می روند ، بالا و پایین می پرند و قصد خودنمایی دارند ! لعنت به آنها ...

روزی را به یاد دارم که از او ، از خانواده هایمان ، از نفرتی که به آنها داشتم گفتم و گفتم و گفتم . آنقدر فریاد زدم که از کوره در رفت و با عصبانیت گفت :

سپهر : گناه من چیه ؟ گناه من جز دوست داشتن زنم چیه ؟

پوزخندی می زنم ، از لبه ی تخت بلند می شوم و با گام های بلند خودم را به او می رسانم ، انگشت اشاره ام را رو به صورتش می گیرم از شدت خشم  و عصبانیت دستانم که هیچ تمام بدنم می لرزد .

-یادت باشه سپـــهر من زن تــو نیستم این رو توی گوشت فرو کن که ما هیچ نسبتِ کوفتی با همدیگه نداریم .

سپهر خنده ای تلخ می کند ، گویی آرام شده است اما هنوز ذره ای از خشم من کاسته نشده است .

سپهر : می خوام اعتراف کنم که اشتباه کردم . تو هنوز هم برای ازدواج و این حرفا خیلی بچه ای ! شاید باید بیشتر صبر می کردم .

صبرم تمام می شود و تمام نفرت و انزجاری را که دارم در فریادم می ریزم و می گویم :

-ازت متنــــــــــفرررررررم سپـــــهر ، از نگاه کردن به چشم هات بیــــــزارررم ، از شنیدن صـــــــدات عُقم می گیره .

و بسیار خوب نم چشم هایش را به یاد می آورم . به یاد می آورم که بعد از آن تا 1 ماه نگاهم نمی کرد ، تا 1 ماه با من حرف نمی زد و تا 1 ماه از نزدیک بودن در کنار من امتناع می کرد .

خاطره ها ریسه می شوند ، محکم می شوند ، طناب می شوند و سپس حلقه ای می شوند برای به دار کشیدن من !

نفس هایم به شمارش می افتد ، دست به گلویم می کشم تا راه نفس خود را باز کنم اما نمی شود ، نه نفسی می آید و نه نفسی می رود . همانند ماهی می شوم که از دریا به کنار ساحلی تاریک افتاده و در حال جان دادن است .

گیج شده ام ، علت ناتوانی ام در نفس کشیدن را نمی دانم ، با چشمانی گشاد شده تلاش می کنم دم و بازدمم را طولانی تر می کنم . سرفه می کنم و به روی زمین می افتم  به تاریکی شب می نگرم . چه زود خورشید غروب کرد . چه زود هوا تاریک شد و چه زود

به روی زمین می افتم و به تاریکی شب می نگرم . چه زود خورشید غروب کرد . چه زود هوا تاریک شد و چه زود خورشیدِ زندگیِ من نیز در حال غروب کردن است . به خِر خِر کردن که می افتم ، چشمانم که نیمه باز می شود . در دل نام سپهر را فریاد می زنم و به چشمانم اجازه ی بسته شدن ، به قلبم اجازه ی خوابیدن و به عقلم اجازه ی خاموش شدن می دهم .

در آنی ، در همان لحظه ای که احساس میکردم به مرگ ، به خدا نزدیک و نزدیک تر می شوم صدای " یا ابوالفضل " گفتن یک آشنا ، صدای داد و فریادهای چندین مرد و زن مرا کمی هوشیارتر می کند اما نفس که نباشد ، هوا که نباشد آدمی را چه به زنده ماندن !

چشمانم دنیا را تار می بیند . آخرین قطره اشکم سر می خورد و من از سرمایی که نمی دانم منشأش کجاست به خود می پیچم و با بی حسی تمام جسمِ خود را تقدیم به قبرستان می کنم .

***

پایان پارت هفدهم

ویرایش شده در توسط afsane._.al
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم

مامان : دیگه یادت رفته مادری داشتی ،خانواده ای داشتی نه ؟ ما کی تو رو اینقدر بی چشم و رو بزرگ کردیم ؟ ما کی به تو بی حرمتی یاد دادیم ؟ ما کی به تو داد زدن و حرف های رکیک بار این و اون کردن یاد دادیم ؟

دلم سرزنش نمی خواهد . دلم یک آغوش می خواهد که بروم و در آن گُم بشوم .

مادر : کم برات خرج کردیم که اومدی طلبکار شدیو میگی بازم می خوای ؟ چی میخوای ؟ پولایی رو می خوای که برای دیگرانه ؟ که دیگران با عرق کردن وسگ دو زدن جمع کردن ؟ اینم رسم جدیدِ ؟

سرگیجه را بهانه ی دلم می کنم و از دلم می خواهم گوش ببندد به روی حقیقت هایی که هیچ دلم نمی خواهد بشنومشان مبادا که وجدانم بیدار شود و قلمروی مغزم را به دست بگیرد .

مادر : کم برات مادری کردم که از خودت یه خبر بهم ندادی ؟ کم برات از جونم گذشتم که یه زنگ نزدی بپرسی من مُردم یا زنده ام

هیچ نمی گویم ، تنها به سنگ قبر سپهر می نگرم که که با گلاب خیس شده و بوی خوشی از آن پخش می شود .

مادر : شوهرت مُرد ، من که نمردم ، بابات که نمرد ، داداشتو نگاه کن که عین یه شیر پشتته ! ما مگه مردیم که جلوی جمع دَم از بی کسی و بدبختی می زدی ؟

مادر با ناله ای کوتاه می نشیند و دست هایش را به روی زانوانش می کوبد .

مادر : بگو غلط کردم بلکه خدا ببخشه ، بگو توبه کردم بلکه خدا دلش به رحم بیاد و مِهر بخششو تو دل بندهاشم بندازه .

و صدای هق هق گریه اش طنین انداز می شود در تاریکی و خاموشی بهشت زهرا !

آراز به سمت مادر می رود و دستانش را می گیرد و بر سرش بوسه می زند .

آراز : آراز قربونت بره بس کن مامان می خوای خودتو جون به لب کنی خدایی نکرده ؟ بسه عزیزم .

نمی دانم با چه قدرتی زبانم می چرخد و می گویم : من نه از کسی معذرت خواهی می کنم نه دوباره بر می گردم توی اون خونه .

آراز می غرد و با خشم " خفـــــــــه شـــــــــو " بلندی را نثارم می کند .

-راه من از خیلی وقت پیش از شماها جدا شد درست از همون شبی که منو عروس خانواده امیدی کردین .

این را می گویم و با دو از آنها دور می شوم حتی توجه به صدا کردن های کاوه نمی کنم و تا آنجا که می توانم در تاریکی بهشت زهرا خود را گم می کنم .

پس از تقریبا 15 ساعت با گوشی اسنپی می گیرم و با آمدن اسنپ سوار ماشین شده و حرکت می کنم .

***

در را قفل می کنم و کفشانم را می پوشم . ترجیح می دهم از پله ها پایین بروم . به طبقه ی دوم که می رسم در واحد روبه رویی همزمان باش می شود و مرضیه خانم و سامان در چارچوب در می ایستند . سلام کوتاهی می کنم و به رسم ادب با مرضیه خانم دست می دهم .

مرضیه خانم : عزیزم میری سرکار ؟

بله ی کوتاهی می گویم و با کسب اجازه قصد رفتن می کنم که سامان می گوید :

سامان : افسانه خانم !

به سمتش می چرخم و منتظر نگاهش می کنم .

سامان : شما از همسایه ی جدیدی که قراره امروز و قردا اینجا نقل مکان کنن خبر دارین ؟

ابروانم را بالا می اندازم و با حیرت می گویم : جدا ؟ من خبر نداشتم .

مرضیه خانم : آره عزیزم ما هم خبر نداشتیم منتها آقای سالاری خودشون امروز بهمون تلفن کردن و این خبرو دادن .

-آقای سالاری صاحبخونه هستن ؟

سامان و مرضیه خانم با تعجب نگاهم می کنند و مرضیه خانم می گوید : مگه شما برای خرید خونه با آقای سالاری هماهنگ نکرده بودین .

شرمزده از گندی که بالا آورده ام با خنده ی تمسخرآمیزی می گویم : ببخشین دیشب تا دیروقت کار می کردم این شد که یکم گیج شده ام . فامیلی آقای سالاری رو هم اصلا به یاد نمی آوردم نه که پدرم برای خرید اقدام کردن من زیاد در جریان نبودم .

سامان و مرضیه خانم سری تکان می دهند و با خداحافظی سرسری از واحدشان دور می شوم . 

همین که می خواهم ماشینم را روشن کنم سامان با دو خودش را به من می رساند و می گوید : افســــانه خانــــم ... اگه ممکنه چند لحظه ...

صبر می کنم تا به من می رسد و با لبخندی می گوید : مادر خواستن بهتون بگم شب شام رو بیایید پیش ما دور هم باشیم .

هیچ دلم نمی خواهد دوباره در کنارشان بشینم و مرضیه خانم با مهارت از زیر زبانم حرف بکشد .

-از طرف من از مادرتون تشکر کنید و بگید من چون امشب دیروقت میام و یه جا قرار دارم مزاحمتون نمی شم .

سامان : نه چه مزاحمتی ؟ شما مراحمین ! اگه خواستین صبر کنیم تا شمام تشریف بیارید با همــ....

میانه ی حرفش می پرم و با لبخندی زورکی می گویم : نه این چه حرفیه ! شما میل بفرمایین من خودم ترتیب شیکممو توی یه فلافلی چیزی میدم .

سامان : باشه پس به مامان میگم براتون غذا نگه داره که اومدین بدیم خودتون !

و بعد با خنده دور می شود و به من که با اعتراض نامش را صدا می زنم توجه نمی کند . آهی می کشم و ماشین را روشن می کنم . صبحم را که با دیدن این دو شروع کنم معلوم می شود تا شب چه عاقبتی در انتظارم است .

به شرکت می رسم و ماشین را در خیابان پارک می کنم پس از بررسی کردن رژم در آیینه از ماشین پیاده می شوم که همزمان    مرسدس بنز سیاه رنگی با سرعت بالایی از کنارم می گذرد . می ترسم و دست بر قلبم می زارم ، فحش رکیکی به راننده ی ماشین می دهم و به سمت شرکت حرکت می کنم . با رسیدن به در ورودی نگهبان رو به رویم سبز می شود .

آماده ی انداختن صدایم در گلویم هستم که با خوش آمدگویی من را به طرف آسانسور هدایت می کند . راضی و خشنود از نجنگیدن دوباره سمت آسانسور می روم و دکمه اش را فشار می دهم که همزمان با من دانیال هم می رسد و در کنارم می ایستد . بی صدا و بی حرف نگاهمان را به اتاقک آسانسوری دوختیم که در طبقه ی ششم گیر کرده و قصد پایین آمدن ندارد .

دانیال پوف بلندی می کشد و به سرعت از پله ها راهی می شود . من هم که از انتظار کشیدن متنفرم با عصبانیت به سمت پله ها می روم و غر میزنم .

-اینم از روز اول کاری بنده ! گندش بزنن این دنیا رو که هیچی سر جاشــ....

با رسیدنم به طبقه ی دوم و دیدن حرکت آسانسور با خشم به سمتش میروم که دکمه اش را فشار دهم و با حیرت می بینم که با زدن دکمه آسانسور دوباره در طبقه ی پنجم گیر می کند . خشمگین تر از قبل پا بر زمین می کوبم و به سمت راه پله ها روانه می شوم که اندکی بعد صدای دینگ آسانسور من را متوقف می کند . همین که به عقب بر می گردم مردی را در آسانسور می بینم که تمام قد سیاه پوش ، با پالتویی بلند ، عینک آفتابی و کلاهی سیاه با پوزخند من را تماشا میکند .

نمی دانم چرا اما قلبم شروع به ترسیدن می کند و خود را زیر پتویش قایم می کند و تنها من می مانم و مغزی از ترس زبانش قفل شده است . با حیرت به مرد رو به رویم خیره شده ام که با لب خوانی نام " دکمه " ی آسانسور را بر لب آورده و به آن اشاره ی کوتاهی می کند .

چند قدم به عقب می روم و به میله ی راه پله برخورد می کنم . مرد پوزخند صدا داری می زند کلاهش را از سرش برداشته ، تعظیم کوتاهی می کند و همزمان درهای آسانسور بسته می شود .

با شتاب به سمت طبقه ی چهارم می دَوم و به تنهایی چیزی که فکر می کنم زمزمه کردنش است . وقتی به در می رسم با شتاب آن را باز می کنم و خود را به درون اتاق پرتاب می کنم . نفس هایم به شماره افتاده اند . گلویم می سوزد و سرم گیج می رود . به در تکه می دهم و سر بالا می آورم که همزمان چندین مرد و زن را می بینم که با حیرت به من خیره شده اند . صاف می ایستم و با لبخندی اجباری عذرخواهی کوتاهی می کنم و به سمت دفتر مدیریت حرکت می کنم . نرسیده به در ، دانیال در را باز می کند و بدون توجه به من از اتاق خارج  می شود . وارد اتاق که می شوم سروش همایون با تعجب به سمتم می آید و می گوید :

-اتفاقی افتاده خانم امینی ؟

نفس کشداری می کشم و با خنده ی ساختگی می گویم : نه فقط آسانسور خراب بود مجبور شدم با پله ها بیام

سروش : جدی ؟ صبح که من اومدم روبه راه بود ؟

شانه بالا انداختم و با خستگی به سمت میز رفتم و خودم را روی صندلی پرت کردم  .

-میز من اینجاست دیگه نه ؟

اوهوم کشداری گفت و به سمت کمد پوشه هایش رفت .

-اونوقت احیاناً میز شما کجاست ؟

قبل از اینکه جواب بدهد سریع گفتم : مطمئناً اینجا نخواهد بود چون من علاقه ای با نشست و برخاست با یه پسر رو ندارم .

ابروهایش را بالا انداخت و گفت : چرا اونوخت ؟

-دست من نیست کلاً دلم با پسر جماعت نه راه می آد نه جور می آد .

سروش : پس اهل دلی ؟

قلنچ دست هایم را ترق ترق می شکنم و با انرژی تمام می گویم : از کی شروع می کنیم ؟

سروش : از هر وقت شما دستور بدی .

تا می خواهم حرف بزنم با خنده ی کوتاهی می گوید : احیاناً پوشه ای که ازت خواسته بودمو فراموش نکردی ؟

لبخند دندانمایی می زنم و می گویم : چرا آوردمش متنها توی ماشینه می رم می آرم .

سوئیچ را از کیفم بیرون می کشم و به سمت در حرکت می کنم .

-سر وقت یادت باشه بچه های شرکتو بهم معرفی کنی .

سروش انگار که در دنیای دیگری باشد می گوید : چرا ماشینتو نیاوردی توی پارکینگ ؟

پشت به او سر جایم متوقف می شوم و به حرف اش فکر می کنم که بوی خوبی نمی دهد . بوی جاسوسی می دهد و من هم این روزها از همین می ترسم .

با سرعت و بدون توجه به هیچ کس از شرکت بیرون می آیم و قصد رفتن به آن سوی خیابان را دارم که ...

پایان پارت هجدهم

ویرایش شده در توسط afsane._.al
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم

باز همان مرسدس بنز سیاه با سرعت از کنارم عبور می کند . با ترس به عقب می پرم و جیغ خفه ای می کشم .

پیرزن : دخترم حالت خوبه ؟ تو رو خدا جوونای مملکت ما رو نگاه کن کارشون شده فقط دور دور با ماشین های مدل بالا و پز دادن الله اکبر .

با گیجی دست پیرزن را از دستم جدا می کنم و با سرعت از خیابان عبور می کنم . سعی می کنم ذهنم را جمع و جور کنم و به این فکر کنم که سروش همایون از پنجره های اتاقش من را کندو کاو می کند .

ماشین را باز می کنم و پوشه ها را به سرعت از آن بیرون می کشم و قصد رفتن دارم که با دیدن کاغذ سیاهی که به روی شیشه ی ماشینم گذاشته شده می ایستم . کمی اطراف را نگاه می کنم و دست آخر کاغذ را کشیده و با نهایت دقت از خیابان عبور می کنم وقتی خیالم از بابت آن ماشین کذایی راحت می شود به روی یکی از نیمکت های مقابل شرکت می نشینم و نامه را باز می کنم نامه ای سیاه با فونت سفیدِ تایپ شده .

" این اولین ملاقات ما بود خانم امینی ! منتظرم باش برات سوپرایزهای بزرگی دارم انقدر بزرگ که شاید با فهمیدن هر کدوم آرزو می کردی که ای کاش زنده نبودی ... اولین سوپرایزم برات اینه که بهتره بدونی تو دختر بی هوییتی هستی که تنها خودت می تونی هویت خودتو معلوم کنی در حالی که همه از هویت اصلی تو با خبرن . دومین سوپرایزم رو توی پوشه ی زرد رنگ اتاقت گذاشتم خوب بخونش و خوب بهش فکر کن خانم امینی ... در ضمن امشب آقا سامان خیلی خوشحال می شد اگه در خواستشو قبول می کردی و شام رو در خدمتشون می بودی ... از همسایه ی جدید چه خبر ؟ دوست داری بدونی کی همسایه ی جدیدت شده یا نه ؟ ... امیدوارم از بعد از اون هم شب توی قبرستون حالت زیاد بد نشده باشه ...  دوستدار تو ... مَن"

سرگیجه ی وحشتناکی می گیرم و چشمانم تار می شود . بغض تا بیخ گلویم می آید و من با جان کندنی آن را قورت می دهم . تمام انگشتانم یخ بسته و صدای تپش قلبم سخت به گوش می رسد . ترس از آینده که نه ، ترس از 5 دقیقه ی بعدم حالم را بد و بدتر می کند .

به سرعت باد نامه را پاره می کنم و آن را به روی زمین ریخته و لگد می کنم . می خواهم به هر کس ، فرق نمی کند چه مرد سیاه پوش باشد چه از چاکران و نوکران آقا بزرگ باشد نشان دهم که به هیچ وجه از این مزخرفات نخواهم ترسید .

این فرد هر که هست می خواهد من را نشان دهد ، می خواهد مسائل خصوصی زندگیم را برایم بازگو کند تا من را بترساند . اما این فرد چه کسی می تواند باشد ؟

ناگهان اسمی به ذهنم خطور میکند " سروش همایون " نکند این مرد باز هم قصد امتحان کردن من را دارد ؟

 هر چه هست نخواهم گذاشت این بازی مسخره من را بترساند و از پای در آورد .

با گام های محکم به سمت شرکت می روم و بدون توجه به آسانسور و حتی نیم نگاهی به آن از پله ها بالا می روم .

به در شرکت که می رسم چند نفس عمیق می کشم ، اخم هایم را نمایان کرده و با سرعت به سمت اتاق مدیریت حرکت میکنم .

بی وقفه در را باز میکنم و داخل می شوم . سروش همایون در حالی که سیگاری به گوشه ی لب دارد تنها به من می نگرد .

-آقای همایون می خوام یه چیزیو همین اول بهتون گوشزد کنم . بنده هیچ از این خاله زنک بازی ها خوشم نمیاد ، لطفا دیگه نه منو تعقیب کنید نه برای من بِپا بزارید . فکر کنم امتحانامو قبلاً پاس کرده باشم نه ؟

سروش همایون با چشمان ریز شده به من خیره می شود . پُک عمیقی به سیگارش می زند و با لحن موشکافانه ای میگوید :

سروش : بنده هیچ متوجه منظورتون نمی شم سرکار خانم !

نکند اشتباه کرده باشم ؟ نکند آن فرد سروش همایون نباشد و مَن به راستی زیر نظر کسی باشم ؟

-یعنی الان بنده اطمینان پیدا کنم که اون ماشین و اون آدم توی آسانسور و اون نامه کار شما نبوده ؟

سروش همایون با تعجبی بیشتر من را می نگرد . احساس اینکه همانند یک احمق تمام اتفاقات امروز را برایش گفتم گریبان گیر می شود سریع و بدون وقفه پوشه را به دستش می رسانم و حین خروج از در می گویم :

-فراموشش کنید ! این روزها حالم زیاد خوش نیست . مطمئناً خودتون در جریان هستید دیگه نه ؟

سروش همایون تنها به بله ی کوتاهی اکتفا میکند از گوشه ی چشم او را می نگرم که عمیقاً در فکر فرو رفته است .

-آقای همایون ؟

حواسش کمی ، تنها کمی ، جمع می شود و می گوید :

سروش : بفرمایید ؟

-دیگه دوست ندارم توی اتاق من سیگار بکشید  در ضمن هر چه زودتر وسایلاتونو جمع کنید و از شرکت خارج بشید . وجود هر دوی ما توی شرکت به نفعمون نیست !

و از اتاق خارج شده و به سمت منشی حرکت می کنم . باران به روی صندلی اش لم داده و در حال آدامس باد کردن و تماشای من است با دیدنم خود را کمی جمع و جور می کند ، احساس بدی به وجودم تزریق می شود گویی او نیز از تمامی جریان های امروز خبردار است . در نی نی چشمانش چیزی را می بینم ، چیزی فراتر از یک نگاه عادی و بدون حس ! چیزی خیلی فراتر از نگاه دو انسان معمولی به هم . چیزی حس می کنم که هیچ آرامم نمی کند بلکه من را بیشتر از قبل به وحشت می اندازد گویی او از بالا در حال تماشای پیکار من ، با خودم در سرزمینی شطرنج گونه است ، بازی شطرنجی که من هم مهره ی سفید هستم و هم مهره ی سیاه !

-خانم ......... ؟

باران می ایستد و دستی به مانتوی چروکش می کشد .

باران : رستمی ، باران رستمی !

-خانم رستمی در اسرع وقت با کارت ملیتون توی اتاقم باشید با شما کار واجب دارم .

باران گویی که هیچ انتظار چنین حرفی را ندارد چشمانش گرد می شود و می گوید :

باران : کارت ملی ؟ کارت ملی من به چه دردتون می خوره ؟

-شناسنامه تون هم می خوام ! در اسرع وقت خانم رستمی .

و روی کلمه ی رستمی تاکید بیشتری میکنم .

-اتاق آقا دانیال کجاست ؟

به گوشه ای از سالن اشاره می کند . با سرعت به سمت اتاق دانیال می روم و بدون در زدن وارد می شوم .

دانیال هول می کند و پرونده ای که در دستش است به روی زمین می ریزد به سمت پرونده  می روم .

دانیال : ببخشید ولی فکر کنم این اتاق در داره !

مقابلش با فاصله ی کمی می ایستم ابروانم را بالا می دهم و با دستم به در ورودی اشاره می کنم .

-واقعا ؟ اونی که اونجاست دَرِ ؟ اصلا ندیدمش نه که من روحم از دیوار اومدم تو اتاق !

اخمی می کنم و خم می شوم تا پرونده را جمع کنم که سریع می نشیند و می گوید :

دانیال : نه نه ، نیازی به این کارا نیست . خودم جمعش می کنم .

اینبار با تعجبی حقیقی به رفتار شتاب زده اش می نگرم و زودتر از او کل برگه های پخش شده را جمع می کنم و می ایستم . با این حرکتم دانیال هم به سرعت می ایستد و برای گرفتن پرونده ها خیز کوتاهی به سمتم می کند که عقب می روم و پرونده را بالای سرم می گیرم و همزمان با چشمانی گشاده به او می نگرم .

دانیال با لحنی جدی و اخم هایی درهم گامی جلو می آید و با عصبانیتی که تا به حال از او ندیده ام می گوید :

دانیال : خانم امینی لطفا اون پوشه رو به من بدید . اون ربطی به مسائل شرکت نداره .

-شما هنوز نمی دونید که توی شرکت نباید مسائل خصوصی تون رو حل کنید ؟

پوشه را با پوزخندی به سمتش می گیرم و می گویم :

-فکر نکنم قادر به همکاری بیشتر باهم باشیم . تا یک ربع دیگه توی اتاقم منتظرتونم ، با کارت ملی و شناسنامه اتون !

به وضوح هم رنگش می پرد و هم چشمانش گرد می شود ، پوشه را با طمأنینه از دستم می گیرد و می گوید :

دانیال : اونوقت چرا کارت ملی و شناسنامه ؟

-یه مواردی هست که باید تطبیق داده بشه ، شما نگران اونجاهاش نباش ! البته احساس میکنم توی این شرکت مواردی بیشتر از یک نگرانی های ساده وجود داشته باشه .

و پس از زدن تیر خلاص از اتاق خارج می شوم . با رسیدن به سالن اصلی ، میز منشی را که خالی می بینم با سرعت به سمت اتاق مدیریت گام برداشته و با شدت در را باز می کنم .

نگرانی عجیبی که در چهره ی باران دیده می شود و نزدیکی او به به سروش همایون شاخک های هشدارم را فعال می کند . دستان باران که به کت سروش همایون گره خورده است با شتاب از سمت سروش کشیده می شود.

 باران که گویی برای حالتی ملتمسانه به سروش همایون پناه برده است و چهره ای غمگین و ترسیده دارد به سرعت به لبخندی بر لب تبدیل شده و با کسب اجازه ی کوتاهی از اتاق خارج می شود .

پایان پارت نوردهم

ویرایش شده در توسط afsane._.al
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستم

-اتفاقی افتاده آقای همایون ؟

سروش : نه فقط یه سری مسائل شخصی بود که باید حلشون می کردیم .

اخم هایم به شدت در هم می شود ، دست به سینه مقابلش قرار می گیرم و با لحنی که به شدت تلاش در کنترل کردنش دارم می گویم :

-نمی دونم چرا امروز برای همه مشکل خصوصی پیش اومده و همه تلاش می کنن مسائل خصوصیشونو توی شرکت حل کن !

با کنجکاوی می گوید : چرا مگه اتفاق خاص دیگه ای هم افتاده که بنده ازش بی خبرم ؟

از مقابلش کنار می روم و به سمت تابلو های نصب شده به روی دیوار گام بر میدارم .

-تا چند دقیقه ی دیگه معلوم می شه توی این شرکت چه خبره !

و یکی یکی تابلوها را از دیوار جدا کرده و به روی میز می گذارم .

-سفارش جدید برای تابلوها دادم تا چند روز آینده تابلوهای زیباتری توی این اتاق نصب می کنم ، در ضمن چند تا گلدون هم سفارش دادم که بیارن شرکت . اینا رو گفتم که اگه سفارش ها رو آوردن پسشون نفرستید .

سروش : کار خوبی کردید !

-آقای همایون لطفاً اعضای شرکت رو دعوت کنید توی اتاق کنفرانس که با هم آشنا بشیم تا 15 دقیقه ی دیگه .

باشه ای می گوید و از اتاق خارج می شود . سریع به سمت دوربین های مداربسته می روم و آن را به روی سالن زوم می کنم . سروش همایون با اشاره ی دست به باران او را به اتاق کنفرانس هدایت می کند و باران با مکث کوتاهی سریعاً وارد اتاق کنفرانس شده و در را می بندند .

به روی دوربین اتاق کنفرانس زوم می کنم ، سروش و باران به نقطه ای خارج از دید دوربین می روند و من با خشم به روی میز می کوبم . پس معلوم شد در این شرکت هیچ چیز همانطور که نشان می دهد آرام و بدون دردسر نیست !

***

-خوب همونطور که همه ی شما مطمئناً اطلاع دارید بنده از این به بعد یکی از شُرَک های این شرکت هستم و سهم زیادی هم در ریأست این شرکت خواهم داشت . این شرکت از این به بعد دچار یک سری تغییرات خواهد شد که بنده به شدت روی این تغییرات زوم می کنم و سعی می کنم شرکت رو از اون روند همیشگی خارج کنم . اولین تغییر ، تغییراتی توی مسولیت های شما و افرادی هستن که توی این شرکت کار می کنن فکر نکنم از این به بعد قادر باشیم با بعضی از شما همکاری داشته باشیم .

نگاهم را به روی اخم های دانیال می دوزم و پوزخندی آشکارا به چشمان عصبانیش می زنم .

-دومین تغییر ، تغییر توی شراکت با یه سری از کارخونه ها و شرکت های نوساز دیگه است . تغییر سوم قطعاً تغییر توی دکوراسیونمونه . تغییر چهارم احتمالاً تغییر توی نحوه ی مدیریته که خوب این مورد به خودم مربوط میشه . حالا هم لطفا خودتونو معرفی کنید همراه با مدارک و سوابق کاریتون .

اولین نفر دختری با چهره ی آراسته ، قدی کوتاه و صورتی سفید است که با لبخندی زیبا بر می خیزد و می گوید :

+سلام . بنده ساحل دورافزا هستم توی بخش رسیدگی به محصولات کار می کنم یعنی محصولاتی که از کارخونه ها به شرکت می رسه رو چک می کنم تأیید می کنم و در نهایت با هماهنگی با بخش پخش داروها ، اون ها رو به دست همکارهای دیگه می رسونم .

-از وقتی اینجا مشغول به کار شدین کم و کاستی ، اشتباهی چیزی توی قسمت پخش نداشتین ؟

+راستش من به جناب همایون هم این مطلب رو عرض کردم که چون قرارداد هایی که با شرکا بستیم از حد توان شرکت بیشتره راسیت ما نمی تونیم همه ی درخواست هاشونو سر وقت به دستشون برسونیم و بد قول می شیم .

-پس یعنی ایراد از شرکت خود ماست دیگه ؟

+بله !

با نگاهی اجمالی به شناسنامه و مدارکش ، می گویم :

-شما می تونید تشریف ببرید .

+ببخشید این جابه جایی که در موردش صحبت کردید رو همین امروز انجام می دید ؟ چون من یه مشکلی دارم که باید امروز کمی زودتر مرخص بشم ، می خواستم این مطلبو یکم دیرتر بگم که نشد . اگه می شه بهمــ....

میانه ی حرفش می پرم و با کلافگی می گویم :

-کسانی که از در این اتاق بیرون می رن یعنی من مشکلی با کارشون ندارم می تونن از این به بعد هم توی همین پُست باقی بمونن . تصمیم گیری ها رو از قبل انجام دادم .

با خوشحالی دستانش را به هم می کوبد و همانند دختر بچه های پیش دبستانی با دو از اتاق بیرون می روند . سری به نشانه ی افسوس تکان می دهم و به نفر بعدی چشم می دوزم .

مردی جوان ، با قدی بلند و چهار شانه بلند می شود و می گوید :

+سلام عرض شد ! بنده امیرحسام سالاری هستم کارشناس تولید و توزیع محصولات بومی . در اینجا منظورمون از محصولات بومی ، داروهاییه که خودمون می سازیمش ، یعنی با کمک افراد خُبره و مهندسان داروساز که همه مدارک دانشگاه های معروف و شهره رو دارن ساخته میشه و شرکت ما این اسم رو برای داروهاش قرار داده .

-خوشبختم جناب سالاری ! شما چند ساله اینجا مشغول به کار هستین ؟

+تقریبا 5 سال !

-آقای سالاری مایلم با شما و تیمتون آشنا بشم و بعد از تاییدیه نهایی و انتخاب صلاحیت بهتون اعلام کنم . تا اون زمان شما و تیمتون از نظر من می تونید به کارتون ادامه بدید .

+فقط اگه ممکنه زمانی رو برای اعلام نهایی نتایجتون به بنده بگید که در صورت عدم صلاحدید شما من به دنبال کار بگردم .

-اگه امروز باشه سه شنبه در اصلا من شنبه پاسخ نهایی رو بهتون اعلام میکنم .

سالاری با اجازه ی کوتاهی از اتاق خارج می شود . در دل لبخند رضایتم را از حضورش می زنم ، احساس می کنم می تواند برای من و شرکت نیز مفید واقع شود این را از متانت در گفتار و کلامش احساس کردم .

***

تقریبا 15 نفر از اعضا خود را معرفی کردند و نیمی از اتاق خارج شده و حضور 6 نفرشان را نپذیرفتم .

حال در اتاق من ، سروش همایون ، باران و دانیال در مقابل هم ایستاده ایم . پشت میز بزرگ کنفرانس قرار می گیرم پوشه ها را مرتب می کنم و در حین مرتب کردن می گویم :

-آقای همایون شما می تونید تشریف ببرید . هر وقت کارم تموم شد با شما هم یک جلسه ی خصوصی خواهم گذاشت .

همایون با نگاه دقیقی به من آرام از اتاق خارج شد .

-خانم رستمی شناسنامه اتون ؟

همانطور که سرگرم پوشه ها هستم دستم را به سمتش دراز می کنم . کمی مِن مِن می کند و می گوید :

باران : راستش خانم امینی من شناسنامه امو با خودم به همراه ندارم و نمــ...

میانه ی حرفش می پرم و با پرخاش می گویم :

-خانم رستمی فکرکنم واضح ازتون درخواست کردم که کارت ملی و شناسنامه اتونو به همراه داشته باشید . حالا هم برید و کپی شناسنامه اتونو از داخل مدارک داخل اتاق ریأست بیارید .

باران : فکر نمی کنم کــ....

-من دنبال بهانه نیستم خانم رستمی و اصلا درک نمی کنم برای یه کپی شناسنامه چرا دارید اینقدر بهانه در میارید ؟ نمی دونم چی توی اون شناسنامه است که شما سعی در مخفی کردنش دارید اما این اولین و آخرین اخطار من به شماست ؛ خانم رستمی اینجا جای دروغ و نیریگ و حقه بازی و از این جور کارا نیست من هویت شما را کشف نمی کنم تا قبل از اینکه متوجه بشم خودتون منو از اونا مطلع می سازید اما اگه شروع به تحقیق کنم و چیز نامربوطی پیدا کنم بی برو برگرد شما رو اخراج می کنم . تا آخر وقت امروز مدارکتونو می خوام و گرنه خودتون وسیله هاتونو جمع کنید و از اینجا برید !

بی هیچ حرفی کیفش را بر می دارد و با خشم اتاق را ترک می کند و در را به هم می کوبد . دانیال به روی صندلیی لم می دهد و می گوید :

دانیال : خیلی سخت می گیرید خانم امینی ! اون یه منشیِ . لازم نیست اینقدر به پَرو پاش بپیچید .

-من خودم تصمیم می گیرم چه کاری به صلاحه چه کاری نه ! شما هم بهتره به فکر خودتون باشید . مدارک لطفا ؟

با پوزخند صدا داری مدارک را به روی میز پرت می کند و نگاه خیره اش را به چشمانم می دوزد .

شناسنامه اش را باز میکنم هیچ چیز مشکوکی وجود ندارد ، کارت ملی و همینطور مدارک و سوابقش را ... هیچ چیز مشکوکی نمی بینم و این عصبانی ترم میکند .  مدارکش را همانند خودش به روی میز پرت می کنم و به پوزخندش با پوزخندی سردتر جواب می دهم :

-این دلیل نمیشه چشم پوشی کنم از همه ی خطاها و اشتباهاتی که تا به امروز انجام دادین . پس حالا ازتون می خوام به اندازه ی 1 هفته هم به ما و هم به خودتون استراحت بدید و این 1 هفته رو توی منزلتون راحت و با خیالی آسوده سپری کنید هوم ؟

یکه می خورد ، با خشم بلند می شود . نفس های پی در پی می کشد و می فهمم که قصد کنترل کردن خودش را دارد .

دانیال : این کارا برای چیه ؟ به چی می خوایید برسید ؟

-اینش دیگه به خودم مربطه . شما هم چه دلتون بخواد چه دلتون نخواد 1 هفته در تعلیق قرار دارید . خدا نگهدارتون !

وسایلم را جمع می کنم و از با تنه زدن به شانه اش از کنارش عبور میکنم .

دانیال : خانم امینی من به این سادگی ها کنار نمی کشم . برای شغلم خیلی زحمت کشیدم و حاضر نیستم به همین سادگی هم شده با ورود یه زن به شرکت ببوسمش و بزارمش کنار .

-اون دیگه میل خودتونه که چیکار میکنید ! من امر و  نهی میکنم و شما هم دو راه پیش روتون هست . یا می تونید مثل یه کارمند مطیع از اوامِرَم اطاعت کنید یا همینکه غد بازی در بیارید و بخوایید با من مخالفت کنید که در این صورت 1 هفته تعلیق دیگه درکار نیست در اون صورت باید خودتون تشریف ببرید کارگزینی !

و بی توجه به صدا کردنش از اتاق خارج می شوم .

***

سروش همایون : دُور برداشته دختره ی خیره سر ! معلوم نیست داره چیکار میکنه . 6 نفر از اعضای تیممو اخراج کرد حالا هم که زوم کرده روی باران . میگی چیکار کنم ؟

-.....

سروش : اصلا می فهمی چی میگی ؟ بیاد به من بگه گورتو از اینجا گم کن برو و من بگم چشم ؟ عمراً

-.....

سروش : این تویی که عین کَبک سرتو کردی زیر برفا و خبر نداری دختر دست گُل حسین فتوحی داره اموالمون که هیچ دار و ندار خودم مَنَم بالا می کشه .

-.....

سروش : ببین من این چیزا حالیم نمیشه اگه ببینم منافع خودم و شرکتم در خَطره پا پس می کشم و منتظر نمی شم که این دختره با ناز تو شرکتم راه بره و به این و اون امر و نهی کنه خودم سَر به نیستش می کنم .

-....

سروش : مطمئنم دار و دسته و نوچه های فتوحی توی شرکت منم نفوذ کردن ! خودم اون لعنتی رو دیدم که با چشمک از تو ماشینش از کنارم رد شد . می خواستم فَکشو پایین بیارم .

-....

سروش : توام نمی خواد راه به راه به من زنگ بزنی ! یکم حواست به اون آراز باشه که کار دستمون نده ، خیلی هم نزار دور و بَر کاوه بپلکه ! ما هنوز نتونستیم هویت کاوه رو شناسایی کنیم .

-....

سروش : باشه ! توام مراقب باش . خدافِس .

پایان پارت بیستم

ویرایش شده در توسط afsane._.al
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یکم 

" سپهرم من آمدم ! منِ خطاکار باز هم آمدم . آری آمدم که ببخشی ، آمدم که ببخشم .

سپهر جانم  این روز ها نبودت سخت دیده می شود ، حس می شود و من تاب نبودنت را ندارم .

سپهر جانم این روزها سخت خسته هستم ، این روزها زود می شکنم ، زود گریه می کنم و زود دلم برایت تنگ می شود . "

گلاب را با آرامشی که هیچ در خود حس نمی کنم به روی سنگ قبر می ریزم . اشک هایم می ریزند و من باز هم می شکنم .

" سپهر جانم ، این روزها هر کس که می آید از نبودنت سوءاستفاده می کند ، این روزها هر کس می آید خنجر دوستی اش را با افتخار در قلبم می‌کند و من چاره ای جز اشک ریختن نمی یابم . 

سپهر جان ، این شب ها و این روزها به بدترین شکل ممکن می گذرند و من را با بدترین شکل ممکن خار می کنند از برای نبود تو ! 

سپهر جان کاش برگردی و بگویی تمام نبودن هایت یک دروغ خنده دار است . "

اشک می ریزم و برای جگر سوخته ام می گریم . 

اشک می ریزم و چنگ می زنم بر قلبم . بر قلبم که تازه نبود یک همسر را در خود احساس می کند . اشک می ریزم برای تنهایی خودم ، اشک می ریزم برای سختی هایی که برای حفاظت از همسرم نکشیدم .

آن قدر می‌ گریم و ناله و فغان سر می دهم که با صدای زنی سر بالا می گیرم .

اشک در چشم دارد و با غم نگاهم می کند .

زن : سخته ! نبودنش خیلی سخته . می دونم اما‌ تو باید قوی باشی تا دریده نشی عزیزم .

گویا دلم شنیدن همین جمله را می خواست که شروع به هق زدن می کند . شروع به ناله کردن می‌ کند و با یک دنیا حسرت خود را در آغوش می گیرد .

می نالم و می گویم

_نمی‌ تونم . به خدا که دیگه نمی تونم .

در آغوش زن فرو می روم و هر دو شروع به گریستن می‌کنیم .

_سپهر‌ عزیزم .‌می بینی حال بَدمو ؟ می بینی غم توی صدامو ؟ می‌بینی عجز و ناتوانی وجودمو ؟ سپهر برگرد که دارم دِق می کنم .

آنقدر می گریم که دیگر جانی برایم نمی ماند .

_خدایا عدالتتو شکر ! خدایا بودنتو شکر اما این رسمش بود ؟ من که تنها شده بودم چرا تنها ترم کردی ؟ من که شرمنده اش بودم چرا شرمنده ترم کردی ؟ من که خسته بودم چرا خسته ترم کردی ؟

کسی دستم را می‌کشد و با سختی از آغوش زن جدا می شوم و به صاحب دست نگاه می کنم ؛ آراز است .

آراز با چشمانی اشک بار می‌گوید :

آراز : خودم نوکر تنهاییات می شم بیام بریم .

زنی که کنارم بود می گوید :

زن : اسمم زینبه . منم غم تو رو دارم اگه کمک خواستی بیا بهشت زهرا ، من همین جام !

و دور می شود . او هم کمرش خم شده مثل من ، مثل آراز ، مثل زن دایی ، مثل پدرم !

با کمک آراز از بهشت زهرا خارج می شویم .

_آراز دلم تنگه واسش . دلم این روزا خیلی بی قراری می کنه . آراز  من پشیمونم ، خیلی پشیمونم .

آراز : می دونم خواهرم ، می دونم . هیچی نگو دیگه .

با کمک آراز سوار ماشین می شویم و حرکت می‌کند .

در آیینه خودم را می بینم ، دختری با چهره ی زرد و چشمانی پف‌کرده . لبانی خشک شده و پوششی آشفته .

چشم می بندم به روی خودم ، تا خودم را نبینم تا خاطراتم را نبینم . تا چهره ی‌ شرمسار از گناهم را نبینم .

_آراز خوابشو دیدم . اومده بود تو خوابم و گریه می کرد ، آراز سپهر به خاطر من گریه می کرد و می‌گفت قوی باشم . می ترسم آراز خیلی می ترسم .

آراز دستم را می فشارد و با غم زمزمه می کند

آراز : منم کم کم دارم از این روزا می‌ ترسم 

ویرایش شده در توسط afsane._.al
  • ذوق زده 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و دوم

با صدای آراز چشم باز می کنم . با چشمانی غمگین نگاهم می کند ، یا شاید من اشتباه می کنم و تنها در چشمانش ترحم باشد و بَس . که ای کاش دچار اشتباه شده باشم و ترحمی به خود نبینم .

آراز : کجا ببرمت ؟ می خوای بریم خونه ی من افسانه ؟ این روزا حالت اصلا خوب نیست عزیزم .

به جز به جز چهره اش می نگرم ، نکند آن نامه راست باشد ؟ نکند من آنی نباشم که گمان می کردم بودم .

چرا هیچ چیز در صورت برادرم شبیه به من نیست ؟ چرا لبانش و چشم هایش شبیه مادرم است و بینی و فرم صورتش شبیه به پدرم است ؟ چرا هیچ چیز برادرم شبیه به من نیست ؟

می نالم و با چشمانی آماده ی بارش‌ می گویم :

_آراز نمی تونم باورت کنم . نمی تونم غم توی چشم هات رو باور کنم .

آراز با حیرت ماشین را در گوشه ای از خیابان پارک می کند و می گوید :

آراز : این چه حرفیه که می زنی افسانه ؟ یعنی من اینقدر برای خواهرم غریبه شدم ؟ چی باعث شده فکر کنی من دارم نقش بازی می کنم ؟ یعنی به خاطر اون دعوای ...

میان حرفش می پرم و با سردرگمی می گویم

_نه نه اینا نیست . من اصلاً نمی فهمم داره چه اتفاقی می افته ، گیج شدم . اون نامه ها ، اون اتفاق ها داره منو می ترسونه .

آراز با اخم و چشمانی بی نهایت کنجکاو می‌گوید : 

آراز : یعنی چی این حرفا افسانه ؟

اتفاقات این روزهای اخیر را کوتاه برایش شرح می دهم و او صامت و ساکت شروع به رانندگی می کند .

چشم می بندم و در دل شعر روزهای بی قراری ام را زمزمه می کنم .

شده دلتنگ شوی ؟ چاره نَیابی جُز اَشک ؟

من به این چاره ی بیچاره دچارم هر شب ...

***

ماشین متوقف می شود ، با خستگی چشم باز می‌کنم و به خانه ی رو به رویم چشم می دوزم . 

خانه ی آقا بزرگ ؟

رنگم می پرد و دستانم می لرزد . آخ که چه بی پناه می ترسم و من دَم نمی‌زنم .

_آراز چرا اومدی اینجا ؟

آراز : من تکلیف خودم و تو رو امروز مشخص می کنم . دیگه نمی زارم آقا بزرگ هر جور خواست رفتار کنه و هر کاری دلش خواست بکنه . من و خواهرم عروسک خیمه شب بازی اون پیرمرد نیستیم .

و با عصبانیت از ماشین خارج می شود .

" سپهر جانم ! برادرم را می بینی ؟ مرد شده است و مردانه پشت خواهرش می ایستد . سپهر جان در نبود تو برادرم ، برادرانه برادری می کند ."

همراه آراز وارد عمارت می شویم و پس از عبور از حیاط بزرگ و دَرندشت وارد عمارت می شویم .

حسین علی ، ندیمه ی شخصی آقا بزرگ ، به استقبالمان می آید و بی حرف راهنماییمان می کند ‌ .

آراز : بعد از این همه سال ، هنوزم مثل یه مهمون و غریبه با نوه هاش برخورد می کنه . هه !

بی حرف گام بر می دارم ، بی حرف شروع به جمع و جور کردن ظاهرم می کنم مبادا پی به حال خرابم ببرد این عقاب خرفت !

وارد اتاق آقا بزرگ می شویم . به روی صندلی چرمش نشسته و عصایش را در دستش تکان تکان می دهد . 

آراز : آقا بزرگ اومدم برای اتمام حجت .

آقا بزرگ‌ حتی زحمتی به خود نمی دهد و سرش را به سمت ما نمی چرخاند .

آقا بزرگ : می شنوم اما ، من ادای احترامی ازت ندیدم پسر !

آراز خشمگین است و من برای اولین بار نگران خشم برادرم هستم .

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×