رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

پارت 31
یه کوله ی بزرگ کنارش رو نیمکت بود ، با یه حرکت سریع برداشتمش .
حتما موادهاش رو این تو جا سازی کرده بود ،
اگه پیداشون می کردم ، از ترس لو رفتن می گفت بابام کجاست !

زیپ کیف رو باز کردم و روی زمین برش گردوندم .

بخاطر چیزهایی که از کیفش بیرون می ریخت ، روی سرم داشت شاخ سبز می شد .

محتوای ساک ، شامل : سه چهار تا شلوار خونه ، دوسه تا لباس زیر و چندتا هم پراهن .
زیپ های جلوش هم که مسواک ، ژل مو  ، شارژر و از این جور چیز ها بود .

پسره از تعجب زیاد پاشد و فریاد زد:
-داری چه غلطی می کنی؟

از شوک زیاد ، چندتا پلک پشت سر هم  زدم و فقط گفتم :
-از خونه فرار کردی؟

با انگشت اشاره زیر چونه ام رو خاروندم و متفکر گفتم :
ـ می گم مرتضی به این ریخت و قیافه نبود !

پسره یه خیز برداشت بگیرتم که پا به فرار گذاشتم .

صدای دادو فریاد هاش به گوشم می رسید که پشت سر هم می گفت :

ـ وایستا کاریت ندارم !

همون طور که به سمت خروجی پارک می دویدم ، داد زدم :
-بخدا اشتباه گرفتم ، چرا رم می کنی ؟ اشتباه شده دیگه !

در حین دویدن و نفس نفس زدن ، برگشتم و این بار خطاب به صورت برافروختش ادامه دادم :
ـ برو وسایلت رو جمع کن تا همون ها رو هم نبردن بی خانمان شی .

نفس کم اورده بودم ، چیزی نمونده بود که بهم برسه ، از همون پله های بالای پارک داد زدم .
-در بست ؟!
یه تاکسی سبز وایستاد . هیچ وقت دقت نکرده بودم ، چه رنگ باحالی داره هـــــا . حالا که فرشته ی نجاتم شده ، نسبت به خود تاکسی و رنگش علاقه ی وافری در وجودم ایجاد شده بود ، به حدی که  که داد زدم :

ـ چطوری عاشقت نشم دلبر ؟

داشتم از پله ها می دوییدم پایین که کولم رو گرفت ، عجب غلطی کرده بودمـــــا .

دستام رو از کولم در اوردم ، دوییدم و سوار ماشین شدم . به سختی نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
-اقا برو ، ترخدا سریع برو !

راننده که شاهد موش و گربه بازیمون بود ، با بهت گفت :

راننده- خانم کیفتون ...

با دست به صندلی زدم و درست مثل دونده های دو و میدانی ، وسط حرفش دویدم :

-نه اقا نمی خوامش فقط بــــــــرو .

توی لحظه ی اخر دیدمش که کیف به دست و شوکه بالای پله ها وایستاده بود .

نفسی از سر اسودگی کشیدم و با باز دمش گفتم :

ـ به خیر گذشـــــــــت .

کیمیا تا پول کیف مرحوم رو ازم نمی گرفت ، ول کن نمی شد .

توی افکارم غرق بودم که انگار چیزی مثل لامپ توی ذهنم روشن شد ای وای پول ، پولم .... پــــولم توی کیف مونـــد.

به راننده گفتم : کیف پولم مونده توی کیفم که دست پسرست ، همین بغلا پیادم کنه !

راننده هم که ازین سیبلو های با غیرت بود ، گفت :
-تا خونتون می رسونمت ! الان وقت مناسبی برای این که یه دختر تنها تو خیابون باشه ، نیست .

-اخه، اخه من یه جا کار دارم ، اول برید اون جا و بعد ادرس خونمون رو هم می دم که هم برسونیدم و هم کرایتون رو بدم .

یه بار دیگه جلوی قهوه خونه رفتم که بسته بود . لعنتی می دونسته برمی گردم ، تعطیل کرده .

-اه کثافتا.
یه لگد محکم به درش زدم که پای خودم به ذوق ذوق  افتاد .

راننده- خانم چیزی شده؟

-نه بریم .
ادرس خونه ی مونا رو دادم که برسونتم .
***
 

  • پسندیدم 5
  • باحال بود 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 32
با هر بدبختی بود کرایه رو از مونا گرفتم و به راننده تاکسی دادم .

قصد داشتم توی خونه برم که مونا لباسم رو از پشت گرفت .

مونی- کجا؟

-خونه دیگه .

مونی- تو تا الان کدوم قبرستونی بودی؟

-سر قبر مرتضی فاتحه می خوندم !

مونی که انگار اتم کشف کرده ، چشم هاش رو درشت کرد و گفت :
-پس اسمش مرتضی ست ، خـــــب  دیگه چی؟

-چیو چی؟ قصه نگو مونا بیا بریم تو ، زشته جلو در وایستادیم !

بعد این که مونا یه لقمه نون داد خوردم ، کل ماجرا رو از زیر زبونم بیرون کشید .

مونی- خاک تو سرت نگفتی یه وقت نقشش باشه توی پارک بریزن سرت یه بلایی سرت بیارن ؟

-بخدا اون لحظه مخم کار نمی کرد ، فکر نمی کردم انقدر موز مار باشن .

مونی- مارموز .

-اه خوبه می دونی من توی این یه کلمه مشکل دارم ، هی هر دفعه سوتی بگیر. وای مونی نبودی ببینی پسره چه شکلی شده بود؟

مونی- خوبه والله خودتم می دونی چه گندی زدی؟

کلی با مونی حرف زدم .
اخر هم ازم قول گرفت که دیگه از این شاه کار ها نزنم و این جوریم دنبال بابام نگردم . خدارو چه دیدی شاید خودش پیداش شد .


**** 


فردا صبح اولین روزی بود که باید دانشگاه می رفتم ، به عبارتی دومین روز !

خیلی هیجان داشتم ، خدا کنه دیگه از اون مشکل ها برام پیش نیاد .

از چند روز پیش بگم که خونه ی مونا اینا رفته بودم ، فردا صبحش به خونمون برگشتم . اولش مامان باهام حرف نمی زد ، ولی مثل همیشه هم من زود فراموش کردم و هم مامان .

و  اما کلید اسرار این قسمت از زندگیم هم یه درس خیلی مهم بود : وقت هایی که به سیم اخر زدم ، تصمیم گیری نکنم .

کیارش ـ کیــــــــانا ، رفتی کارخونه ی تولید زیتون بزنی ؟ د بیار دیگه غذامون یخ کرد !

با دست به پیشونیم زدم و ظرف پر از زیتون که دقایقی پیش پرش کرده بودم رو برداشتم و به سمت خونه راه افتادم . راه افتادن که چه ارض کنم ، جوری از دبه های ترشی و ... تا در خونه دویدم که لنگه دمپاییم تا وسط مسطای حیاط پرت شد !

شام رو خورده ، نخورده هرکس به سیه خودش رفت تا خودش رو برای اولین روز مهر اماده کنه !

کیارش ماشین یکی از دوستاش رو قرض گرفته بود تا فردا من رو برسونه . بلاخره بعد از این که کلی با خودم و افکار ریز و درشتم کشتی گرفتم ، خوابم برد .

صبح با صدای خروس بی محل همسایه ی جدیدمون از خواب پریدم ، نه واقعا برام سوال شده بود که بعضی ها چطور این قدر با کلاسن که صبح ها با صدای الارم گوشیشون از خواب پا می شن ؟

هنوز کسی از خواب پا نشده بود و خوبیه این امر این بود که با خیال راحت و اسوده می تونستم از سرویس بهداشتی استفاده کنم .

طولی نکشید که با کیارش حاضر و اماده توی ماشین نشسته بودیم و به سمت تهران حرکت می کردیم .
نفهمیدم کی خوابم برده بود ، اما وقتی با صدای کیارش چشم هام رو باز کردم ، متوجه شدم که حسابی زهر چشم هام گرفته شده .

یه نگاه به این طرف و اون طرف انداختم و تازه زمان و مکان دستم اومد ، مقنعم  رو روی سرم درست کردم .

در رو باز کردم در حین پیاده شدن گفتم :

ـ ممنون و خدافظی !

اون هم جوابم رو با یسری کلمات روتین داد .

چند وقت پیش که دانشگاه می اومدیم ، چه خلوت بود ! الان پر دانشجو شده بود !

دوباره چشمم به تابلو افتاد که با صدای بلند کیارش برگشتم .
عـه این هنوز نرفته بود . سوالی نگاهش کردم که بلند تر گفت :

کیارش - می گم کیـــانا .

چه قدر کیانا داشتیم ، هر چی دانشجو جلوی در بود ، برگشت .

- جانا .

از همون فاصله هم تونستم برق شیطنت رو توی چشم هاش ببینم .

کیارش - لقمت رو گذاشتم توی اون زیپ کوچیکه ، بخور مادر گشنه نمونی !

به ثانیه نکشید که پاش رو روی پدال گاز فشار داد و به سرعت نور دور شد .
کثافتا همه هر هر خندیدن ، لب پاینم رو گاز زدم و با حرص گفتم :
-هندویچ ، خنده داشت بگید ماهم بخندیم !

بیخیالشون شدم .
راهم رو گرفتم ، داشتم می رفتم که دوباره یکی داد زد :

-کیانا مادر دستات رو با صابون بشور بعد لقمت  رو بخـــــورا.

برگشتم و دیدم ، دیدم ...
اصلا مگه داریم ، مگه می شه؟ 
این قزمیت این جا چی کار می کرد؟ اخم هام رو توی هم کشیدم ، لبم رو تر کردم و گفتم :

- این فضولیا به تو نیومده !

رادمان- اتفاقا دیروز پُروِش کردم ، دیدم  خیلی بهم میاد .
یه نگاه به خودش کرد و بعد ادامه داد:
-هیکل نیست که گونیم بپوشم بهم میاد .

تمسخر امیز نگاهش کردم و در حالی که با انگشت اشارم تهدیدش می کردم ، گفتم :

-برو تا عمل زیبایی واجب نشدی! 

کولم رو روی اون یکی شونم انداختم و راهم رو گرفتم که تشریفم رو ببرم .
همین جوری خیلی دیرم شده بود ، روز اولی تاخیر و غیبت نزنن خوب بود ! 

  • پسندیدم 5
  • باحال بود 3
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 33
در حالی که به طرف ساختمون اصلی قدم بر می داشتم ، با خودم غر غر کردم :

ـ پسره ی پرو ، حالا خوبه بجز یه جفت چشم ابی پررنگ ، ابرو و موهای مشکی و یه پوست برنزه چیز دیگه ای نداره هـــــــا !

ناخن انگشت اشاره ام رو توی دهنم گذاشتم و ادامه دادم :
ـ هان یه هیکل ورزش کاری و قد بلند ...

چشم هام رو ریز کردم و دوباره به گفته هام اضافه کردم :

ـ کیانـــــا لباس هاش ؟ 

دستم رو از دهنم در اوردم و توی هوا تکونش دادم و درحالی که بی خیالیه خودم رو اعلام می کردم :
ـ خـــــــوب حالا لباساشم مارک بود !

دیونه نبودم ، ولی عادت داشتم در مورد چیز هایی که ناراحتم می کرد ، با خودم حرف بزنم و نظر بدم .

جلوی تابلوی اعلانات رفتم ، یه نگاه به کلاس ها انداختم و ساختمون کلاس خودم رو پیدا کردم . توی دل گفتم :

ـ پیش به سوی اولین کلاس با نیم ساعت تاخیر .

وارد ساختمونی که شدم ، توش پر از در بود 

ـ حالا بنظرت کدوم کلاس منه ؟ غصه نخور که الان پیداش می کنم .

نچ دوباره با خودم حرف زده بودم .
بخدا دست خودم نبود ، کسی جوابم رو نمی داد ، خودم به خودم جواب می دادم .

مقنعم که داشت از سرم می اوفتاد رو درست کردم .

کیمیا گِل تو سرت با این خیاطیت ! هنوز یه ساعت نگذشته بود که دوباره از جای قبلی شکافته بود .

هـــــوف این حلزون ، خرچنگ ، چی بود اسم دختره ؟

اها گوش ماهی (صدف ) فاقد پدر مادر چه بلایی سر مقنعه ی نازنینم اورده بود ، ایشالله که وسط مراسم خواستگاریش اسهال می شه !

بیخیال مقنعم که دوباره از سرم افتاده بود ، شدم .

تا وسط راه رو رفتم ، دونه دونه در حین راه رفتن پشت درها گوش وای می ایستادم تا ببینم کدوم کلاس در حد مغز اکبند من هست .

به در یه کلاس که یه صدای کلفته خسته، کپ صدای بهروز وثوق داشت حضور غیاب می کرد ، رسیدم . یکم که گوش دادم ، گفتم :

-همینه از صدات خوشم اومده ! مطمئنم با تو کلاس دارم .
اون یکی کلاس ها همه قلبه سلبه حرف می زدن .

همین طور که گوشم رو به در چسبونده بودم تا مثلا استاده اسمم رو بخونه و من یهو در رو باز کنم و بگم این جاست ، ناگهان در باز شد و یه نفر با حس طلب کاریه زیاد بهم ذل زد .

+ امری داشتید؟ 

یا بسم الله الرحمان الرحیم ، این که بهروز وثوق خودمونه ! یه شخص حدودا سی و هفت هشت ساله که وقتی ادم نگاهش می کرد ،احساسش این بود که الان خودش رو خیس می کنه .

در همون حالت که با بهت وایستاده بودم ، چندتا پلک زدم و گفتم :
-اقا بخدا کلاسم رو گم کردم ! شما، شمـــــا...

بهروز وثوق - رشتت برنامه نویسیه ؟

هول  شده بودم ، برای همین گفتم :

-نـــــــــــه ، برنامه نویسیه !

 به ثانیه نکشید که کلاس از خنده منفجر شد .

با دست از بین استاد و چهار چوب برای خودم جا باز کردم ، کلم رو تو بردم و گفتم :
-از حال نریــــــد ! 
بهروز وثوق - مزه نریز کلاس رو هم بهم نزن ! بیا تو ، کلاست همین جاست ! خودت رو معرفی کن و بشین .

 روی سکوی جلوی تخته رفتم و ایستادم . کلاس بزرگی بود که تا فیها خالدون پر از دانشجو بود و جا برای سوزن انداختن هم نبود .
به همه یه نگاه سر سری انداختم  که یه اشنایی باهم کلاسی هام داشته باشم .

صدام رو صاف کردم و گفتم :
-سلام کیانا هستم یک گم شده  !

وثوق- تا این درس رو حذف نشدی بشین .

همه ریز خندیدن .

یه نگاه به کلاس کردم ، یه نگاه به استاد که سوالی نگاهم می کرد و گفتم :

-چشم فقط می شه اشاره بفرمایید ، کجا ؟

متعاقب از من نگاه گذرایی به کلاس انداخت و با دیدن یه صندلیه خالی گفت :

وثوق-برو کنار اقای صادقی بشین !

با دست به یه پسر مثبت ریش سبیل دار که ته کلاس نشسته بود ، اشاره کرد .

تا اسم اقای صادقی رو به زبون اورد ، بنده ی خدا تازه چشم از زمین برداشت .
یه نگاه به جمال بنده که با سرعت تمام از لابه لای صندلی تکی ها داشتم به سمتش می رفتم ،انداخت.

نمی دونم چرا یهو قرمز شد و اخماش توی هم رفت . به سرعت کنارش روی صندلی جا گرفتم و اروم گفتم :
-سلام دوستم .

صادقی- لا اله الله

-اهلا و سهلا مرحبٓی .
 ?can you speak English

صادقی- خانم لطفا مقنعه تون رو سر کنید !

دستم رو سمت مقنعم بردم که کم مونده بود از سرم بیوفته ، در همون حال گفتم :
-اهــــا ، می گم چرا یهو قرمز کردی ، خو برادر من زود تر می گفتی ! نه که بدو ورود همه ریختن سرم و امضاء می خواستن ، اینه که مقنعم پاره شده و هی می اوفته  !
حالا اسمت چیه اخوی؟

وثوق - گمشده ، حالا زوده واسه مخ زدن .
یکم گوش بده شاید جلسه ی دیگه مجبور نشی پشت در کلاس ها گوش وایستی !

پچ پچ بچه ها بلند شد .

-بعله، بچه ها هیس باشید که بهروز وثو... 
 هنوز حرفم رو کامل نکرده بودم که فهمیدم دارم چی می گم ، با دست محکم روی لبم زدم .

-چیزه یعنی استاد می خواد راهنماییمون کنه!

لعنت به من که به هرچی فکر می کردم ، ناخوداگاه به زبون می اوردم .

  • پسندیدم 3
  • باحال بود 4
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 34
استاد به زور خندش رو خورد ، با جدیت وایستاد جلوی تخته و شروع کرد :

-همگی خوش اومدید ، من شهبازی هستم ! یه سری قوانین هست که باید در مورد کلاس من بدونید تاخیر کردید ، دیگه اصلا نیایید سر کلاس ! فکر پیچوندن رو هم  از سرتون بیرون کنید ، چون هم اول کلاس حضور غیاب می کنم و هم اخر کلاس ! هر مبحثی که درس دادم ، جلسه ی بعد امتحانه !
مزه پرونی و خوشمزه بازی رو هم بذارید برای خانواده و جمع دوستانتون . من فقط دو دسته دانشجو دارم ، ضعیف و زرنگ ! متوسط و مدیوم این حرفا نداریم !
بالا ترین رتبه برای کی بوده ؟

هر چه قدر جلو رو نگاه کردم ، کسی دست بلند نکرد .
یعنی چی؟ کور از دنیا نرم صلوات .
خودبه خود سرم به طرف بغل دستیم برگشت ، دست صادقی بالا بود !

چشم هام چیزی رو که می دید باور نداشت ، طبق معمول شروع به سرزنش خودم کردم :

خاک تو مخت کیانا که مغزت فسیل شد ، یکم درس نخوندی پیش این کم نیاری  .

درحال تعقیب گریز ، کشت و کشتار و بگیر و ببند با خودم بودم که شهبازی مثل مرغ پرکنده پرید وسط عملیاتم :

شهبازی- پس در حال حاضر این جوری تقسیم می شید ، اقای صادقی و سایر دانشجو های ضعیف !

دیدم جو خیلی سنگین شده و هیچ کس نمی تونه نتق بکشه . شهبازی همچنان داشت با جدیت به حرف زدنش ادامه می داد که دستم رو بلند کردم .

اخماش رو توی هم کشید و گفت :
- بفرمایید .

لبخند دندون نمایی زدم و گفتم :

-هیچی استاد می خواستم ببینم کولر کار می کنه؟ اخه بادش به ته کلاس نمی رسه  ! گفتم دستم رو بیارم بالا ببینم با دستم بادش رو احساس می کنم یا نه !

شهبازی که حسابی از دست من کلافه شده بود ، دستی بین مو های پر پشت و مشکیش کشید و گفت :

شهبازی-خانم مگه تو پاییزم کولر روشن می کنن؟

-خوب هوا گرمه دیگه !

بیخیال پرچونگی من شد و به حرف زدنش ادامه داد . تا اواسط کلاس چند دفعه ی دیگه دستم رو بلند کردم و هر دفعه هم یه بهونه ی جدید اوردم :

-کولر اب نداره؟
-کولر خاموش شده؟

ـ استـــــــــاد ، پس چرا باد به من نمی خوره ؟

دیگه اخرای کلاس بود ، شهبازی داشت یه قسمت هایی از درس رو توضیح می داد که دوباره دستم رو بلند کردم .

استاد این بار ماژیکش رو چیزی هول و هوش یک متری به جلو پرت کرد و با عصبانیت مشهودی گفت :

شهبازی- باز چیه خانم ؟ کولر به طور کل خاموشــــــه !

-استاد من با کولر چی کار دارم ، داشتم خستگیم رو در می کردم !

بچه ها که حسابی از حضورم توی کلاس کیف کرده بودن ، دورا دور تحسینم می کردن و ریز ریز می خندیدن . به غیر از یه دسته دختر نچسب که با هر حرکتم سرخ و سفید می شدن .

شهبازی یه چشم غره ی توپ بهم رفت که کل کلاس به یکباره ساکت شد ، ولی طبق معمول من پوست کلف تر از این حرف ها بودم که ککم بگزه !

چشم هام رو ریز کردم و اروم گفتم :

ـ یعنی حال تو یکی رو من می گیرم! 

تاییم کلاس تموم شد ، تا استاد وسایلش رو جمع کنه یه عده اویزون همیشگی سرش ریختن .
-اخه خود شیرینا بذارید درس بده بعد مشکل درسی پیدا کنید ، هی برید از میزش اویزون بشید .

با صدای صادقی از جام پریدم .

-هر کس یه عادتی داره ! پرسیدن عیب نیست ، نپرسیدن عیبه !

لبخند شیطونی زدم و نگاهم رو بی پروا روی صورتش چرخوندم :

-به به ، به به 
برادر چه قشنگ حرف می زنی ، کم کم داشتم فکر می کردم توانایش رو نداری .

حرفم که تموم شد دوباره نشستم روی صندلی تا کلاس خالی بشه . چون ته کلاس نشسته بودم ، نمی تونستم بیرون برم .

پسره دوباره سرش رو پایین انداخته بود و با زیپ کیفش بازی می کرد ، دلم نمی خواست تا خالی شدن کلاس ساکت بشینم .

-من کیانام !

در همون حالت گفت :
-بله متوجه هستم .

-خب اسم شما ؟

سرش رو پایین تر اورد و گفت :

صادقی- علی هستم !

دستم رو جلوش دراز کردم و گفتم :
-خوش وقتم علی .

دستش رو روی سینش گذاشت و گفت :
-من هم همین طور .

فوری کیفش رو برداشت و از جاش بلند شد که از کلاس بیرون بره . 

نگاه متعجبم رو حوالش کردم . 

ـ وا پسره ی خنگ نخوردمت که ،  اه خودکارش دستم موند !

بلند شدم ، دنبالش دوییدم و با صدای بلند گفتم :

-علی 

بچه هایی که توی کلاس بودن ، برگشتن و نگاهم کردن . یه دختر که رو دسته ی صندلی نشسته بود ، گفت :
-نخ دادن هم حدی داره !

لنگه ابروم رو بالا انداختم ، روی پاشنه ی پام چرخیدم و گفتم :

-یه کلاس بذار ، بیام پیشت درس پس بدم !

از کلاس بیرون زدم  ، پشت سرش دویدم . همین که بهش رسیدم ، خودکارش رو جلوش گرفتم .

-چرا صدات می کنم ، صبر نمی کنی ؟ یه وقت خدافظی هم نکنی ها خسته می شی  !

علی عرق شرمش رو با دستمال پاک کرد و با صدای رسایی گفت :

علی- قابل نداره پیشتون باشه ، من عجله دارم خداحافظتون .

وا چش شده ؟ انقدر با چشم به نوک کفش هام نگاه می کرد که گفتم الان سوراخ می شن .

به خودم شک کردم و یه نگاه به نوک کفش صورتی شبرنگم انداختم  ، از روز اولش هم سالم تر به نظر می اومد .

داشتم به سمت کلاس بر می گشتم تا کیفم رو بردارم که گوشیم زنگ خورد .

-هوم ؟

کیارش- علیک سلام ، حال شما؟

-سلام ، حال ما که خــــــوب . حال شـــما؟

کیارش- عاولی ، کیانا کسی خونه ...

هنوز حرفش رو به طور کامل نشنیده بودم که یکی محکم به دستم خورد و گوشیم افتاد و دل و رودش از هم باز شد .

از لباس هاش هم می شد شناختش ، سه کرومزومیه خودمون بود (رادمان ) !

داد زدم.
-یابو علفی .

همه بر گشتن الا خودش ، دلم می خواست برگرده و به تلافی اون دفعه بگم :

-می گن فوش رو بنداز زمین صاحبش برمی داره ، راست گفتن !

و این جوری کلی حرصش بدم .

ولی حرفم رو به یور مبارکش هم نیاورد .
برنگشت که برنگشت ...

ویرایش شده در توسط M@hta
  • پسندیدم 4
  • باحال بود 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 35
دوباره داد زدم :
-دفعه ی دیگه که اومدم ، برات یه عینک می خرم ! شاید کم تر توی در و دیوار رفتی !

از حرص یه جیغ محکم زدم .

یکی دستش رو پشتم گذاشت ، ترسیدم و در حال برگشت یه جیغ دیگه هم زدم .

همه فکر می کردن توی دانشگاه دیونه اومده ، با تعجب نگاهم می کردن و سر تکون می دادن .

میمون ها برید واسه ی خودتون متاسف باشید !

-حرص نخور کلا با هرکس که بهش پا نده یا روش رو کم کنه ، لجه ! حالا تو توی دسته ی اولی یا دوم ؟

این حرف ها رو یه دختر سبزه ی بانمک که صورت کوچولوی بامزه ای داشت ، بهم گفت . تا دهنم رو باز کنم و بگم که باهاش دعوام شده ، گفت :
-ماشالله خوشگل هم که هستی ، شمارش رو پاره کردی ؟

فکر کن رادمان به من شماره بده ، حتی با فکرش هم می تونستم دو روز بخندم .

 مثلا با یه کارت ویزیت بیاد جلو و بگه :

رادمان-کیانا خانم، دیگه نمی خوام برام کیانا خانم باشی ! می خوام خانمم باشی  !

دختر - الـــــو کجا رفتی؟

چون حسابی مشغول رویا پردازی بودم و اصلا توی باغ نبودم ، گفتم :

-ها چی؟ همین جام .

دختر - خوبه ، من غوغام هم ترمیه رادمان !

-چه جالب، منم کیانام ترم اولی! 

غوغا- متوجه شدم ، ترم اولی بودنت از قیافت می باره .
خم شد و از روی زمین گوشیه سادم رو که دل و رودش بیرون ریخته بود ، برداشت . دوباره سر همش کرد و دستم داد .

غوغا- دوست باشیم؟ 

-مگه الان نیستیم؟

یهو پرید بغلم و محکم ماچم کرد ،  هولش دادم که یک قدم عقب تر رفت و با یه صدای خاله زنکی گفتم :
-مگه خودت ناموس نداری ، چشمت ناموس مردم رو گرفته ؟

غوغا از بالا تا پایینم رو نگاه کردم و گفت :
-حالا خوبه همچین مالی ام نیستی !

 با بحث و شوخی تا جلوی در کلاسم رفتیم ، به تنهایی وارد کلاس شدم تا کیفم رو بردارم . وقتی که برگشتم و هرچی دور و اطراف رو نگاه کردم ، اثری از غوغا نبود . بیخیال نامردش شدم و سمت تریا رفتم تا از خجالت شکمم در بیام .

در تریا رو که باز کردم ، باد گرم و جمعیت زیاد هردو باهم توی ذوقم زد .

+ می دونی چی جالبه کیانا ؟ 
ـ هوم 
+ چرا همه پسرن ؟
ـ لابد دخترا وسع خرید ندارن ، نه شاید هم رژیم دارن !

هـــــوف ، دوباره به سرم زده بود و با خودم حرف می زدم .( تخیل نیست که ، فیلم سه بعدی تو مغزش می سازه )

خودم رو به بیخیالی زدم ، داخل شدم و یه ایستک با کیک خردیم . کلی چشم چرخوندم و بین اون همه پسر که چهار چشمی نگاهم می کردن ، جوری که انگار تاحالا دختر ندیدن ، یه صندلی خالی پیدا کردم و نشستم .
وسایلم رو روی میز گذاشتم و کیکم رو باز کردم ، خواستم با ولع بخورمش که احساس کردم کسی بالای سرم وایستاده .

سرم رو بلند کردم و یه پسر قد بلند و هیکلی رو توی زاویه ی دیدم ، دیدم . طلب کار پرسیدم :

-بله ؟ امری داشتید ؟
توی دلم گفتم :
- گشنه ، وایستادی بالای سرم لقمه هام رو بشموری ؟

پسر - بلند شو می خوام بشینم !

خب به من چه برو یجا پیدا کن بشین ، والله جوری بالا سرم وایستاده و مثل بچه یتیما نگاهم می کنه که انگار قصد کار دیگه رو داره . به دنبال جواب دندون شکن تری گشتم و گفتم :

-من زود تر این صندلی رو پیدا کردم ، برای چی باید بلند شم ؟ مشکل داری می تونی بری یه صندلی دیگه پیدا کنی ! 

دستم رو به نشونه ی گورت رو گم کن ، توی هوا تکون دادم و گفتم :

ـ تا سه می شمورم دیگه نبینمت !

یه لنگه ابروش رو بالا انداخت و گفت:
-عرفا و شرعا و اصلا جای شما اینجا نیست ، پس با زبون خوش بلند شو ! 

منم یه لنگه ابروم رو بالا انداختم و گفتم:
-برو خدا روزیت رو جای دیگه حواله کنه ، مثلا بلند نشم می خوای چی کار کنی؟

پسره اخماش رو توی هم کرد ، از استین مانتوم گرفت و کشید تا مثلا بلند شم .

از پشت سر صدای برخورد چیزی به میز امد و بلافاصله یه نفر دیگه هم پشت سرم وایستاد.

-مگه نمی بینی متوجه نشده اشتباه اومده ، نمی تونی مثل بچه ی ادم حالیش کنی ؟

عـــــه این که علی خودمون بود ، پس عجله داشت بیاد شکمش رو سیر کنه . نوچ نوچ نوچ ، الحق که همتون بنده ی شکمید ! 

پسر - تو چی می گی جوجه؟

علی- می گم ادم باش ، این طرز صحبت با یه خانم نیست !

پسره- عـــــــو ، تو یادم بده داداچ مشخصه تو این کارا تبهر داریـــــــا .

گیج شده بودم ، اومدم یه سوال بپرسم که علی کیک و ایستَکم رو برداشت و کیفم رو پشتش انداخت .

یه اشاره بهم کرد که یعنی بلند شو و به سمت در خروجی رفت .

وا این تا نیم ساعت پیش به من نگاه هم نمی کرد ، حالا چش شده ؟ چشم هام رو برای پسره چپ و پشت علی پاتند کردم .

داشتم سوال هام رو دسته بندی می کردم که وقتی از تریا بیرون زدیم از علی بپرسم که صدای یه نفر در اومد.
- هـــــــو از بچه بسیجی جماعت بعیده داداش !

رو به دوستش طوری که ما بشنویم ، گفت :

-شاید هم تازه رل زده !

با حرفش ،کل کافه رو هوا رفت . اعصابم خورد شده بود ، خواستم جوابشون رو بدم که علی لباسم رو گرفت و کشید .

این واقعا کی بود که همچین حرف هایی رو تاب می اورد ؟ وقتی من مطمئن بودم که تا همین چند دقیقه ی پیش نمی دونست که صورتم دقیقا چه شکلیه ؟

 

  • پسندیدم 3
  • باحال بود 3
  • ذوق زده 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 40

همه با یه علامت سوال بزرگ در قسمت فوقانی سرشون به شهبازی نگاه می کردن . برای اولین بار توی زندگیم از استرس زیاد دست هام می لرزید و پشت کمرم عرق سرد نشسته بود .

شهبازی- من یه دانشجو دارم که اخلاقش با کیانا مو نمی زنه ، می دونم که همه هم اون رو می شناسید و اگر تا به حال بخاطر کار هاش اخراج نشده ، فقط وفقط به خاطر پارتیه کلفتشه !

وا حالا چرا طهماسبی به جلز ولز افتاده؟

به محض این که شهبازی در مورد پارتی بازی و ... حرف زد ، طهماسبی موتور سوزوند و دود از کلش بلند شد .

در حال تجزیه تحلیل میزان عصبانیت طهماسبی بودم و با خودم مور مور می کردم که چه قدر خوبه یه نفر دیگه هم مثل من هست که شهبازی ادامه ی حرفش رو از سر گرفت :

شهبازی- تازه به کارهای دفتری هم وارده .

لب و لوچم اویزون شد و توی دلم گفتم ؛ خب این ها چه ربطی به اخراج شدن من داره ؟
نخواستم دفاع کنی!  همین جوری سنگین ترم ، لاقعل توی اوج خدا فظی می کنم .

طهماسبی- اقای شهبازی من متوجه نمی شم می شه واضح تر توضیح بدید؟ 

شهبازی- بله ، لپ کلامم این بود که چون کیانا تجربه نداره و از کار دفتر داری سر در نمیاره با رادمان توی کتاب خونه کار کنن !

برق دویست و بیست ولت بهم وصل می کردن ، اون قدر شوکه نمی شدم که با نظر چیپ شهبازی شدم .

این رادمان خر توی واقعیت که با کله از روم رد می شد ، توی تتبیه هام هم باز نقش داشت و باید توی مخم دلر می شد . نخیر افکار شهبازی فقط به درد این می خورد که ببرنش و باهاش فیلم تخیلی بسازن !

-اقایون این جا جلسه ی محاکمه ی منه چه ربطی به اقای طهماسبی داره ؟

بیا یه ماه هم ما باهم دعوا نداریم و مثل دیوار از کنار هم رد می شیم ، این ها ول کن نیستن !

قیافه ی همه راضی به نظر می رسید و طولی نکشیدکه موافقت خودشون رو اعلام کردن .

کلافه دستی به موهای اشفتم که از همه طرف مقنعم بیرون زده بود، کشیدم و در حالی که نفسم رو بیرون می دادم گفتم :

-من خودم تنهایی کار می کنم ، اصلا کار چیه می خوام اخراج بشم  !

طهماسبی- خانم رادمنش تا زمانی که یه کتاب دار برای کتاب خونه ی ارواحی که شما ساختین نیاد ، شما اون جا کار می کنید !

دهنم باز مونده بود ، فکر هم کلامی با رادمان هم منرو می کشت ... حالا چه برسه به کــــــــار ! با ته مانده امیدم گفتم :
-تنها دیگه ، نه؟

طهماسبی- نه!  خوبه که این وسط یه گوش مالی هم به رادمان بدیم .

دوباره لبخند به لب های رضایی برگشت ، بیشعور اگه من حال تورو نگرفتم !

-اقای طهماسبی شما که خودتون از ماجرا خبر دارید ، ما حتی نمی تونیم به صورت عادی کنار هم وایستیم ! اصـن... اصــلا من با علی میرم، اصلا نرگس یا غوغا ...

هرچه قدر من  عزوچز می کردم ، باز هم این شهبازی و طهماسبی بودن که هی می بریدن و میدوختن و تن خورش رو روی من امتحان می کردن .

طهماسبی- چون باهم نمی سازید من موافقت کردم ! این جوری هم تو در امانی ، هم کتاب خونه و هم رادمان ! 

چه امانی ؟!
ما همون  روز اول کتاب خونه رو با خودمون می فرستادیم هوا ، هـه چه عقلی کردی طهماسبی !
دیدم این روش مخالفت فایده نداره ، این ها برای رادمان که اون جا نبود تصمیم می گرفتن ، چه برسه به من که متهم ردیف اول بودم .
بقیه ی اساتیدهم که نقش هویج سر جالیز رو بازی و فقط با نگاهشون همراهی می کردن . حیف نون ها انگار که دلشون خنک شده باشه ، توامان  لبخند ژکوند می زدن .

-درسم چی می شه؟

طهماسبی- شما به کلاس هاتون هم می رسید ، چه روز هایی در هفته کلاس دارید؟

یکم این پا اون پا کردم تا یه چیزی بگم  که قضیه ی کار کردن توی کتاب خونه منتفی بشه .

- امـم ... خــــــب .... اها روز های فرد (انگار کلاس زبان می ره با این فکرهای قشنگت مهندس نشی حیفی ).

طهماسبی- چه زمان مناسبی! نیازی نیست شما هر روز کتابخونه باشید ، دقیقا ساعت کلاس هاتون به موقع و روی برنامه ی منظمه ... هـوم روز های فرد خیلی حساب شده به نظر میاد ، این طور نیست شهبازی ؟

شهبازی هم درست مثل طهاسبی توی فکر رفت و سرش رو بالا و پایین کرد .
دلم می خواست مثل انسان های اولیه جفت پا بپرم روی میز و یه گاز محکم از کلش بزنم .

اه نه اون وقت دهنم پر مو می شه !

از فکری که کردم به خودم لرزیدم و نفس عمیقی کشیدم .

هـــــوف دوباره توی چه شرایطی داشتم دنبال زیر بغل مار می گشتم .( کنایه به افکار غیر مرتبط به شرایطش )

دوتا دست هام رو بالا بردم و روی سرم گذاشتم ، گفتم :
-اصلا من اخراج بشم سنگین ترم ، من خونمون تهران نیست که هر روز هر روز پاشم بیام دانشگاه  ! 

طهماسبی کمی فکر کرد و با اطمینان گفت

-شما نگران کرایه ماشینتون نباشید ، به جای حقوق یه مبلغی به عنوان کرایه ماشین بهتون تعلق می گیره ! دیگه هم حرفی نباشه ، می تونید تشریف ببرید !


تشریف ببرم؟ کجــــــــــا؟
دارید خونه خرابم می کنید ! با اون بلایی که دفعه ی اخر سر ماشین رادمان اوردم و هنوز تلافی نکرده ، توی این فرصت مناسب حتما من رو می کشه .

به شهبازی نگاه کردم یکم قیافم رو مظلوم کردم و خواستم ملتمسانه ازش تقاضایی کنم که خودش پیش قدم شد و گفت :

-کیانا برو بیرون وقت استراحت استاد هاست ، چشم هاتم شبیه گربه ی شرک نکن !

سرم انداختم پایین و دوقدم از میز دور شدم ، اما یهویی برگشتم و گفتم :

-رادمـــان ... امم ، نـ...ـه  یعنی اقای طهماسبی چی ؟ اون که روحش هم خبر نداره من براش چه کار مناسبی پیدا کردم تا از این به بعد توی دانشگاه ول نچرخه !

چشم های خان پور گرد شد .

خب حالـــا  !
مدیونی اگه فکر کنی بین و من رادمان چیزی هست ، جز عشق و وفا داری ...

طهماسبی- شما نگران نباشید ، بفرمایید بیرون !

-برم دیگه؟

رضایی لقمه ی نونش رو روی میز انداخت و با حرص گفت :

- نه می خوای بشین با ما صبحانه بخور .

جلو تر اومدم ، یه صندلی خالی پیدا کردم و روش نشستم .

-چون خانم رضایی عزیز گفتن ؛ من روشون رو زمین نمی ندازم و باهاتون صبحانه می خورم .

شهبازی- کیانا همین الان داشتی اخراج می شدیا ، پاشو بفرما بیرون !

بلند شدم یه چشمک به رضایی زدم که خان پور به خودش گرفت و نیشش شل شد ، حالا خوبه حرکت دیگه ای نزدم ، وگرنه از حال می رفت .

همین که دست گیره ی در رو پایین کشیدم ، نرگس و غوغا که هیچ وقت باهم سلوک نمی کردن ، با نگرانی سرم ریختن .

علی هم یکم دور تر به دیوار تکیه داد بود و به نک کفش هاش نگاه می کرد .

مطمعنم این غوغا خبرش کرده بود ، موز مار ...
نرگس- مــــار موز !

با دستم یه دونه محکم توی سرم زدم ، دوباره فکرم رو به زبون اورده بودم .

غوغا- خـــــــب اخراج شدی به سلامتی؟

با کولم توی سرش زدم و گفتم :
-زبونت رو مار بگزه دختر ، این حرفا چیه؟
سوگولیه شهبازی رو مگه اخراج می کنن ؟

غوغا که کشته مرده ی شهبازی بود ، یه اخم غلیظ کرد و جلو تر از ما راه افتاد .

زیاد جدی نگیرینش ، این رو خانوادش هم جدی نمی گیرن ! 

ماجرا رو برای نرگس تعریف کردم . علی هم که پشت سر ما می اومد ، داشت می شنید .

-اره دیگه کار اجباری اونم کاش تنهایی بـود!

نرگس- پس با کی؟

نیشم رو باز کردم و گفتم :
-رادمان .

تا اسمش رو بردم ، علی جلومون پرید و گفت :
-طبق چه قانونی این کار رو کردن ، اصلا چرا باید با یه مرد کار کنی؟ اگه بلایی به سرت بیاره چی؟

دوباره غیرتی شده بود . بهش رو می دادم ، می رفت و رادمان از خدا بی خبر رو یه دل سیر می زد.
درست مثل دفعه ی قبلی که رادمان  زیپ کیفم رو باز کرد ، علی هم برگشت یه مشت مهمونش کرد که یه دعوای حسابی سر گرفت .

هر کی هم نمی دونست فکر می کرد علی دنبال من راه میوفته ، در صورتی که تا وقتی بره خونشون من مثل جوجه اردک دنبالش بودم .
اوایل فکر میکرد نخ می دم ، بعدها دستش اومد که فقط مثل یه دوست باهاش رفتار می کنم !

-علـــی چیزی نیست حرص نخور ، یا من اون رو می کشم یا بلعکس !
غوغا  داشت به در خروجی می رسید ، می دونستم اگه از در خارج بشه ؛ تبحر عجیبی داره که به یک باره توی حیاط غیبش بزنه .

داد زدم .
-عاشق بعد از اینی بری صبحونه از دستت رفته هــــــــا...

انگار حرفم اب روی اتیش بود که با یه لبخند برگشت و بازوم رو گرفت . شماهـا خبر ندارید ، ولی می گم که خبر دار بشید گشنه زیاد شده ها ...

از علی خداحافظی کردیم و به سمت سلف بانوان راه افتادیم که به صورت کاملا ناگهانی یه لامپ ابی بالای سرم روشن شد .

با عجله به سمت خلاف مسیر دخترها دویدم ودستم رو براشون تکون دادم .

غوغا- پس صبحونه ی من چی می شه ؟

کارد بخوره به اون خندق بلات که وقت شناس نیست ، داد زدم :

-شما برید بخورید ، برای من هم جا نگه دارید ، الان بر می گردم !

نرگس-ملت تنبیه می شن یه هفته هیچی نمی خورن ، گفتم الان می گی اشتها ندارم !

بیخیال پرچونگیشون ، پشت سر علی دویدم . از دور می دیدمش که سلانه سلانه  داشت به سمت تریا می رفت .

داد زدم :
-علی وایستا منم میــام !

همچین بلند داد زدم نه تنها علی بلکه کل دانشجو هایی که تو اون قسمت بودن برگشتن و نگاهم کردن .

دوباره بلند گفتم :
-علی ها زیاد شدن ...
یکم مکث کردم و دوباره با صدای بلند گفتم :
-یـــا فضولا .

دخترها با یه قیافه ای شبیه بغض پشه روشون رو برگردوندن و پسر ها هم که مثل همیشه بخاطر حرفم  هر هرشون هوا رفت .

  • پسندیدم 7
  • باحال بود 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 41
نفس زنون به علی رسیدم که حسابی اخم هاش توی هم بود . 

 - چرا دیگه قیافه می گیری ؟ دو دقیقه برام صبر کردی ها ، حالا خوبه دویدم .

یه ابروش رو بالا انداخت و هم چنان موثر بود که سرش پایین باشه .

علی- شما نمی تونستی به من زنگ بزنی ، حتما باید داد می زدی ؟

اون هم راست می گفت ها ، دستم رو بالا برظدم و سرم خاروندم  .
-خب عجله داشتم نری توی تریا .

علی- می رفتم هم می اومدم بیرون !

خب بابا فهمیدم کارم اشتباه بوده ، بدون کوچک ترین مکثی بعد از اتمام حرفش ، گفتم :
-علی بیخیال زود باش بریم تو ، الان مرغ از قفس می پره !

علی- تو ، کجا ... مرغ کیه؟ نگو می خوای بیای توی تریای پسرا .

در حالی که لب هام رو روی هم فشار می دادم ، سرم رو بالا و پایین کردم .

عصبانیتش باعث شد سرش رو بالا بیاره و توی چشم هام خیره بشه و با بهت داد بزنه :
علی- امکان نــــــــداره !

الان من ممکنش می کنم !

از کیف سامسونتش گرفتم ، کشیدمش . چون انتظار همچین کاری رو نداشت چند قدمی رو بی اختیار دنبالم دوید .

همه چپ چپ به علی نگاه می کردن .
کیانا تو اخر ابروی این بدبخت رو می بری! 

علی- کیا ..کیانا ...ول کن خودم میام !

(شما هم شنیدید؟ )
از تعجب و خوشحالی روی هوا پریدم و جلوش وایستادم و گفتم :
-دیدی گفتی !
دیدی دیگه نگفتی !

کپ کرده بود و حتما با خودش می گفت یعنی چی ، دیدی گفتی؟ دیدی نگفتی؟

با یه قیافه ی متفکر نگاهم می کرد که جمله ام رو با ذوق درست کردم :

-دیدی گفتی کیانا !
دیدی دیگه نگفتی خانم !

این بار  با سر خوشی جلو تر از علی راه افتادم ، به تریا رسیدم و تا خواستم دستگیره ی در تریا رو بکشم که باز بشه  ، علی جلوتر از من دستش رو روی دستگیره گذاشت .

علی- کیانا خانم درد سر می شه ها !
سرم  رو به معنیه نفی بالا و پایین کردم .

علی- پس یکم مقنعه تون رو درست کنید !

برای این که دیگه گیر نده ، نوک مقنعم جلو کشیدم و دستم رو از دوطرف بهش کبوندم ، بالای مقنعم درست مثل نوک کلاغ تیز و کشیده شد که به کارم ادامه دادم و از دو طرف تا زدمش .
برگشم و به علی که پشت سرم بود نگاه کردم .


به زور جلوی خندش رو گرفته بود و با فک مرتعش از زور کنترل خندش گفت :

علی-این جوری بیشتر جلب توجه می کنی !


 در تریا رو باز کرد و صبر کرد که اول من وارد بشم ، سپس خودش هم پشت سرم اومد و یه نگاه نگران به من انداخت .

واقعا جا داشت بگم ؛ از اینجا می شه به عنوان باغ وحش شماره ی دو یاد کرد .

تا من وارد شدم ، همه ی سر ها به سمتم  چرخید . یه عده چون دفعه ی قبل که رفته بودم سلف اقایون  اون جا بودن ، می خندیدن و بقیه هم با تعجب نگاهم می کردن .

چشم چرخوندم و رادمان رو اون ته مه ها بین اون دوست های عتیقش پیدا کردم ، به علی گفتم بره بشینه و خودم هم راهم رو به طرف رادمان کج کردم .

به میزشون که رسیدم ، به غیر اونی که باید همه سرشون رو بلند کردن .

صدام رو صاف کردم و سعی کردم اصلا به تیپ و عضلات دختر کش رادمان توجه نکنم و فقط صداش کنم :
-اقای طهماسبی ؟

سرش رو با اکراه بلند کرد ، یه نگاه کاملا خنثی و  عاری از هر حس موجود بهم انداخت و دوباره سرش رو توی صبحونه ی مفصل و گرون قیمتش که روی میز بود ، کرد .

رادمان- می شنوم !

کثافت مرض به من بی محلی می کرد ، باشه طلبت به حساب شما رسیدگی خواهد شد .

-یه مطلبی هست که باید تنهایی بهتون بگم !

بدون هیچ عکس العملی گفت :
-گفتم که همین جا بگو ، اگه هم سرکار گذاشتی بفرمایید خانم خدا روزیتون رو جای دیگه حواله کنه .

کفرم در اومد بود ، بیا و بهش لطف کن ! صدام رو بالا بردم و با عصبانیت گفتم :

-گدا رد نمی کنیــــــــــا...
وقتی می گم پاشو بیا کارت دارم  ، حتما چیز مهمیه که کلا تو یکی رو توش ادم حساب کردم !
نه تنها سر رادمان بلند شد ، بلکه همه به سمتم برگشتن و با چشم های از حدقه بیرون زده ، نگاهم کردن  .

- شماها به کارتون برسید ، فضول رو بردن جهنم !

روبه رادمان که انگار خمیر می جویید و حسابی شوکه شده بود ، ادامه دادم :
-موضوع مهمیه بیرون منتظرتم .

به سمت در خروجی راه افتادم و زیر چشمی دیدم که رادمان پشت سرم در حال حرکته و خیالم از بابت اومدنش ، راحت شد .

همین که رادمان از جاش بلند شد ، پسر ها براش هو کشیدن و یکی بلند گفت :
- کیانا علی دلت رو زد ، یا دنبال لقمه های بزرگ تری ؟

با حرص برگشتم و تا سر میز پسر پرو تغییر مسیر دادم  ، اگه می دونست چه اتفاقی داره توی زندگیم میوفته ، مطمئنن  لال می شد .

با نیش باز داشت نگاهم می کرد که کیک شکلاتی روی میزش رو برداشتم ، تا جلوی بینیم بردم و بوش کردم .

-امم بوش که خوبه فکر کنم برای تقویت موی ادم های خـر هم مناسب باشه .

به سه شماره بعد از اتمام حرفم نکشید که کیک رو توی سرش له کردم ، دهنش باز مونده بود . انتظار هر کاری رو داشت ، الا این یکی .

-این کار رو کردم که یک ؛ بفهمی ، کشمش هم دم داره ( کیانا خانم )
دو ؛ حرف دهنت رو مزه کن و بعد تف کنی بیرون !

دستم رو با دستمال کاغذی که روی میز بود ، پاک کردم و دسمال کثیف رو به دست پسر دادم و از تریا خارج شدم .

دور و اطراف رو نگاه کردم ، رادمان یکم دور تر پشت به من ایستاده بود  .

هنوز یک قدم مونده بود که کامل بهش برسم ، ولی با این حال ابراز وجود کردم :
- معذرت منتظر موندی  !

رادمان چشم های روشنش به ناگاه تیره و دست به سینه شد و گفت :
- من برای معذرت خواهی بیرون کشیدی ؟
اون حرف مهمت رو بزن عجله دارم .

دندون هام رو به هم فشردم و در حینی که انگشت اشاره ام رو بالا بردم ، گفتم :

-ببین ...

مثل دمپایی پاره توی حرفم پرید و گفت :

رادمان- نه تو ببین ، من قصد ازدواج ندارم ، همین طور رفاقت با تو یکی !

دست هام که خود به خود مشت شده بود و داشت می امد که توی صورت رادمان بشینه رو بیشتر مشت کردم که بالا تر از اون نیاد  و فکش رو داغون نکنه .

 -مغزت توانایی حدس زدن رو نداره ، چرا زحمت بی خودی می کشی ؟
دارم می گم من اصلا تو رو ادم حساب نمی کنم ، پس زیپ دهنت رو بکش و فقط گوش کن و توهم عشق نزن که حوصله ی نعش کشی ندارم !

 

ویرایش شده در توسط M@hta
  • پسندیدم 6
  • باحال بود 1
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 41

اخم هاش رو توی هم کرد و یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت .

- تو از کار های دفتری سر در میاری؟

در جواب فقط سرش رو بالا و پایین کرد که باعث شد موهای خوش حالت و درست شدش توی صورتش بریزه. 
حالا برای من لال شده بود، این پا و اون پا می کردم که چه جوری بهش بگم : خراب کاری من دامن اون رو هم گرفته .

مطمئن بودم، به محض این که حرفم رو به زبون بیارم، همون جا می زد، مثل میخ توی زمین می رفتم. 

پنجه هام رو توی هم پیچیدم، آب دهنم رو قوت دادم و با دم عمیقی که گرفتم، گفتم:

-من برات کار پیدا کردم! 

بعد از اتمام حرفم، لبخندی از سر رضایت زدم و منتظر به چشم های روشنش که رفته رفته کدر می شد، چشم دوختم. 

در نهایت چشم هاش رو توی حدقه چرخوند و با تمسخر گفت :
-وای چه عالی اگه این کار رو نمی کردی، من بی کار روزگار می شدم، معتاد می شدم و زن و پچم گشنه می موندن .

یهو جدی شد و ادامه داد:
-خانم گرفتی من رو؟  دوساعت کار مهم دارم، خیلی ضروریه همین بود؟ کاری هم که برام پیدا کردی ارزونیه خودت، چه ...

با عصبانیت ناشی از اتفاقات چندی پیش و رفتار ناشایست رادمان توی حرفش پریدم و سعی کردم با لحن آرومی بگم :
-البته یه تیکه اش جا موند، کار اجباری! چه بخوای و چه نخوای باید برای ادامه تحصیلت این کار رو انجام بدی! 

روی پاشنه ی پا برگشتم و قدم زنان ازش دور شدم .

رادمان- وایستا ببینم چی داری می گی؟
الــــــــــــو...

همون طور که به سمت تریا می رفتم که به نرگس و غوغا ملحق بشم، گفتم :

- تو که به توضیح بیشتر نیازی نداری . 

برگشتم یه نگاه به سرتا پاش انداختم، سعی کردم دلخوریم توی صدام اثری نذاره و ادامه دادم :

-ماشالله عقل کلی هستی واسه خودت .

دنبالم راه افتاد و کلافه گفت :

رادمان  - منظورت از کار اجباری چی بود؟

قدم هام رو تند تر کردم و بدون توجه به سوال های پیا پیش پا به فرار گذاشتم، فرار از چی؟ شاید داشتم تلافی می کردم و شای هم تحمل صدای نافذ و گیراش رو نداشتم.

توی دلم گفتم؛ من رو مسخره می کنی ، حالا مثل چی توی خماری بمون.

+با تواما مسابقه ی دو میدانی گذاشتی، منظورت از حرفی که زدی چی بود؟ 

- هیچی، یه چیزی گفتم دور هم بخندیم .

+هه هـــــــه ، بسی خندیدم .

کیفم رو گرفت وکشید که باعث شد سکندری بخورم وسر جام بایستم. 
رادمان- واستا ببینم چی می گی خاله سوسکه؟
مثل ادم از اول تا اخرش رو می گی، هی هم شهین مهین نمی کنی واسه من! کلی و کامل توضیح  بده  .

 

نه این که ترسیده باشم ها، نه فقط لوس بازی برای امروز کافی بود. این الدنگ اخرین امیدم برای رهایی از این بلای آسمانی بود.

-ببین رادمان .

+اقا ی طهماسبی! 

خوب بابا انگار رئیس جمهور امریکا بود. 
چشم هام رو براش چپ کردم، دستم رو مثل زیپ روی لب هام کشیدم و با حالت چندش اوری گفتم :

-اقای طهماسبی، اگه نبندی هر دوتامون به فنا رفتیم .
 (سرو صورتم برگردوندم به حالت عادی کل ماجرا رو براش تعریف کردم .)

- خلاصه بگم اقای طهماسبی ... 

+همون رادمان! 

مغز دلیت رو دلم می خواست َچکیش کنم، هنوز معلوم نبود با خودش چند چنده که حتی نمی تونه در رابطه با این که چی صداش کنم تصمیم بگیره. حیف که کارم پیشت گیره ... 

-بله، خلاصه که می خوان دانشگاه رو خلوت کنن، اقا رادمان من هرکار کردم؛ قبول نکردن که خودم تنهایی کار کنم، یا اصلا با یکی از دوست هام . شما از نفوذتون استفاده کنید! 

رادمان نیشش رو باز کرد که باعث شد ردیف دندون های سفید و مرتبش بیرون بزنه.

+ شما دوست ندارید با من کار کنید؟ 

سرم رو با عجز بالا و پایین کردم .

با خودم گفتم؛ الان می گه بخاطر تو  فکشون  رو می بندم هیچ، دهنشون رو هم اسفات می کنم .

کم کم داشتم با فکر خودم ذوق مرگ می شدم که یهویی گفت :

رادمان- ولی من هیچ مشکلی ندارم.

ـ چـــــــــی ، من رو گرفتی؟ 

رادمان- نه من هیچ علاقه ای به زن گرفتن ندارم ، اگر هم داشته باشم تو یکی رو نمی گیرم ! فردا توی کتاب خونه می بینمت ، یاعلی...

 به ثانیه نکشید که من رو با کلی امید و امال از دست رفته ،گذاشت و رفت! 
چه طور می تونست ، چه طور ممکن بود که ...
داد زدم :
- من اشـــک تو یکی رو در میارم !

چیزی نزدیک به ده قدم ازم دور شده بود ، ایستاد و سرش رو به سمتم برگردوند گفت :
-من بیشتــــــر ...

پاهام رو به زمین کوبیدم و کیفم رو در اوردم ، پرت کردم . دلم می خواست جیغهای ممتدبکشم و گریه کنم .

***

آن چنان توی ذوقم خورده بود که برای کلاس بعدی هم نموندم، حتی دیگه پیش نرگس و غوغا هم برنگشتم تا صبحانه بخورم، به مقصد خونه، دانشگاه رو ترک کردم. 

با بی حالی تمام کلید رو توی در چرخوندم و از جلوی در با صدای خفه ای گفتم:
-خوش اومدم، می دونم منور کردم، قربونتون ترخدا بلند نشیدا ...

مامان پنجره ی مشرف به حیاط رو باز کرد و با تشر گفت :
مامان- چخبرته، بیا تو مهمون داریم! برای ادم ابرو نمی ذاری که .
صدام رو نازک کردم و در حالی که با سر راه می اومدم، گفتم :
-ِاوا مامان بگو چشم هاشون رو ببندن، من اومد نورم چشم هاشون رو نزنه! 
مامان با حرص داد زد :
ـ کیــــــــــــانــــــا
-جان، جانا اومدم.
کفش هام رو فوری در اوردم و وارد خونه شدم ، خودم رو به نشیمن رسوندم و از چیزی که دیدم، حتی دهنم باز نشد که سلام بدم .

همون پسره بود که ... که توی قهوه خونه دیده بودمش، این جا چی کار می کرد ؟
پسر -سلام علیکم، بیرون که خوب زبونت دراز بود .
دیگه نمی خواستم کم بیارم دو دفعه حالم رو بد گرفته بود و من تنها کاری که تونسته بودم انجام بدم؛ وایستادن و نگاه کردن بود. 

هرچی حرص و حسرت که از صبح و اون روز در قهوه خونه توی دلم مونده بود رو داخل صدام ریختم و گفتم :
-ادم هر روز هر روز که سلام نمی ده! 

مامان چشم و ابرو ای برام اومد و در حالی که لبش رو گاز می گرفت، گفت :
مامان- هیس، بی ادب... تو الان توی خونه چی کار می کنی، مگه تا عصر کلاس نداشتی؟

 با چشم به پسر که روی کاناپه لم داده بود، اشاره کردم و مهر تایید روی پلید بودنم، زدم‌ ‌‌؛ 

_ بی ادب بودن، خوبه دیگه بقیه ازم ادب یاد می گیرن! البته اگر قدرت فرا گیری داشته باشن . کلاسام کنسل شد، برگشتم حالا اگه مزاحمم برم همون شب بیام. 


مامان دندونش رو بیشتر به لبش فروکرد و زیر لب گفت :
-جز جیگر زده، حساب تو یکی رو من به موقش می رسم . 
در حین حرف زدن، چشم هاش مدام پر و خالی می شد و این پارودوکس موجود در چهرش که هم اخم داشت و هم بغض حسابی گیجم کرده بود .
-خوب مامان جان معرفی نمی...
زنگ در به صدا در اومد .
- کیمیاست ! وای مامان بدبخت شدم، تا من برم توی اتاق در رو باز نکنیا.
مامان- باز چه گندی زدی؟
- هیچی صبح که داشتم می رفتم، دیدم مقنعم خیلی چروکه مقنعه ی کیمیا رو از زیر متکاش کش رفتم! 
مامان که می رفت آیفون رو برداره، گفت :
- دختر نمی دونم تو به کی رفتی!
-به بابا.
 از حرفی که زدم، خودم  هم ناراحت شدم چه برسه به مامان.

باز هم چرخیدم و چرخیدم به بابا رسیدم، اگه بابام بود .... این جمله ایه که هربار و هرجا که کم می اوردم ، هروقت که خسته می شدم مهمون ذهنم می شد .

مامان درحین فشار دادن دکمه ی ایفون، گفت :
-د برو تو اتاقت دیگه الان دعوا می شه! 
چشم هام رو روی هم گذاشتم و با درد گفتم :
-بیخیال

  • پسندیدم 4
  • ذوق زده 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 42

در باز شد و کیمیا از بین در مشخص شد ، هنوز به طور کامل وارد خونه نشده بود که چشم هاش بست و دهنش رو باز کرد :
کیمیا- دختره ی خنگ عوضیه خسیس بیشعور، ابرو واسم نذاشته، مجبور شدم کل روز با یه مقنعه ی از دهن گاو در اومده سر کنم !

مقنعش رو بالا اورد و ،توی دستش تکون تکون داد تا همه متوجه وخامت اوضاع بشن .
قیافش به قرمزی می زد و از خشم زیاد ، موقع حرف زدن مدام از دهنش تف بیرون می پرید ، همین من و پسر رو به خنده انداخت .
 کیمیا تا به پذیرایی رسید با دیدن پسر معروف حرف توی دهنش ماسید و مثل من چشم هاش از حدقه بیرون زد  .


کیمیا-تو، تو اینجا چیکار میکنی ؟


بلافاصله بعد از تموم شدن حرفش به من نگاه کرد و با حرکت دستش ازم پرسید که موضوع چیه ؟
دهن باز کردم که بگم من از تو بی خبر ترم ، اما مامان پیش دستی کرد :
مامان- یه دقیقه بشینید ، بذارید منم حرف بزنم !
منو کیمیا باهم- بفرمایید .

مامان درست مثل همیشه که هروقت هول می کرد و استرس داشت ، با انگشت هاش بازی کرد و با بغض و شوق وصف نشدنی گفت :
مامان- ایشون کیا...


دینگ دینگ، دینگ دینگ
مامان- هــــــوف ، مثل این که این دوتا رو خفه کنیم زنگ لال بشو نیست !
یه نفس بلند کشید و رفت تا در رو باز کنه .

کیمیا سرکی کشید و با کنج کاوی گفت :
-کیه مامان؟
مامان-بچم کیارشه .
(حالا انگار می گفت کیارش ما نمی دونستیم که بچش هم هست ، اه اه بدم میاد ازین پسر دوستا )

برخلاف درون حسود و ازخود راضیم ، از جام بلند شدم و در حالی که دو دستم رو به طرف بالا کش می اوردم ، جیغ زدم :
- هــــــــورا 
بدو بدو تا جلوی در ورودی رفتم و همین که در باز شد، بغلش پریدم . اون هم از خدا خواسته محکم توی بغلش گرفتتم و به سمت حال حرکت کرد .
کیارش - سلام جوجه اردک زشت ، تو مگه کلاس نداشتی ؟ صبح پشت تلفن گفتی که یه هفته ندیدمت ، تازه تا شب هم باید صبر کنم تا از کلاس برگردی !
روی زمین گذاشتتم و رفت صورت مامان رو بوسید  ، با کیمیا زیاد ابش توی یه جوب نمی رفت و از دور یه سلام بهش داد ، تا چشمش به پسر غریبه افتاد ، یه لحظه خشکش زد . ولی فوری ظاهر رو حفظ کرد و جلوتر رفت ، باهاش دست داد و کنارش نشست . انگار صد سال بود که می شناختتش .


(به معنیه واقعیه کلمه کپ کردم اگر این غریبه بود ، کیارش که بزور با فامیل  گرم می گیرفت برای چی با این مرتیکه گرم گرفته ؟
ثانیه به ثانیه نگرانیم بیشتر می شد و یه حس غریبی سرتا سر وجودم رو در بر می گرفت .) 
از فضولی داشتم می مردم و حسابی توی انپاس موندن بودم ، برای همین لب تر کردم بعد از یه نگاه گذری به پسر جذابی که کمی اون طرف ترم نشته بود ، گفتم :
-خوب مامان تا زنگ در رو نزدن ، معرفی کن دیگه !

مامان در حالی که چشم هاش پر از اشک شده بود، نگاه نگرانی به تک تکمون انداخت . انگار  رشته ی کلامش رو گم کرده بود و نمی دونست از کجا باید شروع کنه ، طی یه تصمیم آنی چشم هاش رو بست و گفت :
مامان-این بچم کیانه !
من ، کیمیا و کیارش هم زمان باهم گفتیم :
ـ چـــــــــــــــی ؟

از شوک زیاد هرکس هر چیزی که به زبونش می رسید رو بیان می کرد :
- وایــــــــی یه نون خور اضافه شد  ...
کیارش-من اتاقم رو با این نصف نمی کنمـــــــا...
کیمیا-چیه اینجوری نگاه می کنی ، توام می خوای  بپای من بشی ؟

کیان انگشت شست و سبابش رو روی چشم هاش گذاشت و شروع به مالش کرد ، بعد از چند ثانیه سکوتی که حاکم شده بود ؛ لب هایی که بی شباهت به لب های من نبودند رو طر کرد و گفت :
کیان- واقعا ازین استقبالتون هیجان زده ام .

مامان انگشت هاش رو مشت کرد و تا حدی که توان داشت فشارشون داد ، نگاه سرشار از دلتنگی به کیان انداخت و گفت :


- این هارو ولشون کن ، همین جورین . 


 دیگه نتونست بیش از این خودش رو کنترل کنه و با یه ببخشید ؛ به سمت دست شویی پا تند کرد .
کیارش - کیانا 
-هوم 
کیا- بنظرت من خشگلم یا کیان ؟

نگاه بی تفاوت و متاسفی به هردوشون انداختم و با اطمینانگفتم :
-خوب معلومه من ...
کیمیا- کیانا فکر نکن یادم رفته هـــــا یه روزی حالتو می گیرم .
 پاشد و به طرف اتاقمون رفت ، خدارو شکر با گندی که از امروز دامن گیرم شده بود ، هنوز زنده بودم .
کیارش-من هم می رم لباس هام رو عوض کنم .
 کاملا مشخص بود که هر سه به دنبال بهونه ای برای رهایی از  این جو به وجود امده بودن ، وگرنه که به کیارش رو می دادی با شلوار لی می خوابید .
کیان از این که اصلا ادم حسابش نکرده بودیم ، ناراحت و اشفته به نظر می رسید و مدام موهاش رو در چنگ انگشت های کشیدش می گرفت و می کشید . رو بهش گفتم :


-کسی که جا می زنه و می ره هیچ ارزشی واسه ما نداره ، تو فراموش شده بودی ! کاش همون جا که بودی می موندی ، ببخشید که من مثل بقیه  صحنه رو ترک نمی کنم و خیلی روکم ؛ ولی یکم طول می کشه تا بهت عادت کنیم .


کیان- من واسه کارای خودم دلیل داشتم ...

بین حرفش پریدم و گفتم :
-اصلا دلیل هات واسه ما قانع کننده نیستن .


کیان-من فقط اومدم بهتون سر بزنم ، قرار نیست نون خورتون بشم.

-راست می گی نیومدی نون خور بشی ، تو فقط اومدی مامان رو دق بدی !

در همین حین مامان که حتی یک کلمه از حرف هامون رو نشنیده بود ، وارد نشیمن شد و با ذوق زدگی اشکاری گفت :
مامان- شما دوتا خوب باهم گرم گرفتیدا ، کیان ای کاش چند سال پیش هم بودی . شاید این وروجک به حرف تو یکی گوش می کرد !

با عصبانیت ابراز وجود کردم :
- نه مامان جان جملت رو اشتباه گفتی ، باید بگی : کاش اصلا نبودی تا ما هم یه زندگی اروم و بدون استرس و دقدقه های بی جا برای پسر فرار کردمون ،  داشتیم !

مامان براشفته شد و در حالی که توی جاش نیم خیز می شد ، به من توپید :
مامان- ببند دهنتو ، پاشو گمشو برو توی اتاقت . هی هیچی نمی گم پرو تر می شه .
همون طور که به سمت اتاقم می رفتم ، گفتم :
-راهم رو بلدم ، گم نمی شم .
کیان- با بزرگ ترت درست صحبت کنـــــا !


 جوش اوردم و به سیم اخر زدم ، رفتم جلوی کیان وایسادم و حرص و عصبانیتم رو با حرف اعلام کردم :
- من نمی دونم اون وقتایی که بابا نبود ، تو کجا بودی ؟ اون وقتا که نون واسه خوردن نداشتیم ، کجا بودی ؟ اون شب که توی چله ی زمستون ، توی سرما صاحب خونه وسایلمون رو توی کوچه ریخت ، کجا بودی؟ 

همین طور که حرف می زدم رفته رفته صدام بلند تر می شد ، داد می زدم از عصبانیت زیاد به خودم می لزیدم و از یاد اوری چند سال پیش خودم زار می زدم .
کیان هم از جاش بلند شد و اون هم به تبعیت از من شروع به داد زدن ، کرد :


- پس اون وقتا که من تنها بودم ، شماها کجا بودید ؟ من خامی کردم گذاشتم رفتم، شماها که عاقل بودید یبار دنبالم گشتید ؟ نه خانوم کوچولو تو هنوز یه درصد از سختی هایی رو که من کشیدم، نکشیدی . همین مامان که از وقتی اومدم مثل ابر بهار گریه می کنه از غرور بی جاش حتی تا جلوی مدرسه هم نیومد ببینه من هنوز مدرسه میرم یا نه تا شاید پیدام کنه . چرا همتون منو مقصر می دونید در حالی که انگار از خداتون بوده که من نباشم .

در اتاق محکم باز و  به دیوار کوبیده شد ،
کیارش سریع از پله ها پایین اومد و گفت :
کیارش -بس کنید دیگه مثل بچه ها به جون هم افتادید . کیانا چرا واسه تو زور داره که کیان برگشته ؟ هر اتفاقی که تو گذشته افتاده گذشته ، امروز رو بچسب کیان هم مثل ما سختی کشیده . هیچ ازش پرسیدی کجا زندگی کرده؟ چجوری تو این جامعه ی گرگ زنده مونده ؟
 مامان هم حرف های کیارش رو با سر تایید می کرد .

 لبو لوچم اویزون شد و ناراحتیم رو اعلام کردم :
-نو که میاد به بازار کهنه اخی میشه ! اقا کیارش توام طرف داداشت رو بگیر ، کیانا کیلو چنده ؟

کیارش دستی توی هوا تکون داد که نشونه ای از عصبانیتش بود و با جدیت گفت :
- حرف مفت نزن ، زود برو کیان رو بغل کن لپش رو هم ببوس !


ان چنان با تحکم گفت که فوری به طرف کیان برگشتم که مثل طلب کارها وایستاده بود و برای رو بوسی حتی یک قدم هم بر نداشته بود . جلو رفتم ، لب هامو تا حدی که جا داشت غنچه کردم و اماده ی بوسیدن شدم . بیشعور حتی خم نشد تا راحت تر ببوسمش  . روی پنجه های پام ایستادم و به زور یه بوسه روی گونش کاشتم . دست هام رو که روی سینش کمک گذاشته بودم تا نیوفتم ، برداشتم .
همین که خواستم برگردم ، یه دفعه توی بغلش گم شدم، سرش رو کنار گوشم اورد و گفت :


- می دونی چیه ؟ هر چقدر هم کولی بازی در بیاری بازم مثل بچگیات جوجه ی خودمی .


مامان-خدارو شکر سرتق خانم از خر شیطون پایین اومد .

کیارش با دست به خودش اشاره کرد و در حالی که با چشم های گشاد شده به کیان نگاه می کرد گفت :
کیارش- خوبه خوبه کیان اون جوجه اردکی که بغلته صاحاب داره هـــــا بهش چشم نداشته باش !
کیمیا که تازه با چشم های پف کرده از پله ها پایین می اومد و از عالم و ادمم خبر نداشت گفت :
کیمیا-خوبه والله واسه مردم سرو دست می شکنن اون وقت مارو به زور خواب می کنن که مزاحم اوقاتشون نشیم.
- والا توی این ساعت مرغم کیشت نمی کنن تو قفسش ، حالا این که تو توی اتاقت رفتی هیچی . اینکه چه جوری خوابت برده برای من جای سواله !
کیمیا- پرورشگاه سراغ ندارید من برم ؟ تازه وای فای مجانی هم داره ، می گن محبت هم می کنن.

کیان-بیا بغل خودم خانومی !
من و کیارش به هم نگاه کردیم و هم زمان باهم گفتیم  :
-عـــــــق چندشا 
کیارش-کیانا حسودیم شد .
من هم اداشون رو در اوردم و درست با همون لحن مردونه و نافذی که کیان داشت ، گفتم : بیا بغل خودم خانومی .
کیارش روسریه فرضیش رو جلو تر کشید و محکم گره زد و با ناز و عشوه به طرفم امد ...

***

حوالیه ساعت هشت نه بود که شام خوردیم . خوشبختانه ان چنان اتفاقات تازه و شوکه کننده ای توی خونه برام افتاده بود که نخوام به فرداو شغل جدیدم فکر کنم ، وگرنه که مطمئن بودم تلافی اتفاقت اون روز صبح رو سر همه در می اوردم .
 کیان و مامان توی اتاق ما رفته بودن ، باهم سنگ هاشون رو وا بکنن که اگه به توافق رسیدن ؛ این دوتا کفتر عاشق (مامان و کیان ) یه سرو سامونی بدیم  .

کیارش- کیـــــانا
- هــــــــا، اروم صدامون رو می شنون .
کیارش- من هیچی نمی شنوم تو چی ؟
-من می شنوم . لیوان گذاشتم ، صدا خوب میاد...

  • پسندیدم 3
  • ذوق زده 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 43

کیمیا-بیا داداش این رو دمه گوشت بذار و به در بچسبونش. 
- عـــه صدا قطع شد . اه چقدر اروم حرف می زنن ! فکر کنم؛ رفتن تو کار هم! 


مامان-کیان من رو ببخش.
کیان-قربونت برم ، مامان تو باید من رو ببخشی . نوکرتم بخدا فدات شم.
مامان-خدا نکنه .


دوباره یکی با دست بهم زد .
-هـــــــــا؟
کیارش با لحن کیان گفت :
کیارش - نوکرتم خواهری فدات شم .
منم مثل مامان گفتم :
ـ خدا نکنه.
کیمیا-لال شید نفهمیدم چی گفت.
دوباره سه تایی گوشامون رو به در چسبوندیم .


کیان- هیچی پیش قیمم.

صدای مامان بلند تر از قبل به گوش رسید که گفت:
مامان- چی؟ قیم ؟
کیان-خانواده ی خوبین .
مامان-می خوام ببینمشون .
کیان- اونم چشم.


کیارش با لحن کیان گفت :
کیارش  -می خرم برات ...


مامان-خودت چی ، چه کاره ای ؟
کیان- درس می خونم .


کیمیا همانند خود کیان حرفش رو ادامه داد :
کیمیا - دکتربشم وانت بخرم گوجه بفروشم! 

مامان که گویی حسابی متاثر شده بود، با بغض مشهود توی صداش گفت :
مامان- خدارو شکر... وای خدایا شکرت .
مامان- کیان 
کیان-جون دلم ؟
مامان- اومدی بمونی، نه؟

شاکی زیر لب غر زدم :
-غلط می کنه بمونه، نون خور نخواستیم .


کیان- نه مامان جان ولی هر هفته بهتون سر می زنم .


من، کیارش و کیمیا هر سه باهم از ته دل اخیشی گفتیم که نشون دهنده ی اسوده خاطر شدنمون بود . 

از شواهد امر مشخص بود که مامان زیر گریه زده و با دلخوری عقده گشایی می کنه :
مامان ـ تو پسر... منی یا اونا ؟
کیان- مامان جان، قربونت برم من درس می خونم . به خدا نمی شه اینجابیام  راهم دور می شه! 


کیارش-حالا ترخدا می موندی !
کیان با حرف هاش قصد داشت به زور مامان رو راضی کنه که به یکباره توی اتاق  پرت شدیم. 
سه تایی سرمون رو بالا آوردیم و مامان رو که دست به کمر وایستاده بود رویت کردیم .

کیان دهنش اندازه ی قار علی صدر باز مونده و توی بهت این بود که سر و کله ی ما ستا از کجا پیدا شده بود؟ 
 حول کرده و شروع به توجیه کارمون کردم :
-من من فکر کردم این اون دره ، این کدوم دره ؟ اون این دره ؟ من من اون دره ، در به در ! شکل همه درا . اون دره شکل این دره ! ما کیارش، دره بخدا دره، بابا در، دره اینجا دوتا دره، دوتــــــا ...
مامان- بسه هی در، در فال گوش وایستاده بودید؟
کیارش- نه، نه ما... ما فکر کردیم این دره اون دره یعنی شکل هـــــمن درا !

کیمیا- اره، اره ما می خواستیم بریم اتاق کیارش فکر کردیم درش اینه! بخدا درا شکل همن . بریم بچه ها اشتباه اومدیم .(رو نیس که اسفالته لامصب )

سه تایی داشتیم از در می اومدیم بیرون که ...
مامان-به شلقم می خواستم یاد بدم تا حالا یاد گرفته بود که فال گوش وایستادن کار بدیه .
کیان- چرا انقدر بی ادبین، شما ها خجالت نمی کشید؟
بلافاصله اولین جوابی که به ذهنم رسید به زبون اوردم که با جواب کیارش و کیمیا هم زمان شد :
ما ستا- نـــــــــه، نقاشیمون خوب نیست .

من به تنهایی ادامه دادم :
-حالا تو کاغذ بیار شاید تونستم بکشم! 
مامان- کیان جان این ها رو ول کن، من پیر شدم نتونستم کاری کنم .
کیان نگاه خصومت بارش رو به ما انداخت و گفت :
کیان-ادمتون می کنم .
کیارش که حسابی بهش بر خورده بود با قیافه حق به جانبی ، دست پیش گرفت که پس نیوفته :
کیارش- موفق باشی داداشم . مامان جان شما هم هر جور دوست داری فکر کن !
 بعد لیوان دستش رو نشون داد و ادامه ی حرفش رو از سر گرفت  :
کیارش-ما داشتیم نسکافه می خوردیم . من گفتم بریم اتاق من البوم ها رو نگاه کنیم .


چشم های کیان چهار تا شده بود و با تعجب به لیوان خالی توی دست کیارش نگاه می کرد که عصبی به کنار پاش می کوبید .
کیان- پس نسکافش کـــــــــو؟ 
کیارش حول و دست پاچه به لیوان خالی نگاه کرد و زبونش بند اومد . 
برای این که بیش از این جلوی کیان ضایع نشیم به سرعت گفتم :
-خوردیم دیگه !
مامان- پس چرا لیوان نسکافه ای نیست؟
این بار نوبت من بود که زبونم بند بیاد و خلع سلاح بشم . یک نگاه به لیوان خالی توی دستم کردم ، یه نگاه به مامان که منتظر نگاهم می کرد . جوابی پیدا نکردم ، لب هام مثل ماهی باز و بسته شد اما صدایی از بینشون در نیومد .
کیمیا- لیس زدیم تمیز شه راحت تر شسته بشه !
مامان نگاه بدی بهمون کرد ، چیزی تو مایه های خر خودتونید و بحث رو به طور ناگهانی عوض کرد . انگار خودش هم می دونست مذاکره با ما بی فایده است .
مامان- امشب شما ستا توی اتاق کیارش  بخوابید، من و کیان اینجا می خوابیم .
کیارش- مامان الان سه تا مرغ رو هم باهم توی یه لونه نمی ذارن، بعد خواب می شن صبح تخم نمی ذارن .
- راست میگه مامان منم صبح برات تخم ... نه یعنی صبح خواب می مونما، اون وقت صبحونه حاضر نیستا، اون وقت صبح دیرتون می شه ها، اون وقت مشتریا می پرنا، اون وقت بی پول می شیما، اون وقت، اون وقت... 
مامان همین طور که به دید عاقلان اندر سفیه نگاهم می کرد ، وسط حرفم پرید :
مامان- برید
بلافاصله با ابرو به در اشاره کرد.

کیمیا دلخور و غر غر کنان رو به سقف گفت :

- خدایا، خواهری داداشی چیزی دیگه نبود ؟ حیون چی ؟ از اشیاء هم قبوله هــــــا ، نبــــــــود ؟
مامان که حسابی عصبی شده بود با داد گفت :
- بریـــــــد .
سه نفری با لب و لوچه ی اویزون به سمت در رفتیم و از ان خارج شدیم . همین برگشتیم یه حرفی بزنیم ، مامان در رو توی صورتمون بست.
بدون هیچ قرار قبلی یا حرفی دوباره لیوان ها رو بالا اورده و به در چسبوندیم . 


مامان- بچه های خوبین فقط زیادی از حد پرو هستن .
کیان- درستشون میکنم .


کیارش- جـــــــــــون 
بعد از یه مکث کوتاه مامان شروع به تیکه تیکه حرف  زدن کرد. انگار یک کلمه می گفت و یک قدم بر می داشت .
مامان- ایشالله ... تو بیا اینجا... پیش ما ...من خـــو ... دم .... درستشون ....می ...
صدای تق خفیفی اومد و احساس کردم ذره ای از فشاری که لیوان به گوشم می اورد کم شد ! 
کیارش همون طور که به کله ی کیمیا خیره بود گفت : 
 - صدا ندارم ، شما چی؟
کیمیا- خنگه حرف نمی زنن .
- رفتن تو کار هم .
مامان- نه موندن تو کار شماها...
همون طوری که لیوان ها در گوشمون بود ، برگشتیم و به در نگاه کردیم . 


تازه پی بردم بــــــله، اصلا دری در کار نیست و مامان اون رو باز کرده. یکم گیج بودم، اما وقتی دست های لرزون کیمیا رو دیدم که دست کیارش رو گرفت سعی کردم خون سردیم رو حفظ کنم و برای جمع کردن اوضاع پیش امده یه حرکتی بزنم .
-سلام شما هم بیدارید ؟

قبل از این که مامان حرفی بزنه ، کیمیا به سرعت گفت :
کیمیا - عه چه جالب ماهم بد خواب شده بودیم .
هنوز حرف کیمیا به طور کامل تموم نشده بود که کیارش از حرفش بل گرفت و گفت :
کیارش - حالا که شماها هم بد خواب شدید بیایید بریم تو حال باهم بشینیم .
کیان- از رو نریــــــدا !
مامان- برید تو اتاقتون ، زود !
کیارش- خب چرا ما نباید حرف های شمارو بشنویم ؟
دیدید وقتی ادم رو از یه کاری منع می کنن ، برای انجام اون کار مشتاق تر می شه ؟ دقیقا جریان اون موقع ما بود !
حسادت و فضولی داشت ما سه نفر رو می کشت . پسره ی فراری نیومده شیرین شده بود . 
متاثر از افکارم ، چشم هام رو توی حدقه چرخوندم به صورت جدی مامان دوختمشون .
مامان- برید تو اتاقتون .
کیارش ـ خیلی مچکر از این پاسخ گویی کامل و بالغتون ، من که قانع شدم . ولـــــی ...

کیان با جدیت توی جاش نیم خیز شد و گفت :
-میرید یا خودم ببرمتون ؟
کیارش- لازم نکرده تو یکی به ما دستور بدی خودمون می ریم .
مسلما سه تایی روی تخت یک نفره نمی تونستیم بخوابیم . نفری یه متکا و پتو برداشتیم و پایین رفتیم، توی حال کپیدیم . مامان و کیان هم پیش هم کپیدن پیشه کردن . ( ادبیات جدید کشف کرده ) 


*****

صبح زودتر از اون چیزی که من فکرش رو بکنم، همه بلند شده بودند و هرکس پی کار خودش رفته بود. هنوز کسی نمی دونست که چه بلایی سرم اومده و به همین خاطر هیچ کس من رو از خواب بیدار نکرده بود، حسابی خواب مونده بودم. 

- اه لعنتی دوباره خراب شد .

 با این حال که دیرم شده بود، با ریلکسی تمام جلوی آینه وایستاده بودم و خط چشم می کشیدم .

به قدری دستم می لرزید که پشت چشمم بجای یه پاره خط، دندون موشی می کشیدم. 

گوشیم زنگ خورد، یه گوشی اندروید که به لطف همین رادمان فاقد پدر و مادر خریده بودم. برش داشتم و اول یه نگاه ب ساعت که 9 رو نشون می داد کردم. 

اسم غوغا روی صفحه گوشی روشن و خاموش می شد و نمی ذاشت که درست تمرکز کنم، برای همین با عصبانیت جواب دادم:

-غوغا حال ندارم، دیرم شده! خط چشمم جفت در نمیاد! لباسام اتو نداره، خواب موندم، هنوزم صبحونه نخوردم، هیچ به مامانمم نگفتم که این رادمان مغز دیلیت چه  آشی برام پخته .

-اولا این آش رو تو برام پختی، مغز دیلیت هم خودتی. من رو سه ساعته توی کتاب خونه کاشتی! این جوری نمی شه، تا نیم ساعت دیگه اینجا نباشی میرم و گزارشت رو می دم که برات اضافه کار بزنن .

از شوک صدای پشت تلفن، یه نگاه دیگه به اسم زنگ خورم کردم .

"غوغا فوضول "

یعنی کی خط غوغا رو رادمان ازش خریده بود، 
چرا آنقدر عصبی بود؟ وای حالا چجوری هم حاضر می شدم  و هم خودم رو تا دانشگاه می رسوندم؟ 

-الو 

تا من فکر هام رو بکنم، گوشی قطع شده بود .
یه جیغ محکم زدم، به یک دقیقه هم نکشید که مامان در اتاقم رو باز کرد و به دیوار چسبوند. 

-وا تو مگه آرایشگاه نبودی؟

 

 

 

 

 

 

ویرایش شده در توسط M@hta
  • پسندیدم 2
  • باحال بود 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 43

مامان نگاه نگرانی به سرتا پام انداخت و بعد از این که از صحتم اطمینان حاصل کرد، نگاه نگرانش رو با حالت شماتت عوض کرد و شاکی گفت :

- دختر مگه جن زده شد که الکی جیغ می زنی، چی شده ؟

همون طور که دنبال مقنعم می گشتم از مامان خواستم  مانتو و شلوارم رو اتو کنه و نگاه متعجب مامان رو اصلا به روی خودم نیاوردم. 

بیخیال ارایش شدم، توی دست شویی پریدم و صورتم رو با صابون شستم، طولی نکشید که لباس هایی که مامان با سلیقه اتو زده بود رو پوشیدم  و به اژانس زنگ زدم .

یه چیزی سر هم کردم و تحویل مامان دادم، وقت نداشتم که بخوام به طور کامل براش توضیح بدم .

زنگ در که به صدا در اومد دیگه به حرف های بی سر و ته مامان که از هر دری می اومد سرم غر می زد، توجهی نکرد  و با یه خداحافظی حرفش رو کوتاه کردم .

هر پنج دقیقه یبار سر راننده غر می زدم :

-اقا ترخدا بـــــــــرو . 
چرا وایستادی؟                                         این ماشین تند تر از این نمی ره؟                 آقا اون پدال گازو گذاشتن زیر پات که فشارش بدی! 

هنوز مسیری نرفته بودیم که راننده طاقتش طاق شد، دست برد و اینه رو روی صورتم تنظیم کرد. در حالی که با نگاه تندی به چشم هام خیره شده بود، گفت :
-خانم ماشین من بال نداره، نمـــــی تونم از چراغ قرمز بپرم که! 

بعد از این که من و راننده دچار فقر اعصاب شدیم و هردو از دست هم آسی، رسیدیم و جلوی در دانشگاه پیاده شدم .

در حالی که به سمت کتاب خونه پا تند کرده بودم، همچنان زیر لب حرف می زدم و به زمین و زمان بد و بیراه می گفتم؛ طهماسبی پول نجومی اژانس رو از سوراخ دماغت بیرون می کشم ... 

بلاخره بعد از کلی تاخیر خودم رو به کتاب خونه رسوندم و درش رو اروم باز کردم، همیشه مثل خونه ی ارواح ساکت بود .نظر من رو می پرسیدن، می گفتم که؛ کتاب خونه اول خوابگاه بوده و بعد چهار تا کتاب هم توش گذاشتن که استفاده بشه، اون جوری درصد کتاب خوانی هم افزایش پیدا می کرد. 

قدم زنان خودم رو به میز کتابدارها رسوندم، هرچی به رادمان نگاه کردم که من رو ببینه، باز هم سر سختانه کلش رو توی کامپیوتر کرده بود. 

دنیارو اب می برد، اقا رو خواب می برد .یه کفش پاشنه بلند هم نداشتم بپوشم اون جا راه  برم و صداش جلو تر از خودم ابراز وجود کنه .

کیف دوشیم که صاحب مسلمش کیمیا بود رو روی میز کوبیدم، انگار که از خواب پریده باشه پاشد وایستاد و اتوماتیک وار سلام داد .

 به صورت کشیدش که به زیر انداخته و چند تار از موهای بلند و خوش حالتش روی پیشونیش افتاده بود، نگاه گذرایی انداختم و توی دلم برای این میزان از جذابیت غبطه خوردم. 

هنوز هم نفهمیده بود کسی که با کوبیدن کیف بر روی میز اعلام حضور کرده، من هستم .

 جاداشت یه دونه بزنم پس سرش. من نمی دونستم که برای چی زدم، ولی خودش حتما می دونست برای چی خورده .

لبخندم رو عریض تر کردم و با دم عمیقی که گرفتم، گفتم :
-سلــــــــــــــام آقا! حال و احوال شما، از شغل جدید چخبر؟

با شنیدن زنگ صدام سرش رو تا آخرین درجه بالا آورد و با چشم های آبی تیرش که مثل تیکه یخی  توی کاسه خون بود، بهم زل زد و چیزی نگفت.

چشمک با نمکی براش زدم و در حالی که لبم رو کج می کردم تا ازش صدا در بیاد، شونه هام رو هم بالا انداختم . کیفم رو از روی میز برداشتم و رویش صندلی کناریش نشستم .

به چشم دیدم که سینه ی ستبرش به شکل وحشتناکی بالا و پایین می شد و سوراخ بینیش قادر به خروج اون حجم از دی اکسید کربن نبود و پَرش باز و بسته می شد. دستش رو مشت کرد و با داد گفت:

راومان- خانـم اینـجا ساعـت کاریـش هفـت صبح تـا هفـت شـب ! الـان چـه وقـت اومـدنه؟

همون طور که دونه دونه کشو ها رو زیر و رو می کردم و خودم هم نمی دونستم دنبال چی هستم و فقط می خواستم بی تفاوتی رو نشونش بدم، جوابش رو دادم :

- مگه اینجا کله پزیه؟من بیشتر از این نمی تونم .

همین چندتا کلمه باعث شروع یه جرو بحث شدید شد . نه من می فهمیدم اون چی می گه و نه اون می فهمید که من چی می گم، فقط دهن هامون رو باز و چشم هامونم رو بسته بودیم و هرچیزی که باید و نباید رو بار هم می کردیم. 

-اقا 

رادمان- اقا و زهر مار، حناق بیست و چهار ساعته، خانم لنگ ظهره تازه یادش افتاده واسه من خط چشم بکشه . نمی دونه که کلهم الاجمعین تغییر دکوراسیون هم بده؛ من... نگاش... نمی کنم .

-اقا، ببخشید یه لحظه! 

اصلا حواسم به دور و اطراف نبود، بحثمون داشت به بر خورد فیزیکی تبدیل می شد که با صدای بلند برخورد چیزی به میز هردومون از جا پریدیم .

جلوی میز یه دانشجو وایستاده بود و طلب کار نگاهمون می کرد . دوباره نگاه من و رادمان به هم افتاد که یه چشم غره ی پدر مادر دار برای هم رفتیم و سر جامون نشستیم .

دانشجو- باهم تفاهم ندارید، چرا مسولیت قبول می کنید؟ دوساعته دارم صداتون می کنم! 

-تفاهم می خواییم چیکار، مگه باهم رفتیم خونه ی بخت که تفاهم داشته باشیم؟ همین در حد یه گفت گو واسمون کافیه! 


و از همون لحظات بود که متوجه شدم بعد خبر نگاری سخت ترین شغل دنیا کتاب داریه .

انقدر که حرف زده بودم، دهنم کف کرده بود و حسابی خسته شده بودم. سرطان انگشت نمی گرفتم، یا علی داشت...

هی اسم کتاب های جور واجور می گفتن که من باید سرچ می کردم ببینم توی لیست کتاب هامون داریم یا نه؟ حالا اگه داشتیم که دیگه هیچی باید آدرس می دادم که کجاست! باز هم این ها چیزی نبود، اوضاع جهت یابی هموطنانم به قدری خوب بود که حتی برای یه نفر کروکی هم کشیدم .

انقدر سرم شلوغ بود که تا پایان ساعت کاری حتی یه نگاه هم به رادمان ننداخته بودم .


***

همون طور که یهویی کتاب خونه شلوغ شده بود، یهویی هم خلوت شد .دست هام رو به هم گره زدم و بردم بالای سرم تا خستگیم در بره. 

رادمان هم پاهاش رو روی میز  گذاشت و در حالی که به صندلی تکیه زده بود، گفت؛

رادمان-صبح من زود تر از تو اومدم در نتیجه وظیفه ی مرتب کردن کتاب ها با تو هستش! 

در حالی که دست هام همون بالا خشک شده بود، با حرص گفتم:

-اینجا ما یکسان کار می کنیم، مطمئن باش تا تو پانشی من قدم از قدم بر نمی دارم! 

یه دونه از چشم هاش رو باز کرد و دستش رو از زیر سرش برداشت، انگار که ادمی جلوش ندیده؛ دوباره چشم هاش رو بست و شروع به سوت زدن، کرد.

از این که اصلا حسابم نمی آورد، متنفر بودم. انقدر خسته بودم که فقط می خواستم زودتر برم خونه، با تاخیری که صبح داشتم زبونم کوتاه بود پس پاشدم و تند تند کتاب هارو جا به جا کردم .

انگار لَسَن ، کتاب می خونن و می ذارن همون جوری رو میز می مونه، وای خدا چقدر پوست خوراکی .

صدای بسته شدن در امد .
_کثافت یه تعارف نزد برسونمت .

اشغال هارو توی نایلکس جمع کردم، برگشتم توی سطل آشغال بندازمشون .

رادمان- برسونمت؟ 

آن چنان هینی کشیدم که رادمان هم ترسید .

رادمان- البته اگه اصرار کنیا .

طلب کار دست به کمر زدم و نگاهم رو از بافت طوسیش گرفتم و به صورت گندم گونش انداختم. 

- تو من رو نترسون لازم نکرده ازین دست دل بازیا بکنی .

یکم وایستاد، این پا و اون پا کرد و بعد رفت .

حالا من گفتم نمیام نباید دختر تنها این وقت شب ول می کرد . یه نگاه به ساعت مچیم انداختم، هفت و نیم بود و هوا حسابی تاریک شده بود.
من هنوز هم درک نمی کردم که چجوری تابستون ها تازه این موقع از خونه بیرون در می اومدیم؟! 

کتابخونه رو مرتب کردم ، وسایلم رو جمع و از دانشگاه بیرون زدم .اون حوالی که خودم رو هم می کشتم، ماشین گیرم نمی اومد . تصمیم گرفتم یه خیابون پایین تر برم.

آروم آروم کنار خیابون قدم می زدم که احساس کردم؛ یه ماشین داره تعقیب می کنه. یکم ترس برم داشت .

-اوف ارش این گربه ی ملوسه رو نــــــــگا !

ارش-جـــــــــونم ، خانومی بپر بالا که خود خودشی .

هرکاری می کردن ول کنم نبودن و بدجوری بهم اتصالی کرده بودن ، با کشیده شدن کیفم به خودم اومدم و کیفم رو به زور از دست پسره که فکر کنم اسمش ارش بود، کشیدم .

-داری چه غلطی می کنی ، عــــ...ــوضی؟

ارش- جون تو فقط فوش بده .

بدجوری ترس برم داشته بود ، همش نیم ساعت از پایان اخرین کلاس گذشته بود اما اون حوالی حسابی خلوت شده و اثری از دانشجو نبود .

بدبختیه من کنار خیابون پیاده رو هم نداشت که از دست اون ها فرار کنم . پسره دستش رو  بیرون اورد تا دستم رو بگیره که ...
 

  • پسندیدم 1
  • باحال بود 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×