رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

پارت 82

درحالی که سید و حاجی یه ریز نصیحتم می کردن و سعی در آروم کردنم داشتن، به سمت خوابگاه رفتیم. لباس هام رو با یه ست اسپرت مشکی زرد عوض کردم و بعد از این که باند پیچی دستم رو عوض کردم، برای صرف شام از خوابگاه بیرون زدم. چشم های آبیم باز هم تیره شده بود و این یعنی دوباره بیش از حد معمول حرص خورده بودم. 

هرکاری کردم، نتونستم زیاد از غذام که یخ کرده بود، بخورم از سوله ی غذا خوری بیرون اومدم که کیانا و دوستش توجهم رو جلب کردن. جلوی در ورودی سوله وایستاده بودن و کیانا با دقت و خنده به چیزی که توی دستش بود، نگاه می کرد، کمی جلوتر رفتم که صداشون به گوشم رسید:
دخترـ تو دست این چی داری؟ و بعد با چشم به دمپایی کیانا اشاره کرد.

کیانا یه نمی دونم زیر لب گفت و از جواب دادن سر باز زد.

بدجوری کنجکاوی بهم فشار آورده بود، سیگار تازه روشن کردم رو به زمین انداختم، کنار کیمیا وایستادم و روی دمپایی خم شدم. از چیزی که روی دمپایی لب ساحلیش دیدم کپ کردم. نگاه کلافه ای به کیانا کردم که مشخص بود متوجه حضورم شده.

واقعا کم اورده بودم، چطور تونستن برای همراه رادمان شماره بنویسن؟ برای کسی که کل دانشگاه میدونن رادمان حواسش بهش هست.

دست خودم نبود با عصبانیت بهش نگاه کردم که رنگش پرید، ازش پرسیدم بهش زنگ زده یا نه؟ که بهم جواب سربالا داد:

ـ به تو چ...

وقتی خشم زیادی از حدم رو دید زبونش بند اومد و حرفش رو به پایان نرسوند، دوستش اومد پا در میونی کنه که ازش خواستم دخالت نکنه و اون هم خودش رو گمو گور کرد .

فقط می خواستم خیالم از پاکی کیانا راحت بشه تا خودم پدراون کسی که براش شماره گذاشته رو در بیارم.
ـ گوشیت بده ببینم!

اخمای کیانا توی هم رفت و با عصبانیت گفت:
ـاصلا تو چی کاره ی منی که برام تعیین تکلیف می کنی، هان؟ بهش زنگ زدم اصلا می خوام بدونم فضولم کیه!؟

دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و نتیجه ی خشمم یه کشیده شد که توی صورتش خوابوندم، جوری که دست خودم هم درد گرفت، ولی هنوز آروم نشده بودم؛ چشم هام رو بستم و دهنم رو باز، هرچیزی که لایقش نبود رو بارش کردم. حرفایی که با گفتنشون نه تنها آروم نشدم، بلکه بدتر قلبم به درد اومد، ولی این غرور لعنتیم دست بردار نبود. من اون رو  نه برای خودم می خواستم و نه می خواستم برای کس دیگه ای بشه !

وقتی نگاه سردش که توی حدقه یخ بسته بود رو بهم انداخت، از سرمای نگاهش تنم لرزید. انتظار داشتم تلافی کنه، ولی بی هیچ حرفی گداشت و رفت. همین رفتن نا بهنگامش توی دلم رو بدجور خالی کرد، بدجور ...
احساس حقارت می کردم.
همون جا روی جدول نشستم، لامپ بالای تیر سوخته بود و اون محوطه حسابی تاریک بود. توی جیبم دست بردم و  از توش کیف پولم رو در آوردم، بازش کردم و عکس چشم سیاهم رو بیرون کشیدم.

فندکم رو روشن کردم و جلوی عکس گرفتم، آتیش فندک پوست سفیدش رو گندمی نشون می داد. یاد اون روز بعد از تولد اون نکبت البرز افتادم که برادر کیانا به گالریم اومد و  ازم خواستاین عکس رو خودم بکشم، دست هنرور هام ندم .
نمی خواستم قبول کنم، ولی تا چشمم به عکس افتاد؛ فقط به این شرط قبول کردم عکس رو بکشم که جای دست مزد، عکس برای خودم بشه! اون هم رفت، از عکس یه کپی دیگه گرفت و اصل عکس رو به من داد.

ازش پرسیدم عکس رو برای کی می خواد که گفت :
ـ کادوی تولدشه، همش تا خرداد وقت داری.

هنوز هم با این که تمام زمان بیکاریم رو برای کشیدن این عکس می ذاشتم، باز هم کلی ریزه کاریش مونده بود، ولی می دونستم که تا خرداد تموم می شه.

نگاهم رو  با دقت بیشتری روی صورت گرد و سفیدش چرخوندمه که لپ های صورتیش از مقنعه ی مدرسه تنگش بیرون زده بود، انقدر هم لباش رو روی هم فشار داده بود تا نخنده که دوتا چال خوشگل روی لپ هاش افتاده بود! از چشم هاش بگم که انگار کل صورتش رو تحت شعاع قرار داده بود و ابروهای کشیده که اخم کرده بودن.

این یه پرتره از خدا بود، درست مثل فرشته ها ...
نمیدونم چقدر بهش نگاه کرده بودم که فندک داغ شد و دستم رو سوزوند، دست به صورتم کشیده و یه نفس از ته دل کشیدم و بازدمش رو با فوت بیرون دادم. میدونم مثل هر دفه که قهر می کنه دیگه تو چشم هام نگاه نمی کنه.

بلند شدم توی خوابگاه برم که دیدم خانم قدم زنان داره به سمت دست شویی میره، توی دلم یه لبخند به صورت توی همش زدم و بلند شدم برم تا آفتاب طلوع نکرده، کپه ی مرگم رو بذارم.

٭٭٭

وقتی دیدم کیانا به کار کردن کنار تیم خودمون رضایت نداد، من هم یجوری ناراضی جلوه دادم که دوباره باهاش همکار بشم.

داشتم از در غذا خوری بیرون می رفتم که بهم گفت:- یه کاری بکن بهت بیاد.
بهم یه نگاه انداخت، انگار چشم هام خمار این بود که توی شب نگاهش خیره بشن، ولی ...

کیاناـ حمالی بهت بیشتر میاد!

دهنم باز کردم جواب بدم که پا به فرار گذاشت، از پشت سرم صدای خنده و هو کشید بچه ها اومد. یه لنگه ابروم رو بالا دادم و برگشتم نگاهشون کردم که همه باهم لال شدن. به خوابگاه رفتم تا لباس هام رو عوض کنم، از درد دستم نمی تونستم دکمه های پیرهنم رو باز کنم. بی معرفت این همه من رو دید، یه بار نپرسید دستت چی شده؛ چرا بستیش؟ یعنی چشماش انقدر ضعیف بود؟

به هر بدبختی بود دکمه های ریز پیرهنم رو با یه دست باز و لباسم رو عوض کردم. باند دستم رو باز کردم که دیدم دوباره زخم هام خون ریزی کردن، نفس عمیقی کشیدم و از نو بستمش.

سوار ون منتظرسرکار خانم وروجک بودم که بلاخره با دوست خانم دکترش تشریف آوردن، با دیدن لباسش که فوقلاده بهش می اومد، دندون هام رو محکم روی هم فشار دادم. کافی بود یکی بهت نگاه کنه کیانا؛ چشم هاش رو از حدقه در آوردم، گردن خودته!

تو اون مدت انقدر به زور کیانا رو با ماشین این طرف و اون طرف برده بودم که انتظار داشتم هر وقت توی ماشین می شینم اون هم اتوماتیک وار بیاد و بغل دستم بشینه و مثل وِر وِر جادو شروع کنه برام از اتفاق های توی کلاس های اخیرش تعریف کنه .

به هر جون کندنی بود فضای ماشین رو با صدای خنده های کیانا تحمل کردم، نمی دونم چقدر مشغول به کار بودم که یه خانم توی چادر اومد و رو به سید که کنار من نشسته بود، گفت :

ـ ببخشید حاج اقا اون خانومی که توی چادر خانم ها اسم نویسی می کنه مجردن، درسته؟

سید سر به زیر یه بله ی ریز گفت.

خانومه ـ راستش می خواستم ...

خودم قشنگ متوجه منظورش شدم و نوک گوش هام تیز شدن.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 83

خانم ـ می خواستم از ایشون خاستگاری کنم!

خودکارم رو به دفتر کوبیدم و گفتم :
ـ خیلی معذرت می خوام، ولی ایشون نشون شده هستن ، شماهم بفرمایید یه نفر دیگه رو پیدا کنید!

سیدـ متوجه شدید که خانم بفرمایید .

خواستم دستم رو به میز بکوبم که درد توی بند بندش پیچید، مشتم رو باز کردم و کف دستم رو به سرم کشیدم.
از اتیشی که به پا کردم، توی پوست خودم نمی گنجیدم. سید رو شیر کرده و توی جون کیمیا انداخته بودمش، نزدیک به یه ساعت بود که سید، کیانا و دوستش رو از چادر سلامت برده بود

 -----------کیانا--------
ساعت ده شب بود و من انقدر با بچه های تیم کوچه ها رو بالا و پایین کرده بودم تا بسته ها رو برسونم، رو به موت بودم. حتما از سید می خواستم که سر کار اولم برگردم، با هزار بدبختی سید رو راضی کردم تا بتونم برگردم سر خونه ی اولم. نشسته و با حوصله کار می کردم که از بیرون صدای همهمهه توجهم رو جلب کرد. یه کم کنجکاو شدم که چی شده، زن ها رو  کنار زدم و از جام بلند شدم و چادر سلامت رو ترک کردم.

یه عده دور یه چیزی کنار تیر چراغ برق اون دست خیابون وایستاده بودن، جلو رفتم و کنار زدمشون.

از دیدن فرد سرتا پا سیاهی که کنار تیر نشسته بود، نفسم بند اومد و هی لب زدم، ولی انگار صدام توی گلو خشک شده بود. یه آن به خودم اومدم و گفتم:
ـ بـ...ا با...
همه گوشیاشون رو در آورده بودن و فیلم می گرفتن. جلو تر رفتم، جیغ زدم:
ـ تو این جا چی کار می کنی؟
روم رو به سمت بقیه برگردوندم و با جیغ ادامه دادم:- جمعش کنید، دیدن بدبختی مردم هم فیلم گرفتن داره؟

کنارش روی زمین نشستم، همه ی حس هام با هم به کار افتاده بودن. به این مرد که یه عمر دنبالش بودم و حتی سهمی از بودنش هم نصیبم نشده بود، چی باید می گفتم؟ به این آدم که بود، اما نبودنش خار توی چشمم می شد چی باید می گفتم، اصلا چیزی داشتم که بگم؟ انشگت هام رو به سمت پیشونی عرق کردش دراز کردم و گذاشتم زبونم هرچیزی رو که دوست داره از حال الانم بیان کنه:
_بابای من...

تو آسمون ها دنبالش بودم، اینجا با این وضع نیمه جون چیکار می کرد؟

بابا- کیارش... کیا نمی... ذاشت ببینمت، بابا  جان...

همین یه جمله ی ناقص برام کافی بود تا بفهمم چقدر راه اومده که بتونه ببینتم. روی زمین زانو زدم و تن نحیفش رو بغل گرم که بلافاصله از شدت تب زیاد از حال رفت. برگشتم کمک بخوام که رادمان رو با یه قیافه ی جمع شده بالای سرم دیدم و رو بهش داد زدم:- یه کاری بکن، ولی انگار نمی خواست کاری بکنه.

با عصبانیت از میون جمع بلند شدم تا خودم برم و دکتر های داخل چادر سلامت رو صدا کنم، طبق معمول اومدم از خیابون به طرف پایگاه بدوام که صدای یه بوق بلند بهم شُک وارد کرد.

ــــــــــــ دانای کل ــــــــــــــــ 
کیانا از حول زیاد وسط خیابون خالی از ماشین و خلوت رفت، ولی از طرف دیگه ماهک با عجله ی تمام می امد تا مادر مریضش که از درد به خود می پیچید رو به پایگاه سلامت برسونه. ماهک سرش رو برگردوند و به مادر که در صندلی پشت دراز کشیده بود دل داری داد، وقتی دوباره سرش رو به طرف جاده برگردوند که خیلی دیر شده بود.

تقریبا پنج متری یه دختر جوون بود که داشت از خیابون بی حواس رد میشد، تنها کاری که تونست بکنه؛ این بود که دستش رو هم زمان با پاش که به سمت ترمز می رفت، روی بوق بذاره. به ثانیه نکشید که جیغ کیانا و داد یا خدای رادمان باهم بلند شد .

کیانا فاصله ای بین بلند شدن از روی زمین و دوباره با ضرب تمام به زمین برگشتن، احساس نکرد، روح از تن کیانا با بسته شدن آروم چشم هاش رفت. رادمان جون از پاهاش رفته بود، ولی تمام قوای خودش رو جمع کرد و تا بالای سر کیانا که چند متر جلو تر افتاده بود با سرعت باور نکردنی دویید.

انگار که جنون بهش دست داده باشه بالای سر کیانا به غلط کردن افتاده بود و بی وقفه خدا رو صدا می زد:

رادمان ـ کیانا... رادمان بمیره بلند شو... کیانا به جون رادمان اصلا شوخی خوبی نیست، بلند شو لعنتی! 

جوری بالای سرش هِق می زد که اشک همه رو در آورد بود، چشم های  نیمه باز کیانا عزرائیل جون رادمان شده بودن و لحظه به لحظه روح از تن رادمان می بردن و بر می گردوندن. رادمان با اشک هایی که بی وقفه از چشم هاش روی تن بی جون کیانا می افتاد، قسمش می داد که بلند بشه.

بزور رادمان رو از کیانا جدا کردن و کیانا به بیمارستان هرچند دور اون شهر  منتقل شد، حال ماهک بهتر از رادمان و زهرا نبود که از زجه جون توی تنشون نمونده بود. ماهک نه دل موندن داشت و نه جربزه ی فرار کردن، ترسش از قطل بود و هیچ دست آویزی برای چنگ زدن نداشت .

سید ازش می خواست از ماشین پیاده بشه، ولی حتی پاهاش حس تکون خوردن رو هم نداشتن، صدای آژیر پلیس لرزه به چهار ستون بدنش انداخت. انقدر امکانات اون منطقه ضعیف بود که تازه پلیس رسیده و ماهک شوکه رو از ماشین بیرون کشید.

رادمان تا تن ریزه ی ماهک رو بین دست های پلیس دید از جاش بلند شد و جنون وار به سمتش دوید.

رادمانـ دعا کن، دعا کن زنگ بزنن بگن: مثل همیشه داره مسخره بازی در میاره، چیزی نیست فقط سرش مثل روال عادی شکسته!

بزور مهارش می کردن، انگار نمی خواست باور کنه همه چیز کاملا جدیه انگار با حرف هاش فقط می خواست به خودش دلداری بده، نه ماهک رو تهدید کنه.

ماهک حتی توانایی حرف زدن رو هم نداشت به سادگی آب خوردن این تراژدی عظیم براش اتفاق افتاده بود. دقیقه ای بعد از بردن ماهک نکشید که خیابون خالی از تجمع مردم بی کار شد، انگار نه انگار که هنوز خون کیانا از روی زمین خشک نشده بود.

رادمان دیونه وار وارد پایگاه شد و از سید که در به در دنبال شماره خونه ی کیانا می گشت، کلید یه ماشین خواست. تا چشم های نگران سید به رادمان خورد، نتوست هیچ مخالفتی کنه و از رانندش خواست رادمان رو تا بیمارستان ببره.

میترسید مخالفت کنه و قلب رادمان همون جا از ادامه ی کار خود انصراف بده.
لحظه به لحظه ی خاطرات در مغز پسر جون تکرار پخش می کرد، صدای خنده های کیانا توی گوشش می پیچید و نفسش رو به شماره می نداخت .

کیانا ـ رادمان این اردو که هست، من خیلی دوست دارم برم!

با یاد آوری این جمله بود که دیونه وار فریاد زد .
ـ خدا...

راننده که دلش به حال پسر آشفته ای که روی صندلی عقب نشسته بود، می سوخت، گفت:
ـ داداش چیزی نیست، دیروز که با همین کیانا خانم شما طلائیه رفته بودیم،  دعا کرد: مرگش بیهوده نباشه، حضرت ابوالفضل که دست رد به سینه ی کسی نمی زنه، اون هم تو طلاییه.

انگار که مذاب داغ روی قلب رادمان ریخته بودن، فریاد زد:
ـ خفه شو آشغال، کی گفته کیانای من قراره با یه تصادف الکی چیزیش بشه که حالا توی بی همه چیز در مورد مُردنش حرف می زنی.

جواد لب به دندون گرفت از گفته هاش پشیمون شد، توی عمرش مردی رو ندیده بود که اینجوری برای عزیزش زجه بزنه.

مگه این نبود که کل دانشگاه می دونستند؛ رادمان می خواد خودش با دست های خودش کیانا رو خفه کنه؟ پس این نفس بریده چی بود، پس این موهای پریشون و چشم های کاسه ی خون چی بود؟

جواد با سوال های بی شمار خودش دست و پنجه نرم می کرد و رادمان با صدای کیانا که لحظه ای دست از سرش بر نمی داشت. یاد حرف هایی که آخرین بار بهش زده بود جگرش رو کباب می کرد.

توی پایگاه سلامت بلاخره آقا سید تونست شماره خونه ی کیانا رو پیدا کنه. اعلام خبر بدش، انقدر جانفرسا بود که گلوش خشک شده بود، فقط تونسته بود بگه:
-پدرش رو دیده و بخاطر کمک آوردن بالای سر ان مرد تصادف کرده!

همین یک جمله بناهای خونه ی نیلو رو توی سرش خراب کرده بود، چراغ خونش تصادف کرده بود؟!

بلاخره جاده رخصت رسیدن رادمان به بیمارستان رو داد، ماشین وایستاده واینستاده رادمان خودش رو پایین پرت کرد. انگار که کیانا می خواست از روی تخت عمل فرار کنه، تا بخش اطلاعات دوید. منشی با ناز و عشوه با تلفن صحبت می کرد که رادمان گوشی رو از دستش چنگ زد و روی تلفن کوبید.

منشی ـ اقا چته؟

ـ الان یه تصاد...

منشی که تازه قیافه ی فوقلاده جذاب رادمان رو دیده بود، فوری گفت:

ـ توی اتاق عمله، فکر کنم توی کما رفته باشه، عزیزم مثل این که حالت خوب نیست ...

این صدای منشی نبود که مخش رو تیلیت می کرد، بلکه صدای یک واژه بود که اکو وار توی سرش می پیچید، دوباره و دوباره:

-کما...

 

ویرایش شده در توسط M@hta

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 84

با حس گرم شدن دستش به خودش اومد، تازه متوجه شده بود که منشی دست سردش رو توی دست گرفته با عصبانیت دستش رو از زیر دست دختر منشی بیرون کشید و فریاد زد.

ـ یبار دیگه به من دست زدی، نزدیا ...

منشی دلخور دست خودش رو به پشت برد، اگه در حالت عادی بود حتما مورد لطف و توجه رادمان قرار می گرفت و مهمون چند روزش می شد. نیلو و کیمیا توی خونه عذا گرفته بودن و دلهره ی این رو داشتن که چه جوری این خبر رو برای کیارش باز گو کنن، در آخر نیلو تصمیم خودش رو گرفت، بلاخره که می فهمید پس بهتر بود که خودشون این خبر رو بهش بدن.

با چشم های گریون و دست هایی که لرز امونش نمی داد، تلفن رو برداشت، لحظه ای صدای حق حقش بند نمی امد، هرگز فکرش رو هم نمی کرد دور کردن کیانا از سیاوش همچین سوگی به بار بیاره.

کیارش ـ جانم مادرم ...

نیلو لب ترکرد، جلوی گریه خودش رو گرفت که باعث شد تند تند چونه بزند .

ـکیارش... مادر بیا ببین... چه خاکی توی سرمون شد!

با صدای بغض آلود مادر خون توی رگ هاش منجمد شد، سعی کرد آرامش خودش رو حفظ کنه و به آرومی گفت:

ـ مامان جان اروم باش چی شده عزیزم، باز کیانا چه گندی بار آورده؟

 با زدن این حرف روحش هم خبر نداشت که این بار کیانا ته توانش رو برای شیطونی به کارگرفته. تا اسم کیانا اومد، نیلو دیگه توان خودش رو از دست داد، این بار کیمیا گوشی به دست شد و ماجرا رو برای کیارش شرح داد .

کیارش- چطور ممکنه؟ بابا از کجا فهمیده که کیانا جنوبه؟؟

پیش خودش فکر می کرد؛ اون قدر زرنگ باشه که هرگز نگذاره پدرش بار دیگه روی تنها الهه ی زندگیش رو ببینه، فکر می کرد انقدر محکم شده باشه که بتونه جای پدر رو پر کنه، فکر می کرد ...

مگه این دختر چه تاثیری روی این همه آدم داشت که با یه تصادف زندگی برای هیچ کس نذاشته بود؟
ساعت های جانفرسایی پشت در اتاق عمل می گذشت و رادمان مثل کودکی که تشنه ی مهر مادرش بود، هر لحظه بی تاب تر می شد، روی سرامیک های کف سالن نشسته بود و هر ازچندی سردی سرامیک ها تنش رو می لرزوند.

انقدر حال آشفته ای داشت که دل هر بیننده ای رو به درد می آورد، آه های از ته دلی که می کشید نه تنها از دردش کم نمی کرد، بلکه بار دلش رو سنگین تر هم می کرد. انقدر عقربه ها از هم پیشی گرفتن تا بلاخره در اتاق عمل باز شد، رادمان آن چنان از روی زمین بلند شد که دباره لیزخورد و به زمین افتاد. دکتر که حال پسر غریبه رو دیده بود و این حال رو به کیانا ربط می داد، خودش به سمت رادمان رفت .

رادمان دیگه توان حرف زدن هم نداشت، فقط چشم هاش که ناقل هزاران سوال بود رو به دکتر انداخت، دکتر از روی تاسف سری تکون داد و با بی میلی گفت:
ـ پسرم داری خودت رو از بین می بری! ما همه ی تلاشمون رو کردیم، ولی سرش ضربه ی بدی دیده، جلوی خون ریزی رو گرفتیم و باید بگم که طاقت نیاورد و الان توی کماست. از این جا به بعدش هم دیگه دست خداست، این بیمارستان امکانت زیادی نداره و هرچه زود تر باید منتقل بشه!

دکتر می دید که رادمان تنش شل و شل تر می شه، اما اهمیتی نمی داد. حرف های ناجوان مردونش رو رگ باری روی روح زخمی رادمان می کوبید. مگه روح و جسمش توانایی تحمل چقدر مصیبت رو داشت؟

با ورود تخت کیانا به سالن رادمان جون تازه ای گرفت، بار دیگه به کمک دیوار وایستاد و به سختی بالای تخت در حال حرکتش رفت، انگار یک روزه پیر شده بود .
تا صورت کبود و سر باند پیچی کیانا رو دید از بغض چونه زد. آره امروز مرد بودنش مهم نبود، پیش از این به ناتوانیش در نبود کیانا اعتراف کرده بود .

ـ کیانا ، تو که یه دقیقه یه جا بند نمی شدی، چطوری طاقت آوردی پنج ساعت روی تخت نگهت دارن؟ من که میدونم چشم هات رو الکی بستی، ازت معذرت بخوام... بگم غلط کردم بسته؟! کیانا... می گن توی خواب سنگین رفتی، انقدر خسته شدی؟ مگه شیطونی کردن هات چه قدر ازت انرژی گرفته؟؟ کیانا ...

دیگه پاهاش توان تحمل وزنش رو نداشت، تختش رو که بردن همون جا روی زمین افتاد.


انگار که مثل همیشه کیانا عجول تر بود و خودش زود تر به تهران رسوند، بخاطر کمبود امکانات با هواپیما به تهران منتقلش کردند و نیلو چمدون نبسته اش رو دوباره باز کرد و این بار رخت برتن با فرزنداهش به سمت تهران راه افتادن. پدر کیانا که می شد گفت توی این ماجرا کم بی تقصیر نبود هم همراه کیانا با خود آورده بودن و تحت مراقبت های ویژه بود. مواد تا عمق استخون هاش نفوذ کرده بود و ریه ای براش نذاشته بود، دکتر ها می گفتن: اگه به کشیدن ادامه بده مطمئنن خواهد مرد.

چه عیدی ساخته بود کیانا، کیارش از ماموریت رسیده نرسیده ساختمون بیمارستان رو روی سرش گذاشته بود.

ـمن می خوام ببینمش، همین الان!!

و باز این رادمان بود که برای بار هزارم حال خراب خودش رو پشت نقاب جدیش پنهان کرد و دست های کیارش رو گرفت و به سمت بیرون ساختمون کشید.


عید با تمام بی رحمی هاش تموم شد، با یک تفاوت بزرگ :
دیگه کیانایی نبود که سیزده را با مسخره بازی بدر کنه ...
دیگه کسی نبود تا جای چمن درخت گره بزند ...
دیگه کسی نبود با آرزو های مزخرفش بقیه رو بخنده بندازه...
کیانا که نبود؛ دیگه خیلی چیز ها هم نبود ...


----------رادمان---------
اولین روز دانشگاه بعد از عید بود و مثل همیشه دیر رسیده بودم، اصلا مگه فرقی هم می کرد؟ بدو بدو به سمت کتاب خونه رفتم، درش رو که باز کردم انگار لای دفتر خاطراتم رو باز کرده بودم .

ـ رادمان من اول منگنه برداشته بودم!
ـ به اون دختره گوش ماهی بگو یبار دیگه بیاد تو کتاب خونه خودم خفش می کنم!

ـ می گما من غذای تو رو می خورم، توام واس من رو بخور هوم چطوره؟

ـ حالا چرا دلستر از شب موندتون رو ریختی توی شیشه نوشابه آوردی، یکی دیگه می خریدی دیگه!

سرمو تکون دادم تا از وضوح صدا توی سرم کم بشه، رفتم و مثل همیشه پشت میز نشستم و سرم رو روی میز گذاشتم. یهو با احساس کوبیده شدن چیزی به میز از خلسه پریدم، انقدر دستم رو روی چشم هام فشار داده بودم که دیدم تار بود. فقط کیانا بود که این طور وحشیانه کیفش رو به میز می کوبید و تهش هه با یه لبخند می گفت:
ـ مال خودم نیست، کیمیا خواب بود کیفش رو کش رفتم.

تا سرم بلند کردم، قد و قامت تار یه دختر جلوم بود با بهت گفتم:
ـکیانا ...
-آقای محترم کیانا کیه؟ این جا بهت پول میدن که بخوابی؟؟

اخم هام رو توی هم کشیدم و گفتم:
ـ احترام خودتون رو نگه دارید، امرتون ...؟

ـ کتاب چاپ سنگیه لیلی و مجنون رو می خواستم!

**
ـ رادمان ولش کن اول من برش داشتم.

ـ هیع ببین چی کار کردی!
همش تقصیر تو بود.
حالا با این کتاب پاره چی کار کنیم؟

**

یه دست جلوی صورتم تکون خورد و بلافاصله صدای دختر گستاخ به گوشم رسید:
ـ چته آقا جنس بهت نرسیده چُرت می زنی؟

توی اون مدت که من هم بهش فکر نمی کردم، خاطراتش ولم نمی کرد، تو روحت کیانا که روحتم ولم نمی کنه. یه دست به صورتم کشیدم که با لمس ریش هام تعجب کردم، از کی بود که اصلاح نکرده بودم؟ مگه نه این که هر روز با تیغ جیگر پوستم رو بیرون می کشیدم؟

-آقا نکنه کور هستی هیچ، لال هم شدی؟

به این دختر ها در هر شرایط رو می دادی سوارت می شدن، یه لنگه ابروم رو بالا انداختم و با نگاه نافذم بهش چشم دوختم. تا چشم هاش به چشمم که ازون موقع داشت زمین رو نگاه می کرد، افتاد لبش رو گاز گرفت .

ـ می دونید چیه؟! این کتاب رو داریم، ولی بهت نمیدم حالا برو هرکاری دوست داری بکن!

انگار که بهش بر خورده باشه یه سر برام تکون داد و رفت، خود به خود با کیانا مقایسش کردم و با فکر این که اگه جای این دختر بود خشتکم رو بادبون کشتی می کرد تا کتاب رو ازم بگیره، یه لبخند روی لبم اومد. از لمس ریش هام خوشم اومده بود و دوباره بهشون دست کشیدم.

ـ سگ تو روحت، تو فقط چشم هات رو باز کن، بخاطر تک تک روز هام که مثل یه سال گذشت تلافی می کنم.

مثل تمام اون مدت که دستم راهش رو یاد گرفته بود، اتوماتیک وار رفت سمت کیف پولم. عکس رو بیرون کشیدم و انگشتم رو روی صورتش کشیدم، کار کشیدن عکسش تموم شده بود و فقط جای چشم هاش توی نقاشیم کم بود. تا وقتی چشم هاش بسته بودم، حتی دستم به سمت رنگ چشم هاش نمی رفت چه برسه به کشیدنشون.


دو سه روز اول تو کتاب خونه خیلی اذیت می شدم، ولی چند روز که گذشت اون جا تنها جایی شده بود که به آرامش می رسیدم. زندگی به روال عادی برگشته بود و دیگه کمتر کسی بود که بیاد کتاب خونه و یادی ازش بکنه، هفته ای یه دفعه می رفتم، می دیدمش. دلم براش تنگ بود، ولی وقتی اونقدر ساکت و آروم روی تخت می دیدمش حالم بیشتر خراب می شد.

از کیارش بگم که مو هاش با چه سرعتی رو به سفیدی بودن، تو اون مدت نه خنده ای به لب کیمیا دیدم و نه لباس رنگ روشنی به تن نیلو جون. سیاوش هم که توی کمپ ترک اعتیاد بود و روند بهبودیش قابل تحسین. سید و حاجی چندین بار به دیدن کیانا اومدن، اما با استقبال گرمی مواجه نشدن.

امتحان های آخر ترم رو دادم و همشون رو بلا استثنا افتادم، روزی که نمره هام رو توی سایت دیدم؛ زیر عکسش فندک گرفتم که به یه ثانیه نکشیده مثل سگ پشیمون شدم و برای خاموش کردنش با دستم تلاش کردم، سوختگی ناشی از خاموش کردن آتیش با انگشت هام باعث شد تا یه هفته دستم تو باند باشه!

از خودم برایت بگویم؟

از خانه، از خیابان

شهر، صدای پای ما، شب؟

از کجا برایت بگویم عشق من!

جایی که تو نیستی، گفتن دارد؟

شش ماه گذشته بود، شش ماهی که هیچ چیزی برای تعریف کردن نداشت. شاید هم من روایت گر خوبی نبودم تا از روزمرگی های بدون کیانا داستان سرایی کنم.

روی صندلی سلف نشسته بودم که گوشیم زنگ خورد، حتما صدف بود و می خواست علت نرفتن سر قرار با نگار دوست عتیقش رو جویا بشه! توی این مدت دنبال این بودم یه کیانای دیگه برای خودم پیدا کنم، ولی هر چی بیشتر می گشتم کلافه تر می شدم.

حالم از هرچی دختر بود بهم می خورد، فقط واسه این خوب بودن که روزم رو با هاشون به شب برسونم و چیزی از بلاهایی که به سرم اومده بود رو درک نکنم. دیگه مگه بدتر از این هم داشتیم که آدم زندگی کردن رو فراموش کنه؟ ندونه چرا هنوز نفس می کشه و این دم و باز دم های مکرر قطع نمی شه تا بی خودی اکسیژن اصراف نکنه؟ اسفناک تر از یه عشق بی هنگام چی می تونست باشه که خر من رو چسبیده بود و مدام هوای گلوم رو ابری می کرد.

"دوری ات که اجباری شود، از درون داغ می شوم و از بیرون یخ...

آن وقت است که سردی دیوار، منجمد ترین لیوان و حتی یخبندان ترین زمستان هم نمی تواند التهاب داغ بر دل نشته ام را خنک کند.

آن وقت است که تنهایی ام تلنگری برای سد اشک هایم می شود و هوای گلویم به تصور ابری...

اینجا طوفان خاطرات برپاست، در نبودت تابلو زده اند؛ خطر غرق شدن در تنهایی لطفا نزدیک تر نشوید.

برگرد که اگر آرام بخش این تب و لرزم نشوی 

ترک می خورم...

خودم، قلبم، غرورم

بی تو می شکنم، فرو می ریزم..."

دوستانی که من رو همچنان دنبال می کنند، اول از همه تشکر می کنم و از همین فاصله ی دور دست تک تکتون رو می بوسم و سر تعظیم براتون فرود میارم. دوستای گلم هر کم کاستی که در قلم من توی این پارت های آخر می بینید، اول به بزرگی خودتون ببخشید و بعد حتما توی صفحه ی نقدم که لینکش رو همین زیر براتون میذارم بگید تا موقع ویراستاری اصلاح بشه انشالله...

 

 

ویرایش شده در توسط M@hta

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 85

صدای دوباره ی زنگ گوشی از فکر و خیال پروندتم، با مشت سه بار پشت سرم هم، اما کنترل شده به میز زدم و گوشی رو از جیبم بیرون کشیدم و به صفحش خیره شدم.

"دُکی سودا"

یه پولی تو جیب این دختر گذاشته بودم تا نفس به نفس کیانا رو بهم گذارش بده، دلم طاقت نمی آورد که پیشش برم، ولی نمی تونستم به حال خودش بذارم تا هر جور که دلش خواست نفس بکشه!

گوشی رو با اکراه دم گوشم بردم و بلافاصله گفتم:
ـ به دُکی خانم، چه خبر از خانوم ما؟

اوایل وقتی با عشوه حرف می زد، انقدر سرش داد و بیداد کرده بودم که داشت با لکنت حرف می زد .

ـ سـ... سلام... راسـ... راستش.

هوف جونش بالا می اومد تا حرف بزنه و جون من رو هم بالا می آورد، با چهار انگشت روی میز ضرب زدم و گفتم: 

ـ لال از دنیا نری صلوات، د حرف بزن تخم کفتر تو دست بالم ندارم!

صدای نفس عمیقش اومد و بعد رگباری شروع به توضیح دادن کرد:

ـ در صد هوشیاریش پایین اومده، اگه همین جوری پیش بره چند روز دیگه دستگاه ها رو ازش جدا می کنن!

چطور می تونستن دستگاه رو از یه آدم زنده بکشن؟ داد زدم :
-اون ها غلط کردن با تو، شده من اون دستگاه و بیمارستان رو باهم بخرم، می خرم، ولی اگه دست به دستگاه های کیانا بزنید بیمارستان رو توی سرتون خراب می کنم!

بی توجه به تته پتش دوباره هوار زدم:
ـ اون توله عادتشه همه رو به بازی بگیره و خودش یه دل سیر به ریش همه بخنده.

تماس رو قطع نکرده، گوشی رو توی دیوار پرت کردم با چیزی که از دل و روده ی موبایلم بیرون افتاد چشم هام چهارتا شد.

پاشدم و جلو رفتم، یه چیزی مثل میکروفون کوچیک بود؛ با فکر این که کار کیاناست اختیار از دستم رفت و داد زدم:
ـ لعنتی داری میری، پس این جول و پلاست رو چرا از زندگیم جمع نمی کنی؟

همه با ترحم بهم نگاه می کردن، دلم نمی خواست بیشتر از این به صورت نا خواسته برای خودم ترحم بخرم، از سلف خارج و تا پارکینگ رفتم و سوار ماشین شدم؛ در داشبرد رو باز کردم و گوشی دومم که هروقت اون یکی شارژ خالی می کرد ازش استفاده می کردم رو بیرون آوردم، به ساقی زنگ زدم تا برام یه زهرماری بیاره که از دنیا و درداش دورم کنه. بعد از تحویلش، همون جور با شیشه انقدر سر کشیدم که هوشیاریم کم شد و بی هدف رانندگی کردم.
دو سه دفعه تصادف خفیف کردم، یادش بخیر یه زمانی بود که ته دردهام خط افتادن روی ماشین مدل بالام بود، یه زمانی بیشترین ناراحتیم این بود که شب توی پارتی دافی که نشون کرده بودم، بپره. داشتم به دقدقه های همین چند ماه پیشم قاه قاه می خندیدم که ته خندم به داد های هیستیریک و مشت هایی که پیا پی به فرمون می خورد، تبدیل شد.

دوباره درد همیشگی توی دستم پیچید که کمی هوشیارم کرد، دکتر می گفت: این دست، دیگه برای من دست نمی شه بس که همه جا رو باکیسه بکس اشتباه گرفته بودم.

تازه انگار که چشم هام بینا شده باشه دور و برم رو واضح دیدم که سیاهی مطلق بود، کی از جاده ی اصلی در اومده بودم؟ ته جاده انگار بالای بلندی، یه چراغ سبز کوچیک بود که همون رو راهنمای خودم کردم تا به یه آبادی و یا چیزی شبیه به اون برسم و آدرس برگشت رو بپرسم.

با چراغ های ماشینم یه متر جلو تر، به زور دیده می شد، حتی نمی دونستم دو طرف جاده ی باریکی که توش رانندگی می کردم؛ درخته و یا بیابون. انقدر توی دنبال کردن اون چراغ سبز سماجت به خرج دادم که کم کم توی دیدم به یه جایی مثل امام زاده تبدیل شد.

هرچقدر اطراف رو نگاه کردم، آدمی رو ندیدم تا آدرس بپرسم و با خودم گفتم: توی حوض امام زاده یه آبی به سر و صورتم می زنم و راه اومده رو بر می گردم. از ماشین پیاده شدم، صدای گرگ و جیرجیرک ها سمفونی مردگان راه انداخته بودن و باعث شد که تا حدودی ته دلم خالی بشه. ساعت نشون می داد که از غروب آفتاب چیزی نگذشته، اما اون جا درست مثل آسمون بدون ماه تاریک بود. معلوم نبود که توی عالم بی خبری که برای خودم درست کرده، چقدر بی هدف رانندگی کرده بودم که شب شده بود و درست وسط ناکجا آباد بودم.
تمام در و دیوار های حیاط کوچیک امام زاده رو سیاه بسته بودن، یه نگاه به اطراف کردم؛ چون امام زاده بالای بلندی بود، چراغ خونه هایی از دور مشخص بود، یه جایی مثل یه دِه، شاید هم یه شهر نو پا.

وارد امام زاده شدم و کنار حوض آبیش نشستم، دستم رو توی آب کردم و چند باری تکونش دادم.

٭٭
کیانا- رادمان من رو نگا!

تا نگاهش کردم بطری اآب بود که توی صورتم خالی شد.

-کیانا ببین با لباسم چیکار کردی! می خواستم سر قرار برم.

زبونش مثل بچه ها در آورد و دهن کجی کرد:
کیانا- آب روشنایی میاره، دیگه منم که روت ریختم مُنور شدی.

٭٭
چشم هام بخاطر الکلی که همچنان توی تنم بود، مدام برای خودشون می رفتن. با حس دست گرمی روی شونم از جام پریدم.
 -چی اذیتت کرده جوون که این جوری هق می زنی؟

به سمت صدا برگشتم و هم زمان به سمت صورتم دست بردم که دیدم حسابی خیسه، کی به صورتم آب زده بودم؟

-من پیر غلام این امام زاده ام، معلومه دلت پره ها بابا جان.

ـسلام، آره انقدر پره که هراز چندی نمیدونم کی سریز می کنه! دلتنگم پیرغلام ...

ـ مشروب خوردی بابا؟ این زهره ماری ها که ادم رو آروم نمی کنه.
انگار که منتظر اومدنم باشه دستش رو توی جیب پیرهنش کرد و یه برگه در آورد.

-برو به این ادرس بابا جان جدم دعوتت کرده! شب اول محرم پسرم برو حاجتت رو از سید الشهدا بگیر. شب اولی مشروب نمی خورن که بابا جان!

شرمنده سرم رو پایین انداختم، به مولا قسم که نمی دونستم محرم اومده.

ـ حاجی آدرس کجاست؟

تا سرم رو بالا بیارم، با چشم هام هم سوالی نگاهش کنم؛ همون جور که یهویی اومده بود یهویی هم رفته بود.

یکم گنگ در و دیوار رو نگاه کردم، به زانوهام دستم زدم و از جا بلند شدم.

ـ پیر غلام من رفتم، یا علی!

سوار ماشین شدم و یه نگاه به کاغذ مچاله شده ی توی دستم کردم که شدیدا بوی گل نرگس می داد. چه جای عجیبی بود، انگار که بلاخره ماه از زیر خلوار ها در اومده و مسیر برگشتم جسابی روشن شده بود، تا خود آدرس پام رو از روی گاز بر نداشتم. بهم گفته بودن حاجت میدن آخه.

وقتی رسیدم با دیدن علم بزرگ و عتیقه جلوی کوچه با خجالت سرم رو پایین آوردم، سربه زیر از ماشین پیاده شدم و درحالی که مست بودن از راه رفتنم مشهود بود، چند قدم برداشتم.

"تکیه ی قمر بنی هاشم"

یه کوچه بزرگ که سرش حرم نمادین حضرت ابوالفضل بود و تهش حرم امام حسین، بین الحرمین ساخته بودن. خواستم وارد کوچه بشم که چند نفر جوون مشغول به کار جلوم رو گرفتن.

ـ کجا اقا این جا حرمت دارهف مست و پاتیل راه نمیدن!

خودم هم از اومدنم پشیمون شدم و با شرمندگی سرم رو پایین انداختم برگردم که یکی داد زد:

- بکشید کنار بذارید بیاد تو، مگه صاحب عذا شمایید که راه عذادار حسین رو می گیرید؟ آقا گریه کناش رو خودش دعوت می کنه!
پسر ها راه رو بازکردن، ولی این بار دیگه من روی داخل شدن رو نداشتم. روم رو برگردوندم برم که دستم کشیده شد، سرم رو چرخوندم ببینم کیه؟

-پسرم اگه بری دیگه نظری به این هیئت نمی شه! کسی از در خونه ی سید الشهدا که برگشت نمی خوره، درخونش رو همه ی دل شکسته ها بازه!

بعد از اتمام حرفش، من رو کشون کشون داخل کوچه برد. چه خبر بود،  هرکس خودش رو مشغول کاری کرده بود که از پسش بر می اومد. فکر کنم چون شب اول بود هنوز کار هاشون  راست و ریست نشده بود.

ـ تا یه ساعت دیگه عذا دار ها میان، تو داخل بشین تا بگم برات چایی بیارن.

ـ نه آقا اول میرم یه آبی به سر و صورتم بزنم.
چه قدر خوب بود که یه بهونه ای برای تو نرفتن پیدا کرده بودم، خجالت می کشیدم با اون سر و وضع و لباس داخل شم. همون جا پشت در نشستم که یکی از پسر ها که سخت مشغول پرچم زدن بود، رو به من گفت:
ـ بی کار نشین پسر پاشو ازین پیچ رول پلاک ها بده دستم!

با تعجب داشتم به دور و اطرافم نگاه می کردم؛ ببینم دقیقا با کیه که دوباره گفت :
-با خودتم داداش، بجنب که از صبح انقدر بالا و پایین کردم تا پیچ بردارم که کمر برام نمونده.

یه نیم ساعتی بود که با پسره یا همون امیر علی همکار و هم صحبت شده بودم، نمی دونم اون مرده که نذاشت برم چیزی گفته بود یا معرفت همون پسر ها بود که سمتم اومدن، دونه دونه بغلم کردن و حلالیت طلبیدن.

امیر علی- بسته همکار دزد ها، سر کارهاتون برگردید که من می دونم به این بهونه دارید از زیر کار هاتون در می رید.

میثم- حالا دیگه چون نوحه خونی داریم بهت حال میدیم و جوابت رو نمیدیما!

چه قدر جالب که این پسر از من کوچیک تر بود و نوحه می خوند، اگه چند ماه پیش می دیدمشون مطمئنن به فاز نداشتشون حسابی می خندیدم، اما الان فرق می کرد؛ حاجت می دادن! انگار به منبع انرژی وصلم کرده بودن که مستی کامل از سرم پریده بود.

کم کم هیئت داشت شلوغ می شد؛ از نگاه بدی که به سویشرت قرمزم می کردن، خجالت کشیدم.

تصمیم گرفتم خونه برم، لباس هام رو عوض کنم و دوباره برگردم تا سر کوچه رفته نرفته همون پسر ها دوباره جلوم رو گرفتن.

 

ویرایش شده در توسط M@hta

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...