رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

پارت 82

***رادمان***

درحالی که سید و حاجی یه ریز نصیحتم می کردن و سعی در آروم کردنم داشتن، به سمت خوابگاه رفتیم. لباس هام رو با یه ست اسپرت مشکی زرد عوض کردم و بعد از این که باند پیچی دستم رو عوض کردم، برای صرف شام از خوابگاه بیرون زدم. چشم های آبیم باز هم تیره شده بود و این یعنی دوباره بیش از حد معمول حرص خورده بودم. 

هرکاری کردم، نتونستم زیاد از غذام که یخ کرده بود، بخورم از سوله ی غذا خوری بیرون اومدم که کیانا و دوستش توجهم رو جلب کردن. جلوی در ورودی سوله وایستاده بودن و کیانا با دقت و خنده به چیزی که توی دستش بود، نگاه می کرد، کمی جلوتر رفتم که صداشون به گوشم رسید:
دخترـ تو دست این چی داری؟ و بعد با چشم به دمپایی کیانا اشاره کرد.

کیانا یه نمی دونم زیر لب گفت و از جواب دادن سر باز زد.

بدجوری کنجکاوی بهم فشار آورده بود، سیگار تازه روشن کردم رو به زمین انداختم، کنار کیمیا وایستادم و روی دمپایی خم شدم. از چیزی که روی دمپایی لب ساحلیش دیدم کپ کردم. نگاه کلافه ای به کیانا کردم که مشخص بود متوجه حضورم شده.

واقعا کم آورده بودم، چطور تونستن برای همراه رادمان شماره بنویسن؟ برای کسی که کل دانشگاه میدونن رادمان حواسش بهش هست.

دست خودم نبود با عصبانیت بهش نگاه کردم که رنگش پرید، ازش پرسیدم بهش زنگ زده یا نه؟ که بهم جواب سربالا داد:

ـ به تو چ...

وقتی خشم زیادی از حدم رو دید زبونش بند اومد و حرفش رو به پایان نرسوند، دوستش اومد پا در میونی کنه که ازش خواستم دخالت نکنه و اون هم خودش رو گمو گور کرد .

فقط می خواستم خیالم از پاکی کیانا راحت بشه تا خودم پدر اون کسی که براش شماره گذاشته رو در بیارم.
ـ گوشیت بده ببینم!

اخمای کیانا توی هم رفت و با عصبانیت گفت:
ـاصلا تو چی کاره ی منی که برام تعیین تکلیف می کنی، هان؟ بهش زنگ زدم اصلا می خوام بدونم فضولم کیه!؟

دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و نتیجه ی خشمم یه کشیده شد که توی صورتش خوابوندم، جوری که دست خودم هم درد گرفت، ولی هنوز آروم نشده بودم؛ چشم هام رو بستم و دهنم رو باز، هرچیزی که لایقش نبود رو بارش کردم. حرفایی که با گفتنشون نه تنها آروم نشدم، بلکه بدتر قلبم به درد اومد، ولی این غرور لعنتیم دست بردار نبود. من اون رو  نه برای خودم می خواستم و نه می خواستم برای کس دیگه ای بشه !

وقتی نگاه سردش که توی حدقه یخ بسته بود رو بهم انداخت، از سرمای نگاهش تنم لرزید. انتظار داشتم تلافی کنه، ولی بی هیچ حرفی گداشت و رفت. همین رفتن نا بهنگامش توی دلم رو بدجور خالی کرد، بدجور ...
احساس حقارت می کردم.
همون جا روی جدول نشستم، لامپ بالای تیر سوخته بود و اون محوطه حسابی تاریک بود. توی جیبم دست بردم و  از توش کیف پولم رو در آوردم، بازش کردم و عکس چشم سیاهم رو بیرون کشیدم.

فندکم رو روشن کردم و جلوی عکس گرفتم، آتیش فندک پوست سفیدش رو گندمی نشون می داد. یاد اون روز بعد از تولد اون نکبت البرز افتادم که برادر کیانا به گالریم اومد و  ازم خواست این عکس رو خودم بکشم، دست هنرور هام ندم .
نمی خواستم قبول کنم، ولی تا چشمم به عکس افتاد؛ فقط به این شرط قبول کردم عکس رو بکشم که جای دست مزد، عکس برای خودم بشه! اون هم رفت، از عکس یه کپی دیگه گرفت و اصلش رو به من داد.

ازش پرسیدم عکس رو برای کی می خواد که گفت:
ـ کادوی تولدشه، همش تا خرداد وقت داری.

هنوز هم با این که تمام زمان بیکاریم رو برای کشیدن این عکس می ذاشتم، باز هم کلی ریزه کاریش مونده بود، ولی می دونستم که تا خرداد تموم می شه.

نگاهم رو  با دقت بیشتری روی صورت گرد و سفیدش چرخوندمه که لپ های صورتیش از مقنعه ی مدرسه تنگش بیرون زده بود، انقدر هم لباش رو روی هم فشار داده بود تا نخنده که دوتا چال خوشگل روی لپ هاش افتاده بود! از چشم هاش بگم که انگار کل صورتش رو تحت شعاع قرار داده بود و ابروهای کشیده که اخم کرده بودن.

این یه پرتره از خدا بود، درست مثل فرشته ها ...
نمیدونم چقدر بهش نگاه کرده بودم که فندک داغ شد و دستم رو سوزوند، دستی به صورتم کشیده و یه نفس از ته دل کشیدم و بازدمش رو با فوت بیرون دادم. میدونم مثل هر دفه که قهر می کرد دیگه تو چشم هام نگاه نمی کنه.

بلند شدم توی خوابگاه برم که دیدم خانم قدم زنان داره به سمت دست شویی میره، توی دلم یه لبخند به صورت توی همش زدم و بلند شدم برم تا آفتاب طلوع نکرده، کپه ی مرگم رو بذارم.

روی تخت که تشک سفت و مزخرفی داشت، دراز کشیدم و ساعد دستم رو روی چشم هام گذاشتم که تصویر چشم های درشت سیاه با مژه های بلند توی سیاهی ذهنم نقش زده شد، یه نقش برجسته که نه تنها توی ذهنم بلکه روی قلبم هم افتاده بود. از کی بود که شب ها با تصور چشم هاش به خواب می رفتم؟ امتحان هم کرده بودما، دو روز که از ندیدن اون چشم ها می گذشت خواب شب که هیچ؛ روز و شبم رو به هم می دوختن. عذاب وجدانم مثل توپ تنیس قلبه شده و توی گلوم گیر کرده بود. ساعدم رو بیشتر روی چشم هام فشار دادم وبرای اینکه زودتر خوابم ببره، خودم رو با چند کلمه توجیح کردم:-تقصیر خودش بود.

صبح زود متقاعب از بقیه بلند شدم و با همون لباس های شب گذشته به سمت غذا خوری رفتم. چشم چرخوندم و بین بچه ها پیداش کردم، جوری سر صفره نشستم که همه ی حرکاتش رو بدون کوچیک ترین زحمتی بتونم زیر نظر بگیرم. فکر کنم بجای نون و چایی کیانا رو با استخون قورت دادم که چیزی نخورده سیر شدم. در تموم مدتی که نگاهش می کردم حتی یه بارم سرش رو بالا نیاورد تا چشم هاش رو رسد کنم.

کلافه از سفره عقب کشیدم تا بتونم بهتر به حرف های سید گوش کنم، انقدر ذهنم مشغول بود که متوجه حرف های سید نبودم، تنها وقتی به خودم اومدم که صدای کیانا به گوشم رسید. آنچنان با سرعت سرچرخوندم تا ببینمش که ناله ی مهره های گردنم در اومد.

از حرف های کیانا کل حرف های سید دستگیرم شد. وقتی دیدم کیانا به کار کردن کنار تیم خودمون رضایت نداد، من هم یجوری ناراضی جلوه دادم که دوباره باهاش همکار بشم.

غذا خوری رو به خالی شدن می رفت که من هم از جام بلند شدم تا برای یه روز کاری  خودم رو آماده کنم، وقتی داشتم از در ورودی که کیانا کنارش وایستاده بود، رد می شدم گفت:- یه کاری بکن بهت بیاد.
بهم یه نگاه انداخت، انگار چشم هام خمار این بود که توی شب نگاهش خیره بشن، ولی ...

کیاناـ حمالی بهت بیشتر میاد!

دهنم باز کردم جواب بدم که پا به فرار گذاشت، از پشت سرم صدای خنده و هو کشید بچه ها اومد. یه لنگه ابروم رو بالا دادم و برگشتم نگاهشون کردم که همه باهم لال شدن. به خوابگاه رفتم تا لباس هام رو عوض کنم، از درد دستم نمی تونستم دکمه های پیرهنم رو باز کنم. بی معرفت این همه من رو دید، یه بار نپرسید دستت چی شده؛ چرا بستیش؟ یعنی چشماش انقدر ضعیف بود؟

به هر بدبختی بود دکمه های ریز پیرهنم رو با یه دست باز و لباسم رو عوض کردم. باند دستم رو باز کردم که دیدم دوباره زخم هام خون ریزی کردن، نفس عمیقی کشیدم و از نو بستمش.

سوار ون منتظرسرکار خانم وروجک بودم که بلاخره با دوست خانم دکترش تشریف آوردن، با دیدن لباسش که فوقلاده بهش می اومد، دندون هام رو محکم روی هم فشار دادم. کافیه یکی بهت نگاه کنه کیانا؛ چشم هاش رو از حدقه در آوردم، گردن خودته!

تو اون مدت انقدر به زور کیانا رو با ماشین این طرف و اون طرف برده بودم که انتظار داشتم هر وقت توی ماشین می شینم اون هم اتوماتیک وار بیاد و بغل دستم بشینه و مثل وِر وِر جادو شروع کنه برام از اتفاق های توی کلاس های اخیرش تعریف کنه.

به هر جون کندنی بود فضای ماشین رو با صدای خنده های کیانا تحمل کردم. بلاخره رسیدیم و هرکس سرجای تعیین شده ی خودش رفت، نمی دونم چقدر مشغول به کار بودم که یه خانم توی چادر اومد و رو به سید که کنار من نشسته بود، گفت:

ـ ببخشید حاج آقا اون خانومی که توی چادر خانم ها اسم نویسی می کنه مجردن، درسته؟

سید سر به زیر یه بله ی ریز گفت.

خانوم ـ راستش می خواستم ...

خودم قشنگ متوجه منظورش شدم و نوک گوش هام تیز شدن.

  • پسندیدم 6
  • باحال بود 2
  • ذوق زده 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 83

خانم ـ می خواستم از ایشون خاستگاری کنم!

خودکارم رو به دفتر کوبیدم و گفتم :
ـ خیلی معذرت می خوام، ولی ایشون نشون شده هستن، شماهم بفرمایید یه نفر دیگه رو پیدا کنید!

سیدـ متوجه شدید که خانم بفرمایید .

خواستم دستم رو به میز بکوبم که درد توی بند بندش پیچید، مشتم رو باز کردم و کف دستم رو به سرم کشیدم. با چشم هایی که آتیش جزو جدا نشدنی سلول هاش بود سید رو نگاه کردم و گفتم:- نمی دونم چرا از دیروز همه کمر به تاهل کیانا بستن!؟

سید خنده ی ریزی کرد و گفت:-اشکالش چیه؟ همه ی دختر ها یه روزی ازدواج می کنن!

اگر وزنه ی چند صد کیلویی روی قلبم می نداختن کم تر از این حرف سید برام سنگین تموم می شد، مگر که رادمان می مرد تا کیانا بتونه سرو سامون بگیره! اصلا کیانا چه حقی داشت که بخواد متاهل بشه؟ من مگه برگ چقندر بودم که به همه فکر می کرد الا من؟ چرا من رو نمی دید؟ چرا همیشه حتی سرکلاس وجود علی رو به همایت من ترجیح می داد؟ چرا هرکاری می کنم تا خوشحالش کنم، ولی بدتر آزارش میدم؟ چرا یه عمره می خوام عقل و قلبم باهم رابطه ی خوبی برقرار کنن و آخرشم قلبم همیشه می گه: آره و مغزم همیشه می گه آخه؟

سید- تا کی می خوای خواستگار هاش رو بپرونی؟

از فکر بیرون پریدم و بی حواس گفتم:- من؟ چرا باید این کار رو بکنم؟ اون فقط امانتـ...

سید- آره دست تو امانته، خب بعدش؟ وقتی از این صفر برگشتین چجوری می خوای مراقبش باشی تا از چنگت درش نیارن؟

پوست کنار ناخنم رو با حرص جوری کندم که خون ازش جوشید و گفتم:- چرا فکر می کنید برام مهمه که پیش خودم نگهش دارم؟ من اصلا به اون فکر نمی کنم!

سید از جاش بلند شد، در حالی که کتش رو از پشت صندلیش بر می داشت، گفت:-عه پس اشتباه فکر می کردم، میرم خانومه رو پیدا کنم و بهش بگم که کیانا مجرده و نشون کسی نیست!

با دست آنچنان ضربه ای به میز فلزی زدم که مثل تبل صدا داد و عصب دستم اطلاعات درد رو با چنان سرعتی به مغزم رسوند که تموم سلول هام ضعف کرد و رنگ از رخم پرید. سید نگاه نگران و توام با خنده ای بهم انداخت و گفت:

- خودت رو کشتی، ولی زبونت هنوزم بر علیهت شعار میده! تا شب وقت داری که حرف دلت رو بهش بزنی و خودت رو خلاص کنی، وگرنه ...

از چادر بیرون رفت و ادامه ی حرفش رو نشنیدم، تهدید بدی شده بودم. توی این شرایطی که بین من و کیانا پیش اومده بود فقط اعتراف من مونده بود تا کیانا با پشت دست توی دهنم بخوابونه و تلافی تک تک کارهام رو با یه جواب منفی از سرم در بیاره! اصلا کی می تونست کیانا رو از خر شیطون پایین بیاره که فقط باهام حرف بزنه؟ اون فعلا خر چسونده بود و می خواست با بی محلی هاش حال من رو حسابی بگیره.

اصلا به سید چه ربطی داشت، من هیچ حسی به کیانا ندارم، بره با هر شاهزاده ی سوار بر کره خر سفیدی که دوست داره ازدواج کنه!

***کیانا***
ساعت ده شب بود و من انقدر با بچه های تیم کوچه های تنگ و مرطوب رو بالا و پایین کرده بودم تا بسته ها رو برسونیم که رو به موت بودم. فضای شهر به خاطر سیلی که پیش پای ما اومده بود مرطوب، گرم، شرجی و طاقت فرسا، اوضاع خونه های به گل نشسته کسالت بار بود، برای رسوندن بسته ها مدام تا ساق پا توی گل و شل می رفتیم و حال من از چکمه های خیس و لیز از گلم به هم می خورد و دلم برای تک تک بچه های چشم به راه کباب بود. اوضاع خدمات رسونی به خاطر شرایط راه ها که هنوز به حالت عادی بر نگشته بود، کمی ضعیف و با تاخیر بود. انگار از صبح که توی چادر های بهداشت کار می کردم، توی بهشت به سر می بردم و خبر نداشتم. چون اون منطقه کاملا خشک و عاری از کوچیک ترین گودال آب بود. حامد که ارتباط بیشتری با بچه های بالا داشت می گفت: یه آبادی اون طرف تر از ما خون ها هنوز هم زیر آب و گل هستن و خدمات رسونی فقط با بالگرد انجام می شه! حتی از دهن بچه های دیگه هم شنیده بودم که می گفتن این شهر هم پاکسازی شده؛ وگرنه دست کمی از همون آبادی بغلی نداشته.

 حتما از سید می خواستم که سر کار اولم برگردم، نه دل دیدن بچه های بی سرپناه رو داشتم و نه جون قدم زدن توی گل و شلی که می گفتن بلای طبیعیه. آخرین بسته رو از دست حامد یکی از هم کلاسی هام گرفتم و غر زدم:- خدایا ما را در حال خدمت به مردم کشتی، لاقعل یه کیسه پولی، یه قوطی رانی، نبود؟ یه موزی چیزی برای ما پرت کن پایین!

حامد، ریحانه و گیتا که توی ایام دانشگاه فقط در حد سلام و احوال پرسی باهاشون در ارتباط بودم با هم از خنده پوکیدن و حامد که رانندمون بود، گفت:

-کیانا دختر خب اگه پرت کنه پایین که صاف می خوره تو سرمون و طلف می شیم، به ریسکش نمی ارزه، حرفت رو پس بگیر خودم برات رانی می خرم!

اون سه هم دست کمی از من نداشتن، مانتوی بلند گیتا تا کمر گلی و بالا تر از کمر لک های گل پاچیده بود. ریحانه که انگار مراسم خاک بر سرون راه انداخته بود و تا سرش به خاک و خون کشیده شده بود و حامد که با وجود صورت نمکی ریز و قد و هیکل روی فرمش جای تمیزی رو نمی تونستم توش پیدا کنم. حس و حال جالبی بود، از صبح با وجود فشار کاری شدید حسابی حال خوبی بهم دست داده بود و خستگیم رو پنهان می کرد. بعد از تحویل آخرین بسته که به دست خودم انجام شد حامد از نزدیک ترین دکه که به تازگی بچه های گروه امداد بنا کرده بودنش، برای هممون نفری یه رانی و کیک خرید که تا صرف شام از گشنگی طلف نشیم.

کل گروه ما به دسته های چهار نفری تقسیم شده بودن و بسته هایی که صبح بسته بندی شده بودن رو توی مناطق مختص خودشون پخش می کردن. بعد از اینکه یه دور کوچیک توی شهر مدفون در گل زدیم، به سمت اردوگاه برگشتیم. روی صندلی جلو نشسته بودم و به اراجیفی که ریحانه به هم می بافت با صدای بلند می خندیدم.

ریحانه-شبیه این فیل های مادر شدیم که حموم گل می گیرن و احساس می کنن دارن توی آب های سواحل هاوایی شنای دلپذیری می کنن.

-وایی من احساس می کنم با وجود این گل هایی که بهم چسبیده بیست کیلو اضافه وزن گرفتم.

ته چهره ی هممون غم سنگینی نشسته بود که سعی می کردیم با حرف های طنز مخفیش کنیم. اگر به غصه خوردن برای بچه های یتیم، مادرهای داغ دیده، پدر هایی که بی اولاد شده بودن ادامه می دادیم مطمئنن دیگه نایی برای کمک رسانی نداشتیم. مدام بهمون گوش زد می کردن که روحیمون رو نبازیم و ما با حرف هامون قصد تجدید قوا داشتیم.

وارد پارکینگ اردوگاه شدیم، همچنان از ته دل با غم می خندیدم که  ون گروه سلامت درست کنار ماشین ما نگهداشت و رادمان در حین پیاده شدن نگاهش به من افتاد. خود به خود خندم خشک شد و به یه اخم ضریف بین ابروهام مبدل شد.

روم رو برگردوندم و با گیتا و ریحانه از جیپ حامد پایین پریدم، دلم می خواست زودتر خودم رو به خوابگاه برسونم و حتی نمی خواستم برای این امر منتظر زهرا بشم. از هرگونه همکلامی با رادمان پرهیز می کردم و ایستادن توی اون منطقه برام درست همین حکم رو داشت. با قدم های بلند به سمت خوابگاه می رفتم که صدای زهرا رو از پشت سرم شنیدم.

-بی معرفت گربه صفت، صبر نکنی منم بیام یوقت خدایی نکرده!

روم رو بر نگردوندم، ولی رفته رفته سرعتم رو کم کردم و سر جام وایستادم تا خودش رو به من برسونه. همین که باهام هم کلام شد دستم رو بالا بردم و با تمام قدرت توی سرش فرود آوردم و با جیغ جیغ گفتم:

-کی گربه صفته هان؟؟ زود بگو کی گربه صفته تا همینجا حقت رو بذارم کفت دستت!

-عو، خب حالا چه بهش برم می خوره، چرا وای نستادی تا منم باهات بیام؟

-اون چلغوز به اون بلندی رو ندیدی اونجا وایستاده؟ چجوری صبر می کردم توام بیای؟

توی خوابگاه همه به خواب رفته بودن، الا من! همه از خستگی ناله می کردن و الا من! همه وقت بیشتری برای استراحت می خواستن و الا...

اون روز توی عجیب ترین های زندگیم ثبت شده بود، از رفتن به طلاییه تا کمک کردن توی منطقه ای که روزی جنگ زده شده بود و حالا سیل زده، روزی دشمن ناموسشون رو به تاراج برده بود و حالا سیل این کار رو با دقت خاصی به گردن گرفته بود. انگار آب هم فهمیده بود که اگر خوب ها رو گلچین کنه و ببره داغ بزرگ تری بر دل مردم اون شهر می ذاره. حالم بد بود، دلم بی تابی می کرد. 

کاش می تونستم بعد از اون روز کاری سخت توی ماشین رادمان بشینم و از هر دری انقدر غر بزنم تا خالی بشم، مثلا من بودم و رادمان و یه جای دور از هر آدمی تا مثل همیشه به آرامش برسم. آرامشی آمیخته با شیطنت، خباثت، دعوا و شاید هم آرامشی مخلوت با هیجان و نا آرومی. 

با صدای قژقژ فنر های تخت بالایی که زهرا توش به خواب رفته بود، به خودم اومدم. دست سردم در اثر دوش آب یخ رو به موهای نم دارم کشیدم و با تشر گفتم:- از کیه دارم بهش فکر می کنم؟؟

نفس عمیقی کشیدم، بلند شدم پانچ طرح پر طاووس زهرا رو روی شونه هام انداختم و با شال سیاهی که همون حوالی کنار تختم افتاده بود، به آرومی از خوابگاه بیرون زدم. شاید هوای آزاد یکم از التهاب درونم کم می کرد. یکی نبود بهم بگه آخه الاغ تو که جنبه ی قهر کردن نداری چرا الکی خودت رو اذیت می کنی؟؟ کتک خورده بودم و قهر طبیعی بود، چرا رادمان منت کشی نمی کرد؟؟

با همون دمپایی لب صاحلی دردسر ساز لگد محکمی به سنگ ریزه ی جلوی پام زدم و دست هام رو که آستین پانچ تا سر انگشتام رو احاطه کرده بود، روی دهنم گذاشتم و جیغم رو توش خفه کردم. باید بیشتر مراعات می کردم و توی نور نمی رفتم، چون اگه من رو توی ساعت خاموشی بیرون از خوابگاه می دیدن مطمئنن توبیخ می شدم. فضای جنگی اردوگاه هر صد متر با قایق، تانک و یا هواپیمای زمان جنگ که حالا فقط جنبه ی نمایشی داشتن احاطه شده بود. روشنایی کم بود و می شد گفت چراغ برق ها فقط زیر خودشون رو روشن می کردن و هوا سوز داشت. بازو هام رو بغل گرفتم و توی پیاده روی تاریک اردوگاه که بیخ دیوار خوابگاه بود، شروع به قدم زدن کردم.

به سمت سربالایی اردوگاه که به تپه های طبیعی می رسید و به گفته ی خودشون بعضی شب ها اون جا رزمایش داشتن، حرکت می کردم. مدت زیادی نبود پیاده روی می کردم، هرچقدر به تپه ها نزدیک تر می شدم؛ نور کمتر، آسفالت جوییده تر و البته صدای مرثیه ی جیرجیرک ها بالا می گرفت. توی افکارم پرواز بدون چتر نجات می کردم که با شنیدن صدای بلند قدم هایی درست در پشت سرم به خودم اومدم. تا خواستم از وحشت جیغ بزنم؛ ناگهان دست بزرگ و مردونه ای روی دهنم نشست، حس ترس قلبم رو مچاله و تنم رو سست کرد. جیغم توی دست سرد خفه می شد و حرکات با شتاب دست و پام با دست دیگرش مهار...

بعد از اون همه اتفاق که برام افتاده بود، فقط سر بریدنم مونده بود که کم کم داشتم به لحظات ملکوتیش نزدیک می شدم، پیش تر فیلم داعشی ها رو دیده بودم که به پایگاه های نظامی حمله می کردن و همه رو سر می بریدن، برای همین وقتی بخاطر اون دست بزرگ که جلوی دماغ و دهنم رو گرفته بود، بهم هوا نرسید دست و پای اضافه نزدم تا مرد متوجهش بشه. از خفگی می مردم بهتر از این بود که سرم رو از تنم جدا کنن.

مطمئن بودم که چیزی تا جون دادنم نمونده، مرد دست به دهنم خون سرد از پشت من راه می رفت و من رو وادار به راه رفتن می کرد. پاهام بی حال شده و ناخودآگاه روی زمین کشیده می شدن که انگار مرد با دیدن این صحنه به خودش اومد و دستش رو به سرعت از دهنم کشید. بی جون با زانو روی زمین افتادم و دست به گلو شروع به سرفه کردم. حجوم ناگهانی هوا توی شش هام اون ها رو به درد آورده و تپش قلبم رو بالا برده بود. ترس از مردن، ترسیدن از اون مرد رو از یادم برده بود. 

تازه وقتی جلوم روی زمین نشست و با نگرانی به صورت کبودم نگاه کرد، اون چشم های آبی قاب شده توی مژه های سیاه رو دیدم که از ترس گشاد و لغزنده شده بودن. در حین سرفه با تعجب، گله و عصبانیت گفتم:

-راد...مان!!

دستش رو بی حواس توی موهای بهم ریخته و خیسم برد و اون ها رو از صورتم کنار زد، نفس عمیقی کشید و گفت:

-بهتری؟

تازه نفسم چاغ شده بود، دستش رو با عصبانیت کنار زدم و گفتم:- تو می خواستی من رو بکشی!! تو... تو داشتی من رو خفه می کردی!

دستش که روی هوا مونده بود رو بین موهاش برد و گفت:

-عو، انقدر شلوغش نکن من فقط می خواستم یه عاشق که از دوری عشقش سر به بیابون زده بود رو خوشحال کنم.

در حین حرف زدن جوری با دست اشاره کرد که انگار عاشق من بودم و کسی که عاشقش بودم، اون. 

چشم هام رو توی کاسه چرخوندم، سرجام ایستادم و درحالی که همچنان به سمت تپه ها می رفتم، گفتم:- حالا با این اعتماد به نفسی که تو داری آسمون روی سرمون خراب نشه؟؟

رادمان خنده ی ریزی کرد و پشت سرم به راه افتاد. وقتی دید به پای من نمی رسه لباسم رو از پشت کشید و گفت:-وقتی با من راه میری جلو و عقب نمون، باید همراستای شونه ی من قدم برداری!! از جلو نظام!

همچنان چشم هام رو ازش می دزدیدم، من قهر بودم و هیچی عوض نشده بود! دستم رو به معنی برو بابا بالا بردم و قلدر تر از خودش گفتم:- این تویی که داری با من راه میای، پس خودت رو به من برسون!

هرچقدر تلاش می کرد، نگاهش نمی کردم و پا کوبان به مسیرم ادامه می دادم. با چند قدم بلند خودش رو به من رسوند و گفت:- منو نگاه کن، هوش با توام!

به ناگاه به سمت عقب برگشتم تا حرفم رو رو در رو باهاش بزنم که از حرکت ناگهانی من قافلگیر شد و صاف اومد توی شکمم، یه قدم به عقب برداشتم و درحالی که چشم هام رو روی دکمه ی آخر پیرهنش تنظیم کرده بودم تا قیافه ی عتیقش رو نبینم گفتم:-هوش تو کلات، بغل بابات، تو یافت آباد!!

دوباره به حالت قهر چند قدم جلوجلو برداشتم که به سرعت خودش رو به من رسوند، طی یه حرکت ناگهانی انگشت هاش رو توی انگشتم چفت کرد و گفت:-قرار نیست چون قهری به حرف هام گوش ندیا!

تمام وجودم شده بود یه دست و پنج تا انگشت که رادمان با انگشت های بلند و مردونش به بند کشیده بود، حس برق گرفتی از نک پا تا کف سر از علائم شوک زیادم بود. بند دلم با این تماس ناگهانی پاره شده و تمام محتویاتش پایین ریخته بود. دلم می خواست هوار بزنم که چرا بدون اجازه به من دست زدی و دهنم قفل شده بود. انگار عقلمم لحظه ای از کار افتاده بود تا قلبم از این موقعیت نهایت لذت رو ببره.

سرم رو بلند کردم تا با چشم هام درجه ی خشمم رو نشونش بدم که صورت خندون رادمان رو دیدم که گفت:

-دیدی تلسم شب شکست و بلاخره نگاهم کردی!

دستم رو خواستم بکشم که محکم تر بین انگشت هاش فشارش داد و گفت:- دستت رو در بیاری میندازمت رو کولم تا همون بالا میرما، توی این زمینه ام که بی تجربه نیستی!!

بی توجه دوباره دستم رو کشیدم که آنچنان انگشت هام رو توی دستش له کرد که صدای قلنج استخونم به گوش رسید و اشک توی چشم هام جمع شد. لجم گرفته بود، به جای عذر خواهی کردن ازم طلب کار هم بود؛ مغرور بی خاصیت. به قول اون دیالوگه: زدی ضربتی، ضربتی نوش کن آقا رادمان خودشیفته ی از خود راضی. پام رو از توی دمپاییم در آوردم و لگد محکمی به ساق پاش زدم که علاوه بر پای اون، پای خودم هم درد گرفت. همراه با آخ بلندی دستم رو ول کرد و دو دستی پاش رو چسبید. انگار که تلافی کرده باشم، دلم خنک شده بود و خنده از لبم پاک نمی شد. سرش رو بلند کرد و تهدید وار گفت:

-تو الان چیکار کردی؟؟

زبونم رو تا استخون چونم بیرون آوردم و با داد و سرخوشی گفتم:

-رادمان خرو زدم!!

همون طور که همچنان پاش رو گرفته بود، با چشم های نافذش که زیر نور مهتاب خاکستری شده بود نگاهم کرد و گفت:- یبار دیگه بگو نشنیدم!

-پس برا گوش هات عینک و برای چشم هات سمعک بخر تا بشنوی که من رادمان خره رو زدم و ببینی که جاشم هنوز هست!!

از جاش به سمتم خیز برداشت که با یه جیغ خفه پا به فرار گذاشتم، مسیر سر بالایی بود و دمپایی هام مناسب برای دویدن. هر سه قدم من اندازه ی یه قدم بلند اون بود. صداش رو دقیقا از پشت سرم شنیدم که با جدیت می گفت:-بگو غلط کردم!!

جا خالی دادم تا با دست نگیرتم و جواب دادم:-غلط کردی!!

-کیانا گیرت بیارم می برمت بالا و از همین تپه پرتت می کنم پایین، زود باش بگو معذرت می خوام!!

هم خندم گرفته بودم و هم از دویدن خسته شده بودم، ولی از رو نرفتم و گفتم:-بگو معذرت می خوام!!

- ادای من رو در میاری؟؟

گلوم خشک و قلبم تو خالی می زد، می خواستم دور بزنم و به سمت سرپایینی بدوم که زیرپای محکمی بهم زد و وقتی دقیقا بین زمین و هوا توی پرواز بودم که با صورت زمین بخورم با دو دستش من رو توی بغل گرفت. حالا به جز قلب خودم که با ضربان هزار می زد، قلب رادمان رو هم حس می کردم که گاهی انصراف می داد و اصلا نمی زد. بوی عطر تلخش تمام وجودم رو گرفته بود، اون وضعیت چند ثانیه ام طول نکشید اما برای قلب مریض و بی تاب من چند هزار سال بود.

رادمان-حالا من رو کتک می زنی فرار می کنی؟؟

به سادگیه آب خوردن بلندم کرد و سر و ته از پشتش آویزونم کرد، جوری که ساق پاهام توی دستش بود و از سر و مو هام تا کمر به طرز وحشتناکی از پشتش آویزون بود. احساس وحشتناک سقوط بهم دست داده بود به غلط کردن افتاده بودم، ولی کیانا هرگز از رو نمی رفت مگر که از رو ببرنش. رادمان برای اینکه راحت تر وزنم رو تحمل کنه یه بار به سمت بالا پرتم کرد که از وحشت چشم هام رو بستم و جیغم رو توی کمرش خفه کردم.

دست هام رو بردم تا دور کمرش حلقه کنم که یه دستش رو از پام رها کرد و دست من رو از کمرش باز کرد و نفس زنون گفت:

-بگو رادمان معذرت می خوام!!

در همون حالت که احساس می کردم الانه که از دستش لیز بخورم و با کله روی زمین متلاشی بشم گفتم:

-بگو کیانا معذرت می خوام!!

-خیله خب مثله اینکه هنوزم جات خوبه و مقر نمیای...

انقدر از اردوگاه دور شده بودیم که خیالش راحت باشه اگر جیغ هم بزنم کسی نمی شنوه، تا فتح تپه نا هموار صدمتری مونده بود که با همون وضعیت شروع به راه رفتن کرد. هر بار که بالا و پایین می شدم احساس می کردم که روح از تنم می ره و با تاخیر بر می گرده.

-دارم بالا میارم، لعنتی ولم کن!!

رادمان پاهام رو شل کرد و گفت:-باشه عزیزم هرچی تو بخوای...

دست هام رو مشت کردم، به کمرش کوبیدم و با جیغ و داد گفتم:- نه ولم نکن... آیی الاغ الان میمیرم!!

دوباره با شونه به بالا تر پرتم کرد و پاهام رو سفت چسبید و زیر لب غرغر کرد:-باید ادب بشی!!

همچنان راه می رفت که دیگه طاقت نیاوردم و گفتم:-آیی رادمان دارم بالا میارم... تروخدا...

-ترو خدا چی؟؟ داد بزن بگو رادمان جونم غلط کردم!

هی رفته رفته جمله ای که ازم می خواست بیانش کنم سخت تر می شد، لب و دهنم رو با هم بستم و سرم رو بیشتر توی کمرش فرو بردم. تقریبا می شد گفت به بالای بلندی رسیده بودیم، وقتی دید نه عذر خواهی می کنم و نه صدام در میاد مردم آزاریش بیشتر گل و گفت:

-خاله سوسکه مرده؟؟

من که تحملم تموم شده بوده جیغ زدم:- نخیر داره قبر تو رو می کنه!! 

-یبار دیگه با زبون خوش می گم، بگو رادمان جونم غلط کردم دیگه هیچ وقت باهات قهر نمی کنم!!

-نمی گم!! تو باید از من معذرت بخوای!!

مچ هر دوتا پام با تمام قدرت گرفت و به دور خودش شروع به چرخیدن کرد. شالم از سرم روی زمین پرت شد وموهای بلندم روی هوا به پرواز در اومد. فشار هوای سرد بالای تپه که به صورتم می خورد حالم رو خراب تر می کرد و به خاطر موهای خیسم سردم شده بود،  کیانای خر اون دهن کوفتیت رو باز کن و تا هر دومون رو از بالای پرتگاه پرت نکرده بگو که غلط چیه، گوه خوردم!!

پرت گاه های اون سمت تپه که با ماشین مکانیکی کنده بودن رو دیده بودم و قدرت حرف زدنم رو از داده بودم. فقط با ته مونده جونی که توی تنم مونده بود، تونستم بگم:

-وایی رادمان نمی تونم نفس بکشم... ببـ...خشید.

همون طور که ناگهانی شروع به چرخیدن کرده بود، به صورت ناگهانی هم وایستاد. بدجنس تر از قبل گفت:

-بگو رادمان جان غلط کردم تا بذارمت پایین.

با دست های لرزونم کمرش رو چسبیدم و سریع گفتم:

-رادمان غلط کردم...

تاکید کرد-رادمان جان!!

گریم درومده بود دیگه، فقط دلم می خواست از اون شرایط فرار کنم برای همین حرفم رو با گریه تصیح کردم:

-خیله خب، خیله خب... رادمان جون غلط کردم!!

کم کم پاهام رو به پایین کشید و روی زمین گذاشتتم. به قدر سرگیجه داشتم و پاهام می لرزید که اینبار با پاهای خودم سقوط کردم. چشم هام رو محکم روی هم گذاشتم تا لحظه ی زمین خوردنم رو نبینم که رادمان دوباره به آغوش کشیدتم و گفت:

-ادب شدی؟؟ 

از فشار زیادی که تحمل کرده بودم ناخوداگاه اشک هام سر می خورد و توی سینه ی رادمان بند می اومد. حالم خیلی بد بود، دوست داشتم انقدر بزنمش تا صدای سگ خیس بده اما دست هام از شدت ترس می لرزید و واقعا به باختم اعتراف کرده بودم. دلم پر بود از این همه ناتوانی، تازه یه سینه ی ستبر پیدا کرده بودم برای خالی کردن تمام عقده هام. چند وقت بود که یه مرد با این میزان از نگرانی بغلم نکرده بود؟ چند وقت بود که دیگه مردی بالای سرم نبود؟ بی صدا و صاف وایستاده بود تا من خودم عزم جدایی رو جزم کنم.

به یاد کاری که باهام کرده بود کف دستم که روی سینش جا خشک کرده بود رو مشت کردم و با تمام توان به بازوش کوبیدم و گفتم:

-بُز خر... تو نمی دونی من ترس از ارتفاع دارم؟

سرم رو بلند کردم تا واکنشش رو ببینم و همزمان خواستم ازش جدا بشم که کف دستش رو پشت سرم گذاشت و با تمام توان صورتم رو به تخت سینش کوبید و فشار داد. نفس عمیقی کشید و بی توجه به تقلاهای بی فایده ی من دهن باز کرد:

-انگار چشم هات رو نبینم راحت تر می تونم حرف بزنم.

در حالی که هرطور شده می خواستم از چنگش بیرون بیام گفتم:-می خوام صد سال سیاه زر نزنی، آخ دماغم له شد... آیی وحشی.

خنده ی ریزی کرد و درحالی که صورتم رو به نیم رخ دوباره به خودش می چسبوند گفت:

-اه اه، لباس مارکم رو دماغی کردی. 

دست هام که قفل بودن و توانایی تکون دادنشون رو نداشتم برای همین با لگد به ساق پاش زدم که باز هم به جای آخ و اوخ خندید. انگار داشت توی دنیای دیگه ای سیر می کرد و به صورت کاملا ناگهانی گفت:- کیانا یادته روز اول چجوری پخش زمین شدی؟؟ ناخوداگاه نیشم باز شد و گله کردم:

-از همون اولم بی فرهنگ و وحشی بودی!!

رادمان- یبارکی شد، با بابام سر مشکلات همیشگی بحثم شده بود؛ با عجله داشتم می رفتم پیش عموم تا مدارک تحصیلیم رو بگیرم و شبونه مهاجرت کنم. خیلی وقت بود که دنبال کارهاش بودم و اون زمان که به نتیجه رسیده بود یه دعوای خانوادگی کافی بود تا بتونم بدون هیچ تنش و یا ممانعتی از خانواده بکنم. عصبی بودم، برای راضی کردن طهماسبی، عموم رو می گم در به در دنبال یه بهونه ی خوب می گشتم. خدام نامردی نکرد و یه سرعت گیر انداخت جلوی پام...

مشتم رو که پایین نگهداشته بود به پهلوش زدم و گفتم:-سرعت گیر اسمته، رسمته!!

شده بود یه موتور سخنگو که انگار جوری تنظیمش کرده بودن که تا حرف هاش رو تموم نکرده خاموش نشه. یه فشار محکم بهم آورد و رهام کرد، تا لب پرتگاه جلو رفت نشست و بی محابا پاهاش رو از اون جا آویزون کرد، با دست اشاره کرد که برم و کنارش بشنم. اینطور که معلوم بود کنارش نمی نشستم، کنارش می نشوندتم برای همین چشم هام رو توی حدقه چرخوندم و با یه نفس عمیق رفت و ور دلش نشستم.

رادمان به ماه کامل خیره شد و ادامه داد:- شاید هم کار تقدیر بود که یه سرعت گیر به وسعت شب نگاه تو پیش روم سبز بشه. بهت خوردم و رفتم، ولی رفتن قبلم بهر چه بود و رفتن بعدم بهر چه... پیش عمومم رفتم ولی دیگه بخاطر مهاجرت نبود بخاطر یه دعوای دیگه بود که با تو کرده بودم. نه اینکه بخاطر تو سفرم رو کنسل کردما، نه! فقط دلم می خواست بهت نشون بدم که روی کی دست بلند کردی. شاید همه این ها یه بهونه ی مزخرف بود برای موندن، برای اینکه ندونسته خودم رو تنها تر نکنم. همه جا دنبالت بودم، فقط دنبال کوچک ترین فرصت می گشتم تا گریت رو در بیارم، توام که تخس مگه گریه می کردی؟! اون روز ها نمی دونستم گریه کردنت رو ببینم قلبم خورد تر از اینی که هست می شه، کیانا دیگه هیچ وقت گریه نکن خب؟!

لب هام رو به حالت تعجب روی هم چسبوندمشون، دو لبش رو پایین آوردم و با چشم های باز شده به رادمان نگاه کردم؛ با سر انگشت به خودم اشاره زدم و گفتم: -با منی؟؟

رادمان- نه با عمتم، خب دو دقیقه مثل بچه ی آدم گوش بده!! 

بی توجه سنگ کوچکی رو از پرتگاه به سمت پایین پرتش کردم که ادامه داد:

-اولا فقط از سر کینه بود که دنبالت می گشتم، نمی دونم از کی شد که دو روز نمی دیدمت دلم تنگ می شد. چشم هات رو برای من درشت نکن! دلم می سوخت اذیتت می کردم، ولی هیچ دلیل دیگه ای برای دیدنت پیدا نمی کردم. نمی خوام بگم وقتی با علی حرف می زدی دلم می خواست آدم اجیر کنم یه جوری از سر راهم برش دارم، هر روز بهتر از دیروز تیپ می زدم که تو بهم توجه کنی، ولی تا زن سرایدار دانشگاه کشته مرده ی من بودن الا توی خر...

توی عمق حرف های چرند و مزخرفش که می دونستم از دروغ هم دروغ تره گم شده بودم و برای قلب کوچیکم لباس رویا می بافتم که کلمه ی خر به گوشم رسید. دستم رو که کنارم گذاشته بودم و خاک ها رو هی چنگ چنگ می کردم، پر از خاک کردم و به سمتش پاچیدم، هم زمان با دلخوری گفتم:- لقب خودت رو به من نچسبونا!!

کلافه سری تکون داد، می دونستم که نمی خواد جوابم رو بده برای همین سعی کردم دوباره خیره به ماه به حرف هاش گوش بدم. سنگ ریزه ی کوچکی رو از سرش در آورد و گفت:

-تا حالا کسی نبود که به رادمان توجهی نکنه، عاشق نبودم فقط می خواستم به خودم ثابت کنم تو هم درست مثل بقیه ی دختر های دورمی. روزی که با قیافه ی نگران و آشفته وارد کافه شدی و سراغ من رو گرفتی، فکر می کردم که طاقت نیاوردی و اومدی عشقت به من رو اعتراف کنی، ولی خبر قشنگ تری رو به همراه داشتی. هر روز با کیانا، چی می شد؟ دیگه لازم نبود روز ها هم تا شب به خانوادم فکر کنم، لازم نبود توی دانشگاه دنبالت بچرخم، اصلا چی بهتر از این که می تونستم حرص کل زندگیم رو سر یه نفر در بیارم؟؟

-نوچ نوچ نوچ، الاغ رو ببینا!! من رو باش فکر می کردم شاید مریضی روانی داری، ولی باید همون موقع هم مطمئن می شدم که حتما داری!

-من فقط می خواستم تنها نباشم، تو برام جالب ترین موجود مونثی بودی که تا به حال ندیده بودم. نه لوس بودی که گریه کنی و نه مثل بقیه خبر چینی می کردی، تو حتی از امتیاز بودن با من هم استفاده نمی کردی. من همین رو می خواستم البته با یکم توجه که تو هیچ وقت به من نداشتی، همون طور که بقیه ی کسایی که دوستشون داشتم بهم توجه نداشتن... خانوادم رو می گم با اون نگاهت من رو قورت نده! یه شب به خودم اومدم و دیدم که با گوشیت توی اتاقم تنهام و زنگ البرز که تو رو از من می خواست تنم رو لرزوند، علی برام عددی نبود ولی البرز... از کی بودش رو دقیقا یادم نمیاد، ولی دیگه هربار که بی هدف و با هدف طرح می زدم؛ چشم هام رو باز می کردم و می دیدم چیزی جز یه جفت چشم سیاه کشیده که از قضا زیادی هم درشت و حصار کشی شده بودن، توی برگه نیست. رادمان دوست داشت حرف دلش رو به جای برگه به کیانا بزنه، ولی غرورش... کیانا تنها دلیل خنده هام بودی و الان...

سرش رو بالا گرفت انگار گفتن کلمه ی بعدی براش خیل سخت بود. دستی به صورت و مو هاش کشید و با یه نفس عمیق و صدای خش دار حرفش رو کامل کرد:

-کیانا تنها دلیل خنده هام بودی و الان... الان تنها دلیل نفس کشیدنم شدی!!

بلند شد و از نظرم محو شد. من رو میون یه کامیون حرف نزده گذاشته و رفته بود. قلبم روی ضربان هزار می زد و نفسم توی سینه حبس ابد خورده بود، باورم نمی شد. باورکردنش درست مثل یه رویا بود، مثل یه خواب دم صحر که وقتی بیدار می شدی نه یادت می اومد چی خواب دیدی و نه می تونستی شیرینی خواب رو از دهنت تف کنی بیرون، فقط حسرت دیدن دوباره ی اون خواب بود که تمام وجودت رو به قول و زنجیر می کشید.

در تمام مدتی که من حسم رو حتی به زبونم نیاورده بودم تا خودم هم ازش با خبر نشم، در تمام مدتی که قلبم رو قول و زنجیر کرده بودم که خبر ناخوش آیندی به مغزم نرسونه، در تمام مدتی که من از نبودش درد می کشیدم و دم نمی زدم که حتی خودم بفهمم، اون هم درد می کشیده. حتما قصد شوخی داشت، ولی شوخی اون حرف ها هم برای من زندگی بخش بود. دست هام می لرزید و با رفتنش سرما رو شدید تر احساس می کردم. همین نبودنش و تنها گذاشتنم نشونه ی خوبی نبود، حتما خودش هم از دوست داشتن من شرمسار بود هرچند که این کلمه رو به زبون نیاورده بود(دوست دارم).

خودم رو از لرز شدید و سرما بغل کردم و رو به پرتگاه داد زدم:

-آره برو، باید هم می رفتی!! من هم جای تو بودم از دوست داشتن یه دختر دون پایه و غیر هم سطح خودم خجالت می کشیدم. حق داری رادمان. 

جیغ زدم:- حق داری...

اشک هام رو که بی امان پایین می ریختن با پشت آستنم که روی انگشت هام رو پوشونده بود، پاک کردم.

-کسی چه می دونه که کیانا چی کشیده تا به این جا برسه؟ آره من ادب ندارم، پول ندارم، خانواده ی متشخص ندارم، ولی من؛ نه خانوادم برای همین حضور بی سر و صدا هم تلاش کرده! دوست هام می گن تو سنگدلی که عاشق نمی شی، آخه کسی چه می دونه که وقتی خاستگار بیاد جلوی در خونش و با فهمیدن اینکه باباش معتاده بره و پشت سرش رو هم نگاه نکنه یعنی چی؟ کسی چه می دونه پسری که باهاش حرف می زنی به خاطر صاحب خونه که از خونه بیرون پرتت کرد، بهت توهین کنه، تحقیرت کنه یعنی چی؟؟ به خودم قول دادم تا عمر دارم جز برادرم اسم هیچ پسری رو به زبون نیارم و انکار کردم که عشقی وجود داره...

با مشتم چندین بار محکم به قلبم زدم و همزمان گفتم:

-ولی منه خر آدم نمی شم، کیانا آدم نمی شه. رادمان رفتی ولی من امشب برای خدای خودم می گم که قلبم طاقت یه شکست دیگه رو نداره!! دیگه تحمل تحقیر شدن رو ندارم! من چرا نباید مثل بقیه ی دختر ها طعم عشق رو بچشم؟ چرا؟؟ خدایا تا کی می خوای دونه دونه مردای زندگیم رو ازم بگیری؟؟

محکم تر از قبل اشک هام رو پاک کردم و گفتم:- خدایا جونم رو بگیر...

دست سرد و کشیده ای دهنم رو گرفت:- اگه جون تو رو بگیره، رادمان جونش رو خودش تقدیم خدا می کنه!!

با تعجب برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم. یعنی تمام مدت حرف هام رو می شنیده؟ خجالت کشدم و سرم رو پایین انداختم که دستش رو بالا آورد تا چونم رو بالا بگیره که من تازه دست زخمی و داغونش رو دیدم. روح از تنم داشت می رفت. سرم رو بالا گرفت و بی توجه به چشم های نگران من اشک هام رو با همون دست زخمی پاک کرد و گفت:

-این آسمون سیاه که ابری می شه، زندگی سیاه رادمان رو سیل می بره...

از بغض چونه زدم که این بار با عصبانیت گفت:- یه قطرشم بچکه تا پایین تپه سر و ته می برمت!!

در میون حال خراب هردومون با یاد آوری چند دقیقه ی قبل خنده به لبمون اومد و چیزی نکشید که لبخندمون به قه قه های بلند و بی دلیل مبدل شد. رادمان بی هوا صورتش رو نزدیک به صورتم کرد، چشم هاش رو بست و من رو محکم گرفت تا در نرم. حس ضعف، ترس، خوشحالی و عشق سرتا سر وجودم رو در بر گرفته بود. فاصله ای بین یکی شدنمون نمونده بود که صدای اذان از مسجد جامع که از همون جا هم گل دسته هاش دیده می شد، بلند شد.

رادمان بی توجه می خواست کارش رو بکنه که من سیخ سر جام وایستادم و گفتم:

-وایی الان زهرا بیدار می شه و می فهمه که من نیستم!!

با شوک می خواست حرف بزنه که دستم رو به نشونه ی خداحافظ براش تکون داد و با سرعت باور نکردنی به سمت پایین دوییدم. نفس نفس زنان و با احتیاط خودم رو به خوابگاه رسوندم، عجله ای توی تخت خزیدم و کشیدن پتو روی سرم مصادف با حجوم حرف های رادمان توی گوشم شد...

***

با حس گلو درد وحشتناکی از خواب پریدم و با دیدن ساعت که حوالی هشت رو نشون می داد سیخ سر جام نشستم و خوابگاه خالی رو نگاه کردم. همه جا توی سکوت فرو رفته بود و فکر اینکه حتما من رو جا گذاشتن رعشه به تنم انداخت. دست بردم گوشیم رو از زیر متکا بیرون کشیدم تا شماره ی زهرا بگیرم که جلوتر از اون پیامی که زهرا برام نوشته بود رو خوندم:« دیدم دم اذان برگشتی، استراحت کن بیدار که شدی زنگ بزن می فرستم دنبالت بیای پیش خودم... با سید حرف زدم قبول کرده که برگردی سر کار اولت =) »

اولش با بیاد آوردن شب گذشته و حس اینکه زهرا همه چیز رو می دونه احساس شرمساری کردم و بعد گوشیم رو مشت کردم و از خوشحالی روی تخت پریدم و گفتم:- همینه، کارم ردیف شد!!

طی تماس کوتاهی به زهرا فهموندم که بیدار شدم و برام ماشین بفرست، چقدر آدم مهمی شده بودم برام می خواستن ماشین بفرستن. هرچه قدر شب گذشته هوا سرد بود و باعث کسالت من شده بود، حالا هوا گرم و خشک بود. به سرعت یه دست لباس موجه پوشیدم و با آب دماغ آویزون از خوابگاه بیرون رفتم. بیرون از خوابگاه انگار زندگی هنوز جریان داشت و بچه ها سخت مشغول بارگیری کردن کامیون های مواد غذایی بودن...

بدون اینکه خودم رو به کسی نشون بدم تا ورودی اردوگاه رفتم و منتظر ماشینی شدم که زهرا مشخصاتش رو تلفنی گفته بود. درگیر و دار دید زدن جاده بودم که متوجه لرزش موبایلم توی جیب شلوارم شدم، درش آوردم و بدون دیدن شماره جواب دادم:

-بله؟؟

-...

-الو؟؟

-...

-بله بفرمایید؟؟

-کیانا بابا...

با دهن باز و قلبی که داشت از کار می افتاد، داد زدم:-بابا سیاوش خودتی؟؟ الو بابا...

بی حالی عجیبی صداش رو تحت الشعاع قرار داده بود، یکم مکث کرد و با تردید گفت:- کیانا خوبی بابا؟؟

-آره...آره من خوبم، تو چی حالت خوبه؟ از کمپ اومدی بیرون؟؟

-اون که خیلی وقته، می خوام ببینمت...

گوشی رو از گوشم فاصله دادم و شونه هام پایین افتاد، دقیقا وقتی که من نبودم قصد دیدن من رو کرده بود. چرا هیچ وقت تیکه های پازل خانواده ی ما جور در نمی اومدن؟ صداش رو از همون فاصه ام شنیدم که اسمم رو صدا می زد:

-جانم بابا، آره پشت خطم، ولی کرج نیستم تا بیای و من رو ببینی!

با آوردن اسم کرج ترس مشهودی توی صداش افتاد و گفت:

-نه... کرج نه!! می دونم رفتی اردو یعنی کیارش نم پس نمی داد از زیر زبون کیمیا کشیدم. کیانا همه چیز به هم ریخته نیلو از نبود تو استفاده کرده و درخواست طلاق داده!!

داد زدم:-چی؟؟ طلاق ؟؟ چرا...

خودمم می دونستم که مامان الکی رضایت به رفتن من نداده، هه بچه معتاد که لقبم بود و حالا یه افتخار دیگه داشت به افتخاراتم اضافه می شد، بچه ی طلاق.

-من با اتوبوس دارم میام پیش تو، توی راهم بابا جان از بغل دستیم گوشیش رو قرض گرفتم شارژش داره تموم میشه!

اشکم که ناخوداگاه در اومده بود رو با پشت دست پاک کردم و در حالی که دماغم رو بالا می کشیدم گفتم:

-با... باشه الان من زنگ می زنم.

همزمان با قطع کردن گوشیم ماشینی که دنبالم اومده بود، جلوی پام ترمز کرد. بدون دید زدن راننده در عقب رو باز کردم و سوار شدم. شماره ی ناشناس رو از نو گرفتم که بلافاصله بابا جواب داد:-بله؟

-الان... الان چرا داری میای اینجا؟؟ مگه شماها بچه اید که همش دردسر درست می کنید؟ بابا خستم کردید دیگه عه، ولم کنید از دستتونه دلم می خواد بمیرم!

-از وقتی بردنم کمپ و دوباره فرار کردم کیارش هیچ رقمه نمی ذاشت ببینمت، کیانا زندگیم داره می پره... دلم برات تنگ شده، تو بگی نیلو دست نگه می داره می خوام بیام به پات بیوفتم...

دستم رو به سرم زدم و چشم هام رو توی آینه ی ماشین انداختم که با دیدن چشم های آبی که روی من زوم شده بودن تنم یخ بست، تنها چیزی که کم داشتم رادمان و سرباز بقل دستش بود که با دقت به حرف هام گوش می دادن. ترجیح دادم اول جواب بابام رو بدم و بعد رادمان رو ماخذه کنم.

-وای، وای وای، دارم دیونه می شم... کیارش، مامان، کیمیا همشون دستشون تو یه کاسه بوده و داشتن به من دروغ می گفتن. 

فشار عصبی که بهم وارد شده بود، باعث نفس های کش دار و صدای بلندم شده بود:

-یه جوری رفتار می کنن که انگار من بچه ام، همشون بهم دروغ گفتن...من، من... بابا من الان چیکار کنم؟ 

-کیانا الان وقت گله و شکایت نیست یه آدرس دقیق بهم بده!!

طاقت حرف اضافی رو نداشتم و با ته مونده جون توی تنم چشم هام رو روی هم فشار دادم و گفتم: -آدرس رو پیامک می کنم...

رادمان رو از توی آینه دیدم که خواست حرف بزنه که من به سرعت گفتم:- هیچی نگو خواهش می کنم!!

از سرباز کنار دست رادمان خواستم تا آدرس دقیق چادر سلامت رو برام بگه تا من تایپ کنم و برای بابام بفرستم. دردسر پشت درد سر، نفس عمیقی کشیدم و باز هم از بغض چونه زدم. تا وقتی که برسیم دیگه حرفی نزدم و ممنون رادمان بودم که چیزی نمی پرسید. 

از وقتی رسیده بودم نه حس کار کردن داشتم و نه از مریضی که شب گذشته گریبان گیرم شده بود نای حرف زدن. هربار که زهرا حالم رو می پرسید، حال بدم رو پشت یه ماسک از خنده قایم می کردم و می گفتم:- دیشب هیچی پیدا نکردم خودم رو سیر کنم، سرما خوردم.

عقربه های ساعت سرگیجه وار به دور خودشون می چرخیدن و من از استرس دیدن بابا و اینکه نمی دونستم دقیقا می خوام با چه فاجعه ای رو به رو بشم حتی نتونستم نهار بخورم. رادمان با نگرانی چندین بار خواستار دیدنم شده بود و من انقدر حال خرابی داشتم که هربار از سرم بازش کردم. هوا داشت تاریک می شد و هیچ خبری نشده بود، تب شدید داشتم و این رو از همه پنهون می کردم.

چشم هام از تب بدنم داشتن گرم می شدن که صدای همهمهه از بیرون چادر توجهم رو جلب کرد. حتما خودش بود، مرگم اومده بود، به سختی از جایی که زهرا برام درست کرده بود تا بهتر استراحت کنم خودم رو جدا کردم و از چادر بیرون زدم.

یه عده دور یه چیزی کنار تیر چراغ برق اون دست خیابون وایستاده بودن، جلو رفتم و کنار زدمشون.

از دیدن فرد سرتا پا سیاهی که کنار تیر نشسته بود، نفسم بند اومد و هی لب زدم، ولی انگار صدام توی گلو خشک شده بود. یه آن به خودم اومدم و گفتم:
ـ بـ...ا با...
همه گوشیاشون رو در آورده بودن و فیلم می گرفتن. جلو تر رفتم، جیغ زدم:
ـ بلاخره اومدی؟
روم رو به سمت بقیه برگردوندم و با جیغ ادامه دادم:- جمعش کنید، دیدن بدبختی مردم هم فیلم گرفتن داره؟

کنارش روی زمین نشستم، همه ی حس هام با هم به کار افتاده بودن. به این مرد که یه عمر دنبالش بودم و حتی سهمی از بودنش هم نصیبم نشده بود، چی باید می گفتم؟ به این آدم که بود، اما نبودنش خار توی چشمم می شد چی باید می گفتم، اصلا چیزی داشتم که بگم؟ انشگت هام رو به سمت پیشونی عرق کردش دراز کردم و گذاشتم زبونم هرچیزی رو که دوست داره از حال اونه زمانم بیان کنه:
_بابای من...

تو آسمون ها دنبالش بودم، اینجا با این وضع نیمه جون چیکار می کرد؟

بابا- کیارش... کیا نمی... ذاشت ببینمت، بابا  جان... نیلو احضاریه فرستاده!

همین یه جمله ی ناقص برام کافی بود تا بفهمم چقدر توی فشاره. روی زمین زانو زدم و تن نحیفش رو بغل گرم که بلافاصله از شدت فشار روحی و دمای پایین تنش زیاد از حال رفت، آدم عادی نبود که بگم غش کرده، اون مریض بود، مریض مواد... برگشتم کمک بخوام که رادمان رو با یه قیافه ی جمع شده بالای سرم دیدم و رو بهش داد زدم:- یه کاری بکن، ولی انگار صدام رو نمی شنید.

با عصبانیت از میون جمع بلند شدم تا خودم برم و دکتر های داخل چادر سلامت رو صدا کنم، طبق معمول اومدم از خیابون به طرف پایگاه بدوام که صدای یه بوق بلند بهم شُک وارد کرد.

***رادمان***

با عجز نگاهم کرد، ولی من دست و پام رو گم کرده بودم و نمی دونستم دقیقا باید چیکار بکنم. تا اومدم قدم از قدم بردارم که به سمت چادر ها برم، جلوتر از من بلند شد و به سمت خیابون دو طرفه ی رو به روی چادر ها دوید. به وسط خیابون رسیده بود که از طرف دیگه ماشینی با سرعت سرسام آور توی جاده نقش انداخت. دخترک ریز نقشی رانندش بود که سرش رو به سمت صندلی عقب برگردونده بود و کیانای من رو ندید که با عجله قصد عبور از خیابون رو داشت. زمانی سرش رو برگردوند که خیلی دیر شده بود، درست در چند قدمی کیانا قرار داشت و تنها کاری که تونست بکنه این بود که دستش رو همزمان با پاش که به سمت ترمز می رفت، روی بوق بذاره به ثانیه هم نکشید که جیغ کیانا همراه با داد من توی فضای اطراف پخش شد.

کیانا توی هوا معلق و چند متری رو به عقب پرت شد و در آخر جسم بی جونش روی آسفالت کشیده شد. جون از تنم کشیده شده بود، قلبم انقدر به سرو کله ی خودش می کوبید که از شدت استرسش گلوم خشک شد. همه به سمت کیانا دویدن که من تازه تونستم به پاهام نهیب بزنم و به سمت زندگیم که حالا نیمه جون روی زمین افتاده بود بدوم. جمعیت رو به سختی کنار زدم و خودم رو درست به بالای سرش رسوندم. همین که تنم رو بالای سرش روی زمین انداختم چشم های نیمه بازش روی هم افتادن و جریان خونی که از سرش راه افتاده بود به زانو هام رسید. یک آن نفسم بالا نیومد، انگار که همراه با بسته شدن چشم های کیانا جون من رو هم گرفتن. دستم رو بالا بردم و حوالی قلب و گلوم رو چنگ زدم تا زودتر از اون خواب کذایی بلند بشم، ولی وقتی دیدم صحنه ی جلوی چشم هام واضح تر از اونیه که یه خواب بی سرو ته باشه؛ احساس جنون بهم دست داد و بالای سرش به غلط کردن افتادم:

ـ کیانا... رادمان بمیره بلند شو... کیانا به جون رادمان اصلا شوخی خوبی نیست، بلند شو لعنتی! 

جوری بالای سرش هِق می زدم که اشک همه رو در آورد بودم، چشم های  نیمه باز کیانا عزرائیل جونم شده بودن و لحظه به لحظه روح از تنم می بردن و بر می گردوندن. با اشک هایی که بی وقفه روی تن بی جون کیانا می افتادن چشم به صورت کبود و زخمی کیانا دوخته بودم و قسمش می دادم که زودتر چشم هاش رو باز کنه.

به زور من رو از کیانا جدا کردن و کیانا به بیمارستان هرچند دور اون شهر  منتقل شد، انقدر زجه زده بودم که نای بلند شدن نداشتم. سرم رو به سمت ماشینی که ازائیل خوشبختی یه شبم شده بود، چرخوندم؛ سید از دخترک می خواست از ماشین پیاده بشه، ولی حتی تکون هم نمی خورد، با چشم های به خون نشسته ی خودم دیدم که با صدای آژیر ماشین پلیس تن نحیف دختر به لرزه افتاد. انقدر امکانات اون منطقه ضعیف بود که تازه پلیس رسیده و دختر شوکه رو از ماشین بیرون کشید.

 تا تن ریزه ی دختر رو بین دست های پلیس دیدم از جا بلند شدم و جنون وار به سمتش دوید داد زدم:

- دعا کن، دعا کن زنگ بزنن بگن: مثل همیشه داره مسخره بازی در میاره، چیزی نیست فقط سرش مثل روال عادی شکسته!

بزور مهارم می کردم، انگار نمی خواستم باور کنم همه چیز کاملا جدیه انگار با حرف هام فقط می خواستم به خودم دلداری بدم، نه اینکه دختر بی همه چیز رو تهدید کنم.

دختر که با صدای لرزون اسم خودش رو ماهک اعلام کرد، حتی توانایی حرف زدن رو هم نداشت به سادگی آب خوردن این تراژدی عظیم رو برای من رقم زده بود، چند باری به سمتش حجوم بردم که سید و چند تن دیگه دست هام رو گرفتن و همه چیز رو به پلیس واگذار کردن. دقیقه ای بعد از بردن ماهک نکشید، که خیابون خالی از تجمع مردم بی کار شد. انگار نه انگار که هنوز خون کیانا از روی زمین خشک نشده بود. جایی در همسایگی قلبم رگ به رگ می شد و درد مفرت رو توی سرتا سر بدنم پخش می کرد. اگه جلوم رو نمی گرفتن مطمئنن با دست های خودم ماهک رو خفه می کردم. نمی دونستم باید چیکار کنم و کجا برم. تنها چیزی که قادر به دیدن دقیقش شده بودم این بود که پدر کیانا رو هم با آمبولانس دیگری همراه با دخترش برده بودن. پدری که باعث تصادف دخترش شده بود. مشتم رو جمع کردم و انقدر عصبی به بغل پام کوبیدمش که هم دست و هم پام بی حس شد.

درست همانند مرغ سر کنده ای بودم که بی هدف به اطراف می دویدم و به دنبال راه چاره می گشتم، قافل از اینکه تا دقایقی دیگه همه چیز رو به تباهی می رفت. شوک زده جفت پا بالای خون کیانا که آسفالت جوییده شده رو رنگین کرده بود، وایستادم و قیافه ی شب گذشتش رو به یاد آوردم. باید می رفتم، ایستادن فایده ای نداشت. مثل آدمی که شریان های حیاتیش رو قطع کرده باشن هر از چندی مغزم فرمانی می داد که دیوانه وار بدون فکر به دنبال وسول هدفم راه می افتادم و داد می زدم.

وقتی وارد پایگاه سلامت شدم شاید می شد گفت کوچک ترین فرقی با دیونه های زنجیری نداشتم از سید که در به در دنبال شماره خونه ی کیانا می گشت، کلید یه ماشین رو خواستم. تا چشم های نگران سید به من افتاد، نتوست هیچ مخالفتی کنه و از رانندش خواست تا من رو به بیمارستان برسونه. درسته می ترسید با خواستم مخالفت کنه تا قلبم همون جا از ادامه ی کارش مخالفت کنه. چون از دردش پشتم خم شده بود و حتی چندتا از رگ های گردنم هم گرفته بود و زق زق می کرد. کسی چه می دونست شاید مشکوک به سکته بودم و شاید هم سکته رو رد کرده بودم!
لحظه به لحظه ی خاطراتم با کیانا توی مغزم تکرار پخش می کرد، صدای خنده های کیانا توی گوشم می پیچید و نفسم رو به شماره می نداخت .

کیانا ـ رادمان این اردو که هست، من خیلی دوست دارم برم!

با یاد آوری این جمله بود که دیونه وار فریاد زدم:
ـ خدا...

راننده که دلش به حال آشفتم سوخته بود، رو به صندلی عقب که من توش جا گرفته بودم کرد و گفت:
ـ داداش چیزی نیست، دیروز که با همین کیانا خانم شما طلائیه رفته بودیم،  دعا کرد: مرگش بیهوده نباشه، حضرت ابوالفضل که دست رد به سینه ی کسی نمی زنه، اون هم تو طلاییه.

انگار که مذاب داغ روی قلبم ریخته بودن، فریاد زدم:
ـ خفه شو آشغال، کی گفته کیانای من قراره با یه تصادف الکی چیزیش بشه که حالا توی بی همه چیز در مورد مُردنش حرف می زنی.

راننده با شرمندگی لب به دندون گرفت و با چشم های پشیمون به زجه های بی صدام چشم دوخت، مثل مار زخمی به خودم می پیچیدم و قلبم رو چنگ می زدم تا از فشاری که تحمل می کرد فقط یه اپسیلون کم تر بشه. مگه این نبود که کل دانشگاه می دونستند؛ من می خوام خودم با دست های خودم کیانا رو خفه کنم؟ پس این نفس بریده چی بود، پس این موهای پریشون و چشم های کاسه ی خون چی بود؟ از استرس مدام با خودم حرف می زدم و گاهی بلند بلند کیانا رو تهدید و با صداش که لحظه به لحظه توی سرم چرخ می زد دست و پنجه نرم می کردم و یاد حرف هایی که آخرین بار بهش زده بودم جگرم رو کباب می کرد. من اعتراف کرده بودم، اما عمر عاشقانه هامون چقدر کوتاه بود. من هنوز یه دل سیر خاله ریزم رو نگاه نکرده بودم، هنوز...آخ

بلاخره جاده رخصت رسیدنم به بیمارستان رو داد، ماشین وایستاده واینستاده خودم رو به پایین پرت کردم. انگار که کیانا می خواست از روی تخت عمل فرار کنه، تا بخش اطلاعات دویدم. منشی با ناز و عشوه با تلفن صحبت می کرد که گوشی رو از دستش چنگ زدم و روی تلفن کوبیدم.

منشی ـ اقا چته؟

ـ الان یه تصاد...

منشی که انگار تازه داشت یه قیافه ی فوقلاده جذاب می دید، فوری گفت:

ـ توی اتاق عمله، فکر کنم توی کما رفته باشه، عزیزم مثل این که حالت خوب نیست ...

این صدای منشی نبود که مخم رو تیلیت می کرد، بلکه صدای یک واژه بود که اکو وار توی سرم می پیچید، دوباره و دوباره:

-کما...

 

  • پسندیدم 3
  • حیرانم 1
  • ذوق زده 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 84

با حس گرم شدن دستم به خودم اومدم، تازه متوجه شده بودم که منشی دست سردم رو توی دست گرفته با عصبانیت دستم رو از زیر دست دختر منشی بیرون کشید و فریاد زدم:

ـ یبار دیگه به من دست زدی، نزدیا ...

منشی دلخور دست خودش رو به پشت برد، اگه در حالت عادی بود حتما مورد لطف و توجهم قرار می گرفت و مهمون چند روزم می شد.


ساعت های جانفرسایی پشت در اتاق عمل می گذشت و من مثل کودکی که تشنه ی مهر مادرش بود، هر لحظه بی تاب تر می شدم، روی سرامیک های کف سالن نشسته بودم و هر ازچندی سردی سرامیک ها تنم رو می لرزوند.

انقدر حال آشفته ای داشتم که دل هر بیننده ای رو به درد می آوردم، آه های از ته دلی که می کشیدم نه تنها از دردم کم نمی کرد، بلکه بار دلم رو سنگین تر هم می کرد. انقدر عقربه ها از هم پیشی گرفتن تا بلاخره در اتاق عمل باز شد، آن چنان از روی زمین بلند شدم که دوباره لیزخوردم و به زمین افتادم. دکتر که حالم رو دیده بود و این حال رو به کیانا ربط می داد، راهش رو به سمت من کج کرد.

دیگه توان حرف زدن هم نداشتم، فقط چشم هام که ناقل هزاران سوال بود رو به دکتر انداختم، دکتر از روی تاسف سری تکون داد و با بی میلی گفت:
ـ پسرم داری خودت رو از بین می بری! ما همه ی تلاشمون رو کردیم، ولی سرش ضربه ی بدی دیده، جلوی خون ریزی رو گرفتیم و باید بگم که طاقت نیاورد و الان توی کماست. از این جا به بعدش هم دیگه دست خداست، این بیمارستان امکانت زیادی نداره و هرچه زود تر باید منتقل بشه!

دکتر می دید که من تنم شل و شل تر می شه، اما اهمیتی نمی داد. حرف های ناجوان مردونش رو رگ باری روی روح زخمیم می کوبید. مگه روح و جسمم توانایی تحمل چقدر مصیبت رو داشت؟

با ورود تخت کیانا به سالن جون تازه ای گرفتم، بار دیگه به کمک دیوار وایستادم و به سختی بالای تخت در حال حرکتش رفتم، انگار یک روزه پیر شده بودم .
تا صورت کبود و سر باند پیچی کیانا رو دیدم از بغض چونه زدم. آره امروز مرد بودنم مهم نبود، پیش از این به ناتوانیم در نبود کیانا اعتراف کرده بودم و هیچ شرم نم کردم که دیگران هم به این حس پی ببرن.

ـ کیانا ، تو که یه دقیقه یه جا بند نمی شدی، چطوری طاقت آوردی پنج ساعت روی تخت نگهت دارن؟ من که میدونم چشم هات رو الکی بستی، ازت معذرت بخوام... بگم غلط کردم بسته؟! کیانا... می گن توی خواب سنگین رفتی، انقدر خسته شدی؟ مگه شیطونی کردن هات چه قدر ازت انرژی گرفته؟؟ کیانا ...

دیگه پاهام توان تحمل وزنم رو نداشت، تختش رو که بردن همون جا روی زمین افتادم. انگار که مثل همیشه کیانا عجول تر بود و خودش زود تر به تهران رسوند، بخاطر کمبود امکانات با هواپیما به تهران منتقلش کردند و بهم خبر رسید که  نیلو چمدون نبسته اش رو دوباره باز کرده بود و این بار رخت برتن با بچه ها به سمت تهران راه افتاده بودن. پدر کیانا که می شد گفت توی این ماجرا کم بی تقصیر نبود هم همراه کیانا برده بودن و تحت مراقبت های ویژه بود. مواد تا عمق استخون هاش نفوذ کرده بود و ریه ای براش نذاشته بود، دکتر ها می گفتن: اگه به کشیدن ادامه بده مطمئنن خواهد مرد.

چه عیدی ساخته بود کیانا، کیارش از ماموریت رسیده نرسیده ساختمون بیمارستان رو روی سرش گذاشته بود.

ـمن می خوام ببینمش، همین الان!!

و باز این من بودم که برای بار هزارم حال خراب خودم رو پشت نقاب جدیم پنهان کردم و دست های کیارش رو گرفتم و به سمت بیرون ساختمون کشیدم.


عید با تمام بی رحمی هاش تموم شد، با یک تفاوت بزرگ :
دیگه کیانایی نبود که سیزده را با مسخره بازی بدر کنه ...
دیگه کسی نبود تا جای چمن درخت گره بزند ...
دیگه کسی نبود با آرزو های مزخرفش بقیه رو بخنده بندازه...
کیانا که نبود؛ دیگه خیلی چیز ها هم نبود ...

اصلا هیچ چیز نبود!!

 


اولین روز دانشگاه بعد از عید بود و مثل همیشه دیر رسیده بودم، اصلا مگه فرقی هم می کرد؟ بدو بدو به سمت کتاب خونه رفتم، درش رو که باز کردم انگار لای دفتر خاطراتم رو باز کرده بودم .

ـ رادمان من اول منگنه برداشته بودم!
ـ به اون دختره گوش ماهی بگو یبار دیگه بیاد تو کتاب خونه خودم خفش می کنم!

ـ می گما من غذای تو رو می خورم، توام واس من رو بخور هوم چطوره؟

ـ حالا چرا دلستر از شب موندتون رو ریختی توی شیشه نوشابه آوردی، یکی دیگه می خریدی دیگه!

سرمو تکون دادم تا از وضوح صدا توی سرم کم بشه، رفتم و مثل همیشه پشت میز نشستم و سرم رو روی میز گذاشتم. یهو با احساس کوبیده شدن چیزی به میز از خلسه پریدم، انقدر دستم رو روی چشم هام فشار داده بودم که دیدم تار بود. فقط کیانا بود که این طور وحشیانه کیفش رو به میز می کوبید و تهش هه با یه لبخند می گفت:
ـ مال خودم نیست، کیمیا خواب بود کیفش رو کش رفتم.

تا سرم بلند کردم، قد و قامت تار یه دختر جلوم بود با بهت گفتم:
ـکیانا ...
-آقای محترم کیانا کیه؟ این جا بهت پول میدن که بخوابی؟؟

اخم هام رو توی هم کشیدم و گفتم:
ـ احترام خودتون رو نگه دارید، امرتون ...؟

ـ کتاب چاپ سنگیه لیلی و مجنون رو می خواستم!

**
ـ رادمان ولش کن اول من برش داشتم.

ـ هیع ببین چی کار کردی!
همش تقصیر تو بود.
حالا با این کتاب پاره چی کار کنیم؟

**

یه دست جلوی صورتم تکون خورد و بلافاصله صدای دختر گستاخ به گوشم رسید:
ـ چته آقا جنس بهت نرسیده چُرت می زنی؟

توی اون مدت که من هم بهش فکر نمی کردم، خاطراتش ولم نمی کرد، تو روحت کیانا که روحتم ولم نمی کنه. یه دست به صورتم کشیدم که با لمس ریش هام تعجب کردم، از کی بود که اصلاح نکرده بودم؟ مگه نه این که هر روز با تیغ جیگر پوستم رو بیرون می کشیدم؟

-آقا نکنه کور هستی هیچ، لال هم شدی؟

به این دختر ها در هر شرایط رو می دادی سوارت می شدن، یه لنگه ابروم رو بالا انداختم و با نگاه نافذم بهش چشم دوختم. تا چشم هاش به چشمم که ازون موقع داشت زمین رو نگاه می کرد، افتاد لبش رو گاز گرفت .

ـ می دونید چیه؟! این کتاب رو داریم، ولی بهت نمیدم حالا برو هرکاری دوست داری بکن!

انگار که بهش بر خورده باشه یه سر برام تکون داد و رفت، خود به خود با کیانا مقایسش کردم و با فکر این که اگه جای این دختر بود خشتکم رو بادبون کشتی می کرد تا کتاب رو ازم بگیره، یه لبخند روی لبم اومد. از لمس ریش هام خوشم اومده بود و دوباره بهشون دست کشیدم.

ـ سگ تو روحت، تو فقط چشم هات رو باز کن، بخاطر تک تک روز هام که مثل یه سال گذشت تلافی می کنم.

مثل تمام اون مدت که دستم راهش رو یاد گرفته بود، اتوماتیک وار رفت سمت کیف پولم. عکس رو بیرون کشیدم و انگشتم رو روی صورتش کشیدم، کار کشیدن عکسش تموم شده بود و فقط جای چشم هاش توی نقاشیم کم بود. تا وقتی چشم هاش بسته بودم، حتی دستم به سمت رنگ چشم هاش نمی رفت چه برسه به کشیدنشون.


دو سه روز اول تو کتاب خونه خیلی اذیت می شدم، ولی چند روز که گذشت اون جا تنها جایی شده بود که به آرامش می رسیدم. زندگی به روال عادی برگشته بود و دیگه کمتر کسی بود که بیاد کتاب خونه و یادی ازش بکنه، هفته ای یه دفعه می رفتم، می دیدمش. دلم براش تنگ بود، ولی وقتی اونقدر ساکت و آروم روی تخت می دیدمش حالم بیشتر خراب می شد.

از کیارش بگم که مو هاش با چه سرعتی رو به سفیدی بودن، تو اون مدت نه خنده ای به لب کیمیا دیدم و نه لباس رنگ روشنی به تن نیلو جون. سیاوش هم که توی کمپ ترک اعتیاد بود و روند بهبودیش قابل تحسین. سید و حاجی چندین بار به دیدن کیانا اومدن، اما با استقبال گرمی مواجه نشدن.

امتحان های آخر ترم رو دادم و همشون رو بلا استثنا افتادم، روزی که نمره هام رو توی سایت دیدم؛ زیر عکسش فندک گرفتم که به یه ثانیه نکشیده مثل سگ پشیمون شدم و برای خاموش کردنش با دستم تلاش کردم، سوختگی ناشی از خاموش کردن آتیش با انگشت هام باعث شد تا یه هفته دستم تو باند باشه!

از خودم برایت بگویم؟

از خانه، از خیابان

شهر، صدای پای ما، شب؟

از کجا برایت بگویم عشق من!

جایی که تو نیستی، گفتن دارد؟

شش ماه گذشته بود، شش ماهی که هیچ چیزی برای تعریف کردن نداشت. شاید هم من روایت گر خوبی نبودم تا از روزمرگی های بدون کیانا داستان سرایی کنم.

روی صندلی سلف نشسته بودم که گوشیم زنگ خورد، حتما صدف بود و می خواست علت نرفتن سر قرار با نگار دوست عتیقش رو جویا بشه! توی این مدت دنبال این بودم یه کیانای دیگه برای خودم پیدا کنم، ولی هر چی بیشتر می گشتم کلافه تر می شدم.

حالم از هرچی دختر بود بهم می خورد، فقط واسه این خوب بودن که روزم رو با هاشون به شب برسونم و چیزی از بلاهایی که به سرم اومده بود رو درک نکنم. دیگه مگه بدتر از این هم داشتیم که آدم زندگی کردن رو فراموش کنه؟ ندونه چرا هنوز نفس می کشه و این دم و باز دم های مکرر قطع نمی شه تا بی خودی اکسیژن اصراف نکنه؟ اسفناک تر از یه عشق بی هنگام چی می تونست باشه که خر من رو چسبیده بود و مدام هوای گلوم رو ابری می کرد.

"دوری ات که اجباری شود، از درون داغ می شوم و از بیرون یخ...

آن وقت است که سردی دیوار، منجمد ترین لیوان و حتی یخبندان ترین زمستان هم نمی تواند التهاب داغ بر دل نشته ام را خنک کند.

آن وقت است که تنهایی ام تلنگری برای سد اشک هایم می شود و هوای گلویم به تصور ابری...

اینجا طوفان خاطرات برپاست، در نبودت تابلو زده اند؛ خطر غرق شدن در تنهایی لطفا نزدیک تر نشوید.

برگرد که اگر آرام بخش این تب و لرزم نشوی 

ترک می خورم...

خودم، قلبم، غرورم

بی تو می شکنم، فرو می ریزم..."

دوستانی که من رو همچنان دنبال می کنند، اول از همه تشکر می کنم و از همین فاصله ی دور دست تک تکتون رو می بوسم و سر تعظیم براتون فرود میارم. دوستای گلم هر کم کاستی که در قلم من توی این پارت های آخر می بینید، اول به بزرگی خودتون ببخشید و بعد حتما توی صفحه ی نقدم که لینکش رو همین زیر براتون میذارم بگید تا موقع ویراستاری اصلاح بشه انشالله...

 

 

  • پسندیدم 3
  • حیرانم 1
  • ذوق زده 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 85

صدای دوباره ی زنگ گوشی از فکر و خیال پروندتم، با مشت سه بار پشت سرم هم، اما کنترل شده به میز زدم و گوشی رو از جیبم بیرون کشیدم و به صفحش خیره شدم.

"دُکی سودا"

یه پولی تو جیب این دختر گذاشته بودم تا نفس به نفس کیانا رو بهم گذارش بده، دلم طاقت نمی آورد که پیشش برم، ولی نمی تونستم به حال خودش بذارم تا هر جور که دلش خواست نفس بکشه!

گوشی رو با اکراه دم گوشم بردم و بلافاصله گفتم:
ـ به دُکی خانم، چه خبر از خانوم ما؟

اوایل وقتی با عشوه حرف می زد، انقدر سرش داد و بیداد کرده بودم که داشت با لکنت حرف می زد .

ـ سـ... سلام... راسـ... راستش.

هوف جونش بالا می اومد تا حرف بزنه و جون من رو هم بالا می آورد، با چهار انگشت روی میز ضرب زدم و گفتم: 

ـ لال از دنیا نری صلوات، د حرف بزن تخم کفتر تو دست بالم ندارم!

صدای نفس عمیقش اومد و بعد رگباری شروع به توضیح دادن کرد:

ـ در صد هوشیاریش پایین اومده، اگه همین جوری پیش بره چند روز دیگه دستگاه ها رو ازش جدا می کنن!

چطور می تونستن دستگاه رو از یه آدم زنده بکشن؟ داد زدم :
-اون ها غلط کردن با تو، شده من اون دستگاه و بیمارستان رو باهم بخرم، می خرم، ولی اگه دست به دستگاه های کیانا بزنید بیمارستان رو توی سرتون خراب می کنم!

بی توجه به تته پتش دوباره هوار زدم:
ـ اون توله عادتشه همه رو به بازی بگیره و خودش یه دل سیر به ریش همه بخنده.

تماس رو قطع نکرده، گوشی رو توی دیوار پرت کردم با چیزی که از دل و روده ی موبایلم بیرون افتاد چشم هام چهارتا شد.

پاشدم و جلو رفتم، یه چیزی مثل میکروفون کوچیک بود؛ با فکر این که کار کیاناست اختیار از دستم رفت و داد زدم:
ـ لعنتی داری میری، پس این جول و پلاست رو چرا از زندگیم جمع نمی کنی؟

همه با ترحم بهم نگاه می کردن، دلم نمی خواست بیشتر از این به صورت نا خواسته برای خودم ترحم بخرم، از سلف خارج و تا پارکینگ رفتم و سوار ماشین شدم؛ در داشبرد رو باز کردم و گوشی دومم که هروقت اون یکی شارژ خالی می کرد ازش استفاده می کردم رو بیرون آوردم، به ساقی زنگ زدم تا برام یه زهرماری بیاره که از دنیا و درداش دورم کنه. بعد از تحویلش، همون جور با شیشه انقدر سر کشیدم که هوشیاریم کم شد و بی هدف رانندگی کردم.
دو سه دفعه تصادف خفیف کردم، یادش بخیر یه زمانی بود که ته دردهام خط افتادن روی ماشین مدل بالام بود، یه زمانی بیشترین ناراحتیم این بود که شب توی پارتی دافی که نشون کرده بودم، بپره. داشتم به دقدقه های همین چند ماه پیشم قاه قاه می خندیدم که ته خندم به داد های هیستیریک و مشت هایی که پیا پی به فرمون می خورد، تبدیل شد.

دوباره درد همیشگی توی دستم پیچید که کمی هوشیارم کرد، دکتر می گفت: این دست، دیگه برای من دست نمی شه بس که همه جا رو باکیسه بکس اشتباه گرفته بودم.

تازه انگار که چشم هام بینا شده باشه دور و برم رو واضح دیدم که سیاهی مطلق بود، کی از جاده ی اصلی در اومده بودم؟ ته جاده انگار بالای بلندی، یه چراغ سبز کوچیک بود که همون رو راهنمای خودم کردم تا به یه آبادی و یا چیزی شبیه به اون برسم و آدرس برگشت رو بپرسم.

با چراغ های ماشینم یه متر جلو تر، به زور دیده می شد، حتی نمی دونستم دو طرف جاده ی باریکی که توش رانندگی می کردم؛ درخته و یا بیابون. انقدر توی دنبال کردن اون چراغ سبز سماجت به خرج دادم که کم کم توی دیدم به یه جایی مثل امام زاده تبدیل شد.

هرچقدر اطراف رو نگاه کردم، آدمی رو ندیدم تا آدرس بپرسم و با خودم گفتم: توی حوض امام زاده یه آبی به سر و صورتم می زنم و راه اومده رو بر می گردم. از ماشین پیاده شدم، صدای گرگ و جیرجیرک ها سمفونی مردگان راه انداخته بودن و باعث شد که تا حدودی ته دلم خالی بشه. ساعت نشون می داد که از غروب آفتاب چیزی نگذشته، اما اون جا درست مثل آسمون بدون ماه تاریک بود. معلوم نبود که توی عالم بی خبری که برای خودم درست کرده، چقدر بی هدف رانندگی کرده بودم که شب شده بود و درست وسط ناکجا آباد بودم.
تمام در و دیوار های حیاط کوچیک امام زاده رو سیاه بسته بودن، یه نگاه به اطراف کردم؛ چون امام زاده بالای بلندی بود، چراغ خونه هایی از دور مشخص بود، یه جایی مثل یه دِه، شاید هم یه شهر نو پا.

وارد امام زاده شدم و کنار حوض آبیش نشستم، دستم رو توی آب کردم و چند باری تکونش دادم.

٭٭
کیانا- رادمان من رو نگا!

تا نگاهش کردم بطری اآب بود که توی صورتم خالی شد.

-کیانا ببین با لباسم چیکار کردی! می خواستم سر قرار برم.

زبونش مثل بچه ها در آورد و دهن کجی کرد:
کیانا- آب روشنایی میاره، دیگه منم که روت ریختم مُنور شدی.

٭٭
چشم هام بخاطر الکلی که همچنان توی تنم بود، مدام برای خودشون می رفتن. با حس دست گرمی روی شونم از جام پریدم.
 -چی اذیتت کرده جوون که این جوری هق می زنی؟

به سمت صدا برگشتم و هم زمان به سمت صورتم دست بردم که دیدم حسابی خیسه، کی به صورتم آب زده بودم؟

-من پیر غلام این امام زاده ام، معلومه دلت پره ها بابا جان.

ـسلام، آره انقدر پره که هراز چندی نمیدونم کی سریز می کنه! دلتنگم پیرغلام ...

ـ مشروب خوردی بابا؟ این زهره ماری ها که ادم رو آروم نمی کنه.
انگار که منتظر اومدنم باشه دستش رو توی جیب پیرهنش کرد و یه برگه در آورد.

-برو به این ادرس بابا جان جدم دعوتت کرده! شب اول محرم پسرم برو حاجتت رو از سید الشهدا بگیر. شب اولی مشروب نمی خورن که بابا جان!

شرمنده سرم رو پایین انداختم، به مولا قسم که نمی دونستم محرم اومده.

ـ حاجی آدرس کجاست؟

تا سرم رو بالا بیارم، با چشم هام هم سوالی نگاهش کنم؛ همون جور که یهویی اومده بود یهویی هم رفته بود.

یکم گنگ در و دیوار رو نگاه کردم، به زانوهام دستم زدم و از جا بلند شدم.

ـ پیر غلام من رفتم، یا علی!

سوار ماشین شدم و یه نگاه به کاغذ مچاله شده ی توی دستم کردم که شدیدا بوی گل نرگس می داد. چه جای عجیبی بود، انگار که بلاخره ماه از زیر خلوار ها در اومده و مسیر برگشتم جسابی روشن شده بود، تا خود آدرس پام رو از روی گاز بر نداشتم. بهم گفته بودن حاجت میدن آخه.

وقتی رسیدم با دیدن علم بزرگ و عتیقه جلوی کوچه با خجالت سرم رو پایین آوردم، سربه زیر از ماشین پیاده شدم و درحالی که مست بودن از راه رفتنم مشهود بود، چند قدم برداشتم.

"تکیه ی قمر بنی هاشم"

یه کوچه بزرگ که سرش حرم نمادین حضرت ابوالفضل بود و تهش حرم امام حسین، بین الحرمین ساخته بودن. خواستم وارد کوچه بشم که چند نفر جوون مشغول به کار جلوم رو گرفتن.

ـ کجا اقا این جا حرمت دارهف مست و پاتیل راه نمیدن!

خودم هم از اومدنم پشیمون شدم و با شرمندگی سرم رو پایین انداختم برگردم که یکی داد زد:

- بکشید کنار بذارید بیاد تو، مگه صاحب عذا شمایید که راه عذادار حسین رو می گیرید؟ آقا گریه کناش رو خودش دعوت می کنه!
پسر ها راه رو بازکردن، ولی این بار دیگه من روی داخل شدن رو نداشتم. روم رو برگردوندم برم که دستم کشیده شد، سرم رو چرخوندم ببینم کیه؟

-پسرم اگه بری دیگه نظری به این هیئت نمی شه! کسی از در خونه ی سید الشهدا که برگشت نمی خوره، درخونش رو همه ی دل شکسته ها بازه!

بعد از اتمام حرفش، من رو کشون کشون داخل کوچه برد. چه خبر بود،  هرکس خودش رو مشغول کاری کرده بود که از پسش بر می اومد. فکر کنم چون شب اول بود هنوز کار هاشون  راست و ریست نشده بود.

ـ تا یه ساعت دیگه عذا دار ها میان، تو داخل بشین تا بگم برات چایی بیارن.

ـ نه آقا اول میرم یه آبی به سر و صورتم بزنم.
چه قدر خوب بود که یه بهونه ای برای تو نرفتن پیدا کرده بودم، خجالت می کشیدم با اون سر و وضع و لباس داخل شم. همون جا پشت در نشستم که یکی از پسر ها که سخت مشغول پرچم زدن بود، رو به من گفت:
ـ بی کار نشین پسر پاشو ازین پیچ رول پلاک ها بده دستم!

با تعجب داشتم به دور و اطرافم نگاه می کردم؛ ببینم دقیقا با کیه که دوباره گفت :
-با خودتم داداش، بجنب که از صبح انقدر بالا و پایین کردم تا پیچ بردارم که کمر برام نمونده.

یه نیم ساعتی بود که با پسره یا همون امیر علی همکار و هم صحبت شده بودم، نمی دونم اون مرده که نذاشت برم چیزی گفته بود یا معرفت همون پسر ها بود که سمتم اومدن، دونه دونه بغلم کردن و حلالیت طلبیدن.

امیر علی- بسته همکار دزد ها، سر کارهاتون برگردید که من می دونم به این بهونه دارید از زیر کار هاتون در می رید.

میثم- حالا دیگه چون نوحه خونی داریم بهت حال میدیم و جوابت رو نمیدیما!

چه قدر جالب که این پسر از من کوچیک تر بود و نوحه می خوند، اگه چند ماه پیش می دیدمشون مطمئنن به فاز نداشتشون حسابی می خندیدم، اما الان فرق می کرد؛ حاجت می دادن! انگار به منبع انرژی وصلم کرده بودن که مستی کامل از سرم پریده بود.

کم کم هیئت داشت شلوغ می شد؛ از نگاه بدی که به سویشرت قرمزم می کردن، خجالت کشیدم.

تصمیم گرفتم خونه برم، لباس هام رو عوض کنم و دوباره برگردم تا سر کوچه رفته نرفته همون پسر ها دوباره جلوم رو گرفتن.

 

ویرایش شده توسط M@hta
  • پسندیدم 3
  • ذوق زده 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 86

میثم- کجا داداش اصل ماجرا هنوز مونده!

-لباس هام رو عوض کنم، بر می گردم.

منتظر جواب موندم، چیزی نگفتن و من به سمت ماشینم که طرف دیگه ی خیابون پارکش کرده بودم، راه افتادم. در ماشین رو باز کردم و روی صندلی نشستم که هم زمان صدای باز شدن در شاگرد هم اومد. میثم، شهاب و سروش هم سوار ماشینم شدن.
سروش- واو چه جیگیری سوار می شی پسر.

دستم رو روی صندلی شاگرد انداختم و پشتم رو نگاه کردم و گفتم:- شماها این جا چی کار می کنید؟

شهاب- داداش اومدیم که تو فرار نکنی! آقا بخوای بذاری بری، همه چیز رو از چشم ما می بینن؛ ول کنمون نمی شن.

سعی کردم دیگه حرفی نزنم و تنها به تعریف های ناخودآگاهشون از ماشینم گوش دادم. عجب بچه های با صفایی بودن، آخرین دفعه که یکی از بچه مایه ها سوار ماشین صفرم شد؛ کلی ایراد روش گذاشته بود. من خودم رو می کشتم هم این چنین با معرفت هایی توی رفقای صمیمیم نمی تونستم پیدا کنم، نهایت بودنشون تا جایی بود که منفعتشون ایجاب می کرد.

بلاخره سر کوچه ی اختصاصیمون رسیدم که همشون توی شوک رفتن و ساکت شدن، جایی که من ازش بیزار بودم و بقیه آرزوی یک روز زندگی توی این قصر رو داشتن. یه جوری وا رفته بودن که دنبال کارتک می گشتم تا جمعشون کنم.

میثم- این جور جاها هم وجود داره؟ من فکر می کردم همشون فتوشاپن.

دیگه تعجب بیش از اندازشون رو نتونستم تحمل کنم، برگشتم و به چشم های گردشون نگاه کردم. یه جوری برخورد می کردن که انگار خودشون توی لونه مرغ زندگی می کردن.

ـ می گم می خوایید برای جلو گیری از غش و ضعفتون من همین جا نگه دارم پیاده بقیه ی راه رو برم؟

یه چشم غره بهم رفتن که با نیش باز راه افتادم، دربان ها در رو باز کردن. همین چشمم از دور به خونه افتاد که رقص نور ها روشن بودن، فوری دنده عقب گرفتم. دوست نداشتم بچه ها بفهمن مامانم دینش رو عوض کرده و مسیحی شده و در حال حاضر هم توی خونه پارتیه!

با صدای اعتراض بچه ها به خودم اومدم، ماشین رو پشت در پارک کردم و بهشون قول دادم یه روز دیگه که خونه تنها بودم دعوتشون کنم. هرچند که می دونستم فعلا چند ماهی با کاری که می خوام بکنم از خونه خبری نیست.

با قدم های بلند وارد حیاط شدم و عصبانیت خودم رو توی قدم هایی که بر می داشتم، رختم. پس این قدر اصرار داشتن که شب رو خونه ی صدف اینا بمونم بخاطر این بود که خودشون راحت باشن. صد دفعه بهشون گفته بودم که پای هر حروم خور بی ناموس رو توی خونه باز نکنید و باز هم کار خودشون رو می کردن و فکر می کردن که من متوجه نمی شم. در عتیقه ی خونه رو با ضرب باز کردم و به دیوار کوبیدم، با صدای وحشتناک بخورد در با دیوار، صدای جیغ، خنده و همهمهه خوابید.

یه نگاه چپ به مهمون ها انداختم که یه مشت دختر نچسب انگار که اخم صورتم رو ندیدن، دورم ریختن.

یکی دستم رو می کشید، یکی لباسم رو چنگ می زد، یکی به زور می خواست که بغلم کنه، اون وسط در گیر اونی بودم که دست به سینه جلوم وایستاده و صورتش رو کج کرده بود که مثلا من لپش رو ببوسم. بیشتر از اون نتونستم تحمل کنم و به عقب هولشون دادم.

ـ انقدر خودتون رو به من نچسبونید، کم کم دارم به این که ماهیت ربایشی دارید شک می کنم!

مامانم از جاش بلند شد، برای جلو گیری از هرگونه بی احترامی به مادرم پله هایی که به سمت اتاقم می رفت رو دوتا یکی بالا رفتم. در اتاقم رو باز کردم و بعد از ورودم، با تمام توان به هم کوبیدمش.
پشت در وایستادم و طبق عادت بچگیم، شماردم:

ـ یک، دو، سه، چهـ... ـار...

مثل همیشه درست فکر کردم، به عدد پنج نرسیده مامانم خودش رو به پشت در اتاقم رسوند و شبیه خودم در رو با ضرب باز کرد. نمی دونستم دست گیره ی در چرا از جاش در نمیاد؟

با صدای نسبتا بلندی گفت:
-این چه طرز برخورده هان، تو شعور و ادب نداری؟ مگه نگفتم شب خونه نیا؟

همون طور که لباسم رو در می آوردم، گفتم:
-دیگه خسته شدم، می دونم توام از دست نافرمانی های من خسته شدی، ازین شب به بعد دیگه من تو این خونه نمی بینی مامان جان!

هرچی پیرهن و شلوار سیاه توی کمدم بود رو توی ساک ریختم و یکیشون رو هم تن کردم، دنبال لباس گرم هام می گشتم که ساک از دستم کشیده شد.

مامان- کدوم قبرستونی می خوای بری، دوباره انقدر تو گوشت خوندن پُرت کردن؟ بی چشم و رو، مردم دنبال نصف اون چیز هایی هستن که ما برای تو فراهم می کنیم؛ چیز هایی که تو می پوشی و می خوری، ماشین هایی که سوار می شی توی خواب می بینن، می فهمی این رو؟؟
جلوی پوزندم که کم کم لب هام رو مزین می کرد رو گرفتم.

-من هم دنبال نصف آرامش همون مردمم، نصف صمیمیت خانواده هاشون، محبت مادراشون، ابهت پدراشون ...

مامان- هع، مرغ همسایه غازه برو ببینم آرامشی که ازش دَم می زنی توی کدوم جهنم دره ای می خوای پیدا کنی؟ تو که صد دفه ازین خونه رفتی، این یبارم روش!

زیپ ساکم رو بستم، دلم نمی خواست سر مامانم داد بزنم و برای آروم شدنم یه نفس عمیق گرفتم و گفتم-این دفه فرق داره! به صورت زمزمه ادامه دادم:
-این دفعه خیلی فرق داره، اول آرامش رو پیدا کردم و بعد اومدم که وسایل هام رو جمع کنم.

ترس رو توی چهره ی مامانم می دیدم، ولی دیگه پشیمونی سودی نداشت. هزار بار بهش گفته بودم هرکاری می کنی بکن، فقط پای این حروم خور ها رو توی حریم خصوصیمون باز نکن. یه نگاه گذرا به صورتش کردم؛ هم اون خوب می دونست هرگز زیر حرفم نمی زنم و هم خودم.

دیگه رادمانی تو این خونه دیده نمی شد، نه بخاطر یه پارتیه بچه گانه که خودم هم هرشب شرکت می کردم؛ این خونه خیلی وقت بود که بوی خیانت می داد، بوی سردی، بوی حروم.

خم شدم پیشونیش رو بوسیدم، هرچی باشه مادرم بود و دلم براش تنگ می شد.

ـ ببخشید بیست و خورده ای سال زحمت دادم، زجر دادم، حالا دیگه رفع زحمت می کنم. می دونم بیست و خورده ای سال زحمت کشیدی که باعث آبرو ریزیتون نشم، ولی من جنسم ناخالصی داره، نتونستم همرنگ جماعت بشم.

تا مامانم حرف بزنه و شیرش رو حرومم کنه، از اتاق خارج شدم و در رو بستم.

هنوز چند قدم بر نداشته بودم که با یاد آوری تابلوی نقاشیه بدون چشمم، برگشتم. به وضوح لبخند آنی مامانم رو دیدم که فکر کرد نرفته، برگشتم، ولی بدون توجه بهش تابلو رو از روی سه پایه نقاشیم برداشتم و راه برگشت رو دوباره از سر گرفتم. حتی به مهمون ها هم که سوالی نگاهم می کردن توجهی نکردم و تا دم در دویدم، از خونه بیرون زدم و با عجله زیاد توی ماشین نشستم. آره می ترسیدم که همین الان هم خبر فراری شدنم به دست طهماسبی بزرگ(پدرم) رسیده و برای زندونی کردنم توی خونه، اقدام کرده باشه. اینجا قصر بود و درست با قوانینی شبیه به یه قصر واقعی که طهماسبی بزرگ توش حکومت می کرد و همه چیز با رضایت اون پیش می رفت. هنوز طعم کتک های چند سال پیش زیر زبونم بود که بخاطر بلبل زبونیم خورده بودم. آره اینجا پسر بیست سالشون رو هم می زدن، تا با افکار اشرافی تربیت بشه و خیال می کردن که با پول حتی می تونن ذهنیت آدم ها رو هم بخرن. رادمهر توی این خونه سوخت تا چشم های من باز بشه، رادمهر شد غلام حلقه بگوش طهماسبی تا به من یاد بده اگه سکوت کنم، تا آخر عمر باید بر وقف مراد اون ها زندگی کنم.

تا بچه ها ساک لباس هام رو توی دستم دیدن، با تعجب همزمان پرسیدن:
-این چیه دیگه؟

افکارم رو توی سطل آشغالی ذهنم ریختم و با نیش باز به سمتشون برگشتم و گفتم:
ـ رسما بی خانمان شدم!

اولین چیزی که بعد از زدن حرفم احساس کردم، یه پس گردنی محکم از طرف شهاب بود.
ـ واسه چی می زنی؟

شهاب- هیچی همین جوری، حس کردم می چسبه عقل کم ها رو کتک بزنی!

با تاسف براش سر تکون دادم، تابلوی توی دست رو بغل پای میثم گذاشتم و ماشین رو روشن کردم.

پسر ها هی به تابلوم نگاه می کردن و بخاطر یه موضوعی که ازش سر درنمی آوردم با هم بحث می کردن.

شهاب- می گم بنظرم بتونه روی دیوار هم عکس بکشه!

سعی می کردم همه ی حواسم به رانندگیم باشه، ولی هر از چندی پرنده ی خیالم به سمت خونه و هر از چندی هم به سمت بیمارستان می رفت. می گفتن هوشیاریش پایین اومده و همین جوری پیش بره دستگاه ها رو ازش جدا می کردن. از کی بود ندیده بودمش، چرا یادم نمیاد آخرین بار کی توی اون اتاق مرگ رفتم، آره اتاق مرگ رادمان.

با فکر هایی که توی سرم اومد، دستم رو به فرمون کوبیدم، باز هم مراعات دستم رو نکرده بودم. از دردش یه اخ خفیف گفتم و اشک توی چشم هام جمع شد .

پسرا که از حرکت ناگهانیم ترسیده بودن با تعجب نگاهم می کردن، از توی آینه نگاهشون کردم و گفتم:

ـ به کارتون برسید، چیزی نیست.

انقدر ابهت توی کلامم بود که سوالی ازم نپرسن، حرصم روی پدال گاز خالی کردم و با سرعت روندم. سر کوچه ی هیئت که رسیدیم، بچه ها پیاده شدن و خودم هم به سمت جای خالی گشتم تا ماشینم رو پارک کنم. وقتی به تکیه رسیدم که صدای امیر علی از بلند گو پخش می شد، شروع کرده بود روضه خواندن.

داخل مجلس نرفتم، رادمان عرق خور  رو چه به این جاها؟! همون جا پشت در نشستم و نمی دونم از کجای روضه دلم شکست و شروع به گریه کردم، آروم و بی سر و صدا انقدر گریه کردم که نفسم بالا نیومد و به سرفه افتادم. یه تصادف من رو به کجاها که نکشیده بود تا همین سال قبل محرم ها که پشت هیئت ها و ترافیکش معطل می شدم، چه فوش هایی که نمی دادم و چه کفر هایی که نمی گفتم. حالا کار خودم لنگ یه نظر صاحب همین مجالس بود.

چه خوب بود که داخل نرفتم تا بشم مرکز توجه همه، که فکر کنن این اشک ها از سر ریاست. انقدر داد و هوار زدم که به خلع رسیدم از بی حالی سرم رو به دیوار تکیه دادم. اعتراف می کنم که تو اون مدت اندازه ی اون یک ساعت آروم نبودم. گریم قطع نشده بود، ولی دیگه نای اعتراض به در و دیوار  و توسل رو نداشتم. فقط آروم آروم اشک از چشم هام پایین می اومد، یاد حرفم افتادم که توی ختم نامزد یکی از رفیق هام بهش گفته بودم:-"مرد که گریه نمی کنه، فقط یه وقت ها قدم می زنه!"

حالا که چرخ چرخ و فلک دنیا به خودم رسید، به شعار بیخودی که داده بودم، پی بردم. آخه اگه من می خواستم بخاطره این دلم که داشت کباب می شد قدم بزنم، باید کل شهر های جهان رو فتح می کردم.

داشتن سینه زنی می کردن، می خواستم باهاشون همکاری کنم که از شدت درد استخون دستم نتونستم دو دستی سینه بزنم. صدایی که ازپنجره آشپزخونه ی هیئت می اومد، نظرم جلب کرد.

-آقا دارم می گم ورشکست شده امسال کسی نیست خرجی بده!!

--دارم می گم صاحب این هیئت کس دیگست خودش هم خرجیش رو می رسونه.

-حاجی به رسوندن بود که تا الان یه خبری شده بود، هیچ کس یه ده تومنی هم به هیئت کمک نکرده، شام امشب هم از پولیه که از پارسال مونده. دارم می گم  از فردا شب دیگه باید عذا دارها رو دست خالی بدرقه کنیم.
صدای عصبانی مرد بلندشد:

--کم کفر بگو حسن، من دلم روشنه. یه سال خرجی سبک تر می دیم، ولی می دیم. دل مردم توی این ده شب خوش همین غذای امام حسینه. حالا اون بنده ی خدا هرسال در حد توانش کمک کرده و امسال دخل و خرجش جوردر نیومده.

-حاجی کی می خواد کمک کنه، امسال وضع همه خرابه.

نمی خواستم گوش وایستم، ولی نا خوداگاه حرف هاشون رو شنیدم، حتما حکمتی تو کار بود. کیف پولم رو در آوردم از بین کارت بانکی هام که فکر کنم همه ی بانک های معتبر رودربر می گرفتT کارتی که توش پول کار و دست رنج خودم رو می ریختم بیرون کشیدم. لاقعل از حلال بودنش مطمئن بودم، دوست نداشتم پولی که نمی دونستم پدرم از کجا و چه جوری بدستشون میاره رو برای نذری امام حسین خرج کنم.


دست بردم و از جیب کتم دفترچه یادداشت و خودکارم رو در آوردم. با دیدن خود کارم که یه روزی دست کیانا بود، یه لحظه نفسم قطع شد، ولی اهمیتی ندادم و به کار خودم ادامه دادم.

رمز کارت رو روی برگه نوشتم و در ادامه ذکر کردم که:

"امسال هم قسمت این بود که من حرف های شما رو بشنوم و این خرجی از جیب من باشه، هر مقدار که لازمه برداشت کنید ..."

نه اسمی از خودم نوشتم و نه آدرسی؛ روی گهوارای که نمی دونستم برای چیه، ولی روش با سنجاق پول وصل کرده بودن گذاشتمشون.

مراسم که تموم شد بعد این که کلی قول به بچه ها دادم تا فردا باز هم زود برم و توی کارها کمکشون کنم، از هیئت بیرون زدم.

توی هر هتلی می رفتم تا شبم رو صبح کنم، مطمئنن آمارم رو به بابام می دادن، انقدر کله گنده بود که پیدا کردن من توی این شهر براش درست مثل آب خوردن می موند. دوستم نداشتم دوباره قاطی عرق خور ها و بچه مایه ها بشم، توی ماشین نشسته بودم و مخاطبینم رو بالا و پایین می کردم تا یه نفر رو خفت کنم و خونشون چتر بشم. اول فکر کردم که بهتره پیش کیارش برم، ولی با بیاد آوردن حال و روز اسفناکی که اون خونه داشت پشیمون شدم. اون ها حال و حوصله ی خودشون رو هم نداشتن، چه برسه به مهمون.

یکم دیگه مخاطبینم رو تفتیش کردم که چشمم به کیس مورد نظر خورد، ایول...

 گردن انداختم و بشکن زدن، ولی چون شیشه پایین بود اولین آبری که رد شد دیدتم، یه سری برام تکون داد گفت:
"الله شفا وِرسی بالام 
خدا شفات بده" 

چون ترکی گفت هیچی نفهمیدم و گنگ نگاهش کردم. بعد مثل کار همیشگی کیانا دستم رو پشت سرم بردم و یه دونه محکم بهش کوبیدم که باز هم آبر بعدی این حرکتم رو دید. هیچی دیگه شرفم زیر پام رفت، ترجیح دادم که زودتر اون محل رو ترک کنم.

 

  • پسندیدم 5
  • ذوق زده 1
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

×
×
  • اضافه کردن...