رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

در اوج عشقی اعتماد کردم...به دیگران اعتماد کردم...وآنها از اعتماد من سو استفاده کردند...به اطرافیانم اعتماد کردم و سوختم...به معشوقه ام اعتماد کردم و اما.....

اماتاوانش را هم پس دادم....پس دِگر چگونه میتوانستم اعتماد کنم در حالی که حتی به چشمان خود هم معتمد نبودم....منی که سالها به دیگران اعتماد کردم....حال حتی به چشمان خود هم اعتماد نداشتم....چرا باید این گونه به سرم می آمد؟...منی که مرتکب گناهی نشده بودم....چرا باید اشک هایم به خاطر یک اعتماد ساده سراریز میشد؟....چرا؟...تمام این سال های با چرا؟هایی که در ذهنم نقش می بست زندگی کردم و کسی نبود که جواب چرا؟های مرا بدهد....

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در هم اکنون، وانیل گفته است :

در اوج عشقی اعتماد کردم...به دیگران اعتماد کردم...وآنها از اعتماد من سو استفاده کردند...به اطرافیانم اعتماد کردم و سوختم...به معشوقه ام اعتماد کردم و اما.....

اماتاوانش را هم پس دادم....پس دِگر چگونه میتوانستم اعتماد کنم در حالی که حتی به چشمان خود هم معتمد نبودم....منی که سالها به دیگران اعتماد کردم....حال حتی به چشمان خود هم اعتماد نداشتم....چرا باید این گونه به سرم می آمد؟...منی که مرتکب گناهی نشده بودم....چرا باید اشک هایم به خاطر یک اعتماد ساده سراریز میشد؟....چرا؟...تمام این سال های با چرا؟هایی که در ذهنم نقش می بست زندگی کردم و کسی نبود که جواب چرا؟های مرا بدهد....

 

در هم اکنون، وانیل گفته است :

در اوج عشقی اعتماد کردم...به دیگران اعتماد کردم...وآنها از اعتماد من سو استفاده کردند...به اطرافیانم اعتماد کردم و سوختم...به معشوقه ام اعتماد کردم و اما.....

اماتاوانش را هم پس دادم....پس دِگر چگونه میتوانستم اعتماد کنم در حالی که حتی به چشمان خود هم معتمد نبودم....منی که سالها به دیگران اعتماد کردم....حال حتی به چشمان خود هم اعتماد نداشتم....چرا باید این گونه به سرم می آمد؟...منی که مرتکب گناهی نشده بودم....چرا باید اشک هایم به خاطر یک اعتماد ساده سراریز میشد؟....چرا؟...تمام این سال های با چرا؟هایی که در ذهنم نقش می بست زندگی کردم و کسی نبود که جواب چرا؟های مرا بدهد....

 

در هم اکنون، وانیل گفته است :

’’به نامِ خدا‘‘

نویسنده:vanil

کاربر انجمن نودوهشتیا

در اوج عاشقی اعتماد کردم...به دیگران اعتماد کردم...وآنها از اعتماد من سو استفاده کردند...به اطرافیانم اعتماد کردم و سوختم...به معشوقه ام اعتماد کردم و اما.....

اماتاوانش را هم پس دادم....پس دِگر چگونه میتوانستم اعتماد کنم در حالی که حتی به چشمان خود هم معتمد نبودم....منی که سالها به دیگران اعتماد کردم....حال حتی به چشمان خود هم اعتماد نداشتم....چرا باید این گونه به سرم می آمد؟...منی که مرتکب گناهی نشده بودم....چرا باید اشک هایم به خاطر یک اعتماد ساده سراریز میشد؟....چرا؟...تمام این سال های با چرا؟هایی که در ذهنم نقش می بست زندگی کردم و کسی نبود که جواب چرا؟های مرا بدهد....

شخص اول”باران“

هوا خیلی گرم بود...توی مرداد ماه بودیم و 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در هم اکنون، وانیل گفته است :

در اوج عشقی اعتماد کردم...به دیگران اعتماد کردم...وآنها از اعتماد من سو استفاده کردند...به اطرافیانم اعتماد کردم و سوختم...به معشوقه ام اعتماد کردم و اما.....

اماتاوانش را هم پس دادم....پس دِگر چگونه میتوانستم اعتماد کنم در حالی که حتی به چشمان خود هم معتمد نبودم....منی که سالها به دیگران اعتماد کردم....حال حتی به چشمان خود هم اعتماد نداشتم....چرا باید این گونه به سرم می آمد؟...منی که مرتکب گناهی نشده بودم....چرا باید اشک هایم به خاطر یک اعتماد ساده سراریز میشد؟....چرا؟...تمام این سال های با چرا؟هایی که در ذهنم نقش می بست زندگی کردم و کسی نبود که جواب چرا؟های مرا بدهد....

توی مرداد ماه بودیم و هوا هم خیلی گرم بود...بالاخره مجبور بودم کار کنم تا خرجی خودم و مامان و در بیارم...

تازه یادم اومد...مامانی در کار نبود که بخوام کار کنم تا خرجیشو بدم...چقدر دلم برای چهرهٔ مهربونش تنگ شده بود...بی اختیار دستمو روی گردنبندی گذاشتم که واسه ی تولد 12 سالگیم خریده بود...تمام پولاشو جمع کرده بود و واسم گردنبندی خریده بود که طلا بود...و حرف اول اسمم روش نوشته. شده بود

دوست داشتم گریه کنم ولی خیلی وقت بودکه با خودم عهد کرده بودم گریه نکنم

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

×