رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

- دختر کجا می‌خوای بمونی اخه؟ تو اون تهران به این بزرگی پر گرگ من نمی‌تونم از یکی بچم بگذرم مراعات منم بکن ، همش تقصیر اون پدر ذلیل شدته که میگفت دانشگاه تهران ، اخه یکی نیست بگه تو با اون بی پولیت چطوری می‌خواد بچه رو‌بفرسی اونور...الهی خودم قبرتو بکنم یونس...

 -وای مامان،ماماااااان توروخدا، اونور آب که نمیخوام برم ۴ ساعت فاصله‌س فقط بعدشم دانشگاه آزاد که قبول نشدم 

گفتم که می‌رم پیش اکرم و سحر 

-اخه بچه اونا خودشون جا ندارن

-مامان من با اکرم حرف زدم جا ندارن چیه؟ خودشونم دانشجوان دیگ بعدشم من کنار درسم کار پیدا می‌کنم سربار نباشم نگران نباش

-من نمی‌دونم من از پست برنمیام هرکاری می‌خوای بکن 

بعد با قهر رفت اونور 

اوفففف مامان منو باش خب مادر من از مازندران تا تهران فقط ۴ ساعت فاصلس دیگ انگار می‌خوام برم لندن

بدبختی اینجاس تهران کسی رو نداریم 

فقط یکی از فامیلامون به اسم پریا که ازدواج کرد و شوهرش فوتبالیسته معروفیه برای زندگی رفته اونجا و یکی همین اکرم و سحر 

دختر عمع و دختر عموم 

برای دانشگاه..من این همه درس نخوندم که دانشگاه به این خوبی تو تهران و ول کنم نرم

رفتم اونور مامان نشسته بود رو مبل داشت تی وی میدید کنارش نشستم سرمو گذاشتم رو شونش

تکونی نخورد 

-مامان..اینطورمی نکن دیگه ، ببین اکرم و سحر رفتن مگه عمه و زن عمو چیزی گفتن تازه دارن کارم می‌کنن خیلی ام راضین

-دختر حرف من اینه تو نمیتونی تو اون شهر به این بزرگی از خودت دفاع کنی کردم گرگ شدن

بهش نگاه کردم و گفتم -وای مامان مگه بچم،؟ 

تنهام نیستم که پیش پریا هم می‌رم

-من نمی‌دونم خودت میدونی،برو ولی اگ دو روز دیگ برگشتی اونموقعه نگو عه مامان راست میگفت

-وااای برم یعنی مامان؟ 

چپی نگام کرد 

-توروخدا دیگه مامان :( -باشه برو اما ساعت به ساعت بهم زنگ می‌زنی نبینم گوشیت خاموش باشه هاااا دریا سرت تو درس کتابت باشه 

-چشم چشمممم وای مرسی مامی عاشقتم

لپشوووووو بوسیدم

درجا رفتم تو اتاقم برا بابا زنگ زدم 

بعد دو بوق صدای خستش پیچید تو گوشی 

-جانم دخترم 

-سلامممم بابای جذابه خودم 

خندید و گفت -کره خر بگو ببینم چیشده تو زنگ زدی بابات

-عه بابا من که همیشه زنگ می‌زنم ک ، زنگ زدم بگم مامااااان بالاخره راضی شد 

-عه بسلامتی..پس رفتنی شدی بابا ،. میام بهت سر میزنم اونجاها

-باشه بابا 

-کی‌میری 

-تا آخر هفته باس برم دیگ چند روز دیگ اول مهره

-کارای ثبت نامتم به لطفه داییت همین الان اوکیه دیگ

-بلهههه بلههه پس چی

-باشه بابا مراقب خودت باشی اونجا بازیگوشی چی ؟ نداریم؟ 

-بابا مرسی دیگه 

-اره میدونم دختر من خانومه فقط بعضی وقتا بیشعور میشه 

-اااا بابا

-برو دیگ وروجک کار دارم 

خندیدم و خدافطی کردیم

وضع مالی خوبی نداشتیم پدرم راننده تاکسی بود و مادرم تو یه رستوران آشپزی می‌کرد 

وقتی ۱۶ سالم بود از هم جدا شده بودن و هرکی رفت سوی خودش

منم تنها دغدغه ام‌ این بود درس بخونم بتونم به مامان خوشگلم کمک کنم پیر شد آنقدر امرشو گذاشت پای آشپزی و اینا :(

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 10 دقیقه قبل، Estaay33 گفته است :

- دختر کجا می‌خوای بمونی اخه؟ تو اون تهران به این بزرگی پر گرگ من نمی‌تونم از یکی بچم بگذرم مراعات منم بکن ، همش تقصیر اون پدر ذلیل شدته که میگفت دانشگاه تهران ، اخه یکی نیست بگه تو با اون بی پولیت چطوری می‌خواد بچه رو‌بفرسی اونور...الهی خودم قبرتو بکنم یونس...

 -وای مامان،ماماااااان توروخدا، اونور آب که نمیخوام برم ۴ ساعت فاصله‌س فقط بعدشم دانشگاه آزاد که قبول نشدم 

گفتم که می‌رم پیش اکرم و سحر 

-اخه بچه اونا خودشون جا ندارن

-مامان من با اکرم حرف زدم جا ندارن چیه؟ خودشونم دانشجوان دیگ بعدشم من کنار درسم کار پیدا می‌کنم سربار نباشم نگران نباش

-من نمی‌دونم من از پست برنمیام هرکاری می‌خوای بکن 

بعد با قهر رفت اونور 

اوفففف مامان منو باش خب مادر من از مازندران تا تهران فقط ۴ ساعت فاصلس دیگ انگار می‌خوام برم لندن

بدبختی اینجاس تهران کسی رو نداریم 

فقط یکی از فامیلامون به اسم پریا که ازدواج کرد و شوهرش فوتبالیسته معروفیه برای زندگی رفته اونجا و یکی همین اکرم و سحر 

دختر عمع و دختر عموم 

برای دانشگاه..من این همه درس نخوندم که دانشگاه به این خوبی تو تهران و ول کنم نرم

رفتم اونور مامان نشسته بود رو مبل داشت تی وی میدید کنارش نشستم سرمو گذاشتم رو شونش

تکونی نخورد 

-مامان..اینطورمی نکن دیگه ، ببین اکرم و سحر رفتن مگه عمه و زن عمو چیزی گفتن تازه دارن کارم می‌کنن خیلی ام راضین

-دختر حرف من اینه تو نمیتونی تو اون شهر به این بزرگی از خودت دفاع کنی مردم گرگ شدن

بهش نگاه کردم و گفتم -وای مامان مگه بچم،؟ 

تنهام نیستم که پیش پریا هم می‌رم

-من نمی‌دونم خودت میدونی،برو ولی اگ دو روز دیگ برگشتی اونموقعه نگو عه مامان راست میگفت

-وااای برم یعنی مامان؟ 

چپی نگام کرد 

-توروخدا دیگه مامان :( -باشه برو اما ساعت به ساعت بهم زنگ می‌زنی نبینم گوشیت خاموش باشه هاااا دریا سرت تو درس کتابت باشه 

-چشم چشمممم وای مرسی مامی عاشقتم

لپشوووووو بوسیدم

درجا رفتم تو اتاقم برا بابا زنگ زدم 

بعد دو بوق صدای خستش پیچید تو گوشی 

-جانم دخترم 

-سلامممم بابای جذابه خودم 

خندید و گفت -کره خر بگو ببینم چیشده تو زنگ زدی بابات

-عه بابا من که همیشه زنگ می‌زنم ک ، زنگ زدم بگم مامااااان بالاخره راضی شد 

-عه بسلامتی..پس رفتنی شدی بابا ،. میام بهت سر میزنم اونجاها

-باشه بابا 

-کی‌میری 

-تا آخر هفته باس برم دیگ چند روز دیگ اول مهره

-کارای ثبت نامتم به لطفه داییت همین الان اوکیه دیگ

-بلهههه بلههه پس چی

-باشه بابا مراقب خودت باشی اونجا بازیگوشی چی ؟ نداریم؟ 

-بابا مرسی دیگه 

-اره میدونم دختر من خانومه فقط بعضی وقتا بیشعور میشه 

-اااا بابا

-برو دیگ وروجک کار دارم 

خندیدم و خدافطی کردیم

وضع مالی خوبی نداشتیم پدرم راننده تاکسی بود و مادرم تو یه رستوران آشپزی می‌کرد 

وقتی ۱۶ سالم بود از هم جدا شده بودن و هرکی رفت سوی خودش

منم تنها دغدغه ام‌ این بود درس بخونم بتونم به مامان خوشگلم کمک کنم پیر شد آنقدر امرشو گذاشت پای آشپزی و اینا :(

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

×