رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

#پارت_بیستم

عاطفه سریع به سمت راه پله ها رفت و از همانجا بلند آرمین را صدا زد :

_ آرمین ؟

_ جانم ؟

_ زود دست و روتو بشور بیا صبحونه آماده ست !

_ اومدم .

آرمین سریع به سمت روشویی رفت و بعد از شستن دست و رویش با حوله صورتش را خشک کرد . در همان حال سرحال از پله ها پایین آمد و پا به درون آشپزخانه گذاشت . با دیدن عاطفه که در حال ریختن چای بود ، با لبخند ابرویی بالا انداخت و گفت :

_ به به ! ... چه خانم کدبانویی ! ... چه میز صبحونه قشنگی ! ... اولین صبحونه مشترکمون خوردن داره !

عاطفه هم در جواب لبخندی نثار آرمین کرد و یکی از فنجان های چای را جلوی آرمین گذاشت و خود نیز روبرویش روی صندلی نشست .

_ کمتر بلبل زبونی کن ... صبحتم بخیر !

آرمین با تعجب به عاطفه نگاه کرد و پرسید :

_ صبح به خیر نگفتم ؟!

عاطفه به زور جلوی خنده ی خود را گرفت و سرش را به طرفین تکان داد .

آرمین وقتی چهره خندان او را دید ، لبخندی دندان نما زد و با وارد کردن کارد درون کره ، صبحانه خود را آغاز کرد .

 آرمین برای یک ماه ، ماه عسلشان ، خانه ای در محله کمدن تون (Camden Town ) اجاره کرده بود . محله ای که به قول خودش زیبایی و آرامش خاصی داشت .

دقایقی هر دو در سکوت به خوردن ادامه دادند ، تا اینکه آرمین دهان باز کرد و روبه عاطفه گفت :

_ دیشب اذیت نشدی ؟!

عاطفه دست از خوردن کشید و خیره به حرکات آرمین جواب داد  :

_ نه ! ... چرا باید اذیت بشم ؟!

_ آخه توی راه چندباری خوابت برد ! ... گفتم یه وقت دیشب بدخواب نشدی ؟!

عاطفه جرعه ای از فنجان چایش را نوشید و جواب داد  :

_ اون همه بدخوابی می ارزید به اینجا اومدن ! ... هیچوقت خوابشم نمی دیدم که برای ماه عسل بیام لندن  !

آرمین با لبخند خیره به چشمان عاطفه آرام و با احساس گفت :

_ دیگه اون روزای خواب و خیال تموم شد ! ... با من فقط توی دنیای واقعی همه این چیزا رو تجربه می کنی !

عاطفه نگاهش را به چشمان سیاه آرمین دوخت و زمزمه وار گفت :

_ واقعا ازت ممنونم ! ... در کنار تو خوشبخت ترین زن دنیام  !

_ منم در کنار تو خوشبخت ترین مرد دنیام  !

تا لحظاتی هردو خیره در چشم هم بودند که آرمین در همان حال گفت  :

_ نظرت چیه بعد از صبحونه بریم قدم بزنیم ؟

عاطفه با تکان دادن سرش جواب مثبت خود را اعلام کرد . سپس با دستمال دور دهانش را پاک کرد و در حالیکه از جا بلند می شد دستی به شانه آرمین کشید و گفت :

_ پس من برم حاضرشم !

آرمین که هنوز داشت صبحانه می خورد بدون اینکه سر برگرداند و به عاطفه نگاه کند جواب داد :

_ برو عزیزم ... خوب به خودت برس ! ... می خوام از هرچی زن انگلیسی هست خوشکل تر بشی ! ... البته همین حالاشم یه نخ موت به صدتا زن انگلیسی می ارزه !

عاطفه خم شد و بوسه ای به روی گونه آرمین زد و آرام گفت :

_ چشم !

سپس با قدم هایی بلند به طرف راه پله ها رفت و وارد طبقه دوم شد . آنگاه به سمت اتاق مشترک خود و آرمین رفت و خیلی سریع لباسش را عوض کرد .

عاطفه شیک و مرتب از اتاق خارج شد و به طرف آشپزخانه رفت . آرمین داشت وسایل صبحانه را از روی میز جمع می کرد . با لبخند به سمت آرمین رفت و ظرف عسل را از او گرفت و بدون اینکه نیم نگاهی به او بیندازد او را مخاطب قرار داد و گفت :

_ اینا رو بسپار به من ! ... تو برو سریع آماده شو !

اما آرمین حرکتی نکرد . تنها به عاطفه خیره شده بود که سرش را درون یخچال کرده و شیشه شیر را درونش جا می داد .

عاطفه متوجه نگاه خیره آرمین به روی خود شد . سرش را به سمتش چرخاند و پرسشگر نگاهش کرد و گفت :

_ چیه ؟ ... چرا اینطوری نگام می کنی ؟!

آرمین گوشه ی لبش بالا رفت و با تن صدایی آرام جواب داد :

_ گفتم خودتو خوشکل کن ! ... اما نه دیگه اینقد !

عاطفه با خجالت سرش را پایین انداخت و به همان آرامی گفت :

_ بیا برو کمتر هندونه زیر بغلم بزار ! ... مگه با خودم چیکار کردم ؟!

آرمین قدمی به سمت عاطفه برداشت و در حالیکه در فاصله کمی از او ایستاده بود با موذی گری گفت :

_ کار خاصی نکردی ! ... اما همین آرایش ملیحت و حجابی که داری تو رو خاص تر از هرکس دیگه ای می کنه ! ... مخصوصا روسری که دور سرت بستی باعث جلب توجه دیگران می شه ! ... لباستم با وجود پوشیدگی ، فوق العاده بهت میاد ! ... کار خاصی نکردیاااا اما دلم می خواد همینجا درسته قورتت بدم !

عاطفه با گونه هایی گلگون شده مشتی به سینه آرمین زد و با خجالت گفت :

_ برو بابا دیوونه ! ... صدتا خوشکل تر از من تو خیابونا ریخته !

_ تو خیابونا به من چه !؟

عاطفه به خود جرئت داد و سرش را بالا آورد . چشمانشان در هم گره خورد . نه آرمین و نه عاطفه هیچکدام قصد نداشتند نگاهشان را ازهم بگیرند . آرمین سرش را آهسته جلو آورد . عاطفه با برخورد پیشانی اش با پیشانی آرمین پلکانش به روی هم نشست .  آرمین نفس گرمش را به آرامی به صورت عاطفه پاشید و زیر لب گفت :

_  فکرشم نمی کردم یه روز مال خودم شی ! ... همیشه با خودم می گفتم به دست آوردنت به این آسونیا نیست ! ... اما حالا ... انگار رو اَبرام !

سپس آرام تر از قبل ادامه داد :

_ خیلی دوست دارم !

با فرود آمدن لب های آرمین به روی گونه عاطفه ، لرزی بر تن عاطفه افتاد .

عاطفه با شنیدن تک تک جملات آرمین احساس خوشبختی می کرد . در آن لحظات فقط در دلش آرزو می کرد که خدا کند این حس خوشبختی پایدار و طول عمر زیادی داشته باشد !

***

آن روز آرمین و عاطفه از منزلشان بیرون رفتند و با شادی ،مناطقی از لندن را دیدن کردند .

آرمین که از قبل با این شهر آشنایی داشت ، عاطفه را به  نزدیک ترین قسمتی که می شد پل تاور بریج را دید ، برد . عاطفه با دیدن مناظر پیش رویش با شگفتی به دور و برش نگاهی انداخت و خطاب به آرمین گفت :

_ خدای من ! ... اینجا فوق العاده زیباست !

آرمین با لبخند به چهره ذوق زده عاطفه نگاه کرد و گفت :

_ این پل به پل معلق بریتانیا شهرت داره ! ... مهمترین و زیباترین پل لندن !

_ مطمئنن همینطوره !

_ در شب اینجا دیدنیه !

_ اوهو ... پس باید یه شب منو اینجا بیاری !

_ حتما !

مردی میانسال به شانه آرمین زد و با زبان انگلیسی از او خواست تا از آن و خانمی که کنار دستش بود عکس بگیرد . آرمین با لبخند سرش را تکان داد و دوربین را از دست مرد میانسال گرفت  .

در حالی که آرمین در ژست های مختلف از آن زن و مرد میانسال عکس می گرفت و عاطفه با خنده به او نگاه می کرد ، صدایی در نزدیکترین فاصله به گوش عاطفه رسید :

                                                          

 _ ! Hello

عاطفه سریع سر برگرداند و با تعجب پسری جوان را نزدیک خود دید که با لبخند او را نگاه می کرد . سر تا پای پسر جوان را وارسی کرد و با صدایی آرام جواب داد  :

  _  ! Hi

پسرک جوان با شنیدن صدای عاطفه ، لبخندش پر رنگتر شد و ادامه داد :   

_ ?!  Are you ok    ( حالت خوبه ؟! )

عاطفه زیر چشمی به آرمین نگاه کرد که در حال نشان دادن عکس ها به آن زن و مرد بود و هر از گاه با آنها چند کلمه ای حرف می زد  .

عاطفه وقتی متوجه شد آرمین حواسش به او نیست دوباره به پسرک نگاه کرد و جواب داد  :

_  . i'm fine  ( من خوبم . )

پسر ، به عاطفه نزدیکتر شد و پرسید  :

_  ? Whats your name ( اسمت چیه ؟ )

عاطفه باز به پرسشش جواب داد و گفت  :

_ . Atefeh 

پسرک ابرویی بالا انداخت و با تعجب به عاطفه گفت  :

_  ?! ... Atefeh

سپس خنده ی آرامی کرد و ادامه داد  :

_ !!  The first time i hear  ( اولین بار هست که میشنوم !! )

عاطفه چیزی نگفت و به رودخانه روبه رویش زل زد . پسر جوان سر تا پای عاطفه را از نظر گذراند و آرام خطاب به عاطفه پرسید  :

  _ ? Are not you from here   ( تو اهل اینجا نیستی نه ؟ )

عاطفه نگاهی گذرا به او انداخت و دوباره به روبرویش زل زد و جواب داد :

_  . No ! ... I'm Iranian  ( نه !... من ایرانی هستم )

پسر جوان با شگفتی پرسید :

_ !? You'r right (  راست می گی ؟!  )

_ ?! Yes ... Why did you wonder  (  بله ... چرا تعجب کردی ؟! )

پسر خیره به چشمان عاطفه جواب داد :

_ ! Because of the color of your eyes  (  به خاطر رنگ چشمات ! )

عاطفه متعجب گفت :

_ ? What   (  چی ؟ )

پسر بدون اینکه چشم از چشمان عاطفه بگیرد ادامه داد  :

 _  oh,I heard you have dark eyes.( آخه من شنیدم شما رنگ چشاتون تیره ست ! )

عاطفه لحظاتی خیره در چشمان پسرک شد . چشمان اوهم درست مثل خودش آبی بود . در چشمان پسر کوچکترین هرزگی ندید . به نظر می رسید پسر خوب و مودبی است .

در همان لحظه که هردو خیره در چشمان یکدیگر شده بودند ، صدای آرمین رشته نگاهشان را پاره کرد .

_  عاطفه ؟

عاطفه به طرف آرمین سر برگرداند و همانطور که آرمین با تعجب به او نزدیک می شد ، لبخندی به رویش زد .

تا آرمین کنار عاطفه ایستاد ، پسر انگلیسی نگاهی به آرمین کرد و خطاب به عاطفه پرسید :

_ ?  Is this your brother  ( این برادرته ؟! )

آرمین تعجبش بیشتر شد . وقتی نگاه خیره پسر را به روی عاطفه دید اخمی بر چهره نشاند و تا دهان باز کرد جوابش را بدهد ، عاطفه خود جواب پسر را داد و با لبخندی که گونه هایش بامزه می شدند گفت :

_ ! No ! ... this is my husband  ( نه ! ... این همسرمه ! )

این بار هم آرمین و هم پسر انگلیسی با تعجب به عاطفه نگاه کردند . عاطفه وقتی چهره متعجب آنها را دید به زور جلوی خنده خود را گرفت . دست آرمین را در دستش فشرد و طوری که پسرک متوجه عشق بین آن دو شود خیره در چشمان متعجب آرمین با صدایی تقریبا بلند گفت :

_  ! Let's go dear ( بریم عزیزم ! )

آرمین هنوز مات رفتار او شده بود . چند قدمی که از آن پسر فاصله گرفتند ، سر جای خود ایستاد و عاطفه هم به تبعیت از او ایستاد و پرسشگرانه به آرمین نگاه کرد .

عاطفه وقتی دید آرمین به جز نگاه کردن کار دیگری نمی کند ، با کلافگی چشمانش را چرخاند و پرسید :

_ چیه ؟ ... چرا اینجوری نگام می کنی ؟!

آرمین انگشت اشاره اش را بالا آورد و  به طرف عاطفه گرفت . در  همان حال تته پته کنان  گفت :

_   تو ... تو ... تو چجوری انگلیسی حرف زدی ؟!

عاطفه با ابروهایی بالا رفته جواب داد :

_   یعنی تو به خاطر همین اینجوری تعجب کردی ؟!!

وقتی سکوت و نگاه پرسشگر آرمین را دید لبخندی زد و ادامه داد :

_   به لطف عارف  !

_   عارف ؟!

_    آره  ! ... عارف  !

عاطفه به آرامی شروع به راه رفتن کرد و آرمین هم به دنبال او گام برداشت . عاطفه در همان حال که خیره به جلو بود ادامه داد :

_   رشته دانشگاهی عارف همین بود ! ... خیلی به زبان انگلیسی علاقه داشت ! ... در کنار درساش به منم چیزایی یاد می داد .

آرمین نفس عمیقی کشید و زیر لب زمزمه کرد :

_   که اینطور !!

عاطفه لبخندی شیرین زد و خیره به نیمرخ آرمین پرسید :

_   خب ... تو بگو چطور انگلیسی یاد گرفتی ؟! ... مسافرت هایی که به اینجا اومدی باعث شد ؟!

آرمین سرش را به طرف عاطفه برگرداند و خیره در چشمان مشتاقش جواب داد :

_   من اینجا درس می خوندم !

عاطفه تا چند لحظه با دهانی باز  به آرمین خیره شد ، سپس غرغر کنان با اخم گفت :

_   به من نگفته بودی ! ... من حالا باید بفهمم ؟! ... واقعا که !

و سرعت قدم هایش را زیادتر کرد و اجازه صحبت بیشتر به آرمین نداد . 

***

ویرایش شده در توسط zahra.s
  • پسندیدم 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_بیست و یکم

تا چند روز دیگر  به ایران بر می گشتند . عاطفه مشتاق برگشتن به ایران بود . او زود تر از  آرمین وسایلش را جمع کرده و برای برگشتن لحظه شماری می کرد . در آن مدت آنها لحظه های خوبی را با هم سپری کردند .

آرمین عاطفه را به هاید پارک برد و عاطفه محو طبیعت بکر آن پارک وسیع شده بود . سپس او را به رستوران هتل هیلتون دعوت کرد و در آنجا شبی به یاد ماندنی را رقم زدند . همچنین آرمین عاطفه را به موزه بریتانیا  (British Museum)، بیگ بن (Big Ben) ، دیدن رود تِیمز (Thames River) و ... برد و به قولی که به عاطفه داده بود وفا کرد .

***

یک روز دیگر مهلت اقامتشان تمام می شد ...

عاطفه برای جمع آوری وسایل آرمین وارد اتاقشان شده بود و لباس های آرمین را درون ساک می ریخت . در همان حال ناگهان دردی زیر شکمش احساس کرد و  سرش گیج رفت .

از درد صورتش را مچاله کرد . دستش را زیر شکمش گذاشت و از درد به خود پیچید .

آرمین سوت زنان وارد اتاق خواب شد و با دیدن وضعیت عاطفه رنگ از چهره اش پرید . با قدم هایی بلند به سمت عاطفه خیز برداشت و او را که رنگ به چهره نداشت ، در آغوش گرفت و تند و تند پرسید :

_  عاطفه ؟! ... عاطفه عزیزم یهو چی شد ؟!

عاطفه که نای حرف زدن نداشت تنها از درد می نالید . آرمین هراسان به سمت تلفن رفت و به اورژانس زنگ زد . دقایقی بعد ماشین اورژانس جلوی خانه توقف کرد و زن و مردی با عجله برانکارد به دست ، بالا آمدند .

آرمین برای آنها توضیح داد که نمی داند چرا ناگهان عاطفه اینطور بر زمین افتاد . عاطفه از لای پلک هایش به آرمین نگاه می کرد اما با احساس خستگی زیاد ، ناخود آگاه پلکانش به روی هم نشست ...

***

با سوزشی که در دستش احساس کرد ، هوشیاری اش بیشتر شد . صدای قدم هایی را شنید که دور و دور تر می شد . آرام لای پلک هایش را از هم باز کرد . آرام به دور و برش نگاهی انداخت . متوجه شد در یکی از اتاق های بیمارستان است .

هیچکس جز خودش در اتاق نبود . چند بار زیر لب آرمین را صدا زد ، اما جوابی نگرفت . آرام دستش را به زیر تنش گذاشت و  تا روی تخت نیم خیز شد باز هم آن درد لعنتی همه وجودش را فرا گرفت . دوباره روی تخت خوابید و تنها به سقف زل زد .

صدای باز شدن در و سپس صدای قدم هایی آشنا به گوشش خورد . سرش را به طرف در برگرداند و آرمین را در درگاه در دید که با لبخند نگاهش می کند . آرمین وقتی متوجه هوشیاری عاطفه شد ، با خوشحالی به سمتش قدم برداشت و نزدیکش روی تخت نشست . دست سرد عاطفه را گرفت و آرام پرسید :

_  خوبی عزیز دلم ؟!

عاطفه تنها پلکانش را به روی هم گذاشت .

تا لحظاتی خیره در چشم یکدیگر بودند که در باز شد و  زنی با روپوش سفید وارد اتاق شد . بدون اینکه به آنها نگاهی کند ، با پرستار دختری مشغول حرف زدن بود . زن موهایی مشکی اما کوتاه که بالای سرش بسته بود و چهره ای معمولی داشت .

زن که با آن روپوش سفید و آن جدیت به او می خورد دکتر باشد ، پس از اتمام حرفش سرش را به طرف عاطفه و آرمین برگرداند که با دیدن آرمین درجا خشکش زد . آرمین هم دست کمی از او نداشت . هردو گیج به یکدیگر خیره شده بودند و چیزی نمی گفتند ؛ تا اینکه دکتر لبخندی کج زد و به فارسی خطاب به آرمین گفت :

_   باورم نمی شه دوباره دارم می بینمت  !

عاطفه از لای پلک هایش با تعجب به آندو خیره شده بود . در سرش این سوال بود که آن زن کیست و آرمین را از کجا می شناسد . نگاهش را به سمت آرمین گرفت که هنوز در شوک بود . آرمین خیره به دکتر ، به تبعیت از او لبخندی تلخ زد و زیر لب گفت :

_   منم باورم نمی شه  !

سپس به روپوش سفید او اشاره کرد و ادامه داد :

_   انگار به آرزوت رسیدی  !

زن جوان نگاهی به خودش انداخت و با لبخندی دندان نما جواب داد :

_   آره  ! ... به خاطرش کلی سختی کشیدم  !

آرمین سرش را به نشانه تایید تکان داد و  گفت :

_   اوهوم  ! ... اگر خرخون کلاس به اینجا نمی رسید دیگه ازت قطع امید می کردم !

دکتر خنده ی کوتاهی کرد و مشتی آرام به بازوی آرمین زد و زیر لب گفت :

_   بدجنس  ! ... مگه یادت رفته من از کلمه خرخون بدم میاد ؟!

سپس انگار تازه متوجه عاطفه شده باشد ، نگاهی گذرا به سمتش انداخت و با لبخند از آرمین پرسید :

_  این باید آرمیتا باشه !

آنگاه به آرمین فرصتی برای حرف زدن نداد و خیره به عاطفه ادامه داد :

_  آرمین از تو زیاد برام می گفت !

عاطفه هنوز در شوک بود . از میان درزه ی میان پلک هایش که به زور می دید ، نگاهی به آرمین و نگاهی به دکتر انداخت . آرمین آب دهانش را با سرو صدا قورت داد و سر به زیر خطاب به دکتر جوان زیر لب گفت :

_  اشتباه نکن میترا ! ... این خواهر من نیست !

اینبار خیره به چهره پر سوال میترا ادامه داد :

_  اینی که داری می بینی ... همسرم عاطفه ست !

با حرف آرمین ، شوکی دوباره به میترا وارد شد . عاطفه به وضوح دید که رنگ از رخسار میترا پرید . در یک چشم به هم زدن لبخندی که بر لب داشت از روی لبانش محو شد . آرمین جرئت نداشت سرش را بالا بیاورد و با میترا چشم در چشم شود . میترا هم دست کمی از او نداشت و به جای خیره شدن به زمین به عاطفه نگاه می کرد .

سکوتی سنگین کل اتاق را فرا گرفته بود . میترا که حس می کرد نمی تواند نفس بکشد ، به زور لبخندی مصنوعی زد و نگاهی به آرمین و عاطفه انداخت . سپس به عقب قدم برداشت و در همان حال آرام گفت :

_  ببخشید ! ... من بیرون کار دارم . فعلا !

سپس سریع دستگیره در را پایین کشید و با قدم هایی بلند اتاق را ترک کرد . آرمین به دنبالش از اتاق خارج شد و در همان حال نامش را صدا زد .

عاطفه چشمانش را به روی هم فشرد . پاک گیج شده بود . منظور از رفتارهای آرمین و خانم دکتری که فهمید نامش میتراست و قبلا از او با آرمین آشنایی داشته است ، نمیفهمید . نفسی عمیق کشید . سرش را به طرف پنجره چرخاند و خیره به مناظر پشت پنجره ، کم کم پلکانش سنگین شد و نفهمید که کی خوابش برد .

***

یک روز گذشت ...

در این یک روز گذشته ، نه آرمین و نه عاطفه میترا را ندیدند . عاطفه حالش بهتر از روز قبل شده بود و داشت خود را برای رفتن به خانه آماده می کرد . آرمین نسبت به قبل کم حرف تر شده بود و هرچه عاطفه از میترا سوال می کرد ، جواب سر بالا می داد . عاطفه که متوجه کلافگی آرمین بعد از رفتن میترا شده بود ، تصمیم گرفت تا مدتی از میترا سوال نپرسد .

پس از بیرون آمدن از بیمارستان ، آرمین به عاطفه کمک کرد تا سوار تاکسی شود . وقتی سوار شدند و ماشین به حرکت در آمد ، آرمین کاغذی جلوی عاطفه گرفت و گفت :

_  اینم جواب آزمایشت !

عاطفه کاغذ را از او گرفت و در همان حال که نگاهش می کرد جواب داد :

_  خب ! ... نپرسیدی من چم شده بود ؟!

آرمین ابرو بالا انداخت و خیره در چشمان عاطفه گفت :

_  میترا که غیبش زده ! ... همین حالا هم دورمون شده ! ... جوابو گرفتم تا رفتیم ایران به یه دکتر نشون بدیم !

عاطفه سرش را به نشانه تاسف تکان داد و خیره به مناظر پشت شیشه ، تا رسیدن به خانه سکوت کرد .

***

  • پسندیدم 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_بیست و دوم

آرمین به عاطفه کمک کرد تا وارد خانه شود . بعد از نشستن عاطفه به روی کاناپه ، خود نیز سریع از پله ها بالا رفت و وارد اتاق خواب شد . عاطفه شالش را از سرش بیرون آورد و موهایش را باز گذاشت . پالتواش را از تن بیرون آورد و آرام به طرف آشپزخانه به راه افتاد .

با دیدن ظرف های درون سینک ، سرش را به چپ و راست تکان داد . سپس آستین هایش را بالا زد و برای شستن ظرف ها قدم برداشت . عاطفه در حال شستن ظرف ها بود که آرمین وارد آشپزخانه شد و از دیدن عاطفه در حال کار کردن ، اخم هایش در هم رفت .

_  تو چرا حرف گوش نمی کنی ؟!

عاطفه که در حال و هوای خود بود ، ناگهان با شنیدن صدای آرمین ، هـــی بلندی کشید و لیوانی را که در دست داشت پخش زمین شد . آرمین اخم هایش غلیظ تر شد و طوری که نزدیک خورده شیشه ها نباشد ، به سمت عاطفه قدم برداشت و دستش را گرفت و به دنبال خود کشاند . عاطفه معترض می خواست دست خود را از دست آرمین بیرون بیاورد ؛ اما آرمین قوی تر از تصور عاطفه بود .

عاطفه با چهره ای درهم نالید :

_  آرمین دستمو ول کن !

جوابی از آرمین نگرفت . آرمین او را به سمت پله ها کشاند ؛ اما قبل از  اینکه پا روی پله اول بگذارد ، دستش را زیر پای عاطفه انداخت و او را از زمین بلند کرد . عاطفه با چشم هایی از حدقه در آمده ، به زور جلوی خنده اش را گرفت و تقریبا دا زد :

_   بزارم زمیــــن !

_   چرا ؟!

_   آرمین زشته منو بزار زمین !

_   آخه چرا ؟! ... خب یه دلیل قانع کننده بیار تا بزارمت زمین ! ... کسی داره مارو می بینه که میگی زشته ؟!! ... یعنی من حق ندارم زنمو بغل کنم ؟!!

_   دلیل قانع کننده می خوای ؟!

_   آره !

_   بزارم زمین تا برم آشپزخونه رو تمیز کنم !

آرمین موذیانه خندید و در همان حالی که سرعت قدم هایش را بیشتر می کرد جواب داد :

_   نه دیگه ! ... این دلیل قانع کننده نیست ! ... آشپزخونه رو خودم ترتیبش می دم !

_   اذیت نکن آرمین ... منو بزار زمین !

_   نچ !

عاطفه وقتی فهمید نمی تواند از پس آرمین بر بیاید ، دیگر کلامی حرف نزد و تا اتاق خواب تنها سر بر سینه آرمین گذاشت . آرمین در اتاق خواب را که بر روی هم افتاده بود ، با ضربه ی آرام پا باز کرد و به طرف تخت دو نفره شان رفت و عاطفه را به روی تخت خواباند . سپس جلوی آینه قدی ایستاد و همانطور که خودش را وارسی می کرد ، از گوشه آینه چشمانش با چشمان خیره عاطفه ، به هم دوخته شد . لبخندی گوشه لبش نشست . همانطور که شیشه عطر را برداشته و به خود می زد ، عاطفه را مخاطب قرار داد و گفت :

_   سواری خوش گذشت ؟!

عاطفه ناخود آگاه لبخندی زد و جواب داد :

_   خودت اصرار کردی ! ... حتما خسته شدی !

اینبار آرمین کاملا به طرف عاطفه برگشت و با اخمی ساختگی گفت :

_   اختیار دارین ! ... ما قوی تر از اونی هستیم که فکر می کنید !

عاطفه خنده ی آرامی کرد . سپس نگاهی از سر تا پای آرمین انداخت و با چهره متعجب پرسید :

_   جایی می خوای بری ؟!

آرمین آخرین نگاهش را در آینه به خود انداخت و با خیره شدن به صفحه ساعتش ، به طرف عاطفه آمد و جواب داد :

_   آره عزیزم ! ... بیرون یه کار کوچیک دارم ، سریع میام تا بریم فرودگاه ! ... ساعت ۱۱ امشب پرواز داریم !

آنگاه بوسه ای به روی پیشانی عاطفه زد و پس از نصیحت کردن و تذکر دادن برای پایین نیامدن از تخت ، با لبخندی عاشقانه از او خداحافظی کرد و رفت .

تا دقایقی بعد از رفتن آرمین ، عاطفه خیره به سقف اتاق شده بود . تا جایی که خسته از وسایل تکراری دور و برش ، از روی تخت بلند شد . جلوی آینه رفت و با برس موهای آشفته اش را مرتب کرد .

در همان حال ناگهان چشمش به کارتی که کنار برگه آزمایشش بود افتاد . به سمت کارت نا آشنا رفت و آن را از روی میز برداشت . کارت را جلوی چشمانش گرفت و خطوط انگلیسی اش را از جلوی چشمانش گذراند و بلند بلند زیر لب خواند :

_  Dr. Mitra Jalali

women specialist

phone number : ...

(دکتر میترا جلالی                                                                                     

متخصص زنان                                                                                                    

شماره تلفن : ... )

عاطفه با دیدن نام میترا بر روی کارت ، با تعجب به نقطه ای نامعلوم خیره شد . در همان حال با خود گفت :

_   اسم میترا روی این کارته ! ... یعنی خود میترا این کارت رو به آرمین داده ؟! ... یعنی ممکنه آرمین برای دیدن میترا از خونه رفته باشه بیرون ؟! ... در گذشته چه اتفاقی بین این دوتا افتاده که هم آرمین زورش میومد منو همسر خودش معرفی کنه و هم میترا تا شنید من زن آرمینم ناراحت شد ؟!

عاطفه چشمانش را به روی هم گذاشت . واقعا سرش رو به انفجار بود . تصور اینکه آرمین برای دیدن میترا از خانه بیرون رفته باشد ذهنش را آشفته کرده بود . با تصمیمی قطعی ، تلفن را از روی میز برداشت و تند و تند شماره میترا را از روی کارت گرفت . چند بوق خورد تا اینکه صدای میترا در گوشی پیچید :

_ ? Hello

عاطفه نفس عمیقی کشید . تلفن را در دستش فشرد و با صدایی که سعی می کرد نلرزد جواب داد :

_   سلام !

تا چند لحظه هیچکدام حرفی نزدند و فقط صدای نفس های همدیگر به گوششان می رسید .

عاطفه خیلی خشک و جدی ادامه داد :

_   عاطفه هستم ! ... زن آرمین !

عاطفه روی کلمه « زن » تاکید کرد و منتظر صدای میترا شد . میترا چند نفس عمیق کشید و سپس گفت :

_   آره ! ... شناختم ! ... خوبید ؟! ... من دیگه بعد از اولین دیدارمون سعادت دوباره دیدنتون رو نداشتم !

_   بله ! ... متاسفانه نشد دیگه همو ببینیم ! ... فکر نکنم دیگه هم بتونیم همو ببینیم چون ما امشب پرواز داریم !

_   آهان ! ... بسلامتی !

_   اما من دوست دارم در این لحظات پایانی ، یک باره دیگه شمارو ببینم !

_   منو ؟!

_   بله ! ... شمارو !

_   آخه ... آخه ... آخه من الآن نمیتونم ! ... اگر حرفی دارید همینجا بزنید !

_   نمیشه ! ... باید حتما رو در رو باهم حرف بزنیم ... کارم واجبه !

میترا به ناچاردر خواست عاطفه را قبول کرد .طبق حرف میترا محل قرارشان ، کافه روف گاردن (Roofgarden Café  ) یک ساعت دیگر شد . عاطفه تا تماس را قطع کرد ، شیک و تمیز از خانه بیرون رفت و با دربست گرفتن یک تاکسی ، سعی کرد خودش را سریع به کافه برساند .

***

با ایستادن تاکسی ، عاطفه نگاهی به ساعت انداخت . تقریبا به موقع رسیده بود . سپس به دور و برش نگاه انداخت . نصف میز و صندلی هارا پسر و دختر های جوان اشغال کرده بودند . ردیف های چتر های رنگی توجهش را جلب کرد . به نظر رنگ دهی جالبی به کافه داده بودند . روی هر چهار میز و صندلی که کنار هم چیده شده بودند ، سقف کوچکی به رنگ سبز تیره ساخته شده بود تا آفتاب مشتری را آزار ندهد .

عاطفه در عالم خود بود که ناگهان با صدای آشنایی از پشت سرش ، به خود آمد :

_   جای قشنگیه ... نه ؟!

عاطفه به سمت میترا چرخید و با چهره ای خشک تنها گفت :

_   سلام !

میترا که انگار صدای عاطفه را نشنیده بود ، بدون اینکه جواب سلامش را بدهد ، عینک آفتابی اش را از چشمانش برداشت . سپس خیره به مردمانی که با هم حرف می زدند و می خندیدند ، موهای مشکی اش را به پشت گوشش فرستاد و گفت :

_   من بیشتر وقتم رو اینجا می گذرونم ! ... بعد از بیمارستان برای من اینجا اولویت داره !

آنگاه نگاهش را به چشمان آبی عاطفه دوخت و ادامه داد :

_  اینجور که به اینجا نگاه می کردی ، انگار برای بار اولته که اینجا رو می بینی ! ... درسته ؟!

عاطفه تنها سرش را به نشانه مثبت تکان داد و چیزی نگفت . میترا لبخندی زد . آنگاه با دست به صندلی های خالی اشاره کرد و به دنبالش گفت :

_  بیا بریم اونجا !

ابتدا خودش به سمت میز و صندلی قدم برداشت و عاطفه هم به دنبالش حرکت کرد . در همان حال عاطفه سرتاپای میترا را زیر ذره بین گرفت . تاپ آستین کوتاه و شلی ، به رنگ زرد و شلوارک لی آبی خوشرنگی به تن داشت .موهای مشکی و کوتاهش را که تا گردنش می رسید ، آزادانه رها کرده بود . کفش اسپورت مخلوطی از رنگ های زرد و آبی نیز به پا کرده بود . در کل خوش لباس بود .

عاطفه خیلی سریع نگاهی هم به خودش انداخت . لباسی را که آرمین برایش از یکی از پاساژها خریده بود به تن داشت . لباسی که بالا تنه اش به رنگ مشکی و  از کمر به پایین ،به رنگ آبی روشن ، که با رنگ چشمانش شباهت خاصی داشت . بلندی اش تا ساق پاهایش می رسید . قسمت کمرش تنگ بود و از کمر به پایین حالت لَختی داشت . روسری هم به ست لباسش به سر کرده بود .

_   دختر ؟ ... کجایی ؟! ... چرا مثل لاک پشت  آروم راه میای ؟!

در یک لحظه عاطفه به خود آمد . سرش را تکان داد تا حواسش به میترا باشد . میترا با لبخندی بر لب خیره به عاطفه بود که سریعتر از قبل قدم بر می داشت .

عاطفه تا به میترا رسید ، صندلی روبرویش را انتخاب کرد و نشست . میترا با همان چهره شاد به دور و برش نگاه انداخت و با دیدن پسری جوان ، دستش را بلند کرد و با لبخندی دندان نما برایش دست تکان داد .

پسرک جوان نیز با لبخند به سمت میترا آمد . وقتی به هم رسیدند ، میترا از سر جایش بلند شد و همدیگر را صمیمانه در آغوش گرفتند . بعد از  احوال پرسی آن دو ، میترا به عاطفه اشاره کرد و او را دوست خود خطاب کرد . پسر به طرف عاطفه سر برگرداند و  در همان لحظه ، با دیدن عاطفه جا خورد . عاطفه هم دست کمی از او نداشت . فکرش را نمی کرد باز هم آن پسر سمج را ببیند . پسر با حیرت انگشتش را به طرف عاطفه گرفت و خیره در چشمانش زمزمه کرد :

_  ?! you

عاطفه چیزی نگفت و در سکوت او را تماشا کرد . پسر نگاهی به میترا انداخت که کاملا گیج از رفتار او بود ، و دوباره به عاطفه زل زد . ادامه داد :

_ ?! Atefeh

عاطفه به روی چهره متحیر پسر لبخندی زد و جواب داد :

_  ! yes ! … I’m Atefeh ! ... Well, you know me

میترا نگاهی به پسر و نگاهی به عاطفه انداخت ؛ سپس با تعجب از عاطفه پرسید :

_   شما همدیگرو می شناسید ؟!

عاطفه سرش را تکان داد و با نیمچه لبخندی جواب داد :

_   نه زیاد ! ... فقط قبلا همدیگرو دیدیم !

میترا لبخندی زد . دستش را پشت پسر ک گذاشت و گفت :

_  ? Roberto ... Can you bring two cup of coffee (روبرتو ... میشه برامون دوتا فنجون قهوه بیاری ؟! )

پسرک که روبرتو نام داشت ، پس از نیم نگاهی به سمت عاطفه آنها را به قصد آوردن سفارش ترک کرد . میترا که با چشم روبرتو را دنبال می کرد ، در همان حال عاطفه را مخاطب قرار داد و  پرسید :

_   قبلا کجا همدیگرو دیدید ؟!

عاطفه که خیره به میز بود ، سرش را بالا آورد و نگاهش با چهره پر سوال میترا طلاقی کرد .

_   روبروی پل تاور بریج .

_   کی اینطور !

در همان حال روبرتو از راه رسید و فنجان های قهوه را روبروی عاطفه و میترا گذاشت . روبرتو وقتی خواست از  آنها فاصله بگیرد ، کاملا روبروی عاطفه ایستاد و با لبخند محوی خیره در چشمان عاطفه گفت :

_   تو دختر فوق العاده ای هستی ! ... اینو بدون که اگر روی پل نمی فهمیدم مردی که کنارت ایستاده همسرته ، حتما بهت پیشنهاد دوستی می دادم !

عاطفه با چشم هایی از حدقه در آمده ، به روبرتو زل زده بود . روبرتو پس از زدن چشمکی به عاطفه از آنها جدا شد و به سمت زن و مردی که در آن نزدیکی بودند رفت . عاطفه متوجه خنده های ریز میترا شد . با حالت گنگی نگاهش کرد و  گفت :

_   اون الآن فارسی حرف زد ؟!

میترا فنجان قهوه اش را بالا گرفت و جرعه ای از آن را نوشید ؛ سپس سرش را به نشانه مثبت تکان داد و گفت :

_   توی این چند سالی که اینجا زندگی می کنم ، اون تنها دوستمه ! ... یه دورگه ست !

_   واقعا ؟!

_   آره ! ... پدرش ایرانی و مادرش انگلیسی ... بعد از جدایی پدر و مادرش ، اون به همراه مادرش زندگی می کنه . به خاطر دوری از پدرش ، لحجه فارسی یاد نمی گیره و من این افتخار رو نصیبش می کنم !

_   کی اینطور !

ویرایش شده در توسط zahra.s
  • پسندیدم 7
  • باحال بود 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_بیست و سوم

میترا فنجان قهوه اش را به روی میز گذاشت و خیره به قهوه درون فنجان ، عاطفه را خطاب قرار داد و گفت :

_   یجورایی بهت حسودیم میشه !

اخم کمرنگی بر پیشانی عاطفه نشست و پرسید :

_   چرا ؟!

میترا نگاهش را از  قهوه گرفت و به چشمان عاطفه خیره شد و جواب داد :

_   چون هرکی تو رو در اولین لحظه می بینه ، عاشقت میشه ! ...

میترا وقتی سکوت عاطفه را دید سرش را دوباره پایین انداخت و همانطور که با انگشت روی لبه ی فنجان دست می کشید ، ادامه داد :

_   من کاملا بر عکس توام ... همیشه برای به دست آوردن توجه اطرافیانم زحمت کشیدم ؛ مخصوصا آرمین !

عاطفه با شنیدن نام آرمین ، سریع سرش را بالا آورد و منتظر ادامه حرف های میترا شد . پوزخندی تلخ گوشه ی لب میترا نشست و میترا برای عاطفه زندگینامه اش را اینگونه شرح داد :

_   سال ۱۳۶۵ توی یکی از بهترین دانشگاه های ایران قبول شدم . خونوادم خیلی خوشحال بودن . اما من بلند پرواز تر از اونچه بودم که فکرشو می کردن ! ... بهشون گفتم که می خوام برم خارج ادامه تحصیل بدم . گفتم که من توی ایران به هیچ جایی نمی رسم . اینبار با مخالفت شدید خونوادم روبرو شدم . اما من حرفا و نصیحتاشون رو جدی نمی گرفتم و می گفتم اگر می خواین که من به پیشرفت برسم باید بزارید برم خارج ... خلاصه با پافشاری های من ، خونوادم منو به اینجا فرستادن . همون لحظه ای که پام به انگلیس رسید ، خودمو گم کردم ، خونوادمو فراموش کردم . حجابم و پوششم به کلی تغییر کرد . دیگه نه برای خونوادم زنگ زدم و نه پیغام فرستادم ... به بدبختی توی یه دانشگاه سطح متوسط قبولم کردن ! ... تازه به غیر از این ، مورد تمسخرم قرارم می دادن ؛ اون روزا مثل سگ پشیمون شده بودم که چرا توی ایران نموندم . تنها کسی که باهام کاری نداشت ، آرمین بود ! ...

در همون لحظه لبخندی روی لبان میترا نشست ، که از دید عاطفه دور نماند . میترا جرعه ای دیگر از قهوه اش را خورد و ادامه داد :

_   اون هر وقت به کمک نیاز داشتم مثل یه دوست خوب کمکم می کرد . آخه تنها هم زبونش من بودم . اون موقع هنوز زیاد انگلیسیش خوب نبود و هر کاریم که اون داشت ، من کمکش می کردم !

میترا که تا آن لحظه به میز خیره شده بود ، سرش را بالا گرفت و خیره در چشمان عاطفه ادامه ی حرفش را گفت :

_   کم کم حس کردم که رفتارهای آرمین داره باهام صمیمی تر میشه ... یجورایی انگار می خواست خودشو بهم ثابت کنه که می تونه یه حامی خوب باشه ! ... تا جایی رسید که ازم خواستگاری کرد و ... منم قبول کردم که عشقش بشم !

در آن لحظه ، میترا نگاهش به سمت دستان مشت شده عاطفه کشیده شد . از تکان خوردن فکش ، می شد حد و اندازه عصبانیتش را فهمید ؛ اما میترا خودش را نباخت و خونسرد ادامه داد :

_   واقعا بعد از قبول کردن درخواست ازدواج آرمین ، مهر و محبتش صد چندان شد ... خیلی بهم توجه نشون می داد . توی دانشگاه و جاهایی که کلا باهم بودیم خیلی هوامو داشت . تا اینکه ...

میترا به اینجا که رسید ، با دستانی لرزان فنجان قهوه اش را بالا برد و جرعه جرعه خورد . عاطفه وقتی سکوت میترا را دید ، کلافه با دستش ضربه ای به میز زد و با عصبانیت گفت :

_   تا اینکه چی ؟!!

میترا نگاهش را به چهره خشمگین عاطفه دوخت . جرعه ای دیگر از قهوه را خورد و پس از پایین آوردن فنجان زیر لب گفت :

_   تا اینکه ازدواج کردم !

در یک لحظه عاطفه حس کرد که قلبش تپشی ندارد . انگار سطل آب یخی روی سرش ریخته بودند . در دستانش حسی نداشت . لبانش باز و بسته می شدند ولی صدایی از آن خارج نمی شد .

میترا که متوجه حال بد عاطفه شد ، سریع دست عاطفه را گرفت و با ترس تند و تند گفت :

_   نه عاطفه ! ... اشتباه نکن ! ... منظورم از ازدواج ، ازدواج با آرمین نیست !

عاطفه به طرف میترا سر چرخاند و با چشمانی که از اشک برق می زد ، منتظر ادامه حرف میترا شد . میترا چهره اش از ناراحتی در هم رفت . دستش را از روی دست عاطفه برداشت و با صدایی لرزان گفت :

_   منظورم از ازدواج ، ازدواج با رابرت بود !

سپس شرمنده سرش را به طرفین تکان داد و در همان حال که بغض در گلویش جمع شده بود ادامه داد :

_   آشنایی من با رابرت توی دانشگاه ، باعث شد رابطه بین من و آرمین سرد بشه ! ... از موقعی که اومده بودم انگلیس داشتم توی یه رستوران کار می کردم تا هم خرج دانشگاه و هم کرایه خونمو بدم ! ... من اوایل به خاطر پول آرمین رفتم سمتش ! ... هر کاری می کردم که توجه آرمین به من معطوف شه تا به سمتم بیاد !

در همان لحظه عاطفه پرسید :

_   یعنی به آرمین علاقه ای نداشتی ؟!

_   نه ! ... اما بعد از خودم متنفر شدم ! ... تنفرم از اونجا شروع شد که کم کم داشتم رابطمو با آرمین به هم می زدم ، اما آرمین سمج تر از این حرف ها بود ... می دونست که من توی خونه اجاره ای هستم و از راه کار کردن پول اونجارو می دم ... به همین دلیل یک روز به طور غافلگیرانه من رو به خونه ای برد و بهم گفت که من اینجا رو برای تو خریدم و از این به بعد اینجا زندگی می کنی ! ... به نظرت اون لحظه چیکار کردم ؟!

عاطفه شانه اش را بالا انداخت و زیر لب گفت :

_   نمیدونم ... چیکار کردی ؟!

میترا پوزخندی زد و جواب داد :

_   با هرچه قدرت که داشتم زدم توی گوشش !

عاطفه با چشمانی که از حدقه درآمده بود نالید :

_   چیکار کردی ؟!!

میترا که اشک هایش جاری شده بود ، با دستانش پاک کرد و گفت :

_   هنوز که هنوزه با به یاد آوردن اون لحظه ، قلبم تیر می کشه ! ... واقعا نمی دونم چرا اینکارو کردم ... وقتی یادم میاد که این سیلی رو به خاطر رسیدن به اون عوضی به آرمین زدم ، از خودم متنفر می شم !

عاطفه در سکوت فقط نظاره گر اشک های میترا بود . مشخص بود که عذاب وجدان زیادی به خاطر کارش دارد .

_   بعد از زدن اون سیلی ، سریع از خونه زدم بیرون . فرداش ماجرا رو به رابرت گفتم و مدتی بعد خبر ازدواجمون توی دانشگاه پیچید ... آخه رابرت خیلی خوش قیافه و پولدار بود و به خاطر همین دخترا با حسادت بهم نگاه می کردن و این حسادتشون رو دوست داشتم ! ... همیشه دوست داشتم توجه همه سمت من باشه ... دوست داشتم همه با یک چشم دیگه نگام کنن ! ... ازدواج با رابرت ، برای من بهترین موقعیت بود تا به تمام خواسته هام برسم و تازه بعد جدیدی از زندگیم شروع می شد ! ... اوایل ازدواجمون خیلی خوشبخت بودم ... ۹ ماه از ازدواجمون گذشته بود که متوجه رفتار های عجیب و غریب رابرت شدم . شب ها مست میومد خونه ، زیر چشم هاش گود افتاده بود ، حتی کار به جایی رسید که پای زن و دخترهای دیگه توی خونمون باز شد و من دیگه اجازه نداشتم وارد اتاق خوابمون بشم و توی یک اتاق دیگه می خوابیدم تا اون به خوشیاش برسه !

میترا با دستمالی که جلویش گرفته شد ، به خود آمد . عاطفه بود که دستمال را جلویش گرفته بود تا با آن اشک هایش را پاک کند . میترا با تشکری زیر لب دستمال را گرفت و اشک هایش را پاک کرد . آن گاه ادامه داد :

_   خیلی سخت بود ! ... خیلی ! ... وقتی شوهرت جلوی تو با زن دیگه ای رابطه داشته باشه تحملش واقعا سخته ! ... همون روزا بود که به خودم اومدم ! ... فهمیدم که واقعا آرمین با رابرت زمین تا آسمون فرق داره ! ... توی اون اوضاع متوجه شدم که حامله هم هستم ! ... اما چیزی رو بروز ندادم و به آسونی از رابرت طلاقمو گرفتم . بعد از جدایی من از رابرت ، رفتم پیش جان ! ... جان دوست صمیمی آرمین توی دانشگاه بود ! ... ازش درباره آرمین پرسیدم که گفت : اون خیلی وقته از انگلیس رفته ! ... بعد از ازدواج تو گذاشت رفت ...! ؛ بعد یه کلید جلوم گرفت و ادامه داد : این کلید روهم برای تو گذاشت ! ... می دونی کلید چی بود ؟!

میترا چند ثانیه سکوت کرد و در حالیکه شدت اشک هایش بیشتر شده بود جواب سوال خودش را داد :

_   کلید خونه ای که برام زمان دانشجویی خریده بود !

چند دقیقه ای در سکوت میترا خودش را از گریه خالی کرد و عاطفه فقط به تماشایش نشسته بود . عاطفه دیگر او را رقیب خود نمی دید ؛ در واقع دلش خیلی برای میترا سوخت . به نظرش زندگی پر دردسری را گذرانده بود .

میترا با چشمانی متورم و صورتی خیس از اشک ادامه داد :

_   از همون موقع که جان کلید رو بهم داد ، دیگه رفتم و توی همون خونه زندگی کردم . چند ماه بعد بچمو به دنیا آوردم و بعد از اون به تحصیلم ادامه دادم . هنوز هم که داری می بینی در حال ادامه تحصیل هستم !

عاطفه کنجکاوانه پرسید :

_   بچت پسر یا دختر ؟!

میترا لبخندی تلخ زد و جواب داد :

_   پسر ! ... اسمش رو آرمین گذاشتم !

عاطفه نیز به تبعیت از میترا لبخندی زد و در همان حال دستان گرمش را به روی دستان میترا گذاشت و گفت :

_   امیدوارم دیگه طعم تلخ گذشته رو در آینده نچشی ! ... امیدوارم در کنار آرمین کوچولو خوشبخت بشی و با مرد مورد علاقت ازدواج کنی !

میترا هم دستان عاطفه را صمیمانه فشرد و جواب داد :

_   ممنونم ! ... امیدوارم تو به جای من در کنار آرمین تمام خوشیاتو بکنی ! ... من قدر ندونستم اما تو دیگه قدر بدون ! ... معلومه که خیلی دوست داره !

عاطفه با به یاد آوردن گذشته ،لبخندش عمیق تر شد و در جواب گفت :

_   آره ! ... برای رسیدن به هم خیلی سختی کشیدیم !

میترا نگاهش به فنجان قهوه عاطفه کشیده شد و با زهر خندی خطاب به عاطفه گفت :

_   معلومه خیلی سرت حرف گرفتم ! ... آخه قهوه ات سرد شد !

عاطفه سرش را به طرفین تکان داد و گفت :

_   برام مهم نیست ! ... همین که از گذشته شوهرم به اطلاعاتم اضاف شد ، خودش خیلیه !

میترا ناگهان رو به عاطفه گفت :

_   راستی ! ...

عاطفه منتظر نگاهش کرد . میترا دستش را زیر چانه زد و ادامه داد :

_   می دونستی اون خونه ای که توش ماه عسلتو گذروندی مطعلق به زمان دانشجویی آرمینه ؟!

_   واقعا ؟!

_   آره ! ... از روی شماره تلفنی که بهم زنگ زدی فهمیدم ! ... اولش فکر کردم آرمینه و خودمو به اون راه زدم ، اما وقتی تو گفتی سلام ، شوکه شدم ! ... فکرشم نمی کردم دوباره باهات روبرو بشم !

عاطفه سرش را به نشانه تایید تکان داد و چیزی نگفت . در آخر ، وقتی که میترا خواست میز را حساب کند ، با به یاد آوردن چیزی سریع کیفش را برداشت . دستش را به درون کیف برد و پاکت آزمایشش را برداشت . میترا بعد از حساب کردن میز خواست از عاطفه خداحافظی کند که عاطفه پاکت را جلویش گرفت و گفت :

_   می شه بگی جواب آزمایش چیه ؟! ... یعنی من چم شده بود ؟!

میترا محترمانه پاکت را از دست عاطفه گرفت و کاغذ درونش را برداشت . تا چند ثانیه خیره به کاغذ بود که کم کم لبانش به خنده باز شد . عاطفه با دیدن خنده میترا با تعجب پرسید :

_   چرا می خندی ؟! ... چیز خنده داری توش هست ؟!

میترا کاغذ را به عاطفه برگرداند و در همان حال جواب داد :

_   نگران نباش ... خبر خوبیه !

سپس موذی خندید و ادامه داد :

_   من جای تو بودم دعا می کردم که پسر باشه !

عاطفه گنگ به میترا نگاه کرد . اول متوجه حرف میترا نشد ، اما چند لحظه بعد انگار تازه این جمله میترا را شنیده باشد زیر لب زمزمه کرد :

_   یعنی میگی من حاملم ؟!

میترا با خوشحالی سرش را به نشانه مثبت تکان داد . عاطفه با حالی دگرگون به خودش نگاهی انداخت و نالید :

_   اما حالم شبیه زنای حامله نبود ! ... پس چرا اینطوری شدم ؟!

میترا در جواب با لبخند گفت :

_   به احتمال زیاد چیز سنگین بلند کرده بودی ... مثله اینکه رحم نازکی داری و همین باعث شده بود تا اون دل درد وحشتناک بیاد سراغت ... شانس آوردی بچه سقت نشد !

عاطفه سکوت کرد . حس می کرد هر لحظه هرچه محتویات درون معده دارد ، می خواهد بالا بیاورد . میترا با دیدن چهره درهم عاطفه با نگرانی دستش را به روی شانه اش گذاشت و پرسید :

_   عاطفه عزیزم حالت خوبه ؟!

عاطفه با چهره رنگ پرید چشمانش را به روی هم گذاشت . نفسش به سختی بالا می آمد . میترا دستش را دراز کرد که زیر بغلش را بگیرد که ناگهان عاطفه با شدت او را به عقب هل داد و به سمت درختی رفت و محتویات معده اش را پشت سرهم بالا آورد .

میترا با دیدن حال عاطفه خنده اش گرفت . او خوب می دانست که ماه های اول عاطفه باید این حالت هارا تحمل کند ....

***

عاطفه با صورتی رنگ پریده کلید را درون قفل انداخت و با فشاری آن را باز کرد . وارد خانه شد اما با دیدن چهره سرخ  و کلافه آرمین ، در جای خود خشکش زد . آرمین با اخم نالید :

_   تا حالا کدوم گوری بودی ؟!

سپس با صدای حرکت ماشین ، به سمت پنجره رفت و پرده را کنار زد . با دیدن ماشین میترا ، خونش به جوش آمد و اخمش غلیظ تر شد . با قدم هایی بلند به سمت عاطفه رفت و دادی بلند بر سرش زد :

_   تو بیرون از خونه چه غلطی می کردی ؟! ... ماشین میترا بود ، نه ؟! ... تو از کی تا حالا با میترا دوست شدی که باهاش این ور و اون ور می ری ؟! ... مگه نگفتم حالت خوب نیست نباید تا شب از جات تکون بخوری ؟! ... گفتم یا نه ؟!

جمله آخرش را بلند تر فریاد زد . عاطفه از ترس سریع چشمانش را بست . تا به حال آرمین را اینقدر خشمگین ندیده بود . آرمین وقتی سکوت عاطفه را دید ، کلافه تر از قبل دستش را بالا برد تا بر صورت عاطفه فرود بیاورد ؛ اما در همان لحظه ، حالت تهوع از عطر آرمین باعث شد تا عاطفه دستش را جلوی دهانش بگیرد و با دست دیگرش آرمین را هل بدهد و از خود دور کند . آرمین مات کار عاطفه شد که با دو به طرف روشویی رفت و در را با صدایی بلند به هم کوبید .

آرمین خشمگین به سمت روشویی رفت و با مشت به در ضربه زد و در همان حال بلند عاطفه را مخاطب قرار داد :

_   عاطفه ؟! ... عاطفه چی شد ؟! ... این اداها چیه از خودت در میاری ! ... درو باز کن ببینم !

و دستگیره در را بالا و پایین کرد . متوجه شد که عاطفه در را قفل کرده است . با شنیدن صداهایی عجیب گوشش را به در چسباند . با نگرانی باز به در کوبید و داد زد :

_   عاطفه کاریت ندارم درو باز کن ... داری بالا میاری ؟! ... حالت خوب نیست ؟! ... تو رو خدا درو باز کن ببینم چت شد یهو !

به سرعت حالت نگاهش از عصبانیت به نگرانی در آمد . چند دقیقه فقط به در ضربه زد و وقتی جوابی از عاطفه نگرفت ، کلافه به موهایش چنگ زد . حدود ۱۰ دقیقه عاطفه از روشویی بیرون نیامد . آرمین از پشت در دوباره او را صدا کرد و وقتی باز هم جوابی نشنید ، التماس گونه گفت :

_   به خدا اگر درو باز نکنی ، می شکنمش !

و مشتی محکم بر در زد و ادامه داد :

_   درو باز کن !

در همان لحظه صدای چرخش کلید در قفل به گوشش رسید . آرمین سریع دستگیره در را پایین کشید و در را باز کرد . در لحظه اول صورت رنگ پریده و خیس از آب عاطفه را دید . با نگرانی به او نزدیک شد و زیر لب نالید :

_   حالت خوبه ؟! ... بیا بریم توی اتاق سریع حاضرشو تا ببرمت بیمارستان !

عاطفه سرش را به طرفین تکان داد و با صدایی ضعیف و بی حال جواب داد :

_   لازم نیست ! ... تو ازم دور باش ، دیگه بیمارستان نمی خواد بریم !

آرمین با شنیدن حرف عاطفه اخم هایش در هم رفت . با غیظ گفت :

_   یعنی چی تو ازم دور باش ، دیگه بیمارستان نمیخواد بریم ؟! ... یعنی من باعث میشم حالت بد شه ؟!

عاطفه به طرف آرمین چرخید و خونسرد خیره در چشمانش جواب داد :

_   دقیقا !

نفس های آرمین کشدار شد . خونش به جوش آمده بود . فکرش راهم نمی کرد عاطفه او را دلیل حالتای عجیبش بداند . آرمین با اینکه بهش برخورده بود ، اما دستانش را زیر بغل زد و خونسرد تر از عاطفه گفت :

_   باشه ! ... هرجور مایلی ! ... دیگه سمتت نمیام و بهت دست نمیزنم !

عاطفه لبخندی به چهره به ظاهر خونسرد آرمین زد و در حالیکه با حوله صورتش را خشک می کرد ، از کنارش رد شد و گفت :

_   لطف می کنی !

و حوله را در بغلش انداخت . سپس همانطور که از پله ها بالا می رفت ادامه داد :

_   بهتره سریع حاضرشی ! ... ساعت ۱۱ پرواز داریم . دوست ندارم از پرواز جا بیفتیم .

***

  • پسندیدم 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_بیست و چهارم

هواپیما به سلامت به زمین نشست . عاطفه تا فرود هواپیما بارها هرچه خورده و نخورده بود ، بالا آورد ؛ حتی با وجود اینکه چند صندلی از آرمین فاصله داشت و همین آرمین را کفری کرده بود .با برگشتشان به ایران ، یک روز کامل را برای برطرف کردن خستگی در خانه سپری کردند . خانه ای که قبل از عروسی ، با عشق و علاقه به کمک همدیگر چیده بودند .

فردای آن روز ، با صدای زنگ در ، آرمین بی حال از جلوی تلویزیون بلند شد و به سمت در رفت . با باز کردن در  خانواده اش با سرو صدا وارد خانه شدند و هرکدام به نوبت با آرمین حال و احوال پرسی کردند . ابتدا عمه مهری حسابی به سرو صورت آرمین دست کشید و اشک شوق ریخت و قربان صدقه اش رفت ؛ سپس پدر و مادرش با خوشحالی او را بغل کردند و در آخر آرمیتا و احسان با خنده و شادی آرمین را به داخل خانه هل دادند و از آمدنش ابراز خوشحالی کردند .

در همان لحظه ، عاطفه با ظاهری بسیار آراسته و زیبا از اتاق مهمان بیرون آمد و  محترمانه به همه سلام کرد . این بار همه نگاه ها به سمت عاطفه چرخید . مادر آرمین با خوشحالی به سمت عاطفه پر کشید و او را غرق در بوسه کرد . پدر آرمین هم به خاطر اینکه زیاد با خانواده روابطی نداشت و بیشتر وقتش را در کارخانه سپری می کرد ، لبخندی به روی تازه عروسش زد و به طور رسمی سلام و احوال پرسی کرد . عمه مهری هم نگاهی از سر تاپای عاطفه انداخت و  با لبخندی که رضایت از آن می بارید جواب سلام عاطفه را داد و در آخر ... آرمیتا و احسان ! ؛ آرمیتا که معلوم نبود چه پدر کشتگی با عاطفه پیدا کرده بود ، پشت چشمی نازک کرد و زیر لب جواب سلام عاطفه را داد . اما احسان بر خلاف همیشه با لبخند به سمت عاطفه رفت و در فاصله یک قدمی اش ایستاد ، که باعث شد سریع عاطفه از خود واکنش نشان بدهد و فاصله اش را با او بیشتر کند . با اینکار عاطفه ، پوزخندی به روی لبان احسان نشست که از دید عاطفه دور نماند . احسان جعبه کادو پیچ شده ای را که در دست داشت جلوی عاطفه گرفت و در همان حال گفت :

_   اینم کادوی خوش آمد گویی به شما و آقا آرمین ! ...

سپس آرام تر از قبل جوری که فقط عاطفه بشنود ادامه داد :

_   امیدوارم خوشتون بیاد !

و بلافاصله پس از دادن کادو به دست عاطفه ، از او فاصله گرفت و کنار آرمیتا روی مبل نشست . عاطفه نگاهی به کادو انداخت و او را روی میز گذاشت . آرمین با لبخند برای عاطفه جا باز کرد تا عاطفه کنارش بنشیند در همان حال روبه آرمیتا و احسان گفت :

_   ممنون آرمیتا جان ... خیلی لطف کردی !

آرمیتا باد زنش را باز کرد و همانطور که خود را باد می زد جواب داد :

_   از من چرا تشکر می کنی ؟! ... من که اصلا تو این حال و هواها نبودم ... احسان اونو براتون آورده !

 اینبار آرمین از احسان تشکر کرد و سپس به جای خالی کنار خودش اشاره کرد که عاطفه بنشیند . عاطفه با این کار آرمین مجبورانه به سمتش رفت و کنارش نشست . عطر آرمین بیشتر از همیشه داشت دلش را زیرو رو می کرد ؛ به همین دلیل طوری که ضایع نباشد ، دستش را روی صورتش گذاشت و خود را شنونده حرف های بقیه نشان داد .

کم کم عاطفه داشت حالش رو به وخامت می رفت ، که صدای زنگ در ، او را نجات داد . عاطفه با خوشحالی از جا بلند شد و در همان حال رو به همه گفت :

_   من باز می کنم !

سپس به سمت در رفت و آن را باز کرد . با باز شدن در ، چهره زهره در لحظه اول پیش چشمش آمد . عاطفه و زهره با خوشحالی به آغوش همدیگر پریدند و ابراز دلتنگی کردند . عاطفه پس از جدایی از زهره پرسید :

_   تنها اومدی ؟!

زهره تا خواست جوابش رابدهد ، یوسف با دسته گلی بزرگ پشت در نمایان شد و سر به زیر سلام کرد . عاطفه با دیدن زهره و یوسف در کنار هم خوشحال تر از قبل خوش آمد گویی گفت و آنها را به داخل خانه دعوت کرد .

پس از سلام و احوال پرسی زهره و یوسف با جمع ، عاطفه به زهره اشاره کرد که با هم روی مبل دیگری بنشینند و یوسف را به نشستن کنار آرمین وادار کرد . آرمین که از کار عاطفه حرصی شده بود ، چیزی نگفت تا در جمع باعث آبروریزی نشود ؛ اما آرمیتا با دیدن این صحنه ، پوزخندی زد و بلند طوری که همه بشنوند رو به عاطفه و آرمین پرسید :

_   شما باهم قهرید ؟!

آرمین و عاطفه با حرف آرمیتا شوکه شدند . آرمین زودتر از عاطفه به خود آمد و با لبخندی مصنوعی جواب داد :

_   این چه حرفیه خواهر من ؟! ... ماه اول ازدواجمون باهم قهر باشیم ؟! ... امکان نداره !

آرمیتا پشت چشمی نازک کرد و در حالی که به مبل لم داده بود و خود را باد می زد گفت :

_   آخه وقتی عاطفه از اتاق مهمون در اومد و حالا هم کنارت ننشست ، هر کس دیگه ای هم بود همین فکر رو می کرد !

عاطفه با شنیدن حرف های آرمیتا ، خود به خود انگشتانش جمع شد و ناخن هایش را به کف دستش فشار داد . آرمیتا وقتی چشمش به مشت های عاطفه خورد ، پوزخندش عمیق تر از قبل شد و خطاب به عاطفه گفت :

_   نگران نباش ! ... جایی درز پیدا نمی کنه که تازه عروس و داماد باهم بحث داشتن !

اینبار با فریاد شهلا خانم ، آرمیتا خفه شد ؛ اما هنوز حقیرانه به عاطفه نگاه می کرد . عاطفه که خونش به جوش آمده بود ، روبه زهره پرسید :

_   تو نمیدونی آرمیتا چه مرگش شده ؟! ... همش داره به من تیکه می پرونه ! ... اینکه جونشم برای من می داد !

زهره در جواب سری به تاسف تکان داد و تنها زیر لب گفت :

_   چی بگم والا ! ... منم بی خبرم !

شهلا خانم برای اینکه جَو موجود را عوض کند ، روبه آرمین کرد و پرسید :

_   خب آرمین جان ! ... کجا اقامت داشتید ؟!

اما تا آرمین خواست جوابی به مادرش بدهد ، عاطفه با لبخند گفت :

_   راسیتش ... مادر جون ! ... ما توی خونه دانشجویی آرمین بودیم !

شهلا خانم ابروهایش را بالا انداخت و آهان کشداری گفت . در کنارش آرمین با چشم هایی از حدقه در آمده ، به عاطفه زل زد و پرسید :

_   تو از کجا فهمیدی که اون خونه دانشجویی من بوده ؟!

عاطفه خونسرد ، فنجان چایش را برداشت و همانطور که چای را مزه مزه می کرد جواب داد :

_   حدس زدم !

و در دل به چهره گنگ آرمین خندید .

چند دقیقه ای به پذیرایی و حرف زدن گذشت تا اینکه مهری همه را به سکوت واداشت . توجه همه به سمت عمه مهری جلب شد تا بفهمند چه می خواهد بگوید . مهری با لبخند به آرمیتا نگاهی انداخت و رو به همگی با صدایی رسا گفت :

_   امشب می خواستم یه خبر خوب بهتون بگم !

سپس لبخندی دندان نما زد و ادامه داد :

_   آرمیتا عزیز عمه ، داره مامان میشه !

آرمیتا با حرف عمه ، به نشانه خجالت سرش را پایین انداخت . همه با حرف عمه خوشحال شدند و پشت سرهم به آرمیتا و احسان تبریک گفتند . آرمیتا هم مغرورانه پایش را روی پای دیگر انداخت و از همه تشکر  کرد ؛ تا اینکه نوبت عاطفه شد . عاطفه لبخندی محو زد و خیره به آرمیتا گفت :

_   مبارک باشه آرمیتا جان ... ایشالله خبرهای بیشتر مثل این !

آرمیتا نگاهش را از عاطفه گرفت و طعنه زنان گفت :

_   ممنونم عاطفه جان ! ... ایشالله خواهی شنید ! ... بهتره تو هم دیگه فکر باشی ... یه وقت سن داداشمون بالا نره که یه موقع بچش بهش بگه بابا بزرگ !

و سپس سرش را پایین انداخت و آرام خندید . عاطفه با خونسردی لبخندی به روی لب هایش نشست . اینبار همه نگاه ها به سمت عاطفه بود و منتظر جواب از او بودند . ناگهان در آن سکوت سنگین ، عاطفه از جا بلند شد و به طرف اتاق خواب خود رفت . همگی با تعجب به او نگاه می کردند .

پس از رفتن عاطفه ، شهلا خانم با اخم رو به آرمیتا با تن صدای پایین گفت :

_   الهی زبونت مار بگزه دختر ! ... این چه حرفی بود به عاطفه گفتی ؟! ... عروسم تازه اول خوشیاشه ! ... ببین ناراحت شد !

آرمیتا اخمی بر چهره نشاند و جواب داد :

_   مگه من چی گفتم ؟! ... حرف حقیقت رو زدم ! ... داداشم دیگه نزدیک ۳۰ سالشه ... حالا احسان و بگی ۲۵ سالشه !

در همان لحظه عاطفه با حفظ لبخند از اتاق بیرون آمد و کاغذ به دست به سمت آرمین رفت . همه نگاه ها فقط حرکات عاطفه را دنبال می کرد . عاطفه نزدیک آرمین که شد ، کاغذ را به سمتش گرفت و در همان حال گفت :

_   بگیرش !

آرمین ابرویی بالا انداخت و با تعجب کاغذ را از دست عاطفه گرفت و پرسید :

_   این چیه دیگه !؟

سپس در زیر نگاه خیره جمع ، کاغذ را از هم باز کرد و خیره به نوشته های رویش شد .

_   این برگه آزمایشته که !

عاطفه لبخندش عمیق تر از قبل شد و با باز و بسته کردن پلک هایش ، صحت حرف های آرمین را ثابت کرد . آرمین برگه را روی میز گذاشت و بی حوصله گفت :

_   خب که چی ؟! ... من که گفتم میریم پیش یه دکتر تا بفهمیم جواب آزمایش چیه !

در همان لحظه زهره به حرف آمد و نگران عاطفه را خطاب قرار داد و پرسید :

_   مگه چیزیت شده بوده ؟! ... آزمایش برای چی گرفتی ؟!

عاطفه برگشت و سرجای خود نشست . دستش را روی دست زهره گذاشت و در عین آرامش جواب داد :

_   چیزی نبود ! ... یه کم دلم درد می کرد ! ... به همین دلیل ازم آزمایش گرفتن !

آن گاه خیره به چهره پر سوال آرمین گفت :

_   یادته روز آخر وقتی تو از خونه رفتی بیرون من رفتم پیش میترا ؟!

آرمین با شنیدن نام میترا اخم هایش در هم رفت و تنها سرش را به نشانه مثبت تکان داد . عاطفه ادامه داد :

_   همون روز ملاقات من برگه آزمایش رو هم با خودم بردم تا میترا برام بخونه !

آرمین سریع عکس العمل از خود نشان داد و منتظر ادامه حرف های عاطفه شد .

_   می دونی میترا بهم چی گفت ؟!

آرمین گنگ به عاطفه نگاه می کرد . منظور عاطفه را نمی فهمید . اما در آن میان شهلا خانم که انگار شستش از خبری که عاطفه می خواست به آرمین بدهد خبردار شده بود ، با هیجان تکیه اش را از مبل گرفت و زیر لب گفت :

_   یعنی میگی این برگه آزمایش ... نشون می ده که ...

ادامه حرف های مادر آرمین را عاطفه زد و با لبخند رو به شهلا خانم گفت :

_   بله مادر جون ! ... این برگه آزمایش سند پدر شدن آرمینه !

تا لحظاتی همه در سکوت بودند تا اینکه عاطفه با تعجب به چهره تک تکشان نگاه کرد و گفت :

_   چرا اینقدر تعجب کردین ؟! ... یعنی خبر پدر و مادر شدن ما اینقدر عجیبه ؟!

اول از همه آرمین بود که از شدت خوشحالی کم کم لبانش به خنده  باز شد و با خوشحالی از جا بلند شد و به طرف عاطفه رفت و در برابر چهره خوشحال همه ، به جز احسان و آرمیتا که فقط تظاهر به خوشحالی می کردند ، عاطفه را از جایش بلند کرد و محکم در آغوش گرفت .

عاطفه خجالت زده دستانش را روی سینه آرمین گذاشت و با فشاری او را از خود دور کرد و در حالی که از شدت خجالت گونه هایش گلگون رنگ شده بود ، خطاب به آرمین گفت :

_   عزیزم خودتو کنترل کن ! ... زشته !

و با چشم به دور و برش اشاره کرد . سپس زهره با شادی از جا بلند شد و عاطفه را در آغوش گرفت و گونه هایش را بوسید . در همان حال دستان عاطفه را محکم در دست گرفت و پشت سر هم گفت :

_   یعنی من دارم خاله میشم ؟ ... دارم خاله میشم ؟! ... وای خدااا !

و محکم تر از قبل عاطفه را در آغوشش فشرد . همگی به نوبت به عاطفه تبریک گفتند و ابراز خوشحالی کردند . عاطفه خجالت زده سر جای خود نشست و زیر لب از آنها تشکر کرد . زهره نگاهی به صورت سرخ شده آرمیتا انداخت و در حالی که آرمیتا را مخاطب قرار می داد ، به عاطفه نگاه کرد و گفت :

_   پس معلوم شد چرا جدا از آقا آرمین می خوابی و کنارش نمی شینی ! ... اینا هیچکدوم نشونه قهر شما دوتا نیست ! ... بلکه تو از آقا آرمین ویار داری ، نه ؟!

عاطفه زیر چشمی به چهره خوشحال آرمین نگاهی انداخت و تنها سرش را به نشانه مثبت تکان داد .

تا ۱ ساعت به بگو و بخند گذشت و زمانی که همگی ایستاده بودند و از آرمین و عاطفه خداحافظی می کردند ، زهره عاطفه را به گوشه ای کشاند و آرام طوری که کسی نشنود خیره در چشمان عاطفه گفت :

_   می خوای چیکار کنم ؟! ... به مامان و بابات بگم که دارن نوه دار می شن ؟!

عاطفه سرش را پایین انداخت و در حالی که با گوشه ای از لباسش بازی می کرد شانه اش را بالا انداخت و زیر لب گفت :

_   نمیدونم ! ... برای اونا که فرقی نمی کنه !

و با حلقه ای اشک در چشمانش به زهره خیره شد . زهره تا لحظاتی خیره در چشمان دریایی عاطفه خیره ماند و لحظه ای که دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید ، یوسف او را صدا زد . زهره به طرف یوسف سر برگرداند و بلند گفت :

_   الآن میام ! ... یه دقه صبر کن !

عاطفه اشک های درون چشمانش را پس زد . نگاهی به یوسف و نگاهی به زهره انداخت . سپس با لبخند دستان زهره را محکم گرفت و صدایش زد :

_   زهره ! ...                                                                   

زهره نگاهش را به نگاه شادمان عاطفه دوخت . عاطفه صمیمانه دستان زهره را فشار داد و گفت :

_   از صمیم قلبم اینو می گم ! ...

آن گاه زهره را به آرامی در آغوش گرفت و ادامه داد :

_   خیلی خوشحالم که تو رو با یوسف می بینم ! ... دیگه خیالم راحته که کنارش خوشبختی !

زهره هم در مقابل لبخندی زد و  دستانش را نوازش کنان به پشت عاطفه کشید و جواب داد :

_   منم خوشحالم که تو رو در کنار آرمین شاد و سرحال می بینم ! ... همین یوسف روهم از تو دارم !

***

  • پسندیدم 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_بیست و پنجم

پس از رفتن مهمانها ، آرمین با نگاهی خاص به عاطفه خیره شد . عاطفه که زیر نگاه خیره آرمین در حال ذوب شدن بود ، با گونه قرمز رنگ در حالی که چشمانش را به زمین دوخته بود خطاب به آرمین گفت :

_   چرا اینجوری نگام می کنی ؟!

آرمین تکیه اش را به دیوار داد و بدون آنکه نگاهش را از عاطفه بگیرد ، جواب داد :

_   هیچی ! ... همینجوری ! ... یعنی من حق ندارم ۱ دقه به زنم نگاه کنم ؟!

عاطفه پشتش را به آرمین کرد و همانطور که بشقاب های تلمبار شده روی میز را جمع می کرد گفت :

_   چرا ! ... حق داری ! ... اما این نگاه نسبت به نگاه های دیگت فرق می کنه !

آرمین تکیه اش را از دیوار گرفت و آرام نزدیک عاطفه شد . بشقاب ها را از دستش گرفت . این کارش باعث شد تا عاطفه نگاهش را به یک جفت چشم مشکی بدوزد . چشمانی که از خوشحالی برق می زد . لبان آرمین ، کم کم به لبخند از هم باز شد . عاطفه یک تای ابرویش را بالا انداخت و پرسید :

_   دلیل این کارات چیه ؟! ... تو که توی هیچ کاری کمکم نمی کردی !!

آرمین چیزی نگفت . به سمت آشپزخانه رفت و بشقاب هارا درون سینک گذاشت . سپس دوباره در کنار عاطفه ایستاد و همانطور که دستانش را درون جیبش کرده بود ، نگاهش را دور تا دور خانه چرخاند و بدون اینکه به عاطفه نگاه کند جواب داد :

_   دلیل کارام اینه که ...

خیره در چشمان منتظر عاطفه ادامه داد :

_   یه خانم خوشگل ... داره مامان می شه !

عاطفه سرش را به طرفین تکان داد و همانطور که از کنار آرمین رد می شد زیر لب گفت :

_   یعنی خبر بابا شدنت اینقدر روت تاثیر گذاشته ؟! ... من که باورم نمیشه !

آرمین به دنبال عاطفه راهی آشپزخانه شد و در جواب حرف عاطفه گفت :

_  بهتره باور کنی ! ... چون از همین حالا براش اسمم انتخاب کردم !

عاطفه با چشمانی از حدقه در آمده ، به سمت آرمین برگشت و نالید :

_  بابا بزار اصلا بچه تشکیل بشه بفهمیم جنسیتش چیه ، بعد تو ادای باباهای مهربون رو در بیار !

سپس اخمی کمرنگ بر پیشانی نشاند و ادامه داد :

_  بعدشم ... تو که همین ۱ ساعت پیش فهمیدی من حاملم ! ... کی وقت کردی برای بچه اسم انتخاب کنی ؟!!

آرمین لبخندی موزیانه زد و در حالیکه فاصله اش را با عاطفه کم می کرد ، خیره در چشمانش جواب داد :

_  متوجه شدی که عمه آروم با من حرف می زد و هر از گاه منم می خندیدم و یه چیزی بهش می گفتم ؟!

عاطفه بالافاصله شانه ای بالا انداخت و گفت :

_  نه !

آرمین که با حرف قاطعانه عاطفه توی ذوقش خورده بود ، لبخندش محو شد و تنها زیر لب زمزمه کرد :

_  هیچی بی خیال !

اما عاطفه با خنده دستش را گرفت و مانع رفتنش شد . آرمین چیزی نگفت و سرجایش ایستاد . عاطفه رویش را طرف ظرفشویی برگرداند و تا شیر آب را باز کرد ، خطاب به آرمین گفت :

_  خب ... ادامه حرفات ؟!

آرمین سیبی از توی ظرف بلور که روی کابینت بود برداشت و پس از زدن گازی بزرگ ، در همان حال با دهان پر گفت :

_  هیچی دیگه ... عمه و من داشتیم اسم انتخاب می کردیم !!

عاطفه با چندش به آرمین نگاهی انداخت و گفت :

_  اولا ، یا سیبت رو بخور و یا حرف بزن ؛ دوما ، عمه خانم از تو عجول تره !

آرمین باز هم با دهان پر جواب داد :

_  هووو کجاشو دیدی ! ... این عمه مهری ما همیشه ساز نزده رقاص بوده ! ... منو هنوز زن نداده بود که برام از مسئولیت های مرد خونه و این چیزا حرف می زد ! ... دیگه چه برسه به حالا که بچه هم تو راهه ! ... نمی دونی بنده خدا از من و تو بیشتر ذوق این بچه رو داره !

و شروع به خندیدن کرد . عاطفه هم از خنده آرمین لبخندی بر لب نشاند و در سکوت به شستن ظرف ها ادامه داد . آرمین زیر چشمی به حرکات عاطفه نگاهی انداخت و پس از خوردن نیمی دیگر از سیب پرسید :

_  نمی خوای بپرسی که چه اسمی انتخاب کردم ؟!

عاطفه خیره به بشقاب خیس از آب درون دستش ، جواب داد :

_  خب ... چی انتخاب کردی ؟

آرمین پشت سر عاطفه ایستاد و دستانش را به دور کمرش انداخت و در گوشش زمزمه کرد :

_  رامین !

عاطفه از خود عکس العملی نشان نداد و باز گفت :

_  خب ؟!

آرمین با تعجب گفت :

_  خب که خب ! ... همین دیگه ! ... رامین به اسم من نزدیک هست گفتم ! ... نظر تو چیه ؟!

عاطفه آخرین بشقاب را درون کابینت جا داد و در حالیکه دستانش را با پیشبند خشک می کرد ، با اخم خطاب به آرمین گفت :

_  فقط همین یه اسم رو انتخاب کردی ؟!

آرمین ابرویی بالا انداخت و در جواب گفت :

_  آره ! ... مگه می خواستی چند تا انتخاب کنم ؟!

عاطفه به نشانه تاسف سرش را تکان داد و تنها گفت :

_  چطور فکر اسم پسر بچه هستی ، اما ۱٪ هم احتمال نمی دی که شاید این بچه دختر باشه !

عاطفه به وضوح دید که لبخند از روی لب های آرمین محو شد ؛ اما آرمین سریع به خود آمد و با لبخندی مصنوعی زیر لب گفت :

_  مطمئنم که پسره !

عاطفه دستش را نوازش گرانه به روی صورت آرمین کشید و زمزمه وار گفت :

_  از کجا اینقدر مطمئنی ؟! ... حس ششم بهت گفته ؟!

آرمین سرش را به طرفین تکان داد و در جواب چیزی نگفت . عاطفه از کنارش گذشت و در حالیکه آشپزخانه را ترک می کرد ، گفت :

_  نمی دونم چرا اینقدر قاطعانه میگی که بچه پسره ؛ اما من فقط از خدا می خوام هرچی که هست سالم باشه !

آرمین باز هم چیزی نگفت و تنها خیره به چشمان خوشحال عاطفه ، لبخندی کج گوشه لبش نشست .

***

_  عاطفه ؟ ... عاطفه !

عاطفه به سرعت از اتاق خواب خود بیرون آمد و با ترس گفت :

_  چیه ... چی شده ؟!

آرمین بی قید شانه ای بالا انداخت و تلفن در دستش را بالا گرفت . عاطفه که متوجه شده بود تلفن با او کار دارد ، اخمی بر پیشانی نشاند و با قدم هایی بلند به سمت آرمین رفت . پر حرص تلفن را از دست آرمین کشید . دستش را روی دهانه تلفن گذاشت و آرام خطاب به آرمین گفت :

_  دفعه آخرت باشه که اینطوری صدام می زنی ! ... خدایی نکرده یهو دیدی بچه از ترس سقت شد ! ... فکر من نیستی فکر این بچه باش !

آرمین پلک هایش را به آرامی روی هم گذاشت و در همان حال گفت :

_  چشم ! ... دیگه تکرار نمیشه عاطفه خانم !

عاطفه با لبخند دستش را از روی دهانه تلفن برداشت و به گوشش چسباند . سپس محترمانه گفت :

_  الو ؟!

از آن طرف خط ، صدای خوشحال عمه مهری به گوشش رسید :

_  سلام عاطفه جون ... خوبی عزیزم ؟!

عاطفه که مدتی متوجه تغییر رفتارهای عمه خانم شده بود ، به زور جلوی خنده اش را گرفت و جواب داد :

_  سلام عمه جون ! ... ممنون ، شما خوبین ؟!

_  از احوال پرسیای شما ، بد نیستم ! ... ببینم ؛ حالت تهوع ، شکم دردی چیزی نداری ؟!

_  نه عمه جون ! ... دارم ، اما خیلی کم ! ... دکتر که رفتم گفت عادیه !

_  خب خدارو شکر !

_  سلامت باشین !

_  راستش ... غرض از مزاحمت ، زنگ زدم چیزی بهت بگم !

عاطفه با ترس و نگرانی روی صندلی کنار میز تلفن نشست . ناخودآگاه گره ای محو بین ابروهایش پدید آمد و در حالیکه تلفن را در دستش می فشرد نالید :

_  چی ؟! ... چیزی شده عمه خانم ؟! ... اتفاقی افتاده ؟!

از آن طرف خط ، صدای قهقهه عمه خانم به گوش می رسید . با خنده عمه مهری ، تپش قلب عاطفه خود به خود به حالت معمول برگشت . عمه خانم نفس عمیقی کشید و در جواب سوال پر از نگرانی عاطفه گفت :

_  نه عزیزم ! ... چیزی نشده ! ... خواستم فقط بهت بگم که ، به مناسبت بارداری تو و آرمیتا ، ترتیب یه مهمونی تقریبا بزرگ رو  برای آخر هفته می خوام بدم ! ... آخه شما هردوتون برای من عزیزید ! .. خواستم نظر تو و آرمین رو بدونم !

در پایان حرف عمه مهری ، ناخودآگاه چشمان عاطفه در چشمان سیاه آرمین گره خورد . آرمین با اخمی کمرنگ سرش را به نشانه ( چی میگه ؟! ) تکان داد و منتظر به عاطفه خیره شد .

عاطفه لبخندی بر لب نشاند و در حالیکه خیره به آرمین بود ، جواب عمه را داد :

_  چشم عمه خانم ! ... با آرمین حرف می زنم ، ببینم نظرش چیه !

_  باشه دخترم ! ... فقط با آرمیتا که صحبت کردم با خوشحالی با نظرم موافقت کرد . اما من بیشتر دوست دارم بدونم نظر شماها چیه !

_  باشه چشم ... تا امشب و یا اگر نشد تا فردا خبرتون می دم !

_  باشه عزیزم ! ... روز خوش !

_  سلام برسونید ... روز شماهم خوش !

با قطع شدن تلفن ، آرمین سریع پرسید :

_  عمه چی می گفت ؟!

عاطفه شانه ای بالا انداخت و در جواب گفت :

_  چی بگم ... ازم خواست تا در مورد جشنی که برای من و آرمیتا می خواد آخر هفته ترتیب بده ، تو هم یه نظری بدی !

_  من ؟!

_  آره !

_  من چیکارم ! ... هرکاری دوست داره بکنه ... دستشم درد نکنه ... ما که از مهمونی بدمون نمیاد !

عاطفه چشم غره ای به آرمین داد و از جایش بلند شد . همانطور که دست درون موهایش فرو برده بود ، آرمین را مخاطب قرار داد :

_  پس یه زنگی بهش بزن و موافقتت رو اعلام کن ... اما بزار شب بهش زنگ بزن ! ... چون حالا با خودش فکر می کنه چقدر عجول و مهمونی ندیده ایم ! ... آخه من گفتم امشب یا فردا زنگ می زنم خبر می دم !

آرمین پا روی پا انداخت و خیره به عاطفه گفت :

_  خب ... چرا این حرفو زدی ؟!

عاطفه که پشتش به آرمین بود ، برگشت و در جواب گفت :

_  آخه من فکر کردم که آقا ( به سر تا پای آرمین اشاره کرد ) می خواد بشینه فکر کنه ببینه جشن ایده خوبیه یا نه ! ... از کجا باید حدس می زدم اینقدر تو عجولی !

آرمین به خودش اشاره کرد و با ابروهای بالا رفته گفت :

_  من عجولم ؟!

عاطفه خونسرد ، دست به بغل چشمانش را به نشانه ( بله ) به روی هم گذاشت . آرمین پشت چشمی نازک کرد و ادامه داد :

_  اشتباه برداشت می کنی دیگه ! ... به کسی که همیشه پایه مهمونی و خوشگذرونیه نمیگن عجول ؛ بلکه می گن باحال !

عاطفه با خنده به رفتار آرمین نگاه کرد . به سمتش قدمی برداشت و گفت :

_  کی باحاله ؟ ... تو ؟!

آرمین با شیطنت از جا بلند شد و به صورت نمایشی گرد و غبار های فرضی را از روی شانه اش پاک کرد و با غرور دستش را به دور کمر عاطفه انداخت و گفت :

_  چیه ؟! ... تو اینطور فکر نمی کنی ؟!

عاطفه دستانش را به روی سینه ارمین گذاشت و لبانش را به نشانه فکر کردن کج کرد . پس از چند ثانیه با خنده سرش را به طرفین تکان داد و گفت :

_  نه !

آرمین به کمر عاطفه فشاری وارد کرد و خیره در چشمانش پرسید :

_  خب ؟! ... بهم میاد چی باشم ؟!

عاطفه هم به چشمان سیاه آرمین زل زد و در همان حال آرام جواب داد :

_  دیوونه !

لبخندی محو گوشه لب آرمین نشست . سرش را آرام جلو برد و پیشانی اش را به پیشانی عاطفه چسباند . چشمانشان خود به خود بسته شد . تنها نفس هایشان به صورت یکدیگر برخورد می کرد . در همان حال آرمین زمزمه وار گفت :

_  این یکی رو خوب اومدی ! ...چون من واقعا دیوونم ! ... اونم دیوونه تو !

ضربان قلب عاطفه با حرف آرمین ، بالا رفت . صورتش حسابی گُر گرفته بود . این همه نزدیکی با وجود دوماه از زندگی مشترکشان و حتی وجود بچه در شکمش ، باز هم برایش تازگی داشت .

هر دو در حس و حال خودشان بودند که ناگهان عاطفه با شدت آرمین را به عقب هل داد و در حالیکه دستش را جلوی دهانش گرفته بود ، به طرف روشویی دوید . آرمین با دیدن حال عاطفه ، سرش را به چپ و راست تکان داد و زیر لب با خود گفت :

_  نه ! ... تا این بچه به دنیا نیاد کارمون نمیشه !

***

  • پسندیدم 8
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×