رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
fnz

رمان آلاله |f_nassari کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

سلام

 

 

به لپ های گل انداخته ام خیره می شوم و سعی می کنم قربان صدقه رفتن های بی بی را که از سالن می شنوم ،نادیده بگیرم.
از وقتی آمده ام به خودم در آیینه خیره شده ام. می خواهم ببینم در این مدت تغییری کرده ام یا نه. یک تغییر کوچک چشم گیر؟! 
هیچ تغییری نیست. شاید هم هست و من نمی بینم. 
-مادرم غذات سوخت!
از فکر و خیال دست بر میدارم و از اتاق با دو به طرف آشپزخانه می روم. اما نه از بوی سوختگی خبری هست و نه از خودش!
امان از دست بی بی ... 
با لبخند پیشش می روم و می گویم:
-منو دست میندازین بی بی؟ دستتون درد نکنه.
قاه قاه می خندد و من هم دلم گرم می شود به خنده های شیرینِ از ته دلش.
-خب مادر اون اتاق چی داره؟ از وقتی اومدی چپیدی توش.
چیزی نمی گویم و به زدن نیمچه لبخندی اکتفا می کنم. 
دست چروکیده اش را روی دستم می گذارد.
-آریا دیگه چیزی نگفت؟
گفته بود اما من نباید می گفتم. 
به تفاوت آشکار میان دست هایمان خیره بودم و سری به معنای نفی تکان دادم.
-فقط سلام شما رو خیلی رسوند.
-سلامت باشه مادرم. دلم براشون تنگ شده. علی که یه سراغ از منِ پیرزن نمی گیره.
چشم از دست هایمان می کَنم و به نگاه غمگینش می رسانم.
-هنوز درگیری های خودشون رو دارن بی بی جونم. همه چی درست میشه.
-می دونم عزیز دلم. اما منم مادرم. دوست دارم بچه ام،پاره ی تنم پیشم باشه.
می بوسمش. عمیق و پر از مهر.
-همه چی درست میشه دوباره بر میگردن.
با شوخی و شیطنت ادامه می دهم.
-در ضمن صنم بانو شما تنها نیستیا.
-شیطون بلا...
صدای باز شدن در را می شنویم. زودتر از حلاجی کردن من می گوید:
-مادرته. برو پیشوازش خستس عزیزم.
چشمی می گویم به طرف در می روم و قبل از این که او حتی به پله ها برسد ،آن را باز می کنم.
سرش پایین است و از پله ها بالا می آید.
شاد و با انرژی سلامی می دهم. اما او بدون نگاه کردن به من سلام می دهد. 
-خسته نباشی مامان.
-ممنون
مکالمه ی کوتاهمان سرد است. مثل هرشب. مثل سرمای اسفند ماه. 
من این سرما را نمی خواهم اما او تن می دهد. 
کیفش را می گیرم.
-چای آمادس اول شام یا چای؟ بی بی هم پیشمونه امشب.
از کنارم رد می شود کفش های پاشنه پنج سانتی اش را داخل جاکفشی چوبی می گذارد.
-شام. قدمش رو چشمم
هنوز راهرو را طی نکرده که می چرخد و خیره به چشمانم می گوید:
-امشب چشمات برق می زنه.
با تمام دوری کردن هایش باز هم مرا می فهمد. من گاهی یادم می رود او مرا کامل از حفظ است.
چشم هایش را ریز می کند:
-خبریه؟
آب دهانم را قورت می دهم. تا نوک زبانم می آید که بگویم اما پشیمان می شوم.
-هیچی.
پشتش را می کند و می رود.
اما من هنوز جای خالی اش را نظاره می کنم و نمی توانم اخم میان دو ابرویش را که سال هاست، همیشگی شده و خطی روی پیشانی بلندش انداخته فراموش کنم.
صورت کشیده و سفیدش ،چشم های تیره و جذابش، لب های نازک صورتی اش و تمام چروک هایی که به اشتباه اطراف چشمش را گرفته اند.
وارد آشپز خانه می شوم که او گرم گفتگو با بی بی است و من می بینم چه زیبا برای بی بی لبخند می زند و دندان های یک دست سپیدش را به نمایش می گذارد.
وقتی می خندد دلربا ترین زن جهان می شود.
کاش همیشه می خندید. حتی برای من... 
با لبخند زیبایش بغض می کنم.
می چرخم تا بغضم آشکار نشود.
خودم را مشغول می کنم تا سفره ی شام بی کم و کسری باشد.
حتی شربت خاکشیر دوست داشتنی اش را آماده کرده ام . کمی گلاب هم می ریزم تا بیشتر دوست داشته باشد.
سبزی های تازه را که نیم ساعتی می شد آبکشی کردم داخل سبد کوچک صورتی رنگ می گذارم. 
تقریبا همه چیز آماده است.
با لبخند پت و پهنی می گویم:
-بی بی جونم، مامان بیاید شام.
با لبخند نزدیک می شوند.
شام در آرامش صرف می شود. اما من متوجه اخم های همیشگی اش می شوم. دست جلو می برم و با انگشت شستم اخم بین دو ابرویش را می گیرم.
اول کمی با تعجب نگاهم می کند و بعد کمی خودش را عقب می کشد و به حالت اول بر می گردد.
نمی توانم نگاهش را بخوانم. هیچوقت نمی توانم درکش کنم.چون خودش نمی خواهد.
-بی بی جون دست پختم خوبه؟
بی بی مهربان می گوید:
-عالیه عزیزدلم.
بر میگردم از مامان هم همین سوال را بپرسم که با نگاه متعجب و ابروی بالا رفته اش مواجه می شوم. 
باز هم نمی توانم بفهمم چه در سرش می گذرد.
ای کاش می گذاشت کمی نزدیکش باشم، آن وقت تمام نداشته هایش را پر می کردم. تمام نداشته هایمان را پر می کردیم.
***

  • پسندیدم 5
  • ذوق زده 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک خانه باغ قدیمی...
صدای جیغ هایمان گوش آسمان را می لرزاند. من و النا گوشه ای نشسته بودیم لاک سرخ او را می زدیم روی انگشت هایمان. 
نوبت او می شد و من خیره می شدم به عروسک های زیبای مو طلایی اش. درست مثل خودش بودند. موهایی لخت و بور. من هم عروسک خودم را داشتم. موهای براق فر و صورتی گندمگون. 
غرق اسباب بازی ها و عروسک های آویزان شده بودم که ناگهان موهایم با شدت از پشت کشیده شد. با کمر افتادم و هر دو دستم را به موقع جلوی دهانم گرفتم.
اشک راه دیدم را بسته بود اما می توانستم او را تشخیص دهم.
نزدیکم می شود. آن قدر زیاد که بوی گند و تند عرقش را حس می کنم. و بعد صدای شیطانی اش را:
-آفرین می خواستم ببینم جیغ می زنی یانه!!
هنوز دیدم تار بود اما می توانستم نگاه تاریک منفورش را ببینم. 
لبخند دندان نمایی زد و دندان زرد و کریهش را هم نشانم داد.
صدای جیغ النا بلند می شود:
-برو اونور وحشی مریض.

عروسکم را از دستم می کشد و می برد و من خفه خون گرفته ام.
دور می شود و من بیشتر به روانی بودنش پی می برم...


تکان می خورم. با شدت و وحشتناک...
چشمان نگران مامان را می بینم :
-آلا چی شده؟
گنگ به او خیره می شوم. کجا بودم؟مگر همین الآن در خانه باغ نبودیم؟
کنارم می نشیند و دستی روی صورتم می کشد:
-خواب بد دیدی؟
انگشت زیر پلکم می کشد و من تازه متوجه خیسی چشمانم می شوم. 
کاش همیشه همین گونه مهربان و نگران من بود.
آرام و خش دار زمزمه می کنم:
-کابوس بود.
دستش را یک بار دیگر روی صورتم می کشد.
نزدیکم می شود. می خواهد مرا ببوسد؟
متعجب و ذوق زده به او که می خواهد لب هایش را روی پیشانی ام بگذارد ،زل می زنم.
چشم می بندم از ته دلم لبخند می زنم.
اما نمی دانم چه می شود. هرچه منتظر ماندم پیشانی ام جایگاه لب های مهربان مادرم نمی شود. 
پلک می گشایم.با اخمی کم رنگ به چشمانم خیره است. 
سرش پایی می افتد و در فکر فرو می رود.چرا؟
نفس را کلافه بیرون می دهد:
-پاشو صبحونه بخوریم بعدش بریم خونه ی آقاجون.
همین را می گوید. تند تند و گنگ و نامفهوم. دور می شود . شاید هم از من فرار می کند.
نکند جزام دارم؟ بغض می کنم و گریه سر می دهم و مدام در ذهنم تکرار می کنم" مادرم مرا نمی خواهد"
کمی دیگر می گذرد.صدایش بلند می شود:
-آلا آماده نشدی؟
سراغ کمد زوار در رفته ام می روم،البته بعد از شستشوی صورتم!
مانتوهایم اکثرا تیره هستند. نمی توانم رنگی دیگر بپوشم. تیره درست زندگی ام هست. اما من تیره می پوشم که گرمای تن و بدنم هیچگاه سرد نشود.چون می دانم اگر سرد شود مادرم تنها تر می شود و من هرگز این را نمی خواهم. شاید او را مرا نخواهد ولی من او را به شدت دوست دارم. او اولین و تنها داشته ی من است. حتی اگر محبت هایش آشکار نباشد...
یک مانتوی مشکی ساده و شلوار لی بر میدارم و می پوشم. شال ساده ی قهوه ای ام را بر می دارم و روی میزم می اندازم.
شانه برمیدارم آرام روی موهای وحشی شده ام می کشم.با کلی زحمت گره باز می کنند. سه شاخه می کنم و می بافم. گل سرم را هم مورب روی موهایم می نشانم.
شال بر سر میکنم و از اتاق بیرون می روم.
حاضر و آماده مقابل آیینه ایستاده و رژلب سرخی روی لب های نازکش می کشد.
پشت چشمای سیاهش را تیره کرده.
اخم می کنم. با تمام حرف های شهرناز باز هم دقیقا کاری را می کند که می داند بعد برایش بد می شود. 
-سوئیچ رو بردار برو داخل ماشین.
بی حرف می روم .
داخل ماشین می نشینم و استرس می گیرم.
مثل هر جمعه به خانه ی آقاجون می رویم. مثل هر جمعه باید گوش هایم را آماده تکه پرانی های شهرناز ،زندای تند خویم، کنم.باید النا را با آن اخلاق لوسش تحمل کنم. مادربزرگم که مثل مادرم هست. زیاد نزدیکش نمی شوم.او هم زیاد به من اجازه نمی دهد نزدیکش باشم. شاید به حرف آقاجون یا بی بی فخری یا همان خرافات مزخرف قدیمی شان. 
دایی سهراب عالی است. عشق من است. مرا خیلی زیاد دوست دارد. احترام می گذارد. اما او که نیست. بعد از ازدواجش از این شهر رفت و خرم آباد ساکن شد.
دایی رستم خوب و مهربان است. فقط همین.
می رسد به خاله رودابه و همسرش بابک که اصرار دارد من حتما او را بابک صدا بزنم.چون بیشتر اوقات او را عمو می نامم. 
خاله هم خوب است. اما دچار افسردگی است. رابطه اش با مامان اصلا خوب نیست. 
النا با من خوب است و من دوستش دارم. اما فقط دختر خاله ی خوبی است و در جایگاه دوست اصلا نمی توانم قرارش دهم. 
کیارش دوست داشتنی که مثل پدرش مهربان است. وقت هایی که دایی سهراب نیست با او می توانم خوب ارتباط برقرار کنم. همراز خوبی است.
مهربان ،دوست داشتنی و تمیز! دقیقا بر خلاف برادرش.
خدا را شکر که او نیست.البته خداکند نباشد.دوسال است که تهران درس می خواند و من کمتر می توانم ملکه عذاب و کابوس هایم را ببینم.
با صدای بلند تق در به خودم می آیم.
-خیلی تو فکری آلا و این اصلا از نظر من خوب نیست.
متعجب نگاهش می کنم و ادامه می دهد:
-تو فکر رفتن برای من یه معنی بیشتر نداره!
دنده جا می زند و حرکت می کند.
-سعی کن کمتر بری پیش بی بی.
-چرا؟
-چون من میگم!
مثل پدرش لجباز و مغرور است.البته مستبد هم هست!
-این روزا بی بی همش عروسم عروسم می کنه.دوست ندارم نزدیکش باشی.
خجالت می کشم و سرم را پایین می اندازم. از کوچه ی سفید پوشمان خارج می شویم.
-تو رو برای آریا در نظر گرفته.
آب دهانم را قورت می دهم. 
-آریا خوبه خیلی خوبه. خانوادش هم خوبن ولی من دلم نمی خواد تو فکرت درگیر هیچ چیزی جز درست باشه آلا،فهمیدی؟
سرم هنوز پایین است و حرف بعدی اش بغضم را می ترکاند.
-تو و آریا اصلا مناسب همدیگه نیستین. من تو رو دست اون نمیسپارم.
به طرف پنجره می گردم و خیره به برف و بخار شیشه آرام اشک می ریزم. اگر تنها یک نفر باشد که من بتوانم برای تمام زندگی ام رویش حساب کنم ،او قطعا آریاست.
-هنوز خیلی کوچیکی!
این را زیر لب گفت.
آرام تر ادامه داد:
-نمی خوام بشی مثل من...
هر دو سکوت می کنیم. آنقدر سکوتمان عمیق است می تواند صدای گریه ی بی صدایم را متوجه شود.اما توجه نمی کند.
شاید می فهمد که این گریه لازم است تا بتوانم کمی از درد درونم را بکاهم.
وقتی که رسیدیم لب باز می کنم.
-اگه تو فکر میرم برای اینه که اصلا علاقه ندارم خونه ی آقاجون بیام. اگه تو فکر میرم برای اینه که تحمل ندارم سیاوش بیشتر از این عذابم بده. کاش اینو می فهمیدی مامان! می فهمیدی که دلیل تمام اذیتام فقط و فقط اون موجود روانیه که از آزار من لذت میبره.
اجازه ی هیچ حرف دیگری را نمی دهم. پیاده می شوم و در را محکم می بندم.

  • پسندیدم 6
  • ذوق زده 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جلوتر از او می روم چندین بار پیاپی به در می کوبم. نمی دانم از چه عصبی بودم می لرزیدم. به خاطر آریا یا سیاوش؟ نرسیدن به آریا و سد شدن مستقیم مادرم یا دیدار نزدیک و قریب الوقوع با سیاوش،که هرگز در هیچ زمانی چشم دیدن مرا نداشت؟ 
صدای کیه گفتن کیارش را می شنوم و بدنم یخ می کند.
یعنی او هم هست؟ چرا خانواده ی دایی زودتر آمدند؟ 
جوابش را نمی دهم. نه برای این که آقاجون دوست ندارد صدای دختری بلند شود آن هم در کوچه و خیابان.فقط برای اینکه دست و پایم را گم کرده ام و حس می کنم او در خانه نشسته و منتظر است تا از راه برسم و به رگبارم ببندد.
همزمان با باز شدن در، مامان هم کنارم قرار می گیرد و دستش را روی کمرم می گذارد. 
لحظه ای دلم گرم می شود. گرم حضورش... گرم پشتیبانی اش... گرم حضورش که می خواهد به من بگوید"من هستم" شاید این ها باعث می شود قوت به پاهایم برگردد و برای اولین بار حس کنم تنها نیستم در مقابل غول مرحله ی آخر!
کیارش لبخند می زند و با مهربانی می گوید:
-سلام عمه.
مامان زیر لب جوابش را می دهد. اما من لبخند گشادی می زنم. با فشار دست مامان متوجه می شوم می خواهد زودتر بروم و او همچنان پشتم باشد.
می دانم که درست نیست و در تربیت آقاجون اصلا چنین چیزی جا ندارد که بزرگتری پشت به کوچکترش ،گام بردارد. 
وارد خانه که می شویم کمی می ترسم و مضطرب می شوم.
-سیاوش اومده؟
این را مادرم پرسید.
با چشمانی گرد می چرخم و خیره به دهان کیارش می شوم. با بی خیالی جواب می دهد:
-نه این هفته نیومد.هفته ی بعد که میشه هفته ی آخر اسفند میاد. می گفت نمی تونه کلاسارو بپیچونه.
مامان نیم نگاهی به من می اندازد و من متوجه لبخند کمرنگش می شوم. روی کمرم دستی می کشد و می رود.
نفسی از سر آسودگی می کشم و با مهربانی به کیارش که متعجب به من زل زده می نگرم.
برادرش را می شناسد و مسلما دلیل این عکس العمل ناخواسته ی مرا هم می داند.
-خوشحال شدی؟
سر تکان می دهم و می دانم خون داخل لپ هایم جمع شده و صورتم به سرخی می زند.
-خوشحال؟زنده شدم.
مردانه می گوید:
-داداشم هیولا بود و نمی دونستم.
-نه عزیزم هیولا نیست آلا یکم لوسه!
این را النا گفت. تکیه به دیوار با لحنی آمیخته با غرور و لوندی! نگاهی به سرتا پایش می اندازم. مثل همیشه شیک و مرتب.
سلامی می دهم اما کیارش همچنان درگیر من است.
-اگه اذیتت می کنه به من بگو تا آدمش کنم.
می خواهم جوابش را بدهم و مثل همیشه جواب های سربالا بدهم اما النا میان کلام ناگفته ام می پرد:
-جلوی چشم خونواده حرف بزنید پس فردا شهرناز جون نگه پسرمو بُر زدی!
راهش را کشید و رفت.
هرچند راستش را گفته بود ولی من مضطرب به کیارش نگاه کردم. با خشم خیره بود به رفتن النا. نباید جلوی او از مادرش بد گویی می کرد.
به مشت گره خورده اش نگاه می کنم.
-نه من مشکلی با سیاوش ندارم ولی اونه که مثل همیشه با من جنگ داره.
با تاخیر نگاهش را به چشمانم می دوزد و من غم نهفته در چشمانش را می بینم.
-درست میشه. بیست و دوسالشه ولی هنوز مثل بچه ها رفتار می کنه.
سرش را پایین می اندازد و دوباره به من چشم می دوزد.
-برو داخل تا بیام.
نمی توانم از غم درون نگاهش بگذرم و دوست دارم بگویم چه شده که این گونه غمدار نگاهم می کند ولی لب می دوزم و وارد سالن می شوم. اما فکرم پیش غم چشمانش است...
آقاجون مثل همیشه نوک مجلس روی صندلی چوبی مخصوصش نشسته و با اقتدار عصایش را به زمین تکیه داده و هر دو دستش را روی آن گذاشته. مثل همیشه ابروهایش گره خورده اند و قصد گشایش ندارند.
جلو تر می روم سلامی گرم به همه می کنم . مقابل او می رسم و دستش را می بوسم. سپس پیشانی اش را.
سمت مادری می روم و او را هم می بوسم. 
بعد سمت دایی رستم می روم و با هم روبوسی می کنیم. با شهرناز و خاله رودابه فقط دست می دهم. و سلامی سرد هم به بابک می کنم. 
این ها خانواده ی من هستند و با تمام قربتشان، بسیار بسیار غریب هستند.
نمی دانم تا کی می خواهیم این نمایش مسخره را ادامه بدهیم.
نمایش یک خانواده ی خوشبخت و گرم و صمیمی...
گاهی برایم رویا می شود.
نگاه خیره ی النا را شکار می کنم که با غضب نگاهم می کند و چشمانش را ازم می دزدد و به کیارش می رساند.
کیارش هم با غمی پنهان خیره ی اوست.
می خواهم چیزی که در ذهنم وول می خورد را پس بزنم اما نمی توانم. 
نکند آن دو...؟
دو هزاری ام تازه می افتد. به خاطر همین آن رفتار را بدو ورودمان داشت؟
در دلم می خندم و به این فکر می کنم چطور می توانم النا را از اشتباهش در بیاورم!
صدای بحث مرد ها بلند می شود.
باز هم راجع به سیاست غلط. از همه چیز و همه کس ایراد می گیرند.
مادرم سرش داخل موبایلش هست و قصد ندارد بیرون بیاورد.
خاله و شهرناز هم با مادری در حال گپ زدن هستند.
قبل از ناهار زمان خوبی است تا النا را از اشتباهش دربیاورم و بگذارم مثل هر هفته صدای خنده اش موسیقی زنده ی این خانواده شود. 
او همیشه شاد است و باعث می شود بقیه هم شاد بشوند.
آقاجون اصلا به بلند خندیدن او گیر نمی دهد حتی زمانی که کیارش و آن دیو دو سر باشند.
باید دست به کار شوم...

 

  • پسندیدم 6
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خیره خیره نگاهش می کنم تا مجبور شود نگاهم کند. اما سرتق شده و اصلا نیم نگاهی هم به طرفم نمی اندازد. ناراحت می شوم از دست خودم. اما ادامه می دهم و پیوند نگاهم را قطع نمی کنم. آخر سر مجبور می شود حرصی نگاهم کند. سری کج می کنم و با نگاهی ملتمس می خواهم نزدیکم بیاید.
موبایل بزرگ صورتی اش را داخل کیف قرمزش سر می دهد و نزدیکم می آید.وقتی می نشیند می گوید:
-چته هی با چشات میگی بیام؟
نزدیکش می شوم زیر گوشش می گویم:
-معذرت می خوام.
متعجب نگاهم می کند:
-چرا؟
با نگاهی به جمع می گویم:
-بریم حیاط؟
نارضایتی در چشمش موج می زند اما بر میخیزد.
خوشحال پشت سرش می روم.
به حیاط می رسیم. دمپایی پا می کنم و لخ لخ کنان پشتش می روم. می چرخد و با عصبانیت می گوید:
-اینجوری راه نرو. چندبار بهت گفتم؟
لبخندی می زنم و جوابی نمی دهم. گرچه ناراحت شده ام از لحن تندش. همیشه همین گونه بودم. توهین می شنیدم هم جواب نمی دادم. خیلی بی زبان بودم و هیچوقت نتوانستم از خودم دفاع کنم. به خاطر همین بی زبانی ام است که سیاوش همیشه مرا آزار می دهد.
روی لبه ی باغچه می نشیند اما قبلش برف های نشسته روی آن قسمت را با دست کنار می زند.
-زود حرفتو بزن سردمه.
من هم سردم بود اما دم نمی زدم. کنارش نشستم و شروع کردم:
-ببین النا من... چطور بهت بگم؟!
-چیو؟
-تو اشتباه متوجه شدی!
بی حوصله باز سوالش را تکرار می کند.
-ببین کیارش پسر خوبیه. پسر که نه. واقعا مرد خوبیه. روح بزرگی داره.خیلی مهربونه و تا حالا به من بی احترامی نکرده.حتی یه وقتایی سعی کرده در مقابل برادرش از من دفاع کنه. حتی در مقابل مامانم.
این را که می گویم خاطره ای کم رنگ در ذهنم نقش می بندد اما سریع آن را پس می زنم.
- خیلی برام محترمه. اصلا مثل شهرناز و سیاوش نیسـ....
میان کلامم می پرد:
-خــب اصل حرفتو بزن.
هول می شوم و به تندی می گویم:
-بین من و کیارش چیزی نیست که تو رو نگران کنه .اون برام در حد یه برادر بزرگتره همین.
پوزخندی می زند:
-خب به من چه؟
گنگ نگاهش می کنم.
آرام و کند می گویم:
-خب تو... یعنی تو بهش...
با بیچارگی سر پایین می اندازم و پقی زیر خنده می زند:
-نشستی با اون مغز کوچیکت دودوتا چهارتا کردی و به این نتیجه رسیدی من کیارش رو دوست دارم؟
با تعجب له او نگاه می کنم. 
-وای وای وای آلا... باورم نمیشه انقدر احمق باشی !
-چی؟
-سیاوش حق داره بهت میگه احمق کوچولو.
زبانم چرا نمی چرخد تا به او بگویم که احمق نیستم؟
-اگه میام بهت میگم با آقازاده ی شهرناز سلیطه حرف نزن به خاطر خودته نه خودم.به خاطر خودته که میگم ازش دور باش نه اینکه من دوستش داشته باشم و بترسم ازم بگیریش!
بلند می شود و می گوید:
-یکم از درصد احساسی بودنت کم کن و به منطق نداشتت اضافه کن بلکه زندگیت مثل مامانت نشه!
می رود اما دوباره بر میگردد:
-محض ارضای کنجکاویت میگم. من به یکی دیگه علاقه دارم.نه کیارش
می رود اما من هوز نشسته ام و بی توجه به سوز سردی که می وزد به جمله ای که گفت فکر میکنم.
"یکم از درصد احساسی بودنت کم کن و به منطق نداشتت اضافه کن بلکه زندگیت مثل مامانت نشه"
خاطره ی محوی یادم می آید...
روز سیزدهم فروردین بود و مثل هرسال باید رامهرمز می رفتیم دیدن بی بی فخری.به خواست خودش بود که می گفت روز آخر عید به دیدنش برویم. آن جا همه بودند. عمو زاده ها و عمه زاده های مادرم. یک باغ بزرگ. یک طرف اصطبل بود و چهار اسب در آن نگهداری می شد که یکی از آن ها برای آقاجون بود. و باقی برای دیگر عموها.من عاشق اسب بودم و هرگاه آن جا می رفتیم بیشتر وقتم را در اصطبل می گذراندم تا جایی که به خواب می رفتم. حرف زدن با اسب ها را دوست داشتم و دست خودم نبودم.گمان می کردم آن ها حرف مرا می فهمند. با کمک حاج احمد که با همسر و دخترانش در خانه ی بی بی زندگی می کردند و به نوعی کمک یار او بودند، یال اسب آقاجون را می بافتم.از این کار لذت می بردم. اما آن روز در آن سال شوم، سیاوش هم به اصطبل آمد. برای اولین بار بود.
او هیچگاه پا به آنجا نمی گذاشت.از اسب ها متنفر بود و عاشق سگ و گوسفندها بود.
در سنین بلوغش بود و حسابی قد کشیده بود.حتی از کیارش هم بلند تر شده بود. دقیقا مثل آقاجون. برق وحشتناکی در چشمان سیاهش می درخشید. خدا خدا می کردم حاج احمد زود برسد اما نمی آمد.
سعی می کردم بی تفاوت باشم و حضور نحسش را نادیده بگیرم اما نمی شد.
روی چهارپایه ایستاده بودم تا قدم به اسب برسد اما او بدون چهارپایه سمت راست اسب روبروی من ایستاد.
موهایش کثیف بود و بوی عرق می داد. 
-اسب دوس داری؟
صدایش هم نحس بود با این دو رگه شدن ،نحس تر هم شده بود.
جوابش را ندادم.
-چه بد!
باز هم چیزی نگفتم و مشغول نوازش اسب شدم که با دقت به او گوش می داد.
-روسری قرمز بهت نمیاد.رنگای این ترکیبی فقط به اونایی میاد که پوستشون سفید باشه نه تو!
می دانستم تمام تلاشش را می کند تا اشکم را دربیاورد. عقده ای!
شروع به راه رفتن کرد .نزدیکم شد و پشتم قرار گرفت. کمی مکث کرد و دوباره به راه افتاد و به جای اولش بازگشت.
-لباست خیلی بلنده شاید زیر پات گیر کنه.
متوجه منظورش نشدم.اما او لبخند ترسناکی زد و به جای درست روی شانه ام خیره شد.
می دانستم باز چه کرده.می ترسیدم روی شانه ام را نگاه کنم.بدنم شروع به لرزش کرد.اشکم به راه افتاد.
-حواست باشه جیغ نزنی.
جیغ نزدم اما هزاربار از درون جیغ زدم که چگونه شیشه ی ظریفم شکست.
او رفت و من توانستم نیم نگاهی به سر شانه ام بیندازم.دست راستم را جلوی دهانم گرفتم تا مباد جیغم درآید.
یک عنکبوت سیاه زشت. او می دانست من در حد مرگ از عنکبوت می ترسم.پلک بستم که باعث شدم اشک فواره وار روی صورتم جاری شود.نفهمیدم چطور از روی چهارپایه پریدم و با دو خودم را از اصطبل بیرون انداختم.چندبار سکندری خوردم و لباس بلندم زیر پاهایم گیر کرد.اما کوتاه نیامدم. می ترسیدم عنکبوت لابلای موهایم برود.
وارد عمارت که شدم با سرعت از پله ها بالا رفتم و در آن حال می توانستم نگاه سیاوش را هم حس کنم.
نزدیک اتاق مشترک خودم و مادرم شدم.باید زودتر دوش می گرفتم.اما نزدیک اتاق ایستادم.
مامان و خاله رودابه و مادری نشسته بودند.
-اون برگشته.می دونم که هنوزم دلش با منه.
این را مامان می گفت.
خاله جوابش را داد:
-سودابه تو چرا عقلت درست کار نمی کنه؟حتی اگه تو رو بخواد،اون زن داره.بچه داره می فهمی یعنی چی؟
گوشه در باز بود و من تنها می توانستم صورت غمزده ی مادری را ببینم.
-آره می فهمم.مگه کسی با دل من راه اومد؟مگه کسی دلش به حال من سوخت که بخوام برای زن و بچش دلسوزی کنم؟
-از کی انقدر احمق شدی!؟ آقاجون اینجوری بارت نیاورد؟
کمی سکوت می کنند.اما دوباره رودابه به حرف می آید:
-آخه انقدر احمق؟! انقدر احساساتی؟ اون آدم زن و بچه داره تو مهمون یه شبشی!
-نه این طور نیست. اون هیچوقت اینطوری نبوده و مثل آقاجون فکر نکرده.
گیج شده بودم و نمی فهمیدم از چه کسی صحبت می کنند.
-دهنتو ببند کسی نشنوه. 
نفس های کلافه ی رودابه را می شنوم:
-یه بار با احساس رفتی جلو و دیدی تهش هیچی نیست،بازم می خوای تکرار کنی؟
-کی با احساس رفتم جلو؟ گفتید اون نه، گفتم باشه. گفتید دوستت نداره و فقط چند روز نگهت می داره. یادته رودابه؟یادته مامان؟مگه شما نبودی که گفتی عشق فقط بعد از ازدواج.گفتی عشق قبل از ازدواج کمرنگ میشه.گفتی باد هواست.گفتی زودگذره.گفتم چشم.به همتون گفتم چشم.
هق می زد:
-من کی با احساس رفتم جلو؟حامدو نشوندید جلوم گفتید فقط این.پسر اسدالله خانه.معتمد پدره. پشتیبانه.از دردونه خوب مراقبت می کنه. یادتونه مامان؟
-بیخود تقصیر کسی ننداز تو خودتم به حامد بی میل نبودی. چی تو گوشت خوند که زود نشستی سر سفره ی عقدش؟ مگه آقاجون نگفت آشنایی؟
-نه نگفت.گفت فقط همین. گفت جهت آشنایی یه مدت برید بیرون ولی تهش گفت انتخاب آخرت همینه.همین همین همین.
لحظه لحظه صدایش بلند تر می شد.
-صداتو بالا نبر همه می ریزن اینجا.بازم قبول کن با احساست حامدو قبول کردی. هیچ فکر نکردی تو اگه اون بدبختو می خواستی زود وا نمی دادی. اگه فقط یکم منطق حالیت می شد وضعت این نبود.

 

-آلاله...
از جا می پرم به مامان که بالای پله ها ایستاده چشم می دوزم.
-بله؟
مشکوک نگاهم می کند و می گوید:
-بیا وقت ناهاره.
مگر چقدر گذشته که وقت ناهار شده؟
برمیخیزم و از پله ها بالا می روم...
"شاید مثل مادرم نباشم"
***

  • پسندیدم 6
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چشم باز می کنم. اما با وجود سردرد وحشتناکی دوباره ،دردمند پلک هایم را می بندم.
با چشم بسته سعی دارم زمان و مکانم را مشخص کنم. 
شنبه از راه رسیده و من یاد آن دیالوگ با نمک می افتم."باز مدرسم دیر شد". با این فکر ناگهانی ،چشم باز می کنم . پلک هایم علاوه بر سرم درد می گیرد اما اهمیت نمی دهم. در تاریکی سعی دارم عقربه های ساعت را تشخیص دهم.چشم ریز می کنم. 4:45 دقیقه.
نفس راحتی می کشم و سرم را روی بالش نرمم می گذارم.
دستی روی پلک هایم کشیدم و پف آن را حس می کنم.
دیشب خیلی گریه کردم.
وقتی مادرم رضایت داد از خانه ی آقاجون برگردیم،در راه کلی به اصطلاح نصیحتم کرد. نمی دانم چه چیزی در آریا وجود داشت که او را می ترساند و به خیال خودش نمی خواست مرا به او بسپارد . دلم برای خودم و حس نوپایم آتش گرفت. مامان به هیچ وجه او را قابل نمی دانست . این مرا می ترسانَد. آری می ترسم که آریا روزی نباشد.
وقتی رسیدیم به سرعت وارد اتاقم شدم .مانتو و شالم را در آوردم و روی تختم، خودم را انداختم. 
فکر کردم و گریه کردم.
اگر روزی آریا نباشد. اگر روزی مهربانی اش را نداشته باشم. اگر روزی بیاید و آن صدای بم را دیگر نشنوم! شاید بمیرم.
آرام می خندم.
آریا حتی روحش هم از این ماجرا خبر ندارد. او اصلا نمی داند من چه حسی به او دارم و مادربزرگش چه فکری برای او در سر دارد. 
می خندم به خوش خیالی خودم و نگرانی بیجای مادرم. 
می خندم به آرزوی بی بی .
اما اگر این حسی که به او دارم را او نداشته باشد چه خواهد شد؟ می توانم با این کنار بیایم که او مرا آن طور می خواهمش، نمی خواهد؟
دوباره اشکم به راه می افتد. شاید بمیرم!بمیرم؟؟
من عزیزش هستم.دوستش هستم. اما... در قلبش جایی دارم؟
ای کاش روزی برسد که مهربانی اش فقط برای من باشد.
دست از افکارم بر میدارم.
آه غلیظی می کشم. برای خودم و تنهایی ام. من در زندگی ام واقعا نیاز به مردی محکم دارم. 
حضور یک مرد را در زندگی ام نیاز دارم. مردی که بتوانم به او تکیه کنم.
گرچه مامان برایم کم نگذاشته.شاید حضورش را کمی برایم کمرنگ کرده باشد. اما هنوز هم پشتیبان خوبی است.
اما با خودم و دلم تعارف ندارم. دلم وجود یک مرد را برای زندگی می طلبد. مردی با عنوان پدر ،که او را سال هاست ندارم.
یا مردی بعنوان...
خجالت می کشم از نامش حتی! 
من به مرد نیاز ندارم و مادرم برایم کافی است.
البته با حضور آریا...
دایی سهراب و کیارش با تمام مهربانی شان هیچگاه نمی توانند جای یک مرد را در زندگی ام پر کنند. من یکی را نیاز دارم که دائمی باشد.که نرود. دل نکَند. 
رهایم نکند در سرما و طوفان مخرب روزگار.
ما دخترها هرچقدر قوی باشیم.هرچقدر روی پای خود بایستیم باز هم به حضور یک مرد احتیاج داریم.مردی که باشد،بماند و هیچگاه نرود.
مثل پدرم که نتوانست مادرم را نگه دارد... نتوانست مرا نگه دارد. 
او مرا نمی خواست...

وضو می گیرم و دو رکعت نماز صبحم را می خوانم. و مثل هر روز می خواهم که خودش هوایم را داشته باشد.
برای مادرم دعا می کنم. بعد برای آریا که جایش خوب باشد.
روز های اولی که رفته بود و من خبری از او نداشتم گمان می کردم او روی سنگ سرد می خوابد وقتی من روی تخت نرمم می خوابم و این باعث می شد تا صبح برایش گریه کنم و در سرمای جانسوز، پتو را پس بزنم و در سرمای اتاقم در خودم مچاله شوم. 

برای بی بی دعا می کنم.
بعد برای دایی سهراب دعا می کنم که با همسرش خوشبخت باشد.
بعد هم برای کیارش که زودتر به دلخواهش برسد.
در آخر برای آقاجون.
این آخری کاملا بی اراده بود.هر روز بی اراده برایش دعا می کنم. نمی دانم چرا. با تمام بدخلقی هایش و سرد بودنش با من باز هم دوستش دارم. باز هم می توانم گرمای حضور کمرنگش را حس کنم و دلم گرم باشد.گرم که نه... اما سرما زده نشوم.
فرم مدرسه را می پوشم.شال گردنم را که دستبافت بی بی است دو دور ،دور گرنم می پیچم. کلاهم را هم روی سر می گذارم. کاپشنم را می پوشم.
تا مدرسه راه زیادی است و من باید با اتوبوس بروم.
مدرسه ام در مرکز شهر قرار دارد. جایی نزدیک خانه ی دایی رستم.
از اتاق که بیرون می آیم ،مامان را می بینم. او هم آماده است.
-سلام صبح بخیر
نگاهم می کند و جوابم را زیر لب می دهد.
-زود داری میری.
-با اتوبوس طول می کشه.
چایی سر می کشد.
-صبحونه چی؟
-تو مدرسه یه چی می خورم.
نگاه بی روحش را به سوی چشمانم می رساند.
امروز مدلی دیگر شده.
-بیا صبحونتو بخور ، می رسونمت.
از خدا خواسته با شکمی که صدایش در آمده کنارش می نشینم چند لقمه می خورم.
بر می خیزد:
-تو ماشین منتظر می مونم بیا.
امروز کمی حالش خوب نیست و این را از چشمان بی روحش میشود فهمید.
وقتی حالش خوب نباشد بی رنگ و لعاب به محیط کارش می رود. 
صورت ساده اش بسیار جذاب است. اما حال بدش...
بلند می شوم . سرسری میز را جمع می کنم و می روم.
کتونی های مشکی ام را می پوشم.
امروز سوز هوا بیشتر شده و انگار نه انگار که بهار تا چند روز دیگر از راه می رسد.
سوار ماشین که می شوم بی حرف شروع به رانندگی می کند.
تا انتهای مسیر نیم ساعته هیچی نمی گوید.در آخر وقتی پیاده می شوم می گوید:
-مراقب خودت باش.فعلا
-شما هم همین طور ،فعلا
هنوز به رد لاستیک هایش نگاه می کنم.
امروز اصلا خوب نیست و من را بسیار نگران می کند.
محبت نهفته در کلامش میان سرمای صدایش گم شده بود.
می چرخم و کنار در بسته ی مدرسه می روم.
متعجب می شوم. همیشه این موقع در مدرسه باز بود اما امروز چرا بسته است؟
کمی منتظر میمانم و نمی فهمم چگونه بیست دقیقه گذشته است. 
برف روی زمین به من چشمک می زند و جرقه ای توی سرم زده می شود.
وارد کوچه ی کناری می شوم که خانه ی سرایدار آن جاست.چند تقه به در می کوبم. پیر مرد خواب آلود در را باز می کند و من سعی دارم بخندم اما سرمای پوستم این اجازه را نمی دهد.
-سلام بابا
-سلام دخترم
-مدرسه رو باز نمی کنید؟
چشم هایش را می مالد.
-مدرسه امروز تعطیله.
متعجب می گویم:
-چرا؟
-برف دخترم. برای اونایی که از اطراف میان جاده لیزه برای همین گفتن تعطیل.
بادم خالی شده.
تشکری می کنم و بر میگردم.
حالا چطور تا خانه بروم؟
سرگردان میان سرما ایستاده ام و سوز هوا مرا می لرزاند.
تا خانه ی دایی رستم راهی نیست.چاره ای هم ندارم.
مجبورم بروم.
پاهایم خشک شده اما سعی دارم گام هایم را شمرده شمرده بردارم.
برای این که سرما را فراموش کنم به آریا فکر می کنم. به مهربانی بی حد و اندازه اش.به روز آخری که باهم بودیم.
او خوب می دانست من تحمل دوری اش را ندارم.
اجازه ام را از مادرم گرفت و مرا به باغ وحش برد.
آن روز کمتر کسی در باغ دیده می شد. بهترین حسی بود که داشتم. دیگر آن روز من آلاله ی 15ساله نبودم. حس یک زن کامل را داشتم که کنار مردش قدم بر می دارد. آن روز هیچ خجالتی نمی کشیدم اما حالا که به آن موقع فکر می کنم بسیار خجالت می کشم.
کنارش گام بر میداشتم و از خبری که قرار بود به من بدهد بی اطلاع بودم.
کلی حرف زدیم. از آخرین نظریه های فیزیک می گفت. زمان را برایم تعریف می کرد. روح و مرگ را برایم تشریح می کرد و روحم را با صدایش سیراب...
درباره ی دنیا های موازی می گفت.با ذوق به او گوش می دادم.نه چون که به بحث علاقه داشتم،نه.فقط چون او داشت تعریف می کرد.
بعد از همه ی این ها گفت" آلاله مسیرم برای رسیدن به آرزوهام هموار شده"
من خندیدم و ذوق زده تشویقش کردم.جمله ی بعدی اش ذوقم را ترکاند"مجبورم برم"
بغض راه گلویم را بست. هیچ نگفتم و فقط نگاهش ردم.

هنوز در فکر آریا بودم که مقابل آپارتمان دایی رستم رسیدم.
زشت بود صبح به این زودی اینجا باشم اما چاره نبود. هنوز خیابان ها خلوت بود و قصد شلوغی نداشت. هیچگاه این ساعت اینجوری نبود.
دستم با احتیاط روی زنگ می نشیند.
لب به دندان می کشم و چشم می بندم. 
در باز می شود و اولین چیزی که حس می کنم یک بوی سرد. بوی سرد مثل خیار. هنوز چشمم بسته است که عمیق بو می کشم.عاشق بوی خیار و تمام بوهای سرد بودم. چشم باز می کنم تا به دایی یا کیارش سلام کنم.
اما زبانم قفل می شود.آب دهانم توی گلویم می پرد و تمام بدنم به رعشه می افتد نه از سرما که از ترس...
لب هایم می لرزد و بی جهت بغض می کنم. 
نگاهم درگیر تیله های وحشی سیاهش شده...
او اینجا چه می کند؟

 

  • پسندیدم 5
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هنوز درگیر نگاه تیره اش هستم و ترس،توان زبانم را گرفته.
یک دستش را به در تکیه می دهد و ابرو بالا می اندازد:
-اول صبح؟... اینجا؟
از تُن صدایش متنفرم. از خشی که صدایش را خسته جلوه می دهد بیزارم. مگر نه اینکه دانشگاه بود و تا عید نمی آمد؟ 
پیوند محکم نگاهم را که به نگاهش متصل شده، پاره می کنم و به جای دیگر چشم می دوزم.
پوزخند تحقیر آمیزش را می شنوم.پشتش را می کند و می رود اما در را باز می گذارد. بین وارد شدن و رفتن دو دل هستم. اگر بمانم باید زبانش را تحمل کنم.اگر بروم بعدا که باز او را خواهم دید باید زبانش را تحمل کنم. در هر دو صورت باید تحمل کنم این موجود سیاه بد ترکیب را.
اما هنوز دو دلم. بین ماندن و رفتن. بروم سرمای بیرون را باید به جان بخرم. بمانم هم باید سرمای درون خانه را با حضور او با جانم بپذیرم.اما خب مسلما سرمای بیرون بهتر است. 
با خیابانی که هنوز در ساعات اولیه ی روز خلوت است و قصد شلوغی ندارد ،چه کنم؟ 
دیروز اخبار اطلاع داده یک نفر توسط یک گرگ زخمی شده بود. البته نه در داخل شهر!
-استخاره می کنی؟
صدایش را از داخل خانه می شنوم.کتونی هایم را در می آورم و اولین چیزی که چک می کنم جوراب های سفیدم هست که دیشب شستمشان.میخواستم مطمئن شوم بویی نامطبوع، نمی دهد و بهانه دست این موجود ندهم. 
روز اول مدرسه را یادم نمی رود . آنقدر از مدرسه می ترسیدم که حد نداشت. من ناز پرورده بودم و تنهایی هیچ کاری نکرده بودم. مامان می گفت منتظرش باشم تا دنبالم بیاید. قرار بود شب را خانه ی آقاجون باشیم.
آن روز هوا ابری بود . با تعطیل شدن مدرسه باران زد و همه جا گل و لای شد. هرچه منتظر شدم مامان نیامد و در آخر تصمیم گرفتم تا خانه ی آقاجون که حتی مسیرش را هنوز خوب یاد نگرفته بودم،پیاده بروم. 
از کناره ی خیابان رد می شدم که پایم سر خورد.دیر به خودم جنبیدم و جفت پاهایم درون جوی فرو رفت. اشکم در آمده بود.همان لحظه مامان از راه رسید.بعد از کلی داد و بیداد بر سرم و پیچاندن بازویم،حرصش را خالی کرد. وقتی به خانه ی آقاجون رسیدیم انگار تازه شروع ماجرا بود. سیاوش گوشه ی حیاط مشغول بازی و نوازش با گربه ی زشت و بدرنگی بود.دوست داشتم که او مرا نبیند اما نشد و او مرا با آن وضع دید. پاچه های شلوارم خیس و بدبو شده بود. مظلومانه نگاهش کردم تا بلکه بفهمد و زخم نزند. اما با دیدن سر و وضعم شاد شده بود. نزدیکمان آمد و گفت:"چه بوی بدی میدی" شکستم. بغض کردم و اشکم سرازیر شد.النا هم بود. او هم دقیقا همان حرف سیاوش را زد...

-همیشه تو هپروتی!
با صدایش هم از گذشته بیرون می آیم و هم دست از وارسی خود برمی دارم. 
تیشرت سفیدی پوشیده بود که با پوستش تضاد روشنی داشت. 
تعارف نزد اما من روی مبل نشستم.در آشپزخانه بود و نگاهم نمی کرد.خیلی خوب بود که نگاهش را روی خودم نمی دیدم.احتمالا داشت صبحانه می خورد.
فضا برایم سنگین و نفسگیر شده بود. ای کاش او نبود. یا اگر هم بود کیارش در را باز می کرد و او هرگز خودش را به من نشان نمی داد. 
از آشپزخانه بیرون آمد و به دیوار مقابل من تکیه داد. یک دستش ساندویچ بود که حدس می زدم پنیر باشد و دست دیگرش چای لیوانی.
علاقه ی زیادی به چای لیوانی داشت و هیچوقت در استکان چای نمی خورد. حتی زمانی که کوچکتر بود. دایی هم حریفش نمی شد. در دلم پوزخند می زنم. دایی هیچگاه حریف او نشد.حتی آن شب...
دوست دارم راهش بکشد و برود . اصلا چرا اینجا ایستاده؟
-می خوای بدونی چرا اینجام؟
متعجب نگاهش می کنم و زود سرم را پایین می اندازم.خیلی زود فکرم را خواند.
-چون اگه برم تنها میشی.
دوست دارم بگویم تو برو من تنهایی را با عشق می خرم. اما جرئت نداشتم.ای کاش می رفت...
-کسی خونه نیست.
تکان سختی می خورم و سعی دارم جمله اش را هضم کنم.
کسی خانه نیست؟هیچکس؟حتی شهرناز؟
دوست دارم گریه کنم.چرا باید هیچکس نباشد؟از ترس می لرزم . می خواهم بروم اما پاهایم توان ندارد.
نمی دانم کی آمد و مقابلم روی میز نشست.فاصله اش کم بود و من در حال جان دادن بودم و همچنان توان نگاه کردنش را نداشتم.
-ازم می ترسی؟
نیم نگاهی می کنم.اما تا بینی اش بیشتر بالاتر نمی روم. من از برق سیاهی نفرت چشمانش وقتی که مرا می بیند ،می ترسم.
برق ترسناکی که قلبم را می شکافد و دستوراتش را به مغزم ارسال می کند.
پوزخند می زند:
-بایدم بترسی.
بر می خیزد و راه اتاقش را پیش می گیرد.
نفس راحتی می کشم ،کاملا غیر ارادی.اما می شنود و بر می گردد. نفرت نگاهش را حس میکنم. تماما روی هیکلم سنگینی می کند. در اتاقش را محکم می کوبد که صدایی غیر از صدای او می شنوم.
-چته؟
با شگفتی راهی که رفته بود را می نگرم. صدای کیارش بود! پس چرا گفت تنهاست و کسی در خانه نیست؟ 
او واقعا یک مریض روانی است.
-دختر عمت اومده.
این را سیاوش گفت.
-الی؟
هیجان صدایش را می شنوم.
-آلاله.
تنها کسی که مرا با نام کاملم می خواند،خودِ اوست. در این خانواده همه را با نام کوچک صدا می کنند. کیا،سیا،الی،سودی،رودی و...اما من نمی توانم.دوست دارم همه را با نام کاملشان صدا کنم. سیاوش هم همین طور است. اما نشنیدم بقیه را هم با نام کامل صدا کند. این می تواند نشان دهد او دیدش نسبت به من با بقیه فرق دارد. همان طور که از او بدم می آید ،او هم از من متنفر و بیزار است.
دوباره صدای در اتاق باز می شود و این بار کیارش است که بیرون می آید.
صورتش خواب آلود است.
-سلام،کی اومدی؟
به احترامش بلند می شوم.
-سلام صبح بخیر . همین تازه اومدم.
دست روی پلک هایش می کشد.
-ببخشید صبح بخیر.
نزدیکتر می آید و می گوید:
-اذیتت نکرد؟
تا می خواهم جوابش را بدهم صدای سیاوش از پشت سرش می آید:
-هیولام؟
دوست داشتم بگویم یک هیولای زشت سیاه بدترکیبی ،چون کیارش بود. اما فکر روزی را می کردم کیارش نباشد. آن وقت حساب مرا می رسید.
سنگینی و خیرگی نگاهش را حس می کنم اما می جنگم تا نگاهش نکنم و همچنان به کیارش نگاه می کنم.
-بروبابا
کیارش دستش را تکان می دهد و از کنارش می گذرد و وارد سرویس می شود.
دوباره ترس به سراغم آمده.
سرجایم می نشینم و از گوشه چشم می بینم چگونه دست درون موهای لخت و سیاهش می برد. این حرکتش را از بچگی داشت. گاهی اوقات دست درون موهایش می برد.
گلویم می سوزد.دوست دارم لیوان آبی بخورم اما منتظر می مانم تا کیارش بیاید تا به او گویم. 
چندثانیه ای می گذرد و لیوان آب جلویم قرار می گیرد.
به چشمانش نگاه می کنم:
-آخر سرویس لیوان مامانمو می شکونی وقتی انقد داری به لیوان خالیه روی میز نگاه می کنی.
دوست دارم دستش را پس بزنم که تند و بد خلق می گوید:
-بگیر!
تکان سختی میخورم و از دستش لیوان را می گیرم. حتی تشکر هم روی زبانم نمی چرخد. پشتش را می کند و سعی می کنم بوی مایع درون لیوان را تشخیص دهم. مطمئن شوم واقعا آب است یا...
-قورباغه نداشتم توش بندازم.
متعجب نگاهش می کنم که بلند بلند زیر خنده می زند. 
سال ها پیش ،یک روز گرم تابستانی ، همه دور هم زیر سایه درختی کهن سال نشسته بودیم. من و دایی سهراب کنار هم نشسته بودیم و او داشت راجع به آخرین سینمایی علمی تخیلی هالیوود که حسابی سر و صدا کرده بود صحبت می کرد. من هم با دقت گوش می دادم. 
روبروی ما النا و سیاوش و کیارش نشسته بودند. 
سرهای النا و سیاوش نزدیک هم بود و داشتند پچ پچ میکردند.
رو به النا که پارچ آب درست جلوی دستش بود گفتم:"آب بریز یکم برام" لیوانم تکان می دادم اما حواسم شش دانگ پیش سهراب بود. نفهمیدم که لیوانم را سیاوش گرفت. فقط وقتی دوباره به دستم داد یک نفس سر کشیدم.آب در دهانم بود که متوجه طعم بدش شدم. تمام آب از درون دهانم روی سفره و صورت النا پاچید. او مبهوت نگاهم می کرد اما سیاوش می خندید. بلند قهقهه می زد. النا ناسزایی به سیاوش نسبت داد و با اشکی در چشمانش از ما دور شد. تکه های خاله به من شروع شده بود اما من مبهوت به سیاوش نگاه می کردم. با غرور به چشمانم زل زد و گفت:"آب با طعم قورباغه" 

 

  • پسندیدم 5
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-بازم که رفتی تو هپروت!
از فکر گذشته بیرون می آیم و به او که در حال بستن ساعت مچی روی دستش است،خیره می شوم. کی آماده شده بود؟ 
شلوار مشکی و بافت طوسی رنگی پوشیده بود. از بستن ساعت که فارغ شد دستش را بین موهای یک وری اش کشید. نیم نگاه چپی سمتم انداخت. سرم را پایین می اندازم و در دل نفرتم را از تمام هیبت و هاله ی اطرافش ابراز می کنم.  ای کاش می فهمید تا چه اندازه از او بدم می آید. ای کاش می فهمید حضورش و هوایی که نفس می کشید مرا آزار می داد. 
کیارش روبرویم می نشیند:
-مدرسه نداری مگه تو؟
نگاهش می کنم و با مهربانی می گویم:
-برف باریده.مدارس رو تعطیل کردن.
سوالی نگاهم می کند:
-خب تو چرا از اون سر شهر کوبیدی اومدی؟
-نمی دونستم تعطیله مامان رسوندم.
متفکر سر تکان می دهد:
-آهان.
بعد از کمی می گوید:
-نمی تونی بری خونتون که الان تاکسی ها هم پول خونشونو می گیرن ازت. لباس می پوشم می رسونمت.
با لبخند نگاهش می کنم و تشکری می کنم. اما لبخندم دوامی ندارد.
-من دارم میرم بیرون بابا ماشین گذاشته می رسونمش!
به سرعت به طرفش نگاه می کنم. طوری که گردنم درد می گیرد. حالا کاپشن مشکی رنگی پوشیده و نگاهم می کند. 
می خواهم جیغ بزنم و بگویم "نمیخواهم تو یکی مرا ببری" اما ترس لب هایم را مهر زده است. 
با نگاهی که رنگ التماس به خود گرفته به کیارش زل می زنم.
معنی نگاهم را می خواند.
-برو به قرارت برس می برمش خودم. 
نگاه سیاهش روی تمام پیکرم سنگینی می کند. همان نگاه منفور ترسناک که می گوید بالاخره تنها می شویم.پوزخند می زند. می داند که می ترسم. باشه ای می گوید و محکم به طرف خروجی گام بر می دارد. 
در که بسته می شود نفس آسوده ای می کشم. 
به کیارش نگاه می کنم که لبخند کمرنگی زده.
-پنج دقیقه ای آماده میشم.
کمتر از پنج دقیقه ی بعد مقابلم ایستاده و با همان استایل برادرش در حال بستن ساعت مچی است. 
این دو برادر هیچ شباهت ظاهری نداشتند اما در رفتار گاهی به هم شبیه می شدند. نوع راه رفتنشان مثل هم بود. حتی بوی ادکلشان.کیارش هم بوی سرمای خیار را می دهد. 
-بریم آلا جان.
برمی خیزم و پشت گام های محکمش گام بر می دارم. در دل اعتراف می کنم که واقعا دوست داشتنی تر از برادرش است. شاید این هم مربوط به اخلاق خاص و مهربانی ذاتی اش باشد.
کنار می رود تا اول من خارج شوم. در را که می بندد باز هم من پشت او گام بر میدارم. از وقتی وارد آسانسور می شویم تا وقتی که به پارکینگ می رسیم هیچ حرفی بینمان رد و بدل نمی شود.
اما سوار خودرویش که می شویم سکوت را می شکند:
-سردت که نیست؟
به آرامی جوابش را می دهم:
-فقط یکم.
استارت می زند.
-رفتار سیا اذیتت می کنه؟
نمی دانم چه بگویم. او خودش همه چیز را می داند و این سوال کاملا فرمالیته است. برای خالی نبودن عریضه!! 
-به دل نگیر آلا. سیا هیچی تو دلش نیست .
باز هم سکوت می کنم. می دانم هرچقدر دلش برایم بسوزد باز هم در آخر سیاوش است که برنده می شود،چون برادر اوست.
-راستش نمی دونم چرا فقط با تو اینجوریه! فکر می کردم مشکلش جنس مخالفه ولی فهمیدم فقط با تو مشکل داره. وگرنه دختر خاله ها و دختر دایی ها... هیچکدوم... یعنی منظورم اینه مثل تو با اونا رفتار نمی کنه. حتی الی... با اونم خوبه. 
هنوز هم سکوت کرده ام.
-آلا... ببین ...
در گفتن حرفش مردد است. وارد خیابان اصلی می شود.
-قبلا ... تو گذشته اینا منظورمه... یعنی ... چیزی بینتون گذشته؟
نگاهی با تردید به سمتش می اندازم. منظورش را نفهمیده ام.
اخم هایم را در هم فرو می برم و او متوجه می شود که من چیزی از منظورش نفهمیدم.
-یعنی منظورم اینه تو گذشته اذیتت کرده؟
سیاوش همیشه مرا آزار داده. اما منظور او از اذیت چیز دیگری است؟!
-اگه... چیزی شده که... 
پوفی می کشد. کودن بودنم دارد کلافه اش می کند.
-بیخیال اگه چیزی بود اینجوری بهم زل نمی زدی!
چندبار پلک می زنم و سپس به مقابلم نگاه می کنم. مثلا چه چیزی قرار بود باشد؟ یعنی چه معنی حرف هایش؟رفتار سیاوش از اول با من اینگونه بود. از همان ابتدا که او را دیدم و شناختم و فهمیدم پسر دایی ام است. از دوران کودکی از من متنفر بود. همیشه سعی داشت در همه جمع ها مرا آزار دهد.همیشه دوست داشت اشک مرا دربیاورد. گاهی از عمد کاری می کرد که ضرب دست مادرم راهم بچشم. او باز هم لذت می برد و ذره ای دلش نمی سوخت. هرگاه کوچک می شدم با لذت به چشمان خیسم نگاه می کرد. 
منظور کیارش چه بود که مرا آزار داده یا...؟ چشمانم گرد می شود. با تعجب به کیارش زل می زنم. بیرون سرد است اما من دارم آتش می گیرم. صورتم از حرارت هجوم خون، می سوزد. چه فکری پیش خودش کرده بود؟
نگاهم می کند و پقی زیر خنده می زند:
-چی شد؟چرا اینجوری نگاهم می کنی؟
خجالت می کشم. فکری که پیش خودش را نمی توانم هضم کند. چشمانم را می بندم و او بلند زیر خنده می زند. زیر لب بی حیا نثارش می کنم. 
-تازه دو هزاریت افتاد؟
باز هم می خندد.
-ببخشید دختر عمه می دونم اشتباه کردم،معذرت می خوام.
هیچ چیز نمی توانم بگویم و باز هم سکوت کرده ام. خجالت می کشم دیگر به سمتش نگاهی کنم.چشمانم را میخ جاده ی لیز و برفی می کنم. کمی می گذرد.
کم کم سرما به جانم می نشیند.
کوه ها لباس عروس پوشیده اند . نزدیک عید است و زمستان دارد آخرین زورش را نشان بهار می دهد. 
آهنگ ملایمی پخش می کند که عجیب با این هوا هم خوانی دارد. شیشه ی ماشین بخار کرده. دوست دارم نام آریا را بنویسم اما نمی شود. 
فکرم را معطوف سرمای دلپذیر بیرون می کنم. نمی توانم چشم از کوه بگیرم.مسجد بالای کوه مثل تاج عروسی است که دارد چشم نوازی می کند و برقش همه را می گیرد. امروز شهر کوچکم زیبا شده و من دارم لذت می برم. هنوز هم برف می بارد. مردمی که تا دیروز در تکاپوی خرید عید بودند امروز... هیچ خبری نیست. آجیل فروشی هم کرکره را پایین زده. فروشگاه ها قفل کتابی زده اند. 
-آدما یه جایی تو زندگی کم میارن آلا.
از افکارم دست می کشم و نگاهش می کنم. چشمانش رنگ غم گرفته. 
-همه ی ما یه جا کم آوردیم. آقاجون،بابام،مامانم،مامانت ... من حتی سیاوش.داریم زندگی میکنیم؟تو فکر می کنی داریم زندگی می کنیم؟نه. هیچکس تو این خونواده زندگی نکرد.شاید سهراب خوش شانس تر از همه ی ما بود.البته شانس نه. اون عقل داشت. دست زنشو گرفت و برد یه شهر دیگه تا دور شه. سهراب عقل داشت آلا. 
آهی می کشد:
-هر کدوممون دلخوشی داشتیم. هممون آرزو داشتیم و داریم. اما آرزو هامونو کشتن. باید بدونی یه سری چیزا دست ما نیست. چون فرهنگ ما اینطوریه. چون خونواده اینطورین. چون ما ایرانی ها به شکل ترسناکی عاشق خونواده ایم. این عشق کار دستمون می ده. نمیگم بده ها،نه خیلی خوبه. ولی عشق واقعا چیز خطرناکیه. پدرامون احترام رو با زورگویی معاوضه کردن. این وسط مجبوریم سرخم کنیم و اگه بگیم شما اشتباه می کنی طرد میشیم.اگه پای خواسته ی دلمون بایستیم طرد میشیم. مثل مادرت!مثل سیا...
دوست دارم متوجه حرف هایش شوم اما نمی شود. یک چیزی این وسط گنگ است. مادرم طرد شده؟
-چندسال پیش اسم النا رو آوردن برام. آقاجون آورد. گفت از بچگی مارو برای هم در نظر گرفته.گفت منتظر میشه تا النا 18 سالش پر شه. بعد میره برام خواستگاریش می کنه. متوجه من میشی آلا؟ برام می دوزن من باید تن بزنم. نمی دونم چرا دارم به تو میگم اما می خوام بگم و خالی شم. 
با ناراحتی نگاهش می کنم. یعنی او هم النا را دوست نداشت؟
-انقد تو گوشم خوندن که چشمم هیچکس و جز الی ندید. هر روز که می گذشت بیشتر می شد حسم. شبا با فکرش خوابم می برد و صبحا با رویای عروسیمون بیدار شدم. نمی دونم عشقه یانه! فقط می دونم الی چه بخواد چه نخواد مال من میشه. 
تحکم و بغضی میان صدایش بود.
-اما می دونم دلش با من نیست.
دلم برایش می سوزد. آتش می گیرد برای کیارش مهربانم. می خندد ... بغض دار می خندد.
-میخوام از تو که خیلی باهاش جیک تو جیکی بپرسم. الی واقعا کسی رو تو زندگیش داره؟ یا من توهم می زنم؟
بغض کلامش شدیدا مرا آزار می دهد. این مرد دوست داشتنی و محکم زندگی من است. شکستگی و سرافکندگی اش دلم را خون می کند.
-اگه کسی تو زندگیش باشه، تو روی همه می ایستم و میگم من نمی خوام.فقط بدونم کسی هست کنار میرم.دوست ندارم منم بشم قاتل آرزوی کسی.
ماشین را به کنار جاده می کشد. منتظر است که من حرف بزنم. ایستاد که راحت گوش کند و من واقعا نمی دانم چه باید بگویم. النا با هیچکس درد و دل نمی کند . اما دیروز گفت شخص دیگری را دوست دارد. 
-من واقعا چیزی نمی دونم کیارش.
نگاهم می کند. نگاهش نم دارد اما از اشک خبری نیست. 
-می ترسم از فکر توی سرم آلا. می ترسم...
من هم می ترسم. آقاجون حرفش دوتا نمی شود . وقتی گفته به خواستگاری النا می رود قطعا می رود. وقتی گفتی النا و کیارش برای هم،یعنی صد در صد برای هم و هیچکس حق نظر دادن ندارد. این یعنی صلاحدید. این یعنی عاقبت بخیری؟! این یعنی حرف من درست است و همه اشتباه می کنند؟
-اگه چیزی که تو سرم وول میخوره درست باشه خون به پا میشه. 
ترسیده نگاهش می کنم. رنگ نگاهش هنوز هم مهربان است و این یعنی فقط نگران الناست. منظورش دقیقا چیست؟ سکوتم را می شکنم:
-عمو بابک چی گفته؟بالاخره پدره شاید...
-بابک از خداشه.
-خاله رودابه...
پوزخند می زند:
-هیچکس مخالف نیست آلا. اما من می فهمم النا مخالفت می کنه. اون همیشه حرفش رو به کرسی نِشونده . مثل آقاجون اما این بار شکست می خوره. 
-چرا باهاش حرف نمی زنی؟
-ازم فرار می کنه. چندبار خواستم بگم اما نمی ذاره. بحث عوض میکنه.
-من چه کمکی می تونم کنم؟
-راضیش کن باهام حرف بزنه آلا. 
دستم را میان دو دستش می گیرد و التماس گونه می گوید:
-راضیش کن آلا. من باید بدونم حسش چیه! من نمی خوام یه ... یه...
-یه چی؟
نگاهش به چشمانم طولانی می شود. شاید دارد فکر می کند حرفش را بزند یانه.
-نمی خوام قاتل آرزوی کسی باشم.
دستم را رها می کند و دوباره به راه می افتد . مطمئنم چیز دیگری می خواست بگوید.حرفش را خورد. مطمئنم !
دیگر تا رسیدن به خانه هیچ حرفی نزد و تمام مدت در سکوت رانندگی کرد. پیاده می شوم و تشکری می کنم و او باز تکرار می کند حواسم باشد. تکرار می کند که از النا بخواهم به دیدارش برود. 
این تنها کاری است که برای این مرد مهربان می توانم انجام دهم. 
***

 

  • پسندیدم 4
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام :NewPack_give_rose:

نقد یادتون نره

 

-چرا تو فکری ؟
صدایش سرد است.مثل امروز و دیروز... مثل تمامی سال ها. نگاهش می کنم . مثل صبح چشمانش بی روح است. ای کاش می دانستم چه در دلش می گذرد. 
-هیچی.
سرم را پایین می اندازم و به کیارش فکر می کنم. اگر آن فکری که در سرش وول می خورد و من از آن بی خبر بودم حقیقت داشت ،چه می شد؟ کیارش باز هم کیارش مهربان من باقی می ماند یا می شد یکی مثل مادرم؟اینگونه سرد و بی روح؟ چگونه تحمل می کردم ؟ آن هم وقتی سهراب نیست. باید النا را هرطور شده راضی کنم با او صحبت کند. اما مشکل دقیقا همین جاست.النا رابطه ی زیاد خوبی با من ندارد. رابطه اش با سیاوش خیلی بهتر است . حتما سیاوش محرم راز دلش هست. اگر خودم نتوانستم کاری کنم به کیارش خواهم گفت از برادرِ... برادرِ... حتی نمی دانم چه باید به او نسبت دهم! می گویم از برادرش بپرسد.
-سال تحویل امسال خونه ی آقاجونیم.
با تعجب نگاهش می کنم. همان طور سرد و بی روح نشسته. اولین سالی است که قرار است سال تحویل آن جا باشیم. همیشه نزد بی بی می ماندیم حتی زمانی که عمو علی بود.ما باز هم اینجا بودیم. 
-پس بی بی چی؟
بی روح و کدر تر از قبل نگاهم می کند:
-بی بی چی؟
-خب اون تنهاست و ...
بی حوصله دستش را تکان می دهد و این یعنی خفه شوم! 
پوزخندی می زند:
-احمق فرضم نکن آلاله.
دوباره پوزخند می زند.این بار غلیظ تر...
-بذار فکر کنم تو نمی دونی!
با احتیاط می گویم:
-چی رو؟
کمی خیره خیره نگاهم می کند. نگاهی که مملو از حرف هایی ناگفته است. 
محکم و بدون هیچ نرمشی می گوید:
-سال تحویل خونه ی آقاجونیم.
از سر سفره بلند می شود.خشمگین است و من نمی دانم برای چیست؟ بغضم می گیرد. چطور لحظه های اول سال نو را بدون او که حالا می خواهد بیاید،تحویل کنم؟ برنامه ها داشتم. لباس های نو و زیبایی که خریده بودم و دوست داشتم آریا اولین نفر باشد. می خواستم موهایم را چهل گیس ببافم. ادکلن شیرینی خریده بودم با این که خودم از بویش اصلا خوشم نمی آمد ولی می دانم که او دوست دارد. عطر شیرین دوست دارد. 
-هرچی لازمه برای یه مسافرت طولانی آماده کن آلا.
نگاه نم دارم تا روی صورتش بالا می آید. 
-بعد سال تحویل میریم خرم آباد خونه ی سهراب. روز بعدشم راهی خوزستان میشیم. تا سیزدهم...
قلبم از حرکت می ایستد.توان این یکی را ندارم.ما که همیشه روزهای آخر عید را می رفتیم.
-چرا؟
-میخوام ببرمت سفر دلت باز شه. 
نفس کم می آورم و مغزم دنبال ریسمانی می گردد که به آن چنگ بزند. 
-کنکور دارم.
بغض دار می گویم و خودم را لعنت می کنم. 
-سه ماه فرصت داری هنوز.
-ولی آخه... مامان...
نگاهش معطوف موبایلش است...
-چرا؟
-خیلی چرا چرا میکنی آلا.
ریسمانی دیگر...:
-بی بی تنها میمونه آخه...
نگاهم می کند. طوری که انگار چیزی می داند. لب هایش دوباره طرح پوزخند می گیرند:
-نترس تنها نیست.
می خواهم چیز دیگری بگویم. اما نمی گذارد.
-علی و خونوادش میان پیشش.
علی؟! گنگ نگاهش می کنم. نگاه تندی سمتم می اندازد و بی هیچ حرفی راه اتاقش را پیش می گیرد. 
علی؟؟! او همیشه برای من عمو علی بود و برای مامان علی آقا. چه شده که حالا مامان بی هیچ پسوندی او را علی صدا می زند؟ اصلا او از کجا می داند؟!
کاش جرئت پرسیدن سوال هایم را داشتم.
دوباره با یادآوری این موضوع که نمی توانم آریا ببینم غم درون قلبم لانه می کند. سفره را جمع می کنم و با بغض و آه و قطرات اشک که روی صورتم روان می شود،ظرف ها را می شورم. دلم فریاد از ته دلی می خواهد. 
ریسمانی دور گردنم انداخته و می خواهد با تمام قوا مرا از او دور کند. آن از حرف های دیروزش و این هم از امشب. این یعنی تمام تلاشش دور کردن من از اوست. کاش می دانستم چرا! 
خانه را تاریک می کنم و به اتاقم می روم. به حیاط سپید پوش و بزرگمان نگاه می کنم. به آب حوضی که از شدت سرما یخ زده. 
لرزی به تنم می نشیند.بغضم را با قدرت قورت می دهم. درون خودم می شکنم و فرو می ریزم. 
صدای قدم هایش را می شنوم.برمیگردم و به هاله اش درون تاریکی نگاه می کنم. 
روی تختم می نشیند که جیر جیر می کند. نگاه از جسم فرو رفته در تاریکی اش نمی گیرم.
-فقط می خوام یه چیزو یاد بگیری.
صدایش بسیار آرام است. گرم و ملایم...
-با دل پیش رفتن همیشه درست نیست و چیزی رو درست نمی کنه. نمی خوام اینو الان بهت بگم ولی لازمه بدونی آلاله. لازمه بدونی تا نشی مثل من سرخورده و سر افکنده جلوی خانوادت. 
نفسی می گیرد:
-می دونم دلت با آریاست. می دونم دلبستش شدی. حتی اینم می دونم اون مشاور کنکوری که ازش می گی تو مدرسه ی شماست،آریاست. من همه چیو می فهمم حتی اگه خودت نگی،چون مادرم.چون دلم اگه توی این دنیا برای یکی عمیق و عاشقانه بتپه،فقط و فقط تویی. 
سکوت می کند. می گذرد... شاید چندین ثانیه شاید چندین دقیقه... هنوز سکوت کرده. انگار خودش هم درون افکارش شنا می کند...
-تو و آریا وصله ی هم نیستید. نه چون من میگم .چون من یه چیزایی می دونم که تو نمی دونی و اصلا صلاح نمی بینم بخوام چیزی راجع بهش بهت بگم. پس عقل و دلت رو یکی کن آلا.دور خونواده ی علی رو یه خط قرمز بکش.
برمیخیزد.چند گام بر میدارد و دوباره می ایستد.
با لحنی که دوباره سرد و بی روح شده می گوید:
-یه مشاور خوب برای کنکور پیدا کردم. هزینه هاشو هم پرداخت کردم.شمارشو دارم هر وقت خواستی باهاش حرف بزن. دیگه توی اون کافی نتی نبینمت آلا وگرنه خیلی بد می بینی.
حرف هایش را زد و رفت. بی آن که حرف های مراهم بشنود. 
می مانم.تنها پشت شیشه بخار غم گرفته ی اتاقم. می مانم و فکر می کنم. می مانم و سوال ها توی سرم وول می خورند.
می مانم.تنهای تنها... بدون آریا.
زندگی بدون او... 
از سرما و بی کسی و تنهایی مچاله می شوم. سرما تمام تنم را در بر گرفته. اشک می ریزم و فکر می کنم.اشک می ریزم و به روزهای بدون حضورش فکر می کنم و برای چندمین بار فرو می ریزم. زندگی به شدت سخت می شود. 
کاش حرف من مهم بود. کاش دل من کمی مهم بود. کاش جرئت داشتم بلند بلند حرف بزنم. کاش می شد... کاش... 
جرمم چیست که به زندگی بدون او محکومم؟!
***

  • پسندیدم 4
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روزها از پی هم گذشت و رسید به پنجشنبه. روزی که سال تحویل می شد و سال من بی او... غمزده نگاهم را از لباس هایی که با شوق خریده بودم می گیرم.در کمد را محکم می بندم بی آن که متوجه باشم این در قدیمی است و جان ندارد. 
از اتاق بیرون می روم و پا به حیاط می گذارم. از کنار باغچه ای که نیمی از آن هنوز زیر برف پوشیده شده می گذرم و بوی بهار را با تمام جان به ریه هایم می کشم. به درخت قدیمی و خاطره سازم می رسم. به شکوفه های نوشکفته که عیدی بهار به درختان است. بی نهایت زیبا شده. شکوفه های صورتی قشنگ من. 
امروز آخر زمستان است. آخرین برف زمستان بی جان بود.اما سرمایش ماندگار ... طوری که تا مغز استخوانم دارد می سوزد. 
دست روی بازوی برهنه ام می کشم. دارم با خودم لج می کنم یا روزگار؟یا تصمیم ناگهانی مادر مبنی بر این که باید سال را کنار آقاجون تحویل کنیم؟ با که دارم لج می کنم؟ 
کمتر از دوساعت به تحویل سال مانده و آسمان تاریک است. مامان تا نیم ساعت دیگر می آید و من هنوز هم آماده نشدم. 
لب حوض می نشینم و به روزهایی که آریا قرار است اینجا باشد و من نیستم فکر می کنم. اگر بفهمد نیستم ناراحت می شود؟برایش حضور من مهم است؟ بیاید و مثل هرسال در تک به تک خانه ها را بزند،بدون من؟ دلم می گیرد. دلم از همه ی دنیا می گیرد.ای کاش می توانستم فریاد بکشم و بگویم من این حیاط،باغچه و درخت، شکوفه های نورسیده،آریا و بی بی را با هیچ چیز عوض نمی کنم. این ها تمام زندگی من هستند. اما می توانم؟ اصلا که نمی توانم. چون کنترل زبانم دست من نیست. اختیار زندگی ام دست خودم نیست . من النا نیستم که هوار بکشم. سیاوش نیستم که بتوانم نه ای قاطع و محکم بگویم. مثل روزی که آمد و گفت به جای دانشگاه ،سربازی را انتخاب کرده. پدرش فریاد کشید و گفت تحصیل مهم تر است. اما چشمان قاطعش نشان می داد دایی هرچقدر هارت و پورت کند باز هم او کار خودش را انجام می دهد. 
ای کاش کمی محکم بودم...
نگاه غمگین بی بی را از بالای تراس حس می کنم.پشت آن حصار چوبی... بر میگردم و لبخندی پر بغض می زنم. او هم بغض دارد. وقتی مادرم همه چیز را خراب کرد. آریا دلش می خواست بی بی را شگفت زده کند. اما مادر من همه چیز را خراب کرد. دیشب به بی بی گفت عمو علی خواهد آمد و این عید را با آن ها خواهد گذراند. شوکه نگاهش کردم. نه برای این که او از کجا می داند! فقط برای این که چرا سورپرایز آریا را خراب کرد؟!
-برو آلالم الان مادرت از راه می رسه عصبی میشه ببینه هنوز آماده نیستی.
حرف دلم را می زنم:
-چطور شما رو تنها بذارم؟
چشمان بی فروغش برق می زند.
-علی تماس گرفت گفت رسیده فرودگاه.
زلزله ای در قلبم به پا می شود و فرو می ریزد. نفسم لحظه ای می رود و نمی آید. تمام بدنم در میان سرما آتش می گیرد. 
می دانم که این عکس العمل ز چشمان تیز بین بی بی دور نمانده. بر می خیزم. پشتم را می کنم با دو به طرف خانه ی کوچکمان می روم.لحظه ای سکندری می خورم اما خودم را کنترل می کنم. 
به اتاقم پناه می برم و لباس هایم بی ذوق و با بغضی نفس گیر تن می زنم. آرام هق می زنم.اگر آن ها رسیده اند پس این یعنی مامان خیلی زودتر می رسد و مرا دور می کند. 
آب بینی ام راه افتاده و من مدام بالا می کشم. دلم برای خودم و بیچارگی ام می سوزد. دلم برای حس نوپایم آتش می گیرد. 
جلوی آیینه می ایستم و به صورت رنگ پریده ام نگاه می کنم.زیر پلک هایم سرخ شده. موهایم را شانه می زنم و ساده و محکم جمعشان می کنم و دم اسبی می بندم. .نگاهم می لغزد روی کش خرسی ام. 
دوباره به خودم نگاه میکنم .
شال آبی روشنم را سر می کنم و همان لحظه صدای در می آید.
دلم می لرزد.قلبم تالاپ تولوپ می کند. محکم و با سرعت. مشتم را چندین بار روی قلبم می کوبم و در دل خدا خدا می کنم خودش باشد تا بتوانم از پشت همین پنجره ببینمش. 
با بغض پشت پنجره می روم و پرده را کمی کنار می زنم. چشم های خیسم دیدم را تار کرده. به تندی دست روی چشمانم می کشم تا نمش گرفته شود. 
بادم خالی می شود. انتظار بی جایی داشتم. او نبود.
مادرم حیاط را طی می کند .
پشت می کنم و با سرعت به طرف آشپزخانه می روم. شیر آب را باز می کنم و مشت مشت آب روی صورتم می پاشم. همان لحظه صدایش در کل خانه طنین می اندازد.
-آلا... آماده شدی؟
آب دهانم را قورت می دهم تا بغضم کمتر نمایان شود.
-سلام.آره
نگاهش به سمتم می افتد. لحظه ای رو بر می گرداند و دوباره به من نگاه می کند. 
متوجه شد.مشکوک نگاهم کرد. 
اما سعی می کند بی توجه باشد و نادیده بگیرد بغضم را.
-رژ لب قرمز از روی میز آرایشم بردار بزن. خیلی بی رنگ و روحی.
بی حوصله می گویم:
-همین جوری خوبه.
-عیده ناسلامتی. یکم ریمل بزن.
-نمی خواد مامان.
-چرا انقدر روی حرفم حرف میاری؟
در دلم پوف می کشم و پا کوبان به اتاقش می روم و کاری گفته بود انجام می دهم. اما رژ قهوه ای کمرنگش را بر میدارم روی لب های نسبتا درشتم می کشم. 
سرش توی موبایلش است.با دیدنم لبخند کمرنگی می زند. 
برای لحظه ای جان می گیرم.با لبخند کمرنگش جان می گیرم و غم خودم را فراموش می کنم. برای لحظه ای مغزم فراموش می کند.فراموش می کند آریا می آید و من نیستم. می آید و من می روم. برای لحظه ای جان تازه می گیرم...
-بریم.برقارو خاموش کن درو هم قفل کن .راستی چمدون فراموشت نشه میرم یه سر پیش بی بی.
-باشه مامان.
می رود و من کارهایی که گفته بود انجام می دهم. چمدان را تا نزدیک در می برم و خودم به طرف اتاق بی بی می روم.
چند تقه ای به در میزنم و داخل می شوم. مادرم اخم هایش درهم شده و بی بی ناراحت است. نمی دانم چه گفته اند! بیخیال نزدیک بی بی می روم و پیشانی اش را می بوسم.
-عیدت پیشاپیش مبارک بی بی جونم. 
دست پیر و بی جانش پشت گردنم پیچ می خوردم.صورتم را آب دار می بوسد.
-عید تو هم مبارک عزیزدل من.
آنقدر با محبت زمزمه می کند که بغضم می گیرد. دوباره می بوسمش. 
قرآنش را باز می کند و یک اسکناس ده هزار تومانی تا نخورده دستم می دهد:
-اینم عیدیت خوشگلم.
-ممنونم صنم بانو.
رو به مامان می گوید:
-مراقب هم باشید. راه خطرناکه.
مامان جواب می دهد.
-راهی نیست خرم آباد نزدیکه
آنقدر سرد این را می گوید که به بی بی نگاه می کنم تا عکس العملش را ببینم .نمی خواهم دلش بشکند از لحن مادرم.
- می دونم دخترم ولی هنوزم جاده ها لیز و یخ زدس.
-شما نگران نباشید.
با ناراحتی به مامان نگاه می کنم.چرا انقدر سرد و بی روح جواب می دهد؟نباید اینطوری با بی بی حرف بزند.
بی بی نفس عمیقی می کشد.دستم را میان دستان گرمش می گیرد.فشار می دهد.انگار که می خواهد چیزی به من بفهماند...
سپس دستش بالا می آید و صورتم را می نوازد.به چشمانش نگاه می کنم. پر از حرف است. پر از حرف های ناگفته...
بازویم توسط مامان کشیده می شود.
-خب ما دیگه بریم. سال نو مبارک بی بی ...
نگاهش هنوزهم روی من است. با تاخیر نگاه می گیرد و به مامان چشم می دوزد. لبخندی می زند و جواب می دهد.
هردویمان را بدرقه میکند.
مامان می گوید:
-خودمون می ریم بی بی .
به رویش لبخند می پاشم:
-خدافظ بی بی جونم.
-خدافظ خوشگلم... خدا به همراتون...
مامان دسته ی چمدان را می گیرد و می کشد.
جلوتر از من می رود.نگاه آخرم را به تنه ی درخت می اندازم. چشمانم را می بندم و از ته دل آرزو می کنم قبل از رفتن ببینمش.
خدا خدا می کنم همین که در باز می شود او پشت در باشد.
اما... در باز می شود و او نیست. بغضم دارد رشد می کند. 
در را می بندم. مامان چمدان را صندوق عقب می گذارد. 
-بشین بریم آلا وقت نداریم.
نگاه آخرم را به ته کوچه می اندازم و با امیدی که کشته شده به طرف ماشین می روم. 
همان لحظه که دستم روی دستگیره می نشیند نوری از سر کوچه پیدا می شود. 

  • پسندیدم 4
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

لینک نقد رمان

 

صدای ملایم موسیقی خارجی ای از توی ماشین می آمد . نور بالای ماشینی که از روبرو می آمد، باعث شد دستم را جلو چشم هایم بگیرم. 
قلبم با شدت هرچه تمام تر فعالیت می کرد و خون به تمام وجودم پمپاژ می کرد. صدای کوبیده شدن در ماشین را شنیدم. مامان هم پیاده شده بود. 
زمان کش می آمد یا کوچه ی ما در عرض چند دقیقه بلند شده بود که تاکسی زرد فرودگاه به ما نمی رسید؟! 
-بشین تو ماشین آلا...
صدایش بی رمق بود. طوری که باعث شد با نگرانی نگاهش کنم! از صورتش در آن تاریکی چیزی خوانده نمی شد. چشم هایش به ظاهر آرام بود و خونسرد. اما آن صدای بم دار و کم توانش نشان می داد که حالش چگونه است. 
با ترمز ماشین نگاه از او گرفتم. تمام وجودم از شوق و ذوق می لرزید.
هنوز موسیقی در فضای ماشین پخش بود. ملایم بود.درست بر خلاف وجود من... 
ابتدا عمو علی پیاده شد. نگاه مهربانش سرتا پای تنم را می کاوید. کمی متعجب بود. بدون آن که نگاهی سمت مادرم بندازد به سمتم آمد.هیبتش جلوی دیدم را گرفته بود. من از شوق دیدن او تنم گر گرفته بود. اما با وجود این هیبت اصلا نمی شد چیزی را دید. اما شنیدم که دو در باز و بسته شدند.
در آغوش گرمش فرو رفتم. دست هایش تنم را محکم در بر گرفته بود . صدای گرمش گوشم را نوازش داد.
-چه قدی کشیدی!
سرم را بیشتر به سینه اش فشردم و او محکم تر مرا فشرد. پیشانی ام را پدرانه بوسید. آنقدر حس خوبی گرفته بودم که لحظه ای فراموش کردم آریا هم پشت او ایستاده. این حس چیزی بود که سال ها در انتظارش بود. یک آغوش گرم و امن. آغوشی از جنس پدر!
مرا از خودش جدا کرد و من همسرش را دیدم که با چشمانی مهربان و خندان نگاهم می کند. اما هنوز هم آریا را ندیده ام... حتی صدایش را نشنیده ام...
هنوز عمو علی هیبتش جلوی دیدم را گرفته.چرا او تلاشی نمی کند؟
سپس در آغوش خاله نسرین فرو رفتم و او هم مرا مهربان و مادرانه بوسید. 
-سلام عزیزدلم... ماشالا چه بزرگ شدی!
لبخند خجولی می زنم. حالا هردو با مامان خوش و بش می کنند. عمو علی کامل کنار می رود.
قلبم فرو می ریزد.لرزی بر تمام تنم می شنید.پاهایم به سختی وزنم را تحمل می کند. از خوشی و ذوق نمی دانم چه باید بکنم. لبخند زده و با چشمانی براق و روشن نگاهم می کند. چشمانم در نگاه روشنش قفل شده و قصد بازگشایی ندارد. زمان برای من ایستاده.حالا هیچ چیز را نمی شنوم.اما صدای لبخند و ستاره های رقصان چشمانش را می شنوم. قدم تند می کند و مرا به آغوش می کشد.روی موهایم را که از زیر شال بیرون است چندین بار بوسه می زند. 
-چطوری موش کوچولوی من؟
دستان بی حیایم اختیار از کف می دهند و دور تنش حلقه می شود. کمی در این حال می مانیم و سپس شانه ام را می گیرد و باشدت مرا جدا می کند. با نگاه خاص خودش که قلبم را به بازی می گیرد صورتم را می کاود.من هم صورتش را می کاوم. کمی لاغرتر شده و از پسربچه ی خپل چیزی نمانده. قدش از عمو علی هم بلند تر است. موهایش را بالا شانه زده که پیشانی اش را بلند تر نشان می دهد.چشم های روشنش هنوز هم می رقصد. 
ته ریش بورش قیافه اش را مردانه تر جلوه می دهد. 
-چقدر تغییر کردی تو دختر!
قلبم مالامال خوشی است. 
کاملا ناگهانی مرا می چرخاند.حالا کاملا روبروی آن سه نفر ایستاده ام و اولین چیزی که می بینم برق ترسناک خشم درون نگاه مادرم است. یک برق ترسناک که باعث می شود دلم فرو بریزد.مثل نگاه سیاوش...
-نه بابا؟تغییر نکرده؟
هنوز نگاهم درگیر نگاه خشمگین اوست که صدای پربهت عموعلی را می شنوم.
-ماشالا خیلی تغییر کرده دخترم. یه لحظه نشناختمش. اگه سودابه خانم نبود شک می کردم خودش باشه.
مادرش هم ابراز وجودی می کند:
-ماشالا خیلی هم قشنگ تر شده. ماه شده .
هنوز نگاهم درگیر نگاهش است که جمله ی بعدی نسرین باعث می شود نگاه از من بگیرد:
-البته هنوز مونده تا به جذابیت سودابه برسه...
خودش به جمله اش می خندد.شانه ام زیر دستان آریا محکم فشرده می شود.
او هم فهمیده نگاه مادرم ترسناک است؟
همیشه به همین شکل پشتیبانی خودش را ابراز می کرد. 
حتی زمانی که با سنگ سر پسر همسایه را شکستم.خوب به یاد دارم. سال ها پیش بود. هنوز خیلی کوچک بودم. به درخواست آریا قرار شد به کوچه برویم. محمود هم توی کوچه نشسته بود و هفت سنگ بازی می کرد با اکیپ مزخرف دوستانش.ماهم با توپ دولایه ی آریا بازی می کردیم.نفهمیدم چه شد .میخواستم توپ را برای آریا شوت کنم که اشتباهی به سمت آن ها شلیک کردم. بنگ... سنگ ها پخش شد و یکی از آن ها از شانس بدم درون چاه توی کوچه افتاد.محمود خشمگین بلند شد. قد و هیکلش دوبرابر ما بود. آریا ترسیده بود.می لرزید.من هم ترسیده بودم اما چیزی مانع لرزیدنم می شد. چیزی مانع می شد ترسم را نشانش دهم. 
ترس آریا را که دید شیر شد و هوار کشید:
-مگه کوری بچه قرتی؟هـــا؟
دلم خرد شد. آریای من عینکی بود و محمود همیشه او را مسخره می کرد.
یقه اش را گرفت و تکان داد:
-لالی؟
عصبانی شدم و ابتدا سنگی کوچک برداشتم و به طرفش انداختم.به تخت کمرش خورد و آخی گفت. چرخید و با عصبانیتی دوچندان مرا نگاه کرد.من هم با وجود ترسی که داشتم به چشم هایش خیره شدم و جیغ زدم:
-ولش کن من توپ و انداختم.
یقه اش را رها کرد.آریا با شدت به زمین برخورد کرد. بغضش ترکید.
خم شدم و چند سنگ برداشتم که میان آن ها یکی سنگین تر و بزرگتر بود.به این حرکتم خندیدند. اما من مصمم بودم. با هر قدم یک سنگ به طرفش می انداختم و او جای خالی می داد. سنگ آخر بود.سنگین و محکم.چشم بستم و به آریا فکر کردم و از روی بچگی با تمام نیرویم سنگ را به طرفش انداختم. آخ بلندی گفت.خم شده بود و من دیدم که خون چگونه از بین انگشتانش جاری شده بود.
قرار بر این بود کسی به مادرم چیزی نگوید و عموعلی جای من غرامت پرداخت.اما پدر محمود تا مادرم را دید همه چیز را گفت.حتی گفت عموعلی غرامت پرداخت کرده. حسم آن روز دقیقا مثل الآن بود. چشمانش از برق خشم می درخشید.انگار آقاجون جلویم ایستاده باشد. مثل بید می لرزیدم.آریا شانه هایم را فشار می داد و عموعلی و نسرین برایش توضیح می دادند. بی بی هم قسمش می داد با من کاری نداشته باشد. 
-مامانت راست می گه آلا؟
از فکر گذشته بیرون می آیم. کی دوباره مقابل آریا ایستاده بودم و چشم در چشم نگاهش می کردم؟
با گیجی نگاهش می کنم تا جمله اش را هضم کنم.
کلافه می شود.از چشمانش پیداست...
-عید میرید خوزستان؟
از گیجی بیرون می آیم.غم دوباره به قلبم نفوذ می کند.با ناراحتی یک "بله"ی آرام زمزمه می کنم.
صورتش یک حالی شده. سیبک گلویش بالا و پایین می شود. پسرک با احساس من! بغض کرده... 
-چرا آخه؟
-نمی دونم چرا! تو که می دونی معمولا اواخر عید می رفتیم ولی... اصلا نمی دونم چشه...
ابروهای پهن و قهوه ای اش با ناراحتی در هم گره خورده.دست هایش توی جیب شلوار طوسی مردانه اش فرو می رود و سرش پایین می افتد. سرما جای دستانش را گرفته.دستم را روی همان نقطه از شانه ام می گذارم.
آرام زمزمه می کند اما من می شنوم:
-چرا آخه... کلی حرف باهات داشتم...
گوش هایم تیز می شود و تپش قلبم دوباره شدت می گیرد.
صدای نسرین آن طرف می آید.
او هم می خواهد بداند چرا مادرم این تصمیم را گرفته...
سربلند می کند و کلافه می گوید:
-نمیشه تو بمونی؟
شانه بالا می اندازم .بیخیال نمی شود.کمی هم عصبی شده. رو به مامان بلند می گوید:
-خاله نمیشه آلا پیش ما بمونه؟
مامان براق نگاهمان می کند. عموعلی با هشدار نام آریا را زمزمه می کند. 
مامان برخلاف نگاه خشمگینش به آرامی می گوید:
-نه آریا جان نمیشه.ما باید بریم.
آریا می خواهد حرف دیگری بزند که عمو علی محکم می گوید:
-آریا ...
این یعنی خفه شو و در کار این مادر دخالت نکن. دلم لحظه ای از عموعلی هم می گیرد. دوست داشتم او هم موافق نظر پسرش باشد. 
مامان با صدایی ملایم و گوش نواز می گوید:
-خب ما دیگه بریم. داره دیر میشه می ترسم به اون سر شهر نرسیم به وقت سال تحویل. 
دستش را جلو می برد و در دست نسرین می گذارد:
-عیدت پیشاپیش مبارک عزیزم.
نگاهم را درگیر آریا می کنم. هاله ای از غم دورش را گرفته...
-عیدشما هم مبارک علی آقا.
نگاهم می کند و لبخند ناراحتی می زند.
زمزمه وار می گوید:
-چه میشه کرد...
نگاهش می کنم.نگاهم می کند.عمیق و پر از مهر در میان هاله از ناراحتی. به زحمت می گویم:
-عیدت مبارک
اما او به جای تبریک عید.آرام و با احساس می گوید:
-مراقب خودت باش...
*** 

ویرایش شده در توسط f_nassari
  • پسندیدم 4
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خانه ی آقاجون با حضور خانواده ی دایی رستم و خاله رودابه شلوغ شده بود. همهمه بود و من توی حال خودم نبودم. ذهنم هنوز درگیر چشمان روشنی بود که لحظه ی آخر غم در آنها لانه ساخته بود. دلم گرفته بود و به چیزی توجه نمی کردم. 
صدای رسای آقاجون بلند شد که می گفت همه دور سفره بشینیم. با بی حالی بلند می شوم و به سالن پذیرایی می روم.
بازویم کشیده می شود و من با هینی کوتاه به شدت به النا برخورد می کنم. چشم هایش را به شکل زیبایی آرایش کرده و با لبخندی مرموز نگاهم می کند. 
_ تو فکری گلی!
چشمکی چاشنی کلامش می کند.لبخند بی جان و ناراحتی می زنم. 
_ چیزی نیست . سر و صدا زیاده... 
می داند که دروغ می گویم اما بیخیال می شود. 
_ آره راست میگی آقاجون گوشاش مشکل داره صدای رادیو رو تا ته زیاد کرده 
به جمله اش می خندد. من هم می خندم به شوخی بی نمکش. هردو خوب می دانیم گوش های آقاجون از همه ی ما تیز تر و شنواتر است. این یکی از رسومات«من درآوردی» خودش است. باید همه به رادیو گوش دهند. بعد از ترکیدن توپ سال نو، باید به آهنگ کودکانه ی فرهاد گوش کنیم. بعد او شاهنامه باز می کند و رزم رستم و سهراب می خواند. اصلا این کارش درک نمی کنم. چرا باید در اولین ساعات عید داستان تلخ رستم و سهراب را بخواند؟! 
_چقدر بی روحی آلا... 
متوجه منظورش نمی شوم. ناگهان رژ لب سرخ اناری اش را روی لب هایم می کشد . اخم می کنم و کنارش می زنم و در آیینه به خودم خیره می شوم. 
_ این چه کاریه النا؟نگاه کن شبیه دلقکا شدم. 
با غرور کمی صدایش را بم می کند. درست مثل گویندگان رادیو...

_عزیزم تو این چیزا حالیت نیست به صورت بدون آرایشت رژ سرخ میاد . 
پوفی کلافه می کشم و بی توجه به او دستمال کاغذی برمی دارم و محکم روی لب هایم می کشم. 
جیغ می زند:
_ نکن روانی . 
_ بیخیال النا به من نمیاد این مدلی. 
ایشی می گوید و پشت می کند و می رود. من هم کلافه دنبالش می روم. 
همه نشسته اند . 
مثل همیشه، آقاجون بالای سالن روی صندلی چوبی مخصوصش نشسته.جایی که روی دیوارش قالیچه ی پرتره ی شهربانو نصب شده بود. خانم جان هم کنارش نشسته بود. اما بقیه روی زمین نشسته بودند. دایی رستم با کت و شلوار مردانه ی دودی رنگی بعنوان فرزند ارشد کنار پای آقاجون بود. کنارش بابک با تیپ جلفی نشسته بود . انگار گاهی فراموش می کرد که چهل سالش را سال هاست رد کرده اما هنوز مثل جوان های بیست ساله تیپ می زد. می دیدم آقاجون گاهی تیز و برنده نگاهش می کند.اما هیچوقت چیزی نمی گفت. کنار بابک، کیارش نشسته بود . پیراهن سرمه ای رنگ زیبایی پوشیده بود.به شدت روی تنش نشسته بود. موهای کوتاه حالت دارش با آن ته ریش کم چهره اش را مردانه و زیبا کرده بود. مهربانی از چشم هایش پیدا بود . نگاهم می کند و لبخند شیرین و زیبایی می زند. در دل برای بار چندم می‌گویم ،کاش همیشه این لبخند را داشته باشم. 
کنار مامان می نشینم . چشم هایش را به شکل کاملا زنانه ای آرایش کرده بود لباس بلند و محلی پوشیده بود که بسیار قد کشیده اش را به رخ می‌کشید. اخم هایش در هم بود و به طرح‌گل سفره نگاه می‌کرد. کاش می فهمیدم چه در سرش می گذرد. 
کنار مامان به ترتیب خاله رودابه و زندایی نشسته بودند. النا هنوز نبود. 
دایی و بابک راجع به کار صحبت می‌کردند و آقاجون گاهی اظهار نظری می کرد. آنقدر محکم نظرش را می گفت که کسی جرئت نداشت نظر مخالفی دهد. کیارش هم گاهی در بحث شرکت می کرد. 
این طرف خاله و زندایی از آخرین برند لوازم آرایشی و بهداشتی صحبت می کردند. مشکل من این بود نه این بحث را دوست داشتم نه بحث مردان را درک می کردم.
هنوز ده دقیقه تا سال تحویل مانده بود. 
نگاهم را گرداندم و از بی حوصلگی پوفی آرام کشیدم طوری که آقاجون ذره ای متوجه نشود. 
نگاهم لحظه ای در نگاه عجیب و براق سیاوش گیر کرد. لرزی بر تنم نشست. مثل نگاه گرگی بود که طعمه ای دیده. 
به سرعت نگاه گرفتم اما از گوشه چشم می توانستم آن پوزخند مسخره و مزخرفش را ببینم. ساده آمده بود . مثل همیشه صورتش تمیز بود بدون حتی یک مو... موهایش یک وری بود. 
حس کردم اوهم مثل کلافه شده چون به عادت همیشگی اش دستش را درون موهایش فرو برد. موهای همیشه لخت و سیاه و وحشی اش... 
النا کنارم نشست .چهارزانو زد و با لبخند پررنگی به همه نگاه کرد. 
شروع به صحبت کردن کرد. همیشه همینطور پر انرژی بود. 
_ خب خب خب ... عشقای من عیدی های منو آماده کنید . نگید ندارم و بعداً و این حرفا که کلامون می‌ره توهم. دایی جون با شمام آقاجون شما هم همین طور ...
آقاجون شیرین خندید:
_ باشه بابا... 
کیارش با محبت خاص و خالصی النا را زیر نظر گرفته بود. دلم لحظه ای برایش گرفت. یاد دل خودم افتادم . 
اگر الان خانه ی بی بی بودیم ، همه چیز فرق داشت . حتی سفره ی هفت سینش... رنگ و بوی عشق می داد و دلدادگی... 
محبتی که آن سفره دارد،سفره ی آقاجون ندارد ... 
دلم دوباره و چندباره گرفت.انگار کسی قلبم را دارد مچاله می کند. آریا تنهاست...
یعنی الان دارد چکار می کند؟ مطمئنم اوهم مثل من گوشه ای چمباته زده و غمناک سفره را نگاه می کند. بیچاره من... بیچاره آریای من...
بغض می خواهد که به گلویم چنگ بزند که ناگهان توپ می ترکد... بوم... 
« سال یک هزار و سیصد و نود و...»
صدا ها توی سرم بیشتر شده. سرم را بلند می کنم و نگاهم دوباره توی نگاه سیاه او گیر می کند. این بار هیچ حسی ندارد.حتی حس همان طعمه... یک بی تفاوتی درون چشم هایش موج می زند. همه بلند می شوند .
پیوند نگاهمان را پاره می کنم. ابتدا در آغوش النا فرو می روم.
_ عیدت مبارک خل من، امید وارم سال مزخرف و گندی رو پشت سر بذاری...
بلند زیر خنده می زند. من هم می خندم... بلند و بی پروا... می خواهم فراموش کنم آریا نیست ... 
_ عید توهم مبارک.
گونه اش را می بوسم.پرواز میکند به طرف آقاجون و جیغ می زند.
_ آقاجونیم عیدت مبارک اول عیدی منو بده.یالا بدو بدو بدو... 
لبخند پر حسرتی میزنم... 
آقاجون هیچوقت اجازه نداد نزدیکش شوم.
می چرخند و در آغوش مامان فرو می روم . 
محکم بغلم می‌کند. 
_ عیدت مبارک مامان.
این را می گویم... اما حرفی که می زند:
_ برای همه چی منو ببخش آلا ... برای همه چی...
آتشی در جانم می افتد و متعجب نگاهش می کنم.نگاهش را می دزدد و به طرف مردها می رود.
نمی فهمم چگونه در آغوش خانم جان و زندایی و خاله رفتم و چگونه عید را تبریک گفتم. نمی فهمم دایی چطور مرا می چلاند و من لبخند زورکی می زنم . بابک دستم را می گیرد توی دستش و من نمی فهمم چگونه عیدم را تبریک می‌گوید. هنوز گیج و منگم. کیارش محکم بغلم می‌کند. از آن خلسه ی خطرناک خارج می شوم.
کنار گوشم میگوید:
_خوبی؟
بغضم بزرگتر شده...
_ آره
_عیدت مبارک عزیزدلم.
_عید توهم.
به طرف آقاجون می روم که تازه سیاوش از آغوش بیرون آمده ... 
دستم را توی دستش می‌گذارم. 
گرم می فشارد . نگاهش پر از حرف است. 
_عیدتون مبارک آقاجون .
با صدای محکمی عیدم را تبریک می گوید. با خجالت دور می شوم و روی پاشنه ی پا می چرخم.نگاهم باز هم توی نگاهش قفل می شود. بی تفاوت نگاه می گیرم.بی تفاوت نگاه می‌گیرد.
صدای فرهاد خانه را پر کرده...
«بوی عیدی... بوی توپ... بوی کاغذ رنگی...»
خانم جان بلند رو به من و النا می‌گوید:
_دخترا بساط شام بچینید...
«بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو...»
با النا گام بر میداریم به طرف آشپز خانه. 
_ظرفا آمادس آلا. من ظرفارو می برم تو لیوانایی که چیندم و بیار. 
باشه ای می گوید. می رود و من دنبال یک سینی بزرگ می‌گردم تا لیوان ها را بچینم.
بعد از دقایقی کوتاه دوباره می آید .
_ النا سینی کجاست ؟پیدا نمی کنم.
_جلوی چشمت.
وحشت زده می‌چرخم و به ورودی آشپزخانه نگاه می کنم. 
در چند قدمی ام ایستاده.فاصله اش کم است.
نگاهش پر از تمسخر است.دست به سینه به دیوار، یک وری تکیه می دهد.دستی توی موهایش می‌کشد.
سینی را بر میدارم و حواس پرتی ام را لعنت می‌کنم. پاتند می کنم تا از فضای سردخیاری بیرون بروم که خودش را مقابلم سد می کند.
دروغ نیست که می ترسم.من از این موجود روانی می ترسم . 
نگاهش نمی کنم آن قدر که مجبور می شود خم شود.
_ اوخی خانم کوچولو ترسیده... وای
به سختی می گویم:
_ برو کنار.
_اگه نرم؟!
آب دهانم را سخت و سنگین قورت می دهم.
_برو...
با موجی از تمسخر می‌گوید:
_ سینی خالی به درد چی می خوره؟
مبهوت نگاهش میکنم . پاک یادم رفته بود. به گیجی ام لعنت می فرستم.
به سرعت لیوان ها را توی سینی چیندم. تق و توق می کردم. 
بی حوصله و سرد گفت:
_ چقدر دست و پا چلفتی ای! افلیج
دلم شکست از توهینی که کرد.اما توجه نکردم.
دوباره پاتند کردم تا خارج شوم. باز هم سد راهم شد.
کمی نگاهم کرد...
زمزمه وار گفت:
_ دختره ی احمق حالم و بهم می زنی.
تعجب نمی کنم.اما هزاربار توی خودم می شکنم.
او همین را می خواست. دوست داشت مرا خرد کند. غرورم را بشکند... او همین بود.از من متنفر بود و من نمی دانستم برای چه تا این حد از من متنفر است. 
از آشپزخانه خارج شد و من یاد روزی افتادم که اولین بار باعث شد غرورم با شدت بشکند... 
روزی که بچگی ام خرد شد. روزی که تازه فهمیدم سیاوش از من متنفر است و کمر به قتل احساسم بسته... 
 

  • پسندیدم 4
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سال های دور درازی است. شاید دست کم ده سال پیش بود.  یکسال از زمانی که دیگر بابا نبود. یک زمستان با آسمان کبود خوشرنگ. سرما استخوان سوز بود . مامان هرچه توانسته بود لباس گرم به تنم پوشانده بود و من از این حساسیت او بدم می آمد. 
یک شب نشینی خاص برای من. دلم حسابی گرفته بود و خوشحال بودم که قرار است باز هم النا را ببینم. با عروسک هایمان بازی می کردیم.دنبال هم می دویدیم. جیغ می زدیم. صدای جیغمان درمیان صدای بحث داغ آقایان گم می شد. کیارش هم با پسران محله فوتبال بازی می کرد. سیاوش هم سرگرم گربه و جک و جانوران می شد و بوی گند عرق پس گردنش حال آدم را به هم می زد. 
اما آن شب فرق داشت. برف سنگینی باریده بود و همه کنار شومینه ی بزرگ نشسته بودیم. آقاجون طبق معمول شاهنامه می خواند. سهراب و کیارش تخته بازی می کردند. بابک و دایی رستم شطرنج... من و النا گوشه ای با عروسک هایمان نشسته بودیم و لاک می زدیم. سیاوش اما آرام روی صندلی نشسته بود و با نگاهی تیز همه جا را می نگرید. 
النا لاک قرمز می زد که به دستان سپیدش به شدت می آمد . 
_خوشگل شد؟
با ذوق جوابش را دادم:
_ آره
انگشت های لاک خورده ام را نشانش دادم شلخته بود...
_ بد زدی آلا...
بیخیال بودم . با ذوق و هیجان انگشت هایم را نگاه می کردم. 
_ برم به سیا نشون بدم.
این را گفت و از جا برخاست و با دو به طرف سیاوش رفت که اولین بار یک جا آرام و موقر نشسته بود.النا لباس بلند سرخ عروسکی پوشیده بود که درست مثل فرشته ها شده بود. من یک لباس بافتنی سبز لجنی و شلوار قرمزی پا کرده بودم. در آن دوران بچگی هم حس می کردم چیزی نسبت به او کم دارم. 
حس بدی بود... او همه چیز داشت و مهمترین چیزی که حسرتش را داشتم ، پدر بود. 
با صدای نازکش رو به سیاوش گفت که لاکم چگونه است.سیاوش سرد و بی روح پوفی کشید و خوبه ای زمزمه کرد. 
خاله رودابه با سینی شیرینی خانگی آمد. شیرینی نارگیلی که بویش هم هوش از سر آدم می برد. به همه یکی داد. هرکس سهم خودش را می خورد و لذت می برد. اما من لذتی چندبرابر دیگران می بردم. بوی نارگیل تمام مشامم را پر کرده بود و اشتهایم را قلقلک می داد. تنها یک شیرینی دیگر باقی مانده بود... 
به طرف رودابه رفتم و اجازه گرفتم آن یکی را هم به من دهد. با رویی گشاده قبول کرد ...
اما پیش از آن که من برسم سیاوش آن را برداشت. عصبی شدم. مطمئن بودم او از شیرینی نارگیلی متنفر است. مشکل آن جا بود او مطمئن بود من عاشق شیرینی نارگیلی هستم. 
با نگاهی دریده و عصبی گفتم:
_ اون مال منه
پوزخندی زد. صدا دار و غرور شکن...
_ من زودتر برداشتمش
باید کمی دخترانه خرج می کردم. مثل النا ... 
کمی ناز قاطی لحنم کردم:
_سیاوش تو رو خدا ...
رنگ نگاهش عوض نشد. فشاری به تخت سینه ام وارد کرد و بی حوصله گفت :
_ برو اونور بابا بهت نمیدمش
لحنش خیلی بد بود. تقصیر خودش بود عصبانی ام کرد.
جیغ زدم... یک‌جیغ بلند و زیر و نازک ... یک جیغ عصبی و شکاف دهنده... آنقدر ادامه دادم که یک کشیده ی سرد و دردناک روی گونه ام نواخته شد... خفه شدم. چشمان خیس و وق زده ام مادرم را دید که عصبی مرا می نگرد. دستم روی جای کشیده نشست . حس میکردم پوستم نازک تر شده. می سوخت... درست مثل قلبم...
اما سیاوش درست پشت مادرم با نیشخند فاتحانه ای ایستاده بود و شکسته شدن غرور کودکانه ام را می دید. چشمانش تشویق می‌کرد مادرم را... 
او انتقامش را گرفته بود...


_ آلاله مادر ترشی ها رو بیار با ماهی می چسبه.
بغض گذشته حنجره ام را می سوزاند. لبخندی زدم و به حرف خانم جان دوباره به آشپزخانه رفتم. 
پیاله های ترشی را پر کردم و برگشتم. بوی ماهی اشتهایم را به بازی گرفته بود. با لذت به ماهی روی برنجم نگاه می کردم. 
نشستم و با لذت تیغ ماهی را جدا می کردم . 
النا هم کنارم نشست .
_ اه آلا قاشق هست ... 
خندیدم و گفتم:
_ ماهی فقط با دست خوشمزه س.
از کنارم بلند شد و جایی کنار سیاوش نشست. توی حال خودم بودم. ماهی به دلم نشسته بود و با لذت می خوردم. نمی دانم چقدر گذشت که سیاوش گفت:
_ من باید برم
لحنش سرشار از سردرگمی بود. با دلخوری نگاهش کردم. دلم میخواست به این جنگ نرم میانمان پایان دهم.میخواستم کمی متوجه شود چقدر مرا رنج می دهد.
علاوه بر لحنش، چشمانش هم سردرگم بود. انگار بود و نبود . نگاهش به من افتاد ، کمی خیره شد.شاید در حد چند ثانیه... دست تمیزش را توی موهایش فرو برد و برخاست. 
دایی بلند و رسا با آوایی محکم گفت:
_ کجا؟
آرام و بی حوصله گفت:
_ بیرون.
_ تو شبی که همه دور هم جمع شدن جایی نمیری.
پوزخند کمرنگی می زند. رو به آقاجون می گوید:
_ با اجازه.
بی حرف دیگری خارج می شود و نگاه آتشین دایی را به جان می خرد. 
گیج شده ام.رفتارش همیشه عجیب بود . بی تفاوت نگاه از رفتنش می گیرم. 
می رود ...
 

  • پسندیدم 5
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

توی پراید سفید رنگمان نشسته ام. تا خرم آباد تقریبا یک ساعت دیگر راه داریم.علی رغم پافشاری دایی ، مامان قبول نکرد شب را خانه شان بگذرانیم و صبح باهم راه بیفتیم. انگار از چیزی فرار می کرد. چیزی که زیاد او را می ترساند. مثل حمله ی آدم فضایی ها به زمین... 
او می ترسید و من این را به وضوح در چشمان تاریک و سیاه کشیده اش می دیدم. حتی دستانش که روی فرمان ضرب گرفته بود این را کامل نشان می داد. 
نه خانه ی آقاجون ماند، که البته خودش هم راضی نبود این را از فشاری که به عصایش وارد می کرد ، فهمیدم . نه خانه ی دایی ، که البته من خوشحال شدم. نمی خواستم بعد از آن رفتارش ،دوباره چشمم به چشمش بیفتد. وقتی دست هایش را شست و کاپشن سیاهش را تن کرد دوباره برای خداحافظی آمد . وقتی گفت عید را با دوستانش می‌گذراند، یک جریان گرم درست مثل باد روح نواز تابستانی از زیر پوستم رد شد و ناخواسته لبخندی زدم که طعم شیرینش را کامل حس می کردم. انگار او هم حس کرد.تیز نگاهم کرد. خشمگین بود و این را می شد از بازدم ترسناکش که از بینی اش خارج شد ،حس کنم. 
به هیچ عنوان قصدم لج کردن،کل انداختن و درافتادن با او نبود. من یکبار با او درافتادم و خیلی بد ضربه خوردم و جای ضربه هنوز می سوزد. من میخواهم به این جنگ پایان دهم. اما نشد که هیچ انگار بدتر هم شد. حالا باید خودم را برای ضربه ی بدتری از جانب او آماده کنم. 
با تکان شدید ماشین به خودم می آیم و بعد صدای بوق کشداری را می شنوم. 
با ترس به مامان خیره می شوم. خیلی آرام و‌خونسرد به راهش ادامه می دهد و کوچکترین عکس العملی به مردک بد دهان نشان نمی دهد. هنوز نوعی ترس و نگرانی توی چشم هایش موج می زند. 
دست روی بازویش می گذارم.با بهت نگاهم میکند انگار او هم در دنیایی دیگر بوده. «خوبی؟» آرامی زمزمه می کنم. جوابم تنها یک تکان سر است. او خوب نیست . از چیزی واهمه دارد...
~~~

شب از نیمه گذشته بود که بالاخره خرم آباد رسیدیم و از کنار درخت های سر به فلک کشیده و نیمه زنده ی بلوار گذشتیم. سهراب خواب آلود اما شاد و خوشحال مقابلمان بود و برخلاف مامان که حال خوبی نداشت و زود خوابید ، از هر دری صحبت کرد.انقدر حرف زد و خندیدیم که نفهمیدیم چطور اذان صبح گفته شد و نماز خواندیم و خوابیدیم...
با صدای زنگ مدرن خانه، من و سهراب بیدار شدیم. فحش زیر لبی داد که به زور خودم را کنترل کردم که نخندم اما با لودگی گفت « بخند پاره نشی» . 
سهراب حسابش از همه ی خاندان غفاری ها جدا بود. او بهترینشان بود. البته این را هم مدیون سمانه، همسر مهربانش، هست. او بود که توانست روی سهراب غفاری، نوردیده ی فرامرز خان  ٬ اثر بگذارد و او را از حالت خشک و مغرور به مردی سرزنده و خاکی بکشاند. 
وقتی سهراب تمام قد جلوی آقاجون سینه سپر کرد که دلبسته ی همکارش شده و قصد دارد با او ازدواج کند ، فرامرز خان هم با تمام قدرتش مقابل او درآمد و گفت مخالف این وصلت است. سهراب حتی قید آن ثروت زیر خاکی آقاجون را زد و چشم به روی همه چیز بست...
صدای خوش و بش احوال پرسی و تبریک عید می آمد . سخت نبود حدس بزنم آقاجون و خانم جون به همراه دایی و خاله آمده اند. 
به سختی از جا بلند شدم، دهان دره ای کردم و مستقیم به طرف سرویس رفتم. دست و صورتم را که شستم ، دوباره به سالن برگشتم. آقاجون با عصای زیبای چشم نوازش روی کاناپه سلطنتی نشسته بود . مقتدر و سربلند. دل خوشی از او نداشتم اما این اقتدارش را تحسین می کردم. در نگاهش چیز عجیبی می درخشید درست مثل مامان.مثل سیاوش...
صورتم را خشک کردم و به طرفش رفتم با احترام سلام بلندی کردم. همه ی خیلی خوب جواب دادند. آقاجون کمی به چشمانم خیره شد. شاید داشت رنگ چشمانم را بررسی می کرد. چون صبح ها که از خواب بیدار می شوم چشمانم خیلی شفاف و روشن است. این را بی بی می گفت و مدام قربان صدقه ی چشم هایم می رفت. 
سلامم را محکم جواب داد. 
منتظر بودم سراغ مامان را بگیرد اما هیچ نپرسید. این هم چیز عجیبی بود. مادرم تنها کسی بود که خیلی واضح از قوانین و سنت آقاجون پیروی نمی کرد ، اما آقاجون هیچ عکس العملی تندی نشان نمی داد. این را مطمئنم چون اگر کسی به جز مامان این موقع خواب بود آقاجون بعد از نیم ساعت نصیحت ، چهل دقیقه شرح قوانین و بیست دقیقه تنفس ،موضوع را می بست.
به افکارم می خندم و حواسم نیست که زیر نگاه آقاجون نشستم. 
خودم را جمع و جور می کنم و حواسم را به صحبت هایشان می دهم. 
سهراب با مهربانی خاصش رو به آقاجون می گوید:
_ بابا ناهار همین جا می خوریم بعد میریم سمت رامهرمز.
_ نه ،دیر میشه . 
دایی رستم هم چندان موافق آقاجون نیست:
_ راست میگه بابا ما که نصف راه رو اومدیم.
همان لحظه مامان با رویی آشفته از اتاق مهمان بیرون می آید و رو به جمع با بی حوصلگی سلامی می دهد.همه به جز آقاجون جوابش را می دهند. 

اوهم انگار که هیچ چیزی نشده بیخیال به طرف سرویس رفت. 
آقاجون خیلی محکم گفت:
_ آماده شید میریم.
گاهی فکر می کردم چرا رابطه ی مامان و آقاجون تا این حد سرد و یخی است. طوری که گاهی از سرمای بینشان تنم می لرزد. اما در نهایتِ نگاه آقاجون چیزی می دیدم که باعث می شد هنوز هم جایی میان احساسات سردرگمم دوستش بدارم. یک نگاه مطمئن. یک نگاه مقتدر و پشتیبان... 
مامان ،اما نمی بیند. او خودش هم نمی خواهد کمی گرما به رابطه ی پدر و دختری بینشان دهد. این را از پا پس کشیدن هایش می فهمم...
اگر من هم هنوز پدرم را داشتم ، اینگونه می شد؟ ممکن بود اتفاقی برای رابطه مان بیفتد و همدیگر را از هم برانیم؟ هرگز چنین چیزی نمی شد. من عاشق او هستم.  هنوز هم دوستش دارم. هنوز هم گاهی در میان خاطرات دور و درازم ،دلم برایش تنگ می شود... 
بعد از جدایی شان، تا مدت ها به دیدنم می آمد. یادم است...
از راه دور نگاه مشتاق و عاشقش را می دیدم. برایم از راه دور عشق می فرستاد ... این را از همان نگاه مملو از حسرتش می دیدم. 
اما چهار سال است دیگر به دیدنم نمی آید. کاش کسی بود خبری از او به من دهد . دلم عجیب برای بودنش تنگ است. دلم تنگ جایی میان بازوانش است. 
~~~
 

  • پسندیدم 5
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلامــــــــ ... شدیدا برای تاخیر معذرت می خوام

 

جاده ی منتهی به روستا شدیدا تاریک بود و تنها نوری که باعث روشنایی جاده شده بود همین چهار ماشینی بود که متوالی پشت هم می آمدند. ماشین دایی رستم دقیقا جلوی ما بود. 
از تکان های بد ماشین بود که چشمانم را باز کردم و متوجه تاریکی آسمان شدم. حق با آقاجون بود اگر بعد از ناهار راه می افتادیم دیرتر می رسیدیم. 
تکان بعدی که به ماشین خورد خیلی شدیدتر بود. به طوری که سر النا از روی شانه ام با شدت سر خورد و همین باعث شد از خواب بپرد.
-وای... چی شد؟
مامان فرمان را دو دستی چسبیده بود.
جواب النا را دادم:
-هیچی ،چاله چوله زیاده.
چشمانش را می مالد و غر می زند:
- پس شهردار این کوفتی کجاست که این جاده رو درست نمیکنه؟
می خندم و سری به نشانه ی تاسف تکان می دهم. 
به جاده ی باریکتری می رسیم که دوطرف جاده را درختان بلند قامت نخل پوشانده اند. رعب و وحشتی خاص را در دل می نشانند. اما من عجیب این رعب و وحشت را دوست دارم.
النا دوباره سرش را روی شانه ام تنظیم می کند.آرام طوری که فقط من بشنوم زمزمه می کند:
-کاش سیا هم بود! 
اصلا با او موافق نیستم. شاید یکی از دلایلی که باعث شده دوری ام از آریا را کمتر حس کنم،همین است. همین که سیاوش لطف کرد و نیامد. البته دوستانش بیشتر لطف کردند و او را با خود به شمال بردند.
ادامه می دهد. طوری که یک حسرت توی صدا و لحنش موج می زند:
-اگه بود خیلی خوش می گذشت.
شاید نتوانم درکش کنم. چون سیاوش مقابل من با سیاوشی که النا میشناسد زمین تا آسمان تفاوت دارد.
سکوت می کنم که فکر کند دارم با او همدردی می کنم. اما او هم خوب می داند که چه اندازه از نیامدن سیاوش خوشحالم. 
بالاخره این جاده ی باریک رعب انگیز تمام شد و رسیدیم به میان تپه های سرسبز روستا. این جا بسیار زیباست.آن قدر که می توانم هر آنچه گذشته را فراموش کنم. بوی خوش گل های بهاری زیر بینی ام را نوازش می دهد. شیشه را تا حد ممکن پایین می کشم. خنکای هوا را با تمام جان می پذیرم. برای لحظه ای تنم از خنکی هوا می لرزد اما لحظه ای بعد آرام می شود. می توانم از همین جا عمارت بی بی فخری را ببینم که با چراغ های رنگی مزین شده که نشان می دهد فرزندان بی بی از همه جا می آیند. 
بی بی فخری قدرتمندترین زن این روستاست. البته می توان گفت قدرتمند ترین آدم کل این روستاست.از کوچک و بزرگ،پیر و جوان همه از او حساب می برند. تقریبا تمامی زمین های کشاورزی برای اوست و اکثر اهالی روستا بر روی زمین های او کار می کنند. 
بالاخره مقابل عمارت می رسیم. یک پسر تقریبا ده ساله که جلوی عمارت بود فریاد کنان وارد عمارت شد. " فرامرزخان اومد ... فرامرز خان اومد"
لبخندی می زنم. مردمان اینجا به دور از هیاهو های اجتماعی و سیاسی،این جا دور هم خوش و خرم زندگی می کنند و شاید دغدغه شان گوسفندانشان باشند. یا آبی که به موقع از سد به زمین ها می رسد...
النا را تکان می دهم تا سرش را بردارد. او هم چشمانش برق می زند و شاید عدم حضور سیاوش را به باد فراموشی سپرده.
با عجله پیاده می شویم. هردویمان ذوق زده ایم.اما منتظریم آقاجون با عصای باشکوهش اول پیاده شود و داخل شود. 
روی پا بند نیستیم.واقعا نمی دانم این حس سرخوشی از کجا می آید. 
همزمان با پیاده شدن آقاجون ،عموها و عموزادگان با لباس محلی زیبایشان از عمارت خارج شدند. از دیدن این همه آدم یک جا شوکه شده ام. از آنجایی که ما همیشه روزهای آخر عید اینجا بودیم هیچگاه نتوانستم عموزادگان مادرم را ببینم. اما حالا می بینم. لبخندی می زنم به جمعیت خون گرم مهربان مقابلم. النا بیشتر از من ذوق دارد. نگاهش براق و برنده است . رد نگاهش را می گیرم و به چند دختر و پسر جوان می رسم که مقابلمان ایستاده اند و منتظرند دیده بوسی های بزرگتر ها تمام شود. 
تعدادشان زیاد است و نمی شناسمشان. دست کم پانزده دختر و پسر جوان و همسن خودمانند. 
النا تکان محکمی به شانه ام  می دهد.مرا جلو می فرستد و حالا نوبت ما جوان تر هاست که با بزرگتر ها دیده بوسی کنیم. 
عموهای مادرم همه سن بالا هستند . آقاجون بزرگترین پسر بی بی است. بی بی دو دختر و سه پسر دارد که یکی از دختر ها از آقاجون بزرگتر است . اما همیشه طوری برخورد شده که انگار آقاجون بزرگترین فرزند بی بی است. در آغوش گرم یکی از عموهای مادرم، فرهاد، می روم که بهتر از بقیه می شناسمش. به گویش بختیاری خوش آمد می گوید و من دستش را می گیرم و می بوسم. 
دست روی سرم می کشد. ناز دختری نثارم می کند. 
بسیار مهربان است و خون گرم. از نظر ظاهری کاملا شبیه آقاجون است اما رفتارش اصلا غرور و تکبر ندارد. 
پس از او به آغوش عمو فرزاد می روم که او هم دست کمی از فرهاد ندارد. سن هر دویشان بالاست و کم سن ترین عموی مادرم،فراز است که چهل و پنج سال یا بیشتر دارد. اما او اصلا مهربان نیست و همیشه از همه شاکی است. چیز زیادی از او نمی دانم چون هیچگاه ندیدمش. مثل امشب که او باز هم حضور ندارد. مجرد است و تنها زندگی می کند. 
سپس در آغوش عمه ها و زن عموها می روم. یکی از دیگری مهربان تر و خوش ذوق تر. النا هم پشت سر من است. 
این استقبال را هیچگاه فراموش نمی کنم. 
عمه ی کوچک که فهیمه نام دارد دست من و النا را می گیرد و رو به دختران جوان که لباس های محلی زیبایی را پوشیده اند می گوید:
-لباسشان عوض کنید.
از شدت ذوق روی پا بند نیستم. لباس محلی باید بپوشیم.نگاهی از سر ذوق با النا رد و بدل می کنیم و همراه دختران جوان وارد عمارت می شویم. اما قبل از هرچیز به سالن بزرگ پذیرایی که به سبک کاملا بختیاری اما مدرن،همه وسایل چیده شده می رویم. بی بی فخری با آن ابهت و چشمان تیز مشکی اش روی صندلی زیبا و با شکوهش درست مثل یک ملکه نشسته. از او می ترسم. حتی مامان هم از او می ترسد که این گونه با احترام نشسته. جلوتر می روم تا دستش را ببوسم و دعای خیری در حقم کند. این کاری است اول هر سال همه باید انجام دهند و هیچ ربطی به خاندان بی بی و غفاری ندارد. همه باید برای دست بوسی و دعای خیر نزد بی بی فخری بروند. 
هرچه نزدیک تر می شوم بیشتر متوجه شباهتش با مادرم می شوم. حالا بهتر درک می کنم که چشمان آقاجون و مامان و سیاوش به چه کسی رفته که من تا این از آنها می ترسم.
دستش را می بوسم اما او دستی روی سرم نمی کشد و به جایش با دقت براندازم می کند. 
هیچکس حرفی نمی زند و همه متوجه نگاه دقیق بی بی شده اند.
صدای محکمش را می شنوم که برعکس فرزندان و عروس ها و نوه هایش اصلا لهجه ندارد.
- دختر تجلی ها...! 
سکوتی که در سالن جاری شده بیش از قبل مرا آزرده. حال خوش لحظات قبلم پر کشیده و جایش را به ناراحتی داده. مرا به کسانی نسبت داد که هرگز سراغی از من نگرفتند. اما خب حق دارد. چون من یک تجلی هستم و مثل بقیه غفاری نیستم. اینجا اکثرا غفاری هستند.حتی النا. چون مادر پدرش یک غفاری است. روستا به دو بخش تقسیم شده. یک قسمت غفاری ها و قسمت دیگر تجلی ها. البته غفاری ها بسیار بزرگتر هستند طوری که مردم زیاد برای تجلی ها ارزش قائل نمی شوند. درست مثل بی بی...
-چندسالته؟
آب دهانم را با زور قورت می دهم تا جوابش را سریع بدهم.
-هفده سال
هیچکس هنوز هم قدرت حرف زدن ندارد و او همچنان براندازم می کند. 
بعد از مدتی طولانی نگاهش را پشت سرم می دوزد. النا جلو می رود . دستش را می بوسد.من اما آرام آرام عقب می روم تا به جمع جوانان برگردم. 
صدای رسای بی بی بلند می شود:
-برید لباس هاتون رو عوض کنید.
نمی دانم چگونه آن سالن را ترک کردم اما به محض ترک آن جا نفس راحتی کشیدم که از چشم دختر ها دور نماند. 
یکی که از همه زیباتر بود جلو آمد.
-دنبالم بیاید.
پشت سرش از پله ها بالا رفتیم و وارد یک اتاق بسیار بزرگ شدیم. همچنان که در حال انتخاب لباس بود شروع به صحبت کرد. طوری که انگار مخاطبش من باشم.
-اسمم فرحنازه. نوه ی فرهاد خانم.حالا این که بخوام بگم دختر کدوم پسر فرهاد خانم طول می کشه چون باید اسم تک تک عمو ها رو بگم که حوصلت سر میره. اما میگم که فوضولیت کار دستت نده.
ریز می خندد و من تعجب میکنم. چون اصلا در این مورد کنجکاو نیستم.
-فرهاد خان چهارتا پسر داره و یه دختر که از همه پسرا کوچیکتره و نور دیده ی آقاجانه.حمید و سعید و وحید و فرید و سهیلا.من دختر سعیدم یه خواهر کوچیکترم دارم که اسمش سحرنازه و چون یازده سالشه همش با بچه هاست و اصلا نمی بینمش وقتی میایم اینجا. عمو حمیدم یه پسر داره که فرستادش اونور آب مثلا برای تحصیل اما همه می دونیم رهام اصلا اهل درس نیست.(دوباره می خندد) بین خودمون باشه ها. عمو وحید خوب ساخته چهارتا پسر و بدون دختر . پسراشم یکی از یکی بدتر و شرتر. اما قلب پاکی دارن.ساعد و قادر وعادل و مجید. (بلند تر زیر خنده می زند و با دولباس برمی گردد) این آخری انگار از دستشون در رفته بود که آهنگ اسمش بابقیه فرق داره.
پقی زیر خنده می زنم اما النا بلند می خندد و می گوید:
-خدانکشت فرح...
اما فرحناز ادامه می دهد:
-فرید ازدواج نکرده و سنش کمه و سال آخر لیسانسه. چون کنکور ارشد داره بی بی مرخصش کرده نیاد امسال. سهیلامونم که عاشق یکی دیگه بود با یکی دیگه ازدواج کرد. عزیزم ... 
با سوز ادامه می دهد:
- دور از جون شما دوتا اصلا خوش بخت نیست. روزی نیست گریه نکنه.اما آقاجون بازم خوب هواشو داره.
ناراحت می شوم.
فرح لباسی در آغوشم می اندازد.
-اینو بپوش هرجا هم کمک خواستی به خودم بگو. النا کمکت نمی کنه.
این را گفت و باخنده خارج شد.
این دختر زیادی پرحرف بود...
به النا نگاه کردم:
-اینجوری نگام نکنا من خودمم بلد نیستم اینارو بپوشم. 
لبخند می زنم و او بلند می خندد.
یک امشب باید شاید باشم...
***

  • پسندیدم 5
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نگاهی به خودم توی آیینه بسیار تمیز و براق اتاق می اندازم. چهره ی جدیدم را شدیدا دوست دارم. اولین بار است چنین لباسی می پوشم و شدیدا راضی هستم. یک لچک* زرشکی رنگ ریالی بسیار زیبا با مینایی* بسیار بلند به رنگ سفید.جومه ی بلند به رنگ لچکم که تا پایم را پوشانده.  سعی کردم موهایم را کامل بپوشانم اما قسمتی از عقب آن کاملا پیداست. 
لبخندم از روی صورتم پاک نمی شود و دارم تصور می کنم اگر آریا مرا این گونه ببیند چه عکس العملی نشان خواهد داد؟! مثلا ممکن مثل خودم که تا این حد شوکه هستم و از چهره ی جدیدم خوشم می آید،خوشش بیاد؟
-نترس خوشش میاد.
با تعجب و ترس به النا که مرا از فکرم بیرون کشید نگاه می کنم. مطمئن هستم فکرم را بلند نگفتم. سعی میکنم ترس را از روی لحنم پاک کنم:
-چی میگی؟
با چشمان شیطانش می گوید:
-والا اینجوری که تو به خودت توی آینه زل زدی ترسیدم. گفتم چخبره آخه! 
چشمکی می زند و ادامه می دهد:
-فکر کردم شاید خبری باشه ما نمی دونیم.
اخمی می کنم و بی مزه ای نثارش می کنم و دوباره به خودم خیره می شوم. این لباس شدیدا روی پیکره ام نشسته است. 
تقی به در می خورد و بعد صدای فرحناز بلند می شود.
-دخترا هنوز آماده نشدید؟
قبل از اینکه جواب بدهم النا تند می گوید:
-بیا تو.
خودش و دختری که همراهش دیدم وارد می شوند. سوالی به دختر نگاه می کنم که فرحناز او را معرفی می کند. 
-نوه ی عمو فرزاده. سیما.
لبخندی می زنم و خوشوقتی نثارش می کنم. دخترک شدیدا خجالتی است . یک جور هایی شبیه خودم است. حتی وقتی پایین بود خیلی آرام و موقر بود.
-وای آلاله چه کردی تو؟
متعجب به فرح نگاه می کنم دستی روی سرم می کشم:
-چی شده؟
-عزیزدلم بذار خودم درستت کنم.
جلوتر می آید و مینا را باز می کند و لچک از سرم بر میدارد.
موهای بلند و فرم را که با زور بالای سرم جمع کرده بودم را باز می کند. دوشاخه می کند و هر شاخه را جداگانه می بافد.
کمی زمان می برد اما تمام می شود. سپس دوباره لچک و مینا را روی سرم تنظیم می کند و با سوزنی مرواریدی لچک و مینا را به هم می دوزد. موهای جلوی سرم را نیز فرق باز می کند و پیچ و تاب می دهد. میان این کارش می گوید:
-دختر چقدر مو داری! دستام درد گرفتن از بافتشون. ماشالا ماشالا...
لبخندی می زنم. 
او هم لبخند پررنگی می زند و می گوید:
-حالا خودت و ببین.
برمیگردم و رو به آینه خودم را می بینم. چقدر بهتر شده بودم. 
تشکری می کنم و او سراغ النا می رود. 
لباس های النا هم بسیار زیباست. لچک مرواریدی که به رنگ آبی فیروزه ایست.مینای او هم،همرنگ مینای من است. پیراهنش هم همرنگ لچکش است. به موها و چشم های روشنش می آید. 
بالاخره کار او هم تمام می شود و هر چهار نفرمان از اتاق خارج می شویم. 
فرح می گوید:
-خب خب بی بی مثل هرسال مارو از نشستن با پیرپاتالا معاف کرده و این به نفع همه س. النا تقریبا می دونه رسم اینجا چجوریه اما من برات توضیح میدم تا بفهمی چخبره.
کنارم می ایستد و دست پشت کمرم می گذارد. 
-ببین ما هرسال آتیش روشن می کنیم تا قبل نیمه شب کنار آتیش می شینم و ساز محلی میاریم و پسرا برامون می زنن. پارسال سیاوش بود خیلی خوب میزد امسال نمی دونم کی میخواد بزنه!! 
باز هم او. حتی اگر نباشد اسم نحسش باید همه جا باشد. 
-ولی خب اشکال نداره مجبوریم گوش بدیم به عادل و صدای بدش.
بلند می خندد . ادامه می دهد:
-البته پسرعموم صدای خوبی داره ها ولی به پای سیاوش نمیرسه.
سعی می کنم لبخندی بزنم تا متوجه تغییر رفتارم نشود. 
-خب این از قانون اول. صبح باید با بزرگترا یا زودتر بیدار شیم. این دستور اکید بی بیه. باید حتما مثل بقیه ی مردم روستا بریم آب از چشمه بیاریم میگی چرا؟خب اینم از دستورات بی بیه که می خواد نوادگان پسراش چم و خم زندگی روستایی رو یاد بگیرن. ناهار و شامم حتما باید با بزرگترا بخوریم. این از قانون دوم. حالا سوم، بی بی میذاره به حال خودمون باشیم و کارمون نداره. می تونیم بریم تا زمین های اطراف اما تا قبل از غروی آفتاب باید برگردیم عمارت هرکی نیاد... هرکی نیاد چی میشه؟
نگاهش می کنم و منتظرم ادامه اش را بگوید:
-هیچ چیز خاصی نمیشه ولی با بی بی طرفه. 
می خندد. این دختر واقعا یک مشکل روانی داشت یا خودش را انقدر سرخوش و بیخیال نشان می داد؟!
-خب دیگه فعلا همینا یادم بود. راستی من نمی دونستم تو عاشق اسب و اصطبلی! بی بی به پسر احمد گفته بهت یاد بده.
ذوق زده به چیزی که شنیدم واکنش نشان دادم:
-واقعا؟!
-آره عزیزم واقعا. منتها تو باید زودتر بیدار شی صبح ها به محض طلوع آفتاب باید بری تا یادت بده و قبل از صبحانه برگردی.
سرم را با هیجان تکان می دهم و تاییدش می کنم. 
-حتما حتما... باید از بی بی تشکر کنم.
-نه عزیزم نمی خواد. بی بی از اینکه ازش تشکر کنن بدش میاد.
-واقعا؟
-اوهوم.
روبه النا با هیجان می گویم:
-تو نمیای؟باهم یاد بگیریم.
بی حوصله و کوتاه می گوید:
-نه.
از عمارت خارج شدیم و به طرف انتهای باغ قدم برداشتیم که با نور آتش مزین شده بود. تعداد زیادی جوان می دیدم که تقریبا هیچکدام را نمی شناختم.همه به جز پسر ها لباس های محلی پوشیده بودند. اما نمی دانم چرا حس می کردم لباس من از بقیه بسیار زیباتر است. 
کیارش را دیدم که خیره به آتش کنار یکی از جوانان نشسته و به حرف های او گوش می کند. البته ظاهرا گوش می کند.
سرش را بالا می آورد و اول چشمش به من می خورد. با نگاهش نگاه جوان کنارش هم به من میخورد. 
کیارش، انگشت شست  اشاره اش را به هم چسباند. این یعنی او هم از ظاهرم راضی است. سپس نگاهش به النا افتاد و مبهوت او شد.
لبخند روی صورتم نشست. می توانم عشقش را از چشمانش بخوانم . کنار فرحناز می نشینم. هنوز می توانم نگاه خیره ی همان پسر را حس کنم اما سرم را پایین می اندازم و با سنگ زیر پایم سرگرم می شوم. 
نگاهش آنقدر سنگین است که نمی توانم حرکتی انجام دهم. لحظه ای نگاهش می کنم. چشمان روشنی دارد و پوستش هم سفید است. موهایش کوتاه است و رو به بالا شانه زده. پوفی می کشم که فرحناز متوجهم می شود.
-چی شده آلا؟
لبخندی می زنم:
-هیچی!
نگاهش به همان پسر می افتد و پوزخندی می زند.
-حواست به خودت باشه آلاله.
نگران نگاهش می کنم:
-چرا؟
دستانم را می گیرد و می گوید:
-اونی که داره نگات می کنه رامینه. نوه ی عمو فرزاد، بزرگترین نوه ی عمو فرزاده و بیست و یک سالشه. اصلا حرفای خوبی پشتش نمیزنن.البته میگم حرف اما تو بشنو واقعیت. آدم درستی نیست و پشتش به باباش گرمه چون تک پسره. 
لبخندی به نگرانی اش می زنم:
-نگران نباش حواسم هست.
-می دونم عزیزم ولی لازم بود بگم که ازش دور باشی. ولی زیادم خودت و نگیر براش و زیاد ازش فرار نکن. می دونی که پسرا دنبال دخترایی میرن که پسشون بزنن. پس رفتار نرمالی باهاش داشته باش.
-چشم.
بدون آن که به او نگاه کنم حواسم پرت جای خالی النا می شود.
با تعجب فکر می کنم که کجا رفته.  او تا لحظه ی آخر با خودمان بود.
-با کیارش رفتن.
به فرحناز نگاه می کنم و منتظر می شوم بیشتر توضیح دهد:
-کیارش بهش علامت داد اونم رفت.
می خندم و صدای خنده ام بین صحبت های جمع پسران گم می شود اما کسی توجهی نمی کند:
-چطوری حواست به همه چی هست؟
چشمکی می زند و می گوید:
-من نوه ی فخریه خاتونم ناسلامتی!
من هم می خندم. بلند و بدون ترس.
بدون حس گم شدن . می خندم و خودم را رها میکنم.رها از افکار سیاوش که مرا می ترساند، رها از مادرم که مرا دوست ندارد،رها از آریایی که نیست.
رها از پدری که نمی دانم زیر کدام گوشه از سقف این آسمان بی کران رها شده...
*** 

 

*لچک: نوعی کلاه

*مینا:روسری بزرگ که روی لچک میگذارند.

***

نظرتون راجع به این پست رو بنویسید❤️

لینک نقد رمان

  • پسندیدم 5
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قرص ماه در آسمان به زیبایی می درخشد و من هنوز خواب به چشمانم نیامده. فکرم مشغول خیلی چیز هاست. نمی دانم این از خاصیت شب است که هورمون دلتنگی را ترشح می کند یانه؟ اما امشب هم مثل اکثر شب ها دلگیرم. دلم گرفته و تنگ است اما نمی دانم برای چه کسی! واقعا نمی دانم در این لحظه دلتنگ چه کسی هستم اما بغض گلویم را می فشارد.تنگ و دردناک...
درست مثل هرشب همان حفره ی توخالی و سیاه را درون قلب و احساسم حس میکنم. 
این جا ماندن فایده ندارد. بدون آن که تکانی به پتوی گلبافت مشترکم با النا بدهم از جایم بر میخیزم. شال بلندی سرم می کنم و بعد از پوشیدن مانتو با همان شلوار قری از اتاق خارج می شوم. 
آرام و آهسته از پله های منتهی به خارج عمارت پایین می آیم. 
وارد باغ می شوم و به راهم ادامه می دهم. درختی بزرگ و پیر را می بینم. برای تکیه دادن پا تند می کنم و خودم را به آن می رسانم. پایین درخت می نشینم و پاهایم جمع می کنم تا سرما کمتر به جانم نفوذ کند. 
آسمان اینجا صاف است. صاف و بدون هیچ آلاینده ای که مانع دیدن ستارگان شود. نور ماه همه جای باغ را روشن کرده و همین ترسم را کمتر می کند. 
دوست دارم یک امشب راحت باشم و هیچ فکری نکنم. درباره ی هیچکس فکر نکنم. نه پدری که نمی دانم به چه دلیل ترکش کردیم و او به چه دلیل رهایم کرد. نه آریایی که نمی دانم الان چه می کند و نه مادری که چرا تا این حد بی خیال است،یا چرا تا این حد خود را بیخیال جلوه می دهد! و اینکه چرا مرا دوست ندارد.
نمی خواهم به چیزی فکر کنم جز خاطرات خوبی که اینجا داشتم. 
همیشه روزهای آخر عید به اینجا می آمدیم و تنها خانواده ی آقاجون یعنی دایی ها و خاله رودابه اینجا بودند. البته بابک روزهای آخر را بر میگشت . 
همیشه با دایی سهراب اطراف اینجا را می گشتیم و این بهترین سرگرمی من بود. النا و سیاوش هم همراهمان بودند و گاهی کیارش. لبخندی از لذت همان روزها روی لبم می نشیند. تنها مواقعی که از خطر سیاوش در امان بودم دقیقا همین زمان بود. چون سیاوش مقابل سهراب هیچ کاری نمی توانست انجام دهد.
اما گاهی خیلی ریز اذیت می کرد. مثلا موهایم را می کشید،اما آرام طوری که صدایم در نیاید. 
لبخندم پررنگ تر می شود. سیاوش را هیچ چیز جلودار نبود و همیشه خودسر و خودرای بوده.
-به چی فکر می کنی؟
از جا می پرم و هینی بلند می کشم. بعد از دیدن النا نفس راحتی می کشم و می گویم:
-تویی؟ترسوندی منو! چرا نخوابیدی؟
بی حرف کنارم می نشیند و مثل من به آسمان نگاه می کند. درون چشمانش غم لانه کرده و این غم دلم را بیش از پیش فشرده می کند. 
دستم را روی نیمه ی صورتش می گذارم و می گویم:
-النا چی شده؟
سیبک گلویش بالا پایین می شود. او بغض دارد. چشمانش نمناک می شود. دستم را به آرام از روی صورتش کنار می زند و پاهایش را مثل جمع می کند. سپس دستانش را دور پاهایش حلقه می کند و سرش را روی آن ها می گذارد.
-خدا تقاص دلی که عاشق هست رو از معشوق می گیره؟
چشمانم گرد می شود. این حرف ها از النا بعید بود. اما سکوت می کنم تا حرفی بزند.
کمی می گذرد و او هیچ نمی گوید. یاد دل خودم می افتم. اگر آریا مرا دوست نداشته باشد خدا تقاص دل مرا از او می گیرد؟ امیدوارم هیچوقت این اتفاق نیفتد حتی اگر او مرا آنطور که دوستش دارم دوست نداشته باشد.
اما جوابی برای سوالش می دهم:
-اگر معشوق خبر از دل عاشق خبر نداشته باشه چه تقاصی می مونه؟
با صدایی دورگه جواب می دهد:
-اما من دوس دارم تقاص بگیره. 
سرش را بلند می کند و دوباره به آسمان خیره می شود. نور ماه روی صورتش افتاده و به شدت زیباترش کرده. 
-می دونی که تصمیم آقاجون راجع به من و کیارش چیه؟
با ناراحتی سر تکان می دهم. حالا دیگر مطمئن هستم شخصی در زندگی النا حضور دارد. شخصی که نمی داند النا به او علاقه دارد.
-کیارش خیلی خوبه آلا.اما وصله ی تن من نیست. من و اون زمین تا آسمون فرق داریم. عقایدمون،طرز فکرمون،نگاهامون و ... همه چی! من و کیا ،ما شدنمون افتضاحه. من کیا رو دوسش دارم اما فقط به عنوان پسر دایی نه بیشتر. همیشه پشتم بوده. من خراب می کردم و اون طوری جلوه می داد که انگار کار سیاوش بوده. کیارش همیشه خوب بوده و من این خوب بودن رو نمی خوام. این خوب بودن حق من نیست.
سکوت می کند و این بار خیلی طولانی می شود . دستم را پشت کمرش می گذارم و او بی هیچ حرفی سر روس شانه ام می گذارد. اشک از چشمانش سرازیر می شود. 
سوالم را به زبان می آورم:
-چرا بهش نمی گی دوسش داری؟
با صدای گرفته ای می گوید:
-کی؟
لبخندی می زنم و صورت آریا را تجسم می کنم:
-همون جناب معشوق رو!
-بگم که چی شه؟
- بگی که بیاد جلو. شاید اونم دوستت داشته باشه. شاید منتظر یه موقعیته. اصلا به آقاجون بگی شاید قبول کنه. شاید راضی شه که تو با اون دلبر ازدواج کنی. ببین عزیز دل من، الان دیگه مثل چندسال پیش نیست که آقاجون بخواد ببره و بدوزه، بالاخره یه نظری از تو باید بدونه دیگه. تو بگو کیارش رو دوست نداری. 
بین حرفم می پرد:
-آقاجون رو نمیشناسی!
-باشه نمی شناسمش ولی به همون آقای معشوق بگو دوسش داری شاید اونم تو رو واقعا دوست داره اما می ترسه چیزی بگه.
-اون از چیزی نمی ترسه!
پوفی می کشم:
-خب تو بهش بگو دوسش داری.
-گفتنم فایده نداره.
با تعجب خیره به او می شوم. سر بلند می کند و به نقطه ای در بی نهایت خیره می شود.
-چرا فایده نداره؟
نگاهش را به چشمانم می دوزد. عمیق نگاهم می کند طوری حس خاصی توی وجودم تکان می خورد و به ضرب پایین می افتد. از نگاهش که شدیدا شبیه سیاوش شده می ترسم. مثل وقت هایی که سیاوش با آن چشمان پرکلاغی ترسناکش برایم خط و نشان می کشد. 
-چون اون یکی دیگه رو دوست داره.
***

  • پسندیدم 5
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لباس های سوارکاری را می پوشم و بدون ایجاد هر صدایی خودم را به پسر احمد،علیرضا، می رسانم که توی اصطبل به انتظار من است. 
با دیدنم لبخندی می زند :
- فکر کردم امروز نمیاید خانوم؟
لبخند پررنگی می زنم و چطور می شد از این درس اجباری شیرین فرار کنم؟
-ببخشید خیلی منتظر موندی دیشب تا صبح نتونستم بخوابم.
-خدا بد نده خانوم، مشکلی پیش اومده؟ می خواید امروز بیخیال شیم؟
نه ی کوتاهی زمزمه می کنم و درد زیر دلم که ناشی از یک عامل درونی طبیعی است نادیده می گیرم. 
مثل هر روز کمکم می کند سوار شم. افسار را می گیرد و به بیرون اصطبل هدایت می کند. امروز انتظار دارد خودم افسار را بگیرم و اسب را هدایت کنم. کمی می ترسم اما خودم را آماده ی هرچیزی کرده ام.
مدتی طول می کشد تا از باغ عمارت به طور کامل خارج شویم و مثل همیشه تا لب چشمه برویم. از من می خواهد آرام آرام افسار را در دست بگیرم و تا آن سوی چشمه هدایتش کنم. 
کمی استرس دارم اما مدام به خودم می گویم بالاتر از سیاهی رنگی نیست.
علیرضا دور می شود و من آرام آرام اسب را حرکت می دهم. تا لب چشمه نیم ساعتی راه است و با این سرعت کم قطعا دیر تر می رسم. اما دلم این تنهایی و آرامش را می طلبد که با صدای جیک جیک گنجشک ها مزین شده.
ده روز است که از اینجا آمدنمان می گذرد.
آن شب تا صبح با النا بیدار ماندیم و او از هر دری حرف زد. از عشق بی پایانش به شخص مجهول الهویه که من حدس می زنم از دوستان دانشگاهی اش باشد. از کیارش مهربانی که با تمام وجودش النا را می طلبد. گفت بر سر دوراهی خطرناکی ایستاده. یک طرفش آدمی است که شدیدا دوستش دارد اما آن شخص از عشق النا بی خبر است و النا هرگز نمی خواهد که او چیزی بداند. یک طرف کیارشی که طبق صلاحدید آقاجون انتخاب شده . از کیارشی گفت که حاضر است از زیر بار این مسئولیت شانه خالی کند اگر و تنها اگر ، النا نخواهد. حاضر است همه چیز را گردن خودش بیندازد. 
النا می گفت و من گوش می دادم ، در ذهنم آریا را مجسم می کردم که اگر مرا نخواهد و شخصی دیگر در زندگی اش باشد من قطعا می میرم!
آریا...
قهرمان من. کسی که از بچگی خیالش را می پروراندم. در این چند روز سعی کردم به او فکر نکنم اما نشد. او در خیال شبانه ی من حضور داشت. با من پرواز می کرد و به اوج آسمان ها می رسید...
صبح همان شب ، آقاجون به طور رسمی همه را برای عقد رسمی کیارش و النا دعوت کرد که باعث شوکه شدن هر دوی آن ها شد. اما نه کیارش و نه النا حق صحبت کردن نداشتند. هر دو سر به زیر انداختند. 
اما عکس العمل مادرم جالب بود؛ پوزخند دردناکی زد و نگاه عمیق و سوزانی به آقاجون انداخت. نگاهی پر از حرف...
حتی لب های لرزانش را دیدم. نگاهش را با درد از آقاجون گرفت و کلمه ی صلاحدید را زیر لبش زمزمه کرد. 
در این چند روز هر روزش پر از اتفاق بود.
رامین با نگاهش آزارم می داد. گاهی جوری نگاه می کرد که انگار چیزی بر تن ندارم. لرزی بر تنم می نشست و اصلا دست خودم نبود که از دستش فرار می کردم. 
النا وکیارش هر روز صبح بعد از صبحانه قدم میزنند و قبل از ناهار خودشان را می رسانند.
در این زمان هم فرحناز و سیما رهایم نمی کنند. آنقدر دخترانگی خرج می دهیم و خوش می گذرانیم که گذر زمان اصلا حس نمی شود. در این بین فهمیدم فرحناز به عادل علاقه ای پنهان دارد. برایم خیلی شیرین بود قصه ی عشق آتشینش. اما چیز جالب تر این بود که عادل هم او را دوست داشت. این را اتفاقی فهمیدم. وقتی که عادل با کیارش صحبت می کردند و حواسشان به منی که پشت درخت ایستاده بودم نبود. اما این را به فرح نگفتم تا عادل خودش ، حرف دلش را به زبان بیاورد.
در این چند روز حس می کردم که النا دارد نظرش را نسبت به کیارش عوض می کند. مجبور است او را ارتقا درجه دهد. کیارش دیگر پسر دایی او نخواهد بود.
اتفاق بعدی خبری بود که همه را، به خصوص من و آقاجون را شاد کرد؛ سهراب پدر می شد. آن روز انقدر ذوق زده شده بودم که اشک از چشمانم راه افتاد و خودم را به آغوشش انداختم. مادری پوران هم کلی دعا کرد بچه سالم باشد. 
اتفاق جالب بعدی این بود که پدربزرگم، اسدالله خان تجلی، مرا فرخواند. خواسته بود نوه ی ارشد پسری اش که من باشم را ببیند. اما این وسط چیزی را بیشتر مرا شوکه کرد رفتار آقاجون و بی بی فخری بود.هر دو مخالفت کردند. این بین مادرم بود که می توانستم ترس را از تمام سلول های صورتش حس کنم. اما وقتی مخالفت سخت و محکم بی بی فخری را دید ، آرام شد. 
بعد از این اتفاق بی بی به علیرضا دستور داد بیشتر حواسش به من باشد. من درک نمی کنم که چرا باید دیدار من و اسدالله خان انقدر برای همه رعب آور باشد!
نمی دانم چقدر از زمان گذشت که چشمه در تیر رس نگاهم قرار گرفت. به سختی از اسب پایین پریدم به درختی نزدیک چشمه افسارش را بستم تا او هم خستگی در کند. علیرضا هنوز نرسیده.
دست و صورتم را با آب چشمه می شورم.چشمان خواب آلودم تازه باز شده و میتوانم رنگ ها را بهتر درک کنم. به همان درخت تکیه می دهم و به انتظار علیرضا می نشینم. 
دیشب هم مثل هر شب با فرحناز و سیما و النا تا پاسی ازشب بیدار مانده بودیم. النا و فرح بیشتر حرف می زدند ومن وسیما شنونده بودیم.سیما وضعش از من هم بدتر بود. من نظری آن بین می دادم اما سیما چیزی نمی گفت. امروز یازدهم است و اکثر خانواده به شهرهای محل سکونتشان بر میگردند. فرحناز هم امروز می رود و من دلم از رفتن او می گیرد. او باعث خنده ی من و النا می شد. 
رامین و خانواده اش هم دیروز رفتند اما رامین قول داد که برای سیزدهم دوباره بازمیگردد.این برای فرح هم عجیب بود چون رامین، از نظر او بیشتر هم مانده بود و همیشه تا پنجم بیشتر نمی ماند. هنگام خداحافظی با من نزدیکم شد و لب زد:
-به امید دیدار بانوی سوار کار!
لحنش حالم را به هم میزد. امیدوارم برای سیزدهم نیاید...
-سلام
با ترس از جا می پرم به پسر جوان خوش سیمای مقابلم نگاه می کنم. لباسش با روستائیان فرق دارد و تیپی کاملا شهری دارد. صورتش هم اصلا آفتاب سوخته نیست و این نشان می دهد برای این روستا نیست.
-میشه ازش خورد؟
به دستش نگاه می کنم که آب را نشان می دهد.
سری تکان می دهم و رو بر میگردانم تا افسار را باز کنم.چرا علیرضا نمی آمد؟
صدایش را می شنوم که دستش داخل آب برد و چند بار به صورتش آب پاشید و سپس کمی نوشید.
-چه شیرینه!
گره افسار باز نمی شد یا من استرس داشتم که راهش را نمی یافتم؟
-اهل اینجایی؟
نیم نگاهی می اندازم و دوباره روی بر میگردانم.
-بهت میاد اهل اینجا باشی.
شاید به خاطر صورت آفتاب سوخته ام می گوید. در این چند روز یک روز را هم در عمارت نبودم مدام این طرف و آن طرف می رفتم. شاید به همان دلیل صورتم تیره تر شده.
نفهمیدم کی کنارم ایستاد فقط به محض حس گرمای تنش فاصله گرفتم و او مشغول باز کردن گره اسب شد.
-من سامانم، اسم تو چیه؟
نمی دانم چرا از این آدم ترسیده ام. هاله ی اطرافش مرا می آزارد.
افسار را باز کرد و به دستم داد:
-آدما توی موقعیت های حساس باید روی نفس و اعمالشون کنترل داشته باشن. مثلا موقع ترس باید بهتر کارشون رو انجام بدن تا از مخمصه سریعتر فرار کنن. تو به جای اینکه افسار رو باز کنی گره بهش زدی!
لبخندی می زند و می گوید:
-به امید دیدار...
می رود و من رفتنش را نظاره می کنم.
با رفتنش حس ترس از تنم پر می کشد. همان لحظه علیرضا می رسد.
-اون کی بود خانوم؟
طلبکار بر میگردم و نگاهش می کنم:
-تو کجا بودی؟
با چشمانی پشیمان می گوید:
-سر راه دیدم یه کبوتر روی زمین افتاده بالش زخمیه.
کبوتر زخمی را نشانم می دهد. از رفتارم پشیمان می شوم وجوابش را می دهم.
-نمیشناختمش. فکر نکنم از اهالی اینجا بوده باشه.
سری تکان می دهد و می گوید:
-خانوم بهتره برگردیم. الان همه بیدار شدن.
***

 

  • پسندیدم 6
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

×
×
  • جدید...