رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

نام رمان:میراث پدرم

نام نویسنده:mahsa_shr

هدف نوشتن:علاقه به نویسندگی

ساعات پارت گذاری:نا مشخص

خلاصه:اقای پارسایی که از هنر های بسیاری از جمله نقاشی،نواختن و نوشتن موسیقی و طراحی لباس و جواهرات سر رشته داشته پس از مرگ خود خصومتی را برای دو دختر و برادر زاده اش بهمیراث میگذارد که زندگی همه آنها از جمله مهسا دختر کوچک را تغییر می دهد.

توی پارکینگ بودم و داشتم سوار ماشین جدیدی که خواهرم برام گرفته بود می شدم،نشستم توی ماشین ولی قبل این که در رو ببندم متوجه چیزی عقب ماشین شدم...پیاده شدم تا ببینم  چیه؛هنوز چند قدم از ماشین دور نشده بودم که سوزش عجیبی رو پشت گردنم احساس کردم و ثانیه ای نگذشت که احساس کردم دارم تار میبینم.
قبل از این که کامل بیهوش بشم صدای چند نفر رو خیلی نا واضح از دور میشنیدم و چشمام کم کم بسته شد و به خواب عمیقی فرو رفتم.
وقتی شمامو باز کردم توی اتاق بودم؛سرد و کوچک و قدیمی،یه تخت و یه میز و یه صندلی،یه پنجره به بیرون که شاخه های پیچک روشو پوشونده و به سختی چیزی از لا به لاشون دیده میشه.
آدمای اینجا با من حرف نمیزنن.منو بخواطر اینکه خواهرم حاضر به همکاری با شریک قدیمی پدرمون،مردی به اسم محمدپور نیست گروگان گرفتن.
خواهرم –برفا–طراح جواهرات و زينت آلات ماهریه
اون مردیکه عوضی می خواد تا خواهرم طرحاشو به اسم اون بفروشه.
از وقتی اومدم اینجا بجز اونی که هر روز برام صبحونه و ناهارو شام میاره کسی رو نمیدیدم.
توی فکر فرو رفته بودم که با صدای در به خودم اومدم...
مردی که از در اومد داخل اونی نبود که همیشه میومد یکی دیگه بود.
با خودم فکر کردم حتما خواهرم قبول نکرده که باهاشون کار کنه اونام از منتظر موندن خسته شدن و میخوان منو بکشن.
یه آن از همین فکر ترسیدم و خودمو کشیدم عقب
و زانو هامو بغل گرفتم...
اون مرد که از ترس بی مورد من تعجب کرده بود یه قدم رفت عقب و آروم گفت:کاریتون ندارم...
ازش اروم پرسیدم:من کجام؟
چرا نمیذارین من برم؟
خواهرم حالش خوبه؟
خواست چیزی بگه که محمدپوروارد اتاق شد و با لحن حرس درآری گفت:از اقامتتون در اینجا لذت میبرین؟ بعدم بدجنس خندید.
زانو هامو که بغل کرده بودم محکم چسبیدم و آروم گفتم:خواهرم کجاس؟
-عزیزم اومدم که ببرمت پیشش
ترسیدم...یعنی درست فکرمیکردم؟
ترسیده جیغ زدم:خواهرمو کشتی بیشرف؟ها؟
میخوای منم بکشی؟
محمدپورصورتشو چسبوند به صورتمو گفت:به من میاد آدم بکشم؟
اصلاً من آذارم به یه مورچه میرسه؟
چپ چپ نگاش کردم گفتم تو بابامو دق دادی...
پوزخندى زد و زير لب چيزى گفت كه متوجه نشدم
خدا لعنتت کنه.
ناخودآگاه زدم زیر گریه عین یه بچه5 ساله گریه میکردم
صداشو نازک کردو گفت:پاشو عمویی بریم خواهرتو ببینیم گریه نکن.
تا خواستم چیزی بهش بگم شمامو بستن...دستامم همینطور...
ترس برم داشته بود... همش فک میکردم یا یه بلایی سر برفا آوردن یا می خوان با من یه کاری بکنن...
منو سوار ماشین کردن... شاید یک ساعت توی راه بودیم بعدش ماشین وایستادو منو پیاده کردن و با خودشون بردن...
انقد ترسیده بودم که حتی نمی فهمیدم چی دارن میگن.
یهو وایستادن و چشم بندو از روی چشام برداشتن...
یکم طول کشید تا موقعیتمو درک کنم...
به رو به روم که دقت کردم برفا رو دیدم...
اونم دستاشو بسته بودن و داشت جیغ میزد و تقلا میکرد
با دیدن اون منم به دستو پام افتادم شروع کردم جیغ زدن:برفاااااااااا...برررفااا....
کسی که نگهم داشته بود دستشو گرفت جلوی دهنم،چاقوشو اورد جلوی صورتم و در گوشم گفت:هییییسس!!
با برفا 5قدمی بیشتر فاصله نداشتم...
صدام در نمیومد ولی با چشام تقلا میکردم و از برفا کمک میخواستم...
اونم وضعش بهتر از من نبود...
محمدپور اومد بینمون وایستاد و با لحن مسخره ای رو به آسمون کرد و گفت:اوه خدایاا!چرا اینارو از دست من شرور نجات نمیدی؟
بعدم بلند خندید.
به طرف ما اشاره کرد و گفت بیاین نزدیک تر خودشم رفت طرف برفا...
هق هق میکردم اما از ترس این یارو که چاقو داشت صدام در نمیومد...
محمدپور رو به برفا کرد و گفت:خواهرتو دیدی؟
خیالت راحت شد؟حالا معمله رو قبول کن.برفا:بذار خواهرم بره...
اونم به چشم؛شما معامله رو قبول کن...
خواهرم نا امیدانه به من نگاه کرد...
حس کردم باید یه کاری بکنم؛خودمو زدم به بیهوشی.
شل کردم...اونی که منو نگه داشته بود که فرار نکنم داد زد:رِییس این غش کرد...
خواهرم جیغ زد:مههههساااا
روبه محمدپور با گریه گفت:چیکارش کردین ها؟؟
 حتماً زدینش حروم زاده ها...
بعدم همه رو کنار زد دوید طرف من 
محمدپور که به دستو پاش افتاده بود گفت:نه نزدیمش والله ما هیچ کاریش نداشتیم...
برفا سرمو توی بغلش گرفت...
جوری که کسی متوجه نشه براش چشمک زدم؛
اونم پیاز داغشو زیاد کرد:داد زد فریاد زد-گوشمو کَر کرد-
محمدپورم زنگ زد آمبولانس.
(محمدپور فقط از اين ترسيده بود كه اگه من چيزيم بشه برفا به هيچ عنوان براش كار نخواهد كرد)
وقتی اومدن گفتن:فشارش افتاده...از استرس زیاده
-اره از ترس جونم استرس داشتم-
خلاصه فک کنم انقد خودمو خوب به بیهوشی زدم که واقعا بیهوش شدم...
بیدارکه شدم توی بیمارستان بودم...
دوروبرم نگاه کردم؛برفا یکم اونورتر روی یه مبل خوابش برده بود.
فرهاد-پسر عمومون که برای منو برفا مثل برادر بود-با دوتا لیوان اومد داخل و فک کنم متوجه نشد من به هوش اومدم؛رفت طرف برفا و آروم صداش کرد:برفا خانووم؟
برفا چشاشو نیمه باز کرد و از فرهاد پرسید:عه کی برگشتی؟
گفت:همین الان اومدم.

برفا اومدطرف من- نمیدونم چرا زبونم بند اومده بود!-گفت :عه به هوش اومدی؟
با عجله گفت:فرهاد برو دکترو صدا کن...
دوباره به صورتم نگاه کرد که متوجه کبودیه زیر چشمش شدم؛با صدای خفه و آروم گفتم: چشمت..چی شده؟
سرشو انداخت پایین و گفت:هیچی،تو خوبی درد که نداری؟
پرسیدم:درد؟چرا باید درد داشته باشم؟من که فیلم بازی کردم!
چشماش گرد شد و گفت:فک کردم وقتی اون تیر بهت خورد برا اینکه لو نری هیچی نگفتی!
با تعجب تمام نگاش کردمو پرسیدم:من تیر خوردم؟!؟
برفا:اره به شکمت...
خواستم سرمو بیارم بالا تا ببینم درد خیییلی شدیدی توی پهلوی چپم و کمرم پیچید وصورتم کاملا جمع شد...برفا با نگرانی گفت خوبی؟
سَری تکون دادم وگفتم:اره
همون لحظه فرهاد با دکتر رسید...
دکتر اومد به مانیتور کنارم نکاه کرد بعد به کاغذای تو دستش و بعد ازم پرسید:درد نداری؟
منم گفتم توی شکمم نه ولی سَرم داره میترکه از درد...
دکتر:الان میگم به پرستارا بهت یه مسکن بزنن واز اتاق رفت بیرون.
فرهاد اومد نزدیک منو پرسید:حالت خوبه مهسا؟
چیزی لازم نداری؟
سَرمو به نشونه نه تکون دادم...
رو به برفا کردمو پرسیدم چرا تیر اندازی شد؟
محمدپور که از غش کردن منم ترسید؟!؟
برفا:خب منو از دفتر کارم بزور آوردن پیش تو همون موقع اشتم به فرهاد زنگ میزدم دقیقا وقتی گوشی وصل شد اونا هم رسیدنو منو به زور بردن
خب فرهادم شنیده بود و به پلیس خبر داده بود...
وقتی پلیس رسید محمدپور عصبانی شد...
اسلحشو به نشونه تهدید روی سر تو گرفت
من قسم خوردم که پلیس خبر نکردم
مثل اینکه اونا جامون رو از روی آمبولانسی که اومده بود پیدا کردن...
خلاصه درگیر شدیم خواست بهت شلیک کنه بهش تنه زدم که بهت نخوره...
من:خودت حالت خوبه؟
برفا:اره من خوبم...استراحت کن؛مامورای پلیس گفتن یکم بعد میان تا ازت چندتا سوال بپرسن...
چشمامو که بستم به سرعت خوابم برد و دیگه هیچی نفهمیدم...
نمیدونم چه قدر گذشت اما با سرو صدا ی فرهاد بیدار شدم...
چشمامو باز کردم و با صدای خفه پرسیدم:چه خبره؟چی شده؟!
فرهاد:برفا...برفا نیست...غیبش زده...بعد ظهری گفت میرم خونه یکم وسایل بردارم...هنوز برنگشته تلفنشم جواب نمیده...
من:مگه وقتی پلیسا اومدن محمدپور و آدماشو دستگیر نکردن؟
فرهاد:نه...برای همین نگرانشم...
من:فرهاد ناراحت نشو ولی واقعاً توی این شرایط گذاشتی تنها بره؟
فرهاد:تنها نفرستادمش...با بهراد-دوست صمیمی فرهاد-فرستادمش...اونم تلفنشو جواب نمیده!
من:به پلیسا گفتی؟
فرهاد:اره گفتم...اونام گفتن سعی میکنن پیداش کنن
نا امیدانه سَرمو توی بالش فشار دادم...
یکم که گذشت حس کردم درد شدیدی توی پهلوی چپم دارم و حس کردم داره گرم میشه...
دستمو آروم کشیدم بهش و وقتی نگاهش کردم دیدم پر خون شده...داد زدم فرهاد...فرهاد دکترو صدا کن...ولی انگار فرهاد نبود...احساس خطر کردم می خواستم داد بزنم:فرهااا...
یکی جلوی دهنمو گرفت...هرچی تقلا کردم دستو پا زدم هیچ کاری نتونستم بکنم...درد شدیدی داشتم و حس میکردم دارم بیهوش میشم...  
چشمامو که باز کردم یکم طول کشید تا بفهمم کجام...اما بلاخره فهمیدم توی همون اتاق لعنتیم
حالم از این اتاق به هم میخوره...سَرمو به طرف میز گوشه اتاق چرخوندم و...فرهااد؟؟!؟
رفتم طرفش تمام صورتش خونی بود انگار تا میخورده زدنش...
من:فرهاد؟...فرهاد خوبی؟
فرهاد:مهسا؟؟ما اینجا چیکار می کنیم؟!تو میدونی اینجا کجاس؟
من:اینجا همون اتاقیه که تمام این مدت منو توش نگه میداشتن...تو حالت خوبه؟انگار کُتکت زدن؟
فرهاد:آره حرومزاده ها تا میخوردم زدن...
من:بذا کمکت کنم...بیا اینجا روی تخت دراز بکش
فرهاد:باشه...آخ...یواش تر
من:داره ازَت خون میره...
 فرهاد:از کجام؟
من:بازوت...ایناها
اشاره کردم به دست راستش...
من: بذار یه چیزی پیدا کنم ببندمش...
داشتم دنبال یه تیکه پارچه میگشتم که زخم فرهاد و ببندم باهاش که در اتاق باز شدو محمدپور اومد داخل...                            
محمدپوربا دیدن فرهاد صورتشو جمع کرد وگفت:اُه ...اُه...منو ببخش گفتم بزننش ولی نه دیگه اینقد...
بعدم لبخند موزی زد و گفت:میگم یه دکتر بیارن بالا سرش نگران نباش...حالا اونم مث تو مهمون ماست باید با مهمون خوش رفتار بود...
می خواستم چیزی بهش بگم اما منتظر جواب نموند و رفت بیرون... چند دقیقه بعد در باز شد و دو تا مرد با یه نفر که از لباساش معلوم بود دکتره اومدن داخل من از فرهاد فاصله گرفتم تا توی دستو پاشون نباشم...
دکتره چند جای فرهاد رو باند پیچی کرد چند جاش رو هم بخیه زد...
بعد این که کارش تموم شد غمگین به من که یه گوشه کِز کرده بودمو زانوهامو بغل کرده بودم گفت:زود خوب میشه چیزیش نیست...
و منتظر هیچ جوابی از من نشد و به سرعت از اتاق بیرون ...

ویرایش شده در توسط mahsa_shr
  • پسندیدم 3
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

بعد از رفتن اون، پتوی کوچکی که داشتم رو بردم و به آرومی روی تن لخت فرهاد که از شدت درد و سرما داشت می لرزید انداختم و برگشتم گوشه اتاق و دوباره زانو هامو بغل کردم و زل زدم بهش و توی فکر فرو رفتم...ینی چی شد که دوباره اینجام؟چرا فرهادم با من آوردن؟
الان برفا کجاس؟حتما خیلی نگران ماست...
توی همین فکرا بودم که چشام سنگین شد ولی قبل از این که خوابم ببره با صدای در اتاق از جام پریدم همونی بود که همیشه برام غذا میاورد...یه سینی که توش ظرفای غذا بود روگذاشت روی میز کوچک گوشه اتاق و رفت بیرون...
رفتم سمتش و دیدم دوتا کاسه سوپ و چهار تا تیکه نون و کمی کَته پلو با سبزی توی سینی هست...
خودم داشتم ضعف میکردم ولی یکی از کاسه هارو برداشتم و رفتم نزدیک فرهاد نشستم و صداش زدم:فرهاد...داداش فرهاد پاشو...پاشو یکم از این سوپ بخور حتما خیلی گرسنه ای...
فرهاد کمی چشاشو باز کرد و هیچ جوابی نداد،قاشق رو بردم نزدیک دهنش تا بخوره ولی گفت:مهسا...مه..ساا تو خوبی اونا اذیتت که نکردن؟
با لبخند جوابش رو دادم:نه به من کاری نداشتن؛یه دکتر اومد زخمات رو بست و بهت مسکن زد...بیا اینو بخور وگرنه ضعف میکنی...بدون این که چیزی بگه کاسه سوپ رو ازم گرفت و مشغول خوردن شد منم ظرف برنج رو برداشتم و کمی ازش خوردم... با این که خیلی گرسنه بود اما میلم نمی کشید چیزی بخورم…
من:فرهاد چی شد من ودوباره آوردن اینجا؟مگه پلیسا توی بیمارستان نبودن؟
فرهاد با بی حالی گفت:چرا بودن؛قلابیاش بودن دو تا پشت در اتاق.یکیشون که فامیلیش رضایی بود گفت:داداش،همکارم اینجاس بیا باهم بریم کافه ی بیمارستان دوتا قهوه بگیریم.
اولش دو دل بودم بعد همکارش گفت من اینجام مواظبم برین برای منم یکی بگیرین...
من باهاش رفتم، ده قدم از در اتاق دور نشده بودیم که با یه چیزی زد تو  سرم و بیهوش شدم...
حتما اون یکی هم تورو بیهوش کرده بوده و دوباره آوردنت اینجا...
یه لحظه یاد این افتادم که قبل از این که بیهوشم کنن حس کردم زخمم خون ریزی کرده...
نگاهی بهش انداختم دیدم باند پیچی شده...حتما متوجه خونریزیم شده بودن...
فرهاد پرسید:خوبی؟
من:اره خوبم؛یادم افتاد که خونریزی داشتم...وخواستم که صدات کنم اما این اتفاق افتاد
چرا کتکت زدن؟
فرهاد:به اون مردیکه عوضی تا میخورد فوش دادم اونام منو کتک زدن...
سرمو انداختم پایین و از سرما پاهامو توی خودم جمع کردم
فرهاد گفت:سردته بیا اینجا کنار من بشین.
خواستم مخالفت کنم که خیلی محکم گفت: بیا اینجا مهسا.و دست راستشو بالا گرفت...رفتم توی اغوش گرمش و اون منو با دستش محکم به خودش چسبوند.حس داشتن یه پشتیبان خیلی خوب بود،اینکه تنها نیستی...توی همین فکرا بودم و متوجه نشدم که دارم گریه میکنم حس کردم دلم یه دنیا برای بابای مهربون که الان به لطف اون مرد توی سینه قبرستونه...برای مامان که آخرین بار سه ساله بودم که دیدمش آخرین خاطره ای که ازش دارم اینه که بغلم کردو مو هامو بوسید و رفت.اونقدر بعد رفتنش گریه کردم که بابام مجبور شد منو ببره بیمارستان...حس کردم خیلی دلم برای برفا تنگ شده.برفا که احتمالا الان داره از نگرانی برای منو فرهاد میمیره...
دلم برای فرهاد سوخت فرهاد که مامان و باباش رو توی همون تصادفی که مامانم هم توش بود از دست داده بود و از همون موقع با ما زندگی کرد
بابا برای منو برفا و فرهاد شد هم پدر هم مادر ما با هم بزرگ شدیم و اون شد داداش فرهاد...گریم با مرور این خواطرات تبدیل به هق هق شد بود.

ویرایش شده در توسط mahsa_shr
  • پسندیدم 3
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

فرهاد محکم تر توی بغلش منو فشرد و گفت:گریه نکن همه چی درست میشه...صدای فرهاد مثلهمیشه آرام بخش بود،همون صدای کلفت مردونه که حس اطمینان توش موج میزد.توی تاریکی اتاق
توی چشاش زل زدم و گفتم:فرهاد دلم خییلی برای بابا تنگ شده...و دوباره زدم زیر گریه،سرمو گرفت توی بغلش و گفت:ششش آروم باش مهسا،همه چی درست میشه...
نمی تونستم جلوی اشکامو بگیرم فرهادم حرفی نزد...انقد توی بغل فرهاد گریه کردم که خوابم برد...
نمیدونم چقد گذشت اما با نور شدیدی که توی صورتم می خورد بیدار شدم...یکم طول کشید تا چشمم به نور اتاق عادت کنه و بعدش متوجه شدم اون پنجره قدیمی گوشه اتاق رو باز کردن و پیچک های روشو کندن سوز شدیدی میومد...
خواستم پاشم و پنجره رو ببندم که نگاهم افتاد و دیدم توی جایی که دیشب توی بغل فرهاد خوابم برده خود فرهاد نیست کس دیگه ایه!
شروع کردم به جیغ زدن و چسبیدم به دیوار
من:آهای یکی کمک کنه...کمــک ...این کیه توی اتاقم؟...کمـــَــک...آهااا...
همون لحظه یکی سراسیمه اومد داخل و با دیدن اون مرد گفت:احمق روانی اینجا چه گُهی میخوری؟برو گمشو بیرون سگ پست...میدونی رییس چیکارِت میکنه اگه بفهمه؟
میندازتت جلوی سگا...دستشو از عصبانیت فرو برد توی موهاش بعدم رفت یقه ی اونو گرفت و بلند کرد یه سیلی آب کشیده خوابوند تو گوشش و بعد عصبی گفت:گمشو بیرون...
منم همون طور وایستاده بودم گوشه اتاق و نگاهش میکردم.اون (که بعدا فهمیدم اسمش بردیاست) با صدایی خفه گفت:خواهش میکنم این احمق رو ببخش قرار نبود همچین اتفاقی بیوفته...
خواست بره از اتاق بیرون که با لحن ملتمسانه ای گفتم:فرهاد کجاست؟
فقط گفت:رییس دستور دادن توی یه اتاق دیگه ببریمش...و رفت بیرون.
اعصابم خیلی خورد بود از این که معلوم نیست اون اشغال چند وقت این جا بوده و چیکار کرده
بی حوصله رفتم سمت پنجره و بستمش چون خیلی سرد بود توی همون لحظه بردیا برگشت و گفت:هوا سرده،این پتو و لباسارو براتون آوردم.اونا رو گذاشت لب تخت و خواست بره بیرون که گفتم:میتونم آقای محمدپور رو ببینم؟
بردیا:گفتم که تصادفی بوده خواهش می کنم چیزی به رییس نَگین چون مسئولیت اینجا با منه و...
من:نه با هاش کار دیگه ای دارم فقط بگو بیاد...
بردیاگفت:باشه. و از اتاق رفت بیرون.
رفتم روی صندلی کنار میز کوچکی که توی اتاق بود نشستم...اون جا چند تا کاغذ و مداد بود...مداد رو برداشتم و شروع کردم به کشیدن،نقاشی من به خوبی برفا نبود؛یادمه وقتی منو برفا کوچیک بودیم بابا ازَمون میخواست تا نقاشی بکشیم،مهم نبود که چی بکشیم فقط می خواست که نقاشی کنیم؛من بیشتر پُرتره میکشیدم،از بابا،عمو حمید(بابای فرهاد)، از مامان آیدا یا یه جنگل زمستونی رو میکشیدم اما برفا همیشه طرحای قشنگی از جواهرات تراش خورده رو با رنگ روغن میکشید.
بابا نقاش خوبی بود؛ تابلو هاش رو میلیون ها تومن 
میخریدن. والبته آهنگساز هم بود آهنگای محشری مینوشت.اما خودش خواننده نبود،صدای خوبی داشت اما نمیخوند،مخصوصا توی جمع.فقط گاهی برای ما زمزمه میکرد.که من این یکی استعدادشو به ارث بردم...چندین تا ساز رو بلدم که بنوازم و ترانه مینویسم.
با صدای قدم هایی که از بیرون میومد به خودم اومدم و با دیدن نقاشیم لبخندی زدم و اشکایی که بر اثر مرور خواطرات بابای عزیزم ریخته بودم رو از روی صورتم پاک کردم...حتی انقدر توی فکر فرو رفته بودم که نفهمیدم چی کشیدم!
فرهاد رو کشیده بودم صورت کشیده و ته ریش پرش با سیبیلای مردونه، ابروهای نیمه باریکش که هر کی میدید فک میکرد که ابرو هاش رو برداشته،بینی قلمی که باعث میشد بدون ریش شبیه دخترا به نظر بیاد،و چشای درشت مشکیش...
درحال تحسین نقاشی خوبم بودم که در اتاق باز شد 
 وهیکل نحس محمدپور توی چارچوب در پیدا شد.
پرسید:چیکارم داشتی؟
من:بذار فرهاد بره اون به خواسته تو از برفا ربط نداره.
محمدپور لبخند خفیفی زد و گفت:ولی فعلا بیشتر جواب داده برفای عزیزت راضی شده طرحاش روبه اسم شرکت من معرفی کنه.راستی اصلا کجا هست؟
با تعجب نگاش کردم و گفتم:مگه شما نگفتین که اونو ببرن یه جای دیگه؟
با چشای گرد شده نگام کرد و گفت:نه!
با عجله گفتم:من دیشب روی این تخت با فرهاد خوابم برد و صبح به جای اون یکی از آدمای تو اینجا بود...بغضم ترکید و گفتم:یکی دیگشون اومد و اونو با خودش برد بیرون و گفت عذر می خوام قرار نبود این اتفاق بیوفته...
محمدپور عصبانی گفت:من همچین چیزی بهشون نگفتم!و خیلی عصبانی از اتاق بیرون رفت.
تا چند دقیقه فقط صدای داد از دور میومد که واضح نبود تا این که صدای شلیک اومد!
با اون صدا از شدت ترس گریم گرفت،یه گوشه نشستم و زانو هامو بغل گرفتم و بی صدا گریه میکردم.
محمدپور به اتاق که برگشت چشمش به نقاشیم افتاد و از حرف زدن موند؛من متوجه نشدم که مسخ نقاشیم شده،
با صدایی گرفته گفتم:حالا که برفا راضی شده بذار ما بریم...
با چشمای متعجب نگام کرد و پرسید:اینو تو کشیدی؟
گفتم:آره.
دوباره زل زد به نقاشیم...

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

با حالت ملتمسانه ای گفتم:آقای محمدپور؟
سوالی نگاهم کرد و گفت:بله؟
انگار دفعه قبل چیزی از حرفام نشنیده بود،برای همین حرفمو تکرار کردم.
نفس عمیقی کشید و توی فکر فرو رفت.
نگران نگاهش میکردم؛نگران این بود که ممکنه به پلیسا بگم که کی منو دزدیده و چیکار کرده و از این چیزا...با صدایی نگران و آروم گفتم:چیزی به کسی نمیگم...شکایت قبلیمم پس میگیرم...بغض کردم وگفتم خواهش میکنم بذار بریم...
نگاه پر از افسوس و تعجب محمدپور توی نگاه نگرانم برای چند لحظه قفل شد و تا خواست چیزی بگه،بردیا از بیرون صداش زد:رییس پسرِ رو آوردیم.
محمدپور:خیلی خب ببرینش تو ماشین منم الان با این میام.
منکه خیلی از این که قرار بود از اون جا برم خوشحال بودم کف دستامو به هم کوبیدم و از روی تخت بلند شدم.محمدپور که از ذوق کردن من خندش گرفته بود گفت:بشین یه دیقه،باهات حرف دارم.
تعجم کردم والبته ترسیدم...آروم روی تخت نشستم.
دستشو برد پشتش و کُلتشو بیرون آورد...
از ترس به وضوح رنگم پرید و جیغ خفیفی کشیدم...
آروم گفت:کاریت ندارم...گوش کن من این تفنگو پنج سال پیش خریدم با ده تا تیر پرش کردم و الان با گذشت پنج سال فقط پنج بار باهاش شلیک کردم...نمیدونم منظورمو فهمیدی یا نه...من مخالف خشونتم و تا مجبور نباشم به کسی شلیک نمیکنم البته اين يه نظر شخصيه مثلا ًافرادم اينطور نيستن.مطمئن باش با شکایت کردن از من به جایی نمیرسی و من تبرعه میشم اما اگه شکایتت رو پس نگیری و بخوای موی دماغ من بشی اون موقست که مجبور میشم برای بار ششم از این تفنگ استفاده کنم(کلتشو روی پیشونیم گذاشت) گفت:میذارم اینجا و یه گولّه حرومت میکنم...حالا پا شو راه بیوفت!
کل بدنم از ترس یخ کرده بود بغضمو قورت دادم و از جام پا شدم و چند قدم به جلو رفتم یه آن همه جا تاریک شد و سرم سنگین شد...
چشمام رو که باز کردم کمی طول کشید تا موقعیتمو درک کنم،یکم که دقت کردم دیدم 
توی اتاق خودمم روی تخت خودم...دورو برم نگاه کردم و متوجه برفا شدم که روی مبل نشسته و خم شده و سرشو بین دو تا دستاش گرفته،صداش زدم:برفا؟متوجه شد به هوش اومدم و زود اومد سمتم وگفت:مهسا...مهسا خداروشکر به هوش اومدی...
من:آروم باش برفا مگه قرار بود به هوش نیام؟
برفا:وقتی پیدات کرده بودیم به خواطر زخم گلوله ای که دفعه قبل خورده بودی  ازَت کلی خون رفته بود و زخمت عفونت کرده بود...
با نگرانی گفتم:اینا رو ول کن من خوبم؛فرهاد کجاس؟
برفا سرشو پاین اندخت و نفس عمیقی کشید و گفت:توی اتاق خودش.
من:حالش خوبه؟
برفا:خوبه...ولی با کسی حرف نمیزنه!
من:باید ببینمش...خواستم پاشم که گفت:صبر کن تو که با این حالت نمیتونی از جات پاشی...به فرهاد میگم بیاد.
من:باشه. 
برفا از اتاق رفت بیرون و درو پشت سرش بست.
خیالم از این که خونه بودم راحت شد نفس عمیقی کشیدم و به این فک کردم چرا فرهاد نمیخواد با هیشکی حرف بزنه؟ حتما محمدپور یه چیزی بهش گفته مثل چیزایی که به من گفت...
در باز شد و برفا اومد داخل و گفت:نمیخواد با تو هم حرف بزنه!
از تعجب چشمام گرد شد،درحالی که داشتم از جام بلند میشدم گفتم:اینجوری نمیشه باید ببینم این پسر چِش شده!
برفا:خب...
من:نه باید ببینم چرا نمیخواد با کسی حرف بزنه؟!
 درد زیادی داشتم برای همین آروم و با کمک برفا خودمو به اتاق فرهاد رسوندم...
در اتاقش در زدم و منتظر جواب نموندم؛من:داداش فرهاد؟!؟اینجایی؟
فرهادکلافه گفت:گفتم که نمیخوام باهات حرف بزنم.
من:فرهاد،چی شده؟
فرهاد با کلافگی:مهسا خواهش میکنم...می خوام تنها باشم.
من:خب من نمیرم ولی حرفم نمیزنم ساکتم...فک کن اینجا نیستم
فرهاد عصبانی نگام کرد وگفت:مهسا اذیت نکن دیگه...
من:تو اذیت نکن من با این حالم پاشدم تا اتاق تو اومدم...
فرهاد:حالا چقدرم که اتاق من از تو فاصله داره!
با بد جنسی گفتم:بلاخره برای کسی که یه زخم گنده روی پهلوش داره که تازه عفونتم کرده خیلیه...
از جاش پرید و با ترس گفت:واقعا زخمت بدتر شده؟
من:نه بابا خوبم...ولی اگه بگی چته بهتر میشم!
فرهاد آروم برگشت تو جاش و گفت نخواستم بهتر بشی...لطفا بذار تنها باشم مهسا...
هیچی نگفتم و فقط بی صدا یه جا نشستم...
بعد یه دیقه گفت:برو دیگه!
من:گفتم که نمیتونم برم...فک کن نیستم...فک کن تنهایی!
از حالت دراز کشیده بلند شد و نشست لبه تخت؛
هیچی نگفتم،از جاش بلندشد اومد نزدیکم و خم شد؛طوری که بینیش چشبید به پیشونیم،توی یه حرکت یه دستشو برد زیر زانوم اون یکی دستشو هم حلقه کرد دور کمرم و منو بلند کرد همون لحظه از درد عجیبی که توی پهلو و کمرم پیچید جیغ تقریبا بنفشی کشیدم که باعث شد یکی از دستای فرهاد وِل بشه و من از دستش بیوفتم و یه جیغ بنفش دیگه هم بکشم.  برفا سراسیمه وارد اتاق شد و گفت:چی شده چه خبره؟
با بد جنسی و مظلومیت ساختگی ناله کردم:آهای برفا بیا کمکم کن این میخواد منو بکشه...برفا تورو خدا منو از دست این یزید نجات بده...

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

تو کتکایی که خورده به سرش حتما ضربه خورده نمیفهمه من زخمیم دارم جون میدم...

برفا نمیدونست به ننه من قریبمای من بخنده یا مظلوم نمایی کنه به عنوان معذرت خواهی از فرهاد...
خلاصه اونجوری که من از دست فرهاد ولو شدم رو زمین فقط تونستن منو با کاردک از رو زمین جمع کنن..انقد آخ و اوخ کردم که تصمیم گرفتن منو توی اتاق فرهاد بذارن چون نمیتونستن جا به جام کنن!
فرهاد گفت:من خستم میخوام بخوابم فعلااین بالشت خودتو بگیر مال منو بده بهم.
چپ چپ نگاش کردم و گفتم:بعله بایدم خسته باشی...زدی منو قشنگ خورد و خمیر کردی...
فرهاد:تقصیر خودت بود!
من:نخیر اگه یهو مث اسب آبی حمله نمیکردی و قبلش آمادگی میدادی جیغ نمیکشیدم.
فرهاد:خب اگه آمادگی میدادم مخالفت میکردی!
 با دلخوری گفتم:عه؟نه بابا؟از کی تاحالا ذهن آدما رو میخونی؟من اخلاقم اینجوری نیس که به چیزی زیاد اصرار کنم،میخوای بگو نمیخوای بگی هم به درک که نمیگی...
فرهاد:عذر خواهی کنم بالشتمو میدی؟
چپ چپ نگاهش کردم و بالشو از پشت سرم کشیدم و پرت کردم سمتش که دقیقا خورد تو صورتش،برا همین از خنده پُکیدم.
قبل از این که از اتاق بره بیرون گفتم:فرهاد آدم چیزی رو از خوانوادش پنهون نمیکنه.
فقط برگشت توی چشام زل زد برای چند لحظه،و گفت:خوانواده؟و برای جواب من منتظر نموند  و از اتاق رفت بیرون.
از این که همچین سوالی پرسید تعجب کردم،خب درسته که پسر عموی منو برفاست ولی از  پنج سالگی تا حالا با ما زندگی کرده و بابام اونو اندازه منو برفا یا حتی بیشتر دوست داشته...چی باعث شده که فکر کنه ما خوانوادش نیستیم؟توی همین فکرا بودم که با صدای تقه ای که به در خورد به خودم اومدم؛من:بیا داخل...
برفا اومد داخل و گفت:هنوز بیداری؟
من:آره،یکم حالت تهوع دارم!
برفا:احتمالا به خواطر زخمته که عفونت کرده...
بذار برم یه چیزی بیارم بخوری.
من:نه میل ندارم چیزی بخورم...نرو.
برفا:باشه...
نشست روی مبل و لیوانی که توی دستش داشت رو گذاشت رو میز و گفت:با تو هم حرف نزد نه؟ 
من:نه...اما فک کنم همون طور که محمد پور به من یه چیزایی گفت به اونم گفته باشه...
برفا:چی بهت گفت؟تهدیدت کرد؟
من:راستش من خیلی ترسیده بودم...منو فرهاد اولش توی یه اتاق بودیم بعد اونو بردن یه اتاق دیگه قبلش هم کتکش زده بودن من گفتم بذارن اون بره چون به منو تو ربط نداره اون گفت تو قبول کردی،بهش التماس کردم پس بذار ما بریم و بهش گفتم شکایتمو پس میگیرم...میدونی چی بهم گفت؟
برفا به جلو خم شد و گفت:چی؟
من:گفت من اونقد پارتی دارم که میتونم خودمو تبرعه کنم ولی اگه شکایتت رو پس نگیری میکشمت...
برفا جیغ خفیفی کشید و گفت:واقعا گفت میکشتت؟
من سرمو به نشونه تایید تکون دادم و برفا چیزی نگفت...
یه سکوت طولانی بین ما حاکم شد و هیچ کدوم چیزی نگفتیم...تا اینکه یه آن درد شدیدی توی پهلوم حس کردم که باعث شد جیغ خفه ای بکشم...
برفا به سرعت اومد سمتم و پرسید:چی شد؟
از درد نتونستم هیچی بگم،برفا گفت آروم باش باشه الان میرم زنگ میزنم به میلاد(دکتر خونوادگیمون)و رفت از اتاق بیرون...
کم کم حس کردم دارم بی حال و گرم میشم...از درد دیگه هیچی حالیم نشد و انگار به کلی از هوش رفتم...
وقتی چشمامو باز کردم نفهمیدم کجام ترسیدم که شاید دوباره به اون اتاق لعنتی برگشته باشم ولی دقیقا همون لحظه صدای برفا رو شنیدم که داشت با کسی حرف میزد،صداش زدم:برفا؟بر..فاا
برفا پرسید:بیدار شدی عزیزم؟ 
من:آره...چه خبره؟کجاییم؟
برفا:بیمارستانیم مجبور شدم بیارمت اینجا...
یه لحظه صبر کن تا دکتر رو صدا کنم و با عجله از اتاق رفت بیرون و به همرا ه دکتر و فرهاد برگشت...دکتر مشغول چک کردن دستگاهای دورم شد و چندتا از برگه هایی که توی دستش بود رو نگاه کرد و بعد دستشو گذاشت روی پیشونیم و رو به برفا گفت:تبش پایین اومده...بعد نبضمو گرفت و گفت:ضربان قلبشم طبیعیه...میگم یه دوز دیگه آنتی بیوتیک توی سرمش بزنن،وقتی سرم تموم شد می تونین ببرینش خونه...دوساعت بعد هم یه خوراک سبک مثل سوپ بهش بدین بخوره...و از اتاق رفت بیرون.
برفا گفت:من سرم درد میکنه میرم یه قهوه بگیرم،فرهاد تو هم میخوای؟
فرهاد:نه ولی باهات میام نتها نباشی مثل دفعه قبل...
برفا گفت:نه الان مهسا نباید تنها باشه و با صدای آروم تر گفت:مثل دفعه قبل و از اتاق رفت بیرون.
بعد از این که یه پرستار اومد و توی سرمم چیزی تزریق کرد و رفت رو به فرهاد گفتم:امروز چندمه؟
فرهادکمی مکث کرد و گفت:فکر کنم 2 اردیبهشت باشه،چرا میپرسی؟
من:خب پس روزت مبارک آقا فرهاد...فقط ببخشید خیلی سرم شلوغ بود نتونستم برات هدیه بگیرم.
فرهاد لبخند تصنعی زد و گفت:ممنون.
من:میدونی آدمای اون مرد خیلی عوضی بودن شبی که کنار تو خوابم برد...
نذاشت حرفمو ادامه بدم و گفت:مهسا...بس کن نمیخوام دیگه حتی به یه لحظه از دو روزی که اونجا بودم فک کنم.
من:دو روز؟
من 3ماه اونجا بودم...3 ماه!!!

ویرایش شده در توسط mahsa_shr
  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شش

فرهاد من حتی برای عید کنار خونوادم نبودم...هر روزم توی تنهایی گذشت و معلوم نیست چند بار دیگه مث اون وقتی که تورو برده بودمن و من متوجه نشدم که به جای تو کس دیگه ای کنارمه
این کارو تکرار کرده باشن...
دست خودم نبود ازش عصبانی شدم و شروع کردم داد زدن:درسته که تقصیر تو نبوده که من اونجا بودم اما حداقل الان میتونی توی آرامشی که تونستم بدست بیارم کنارم باشی،الان مثلا خودتو لوس کردی و هیچی نمیگی که چی بشه؟مگه توی این دو روز چیکارت کردن که انقد برات گرون تموم شده که دیگه حتی  حاضر نیستی با من حرف بزنی؟خب بگو دیگه کتکت زدن؟فک میکنی کتک خورن بدتر اینه که3ماه بدون اینکه عزیزترین کسات رو ببینی سر کنی؟3ماه هروز از ترس جونت فقط یه گوشه آروم بشینی و بغضتو قورت بدی؟
توی همین لحظه برفا رسید و به خواطر اینکه من داد میزدم پرسید:چی شده؟
بدون اینکه به برفا توجه کنم ادامه دادم: توی اون دو روزی که تو نمیخوای دیگه ازش حرف بزنی فقط کتک خوردی؛ولی من یه زخم تیر روی پهلوم داشتم که الان عفونت کرده.از شدت عصبانیت دمای بدنم بالا رفته بود و بخواطر فشاری که به خودم آورده بودم زخمم خیلی درد می کرد...برفا گفت:چی شده چرا داد میزنی مهسا؟
انقد از فرهاد عصبانی بودم که به حرفای برفا توجهی نکردم و ادامه دادم:هیچکدوم این دردا به اندازه از دست دادن باباي عزیزم منو نشکست...
و البته که تو مقصر هیچکدوم اینا نیستی؛حداقل نمک روی زخمم نپاش...
فرهاد:تو راست میگی؛شاید من خیلی سخت گرفتم،ولی تمام اون 3 ماه ما هم تورو کنارمون نداشتیم.اینو گفت و خیلی سریع اتاق رو ترک کرد.
برفا دلخور گفت:چی شده چرا داد می زنی؟
حوصله جواب دادن بهش رو نداشتم،فقط بی حوصله گفتم:خودشو لوس کرده و رفته تو لاک خودش،خب عصبی شدم داد زدم...کِی میریم خونه برفا؟
برفا:سرمت دیگه تقریبا داره تموم میشه؛الان دو تا پلیس می خوان بیان ازت چند تا سوال بپرسن بعد میریم.
من:وای...برفا نه...باید شکایتمونو پس بگیریم؛من دلم نمی خواد برگردم اونجا...خواهش می کنم برفا...ما باید...
برفا:خودم میدونم مهسا...محمدپور به منم گفت اگه شکاییتو پس نگیری می کشمت...ولی مهسا ما 3 ماه پیش خبر گم شدنت رو به پلیس دادیم...بعد 3ماه تیر خورده به بیمارستان آوردیمت و بعد باز از بیمارستان دزدیده شدی؛نمیشه که همینطوری شکایتمونو پس بگیریم،بذار چند روز بگذره آبا که از آسیاب افتاد شکایتمونو پس میگیریم.
خواستم جوابی بهش بدم که تقه ای به در خورد؛صدای مردی بود که اجازه پرسید:میتونم بیام داخل؟
برفا گفت:چند لحظه صبر کنید...
از جاش بلند شد اومد سمت من؛آروم گفت:هرچی میدونی بگو ولی از کسی اسم نبر.
سرمو به نشونه تایید تکون دادم،برفا پتو رو روی پاهام کشید و بعد گفت:بفرمایید داخل...
در باز شد و یه مرد قد بلند چهارشونه  که لباس پلیس تنش نبود توی چهارچوب در ظاهر شد،برفا از جاش بلند شد و گفت:سلام آقای امیری...
آقای امیری رو به برفا:سلام خانوم پارسایی
و بعد رو به من:سلام من مهراد امیری هستم.
من:مهسا پارسایی...خوشبختم.
امیری:همین طور من،حالتون بهتره انشاالله؟
من:بهترم...ممنون.
امیری:خداروشکر...من فقط چند تا سوال ازتون میپرسم...
من:بفرمایید...
امیری:شما می دونید دقیقا کجا بودید؟
من:نه
امیری:شما رو کجا نگه میداشتن؟
من:یه اتاق کوچک که پنجره داشت اما روش پوشیده بود وبیرون دیده نمی شد.
خب آدمایی که که اونجا بودن رو میدیدین؟
من:فقط یکیشون که هر روز برا غذا میاورد اما اونا اصلا با من حرف نمیزدن.
امیری:خب قیافشو یادتون میاد؟
من:بله...قد تقریبا بلندی داشت لاغر بود.قیافش...
میتونم صورتشو براتون بکشم...اگه کاغذ و مداد داشته باشین...
امیری:خب بعدا میتونید اون کار رو انجام بدین من با بچه ها هماهنگ میکنم...کس دیگه ای رو نمیدید؟یا...
من:نه...حتی برای استاده از سرویس بهداشتی یا حموم هم چمام رو میبستن و بیرون از اتاق میبردن.
امیری:ممنون خانوم پارسایی،اگه چیزی یادتون اومد که خواستین به این اطلاعات اضافه کنین با شماره من تماس بگیرین.
و یه کارت رو سمتم گرفت.کارتو ازش گرفتم و گفتم:ممنون...  و اون از اتاق رفت بیرون...
برفا اومد نزدیک و گفت واقعا انقد سخت میگرفتن؟
به نشونه اره سرمو تکون دادم و برفا  هین آرومی کشید و بغضشو قورت داد و گفت:بمیرم آبجی خوشکلم..چی کشیـدی...اینا همش تقصیر...
نذاشتم حرفشو تموم کنه و گفتم اصلا هم تقصیر تو نیست دیگه این حرفو نزن وگرنه ازت ناراحت میشم...برفا مظلوم نگام کرد و گفتم:قیافتو جمع کن خرس گنده...شبیه بچه پنج ساله هایی شدی که بستنی شون افتاده رو زمین.
بعد جفتمون زدیم زیر خنده و بعد از این که یه دل سیر خندیدیم برفا گفت:سرمت دیگه داره تموم میشه،میرم کارای ترخیصتو انجام بدم...زود برمیگردم.
من:برفا...فرهاد کجاست؟میشه بهش بگی بیاد اینجا بعد بری؟
برفا:اوخِی عمویی...میترسی تنها باشی؟
نگاهش کردم و گفتم:جدی بودم برفا...دفعه قبل...

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفت

برفا خودشو جمع کرد و گفت:ببخشید الان بهش زنگ میزنم بیاد...و تلفنشو از جیبش در آورد و شروع کرد شماره گرفتن...بعد از پنج دیقه تقه ای به در خورد...برفا:بیا داخل فرهاد...ولی به جای فرهاد آقای امیری اومد داخل و گفت:ببخشید خانم پارسایی،قلم و کاغذ پیدا کردم و می خواستم اگه میشه...من:بله...حتما بدین به من...
برفا:آقای امیری شما اینجا می مونید؟
امیری:بله...
برفا:ممنون من الان بر میگردم...و خیلی سریع رفت...من مشغول کشیدن اون مرد شدم...
همون طور که میکشیدم گفتم:من یه نفر دیگه رو هم دیدم...می گفت مسئول اونجاست...اسمش بردیا بود...
امیری:میتونید قیافه اون رو هم بکشید؟
من:میتونم ولی دقیق نه چون یه طرف صورتش انگار سوخته بود 
امیری:خب همون طور که دیدینش بکشین...
همین لحظه فرهاد اومد داخل و با دیدن امیری باهاش سلام علیک کرد...یه سلام زیر لب هم به من کرد و نشست روی مبل کنار امیری و هیچی نگفت...بعد چند لحظه امیری پرسید:آقا فرهاد کتک خوردی؟
فرهاد قضیه اون دوتا مامور قلابی رو برای امیری گفت و گفت وقتی برای دومین بار اونم با من بردن کتکش زدن...
امیری که تازه فهمیده بود چطور این دفعه مارو بردن از ما معذرت خواهی کرد بیسیمشو برداشت و از اتاق رفت بیرون...
من در حال کشیدن صورت اون مرد بودم و متوجه نشدم که فرهاد همیجوری زل زده به من...چند دیقه ای همین طور اتاق ساکت بود،اما فرهاد گفت:مهسا منو ببخش من نباید عصبانیتمو
سر تو و برفا خالی می کردم...خب نمیدونم تو هم اینو میدونستی یا نه اما مثل این که محمد پور،بابای من و بابای تو با هم شریک بودن توی همون شرکتی  که الان مال محمدپوره و یه روز بابای تو تصمیم میگیره سهامشو بفروشه و بابای منم به تبع اون کنار کشیده و این باعث شده شرکت تا مرز ورشستگی بره...همین لحظه برفا اومد توی اتاق اما چون فرهاد اومده بود روبه روی من ایستاده بود متوجه حضور برفا و آقای امیری پشت سرش نشد و ادامه داد محمدپور ترمز ماشینی که پدر مادر من و مامان تو توش بودن رو بریده و باعث شده اونا بمیرن...حالا هم میخواد براي برگردوندن شرکت به روزای اوجش از برفا استفاده کنه...خودش بغض کرده بود منم و حتی برفا هم فراموش کرده بود قراره پلیسا نفهمن و اون هم بغض کردو سر جاش نشست...فرهاد که تازه متوجه اونا شده بود و فهمید دیگه نمیشه جمعش کرد ادامه داد اگه این حرفارو با گوش خودم نمیشنیدم باور نمیکردم...
منو برفا داشتیم هق هق میکردیم و فرهاد فقط رفت روی مبل نست و سرشو گرفت بین دستاش.
امیری به من نگاه کرد و گفت شما کسی که فرهاد گفت رو میشناسید؟
من به برفا نگاه کردم و برفا جای من گفت:اره
ولی چون مهسا رو تهدید کرده بود قرار بود به کسی چیزی نگیم...
امیری سرزنش گر گفت:خانم پارسایی اصلا کار درستی نکردین...شما...
من:آقای امیری من از برفا خواستم که چیزی نگه
دلم نمی خواست برگردم اونجا،می دونید آخه...
امیری:خانم پارسایی شما اگه از اول با ما همه چی رو در میون میذاشتی هیچکدوم از این اتفاقا نمی افتاد.
من:اره اما...چه انتظاری دارین من به حد مرگ ترسیده بودم!3ماه از خوانوادم دور بودم و هیچ کس و هیچ جایی رو ندیدم...دلم نمی خواست دوباره به اون جا برگردم...
امیری:بله خانم پارسایی درک میکنم.
کشیدن صورت مرد تموم شده بود؛کاغد رو سمت امیری گرفتم و گفتم:مرد دومی رو همونطور که دیده بودم با صورت سوخته کشیدم...
امیری اومد نزدیک و همونطور که نقاشی رو برانداز میکرد گفت:میتونید بگید دقیقا چطور تهدیدتون کردن؟
من با شک اول به برفا بعد به فرهاد نگاه کردم،مطمئن نبودم که بهش بگم برا همین سریع دستمو گرفتم روی پهلوم و وانمود کردم خیلی درد می کنه...برفا با سرعت از اتاق رفت بیرون تا دکتر رو خبر کنه.
امیری توی بیسیمش چیزی گفت و بعد رو به فرهاد گفت من بررسی های لازم رو انجام میدم... وروبه من گفت:نگران نباشید خانم پارسایی دیگه هیچ وقت اونجا برنمی گردید...
همون طور که وانمود میکردم پهلوم خیلی درد میکنه سری براش تکون دادم و اون رفت بیرون.
فرهاد اومد نزدیکم و آروم گفت:چرا بهش نگفتی؟
من:چی باید بهش میگفتم؟انتظار که نداری به پلیسا       
بگم که تهدیدم کرده مثل گوسفند میکشمت اگه شکایتتو پس نگیری؟
 

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در 25 شهریور 1397 در 16:46، Mah گفته است :

توی صفحه اول باید 

اسم رمان،نویسنده،ژانر،خلاصه،هدفتون از نوشتن، ساعت پارت گذاری رو اعلام کنید

قبلا نوشته بودم

یه نفر گفت باید جداش کنم

منم جداش کردم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشت

فرهاد عصبی انگشتای شصت و سبابه شو روی چشماش گذاشت و آروم گفت:مهسا...میشه بگی دقیقا تعریفت از تهدید چیه؟
من:منظورت چیه؟
فرهاد:منظورم اینه که وقتی یکی میگه میکشمت یعنی تهدید...دیگه مثل گوسفند و بز و گوساله نداره که!!!
هم خندم گرفته بود هم میخواستم جدی باشم،خواستم چیزی بگم که برفا با دکتر وارد شد...و پشت سرشونم امیری اومد داخل...
دکتر اومد نزدیک نگاهی به زخمم انداخت و دفترچه پایین تختو برداشت و چند صفحه شو ورق زد و گفت:چیز غیر عادی نیست میگم پرستارا براتون مسکن بزنن...و از اتاق رفت بیرون.
میدونستم امیری برگشته تا سوالشو یه بار دیگه بپرسه برای همیین صورتو جمع کردم و سرمو به بالش فشار دادم...برفا اومد نزدیکم و گفت:تحمل کن الان پرستار میاد-طفلکی برفا باور کرده بود-
امیری گفت:خانوم پارسایی سابقه ای برای شخصی که صورتشو کامل کشیدین پیدا نشد اما چند نفر توی لیست روی صورتشون سوختگی شبیه اونی که کشیدین هستن؛میخواستم بپرسم اگه عکس اونا رو ببینین ممکنه تشخیص بدین که کدوم یکیه؟
من:ممکنه بتونم.
امیری:خب الان که مرخص میشید و بر میگردید خونه...اما هرچه زودتر به اداره بیاید برای تشخیص هویت ممنون میشم...
از همه خداحاظی کرد و رفت بیرون...
برفا رو به من:بهتری مهسا؟
خواستم جدی بگم اره ولی فرهاد سریع گفت فیلمش بود جواب امیری رو نده...
برفا:خدا نکشتت مهسا...
من با اعتراض گفتم:فرهاااد!!
برفا در حالی که از ساک روی مبل مانتویی در می آورد گفت:حالا چرا نمی خواستی جوابشو بدی؟
باز فرهاد زود گفت:چون تهدیدش کرده مثل گوسفند میکشتش!!به گوسفندش توجه کن...
در حالی که به فرهاد چپ چپ نگاه میکردم گفتم:
خب اون گفت من با پول همه رو میخرم و تبرعه میشم...من گفتن این حرفو به یه مامور پلیس یکم عجیب تشخیص دادم؛پس بهش نگفتم...
فرهاد با ژست حق به جانبی گفت:مهسا تعریفت از رشوه چیه؟
من:فرهاد دوباره شروع نکن،بعدم اَداشو در آوردم 
تعریفت از این چیه؟تعریفت از اون چیه؟
فرهاد ریز خندید و گفت:عصبی!!
با حرص گفتم:نخیرم اصلا عصبی نیستم...
برفا در حالی که میخندید گفت:راست میگه فقط یکم حرص میخوره...حالا کم هست ولی مهسا کم تر حرص بخور بخیه هات باز نشن...و زد زیر خنده و اومد کمکم کرد تا لباسامو با لباسای بیمارستان عوض کردم...خواستن روی ویلچر بشینم ولی قبول نکردم و فقط با کمک فرهاد خودمو تا ماشین رسوندم.
قرار شد خونه خودمون نریم چون ممکن بود امن نباشه برا همین به ویلای تابستونی  عمو حمید رفتیم.
تا رسیدیم به ویلا همه ساکت بودن 
و به آهنگ مورد علاقه برفا گوش می کردیم 
   Love can go to your head
Like a shot of something strong
Love can go to your bed
And stay there all night long
Love can go on and on
Like a Sunday morning Sparrow
Love can go to your heart
Like a sweet-talking arrow
Love can go to hell 
In a broken heartbeat minute
That's where I am without you in it
Every day is just another night by myself
Love can go to hell
Like roses in a vase of whiskey
Dying for the way you used to kiss me
Heaven knows I only wish you well
Oh, but love, yeah love 
Can go to hell
I can go to church
And fold these idle hands
I can go to work
Call some friends
Make some plans
I can get drunk on a Saturday night
And try to fall for someone new
But I'd just wake up hungover
Cursing the day I feel for you
Love can go to hell 
In a broken heartbeat minute
That's where I am without you in it
Every day is just another night by myself
Love can go to hell
Like roses in a vase of whiskey
Dying for the way you used to kiss me
Heaven knows I only wish you well
I don't blame you at all
No, I don't hate you at all
It's all love's fault
So, love can go to hell 
In a broken heartbeat minute
That's where I am without you in it
Every day is just another night by myself
Love can go to hell
Like roses in a vase of whiskey
Dying for the way you used to kiss me
Heaven knows I only wish you well
Oh, but love, yeah love 
Can go to hell
Forever's just a lie that love will tell
So love
Yeah love can go to hell
...
وقتی رسیدیم به خونه مطمئن بودم نمیتونم رو پام وایستم؛خواستم چیزی به فرهاد بگم که خودش گفت:بذا کمکت کنم...و یه دستشو برد زیر زانو هام و اون یکیو زیر کمرم گرفت و از ماشین بیرون آورد...روی دستای فرهاد بودم و داشتم دورو برو نگاه میکردم؛وارد شدیم، یه حیاط متوسط داشت با چندتا درخت بزرگ 
اطرافش...ساختمون خونه دو طبقه بود و نمایی از آجر های سفید و سقف شیروونی داشت...

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نه

ورودی ساختمون چندتا پله می خورد و بعدش یه فضای خالی تراس مانند جلوی در خونه...برفا که جلو تر از ما بود کلید رو انداخت توی در و درو وا کرد...وارد خونه که شدیم شدیدا حس میکردم آشناست و این که من قبلا این جا بودم...برفا سریع پرسید:این جا رو یادت میاد؟
فرهاد درحالی که منو خیلی اروم روی کاناپه میذاشت گفت:این جا ویلای تابستونی بابام بود...
مشخصا مهسا یادش نمیاد چون اون موقه خیلی کوچک بود که میومدیم اینجا...
من:اون قدر هام حافظم حلزونی نیس دیگه!خواطرات4 سالگیمو یادم میاد...
فرهاد بی اون که چیزی بگه رفت سمت آشپزخونه و یه لیوان آب ریخت،از توی جیب کت اسپرتش یه قوطی سفید در آورد چندتا از توش
قرص در آورد و خورد...
برفا گفت:بچه ها گرسنه این؟
من گفتم:اره...دارم میمیرم!
فرهاد:نه...من گرسنه نیستم.
برفا:خب مطمئن بودم اینجا چیزی پیدا نمیشه برا همین یه چیزایی با خودم آوردم...
رفت سمت نایلونی که کنار در گذاشته بود،برش داشت و رفت سمت آشپزخونه و گفت:یکم سوپ درست میکنم...
غریدم:من از سوپ متنففرم!!
برفا:سوپم از تو متنفره...ولی با این حالت چیز دیگه ای برات خوب نیس 
اداشو در آوردم:با این حااالت...با این حالتت!!
چیزی نگفت...من همون جا روی کاناپه دراز کشیدم و فرهاد رفت به یکی از اتاقا...کم کم داشت چشمام گرم میشد که با جیغ بنفش برفا از جا پریدم 
و این باعث شد پهلوم به حدی درد بگیره که حتی نفس کشیدن هم تا چند ثانیه برام سخت شد...
وقتی کمی بهتر شدم از برفا پرسیدم:چی شده برفا؟
فرهادم با چشای قرمز اومده بود و فک کره بود اتفاقی افتاده...برفا داشت از خنده می پوکید ولی سعی میکرد خودشو جمع کنه؛آروم گفت:ببخشید...
سوسک بود...با شنیدن کلمه سوسک تقریبا به سقف چسبیدم و جیغی بنفش تر از جیغ برفا زدم!
که باعث شد دوباره نفسم بند بیاد از درد.
فرهاد با اعصاب خردی یه نگاه به برفا انداخت...یکی به من...بعد زیر آروم گفت خدایا من چه گناهی کردم؟ و بعد رفت تو اتاق...
منو برفا زدیم زیر خنده البته برفا شدید تر چون من هنوز در حال درد کشیدن بودم بخواطر جیغ...
برفا دوباره به کارش مشغول شد...یکم بعد فرهاد رفت یه لیوان چای برای خودش ریخت و اومد روی مبل رو به روی من نشست...من که هنوز دردم کم نشده بود؛آروم گفتم:فرهاد خدا نکشتت،نفرین کردی الان پهلوم داره درد میکنه!
فرهاد که انگار از حرفم چیزی متوجه نشده بود با حالت با مزه ای سرشو آورد بالا و گفت:هاا؟
برفا که با یه سینی میومد توی سالن گفت:دوتایی جیغ زدیم برق از سه فاز فرهاد پریده؛فعلا هنو تا ریکاوری بشه طول می کشه!بعدم کاسه سوپ رو گذاشت جلوم گفت:بذار یکم سرد تر بشه...
فرهاد که کلا حواس اینجا نبود با صدای زنگ گوشیش به خودش اومد،گوشیش روکه نگاه کرد چشاش گرد شد؛با تردید اول به من و بعد به برفا نگاه کرد و بعد گوشیو زد رو اسپیکر:سلام آقای پارسایی...صدای خودش بود محمدپور...به برفا نگران و با التماس نگاه کردم...محمدپور ادامه داد:میدونم مهسا خانومم اونجاس و میشنوه؛مهسا خانووم شما نگفتی شکایتتو پس میگیری؟
با خنده ادامه داد:البته نه این که برام مهم باشه ها...نه،فقط باید پولامو الکی خرج کنم تا این چرندیاتتو پاک کنن،یادت میاد بهت چی گفتم؟خودت خواستی ششمین تیر تو سرت بخوره...بغضم ترکید خواستم چیزی بگم که برفا بهم اشاره کرد ساکت باشم،منم هیچی نگفتم...فرهاد گفت:تموم شد آقای محمدپور؟
-بله...
فرهاد:خب خدافظ...و منتظر جواب نموند و قط کرد...
متعجب برفا رو نگاه میکرم که فرهاد گفت:مکالمه رو ظبط کردم...
از شوق کف دستامو به هم کوبیدم و گفتم با این میتونن گیرش بندازن...
فرهاد گفت:می خوام با امیری تماس بگیرم...
برفا در حالی که کاسه رو از توی سینی بر میداشت گفت:کار خوبی میکنی...
منم کاسه خودمو از روی میز کنارم برداشتم و کم
کم می خوردم فرهاد چایی شو خورد و گوشیش رو برداشت و شماره ای گرفت و گوشى رو گذاشت رو اسپيكر...
فرهاد:سلام اقای امیری.
-سلام اقای پارسایی،اتفاقی افتاده؟
فرهاد:اره...یه اتفاق خوب
-بله بفرمایید...گوش میدم
فرهاد:الان محمدپور زنگ زد و تهدیدشو دوباره تکرار کرد..من مکالمه رو ظبط کردم
-چه خوب...این مدرک محکمیه توی دادگاه...
میتونید دقیقا بگید چه تهدیدی کرده؟
فرهاد:راستش...مهسا رو تهدید کرده و الان خوابه فردا که اومدیم اداره حضوری خدمتتون عرض میکنه...
-بله حتما...عالی میشه.
فرهاد:شبتون خوش سرگرد
-همین طور جناب پارسایی.
تلفن رو قط کرد و قبل از این که کسی چیزی بپرسه گفت:حضوری همه چیرو بهش بگیم بهتره.
سکوت خونه رو فرا گرفت؛منو برفا غذامونو تموم کردیم و فرهاد چایی شو خورد...فرهاد گفت:اگه جیغ نمی زنید سرم درد میکنه میخوام بخوابم..
و پا شد رفت...برفا هم بلند شد رفت توی آشپزخونه و با چندتا خشاب قرص برگشت و گذاشت جلوم تا بخورم...زیر لب غریدم:حاضرم پنج تا آپول بخورم ولی یه دونه قرص نخورم!
برفا:زیاد غر نزن...

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ده

قرصا رو که خورم رو به برفا گفتم:نمیتونم روی کاناپه بخوابم؛بیا کمکم کن بریم تو اتاق
برفا:بذا فرهاد و صدا کنم...
من:نه...نمی خواد...میتونم راه برم
برفا زیر کتفمو گرفت اولش کمی سخت بود اما بعد عادی شد...توی اتاق با احتیاط روی تخت دراز کشیدم...برفا خواست از اتاق بره بیرون که گفتم:برفا...میشه اینجا بمونی؟این مدت خیلی تنها بودم...
برفا بی اون که حرفی بزنه اومد روی تخت کنار من دراز کشید و سرمو گرفت توی بغلش و شروع کرد به نوازش کردن موهای بلند و حالت دار 
قهوه ایم...شروع کرد به خوندن ترانه شهزاده رویا همون جوری که بابا همیشه برامون میخوند...
دیدم تو خواب وقت سحر شهزاده ای زرین کمند
نشسته بر اسب سفید میومد از کوه و کمر
میرفت و آتش به دلم میزد نگاهش
میرفت و آتش به دلم میزد نگاهش
 روزی دلم رسوا می شه دریا می شه این دو چشم پر آبم
روزی که بختم وابشه پیدا میشه اون که وامد تو خوابم
شهزاده رویای من شاید تویی اون کس که شب
در خواب من آید تویی تو  
از خواب شیرین ناگه پریدم او را ندیدم دیگر کنارم به خدا 
جانم رسیده از غصه بر لب هر 
روز و هر شب در انتظارم بخدا
دیدم تو خواب وقت سحر شهزاده ای زرین کمند
نشسته بر اسب سفید میومد از کوه و کمر
میرفت و آتش به دلم میزد نگاهش
میرفت و آتش به دلم میزد نگاهش
تموم که شد تازه متوجه شدم که اشک از چشاش روون شده...توی اون تاریکی اتاق که کورسوی نوری از پنجره گوشه اتاق داخل میومد قطره های اشک روی گونه های استخونیش برق میزد...گفتم:
یاد حرف بابا افتادم که هر وقت برفا گریه می کرد میگفت:هوا گرم شده؛برفای روی کوه داره آب میشه.بعد اشکاشو پاک کردم و گفتم:حیف نیس اون چشای درشت و عسلی بارونی باشه؟...بخند
برفا نمیتونست جلوی اشکاشو بگیره .واسه همین گفتم:آبغوره گیری رو تعطیل میکنی یا برم سراغ ابزار کمکی؟برفا اشکاشو پاک کرد و گفت:نه...نه قلقلکم نده...
من:آفرین دختر خوب...حالا بخواب.
چشماشو که بست به صورتش خیره شدم...خیلی شبیه مامان بود...یاد بابا افتادم که این اواخر میگفت:مهسا اگه دلت برای مامان تنگ شد توی صورت برفا نگاه کن،برفا تو هم اگه دلت برای من تنگ شد توی صورت مهسا نگاه کن...منم که مثل خود بابا همیشه شوخ طبع بودم می گفتم:اگه دلم برای شما تنگ شد چی؟
بابا می گفت:خودتو توی آینه نگاه کن...بعدم میزدیم زیر خنده
انقدر محو خواطراتم شده بودم که متوجه نشدم برفا ازم پرسید:چرا به من زل زدی،وقتی به خودم اومدم تکونم داد گفت:مهسا چی شده؟
من:هیچی...دلم برای مامان تنگ شده بود به صورتت زل زده بودم...
برفا هم که اون خواطره رو یادش اومده بود اول بغض کرد اما بعد خندید و از جاش بلند شد
پرسیدم:چی شده؟
گفت:خب منم دلم برای مامان تنگ شده!!
می خوام خودمو تو آینه نگاه کنم.
بعد دوتایی زدیم زیر خنده و یه آن برفا گفت:هییس...هیسس...الان فرهادو بیدار میکنی...
برفا رفت سمت دستشویی منم توی فکر برفا بودم
صورت کشیده و استخونی مثل مامان داشت پوستش سفید بود.بابا می گفت وقتی به دنیا اومد انقدر سفید بود که تصمیم گرفت اسمشو برفا بذاره...بینیش تو بچگی به لطف من شکست و با این که جراحیش کردن مث قبل خوشکل نشد
لباش معمولی بود نه خیلی درش نه خیلی ریز اما همیشه خدا قرمز!همیشه بهش میگفتم:خوش به حالت هیچ وقت لازم نیس رژ بزنی...
اما من پوست گندمی و صورت تپل تری نسبت به 
برفا دارم،چشمام به قول مامانم شکلاتی و درشته 
اما خب به خواطر عینکی که همیشه میزدم زیرشون گود شده بود البته که یه سال پیش چشامو جراحی کردم و دیگه نیازی به عینک ندارم اما خب تقریبا 10 سال هر روز عینک میزدم...
فک نکنم به این زودیا اثرش از بین بره...تنها چیزی که بین منو برفا و مامانمو مشترک بود ابرو های بلند و کشیده و پیوسته بود،خیلی پر و کلفت نبود اما برعکس من برفا دوست نداشت واسه همین؛همین که 18 سالش شد ابرو هاشو برداشت
و دوباره که موهاش در اومد مثل قبل پیوسته نبودن...اما من دوسشون دارم.بینیم خوش فرمه اما قلمی نیست و بر عکس برفا لبای قلوه ای بزرگی دارم.برفا معمولا آرایش نمیکنه اما من همیشه حتی توی خونه یه ریمل و رژ رو دارم چیز دیگه ای نمیزنم چون از آرایش زیاد اصلا خوشم نمیاد و یه چال گونه روی لپ چپم که اتفاقا بابا یه تابلو داره که من در حال خندیدنم و اون نقاشی انقد زیبا و ماهرانه کشیده شده که گاهی بهش حسودی میکنم و میگم این نقاشی از خودمم خوشگل تره!انقدر توی این فکرا غرق بودم که حتی نفهیدم کی برفا اومده رو به روم نشسته و بهم زل زده...
پرسید:به نقاشی که بابا از تو کشیده بود فک میکنی؟
من:اره...از کجا فهمیدی؟
برفا:هروقت بهش فک میکنی همون طوری می خندی و البته یه حسودی خاصیم ته چشات نمایون میشه که...و دیگه ادامه نداد و سرشو انداخت پایین
و واضح اشک ریخت...رفتم و آروم کنارش نشستم و گفتم:بازم برفا داره آب میشه.
چیزی نگفت و تکیه شو داد به شونه من.
دستمو انداختم دور شونش و گفتم:وقتی این داستانا تموم شد با هم میریم رُم،یادته چقدر دلت می خواست اونجا یه دفتر کار و برند خودتو داشته باشی؟
سرشو به نشونه آره تکون داد بعد بهم نگاه کرد و گفت:تو هم با من میای؟
من:معلومه که میام؛کار من توی ایران آینده نداره.
بعدشم فک کردی خواهر خوشگلمو تنها میذارم؟
ریز خندید و گفت:نگاه کن ساعت3صبحه...پاشو بریم بخوابیم که فردا روز بزرگیه.
با کمک برفا روی تخت برگشتم و توی چشم به هم زدنی خوابم برد.
با صدای برفا چشمامو باز کردم که داشت داد می زد ساعت 7:30پاشید تنبلا...و صدای فرهاد میومد که می گفت:چته برفا!سر صبح چرا داد و فریاد می کنی؟
برفا:مثل این که یادت رفته با  امیری قرار داریم؟
فرهاد در حالی که با ناله میومد سمت اتاق ما گفت:برفا اون هنوز از خواب بیدار نشده که ما بخوایم باهاش قرار داشته باشیم...
برفا اخم کرد و گفت:حرف نباشه،الان میریم اگه نبود منتظرش می مونیم تا بیاد...
با نارضایتی از زورگویی برفا از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت دسشویی
وقتى توى آينه نگاه كردم حس كردم كسي كه روبه رومِ رو نميشناسم،صورتم لاغر شده بود و زير چشام گود رفته بود!!
دست و صورتم رو شستم و از دسشويى اومدم بيرون...توي آينه قدىِ اتاق به خودم نگاه كردم و متوجه شدم كه چقدرر لاغر شدم انگار ازٓم فقط پوست و استخون مونده بود(البته نه اينكه قبلا خيلى چاق بوده باشم؛فقط نسبت به قبلا خيلى لاغرتر شده بودم)
همون لحظه برفا وارد اتاق شد و از اين كه به خودم توى آينه زل زدم تعجب كرد...
قبل از اين كه چيزى بپرسه گفتم:قبلا دوستام بهم ميگفتن استخونى الان بايد بگن مرده متحرك...
برفا:عـــِه!!اين چه حرفيه!!
من:خب چيه نگام كن شبيه عروس مرده شدم
برفا:يه بار ديگه از اين چرت و پرتا بگى آمپر ميچسبونما…بعدش خوب ميدونى چى ميشه!!زود باش حاضر شو تا عصبانى نشدم…
يه شلوار پارچه اى پوشيدم كه خيلي زخمم رو اذيت نكنه و خيلى هم مشخص نشه بدنم مثل مرده ها استخونيه و يه مانتوى نخى اسپرت سفيد…زير چشمام رو پنكك زدم تا خيلى معلوم نشه چقدر داغونم و مثل هميشه ريمل و رژ لبم رو اما از هميشه كمتر چون قرار بود بريم اداره پليس…
برفا هم مثل من يه لباس خيلي ساده پوشيد،راستش انقد سريع همه چي رو جمع كرده بودن كه بيايم اين جا كه يادشون رفته بود چند دست لباس خوب و مرتب بردارن…
خلاصه با كمكـ فرهاد سوار ماشين شدم و توى راه برفا با اقاى اميرى تماس گرفت تا مطمئن بشه كه توى محل كارشه…
تقريبا دو كليومتر با شهر فاصله داشتيم كه فهراد گفت:يه نفر يكـ ساعته پشت سرمونه و انگار داره تعقيبمون ميكنه…
با اين حرفش تٓه دلم خالى شد و بغض كردم.به فرهاد گفتم:حالا چيكار كنيم؟
فرهاد:فقط به اميرى زنگ ميزينيم و ميگيم يكى دنبالمون ميكنه و نميريم اداره پليس…
فرهاد برفا رو صدا كرد اما برفا جوابى نداد براى همين دوباره با تعجب صداش كرد:برفا!!خوبى؟؟!
برفا كه انگار تازه متوجه شده بود فرهاد داره صداش ميزنه برا همين جواب داد:ببخشيد حواسم پرت بود…چى شده؟!؟
فرهاد يه  نگاه متعجب بهش انداخت بعد گفت:به اميرى زنگ بزن بگو نميتونيم بيايم پيشت…برفا نذاشت جملشو كامل كنه گفت:چرا؟چى شده!؟!بعد برگشت و از من پرسيد:خوبى؟طوريت كه نشده؟!؟فرهاد از اينكه برفا متوجه هيچى نشده بود تعجب كرده بود و پرسيد:مهسا خوبه چيزى نيست؛برفا تو حالت خوبه؟انگار…
برفا نذاشت حرفشو تموم كنه گفت:خوبم…خوبم!!
فرهاد نگاهى نگران بهش انداخت و گفت:يه نفر داره دنبالمون ميكنه،به اميرى زنگ بزن

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ببخشید این مدت نبودم،به اینترنت دسترسی نداشتم برا همین دوتا پارت رو با هم گذاشتم

امیدوارم بخونین و خوشتون بیاد☺️

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازده

بگو نميتونيم بيايم اداره پليس…
برفا گفت:خب پس كجا بريم؟
فرهاد:نميدونم فعلا به اميرى زنگ بزن!
برفا گوشيش رو برداشت و شماره گرفت بعد گذاشت رو اسپيكر: 
برفا:سلام اقاى اميرى…ببخشيد مزاحم شدم …اِاِاِ
–بفرماييد خانم پارسايى…اتفاقي افتاده؟
فرهاد:سلام اقاى اميرى…اتفاق خاصي نيوفتاده؛ما داريم به طرف تهران ميايم ولي به نظرم يه نفر داره ما رو دنبال ميكنه برا همين نميتونيم بيايم اداره…شما جايى رو سراغ دارين كه بريم اون جا؟
مكثي كرد بعد گفت:
–ميدونيد ماشينى كه دنبالتونه چه مارك و چه مدليه؟
فرهاد نگاهي توى آينه وسط انداخت و گفت:تويوتاى شاسى بلنده…..فكر ميكنم لندكروز باشه…
–چه رنگيه؟
فرهاد:مشكى. 
–ميتونيد پلاكش رو ببينيد؟
فرهاد دوباره نگاهي به آينه انداخت ولى انگار تعجب كرد…
فرهاد با تعجب گفت:ديگه پشت سرمون نيست!!انگار غِيب شد!!؟
اميرى مكثي كرد بعد گفت:
–با خونه خودتون چقدر فاصله داريد؟
فرهاد:الان تقريبا ١/٥كيلومتر با تهران فاصله داريم؛اگه ترافيكـ نباشه يكـ ساعت ديگه خونه ميرسيم.
–خوبه؛بريد خونه تا اون موقع منم چند نفر رو ميفرستم اونجا تا مطمئن بشن كه اونا اونجا منتظرتون نيستن…خودمم به محض اينكه تونستم ميام اونجا.خانم پارسايى؟
برفا جواب داد:بله؟
–وكيل داريد؟
برفا:اره…
فرهاد پريد وسط حرفش گفت:بهتره يكي ديگه پيدا كنيم كه با محمدپور هم دست نباشه!!
برفا از اين حرف فرهاد خيلي تعجب كرد اما قبل از اين كه چيزي بگه اقاى اميرى گفت:من يه وكيل خوب ميشناسم شمارشو براتون ميفرستم؛باهاش تماس بگيرين… 
فرهاد:ممنون اقاى اميرى. 
و گوشى رو قط كرد.
برفا با تعجب گفت:معلومه چى ميگى فرهاد؟بابام از هر كسى بيشتر به اقاى خرسند اعتماد داشت… 
فرهاد:بابات يه زمانى به محمدپورم خيلى اعتماد داشت؛ولى اون باعث مرگ پدر مادر من و مادر تو شد…و بعد با اعصاب خوردى هر دوتا دستشو كوبيد رو فرمون…
ياد اون روز توى بيمارستان افتادم كه اميرى اومد و فرهاد نتونست ادامه حرفشو بگه…
ينى فرهاد براى همين از اون روز انقد عصبانيه؟ينى اون حرومزاده چي بهش گفته بود؟؟!
تصميم گرفتم به اين چيزا بعداًفك كنم چون حالم خيلى بد شده بود به فرهاد گفتم يه گوشه نگه داره…همين كه از ماشين اومدم بيرون رفتم يه گوشه واستفراغ كردم برفا رفت از عقب ماشين آب بياره فرهادم اومد سمت من كه ببينه حالم خوبه يا نه كه بهش گفتم خوبم…برفا داشت با بطرى آب ميومد،با كمكـ فرهاد بلند شدم و ما هم رفتيم سمتش،
چند قدمى با هم فاصله داشتيم كه فرهاد داد زد:برگرديد توى ماشين!!همونطور كه داشتم طرف ماشين ميدوييدم به سمتى كه فرهاد نگاه ميكرد،نگاه كردم؛ديدم ماشين شاسي بلندى داره پشت سر ماشين ما پارك ميكنه(هموني كه دنبالمون بود)خيلى با ماشين فصله نداشتم ولي قبل از اين كه به ماشين برسم صداى شليكـ تير فضا رو پر كرد و من رفتم توى هپروت…همون جا كه بودم واستادم و زل زدم به ماشين پشت سرمون…هيچى نميشنيدم انگار كلا ادراكم مختل شده…فقط ميديدم يه نفر ميومد سمتم و توي دستش يه كُلته…همون طور اون جا ايستاده بودم و ميديدم كه اوني كه ميومد سمتم كلت رو گرفته بالا و يه لحظه بعد يكي خودشو انداخت روم و همون لحظه صداى شليكـ اومد…
وقتى چشمام رو باز كردم دور و برم تاريكـ بود يكم پلكـ زدم تا شايد بتونم چيزي ببينم اما نتونستم…همينطور كه ميگذشت چشماى من بيشتر به تاريكى عادت ميكرد و بيشتر حس ميكردم به اون اتاق لعنتى برگشتم

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازده

ولي قبل اين كه بزنم زير گريه و مثل ابر بهار گريه كنم؛اتاق روشن شد و مطمئن شدم اونجا نيستم،توي اتاقى شبيه اتاق بيمارستانم،ولي بيمارستان چرا!؟،حواسمو كه جمع كردم ديدم فرهاد داره مياد سمتم و…انگار به دست چپش آتِل بسته بود،با نگرانى پرسيدم:فرهاد؟!چي شده؟چه اتفاقي…افتاده؟برفا كجاس؟
وقتى گفتم برفا صورتش جمع شد.
با نگرانى و بغض گفتم:برفا طوريش شده؟
باصدايى گرفته از بغض گفت:به قفسه سينش تير خورده؛الان از اتاق عمل آوردنش بيرون…بغضم تركيد و به وضوح اشكـ ريختم.
آروم پرسيدم:حالش خ…خوبه؟؟؟
فرهاد:دكترش گفت خوب ميشه اما بايد صبر كرد تا به هوش بياد…بينيش رو بالا كشيد انگار ميخواست گريه نكنه.
يه لحظه به فكر فرو رفتم و گفتم منكه جاييم درد نميكنه چرا من اينجام؟!!
فرهاد انگار فكرمو خونده بود گفت:وقتی برفا پرید روت تا تير نخورى آرنجت در رفت.
به دستام نگاه كردم و متوجه شدم دست راستم تا وسطاى بازوم توى  گچه!!!
پرسيدم:تو خوبى؟
بينيشو بالا كشيد و گفت:خوبم چيز مهمى نيس!
همون لحظه در اتاق باز شد و اميرى اومد داخل؛فرهاد از جاش بلند شد و گفت:سلام
اميرى:سلام اقاي پارسايى…همين الان بهم گفتن چه اتفاقى افتاده…برف اا…خانوم پارسايى خوبن؟
فرهاد خم كوچكى به ابروش انداخت و گفت:نيم ساعتى ميشه جراحيش تمام شده…دكترش گفته خوب ميشه.
اميرى يكم خودشو جمع و جور كرد و رو به من پرسيد:شما بهتريد خانم پارسايى؟
من در حالى كه داشتم سعى ميكردم از خنده نتركم گفتم:خوبم ممنون…ميشه يه كدومتون به من بگه دقيقاً چه اتفاقى افتاده؟
اميرى ترجيح داد ساكت بمونه و فرهاد گفت:اتفاق خاصى نيوفتاد فقط برفا تا سرحد مرگ رفت،بازوي من تير خورد،بازوي تو در رفت و در آخرم موبايلم به فنا رفت!!  بله ينى مدركمونم از بين رفت…اونا يه جورى فهميده بودن من مكالمه رو ظبط كردم…
من:خب وقتي انقد در مقابل تهديد طبيعى رفتار ميكني كه انگار هيچ اتفاقى نيوفتاده شكـ ميكنن ديگه!!
اميرى:خب خانوم پارسايى بهم بگين كه دقيقا چطور تهديدتون كردن؟
خب نميدونم چرا اما از اونجايي شروع كردم كه براي فرهاد دكتر آوردن و بعد داستان اون مرد ديگه رو تعريف كردم بعدم گفتم:محمدپور رفت و بعد از مدتي صداى شليك اومد و اون برگشت و به من يه كلت نشون داد و گفت اين رو پنج سال پيش خريدم و تاحالا پنج بار بيشتر ازش استفاده نكردم و گفت اگه شكايتمو پس نگيرم ششمين تيرشو توى سرم ميزنه…
فرهاد آروم گفت:اره ولى به جاى تو به برفا زده!!
اميرى رو به فرهاد گفت:خب اقاى پارسايى؛شما هم تهديد شدين؟
فرهاد نفسشو صدادار داد بيرون و گفت:تهديد نه…
و بقيه حرفشو خورد.
اميرى:هر چي كه بوده بايد بدونم اقاى پارسايى!!
نگاه نا مطمئنى به من انداخت و گفت:اقاى اميرى الان وقت مناسبى براى حرف زدن نيست…بعداً راجع بهش با هم حرف ميزنيم الان مهسا بايد استراحت كنه…
و بدون انتظار براى جواب بازوى اميرى رو گرفت و با خودش برد بيرون اما قبل اين كه كاملاً از اتاق خارج بشه صداش زدم:فرهااد…ميشه يه لحظه بياى؟
فرهاددرحالى كه ميخواست زودتر از اتاق بره بيرون:بذار برا بعد…
من:نه فرهاد،مهمه …بيا.
فرهاد با اعصاب خردى برگشت توى اتاق و گفت:چه كار مهمي دارى كه نميتوني يكم صبر كنى؟
نگاه چپ چپى بهش انداختم و گفتم:بايد برفا رو ببينم
فرهاد:بعداً ميام و با هم ميريم ببينيمش…
من:فرهاد الان چه كار مهمى دارى كه بايد بهش برسى؟
فرهاد فقط چشم غره اى رفت و گفت:زياد طول نميكشه الان برميگردم و باهم ميريم برفا رو ببينيم…
خواست بره بيرون كه من گفتم:حداقل ميپرسدى تموم شد يا نه!!
فرهاد بدانق برگشت طرفم و گفت:بله مى فرمودين!!
من:اون روز كه توى بيمارستان بودم يه چيزايى گفتى اما با اومدن برفا و اميرى نا تموم گذاشتيشون…ادامه شو بگو.
فرهاد سرخ و سفيد شد و گفت:بعدا حرف ميزنيم و با سرعت برق از اتاق رفت بيرون.
خب ينى چى ميتونه انقد فرهاد رو به هم ريخته باشه؛اون مرد محكميه…واقعاً هميشه بهترين تكيه گاه بوده براي منو برفا،حتى وقتي بابافوت شد؛با اين كه فرهاد بابارو مثل پدر خودش دوست داشت دلگرمي خوبي براي ما بود و مثل يه برادر واقعى بود.خيلى كم پيش ميومد فرهاد انقدر آشفته بشه…
توي اين فكرا بودم كه متوجه شدم دارم از گرسنگي ميميرم!!
بهم سرم وصل نبود براى همين از جام بلند شدم و از اتاقم رفتم بيرون؛در اتاق توي راهروى بلند بود كه اخرش شبيه  قسمت رسيپشن بود از راهرو گذشتم و از پرستارى كه اونجا بود پرسيدم:جايى هست كه بتونم چيزي براى خوردن بگيرم؟سلف يا رستوران؟
پرستار كه به نظر مرد مهربونى ميومد گفت:به اتاقتون برگرديد،من ميگم براتون غذا بيارن.
ازش كلی تشكر كردم و خواستم برگردم توي اتاق،ولى پشيمون شدم و بهش گفتم:ميدونيد برفا پارسايى توي كدوم اتاقِ؟كمى مكث كرد و بعد چيزى توي لپ تاپش تايپ كرد و بعد گفت:بخشICU،تخت ٦
من:اِاِاِ…چطور ميتونم برم اونجا؟
–خب شايد من بتونم كمكـ كنم.
فقط دعا ميكردم اين صدا رو اشتباه تشخيص داده باشم و محمدپور پشت سرم نباشه…اما خب خوش شانس نبودم!!
پرستارى كه اونجا بود انگار كه فهميد من ترسيدم اما قبل اين كه كارى بكنه محمدپور دستمو گرفت و منو كشيد طرف خودش و آروم گفت:بدون اين كه هيچ كار احمقانه اى بكنى با من مياى وگرنه خواهرت ميميره…

 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

×