رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
mahsa

رمان حکومت بر سرنوشت | mahsa کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

پارت ۲۴

وارد ساختمون شدم ، از قبل می دونستم که مطبش طبقه ی سوم هست. پله ها رو بالا رفتم تا این که به جلوی درِ مطب رسیدم. نگاهی گذرا به تابلوی کنار در انداختم ٰٰٰ ٰ دکتر نسیم بنافی ٰ ٰ
داخل رفتم ، با ورودم مدیسا و مریم رو دیدم که روی صندلی ها سمت چپ منتظر من نشسته بودن.
من – سلام
مریم + سلام تو کجایی ؟
مدیسا × سلام خوبی باران ؟
در جواب هردوشون گفتم : ممنون من خوبم. اومدم دیگه ، من دکتر رو نمی بینم کو پس ؟

مدیسا × الان میاد. داره اخرین بیمارش رو ویزیت می کنه 
من –اها.

دیگه چیزی نگفتم و کنارشون نشستم. نگاهی به اطرافم انداختم که میز منشی رو سمت چپم دیدم. یه در قهوه ای رنگ هم کنارش بود که حدس می زدم اتاق دکتر باشه.میزی پر از مجله جلومون گذاشته بود و دوتا گلدون بزرگ هم توی مطبش وجود داشت. چند دقیقه ی بعد دکتر بیرون اومد و رو به مدیسا اشاره کرد که داخل بریم.
لحظه اخر که وارد اتاق دکتر شدیم مریضی که قبل از ما داخل بود داشت با منشی صحبت می کرد و شنیدم که دکتر رو به منشیش گفت : « نزار کسی داخل بیاد »

داخل اتاق که رفتیم به چهره دکتر نگاهی انداختم. مشخص بود که از ما بزرگتره حدودا سی و دو یا سی و سه سالش بود اما چهره ی خیلی خوشگل و دلنشینی داشت. پوستی سفید ، موهای سیاه پر کلاغی ، چشم عسلی و دماغ عادی و دهن کوچیکی داشت. در کل زیبا بود.

رو به دکتر گفتم : سلام
 دکتر + سلام عزیزم. خوبی ؟
– تشکر.
بعد از حرف من با نگاهی به من و مریم پرسید : خب حالا بیمار من کدومتون هستید ؟

من – منم. خانم دکتر فقط زودتر تمومش کنید.
+ عجله نکن خانمی. چند هفته اس بارداری ؟
 
–نمی دونم چند هفته هست . حدودا یک ماه و نیمی باید باشه

+  چند سالته ؟

– ۲۱ سال

+ برو روی تخت بخواب.
به جایی که اشاره کرده بود نگاه کردم روبروم یه پرده ای بود پس حتما پشتش هم تخت بود. کم کم داشتم استرس می گرفتم من تا حالا همچین جاهایی نیومده بودم اون هم به خاطر همچین مسئله ای. سعی کردم استرس رو از خودم دور کنم و رفتم روی تخت خوابیدم. دستگاه های عجیبی دور و ورم می دیدم که حتی نمی دونستم کارشون چیه. 

مدیسا داشت با دکتره حرف می زد بعد از تموم شدن حرف هاشون دکتر به سمت تخت اومد تا کارش رو انجام بده.
یه آمپول توی دستش بود که می خواست به من تزریقش کنه توی همین لحظه صدای داد و فریادی توی مطب بلند شد. صدای داد منشی می اومد که می گفت :« شما نمی تونین وارد بشین ، اجازه ورود به داخل اتاق رو ندارین » یهو در اتاق باز شد.

 

@M@hta

ویرایش شده در توسط mahsa

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...