رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
.Pari.86.

رمان دل‌دادگان کی‌پاپ | *Pari.86* و مرضیه علیشاهی کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

.. پارت سوم ..

بعد از این‌که عین کوزت کار کردم و لبخند شایسته که راضی بودنش رو نشون می‌داد تحمل می‌کردم، یه جا ایستادم؛ ژست خودش رو گرفتم و اداش رو در آوردم. شایسته خودش هم خنده‌ش گرفت و با گفتن ذلیل شده، دنبالم دوید. من هم که سرعتی! کل خونه رو با سر و صدا هامون رو سرمون گذاشته بودیم و در کل صاحب‌خونه مشنگ مون رو که طبقه بالا زندگی می‌کرد، از یاد برده بودیم.

یهو در خونه به صدا در اومد و شایسته با نگاه کردن بهم التماس کرد که خودم در رو باز کنم. آهی کشیدم و سری به معنای تاسف براش تکون دادم. شالم رو روی سرم کشیدم و در رو باز کردم؛ مشنگ خان دوباره داد و هوار رو شروع کرد و فریاد کشید:

- شما دوتا خواهران غریب چه‌تونه؟ هیچ معلوم هست دارین چه غلطی می‌کنین؟ تا حالا نشده یه روز از دست شما دوتا آرامش داشته باشیم!

این مشنگ خان هم مثل همه صاحب‌خونه های دیگه اهل دعوا و دهن به دهن شدن بود. فقط یه روز اجاره خونه ت دیر می‌شد، چنان داد و هواری مثل الان راه می‌ انداخت که اون سرش ناپیدا! من هم برعکس بقیه با این یکی کاری نداشتم؛ چون برعکس اخلاقش باحال بود و هردوتامون دوستش داشتیم. دستم رو به کمرم گرفتم و بهش گفتم:

- واه واه! آقای نوروزی شما باز پیرزن غرغرو شدی؟ از شما بعیده نوروزخان! 

مشنگ خان به جای قیافه گرفتن و بیشتر هوار زدن، خندید و گفت:

- امان از دست تو دختر! از بس خندیدم که یه روده راست توی شکمم نمونده.

خودم هم خندیدم. یهو شایسته که عقب گرد کرده بود، اومد و به مشنگ خان گفت:

- ما اینیم دیگه مشنگ خان!

یهو چشم های هردوتامون بهش خیره شد؛ دختر احمق باز دوباره سوتی داد! توی خونه به نوروزی مشنگ خان می‌گفتیم و ورد زبون مون شده بود؛ حالا هم این دختر سوتی داد. برای جمع کردن حرفش، یه نیشگون ازش گرفتم و به نوروزی گفتم:

- من رو میگه دیگه! دختره از بس بهم مشنگ گفته دیگه آدم جلو روش رو نمی‌بینه.

شایسته هم حرفم رو تایید کرد و ادامه داد:

- آهان آره. من نمی‌دونستم شما اینجایین آقای نوروزی.

حالا چه جلوی این یارو مودب شده بود؛ فقط این بیرون می‌رفت، چنان بلایی به سرش می‌آوردم که از شکر چیز بدتری می‌خورد. همین بین که مشنگ خان داشت بهمون توصیه می‌کرد که آروم تر باشیم با چشم برای شایسته خط و نشون می‌کشیدم. بالاخره نوروزی رفت و همین که در بسته شد، با دست به پس کله ش زدم و حالا اون بود که فرار می‌کرد.

یه ملاقه از توی آشپزخونه برداشتم و همش پاهاش رو نشونه می‌رفتم. یهو برگشت و با کف گیر به دنبالم افتاد. خدایا! این کی کف گیر رو برداشت؟! خلاصه با کف گیر و ملاقه به جنگ مسلح پرداختیم و بعد از این‌که حسابی خسته شدیم، هردوتامون کف زمین دراز کشیدیم. ظهر هم بود و شکم هامون گشنه!

شایسته نفس نفس زنان بلند شد و خودش رو به آشپزخونه رسوند؛ کف گیر و ملاقه رو سرجاش گذاشت و دو تا تخم مرغ از توی یخچال در آورد. خداییش تخم مرغ تنها چیزی بود که برای خوردن داشتیم. اون هم که می‌دونست دل به کار نمیدم، خودش میز رو آماده کرد و غذا رو کشید. من هم عین خر شروع به خوردن کردم و حالا من مونده بودم و ظرف های نشسته.

برای این‌که خودم رو از این زحمت خلاص کنم، سمت اتاق دویدم و در روهم پشت سرم قفل کردم. حالا اگه سوسک ها باز به شکار نمی‌اومدن جای شکر داشت. لپ تاپ رو روی پاهام گذاشتم و آهنگ مورد علاقم از بی تی اس رو شروع به گوش دادن کردم.

널 위해서라면 난
برای تو، من...

슬퍼도 기쁜 척 할 수가 있었어
وقتی که نارحت بودم تونستم جوری تظاهر کنم که انگار شادم.

널 위해서라면 난
برای تو، من…

아파도 강한 척 할 수가 있었어
وقتی که آسیب دیده بودم تونستم وانمود کنم که قویَم.

사랑이 사랑만으로 완벽하길
ای کاش عشق همون عشقی بود که فکر می کردم.

내 모든 약점들은 다 숨겨지길
ای کاش می تونستم تمام نقطه ضعف های خودم رو مخفی کنم.

이뤄지지 않는 꿈속에서
من گلی کاشتم که نمی تونه در رویا شکوفه بزنه، نمی تونه به حقیقت بپیونده.

I’m so sick of this
حالم ازش بهم می خوره.

Fake Love

عشق دروغین

I’m so sorry, but it’s
شرمنده ولی این...

Fake Love
عشق دروغینه

I wanna be a good man, just for you
می خوام برات مرد خوبی باشم، فقط برای تو

세상을 줬네 just for you
می خوام همه دنیا رو بهم بریزم، فقط بخاطر تو

전부 바꿨어 just for you
می خوام همه چیز رو عوض کنم، فقط بخاطر تو

?Now I don’t know me, who are you
حالا دیگه خودم هم نمی شناسم، تو دیگه کی هستی؟

우리만의 숲 너는 없었어
اون جنگل فقط برای ماست ولی تو اونجا نیستی.

내가 왔던 route 잊어버렸어
من مسیری که ازش به اینجا رسیدم رو از یاد بردم.

나도 내가 누구였는지도 잘 모르게 됐어
حتی نمی دونم کیم!

거울에다 지껄여봐 너는 대체 누구니
دارم به آینه می گم تو دیگه کی هستی؟

널 위해서라면 난
برای تو، من...

슬퍼도 기쁜 척 할 수가 있었어
وقتی که نارحت بودم تونستم جوری تظاهر کنم که انگار شادم.

널 위해서라면 난
برای تو، من…

아파도 강한 척 할 수가 있었어
وقتی که آسیب دیده بودم تونستم وانمود کنم که قویَم.

사랑이 사랑만으로 완벽하길
ای کاش عشق همون عشقی بود که فکر می کردم.

내 모든 약점들은 다 숨겨지길
ای کاش می تونستم تمام نقطه ضعف های خودم رو مخفی کنم.

이뤄지지 않는 꿈속에서
من گلی کاشتم که نمی تونه در رویا شکوفه بزنه، نمی تونه به حقیقت بپیونده.

@f@teme.kr  @Aty.s  @Parkti

ویرایش شده توسط f@teme.kr

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                                               ...پارت چهارم...

با صدای ضربه ای که به در خورد، لای یکی از چشم هام رو باز کردم و خیره به شایسته ای شدم که عصبی نگاهم می کرد. آخر هم صدای بلندش مسئله ای شد تا دست دراز کنم و گوش هام رو بگیرم.

- دختره ی خنگ! دو دقیقه زحمت بکش، شب ها به جای اون همه فیلم دیدن زودتر بخواب که کله صبح برای بیدار کردن توی خرس قطبی، خودم رو به در و دیوار نزنم.

چشم هام رو بستم و دستم رو از روی گوشم برداشتم، با آخ و اوخ غلطی زدم و دمر روی تخت خوابیدم. در همون حال با صدایی خفه که به خاطر فرو رفتگی سرم توی بالشت نرمم شده بود، گفتم:

-ولمون کن کله صبحی شایسته، بذار بخوابم. نشو مامان بزرگ پیر.

دست گرز مانندش که روی کمرم نشست، جیغم رو به هوا برد و همین امر موجب شد از جام بپرم و به خاطر این دختره منگل هم که شده دنبالش کنم.

- صبر کن، شایسته بگیرمت تیکه بزرگه ات گوشته. دیگه نبینمت با اون دست های سنگینت من رو بزنی ها!

برای یک صدم ثانیه همون طور که به سمت آشپزخونه می رفت، برگشت طرفم و زبونی در آورد. حرصی تر از قبل جیغی کشیدم و دنبالش راه افتادم.

- شایسته!

پشت اپن سنگر گرفت و گفت:

- می دونی که سوسک ها همین دور و بران؟ یه کاری نکن الان بگیرم بریزمشون روی سرت!

تک خنده ی حرصی کردم و پا کوبان به سمت دستشویی حرکت کردم که همین امر باعث شد پاچه های بالا رفته ی شلوار خرسیم پایین کشیده بشه.

با صدای شایسته که از توی آشپزخونه داد می زد تا سریع تر کارم رو کنم و برم حاظر بشم، حرصی لب زدم:

- اه! دختر منگل! از دست مامان بزرگمون فرار کردیم اومدیم این جا. این ببو گلابی افتاد به جونمون!

از سرویس خارج شدم و با وارد شدنم به اتاق، نگاهم زوم برنامه هفتگی رنگارنگم شد. در همون حال صدام رو توی سر انداختم و داد زدم:

- هوی، شایسته! می گم ها امروز چند شنبه است؟

با چشم های ریز شده از سر جام کله ام رو عین غاز توی برنامه فرو کردم تا خط ریزم رو بخونم که با پس گردنی شایسته سرم به دیوار خورد. دستی به پیشونیم کشیدم و با اخم هایی درهم به قیافه خندونش چشم غره رفتم.

- درد و مرض، چته تو؟ کدوم کخی توی وجود تو هست که با همه فرق داره؟

یه تای ابروش رو بالا فرستاد و گفت:

- همون کخی که موجب می شه توی مشهدی به جای کرم گفتن، اصرار داشته باشی بگی کخ!

بی حوصله دستم رو توی موهای آشفته و بلندم فرو کردم که گفت:

- روز های هفته رو هم فراموش کردی؟ خاک، امروز جمعه است.

خنگ گفتم:

- کدوم جمعه؟ به وقت ایران یا اینجه؟

دستش رو به پیشونیش کوبید و حرصی گفت:

-اینجه؟

بدون حرف راهش رو کج کرد و از اتاق بیرون رفت، وا! خاک به سرم، دختره از دست رفت. چرا بدون اینکه جواب بده می ره؟ نچ نچ کنان خودم رو روی تخت پرت کردم و فکر کردم چه خوبه! امروز می‌رفتیم یه جایی که من بسی کخ می‌ریختم.

...

با بسته شدن در خونه به سمت آسانسور پا تند کردم و خوش حال و شاد و خندان به قیافه ام توی آینه ی آسانسور خیره شدم. کاپشن صورتی چرک کوتاهی تنم بود و کلاه منگوله دار سفیدی روی سرم، موهای بلندم آزادانه دورم ریخته شده بود و تیکه ای جلوی سرم حالت دار از زیر کلاه بیرون اومده بود. کتونی های عروسکی صورتی کم رنگم رو تکون دادم و با لبخند دندون نمایی به تیپم خیره شدم و توی دلم سرخوشانه ذوق کردم. به طرز فجیعی از رنگ صورتی و این مدل تیپ زدن خوشم می اومد و هرچی شیطنت توی وجودم بود، این ریختی خود نمایی می کرد؛ ولی اگه همین الان لباس سیاه تنم کنن چنان افسرده می شم که اگه کسی من رو نشناسه فکر می کنه از اول افسردگی غلیظ داشتم. بماند که منظورم از افسردگی غلیظ همون خیلی شدید بود. 

با صدای تاسف وار شایسته نگاه از خودم گرفتم و مشتاق به چشم های قهوه ایش دوختم.

- خانوم رزی خانوم! افتخار می دی چشم از خودت بگیری و پیاده شی؟

پشت چشمی براش نازک کردم و دستی به کلاهم کشیدم.

- بله، چون خیلی اصرار می کنی، افتخار می دم.

لب و دهنش رو جمع کرد و حرصی همون طور که جلوی بسته شدن در آسانسور رو می گرفت و خارج می شد، گفت:

- خجالت بکش رزی.

جیغ آرومی کشیدم و من هم از آسانسور خارج شدم، دستم رو روی شونه اش گذاشتم و خجالت زده گفتم:

- وایی، شایی! من برم بالا برات مداد بیارم تا بکشمش؟!

 با چشم های ور قلمبیده برگشت سمتم و گفت:

- وایی، رزی! این برای هفتصدمین بار.

از لای دندون های کلید شده اش ادامه داد:

- نگو شایی، یاد شاشی می افتم.

لبم رو توی دهن جمع کردم تا از شلیک خنده ام به هوا جلوگیری کنم؛ اما از اون جایی که بچه ی خودداری واقع نشدم، دهنم تا حد ممکن باز شد و صدای خنده ی مستانه ام توی پارکینگ خلوت و سوت و کور پیچید. دست های شایسته با سرعت به سمت دهنم هجوم آورد و روش قرار گرفت تا باز دوباره کسی بهمون گیر نده.

- ببند رزی! ببند فقط!

بعد از اینکه قشنگ ریز_ریز خندیدم، دلم رو گرفتم و کمی خم شدم تا از دردش کم کنم. در همون حال گفتم:

- درد بی درمون بگیری، وایی شاشی.

دوباره پقی زدم زیر خنده که خودش هم به خنده افتاد. دستم رو کشید و کشون_کشون به سمت ماشین رفتیم. قرار بود بریم کوه، شکار آهو، تفنگم که نداشتم قربون خودم برم.

ویرایش شده توسط f@teme.kr

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...