رفتن به مطلب
meli.km

رمان عاشقانه ای ناآرام / meli.km

پست های پیشنهاد شده

پارت ۱۳ 

کیان :
چشمامو باز کردم . چقدر سرم درد می کنه . به ساعت دیواری که روبروم بود نگاهی کردم . ساعت ۷ صبح رو نشون می داد . این کیه اینجا خوابیده ؟! چقدر خوشگله ؟! عه اینکه عشق خودمه ! چرا اینجا خوابیده ؟توی جام نیم خیز شدم . یه چیزی از روی پیشونیم افتاد . دستمال ؟! دستمال چرا روی پیشونی من بود ؟ یکم فکر کردم . گمـشدن دیشبمون و بارون رو به یاد آوردم . یادم اومد که حالم خیلی بد بود و تب و لرز کرده بودم . یعنی ... یعنی ملینا پاشویم کرده بود ؟! چند دقیقه نگاهش کردم . چقدر قیافش تو خواب معصوم تر می شد . دلم نمیومد بیدارش کنم و از طرفی هم اینجوری سختشه بخوابه . از جام بلند شدم . یکی از دستام رو گذاشتم پشت سرش و اون یکی دستم رو گذاشتم زیر پاهاش و بلندش کردم . اینقدر خوابش عمیق بود که متوجه نشد . از پله ها بالا رفتم ، ای بابا . حالا چیکار کنم ؟ نمیشه که در اتاق دخترا رو یهویی باز کنم . هووووف . دل رو زدم به دریا و درو باز کردم . خداروشکر همشون خواب بودن . اومدم ملینا رو بذارم رو تخت که ... طاقت نیاوردم و بوسه ای به پیشونیش زدم و بی سر و صدا از اتاق خارج شدم ...

 

****

ملینا :
صبح با صدای پچ پچ بچه ها از خواب بیدار شدم. تا چشمام رو باز کردم ، دیدم همشون زل زدن بهم .
ملینا - چیه اونجوری زل زدین به من ؟!
شبنم - حالت خوبه ؟ جاییت درد نمی کنه ؟
با حرفای شبنم ، دوباره یاد دیشب افتادم . از جنگل برگشتیم ، رفتم توی اتاق خوابیدم ، نصفه شب صدای سرفه اومد ، رفتم پایین دیدم کیانه ، دیدم تب داره ، پاشویش کردم ، همونجا خوابم برد ... پس من توی اتاق چی کار می کنم ؟مگه پایین خوابم نبرد ؟ کی منو آوردی بالا ؟! پووووف . از کسی هم که روم نمیشه بپرسم . چی بگم ؟! بگم من تا صبح کیان رو پاشویه کردم بعدش کی منو آورده بالا ؟! اصلا شاید خودم اومدم و متوجه نشدم . بیخیال . به ساعت مچیم نگاه کردم . ساعت ۱۰ رو نشون می داد . همه با هم رفتیم پایین و مشغول صبحانه درست کردن شدیم . رفتم ظرف پنیر رو روی میز بذارم ، که دیدم کیان پشت میز نشسته .
من - بهتری ؟
کیان - آره خیلی بهترم
اومدم برگردم توی آشپزخونه که صدام کرد
کیان - راستی بابت دیشب خیلی ممنونم . خیلی لطف کردی .
لبخندی زدم .
من - خواهش می کنم .                                                                                                     همه صبحانه خوردیم و رفتیم نشستیم توی هال . موبایلم رو برداشتم و وارد بازی شدم . سخت مشغول بازی کردن بودم که یه اس ام اس برام اومد . بازش کردم .
- الهی تب کنم شاید پرستارم تو باشی !
ناخودآگاه لبخندی روی لبام نقش بست . سرم رو آوردم بالا و به کیان نگاه کردم که اونم متقابلا لبخندی زد . متوجه نگاه سنگین بردیا و شدم اما به محض اینکه به سمتش برگشتم ، روشو اونور کرد .
شیدا - بچه ها امروز بریم دوچرخه سواری ؟
شبنم برگشت سمت من و کیان .
شبنم - شماها حالتون خوبه ؟ می تونید بیاید ؟
من - من که مشکلی ندارم یکم سرما خوردم که قرص خوردم حالم بهتره .
کیان - منم خوبم مشکلی نیست .
هممون حاضر شدیم و رفتیم سمت یکی از شهرک هایی که دوچرخه اجاره می دادن . هر کس یه دوچرخه برداشت و راه افتادیم توی خیابونای شهرک . کم کم همه از هم جدا شدن ولی من و مانیا و شبنم و ترنم داشتیم پا به پای هم می رفتیم . یه گروه ۴ نفره ی دختر اومدن کنارمون .
یکی از دخترا - بروبچ پایه ی کورس هستین ؟!
آخ آخ منم که عاشق کورس . با ماشینم زیاد کورس داده بودم ولی تا حالا با دوچرخه امتحان نکرده بودم . ترنم رو به دختره چشمکی زد .
ترنم - ایول هستیم !
همونجا ترمز کردیم و هممون توی یه خط ایستادیم . دریا رو به عنوان خط پایان انتخاب کردیم .ما ۴ تا کنار هم و اون ۴ تا هم کنار هم ایستاده بودن . با شمارش یکی از اون دخترا ، هممون شروع به رکاب زدن کردیم . با تموم وجودم پا می زدم . ذهنم رو خالی خالی کرده بودم . فقط به سرعت و هیجان فکر می کردم . من و ترنم پا به پای هم پیش می رفتیم و از همه هم جلوتر بودیم . کم کم داشتیم به دریا نزدیک می شدیم که طی یک عملیات انتحاری ، ترنم پیچید جلوم و من مجبور شدم ترمز بگیرم و همینم باعث کم شدن سرعتم شد.دوباره شروع به رکاب زدن کردم و از بقیه جلو بودم ولی ترنم از همه جلوتر بود . ترنم زودتر از همه رسید و پشت سرش من و شبنم و مانیا هم رسیدیم ولی اون ۴ نفر که کلا شوت بودن و آخر از همه رسیدن .
یکی از دخترا - هوووووف. خسته شدم بابا . ما خودمون پیشنهاد کورس دادیم ، خودمونم باختیم . چه ضایع !
هممون خندیدیم و بعد از اینکه ازشون خداحافظی کردیم به سمت ورودی شهرک رفتیم تا دوچرخه ها رو پس بدیم چون وقت ناهار بود .
****
آخیش ... چه حالی میده تو بخوری و بقیه جمع کنن ! مخصوصا اینکه من به این کارا هم عادت ندارم . بعد از نهار ، بچه ها پسرا رو مجبور کردن که ظرفا رو بشورن . نمیشه که ما هم بپزیم هم بیاریم هم ببریم هم بشوریم که !!!! میشه ؟؟!! خب اونا هم یه کاری بکنن دیگه . الان هم ما نشستیم و بهشون می خندیم .
ترنم  - وای خدا یعنی باید یه عکس ازتون بگیرم . خیلی باحال شدین !!!!
بردیا - برو به عمت بخند ترتر خانوم . ما رو مجبور به تحمل چه خفت هایی نمی کنن . اخه من با این قد و هیکل و قواره باید وایستم اینجا ظرفا رو کف بزنم ؟؟؟!!!
کامیار با دستای خیسش یکی زد پس کله ی بردیا
کامیار - اینقدر حرف نزن کفتو بزن می خوام آب بکشم !!!!!
هممون خندیدیم . یعنی هیکل گنده ی پسرا ، پشت سینک ظرفشویی با پیشبندی که روی لباسشون بسته بودن اوج خنده بود . فکر کنین کسی با این هیکل و قد و قواره وایسته ظرف بشوره . پسرا با شوخی و خنده ظرفا رو شستن که البته اینو هم بگم که آشپزخونه رو به گند کشیدن . کل سرامیکا خیس شده بودن و سینک هم پر کف بود . شیدا و شبنم سریع آشپزخونه رو مرتب کردن و دوباره همه یه گوشه ولو شدن . ای بابا اینا هم که اومدن شمال فقط بخوابن . بابا پاشین بریم گردشی ، تفریحی ، گشتی ، گذاری ، چیزی . ناچارا موبایلم و برداشتم و داشتم عکسایی رو که با خل و چل بازی های بچه ها گرفته بودیم رو نگاه می کردم که یادم اومد من سه روزه به مامان اینا زنگ زدم . سریع شماره خونه رو گرفتم .
مانلی - بله ؟
من - بله و بلا . تو خونه ی ما چیکار می کنی ؟!
مانلی - خونه ی مامان و بابای خودمه ، دلم می خواد . تو رو سننه ؟؟؟!!
من - یعنی ازدواج کردی ، حامله شدی ولی هنوز آدم نشدی .
مانلی - من حوصله ی چرت و پرتات رو ندارم . کارتو بگو.
من - اییییییش . کی خونس ؟
مانلی - من و مامان و بابا .
من - پس نیما کجاست ؟
مانلی - رفته نارنگی بخره !!!
یکم فکر کردم . نارنگی ؟! وسط تابستون ؟!
من - آخه الان کجا نارنگی داره ؟! بعدشم ، نارنگی واسه چی ؟
مانلی - خب هوس کردم . میره از سردخونه می خره .
از تصور مانلی با شکم قلمبه ، دلم ضعف رفت .
من - الهی خاله قربونش بره !
مانلی - ایشالله !!!!!
من - برو گمشو تو آدم نمی شی . گوشی رو بده به مامان .
بعد از صحبت کردن با مامان و بابا . وارد لیست اس ام اس هام شدم و اس ام اس کیان رو دوباره خوندم . (( الهی تب کنم شایـد پرستارم تو باشی )) نمی دونم چند بار این جمله رو تکرار کردم تا بالاخره خوابم برد ...
****
وای چقدر هوا خوبه . خوب که نه . عالیه . بعد از ظهر بعز از اینکه بچه ها از خواب بیدار شدن ، گفتیم برای شب بیایم لب دریا و سیب زمینی آتیشی بخوریم . الانم هممون سیب زمینی در دست ، داریم میریم سمت ساحل شنی. روی ماسه ها نشستیم و پسرا مشغول آتیش درست کردن شدن .                امیر - داش کیان هنوز که واسه شام زوده . توی این فضای عاشقانه و شاعرانه ، یه آهنگ نمی زنی کیفور شیم ؟!
با حرف امیر ، تازه متوجه گیتاری که روی ماسه ها کنار کیان بود شدم . کیان با لبخند گیتارش رو از کیفش در آورد و گرفت دستش . چقدر گیتارش قشنگه . مشکی ساده و براق .
کیان - چی بخونم ؟
کامیار - یه چیزی بخون که از ته دل بیاد و به ته دل بشینه .
آراد - اوهو . چه رمانتیک . ما که جفت نداریم چی ؟! حالا اشکالی نداره بخون داداش بخون .
کیان لبخندی زد و سرش رو گرفت پایین و با چند تا از سیما ور رفت . همزمان با شروع شدن آهنگش ، چشمای دریاییش رو دوخت به من ... ( متن این آهنگ رو حتما بخونید یا گوش کنید )

??????????

هر روزم فقط شده نوشتن از احساسم

 به عشق تو همین که از تو دورم

 همین که عاشقت شدم سنگ صبورم

نمیخوام فکر کنی یکی دیگه تو قلبم هست

تو عشق آخرم شدی باور کن

 تموم زندگیم تویی باورم شدی

احساسی ترین دقیقه های من این لحظست

که هستی تو کنار من

احساسم بهت عوض نمیشه عشقم

احساساتی میشم تورو میبینمت

میترسم همش ازم بگیرنت

میمیرم نباشی آخه خیس چشمم

باورت شاید نشه که من برات میمیرم

بگیری عشق و از چشات تو

میدونی چقدر دوست دارم تورو

نزدیکم بمون و از پیشم نرو

باور کن به عشق تو فقط میخونم

احساسی ترین دقیقه های من این لحظست

که هستی تو کنار من

احساسم بهت عوض نمیشه عشقم

احساساتی میشم تورو میبینمت

میترسم همش ازم بگیرنت

میمیرم نباشی آخه خیس چشمم

??????????

اینقدر این آهنگ رو با احساس و قشنگ خوند که من واقعا زبونم بند اومده بود . به خاطر مریضیش ، یکم صداش کلفت شده بود که نه تنها صداش رو بد نکرده بود ، بلکه صداش فوق العاده قشنگ شده بود . ‌دیگه نتونستم طاقت نگاه سنگین بقیه و کیان رو بیارم و از جام بلند شدم . خنگ که نبودن بالاخره کیان زل زد توی چشمای من و این آهنگ رو خوند . نمی دونستم می خوام کجا برم ولی فقط می دونستم که می خوام از اون جمع با نگاه های سنگین دور بشم . به دریا نزدیک شدم . آب ، کف کفشم رو خیس کرد. به راهم ادامه دادم . خدایا دیگه نمی تونم . دیگه نمی تونم بدون کیان تحمل کنم . دیگه نمی تونم تلاش دخترا واسه زدن مخش رو تحمل کنم . دو ساله دارم تحمل می کنم ولی دیگه خسته شدم . نمی دونم چی کار کنم . یعنی اون شعر برای من بود ؟ خب معلومه که برای من بود . زل زده بود تو چشمای من می خوند . ولی اگه برای کس دیگه ای بوده باشه چی ؟ من تحمل ندارم کس دیگه ای رو کنار کیان ببینم . دستم از پشت کشیده شد و افتادم تو بغل یه نفر . سرشو آورد نزدیک گوشم .
- احساسم بهت عوض نمیشه عشقم !
ضربان قلبم رفت روی ده هزار . تنم داغ داغ شده بود . دلم می خواست الان کلمو بکنم توی آب دریا . ولی دلم نمیومد از بغلش در بیام . دلم نمیومد حصار دستاش از دورم باز بشه . دلم نمیومد از عطر تنش فاصله بگیرم . یه نفس عمیق کشیدم و همراه با اون ، عطرشو وارد ریه هام کردم . این چه عطریه ؟ چه عطریه که ناخودآگاه در برابرش تسلیم می شم ؟ یکم منو از خودش جدا کرد و زل زد توی چشمام .
کیان - خیلی حرفا توی دلم تلنبار شده . خیلی خیلی زیاد  . دیگه نمی تونم تحمل کنم و هیچی نگم . دیگه نمی تونم در برابر چشمات ساکت بمونم . دیگه نمیشه ... به خدا نمیشه ...

ویرایش شده در توسط meli.km
  • پسندیدم 7
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱٤

قلبم با سرعت نور می تپید . تنم داغ شده بود . منظورش از این حرفا چیه ؟ چی رو می خواد بهم بگه که خیلی وقته توی دلش مونده ؟ نفسی عمیق کشید و ادامه داد :
کیان - ۴ سال پیش ، دقیقا ۴ سال پیش ، زندگی من زیر و رو شد . زندگی من با ورود یه دختر چشم طوسی به دانشگاه زیر و رو شد . دختر مظلومی که با سه تا از دوستاش برای اولین بار وارد دانشگاه شده بود و با تعجب و کنجکاوی این ور و اونور رو نگاه می کرد .
تک خنده ای کرد :
کیان - چشاشو جوری درشت کرده بود و اطراف رو نگاه می کرد که انگار تازه وارد مدرسه شده .
خندم گرفته بود . واقعا من اینجوری بودم ؟!
کیان - از همون لحظه ، از همونجا ، دلم لرزید . دلم برای چشمای طوسیش لرزید . دلم برای خانومی و نجابتش لرزید . با اینکه دختر مذهبی نبود ، ولی بازم متانت و خانومی خاصی توی رفتارش بود . روزها پشت سر هم می گذشتن . هنوز هم نفهمیده بودم عاشق اون دختر شدم . اصلا فکرش رو هم نمی کردم که من ، کیان رادفر ، کسی که به مغروری بیش از حدش توی خانواده مشهوره ، عاشق بشه ! ولی بعد یه مدت فهمیدم که عشق غرور نمی شناسه ، عشق منطق حالیش نمیشه . توی اون مدت ، خیلی با خودم درگیر بودم . کل ذهنم پر شده بود از اون دختر . لحظه ای بدون این که فکر کنم داره چی کار می کنه ، چی می پوشه و چی می خوره نمی گذشت ولی نمی دونستم چرا هنوزم باور نکرده بودم که عاشقشم . قضیه مهمونی مهناز که پیش اومد ، با بی میلی و به اصرار بچه ها حاضر شدم و به اونجا اومدم ولی وقتی دیدمش ، نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و بهش پیشنهاد رقص دادم . طی رقص ، تمام حواسم به چشمای قشنگش بود که منو مثل گربه ای مظلوم نگاه می کردن . نمی تونم حال اون شبم رو توصیف کنم . یه چیزی فراتر از عالی . چند روز از مهمونی گذشته بود و من دلم برای اون دختر تنگ شده بود تا اینکه یه روز ، بهترین خبر توی اون روز های سخت رو شنیدم . کامیار با بچه ها برنامه ریزی می کردن که یه سفر به شمال برن . اولش برام کسل کننده بود و نمی خواستم برم ولی وقتی شنیدم که اون دختر هم احتمالا به اون سفر میاد ، نتونستم نه بگم و در جا برای رفتن موافقت کردم . روزی که می خواستیم حرکت کنیم ، همش می ترسیدم اون دختر نیاد . اگه نمیومد ، واقعا نمی دونستم چه اتفاقی می افتاد . ولی انگار خدا صدام رو شنید و اون هم به اون سفر اومد . از خوشحالی توی پوست خودم نمی گنجیدم . کل راه شمال رو خوشحال بودم و لبخند روی لبم بود . با اینکه توی ماشین من نبود ، ولی حتی بودنش هم باعث دلگرمیم بود . شب اولی که اونجا بودیم ، یکی از بهترین شب های عمرم بود . اون شب توی شهربازی ، وقتی سوار ترن شدیم و اون شروع به جیغ زدن کرد ، نتونستم خودم رو کنترل کنم و ناخودآگاه بغلش کردم و اون آهنگ رو در گوشش زمزمه کردم . نمی دونستم توی دل اون چه خبر بود که سریع ساکت شد و به صدام گوش سپرد . بعد از شهربازی توی اون رستوران ، وقتی دیدم اون پسرا مزاحمش شدن و دارن بهش چرت و پرت تحویل می دن ، نتونستم جلوی خودم رو بگیرم . حتی از تصور اون حرفایی که بهش می زدن هم خونم به جوش میومد. 
وای خدا . این چرا این شکلی شد ؟! رگ گردنش به طرز باورنکردنی باد کرده بود و هر آن ممکن بود از گوشاش دود بزنه بیرون . لبخندی زدم و دستم رو روی دستش گذاشتم . با دیدن دستم که روی دستش بود ، لبخندی زد و یکم آرومتر شد .
کیان - شب بعد توی جنگل ، وقتی پاشد که برای قدم زدن بره ، نتونستم طاقت بیارم و پشت سرش راه افتادم . حواسش اصلا به من نبود و توی دنیای دیگه ای غرق شده بود . بعد از اون شب ، کلی خداروشکر کردم که همراهش رفته بودم وگرنه معلوم نبود توی اون بارون چه بلایی سرش میومد . اونشب تا صبح ، وقتی مراقبم موند و تبم رو پایین آورد ، فهمیدم که اونم نسبت به من بی احساس نیست . اونم شاید یه علاقه ای بهم داشته باشه . ولی این شاید ها، واقعا حالم رو خراب می کرد . فکر اینکه منو نخواد ، دیوونم می کرد . فکر اینکه کنار کس دیگه ای ببینمش ، قلبم رو به درد میاورد . برای همین هم یه تصمیمی گرفتم . یه تصمیم مهم . تصمیم گرفتم هرجوری شده بهش بفهمونم که دوسش دارم . برای امشب ، تصمیم گرفتم با اون آهنگ ، یه چیزایی رو بهش بفهمونم .
برای دومین بار نفسی عمیق کشید و مستقیم توی چشمام نگاه کرد :
کیان - ملینا ... دیگه نمی تونم تحمل کنم ... دیگه نمی تونم این عشق رو توی سینم نگه دارم . می خوام اعتراف کنم . آره . وقت اعترافه .
چند ثانیه توی سکوت ، به دریای آبی که الان سیاه سیاه دیده میشد ، چشم دوخت .
کیان - به اندازه ی تک تک آدم های روی زمین ، به اندازه ی تک تک ستاره های توی آسمون ، به اندازه ی این دریای بی انتها ، به اندازه ی آسمون بالای سرمون ، به اندازه ی تک تک این ماسه های زیر پامون ... دوست دارم !
جریان خون توی بدنم برعکس شد . برای یک لحظه احساس کردم ضربان قلبم از کار افتاد و بعد از اون ، مثل گنجشک شروع به تپیدن کرد . گفت . بالاخره گفت . بالاخره رویای دوسال من به حقیقت پیوست . بالاخره بعد از دوسال انتظار ، این جمله ی دو کلمه ای رو به زبون آورد .
کیان - ملینا ... من مثل بقیه ، سکوت رو علامت رضا نمی دونم . تا چیزی رو به زبون نیاری ، نمی تونم باور کنم. از طرفی هم نمی خوام توی عمل انجام شده قرارت بدم . خیلی برام سخته که بگم . خیلی . ولی اگه تو منو نخوای ...
دستم رو روی لبش گذاشتم و مانع از ادامه حرفش شدم :
من - دوساله که انتظار همچین لحظه ای رو می کشم . دو ساله که همش با خودم فکر می کنم آیا ممکنه همچین لحظه ای هم برسه ؟ الان به یه نتیجه ای رسیدم . هیچ چیز غیر ممکن نیست . هیچ چیز . الان ، دقیقا همون لحظست . همون لحظه ای که همیشه آرزوشو داشتم . کیان ... از اعماق وجودم دوست دارم.
چشماش ستاره بارون شد . با لحنی که خوشحالی توش موج می زد گفت :
کیان - می مونمت ! ( باهات می مونم )
از روی زمین بلندم کرد و شروع کرد به چرخوندن من . شالم از سرم افتاد و موهایی که نبسته بودمشون ، توی هوا پخش شدن . دستم رو انداختم دور گردنش و شروع به جیغ زدن کردم . با خوشحالی جیغ میزدم و اسمشو صدا می زدم . دلم می خواست همین الان داد بزنم خدایا شکرت ! مرسی که منو به آرزوم رسوندی . مرسی که نذاشتی برای عشق درد بکشم . ازت ممنونم ...
بعد از چند ثانیه ، منو پایین گذاشت و نشست روی ماسه ها . وا ! این چرا اینجوری کرد ؟! خیر سرم داشتیم لاو می ترکوندیم چرا یهو نشست ؟! یعنی نشد ما یه بار این اتفاقات زندگیمون مثل این فیلما و رمانا پیش بره . همینجوری داشتم با تعجب نگاهش می کردم که یهو دستم رو کشید و منم مجبور شدم بشینم . پاهاشو دراز کرد و سرم رو روی پاهاش گذاشت . با لبخند روی ماسه ها دراز کشیدم و سرم رو روی پاهاش گذاشتم . خب خوبه . بچمون اونقدرا هم بی احساس نیست . توی سکوت نشسته بودیم . اون به دریا زل زده بود و من به ستاره های بالای سرم . شروع کرد به بازی کردن با موهام .
کیان - همیشه آرزوی نوازش این موها رو داشتم . مخصوصا بعد از اون شب مهمونی ...
با به یاد آوردن اون شب ، لبخندی روی لبام نقش بست .
کیان - میدونی اون شب زیباییت نفس گیر شده بود ؟! دلم می خواست تا آخر مهمونی کنارت بشینم و از کنارت تکون نخورم .
چیزی نگفتم و بازم لبخند زدم .
بازم چند دقیقه سکوت بینمون پیش اومد . به ساعت مچیم که نگاه کردم چشمام گرد شد . ساعت از دوازده هم گذشته بود . آقا چه خبره ؟! یعنی همه ی این رمانتیک بازیا ۴ ساعت طول کشید ؟ علیرغم میل باطنیم ، از روی پاهای کیان بلند شدم .
من - به نظرم بهتره بریم . بچه ها نگرانمون می شن .
کیان هم از جاش بلند شد و چشمکی زد .
کیان - هر چی خانومم بگه .
از تصور ازدواج با کیان ، ته دلم غنج رفت . با لبخند کوچیکی نگاش کردم که اومد دستم رو گرفت و دست به دست ، به سمت ویلا رفتیم .
کیان - ملینا ؟
من - جانم ؟
کیان - می خوام همین امشب به بچه ها موضوع رو بگیم تا روز های باقی مونده رو راحت باشیم . از نظر تو اشکالی نداره ؟
با بیخیالی گفتم :
من - نه عزیزم چه اشکال...
یهو یاد بردیا افتادم . ای وای حالا چی کار کنم ؟ خیر سرم برادرمه برم راس راس جلوش وایستم بگم من عاشق کیانم ؟!
من - نه نه نه . نمیشه .
با تعجب نگاهم کرد :
کیان - چرا نمیشه ؟!
من - آخه ... بردیا هم هست ... خب نمیشه که ...
کیان - خب اشکالش چیه ؟!
من - خب اون برادرمه . ممکنه عکس العمل خوبی نشون نده .
کیان لبخندی دلگرم کننده زد :
کیان - نگران نباش عزیز دلم . مطمئن باش بردیا ناراحت نمیشه . اگه ناراحت هم شد ، خودم باهاش صحبت می کنم . باشه گلم ؟!
با دودلی سرم رو به معنای باشه تکون دادم . خیلی استرس گرفته بودم . اگه بردیا جلوی جمع یه چیزی بهم بگه چی ؟! اگه بگه نمیشه با کیان رابطه داشته باشی چی ؟! اینقدر استرس داشتم که متوجه نشدم کی رسیدیم دم در ویلا .
کیان - ملینا ؟! چرا مثل گچ شدی ؟! چرا اینقدر استرس گرفتی ؟! من بهت قول می دم هیچ اتفاقی قرار نیست بیفته . باشه ؟!
ناچار باشه ای آروم گفتم و کیان دستش رو برای زنگ زدن بالا برد .مانیا درو باز کرد و با دیدن دستای گره خورده ی ما توی همدیگه ، چشماش شد قد نعلبکی .
کیان - سلام
با صدای کیان به خودش اومد و سلام کرد و از جلوی در رفت کنار . وارد که شدیم ، همه ساکت شدن و برگشتن سمت ما . وای خدااااااا . یعنی دلم می خواست از خجالت آب شم برم توی زمین . خواستم دستم رو از توی دستش بیرون بیارم که با فشار دادن دستم مانع شد . کیان برگشت سمت بقیه .
کیان - چیشده ؟! چرا اونجوری نگاه می کنین ؟! عین آدم خوارا چرا زل زدین به ما ؟!
امیر - آخه داداش عجیبه اینجوری دست در دست هم ... ؟؟!!!
کیان گلوشو صاف کرد و بعد چند ثانیه رو به همه گفت :
کیان - من و ملینا ، تصمیم گرفتیم که ... باهم باشیم .
سکوت خیلی سنگینی حکم فرما شد . بعد چند ثانیه ، یهو انگار همه ترکیدن . با صدای بلند ابراز خوشحالی می کردن و به طرف من و کیان اومدن . دخترا ریخته بودن سر من و شالاپ شالاپ بوسم می کردن و پسرا هم دور کیان رو گرفته بودن ولی توی کل این مدت ، من حواسم به بردیا بود که روی مبل نشسته بود و سیب می خورد ! ها ؟! کیان همچین خبری رو داد بعد اون نشسته سیب می خوره ؟! بیا ببین واسه کی اینهمه استرس کشیدم ! ولی ... نکنه آرامش قبل از طوفان باشه ؟!
بعد از مراسم ماچ و بوسه ، آراد یهو زد زیر خنده و رو به بردیا گفت :
آراد - داداچ تو سیبتو بخور ها . عقب نیفتی یه وقت . خواهرتو گرفتن رفت تو نشستی سیب می خوری ؟!
همه به این حرف آراد خندیدن و بردیا با خونسردی زل زد به سیب هاش .
بردیا - خوب شد فهمیدن . وگرنه تا آخر این سفر باید نگاه های ضایع کیان و لبخند های ضایع تر ملینا رو تحمل می کردیم .
یعنی با این حرف ، همه از خنده یه سمتی ولو شدن . یعنی ما اینقدر ضایع بودیم ؟!
کیان - بردیا یعنی تو ... مخالفتی نداری ؟
بردیا با خنده ظرف میوه اش رو کنار گذاشت و از جاش بلند شد و به سمت ما اومد .
بردیا - چه مخالفتی داداش . ملینا خودش بزرگ شده می تونه بد و خوب رو از هم تشخیص بده . نیازی به غیرت های الکی و بی جا نیست .
از حرفای بردیا ، لبخندی روی لبام نشست . چقدر خوبه که داداشی یه این فهمیدگی دارم . بردیا به سمت کیان رفت و با تهدید انگشتشو جلوی صورتش تکون داد :
بردیا - ولی ، اگر بفهمم ، فقط اگر بفهمم خواهرمو اذیت کردی ، بلایی به سرت میارم که مرغ های آسمون بیان لای خرماهات گردو بزارن . فهمیدی ؟!
همه دوباره به حرف بردیا خندیدن و کیان به من نگاه کرد و به بردیا گفت :
کیان - مگه من اصلا دلم میاد اذیتش کنم ؟
همه با لبخند نگاهمون کردن و این دفعه بردیا به سمت من اومد .
بردیا - خواهر عزیز تر از جانم اگه اذیتت کرد ، بگو مرغای آسمون رو صدا کنم ، باشه ؟!
لبخندی زدم .
من - باشه .

ویرایش شده در توسط meli.km
  • پسندیدم 7
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۵

کامیار - خب ... حالا که عاشق و معشوق بهم رسیدن ، وقت چیه ؟!
هممون گنگ نگاهش کردیم .
کامیار - وقت یه فیلم ترسناک خفن آمریکایی !
آراد - ایول داداچ . بزار ببینیم .
فیلم ؟ فیلم ترسناک ؟! من اصلا نمی تونم فیلم ترسناک نگاه کنم . اگه نگاه کنم که باید برم تا یک ماه پیش بردیا بخوابم ! برگشتم سمت دخترا . همشون عین گچ دیوار سفید شده بودن البته به جز ترنم که با نیش باز کامیار رو نگاه می کرد . یعنی این بشر اصلا دختر نیست ! یه پسر به تمام معناست ! ناچارا رفتیم روی مبل نشستیم . رفتم بغل بردیا بشینم که قبل از اینکه بتونم کامل بشینم ، مچ دستم رو گرفت .
من - چیه ؟!
با سر به سمت کیان اشاره کرد . منظورش اینه که برم کنارش بشینم ؟! مانیا که کنار کیان نشسته بود و دید من گیج می زنم ، از جاش بلند شد و مجبورم کرد که سر جای قبلیش بشینم . کیان نگاهی بهم انداخت و با لبخند ، دستش رو دور شونم گذاشت . منم که بی جنبه ... عین لبو سرخ شدم .

با شروع شدن فیلم ، حواسم از کیان پرت شد و محو فیلم شدم  . یا خدا. این فیلمه حتی تیتراژشم ترسناکه . یه صفحه سیاه که اسم بازیگرا و عوامل فیلم با یه آهنگ ترسناک هی میومدن و می رفتن و یه وقتایی یه روحی ، جنی ، شبحی چیزی هم از اون وسط رد می شد . با خاموش شدن برق توسط امیر ، نا خودآگاه یه جیغ بنفش کشیدم که همه ی دخترا هم به جز ترنم ، به تبعیت از من صدای جیغاشون بلند شد .

کامیار - بابا این فیلم هنوز شروع نشده شما اینجوری جیغ جیغ راه انداختین . وای به حال وقتی که به صحنه های ترسناکش برسه ...

دستام شده بود عین دو تیکه یخ . با ترس و لرز نگاهم رو سمت تلویزیون بردم .

یه خانواده خیلی شاد ۴ نفره بودن . یه پسر ۱۴-۱۳ ساله و یک دختر ۷-۶ ساله داشتن . خیلی هم شاد و خوش و خرم داشتن کنار هم زندگی می کردن . خیالم تا حدودی راحت شده بود . این مثلا فیلم ترسناکه ؟! هیچ اتفاق خاصی نیافتاد تا اینکه اون دختر بچه رفت بخوابه ... شاد و شنگول وارد اتاقش شد و در کمدش رو باز کرد . در کسری از ثانیه ، یه پیرزن با قیافه خیلی ترسناک ، سرش رو بالا آورد و با چشمای ورقلمبیده اش ، دخترک رو نگاه کرد .

یعنی همه ی ما دخترا ،چنان جیغی زدیم ، چنان جیغی زدیم که صداش تا هفت تا ویلا اونور تر هم رفت . ناخودآگاه ناخونام رو توی دست کیان فرو می کردم و سرم رو توی بازوهاش قایم کرده بودم  . پسرا خیلی ریلکس نگاه می کردن و تازه هرهر هم به ما می خندیدن .

یعنی چی ؟! اینا واقعا نترسیدن ؟! بعد از چند دقیقه به خودم جرئت دادم و سرم رو از توی بازوی کیان در آوردم . یه نگاه بهش انداختم که دیدم خیلی ریلکس داره تخمه می شکونه ! بیا ! همه رو برق می گیره ، ما رو چراغ نفتی ! یعنی هر کس دیگه ای بود ، الان داشت می گفت نترس عزیزم ، من پیشتم ، اینا همش الکیه ، بعد این آقا نشسته واسه من تخمه می شکونه !

با صدای جیغ و خنده ی وحشتناکی که از تلویزیون می اومد ، به مانیتور چشم دوختم که دیدم پیرزنه گلوی دختر بچه رو گرفته و با لذت فشار میده !

ترنم - یا جدالسادات !

یعنی نمی دونستم بخندم ،گریه کنم، واقعا همه چیز قاطی پاتی شده بود . آخه این چه فیلم چندشیه ؟! می دونین که خانما از هرچی بترسن می گن چندشم میشه ! مثلا همین سوسک خودمون ! حالا خانومه بلانسبت عین چی از سوسکه می ترسه ها ، ولی میگه چندشم میشه ! با شوهرش میره جنگل یه خرس میبینه . حالا از ترس داره تو شلوارش خرابکاری می کنه ها ولی میگه چندشم می شه ! آخه خواهر بسیجی ، تو از چیه خرس چندشت میشه ؟!
با صدای جیغ شیدا ، از فکر سوسک و خرس و جنگل و آقائه و خانومه اومدم بیرون و حواسم رو دادم یه تلویزیون . دیدم پیرزنه رفته سراغ اعضای دیگه ی خانواده و داره با ناخونش اعضای بدنشون رو جدا می کنه ! از اعماق وجودم جیغ می زدم و خودم رو به کیان فشار می دادم . اونم که دید واقعا دارم سکته می کنم ، بغلم کرد .

کیان - ملینا ؟! چرا اینقدر جیغ می زنی ؟! بابا نترس من پیشتم !

با دیدن فلشی که آراد از تلویزیون کشیده بود و برق هایی که حالا روشن بودن ، خوشحالی وصف ناپذیری وجودم رو پر کرد .
آراد - اه اه خاک تو سر این امید با فیلم پیشنهاد دادنش ! آخه به اینم می گن فیلم ترسناک؟!
با تعجب به آراد نگاه می کردم . واقعا اگه این فیلم ترسناک نبود ، پس چی بود ؟
همه پاشدن برن بخوابن ولی من همچنان توی بغل کیان نشسته بودم .

امیر - داداچ شما راحت باشینا . اصن تا صبح تو دل و روده هم باشین . ما که رفتیم بخوابیم .

با خجالت از جام بلند شدم سر به زیر شب بخیری گفتم و خواستم برم سمت اتاق که کیان مچ دستم رو گرفت . و بوسه ای روی گونم زد .

کیان - شب بخیر عزیزم !

با لبخند دستم رو روی گونم گذاشتم و به سمت اتاق رفتم . تا وارد اتاق شدم ، دخترا عین پلنگ مازندران ریختن سرم .

من - بابا چه خبرتونه . له شدم .
ترنم - زود تند سریع بگو پاشدین رفتین اونور چه اتفاقی افتاد . بدو بدو .
شبنم - این پسر خوشگله رو چجوری تور کردی ؟ بگو شاید درسی بشه برای آیندگان !
مانیا - چرا قبلش به ما نگفتی ؟ ها ؟!
شیطون مانیا رو نگاه کردم و ابرویی بالا انداختم .
من - به درد سن تو نمی خورد آخه !
مانیا با جیغ پرید رو سرم و شروع کرد به کشیدن موهام . با خنده از خودم جداش کردم .
من - باشه بابا آدم باش .
ترنم - مگه نمی گم بگو چی شد ؟ چرا لال مونی گرفتی ؟!
مجبور شدم قضیه رو براشون تعریف کنم البته با مقدار زیادی سانسور !
من - هیچی دیگه بعدشم گفت اگه بردیا ناراضی باشه خودم باهاش حرف می زنم و اومدیم سمت خونه .
شبنم - Woow !
مانیا - چه رمانتیک !
ترنم - اه بسه دیگه پاشین جمع کنین کاسه کوزتونو ساعت سه صبحه . من خوابم میاد .
شیدا با تعجب ترنم رو نگاه کرد .
شیدا - یعنی تو با وجود اون فیلم بازم می تونی بخوابی ؟!
ترنم - برو بابا . حالا چی بود مگه اون فیلمه ؟! یه پیرزن ترس داره ؟!
مانیا - پیرزن اون شکلی ترس داره والا !
ترنم - باشه بابا شما نخوابین . فقط سر و صدا نکنین من بتونم بخوابم .
بعدشم خیلی راحت روشو اونور کرد و خوابید ...

****

کیان :
صدای بچه ها کل ویلا رو برداشته بود و داشتن تو سر و کله ی هم می زدن . اما من اصلا حواسم نبود . حواسم پیش ملینا بود ، حواسم پیش چشمای طوسیش بود ، حواسم پیش مهربونی توی نگاهش بود ... کل حواسم پیش اتفاقات امشب بود . نمی تونم باور کنم رویای ۴ ساله ی من به حقیقت پیوسته . نمی تونم باور کنم که از این به بعد تا ابد می تونم کنارش باشم .
با صدای زنگ اس ام اس گوشیم ، به خودم اومدم .
- بیا بیرون ...
از طرف بردیا بود . یعنی چی کارم داره ؟ بچه ها اصلا حواسشون به من نبود . ازجام بلند شدم و به سمت حیاط رفتم .
داشتم دنبال بردیا می گشتم که روی تاب روبروی استخر پیداش کردم . آروم آروم تاب می خورد و به نور مهتاب منعکس شده توی استخر زل زده بود . رفتم بالای سرش ایستادم .
بردیا - بشین .
تو حالا بردیا رو اینقدر جدی ندیده بودم . نشستم کنارش ...
بردیا - چقدر ؟
من - ها ؟!
بردیا - می گم چقدر دوسش داری ؟
نفس عمیقی کشیدم . فکر کردم مثل این فیلما می خواد بگه چقدر می خوای تا پاتو از زندگی خواهرم بکشی بیرون !
من - اگه بگم ، می تونی درک کنی ؟!
بردیا - می تونم ... بگو ...
زل زدم به ماه :
من - به اندازه ای که نمی تونم عددی یا واحدی روش بذارم . به اندازه ای که حاضرم جونمم براش بدم . به اندازه ای که تو تا عاشق نشی نمی تونی درک کنی ...
بردیا - از کجا می دونی نشدم ؟!
با تعجب برگشتم سمتش . بردیا ... عاشق شده ؟!
با لبخند ادامه داد :
بردیا - عشق ... واژه ی عجیبیه ... خیلی عجیبه . یهو به خودت میای و می بینی بدون تصور کردنش نمی تونی زندگی کنی . به خودت میای و میبنی دل خوشیت شده زل زدن به تنها عکسی که ازش داری . به خودت میای و می بینی که کل وجودت داره اسمشو فریاد می زنه . این چیزا رو درک می کنی ؟ می فهمی ؟
من - به نطرت چهار سال ، برای درک کردن همه ی اینا کافی نیست ؟!
با صدایی آروم تر ادامه داد :
بردیا - کافیه ... خیلی هم کافیه ...
چند دقیقه ، سکوت خیلی سنگینی بینمون حاکم شد . نه من حرفی می زدم ، نه اون . جفتمون توی افکارمون غرق شده بودیم . بعد از چند دقیقه ، این بردیا بود که سکوت رو شکست :
بردیا - هدفت چیه ؟ فقط دوستی یا ...
قبل از اینکه بتونه حرفشو کامل کنه ، با قاطعیت جواب دادم :
من -  ازدواج
لبخندی که روی لبای بردیا نقش بست ، از چشمم دور نموند :
بردیا - ملینا ... دختر خیلی حساسیه . خیلی هم احساساتیه . از اینکه کسی بهش عشق بورزه ، غرق خوشحالی میشه . خیلی راحت ، با کارهای کوچیک می تونی خوشحالش کنی . ولی یه چیزی رو هیچ وقت در مورد ملینا فراموش نکن . اون ... یه دختر مغروره . اگر کسی غرورشو زیر پا بذاره ، لهش می کنه . به ظاهر مظلومش نگاه نکن . کسیه که به هیچ وجه نمی ذاره حقش پایمال بشه .

زل زد توی چشمام و با جدیت گفت :

کیان ... نبینم روزی رو که غرور خواهرمو له کردی ... نبینم روزی رو که با ناراحتی و گریه ازت حرف بزنه ... نبینم روزی رو که دلش رو بشکنی ... نبینم کیان ... نبینم ....

ویرایش شده در توسط meli.km
  • پسندیدم 7
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۶

لبخندی زدم :
من - مگه من اصلا دلم میاد اذیتش کنم و غرورشو بشکنم ؟ به نظرت دلم میاد ؟ به نظرت ممکنه روزی کاری بکنم که قلبش بشکنه ؟ نه بردیا . من حتی اگه بخوام هم نمی تونم  ... نمی تونم بردیا ...
بردیا - امیدوارم همینجوری باشه ...
سکوت دل انگیزی بود . فقط صدای هو هوی باد و صدای موج هایی که روی استخر در اثر باد ایجاد شده بودن میومد . بردیا ، از جاش بلند شد که بره توی خونه .
من - آقا بردیا ، فکر نکن اینهمه حرف زدیم یادم رفت گفتی عاشق شدی . حالا کی هست این دختر بدبخت ؟!
بردیا لبخندی محو زد و به نقطه ای نامعلوم خیره شد .
بردیا - آشناس . خیلی هم آشناس ...
بعد از این حرف ، بدون هیچ حرف دیگه ای راهشو کج کرد و به سمت ساختمون رفت .
حق با بردیاست . عشق ، واژه ی عجیبیه . احساس عجیبیه . می تونه کل احساسات و رفتار هاتو تغییر بده . کاری می کنه که کور کور بشی . کاری می کنه که حاضر شی جونتو هم به خاطرش بدی . دیگه هیچ منطقی حالیت نمیشه . حتی اگه شب باشه و عشقت بگه روزه ، چشماتو می بندی و با لبخند میگی صد در صد روزه . اگر اینجوری نبود ، بردیای شر و شیطون ، هیچ وقت اینقدر آروم و ساکت نمی شد ...

****


بردیا :
حالم خیلی بهتره . احساس سبکی می کنم . از اینکه با کسی حرف زدم که خودش هم به درد من مبتلاست خوشحالم . آخ که چه حسی داره این عاشقی ... چه حسی داره این منتظر موندن برای رسیدن بهش ...
وارد اتاق شدم . همه ی بچه ها خوابیده بودن . روی تخت ، کنار کامیار خوابیدم و موبایلم رو روشن کردم . باز هم بی خوابی زده بود به سرم . باز هم بی قرارش شده بودم . وارد گالریم شدم و زل زدم به تنها عکسی که ازش داشتم .
آخه تو چی داری دختر ؟ چی داری که اینقدر بی قرار شدم ؟ چی داری که اینقدر ساکت و آروم شدم ؟ روز اولی که وارد خونمون شدی رو هیچ وقت یادم نمیره . اولش هیچ حس خاصی بهت نداشتم بجز یه حس برادرانه . مثل ملینا و مانیا و مانلی دوستت داشتم . ولی کم کم ، همه چیز فرق کرد . وقتی می خواستی بیای خونمون ، به خودم می رسیدم . با دیدن لبخندت ، دلم می لرزید . همونجا به خودم اعتراف کردم که تو خیلی خاصی . خیلی خیلی خاص . با همه ی دخترا فرق داشتی . به حرف مردم اهمیتی نمی دادی . جوری زندگی می کردی که از اون لذت ببری . همیشه هم می خندیدی و می گفتی دنیا دوروزه .
شاید یک بار بیشتر اشک ریختنتو ندیدم . ولی همون یک دفعه هم ، قلبم به درد اومد . طاقت دیدن گریتو نداشتم .
دستی به صورتم کشیدم و از حسی که توی اون فرو رفته بودم ، در اومدم . اینجوری نمیشه . به محض اینکه برگشتیم ، باید با مامان و بابا صحبت کنم .
با این تفکر ، لبخندی روی لبم نقش بست . بوسه ای روی عکس زدم .
- دوستت دارم ترنم زندگی من !

****

ملینا :

شیدا - همین یه مغازه . قول میدم آخریشه . قول قول !
با آه و ناله وارد مغازه مورد نظر شیدا شدیم . چند ساعته داره مارو تو پاساژ می گردونه . هر دفعه هم میگه این آخرین مغازس ولی باز یه مغازه دیگه چششو می گیره .
شیدا - بچه ها این قشنگه ؟!
هممون بدون اینکه نگاهش کنیم سری به نشونه آره تکون دادیم ! خب چیه ؟! خسته شدیم هممون .
از جام بلند شدم و از مغازه بیرون رفتم . همینجوری داشتم به مغازه های دور و برم نگاه می کردم که یه مغازه سیسمونی چشمم رو گرفت . رفتم جلوی ویترینش ایستادم و با لبخند به لباس های کوچولویی که اندازه ی یه وجب بودن زل زدم .
کیان - چی کار می کنی عزیزم ؟!
با ذوق به سمت کیان برگشتم و لباسا رو بهش نشون دادم .
من - وای کیان ببین چقدر قشنگن . خیلی هم کوچولوئن .
کیان با لبخند سری به نشونه ی تایید تکون داد .
کیان - می خوای بریم داخل ؟!
با تعجب نگاهش کردم .
من - بریم تو چیکار کنیم خب ؟!
کیان - مگه نگفتی خواهرت بارداره ؟ ! بریم یه چیزی برای فندقش بگیریم . نظرت چیه ؟
با ذوق گفتم :
من - آره بریم .
دست تو دست وارد مغازه شدیم . مغازه ی خیلی بزرگی بود و نمی تونستم راحت چیزی انتخاب کنم .
دختر جوون خوش رویی بهمون نزدیک شد .
دختر - می تونم کمکتون کنم ؟!
با لبخند بهش گفتم :
من - راستش مغازتون خیلی بزرگه نمی تونم چیزی انتخاب کنم . ممنون میشم کمکم کنین .
دختر با خوشرویی جوابمو داد :
دختر - البته ، وسایل پسرونه می خواین یا دخترونه ؟!
من - راستش هنوز جنسیتش معلوم نیست . یه چیزی می خوام که هم دخترونه باشه هم پسرونه .
دختره تند تند جلوم لباسای کوچولو می ذاشت و من از قبل هم گیج تر می شدم .
کیان که گیجی منو دید ، به یه جفت کفش خیلی خوشگل اشاره کرد .
کیان - نظرت درباره ی این چیه ؟!
به کفش نگاه کردم . آخی عزیزم . چقدر کوچولو بودن . یه جفت کفش کتونی اسپرت زرد رنگ که هم دختر می تونست پاش کنه ، هم پسر .
من - وای کیان خیلی قشنگه .
با دیدن اون کفش ، اینقدر ذوق کردم که تند تند لباس برای بچه ی مانلی انتخاب می کردم . آخرش هم با چندین دست لباس و اون کفش ، رفتیم سمت صندوق .

خواستم کارتم رو از توی کیفم در بیارم که کیان با اخم دستشو گذاشت رو دستم .
کیان - تا حالا بهت نگفتن وقتی با یه آقا میای بیرون نباید دست تو جیبت کنی ؟!
من - آخه کیان ، من خودم اینارو انتخاب کردم . تو چرا باید پولشو بدی ؟!
کیان - هیس ... دیگه حرف نباشه . فکر کن این یه هدیه هست برای اون بچه .
اون دختره که راهنماییمون کرده بود لباسا رو دونه دونه توی پلاستیک گذاشت و داد بهمون .
دختره - مبارکتون باشه . ایشالا به شادی تن کوچولوتون کنین و به سلامتی به دنیا بیارینش !
ها ؟! کوچولومون ؟! به دنیا بیاریمش ؟! این دختره فکر کرده ما زن و شوهریم ؟!
گنگ داشتم دختره رو نگاه می کردم که کیان تشکر کرد و دستمو گرفت و از مغازه کشید منو بیرون .
با خنده بهم گفت :
کیان - چرا دو ساعته زل زدی تو صورت دختره ؟! اون که نمی دونست ما زن و شوهر نیستیم . فکر کرده داریم برای بچمون خرید می کنیم !
من - آخه به کجای من می خوره حامله باشم ؟!
کیان - خیلی هم بهت میاد !
با جیغ برگشتم سمتش :
من - یعنی من چاقم ؟!
کیان - من غلط بکنم همچین حرفی بزنم ! منظورم اینه که مادر بودن بهت میاد !
با حرف کیان ، لبخندی روی لبم نشست .
مادر . مادر بودن . چه حس عجیبیه اینکه یه موجود زنده رو توی وجودت پرورش میدی .
کیان - از الان بهت بگم ها . من خیلی بچه دوست دارم . شیش تا بچه می خوام !
با تعجب برگشتم سمت کیان :
من - چند تا ؟!
کیان با شیطنت نگاهم کرد و ابروهاش رو بالا انداخت .
کیان - شیش تا !
با چشمایی گرد نگاهش کردم :
من - برو بابا . مگه من ماشین جوجه کشیم برات شیش تا بچه بیارم ؟!
دستشو گذاشت رو گونم و گونم رو ناز کرد
کیان - کی گفته باید شیش تا بچه بیاری ؟! تو یه دونه هم بیاری کافیه . لازم نیست خودتو اذیت کنی ...
من - اذیت ؟ چه اذیتی ؟
کیان - بارداری و مراقب هاشو ، درد زایمان و ...
با بی خیالی نگاهش کردم
من - اوووو ... حالا کو تا بچه ؟! ما هنوز اول راهیم !
کیان - می رسیم ، به اون روزا هم می رسیم ...
رفتیم توی یه کافی شاپ نشستیم . کیان اسپرسو سفارش داد و من کاپوچینو .
کیان - راستی ملینا ، دوست داری اگه بچه دار شدیم ، اسم بچمون رو چی بزاریم ؟!
من - اووووم ... نمی دونم . تو چی ؟!
کیان - همیشه دوست داشتم یه دختر داشته باشم ، اسمشو بذارم نفس . دختری که بشه نفس مامان و باباش . بشه ثمره ی عشق مامان و باباش ... در مورد پسر ... نمی دونم نظری ندارم .
من - نفس ... قشنگه . منم توی اسم های پسرا اسم آرشان رو خیلی دوست دارم . همیشه بچه بودم اسم عروسکاییم که پسر بودن آرشان بود ...
کیان - اسم قشنگیه . یعنی چی ؟!
من - آرشان یعنی شجاع ، دلیر ...
کیان - پس تصویب شد . نفس بابا ، آرشان مامان . خوبه ؟!
با لبخند سری به نشونه ی تایید تکون دادم .
کیان - بهتره بریم . بچه ها منتظرن . امروزو گفتن می خوایم کلا بیرون باشیم چون فردا می خوایم برگردیم .
با شنیدن این حرف ، قیافم تو هم رفت . برگردیم ؟! اگه برگردیم که من دیگه کیان رو نمی بینم . درسته تو دانشگاه بازم می بینمش ولی بازم ...
کیان - چرا قیافت اون شکلی شد ؟!
من - کیان ... اگه برگردیم ... دیگه همو نمی بینیم ؟!
کیان با تعجب نگاهم کرد .
کیان - کی گفته همو نمی بینیم ؟! هرروز میام باهم میریم بیرون ، تو دانشگاه هم که می بینمت . خوبه ؟!
با دلخوری سرم رو تکون دادم .
کیان - اخماتو باز کن دیگه . اینجوری به هیچ کدوممون خوش نمی گذره ها !
سعی کردم لبخند بزنم ولی مصنوعی بودنش کاملا مشخص بود .
 

ویرایش شده در توسط meli.km
  • پسندیدم 7
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۷

موبایلم زنگ خورد . از تو کیفم در آوردم . بردیا بود .
من - جانم ؟
بردیا - ملینا ؟ کجایین شما ؟!
من - همینجا تو پاساژیم داریم میایم سمت پارکینگ . شما کجایین ؟
بردیا - ما تو پارکینگیم . سریع بیاین دیگه دو ساعته ما رو علاف کردین .
من - داریم میایم .
بردیا - باشه .
گوشی رو قطع کردم .
من - کیان بچه ها خیلی وقته منتظرمونن . بیا سریع بریم .
کیان سری به نشونه ی تایید تکون داد و دست تو دست هم ، راه افتادیم سمت پارکینگ ...

****


کیان :
حواسم اصلا سر جاش نیست . اعصابم خورده . اگه بریم تهران ارتباطمون کمتر میشه .

یه ماشین خیلی ناگهانی پیچید جلوم که محکم زدم رو ترمز . ملینا دستشو گذاشت رو بازوم .
ملینا - حواست کجاست کیان ؟! چرا اینجوری رانندگی می کنی ؟!
لبخندی بهش زدم .
من - چیزی نیست عزیزم .
دیگه چیزی نگفت و برگشت سمت شیشه . هیچ کدوممون چیزی نمی گفتیم . فقط صدای خیلی کم آهنگ بود که گاهی سکوت بینمون رو می شکست .
بعد از چند دقیقه ، یه رستوران مورد نظرمون رسیدیم . از ماشین پیاده شدم و سعی کردم از بی حالی ملینا یکم کمتر کنم .
من - بریم عزیزم ؟!
لبخندی زد و دستشو توی دستم گذاشت .
نهارمون رو آوردن و با شوخی و خنده شروع کردیم به خوردن .
آراد - بچه ها امشب رو موافقین توی ویلا بمونیم ؟ دیگه بیرون نریم . ها ؟!
ترنم - ولی آخه مگه قرار نبود امروز رو بیرون باشیم ؟
کامیار - آراد راست می گه . دیگه جایی نمونده که بخوایم بریم . امشبو تو ویلا می مونیم حال می کنیم .
همه با کامیار موافقت کردن .

اینجوری بهتر شد . خودمم زیاد حوصله بیرون رفتن نداشتم .
بعد از نهار ، هممون از جاهامون بلند شدیم و به سمت خونه رفتیم ...

****
 
ملینا :

ترنم - جرئت یا حقیقت ؟!
بردیا - حقیقت !
امشب هممون تصمیم گرفتیم توی ویلا بمونیم و بازی کنیم . هممون به صورت گرد دور هم نشسته بودیم و حالا ، بطری به سمت ترنم و بردیا افتاده بود . ترنم داشت دنبال سوالی می گشت که تکراری نباشه .
ترنم - تا حالا عاشق شدی ؟!
بردیا سکوت کرد . چند لحظه چیزی نگفت .
بردیا - آره !
هممون شکه شدیم . بردیا ؟! بردیا عاشق شده ؟! همون بردیای شر و شیطون خودمون ؟ عاشق کی ؟
کامیار - داداش رو نکرده بودی !
آراد - تو هم آره ؟!
امیر - حالا اسمش چی هست این لیدی خوشبخت ؟!
بردیا - دیگه پررو نشین . تا همینجا بسه تونه !
با قیافه ی پکر نگاهش کردیم که با بی خیالی شونه ای بالا انداخت .
بیخیال بردیا شدیم و بطری رو دوباره چرخوندیم . این دفعه به سمت آراد و کامیار افتاد .
کامیار - جرئت یا حقیقت ؟
 آراد - جرئت !
کامیار با شیطنت نگاهش کرد .
کامیار - برو موبایلت رو بیار .
آراد بلند شد و موبایلش رو آورد .
کامیار - آخرین اس ام اسی که برات اومده رو بلند بخون !
با این حرف کامیار هممون زدیم زیر خنده .
آراد - آقا یعنی چی ؟! قبول نیست !
کامیار - خیلی هم قبوله ! بخون !
آراد با اکراه صفحه اس ام اسش رو باز کرد و بردیا هم مراقب بود که چیزی جز آخرین اس ام اس نخونه .
بردیا با دیدن متن اس ام اس پقی زد زیر خنده .
آراد - آلاد جونی ، دلم بلات تنگ شده ، پس کی بر میگردی هانی ؟!
هممون زدیم زیر خنده و پسر ها آراد رو مسخره می کردن .
یه دور دیگه بطری رو چرخوندیم که به سمت رومینا و مانیا وایستاد .
مانیا - جرئت یا حقیقت ؟
رومینا با هزار فیس و افاده بالاخره یه کلمه روی زبون آورد :
رومینا - حقیقت !
مانیا - توی این جمع از کی از همه بیشتر بدت میاد ؟!
شیدا چپ چپ مانیا رو نگاه کرد . خب دختره ی خنگ این چه سوالیه ؟!
 رومینا مستقیم توی چشمام زل زد و با پوزخند گفت :
رومینا - مشخص نیست ؟!
بعد از این حرف از جاش بلند شد و زیر لب گفت :
رومینا - کاشکی زودتر این مسافرت کذایی تموم بشه !
ترنم برای اینکه جو رو عوض کنه با خنده گفت :
ترنم - این چه حرفیه رومینا ؟! خیلی بهمون خوش می گذره که !
رومینا صداش رو بالا برد و به من اشاره کرد :
رومینا - خوش می گذره ؟! با وجود این خوش می گذره واقعا به شماها ؟!
همه با تعجب به رومینا نگاه می کردن . خیلی آروم بهش گفتم :
من - میشه بدونم تو با من چه مشکلی داری ؟!
رومینا شروع کرد به داد و بیداد و جیغ زدن :
رومینا - مشکل؟! من با تو مشکلی ندارم . من حالم از تو بهم می خوره .
دیگه نتوستم تحمل کنم و از سرجام بلند شدم و رفتم روبروش وایستادم .
من - حرف دهنتو بفهم . درست با من صحبت کن !
رومینا - می دونی چیه ؟! حالم بهم می خوره وقتی می بینم اینقدر آویزون بقیه میشی ! حالم بهم می خوره وقتی می بینم سعی می کنی خودتو به کیان بچسبونی ! حالم بهم می خوره وقتی ...
دستم رو گذاشتم روی قفسه سینش و به عقب هولش دادم و اجازه ادامه حرف زدن رو بهش ندادم :
من - خفه شو ! تو به چه حقی اینطوری با من حرف می زنی ؟!
با پوزخند مضخرفی نگاهم کرد :

رومینا - چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است ! مگه غیر از اینه که اینقدر خودتو چسبوندی به کیان که مجبور شد بیاد باهات ؟!
اشک توی چشمام حلقه زد . دختر حساسی نبودم ولی حرف های رومینا خیلی منو سوزوند ... خیلی ...
بردیا - رومینا دهنتو ببند ! دیگه داری از حدت می گذری !
رومینا دوباره شروع به جیغ جیغ کرد ولی من هیچ چیز نمی شنیدم . انگار کر شده بودم . فقط یه جمله توی سرم تکرار می شد . " خودتو چسبوندی به کیان ..." سریع چنگی زدم و شالم رو که روی مبل رها کرده بودم رو برداشتم و از خونه زدم بیرون .
با گریه می دویدم و نمی دونستم می خوام کجا برم . رسیدم به ساحل . اشکام روی گونه هام جاری شده بودن .
خدایا ، خودت می دونی که من کاری نکردم که کیان مجبور شه بیا باهام . خودت می دونی با وجود اینکه خیلی دوسش داشتم ، باز هم یه قدم هم برای رسیدن بهش بر نداشتم . اون بود که اومد پیشم و اعتراف کرد . می دونی دیگه ؟ مگه نه خدا جون ؟
احساس کردم کسی از پشت بغلم کرد . از بوی عطرش ، سریع تشخیص دادم که کیه .
با گریه و بغض توی چشماش نگاه کردم :
من - کیان ، من آدم بدیم ؟ من خودمو چسبوندم به تو ؟ تو مجبور شدی بیای ...
کیان دستشو گذاشت روی لبم و مانع از ادامه حرفم شد :
کیان - هیش ... تو هیچ وقت خودتو به من نچسبوندی . این من بودم که اومدم سمت تو . یادت رفته ؟!
من - پس رومینا ...
کیان - رومینا حرف مفت زیاد می زنه . تو به اون توجه نکن .
توی چشمام نگاه کرد :
کیان - مطمئن باش من هیچ وقت بدون رغبت خودم کاری رو انجام نمی دم . مطمئن باش من دوستت داشتم که اومدم سمتت . باشه ؟!
 چیزی نگفتم و سرم رو توی سینش پنهان کردم ...

  • پسندیدم 7
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۸

ملینا  :
با صدای زنگ گوشیم چشمام رو باز کردم  و نگاهی به ساعت انداختم .
۵:۳۰
از جام بلند شدم و شروع کردم به جمع کردن وسایلم . کم کم بچه ها هم با سر و صدای من از خواب بیدار شدن و وسایلشون رو جمع کردن . با کمک هم ، ساک هارو پایین بردیم و دَم در گذاشتیم .
امیر - به به . خانوما سحرخیز شدن .
چیزی نگفتیم و با لبخند حرفشو تایید کردیم .
امیر - وسایلاتون رو بزارین دم در باشه ما می بریم توی ماشینا می زاریم .
ساکم رو دم در رها کردم و دوباره به اتاق برگشتم و مانتو و شلوار ساده ای رو که برای توی جاده کنار گذاشته بودم رو پوشیدم .
ترنم - می بینم که داری از یار جدا میشی !
قیافم دوباره تو هم رفت و با اخم سرم رو به نشونه ی تایید تکون دادم .
ترنم - اوووو باشه بابا . قیافشو نگاه . چه اخمی هم کرده . می خوای تا تهران همینجوری عنق باشی ؟! ببین این کیانی که من دیدم ، همین امروز بعد از ظهر میاد دنبالت برین بیرون . از فردا هم که دوباره توی دانشگاه می بینیش . دیگه غمت چیه ؟!
با لبخند ترنم رو نگاه کردم و رفتم بغلش کردم :
من - خیلی خوبه که هستی . خوشحالم که دوست خوبی مثل تو دارم .
ترنم - منم دوست دارم خره . حالا ولم کن از این هندی بازیا خوشم نمیاد !
با تاسف سری براش تکون دادم
من - تو هیچ وقت آدم نمی شی !
خندید و چیزی نگفت و از پله ها پایین رفت . کسی در اتاق رو زد .
کیان - اجازه هست ؟!
من - بیا تو .
در رو باز کرد و وارد اتاق شد .
کیان - نمی خوام ازت خداحافظی کنم چون خیلی زود دوباره می بینمت . ولی باید بگم که توی همین چند ساعت هم دلم برات تنگ می شه .
جلو اومد و بغلم کرد و منم دستم رو دور کمرش حلقه کردم .
کیان - این سفر بهترین سفر عمرم بود . چون یه چیز با ارزش رو به دست آوردم . هیچ وقت این سفر رو یادم نمیره ...
لبخندی زد و پیشونیمو بوسید و از اتاق رفت بیرون . نفسم رو بیرون دادم و اتاق رو برای جا نگذاشتن چیزی ، دوباره چک کردم .

بعد از اینکه مطمئن شدم چیزی جا نمونده ‌، در اتاق رو بستم و از ویلا خارج شدم .همه ی بچه ها دم ماشینا وایستاده بودن و مشغول خداحافظی بودن . رومینا هم که توی ماشین کامیار نشسته بود و بی حرف به بیرون از شیشه نگاه می کرد . نگاهم رو از روی رومینا برداشتم .
امیر - خب بچه ها خیلی خوش گذشت . امیدوارم بازم از این برنامه ها داشته باشیم .
شیدا - به منم خیلی خوش گذشت . دست همتون درد نکنه  .
بعد از مراسم تیکه پاره کردن تعارف ، همه سوار ماشین شدیم و راه افتادیم . به محض راه افتادن ماشین ، هندزفری هامو توی گوشم گذاشتم و نفهمیدم که چجوری خوابم برد ...

****

بردیا - ملینا ... ملینا بیدار شو
با کسلی چشمام رو باز کردم . به کمرم که از ثابت نشستم خشک شده بود تکونی دادم و برگشتم سمت بردیا .
من - کجاییم ؟!
بردیا - ساعت خواب . تو کمبود خوابی چیزی داشتی ؟! دم رد خونه ایم نابغه !
با تعجب برگشتم و به در پارکینگ که در حال باز شدن بود نگاه کردم . یعنی من کل راه رو خواب بودم ؟!
مش رجب که نگهبان جلوی در خونمون بود ، بدو بدو به سمت ماشین بردیا اومد .
مش رجب - خوش اومدین آقا کوچیک !
بردیا دستش رو روی سینش گذاشت :
بردیا - چاکر مش رجب !
مش رجب با خنده کلاه سبز کوچیکش رو از سرش برداشت و دوباره سرجاش گذاشت . عاشق این پیرمرد بودم . خیلی مهربون بود .
خیلی سرحال از ماشین پیاده شدم . خب معلومه هر کس جای من بود و تا دم خونه می خوابید الان سرحال بود !
در خونه رو باز کردم و با صدای بلندی اعلام حضور کردم .
من - سلام بر خانواده ی گرامی !
مانیا هم پشت سر من وارد شد و داد زد :
مانیا - درود !
بابا و مامان با لبخند اومدن سمتمون .
بابا - به به . چه عجب . یادی از ما کردین ، برگشتین !
با خوشحالی پریدم بغل بابا .
من - دلم برات تنگ شده بود بابایی !
بابا - منم همینطور دخترم !
به طرف مامان رفتم و بغلش کردم .
مامان - خوش اومدی دخترم . خوب شد اومدین خونه سوت و کور بود !
بردیا - دست شما درد نکنه مامان جان . یعنی ما دلقکتونیم دیگه ؟!
بابا یکی زد پس سر بردیا .
بابا - پسر تو کی می خوای دست ازین خوش مزه بازی هات برداری ؟! پسر باید ...
من و مانیا و بردیا همزمان با بی حوصلگی گفتیم :
- با جذبه باشه !
بابا بلند خندید و سری تکون داد :
بابا - آ باریکلا ! همتون خوب یاد گرفتینا !
با خنده چمدونم رو برداشتم و با بدبختی از پله ها بالا رفتم . چمدون رو کنار در گذشتم و خودم رو پرت کردم روی تختم .
آخیش ... هیچ جا اتاق خود آدم نمیشه . با دیدن حوله قرمز رنگ مخملیم که پشت در آویزون شده بود ، سریع از جام بلند شدم و پریدم توی حموم ...

****

یعنی لذت بخش تر از حموم بعد از یه راه طولانی چیز دیگه هم وجود داره ؟!
کل خستگی سفر با خواب توی ماشین و دوشی که گرفتم از تنم بیرون رفت . موبایلم زنگ زد . سمت پاتختیم رفتم . اسم کیان روی صفحه گوشی خودنمایی می کرد . با لبخند جواب دادم .
من - جانم ؟!
کیان - جانت بی بلا عزیزم . چی کار می کنی ؟!
من - کیان بزار برسیم ! هنوز یک ساعت هم نشده که رسیدیم !
کیان - خب مگه تقصیر منه که دلم برات تنگ میشه ؟!
داشتم می خندیدم که مانیا درو باز کرد .
مانیا - هوی خانوم عاشق پیشه ! بیا صبحونه بخور !
من - باز تو درو اینجوری باز کردی ؟! صد بار گفتم در بزن !
مانیا زبون درازی کرد و درو کوبید و رفت .
من - کیان من فعلا برم . بعدا بهت زنگ می زنم عزیزم !
کیان - باشه عشقم . برو . فعلا کاری نداری ؟
من - نه عزیزم . خداحافظ ...

ویرایش شده در توسط meli.km
  • پسندیدم 6
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۹

با خستگی چند بار بوق ماشین رو فشردم . مرتضی که از شدت دویدن داشت نفس نفس می زد ، در پارکینگ رو باز کرد . پسر جوونی بود که به عنوان نگهبان ، چند سال بود که توی خونه ی ما زندگی می کرد .
نگهبان - سلام آقا . خوش اومدین .
از ماشین پیاده شدم و سوییچ رو کف دست مرتضی گذاشتم .
من - سلام . ماشین رو ببر پارک کن .
مرتضی - چشم آقا .
راه سنگ فرش رو طی کردم و در خونه رو باز کردم . تا وارد خونه شدم ، یکی پرید بغلم .
باران - سلام داداشی !
ساکم رو همونجا رها کردم و باران را با خنده بغل کردم :
من - سلام خواهر خوشگلم !
با چشمای آبیش که خیلی شبیه من و بابا بود توی چشمام زل زد :
باران - دلم برات تنگ شده بود . چرا اینقدر دیر اومدی ؟!
بوسه ای روی پیشونیش زدم و چیزی نگفتم .
من - مامان و بابا کجان ؟
باران - با ماهان اینا رفتن خونه ی عمو سعید .
من - اها .
از پله ها بالا رفتم و وارد اتاق سفید مشکی مورد علاقم شدم . همه چیز سفید و مشکی بود . نمی دونم چرا این دو رنگ رو انتخاب کرده بودم . شاید به خاطر اینکه بهم یادآوری می کرد که توی زندگی هم خوبی وجود داره هم بدی . شاید یه خاطر اینکه هر لحظه بهم یادآوری بشه خوبی و بدی مکمل هم دیگرند . همیشه همه چیز خوب مطلق یا بد مطلق نیست ...
از فکر اتاقم و رنگ هاش بیرون اومدم و بعد از یک دوش پنج دقیقه ای ، خستگی سفر رو از تنم بیرون کردم . با دیدن گوشیم ، یاد ملینا افتادم و بدون معطلی ، شمارش رو گرفتم .
ملینا - جانم ؟
لبخندی روی لبام نقش بست .
من - جانت بی بلا عزیزم . چی کار می کنی ؟!
ملینا - کیان بزار برسیم ! هنوز یک ساعت هم نشده که رسیدیم !
من - خب مگه تقصیر منه که دلم برات تنگ میشه ؟!
صدای مانیا رو از اونور خط شنیدم : .
مانیا - هوی خانوم عاشق پیشه ! بیا صبحونه بخور !
ملینا - باز تو درو اینجوری باز کردی ؟! صد بار گفتم در بزن . کیان من فعلا برم . بعدا بهت زنگ می زنم عزیزم !
من - باشه عشقم . برو . فعلا کاری نداری ؟
من - نه عزیزم . خداحافظ
بعد از قطع کردن تلفن ، نفسی عمیق کشیدم و از اتاقم بیرون رفتم . همزمان ، صدای احوال پرسی باران و رویا رو شنیدم . با فکر کردن به مانی ، لبخندی روی لبام نقش بست و راهِ پله ها رو سریع تر طی کردم .
ماهان - به به برادر گرامی . می بینم که دیگه تنها تنها می ری سفر !
لبخندی زدم و به یه احوال پرسی و بغل کردن ساده ، بسنده کردم .
داشتم با مامان و بابا احوال پرسی می کردم که صدای پر از شادی مانی ، منو به خودم آورد :
مانی - عم ! عم !
با خوشحالی دستاشو بهم می کوبید و دست و پا می زد تا بیاد بغل من . دوباره با خوشحالی دو تا دندون کوچیکی که به تازگی در آورده بود رو نشون داد و تکرار کرد :
مانی - عم ! عم !
با تعجب به رویا نگاه کردم و پرسیدم :
من - چی میگه ؟!
رویا با ذوق به چشم های عسلی مانی که خیلی شبیه به خودش بود خیره شد و بعد از چند ثانیه با خوشحالی گفت :
رویا - میگه عمو !
با ذوق مانی رو از دست رویا گرفتم .
من - جون عمو ؟! تو حرف هم می زنی فسقلی ؟!
ماهان - بچه ها ی مردم اولش می گن مامان ، بابا . بچه ی ما میگه عمو ! می بینی رویا خانوم ؟! بچمون اول میگه عمو ! از بچه هم شانس نیاوردیم !
باران با ذوق دستاشو به سمت مانی دراز کرد :
باران - بیا بغل عمه ببینمت خوشتیپ !
مانی روشو از باران برگردوند و دستشو دور گردن من حلقه کرد .
مانی - عم !
همه به حرکت مانی خندیدند .

****

ملینا :

من - وای مانیا خیلی خوابم میاد ! یکم دیگه بخوابم ؟!
با جیغی که مانیا زد ، فهمیدم که دیگه نمی تونم بخوابم ! با رخوت از سرجام بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم . چند بار صورتم رو با آب سرد شستم ولی انگار فایده ای نداشت ! یکی نیست آخه بگه دختره ی خنگ تو که می دونی فردا کلاس داری ، چرا می شینی تا ساعت ۴ صبح چت می کنی ؟!
مانتوی کرم و مقنعه ی مشکیم رو با شلوار مشکیم تنم کردم و با کتونی های کرم رنگم و کوله پشتی مشکیم ، تیپم رو کامل کردم . بعد از یه آرایش خیلی ملیح ، سریع با مانیا از پله ها پایین رفتیم و با ماشین ، رفتیم سمت دانشگاه ...
تا وارد دانشگاه شدم ، دو جفت چشم آبی رو خیره روی خودم دیدم . با دیدنش ، لبخندی به پهنای صورت روی لبام نقش بست .
مانیا - اگه من بخوام به امید تو وایستم ، باید تا فردا صبر کنم که زل زدنت تموم شه ! من رفتم !
بدون کوچکترین توجهی به مانیا ، داشتم به این فکر می کردم که چقدر امروز خوشتیپ تر شده بود . تیشرت قرمز رنگش با نوشته های انگلیسی مشکی با شلوار مشکی و کتونی های قرمزش ، بدجور توی چشم بود . مانیا از کنارش رد شد و سرش رو به نشونه ی سلام براش تکون داد و کیان هم با لبخند جواب سلامش رو داد .
به سمتش رفتم و با لبخند ، سلام کردم .
کیان - سلام عزیزم !
من - واسه کی اینقدر تیپ زدی ؟! زود بگو ببینم ؟!
با شیطنت ابرویی بالا انداخت :
کیان - واسه سمانه حیدری !
تمام ذوقم فروکش کرد و کم کم به خشم تبدیل شد . سمانه ... سمانه حیدری ...

یکی از بچه های دانشگاه که خیلی دور و بر کیان می پلکید . با صورتی که از خشم قرمز شده بود ، روبهش گفتم :
من - نشنیدم ؟! واسه کی تیپ زدی ؟!
کیان شروع کرد به خندیدن .
کیان - من غلط بکنم واسه سمانه حیدری تیپ بزنم ! واسه تو تیپ زدم !
من - چرا اینقدر منو اذیت می کنی ؟!
کیان دور و برومون رو نگاه کرد و دهنشو نزدیک گوشم آورد .
کیان - چون حرص می خوری خوشگل تر می شی !
 بعدشم دستاشو تو جیباش گذاشت و به طرف ساختمون دانشگاه رفت .
هوف ... اینم از اول صبح ما ... نگاهی به ساعت مچیم انداختم که همزمان ، یکی زدم تو سر خودم .
خاک بر سرم یه ربع از کلاسم رفت ! بدو بدو از پله ها بالا رفتم و به در کلاس رسیدم . چند لحظه دم در ایستادم تا نفسم بالا بیاد و بعد از مرتب کردن سر و وضعم ، دستم رو برای کوبیدن در بالا بردم .
استاد - بفرمایین ؟!
من - ببخشید استاد می تونم بیام تو ؟!
استاد - تا الان کجا بودین خانم حاتمی ؟ چرا اینقدر دیر اومدین ؟
سرم رو پایین انداختم .
من - ببخشید دیگه دیر نمی کنم . حالا می تونم بیام تو ؟!
استاد سری از روی تاسف تکون داد و نفس عمیقی کشید .
استاد - بفرمایین .
با آسودگی نفسم رو بیرون دادم و روی صندلی همیشگیم ، کنار شبنم نشستم و شروع کردم به جزوه نوشتن ...

ویرایش شده در توسط meli.km
  • پسندیدم 6
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۰

گلناز در خونه رو باز کرد و من و مانیا با خستگی وارد شدیم .

من - وای مامان ... کجایی که ببینی بچت از دست رفت ... کجایی مامان ؟!

مانیا - وای بتول خانم دست و پنجت طلا . بیا یه شربت به ما مردیم از گرما .

بتول خانم - الهی بمیرم برات دخترم . خیلی هوا گرمه نه ؟ بشین برات بیارم .

مانیا - خدا نکنه بتول خانم . دستت درد نکنه .

داشتم با مقنعم خودم رو باد می زدم که مانلی رو درحال پایین اومدن از پله ها دیدم .

من - به به گرد و قلنبه ی منم که اینجا پلاسه ! چطوری ؟!

مانیا - چطوری چاقالو ؟!

مانلی - مرسی از این القاب زیبا و استقبال گرمتون ! چه خبر ؟

بتول خانم با یه سینی شربت وارد حال شد و همزمان مامان هم از کتابخونه اومد بیرون . داشتم شربتم رو می خوردم که یهو یاد لباس هایی که با کیان برای بچه ی مانلی گرفتیم افتادم . سریع از جام بلند شدم و به اتاقم رفتم و بعد از عوض کردن لباسام ، کیسه ی لباسا رو برداشتم و رفتم پایین .

من - وای مانلی ببین چی واسه جینگیل خاله خریدم !

یکی یکی لباسا رو باز می کردم و به همه نشون می دادم و همه باهم ذوق می کردیم .

مانلی - وای ملینا اینا چقدر بامزن ! مخصوصا این کفشه !

مانیا با تعجب به لباسا نگاه کرد .

مانیا - تو از کجا اینارو خریدی که ما ندیدیم ؟

ملینا - از همون پاساژی که دیروز رفتیم . قشنگن ؟!

مامان با ذوقی وصف ناپذیر که تا حالا ندیده بودم جواب داد :

مامان - خیلی قشنگن !

 

****

دو ماه بعد ...

با ترنم توی محوطه ی دانشگاه قدم می زدم . ای لعنت به این کلاس اضافه . نگاهی به ساعت موبایلم انداختم . ساعت هفت شبه ما هنوز تو دانشگاهیم . من چرا امروز ماشین نیاوردم ؟! حالا باید وایستم منت ترنم خانم رو بکشم تا منو برسونه . خواستم بگم من رو برسون که موبایلش زنگ خورد .

ترنم - بله خاله ؟

-....

ترنم - چی ؟! یعنی چی تصادف کرده ؟!

-....

ترنم - باشه خاله جون گریه نکن ... میگم گریه نکن خاله . من الان خودمو می رسونم .

سریع گوشیشو قطع کرد و انداخت تو جیبش . با نگرانی پرسیدم :

من - چی شده ترنم ؟ کی تصادف کرده ؟

با عجله و تند تند جواب داد :

ترنم - شوهر خالم تصادف کرده . خالم میگه هر چی زنگ میزنم مامانت جواب نمیده . من باید برم بیمارستان . ملینا توروخدا ببخشید نمی تونم برسونمت .

با اطمینان سری تکون دادم :

من - اصلا مهم نیست . میگم بردیا بیاد دنبالم . رسیدی به منم خبر بده . باشه ؟

ترنم با نگرانی سرشو به معنای تایید تکون داد و بعد از یه خداحافظی کوتاه رفت . موبایلم رو در آوردم و به بردیا زنگ زدم . گفت که بیرونه و تا چند دقیقه ی دیگه خودشو می رسونه .

روی صندلی های روبروی دانشگاه نشستم و منتظر بردیا شدم . بعد از چند دقیقه ، بالاخره رسید .

من - سلام .

بردیا - سلام . چطوری ؟

من - خوبم .

بردیا - چرا با ترنم نیومدی ؟

هوفی کشیدم و گفتم :

من - بهش زنگ زدن گفتن شوهرخالش تصادف کرده . اونم با عجله رفت .

به وضوح دیدم که چشمای بردیا نگران شد .

بردیا - ای وای . می خوای بریم بیمارستان ؟

من - نه بهش گفتم خبر بده .

چیزی نگفت و به رانندگیش ادامه داد . بعد از رسیدن به خونه ، مثل همیشه مش رجب در رو باز کرد و بردیا وارد شد . با خستگی کیفم رو روی دوشم انداختم و درو خونه رو باز کردم ...

ویرایش شده در توسط meli.km
  • پسندیدم 6
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۱

اینقدر رقصیده بودم که نمی تونستم روی پاهام وایستم . روی یکی از صندلی ها نشستم . تازه فرصت کردم اطرافم رو نگاه کنم . اینقدر ورودمون یهویی بود که نفهمیدم خونه رو چجوری درست کردند  . بعدشم که چراغا رو برای رقص خاموش کردند و هیچی نتونستم ببینم . با دیدن اطرافم ، چشمام از فرط تعجب گرد شد . سالن بزرگ خونه ، که تقریبا سه دست مبل توش جا می گرفت ، به طرز قشنگی تزئین شده بود . البته الان به خاطر تعداد زیاد مهمونا ، تمام مبلا رو جمع کرده بودند و صندلی گذاشته بودند . کل سقف سالن با بادکنک های هلیومی سفید و مشکی تزئین شده بود . از همه قشنگتر ، دیواری بود که همه روی میز مقابلشش کادو ها رو گذاشته بودند . چیزی که روبروم می دیدم رو باور نمی کردم . پاشدم و روبه روی دیوار ایستادم . کل دیوار رو ، ریسه های نوری چسبونده بودن و با گیره های چوبی ، عکس های من و بردیا رو آویزون کرده بودند . اشک توی چشمام حلقه زد . کل عکسایی که من با بردیا داشتم ، از توی بیمارستان که به دنیا اومده بودیم تا همین دیروز ، به ریسه هاآویزون شده بودند . بردیا اومد و کنارم ایستاد .

من - بردیا اینارو کی درست کرده ؟ خیلی قشنگن !

بردیا - ندیده بودی ؟! کار شبنم و مانیاست !

من - نه من همین الان دیدم ! وقتی وارد شدیم اصلا متوجه نشدم !

داشتم با ذوق تک تک عکسا رو به بردیا نشون می دادم و خاطره ی اون روزایی که اون عکسا رو گرفتیم براش توضیح می دادم غافل از اینکه یه جمعیت پشت سر ما دارن با خوشحالی نگاهمون می کنن . انگاری مامان دیگه طاقت نیاورد و بغضش ترکید و اومد جلو و جفتمون رو بغل کرد . اولین بار بود مامان اینقدر احساساتی می شد .

مامان - خیلی دوستون دارم بچه های نازم! ایشالا صد و بیست سال زنده باشین !

فضا خیلی معنوی شده بود و همه داشتن اشکاشونو پاک می کردند که امیر دوباره مسخره بازیش گل کرد و شروع کرد به سوت زدن و دست زدن .

امیر - به افتخار عروس و دوماد یه کف مرتب !

همه با خنده شروع به دست زدن کردند و مانیا و مانلی اعتراضشون بلند شد :

مانلی - عه مامان پس ما چی ؟! فقط دوتا بچه داری ؟!

مامان اشکاشو پاک کرد و با لبخند گفت :

مامان - دیگه لوس نشین !

همه خندیدن و مانیا از من و بردیا خواست روبروی دیواری که عکسامون روش بود و میز هم جلوش بود وایستیم و بقیه هم دورمون حلق بزنن . خود مانیا به آشپزخونه رفت و با کیک دو طبقه سفید و مشکی خیلی خوشگلی برگشت . زمینه ی کیک سفید بود و با گل هاس برجسته ی مشکی روش کار شده بود . همه دست می زدند و آهنگ تولدت مبارک رو می خوندند . کیک رو که جلومون گذاشت ، دیدیم کلی شمع روشه ! با تعجب شماردم و رو به مانیا گفتم :

من - چهل و هشت تا؟!

بردیا هم مثل من تعجب کرده بود و به تعداد شمع ها نگاه می کرد .

مانیا با خنده جواب داد :

مانیا - این ایده ی ترنم بود . بیست و چهارتا برای بردیا ، بیست و چهار تا برای ملینا !

هممون از ایده ی ترنم خندمون گرفت ولی اون با نیش باز داشت هممون رو نگاه می کرد . همه با هم شروع به شماردن . از عدد بیست و چهار شروع کردن تا برسن به عدد یک . به نور شمع ها زل زدم و توی دلم شروع کردم به آرزو کردن :

-بیست و چهار !

آرزو می کنم که توی عشق سختی نکشم و به کیان برسم ...

-بیست !

 آرزو می کنم هیچ وقت از هم دور نشیم و بینمون فاصله نیفته ...

-هفده !

آرزو می کنم خانوادم سالم باشن ...

-سیزده !

آرزو می کنم که هیچ وقت ، هیچ آدمی توی زندگیش سختی نکشه ...

-هشت !

آرزو می کنم که کنار خانوادم خوشبخت باشم ...

-پنج !

آرزو می کنم هر کس در هر کجای دنیا ، هر مشکلی که داره ، حل بشه ....

-سه !

آرزو می کنم تمام آرزوهام برآورده بشه ...

-یک !

همزمان بردیا دستش رو گذاشت دور کمرم و باهم خم شدیم و چهل و هشت شمع رو فوت کردیم ...

****

مانیا - بابا خوش به حالتون ! چرا این کادو ها تموم نمیشه ؟!

هممون خندمون گرفت . حدود نیم ساعته که مانیا داره هی کادو باز می کنه ولی تموم نمیشه .چهار تا کادو روی میز مونده بود . مانیا جعبه ی مخمل زرشکی رنگی رو بالا گرفت و گفت:

مانیا - از طرف مادر و پدر ، برای عروس ! بزن کف قشنگه رو !

همه شروع کردن به دست زدن و با باز شدن جعبه ، صدای دست ها شدت گرفت . مانیا جعبه رو به سمت من برگردوند که سرویس طلای سفید خیلی خیلی خوشگلی رو دیدم . گردنبند و گوشواره و دستبند طلای سفید که خیلی ظریف با یاقوت های قرمز روش کار شده بود . با ذوق از جام بلند شدم و مامان و بابا رو بغل کردم .

من - وای خیلی خوشگله ، مرسی مرسی مرسی !

بابا - قابلتو نداره دخترم !

مانیا- خب حالا دوباره از طرف مادر و پدر ، این بار برای داماد !

دوباره همه دست زدند و مانیا در یه جعبه ی دیگه رو باز کرد . یه ساعت فوق العاده شیک و قشنگ بود . بردیا هم بلند شد و از مامان و بابا تشکر کرد .

مانیا - وای هنوز دوتا مونده . مال کیه ؟

کیان - مال منه !

مانیا با لبخند جعبه ای که به طور خوشگلی ربان پیچ شده بود رو باز کرد .

مانیا - از طرف کیان برای عروس خانم !

دوباره صدای دست و سوت بلند شد و مانیا جعبع رو به دست من داد . یه ساعت فوق العاده شیک و خوشگل .اینقدر این ساعت قشنگ بود که ناخودآگاه داشتم نگاهش می کردم . به جای اعداد ، نگین های برلیان توش کار شده بود . با کمترین دقت ، متوجه آرم " RADO " روی ساعت شدم . چشمام گرد شد . چه دلیلی داره که کیان اینقدر هزینه کنه ؟! اینقدر تو فکر بودم که متوجه نشدم کیان برای بردیا چی خریده بود .

با صدای مامان که همه رو به میز شام دعوت می کرد ، به خودم اومدم . کیان با چشم به بالا اشاره کرد . فهمیدم که می خواد چیزی بهم بگه . اطرافم رو نگاه کردم . اینقدر شلوغ پلوغ بود که کسی متوجه ما نمی شد . آروم به طرف راه پله ها رفتم و به سمت اتاقم رفتم ...

ویرایش شده در توسط meli.km
  • پسندیدم 6
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۲

روی تختم نشستم . نگاهی به اتاقم انداختم . عاشق اتاقم بودم . از رنگ های بنفش تیره ، سفید و یاسی توش به کار رفته بود. سرویس خوابم و میز آرایشم و کتابخونم چوب سفید بودند . رو تختیم بنفش تیره بود و دیوار هام کاغذ دیواری یاسی رنگ داشتند . دو تا مبل یک نفره ی کوچولو هم رو به روی هم کنار اتاق قرار داشتند که بینشون، یه میز ساده ی کوتاه سفید رنگ بود . اتاقم بزرگ بود .

بعد از چند دقیقه ، کیان وارد اتاق شد . با لبخند اطرافو نگاه کرد .

کیان - رنگ بنفشو دوست داری ؟

از روی تختم بلند شدم و روبروش ایستادم .

من - آره چطور ؟

کیان - ترکیب رنگ اتاقت خیلی آرامش بخشه .

بعد از چند لحظه گفت :

کیان - مثل خودت ...

لبخندی زدم . 

چند لحظه نگاهم کرد و بعد بغلم کرد . همینطور که عطرمو بو می کشید گفت :

کیان - از سر شب منتظرم یه فرصتی پیش بیاد بغلت کنم ! خیلی دلم برات تنگ شده بود !

چیزی نگفتم و با لبخند دستمو دور کمرش حلق کردم . بعد از چند لحظه ، یاد کادو افتادم .

من - کیان ؟

کیان - جونم ؟!

من - چرا کادو به اون گرونی خریده بودی ؟! اصلا نیازی نبود همچین کاری بکنی !

کیان - من اگه دنیا رو هم به پات بریزم ، بازم کمه . باارزش تر از این حرفایی !

با حرفاش ، لبخندی روی لبانم نقش بست . از ته قلبم خوشحال بودم . خوشحال بودم که همچین کسی رو توی زندگیم دارم . خیلی خیلی خوشحال ...

از اتاق خارج شدم . بعد از چند دقیقه ، کیان هم پشت سر من خارج شد  . تقریبا همه شامشون رو خورده بودند و باهم صحبت می کردند . خواستم کنار بابا بشینم که دایی صدام کرد :

دایی-  ملینا ؟! دایی جان ؟!

من -  جانم دایی ؟!

با همون چشمای مهربونش که مثل مامان عسلی بود نگاهم کرد :

دایی -  نمی خوای واسمون هنرنمایی کنی ؟!

با سر به پیانویی که گوشه ی سالن بود اشاره کرد . با لبخند نگاهش کردم :

من -  چشم !

راهم رو به سمت پیانو کج کردم . حدود 15 سال بود که کلاس می رفتم . عاشق سازم بودم و با دنیا هم عوضش نمی کردم . مخصوصا این پیانوی بزرگ سفید رنگم رو که کادوی تولد 10 سالگیم بود...

صندلی چرم و سفیدش رو به عقب کشیدم و نشستم . چند لحظه مکث کردم که آهنگ مناسبی پیدا کنم . خواستم شروع کنم که صدای مانیا متوقفم کرد :

مانیا -  ملینا ؟!

به سمتش برگشتم :

من -  بله ؟!

با خوشحالی گفت :

مانیا -  میشه یه آهنگی بزنی که کیان و خودت بخونین ؟!

ترنم و شبنم هم سریع تایید کردند :

شبنم -  آره خیلی خوب میشه ! صدای تو و کیان با پیانو محشر میشه !

جفتمون قبول کردیم . کیان ، روی یکی از صندلی های کنار پیانو نشست . به سمت کیان برگشتم و زمزمه کردم :

من -  ماه من ...

با پلک زدن کیان متوجه شدم که این آهنگ رو بلده . نفسی عمیق کشیدم و دستام رو روی کلاویه ها قرار دادم . اولین نت رو که زدم ، ناخودآگاه دستام برای ادامه ی آهنگ به رقص در آمدند . کیان شروع به خوندن کرد ...

ز خانه بیرون میروم اما کجا امشب؟
شاید تو میخواهی مرا در کوچه ها امشب
پشت ستون سایه ها روی درخت شهر
میجویم اما نیستی در هیچ جا امشب
ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟

اشاره ی کوچیکی به کیان کردم که متوجه بشه این تیکه از آهنگ رو من می خونم ... شروع کردم :

میدانم . آری . نیستی . اما نمیدانم
بیهوده میگردم به دنبالت چرا امشب؟
هر شب تو را بی جستجو میافتم اما
نگذاشت بی خوابی به دستانم تو را امشب
ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟

قسمت اوج آهنگ بود . باهم شروع به خوندن کردیم و همه آهنگ رو زیرلب زمزمه می کردند . صدای نازک من ، با صدای گرم و گیرای کیان ، هارمونی خیلی قشنگی رو به وجود آورده بود ...

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن غرق را ماه من . بیرون بیا امشب
گشتم تمام کوچه ها را . یکنفس هم نیست
شاید که بخشیدند دنیا را به ماه امشب
طاقت نمیارم تو که میدانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم بیگدار . امشب

دوباره خوندن رو کیان سپردم و ساکت شدم و سعی کردم آهنگ رو به بهترین شکل تموم کنم :

ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟
ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟

 

ماه من - ناصر عبداللهی

 

همزمان با آخرین نتی که زدم ، صدای دست هایی که کر کننده بودند بلند شد . با لبخند به کیان نگاه کردم که متقابلا لبخند زد . امیر دوباره مسخره بازیش گل کرده بود و سوت می زد .

امیر -  بزن به افتخارش !

صدای دست و سوت مهمونا بیشتر از قبل بلند شد . کیان چشمکی زد و از روی صندلی بلند شد و بعد از تشکر از مهمونا ، رفت کنار بردیا و امیر و آراد نشست . منم از روی صندلی پیانو بلند شدم و بعد از تشکر کردن ، رفتم کنار مانیا و شبنم و ترنم .

ترنم -  می بینم که صداهاتونم باهم مچ شده !

چیزی نگفتم و با شیطنت ابروهام رو بالا انداختم . چند دقیقه بعد ، مانیا دوباره آهنگ گذاشت و همه شروع کردن به رقصیدن ...

ویرایش شده در توسط meli.km
  • پسندیدم 4
  • باحال بود 2
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×