رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

نام رمان: رز مشکی

نام نویسنده: Delaram.bn کاربر انجمن نودوهشتیا

ژانر: پلیسی، عاشقانه، جنایی

هدف: داستانی که در ذهنم وجود داره بتونه اوقات فراغت جوان‌ها و نوجوان‌ها را پر کنه.

ساعات پارت گذاری: نامعلوم

خلاصه: داستان رز مشکی درمورد دو جوان که هر دو از یک زخم مشترک رنج می‌برند و در پی انتقام می‌کوشند، دیگری را حفظ کنند...

 

ویرایش شده توسط ملیکا حق شناس

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

l25t_hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.

قوانین-نوشتن-رمان

برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی به این تالار مراجعه کنید.

آموزش-نویسندگی

پیام خصوصی جهت راهنمایی شما با عنوان "تست قلم رمان...." ارسال شده است. سوالات مربوط به (اسم رمان، ژانر، خلاصه، مقدمه) رو از منتقد مربوطه بپرسید. این گفتگو توسط ایشون برای شما ارسال خواهد شد.

@N.a25

برای پیشروی هر چه صحیح تر شما براتون یک ویراستار همراه در نظر گرفتیم که پست های رمان را اصلاح خواهد کرد.

@z.farhani.

موفقیت و درخشیدن را برای شما آرزومندیم.

یا حق

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

«مقدمه»

رز مشکی روایتگر داستان یه زن و مرد پخته‌ست که خبری از گونه‌های سرخ شده بعد از اولین بوسه و رفتن به شهر بازی نیست... زن و مرد جا افتاده‌ای که کل‌کل‌های عاشقونه نمی‌کنن و توی رستوران‌های لوکس قرار نمی‌ذارن.

مادری که بچه‌ش از بطن خودش نیست ولی براش از مادری کم نذاشته؛ زنی که توی سنی قرار داره و می‌تونه به فکر لوکس‌ترین ماشین‌‌‌ها و مارک‌ترین لوازم آرایشی باشه، ولی دنیا اون رو تبدیل به کسی کرد که فکر و ذکرش شد «انتقام»

پسری که با دست‌هاش عزیزترین‌هاش رو خاک کرد. با صدای بی صدا مثل یه کوه بلند. مثل یه خواب کوتاه. یه مرد بود؛ یه مرد با دست‌های فقیر؛ با چشم‌های محروم. با پاهای خسته... یه مرد بود یه مرد!

پ.ن: سلام دوستان یه‌خورده باهاتون حرف دارم. این اولین رمان منه و به پیشنهاد یکی از دوست‌هام براتون می‌ذارمش. ازتون تنها توقعی که دارم اینه که حتما نظرتون رو بهم بگین؛ چون خیلی بیشتر از چیزی که فکرش رو بکنین برام مهمه و ازتون خواهش می‌کنم، چون اولین رمانمه و من تو نوشتن خیلی حرفه‌ای نیستم، ازم توقع چیز زیادی نداشته باشین. ممنون، دوستون دارم!

ویرایش شده توسط ملیکا حق شناس

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول

«راوی»

نهصد و نود و شش، نهصد و نود و هفت، نهصد و نود و هشت، نهصد و نود و نه، هزار!

بعد از گفتن هزار، توی ذهنش صدای زنی طنین انداخت که خبر از نشستن هواپیما درخاک «ایران» می‌داد.

کمی سرش را کج کرد و خیره به دخترکی با موی بلوند و بلند که سرش روی شانه او قرار داشت، شد.

«دلارام»

با چشم دنبال فرزاد گشتم و دیدمش که از دور دستش رو برام تکون می‌داد. دست نهال رو محکم‌تر گرفتم و راه افتادیم سمت فرزاد. چند دقیقه بعد از اظهار خوشحالی کردن، راه افتادیم سمت خونه‌ای که برام خریده بود.

با صدای آرومی گفت: 

- می‌خوای توی شهر دور بزنی؟ خیلی چیزها عوض شده.

سرم رو به نشونه‌ی منفی تکون دادم و آروم پرسیدم:

- خبری نیست؟

با چشمش به نهال اشاره کرد و گفت:

- کار باشه واسه خونه!

نهال به فرانسوی و انگلیسی کاملا مسلط بود و فارسی رو می‌فهمید؛ ولی دست و پا شکسته حرف می‌زد.

- نهال عزیزم! گشنه‌ات نیست؟

- نه مامان.

بعد از چند دقیقه به خونه‌ای ویلایی که عکسش رو دیده بودم رسیدیم. برق خوشحالی رو توی چشم‌های نهال دیدم. از اون‌جایی که نهال عاشق حیاط و گل و گیاه بود، همچین خونه‌ای رو گرفته بودم؛ چون توی فرانسه بخاطر کارم که بیش‌تر روز خونه نیستم، نمی‌تونستم ریسک کنم و نهال توی یه خونه‌ی ویلایی بزرگ تنها بمونه؛ واسه همین یه آپارتمان گرفتم.

با فرزاد چمدون‌ها رو چیدیم توی اتاق. رو به نهال گفتم:

- اگه بخوای می‌تونی توی حیاط بچرخی، استراحت کنی یا وسایلت رو بچینی.

اون هم از دیدن حیاط استقبال کرد. روی مبل نشستم و رو به فرزاد گفتم:

- یه آشپز و یه خدمتکار واسه خونه پیدا کن.

با مکث ادامه دادم:

- بی سر و صدا باشن!

اون هم با سر حرفم رو تایید کرد و گفت:

- آدرس ویلای جهانگیری رو پیدا کردم. دوتا بچه داره؛ یه دختر و یه پسر. دخترش بیست ‌سالشه و واسه درس رفته ایتالیا. پسرش سی و چهار سالشه و همین‌جا زندگی می‌کنه؛ کنار پدرش هم کار می‌کنه. بعد از اینکه از ایران رفتی، خیلی گشت دنبال تو و نهال؛ ولی تو خب، زرنگی کردی و هویت دوتاتون رو از بین بردی. الان به نظرم می‌تونی به عنوان یه هکر وارد جمعشون بشی...

با صدای آرومی حرفش رو قطع کردم:

- کاش نهال رو با خودم نمی‌آوردم ایران.

- ولی جایی هم نداشتی که بذاریش.

- جا زیاد بود فرزاد! جای قابل اعتماد نداشتم. نهال دستم امانته. هنوز هم شب‌ها کابوس می‌بینه.

- پس بهتر که با خودت آوردیش.

- من نمی‌خوام وارد جمعشون بشم؛ اون هم به عنوان یه هکر!

-پس...

حرفش رو قطع کردم:

- می‌خوام به عنوان یه هکر، سایت‌هاشون رو خراب کنم.

- پس نمی‌خوای خودت رو بهش نشون بدی.

- اشتباه می‌کنی!

فرزاد خوب می‌دونست علاقه‌ای ندارم زیاد کسی از کارم سر در بیاره.

نهال: مامان می‌رم اتاقم رو مرتب کنم.

بهش لبخند زدم و سرم رو تکون دادم. نهال! شاید اگه نهال نبود من همون سال‌ها خودم رو از بلندترین پلی که دم دست بود، پرت می‌کردم پایین؛ ولی حیف که نهال بجز من کسی رو نداره و من هم بجز نهال هیچکس رو.

صدای فرزاد نذاشت بیشتر از این غرق بشم توی روزهای گذشته. 

- شام بریم بیرون؟ من تا فردا یکی رو میارم واسه آشپزی.

- اوهوم. من یه‌کم کار دارم. اگه جایی می‌خوای بری، ساعت هشت بیا دنبالمون؛ تا فردا غروب هم یه ماشین برام ردیف کن.

ویرایش شده توسط ملیکا حق شناس

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

تق‌تق صدای کیبورد کامپیوتر بهم آرامش می‌داد؛ وقتی می‌تونستم قیافه‌ی جهانگیری رو تصور کنم که الان با دیدن دزدیده شدن سه چهارم حسابش، چه شکلی شده!

عینکم رو گذاشتم کنار و سرم رو به پشت صندلی تکیه دادم. چشمم به ساعت افتاد؛ هفت، یعنی تا اومدن فرزاد یه ‌ساعت وقت بود؟

سمت اتاق نهال رفتم، در زدم و با اجازه‌ی خودش رفتم داخل.

- مامان! چشم‌هات قرمز شدن، باز زیاد پشت سیستم بودی؟

- آره عزیزم! کار داشتم. یه‌ ساعت دیگه فرزاد میاد تا شام بریم بیرون.

لبخند زد و رضایتش رو اعلام کرد.

- پس من حاضر می‌شم.

سرش رو بوسیدم. نهال هزار و یک خوبی داشت و یکیش آروم بودنش بود؛ دومیش درک بالاش با وجود سن کمش. عین دخترهای هم‌سن خودش لوس نبود و انگار وقت مناسب هرچیزی رو می‌دونست.

«شهراد»

صدای داد جهانگیری باعث شد از اتاقم بیام بیرون و راهی اتاقش بشم. دیدم همه رو جمع کرده اون‌جا.

- زودتر گیر بیارین! کی جرات کرده همچین کاری بکنه؟ حالا از جلوی چشمم برین بیرون.

جمله‌ی آخرش رو که با داد گفت، شیشه‌های اتاقش لرزید. من هم خواستم سمت اتاقم برم که گفت:

- تو بمون شهراد! کار دارم باهات.

نشستم روی مبل راحتی اتاقش، شروع کرد به حرف زدن:

- یکی از حسابم پول دزدیده. حسابدارهای من مورد اعتمادن؛ کسی نتونسته تاحالا همچین کاری بکنه. می‌خوام زودتر بفهمی کار کی بوده و برام بیاریش. حالا جنازه‌اش یا سالمش فرقی نداره.

از جام بلند شدم و سمت اتاقم رفتم، نشستم پشت لب تاپم، وارد اکانتم شدم و تایپ کردم: «یکی از حساب جهانگیری پول برداشته، ازم خواسته بفهمم کار کی بوده» ارسال کردم، چشمم رو بستم و فکر کردم به یک‌سال گذشته؛ یک سالی که پام رو گذاشته بودم توی این خونه یا بهتره بگم عمارت و این‌قدر اعتماد جلب کرده بودم که توی اتاقم هیچ دوربینی وجود نداشت، برعکس بقیه‌ی قسمت‌های خونه مثل راهرو.

این‌قدر به این چیزها فکر کردم که نفهمیدم چقدر گذشت و وقت شام رسید. مسعود نیومد. مثل این‌که پول زیادی برداشته بودن؛ با این فکر پوزخندی زدم و مشغول خوردن غذام شدم.

«راوی»

توی آن خانه همان‌طور که شهراد مشغول خوردن شام بود، چند کیلومتر آن طرف‌تر دلارام داشت نقشه‌ای شوم می‌کشید.

راهی اتاق دخترکش شد و موهایش را نوازش کرد.

- دوست داری امشب خونه‌ی طنین بمونیم؟

- با هم؟

- آره عزیزم! با هم.

- آره، خیلی دلم براش تنگ شده.

به دخترکش لبخند زد و آرام گفت:

- پس حاضر شو.

ساعتی بعد در خانه‌ی عزیزترین فردش، طنین حاضر شدند و باشوخی و خنده شامی که با فرزاد تهیه کرده بودند، دور هم خوردند. بعد از کمی حرف زدن، نهال سوی اتاقی که برایش از قبل آماده شده بود رفت و خوابید.

صدای گوشی دلارام بلند شد. بعد از جواب دادن به حرف های شخص پشت تلفن، فقط لبخند زد و در آخر گفت: 

- می‌دونستم کارت رو خوب انجام می‌دی.

جهانگیری روی میز کار خوابش برده بود؛ اما آن قهوه‌ای خورد تا از خوابش جلوگیری کند. کسی نمی‌دانست در آن قهوه بجز چند قطره‌ی شیر، داروی خواب‌آور هم موجود است.

دلارام سوی اتاق دختر کوچکش رفت تا از خواب بودنش مطمئن شود.

ویرایش شده توسط ملیکا حق شناس

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

«دلارام»

در اتاق نهال رو باز کردم، تکون نخورد و این نشونه‌ی خوابیدنش بود. کنار تختش روی زمین نشستم و موهای آشفته‌اش رو مرتب کردم. نهال همه چیز رو یادش بود اما بخاطر علاقه‌ی شدیدی که بهم داشت، مامان صدام می‌کرد. من هم توی فرانسه شناسنامه‌هامون رو عوض کردم و اسم دانیال رو به جای شوهرم نوشتم. مثلا چند سالی می‌شه که جدا شدیم.

بخاطر نهال موهای مشکیم رو طلایی کردم و هر چند وقت یک‌بار دوباره مجبور به رنگ می‌شدم تا ریشه‌هاش مشکی نباشن. نهال به همه‌ی دوست‌هاش من رو مادرش معرفی می‌کرد؛ پس موهامون می‌تونست تنها نقطه‌ی مشترکمون باشه. چشم‌های مشکی من و آبی نهال خیلی فرق داشتن و من از لنز استفاده می‌کردم.

بوسه‌ای به گونه‌اش زدم و رفتم توی اتاق طنین، لباس سر تا پا مشکی پوشیدم و در کمد طنین رو باز کردم؛ لباس‌هاش رو زدم کنار و رمز گاوصندوق رو زدم. اسلحه‌ی مشکی رو برداشتم و توی کمرم جا به جاش کردم. خونه‌ی طنین خونه‌ی قبلی خودم بود ولی سندش رو زده بودم به اسم طنین.

به فرزاد پیام دادم که چند دقیقه‌ی دیگه بیاد دنبالم. روی مبل کنار طنین نشستم.

- کاش فرانسه می‌موندی.

- نمی‌تونم کابوس‌های نهال رو ببینم و کاری نکنم.

- اون بجز تو کسی رو نداره، خودت رو نابود نکن!

- خودم رو نابود نمی‌کنم اون‌ها رو نابود می‌کنم. اگه فرزاد تنها برگشت این‌جا، نهال رو بگیر و برین فرانسه.

با چشم‌های اشکی نگاهم کرد.

- ما بجز تو کسی رو نداریم، برگرد.

سعی کردم لبخند بزنم. این دوری و تنهایی ازم آدمی ساخته بود که حتی لبم واسه لبخند کش نیاد.طنین بغلم کرد، زدم روی شونه‌اش.

- گریه نکن.

صدای زنگ در اومد و این نشونه‌ی اومدن فرزاد بود؛ از طنین جدا شدم و بدون خداحافظی سمت در رفتم.

«شهراد»

امشب عجیب بهم بی‌خوابی دست داده بود. سمت اتاق مسعود رفتم و در زدم، صدایی نشنیدم؛ یعنی خوابیده بود؟ ساعت، دو و نیم رو نشون می‌داد. برگشتم توی اتاقم و پای سیستم نشستم، دیدم خبری نیست ترجیح دادم برگردم رو تختم. چشمم رو بستم و به روزهایی که گذشت فکر کردم.

«چند سال قبل»

صدای شهره توی گوشم زنگ می‌خورد؛ شعر تولدت مبارک رو برام می‌خوند و با لبخند نگاهم می‌کرد. با عشق بغلش کردم و دست‌های مادرم رو با علاقه فشار دادم.

- پسرم شمع‌ها رو فوت کن!

صدای جیغ شهره بلند شد که می‌گفت:

- اول آرزو کن.

چشمم رو بستم و خواستم خدا این دوتا فرشته‌ی دوست‌داشتنی رو ازم نگیره. شمع‌ها رو فوت کردم و نوبت رسیده بود به باز کردن کادوها؛ تی‌شرت آبی پر رنگی که شهره برام خریده بود.

«حال»

چشمم سوخت و سردرد همیشگی اومد سراغم. خواستم برم توی آشپزخونه تا دنبال قرص سردرد بگردم و طبق معمول با یکی از این‌ها خوابم ببره که...

«دلارام»

- دوربین‌هارو چک کردم؛ فقط یه تصویر رو نشون می‌دن. نگهبان‌هام خوابن، فقط دوتا مشکله.

- چی؟

- اون‌جا سگ داره.

- حلش می‌کنم.

- شهراد اون‌جاست.

- این دیگه کدوم خریه؟

- شهراد سی و سه سالشه، مخ کامپیوتر و یه‌ساله که توی خونه‌ی جهانگیری زندگی می‌کنه.

- چیکارشه؟

- تقریبا دست راستشه، ولی شنیدم جهانگیری هنوز اعتماد کامل بهش نداره؛ کارهای سطحی بهش می‌ده.

نفسم رو با حرص دادم بیرون.

- کاش زودتر می‌گفتی.

- تازه بهم آمارش رو دادن!

- بیخیال یه کاریش می‌کنم.

رسیدیم دم در خونه جهانگیری که فرزاد آروم گفت:

- می‌خوای من هم بیام؟

- نه برو دوتا کوچه بالاتر یه پارک داره اونجا بمون تو ماشین. تا یه‌ساعت دیگه نیومدم. برو، دارو آوردی؟

- آره

- شنیدی فرزاد؟ یه‌ ساعت شد یه ‌ساعت و یک دقیقه، برو.

- فهمیدم.

درماشین رو باز کردم و آروم گفتم: «ممنون» و سمت دیوار رفتم.

ویرایش شده توسط ملیکا حق شناس

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

«راوی»

دلارام به زیرکی از دیوار بالا رفت. قبلا از فرزاد شنیده بود که دیوارهای خانه حسگر دارد و آن‌ها را غیر فعال کرده بود؛ همه‌ی این‌ها ثمره‌ی تلاش چندساعت پشت کامپیوتر بودن امروزش است.

چشمش به سگ‌ها افتاد و نفس عمیقی کشید. سگ حدودا اندازه‌ی خودش بود. گوشت را از پلاستیک درآورد و سمت دو سگ پرتاب کرد؛ گوشتی که ساعتی قبل با داروی خواب‌آور ترکیب شده بود. چند دقیقه کنار دیوار کز کرد و به ترسی که از بچگی نسبت به سگ‌ها داشت فکر کرد. تا سگ ها به خواب تقریبا عمیقی رفتند، سنگی سمتشان پرتاب کرد و دید که تکان نخوردند، با خیال راحت سمت در ورودی خانه رفت.

همزمان شهراد از اتاقش برای پیدا کردن مسکن خارج شد که چشمش به در باز ورودی خورد؛ به جسم رو به رویش نگاه کرد که گویا سرش به سمت دیگری بود. به هیکل نحیف و ریزش می‌خورد که دخترکی چند ساله باشد. آرام به سمت دلارام رفت دریغ از این‌که او خبردار شود، شهراد پشت سرش قرار دارد.

«دلارام»

صدای قدمی پشتم حس می‌کردم. حدس می‌زدم همون شهراد که فرزاد می‌گفت باشه. با این‌که می‌دونستم دقیقا باید چیکار بکنم، اما ضربان قلبم بالا بود. برگشتم و با پایین اسلحه‌ام کوبیدم به دماغش. آخ آرومی گفت و سرش رو خم کرد.

- تو دیگه کی هستی؟

لعنتی سرش رو کج کرده بود وگرنه ضربه، بیهوشش می‌کرد! حرفی نزدم و فقط اسلحه‌ام رو سمتش نشونه گرفتم. دست‌هاش رو برد بالا و گفت:

- می‌تونم تا سی ثانیه‌ی دیگه داد بکشم همه بریزن اینجا.

از این همه خنگیش خنده‌ام گرفت، ولی با صدایی جدی گفتم:

- داد بزن ببینم!

وقتی حرف زدم تعجب رو توی چشم‌هاش دیدم. داد نزد، خودم پیش قدم شدم و با صدای بلندی داد زدم:

- داد بزن دیگه چرا ساکتی؟!

با صدای آرومی که شبیه زمزمه بود گفت:

- چیکار کردی باهاشون؟

- همون کاری که با تو می‌کنم.

دستمالی که با داروی بیهوشی مرطوب شده بود رو گذاشتم جلوی دهنش که با دست مشت شده‌اش کوبید به صورتم؛ همین ضربه‌اش باعث شد با منگی دو قدم برم عقب. سرم رو تکون دادم، ولی انگار داروی بیهوشی کار خودش رو کرد و اون هم گیج شد. دوباره دستمال رو گذاشتم روی صورتش که نتونست تقلای زیادی بکنه و کاملا افتاد پایین. حالا این گنده رو کی می‌خواد ببره توی اتاقش؟ اصلا اتاقش کجاست؟

با نفرت به پسری که می‌دونستم اسمش شهراده، نگاه کردم و گفتم‌:

- گندت بزنن لعنتی! از برنامه‌ام عقبم می‌ندازی.

با هزار زحمت کشیدمش از پله ها بالا؛ بردمش در یکی از اتاق‌ها که باز بود، پسره رو دم در ول کردم و وارد اتاق شدم. روی میز کنسول، یه قاب عکس بود؛ از همین پسره‌ی خودشیفته!

لبخند پیروزمندانه‌ای زدم و آروم گفتم:

- پس اتاق خودشه.

وسط اتاق ولش کردم و با رژ قرمزی که توی جیبم بود نوشتم: «خوب بخوابی» سمت اتاق ته راهرو رفتم؛ حدس می‌زدم اتاق جهانگیری باشه. در اتاق رو باز کردم، ساعت دستم لرزید! چهل دقیقه از وقتم الکی هدر رفت؛ ساعتم هشدار می‌داد.

سمت تابلوی روی دیوار رفتم، چندتا عکسی که همراهم بود رو چسبوندم به دیوار و افراد توی عکس رو با چندتا خط به هم وصل کردم؛ زیرش هم نوشتم: «حدس بزن نفر اول کیه؟»

دوباره لرزش ساعت رو توی دستم حس کردم که خبر می‌داد ده دقیقه وقت دارم. نگاه آخر رو به جهانگیری انداختم و رژ قرمزم رو انداختم کنار صورتش. از اتاق با سرعت بیرون رفتم و کل باغ رو دوییدم و از در اصلی خارج شدم، سمت پارکی که به فرزاد آدرس داده بودم رفتم.

ویرایش شده توسط ملیکا حق شناس

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

«دلارام»

در رو باز کردم، نشستم توی ماشین و اسلحه‌ام رو پرت کردم روی داشبرد.

- راه بیوفت فرزاد!

شیشه رو دادم پایین و پشت سر هم نفس عمیق می‌کشیدم؛ عوضی! جوری مشت زد به دماغم که از دهنم هم خون اومد بود. بدون هیچ حرفی راه افتاد، دو تا چهار راه رو رد کرد و وایستاد.

- خوبی؟

بدون حرف سرم رو تکون دادم.

- ببینمت.

برگشتم سمتش.

- یه ضربه‌ی سطحیه، هیچی نشده.

- بریم دکتر؟

- نه.

- این پسره شهراد دردسر درست کرد؟

فقط سرم رو تکون دادم که رسیدم خونه‌ی طنین. برق روشن نشون می‌داد که طنین نخوابیده. در اصلی رو باز کردم که طنین دویید اومد پیشم.

- نهال کابوس دیده، بیدار شد گریه کرد. گفتم واسه فرزاد یه مشکلی پیش اومده تو رفتی پیشش.

بدون در نظر گرفتن صورت خونیم دوییدم سمت خونه و دیدم نهال با چشم‌های اشکی و قرمز و موهای آشفته نشسته روی کاناپه؛ هرچند طنین هم حال بهتری نداشت! بدون معطلی بغلش کردم.

- معذرت می‌خوام نهال! معذرت می‌خوام عزیزم! حال فرزاد بد بود باید می‌رفتم پیشش.

یه‌کم گریه کرد که به خودم لعنت فرستادم. چرا یه شب دیگه نرفتم سراغ اون عوضی؟ یه‌خورده آروم‌تر شد.

- الان عمو فرزاد بهتره؟

سرم رو تکون دادم که یک‌هو با صدای نسبتا بلندی گفت: 

- مامان صورتت!

با این حرفش طنین صورتم رو سمت خودش برگردوند؛ من هم توی این فاصله دروغی که سر هم کردم رو به زبون آوردم.

- داشتم برمی‌گشتم یکی کیفم رو زد.

با این حرفم طنین بد نگاهم کرد و نهال هین بلندی کشید. سعی کردم آرومش کنم.

- هیچی نیست. الان خوبه همه چیز، چیزی هم توی کیف نبود.

بعد از یک ساعت نهال با نوازش دستم روی موهاش خوابید؛ بردمش توی اتاقش و برگشتم پیش طنین.

- طنین نظرت چیه پیش من و نهال زندگی کنی؟

- اگه تو بخوای مشکلی نیست.

- فردا وسایلت رو جمع کن و با من و نهال برگرد اون خونه. اینجوری من که نیستم، خیالم از بابت نهال راحته.

سرش رو تکون داد و گفت:

- من می‌رم بخوابم.

- شب‌بخیر.

«راوی»

«صبح روز بعد»

شهراد غلتی روی زمین زد و صدای دادی که به گوشش می‌رسید، نظرش را جلب کرد؛ گویا دو وزنه‌ی دو کیلویی روی چشمش بود و نمی‌توانست حرکتشان بدهد. با هر سختی که بود تکان خورد و بلند شد. نوشته‌ی قرمز روی آیینه‌ی اتاقش نظرش را جلب کرد: «خوب بخوابی»

بعد از پاک کردن آیینه، خون خشکیده‌ی کنار بینی‌اش را پاک کرد و سمت صدایی که از بیرون می‌آمد، رفت. آخر مقصدش رسید به اتاق جهانگیری. شیشه‌های شکسته نظرش را جلب کرد و بعد هم عکس‌های روی دیوار؛ تمامی مظنون‌های پرونده‌ای که دوسالی بود زیر دستش قرار گرفته بود.

توی ذهنش صدای دخترکی که دیشب دیده بود تکرار می‌شد. کار هیچکس بجز او نیست.

دلارام از مانیتور اتاقش، خیره به حرکات دلنشین جهانگیری بود تا شهراد وارد اتاق شد. رگه‌های تعجب در چشمش پیدا بود و پوزخند کنار لب دلارام. برای او هک کردن دوربین‌های امنیتی خانه‌ی جهانگیری کار خاصی نبود؛ ولی آرزو کرد که ای کاش اتاق شهراد هم دارای دوربین بود و او هم زیر نظرش بود.

«شهراد»

پشت سیستم نشستم و تمام اتفاق‌های شب گذشته و امروز رو برای سرگرد ایمیل کردم. به بهزاد پیام دادم که غروب باید ببینمش. 

اینکه اون دختر کیه که زرنگ‌تر از ماست خیلی فکرم رو مشغول کرد. اتفاق‌های دیشب دوباره توی سرم مرور شد. یک ساعتی گذشت که فقط داشتم فکر می‌کردم چقدر خوب بود اگه یه اسم از دختره می‌دونستم!

جرقه ای توی ذهنم خورد؛ روی انگشت اشاره‌اش تاتو داشت: «نهال» خب شاید توی شهر صدتا آدم باشن که روی انگشت اشاره‌شون نهال تاتو باشه.

ساعت انگار می‌دویید و به پنج غروب رسید. من از خونه به بهونه‌ی باشگاه خارج شدم. سمت باشگاه حرکت کردم و بعد از تعویض لباسم از در پشتی باشگاه، رفتم بیرون و با سرعت، سوار ماشین بهزاد شدم.

همه اتفاق‌های دیشب رو واسه بهزاد تعریف کردم. بهزاد هم همکارم بود، هم پسرعموم و هم بهترین دوستم. از تاتوی روی دست اون دختر هم گفتم که بعد از چند ثانیه سکوتمون با صدای بهزاد شکسته شد.

- پیگیری می‌کنم. شب یه مهمونیه، جهانگیری دعوته؛ به تو چیزی نگفت؟

سرم رو به نشونه‌ی نفی تکون دادم.

- اگه بهت گفت حتما برو، خیلی‌ها میان امشب.

- باشه من برم دیر می‌شه.

- برو مواظب باش.

مردونه دست دادیم و خدافظی کردیم. دوباره برگشتم توی باشگاه و لباس‌های خودم رو پوشیدم و راهی خونه شدم.

ویرایش شده توسط ملیکا حق شناس

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

«شهراد»

بعد از اینکه رسیدم خونه به بهونه‌ی دوش گرفتن رفتم توی اتاقم و یک ساعت بعد صدای در اتاقم، نظرم رو جلب کرد؛ توسط یکی از خدمه‌های خونه زده می‌شد. در رو باز کردم.

- بله.

- آقا باهاتون کار دارن.

سرم رو تکون دادم و راهی اتاق مسعود شدم. در اتاق باز بود، وارد شدم و منتظر نگاهش کردم.

- امشب به دلیل برگشتن پسرم به ایران، یه مهمونی ترتیب می‌دم توی یکی از ویلاهای اطراف شهر. دوست دارم تو هم بیای.

به نشونه‌ی تایید سرم رو تکون دادم و زمزمه کردم:

- حتما!

برگشتم توی اتاقم و این خبر رو واسه بهزاد فرستادم؛ اون هم گفت که چندتا از بچه‌های خودمون هم هستن.

رفتم سمت کمد توی اتاقم و یه کت اسپورت تیره، یه تیشرت خاکستری گرفتم و با شلوار مشکی پوشیدمش. عطر تقریبا تلخم رو به مچ دست و گردنم زدم. قبل از اینکه از اتاق برم بیرون، گوشی معمولی که لای لباس‌هام بود رو چک کردم.

بهزاد: ساعت همیشگی رو بنداز دستت.

منظورش ساعتی بود که دوربین داشت. ساعت رو پیدا کردم و انداختم دستم. گوشی رو گذاشتم سر جاش و از اتاقم رفتم بیرون؛ روی پله دیدم مسعود پایین وایستاده. خندید.

- زود باش پسر! کارت از دخترها بیشتر طول کشید.

خندیدم و چیزی نگفتم. چند دقیقه‌ی بعد توی راه ویلایی بودیم که توش پارتی بود.

«دلارام»

توی ماشین فرزاد نشسته بودیم و توی مسیر مهمونی که جهانگیری ترتیب داده بود، داشت رانندگی می‌کرد.

چشمم رو بستم و آروم گفتم:

- از کجا کارت دعوت آوردی؟

خندید و گفت:

- کاری نداشت! از بس کنارت بودم مثل خودت شدم.

- لیست اون‌ها چی؟

- بچه‌ها هستن.

بعد از چند دقیقه سکوت رسیدیم و ماشین رو توی حیاط بزرگ ویلا پارک کرد.

- کاش ماشین رو نمی‌آوردی داخل؛ شاید مجبور بشیم زود برگردیم.

- مشکلی نیست با یکی از ماشین‌های بیرون، می‌ریم.

سرم رو تکون دادم که پیاده شد و در سمت من رو هم باز کرد. دستش رو گرفتم و پیاد شدم.

بعد از چک کردن لیست و تعویض لباس‌هامون، روی یکی از مبل‌ها نشستیم. چشمم افتاد به جهانگیری؛ قطعا من رو با لنز آبی و موهای بلوند نمی‌شناخت، چون قیافه‌ای که از من یادش بود کاملا فرق داشت.

نگاهم خیره شد به پسری که کنار جهانگیری بود؛ قد بلند و چهارشونه با چشم‌های عسلی؛ پسرش بود، سیاوش!

اومدن سمتمون و بعد از اظهار خوشحالی، جهانگیری گفت:

- می‌خوام با یکی آشناتون کنم که با سیاوش برام هیچ فرقی نداره.

بعد به خدمتکاری که نزدیک بود گفت:

- شهراد رو صدا کن.

به وضوح دیدم دست‌های فرزاد لرزید. خدمتکار سمت شهراد رفت. لعنتی! کاش همون شب یه گلوله حرومش می‌کردم به این آدم حس بدی داشتم. شک داشتم بجز صدام و موهای بلوند چیزی ازم دیده باشه.

به سمتمون اومد و بعد از دست دادن با فرزاد سرش رو برای بوسیدن دستم خم کرد؛ چشمش به تاتوی دستم افتاد، مکث کرد. لبخندی زد و با پیروزی نگاهم کرد. لعنتی! حتما از تاتوی دستم شناخته. کنارمون نشست و خیره موند بهم، بعد از چند دقیقه جهانگیری و پسرش برای معرفی سمت بقیه رفتن.

- تو کی هستی؟

سوالش رو به روی خودم نیاوردم و از جام بلند شدم، سمت میز سلف رفتم یه نوشیدنی واسه خودم گرفتم و یه نفس سر کشیدم. همون لحظه برق‌ها رو خاموش کردن و دعوت به رقص دو نفره کردن. دستم توسط شخصی کشیده شد؛ فکر می‌کردم فرزاده، ولی از جسش و عطرش فهمیدم شهراده. همون لحظه نور خفیفی روی صورتش افتاد.

«شهراد»

لرزیدن تنش رو حس کردم؛ سرم رو خم کردم کنار گوشش و گفتم:

- نمی‌خوای بگی کی هستی؟

- فکر کنم رئیست معرفیم کرد.

- از خودت می‌خوام بشنوم.

سکوت کردم و چیزی نگفتم.

- ببین می‌دونم دیشب اومده بودی خونه‌ی جهانگیری واسه دزدی، اگه بفهمه چی می‌شه؟

- برام دردسر درست نکن.

- اگه بکنم؟

- می‌ری یه جایی که دیگه نور خورشید رو نبینی.

فشار دستم روی کمرش بیشتر شد و به خودش فشردمش. نفس عمیقی کشیدم؛ چه عطری!

- باهام بیا، کارت دارم. اگه سر و صدا کنی همین‌جا لوت می‌دم.

آروم مثل یه بچه‌ی حرف گوش کن دنبالم کشیده شد. بردمش توی یکی از اتاق‌های طبقه‌ی بالا و در رو پشت سرش قفل کردم.

صداش رفت بالا.

- دعا کن از اینجا سالم نرم بیرون.

گوشیم رو گرفتم و زنگ زدم به بهزاد.

ویرایش شده توسط ملیکا حق شناس

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

«دلارام»

گوشیش رو گرفت و به یکی زنگ زد: «الو... گوش کن... اونی که بهت گفتم رو دیدم... نه نمی‌تونم... چی؟... چی می‌شه؟... نگفته بودی... زود باش»

ساعتش رو درآورد و برگردوند؛ دستم رو کشید، انگشتم رو گذاشت روش. لعنتی! جیغ و داد راه انداختم.

- ولم کن. می‌گم ولم کن!

می‌دونستم این چیه؛ الان اثر انگشتم رو گرفتن می‌فهمن من کیم، لعنتی! اشک توی چشمم جمع شده بود. تا بدبخت شدنم سی ثانیه مونده بود. دستم رو مشت کردم تا اشکم نریزه. دستم رو ول کرد.

- تو کی هستی؟

چیزی نگفتم و دستم رو کوبیدم به در و فرزاد رو صدا زدم. دستم رو کشید و برگردوندم سمت خودش، آروم کنار گوشم گفت:

- هیچکی صدات رو نمی‌شنوه، جیغ نزن.

گوشیش زنگ خورد.

«شهراد»

بهزاد زنگ زد. تو تماس قبلی گفت کافیه انگشت دختره روی قسمت موتور ساعتم لمس بشه تا بفهمن طرف کیه، حالا زنگ زده بود آمارش رو بده. نفس عمیقی کشیدم؛ نمی‌دونم چرا این دختر برام مهم شده بود؟

- الو...

- بگو!

-اسمش دلارامه؛ دلارام غلامی. تک دختر سرهنگ غلامی. هشت سال پیش نامزد می‌کنه و سه سال بعدش، افراد جهانگیری می‌کشنش. با این اسم و فامیلیش مرده؛ یعنی اینکه زنده‌ست رو نمی‌دونم!

نفس عمیقی کشید و ادامه داد:

- فکر کنم واسه انتقام برگشته.

- باشه.

- چیکارش می‌کنی؟

- بعدا حرف می‌زنیم.

گوشی رو قطع کردم. دختره مثل یه گنجشک می‌لرزید. آروم لب زدم:

- هر دم از این باغ بری می‌رسد.

اشکش ریخت و دستش رو گذاشت روی صورتش؛ سُر خورد و نشست کنار در. گوشیم رو درآوردم و گفتم:

- شماره و آدرست رو بگو.

«دلارام»

چهره‌ی ترسیده‌ی فرزاد رو دیدم که با سرعت اومد سمتم.

- خوبی؟ کاریت کرد؟

- فهمید. بریم فرزاد، بریم باید نهال و طنین رو بفرستم برن.

راه افتادیم سمت بیرون و بعد از حرکت کردن و دور شدن از ویلا، گوشه‌ی خیابون وایستاد.

- چیکار باید بکنیم؟ چیکار کرد اصلا؟!

- با دستم صفحه‌ی ساعتش رو لمس کردم، بعد یکی بهش زنگ زد و شهراد هم ازم شماره و آدرس گرفت.

- آدرس اینجا رو دادی؟

- ‌نه، خونه‌ی قبلیم.

- چیکار می‌خوای بکنی؟

- تو، طنین و نهال رو می‌فرستم فرانسه.

-من؟ دیوونه شدی؟!

- راه بیوفت سمت خونه.

حدود یک ساعت شد که رسیدیم خونه. دوییدم سمت در خونه و طنین رو صدا زدم، اون هم سراسیمه اومد بیرون.

- چه خبرته دلارام؟ نهال خوابیده.

- وسایلت رو جمع کن؛ زود باش طنین!

- چی‌شده؟ حرف بزن چی‌شده؟

بعد از پنج سال بغض نمی‌ذاشت حرف بزنم. سرم رو بین دست‌هام گرفتم و روی مبل نشستم. فرزاد با یه لیوان آب اومد سمتم که آب رو خوردم و رفتم سمت اتاقم. چند دقیقه‌ بعد از تعویض لباس‌هام، برگشتم پیش طنین و فرزاد. از نگاه اشکی طنین مشخص بود که فهمیده چی‌شده.

طنین به پاکت توی دستم نگاه کرد.

- اینجا نکش! نهال بیدار می‌شه.

نشستم روی یکی از مبل‌ها و رو به طنین گفتم:

- اگه سرپرستی نهال رو بدم بهت...

نذاشت حرفم تموم بشه.

- دلارام! نهال بدون تو نمی‌تونه؛ اون بچه تازه با غم از دست دادن پدر و مادرش و داییش تونست کنار تو خودش رو جمع کنه.

چشمم به سیگار توی دستم بود «من مرد می‌شم از درد... من مرد می‌شم از دود،

وقتی به جای دست‌هات، سیگار مرهمم بود»

گوشیم زنگ خورد. به شماره‌ی ناشناس نگاه کردم؛ حدس می‌زدم شهراد باشه. تماس رو وصل کردم.

- دلارام؟

- بله.

- فردا ساعت ده میام دنبالت، به آدرسی که دادی باید ببینمت.

- باشه.

گوشی رو قطع کردم و خاموشش کردم.

ویرایش شده توسط ملیکا حق شناس

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

«دلارام»

با شهراد برگشتیم خونه‌. موقع برگشت، بهش آدرس جایی که طنین و نهال بودن رو دادم؛ بریم اونجا تو راه به فرزاد پیام دادم که بره اونجا و بهشون بگه من با یکی از دوست‌هام میام.

سرم رو تکیه دادم به شیشه تا سرمای شیشه از گرمای تنم کم کنه. حالا مونده بود راضی کردن نهال برای دیدن کمتر من...

«شهراد»

زیر چشمی به دلارام نگاه کردم، مشخص بود خیلی خسته‌ست. صدای گریه‌اش هنوز توی سرمه وقتی گفت:

- من دانیالم رو فراموش نکردم.

دیشب بهزاد تا صبح برام تعریف می‌کرد؛ از زندگی رویایی دلارام و دانیال. بهزاد دوست شوهرخواهر دانیال بود و از اون شنیده بود که رابطه‌شون چطوری بود.

دست بردم سمت ضبط و آهنگ رو پلی کردم. به دلارام نگاه کردم که چشمش بسته بود؛ معلوم بود دوتامون دیشب نخوابیدیم.

تصمیم داشتم به مسعود بگم توی مهمونی از دلارام خوشم اومد و خواستم رابطه‌مون جدی‌تر بشه، یه چند وقت بگذره بعد بگم مثل بقیه‌ی دوست دختر و پسرا می‌خوایم توی یه خونه زندگی کنیم.

به صدای آروم اهنگ گوش دادم و سیگار روشن کردم.

«حق می‌دم... من بهت حق می‌دم

تو یه عمری عاشقم بودی بهت بد کردم

تو می‌خواستی بری اما راهت رو سد کردم

اما حالا که تو رفتی بهت عادت کردم

تو رو به هرکی می‌پرستی قسم

یه کاری کن فراموشت کنم

باید که ترک آغوشت کنم

تو رو به خاطرات تلخمون قسم

یه کاری کن فراموشت کنم

باید که ترک آغوشت کنم»

«دلارام»

بوی کاپیتان بلک توی ماشین، باعث شد چشمم رو باز کنم. سیگار رو گرفت سمتم؛ یه‌دونه برداشتم و شیشه‌ی سمت خودم رو کشیدم پایین.

«از پاکت تو جیبت، من هم سیگاری شدم

سرفه عذابم می‌ده... بدم میاد از خودم»

بعد از چند دقیقه رسیدیم جلوی در خونه‌ام، پیاده شدم و در زدم. جدا از باز شدن در بعد از چند ثانیه‌ی خیلی کوتاه فرزاد اومد جلوی در و نگاه بدی به شهراد انداخت.

دست‌های سردم رو گرفت و گفت:

- خوبی؟ 

آروم سرم رو تکون دادم. پشت سرش طنین اومد بیرون. برگشتم و سمت شهراد گفتم:

- بیا تو.

چند دقیقه‌ی بعد همه حتی نهال، دور میز نشسته بودیم. سکوتمون رو نهال شکوند.

- مامان معرفی نمی‌کنی ؟

- یکی از دوست‌هامه عزیزم! شهراد.

نهال لبخندی به روش پاشید و گفت:

- خوشبختم.

شهراد با مهربونی لبخندی زد و گفت:

- من هم همین‌طور!

دوباره سکوتی بینمون حکم‌فرما شد و قطعا کسی که این سکوت رو می‌شکست باید من باشم.

- فرزاد!

فرزاد منتظر نگاهم کرد.

- ازت می‌خوام برگردی فرانسه.

با صدای تقریبا بلندی داد زد:

چی؟ مگه من دیوونه‌ام، تو رو ول کنم اینجا برگردم؟

- آروم‌تر فرزاد!

به طنین و نهال نگاه کردم.

- فرزاد! تا الان دست راست من بودی. ازت می‌خوام واسه یه مدت حواست شیش دنگ به نهال و طنین باشه.

نهال با دلخوری گفت:

- مامان! یعنی چی؟ کجا باید برم؟

-عزیزم تو قرار نیست جایی بری.

توی صدم ثانیه نظرم راجع به رفتن نهال به فرانسه عوض شد. بلند شدم و جلوش نشستم. ادامه دادم:

- همون‌طور که گفتم بهت، شهراد یکی از دوست‌های قدیمیمه. براش یه مشکلی پیش اومده، شاید مجبور بشم چند روزی نبینمت.

با صدای گرفته گفت:

- چند روز؟

- شاید مجبور بشیم یکی درمیون ببینیم هم رو.

- بیشتر هم می‌شه؟

- هیچی بستگی به من نداره عزیزم!

دست‌هاش رو گرفتم توی دستم و به فرانسوی ادامه دادم :

- تو که خیلی برام دعا می‌کردی؛ الان هم واسه من و عمو شهراد دعا کن که زودتر کارمون درست بشه بیام پیشت.

دست‌هاش رو دور گردنم حلقه کرد و با بغض گفت:

- اگه شب‌ها خواب بد دیدم چی؟

- من نیستم، درسته؛ ولی طنین هست فرزاد هم هست. همه‌چی بستگی به تو داره دخترنازم! اگه بخوای برگردی فرانسه و پیش دوست‌هات باشی، با طنین و فرزاد می‌رین فرانسه؛ اما اگه بخوای اینجا بمونی توی این خونه می‌مونین.

- نه، من نمی‌خوام برم فرانسه.

- چرا گلم؟

- اون‌جوری اصلا نمی‌بینمت.

- باشه عزیزم! باشه، هرچی تو بخوای.

اشکش ریخت، بغلش کردم و کنارش گوشش گفتم:

- گریه باعث ناراحتیم می‌شه دختر قشنگم!

آروم صورتش رو بوسیدم و دوباره بغلش کردم. کسی نمی‌دونست، شاید آخرین باری بود که بغلش می‌کردم. از این به بعد هر ثانیه هم می‌تونست آخرین ثانیه باشه برام.

- مامان اگه می‌خواین حرف بزنین من می‌رم توی اتاقم.

- نمی‌خوام بری توی اتاقت. می‌تونی یه کاری برام انجام بدی؟

- چی؟

- برام یه ساک جمع کن.

- اما من که نمی‌دونم چی بگیرم!

- هر چیزی که حس می‌کنی نیازم می‌شه.

سرش رو به نشونه‌ی تایید تکون داد و بلند شد.

ویرایش شده توسط ملیکا حق شناس

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

«یک ماه بعد»

«شهراد»

از اون روز یه ماه گذشت و توی این یه ماه، من به مسعود دلارام رو معرفی کردم و چند بار هم با هم واسه نهال خرید کردیم و رفتیم پیشش. اون‌جوری که ازش پرسیدم و کوتاه جواب داد، توی یه خونه تنها زندگی می‌کنه که اگه کسی تعقیبمون کرد به وجود نهال شک نکنن. بجز پیشرفتی که دلارام واسه هک کردن سایت‌های شریک‌های مسعود داشت، هیچ اتفاق دیگه‌ای نیفتاد.

امروز قرار بود پیشنهاد یه‌ جا زندگی کردن رو به مسعود بدم. سر میز صبحانه خودم رو گرفته و عصبی نشون دادم که از شانس خوبم، لیوان از دست یکی از خدمه‌ها افتاد و شکست که با داد من مواجه شد.

مسعود سمت اتاقش رفت و ازم خواست که برم پیشش.

- چته پسر؟ گرفته‌ای؟

نشستم و سرم رو گرفتم بین دست‌هام.

- نمی‌دونم چیکار کنم. اگه بزاری می‌خوام از این خونه برم.

- چرا؟ کجا بری؟ اتفاقی افتاده؟

- دلارام... نمی‌تونم دوریش رو تحمل کنم.

خندید و گفت:

- عاشق شدی پسر!

- یه ساعت نمی‌بینمش انگار کلافه‌ام. می‌خوام پیشش زندگی کنم.

- دختر قابل اعتمادیه؟

- قبولش دارم.

- باهاش صحبت کن بیاد اینجا؛ یه اتاق بزرگتر بهتون می‌دم.

بلند شدم و رفتم سمتش.

- نمی،دونم چه‌ جوری ازت تشکر کنم، واقعا ممنونم.

- تو هم مثل پسرمی.

- پس من برم بیارمش.

- برو برو پسره‌ی هول.

لبخند یا بهتره بگم پوزخند از گوشه‌ی لبم پاک نمی‌شد. رفتم سمت اتاق و سوییچ ماشین رو گرفتم؛ به دلارام مسیج دادم که میام پیشت و رفتم سمتش. خوشحال بودم، نمی‌دونم بخاطر درست پیش رفتن نقشم بود یا بخاطر...

بعد از چند دقیقه درست روی مبل جلوی دلارام نشسته بودم.

- چیزی می‌خوری؟

- یه لیوان آب.

شروع کردم به حرف زدن و سعی کردم خوشحالی توی صدام رو پنهون کنم.

- مسعود پیشنهاد داد بیای پیش ما زندگی کنی؛ باید بریم پیش سرهنگ.

- اونجا چرا؟ خب بهش خبر بده.

- تو سختت نیست با یه نامحرم تو یه اتاق بمونی؟ بخوابی؟

چشم‌هاش اندازه‌ی توپ پینگ پنگ گرد شد.

- تو یه اتاق؟!

- نه پس، مسعود الان بهت پنت هاوس می‌ده.

خیلی جدی نگاهم کرد.

- پاشو، حاضر شو بریم.

سمت اتاق خوابش رفت و وسط راه برگشت.

- وسایلم هم بیارم؟

سرم رو به نشونه‌ی تایید تکون دادم.

«دلارام»

بعد از جمع کردن یه چمدون کوچیک و تیپ سر تا پا مشکی همیشگی، راه افتادیم بریم سمت جایی که با سرهنگ قرار داشتیم برای محرم شدن. کنار سرهنگ نشستیم و بعد از خوندن چند تا سوره و گرفتن جواب از من و شهراد، کنار گوشش چیزی گفت و اون هم سرش رو به نشونه‌ی تایید تکون داد؛ کلا این پسره ترجیح می‌داد سر تکون بده.

یه صیغه‌ی سه ماهه بینمون خوند و الان داشتیم می‌رفتیم سمت خونه جهانگیری. جلوی در چمدونم رو از دستم گرفت و دستم رو با دست آزادش گرفت، راه افتادیم سمت در ورودی.

جهانگیری روی مبل نشسته بود و با ژستِ بیخودی، سیگار می‌کشید. بلند شد و به استقبالمون اومد. هرکی نمی‌دونست فکر می‌کرد چه آدم با شخصیتیه! بهم دست داد و آرزوی خوشبختی کرد برامون. به یکی از خدمه‌ها گفت که اتاق مشترک من و شهراد رو نشون بده و ما هم همراهش راهی یه اتاق شدیم.

صدای جهانگیری خطاب به شهراد نظرم رو جلب کرد.

- سر فرصت از قوانین خونه هم براش بگو!

شهراد هم سرش رو تکون داد. دوتایی وارد اتاقی که دختری که خودش رو نرگس معرفی کرد شدیم. خبری از خدمتکاری که با من کار می‌کرد نبود؛ قبلا بهم گفته بود توی آشپزخونه‌ست.

شهراد وسط اتاق ایستاده بود و خیره به من نگاه می‌کرد؛ من خیره به تخت یک نفره‌ی توی اتاق. لعنتی! اتاق دوربین داشت.

شهراد قدمی به سمتم اومد و نگاهم بهش خیره شد. توی آغوشش گرفتم و گفت:

- ببخشید. طبیعی باش اتاق دوربین داره.

دستم رو دورش حلقه کردم و گفتم:

- یه جوری از شر اینا خلاصمون کن!

سرش رو تکون داد و پیشونیم رو بوسید. آدم قد کوتاهی نبودم، اما قدم در برابر شهراد کوتاه بود. شهراد از اتاق بیرون رفت و گفت:

- وسایلت رو بچین.

بعد از چیدن لباس‌هام توی کمد و گذاشتن چندتا وسیله روی میز، جلوی آیینه‌ی اتاق به خودم خیره شدم. موهام کوتاه و بلوند، هیکلم به لطف ورزش‌هایی که از پونزده سالگی به اصرار بابا می‌کردم عالی بود؛ چشم‌هایی گرد و مشکی و پوست سفید. شاید از سال‌های قدیم فقط پوست سفید مونده بود برام.

نگاهم افتاد به عکس شهراد روی میز؛ قد بلند و چهارشونه، بهتر بگم نردبون؛ چشم‌های آبی، خیلی آبی بودن چشم‌هاش و موهاش مشکی بودن. تاحالا به قیافه‌ش دقت نکرده بودم.

ویرایش شده توسط ملیکا حق شناس

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم

«شهراد»

حدودا یه ساعت از وقتی که دلارام رو توی اتاق تنها گذاشتم، می‌گذشت. خواستم برگردم توی اتاق ولی قبلش سمت اتاق جهانگیری رفتم. بعد از در زدن، رفتم توی اتاق.

- چیزی شده شهراد؟!

- بله... یعنی می‌خواستم بگم که...

- بگو دیگه پسر!

- راجع به دوربین‌های اتاق.

ابروهاش رو بالا انداخت.

- خب؟

- قراره اون‌جا بمونن؟

- چطور؟

-خب دلارام... دلارام سختشه. گفت که حس می‌کنم یکی زیر نظرم داره!

- اون که من رو می‌شناسه.

- بله خب یه‌کم دختر عجیبیه.

- حلش می‌کنم.

سرم رو تکون دادم، لبخند زدم و با یه با اجازه از اتاقش خارج شدم. رفتم سمت اتاق دلارام که برای ناهار صداش کنم. در زدم و صدایی نیومد گفتم شاید خوابیده؛ در رو آروم باز کردم دیدم پشت به دوربین نشسته و سرش توی لب تاپشه و تند تند با کیبورد کار می‌کنه. جوری محو کارش بود انگار اصلا حضور من رو حس نکرده بود. رو به روش نشستم. کم‌کم لبخند زد، یه دکمه‌ رو با سرعت بیشتر کوبید و دست‌هاش رو به هم زد. لبخندش خیلی عمیق‌تر شد. اولین‌بار بود می‌دیدم لبخند می‌زنه.

- چیکار می‌کردی؟

نگاهش به من خیره شد و لبخندش رو جمع کرد.

- تو کی اومدی؟

- چند دیقه‌ست اینجام.

لب تاپش رو بست.

- کارم داری؟

صدام رو آروم‌تر کردم و گفتم: 

- قضیه دوربین‌ها رو حل کردم. چیکار می‌کردی؟

- خوبه.

- پاشو بریم ناهار.

سرش رو تکون داد و بلند شد.

«دلارام»

این‌سری هک کردن ایمیل جهانگیری برام کاری نداشت و با سرعت بیشتری انجام شد.

یادم افتاد موقع اومدن، ایمیل سرگرد رو بهم دادن و گفتن هر اتفاقی افتاد بهش گزارش بدم؛ بعد از ناهار این کار رو می‌کنم!

با شهراد سمت میزی که چیده بودن رفتیم. چشمم به جهانگیری افتاد که با لبخند به دست من و شهراد نگاه می‌کرد من هم با لوندی بیشتر خودم رو به شهراد چسبوندم. از غذا خوردن که یه‌کم گذشت، مسعود رو به من گفت:

- کم می‌خوری؟ خوشت نیومده؟

- چرا! غذاها خیلی خوبن... من کلا کم می‌خورم.

- اما به این هیکل زیبا نمیاد کم خوراک باشی.

به وضوح اخم شهراد توجه همه رو جلب کرد. من هم با لبخند در جواب مسعود فقط گفتم:

- ممنون.

از غذا خوردن دست کشیدم و مسعود رو به من و شهراد گفت :

- خب چه‌جوری آشنا شدین؟

یه‌کم حرف‌های قبلی شهراد رو توی سرم مرور کردم؛ ولی چیزی یادم نیومد. شهراد دستش رو روی دستم گذاشت و گفت:

- اون شب توی مهمونی که برای پسرتون ترتیب دادین...

بعدش به روی من لبخند زد و ادامه داد:

- ازش خواستم بیشتر هم رو ببینیم.

مسعود لبخند زد و رو به شهراد گفت:

- من چند روز می‌خوام برم مسافرت کاری، خارج از شهر خونه رو به تو می‌سپارم.

شهراد سرش رو تکون داد.

- پسرتون چی؟

- شاید بعضی روزها بیاد اینجا؛ شاید هم نیاد.

از روی میز بلند شدیم و سمت اتاقمون رفتیم. نشستم پشت لب تاپ و جریان هک رو برای سرهنگ توضیح دادم و ایمیل کردم.

«شهراد»

ظهر دلارام پیوسته سرش توی لپ تاب بود و یکی دو ساعت هم وقت گرفت تا یکی اومد و دوربین‌ها رو از اتاق برد. من هم یه دوری توی باغ زدم و گلخونه رو به دلارام نشون دادم. بعد از شام مسعود گفت که یه ساعت دیگه می‌خواد بره؛ مادهم باهاش خدافظی کردیم و راهی اتاقمون شدیم.

نشسته بودم روی تخت که دلارام سمت در تراس رفت و روی صندلی نشست. حتما می‌خواست سیگار بکشه. رفتم سمتش و آروم زمزمه کردم:

«شب گوشه‌ای به ناچار... سیگار پشت سیگار                

این روح خسته هر شب، جان کندنش غریزیست

لعنت به این خود آزار، سیگار پشت سیگار»

دقیقا پشتش وایستاده بودم و صدای زمزمه مانندش خیلی آروم به گوش می‌رسید.

«بر سنگفرش کوچه خوابیده بی‌سرانجام

این مرده کفن خوار، سیگار پشت سیگار

مردم از این رهایی در کوچه‌های بن بست

انگارها نه انگار، سیگار پشت سیگار

لبخند تلخی زدم و کنارش نشستم. انگار من هم باید یه سیگار روشن می‌کردم.

«پای چپ جهان را با اره‌ای بریدند

چپ پاچه‌های شلوار، سیگار پشت سیگار

در انجماد یک تخت، این الشه منفجر شد

پاشیده شد به دیوار، سیگار پشت سیگار»

دستش رو واسه پاک کردن نم اشک زیر چشمش بالا آورد. هم‌زمان موهاش رو زد پشت گوشش و خوند:

«صد لنز بی ترحم در چشم شهر جوشید

وین شاعران بیکار، سیگار پشت سیگار

در البالی هر متن این صحنه تا ابد هست

مردی به حال اقرار، سیگار پشت سیگار»

آروم و با صدای گرفته گفتم:

- مشعاره کردنت من رو یاد شهره می‌ندازه.

- شهره خواهرت؟

سرم رو به نشونه‌ی تایید تکون دادم.

- خدابیامرزتش. من و دانیال هم می‌خوندیم.

- خدابیامرزه.

سرش رو تکون داد و به آسمون نگاه کرد.

ویرایش شده توسط ملیکا حق شناس

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم

«دلارام»

سیگار بعدی رو روشن کردم. امشب اصلا دلم خیلی عجیب گرفته بود. آسمون رو نگاه کردم و زمزمه کردم:

- همیشه بهم می‌گفت اگه یه روز کنارت نبودم آسمون رو نگاه کن؛ صد در صد از تو آسمون نگاهت می‌کنم. اوایل نمی‌دونستم منظورش چیه، ولی الان فهمیدم.

با بغض بیشتری ادامه دادم:

- کاش من بجاش می‌مردم.

- شاید تو موندی تا نذاری کسی که باعث و بانی مرگشه ول بچرخه.

- امشب می‌فهمم جهانگیری باعث مرگ دانیال شده یا نه!

- چیکار می‌خوای بکنی؟

جواب ندادم که دوباره پرسید:

- با توام ها!

- تو مافوق من نیستی و فقط بهم کمک می‌کنی؛ من کار خودم رو می‌کنم.

سرش رو تکون داد و بدون هیچ حرف دیگه‌ای خیره شدیم به آسمون بالای سرمون. ساعت، دو نیمه شب و نشون رو می‌داد. نگاه کردم به شهراد که چشمش بسته بود. آروم صداش زدم که چشمش رو باز کرد.

- اگه می‌خوای بخوابی برو روی تخت.

- نه، بیدارم.

از جام بلند شدم.

- کجا می‌ری؟

- کار دارم.

- دلارام!

وسط راه برگشتم و نگاهش کردم.

- ما اینجا نیستیم که تنهایی کاری انجام بدیم؛ تو دستم امانتی. هر کاری می‌خوای انجام بدی من جلوت رو نمی‌گیرم؛ فقط، تنها نه.

فقط زمزمه کردم:

- من امانت کسی نیستم.

یه‌کم مکث کردم و گفتم: 

- پاشو بیا باهام.

اون هم سرش رو تکون داد و با هم از اتاق خارج شدیم. سمت اتاق مسعود رفتم، وارد شدم و در رو از پشت قفل کردم. شهراد آروم با حالت زمزمه گفت:

- این مرد چیزی توی اتاقش نداره؛ وگرنه درش رو قفل نمی‌کرد.

- آدم اگه زرنگ باشه چیز با ارزش رو قایم نمی‌کنه؛ چون یکی می‌گرده پیدا می‌شه.

رفتم پشت سیستمش و نشستم. فقط سه دقیقه وقت گرفت تا قفلش رو باز کنم. فلشی که دستم بود رو زدم بهش تا هرچی اطلاعات بود، ریخته بشه توش. تو همین لحظه رفتم سراغ سیستمی که دوربین‌ها رو نشون می‌داد؛ قسمت رفت و آمد خودم و شهراد رو پاک کردم. یه سر زدم به فلش دیدم هنوز مونده تا تموم بشه.

به شهراد نگاه کردم که داشت کمد مسعود رو می‌گشت.

- دنبال چی می‌گردی شهراد؟!

- نمی‌دونم... هرچیزی.

کنار کمد نشستم.

- نظرت درمورد باغ چیه؟

- ساعت سه و نیم صبحه؛ نیم ساعت دیگه نگهبان‌ها عوض می‌شن، قطعا اون‌ها سرحال‌ترن. باغ باشه یه وقت دیگه.

آروم سرم رو تکون دادم و زمزمه کردم:

- یه شخص قاتل چرا باید عاشق گل و گیاه باشه و گلخونه داشته باشه؟

- چرا؟ خب علاقه‌ست دیگه.

- چه‌جوری پلیس شدی تو؟ شاید چیزی داره اونجا.

شهراد سرش رو تکون داد.

- اینجا هیچی نیست، بریم؟

رفتم سراغ سیستم و فلشم رو گرفتم، سمت در راه افتادم و آخرش از کلید یه عکس گرفتم که واسه فرزاد بفرستم. از اتاق خارج شدیم.

- خب اون فلش الان چی می‌شه؟

- وصلش می‌کنم به لب تاپ خودم ببینم چی پیدا می‌کنم!

- الان دیر وقته، بخواب. جهانگیری تا چند روز دیگه نمیاد؛ با خیال راحت کارهات رو انجام می‌دی.

سرم رو تکون دادم و سمت تخت حرکت کردم که صدای آروم شهراد به گوشم رسید.

- من روی مبل می‌خوابم.

- تخت به اندازه کافی بزرگه. من مشکلی ندارم بیا بخواب.

اون هم از خدا خواسته، هیچ اعتراضی نکرد.

«شهراد»

با نور مستقیم آفتاب بیدار شدم، دیدم دلارام کنار پنجره‌ست و نیشش بازه.

- بلند شو دیگه، ظهر شد.

- باشه، پرده رو بنداز.

باشه‌ای گفت و کنار تخت نشست.

- امروز می‌ریم بیرون؟

- پیش نهال؟

-اهوم.

نشستم و نگاهش کردم. 

- دلارام! نمی‌خوام ریسک کنی. اگه یکی تعقیبمون کنه شر می‌شه.

سرش رو تکون داد و چیزی نگفت. از روی تخت بلند شدم و سمت سرویس رفتم.

توی دلم گفتم: «چقدر به دختری که حتی از خون خودش نیست وابسته‌ست» جدا از قیافه‌ی سردش، قلب گرمی داره.

از سرویس اومدم بیرون، دیدم با اخم غلیظ و دست‌های مشت شده رو به روی سیستم نشسته. آروم سمتش رفتم و صداش زدم؛ هیچ عکس‌العملی نشون نداد.

کم‌کم اخمش باز شد و چشم‌هاش پر از اشک شد. معلوم نبود چی دیده؟! نشستم کنارش، خیره شدم به عکس پسری که روی مانیتور لب تاپش بود؛ پسری قد بلند و هیکلی با موهای خرمایی. توی یک نگاه نظر هر کسی رو جلب می‌کرد. از فلش مسعود داشت می‌دید و فایل بعدی یه فیلم بود. صورتش رو چرخوندم سمت خودم و آروم زمزمه کردم: - تو نبین.

سرش رو به دو طرف تکون داد و فیلم رو پخش کرد. پسری که توی عکس قبلی بود روی زمین یه خونه افتاده بود. جهانگیری و مرد دیگه‌ای بالای سرش بودن تا اینکه صدای مسعود اومد.

- باهامون همکاری می‌کنی؟

پسر با لبخند گفت:

- نه.

مسعود گفت:

- خودت خواستی. شوهر خواهرت هم باهامون همکاری نکرد و کشته شد؛ هم خودش و هم خواهرت.

تو فیلم نشون داد به پسره مواد تزریق کردن و قرص به خوردش دادن. از اشک‌های پشت سر هم دلارام فهمیدم پسره دانیال بود. بلند شد هرچی روی میز اتاقمون بود پرت کرد پایین. رفتم سمتش و دست‌هاش رو گرفتم، سعی کردم آرومش کنم. بردمش سمت تخت و ازش خواستم دراز بکشه. گریه‌ش شدت گرفته بود و نفس کشیدن براش سخت شده بود.

زمزمه کرد:

- اون فقط بیست و پنج سالش بود.

مشت دست‌هاش رو باز کردم و آروم بغلش کردم؛ اون هم با صدای آرومی به گریه کردنش ادامه داد. نمی‌دونم چرا بغلش کردم، فقط می‌دونم خواستم آروم بشه. کم‌کم نفس کشیدنش آروم شد. بهش نگاه کردم دیدم خوابش برده. دستی روی موهاش کشیدم و بهش خیره شدم.

ویرایش شده توسط ملیکا حق شناس

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_یازدهم
"دلارام"
سیگار بعدی و روشن کردم.. امشب اصلا دلم خیلی عجیب گرفته بود
اسمونو نگاه کردم و زمزه کردم: همیشه بهم میگفت اگه یه روز کنارت نبودم آسمونو نگاه کن.. صد در صد از تو آسمون نگات میکنم.. اوایل نمیدونسم منظورش چیه ولی الان فهمیدم
با بغض بیشتری ادامه دادم: کاش من بجاش میمردم
-شاید تو موندی تا نذاری کسی که باعث و بانی مرگشه ول بچرخه
+امشب میفهمم جهانگیری باعث مرگ دانیال شده یا نه
-چیکار میخوای بکنی؟
جواب ندادم و دوباره پرسید: با تواما
+تو مافوق من نیستی فقط بهم کمک میکنی.. من کار خودمو میکنم
سرشو تکون داد و بدون هیچ حرف دیگه‌ای خیره شدیم به اسمون بالای سرمون..
ساعت دو نیمه شب و نشون میداد
نگاه کردم به شهراد که چشمش بسته بود و اروم صداش زدم.. چشمشو باز کرد : اگه میخوای بخابی برو رو تخت
- نه بیدارم
از جام بلند شدم.. :کجا میری؟
+کار دارم
-دلارام
وسط راه برگشتم و نگاش کردم : ما اینجا نیسیم که تنهایی کاری انجام بدیم.. تو دستم امانتی.. هرکاری میخوای انجام بدی من جلوتو نمیگیرم فقط تنها نه
فقط زمزمه کردم : من امانت کسی نیسم
یکم مکث کردم و گفتم: پاشو بیا باهام
اونم سرشو تکون داد و باهم از اتاق خارج شدیم
سمت اتاق مسعود رفتم و وارد شدم و درو از پشت قفل کردم شهراد اروم با حالت زمزمه : این مرد چیزی تو اتاقش نداره.. وگرنه درشو قفل نمیکرد
+ادم اگه زرنگ باشه چیز با ارزشو قایم نمیکنه چون یکی میگرده پیدا میشه
رفتم پشت سیستمش و نشستم فقط سه دیقه وقت گرفت تا قفلشو باز کنم
فلشی که دستم بودو زدم بهش تا هرچی اطلاعات بود ریخته بشه توش تو همین لحظه رفتم سراغ سیستمی که دوربینارو نشون میداد و قسمت رفت و امد خودم و شهرادو پاک کردم
یه سر زدم به فلش دیدم هنوز مونده تا تموم بشه
به شهراد نگاه کردم.. داشت کمد مسعودو میگشت
+دنبال چی میگردی شهراد؟
-نمیدونم.. هرچیزی
کنار کمد نشستم : نظرت درمورد باغ چیه؟
-ساعت سه و نیم صبحه نیم ساعت دیگه نگهبانا عوض میشن قطعا اونا سرحال ترن باغ باشه یه وقت دیگه
اروم سرمو تکون دادم و زمزمه کردم : یه شخص قاتل چرا باید عاشق گل و گیاه باشه و گلخونه داشته باشه
-چرا؟ خب علاقس دیگه
+چجوری پلیس شدی تو؟ شاید چیزی داره اونجا
شهراد سرشو تکون داد : اینجا هیچی نیست بریم؟
رفتم سراغ سیستم و فلشمو گرفتم و سمت در راه افتادم اخرش از کلید یه عکس گرفتم که واسه فرزاد بفرسم و از اتاق خارج شدیم
-خب اون فلش الان چی میشه؟
+وصلش میکنم به لپ تاب خودم ببینم چی پیدا میکنم
-الان دیر وقته.. بخواب
جهانگیری تا چند روز دیگه نمیاد
با خیال راحت کاراتو انجام میدی
سرمو تکون دادم و سمت تخت حرکت کردم که صدای اروم شهراد به گوشم رسید : من روی مبل میخوابم
+تخت به اندازه کافی بزرگ هست.. من مشکلی ندارم بیا بخواب
اونم انگار از خدا خواسته بود هیچ اعتراضی نکرد

"شهراد"
با نور مستقیم افتاب بیدار شدم دیدم دلارام کنار پنجرست و نیشش بازه
-بلند شو دیگه ظهر شد
+باشه پرده روبنداز
باشه‌ای گفت و کنار تخت نشست :امروز میریم بیرون؟
+پیش نهال؟
-اهوم
نشستم و نگاش کردم: دلارام.. نمیخوام ریسک کنی. اگه یکی تعقیبمون کنه شر میشه
سرشو تکون داد و چیزی نگفت
از رو تخت بلند شدم و سمت سرویس رفتم
تو دلم گفتم چقد به دختری که حتی از خون خودش نیست وابستس.. جدا از قیافه سردش.. قلب گرمی داره
از سرویس اومدم بیرون دیدم با اخم غلیظ و دستای مشت شده رو به روی سیستم نشسته اروم سمتش رفتم و صداش زدم هیچ عکس العملی نشون نداد
کم کم اخمش باز شد و چشماش پر اشک شد
 معلوم نبود چی دیده نشستم کنارش خیره شدم به عکس پسری که روی مانیتور لپ تابش بود.. پسر قد بلند و هیکلی با موهای خرمایی تو یک نگاه نظر هرکسیو جلب میکرد
از فلش مسعود داشت میدید و فایل بعدی یه فیلم بود
صورتشو چرخوندم سمت خودم و اروم زمزمه کردم: تو نبین
سرشو به دو طرف تکون داد و فیلمو پلی کرد
پسری که تو عکس قبلی بود روی زمین یه خونه افتاده بود و جهانگیری و مرد دیگه‌ای بالای سرش بودن تا صدای مسعود اومد: باهامون همکاری میکنی؟
پسر با لبخند:نه
و مسعود :خودت خواستی.. شوهر خواهرت هم باهامون همکاری نکرد و کشته شد هم خودش هم خواهرت
تو فیلم نشون داد به پسره مواد تزریق کردن و قرص به خوردش دادن از اشکای پشت سر هم دلارام فهمیدم پسره دانیال بود
بلند شد هرچی رو میز اتاقمون بود پرت کرد پایین رفتم سمتش و دستاشو گرفتم سعی کردم ارومش کنم بردمش سمت تخت و ازش خواستم دراز بکشه گریش شدت گرفته بود و نفس کشیدن واسش سخت شده بود
زمزمه کرد: اون فقط ۲۵ سالش بود
مشت دستاشو باز کردم و اروم بغلش کردم اونم با صدای ارومی به گریه کردنش ادامه داد
نمیدونم چرا بغلش کردم فقط میدونم خواستم اروم بشه
کم کم نفس کشیدنش اروم شد و بهش نگاه کردم دیدم خوابش برده
دستی روی موهاش کشیدم و بهش خیره شدم
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم

«دلارام»

دو روزی بود درگیر کارهای هک کردن شماره اتابک بودم؛ نمی‌خواستم ریسک کنم و چون تا حالا فقط یه بار این کار رو انجام دادم، یکم سخت بود. توی این دو روز جهانگیری برگشته بود اینجا و رفتار شهراد با من خیلی صمیمی‌تر شده بود. چند بار هم با طنین و نهال صحبت کردم. ساعت نزدیک یک بود، شهراد اون طرف‌تر داشت قهوه می‌خورد من هم لب تاپ رو ول کردم و رفتم سمت تخت.

- به نتیجه‌ای رسیدی؟

- توی همین چند روز تموم می‌شه؛ از اینجا می‌ریم.

لبخند زد.

- به سرهنگ بگم؟

- بگو!

روی تخت دراز کشیدم. جلو دراز کشید و توی چشمم زل زد. چشم‌هاش آبی خیلی روشن بودن و دورش یه دایره مشکی بود؛ چشم‌های خیلی قشنگی داشت. آروم زمزمه کرد:

- نهال رو خیلی دوست داری؟

پلک زدم تا حواسم جمع بشه.

- زیاد.

-سخت نبود؟

سوالی نگاهش کردم که گفت:

- تنها بزرگ کردنش؟

- نهال یک‌هو توی اون سن، بزرگ شد. وقتی رسیدیم خونه، جنازه داییش رو دید.

- خیلی دوستش داشتی؟

- دارم.

-قطعا اون هم دوست داشت.

- خواهرت از کامپیوتر سر در می‌آورد؟

- یعنی چی؟

- می‌خوام بدونم هک کردن بلد بود یا نه؟!

- رشته‌ش کامپیوتر بود.

- دانیال هم همینطور. اون بهم هک کردن یاد داد.

- شهره هم با شوهرش توی دانشگاه آشنا شدن؛ اون هم رشته‌ش کامپیوتر بود.

- باید زودتر می‌فهمیدم.

- به چیزی رسیدی؟

چشمم رو بستم.

- نذار بفهمن هک بلدی.

با دستش طره‌ای از موهام که توی صورتم بود رو زد کنار گوشم.

- موهات خیلی قشنگن!

- تو هم چشم‌هات.

خودم از حرفی که زده بودم تعجب کردم. با فکر کردن به اتفاق‌هایی که افتاده چشمم گرم شد. خونه‌ی دانیال بودم و رد خون رو دنبال می‌کردم که از بالای پله ها اومده بود. در اتاق رو باز کردم و جسم بی‌جون شهراد رو دیدم که غرق خون افتاده روی زمین.

«شهراد»

با صدای گریه دلارام از خواب بیدار شدم، دیدم صورتش غرق اشکه و داره خواب می‌بینه. چند بار صداش زدم ولی بیدار نشد؛ نمی‌فهمیدم چی می‌گفت. از کنار تخت لیوان آب رو برداشتم و یکم ریختم توی صورتش. روز تخت نشست و شروع کرد به گریه کردن. واسه آروم کردنش بغلش کردم که گریه کرد و حدودا یه ربع ساعت آروم‌تر شد. سعی کرد از بغلم خارج بشه؛ از تخت رفت پایین و سمت تراس رفت. پشتش رفتم که روی زمین کنار میله‌ها نشست.

برگشتم توی اتاق، یه لیوان دیگه آب بردم براش، دادم دستش و کنارش نشستم.

- خواب بد دیدی؟

سرش رو تکون داد.

- می‌خوام زودتر کارم تموم بشه، بریم.

- چی دیدی؟

- حس می‌کنم توی خطریم.

- شغل من همینه؛ اما تو هر وقت خواستی می‌تونی بری.

سرش رو تکون داد و هیچی نگفت. بعد از حدودا دو دقیقه سرش رو گذاشت روی دوشم. من هم دستم رو دور کمرش گرد کردم.

- خوبی؟

سرش رو تکون داد و یه چیز مثل «اهوم» از دهنش دراومد. سرش رو ٺورد بالا و خیره شد توی چشمم.

نمی‌دونم چرا ولی دلم خواست بگم: «نترس من مواظبتم»

- بهم قول بده!

خیلی از حرفش تعجب کردم.

- چه قولی؟!

- قول بده جدا از اینکه مواظب خودتی؛ اگه اتفاقی واسه من افتاد، سریع جون خودت رو نجات بدی و به طنین و نهال کمک کنی با فرزاد از ایران برن.

- اول تو رو نجات می‌دم.

- مطمئن باش بعدش خودم می‌کشمت.

- نمی‌ذارم اتفاقی واسه کسی بیفته.

سرش رو تکون داد و بیشتر فرو رفت توی بغلم؛ بوسه‌ای روی موهاش زدم. خودم هم دلیل کارم رو نفهمیدم. این روزها خیلی کارها می‌کردم که دلیلش رو نمی‌دونستم! با صدای خیلی آرومی گفت:

- دلم بستنی می‌خواد.

-اول چندتا سوال ازت می‌پرسم، اگه جواب بدی می‌ریم.

- الان؟

-اگه بخوای، آره.

لبخندی زد و گفت:

- بپرس.

-اون شب چجوری اومدی اینجا؟ سگ‌ها چی‌ شدن؟نگهبان‌ها؟

- اون شب فرزاد من رو سر کوچه پیاده کرد و رفت دوتا کوچه پایین‌تر. من هم دوتا تیکه گوشت داشتم که بهشون داروی بیهوشی زده بودم؛ پرت کردم واسه سگ‌ها. ولی خب جاسوسم، وجود تو رو بهم نگفت و فرزاد هم دیر بهم گفت وگرنه توهم می‌خوابیدی...

- همون بهتر که بیدار بودم.

خندید و گفت:

- به کسی نگفتی که ازم کتک خوردی؟

خندیدم.

- من ازت کتک نخوردم، یه دونه زدی یه دونه خوردی.

- حالا بریم بستنی؟

- یه روز با هم می،ریم سر خاک دانیال؟

-اهوم... سرخاک خواهرت هم همینطور.

سرم رو به نشونه‌ی تایید تکون دادم.

- اسم نهال هم عوض کردی؟

- نه، فقط فامیلی خودم، نهال و طنین.

- درس نخوندی دیگه؟

- نه رشته‌م روانشناسی بود.

دستش رو گرفتم و بلندش کردم.

- لباس گرم بپوش بریم.

لبش کش اومد، خندید و سمت کمد لباسش رفت. بعد از تعویض لباس که فقط یه کاپشن تقریبا کوتاه مشکی بود، آروم از اتاق خارج شدیم و سوار ماشین شدیم.

- کجا بریم؟

- هر جا.

-بام شهر؟

- بریم.

دستم سمت ضبط رفت و بعد از انتخاب آهنگ، روی دنده گذاشتمش. به آهنگ گوش دادم:

«یه آسمون قرمزم که برف دارم

امشب بجای گریه کردن، حرف دارم

جنگیدم و جنگیدم اما باختم من

احساسم رو بعد از تو دور انداختم من

یادته گفتی عاشقی، دیوونه واره

گفتی خدا دیوونه‌ها رو دوست داره

دیوونگی کردم که هستیم رو بگیرن

دیدی چجوری عاشق‌ها از دست می‌رن

برگردون... من رو به گذشته‌های خوبمون برگردون

اونجا که یه لحظه هم گمم نکردی آسون

اونجا که شروع شدن خاطره‌هامون»

(علی پارسا_ من رو برگردون)

بعد از حدود نیم ساعت رانندگی، رسیدیم به بام شهر. رفتیم سمت یه دونه سنگ و همون‌جا نشستیم.

ویرایش شده توسط ملیکا حق شناس

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم

«دلارام» 

- از بالا نگاه می‌کنی، آدم‌ها چقدر کوچیکن!

لبخند زد و جواب داد:

- خیلی کوچیکن!

- قلب همه آدم‌ها سیاهه؟

- نه، قلب همه سفیده؛ ولی بعضی‌ها یه سری کارها می‌کنن که کم‌کم قلبشون سیاه می‌شه... انگار رنگ بهش اضافه می‌شه.

- دوباره سفید می‌شه؟

- اگه اون قلب قلب تو هست، آره.

- من آدم خوبی نیستم شهراد!

- کسی که آدم بدها رو از بین ببره، آدم خوبیه. طبق شرایط آدم‌ها عوض می‌شن؛ خوب و بد می‌شن.

سرم رو تکون دادم و هیچی نگفتم. از دور صدای گیتار می‌اومد که باعث شد لبخند بزنم.

- گیتار بلدی؟

- اهوم... بیا بریم پیشش.

بلند شدیم، سمت پسری که اون طرف‌تر نشسته بود و گیتار می‌زد راه افتادیم و کنارش نشستیم. اون هم با لبخند بهمون نگاه کرد و گفت:

- اسمم دایانه!

- اسم من هم شهراد و این هم دلارامه.

پسر گفت: 

- خوشبختم.

ما هم اعلام خوشبختی کردیم و بعد از اجازه گرفتن، کنارش نشستیم. گیتارش رو گرفت سمت شهراد و اون هم از دستش گرفت، شروع کرد به زدن و خوندن و زل زد به چشمم.

«یه طرف من و این تنهایی

یه طرف تو و اون زیبایی

داری ساده شکستم می‌دی

تویی که من رو بد فهمیدی

من رو جوری که هستم کاش می‌دیدی»

سوزی که توی صداش بود، وادارم می‌کرد یه سیگار روشن کنم و چیزی که توی چشمش بود، کاری می‌کرد چشم ازش برندارم.

«حالا که خودت هم دلتنگی

بگو داری با کی می‌جنگی

من رو دیدی و راه کج کردی

شاید هم با خودت لج کردی

که دیگه نمی‌خوای به من برگردی

مغرور جذاب! زیبای بی‌تاب!

دیوونه بازی در نیار، طاقت ندارم

باز خم نگام کن، فکری برام کن

من به ندیدن چشم‌هات عادت ندارم»

(بابک جهانبخش_زیبای بی‌تاب)

لبخند زد و تموم کرد لب زدم:

- عالی بود!

دایان حرفم رو با صدای بلند به زبون آورد و گیتار رو گرفت سمت من.

- تو هم بخون.

گیتار رو گرفتم.

- من خوندنم زیاد تعریفی نداره.

«شهراد»

لبخند زدم.

- بخون ببینیم چجوریه؟!

به زمین نگاه کرد و گیتار رو توی دستش جا به جا کرد.

«غماتو بزار از کنارم برو

سراسر غروب و غم و غربتم

تلاش تو بی فایده‌ست قبل تو

زمونه به زانو درآوردتم

تو محتاج یک لحظه آرامشی

دیگه خستگی‌هاتو تماشا نکن

می‌خوام عمر این لحظه‌ها کم نشه

برو این غروبو تماشا نکن»

چشمش رو از زمین گرفت، زل زد توی چشمم و ادامه داد:

«نمی‌ذارم از بودنم خسته شی

بیا این تو، این جاده، پاشو برو

اگه ریشه‌هام پیر و کهنه‌س ولی

نمی‌ذارم از هم بپاشه تو رو

نمی‌ذارم از هم بپاشه تو رو»

(محسن یگانه_نمی‌ذارم خسته شی)

بعد از خوندن آهنگ توسط دلارام و تشکر از پسری که خودش رو دایان معرفی کرد، سمت ماشین حرکت کردیم. آروم گفتم:

- حالا بریم بستنی؟

- یه چیز بگم؟

از ته دل آرزو کردم نگه خوابش میاد.

- جانم! بگو.

- دلم می‌خواد یکم پیاده راه برم.

- باشه می‌ریم.

راه افتادم سمت یه بستنی فروشی که مطمئن بودم بازه و این‌دفعه بجای دلارام، من برای گرفتن دستش پیش قدم شدم. اون هم بدون هیچ حرفی دستم رو نگه داشت. وقتی رسیدیم پیاده شدیم. برق ذوق و خوشحالی رو توی چشمش دیدم.

- چه طعمی؟

- تو انتخاب کن.

از حرفش واقعا خوشحال شدم و هر چی واسه خودم انتخاب کردم، واسه اون هم گرفتم.

- یه پارک این نزدیکیه تا اونجا بریم یکم بشینیم و برگردیم؟

لبخند زد، دستم رو گرفت و کشید سمت خیابون. از بالای جدول راه می‌رفت.

- مواظب باش نیفتی.

- نهال عاشق این کاره؛ همه‌ش با هم مسابقه می‌دیم.

- اون خیلی خوشبخته که تو رو داره.

- من هم خیلی خوشبختم.

خندیدم و دستش رو محکم‌تر گرفتم که نیفته. هم بستیمون تموم شد، هم به پارک رسیدیم و روی نیمکت نشستیم.

- سلفی بگیریم؟

چه فکر خوبی! بعد از تموم شدن این ماموریت شاید هیچوقت نمی‌دیدمش؛ پس قبول کردم و گوشیم رو درآوردم که گفت:

- نه، گوشی من بهتره.

- به شرطی که همین الان عکس‌ها رو برام بفرستی.

قبول کرد و شروع کردیم به عکس گرفتن. انگار دیگه ژست کم آوردیم، خم شدم گونه‌ش رو بوسیدم. یه عکس هم توی اون حالت گرفت و خندید. سرش رو گذاشت روی دوشم. 

- دلم برای نهال تنگ شده.

- ساعت چنده؟

- سه.

- نمی‌تونیم بریم پیشش.

سرش رو تکون داد و گفت:

- اهوم.

واسه عوض شدن حال و هواش گفتم: 

- با دوچرخه سواری موافقی؟

- صد در صد. هر کی باخت؟

- هرکی باخت هر چی اون گفت، گوش می‌ده.

خندید و دستش رو آورد جلو.

- قبوله.

دست دادیم، سمت دوچرخه‌ها رفتیم و شروع کردیم به مسابقه دادن. هر دو هم‌زمان رسیدیم به خط پایان. دلارام پیاده شد و خندید؛ اومد سمتم و بغلم کرد. سی ثانیه مغزم طول کشید تا دستور بده چیکار کنم؛ ولی بعد از آپدیت شدن، بلافاصله دستم رو دور کمرش حلقه کردم و چرخوندمش آوردم پایین.

- بریم؟

- اهوم...

رفتیم سمت ماشین و چند دقیقه بعد راه افتادیم سمت خونه. سرش رو تکیه داد به شیشه ماشین؛ لبخندش پاک نمی‌شد. رسیدیم خونه و برگشتم سمتش که صداش کنم.

- چه زود رسیدیم.

- آره.

- خیلی خوش گذشت... واقعا مرسی.

- مرسی که اومدی.

لبخند زد، در رو باز کرد و پیاده شد؛ رفتیم سمت اتاقمون. روی تخت دراز کشیدم و دستم رو کشیدم روی موهاش.

- حواسمه عکس‌ها رو نفرستادی ها!

- فردا می‌فرستم.

ویرایش شده توسط ملیکا حق شناس

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_چهاردهم
"دلارام"
+از بالا نگاه میکنی ادما چقدر کوچیکن
لبخند زد و جواب داد : خیلی کوچیکن
+قلب همه آدما سیاهه؟
-نه قلب همه سفیده ولی بعضیا یسری کارا میکنن که کم کم قلبشون سیاه میشه.. انگار رنگ بهش اضافه میشه
+دوباره سفید میشه؟
-اگه اون قلب قلب توعه اره
+من ادم خوبی نیستم شهراد
-کسی که ادم بدارو از بین ببره ادم خوبیه
طبق شرایط ادما عوض میشن
خوب و بد میشن
سرمو تکون دادم و هیچی نگفتم از دور تو صدای گیتار میومد باعث شد لبخند بزنم
-گیتار بلدی؟
+اهوم.. بیا بریم پیشش
بلند شدیم و سمت پسری که اون طرف تر نشسته بود و گیتار میزد راه افتادیم و کنارش نشستیم
اونم با لبخند بهمون نگاه کرد و: اسمم دایانه
-اسم منم شهراد و اینم دلارامه
پسر گفت: خوشبختم
ماهم اعلام خوشبختی کردیم و بعد از اجازه گرفتن کنارش نشستیم
گیتارشو گرفت سمت شهراد و اونم از دستش گرفت و شروع کرد به زدن و خوندن و زل زد به چشمم
یه طرف من و این تنهایی
یه طرف تو و اون زیبایی
داری ساده شکستم میدی
تویی که منو بد فهمیدی
منو جوری که هستم کاش میدیدی
سوزی که توی صداش بود وادارم میکرد یه سیگار روشن کنم و چیزی که توی چشمش بود کاری میکرد چشم ازش برندارم
حالا که خودتم دلتنگی
بگو داری با کی میجنگی
منو دیدی و راه کج کردی
شایدم با خودت لج کردی
که دیگه نمیخوای به من برگردی
مغرور جذاب.. زیبای بی تاب
دیوونه بازی در نیار طاقت ندارم
بازم نگام کن فکری برام کن
من به ندیدن چشات عادت ندارم
(بابک جهانبخش_زیبای بیتاب)

لبخند زد و تموم کرد لب زدم: عالی بود
دایان حرفمو با صدای بلند به زبون آورد و گیتارو گرفت سمت من:توعم بخون
گیتارو گرفتم و: من خوندنم زیاد تعریفی نداره

"شهراد"
لبخند زدم: بخون ببینیم چجوریه
به زمین نگاه کرد و گیتارو تو دستش جا به جا کرد

غماتو بزار از کنارم برو
سراسر غروب و غم و غربتم
تلاش تو بی فایدست قبل تو
زمونه به زانو دراوردتم
تو محتاج یک لحظه آرامشی
دیگه خستگی هاتو هاشا نکن
میخوام عمر این لحظه ها کم نشه
برو این غروبو تماشا نکن
چشمشو از زمین گرفت و زل زد تو چشمم و ادامه داد

نمیذارم از بودنم خسته شی
بیا این تو این جاده پاشو برو
اگه ریشه هام پیر و کهنس ولی
نمیذارم از هم بپاشه تورو
نمیذارم از هم بپاشه تورو
(محسن یگانه_نمیذارم خسته شی)

بعد از خوندن اهنگ توسط دلارام و تشکر از پسری که خودشو دایان معرفی کرد سمت ماشین حرکت کردیم
اروم گفتم: حالا بریم بستنی؟
-یچیز بگم؟
از ته دل ارزو کردم نگه خوابش میاد :جانم بگو
-دلم میخواد یکم پیاده راه برم
+باشه میریم

راه افتادم سمت یه بستنی فروشی که مطمعن بودم بازه و  ایندفه بجای دلارام من برای گرفتن دستش پیش قدم شدم اونم بدون هیچ حرفی دستمو نگهداشت
وقتی رسیدیم پیاده شدیم برق ذوق و خوشحالیو توی چشمش دیدم
+چه طعمی؟
- تو انتخاب کن
از حرفش واقعا خوشحال شدم و هرچی واسه خودم انتخاب کردم واسه اونم گرفتم
+یه پارک این نزدیکی هست تا اونجا بریم یکم بشینیم و برگردیم؟
لبخند زد و دستمو گرفت و کشید سمت خیابون
از بالای جدول راه میرفت
+مواظب باش نیوفتی
-نهال عاشق این کاره همش باهم مسابقه میدیم
+اون خیلی خوشبخته که تورو داره
-منم خیلی خوشبختم
خندیدم و دستشو محکم تر گرفتم که نیوفته
هم بستیمون تموم شد هم به پارک رسیدیم و رویه نیمکت نشستیم
-سلفی بگیریم؟
چه فکر خوبی بعد تموم شدن این ماموریت شاید هیچوقت نمیدیمش پس قبول کردم و گوشیمو دراوردم که گفت: نه گوشی من بهتره
+به شرطی که همین الان عکسارو واسم بفرسی
قبول کرد و شروع کردیم به عکس گرفتن
انگار دیگه ژست کم آوردیم خم شدم گونشو بوسیدم و یه عکسم تو اون حالت گرفت و خندید
سرشو گذاشت رو دوشم: دلم واسه نهال تنگ شده
+ساعت چنده؟
-سه
+نمیتونیم بریم پیشش
سرشو تکون داد و گفت اهوم
واسه عوض شدن حال هواش گفتم: با دوچرخه سواری موافقی؟
-صد در صد هرکی باخت؟
+هرکی باخت هرچی اون گفت گوش میده
خندید و دستشو اورد جلو: قبوله
دست دادیم و سمت دوچرخه ها رفتیم و شروع کردیم به مسابقه دادن
هردو همزمان رسیدیم به خط پایان دلارام پیداه شد و خندید اومد سمتم و بغلم کرد
سی ثانیه مغزم طول کشید تا دستور بده چیکار کنم ولی بعد از آپدیت شدن بلافاصله دستمو دور کمرش حلقه کردم و چرخوندمش اوردم پایین
+بریم؟
-اهوم
رفتیم سمت ماشین و چند دیقه بعد راه افتادیم سمت خونه
سرشو تکیه داد به شیشه ماشین و لبخندش پاک نمیشد
رسیدیم خونه و برگشتم سمتش که صداش کنم
-چه زود رسیدیم
+اره
-خیلی خوش گذشت.. واقعا مرسی
+مرسی که اومدی
لبخند زد و درو باز کرد و پیاده شد رفتیم سمت اتاقمون
رو تخت دراز کشیدم و دستمو کشیدم رو موهاش
+حواسم هست عکسارو نفرستادیا
-فردا میفرستم

.

 .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_پانزدهم
"شهراد"
سه روز به سرعت گذشت و دلارام هم اتابک و هم مسعودو هک کرده بود و واسه امشب قرار توی خونه‌ی مسعود گذاشته بود
قضیه اینطوی بود که دیروز از گوشی اتابک برای مسعود یه پیام به محتوای 'باید ببینمت فردا شب ساعت ۱۱ میام اونجا' و به گوشی اتابک از طرف مسعود یه پیام با محتوای 'فردا شب ساعت یازده بیا پیشم باید ببینمت' ارسال شد و همه اینارو به سرهنگ گزارش دادیم
دلارام خواسته بود امروز هرطوری هست به دیدن نهال و طنین بریم منم قبول کردم باهم از خونه خارج شدیم و گفت: این اهنگارو گوش کنیم
یه فلش گرفت سمتم
-مستقیم بریم خونه؟
+نه اول بریم میخوام واسه نهال خرید کنم
سرمو تکون دادم و دلارام انگار دنبال یه اهنگ بود
تا اهنگ پخش شد و صاف نشست

خوش باشی هرجا که هستی
توی این گردش تقویم
ما یه جاهایی حریف
جبر زندگی نمیشیم
دور هم میگشتیم اما
تو جهانای موازی
نرسیدن منطقی بود
ته این دیوونه بازی
خوش باشی هرجا که هستی
یادم هرجا که هستم
من به رومم نمیارم
که چقدر بی تو شکستم
جنگل از بیرون قشنگه
از تو که چندتا درخته
این که محکم باشی اما
از درون بخشکی سخته
با تو تقدیرم گره خورد
به یه مشت اما و ای کاش
بعد من مراقب اون
خنده های لعنتیت باش
بعد من فکر خودت باش
غصه رسم روزگاره
ما چه باشیم چه نباشیم
زندگی ادامه داره
(بابک جهانبخش زندگی ادامه داره)
یه تردیدی توی صداش بود که مجبورم میکرد اهنگو بیخیال شم و فقط به صداش گوش بدم
رسیدیم با پاساژی که گفته بود و پیاده شدیم

"دلارام"
بعد از خریدن چندتا لباس و عروسک واسه نهال و یه کت چرم واسه فرزاد و یه ست نقره واسه طنین میخواستیم برگردیم که جلوی یه ساعت فروشی ایستادم
+تو برو من میام
-پس خریدتو بده من بذارم تو ماشین
رفت سمت ماشین و من وارد ساعت فروشی شدم و ساعت مود نظرمو از پشت شیشه انتخاب کردم مطمعنا به دستش میومد بعد از حساب کردن پول و گرفتن جعبه رفتم سمت ماشین
حالا تو راه خونه طنین بودیم
دیگه اهنگی نذاشتم..
حس بدی به امروز و اتفاقاش داشتم حسی که اسمشو نمیدونستم
به خودم اومدم نهال تو بغلم بود و موهاشو نوازش میکردم
وسایلشو دستش دادم
-همشون واسه منن؟
+همشون واسه یه خانوم خوشگلن
بغلم کرد و تشکر کرد
-من برم بزارمشون تو اتاقم؟
+برو مرتبشون کن بعد بیا
بلند شدم و با باکس کت چرم فرزاد رفتم سمتش و گفتم: این واسه توعه فرزاد
-بیشتر از اینا به گردنم حق داری
+فقط یه کادوعه
وسایل طنینم گرفتم سمتش :اینام واسه تو
اونم پاشد و بغلم کرد
بعد چند ثانیه سکوت طنین اروم گفت: کی میخواین تمومش کنین
شهراد: چیزی نمونده
طنین رو به من کرد: بعدش برمیگردیم فرانسه
الان وقتش بود
باید حرف میزدم
-من سه تا بلیط گرفتم..
فرزاد: من 4تا گرفتم
-برای شما سه تا واسه من الان نیست
طنین با صدای تقریبا بلندی داد زد: چیییی؟
-همین که گفتم طنین.. فردا شب ساعت یازده.. اگه تونستم بیام همه باهم میریم

"شهراد"
بعد از شنیدن کلمه اخرش که گفت 'همه باهم میریم'
ناخاسته و با صدای بلندی گفتم چییی؟؟
نگام کرد و اروم گفت: نترس قبلش صیغه رو باطل میکنیم
حرفی نزدم که طنین گفت: ما بدون تو جایی نمیریم.. چجوری نهالو با خودم ببرم؟ این بچه بدون تو غذا نمیخوره
دلارام سکوت کرد و حرفی نزد
ساعت هشت شبو نشون میداد
رو به طنین گفت: صداش کن بیاد باید برم
طنین بلند شد و رو زانوهاش جلوی دلارام نشست: تورو خدا بیا.. خاهش میکنم
بغض توی صداش کاملا مشخص بود دلارام دستشو دور صورتش قاب کرد :اگه نیومدم فرزاد کمکت میکنه اونجا کار پیدا کنی.. توخونم بمونین همش به اسم نهاله.. دوس دارم نهال درسشو بخونه.. هیچوقت نذار سمت هک و کامپیوتر بره..
طنین خواست چیزی بگه که دلارام با جدیت بیشتری مانع شد و ادامه داد: انقد توی حسابم پول هست که دو نسل بعدتون راحت زندگی کنن.. نخواستی کار نکن.. واسه نهال مادری کن شاید من خیلی چیزا واسش کم گذاشته باشم
بغض توی صدای دلارامم کاملا مشهود بود
روی زمین کنار طنین نشست و بغلش کرد و زمزمه وار گفت: ارزو به دل شدم یبار دیگه تا صبح باهات بیدار بمونم و حرف بزنم طنین
بالاخره بغض طنین شکست دلیل این همه دلهره دلارامو نمیدونستم.. نمیفهمیدم..
فرزاد سمتشون رفت و کنارشون نشست: بس کنین نهال میشنوه
دلارام از اغوش طنین جدا شد و رو به فرزاد :برو صداش کن
و رو به طنین: برو صورتتو بشور
دلارام روی مبل نشست و صورتشو توی دستش گرفت چقدر بیقرار بود امروز.. چقدر بیقراریش کلافم میکرد
نهال و فرزاد اومدن و دلارام نهالو تو بغلش گرفت نهال به فرانسوری گفت: چیزی شده؟
دلارام محکم تر بغلش کرد و به فارسی جوابشو داد: نه دلم برات تنگ شده
چند دیقه تو همون حالت بودن که دلارام گفت: باید برم نهالم
نهال دوباره بیتابیو شروع کرد و با بغض خیره شد به دلارام و اروم گفت: مواظب خودت باش مامی
دلارام موهای دخترشو بوسید و زمزمه کرد: توعم عزیزدلم

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_شانزدهم
"دلارام"
از خونه خارج شدیم و راه افتادیم اروم گفتم : میشه نری ویلا؟
-کجا برم؟
+یخورده دور بزن
سرشو تکون داد شروع کردم به بالا پایین کردن اهنگای تو فلش تا اهنگ مورد نظرمو پیدا کردم و صاف نشستم

به یادت رفتنت هرشب به راحت خیره میمونم
چه حالی دست من دادی
من از لطف تو ممنونم
به بدحالی من افتادم من از تنهایی ترسیدم
تقاص رفتنت رو من
دارم تنهایی پس میدم
تو که پای قسم خوردن
همیشه اسممو بردی
کسی که عاشقت بودو
خودت از پا دراوردی
شریک لحظه های من
شریک قلب کی میشه
برات فرقی نداشت انگار
غرورم بی تو تلخ میشه
(سامان جلیلی_قسم)

حس میکردم اخرین باریه که قراره ببینمش حس میکردم یه اتفاق بدی قراره واسه هردومون بیوفته
ساعت نزدیک ده بود که خواستم برگردیم ویلا و درست یساعت دیگه مسعود و اتابک باهم قرار داشتن
رسیدیم ویلا و برگشتیم تو اتاقمون مسعود از همه خواسته بود تا یساعت دیگه از اتاقاشون خارج نشن
چون اتابک داشت میومد اونجا
ساعت یازده و نیم قرار بود سرهنگ و افرادش بیان تو ویلا
رفتم سمت کیفم و جعبه ساعتی که واسه شهراد گرفته بودمو دراوردم و سمتش رفتم
کنار تخت نشستم و جعبه رو گذاشتم کنارش
-این چیه؟
+کادو.. واسه تو
-من؟
+اهوم
ساعتو باز کرد و چشمش برق زد خوشحال شدم که خوشش اومده اروم گفت: دوسش دارم.. خیلی قشنگه
رفت سمت کتش و یه جعبه کوچیک دراورد و داد دستم: اون وقتی که واسه طنین خرید میکردی اینو واست خریدم
لبخند زدم خیلی خوشحال شدم قبل باز کردنش بلند شدم و بغلش کردم اونم بغلم کرد بعد چند ثانیه خواسم جدا شم که لبام گرم شد
هیچ کاری نکردم حتی همراهی هم نکردم فقط بازوهاشو محکم تو دستم گرفتم ازم جدا شد و یه بوسه به پیشونیم زد و کادوشو گذاشت تو دستم
بازش کردم یه گردنبند ماه و ستاره
+خیلی قشنگه مرسی
لبخند زد و هیچی نگفت که گوشیش زنگ خورد
جواب داد حدس زدم سرهنگه 'الو.. بله.. بله.. نگاهی بهم انداخت و گفت .. بله اماده‌ایم'
+سرهنگه؟
سرشو به نشونه تایید تکون داد : گوشیو بده بهم
گوشیو گرفت سمتم بعد از احوال پرسی از سرهنگ ازش بابت این مدت و خدافظی قط کردم شهراد مشکوک نگام کرد و گفتم : چیه؟
-هیچی یجوری شدی
+بشین میخوام یه چیزی بگم
نشست و منتظر نگام کرد
+من واسه توهم بلیط گرفتم
-چی؟ چرا؟
+قول دادی مواظبشون باشی
چیزی نگفت و سرشو تکون داد
دستشو گرفتم و بلندش کردم و رفتم سمت کیفم و تفنگمو گذاشتم پشت کمرم اونم همینطور و سمت اتاق جهانگیری حرکت کردیم
در اتاقو به اروم باز کردم و نور قرمز خطیی به روی اتابک و مسعود افتاد
صدای اشنای اتابک به گوشم رسید
-اینجا چخبره
اسلحمو دراوردم و سمت جهانگیری نشونه گرفتم و با صدای تحلیل رفته‌ای گفتم: چرا دانیالو کشتی؟
برق نگرانیو توی چشماش دیدم
با تته پته گفت: دانیال کیه؟
پوزخندی زدم و ادامه دادم : دانیال سبحانی.. یا بهتره بگم هکری که واست دردسر درست میکرد و پنهونی کاراتو میفرستاد واسه پلیس
- تو کی هستی؟
+فکر کن ازراعیلتم
دکمه کنترلی که دستم بودو زدم چندتا عکس پخش شد روی مانیتور
+اینارو میشناسی؟ دوستات بودن؟ همشون مردن نه؟
-کار شما بود!!
+شما نه، من
-تو کشتیشون؟؟
لبخند زدم و خیره شدم به اتابک که حس زرنگیش گل کرده بود و دستش سمت پشت کتش رفته بود
اسلحشو دراورد و همون لحظه شیشه شکسته شد و یه تیر خورد به پشتش و افتاد روی زمین
به جهانگیری خیره شدم و گفتم: دخترت دستگیر شده و همین الان یه گروه پلیس توخونه پسرتن
تعجبو به وضوح تو صورت مسعود و شهراد حس کردم
شروع کردم به حرف زدن: دانیال نامزدم بود ..
تاتوی روی دستمو نشونش دادم: ببین نهال میدونی کیه.. خواهر زاده دانیال.. بچه همون زوجی که چندسال قبل دانیال کشتیشون..
به شهراد اشاره کردم : شهراد احمدی.. خواهر شهره احمدی همون دانشجوی کامپیوتری که واسه سرگرمی سایتای شمارو هک کرد
رفتم جلوتر و در اتاق توسط سرهنگ شکسته شد همون لحظه سر اسلحمو گذاشتم روی سر مسعود و اشکام ریخت صدای سرهنگ به گوشم رسید: دخترم اونم حکمش اعدامه دستتو به خون همچین ادمی الوده نکن بزار قانون کارشو بکنه
با همون اشکام ادامه دادم: اونجوری دلم اروم نمیگیره
به بالکن نگاه کردم و سایه‌ای که روش افتاده بود فهمیدم نقشم درست پیش رفته
اروم قدمی سمت بالکن برداشتم و گفتم: میدونسی دوماه دیگه عروسیم بود و کشتیش؟
-اون تو کارم دخالت کرد سزاش همین بود
+توعم تو زندگی من دخالت کردی پس سزاوار مرگی
چشمم به شهراد افتاد لب زد: نکن
اروم زمزمه کردم :نمیتونم
دو قدم عقب تر، سمت بالکن رفتم صدای که سرهنگ اومد:نکن دلارام
همزمان صدای شهراد: نکن دلارام نکن عزیزم
و اشکش ریخت
اشکای خودمم انگار باهم مسابقه میدادن
چشممو بستم و ماشه رو کشیدم ولی یکی زدم به پاش و یکی کمرش بعدش بلافاصله یه قدم باقی مونده سمت بالکنو پر کردم و دوییدم به بالکن اتاق بغلی..

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_هفدهم
"شهراد"
جلوی چشمم فرار کرد منم دنبالش دوییدم ولی نمیفهمیدم چطوری غیب شده اشکم بند نمیومد اون قلبش سیاه نیست..
سرهنگ کنارم روی زمین نشست و گفت: اروم باش پسر پیدا میکنیم
زمزمه کردم : اون قلبش سیاه نیست سرگرد اون خواست خودشو خالی کنه اون ادم کشی تو ضاتش نیست وگرنه مسعودو میکشت
هق هقم اوج گرفت و نتونستم ادامه بدم سرهنگم اشکاش بند نمیومد

"راوی"
عقربه های ساعت 9 رو نشون میداد و پرواز طنین و نهال و فرزاد ساعت 11 بود شهراد نگاهی به ساعتش انداخت و یادش اومد به دلارام قول داده بلند شد و از اتاق بغلی شناسنامه و پاسپورتشو گرفت که لای پاسپورت بلیطشو دید
بغضشو خورد
دقیقه ای بعد سوار ماشین دوست و برادرش بهزاد شد و سمت فرودگاه رفتن و شماره طنین و گرفت
طنین با بغض مهشودی جواب داد
-کجایین؟
+دارم میام فرودگاه
-میام؟ ینی چی میام؟؟
بعد کلی کنکاش نمیدونست چی بگه که صدای داد فرزاد از پشت تلفن اومد: جواب بده دلارام کجااست؟
بهزاد صدارو شنید و گوشیو از دست شهراد گرفت
+دلارام به جهانگیری شلیک کرد و فرار کرد
صدایی نیومد و بهزاد گوشیو قطع کرد
رو به شهراد گفت: جمع و جور کن خودتو 100% دلارام تورو نفرستاد باهاشون عین دخترا گریه کنی
شهراد به آرومی سرشو تکون داد
+یعنی کجاست؟
-عاشق شدی پسر؟
+گمشو بابا
رسیدیم فرودگاه و مردونه بهزادو بغل کرد و بهش گفت: کاش میتونستی بیای
سرشو تکون و گفت: بهت سر میزنم
گوشی طنین به صدا دراومد
پیامی که از یه شماره عجیب بود لبخند زد
این کار کسی بجز دلارام نمیتونست باشه
' مراقب باشین.. مراقب نهالم باش شهراد تا الان اومده فرودگاه به قولش عمل کرده و از طرف من توی هواپیما ازش تشکر کن و به فرزاد بگو برگرده مطمعن باش میام پیشون '
صدای شهراد بلند شد : چیشده؟
-دلارام پیام فرستاده
و پیامو بلند خوند

'دلارام'
دم در فرودگاه تو ماشین نشسته بودم که فرزاد اومد بیرون دوبار واسش چراغو بالا پایین کردم که اومد سمت ماشین درو باز کرد و نشست
-چرا نکشتیش؟
+نمیدونم
-کجا میریم؟
+خونم
با چشمای گرد نگاهش کردم :اونجا چرا؟
+الان که نهال تو امنیته راحت به کارم ادامه میدم
فرزاد لبخندی زد و گفت: میدونستم هیچیو صفه ول نمیکنی


 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_هجدهم
'راوی'
48ساعت بعد تو یه کشور دلارام با لبخند پشت کامپیوتر بود و مشغول هک کردن سایتی بخصوص
و تو یه کشور دیگه طنین مشغول توضیح دادن یه شرایط خاص واسه نهال و نهالی که سعی میکرد قبول کنه دوری مادرشو و شهرادی که بی وقفه زل زده بود به سقف
و فرزاد مشغول رسیدن به کارهای دلارامی که فقط 24 ساعت استراحت کرده بود
و بهزاد دنبال دلارام برای اروم کردن دل برادرش

فرزاد به دراتاق کار دلارام تقه ای زد و با یه لیوان نسکافه وارد شد
دلارام : به نگهبانای سابق ، آشپز و الهه بگو بیان
فرزاد سرشو تکون داد
دلارام: میخوام همه چی عین قبل بشه عین وقتی که تو فرانسه بودم
دلارام از پشت سیستم بلند شد و گفت: پسر جهانگیریو آزاد کردن چون مدرکی علیهش نداشتن
فرزاد: چیکار میخوای بکنی؟
سکوتی توی اتاق پیچید

'شهراد'
طنین سعی داشت نهالو اروم کنه که دو ساعتی بود بهونه مادرشو میگرفت
رو به طنین گفتم: نمیشه زنگ بزنی بهش؟
طنین سرشو به نشونه "نه" تکون داد
چند ساعت زل زدم به تلویزیون تا نهال کنارم نشست
- مامانم میاد؟
صداش و سوالش توی سرم تکرار میشد
یعنی میاد؟
میاد؟
نگاش کردم ، تو چشمای اشکیش زل زدم
+معلومه که میاد
-راست میگی؟
+اره عزیزم.. آدم بزرگا هیچوقت دروغ نمیگن
-پس چرا گریه میکنی؟ دیشب خودم دیدم تو حیاط گریه میکردی
چی میگفتم من ، به دختری که دوبرابر سنش میفهمید
بغلش کردم و اروم گفتم : این یه رازه
انگشت کوچیکشو اورد جلو و گفت: قول میدم به کسی نگم
چشممو بستم و انگشت کوچیکمو و دور انگشتش گرد کردم
-حالا میتونی رازتو بگی بهم
+دلم واسه مامانت تنگ شده
-خیلی؟
+خیلی..
-اونم دلش واسمون تنگ میشه؟
+معلومه که تنگ میشه.. حتی بیشتر از ما
-دلش بیشتر واسه من تنگ میشه یا تو؟
+واسه تو عزیزم..
-پس توچی؟
سرمو تکون دادم و زل زدم به میزی که جلوی پام بود:نمیدونم
-میشه موهامو ببافی؟ مامانم همیشه این کارو میکرد
+حتما میبافم عزیزم، برو وسایلتو بیار
نهال بلند شد و رفت سمت پله ها که بره تو اتاقش، صدای طنینُ از پشتم شنیدم
-نهال با هرکسی راحت نیست
+خوشحالم که باهام راحته
صدای گوشیش دراومد برگشتم سمتش : دلارامه؟
اومد کنارم نشست : اره
تماسو وصل کرد ، گوشیو از دستش گرفتم
-خوبی طنین؟
+چرا برنگشتی؟ قرار بود توهم بیای
-شهراد تویی؟ گوشیو بده به نهال
صدامو بلند تر کردم: میگم واسه چی نیومدی؟؟
-آروم باش شهراد ، من اینجا کار دارم ، نمیتونستم بیام
+چرا بهم دروغ گفتی؟
-دروغ نگفتم
+قول دادی باهامون بیای ولی نیومدی این دروغ نیست؟
- من قط خواستم ازتون محافظت کنم
+با تنها گذاشتن نهال؟
-شهراد گوشیو بده بهش
+خواهش میکنم ازت کاری نکن که دردسر درست کنی وگرنه مجبور میشم بدمت دست پلیس
نهال از پله ها اومد پایین و با صدای بلند گفت: عمو شهراد بیا وسایلمو آوردم
-گوشیو بده بهش
گوشیو گرفتم سمت نهال، چشمش برق زد
-مادرمه؟
سرمو تکون دادم ، گوشیو گرفت شروع کرد به فرانسوی حرف زدن و بعد چند دقیقه گوشیو داد سمت طنین ، اونم گوشیو گرفت و رفت سمت اتاقش
نهال: گفتی موهامو میبافی
+اره اره، بیا بشین پیشم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_نوزدهم
"دلارام"
طنین: کی میای اینجا ؟
- فعلا کار دارم ، حواست به نهال باشه ، این شمارم کلا روشنه هر چیزی شد میتونی بهم زنگ بزنی
+ چیکار میخوای بکنی؟
- کارام تموم شه قول میدم بیام پیشتون
+نمیدونم چی بهت بگم، نمیدونم
- مراقب باش ، فعلا
منتظر جوابش نموندم گوشیو قطع کردم
فرزاد وارد اتاق شد ، با چندتا پرونده و دوتا قهوه
بوی قهوه از همینجا حالمو خوب میکرد
خستگیو از تنم میبرد
شروع کردم به حرف زدن : ببین ، حتی نزدیک خونه سیاووشم دوربین داره پس، یه ماشین بدون پلاک گیر بیار
-آمارشو دراوردم ، ساعت 4 نگهبانا عوض میشن این یعنی، تا قبل 4 وقت داری کارتو تموم کنی
سرومد تکون دادم و جرعه ای از قهوم خوردم
نگاهی به ساعت گوشه اتاق انداختم ساعت 9شبُ نمایان میکرد یعنی تا رفتن 3 - 4 ساعتی وقت داشتم
+فرزاد میتونی بری ، ساعت 12 بیا دنبالم
از اتاقه به اصطلاح کار رفتم بیرون و سمت اتاق خوابم رفتم ، یه آهنگ پلی کردم تا یکم از وقتم بره

کشتیِ من به گِل نشست
ناخدای خوبی نداشت
تنِ شکستمو ندید
منو رو موج تنها گذاشت
به شوق مقصدی قشنگ
تنمو به دریا زدم
دستم تو دست ناخدا
میگفت که راهو بلدم
اعتماد کردم بهش
عاشقش شدم شدید
اما این عشق منو
ناخدا هیچوقت ندید
این وسط افتادمو کسی منو نمیفهمه
ای خدا کاری بکن ناخدا چه بی رحمه
کشتیه بی جون منم که راهو واسه تو ساختم
فکر نکن تو بردی نه من به خودم باختم..!

این همه آدم فقط یه چهره بی روح از بیرون و زنی مجلل و پولداری ازم میدیدن، شاید فقط آهنگام بودن که میدونستن چقدر ناراحتم
رفتم سمت گاوصندوق گوشه اتاقم و چندتا رمزی که داشتو زدم، درش با صدای تیک باز شد
دفترچه خاطرات دانیالو درآوردم
آخرین باری که خونده بودمش رسیده بودم به روزای آشناییمون، از لای دفتر عکس دوتاییمون افتاد رو پام
پشت عکس تاریخش نوشته بود ، اصلا نفهمیدم کی اشکم دراومد، کی صورتم خیس شد
شروع کردم به خوندن دفترچه برای بار صدم
.
.
صدای در اتاق و فرزاد میومد ،تو گردنم احساس خشکی میکردم و نمیتونستم تکونش بدم اصلا متوجه نشدم کِی خوابم برد ، آروم بلند شدم از رو زمین و درو واسه فرزاد باز کردم ، نگاهی به سر تا پام انداخت
- خوبی؟ ساعت 12و رد کرد
+برو تو ماشین الان میام
بدون معطلی از تو گاوصندوق اصلحمو برداشتم و دفترچه رو برگردوندم سر جاش پوشه ای که چند ساعت پیش آماده کردمو برداشتم ، در اتاقمو طبق معمول قفل کردم و راهی پایین شدم
تفاوت الانِ ویلا با ظهر پارچه های برداشته شده از روی مبل و خدمتکارایی که داشتن توخونه میچرخیدن بود
صدای الهه و شاخه گلی که جلوم گرفته بود حواسمو جلب کرد : گلی که گفته بودین
-مرسی الهه
از خونه زدم بیرون و سوار ماشین فرزاد شدم
نگاهی به سرتا پام انداخت و به گل تو دستم خیره موند :دوباره؟
سرمو تکون دادم ، خندید و ادامه داد: دستکشات کجان؟
از بی حواسیم خندم گرفت قبل اینکه چیزی بگم گفت: تو داشبرد هست بردار
-ممنون فرزاد
چند دقیقه بعد، درست ساعت 1 جلو در خونه سیاووش بودیم ،پسر جهانگیری
از دیوار پشت ویلاش که کوتاه تر از بقیه بود بالا رفتم و نگاهی به نگهبانای خوابیده کردم
نگاهی به دوربینا کردم ، چون صورتم پوشیده بود اصلا واسم مهم نبود ، درواقع چون شب آخر زندگی سیاوش بود چیزی اهمیت نداشت
با کمک لوله گاز و پنجره از دیوار ویلا بالا رفتم و وارد بالکن اتاقش شدم
چاقوای از جیبم درآوردم و گذاشتم زیرگلوش و..

نگاهی به جسد بی جون سیاوش انداختم و گل رز مشکی ای که تو خونه الهه بهم داد و کنار گلوی بریده شدش گذاشتم..
عکس از قتلایی که انجام داد و هرچی مدرک که ازش پیدا کرده بودمو گذاشتم کنار جسدش و از خونه زدم بیرون ، سوار ماشین فرزاد که منتظر بود شدم
+زنگ زدی به پلیس؟
سرشو تکون داد : خوبی؟


* 4ماه بعد
"شهراد"
به حرفای بهزاد پشت تلفن گوش میدادم
'این پنجمین قتلیه که توی این 4 ماه اینطوری اتفاق افتاده.. کنار همه جسداش گل زد مشکی میذاره.. به نظرت میتونه کار دلارام باشه؟ آخه همه آدمایی که پیدا میکنیم کنارشون یه پرونده هست.. از همه کارایی که کردن'
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_بیستم
"شهراد"
نمیدونستم حرفای بهزادو به طنین بگم یا نه دو سه ساعتی بود توی اتاق نشسته بودم و فکر میکردم اما نمیدونم به چی، هم فکر میکردم ، هم ذهنم خالی بود.. به صدای آهنگی که از گوشیم پخش میشد گوش دادم

غرق گریم.. مثل یه قایق شکسته ی توی آبم
نمیتونم.. وقتی میدونم تو داغونی راحت بخوابم
بسه دیگه.. تموم کن این بازیو نده انقد عذابم
من خیلی خرابم..
بسه دیگه.. آخه تا کی میخوای چیزیُ به روم نیاری
منه مغرور.. مثه سایه دنبالتم تو فکر فراری
خیلی وقته ما دوتا زیر یه سقفیم و نسبت نداریم
پای قسمت نذاریم..

یه حسی بهم میگفت باید برگردم پیشش، یه حسیم میگفت بهش قول دادم مراقب دخترش باشم
یاد شبی افتادم که رفته بودیم بستنی خوردیم
چشمم افتاد به عکسای تو گوشیم، کاش زنگ بزنه
از رو تخت بلند شدم و شروع کردم به راه رفتن توی اتاق
باید با طنین حرف میزدم ، از اتاق زدم بیرون و رفتم سمت اتاقش پشت درایستادم تا حرف بزنم که صداشو شنیدم.. اونم داشت گریه میکرد
آروم در زدم و وارد شدم
-خوبی؟
اشکاشو پاک کرد: اره.. چیزی شده؟
-میخوام راجب دلارام باهات حرف بزنم.. ببین بهزاد بهم زنگ زد.. گفت.. مثل اینکه ، تو این 4 ماه
پرید وسط حرفم و گفت: میدونم شهراد
-میدونی؟؟!
+توقع نداری که دلارام بهم نگفته باشه، خواهش میکنم یکاری کن
دوباره شروع کرد به گریه : وقتی عصبی میشه دست خودش نیست کارایی میکنه که نباید بکنه، مثل الان
-برم دنبالش؟
+اره هرجوری هست بیارش اینجا
-اما بهش قول دادم مراقب شما باشم.. نمیتونم اینجا تنهاتون بذارم، اگه اتفاقی واستون بیوفته خودمو نمیبخشم
+منم تورو نمیبخشم... اگه واسه دلارام اتفاقی بیوفته
سرمو انداختم پایین.. شاید اگه با بهزاد حرف بزنم بیاد یه مدت بمونه پیش بچها و من برم ایران
+من میدونم دوسش داری
با تعجب نگاش کردم : چی؟
+ببین من میدونم دلارامو دوست داری.. حرفات با نهالو شنیدم
نمیدونستم چی باید بگم .. نمیدونستم انکار کنم یا نه
+دلارام قبل اینکه برگرده ایران.. تحت نظر روانشناس بود.. هم خودش هم نهال الان که دقت کنی نهال بهتره حالش.. ینی حالش کاملا خوبه اما دلارام باید ادامه میداد .. نباید برمیگشت ایران
-به بهزاد میگم بیاد پیشتون بمونه میرم دنبالش
میخواستم از اتاق برم بیرون چشمم افتاد به نهال که کنار درایستاده بود
رفتم سمتش : خوبی عزیزم؟
-من به خاله طنین چیزی نگفتم.. چون قول داده بودیم به هم
+میدونم اون خودش شنید حرفامو
-ناراحت نیسی؟
+نه عزیزم
-میخوای بری دنبال مادرم؟
سرمو تکون دادم و دستاشو توی دستم گرفتم
-میشه منم بیام؟
+نه عزیزم.. اینکه من دارم میرم مادرتو عصبی میکنه
سرشو تکون داد و از اتاق رفت بیرون
منم رفتم سمت اتاقم و با بهزاد تماس گرفتم و بهش گفتم چند ساعت بعد اونم از سرهنگ مرخصی تقریبا دو ماهه گرفت و گفت از فردا میره دنبال کارای اومدنش

"دلارام"
طاق باز روی کاناپه دراز کشیده بودم و نگاه خسته و خیرمو انداخته بودم به سقف و اصلا متوجه نشستن فرزاد کنارم نشدم تا صداش توجهمو جلب کرد
-کی میری؟
+هنوز کار دارم
اونم زل زد به تلویزیونه خاموش و چیزی نگفت ، چند دقیقه بعد خودم به حرف اومدم
+باید برگردی
-نمیتونم اینجا بزارمت
+کاری که میخوام انجام بدم خطرناکه.. نمیخوام ریسک کنم
چیزی نگفت ، منم حوصله ادامه دادن این بحث و نداشتم ، گوشیمو گرفتم و به طنین زنگ زدم بعد سلام و احوال پرسی ازش خواستم گوشیو بده به نهال
+خوبی عزیزم؟
-دلم واست تنگ شده
مثل همه وقتایی که هول میشد یا ناراحت بود فرانسوی صحبت میکرد
+دل منم خیلی واست تنگ شده
-امروز با خاله طنین رفته بودیم بازار واست کادو خریدم
+قربونت برم عزیزم.. میدونی بهترین کادوی من چیه؟
-چیه؟
+تو بهترین کادویی هستی که من گرفتم
-خیلی دوست دارم مامی
+منم دوست دارم عزیزم
-مامان، میشه یکم با عمو شهراد صحبت کنی؟
+چیزی شده عزیزم؟
-نه همینطوری
+باشه گوشیو بده بهش

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_بیست و یکم
"دلارام"
بعد حدودا دو دقیقه گوشی رسید دست شهراد
-دلارام،تویی؟
خندیدم و گفتم: میخوای کی باشه پس؟
مکث کرد : خوبی؟
+خوبم.. توچی؟
-یه قول دادی بهم یادته؟
+ چی؟
- اون شب که رفتیم بستنی خوردیم.. گفتی عکسامونو میفرستی واسم
+باشه میفرسم
-کی میای اینجا؟ نهال دلش واست تنگ شده
+دله منم واستون تنگ شده
چیزی نگفت و حدودا 3 دقیقه پشت خط فقط داشتیم نفس میکشیدم
+شهراد، پشت خطی؟
-اره هستم
+ من باید قطع کنم.. کاری نداری؟
-مراقب خودت باش
مکث کردم : توهم مراقب خودت باش.. فعلا
طبق معمول منتظر جواب نشدم و گوشیو قطع کردم
رفتم تو واتساپ و شمارشو دیدم که آنلاینه عکسامونو پیدا کردم و واسش سند کردم گوشیو گذاشتم کنار و بلند شدم رفتم سمت اتاقم
روی تخت ولو شدم نه حوصله ی توخونه موندن داشتم نه حوصله ی بیرون رفتن یه آهنگ پلی کردم چشممو بستم تا شاید خوابم ببره


"شهراد"
بعد از اینکه با دلارام صحبت کردم رفتم تو حیاط و رو صندلی نشستم ، شماره بهزادو گرفتم منتظر موندم جواب بده
-شهراد منم میخواستم زنگ بزنم بهت
+چیشده؟
-بلیط گرفتم تا چند روز دیگه اونجام، تو چیکار کردی؟
+تو بیا بعدش من کارامو درست میکنم
یخورده حرف زد و بعدش خدافظی کردیم منم پاشدم رفتم داخل تا به طنین بگم
+طنین، بهزاد چند روز دیگه میاد اینجا
-تو کی میری؟
+چند روز بعدش
-کاش منم میتونستم بیام
+میخوای دلارام جفتمونو بکشه؟
خندید و گفت :نه
+آدرسی چیزی ازش داری؟
-دوتا آدرس دارم
+هر دوتارو واسم بنویس
-چیکار میخوای بکنی؟
+دست و پاشو ببندم بیارمش
پاشدم سمت اتاقم راه افتادم تا یکم آهنگ گوش کنم ، واتساپمو چک کردم دیدم دلارام عکسارو واسم فرستاد
یاد اون لحظه ای افتادم که دیگه ژستی واسه عکس گرفتن نداشتیم و بوسیدمش.. رو صورتش زوم کردم ، میتونستم یه غمو توی چشمش ببینم


"یک هفته بعد"
چند روز پیش بهزاد اومده بود و من امشب ساعت 12 پرواز داشتم به سمت ایران
رفتم تو اتاق و یه چمدون کوچیک گرفتم وسایلمو چیدم توش، چند دست لباس.. ساعتی که دلارام واسم خریده بود ، برگشتم سمت در دیدم نهال اونجا ایستاده
-بیا تو عزیزم.. چیزی شده؟
+میخوای بری؟
-میرم با مادرت برمیگردم
پلاستیک سیاهی که دستش بود و گرفت سمتم: اینو میدی به مادرم؟
از دستش گرفتم گذاشتم توی ساکم: حتما
دستاشو دور گردنم حلقه کرد و گفت: دلم واست تنگ میشه عمو
-دله منم واست تنگ میشه عزیزم.. اما زود برمیگردم.. با کلی خبر خوب
+قول میدی؟
دستمو بردم جلو و گفتم: قول

ساعت عین برق و باد رسید به 12 و من تو هواپیمایی که اوج میگرفت به سمت ایران نشسته بودم.. هدفنو وصل کردم به گوشیم و به آهنگ بی کلامی که پخش میشد گوش دادم.. صدای پیانویی که مثل سرنگ آرامشو به رگای تنم تزریق میکرد
چند ساعتی آروم خوابیدم و با صدای مهماندار که ازمون میخواست واسه فرود آماده شیم بیدار شدم
.
.
حالا پا توی خاک کشور خودم گذاشه بودم و بی شک میتونستم بگم حس خوبی بهم دست داده، سمت یکی از تاکسی های ایستاده جلوی در فرودگاه رفتم و سوار شدم ، وقتی ازم آدرس خواست مکث کردم ، نمیدونستم مستقیم برم آدرسی که طنین داده بود یا نه..
کاغذو توی دستم لمس کردم و یکی از آدرسارو خوندم

"دلارام"
دلشوره عجیبی به دلم افتاده بود .. شاید بخاطر فرستادن فرزاد بود یا هرچیز دیگه ای ، گوشیمو برداشتم تا زنگ بزنم به طنین ولی چشمم به ساعت افتاد پشیمون شدم، اونجا شب بود پس 100% خوابن
رفتم سمت حیاط و ماشینُ روشن کردم زیاد توخونه موندن اذیتم میکرد
.
.
چند ساعتی با ماشین اطراف شهر گشتم و تصمیم به برگشتن گرفتم دستم سمت ضبط ماشین رفت و دنبال آهنگ میگشتم که پیداش کردم..
آهنگی که اون شب رو بام شهر خونده بودم

یه طرف منُ و این حال بد
یه طرف تو و ترسی ممتد
هر دو با خودمون بد کردیم
هردومون خیلی تغییر کردیم
جوونیمونو با حسرت پیر کردیم
چه حقیقتی تو این درده
که علاقمو بیشتر کرده
من که از خودمم دل کندم
شکل گریه شده لبخندم...

طولی نکشید که رسیدم دم در خونه و درو یا ریموت باز کردم و ماشینو بردم داخل ...

"شهراد"
آدرس اولی که رفتیم دلارام نبود.. یعنی با کسی که توی خونه بود حرف زدم ، یه پیر زن و پیر مرد که میگفتن خونه رو از یا دختری اجاره کردن اما چند ماهیه واسه گرفتن اجاره نمیاد
سمت ادرس دوم رفتم و چشمم به ویلایی خورد که مطمعن بودم اونجاست
اولش که مطمعن بودم قصد راه دادن ندارن دروغی سر هم کردم و گفتم از قبل هماهنگ شده خدمتکاری که توی هال بود راهنماییم کرد روی مبل بشینم
:چیزی میل دارین؟
-نه منتظر میمونم
همون لحظه صدای لاستیک ماشینی که وارد حیاط شده بود نگاهمو کشید سمت پنجره ولی از جام بلند نشدم و روی مبل نشستم تا دلارام وارد شد
نگاهمون توی هم گره خورده بود سوییچ ماشین که دستش بود افتاد و اروم گفت: تو اینجا چیکار میکنی؟
-باید باهات حرف بزنم
بلند تر گفت: میگم واسه چی اینجایی؟؟؟
خدمتکاری که چند دقیقه پیش اومده بود برگشت...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...