رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

4

 

قدیمی ترین دوستم کریس سیگار میکشد، با پسرانی می گردد که به سختی می شناسد و دوبار از مدرسه تعلیق شده. یک بار بخاطر گریز، قبل از دادگاهی اش، تعلیق شد. من نمیدانستم که گریز چیست تا زمانی که با کریس آشنا شدم. برای اطلاع: زمانی است که آنقدر از مدرسه غیبت کنی که از نظر قانونی به دردسر بیافتی.

مطمئنم که اگر اکنون کریس و من با هم آشنا می شدیم، دوست نمی شدیم. ما بیشتر از این نمیتوانیم متفاوت باشیم. اما همیشه اینگونه نبود. در کلاس ششم، کریس مانند من لوازم التحریر، خانه ی هم خوابیدن و تمام شب بیدار ماندن و تماشای فیلمهای جان هوگز را دوست داشت. اما در کلاس هشتم بعد از آنکه پدرم می خوابید یواشکی از خانه بیرون میزد تا پسرانی را ببیند که در پاساژ با آنها آشنا شده بود. آنها قبل از آنکه هوا روشن شود او را برمیگرداندند. من تا زمانی که برگردد بیدار میماندم، میترسیدم که پدرم بیدار شود و او نرسیده باشد. با این حال او همیشه به موقع میرسید.

کریس از آن دسته دوستانی نیست که هر شب به او زنگ بزنی یا هر روز با او ناهار بخوری. او مانند گربه ی خیابانی است، هر وقت که بخواهد میرود و میاید. او کسی نیست که پایبند به جایی یا کسی شود. گاهی کریس را برای چند روز نمی بینم و بعد در نیمه های شب، کریس که از درخت آویزان شده و پنجره ی اتاقم را میزند. فقط بخاطر او من پنجره ی اتاقم را قفل نمیکنم. کریس و مارگو نمیتوانند همدیگر را تحمل کنند. کریس میگوید مارگو مقید و عصبی است، و مارگو میگوید کریس بیماری دوقطبی دارد. او فکر میکند کریس از من سوء استفاده میکند؛ کریس فکر میکند مارگو من را کنترل میکند. من فکر میکنم که هر دوی آنها کمی درست فکر میکنند. اما چیز مهم، چیز حقیقی، این است که من و کریس یکدیگر را میفهمیم. فکر میکنم این خیلی بیشتر از چیزی که مردم درک میکنند، مهم است.

***

ویرایش شده در توسط mench
  • پسندیدم 7
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کریس در مسیرش به خانه ی ما به من زنگ میزند؛ می گوید مادرش اَعوضّی شده و او برای چند ساعت به اینجا می آید و میپرسد که آیا چیزی برای خوردن داریم؟

در هال، من و کریس از یک ظرف مشترک، درحال خوردن باقی مانده ی نوکی(غذای ایتالیایی) هستیم که مارگو پس از رساندن کیتی به جشن باربیکیو پایان فصل تیم شنایش، به خانه برمیگردد. میگوید،"هی." سپس نوشابه ی رژیمی کریس را روی میز میبیند، بدون زیر لیوانی. ادامه میدهد،"میشه از زیر لیوانی استفاده کنی؟! لطفا؟"

به محض اینکه مارگو از پله ها از پله ها بالا میرود کریس میگوید،"خوودا! چرا اینقد خواهرت اَعوضّی شده؟"

زیرلیوانی را به زیر لیوانش سر میدهم و میگویم،"تو فکر میکنی امروز همه اَعوضّی شدند."

کرسی چشم هایش را در حدقه میچرخاند و به سقف نگاه میکند. بلند میگوید،"برای اینکه همه هستن. اون باید یکم از بیشعوریش کم کنه."

مارگو از اتاقش فریاد می کشد،"شنیدمااا!"

کریس هم درجواب داد میکشد،"میخواستم که بشنوی!" آخرین تکه غذا را هم برای خودش بر میدارد.

آه میکشم."اون قرار خیلی زود ترکمون کنه."

کریس پوزخند میزند و میگوید،"خب الان جاشی میخواد تا وقتی که اون به خونه برگرده بخاطرش هرشب یه شمع روشن کنه؟"

مکث کردم. با اینکه این یک راز نیست ولی من مطمئنم مارگو دوست ندارد که مسائل شخصی اش را کریس بداند. دست آخر می گویم،"مطمئن نیستم."

کریس می پرسد،"صبر کن ببینم! اون جاش رو ول کرده؟"

با بی میلی  سرم را تکان می دهم و هشدار میدهم،"بهتره جلوی خودش چیزی نگی. اون هنوز از این قضیه خیلی ناراحته"

کریس میگوید،"ناراحت؟ مارگو؟" با ناخن هایش ور می رود و ادامه میدهد،"مارگو مثل بقیه ی ما احساسات طبیعی انسانی رو نداره"

می گویم،"تو اون رو نمیشناسی. به علاوه همه ی ما نمیتونیم مثل تو باشیم"

پوزخند دندان نمایی می زند؛ دندان های کریس خیلی تیزند. جوری که همیشه او را گرسنه نشان میدهند. میگوید،"اوهوم"

کریس خیلی احساساتی است. او با هر اتفاق کوچکی جیغ می کشد و معتقد است که برای تخلیه احساسات باید جیغ کشید در غیر اینصورت دچار غمباد میشوی. روزی او برای اینکه خانومی در خواربار فروشی تصادفا شصت پایش را لگد کرد، جیغ وحشتناکی کشید. فکر نمیکنم که او به هیچ وجه در خطر غمباد گرفتن باشد.

میگویم،"واقعا نمیتونم باور کنم که اون تا چند روز دیگه میره." و ناگهان حس میکنم فیس فیسی شدم.

میگوید،"اون نمیره که بمیره لاراجین! چیزی وجود نداره که تو براش اینجوری زار زار گریه کنی."

کریس بندهای  گشاد شلوارک قرمزش را میکشد. انها آنقدر کوتاهند که وقتی نشسته است میتوانی لباس زیر قرمزش را که با شلوراکش ست کرده است را ببینی. ادامه میدهد،"در واقع به نظرم این برای تو خوبه. وقتش رسیده که کارایی که دوست داری رو انجام بدی. بسه هرچقدر به حرفهای ملکه مارگو گوش کردی. تو یه سال سومی هستی دیوونه. امسال سالیه که قرار باحال باشه. یکم با پسرا معاشقه کنی. یه کم زندگی کنی. میفهمی؟"

می گویم"من خیلی هم زندگی میکنم."

میگوید،"آره!  در آسایشگاه سالمندان!" پورخند می زند و من خیره نگاهش میکنم.

وقتی مارگو گواهی نامه رانندگی اش را گرفت به صورت داوطلبانه در انجمن بازنشستگان بلویو شروع به کار کرد. وظیفه ی او بود که در میزبانی جشن نوشیدنی خوردن ساکنین کمک کند. من هم گاهی کمک می کردم. ما ظرف ها را میچیدیم و نوشیدنی ها را سرو میکردیم. گاهی هم مارگو پیانو می زد ولی بیشتر وقتها استورمی اینکار را انجام میداد. استورمی زن اغواگر بلویو است. او شب نشینی را گرم میکند. من دوست دارم به داستان های او گوش دهم. و همینطور هم به دوشیزه ماری، با اینکه به خاطر مشکلات عقلی اش نمیتواند درست صحبت کند؛ او به من بافتنی یاد داده است.

اکنون که داوطلب جدیدی آنجاست، میدانم که در بلویو شور و نشاط بیشتر شده چون که ساکنین آنجا بازدید کننده های کمی دارند. باید زودتر برگردم؛ دلم برای رفتن به آنجا تنگ شده است. و مطمئنا از کریس بابت مسخره کردن آنجا تشکر نمیکنم.

می گویم"اون آدمای تو بلویو خیلی بیشتر از مجموع همه آدمایی که میشناسیم زندگی کردن. اونجا یه خانمی هست به اسم استورمی که قبلا در خدمات سازمان ملل متحد کار میکرده. اون روزی هزارتا نامه از سرباز هایی که عاشقش بودند دریافت میکرده. و یکی از اونا که سرباز قدیمی ای بوده که  پاش رو از دست داده بوده؛ براش یه حلقه الماس میفرسته!"

کریس ناگهان علاقه مند بنظر میرسد. میگوید،"نگهش داشته؟"

تایید میکنم،"آره."

من فکر میکنم نگه داشتن حلقه آن هم زمانی که هیچ علاقه ای برای ازدواج با او نداشته است؛ اشتباه بوده. ولی او حلقه را به من نشان داده بود. حلقه ی بسیار زیبایی بود. یک الماس صورتی داشت که بسیار کمیاب است. شرط میبندم که اکنون خیلی می ارزد.

کریس با حسادت میگوید،"حدس میزنم که استورمی خیلی آدم کله خریه."

پیشنهاد میدهم،"شاید تو هم بتونی گاهی با من به بلویو بیای. میتونیم به جشن نوشیدنی خورن بریم. آقای پرلی دوست داره با دخترهای جدید برقصه. اون بهت  فاکس ترات (نوعی رقص) یاد میده."

کریس صورتش را درهم می کشد. انگار پیشنهاد داده ام به مخزن زباله شهری سری بزنیم. میگوید،" نه ممنون! چطوره من تو رو به رقص ببرم؟" با سرش اشاره ای به پله ها می کند و ادامه می دهد" حالا که خواهرت داره میره ما میتونیم کلی خوش بگذرونیم! می دونی من همیشه درحال خوش گذرونیم."

درست است. کریس همیشه در حال خوش گذرانی است. بعضی وقتها دیگر زیادی خوش می گذراند اما خب خوش گذرانی، خوش گذرانی است دیگر.

ویرایش شده در توسط maede._.tz
  • پسندیدم 6
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

5                                    

شب قبل از رفتن مارگو، هر سه ی ما در اتاقش هستیم و به او کمک میکنیم که چیزهای کوچک را جمع کند. کیتی وسایل حمام مارگو را به طور تمیز و مرتب در بسته ای کوچک میگذارد. مارگو در حال تصمیم گیریست که کدام کت را ببرد.

از من میپرسد،"باید جفت کت نخودی و بادی ام رو ببرم یا فقط کت نخودیم رو ببرم؟"

میگویم،"فقط کت نخودی رو ببر. هم مجلسیه هم برای مهمونی خوبه."

روی تختش دراز کشیده ام و جمع کردن وسایل را مدیریت میکنم. ادامه میدهم،"کیتی، مطمئن شو که در نرم کننده سفت بسته شده."

کیتی مینالد،"باز نشده هنوز. معلومه که درش سفته." اما دوباره در آن را چک میکند.

مارگو کت را تا میکند، بالای چمدانش میگذراد و میگوید،"اسکاتلند زودتر از اینجا سرد میشه، قکر کنم بهتره هر دو رو ببرم."

میگویم،"نمیدونم چرا میپرسی وقتی میدونی میخوای چیکار کنی. به علاوه، فکر کردم گفتی که برای کریسمس به خونه برمیگردی. برای کریسمس به خونه برمیگردی دیگه، مگه نه؟"

مارگو میگوید،"آره، اگه تو دست از غرغر های بچگانه ات برداری."

صادقانه بگویم، مارگو آنقدر ها هم وسیله جمع نکرده. او به چیز زیادی نیاز ندارد. اگر من بودم، تمام اتاقم را جمع میکردم. اما مارگو اینگونه نیست. اتاقش تقریبا دست نخورده است.

مارگو در کنار من مینشیند و کیتی هم از تخت بالا میاید و درانتهای تخت مینشیند. آه میکشم و میگویم،"همه چیز داره تغییر میکنه."

مارگو شکلکی در میاورد و دستانش را دور من حلقه میکند. میگوید،"واقعا هیچی تغییر نمیکنه. یادتونه که، ما برای همیشه دخترهای سانگ میمونیم؟"

پدرمان در چارچوب ایستاده است. در میزند، با آنکه در باز است و ما کاملا میتوانیم ببینیم که او است که آنجاست. اعلام میکند،"میخوام الان وسایلو ببرم تو ماشین."

از روی تخت نگاه میکنیم که یکی از چمدان ها را به سختی بلند کرده و به پایین پله ها میبرد. بعد بالا می آید تا چمدان بعدی را ببرد. به خشکی میگوید،"اوه نه، بلند نشین. به خودتون زحمت ندین!"

با هم میگوییم،"نگران نباش. به خودمون زحمت نمیدیم."

در هفته ی اخیر پدرمان در حال و هوای خانه تکانی بهاری بود، با آنکه فصل بهار نیست. او همه چیز را دور میریزد- دستگاه نان پزی که هیچوقت استفاده نکردیم، سی دی ها، پتوهای قدیمی و ماشین التحریر قدیمی مادرم. همه ی آنها به خیریه میروند. یک روانپزشک یا هرکس احتمالا بتواند این رفتار را به رفتن مارگو به کالج مرتبط کند، اما من نمیتوانم دقیقا مفهوم این رفتار را توضیح دهم. هرچه که هست، اعصاب خورد کن است. مجبور شدم دوبار از کلکسیون اسبهای تکشاخ شیشه ای ام کیش اش کنم.

سرم را بر پای مارگو میگذارم و میگویم،"پس واقعا تو کریسمس به خونه برمیگردی دیگه نه؟"

"آره."

کیتی با لب و لوچه ی آویزان میگوید،"آرزو میکنم که میتونستم باهات بیام. تو خیلی از لاراجین بهتری."

نیشگونش میگیرم.

فریاد میزند،"میبینی؟"

مارگو میگوید،"لارا جین باهات خوبه تا وقتی که درست رفتار کنی. و هر دوی شما باید مراقب بابا باشین. مراقب باشین که خیلی آخر هفته ها کار نکنه. مطمئن شین که ماه آینده ماشین رو برای معاینه ببره. و مطمئن شو که فیلتر قهوه بخری – تو همیشه یادت میره که فیلتر قهوه بخری."

کیتی و من هم آوا میگوییم،"بله، فرمانده."

در صورت مارگو به دنبال ناراحتی، ترس، اضطراب یا هر چه که نشان دهد از رفتن به جای دور میترسد، میگردم. به دنبال چیزی میگردم که نشان دهد که به همان میزان که ما دلمان برایش تنگ میشود او نیز دلتنگمان میشود. ولی چیزی نمیابم.

آن شب هر سه ی ما در اتاق مارگو میخوابیم. مثل همیشه کیتی به سرعت به خواب میرود. درتاریکی، در کنارش با چشمان باز دراز میکشم. نمیتوانم بخوابم. فکر آنکه فردا شب مارگو در این اتاق نیست – آنقدر ناراحتم میکند که به سختی آن را تحمل میکنم. من از تغییرات بیشتر از هرچیزی متنفرم.

در تاریکی مارگو میپرسد،"لاراجین... فکر میکنی که قبلا عشق رو تجربه کردی؟ عشق واقعی؟"

او من را غافلگیر میکند: من جواب آماده ای برای او ندارم. سعی میکنم جوابی پیدا کنم،  اما او صحبتش را همچنان ادامه میدهد.

با احتیاط میگوید،"آرزو میکنم که بیشتر از یکبار عشق رو تجربه میکردم. بنظرم تو باید توی دبیرستان حداقل دوبار عشق رو تجربه کنی."

سپس آه کوتاهی میکشد و به خواب میرود. مارگو اینگونه به خواب میرود- یک آه از سر خیالبافی و بعد به ناکجای ناکجا آباد میرود. همینقدر ساده.

ویرایش شده در توسط maede._.tz
  • پسندیدم 7
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نصف شب از خواب بیدار می شوم و مارگو آنجا نیست. کیتی درکنارم خودش را جمع کرده است. ولی مارگو نیست. سیاهی مطلق است و تنها نور ماه از پرده عبور می کند. از تختم پایین می پرم و به سمت پنجره می روم. نفسم در سینه حبس میشود. مارگو و جاش دم ورودی پارکینگ ایستاده اند. مارگو نگاهش را از او گرفته و به ماه مینگرد. جاش گریه می کند. آنها همدیگر را لمس نمی کنند.  فضای بینشان آنقدری هست که بدانم نظر مارگو عوض نشده.

پرده را می اندازم، به سمت تخت بر می گردم و می بینم که کیتی به سمت مرکز تخت غلت زده است.. چند سانتی به عقب هلش میدهم تا جایی برای مارگو باز شود.  آرزو میکنم که آن صحنه را ندیده بودم. خیلی خصوصی بود و خیلی واقعی. این باید بین آنها باقی میماند. اگر راهی وجود داشت که من آن لحظه را نمی دیدم، حتما انجامش می دادم.

به طرف جای خودم غلت میزنم و چشمانم را میبندم. داشتن پسری که از شدت دوست داشتنت گریه کند، چه شکلی است؟ آن هم نه هر پسری، جاش! جاش خودمان.

جواب سوال او همین بود: آره! فکر میکنم عشق واقعی را تجربه کردم، یکبار. آن هم با جاش، جاش خودمان!

  • پسندیدم 6
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

6

مارگو و جاش اینگونه  با هم دوست شدند. به هر حال من اول از جاش شنیدم.

دوسال پیش بود.در وقت اضافه مان در کتابخانه نشسته بودیم. من تکالیف ریاضی ام را انجام می دادم و جاش به من کمک می کرد چون ریاضی اش خوب است. سر هایمان را روی صفحه ی من خم کرده بودیم. آنقدر بهم نزدیک بودیم که می توانستم بوی صابونی که صبح استفاده کرده را استشمام کنم.(ایریش اسپرینگ) (بهار ایرلندی)

ناگهان گفت"برای یه چیزی به کمکت نیاز دارم. راستش من یکی رو دوست دارم "

برای لحظه ای فکر کردم منظورش من هستم. فکر می کردم که میخواهد مرا بگوید. امیدوار بودم. آغاز فصل مدرسه ها بود.در آن ماه ما هر روز بیرون می رفتیم؛ بعضی اوقات مارگو هم همراهمان بود ولی بیشتر اوقات فقط خودمان بودیم. زیرا مارگو باید برای کار آموزی اش 3 روز در هفته را در مزرعه مونپلیه  می گذراند. خیلی با هم به استخر میرفتیم. از آن همه شنا کردن پوست برنزه ی خوبی نصیبم شده بود. درنتیجه به همین خاطر برای لحظه ای فکر کردم که میخواهد بگوید از من خوشش آمده.

اما سپس دیدم که چگونه سرخ و سفید میشود، چگونه به فضا خیره میشود، و میدونستم که اینها بخاطر من نیست.

در ذهنم، به دخترهایی فکر کردم که میتوانستند گزینه های جاش باشند. لیست کوتاهی بود.جاش با دخترهای زیادی نمی گشت. او یک دوست صمیمی داشت به نام جرسی مایک که در ابتدایی از نیوجرسی رفت. و یک دوست صمیمی دیگر که بن نام داشت. همین!

آن دختر میتوانست اشلی باشد، یک سال سومی که در تیم والیبال بود. یکبار گفت که او بامزه ترین دختر در میان تمام دختر های سال سومی است. در دفاع از جاش باید بگویم که من مجبورش کردم: از او پرسیدم که در هر کلاس چه کسی خوشگل تر است. گفت در میان سال اولی ها، یعنی در کلاس من، جنوین از همه خوشگل تر است. تعجب نکردم، اما با این حال یک درد کوچکی قلبم را فشرد.

می توانست جودی باشد؛ آن دختر دانشجو که در کتابفروشی کار میکرد. جاش عموما در مورد آنکه جودی چقدر باهوش و با فرهنگ است صحبت میکرد. جودی در هند درس خوانده بود و اکنون به دین بودا اعتقاد داشت. ها! من آن کسی بودم که نیمه ای کره ای بودم. من آن کسی بودم که به جاش یاد دادم چگونه با چاپستیک غذت بخورد. او اولین بار کیمچی را در خانه ی ما خورده بود..

میخواستم از او بپرسم که منظورش چه کسی است که کتابدار به ما گفت ساکت باشیم. درنتیجه ما به سر کار خود برگشتیم و جاش دیگر بحث را پیش نکشید و من هم نپرسیدم. نمی خواستم که بدانم. منظورش من نبودم، و این تنها چیزی بود که به آن اهمیت میدادم.

برای یک ثانیه هم فکر نمی کردم دختری که جاش دوستش داشت مارگو باشد. اینطور نبود که او را به عنوان دختری که مورد علاقه نباشد ببینم. قبلا دسته ی خاصی از پسرها به او ابراز علاقه کرده بودند. پسرهای باهوشی که در کلاس شیمی با او هم گروه میشدند و برای شورای دانش آموزی رقیب اش بودند. با نگاهی به گذشته، خیلی هم عجیب نبود که جاش از مارگو خوشش بیاید، از آن جایی که جاش هم در آن دسته از پسرها قرار میگیرد.

ویرایش شده در توسط maede._.tz
  • پسندیدم 4
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اگر کسی از من می پرسید که جاش چه جور آدمی است، می گفتم که او یک پسر معمولی است. شبیه کسانی است که حدس میزنی در کامپیوتر مهارت دارند، شبیه پسرانی که به کتاب های کمیک میگویند داستان های مصور. موهایش قهوه ای رنگ است. نه رنگ خاصی از قهوه ای، یک قهوه ای تکراری. با چشم های سبز رنگ که در نزدیکی مردمک تیره میشوند. لاغر است اما زور بازو دارد. از آنجا میدانم قوی است که یکبار مچ پایم در زمین قدیمی بیسبال پیچ خورد و او تا خانه من را کول کرد. پوستش کک و مکی است که همین باعث میشود سنش کمتر بنظر برسد. و بر روی گونه ی چپش یک چال گونه دارد. من همیشه چال گونه را دوست داشتم. اما از طرفی دیگر، صورتش جدی است.

چیز عجیب و حیرت انگیز آن بود که مارگو هم متقابلا جاش را دوست داشت. نه بخاطر کسی که جاش است، بلکه بخاطر آن کسی است که مارگو است. درگذشته، هیچوقت از او نشنیده بودم که راجع به پسری که دوست دارد صحبت کند. حتی یکبار. کسی که احساسی بود من بودم. مادربزرگ سفید پوستم به من میگفت سر به هوا،نه به مارگو. مارگو بزرگتر از این حرف ها بود. او در سطحی قرار داشت که چیزهایی مثل – پسرها، آرایش، لباس- هیچ اهمیتی برایش نداشتند.

همه چیز به طور ناگهانی رخ داد. بعد از ظهر روزی در ماه آبان بود که مارگو از مدرسه به خانه آمد. گونه هایش از سردی هوای کوهستانی به سرخی میزد. موهایش را بافته و شالی را دور گردنش پیچیده بود. در مدرسه بر روی پروژه ای کار میکرد. وقت شام بود و من برای شام مرغ پارمسان و اسپاگتی باریک در سس گوجه فرنگی درست کرده بودم.

وارد آشپرخانه شد و اعلام کرد،"می خوام بهتون یه چیزی بگم."

چشم هایش برق می زدند. یادم است که او داشت شال گردنش را از دور گردنش باز میکرد.

کیتی داشت تکالیفش را روی میز آشپزخانه انجام می داد. پدر در راه خانه بود و من سس گوجه فرنگی رقیق را هم می زدم.من و کیتی پرسیدیم،"چی؟"

"جاش من رو دوست داره" مارگو شانه هایش را از سر خوشی بالا انداخت. آنقدر بالا که فاصله ای با گوش هایش نداشتند.

خشکم زد. و بعد قاشق چوبی ام را در ظرف سس انداختم،"جاش؟ جاش خودمون؟"من حتی نمی توانستم نگاهش کنم. می ترسیدم که علاقه ام را به جاش ببیند.

مارگو لبخند بی رمقی زد،"بله. اون امروز بعد از مدرسه منتظر من موند تا بتونه بهم بگه. بهم بگه... اون بهم گفت که من دختر رویاهاشم. باورتون میشه؟"

گفتم،"واااااییی!"

سعی کردم تا شادی را در آن کلمه تزریق کنم، اما نمیدانم آنطور که میخواستم بیان شد یا نه. تنها حسی که داشتم یاس و ناامیدی بود. و حسادت. حسادتی بسیار شدید و سیاه که حس میکردم دارد خفه ام میکند. سپس دوباره تلاش کردم، این بار با لبخند گفتم،"وااایی، مارگو."

کیتی تکرار کرد،"وااای، پس الان شما دوست دختر دوست پسرید؟"

نفسم را برای شنیدن جوابش در سینه حبس کردم.

مارگو یه تکه پنیر پارمسان را گرفت و آن را در دهانش انداخت و گفت،"آره! فکر کنم."

سپس لبخندی زد و نگاهش لطیف و نرم شد. آن وقت بود که پی بردم او نیز جاش را دوست دارد، خیلی زیاد.

آن شب، نامه ام را به جاش نوشتم.

جاش عزیزم...

گریه کردم، خیلی زیاد. به همین سادگی، تمام شد. حتی قبل از آنکه شانسی داشته باشم تمام شد. چیز مهم آن نبود که جاش مارگو را انتخاب کرده بود. آن بود که مارگو او را انتخاب کرده بود.

خب اینگونه بود. آن شب فقط گریه کردم. نامه ام را نوشتم. و همه چیز را دفن کردم. از آن به بعد دیگر به جاش آنگونه فکر نکردم. او و مارگو برای من مهم اند. آنها برای هم ساخته شده اند.

                                          ***

وقتی مارگو به تخت خوابش برمی گردد، من همچنان بیدارم. اما سریع چشمانم را می بندم و وانمود می کنم که خوابیده ام. کیتی در کنار من خوابیده است.

صدای خس خسی می شنوم و یک چشمم را باز میکنم تا مارگو را ببینم. او پشتش به ما است. شانه هایش میلرزد. او دارد گریه میکند.

مارگو هیچ وقت گریه نمی کند.

حالا که گریه او را برای جاش می بینم، بیشتر از همیشه ایمان می آورم که – آنها تمام نکرده اند.

ویرایش شده در توسط maede._.tz
  • پسندیدم 4
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                                          7 

روز بعد، مارگو را به فرودگاه می رسانیم. بیرون از فرودگاه، چمدان هایش را  بر چرخ حمل بار  قرار می دهیم. کیتی تلاش میکند بالای چرخ دستی برود و برقصد. ولی پدرمان او را پایین می گذارد. مارگو درست همانطور که از قبل گفته بود که به تنهایی میرود، اصرار میکند تا در همینجا از ما خداحافظی کند.

بابا درحالی که سعی میکند با احتیاط چرخ دستی را از کنار او عبور دهد، می گوید"مارگو، حداقل بذار من چمدون هات رو تا چک-این بیارم. میخوام ببینم که از بازرسی رد شدی"

مارگو دوباره میگوید،"خیالت راحت باشه. من قبلا به تنهایی سوار هواپیما شدم. میدونم کجا باید کیفمو بدم."

او روی نوک انگشتانش می ایستد، دستانش را دور شانه های بابا می اندازد و ادامه میدهد،" به محض اینکه رسیدم و مستقر شدم بهتون زنگ میزنم. قول میدم."

 زمزمه می کنم،"هر روز بهم زنگ بزن."

بغض گلویم بزرگ و بزرگ تر میشود. چند قطره ی اشک از چشمانم فرو می ریزند. امیدوارم گریه نکنم، میدانم که مارگو گریه نخواهد کرد و تنهایی گریه کردن خیلی حس بدی دارد، اما با این حال نمیتوانم جلوی گریه ام را بگیرم.

کیتی  اخطار میدهد،"حق نداری ما رو فراموش کنی."

حرفش، لبخند را به لب های مارگو بر میگرداند،"نمیتونم فراموشتون کنم."

او هر کدام از ما را یک بار دیگر بغل می کند. همانطور که از او انتظار دارم من را در آخر به آغوش میکشد و میگوید،"از بابا و کیتی خوب مراقبت کن. حالا تو مسئولی."

نمیخواهم که رهایش کنم و محکم تر بغلش میکنم؛ همچنان منتظر و امیدوار نشانه ای هستم، علامتی که بگوید او همانقدر که ما دلتنگش میشویم، دلتنگ ما میشود. سپس او میخندد و من رهایش میکنم.

درحالی که با گوشه ی تیشرتم چشمم را پاک میکنم، میگویم،"خداحافظ گوگو."

همانطور که چرخ دستی را به سمت پیشخوان چک-این هل میدهد، نگاهش میکنیم. سخت گریه میکنم و با پشت دستم اشک هایم را پاک میکنم. بابا یک دستش را به دور من و دست دیگرش را به دور کیتی می اندازد و میگوید،"تا وقتی که به صف بازرسی برسه صبر میکنیم."

زمانی که از چک-این رد میشود، برمیگردد و از آنطرف درهای شیشه ای به ما نگاه میکند. یک دستش را بلند میکند و تکان میدهد و سپس به سمت صف بازرسی میرود. ما به رفتن او نگاه میکنیم و فکر میکنیم که شاید باری دیگر به سمت ما بچرخد، اما او اینکار را نمیکند. از هم اکنون بنظر میرسد که از ما خیلی دور شده است. مطمئن نیستم زمانی که نوبت من برسد تا بروم، بتوانم به اندازه ی مارگو محکم باشم. اما واقعا چه کسی میتواند به اندازه ی مارگو محکم باشد؟

تمام مسیر خانه را گریه میکنم. کیتی به من میگوید که من از او هم بچه ترم، اما با اینحال از صندلی عقب دست من را میگیرد و فشار میدهد. و اینگونه من میفهمم که او هم ناراحت است.

با آنکه مارگو آدم پرسر و صدایی نیست، خانه سوت و کور بنظر میرسد. به طوری، خالی. زمانی که دوسال بعد من از این خانه بروم، اینجا چگونه میشود؟ بابا و کیتی آن زمان چه میکنند؟ از فکر آنکه آن دو به خانه ی خالی و تیره ای که من و مارگو در آن نیستیم بیایند، متنفرم. شاید من به جای دوری نروم؛ شاید حداقل در ترم اول، در خانه زندگی کنم. فکر میکنم که اینکار، کار درستی است که انجام دهم.

ویرایش شده در توسط maede._.tz
  • پسندیدم 4
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

8

 

بعد از ظهر همان روز، کریس به من زنگ زد و گفت که در پاساژ ملاقاتش کنم؛ نظر من را در مورد کت چرمی که دیده بود، میخواست. و برای آنکه بهتر بتوانم نظر بدهم باید حتما حضوری می دیدمش. خوشحالم که نظر من را در مورد تیپ و لباسش خواسته و همچنین خوب است که از خانه بزنم بیرون و غمگین نباشم، اما از آنکه تنهایی تا پاساژ رانندگی کنم میترسم. من(یا هرکس دیگری، باور کنید) خودم را یک راننده ترسو  میدانم.

از او پرسیدم که آیا به جایش برایم عکسی نمیفرستد، اما کریس من را خیلی خوب میشناسد. او گفت،"نهههه. اون هیکلتو تکون بده بیا اینجا، لارا جین. هیچ وقت رانندگیت بهتر نمیشه اگه زیربارش نری و رانندگی نکنی."

درنتیجه این کاری است که دارم میکنم: درحال رانندگی با ماشین مارگو هستم و به سمت پاساژ میروم. میدانید، من گواهینامه و چیزهای که نیاز هست را دارم، فقط به اندازه کافی اعتماد بنفس ندارم. پدرم و مارگو من را برای دفعات بیشماری برای تمرین رانندگی بیرون برده اند. من کاملا راحتم وقتی که با آنها در ماشین هستم اما زمانی که تنها باید رانندگی کنم استرس میگیرم. چیزی که من را میترساند عوض کردن لاین است. من دوست ندارم که چشم هایم را از چیزی که جلویم در حال رخ دادن است بگیرم، حتی برای یک ثانیه. همینطور هم دوست ندارم که خیلی سریع برانم.

اما بدترین چیز آن است که من علاقه ی خاصی به گم شدن دارم. تنها جاهایی که میتوانم با اطمینان  بروم مدرسه و سوپرمارکت است. هیچ وقت نیاز نبود که بدانم کدام مسیر به پاساژ میرسد، زیرا که مارگو همیشه ما را به آنجا میرساند. اما اکنون من باید بهتر اینکار را انجام دهم، زیرا اکنون من مسئول رساندن کیتی به جاهایی که میخواهد برود هستم. گرچه صادقانه بگویم، کیتی در مسیریابی بهتر از من است؛ او میداند که مسیر خیلی از مکان ها از کدام ور است.اما من نمیخواهم که از او بشنوم که برای رفتن به مکانی از کدام مسیر باید برویم. من میخواهم احساس کنم که خواهر بزرگتر هستم؛ میخواهم که او راحت در صندلی بغل بشیند، با خیالی راحت زیرا لاراجین او را به جایی که میخواهد برود میبرد، درست همان حسی که من به مارگو داشته ام.

درست است، من میتوانم از یک GPS استفاده کنم، اما احمقانه است که برای رفتن به پاساژی که هزاران بار به آنجا رفته ام از مسیریاب استفاده کنم. باید به طور خودکار مسیر را پیدا کنم، به آسانی، بدون آنکه نیاز داشته باشم تا به آن فکر کنم. اما در عوض من در سر هر دور نگرانم، علامت هر بزرگراه را دوباره میخوانم – آیا مسیر شمال را باید بروم یا جنوب را، آیا باید اینجا دور بزنم یا پیچ بعدی را؟ هیچ گاه تاکنون نیاز نشده بود تا توجهی بکنم.

اما امروز، همه چیز خوب پیش رفته است. به آهنگ گوش میدهم و همراه با آن بالا پایین میپرم. حتی با یک دست بر فرمان رانندگی میکنم. این کار را میکنم تا اعتماد بنفس کاذب بدست آورم، زیرا هرچه بیشتر ادایش را در می آوردم، بیشتر قرار بود حس واقعی بودن دهد.

همه چیز آنقدر خوب پیش رفته که به جای رفتن از بزرگراه، از میانبر میروم. با سرعت در محله های اطراف پیش میروم، و در حالی که از آنجا عبور می کنم با خودم فکر می کنم که ایده چنان خوبی بوده؟ بعد از چند دقیقه، دیگر همه چیز آنقدر آشنا به نظر نمیرسد، و پی میبرم که به جای رفتن به دست راست باید به دست چپ میرفتم. وحشتی که در حال برخواستن از ته دلم هست را به عقب هل میدهم و سعی میکنم که دنده عقب بگیرم.

تو می تونی، تو می تونی!

به چراغ راهنمایی چهارراه برمیخورم. کسی را نمیبینم، درنتیجه میپیچم. من حتی ماشینی که در دست راستم بود را ندیدم. قبل از آنکه ببینمش حس اش میکنم.

جیغی از ته دل میکشم. مزه ی مس را در دهانم حس میکنم. خون؟ آیا زبانم را آنقدر محکم گاز گرفتم که کندم؟ لمسش میکنم و همچنان همانجاست. قلبم به شدت میکوبد. عرق سرد بر تمام بدنم نشسته است.سعی میکنم نفس عمیق بکشم، اما انگار هوا به من نمیرسد.

از ماشین که در می آیم، پاهایم میلرزند. فرد دیگر از قبل بیرون ایستاده است، در حالی که دست به سینه ایستاده ماشینش را بررسی میکند. او مسن است، مسن تر از پدر من، و موهای خاکستر دارد، و شلوارکی که بر تن دارد طرح خرچنگ های قرمز دارد. ماشینش سالم است؛ برای من یک فرورفتگی بزرگ در پهلو دارد. او به حالت دستوری میگوید،" چراغ قرمز رو ندیدی؟"

و دوباره میپرسد،"داشتی اس ام اس بازی میکردی؟"

سرم را تکان میدهم؛ بغض درحال خفه کردن ام است. فقط نمیخواهم گریه کنم. تا زمانی که گریه نکنم...

بنظر میرسد که حس میکند. گره ی عصبی ابروهایش باز تر میشود و میگوید،"خب، ماشین من سالم بنظر میرسه."

با بی میلی میپرسد،"حالت خوبه؟"

سرم را به نشانه ی تایید تکان میدهم و میگویم،"من واقعا متاسفم."

بدون توجه به حرف من، آن مرد میگوید،"بچه ها باید بیشتر حواسشون رو جمع کنند."

بغض گلویم بزرگ تر میشود. میگویم،"من واقعا عذر میخوام، آقا."

صدای خرخری در میآورد و میگوید،" باید به یکی زنگ بزنی بیاد دنبالت. میخوای من بمونم؟"

نکند قاتل سریالی یا کودک آزار باشد؟ نمیخواهم که با یک مرد غریبه تنها بمانم. درنتیجه میگویم،"نه، ممنون."

آن مرد سوار ماشینش میشود و میرود.

به محض آنکه میرود، از خاطرم میگذرد که شاید تا وقتی که اینجا بود، باید با پلیس تماس میگرفتم. مگر نباید همیشه وقتی تصادف ماشینی رخ داد به پلیس زنگ بزنی، حالا هر چه که شده؟من به خوبی مطمئنم که این را به ما در کلاس های آموزش رانندگی گفتند. پس این اشتباه دیگری بود که مرتکب شدم.

ویرایش شده در توسط mench
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×