رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

پارت 69

صبح زود از خواب بیدار شدم و بچه ها را آماده کردم تا به خانم محمدی بسپارم.امروز می خواستم به سراغ مادر و مهراد بروم.خیلی وقت می شد که به خاطر مشغله از دیدن آنها غافل شده بودم.

مانتوی ارغوانی رنگی که به تازگی برای خودم طراحی کرده بودم و کوتاه و جلو باز بود پوشیدم و برای زیرش یک شومیز مشکی  یقه پاپیونی تن کردم،شال مشکی و شلوار مشکی کوتاهی که تا بالای  مچ پا می رسید را پوشیدم و با ذوق درد و دل با مادر و مهراد راهی بهشت زهرا شدم.

از خانه که بیرون آمدم با دیدن آسمان گرفته یادم افتاد که چتر را فراموش کرده ام،اما حوصله نداشتم که برگردم و چتر را بردارم،برای همین بی خیال باران راهی مترو شدم ،هرچند وقتی در ایستگاه بهشت زهرا از پله ها بالا آمدم با دیدن باران ریزی که می بارید و درحال شدت یافتن بود از تنبلی خودم در نیاوردن چتر پشیمان شدم؛بی توجه به باران راه خاک عزیزانم را در پیش گرفتم.

اول از همه با مادرم حرف زدم.از روزهای تنهایی گفتم و از دوقلوها و شیطنت هایشان.بعد هم به سراغ مهرادم رفتم.کنار مزارش نشستم و اشکهایم سرازیر شد.باران شدت گرفته بود و اشکهایم میان قطرات باران که به صورتم می خورد گم می شد.

مهرادم !دلم خیلی برای روزهای زیبای با تو تنگ شده ،برای آن زمان که بودی و از این عالم چیزی جز خوشی انتظار نداشتمش؛تو که می دونستی بدون تو زندگی برایم چقدر سخت میشه!تو که می دونستی من دیگه کسی توی این دنیا ندارم،اومدی کس و کارم باشی؛اومدی پناهم باشی؛تکیه­گاهم باشی؛ و بعد اینطور من رو تنها بزاری؟!

مهراد من دیگه خیلی عوض شدم!نمی دونم این حرفم به دردت می خوره یا نه؛اما بزرگ شدم!دیگه یادگرفتم به خودم تکیه کنم!یاد گرفتم درد بکشم و آخ نگم؛یاد گرفتم با دردهام زندگی کنم!

یه چیز خیلی عجیبی می خوام بهت بگم مهراد!خیلی این حرف عجیبه اما تو عمو شدی!عموی بچه هایی که من دنیا آوردم!مهراد ،می شه نگاهم کنی؟!میشه از خدا بخوای یه اتفاق خوب برام بیاره؟!از این بلاتکلیفی،از این روزهایی که نمی دونم فرداش چی پیش میاد خسته شدم،حس می کنم خدا دیگه صدام رو نمی شنوه،حس می کنم خیلی تنهام!خیلی تنها!

بعد ازاینکه بلند بلند برای مهراد مرثیه زندگیم رو گفتم و خالی شدم ،بوسه ی دوباره ای روی سنگ قبر نشاندم و گفتم:باید برم مهراد!تو از اونجا به خدا خیلی نزدیک تری؛بهش بگو هوام رو داشته باشه؛خودت هم هوام رو داشته باش،اگه مامانم رو دور و برت می بینی به اون هم بگو هوام رو داشته باشه،این روزها جز تنهایی حس دیگه ای ندارم!

از جا بلند شدم و برگشتم تا به سمت مترو بروم؛اما در قدم اول محکم با کس دیگری تصادف کردم!همانطور که پیشانیم را می مالیدم نگاهی به جلو انداختم و مهرزاد در برابرم ظاهر شد!باورم نمی­شد که مهرزاد را می بینم،به یاد تمام روزهای بدی که کنارش داشتم افتادم،به یاد روزهای زجر و شکنجه ام،چتری دستش بود و به من نگاه می کرد.

نمی دانستم چه واکنشی باید نشان دهم،مردد سرجایم خشک شده بودم،ناخودآگاه چشم هایم به چشم هایش گره خورد؛به دنبال غرور و خشم همیشگی چشمانش گشتم؛اما چیزی جز رنج آنجا نبود!آن چشم های خاکستری حالتی از دلتنگی به من القا می کرد!لبخند که زد به خودم آمدم و بی اختیار خواستم از کنارش رد شوم؛اما دستم را شکار کرد.

بی مقاومت ایستادم،این چندوقت آنقدر بزرگ شده بودم که نترسم!آنقدر نترس شده بودم که با دیدن مرد شکنجه گرم جا نزنم و صاف در چشمهایش نگاه کنم و رو به رویش بایستم!نه اینکه پاهایم نلرزد،نه اینکه نفسم نگیرد،اما کنترل همه چیز را به دست داشتم.

مهرزاد به سمتم برگشت ،نگاهی طولانی به چشمهایم کرد و بعد از سکوت گفت:خوبی؟!

نگاه پراز سوالی به او کردم و گفتم:برای تو چه اهمیتی داره؟!

گفت:حتما اهمیت داره که می پرسم؛خیلی وقته ندیدمت!عوض شدی!

گفتم:آره!پیر شدم!

گفت:نه!خوشگل تر هم شدی! بارون به صورتت خیلی میاد!

از حرفش جا خوردم؛این مهرزاد بود که از من تعریف می کرد؟!باورش برام سخت بود،گفتم:تو هم انگار دیوانه شدی!

خنده تلخی کرد و گفت:آره!بدجور!

کمی نگاهش کردم و بی اختیار پرسیدم:مهردادم خوبه؟

گفت:هرروز از من می پرسه کی برمی گردی!!؟

سکوت کردم و بغضم را فرو خوردم،چشمهای مهرزاد پر از غم و خواهش بود،خیلی با مهرزاد سابق فرق داشت و من باورش نمی کردم،دستم را به آرامی از دستش جدا کردم،مقاومتی نکرد اما  چترش رو به دستم داد و با قدمهای تندی دور شد و در لحظه آخر خدانگهدار ضعیفی میان صدای قدمهایش به گوشم رسید.

سرجایم ایستاده بودم و چتر دستم بود و عطربه جا مانده ی مهرزاد در میان چتر را نفس می کشیدم.عطری که روزهای بدی را برایم تداعی می کرد،تصور می کردم اگر دوباره او را ببینم حتما پا به فرار خواهم گذاشت،حتما از ترس فریاد می زنم ،یا کمک می خواهم،اما دیدن او خیلی از تفکرات را در درونم عوض کرد،انگار با تصویری که در ذهنم داشتم خیلی فرق داشت.

انگار من در آن روزهای تاریک او را شکل دیگری می دیدم،شکل درد،شکل تاریکی،شکل غم ؛اما امروز شبیه هیچکدام نبود؛امروز مثل خودم بود،یک انسان رنج کشیده و دلتنگ ،و آن مهرزاد شکنجه گر و پست جز در خاطرات و کابوس های شبانه ام جایی نداشت.اما من هنوز به کابوسهایم بیشتر اعتماد داشتم تا به چشمهایم.

شهر از هجوم خاطره هایت به من پُر است
بعد از تو شهر از منِ دیوانه دلخور است

از من که بین بود و عدم پرسه میزدم
تو بودی و کنار خودم پرسه میزدم
تو بودی و کنار خودم پرسه میزدم

از من که بین بود و عدم پرسه میزدم
تو بودی و کنار خودم پرسه میزدم
تو بودی و کنار خودم پرسه میزدم

تو بودی و تمام غزل ها ترانه ها
من بودم و تمام ستم ها بهانه ها
من بودم و مجال شگفتی برای عشق
تو بودی و تحمل سخت بهای عشق

قلبم به خاطر تو مرا طرد کرده است
میسوزد از کسی که تو را سرد کرده است
قلبم به خاطر تو مرا طرد کرده است
میسوزد از کسی که تو را سرد کرده است

از عشق رد شدی که من از ترس رد شوم
دیگر نمیتوانم از این درس رد شوم
این بار آخر است برای خودم نه تو
من پشت خط فاجعه عاشق شدم نه تو

گرداب را درون خودت غرق میکنی
تو با تمام حادثه ها فرق میکنی
گرداب را درون خودت غرق میکنی
تو با تمام حادثه ها فرق میکنی

"افشین یداللهی"

ویرایش شده در توسط sali25
  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 70

به خانه که رسیدم،هنوز در فکر این دیدار بودم؛در فکر تغییر رفتار مهرزاد؛اگر مهرزاد سابق بود؛باید مرا به بند می کشید و با خود می برد!باید زنجیر به موهایم می بست و من را پشت سر ماشینش می کشید!

اما رفتارش برایم چالش بزرگی شد؛با این لحن عجیب نگاهش،با حرفهایی که شباهتی به مهرزاد نداشت!

تا خود شب توی فکر خودم بودم و پونه هربار پرسید چرا اینقدر ساکتم؟خستگی را بهانه کردم.

سه روزی از دیدن مهرزاد در بهشت زهرا می گذشت،دیدن او خاطرات مختلفی را در ذهنم زنده کرد؛همه روزهایی که بعد از مرگ مهراد گذرانده بودم را دوره کردم؛روزهایی که جز تلخی برایم نداشت؛روزهایی که روحم زخمی شد.

اما این بار که مهرزاد را دیدم،به صورتش که نگاه کردم،در دلم دیگر خبری از احساس ترس و ناامیدی که مهرزاد با نگاهش به ارمغان می آورد نبود.نگاهش ،حضورش،حس می کردم از دیدن او خوشحال شدم!انگار می خواستم حالش را بپرسم!بگویم اوضاعش خوب است؟اما پس جایگاه دشمنی بینمون چه می شد؟!

حساب که کردم یک سال می گذشت که از آن خانه بیرون آمده بودم،یک سال می شد که مادرانه ای برای مهردادم نداشتم؛حس عذاب وجدان هنوز در کنارم بود.هربار از خودم می پرسیدم آیا تصمیم درستی گرفتم!؟دیدار مهرزاد هم باعث شده بود بیشتر در درستی تصمیمم شک کنم؛این همه تغییر اخلاقش من را هم دیوانه کرده بود .یک دیدار کوتاه چقدر می توانست روی من اثرگذار باشد!

  • پسندیدم 3
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 71

تقریبا کارهای نمایشگاه تمام بود،این چندوقت شبانه روز کار می کردیم و بعد از دوماه کار لباسها آمده شدند؛سیمین که هفته آخر با ما همراه شده بود وقت نمایشگاه را در یک گالری معروف سمت همان دانشگاه گرفت.

سیمین برای چیدن کارها از دخترش که طراح دکوراسیون بود کمک گرفت،نمایشگاه جذابی شده بود؛هرلباس در کنار یک دیوار به رنگی که به لباس بیاد قرار داشت؛روی لباسها اگر طرحی کار شده بود به سلیقه نازنین دختر سیمین روی دیوار هم ادامه پیدا کرده بود؛یک جورهایی مدرن بود و ما به جای استفاده از مانکن های شبیه آدم و با سر یا مخملی و بدون سر از مجسمه های  فلزی مفتولی که نازنین برایمان جور کرده بود استفاده کردیم،این مجسمه ها که می دانستم خیلی گرانقیمت هستند را کسری از دوستش قرض گرفته بود؛این چندوقته به کسری خیلی زحمت داده بودم،دائم برای نمایشگاه و ملزوماتش از او کمک می خواستیم و حتی یک روز کامل هم دوقلوها را به او سپردم.

نمایشگاه که آماده شد،چندساعت قبل از شروع بازدید در میان لباس ها راه رفتم و از اینکه یک قدم به آرزوهایم نزدیک شده بودم اشک شوق ریختم،میان تمام بدبیاری های زندگیم،این کار نقطه روشن و امیدبخشی محسوب می شد.

حالا بیشتر از قبل به خودم اعتماد داشتم،به اینکه می توانم به تنهایی،بدون حضور مردی در زندگیم یک تنه به جنگ مشکلات بروم،راه آسانی نبود،تنهایی بزرگترین دشمن هر زن است و من در کنار تمام مشکلاتم باید با تنهایی و دوری از فرزندم کنار می آمدم،اما این چندسال آنقدر مصیبت به سرم ریخته بود که دیگر به این سادگی ها نمی لرزیدم،راحت خم نمی شدم.

در این میان بیشتر از همه یاد مادرم بودم،حتم داشتم اگر این روز را می دید همراه من اشک شوق می ریخت و به داشتنم افتخار می کرد؛ مادرم همیشه می گفت زندگی مثل دیواریه که سنگهاش تصمیمای ما،کارهایی که انجام دادیم یا اتفاقاییه که توی زندگیمون می افته!

لحظه ای به دیوار زندگیم فکر کردم.به اینکه این نمایشگاه یه سنگ فیروزه ای میان تمام سنگهای سیاه و گرانیت کارشده روی دیوارم اضافه کرده بود!

آه مامانم؛کاش امروزم رو می دیدی،کاش می دیدی دختر کوچولوی دیروزت چقدر بزرگ شده ،دخترکوچولویی که یک روز از رفتن تو درهم شکست،برای بلند شدن دنبال تکیه گاه گشت و آخر روی پای خودش ایستاد!مامان دیگه لازم نیست نگران من باشی!الهه ات از پس خودش برمیاد!

روز اول نمایشگاه بیشتر از همه اساتید دانشگاه خودم و شاگردهای سیمین جون برای بازدید اومده بودن و بیشتری ها برای من یا سیمین شکلات یا گل هدیه آورده بودند.

کنار یکی از کارها ایستاده بودم و برای یکی از بازدید کننده ها که مزون داشت درباره لباس توضیح می دادم،قرار بود برای مزونش چندتا لباس طراحی کنم.

در حال گرفتن کارت زن بازدید کننده بودم که صدای مردی را شنیدم؛برگشتم و پسرجوانی با یک سوییشرت کلاهدار و یک کیف کمری که دسته گل بزرگی پر از گلهای ارکیده در دست داشت دیدم؛با لبخند گفتم:می تونم کمکت کنم؟!

گفت:شما خانم الهه مرادی هستید؟

گفتم:بله!

پسر دسته گل را به سمتم گرفت و گفت:این رو باید به شما تحویل بدم!

می خواستم حرف دیگه ای بزنم که پسر خیلی با عجله بیرون رفت،دسته گل را نگاه کردم و کاغذی که رویش قرار داشت را خواندم:همیشه موفق باشی مامان جون!

لبخندی زدم و فکر کردم کار خانم رازقی باشد؛چه سلیقه ی خوبی داشت.همیشه عاشق گل ارکیده بودم!

پونه با دیدن دسته گل به سمتم آمد و با ذوق گفت:چه قشنگه خانم!از کجا اومده؟

گفتم:فکر کنم خانم رازقی !چون نوشته، همیشه موفق باشی مامان جون!

پونه لبخندی زد و گفت:شاید هم از طرف کس دیگه ای باشه!!

گفتم:من که کس دیگه ای رو ندارم برام گل بفرسته!

پونه خندید و چیزی نگفت و من دوباره سرگرم صحبت با زن مزون دار شدم.

دوهفته تمام نمایشگاه برگزار می شد و در تمام این دوهفته من یک دسته گل بزرگ ارکیده مثل اولی دریافت می کردم؛می دانستم که کار خانم رازقی نیست؛ته دلم می دانستم این دسته گلها کار چه کسی است اما سعی در انکار آن داشتم؛حس می کردم با تغییر رفتاری که از مهرزاد دیده بودم کار او باشد!اما برایم باور این حقیقت سخت تر بود تا انکار حقیقت و دروغ گفتن به خودم.

در این چندوقت که نمایشگاه برپا بود؛خیلی ها برای دیدن کارها آمدند؛البته اعتبار نام سیمین که در پوستر نمایشگاه دیده می شد،همه را مشتاق تر می کرد؛بیشتر افرادی که می آمدند دنبال لباسهای تک و خاص بودند و دلشان می خواست طراح برای تن خودشان یک لباس بدوزد و دیزاین ملزوماتی مثل جواهرات را هم انجام دهد.

  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 72

تقریبا به پایان نمایشگاه رسیده بودیم،مثل روزهای اولش شلوغ نبود و آن روز هم پونه پیش دوقلوها مانده بود.سیمین در دانشگاه بود و کسی جز من در نمایشگاه حضور نداشت.در حال نوشتن اسامی سفارش دهندگان بودم که صدای پایی مرا جذب خود کرد.

واقعا نمی دانستم دلم به دیدن چه کسی خوشحال می شد،لحظه ای ذوق داشتم و قلبم تند می تپید اما با دیدن مردی که وارد نمایشگاه شد فقط تعجب کردم.

متین بود!همان کسی که در مهمانی مهرزاد دیده بودم!با لبخند در برابر ایستاده بود و دسته گل بزرگی در دست داشت.یک دسته گل بزرگ رز!

به احترام حضورش از جا برخواستم و سمتش رفتم.دسته گل را به طرفم گرفت ،گلها را از او گرفتم و تشکر کردم.

سرش را دور نمایشگاه چرخاند و گفت:فکر نمی کردم اینقدر کارتون عالی باشه!

گفتم:ممنون!لطف دارید شما!البته کارهای خودم نیست فقط از استادم هم کمک گرفتم!

گفت:برای خانمی در سن شما این یه شاهکار محسوب می شه!کاش همون شب مهمونی می فهمیدم طراح لباس هستید و به این زیبایی کار می کنید!

سوالات زیادی در ذهنم با حضور او ایجاد شده بود.از کجا می دانست من نمایشگاه برگزار کرده ام.چه اهمیتی داشت که به اینجا بیاید.

گفتم:اون شب اتفاقات خوبی نیافتاد.فرصت صحبت نشد.اما جالبه برام که از کجا فهمیدید نمایشگاه دارم؟چون آنچنان تبلیغی براش نکرده بودیم.

متین لبخندی زد و همانطور که میان لباسها راه می رفت،گفت:من در کنار کار مبلمان ،می خوام یه خط تولید لباس هم راه بیاندازم،از اونجایی که مادرم ایرانی بوده،خیلی دوست داشتم با یک طراح ایرانی کار کنم و برای همین تمام اخبار مربوط به طراحی لباس و نمایشگاه های این چنینی رو دنبال می کنم!

گفتم:چه خوب!البته ترکیه که در مورد لباس خیلی جلوتره!

متین نگاهی کوتاه به من کرد و گفت:نه !اینطور نیست!من طراح های ایرانی خیلی خوبی رو می شناسم که اتفاقا برای برندهای ترک کار می کنن و خیلی کارشون خوبه!

گفتم:خب این طراح ها چرا توی ایران کار نمی کنن!؟

گفت:یکم تبلیغات توی ایران سخت تره؛فقط همین!اما من می خوام برندم رو داخل ایران گسترش بدم!

دوباره مکثی کرد و با اشاره به لباسها گفت:طراحی همه اشون کار شماست؟

گفتم:طراحیش با من بود اما با نظارت استادم کار کردم.

متین که تا آخرین لباس نمایشگاه را دیده بود و من هم به رسم مهمان نوازی همراهیش کرده بود،چرخی زد و رو به روی من ایستاد و گفت:کارتون خیلی خوبه !کاش همون روز مهمونی درباره این استعداد شما می دونستم!

گفتم:ممنونم ازتون.حتما قسمت نبوده اون زمان!

متین گفت:اما حالا فکر می کنم خود شما هم دوست داشته باشید که با چندتا طراح حرفه ای و چندتا برند خوب آشنا بشین!

هر طراح تازه کاری مثل من قطعا از چنین پیشنهادی خوشحال می شد،با اینکه راجع به بی اخلاقی متین خیلی شنیده بودم اما بدم نمی آمد پیشنهادش را بشنوم.

گفتم:هرطراحی مثل من دوست داره با آدمهای حرفه ای آشنا بشه!

متین گفت:پس لطفا فردا شب برای یک مهمانی من رو همراهی کنید!قول می دم اتفاقای خوبی بیافته!خودم هم از طرف یکی از دوستان که خط تولید لباس داره دعوت شدم،می دونم چندتا از بهترین طراح ها و خیلی از مزون دارها و صاحب های برند لباس هم میان !قراره یک شوی لباس برگزار بشه!کارهای یکی از طراح های ترک نمایش داده می شه و دیدنش خالی از لطف نیست!

کمی تردید داشتم برای پذیرفتن پیشنهادش!بیشتر این تیکه که همراهیش کنم اذیتم می کرد.اما متین گفت:من با یک گروه پنج نفره به اونجا می رم،شما هم با ما همراه بشید!

این حرف متین یک جورهایی باعث شد که تصمیم گیری برام ساده بشه!اگر پنج نفر دیگه هم شرکت می کنند،خب دیگه شکی به جا نمی موند.از طرفی متین خوب می دانست که من زن مهرزاد هستم و هیچ کس جرئت نداشت آتش خشم مهرزاد رو بچشه!اعتبار مهرزاد اینجا به دردم می خورد و به پشتوانه نامی که در شناسنامه ام ،البته شناسنامه ای که در خانه مهرزاد جا مانده بود می توانستم راحت تر پیشنهادش را بپذیرم.

گفتم:خیلی دوست دارم بیام،بگذارید کمی فکر کنم!تا فردا بهتون خبر می دم!

متین کارتی از جیبش بیرون آورد و به سمتم گرفت و گفت:منتظرتون هستم.

کارت را از دستش گرفتم ؛متین هم خداحافظی کرد و از نمایشگاه بیرون رفت.

با خودم در کلنجار بودم که واقعا در مهمانی شرکت کنم یا نه!خیلی وقت بود که در هیچ مهمانی مجللی شرکت نکرده بودم!

 

  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 73

به خانه که رسیدم کسری و پونه مشغول بازی با دوقلوها بودند؛باید این موضوع را با آنها هم مطرح می کردم؛بعد از اینکه لباسهایم را عوض کردم و کمی نشستم و پونه برایم چایی و میوه آورد،رو به کسری که مشغول بازی با آرام بود گفتم:امروز متین به نمایشگاه اومده بود!

کسری با تعجب نگاهم کرد و گفت:اونجا چیکار داشت؟

گفتم:مثل اینکه می خواد یه خط تولید لباس راه بیاندازه دنبال طراح می گشت.

گفت:عجب!چی می گفت حالا؟!

گفتم:از کارهام تعریف کرد و بعد هم گفت که طراح های حرفه ای زیادی رو می شناسه !

کسری گفت:خب؟

کمی مکث کردم و گفتم:بهم پیشنهاد داد فردا شب یه برم یه مهمونی که کلی طراح و صاحب برند لباس اونجاست !

کسری نگاهم کرد و گفت:قبول که نکردی؟

گفتم:نه کامل!گفتم فکر می کنم و خبر میدم!

گفت:خودت میدونی اما بهتره که نری!

گفتم:چرا!؟اون که جرئت کار اشتباهی نداره وقتی می دونه من زن مهرزادم!

گفت:آره!اما از کجا می دونی چه کسایی دعوت هستن!؟

گفتم:نمی دونم اما بدم نمیاد که برم!

کسری گفت:من نمی تونم اجبارت کنم که نری اما کاش که رد کنی دعوتش رو!

صورتم کمی گرفته شد و سکوت کردم.کسری که از ناراحتی من خیلی زود ناراحت می شد گفت:یعنی انقدر دلت می خواد این مهمونی رو شرکت کنی؟

گفتم:بدم نمیاد با چندتا طراح حرفه ای آشنا بشم!شو لباس هم هست!خب شاید فرصت خوبی باشه برام!

کسری لبخندی زد و گفت:پس قبول کن !خودم می رسونمت!

لبخند زدم و گفتم:ممنون که حمایت می کنی ازم!

کسری گفت:امیدوارم که مشکلی پیش نیاد!

حالا که حمایت کسری رو داشتم خیالم راحت شده بود،صبح زنگ زدم و به متین گفتم که شرکت می کنم؛متین می خواست دنبالم بیاد و باهم بریم اما آدرس رو گرفتم و بهش گفتم که خودم میام.

تصمیم گرفتم یکی از لباسهای نمایشگاه رو به تن کنم که نمونه کارم محسوب می شد؛لباس آستین دار با یقه قایقی و دامن ماهی شکل رو از میان لباسهای نمایشگاه انتخاب کردم؛رنگ لباس مشکی با رگه های لمه نقره ای بود و پارچه لخت و زیبایی داشت.

موهام رو سشوار کشیدم و پایینش رو کمی فر درشت با اتو مو ایجاد کردم،بعد هم آرایش ساده ای با خط چشم و سایه مشکی روی صورتم نشاندم و دو گوشواره حلقه ای بزرگ نقره ای به گوشهایم انداختم.تیپ ساده و در عین حال شیکی شده بود.پونه که در مراحل آرایش کمکم کرده بود دوباره نگاهی به من انداخت و گفت:مثل همیشه زیبا شدی خانم!تورو خدا مراقب خودتون باشید!

گفتم:نگران نباش پونه!فقط مواظب دوقلوها باش تا برگردم!

گفت:به روی چشم!شما هم نگران نباشید.

کسری سرساعت جلوی در خانه منتظرم بود؛مانتوی گشاد جلوبازی را به تن کردم و یک شال مشکی توری را آزاد روی سرم انداختم و بعد از بوسیدن دوقلوها از خانه خارج شدم.

بین راه کسری گفت:الهه هروقت که می خواستی برگردی حداقل نیم ساعت قبلش بهم زنگ بزن !

دلم نمی خواست بیشتر از این به کسری زحمت بدم ،گفتم:خودم برمی گردم به خدا!همین که می رسونیم کافیه!

گفت:نه الهه !خیالم اینجوری راحت تر می شه!حتما زنگ بزن.

گفتم:باشه حتما زنگ می زنم!

کسری از جاده اصلی به شهرکی که ویلاهای زیادی داخلش ساخته شده بود پیچید و کنار یک در مشکی بزرگ ایستاد.به متین زنگ زدم و او که داخل مهمانی بود خودش به مقابل در آمد؛کسری از ماشین پیاده شد و با اخم سلامی به متین داد و بعد هم از ما خداحافظی کرد و رفت.

ویرایش شده در توسط sali25
  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 74

متین نگاهی به من انداخت و گفت:بسیار برازنده !

گفتم:ممنون!

متین گفت:فکر خوبی کردید که یکی از لباسهای کار خودتون رو پوشیدید!

به راهنمایی متین از باغ رد شدیم و وارد ساختمان ویلا که یک عمارت دوطبقه با نمای مرمری و بالکن بزرگ بود شدیم.داخل عمارت یک فضای بزرگ با مبلمان های لوکس و آدمهای لوکس تر بود.یک سمت سالن هم فرش بلند مشکی رنگی پهن کرده بودند و می دانستم قرار است شوی لباس در آنجا برگزار شود.

زن خدمتکاری با خوشرویی مانتو و کیفم را گرفت و بعد با متین به سمت گروهی از مهمانان که چند خانم و آقا بودند رفتیم.متین با لبخند به من اشاره کرد و گفت:الهه خانم که براتون گفته بودم!یکی از طراح های با استعداد که امیدوارم بتونم باهاش کار کنم!

چنددقیقه ای به معرفی گذشت،متین من را به چندتن از مدیران برندهای معروف ترک معرفی کرد و بعد هم به سراغ طراح های حرفه ای که خودم هم اسمشان را شنیده بودم و دیدنشان خالی از لطف نبود رفتیم.از آنجا که بیشتر شرکت کننده ها ترک بودند بیشتر با متین راه می رفتم و متین حرفهایشان را برایم ترجمه می کرد.

بعد از خوردن شام زمان شوی لباس رسید.مدلهای لاغر و قدبلند با لباسهای خاص که رنگهای تند و زیبایی داشتند روی فرش راه رفتند و من از یکی از لباسها که دامن بلندی با دنباله داشت و رنگش قرمز آتشین بود خیلی خوشم آمد.بعد از شو همگی مشغول خوردن نوشیدنی شدند و من هم در گوشه ای روی مبل نشستم.متین مشغول صحبت با یک گروه ترک بود و هرازگاهی به من نگاه می کرد.

بعد با لبخند به سمتم آمد و گفت:خبرهای خوبی برات دارم!

نگاهش کردم و گفت:پیشنهاد همکاری داری!هم به عنوان طراح و هم به عنوان مدل!

گفتم:طراحی رو قبول می کنم اما من قدم به مدل شدن نمی خوره!

گفت:نه!کسی که پیشنهاد داد خیلی ازت خوشش اومده بود!تنها مساله اینکه که باید بری ترکیه برای کار!

گفتم:پس مجبورم رد کنم!

با تعجب نگاهم کرد و گفت:برای چی!؟نگران چیزی نباش!من خودم همراهت هستم !

گفتم:نمی تونم از ایران بیرون بیام !خب به دلایل شخصی.اما واقعا نمی تونم بپذیرم!

کمی اطرافش رو نگاه کرد و گفت:اینجا شلوغه !بیا بریم داخل باغ صحبت کنیم!

از جا بلند شدم و دنبالش به باغ رفتم.متین به سمت آلاچیق چوبی داخل باغ رفت و روی یکی از صندلی هایش نشست.به دنبال او روی صندلی روبه رویش نشستم و گفتم:اگر ایران بود حتما قبول می کردم!اصلا شاید بشه از همین جا طرحها رو براشون بفرستم!

متین مکثی کرد و بعد از نگاهی که کمی مرا ترساند گفت:الهه!اینقدر از مهرزاد نترس!

با تعجب نگاهش کردم و گفتم:ببخشید!؟منظورت رو متوجه نمی شم!

گفت:می دونم که از کنار مهرزاد رفتی!این رو از حال خراب مهرزاد و چندباری که پیشش رفتم و تو نبودی فهمیدم!مهرزاد کامروا انقدری که اسمش گنده است کاری نمی تونه کنه!با وکیل مهرزاد در ارتباطم!می دونم که ازش طلاق نگرفتی!

گفتم:این حرفها خیلی شخصیه متین!

گفت:ببین الهه!من خیلی راحت می تونم کمکت کنم که از ایران بری!داخل ترکیه هم آشنا انقدری دارم که راحت همونجا طلاقت رو بگیری!

گفتم:من همچین درخواستی از شما نداشتم!

متین گفت:من ازت درخواست دارم!

گفتم:ممنون!اما نیازی نیست.هرمساله ای که بین من و مهرزاد باشه به خودمون ربط داره و خودم حلش می کنم!

متین مکثی کرد و گفت:شاید درست نباشه گفتنش!اما الهه من از همون روز مهمونی که برای اولین بار دیدمت ازت خوشم اومد!همون وقت که دیدمت خودم رو لعنت کردم که چرا زودتر تورو ندیدم!که چرا زودتر پیدات نکردم!

از جا بلند شدم و گفتم:فکر میکنم دیگه کافی باشه متین!من یک زن شوهردارم و این حرفهای تو گناه خیلی سنگینیه!

متین پوزخندی زد و گفت:شوهری که یکساله ندیدی؟!چرا خودت رو گول می زنی!؟تو با من می تونی خیلی پیشرفت کنی الهه!می تونی بهترین طراح باشی!می تونی یه مدل معروف باشی!کافیه فقط همراهم بشی!کافیه با من باشی!!

قدمی به عقب برداشتم،متین هم از جا بلند شده بود و رو به روی من قرار داشت،گفتم:حرفهات حالم رو بد کرد متین!فکر نمی کردم همچین پیشنهادی بهم بدی!پشیمونم که چرا اصلا به این مهمونی اومدم!

دوباره کمی عقب رفتم و به سمت عمارت پا تند کردم .اما متین به سمتم دوید و بازویم را به دست گرفت.به سمتش برگشتم.بوی تند نوشیدنی رو می شد از دهنش حس کرد.فهمیدم که آنچنان هم در حالت عادی نیست.باید از این موقعیت فرار می کردم.اما کیف و مانتوم داخل عمارت بود.

زور متین زیاد بود و نمی شد از بازوم رو آزاد کنم؛خودش رو خیلی به سمتم نزدیک کرده بود و تمام تنم می لرزید.صورتم رو به سمت دیگه ای گرفتم و به زور بازوم رو از دست متین آزاد کردم؛اما متین دوباره به سمتم اومد.

 

  • پسندیدم 3
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 75

مغزم درست یاری نمی کرد،حجم آدرنالین بدنم انقدر بالا بود که نتونم تصمیم درستی بگیرم؛تنها راهی که دیدم دویدن به سمت در باغ بود؛متین در مسیر عمارت ایستاده بود و داشت به سمتم می آمد.

به سرعت به سمت در باغ دویدم و تازه به اشتباهم پی بردم؛بیرون باغ یک کوچه باغ  خلوت تاریک پیش رویم قرار داشت؛متین به سمت در نزدیک شده بود و با من فاصله ای نداشت؛بی فکر به طرف انتهای کوچه باغ دویدم.

صدای سگها از طرفی و قدمهای متین که پشت سرم می دوید؛از طرف دیگر نفسم را بند آورده بود.کفشهایم پاشنه بلندی داشت و دویدن را برایم سخت می کرد.از انتهای کوچه باغ وارد کوچه دیگری شدم اما از شانس بدم بن بست بود؛تکیه به دیوار دادم و ایستادم،از چندلحظه بعدم خبر نداشتم؛نفس نفس می زدم و شانه هایم از ترس می لرزید.

.متین که او هم از دویدن به نفس نفس افتاده بود رو به رویم استاد و همانطور که یک دست به زانو داشت:چرا فرار می کنی الهه!من کاری ندارم بهت!

گفتم:خواهش می کنم ازم دور شو!تو من رو ترسوندی!

متین گفت:رد کردن پیشنهاد من حماقته!باهام ازدواج کن الهه!بزار خوشبخت بشی!

گفتم:دیگه این حرف رو تکرار نکن!من زن مهرزاد کامروام!حتی اگه نبینمش و کنارش نباشم!باز هم مهرزاد همسرمه و باید بدونی بهش وفادارم!

متین خندید و گفت:چه احمقانه حرف می زنی!شما زنهای ایرانی به خاطر همینه که پیشرفت نمی کنید!

گفتم:اگر لازمه پیشرفت این باشه من دلم نمی خواد هیچوقت پیشرفت کنم!

متین دوباره به سمتم اومد و گفت:اشتباه می کنی!اشتباه می کنی الهه کوچولو!

بین دیوار و متین گیر افتاده بودم ،هرلحظه صورتش رو به صورتم نزدیک تر می کرد و ثانیه بیشتر با سکته فاصله نداشتم!ناله کردم و گفتم:تورو خدا راحتم بزار متین!

اما متین دست بردار نبود.چشمهایم را بستم و رویم را از صورتش گرفتم.دستم میان دستهایش اسیر بود و راهی نداشتم.هنوز نفس متین را روی گونه ام احساس می کردم که صدای قدمهای تندی را شنیدم و دستهای متین شل شد.چشم که باز کردم متین پهن زمین بود و مردی با هیکلی آشنا رویش افتاده بود.درست نگاه کردم و از دیدن مهرزاد هینی کشیدم!

  • پسندیدم 3
  • ذوق زده 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 76

مهرزاد مشتهای محکمی به صورت متین نشاند گفت:چطور جرئت می کنی به الهه این حرفها رو بزنی !چطور جرئت می کنی به زن من بگی باهات ازدواج کنه!

متین که تازه موقعیت را دریافته بود ،با مهرزاد گلاویز شد و دعوای سختی بینشان درگرفت.سعی داشتم جدایشان کنم اما موفق نمی شدم حتی به سمتشان بروم.

سریع به سمت عمارت دویدم تا کیف و مانتویم را بگیرم.باید به کسری زنگ می زدم تا دنبالم بیاید.اما دلم راضی نمی شد مهرزاد را که به خاطر من درگیر شده بود تنها بگذارم.اگر او نبود الان عاقبت مشخصی نداشتم.

به ناچار سمت مهرزاد که متین را به دیوار چسبانده بود رفتم و بازویش را گرفتم و گفتم:ارزشش رو نداره مهرزاد!ولش کن بره!

مهرزاد با چشمهای برافروخته نگاهی به من انداخت و رنگ نگاهش خیلی زود عوض شد،بعد از لحظه ای مکث گلوی متین را رها کرد و متین روی زمین نشست.

مهرزاد بی توجه به سرفه های متین رویش را به سمت من برگرداند و بعد از نگاه دقیقی به من گفت:حالت خوبه!؟آسیبی ندیدی؟ترسیدی؟کاش زودتر می رسیدم الهه!

توی چشمهای خاکستریش خیره بودم و نمی دونم از این دو تیله خاکستری چه چیزی می خواستم ،گفتم:من خوبم !نمی دونم از کجا پیدات شد اما به موقع رسیدی!ممنون!

از زل زدن به چشمهایش دست برداشتم و نگاهی به لباس خاکی اش انداختم، کت شلوار سرمه ای رنگ خوش دوختی که حالا در چندجا پاره شده بود؛ نگاهم روی دست خون آلودش که زمان درگیری با متین زخمی شده بود ،ثابت ماند؛بی توجه به دستش نگران من بود.

اما نمی دانستم چه واکنشی نشان دهم؛در لحظه اینکه چرا اینجاست مهم نبود؛حضورش هردلیلی که داشت مرا نجات داد!

بی حرفی به سمتش رفتم و دست خون آلودش را در دست گرفتم،نگاهی کرد و گفت:چیزی نیست؛عمیق نبریده!

دستمال مشکی رنگی که برای بستن موهایم به کار برده بودم را از بین موهایم بیرون کشیدم و روی زخمش بستم تا خونریزی نکند.

مهرزاد نگاهی به چشمهایم کرد و گفت:ممنونم الهه!من...

نمی خواستم بیشتر از این با او هم کلام شوم،لحظه ای خوب بودم و لحظه ای دوباره یاد زخم های روح و تنم که از او به یادگار داشتم می افتادم،نگاهم را از صورتش گرفتم و گفتم:باید برم!دیروقته!باید برم...

به سمت در باغ پاتند کردم و خیلی زود مانتو و کیفم را گرفتم.مهرزاد دیگر به دنبالم نیامده بود و این مرا متعجب می کرد.گوشی را از کیف بیرون آوردم ،کسری چندین بار زنگ زده بود ،شماره اش را گرفتم و خیلی زود گوشی را برداشت.نزدیک بود و گفت که پنج دقیقه ای خودش را می رساند.از عمارت بیرون زدم و رو به روی در باغ ایستادم،متین با کت خاکی و پاره کنار یک شیر آب ته باغ ایستاده بود و سعی داشت لباسهایش را تمیز کند،با دیدن من لحظه ای مکث کرد ؛ بعد پوزخندی زد و داخل عمارت رفت ؛مهرزاد اما هنوز بیرون ویلا کنار در باغ ایستاده بود.با دیدن من به سمتم آمد و گفت:الهه من ...من باید باهات حرف بزنم!

قدمی به عقب برداشتم و گفتم:خواهش می کنم مهرزاد!الان وقت خوبی نیست!

مهرزاد به در تکیه داد وگفت:کسی میاد دنبالت؟!

گفتم:آره!بهتره بری!

مهرزاد گفت:می مونم تا خیالم از بابتت راحت بشه!

نمی تونستم رفتارش رو بفهمم،نمی تونستم این همه تغییر رو هضم کنم،آیا واقعا این همون آدم سرد و وحشی سابق بود؟!به سمتش برگشتم و با حرص گفتم:خیالت راحت باشه!لازم نیست نگران من باشی!انگار خیلی راحت فراموش کردی شکنجه هایی که به تنم نشوندی رو!شاید برای تو فراموش کردنش ساده باشه اما من هنوز جای زخمها رو روی تنم یادگاری از تو دارم!

نگاه پریشانش را از رویم گرفت و به زمین زل زد و گفت:متاسفم الهه!

نفسم را با حرص بیرون دادم ،پوزخندی زدم و گفتم:بایدم باشی!بایدم متاسف باشی!اما هیچ چیزی رو حل نمی کنه!اگر خیلی متاسفی بچه ام رو پس بده و اسمم رو از شناسنامه ات خط بزن!

سرش رو بالا آورد و گفت:نمی تونم!اینکار من رو می کشه الهه!این رو از من نخواه!

گفتم:کجای کاری که من خیلی وقته مردم!

صدای ماشین که آمدم رویم را برگرداندم و به سمت ماشین کسری رفتم.در لحظه آخر نگاهی به رویش انداختم و گفتم:بابت امروز ممنونم.اما بابت زندگی ای که ازم دزدیدی نمی تونم ببخشمت!

ویرایش شده در توسط sali25
  • پسندیدم 3
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 77

سوار ماشین که شدم بغض امانم رو برید و بدون اینکه حرف دیگه ای بزنم گریه کردم،کسری از حال من متعجب بود،گفت:چی شده الهه!؟چرا گریه می کنی!؟مهرزاد کاری کرده؟حرفی زده؟

میون هق هق گریه گفتم:نه!فقط حرکت کن!فقط راه بیافت!

کسری خیلی زود راه افتاد و برای آخرین بار به مهرزاد که به دیوار باغ تکیه داده بود و با رفتن من روی زانو نشست نگاه کردم و تصویرش میان اشکهایم گم شد.

کسری دوباره پرسید:نصفه جون شدم الهه!بگو چه خبره !

به زور به گریه ام غلبه کردم و ماجرا را برای کسری گفتم.کسری که از شنیدن حرفهایم هرلحظه خشمگین تر می شد گفت:لعنت به این مرد که هیچ وقت آدم نمیشه!تقصیر من بود،باید بیشتر بهت هشدار می دادم راجع بهش!

گفتم:نه!تقصیر خودم بود که به حرف تو گوش نکردم و رفتم!باید حرف تورو گوش می دادم تو به اندازه کافی به من هشدار دادی که متین چجور آدمیه!

کسری گفت:عیبی نداره!خدا رو شکر که اتفاق بدی نیافتاد برات الهه!

گفتم:نمی دونم اگه مهرزاد از غیب سرنمی رسید من الان چه حالی داشتم!

کسری گفت:خدا رو شکر که سررسید!شاید خودش هم دعوت بوده این مهمونی رو؛حرفی هم بهت زد ؟

گفتم:گفت متاسفه!اما این حرفش بیشتر عصبانیم کرد!نمی دونم ... شاید ترسیدم از مهردادم بگه ،من هم هوایی بشم و بخوام برگردم به اون خراب شده!می دونم که زود راضی می شدم!

این چندوقت روزگارم هرچقدر هم خوب بود،اما دیدن مهرزاد عمیق ترین زخم های قلبم را دوباره به من گوشزد کرد؛دوباره کورترین گره های زندگیم را به یاد آورده بودم و تلخی تنهایی همه وجودم را پر کرده بود.

لحظاتی سکوت غم انگیزی در ماشین حاکم بود و بالاخره کسری آن را شکست.

کسری نگاه کوتاهی به من که به شیشه کنارم زل زده بودم انداخت و گفت:چی توی دلت افتاده الهه که عذابت می ده؟

گفتم:هرچی که هست خودم هم درک نمی کنم کسری.هزار تا سوال داشتم از مهرزاد ،دلم می خواست حرف بزنه،دلم می خواست از مهردادم بپرسم!اما قبل ازاینکه حرفی بزنه سرش داد کشیدم!حالم دست خودم نیست کسری!سخته برام یادآوری گذشته ای که پر از درد و رنج بود!مهرزاد خیلی تغییر کرده کسری!انگار اون آدم سابق نیست،اما من نمی تونم باورش کنم،نمی تونم این شخصیت مهرزاد رو بپذیرم که دنبال گفتگو کردنه و به زور کاری انجام نمی ده یا از قدرت و موقعیتش استفاده نمی کنه تا من رو دوباره اسیر کنه!امروز می تونست من رو با خودش هرجا خواست ببره!اصلا با دیدن من که سوار ماشین تو می شم می تونست شر به پا کنه!اما هیچ کاری نکرد ،فقط رفتنم رو تماشا کرد و حس کردم بیشتر از قبل شکسته شد،همه این رفتارها داره من رو گیج می کنه!حال عجیبی دارم کسری!یه سری احساس متضاد که نمی دونم چجوری جمع و جورش کنم!

کسری دستمالی به سمتم گرفت و بعد گفت:تو یکساله مهرزاد رو ندیدی الهه!آدمها تغییر می کنن،حتی خود تو هم تغییر کردی توی این یکسال!شاید واقعا تغییر کرده باشه؛شاید پشیمون باشه از کاراش!اما در هرصورت برای اینکه از حال خودت سردر بیاری باید یکم به خودت زمان بدی!یکم با خودت خلوت کن و احساساتت رو کنار هم بچین!بزار دستت بیاد که واقعا چی نیاز داری و چی برات بهتره!

گفتم:دلم برای مهرداد خیلی تنگ شده!این پررنگ ترین احساسیه که دارم کسری!حس می کنم مادر بدی بودم که یکساله بچه ام رو ترک کردم!هر شب و روز عذاب وجدان تنهایی مهرداد راحتم نمی گذاره!

کسری نگاه کوتاهی به من انداخت و گفت:من مطمئنم در اون زمان تو بهترین تصمیم رو گرفتی!حتی اگر مهردادم سنش انقدری بود که بتونه تجزیه تحلیل درستی داشته باشه ازت می خواست که بری!تو کار اشتباهی نکردی الهه که بخوای خودت رو سرزنش کنی!فقط یکم نیازه که صبر داشته باشی؛همین!

سکوت کردم و تا رسیدن به خونه حرفی نزدم،بین همه احساسات ضد و نقیضم چشمهای خاکستری مهرزاد لحظه ای از ذهنم پاک نمی شد .

قرار شد ماجرای آن شب بین من و کسری باقی بماند،به پونه هم حرفی نزدیم.اما تا چندروز حال خوبی نداشتم و دائم نگران بودم.

  • پسندیدم 3
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 78

نمایشگاه که تمام شد همه ما حتی دوقلوها نفس راحتی کشیدیم؛اما دوقلوها بیشتر از قبل بهانه گیر شده بودند،پونه می گفت حتما بهانه خانم محمدی را می گیرند!

در خانه نشسته بودم و با آراد و آرام بازی می کردم،برای هرکدام یک کتابچه پارچه ای با تصویر حیوانات خریده بودم و حسابی مشغول بازی و گاهی خوردن کتاب ها بودند!

صدای زنگ در که آمد می دانستم کسری است؛از دیروز خبر داده بود برای دیدنمان می آید.پونه در را باز کرد و به احترام کسری بلند شدم.

کسری که نشست حس کردم یک جورهایی معذب است،انگار می خواهد حرفی بزند اما خجالت می کشد!چنددقیقه ای با ناخنهایش بازی کرد و بعد هم مشغول لمس کردن فنجان چایش شد،

با پونه به هم نگاه کردیم و هردو ابرو بالا انداختیم،سرفه ای کردم و گفتم:کسری جان!؟خوبی برادر؟

کسری از لحن شوخ من خنده ی کوتاهی کرد و گفت:اه..آرهه!آره خوبم!

گفتم:چیزی شده؟!خیلی مضطربی؟!

گفت:نه نه !چیزی نشده!

پونه که این چندوقت حسابی با کسری صمیمی شده بود و به نوعی او را جای پسر نداشته اش گذاشته بود گفت:خب بگو پسر جان!بگو تو دلت چه حرفی مونده!دل نگرانم کردی تو!

کسری با چشمان گردی به پونه نگاه کرد و گفت:خب!یکم معذبم برای گفتنش!

گفتم:بگو دیگه!

تقریبا می دانستم داستان چیست؛این چندوقت که برای چیدمان نمایشگاه با استادم و دخترش نازنین در رفت و آمد بودیم این موضوع را فهمیده بودم که سیگنالهایی میان کسری و نازنین وجود دارد!

از لبخندها و شوخی هایشان زمان چیدن کارها می دانستم که نازنین هم کمتر از کسری مشتاق نیست؛بالاخره کسری چهره جذاب و تیپ خوبی داشت؛تحصیلکرده و پولدار بود و بالاتر از همه اینها مودب و مهربان و با اخلاق.

با خودم فکر کردم چرا همیشه جذب مردهای با اخلاق تند شده ام!این ویژگی های کسری هردختری را خوشبخت می کرد،اما من مهرادی را انتخاب کردم که با وجود تیپ و قیافه خوب و تحصیلات بالا ،اخلاقش نسبت به کسری تند بود و زن هم داشت!نمی شد بگویم اگر به گذشته برگردم اینبار کسری را انتخاب می کنم!نه!نمی دانستم با توجه به اتفاقاتی که خودم را در آنها مقصر می دانستم باز هم انتخاب من مهراد باشد یا نه ؛اما قطعا کسری باز هم انتخابم نبود.شاید من جذب مردهای بداخلاق می شدم و این دیوانگی من را اثبات می کرد!

صدای کسری من را از فکر و خیال بیرون آورد،گفت:چه خبر از استادت الهه؟

با گفتن این حرف که بی شک از روی غرض گفته شده بود من و پونه خندیدیم،کسری با دلخوری گفت:چرا می خندید؟

میان خنده ها گفتم:اگه منظورت نازنینه که حالش خوبه!اتفاقا سراغ تورو از من می گرفت دیروز!

کسری که برق خوشحالی در چشمهایش نمایان شده بود گفت:واقعا!....یعنی اا!خب سلام برسون بهش!

پونه گفت:چرا زودتر نگفتی بهمون؟

کسری که دیگر فهمید دستش رو شده و انکار فایده ندارد گفت:خب خجالت می کشیدم!یعنی بیشتر از الهه خجالت می کشیدم!

گفتم:چرا از من !؟

گفت:خب یه حرفهایی بینمون بوده...

حرفش رو قطع کردم و گفتم:از روزی که دیدمت مثل برادر مهرت به دلم نشست کسری!همیشه عین برادر دوستت داشتم؛دور از جونت برادرهای خودم رو کم دیدم اما تو شدی یکی از اونها،همیشه کنارم بودی و هیچوقت پشتم رو خالی نکردی،الانم از شنیدن این موضوع خیلی خوشحال شدم!

کسری نفس راحتی کشید و گفت:تو خیلی خوبی و همیشه خوبی رو بین ما تقسیم کردی الهه!

خندیدم و چیزی نگفتم،دوباره بحث به نازنین و سیمین کشیده شد؛تا آخر شب در این باره حرف می زدیم و من ته دلم انگار یک کوچه بن بست یافتم!

کوچه ای که می دانستم اگر واردش شوم بیراهه می شود و صفایش را می دزدم؛گاهی برای فرار از این زندگی ،فرار از این تنهایی،دلم می خواست با کسری باشم!البته نه تا زمانی که نام مهرزاد در شناسنامه گم و گور شده ام فرمانروایی می کرد،باز با این همه وقتی تصور می کردم که با کسری بدون هیچ مانعی ازدواج کنم خودم را ظالم بزرگی میافتم!من به اندازه ای عاشق کسری نبودم که محبت هایش را جبران کنم؛شاید خودم به آسودگی می رسیدم اما عشق حقیقی از کسری دریغ می شد.

ویرایش شده در توسط sali25
  • پسندیدم 3
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 79

نتیجه بحث های ما درباره نازنین و کسری این شد که یک شمال دسته جمعی برویم!یعنی پونه فکرش را به ذهن کسری انداخت که شناخت بیشتری از نازنین بدست بیاورد،گفت آدمها را در سفر بهتر می شه شناخت،کسری هم گفت خب این که کاری نداره!یه شمال دسته جمعی بریم؛ویلای خودم که داره تعمیر میشه سقفش خراب شده بود،کلید ویلای دوستم رو می گیرم!هم فال و هم تماشا!

اول می خواستم با این سفر مخالفت کنم،اما ذوق پونه و زدودن خستگی این چندوقت کار نمایشگاه بهانه خوبی برای موافقت بود،می دانستم با دوقلوها کار ساده ای نیست؛اما این طفلکی ها هم یه آب و هوایی عوض می کردند بد نبود.

قرار شد آخر هفته به شمال برویم؛با استادم  سیمین جون و دخترش نازنین هم صحبت کردم و به ترفندی آنها هم راضی به آمدن شدند؛البته فکر می کنم نازنین خیلی خوشحال شد؛چون وقتی سیمین موافقت کرد صدای جیغ خوشحالی نازنین را از پشت گوشی شنیدم!

همه وسیله ها را جمع کردم و به خاطر دوقلوها ساکم خیلی بزرگ شد،کسری آخرین وسیله ها را در ماشین جای داد و سوار شدیم؛به خاطر بچه ها من عقب نشستم و پونه جلو،سیمین به همراه نازنین با ماشین دیگری می آمدند،با اینکه در ماشین کسری جا بود اما به خاطر بچه ها نمی شد همگی در یک ماشین بنشینیم؛صندلیهای پشت را من و بچه ها پر کرده بودیم و با وجود صندلی مخصوص کودک ،جز خودم کسی جا نمی شد!

قرار بود به سمت متل قو برویم،توی راه انواع آهنگها با درخواست پونه که می خواست جو عروسی راه بیاندازد پخش می شد،چندباری کوتاه به خاطر دوقلوها نگه داشتیم و استراحت اصلی وقت ناهار بود.

کسری کنار یکی از رستوران های بین راهی جاده چالوس نگه داشت و همگی پیاده شدیم؛از همینجا هم بوی شرجی هوا غرق در شادیم می کرد،همیشه دلم می خواست اگر تهران زندگی نکنم در یکی از شهرهای شمال ساکن شوم،به طور کل از آب و هوای شرجی و شهرهای ساحلی خوشم می آمد؛اصلا دلم می خواست چشم که باز می کنم اتاقم رو به دریا باز شود.

دوقلوها خوابیده بودند و من می توانستم با خیال راحت غذا بخورم،رستوران چند تخت بزرگ داشت و بچه ها را کنار هم روی تخت خودمان گذاشتم؛پونه کنار بچه ها نشست و من برای اینکه دستهایم را بشویم رفتم؛دست هایم را که شستم در حال قدم زدن بودم که نازنین با من هم قدم شد،با همان لبخند همیشگی گفت:تا اینجا که خسته نشدید؟

گفتم:نه!خدا رو شکر بچه ها از راه بدشون نمیاد،اذیت نکردن!

گفت:خوبه که مامانشون رو اذیت نمی کنن!دوتا خیلی سخته !

گفتم:آره!خیلی!یکی باشه دیگه می دونی فقط حواست رو باید به اون بدی؛اما دوتا یه لحظه حواست نباشه یه گندی می زنن!

خندید و حرفی نزد؛بعد از کمی مکث گفت:اما اصلا بهت نمیاد دوتا بچه داشته باشیا!

خندیدم و گفتم:دوتا!؟من سه تا بچه دارم!

با تعجب گفت:دروغ نگو!

گفتم:به خدا!می خوای از پونه بپرس!

گفت:داری سربه سرم میزاری؟!

گفتم:نه جدی می گم!

چشمهایش را نازک کرد و گفت:اگه راست میگی الان کجاست؟!

لحظه ای به یاد مهردادم افتادم،الان کجا بود واقعا؟!چه مادر بدی بودم!گفتم:پیش من زندگی نمی کنه!

نگاهم کرد؛لحظه ای فضا غمگین شد و من دوباره به یاد همه ناراحتی ها و رنجهایم افتادم،رنجهایی که یادگرفته بودم پنهانشان کنم!

نازنین برای اینکه دوباره من را بخنداند گفت:پس دیگه فکر کنم از همون نوزادی که بدنیا اومدی مادر بودی!

گفتم:آره اصلا با یه بچه بغلم دنیا اومدم!

به راستی من مادر بودن را از کی آغاز کرده بودم؟!از کی اینقدر همه زندگیم برای پاره های وجودم شده بود؟!فرزندانی که مثل میخ حضورم در زمین را تثبیت می کردند،بچه هایی که نگذاشتند کم بیاورم و توان زنده ماندن به من هدیه دادند.

اگر روزی که مهراد رفت مهرداد را نداشتم بی شک می مردم،روزی هم که از کنار مهرداد رفتم ،اگر آراد و آرام همراهم نمی شدند باز مردنم دور از ذهن نبود.

با نازنین به جمع همسفران برگشتیم و هرکس غذایی سفارش داد و بعد از خوردن غذا و چایی راه افتادیم.

  • پسندیدم 3
  • ذوق زده 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 80

به ویلا که رسیدیم نزدیک عصر بود،به خاطر بچه ها راه را آهسته طی کرده بودیم و خیلی هم توقف داشتیم؛کسری کنار در ویلا نگه داشت و ریموت در را زد؛از بیرون نمای زیادی از داخل ویلا معلوم نبود و انبوه درختان جلوی دید را می گرفت؛با ماشین که داخل رفتیم یک باغ اندازه باغ خانه مهراد در برابرم بود.

زیبای و دیوارهایی که پیچکها ،سبزِسبزشان کرده بود؛یک استخر بزرگ گوشه ای قرار داشت و در طرف دیگر آلاچیق زیبایی به همراه باربیکیو،نمای ساختمان دو طبقه و چوبی با سقف شیروانی قرمز رنگی بود،آرام در آغوش خودم و آراد را کسری بغل کرد و به داخل ویلا رفتیم.

در طبقه اول آشپزخانه و یک سالن بزرگ قرار داشت، از گوشه سالن با یک پلکان چوبی به طبقه بالا می رسید،بچه ها خواب بودند؛به دنبال کسری از پله ها بالا رفتیم و به سالن طبقه ی بالا که مبلمان و تلوزیونی در برابرش داشت رسیدیم؛نقشه خانه برایم خیلی آشنا بود!

یاد خانه خودمان یا بگویم خانه کامرواها می افتادم،چهاراتاق خواب در طبقه بالا قرار داشت و همگی دستشویی و حمام جداگانه داشتند،این هم از ویژگی های خانه کامرواها بود!شاید مهندس معمارشان یکی بوده یا همه خانه های لوکس همین شکلی هستند؛کسری وارد یکی از اتاق ها شد و از دیدن دو تخت خواب مخصوص بچه ها که نرده های بلندی داشت تعجب کردم!

کسری خنده اش را جمع کرد و گفت:خب راستش این دوستم هم خودش دوقلو داره!اصلا برای همین پیشنهاد دادم که بیایم اینجا؛به خاطر آرام و آراد!

ابروهایم را بالا انداختم و گفتم:چه جالب!!مرسی !

کسری از اتاق بیرون رفت،در کنار تخت های کودک یک تخت خواب معمولی یک نفره هم در اتاق جای داشت،اتاق بزرگی بود و بعدا فهمیدم بزرگترین اتاق آنجاست،بچه ها را داخل تخت ها گذاشتم و لباسهایم را عوض کردم؛می خواستم نگاهی به دور و بر ویلا بیاندازم؛اول از همه از پنجره اتاق بیرون را نگاه کردم و با دیدن آبی دریا در مقابلم به وجد آمدم؛چه ویلای خوبی بود!

از پله ها پایین آمدم و کنار بقیه نشستم،نازنین و کسری در حال روشن کردن آتش کنار ساحل بودند؛به کنار سیمین و پونه که در آشپزخانه بودند رفتم؛پونه مشغول پاک کردن یک ماهی بود؛گفتم:توی راه خریدید؟

گفت:نه!توی یخچال فریزرش پره پره!کسری گفت هرچی خواستیم میشه برداریم!

نگاهی به یخچال که دیگر جای نفس کشیدن نداشت کردم؛خوراکی محبوب من نوتلا هم داخل یخچال بود!با خوشحالی شیشه اش را بیرون آوردم و قاشق برداشتم و از آشپزخانه بیرون رفتم؛ساحل دقیقا پشت ویلا قرار داشت و بعد از سالن پذیرایی یک راهرو بود که به دوراه ختم می شد؛یک راهش پلکانی به سمت طبقه پایین که یک استخر سرپوشیده و جکوزی داشت می رفت،یک سمتش هم به در شیشه ای که حیاط ساحلی پشت ویلا بود.

نازنین و کسری مشغول بحث درباره آتش درست کردن بودند،از دیدن چشمهای خوشحال کسری دلم آرام گرفته بود!با لبخند برایشان دست تکان دادم و روی نیمکت خالی دورتر از آنها نشستم؛بیخیال به موجهای پیاپی دریا نگاه می کردم و لذت می بردم.

صدای موجها آرامش عجیبی داشت،انگار خالی خالی می شدم؛خالی از هر رنج و دلتنگی!روزهای زندگیم عجیب شبیه دریا بود؛البته یک دریای همیشه طوفانی! انگار در قسمت من دریای آرام نبود!شاید هم همین لحظه آرامترین سکانس زندگی من را تشکیل می داد!لحظه ای که آکنده بود از بوی هیزم سوخته و صدای موج دریا و خنده ی دوعاشق!

ویرایش شده در توسط sali25
  • پسندیدم 3
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 81

تنهایی دیگر مثل گذشته آزارم نمی داد؛خدا رو شکر که سرراهم انسانهای شریفی قرار گرفته بودند؛اما در ذهن داشتم به پونه پیشنهاد اسباب کشی بدهم!می خواستم حالا که پول خوبی از نمایشگاه بدست آورده بودم و چندسفارش طراحی هم داشتم،یک خانه در نزدیک همان محل اما بزرگتر و نوساز اجاره کنم؛ که همراه پونه در آنجا ساکن شویم،شاید در همین سفر پیشنهادم را مطرح می کردم.

آن شب تا نزدیک صبح در کنار دریا نشستیم و آنقدر بازی های مختلفی مثل پانتومیم و هفت خبیث انجام دادیم که زمان از دستمان در رفت؛دوقلوها را در گهواره مخصوص کنار ساحل آورده بودم،وقتی بیدار شدند آنها هم کمی شن بازی کردند و مثل ما خوشحال بودند!

تقریبا نه ماهشان بود و چهاردست و پا می رفتند،اما آراد می توانست به زور برای چندثانیه بایستاد؛برای هردویشان دریا را نشان می دادم و آنها از دیدن این آبی عظیم روبه رویشان حسابی ذوق کرده بودند!

برایم جالب بود که وقتی به دریا زل می زدند چشمهایشان رنگ دریا را به خود می گرفت،قبلا تست کرده بودم که با لباسهای مختلف رنگ چشمشان کمی تغییر می کند اما اینجا چشمهاشان آبی بیکران دریا را یکجا در خود جا می داد،نمی دانم چرا فکر کردم آیا چشمهای پدرشان هم اینگونه بود؟چشمهایی که تا بودم رنگ خشم به خود داشتند،و در آخرین دیدار بوی دلتنگی و غم می داد.

صبح همگی به خاطر دیرخوابیدن شب گذشته از ظهر شروع شد،ساعت دوازده ظهر بود که به زور چشم باز کردم و باز هم دلم می خواست بخوابم،اما نگران شدم که بچه ها گرسنه بمانند؛برای ناهار قرار شد نازنین و کسری کباب درست کنند؛نازنین کلی از کباب های مخصوص خودش تعریف کرده بود و قرار شد به کمک کسری برایمان درست کند؛واقعا هم خوشمزه شد.

بعد از ناهار اولین خمیازه را پونه کشید و بعد همگی تصمیم گرفتند چرتی بزنند؛من هم آرام و آراد را خواباندم؛اما خودم خواب به چشمم نبود،تصمیم گرفتم کمی در اطراف ویلا راه بروم،قبل از رسیدن به ویلا جنگل زیبایی را دیده بودم که می خواستم در آن قدم بزنم.

قبل از رفتن آهسته به اتاق پونه رفتم،نیمه خواب بود؛در گوشش گفتم که مراقب بچه ها باشد؛من خوابم نمیاد و می رم کمی قدم بزنم،پونه هم سر تکان داد و گفت خیالم راحت باشد.بعدهم از جایش بلند شد و به اتاق من رفت تا کنار بچه ها بخوابد.

از بچه ها که خیالم راحت شد،یک تیشرت سرخوابی یقه باز و یک لگ کوتاه به رنگ مشکی به پا داشتم؛مانتوی جلوبازم را روی اینها پوشیدم و شال بلند سرخابی ام را سرکرده ام،کنار در مشکی بزرگ یک در کوچکتر قرار داشت؛از همانجا بیرون رفتم،بین راه احساس می کردم کسی پشت سرم است اما هربار برگشتم کسی را ندیدم!از راه خاکی که به داخل جنگل کشیده می شد وارد شدم؛یاد کارتون محبوب کودکیم باخانمان افتادم!چقدر دوست داشتم مثل او در یک کلبه جنگلی زندگی کنم!

ویرایش شده در توسط sali25
  • پسندیدم 3
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 82

در میان خیالبافی هایم گم شده بودم و آهسته قدم می زدم،صدای رودخانه ای از دور می آمد و قصد داشتم به سمت رودخانه بروم.نسیم ملایمی میان درختان می وزید و برگها را به رقص می کشاند؛به سمت صدای رودخانه قدم می زدم و شاخه ی کوچکی که روی زمین پیدا کرده بودم هم در دستم بود،رودخانه را از دور دیدم و با اشتیاق به سمت رودخانه که میان جنگل پنهان شده بود دویدم.

آب زلالی جاری بود و چندتا قورباغه کنارش می خواندند،کمی بالاتر یک کنده ی درخت در عرض رودخانه با ارتفاع خیلی کمی بالاتر از سطح آب قرار داشت؛می شد رویش بنشینم و پاهایم را داخل آب بگذارم،به سمت کنده درخت رفتم؛چوبش نم کشیده بود و بوی خوبی می داد،کفشهایم را در آوردم و با احتیاط از کنده درخت بالا رفتم و درست وسط آن، که وسط عرض رودخانه هم می شد نشستم؛پاهایم را آرام در آب گذاشتم و از سرمای آب لذت بردم!

کاش همه کسانی که دوستشان داشتم اینجا بودند،کاش اینجا میعادگاه من و همه عزیزانم بود!مادرم،مهراد،برادرهایم،پدرم که چهره اش را به یاد ندارم،توی دلم دعا کردم و از عزیزانم کمک خواستم؛حس می کردم در این مکان جادویی دعایم بیشتر تاثیر می گذارد!از خدا خواستم تنها نمانم!خواستم مهردادم را ببینم،خواستم یک اتفاق خوب بیافتد!

در فکر و خیال خود بودم که صدای مبهمی از پشت سرم شنیدم،برگشتم تا ببینم که صدا از کجا آمد،اما کنده خیس درخت لیز بود و من از روی کنده پایین افتادم اما در لحظه ی آخر یک دستم را به شاخه ای شکسته ی کنده گرفتم؛همیشه این ارواح عزیز دعایم را اشتباه انعکاس می دهند!

می ترسیدم داخل رودخانه بیافتم و آب من را همراهش ببرد؛سعی کردم دست دیگرم را به کنده بگیرم و بالا بیاییم اما لیزی کنده مانع می شد،صدای خورد شدن شاخه ای که در دستم بود را شنیدم ،چشم بستم و آماده سقوط شدم،اما به جای سقوط به سمت بالا کشیده شدم،با احتیاط چشمهایم را باز کردم و از دیدن مهرزاد در برابرم هین بلندی کشیدم!مهرزاد از بازویم نگه داشته بود!

گفت:فکر کردن و تعجب باشه برای بعد!الان کمک کن بکشمت بالا!

بدون فکر دیگری دست مهرزاد را گرفتم و مهرزاد که روی کنده ایستاده بود سعی کرد من را بالا بکشد اما با صدای شکستن چوب که دوام زیادی نداشت هردو به آب افتادیم!مهرزاد در ثانیه اول با یک دست من را به آغوش کشید و با دست دیگر سعی کرد شاخه ای نزدیک حاشیه رودخانه را بگیرد؛ولی آب سرعت داشت و رودخانه ما را به دنبال خود می کشید،از ترس مهرزاد را در آغوش کشیده بودم و سرم میان سینه اش پنهان بود؛باهر سنگی که در میان راه قرار داشت بالا و پایین می افتادیم و من بی اختیار جیغ می کشیدم!

عاقبت مهرزاد به هر مصیبتی بود یک ریشه درخت که از خاک بیرون زده بود و به داخل رودخانه رسیده بود را گرفت،با کمکش دستم را به ریشه درخت محکم کردم و هردو از آب بیرون آمدیم!

هردو خیس آب بودیم؛شالم را که روی سرم چسبیده بود در آوردم و با فشار دست آب اضافی اش را گرفتم،اما وضع موهایم بدتر بود؛مثل لباس آب موهایم را چلاندم و از خستگی کنار درختی نشستم!مهرزاد هم که قبل از من به یک درخت تکیه زده بود!

ویرایش شده در توسط sali25
  • پسندیدم 3
  • ذوق زده 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 83

چندثانیه ای هردو در بهت اتفاقی که افتاد بودیم؛از این اتفاق خنده ام گرفته بود و سعی داشتم در حضور مهرزاد کنترلش کنم؛دوباره به یاد حضور مهرزاد افتادم و گفتم:نگفتی اینجا چیکار می کنی!؟

مهرزاد خنده ی کوتاهی کرد و گفت:برای نجات خانوم اومده بودم!

گفتم:ممنون!اما چطوره هروقت توی دردسر می افتم تو سبز می شی جلوم؟!موی تو رو که آتیش نزدم من؟!

گفت:چرا!!تو همه وجودم رو آتیش زدی و خبر نداری.

با اخم گفتم:منظور!؟

کمی مکث کرد و گفت:می خواستم باهات حرف بزنم!

گفتم:چی؟!

گفت:می خواستم ببینمت و باهات حرف بزنم!

گفتم:من رو ببینی!؟از کجا می دونستی من کجام؟!اصلا برای چی میخوای من رو ببینی؟بس نیست مهردادم رو گرفتی؟حالا می خوای با حضورت یادآوری کنی که چقدر تنهام؟!

با نگاه غمگینی گفت:تو دوست داری مهرداد رو ببینی؟!

با این حرفش ساکت شدم.به اندازه ی نفس کشیدن دلم می خواست مهرداد را ببینم.

گفت:قول میدم اگه بزاری باهم حرف بزنیم مهرداد رو ببینی!

نگاهش کردم و گفتم:این که مهرداد رو نمی بینیم حقیه که تو از من گرفتی!برای پس گرفتن حقم شرط نذار!

گفت:یعنی دیدن آرام و آراد حق من نیست که تو گرفتی ازم ؟!

با گفتن این حرفش جا خوردم!از اینکه درباره بچه ها می دانست شکه بودم،اما بدتر این بود که حتی اسمشان را هم گفت!با حیرت به چشمهایش زل زدم.

مهرزاد لبخندی زد و گفت:تو که فکر نکردی تمام این مدت ،من مهرزاد کامروا ،بی خبر از حالت بودم ؟

حرفی نزدم؛نفس عمیقی کشیدم و گفتم:از کجا می دونی؟!

گفت:قول بده بزاری حرفهام رو بزنم!آخر حرفهام همه چیز مشخص می شه!

با اینکه دلم نمی خواست حرف شنوی کنم گفتم:فقط به خاطر مهرداد!

گفت:قول میدم بعدش هروقت خواستی مهرداد رو ببینی!

هنوز در بهت اطلاعاتی که داشت بودم،گفتم:بگو!خودم هم کنجکاوم بدونم این تغییر رفتارت چه دلیلی داره!چون جای زخمهایی که به تنم و روحم زدی هنوز یادگاری مونده!

گفت:من به خاطر همه ی بدی هایی که بهت کردم متاسفم!اما هرچقدر بگم نمیتونه لحظه ایش رو جبران کنه!الهه من خیلی  اشتباه کردم؛اما بزرگترین اشتباهم اعتماد بود!اعتماد به کسی که فکر می کردم بدجوری بهش ظلم شده!

ویرایش شده در توسط sali25
  • پسندیدم 3
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 84

پر از سوال و بااخم نگاهش کردم و شروع کرد به تعریف هرچه در دلش می گذشت:وقتی تو برای اولین بار رفتی خونه مهراد تا پرستار ساناز باشی،ساناز پنهانی ازت یه عکس گرفته بود و برام فرستاد و گفت که این پرستار جدیدمونه؛اون روز کلی راجع بهت برام حرف زد و می خواست نظرم رو راجع به تو بدونه؛گفتم دختر خوشگلیه!گفتم عجیبه با این سن کمش اومده برای پرستاری؛ساناز هم برام گفت که چه سرنوشتی داشتی.

از اون به بعد هرشب برام چندتا عکس از تو می فرستاد؛می خواست نظر من رو به سمت تو برگردونه،من هم دیگه به دیدن عکسهای تو عادت کرده بودم،اگه یه شب نمی فرستاد پیگیر می شدم تا ببینم عکست رو،عکسهایی که یهویی و بی خبر گرفته شده بودن و تو رو در حال کار،درحال خندیدن،در حال قدم زدن ،و درحال بافتن موهات نشون می دادن.اون زمان دلم می خواست موهات رو بو کنم،دلم می خواست کنارم باشی تا ببینم همونجوری که تصور می کردم توی بغلم جا می شی یا نه.

نمی گم عاشقت شده بودم ،اما باورت داشتم و بهت فکر می کردم،یه جورایی از همون دور داشتم دلبسته ات می شدم؛ساناز انقدر برام از تو می گفت که بعضی وقتها توی رویاهای دور خودم رو با تو در آینده تصور می کردم،کنار دختری که توی عکسها می شناختم و تعریفش رو از ساناز می شنیدم؛دختری که محکم بود و حرفهای قشنگی به ساناز می زد،دختری که مثل دخترهای دور و برم دنبال ادا و اطفار و پول نبود؛اما نشد اونجوری که باید می شد.

یه شب دیروقت ساناز برام یه عکس فرستاد ،فکر کردم شاید از تو وقتی خوابی باشه،اما عکس رو که باز کردم کل دنیام زیر و رو شد و باورم به تو دلبستگیم به تو تبدیل شد به ناراحتی و تنفر،ساناز یه عکس از تو و برادرم فرستاد که همدیگه رو می بوسیدید!زیر عکس نوشته بود به کسی که لیاقتش رو نداره اگه رو بدی همین می شه!

از اون شب ساناز جز ناراحتی نداشت،درد و دل می کرد باهام و بهم می گفت که چقدر از تو بدش میاد،گفت می خواد بدتر از هرشکل ممکن تورو عذاب بده!اون زمان نفهمیدم منظورش چیه،ساناز خوب بلد بود نقشه بکشه و یک نفر رو هرجور دوست داره شکنجه بده،خوب می دونست چجوری یه بیگناه رو گناهکار جلوه بده؛هرروز از بدی های تو می گفت ،یه بار گفت که می خواد کاری کنه تو و مهراد حتما باهم ازدواج کنید،می گفت کار داره با شماها،همون زمان هم از یه مهمونی برام عکس فرستاد که تو کنار کسری نشسته بودی.نوشته بود بی بندو بارها به کم قانع نمی شن!

فکرم نسبت به تو کاملا برگشته بود،من تورو اصلا ندیده بودم و همه چیز رو از طریق تعریفهای ساناز میدونستم.فکر می کردم شیطان صفتی واقعا و ناراحت بودم که چرا برادرم با همچین دختری ازدواج کرده!

وقتی دیدمت یاد روزهایی افتادم که می خواستم از نزدیک باهات ملاقات کنم،اون روزهایی که می خواستم تست کنم تو بغلی هستی یا نه،که میخواستم موهات رو بو کنم!وقتی دیدمت ،توبغلی بودی و عطر موهات مثل الان دیوونه ام می کرد ،اما ازت متنفر بودم.

با مهراد دعوا کردم و تصمیم گرفتم دیگه نبینمتون،ساناز اما همه این مدت ازتو می گفت،از بدی هات؛از اینکه با مهرداد روبه روش رژه میری تا لجش رو در بیاری!ازا اینکه تحقیرش می کنی!من احمق هم همه چیز رو باور کرده بودم!وقتی خبر دادن مهراد و ساناز مردن،حسابی شکه شدم!

روز قبلش ساناز بهم زنگ زده بود می گفت حس می کنم الهه با پیمان هم سرو سری داره،از خودش برام گفت که چقدر از زندگیش خسته اس و راهی جز مرگ نمی بینه،از غمهاش برام گفت و یه دل سیر گریه کرد؛دلم به حالش می سوخت و تورو شکنجه گر ساناز ناتوان و بی دست و پا می دونستم،از بچگی ساناز رو می شناختم و برای همین بهش اعتماد داشتم!

وقتی خبر مرگ برادرم که اندازه یه دنیا دوستش داشتم رو شنیدم بدجوری بهم ریختم؛می دونستم که رسمه باید با بیوه برادرم ازدواج کنم؛یه زمانی توی رویاهام تورو کنار خودم می دیدم،یه زمانی توی رویاهام با تو بودم و اینبار همه ی رویاهای شیرین گذشته کابوس شده بودن و داشتن واقعی می شدن!

تصمیم گرفتم هرجور شده باهات ازدواج کنم تا زجری که این چندسال به من و ساناز داده بودی رو جبران کنم؛اما من احمق نمی دونستم همه اینها برنامه ساناز بوده،اون خوب مهره ها رو کنار هم چیده بود!می دونست چجوری جلو بره که همه چیز حتی بعد از مرگش هم اونجوری که می خواد پیش بره،اون حتی مرگ خودش رو هم برنامه ریزی کرده بود!

هرچندیه جادویی توی وجودت هست که داشتم کم کم رامت می شدم،داشتم کم کم به حضورت، به صداقتت اعتماد می کردم،باید اعتراف کنم داشتم عاشقت می شدم و این من رو از هرزمانی به تو حریص تر می کرد،یادمه وقتی متین با اون نگاه کثیفش شب مهمونی تورو می دید دلم می خواست بدزدمت و با خودم به جای دوری ببرمت،دلم می خواست توی صندوقچه ای ته دریا اسیرت کنم و جز خودم کسی تورو نداشته باشه که ببینه!

همین احساس باعث شد وقتی پیمان اعتراف دروغینش رو کرد مثل دیوانه ها برخورد کنم،تا زمانی که پیمان توی اعترافش گفت تورو دوست داشته باورم نمی شد اینکار رو کرده باشی!

اما ذهنم رو ساناز آماده کرده بود برای شنیدن این حرف!فکرش رو بکن قبلش از آرمین حرفهای پیمان رو شنیدم ،بعد تو رو با کسری دیدم و دوباره اعتراف نامه پیمان رو توی کلانتری خوندم،دیگه خون جلوی چشمم رو گرفته بود و حس عشق و نفرت و انتقام در کنار هم از من یه مجنون تمام عیار ساخت!

نمی تونستم تحمل کنم مردی نگاهت کنه؛نمی تونستم تحمل کنم با کسی غیرازمن باشی و از طرفی خودم هم باورت نداشتم،برای همین تصمیم گرفتم هرجور شده یادت بدم که با وفا باشی!که با تنبیه و شکنجه تورو عاشق خودم کنم و وادارت کنم من رو نه تنها به عنوان همسرت بپذیری که بهم وفادار هم باشی!

حالا می تونم بفهمم چه احمقی بودم،وقتی که ترکم کردی تصمیم داشتم هرجور شده برگردونمت حتی به زور پلیس و تهدید!حتی با اذیت کردن کسری،اینکه می دونستم با کسری هستی،کسری می بینه زن من رو اما من زنم رو نمی بینم دیوونم می کرد؛می خواستم از کسری شکایت کنم و بر گردونمت و کاری کنم که از جات تکون نخوری،اما قبل از اینکه کاری کنم ،خدا به دادم رسید.

توی خونه نشسته بودم که در رو زدن و مهناز اوم،خودم خواسته بودم بیاد جای پونه وایسته؛مهناز که اومد دیدم چشمهاش گریونه!میون هق هقاش هم یه چیزهای نامفهومی میگفت؛تشر اومدم بهش که درست حرف بزنه و بگه چرا گریه می کنه؛همه اش می گفت خدا من رو ببخشه!گفتم برا چی؟!چیکار کردی مگه!؟گفت آخه من پشت این دختر بی پناه رو خالی کردم!شما یه آدم اشتباهی رو دارید شکنجه می کنید،گفتم درست برام تعریف کن،چی می دونی که من بی خبرم!مهناز نشست و برام گفت که تو هیچ وقت با کسری نبودی؛گفت تو هیچ وقت نمی خواستی به کسری فکر کنی و فقط عاشق برادرم شده بودی!

حتی دیده بود یه زمانهایی توی اتاقت بیدار می گشتی و می خواستی این عشق رو از خودت جدا کنی اما وقتی فهمیدی ساناز راضیه تو هم راضی شدی؛گفت به خاطر اینکه ساناز رو خیلی دوست داشته از تو بدش میومده!چون حس می کرده ساناز به اجبار لاله خانم راضی به این وصلت شده بوده و تو رو مقصر اصلی می دونسته!

برام تعریف کرد تو هیچوقت مسیرت رو اشتباه نرفته بودی،گفت که هیچوقت باور نمی کنه که تو با پیمان رابطه داشته باشی!می گفت تا آخرین لحظه ها تو وفادار به مهراد بودی و حتی بعد از مرگ هم وفادار موندی.

اما بعد برام داستانی رو گفت که هیچکس نمی دونست!داستانی که نمی خوام جز تو هم کسی بدونه!پیمان که از خیلی وقت پیش راننده ساناز بوده ،یه روز به عشقی که نسبت به ساناز داشته اعتراف می کنه؛ساناز هیچوقت عاشق پیمان نبوده اما وقتی می شنوه یه نفر هست که حاضره از سردیوانگی و عاشقی هرکاری بکنه خوشحال می شه.

وعده های بیخودی به پیمان می ده و کم کم پیمان مثل سگ بارگاهش مطیع و وفادار می شه،بعد از مریضیش وقتی می بینه تو با مهراد خوشی ،تصمیم میگیره پیمان رو اغوا کنه!مهناز می گفت پیمان هیچوقت به روی خودش نمی آورد اما من می دونستم با ساناز سر و سری داره،اینها رو برام تعریف کرد و بعد گفت وقتی فهمیده پیمان مقصر اصلی بوده ،فکر کرده شاید خودش از سر کینه این کار رو کرده تا هم ساناز رو راحت کنه و هم مهراد رو از تو بگیره!

اما من بعد از اینکه این حرفها رو ازش شنیدم رفتم سراغ پیمان!بهش گفتم می دونم تو عاشق ساناز بودی،من دفتر خاطرات ساناز رو پیدا کردم و توی اون نوشته بود ساناز که تو عاشقشی!چندباری توی صورت خودش زد و ناله کرد و هی می گفت من کشتم،من عشقم رو کشتم؛فهمیدم خیلی وقته داره با خودش به خاطر مرگ ساناز کلنجار میره!

این که گفته بوده به خاطر عشقش به تو هم اونها رو کشته چیزی بود که ساناز بهش گفته بود!این نقشه ساناز بود که پیمان از ایران بره و بعد توی فرانسه گم و گور بشه،چندوقت که گذشت زنگ بزنه به من و بگه من عاشق الهه بودم قرار بود الهه هم با من بیاد پاریس؛اما پیمان زودتر دستگیر شد و باز هم توی زمان دستگیری همون حرفی که ساناز گفته بود رو زد که با بلوفی که من زدم براش و حال روحی خرابی که از مرگ ساناز داشت، دست خودش را رو کرد!

  • پسندیدم 3
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 85

حرفهای مهرزاد مثل یه وعده غذای سنگین غیرقابل هضم بود.توی ذهنم داشتم روزها رو کنار هم می گذاشتم،داشتم همه چیز رو کنار هم می چیدم و هنوز باورش برام سخت بود؛اصلا چطور ممکن بود سانازی که خیلی به من محبت داشت اینکارها رو کنه؟!پس اون نامه چی بود که برام گذاشته بود؟اینها همه نقشه بود؟

مگه میشه یه نفر اونم یه آدمی که دستشویی رفتنش هم به کمک دیگرانه این همه نقشه بریزه و اینهمه زندگی رو نابود کنه؟!حس کردم من هم مثل مهرزاد به آدم اشتباهی اعتماد کردم؛من به ساناز اعتماد داشتم در حالی که بارها از مهراد و لاله خانم شنیده بودم که ساناز دورو داره!شنیده بودم که میگفتن به ساناز اعتماد نکنم،یادم اومد چقدر لاله خانم بهم می گفت با بچه حیاط اصلی نباشم تا ساناز من رو نبینه و حسودی کنه؛یادم اومد چقدر مهراد تاکید داشت که ساناز رو نشناختم !

راست می گفتی مهراد!ای کاش هیچوقت این روی ساناز رو نمی شناختم!ای کاش اعتماد نمی کردم!من ساده بودم و صادقانه برخورد کردم؛اما اون....به قول خود ساناز حسادت از آدمها هیولا می سازه ...مغزم از هجوم اطلاعاتی که توی چنددقیقه مهرزاد داده بود درد می کرد.

مهرزاد بعد از اینکه مکث کرد و حرفهاش رو دوباره توی ذهنش کنار هم چید،روبه رویم زانو زد و گفت:

الهه !من خیلی فکر کردم به روزهایی که جز کابوس برات نساختم! تو خودت عزادار رفتن و تنهایی بودی!تو نیاز داشتی به حمایت و توی اون روزهای سخت من تنهات گذاشتم؛من شکنجه گرت شدم،نمی گم بهم حق بده،اما بدون اون روزها برای منم شکنجه بزرگی بود!

من به آدمهای اشتباهی اعتماد کردم،و به برادر خودم اعتماد نکردم،به انتخاب برادرم اعتماد نکردم!خواهش می کنم من رو ببخش،تو نمی دونی توی این چندماه که نیستی چقدر حالم خراب بوده!نمی دونی چه سخته یادآوری همه روزهای بدی که برات ساختم؛یادآوری روزهایی که با هرضربه به تو خودم هزار بار می شکستم و برای شکنجه خودم ،برای خورد شدن بیشتر خودم ضربه های بدتری به تو می زدم.

مهرزاد بعد از گفتن این حرفها مکثی کرد،دوباره جملات رو کنار هم چید،انگار می خواست حرفی بزنه که نسبت به گفتنش مردد بود؛اما بالاخره تصمیم گرفت و گفت:الهه!می دونم تو از من جز غم و رنج ندیدی!می دونم بدی های من با هیچ کار خوبی جبران نمی شه.اما الهه!نمی شه برگردی !؟نمی شه بزاری من روزهای رفته رو از ذهنت پاک کنم،خاطرات نو برات بسازم و مرهم باشم روی زخم تنهاییت؟!یا تو مرهم باشی روی زخم تنهایی من؟نمی شه برگردی الهه؟

از حرفی که زد ،از التماسش،از درخواست زیادی که داشت تعجب کردم!از دیدن چشمهای خیسش که امروز دیگه سرد و یخی نبودن چشمهای خودمم بارونی شد،بین بغض و گریه گفتم:نمی تونم باورت کنم مهرزاد!نمی تونم این مهرزاد جدید رو باور کنم!مردی که تا دیروز زیر شکنجه هاش خورد شدم ؛ امروز برای برگشتنم التماس می کنه!؟خیلی سخته پذیرفتنش!

ویرایش شده در توسط sali25
  • پسندیدم 3
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 86

آرام به سمتم اومد و با یک دست قطرات اشک روی صورتم را پاک کرد و گفت:الهه!به روح برادرم قسم می خورم با آزار تو بیشتر خودم آزار می دیدم!با هربار سیلی که به تو زدم خودم هزاربار جگرم سوخت؛هرضربه ای که به تو زدم قلبم دوبرابر دردی که به تو وارد می کردم درد می گرفت و سرتاسر وجودم رو نفرت از خودم می ساخت؛من تورو شکنجه می کردم و خوب می دونستم در واقعیت این ضربه هاییه که به روح خودم وارد می کنم!چون فکر می کردم ساده لوحم که عاشق تو شدم!

اما من احمق بودم؛من همه معصومیت تورو می دیدم و فکر می کردم تو نقاب معصومیت به چهره داری!از حرفهای ساناز این جور برداشت کرده بودم که بی بندوباری! الهه من جز بدی نداشتم برات!بزار یکبار دیگه فرصت داشته باشم که خوبی کنم!

من خیلی عوض شدم؛رفتن تو عوض کرد من رو!دیدن مادری که به خاطر بچه اش حاضره جرعه جرعه درد رو سر بکشه  ،دیدن مادری که به خاطر بچه اش حاضر شد پا روی دلش بزاره و با همه دلتنگی بره و به دیدن دورادور بچه اش قانع بشه من رو تغییر داد!به من احمق فهموند زندگی اون لجنزاری که داخلش دست و پا می زدم نیست!فهموند عشق اتفاقیه که تا ابد جریان داره،که همه زنها شبیه دخترهایی که تا قبل از آشنایی با تو می شناختم نیستن،تو باعشقت به مهراد و مهرداد به من این رو یاد دادی!کاش می شد ذره ای از عشق مهراد رو به من بدی؛کاش میشد برگردی!

دروغ بود اگه بگم دلم نرم نشده!یک جورهایی از وقتی آخرین بار در آن باغ و مهمانی نحس دیدمش از فکرم بیرون نمی رفت و همون روز فهمیدم حال و روز قلبم در حال تغییره! اما اون اطلاعاتی داشت که برام عجیب بود؛سوالاتی برام ایجاد کرده بود و این سوالا مانع از فکر کردن می شد؛این که من مهرداد رو دورادور می دیدم از کجا می دونست؟!برام خیلی سوال ایجاد کرده بود.هنوز برای برگشتن کنارش یا ادامه همین وضعیتم نیاز به فکر داشتم؛اما دلم می خواست جواب سوالام رو بگیرم.

لحظه ای سکوت کردم که آرامش بگیره و خودم هم جلوی گریه ام رو بگیرم.

گفتم:مهرزاد!تو از کجا می دونی اینها رو؟خواهش می کنم توضیح بده!بزار فکرم خالی بشه از سوال که راجع به برگشت فکر کنم!

مهرزاد نگاهی به من کرد و انگار موضوع جالبی رو به یاد آورده باشه چشمهاش حالت جدیدی پیدا کرد!مثل بچه ها که از اتفاقی ذوق می کنن؛انگار فهمیده بود ته جواب من می تونه مثبت باشه،انگار یه روزنه امید براش باز شده بود.

با لبخند گفت:من مهرزاد کامروام الهه!

با اخم نگاهش کردم و گفتم:آقای مهرزاد کامروا لازم نیست این موضوع رو تکرار کنی!من اسم و فامیل شما و همه خاندانتون رو از بر شدم دیگه،فقط سوالم رو جواب بده!

خنده ی کوتاهی کرد و گفت:وقتی که رفتی من احساسهای مختلفی رو تجربه کردم؛اول خشمگین شدم،می خواستم بیام سراغت که مهناز اون حرفها رو زد و حقیقت رو فهمیدم؛احساس بعدی عذاب وجدان بود!تصمیم داشتم راحتت بزارم،باخودم سرجنگ داشتم بین دزدیدن تو و بی خبرماندن از تو!آخر سر تصمیم گرفتم یه مدت بی خبرباشم ازت که فکر پس گرفتنت به سرم نزنه،چون هنوز آدم نشده بودم.هرچند هرشب و هر روزم به این فکر گذشت که تو کجایی و چیکار می کنی!؟

هربار دعا می کردم حالت خوب باشه،اما یه شب کسری بهم زنگ زد!یادم بود آخرین بار با کسری دعوای خیلی بدی داشتم،رفته بودم دم خونه اشون،اون من رو به داخل راه داده بود و چون بهم جواب این سوال که  تو کجایی رو نداد ، کل زندگیش رو شکستم و با دست خونی از خونه کسری بیرون زدم!برای همین اینکه کسری بهم زنگ بزنه نوید یه خبر از تو رو داشت،بعد از اینکه باهاش حرف زدم یادم نمیاد چطوری خودم رو به بیمارستان رسوندم!

حرفهای کسری هنوز برام سنگین بود و من داشتم با خودم تکرارشون می کردم،باورم نمی شد که دارم پدر می شم!اما بدتر از همه نگران حال تو بودم،چون گفت حالت خیلی بده و باید عمل بشی!اصلا برای اینکه نیاز به رضایت من داشت عمل بهم زنگ زد؛وقتی رسیدم اونجا،تو بیهوش بودی؛اومدم بالای سرت،نگات که کردم زانوهام از دیدنت خم شد!دلم پربود از عشق به تو،دلم پر بود از خواستنت!

روی تخت بیمارستان با یه شکم بزرگ بیهوش افتاده بودی،کسری و پونه از دیدن حال و روزم تعجب کردن!انگار باور این که من گریه کنم به خاطر تو  سخت بود براشون!یادمه یه ناله خفیفی می کردی.اومدم بالاسرت،پیشونیت رو بوسیدم و گفتم نگران نباشی چون کنارتم!می گفتی تنهام نزار و من از ته دل می خواستم تا ابد کنارت باشم،از اتاق عمل که برگشتی بیرون،بازم بیهوش بودی،اون روزها برام مثل کابوس گذشت،هرثانیه چشمم به تو بود که حالت خوب بشه.که چشم باز کنی،اما می دونستم وقتی چشم بازکردی نباید اونجا باشم!نباید خودم رو بهت تحمیل می کردم،که بترسی از تهدیدم،فکر کنی می خوام بچه ها رو ازت بگیرم!

یادمه اولین بار خودم جفتشون رو بغل کردم!حس پدر شدن ،اون هم پدر بچه های تو شدن برام تازه و دلنشین بود!دلم میخواست تا ابد کنار شما باشم،اما می دونستم اشتباهه،تا به هوش بیای کنارت بودم و بعد از پیشت رفتم تا من رو نبینی!

پس مهرادی که من فکر می کردم در رویاها می بینم ،کسی که اون چندروز بیهوشی کنارش بودم مهرزاد بود!!چه سخته باورش!اما هرچیزی که می گفت رو یادم بود دقیق!

گفتم:خب وقتی اینقدر پشیمون شدی چرا مهرداد رو برام نیاوردی؟

سرش رو پایین انداخت و گفت:برای اینکه فکر می کردم این دستاویزی برای برگشت تو باشه!چون فکر می کردم اگه مهرداد رو برگردونم تو دیگه هیچوقت حاضر به بازگشت نمی شی!این خودخواهی من بود.اما نمی خواستم بپذیرم که تو رو نداشته باشم!من عاشقت شدم الهه!با حضور مهرداد می تونستم وقتهایی که برای دیدن مهراد با خانم رازقی هماهنگ می کردی ببینمت،خودم از خانم رازقی خواستم باهات هماهنگ کنه؛خودم خواستم که دورادور ببینمت!داخل ماشین می نشستم و به تو که دزدکی پسرت رو نگاه می کردی زل می زدم!

ویرایش شده در توسط sali25
  • پسندیدم 3
  • ذوق زده 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 87

نگاهش کردم،از چشمهاش می تونستم عاشقی رو بفهمم!می تونستم توی چشمهای روشنش که حالا با انبوه درختهای جنگل سبز شده بود،برق عاشقی که توی چشمهای رنگ شب مهراد برای اولین بار دیدم رو ببینم!

ادامه داد:بعد از اینکه از بیمارستان رفتم با کسری حرف زدم،بهش گفتم چقدر پشیمونم؛گفتم چقدر اشتباه کردم!کسری خیلی بامعرفته که حرفهام رو باور کرد،که همه بدیهام رو از یاد برد!دستم رو گرفت و گفت هرکار بتونه برام می کنه،اما نباید دیگه تو آسیبی ببینی!قبول کردم.گفت بزار یه مدت بگذره،تا تو آروم بگیری و هردو از گذشته فاصله گرفته باشیم.

از حرفهاش می خواستم شاخ در بیارم!منتظر بودم کسری رو ببینم و بدجوری حسابش رو برسم.گفتم:پونه هم در جریان بود؟!

گفت:آره.هرماه به پونه حقوق قبلی رو می دادم،اون قبول نمی کرد ولی من می گفتم تو داری از زن و بچه من مراقبت می کنی!می گفت الهه مثل دخترم می مونه!اما من دلم راضی نمی شد،می خواستم کمبودی برات ایجاد نشه.

زیرلب گفتم:فقط این دوتا رو من ببینم!

مهرزاد لبخندی زد و گفت:اون دوتا بی تقصیرن،گناهی ندارن که!

گفتم:چندماهه من رو اسگل خودشون کردن،کم گناهی نیست!

خندید اما بعد نگاهی به اطراف کرد!ناخودآگاه من هم نگاهی کرد و از یادآوری جنگل و غروب ترسیدم،گفتم:شب شد!حتما الان همه نگرانم شدن!

مهرزاد گفت:نترس!من کنارتم،می رسونمت ویلا!

یاد یه سوال دیگه افتادم و گفتم:از کجا می دونستی اینجام؟

همونطور که از جا بلند می شد گفت:خودم از کسری خواستم که شما رو بیاره اینجا!می خواستم باهات حرف بزنم!بعد از اینکه داخل اون مهمونی کذایی دیدمت مطمئن شدم که باید برگردونمت،اون شب از حرفهایی که زدی به متین،یه جورایی امیدوار شدم به برگشتنت،امیدوار شدم که شاید بشه برگردی.که باید التماست کنم برگردی!از کسری خواستم یه جوری به این سفر راضیت کنه،اول کسری می خواست برید ویلای خودش اما من خواستم ویلای خودم بمونید،زن و بچه من کجا برن جز ویلای خودشون!؟اینجوری حس می کردم یه جورایی خونه خودمی!

گفتم:یعنی...خودت کجا بودی؟!

گفت:ویلای کسری!خیلی دور نیست.

آهسته گفتم:مهردادم ؟!

گفت:مهرداد و مهناز و خانم رازقی هم اومدن.

ناخودآگاه لبخند زدم،نگاهم کرد و گفت:این اولین خنده ای بود که من به لبات آوردم!

گفتم:هنوز من تصمیمی نگرفتم!

گفت:کاری با این نداشتم،دارم هرخندهای که به لبت میارم رو برای خودم می شمرم!

دوباره خندیدم و گفت:این هم دومیش.

از کارش حرصم گرفت اما دیگه وقت بحث کردن نداشتم،حالا دیگه کاملا هوا تاریک شده بود،مهرزاد گفت:راه رودخونه رو ادامه بدیم که به ساحل برسیم،بهتر از اینه که راه قبلی رو برگردیم،تاریکه و بین درختها گم می شیم.

سرم رو تکون دادم و با هم راه افتادیم،با فاصله ازش راه می رفتم،پاهام برهنه بود و کفشهام که روی کنده درخت گذاشته بودم رو آب برده بود؛با احتیاط زیر پام رو نگاه می کردم و قدم برمی داشتم،خوف عجیبی داشت جنگل اما حضور مهرزاد باعث می شد نترسم!عجیب بود که دیگه مثل قبل ازش نمی ترسیدم.،بلکه کنارش احساس امنیت داشتم!

ویرایش شده در توسط sali25
  • پسندیدم 3
  • باحال بود 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

89

درحاشیه رودخانه در حال قدم زدن بودیم سکوت بینمان بود،هرچند حرفهای زیادی برای گفتن داشتیم ،اما هضم کردن اطلاعات قبلی زمان می خواست؛مهرزاد کنارم راه می رفت و حواسش به من بود؛صدای زوزه ی سگی از میون جنگل ناخودآگاه حواسم را پرت کرد و از جا پریدم ،لحظه ای از نگاه کردن به زیر پایم غافل شدم و دقیقا روی یک شاخه شکسته پام رو زمین گذاشتم و از درد ناله کردم.

مهرزاد با نگرانی بهم نزدیک شد و گفت:چی شد الهه؟چی شد؟

گفتم:پام!پام!

نگاهی به پای مجروحم کرد و گفت:چرا نگفتی پا برهنه ای!؟

گفتم:یعنی تو ندیدی؟!

گفت:نه!حواسم به خودت بود !

گفتم:پاهام رو فاکتور گرفتی؟!

گفت:منظورم صورتته!حالا می تونی راه بیای؟!

گفتم:آره!می تونم!

اما با قدم اول ناله ام بلند شد،پام از برخورد با زمین می سوخت،دست به کمر نگاهم کرد و گفت:اینهمه تغییر کردی،سه تا بچه آوردی و هنوز لجبازی!

این رو گفت و به سمت من اومد،روبه روم خم شد و من رو روی کولش سوار کرد،با اصرار گفتم:نه! منو بزار زمین!بزارم زمین خودم راه بیام!

گفت:مهرزاد کامروا تو رو از جا بلند کرده!می دونی یعنی چی سواری گرفتن از یه کامروا!؟

پوفی کردم و گفتم:اینهمه تغییر کردی هنوز مغرور و متکبری!کشتی مارو کامروا!

خندید و گفت:دیگه از پایه که نمی تونم خودم رو عوض کنم!در یه حدی توان داشتم!

گفتم:یکم تندتر برو لطفا!الان همه نگرانم شدن!

نفس عمیقی کشید و گفت:چشم !اطاعت میشه!

بعد من رو کمی بالاتر کشید و گفت:سه تا بچه آوردی این چه وضعشه که اندازه پشه هم وزن نداری تو!

گفتم:سه تا بچه به دنیا آوردم ،نخوردمشون که !

خندید و تا نزدیک ساحل باهم بحث کردیم و به جان هم غر زدیم!

  • پسندیدم 3
  • باحال بود 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

90

یک جاده کوچک از کنار ساحل شروع می شد و به جاده ی اصلی می رسید،با رسیدن به جاده اصلی که مهرزاد راهش را بلد بود خیلی زود به ویلا رسیدیم.روبه روی در ویلا پونه و کسری با نگرانی قدم می زدند،پونه با دیدن من سیلی آرامی به گوشش زد و گفت:خدا مرگم بده خانوم!چی شده ؟!

کسری رو به مهرزاد گفت:چیکارش کردی؟!

مهرزاد گفت:جونش رو نجات دادم!

خطاب به پونه گفتم:من خوبم!پام به یه شاخه شکسته گرفت زخمی شد،نمی تونستم راه برم!

پونه گفت: خانم چرا مثل موشه آبکشیده شدی ؟! آقا شما چرا؟خانم کفشهات کجاست ؟

گفتم:صبرداشته باش پونه!من با تو و کسری کار دارم!

پونه با این حرفم نگاهی به کسری انداخت و هردو سعی کردند نگاه از من بگیرند!

تا داخل خانه بر پشت مهرزاد سوار بودم و بعد مهرزاد روی مبل پیاده ام کرد،نازنین و سیمین که آراد و آرام رو در بغل داشتند از دیدن صحنه هاج و واج ما رو نگاه می کردن؛سیمین گفت:الهه!خوبی!؟

بعد رو به مهرزاد گفت:سلام آقای کامروا!شما خوبید؟

نازنین گفت:چرا هردوتون خیس خالی شدین؟

مهرزاد گفت:الهه نشسته بود روی یه تنه ی  پوسیده درخت وسط رودخونه،لیز خورد،خواستم بگیرمش که تنه درخت شکست و هردو به آب افتادیم!

نازنین گفت:چه شانسی آوردید!

پونه با نگرانی گفت:خانم چرا مراقب نیستید؟

چشمم رو نازک کردم و نگاهی به پونه و کسری که کنار هم بودند انداختم،هردو قدمی به عقب رفتند.

آرام که بغل نازنین بود و نزدیک به مهرزاد،چنگی به بازوی مهرزاد انداخت و با خنده گفت:با...بااا!

این بار چشم هایم گشادتر از قبل شد!حتی این دوتا وروجک هم مهرزاد را می شناختند!انگار فقط من از ماجرا بی خبر مانده بودم!

گفتم:واقعا که!از کوچیک تا بزرگتون من رو دست انداختید!

پونه گفت:خانم به خدا من می خواستم برات تعریف کنم!اما کسری نذاشت!

کسری گفت:پونه!چرا من رو می فروشی!؟خودت گفتی خوبه که بچه ها از همون اول باباشون رو ببینن!

مهرزاد اشاره ای کرد که حرفی راجع به این موضوع نزده است،اما پونه متوجه نشد و گفت:من گفتم خانم رازقی مربی خوبی بوده،حالا هم که خانم محمدی میاد کنارش بهتره،این جوری بچه ها هم باباشون رو می بینن هم مامانشون!

گفتم:یعنی چی؟من نمی فهمم!خانم رازقی کجای قصه است؟

کسری گفت:خب این مدت که بچه ها رو به پرستار سپرده بودی،خانم رازقی و خانم محمدی باهم نگه اشون میداشتن!

پونه آهسته گفت:خونه خودتون!

با حرص به کسری نگاه کردم و گفتم:من به تو اعتماد کرده بودم!

کسری گفت:خب من ...خب ....

مهرزاد کنارم نشست و گفت:خواهش می کنم بقیه رو بخاطر من سرزنش نکن!کسری بهم گفت می خوای برای بچه ها پرستار بگیری،دیدم فرصت خوبیه که بچه ها رو ببینم  و کنارم باشن!برای همین از خانم رازقی کمک خواستم و اون هم خانم محمدی رو معرفی کرد.قرار شد دوقلوها بیان خونه خودمون که سه نفری مراقبشون باشیم!

مکثی کردم و یاد مهردادم افتادم،یعنی او هم بچه ها رو دیده بود.گفتم:مهرداد ...

مهرزاد گفت:آره !اون حسابی از اینکه برادر بزرگتر شده خوشحاله!فقط دلش برای مامانش تنگ شده !

حرفی نزدم!مغزم از این حجم اطلاعات درد می کرد!بعد از یک سکوت طولانی از جا بلند شدم و لنگان لنگان به سمت اتاق رفتم.

پونه گفت:کجا میری خانم؟!

گفتم:یکم می خوام تنها باشم!

از پله ها بالا رفتم و خودم رو به تخت رسوندم،سرم رو به بالش فشار دادم و بی اختیار گریه کردم،نمی دونستم چرا گریه می کنم!این بار دلیل گریه ام رو درست نمی فهمیدم!دلتنگی،خوشحالی،غم،یا حتی خشم! اما هرچه که بود چند دقیقه ای به گریه گذشت.

  • پسندیدم 3
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

91

صدای در اتاق را که شنیدم حرفی نزدم،می خواستم فریاد بکشم می خوام تنها باشم اما دلم نیومد به کسی بی احترامی کنم!

کسری با لبخندی محزون داخل اتاق شد و رو به رویم نشست،نگاهش کردم،نمی دونستم چی بگم!خودش گفت:می دونم الهه!من کامل درکت می کنم که چقدر همه چیز برات یکدفعه ای شده!قصد من جز خیر نبوده!

گفتم:می دونم کسری!اما نمی دونم چرا گریه می کنم!

گفت:چون شکه شدی!چون از اتفاقای دوروبرت هیجان زده شدی! هرکسی توی چندساعت این حجم از اطلاعات رو دریافت کنه همین می شه!

نگاهش کردم و گفتم:همه این مدت مهرزاد از من خبر داشته اما مثل گذشته برای اسیر کردنم نیومده!این عجیب نیست؟

گفت:نه !عجیب نیست الهه!تو آیینه صداقتی!تو مثل آب روونی که وجود بقیه آدمها رو هم شستشو می ده! مهرزاد فقط از چشمه صداقت تو با خبر شد! همین!خدا شاهده الهه اگر اون روز توی بیمارستان حالت بد نبود زنگ نمی زدم بهش که بیاد!

برای به دنیا اومدن بچه ها باید عمل می شدی؛فرصت فکر کردن نبود،خودت هم درحالتی نبودی که ازت سوال بپرسم و تصمیم درستی بگیری!برای همین زنگ زدم به مهرزاد؛آخرین دفعه که دیده بودمش با دست خونی و چشمهای گریون از خشم و رنج ،خونه ام رو ترک کرد،زنگ که زدم انگار منتظر یه خبر از تو بود!تا گفتم بهش حالت خوب نیست؛اومد بیمارستان!

با همون لباسهای ورزشی که توی خونه تنش بود اومد!اگه اونجا نبودم و حالش رو نمی دیدم مثل تو باورم نمی شد؛مثل تو برام عجیب می شد؛اما من دیدم این مرد که از نظر همه محکمه چطور زانوهاش خم شد و نشست،دیدم چطور برای تو گریه می کرد!دیدم تمام مدتی که بیهوش بودی چطوری چشم ازت برنداشت و کنارت موند!

باور کن الهه من می خواستم بعد از این که بچه ها رو دنیا آوردی بهت کمک کنم از ایران بری،!تا یه جای دیگه از دنیا زندگی آرومی داشته باشی؛اما مهرزاد همه چیز رو عوض کرد!مهرزاد با عوض شدنش نظر و تصمیم من رو تغییر داد،بزار راستش رو بگم؛توی ذهنم هنوز امید داشتم که مهرزاد طلاقت بده و باهات یه زندگی خوب شروع کنم!

دیدن مهرزاد من رو به خودم آورد،انگار داشتم غرق می شدم توی گرداب نامردی و بی معرفتی، اما وقتی دیدمش یاد مهراد افتادم!یاد اینکه این آدم،این مرد از هرکسی به تو رواتره،اون پدر بچه هات بود،همسر قانونیت بود و فهمیده بودم که عاشقته!

با خودم گفتم اگه قسمت این بوده که من تو رو نداشته باشم،حتما یه حکمتی پشت ماجراست؛شاید دعای یه عاشقی مثل مهرزاد! از اون روز تمام سعیم این شد که به مهرزاد کمک کنم؛می دونستم این کار به نفع تو هم هست؛همیشه آدمها از هیجان و احساسات تصمیم اشتباه می گیرن،اما گفتم اینبار مثل یه برادر بزرگتر جای تو فکر کنم و به صلاحت یه کاری انجام بدم!

فکر نکن نمی تونی چیزی رو تغییر بدی،مهرزاد می دونه تو هم بدون،که هرتصمیمی بگیری ،هرفکری داشته باشی همون اجرا می شه!اگه بگی من نمی خوام مهرزاد رو ببینم،من میخوام تنها بمونم،من خودم کنارت می ایستم و ازت حمایت میکنم؛اما می دونم تو دلت بزرگه الهه!می دونم چه شجاعتی داری توی بخشیدن آدمها؛برای همین اگه نظر من رو بخوای،یه فرصت دیگه به مهرزاد بده!

خداشاهده،به روح پدرم اگه کوچکترین اشتباهی کنه،دیگه نمی زارم دستش بهت برسه؛تو دیگه عین خواهرم شدی الهه! نمی زارم کسی به خواهر کوچیکم چپ نگاه کنه!

لبخندی زدم،می دونستم خیلی وقته کسری مثل خواهر باهام برخورد می کنه!می دونستم سعی کرده و تونسته احساسش رو تغییر بده یا شاید کنترلش کنه!همه حرفهاش رو باور می کردم!همه حرفهاش مستقیم به قلبم نفوذ می کرد و مثل برادر بزرگتر هرچی می گفت بهش اعتماد داشتم.

گفتم:من که رفتم برای خودم نرفتم کسری!تو شاهد بودی که به خاطر مهرداد رفتم؛دیدی که چه حالی داشتم! مطمئنم اگه باردار نمی شدم،اگه نمی فهمیدم همون روزها که باردارم از افسردگی و غم زندگیم تموم می شد! اما می ترسم برگشتنم به مهرداد آسیب بزنه! اصلا این مدت که نبودم رو چجوری توضیح بدم؟

کسری گفت:مهرزاد بهش گفته که تو رفتی مسافرت و یه روزی برمی گردی!

گفتم:اگه پرسید چرا من رو نبردی چی بگم؟اصلا مهرزاد رو چجوری باور کنم!نه اینکه باورش نداشته باشم،نه اینکه دلم از سنگ باشه و الان نرم نشده باشم کسری!اما...اما هنوز یه جوریم!یه جوری که انگار دارم خواب می بینم!

کسری گفت:بیا یه کاری کنیم !این یه هفته ای که شمال هستیم،بزار مهرزاد هم کنارمون باشه!باهاش حرف بزن.کنارش باش؛فکر کن یه مدت قراره نقش زن و شوهرهای واقعی رو بازی کنید!کنارش باش،دوباره بشناسش !تو اینقدر بزرگ شدی که آدمها رو خوب بشناسی.من و بقیه هم رفتارش رو می بینیم،این یه هفته رو صبر کن؛بعد تصمیم بگیر؛یه جورایی دوره ی  آزمایشی باشه این یه هفته !

گفتم:پس مهردادم چی؟اگه آخر یه هفته گفتم نه ،اونوقت بچه ام دوباره ضربه می خوره!

گفت:این با من!خودم می رم با مهرزاد حرف می زنم!اصلا خودش گفت که هرتصمیمی الهه بگیره فرقی نمی کنه،می تونه مهرداد رو هروقت خواست ببینه!اما خب هنوز راضی به رفتن مهرداد نشد!البته درکش می کنم بخواد تلاشش برای آوردن تو رو به هرشکلی انجام بده!

گفتم:یعنی اینکه از بچه ام به عنوان اهرم فشار استفاده کنه درسته؟

گفت:نه درست نیست!نمی گم درسته اما مگه ما آدمها چقدر ظرفیت خوب بودن داریم الهه!؟شاید هرکس دیگه ای هم جای مهرزاد باشه به عنوان آخرین امیدش همین کار رو کنه!

حرفی نزدم،کسری گفت:به این فکر کن که مهرزاد توی این مدت می تونسته ازتو به خاطر ترک خونه،و بدتر از اون پنهان کردن بچه هاش شکایت کنه،اما هیچوقت این کار رو نکرده!به این فکر کن که آراد و آرام رو چقدر دوست داره و بخاطر تو حاضر شده از دیدن همیشگیشون دست بکشه!الهه من مهرزاد رو می شناسم!آدمی نیست که به این سادگی ها پا روی غرورش بزاره و بیاد برای عذر خواهی؛این یعنی هیچکدوم از کاراش فیلم نیست!براش کاری نداره بخواد بچه ها رو بگیره و تورو به زور ببره سرزندگیش!باور کن هیچکاری براش نداره! اما می خواد خودت تصمیم بگیری!به خاطر من بهش فرصت بده!!

کمی به حرفهای کسری که همشون منطقی می اومد فکر کردم و گفتم:باشه!اما قبلش باید این یه هفته آزمایشی بگذره و بعد من تصمیم قطعی رو بگم!

اما من تصمیم قطعی رو یه جایی ته قلبم گرفته بودم!شاید از همون شب مهمونی متین که دیدمش ته دلم یه دختر تنها دعا می کرد ،کاش دوباره مهرزاد برگرده و این بار حرفهاش رو بشنوه!می خواستم نه تنها به مهرزاد که به خودم فرصت بدم،فقط نمی خواستم مهرزاد رو خیلی زود خوشحال کنم از شنیدن این حرف!می خواستم کمی از بلاتکلیفی و این دوره آزمایشی عذاب بکشه !

کسری با خوشحالی گفت:پس من برم به مهرزاد بگم!

سرم رو تکون دادم و لبخند زدم.

  • پسندیدم 3
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 92

کسری که رفت به ثانیه نکشید پونه داخل اتاقم شد،می دونستم می خواد ازم عذرخواهی کنه، اما من دنبال عذرخواهی گرفتن از زنی که مادرانه به من پناه داده،نبودم!

گفتم:پونه جان،من از تو دلخور نیستم!می دونم که به کسری اعتماد کردی!از کسری هم دلخور نیستم!خدا رو شکر که شما رو دارم.

پونه نم چشمهاش رو با پشت دستش پاک کرد و گفت:خدا شاهده هرروز برای شما دعا کردم که خوشبخت باشی!خدا شاهده هرروز از خدا خواستم به یتیمی و بی کسیت رحم کنه !

از حرفش گریه ام گرفت،پونه رو بغل کردم و از گرمای آغوش مادرانه اش آروم شدم؛هرزنی می تونه مادر باشه فقط باید خودش بخواد!کافیه چشمه محبتش رو گسترش بده تا یه مادر بشه!مادر شدن به بارداری نیست؛ به قلبه!و پونه یه مادر واقعی بود!

پونه گفت:خانم خدا شاهده آقا رو هیچوقت مثل زمان تولد آرام و آراد ندیده بودم؛نمی دونید چه حالی داشت بنده خدا!چندشبی که بیهوش بودید چشم ازتون برنداشت،توی این مدت اجازه نداد هیچکس جز خودش بالاسرتون بمونه،یه تنه پرستاریتون رو کرد!اما من قبل از این فهمیده بودم که آقا شما رو دوست داره خانم!از همون شبهایی که می دیدم یواشکی جلوی در اتاقتون می ایستاد و به شما که خواب بودید نگاه می کرد؛یادمه یه بار کنار مهرداد خوابتون برده بود ،با اینکه اون شب با هم دعواتون شده بود، اما هیچوقت یادم نمیره که آقا اومد و یه پتو روی شما کشید تا سرما نخورید!از همون زمان فهمیدم هرچی بشه ته ته اش شما کنار هم قرار می گیرید.

لبخندی زدم و سکوت کردم،صدای تقه ی ریزی بر در اتاق اومد و مهرزاد در چارچوب در قرار گرفت؛پونه با دیدن مهرزاد از جا بلند شد و گفت:اا خب من برم پیش دوقلوها که تنها نباشن!

از رفتار ناشیانه اش خنده ام گرفت اما جلوی خودم رو گرفتم؛مهرزاد هم انگار مثل من خنده اش گرفته بود و با لبخند رفتنش رو نگاه کرد.

بعد مهرزاد با همان لبخند به سمت من اومد و بدون حرفی حوله ای که در دستش بود رو به موهای من پیچید و با نوازش آرامی سعی کرد موهایم را خشک کند.

گفتم:نیازی نیست!خودشون خشک می شه!!

گفت:نه !یادمه وقتی خونه بودی کلی طول می کشید تا موهات رو با سشوار خشک کنی!

نگاهش کردم و گفتم:دزدکی آمارم رو می گرفتی؟

گفت:می شه تو باشی و من نگاهت نکنم؟!میشه باشی یه جا و من ناخودآگاه خیره نشم بهت؟!

گفتم:حرفهات برام هنوز عجیبه!

گفت:می دونم !حق می دم بهت!حق میدم که تا آخر عمرت نخواهی حرفهام رو بپذیری!اما اینکه فرصت دادی بهم حتی برای یه هفته این امید رو در دل من ایجاد کرده که می شه دوباره خودم رو ثابت کنم ؛که می شه یه روزی باورم کنی!

حرفی نزدم؛مهرزاد در سکوت موهام رو کمی با حوله خشک کرد و بعد با سشوار مثل کاری که خودم همیشه می کردم.

کارش که تموم شد دسته ای از موهام رو بوسید؛اما  بعد حالت چهره اش عوض شد و با قیافه حق به جانب همیشه گفت:یک ساعت طول کشید تا خشک بشه!چقدر مو داری تو!

گفتم:خودمم خسته می شم !باید کوتاهشون کنم تا کلافه ام نکنه!

مکثی کرد و جدی گفت:دست بهشون نمیزنیا!

گفتم:این شد مهرزاد همیشه!

خندید و گفت:می دونستم خشنم جذاب تره!

پوزخندی زدم و گفتم:واقعا اعتماد به نفس تورو اگه فیل داشت تا الان پرواز کردن با گوشهاش رو یاد گرفته بود!

مهرزاد خندید و گفت:زبون تو رو هم اگه داشت دیگه چیزی از خدا نمی خواست!

مهرزاد نگاهی دقیق به من انداخت و گفت:تا حالا بهت گفته بودم با چشمهات مشکل دارم!؟

با اخم گفتم:یعنی چی؟!

خنده ی ریزی زد و گفت :چشمهام درد می گیره از دیدن چشمهات!

با اخم گفتم:می تونی نگاه نکنی!

و نگاهم روی چشمهای خاکستریش باقی موند؛همونطور که به چشمهام زل زده بود گفت:اصلا برای اینکه نمی شه نگاهشون نکرد چشمم درد می گیره!برای اینکه وقتی چشمهات رو می بینم دلم میخواد خیره بمونم و پلک نزنم!

لبخند رضایتی به لبهام نشست و سعی کردم مخفی اش کنم،هنوز می خواستم باهاش سرسنگین باشم که فکر نکنه به این راحتی رضایت دادم.

  • پسندیدم 3
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 93

صدای مهناز رو که از پایین پله ها شنیدم از جا بلند شدم،می دانستم مهرداد هم با مهناز و خانم رازقی می آید؛نفهمیدم مسیر پله ها رو با آن پای زخمی چطور طی کردم و خودم رو به مهرداد رسوندم!

مهرداد کنار خانم رازقی ایستاده بود و انگشتش رو می خورد.با دیدن من لحظه ای مردد نگاه کرد و دست خانم رازقی رو محکمتر چسبید.از این حرکتش ترسیدم!نکنه بچه ام دیگه دوستم نداره!؟نکنه فراموشم کرده باشه؟!دلم گرفت از این فکرها!آنقدر هیجان و استرس داشتم از دیدن دوباره پسرکم که وقتی دیدمش مثل مجسمه بی حرکت ایستادم،قلبم تند تند می تپید و تمام تنم داغ شده بود اما توان حرکت نداشتم،از اینکه مهرداد به سمتم نیامده بود هم کمی استرسم بیشتر شد.

اما خانم رازقی مهرداد رو کمی به جلو هل داد و گفت:مهرداد جان!مامانت رو نمی خوای ببینی؟اینهمه ازم پرسیدی مامانم کجاست!؟

مهرداد با قدمهای آرامی به سمتم آمد؛روبه رویش نشستم،اشک بی اختیار صورتم رو پوشونده بود و نمی دونستم در اون لحظه چی باید بگم،مهرداد را بغل کرده ام و حرفی جز گریه نداشتم؛این سلام ،سخت ترین سلام دنیا بود!مهرداد اما انگار خوب می دانست چه بگوید،خوب می فهمید در این لحظه جز کلامی صادقانه و خیلی ساده،هیچ چیز کارگشا نیست!

بدون سلامی همانطور که در آغوشم بود گفت:کجا بودی؟

گفتم:برای ....

نمی دونستم چی بگم.نمی دونستم چه حرفی بزنم که توجیه خوبی باشه؛اما قبل از اینکه من حرفی بزنم مهرزاد در کنارم روی زانو نشست و به مهرزاد گفت:بهت که گفته بودم مامان بر می گرده!دیدی برگشت!دیدی جای دوری نرفته بود!

مهرداد سرش رو به نشانه مثبت تکون داد.

مهرداد که انگار سوال قبلی رو فراموش کرده بود خودش را از آغوشم بیرون کشید و درچشمهایم زل زد و گفت:قول میدی دیگه نری؟!قول میدی پیش من و بابا مهرزاد بمونی؟

نمی دونستم چی بگم بهش،چطور می تونستم به بچه ام بگم بابا مهرزادت یه هفته فرصت داره و من قراره برای برگشتن فکر کنم،لبخندی در میان هق هق گریه هایم زدم  و مهرداد رو در آغوش کشیدم و آهسته درگوشش گفتم:به کسی نگو اما قول میدم!

چنددقیقه ای مهرداد را در آغوش نگه داشتم اما از آغوش کوچکش سیر نمی شدم ،هرچند همین چنددقیقه عجیب آرامم کرد.

مهرداد که از آغوشم جدا شد رو به مهرزاد لبخندی زد وآهسته گفت:مامان قول داد پیشمون بمونه!

باورم نمی شد که این دونفر باهم یه تیم شده بودند!مهرزاد چشمکی به مهرداد زد و گفت:دمت گرم پسر!

با اخم نگاهی به مهرزاد کردم و گفتم:انگار دوباره باید این بچه رو تربیت کنم!

کسری گفت:اگر این فیلم هندی تموم شد بیاید بشینید رو مبل!الهه جان پات هنوز داره خون میاد!

تازه یاد زخم پام افتادم،جای قدمهام از طبقه بالا تا پایین با ردی از خون به جا مونده بود.

گفتم:ای وای همه جا رو کثیف کردم!

مهناز که تا آن لحظه ساکت بود گفت:عیبی نداره تمیزش می کنم!

تازه مهناز را دیدم،حضور مهرداد باعث شده بود همه دنیا را نادیده بگیرم؛از جا برخواستم و مهناز را در آغوش کشیدم.

مهناز اشک رو از صورت تپلش کنار زد و گفت:خانم حلالم کن!خانم ...

میان حرفش پریدم و گفتم:تو در حقم خواهری کردی!میدونم چقدر ساناز رو دوست داشتی!می دونم چقدر برات سخت بوده که به مهرزاد حقیقت رو بگی!ممنونم ازت مهنازجان!تو دوباره دنیا رو برام روشن کردی!

مهناز با اشک گفت:بعد از اینکه شما جلوی اخراجم رو گرفتی و آقا من رو به خونه قدیمی فرستاد خیلی فکر کردم،وقتی فهمیدم از خونه رفتید دلم شکست؛به خودم اومدم که ناخودآگاه طرف ناحق رو گرفته بودم؛من خیلی اشتباه کردم !در حقتون بدی کردم خانم!

گفتم:دیگه حرفشم نزن مهناز،اگه تو نبودی هنوز زندگی برام جهنم می موند!

از آغوش مهناز بیرون اومدم و به سمت خانم رازقی رفتم و سلام و احوال پرسی کوتاهی کردم،این مدت از خانم رازقی بی خبر نبودم،برای همین آنچنان حرفی برای گفتن نبود،البته جز جریان نگه داری از دوقلوها که نمی خواستم بیشتر از این پیگیر ماجرا باشم!حالا که می دانستم خانم رازقی پرستار دوقلوها هم بوده ،خیالم نسبت به تربیت آنها راحت تر شده بود.

مهرزاد گفت:بهتره پایت رو پانسمان کنیم!نگرانم آلودگی بگیره!

پونه چسب زخم و گاز استریل رو آورد و روی پله ها نشستم،بقیه افراد خانه هم هرکدام به سمتی رفتن؛خانم رازقی به اتاق بچه ها رفت تا لباس مهرداد را عوض کند،مهناز با پونه در حال حرف زدن و حلالیت خواهی بودند،کسری و نازنین و سیمین هم با آرام و آراد که در آغوششان بود به ساحل رفتند.

می خواستم خودم پتادین را روی زخمم بگذارم اما مهرزاد گفت:میشه کمک کنم؟!

سکوت کردم،یاد زمانی افتادم که در مهمانی جای چنگهای مهناز را مرهم می گذاشت،گفتم:باشه !یادمه این کار رو خوب انجام میدی!

لبخندی زد و همون طور که آرام پتادین را روی زخم می زد گفت:چه شب نحسی بود اون شب!میخواستم مهناز رو خفه کنم!خیلی شانس آورد که همونجا نکشتمش!

گفتم:حکمتش رو بعد فهمیدی اما!

گفت:آره.ولی اونشب خیلی حرص خوردم.از طرفی قبلش متین هی زر مفت می زد.بعد هم که مهناز کولی بازی در آورد  و تو با اون وضع اومدی داخل معرکه،کتک خوردنت که داغونم کرد هیچی،از لباست و چشمهای هیز متین هم دیوانه شدم دیگه!اما وقتی که اونجور گریه کردی،دلم بدجوری گرفت،اون زمان حال و هوای عشق تو داشت دوباره به وجودم برمی گشت.

مهرزاد چسب زخم را برروی زخم چسباند و بعد پایم را بوسید؛سعی کردم جلویش را بگیرم اما دستهایم را محکم چسبید تا تکان نخورم.

  • پسندیدم 3
  • ذوق زده 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 94

دلم از دیدن مهرداد سیر نمی شد،برای همین به طبقه بالا رفتم و خودم مهرداد را از خانم رازقی گرفتم و به ساحل بردم،کنار مهرداد به تماشای ساحل و آتشی که بچه ها روشن کرده بودند نشسته بودیم،آرام در آغوش مهرزاد بود و آراد در بغل خودم شیر می خورد.

مهرداد که تا به حال شیرخوردن کودکی از مادرش را ندیده بود گفت:مامان!تو به من هم شیر دادی؟

گفتم:آره پسرم!همه مامانها به بچه هاشون شیر میدن دیگه!این شیر شما رو قوی می کنه!

گفت:پس اونهایی که مامان کنارشون نیست چی؟

گفتم:خب اون وقت مجبورن یه پودر به اسم شیرخشک از داروخونه بگیرن با آب قاطی کنن و داخل شیشه بخورن!

مهرداد با دستش به آرامی صورت آراد را نوازش کرد و گفت:مامان !آراد کی بزرگ می شه که باهاش بتونم فوتبال بازی کنم!؟

گفتم:یه ذره دیگه صبر کنی بزرگ می شه!

گفت:می دونستی من داداش بزرگه ام!

بوسیدمش و گفتم:آره الهی فدات بشم!تو مهربون ترین داداش بزرگه دنیایی!

مهرداد گفت:دلم می خواد با آرام هم بازی کنم!اونم فوتبال دوست داره؟

گفتم:باید بزرگ بشه ببینیم چی دوست داره!

می دانستم سوالات مهرداد تمامی ندارد،دلم می خواست تا خود صبح با او حرف می زدم اما دیروقت بود و نمی خواستم برنامه خوابش را که به لطف خانم رازقی سروقت بود به تعویق بیاندازم،آراد را به خانم رازقی سپردم و با مهرداد به طبقه بالا رفتیم تا مهرداد را بخوابانم؛بعد از چندوقت این اولین شبی بود که دوباره من برایش قصه می گفتم و لالایی می خواندم،به اتاق خودم که آراد و آرام را هم آنجا می خواباندم رفتم و مهرداد را روی تخت خود خواباندم.

مهرداد همانطور که چشمهایش گرم خواب می شد با یک انگشت به آرامی روی صورتم را نوازش می کرد،پرسید:مامان !فردا صبح که بیدار شدم تو هستی؟!

دلم از این پرسش گرفت!چه بی رحمم من که اضطراب نبودنم را به جان پاره تنم انداخته ام!مهرداد من می ترسید به خواب رود و این دیدار ،رویای کودکانه ای بیش نباشد!رویایی که با بیداری صبح روز بعد پاک شود و دوباره اثری از من نیابد!

لبخندی زدم،مهرداد را بوسیدم و گفتم:از امروز قول میدم هرصبح که چشم باز کنی کنارت باشم!

مهرداد گفت:قول بده پیش بابا مهرزاد و من بمونی!

گفتم:قول میدم پیش تو بمونم!

گفت:نه !قول بده بابا مهرزاد رو هم تنها نزاری!آخه اون هرشب گریه می کرد که تو نبودی!

بغضم را فروخوردم و گفتم:باشه مامان!تو جون بخواه از من!قول میدم عزیزم!

مهرداد که خوابید از اتاق بیرون آمدم،در راه پله ها پونه و مهرزاد را دیدم که آرام و آراد را در آغوش داشتند.

پونه آهسته گفت:خوابیدن طفلکیا!

آرام را از بغل پونه گرفتم و به همراه مهرزاد که آراد را در آغوش داشت دوباره به اتاق خواب رفتیم،واقعا رسیدگی به سه بچه خیلی سخت بود و خدا رو شکر که دورم شلوغ بود و بقیه کمک می کردند.

هردو وروجک را سرجایشان خواباندیم ،مهرزاد کنار تختشان ایستاده بود و با دقت نگاه می کرد؛گفتم:به چی نگاه می کنی؟هردوشون آینه صورت خودت هستن!

گفت:متاسفانه خیلی ژن غالبی داشتم!

ادای خودش را درآوردم و گفتم:کامرواها همیشه غالب هستن!

خندید و من رو در آغوش گرفت و با هم از اتاق خارج شدیم،بعد از کمی مکث گفت:اما مامانم که عکسشون رو دید گفت صورتشون شبیه الهه است!کلی خوشحال شدم!

گفتم:اا یعنی لاله خانم هم بچه ها رو دیده؟!

گفت:آره!توی این مدت یه بار هم به ایران اومدن!بچه ها رو اون زمان حضوری دیدن؛قبلش هم عکس می فرستادم.

گفتم:لاله خانم نگفت من کجام؟!

گفت:مگه می شه نپرسه!؟قبل از اینکه بیاد ایران تلفنی جریان رو بهش نگفتم،هربار از تو پرسید گفتم توی اتاقتی،یکم گله داشت ازت که چرا سراغی ازش نمی گیری،اما وقتی اومد ایران ،تا جریان رو فهمید کلی به من بد و بیراه گفت؛تا چندوقت باهام حرف نمی زد و قهر کرد؛می خواست بیاد دنبالت!گفتم بهش صبر کنه تا یکم بگذره،به زور راضیش کردم که کاری نکنه!مهرسا هم به خاطر تو  این مدت باهام قهرکرد،به هردوشون قول دادم دوباره برت می گردونم و این بار مثل تاج روی سرم می زارمت!

لبخندی زدم،به ساحل که رسیدیم جز کسری و نازنین کسی نبود؛همه در پذیرایی مشغول دیدن تلوزیون بودند.

خانم رازقی هم که تنها در ساحل نشسته بود با دیدن ما جلو آمد و گفت:من میرم بخوابم؛هروقت نیاز داشتید صدا بزنید .

شب بخیری گفتم و رفت،با مهرزاد کنار ساحل نشستیم و به موج دریا خیره شدیم.

گفت:راستی نمایشگاهت خیلی خوب بود!

یاد گلهای ارکیده افتادم و گفتم:ممنون!گلهای تو هم قشنگ بود!

خندید و به مسخره گفت:اا فهمیدی کار من بوده!

گفتم:اینقدر تابلو بود کارت که همه فهمیدن!اولین روز فکر کردم کار خانم رازقی باشه اما وقتی هرروز فرستادی دیگه فهمیدم کار خودته!

گفت:هرروز میومدم نمایشگاه بهت سرمی زدم،دزدکی به کارهات نگاه می کردم و وقتهایی که تنها بودی مراقبت بودم!روزی که رفتی به اون مهمونی هم کسری بهم خبر داد که کجا می ری،من هم برای اینکه مراقبت باشم آدرس رو گرفتم و سعی کردم دورادور هوات رو داشته باشم!

با یادآوری کار متین اخمی کردم،مهرزاد گفت:اون شب وقتی متین داشت پیشنهادای احمقانه اش رو میداد یک گوشه ایستاده بودم وگوش می کردم به حرفهاش!نمی دونم چرا اما دلم می خواست جواب تورو بدونم!ازطرفی می خواستم بدونم و از طرفی اگه جوابت چیزی جز نه بود می دونستم که دیوانه می شم،می دونستم کار دست خودم می دم!الهه اون روز وقتی به حرفهای متین جواب منفی دادی فهمیدم که هنوز شانس دارم؛فهمیدم با وجود اینکه ترکم کردی، بهم وفاداری !

گفتم:توی وجودم این نیست که به شوهرم حتی اگه دلخواه من نباشه،حتی اگه جز اسم داخل یه شناسنامه گم و گور شده نباشه بی وفایی کنم!من همین شکلیم!

مهرزاد پیشانیم را بوسید و گفت:می دونم!دیگه می شناسمت؛دیگه مثل آب چشمه برام خالصی،انقدر خالص که از حضورت من هم پاک بشم!

بعد دوباره فکری کرد و گفت:الان برمی گردم!جایی نرو!

سرجایم نشستم و به دریا خیره شدم که در سیاهی شب جز سفیدی موج هایی که به ساحل میزد پیدا نبود،کسری و نازنین کنار آتش حرف می زدند و من برخلاف دیشب تنها نبودم!

  • پسندیدم 3
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×