رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

پارت 44

حوصله بحث کردن با او را نداشتم و فقط گفتم باشه!

می دانستم از دفترکارخانه تا دانشگاه حدود بیست دقیقه ای راه بود.پس فرصت خوردن یک قهوه را داشتم،چنددقیقه ای با خوردن قهوه مشغول شدم و با خودم به پیمان فکر می کردم،.به اینکه چطور یک نفر می تواند اینقدر خیانت کار باشد!؟چطور اینقدر دورویی ممکن می شود؟!

مردی که مهراد او را امین خود می دانست و هرجا خودش نبود او را به سراغ من می فرستاد،می دانستم مهراد به او حقوق نسبتا بالایی می داد و زندگی خوبی اینجا داشت،اما هنوز دلیل کارش را نمی دانستم!

پلیس بین الملل هم هنوز نتوانسته بود ردی از او به دست بیاورد،زنگ گوشی از فکر بیرونم آورد و با دیدن شماره مهرزاد گوشی را برداشتم و گفتم:الان میام.

به سمت در خروجی رفتم،ماشین دم در ایستاده بود و خیلی زود سوار شدم؛مهرزاد حرفی نزد اما راننده سلام داد و جوابش را دادم؛توی راه بودیم و مهرزاد مدام با تلفن به کارهای کارخانه رسیدگی می کرد،بعد از اینکه تلفن هایش تمام شد گفت:چرا زودتموم شد کلاست؟

گفتم:برای استادم کار پیش اومد زودتر رفت.

گفت:همیشه اینطوری پیش میاد؟!

گفتم:بعضی وقتها.

گفت:خب پس از این به بعد به دانشگاه که میری برای من یه لایو لوکیشن بفرست!

گفتم:واقعا اینقدر راجع به من بد فکر میکنی؟!

گفت:بزار خیالت رو راحت کنم من راجع به همه زنها اینجور فکر می کنم!شماها خوب بلدید زیرپوسته ی سادگی شیطان باشید!

گفتم:پس حتما با زنهای اشتباهی در ارتباط بودی!

سرش را به سمت من برگرداند و نگاهی پر غضب به چشمهای من کرد و گفت:حواست به حرف زدنت باشه!

پوزخندی زدم و سکوت کردم،تا رسیدن به خانه از پنجره به بیرون خیره شدم و سعی کردم نگاهم به نگاه های سنگین مهرزاد که از آینه ماشین نگاهم میکرد نیافتد.

مهرداد خواب بود و خانم رازقی هم داخل اتاق نشسته بود،با دیدن من گفت:چه زود اومدید!

گفتم:کلاس آخر تشکیل نشد.

خانم رازقی به سمتم آمد و گفت:بعد از اینکه لباستون رو عوض کردید باهاتون می خواستم صحبت کنم!

فکر کردم به خاطر دستمزد باشد؛اما خانم رازقی بالاترین دستمزد را بین همه پرستارها داشت!

سریع لباسهایم را عوض کردم و او را به اتاق خودم فراخواندم؛با لبخند داخل شد و با اشاره من برروی مبل نشست و من هم روبه رویش نشستم و منتظر صحبتش شدم.

لبخند دوباره ای زد و گفت:خب اول باید بگم من قصد دخالت اصلا ندارم.اما شما من رو به خاطر تجربه و همینطور سوادم راجع به بچه ها انتخاب کردید؛این چندوقته که خیلی پراکنده برای نگهداری از مهرداد اومدم زیاد متوجه نشدم،اما امروز که ساعت بیشتری کنارش بودم حس کردم خیلی کم حرف شده؛حس میکنم نگرانی و غمی داره که چون بچه است قادر به تعریف و توضیحش نیست!برای اینکه بتونم درکش کنم و حرفش رو بهم بگه هم چندتا سوال کردم و هم خواستم نقاشی بکشه برام.

یک برگه ی نقاشی را جلوی من گرفت و نگاهش کردم،آدمکهای مهرداد با دست و پاهای عجیب و غریب لاغرشان و چشم و دهن های کج و کوله غمگین و دور از هم ایستاده بودند.

خانم رازقی به آدمکی که کوچکتر از بقیه بود اشاره کرد و گفت:این خود مهرداده،این یکی هم شمایید؛و اون هم آقای کامروا عموی مهرداده!اون پرنده ی کوچولو که می بینی هم خود مهرداد بهم گفت باباشه که پر زده و به آسمونها رفته!خوب به این تصویر نگاه کنید!

آدمها هیچکدومشون کنار همدیگه نیستن!هرکدوم جدا از اونیکی ایستاده.،یه بچه شاید خیلی چیزها رو ندونه؛اما خیلی خوب حس آدمها رو متوجه می شه!من فکر می کنم نیازه شما با همسرتون صحبت کنید و رابطه بیشتر و بهتری با هم داشته باشید!من واقعا در جریان نیستم که چرا با هم ازدواج کردید ،اما اگر برای بهبود حال و شرایط مهرداد بوده باید بدونید اینجوری نه تنها بهتر نمیشه که بدتر هم میشه!

مهرداد بهم گفت شما همه اش گریه می کنید و ناراحت هستید؛اون از حرفهای بین اطرافیان و حتی از شما شنیده که به خاطر مهرداد حاضر شدید با آقای کامروا ازدواج کنید!این حرف شما  فقط یه حس عذاب وجدان ایجاد می کنه توی مهرداد که بعدها اعتماد به نفسش رو می گیره!اگر می خواهید واقعا به مهرداد کمک کنید روی رابطه اتون با آقای کامروا بیشتر کار کنید ،صمیمی تر باشید؛شبها با هم شام بخورید؛کنار هم بخندید؛به مهرداد نشون بدید که کنارهمدیگه هستید و واقعا دوتا زوجید!

حتی مهرداد می تونه اینکه شما کنار هم دیگه توی یه اتاق نمی خوابید برعکس زمانی که پدرحقیقی اش زنده بود رو هم بفهمه!بچه ها خیلی چیزها رو درک می کنند؛این سن برای مهرداد خیلی سن حساسیه!

اشک توی چشمهام حلقه بست و بیرون چکید،من به خاطر مهرداد حاضر بودم جونم رو هم بدم،به خانم رازقی بین بغض و گریه گفتم:ممنونم.اما... باور کنید خیلی سخته برای من!

خانم رازقی مثل مادر مهربونی به سمتم اومد و بغلم کرد و گفت:می دونم الهه جان!تو خودت هنوز سن و سالت زیاد نیست که اینهمه مصیبت رو ازسر بگذرونی؛احساست رو درک می کنم!

گفتم:اون از من متنفره!من هم هیچ علاقه ای بهش ندارم!قبل از اینکه باهاش ازدواج کنم قبل از اینکه مهرادم فوت کنه اون از من متنفر بود!

گفت:چرا؟!دلیلش رو میدونی؟!

گفتم:با ازدواج من و مهراد مخالف بوده چون فکر می کرده به خاطر پول ازدواج کردیم،توی اولین ملاقات که داشتیم هم حرفهایی زد بهم که باعث دعوا و قطع رابطه بین اون و مهراد شد!وقتی مهرادم رفت ،هنوز با مهرزاد قهر بود و همدیگه رو ندیده بودن!اینها باعث شد از من متنفر بشه،من نمی خواستم باهاش ازدواج کنم!می خواستم حضانت مهرداد رو بگیرم و برم از این خونه؛اما مهرزاد وادارم کرد،حضانت مهرداد رو قانونی گرفت و بعد تهدید کرد اگه ازدواج نکنم باهاش مهردادم رو نمی بینم دیگه ؛من فقط مهرداد رو دارم توی این دنیا؛مجبور شدم برای داشتن مهردادم این کار رو کنم!

خانم رازقی گفت:خب همیشه که نفرت آدمها پایدار نمی مونه!هیچ آدمی حس دیروز و امروزش شبیه هم نیست!

گفتم:مهرزاد از من متنفره!اون می خواد شکنجه ام کنه!

گفت:می تونی بهم بگی چیکار کرده؟

گفتم:ماشینم رو گرفته!آزادی رفتن تا سرکوچه رو هم ندارم تنهایی،توی دانشگاه باهام اومده تا مطمئن بشه جای دیگه نمی رم و هربار بهم میگه شیطان!

گفت:مطمئن باش این شک و تردیدش به خاطر تنفر از تو نیست،مردها فقط روی کسی که با تمام وجود می خوان حساسن!

گفتم:من اینطور فکر نمی کنم!اون نگاهش نسبت به همه زنها بده!

خانم رازقی لبخندی زد و گفت:یه چیزی که توی این سالها فهمیدم اینه که گاهی سختترین دلها با محبت و صداقت نرم می شن!می دونم برای تو هم دوست داشتنش سخته اما به خاطر پسرت سعی کن!

گفتم:بعد از مهراد هیچکس رو نمی تونم دوست داشته باشم!

گفت:آقا مهراد رفته ،و تو باید زندگیت رو ادامه بدی!

به انگشتهام خیره شدم و حرفی نداشتم؛حس میکردم شاید درست نبود گفتن این حرفها به زنی که خیلی باهاش صمیمی نبودم،اما در حال حاضر توی دنیا با هیچکس صمیمی نبودم و شاید خانم رازقی رو می شد توی افراد صمیمی نسبت به بقیه جا داد!

خانم رازقی گفت:آقای کامروا ،آقا مهرزاد رو میگم،اون هم مثل تو سوگواره،شرایطش خوب نیست و مردها هم خیلی بلد نیستن چجوری غمشون رو بروز بدن!زمان می بره تا به زندگی عادی برگردن!

گفتم:حال هیچکس توی این خونه خوب نیست خانم رازقی!شب و روزم شده کابوس تصادف مهراد؛خواب شب آخر رو من هرشب دارم می بینم!هرشب برای من شب مرگ عزیزترینمه!سخته تنها تکیه گاهت رو از دست بدی !حس میکنم توی این دنیا مثل یه تیکه چوب تو دریام!هیچ پناهی ندارم،هیچ سکونی ندارم و موج همینطور حرکتم می ده!

خانم رازقی بغلم کرد و گفت:صبور باش عزیزم!فقط صبور باش!

صدای سرفه ای به همراه در زدن اومد و مهرزاد رو دیدم که در چارچوب ایستاده بود؛خانم رازقی چشمکی زد و آهسته گفت:اگر با من کاری ندارید دیگه برم.

گفتم:ممنونم!برنامه کلاسهام رو هم براتون فرستادم تو گوشی.!

گفت:آره عزیزم دیدمش!

خانم رازقی خداحافظی کرد و از اتاق خارج شد.

  • پسندیدم 4
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 45

مهرزاد به سمتم اومد و با دیدن چشمهای خیس من لحظه ای مکث کرد و بعد گفت:مهرداد رو می خوام ببرم بیرون با خودم؛خیلی وقته قول یه گردش خوب رو بهش دادم!

گفتم:کجا میرید؟

گفت:یه شهربازی داره دوستم که سرپوشیده است؛میریم اونجا!

گفتم:باشه،پس لطفا شب زود برش گردون!

گفت:به خودم مربوطه !

نمی تونست یکبار هم که شده مثل آدم جواب بده؛پوفی کردم و بی حرف به سمت تختم رفتم؛روی تخت دراز کشیدم و چشمهام رو بستم که خیلی زود خوابم برد.

سرشب بود که بیدار شدم؛مهرزاد و مهرداد بیرون بودن و دل نگران بچه ام بودم،آخه مهرزاد که تابه حال بچه داری نکرده بود!اگه دستشویی داشته باشه چی؟!مهردادم از دستشویی عمومی بدش میاد؛هیچوقت دستشویی بیرون نرفته؛اصلا هیچوقت بدون پدر و مادرش جایی نبوده!

نمی تونستم بپذیرم که حالا مهرزاد باباش شده؛اون هیچ تجربه ای از بچه نداشت؛روی کاناپه نشستم و پاهام رو تکون می دادم،عصبی بودم و کاری هم ازم برنمیومد!

مهرسا که من رو دید اومد و کنارم نشست؛لبخندی زد و گفت:دانشگاه چطور بود امروز؟!

گفتم:بد نبود!

گفت:چه خوب که با استادت نمایشگاه مشترک می زاری!

گفتم:خدا رو شکر نمره هام خوب بود و با این استادم ،خیلی خوب هماهنگم،نظراتمون شبیه به همه و به قولی من شاگرد سوگلیش محسوب می شم!

دوباره به فکر فرو رفتم؛مهرسا کمی مکث کردگفت:مهرداد کجاست راستی؟!

گفتم:با مهرزاد رفتن شهربازی.

گفت:آفرین به مهرزاد،داره کم کم آدم میشه انگار!

نگاهش کردم و حرفی نزدم؛مهرسا دوقلوی مهرزاد بود و همیشه فکر می کردم دوقلوها خیلی نسبت به هم احساساتی باشن؛اما مهرسا و مهرزاد خیلی با هم نمی ساختن و دعوا می کردن!

مهرسا گفت:داداش من اخلاقش تنده ولی ته دلش مهربونه!سخته از این پوسته تلخش رد شد؛اما وقتی رد بشی می بینی چقدر به فکر آدمه!نبین اینجوری باهم دعوا می کنیم و می جنگیم،زمان خوبی برای هیچکدوممون نیست!ما هم که قل همدیگه ایم،خیلی اخلاقمون شبیه همه،هردو تو فاز دعوا و عصبانیت میریم وقت ناراحتی!

لبخندی زدم و چیزی نگفتم.مهرسا مکثی کرد و گفت:میدونم که ازدواج با مهرزاد انتخابت نبوده،اما سعی کن تلاش کنی برای بهترشدن همه چیز!

نمی دونستم چرا امروز همه داشتن راجع به تلاش من نظر می دادن؛گفتم:چرا فقط من باید تلاش کنم؟!چرا اون که اصرار به ازدواج داشت تلاش نکنه!؟اون هدفش انتقام گرفتن از منه مهرساجون!اینچنین تفکری رو که نمی شه عوض کرد!

مهرسا گفت:آدمها تغییر می کنن!الان مهرزاد عصبانیه.این حرفها رو از روی سلامت عقل که نمیزنه؛ولی چندوقت که بگذره حرصش بخوابه دیگه فکر انتقام و اینا رو میزاره کنار!

گفتم:نمی دونم،فعلا که باید تا دستشویی هم میرم اجازه بگیرم!

گفت:تو فکر میکنی این جزو انتقامه مهرزاده؟

نگاهش کردم و خندید و گفت:مهرزاد همینجوریه کلا.یعنی ...خب نباید این رو بهت بگم،مهرزاد یه ماجرایی داشته قبلا که خیلی تاثیر بدی گذاشته تو اخلاقش،بهت می گم!اما قول بده هیچوقت بهش نگی!

حرفی نزدم و سرم رو به نشونه رضایت تکون دادم و مهرسا که انگار خیلی هم منتظر قول گرفتن از من نبود شروع کرد:مهرزاد اولین بار که عاشق شد دوست دخترش بهش خیانت کرد!یادمه مهراد مخالف این بود که مهرزاد و دختره ،اسمش آزین بود،باهم باشن؛یعنی دیده بود که آزین بد می پره چون آزین دوست ساناز بود و پایه همه مهمونی های ساناز!اصلا توی یکی از همین مهمونی ها با مهرزاد آشنا شد،مهرزادم اون موقع جوون بود و کله اش بدتر از الان باد داشت؛تو یه ماه عاشقش شد!هرچی بگی براش فراهم می کرد؛میخواست باهاش ازدواج کنه و همه کارها رو هم ردیف کرده بود که یه روز مهراد بهش زنگ میزنه میگه برو به این آدرسی که میگم!مهرزادم میره و میبنیه آزین خانم با یه پسرآسمون جلی بدجور گره خوردن به هم !از اون موقع به همه زنها شک داره؛دیگه هم از فاز ازدواج و اینا اومد بیرون و انگار اصلا یادش رفت تعهد یعنی چی!داغون شد و دیگه نتونست توی تهران بمونه؛رفت دبی؛به بهانه راه انداختن دفتر دبی رفت و دیگه موندگار شد؛این که می بینی اینجوریه برا همینه!اصلا می خواست هیچوقت ازدواج نکنه چون به نظرش ازدواج کردن یعنی پذیرش خیانت!هیچوقت فکر نمی کردم قسمت اینجوری بشه که با تو ازدواج کنه!

گفتم:هیچکس فکرش رو نمی کرد!

مهرسا گفت:می دونم!

بغض گلوم رو گرفت و چشمهام پراشک شد و گفتم:دلم برای مهراد تنگ شده مهرسا!

مهرسا بغلم کرد و توی بغلش یه دل سیرگریه کردم و اون هم پا به پای من برای برادرش گریه کرد؛چنددقیقه ای به گریه گذشته بود که لاله خانم هم به جمع ما پیوست و بعد پونه اومد و چهارتایی کلی گریه کردیم!چشمهام از گریه پف کرده بود و سرم درد میکرد.

ویرایش شده در توسط sali25
  • پسندیدم 4
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 46

دوباره به اتاقم برگشتم و به ناچار به مهرزاد تماس گرفتم تا حال بچه ام رو بپرسم.مهرزاد مثل قبل سرد گفت:بگو!

گفتم:می خواستم حال مهرداد رو بپرسم!

گفت:خوبه،داره بازی می کنه!

گفتم:نمی تونی گوشی رو بهش بدی؟

گفت:گفتم که داره بازی می کنه؛نمی تونم الان گوشی بدم دستش!

صدای نازک زنانه ای از پشت گوشی کمی ضعیف تر از صدای مهرزاد گفت:بستنی میخوری مهرزاد جان؟!

فهمیدم که با یکی از دوست دخترهای عزیزش بیرونه،اما این درست نبود که بچه من رو برداره و با یه زن غریبه بره بیرون،کفری شدم و گفتم:رفتی به قول مهرداد عمل کنی یا با دوست دخترت توی شهربازی قرار داشتی؟

گفت:دلیلی نداره جوابت رو پس بدم!

گفتم:کاری به خودت و کصافت کاری هات ندارم؛اما حق نداری بچه من رو با امثال این دخترها بیرون ببری!

گفت:حرفی نزن که برات گرون تموم بشه،به خودم مربوطه با کی باشم و با کی نباشم!

گفتم:بسه دیگه مهرزاد!اینقدر تهدیدم نکن؛برام مهم نیست با کی هستی،برام یه درصد هم اهمیت نداره با کدوم احمقی بیرونی،فقط مهمه قاطی این کثافت کاری ها مهرداد رو نبری بیرون!اون بچه است،روحش پاکه!هنوز با حضور تو توی زندگیش کنار نیومده؛پس با نشون دادن خودت کنار دخترهای رنگ به رنگت گیج و سردرگمش نکن!

تا خواست حرف دیگه ای بزنه گوشی رو قطع کردم و سرم رو به بالش فرو بردم،از این کارش واقعا عصبی بودم و دلم می خواست کنارم بود تا تیکه تیکه اش می کردم!

یک ساعت بعد هردو به خونه برگشتن،مهرداد توی بغلش خواب بود،نگاهی اخمالود به همدیگه کردیم و مهرداد رو به تختش برد؛نمی خواستم بچه بیدار بشه و فقط کفش و جورابش رو درآوردم،ایستاده بود و به من نگاه می کرد،بعد از اتاق خارج شدم و بدون توجه بهش به اتاق خودم رفتم.

مهرزاد پشت سرم اومد و در رو بست!اما هیچ ترسی از بسته شدن در نداشتم،حس مادریم و حمایت از کودکم بدجوری وحشیم کرده بود!

با توپ پر جلو اومد و گفت:این چه حرفهایی بود که پشت تلفن بلغور کردی؟!

گفتم:پشت تلفن هرچی لازم بود رو شنیدی؛از این به بعد هم لطف کن پسر من رو با خودت نبر قاطی این آدمهای دور و برت!

سیلی محکمی به صورتم زد و من دیگه طاقت نیاوردم!

اونقدر ازش عصبانی بودم  که همه حرفها درباره تلاش برای بهبود رابطه زده بودن بهم رو فراموش کردم،نفهمیدم کی بهش حمله کردم و مشت های بیجونم رو به سینه اش می کوبیدم!

ایستاده بود و بهت زده به من نگاه می کرد که با حرص درحال کتک زدنش بودم،بعد از اینکه حوصله اش سررفت دستهای من رو گرفت و دیگه زورم بهش نمی رسید؛همون موقع هم زورم نمی رسید اما انگار با اینکارم سرگرم شده بود،دستهام از ضربه هایی که به قفسه سینه سفتش کوبیده بودم درد می کرد و حالا مچ دستم هم از فشار انگشتهاش درد گرفته بود!

به زور دستهام رو تکون دادم و از دستش خلاص کردم،هنوز چشمهاش گشاد بود و انگار باورش نمی شد اینطور بهش حمله کرده باشم!

بدون حرفی از اتاق خارج شد و من هم از عصبانیت سرم رو به بالش فروبردم،دلم می خواست کنار پسرم که امروز به کل ندیده بودم بخوابم و برای همین به اتاق مهرداد رفتم و روی زمین کنار تختش نشستم صورتش رو نگاه کردم،توی صورتش می تونستم مهرادم رو ببینم!از نگاه کردن به مهرداد خوابم برد و صبح که بیدار شدم یه پتو روم بود که حتما پونه انداخته بود.

دوهفته گذشت و من و مهرزاد هنوز باهم مثل روز اول جنگ داشتیم؛هرچند به خاطر مهرداد مراعات می کردیم،اما مثل آتیش و پنبه بودیم کنار هم !

  • پسندیدم 4
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 47

دیروز زنگ زدن و گفتن پیمان دستگیر شده،توی فرانسه دستگیرش کرده بودن،بازجویی شده بود اما در بازجویی هیچ حرفی از انگیزه و علت نزده بود،خیلی دوست داشتم بدونم چرا این آتش رو به زندگی من انداخته بود؟!

پنجشنبه بود و کلاسی نداشتم،توی حیاط با مهرداد تاب بازی می کردیم؛نزدیک ظهر بود و آفتاب خوبی می تابید.

مهرداد هزارتا سوال راجع به خورشید پرسیده بود و هنوز هم سوال می پرسید!مشغول حرف زدن باهاش بودم که در خونه باز شد و ماشین مهرزاد داخل شد؛بی توجه بهش به حرف زدن ادامه دادم،اما کنجکاو بودم بدونم چرا اینقدر زود به خونه برگشته ؛حتما دلیلی داشت وگرنه مهرزاد هیچوقت این ساعت برنمی گشت!

از ماشین پیاده شد و به سمت من اومد؛با خودم گفتم دوباره چه قری می خواد به سرم بیاد!؟

رو به روم ایستاد و گفت:بیا به اتاقم ؛کارت دارم!

گفتم:همینجا بگو!

نگاهی به اطراف کرد و گفت:مهرداد جان می شه بری پیش مامان لاله بگی شب مهمون از ترکیه داریم!

مهرداد سرش رو تکون داد و همونطور که به سمت خونه می دوید مامان لاله رو هم صدا می زد،روی تاب نشسته بودم و منتظر حرفش بودم،گفت:امشب قراره از ترکیه برام یه مهمون خیلی مهم بیاد!این آدم رقیب اصلی مهراد و من توی بازار ترکیه است؛هم رقیب و هم از طرفی می خواد باهامون همکاری کنه؛یه همکاری دوجانبه!

گفتم:خب اینا به من چه ربطی داره!

گفت:تیکه کاریش به تو ربطی نداره اما می خوام توی مهمونی امشب خیلی خوب باشی،از هرنظر،یعنی ما میزبانشون هستیم و می خوام ...

گفتم:متوجه منظورت شدم،می خوای همه فکر کنن ما خوبیم باهمدیگه!

گفت:آره یه همچین چیزایی!

گفتم:باشه،مشکلی نیست!

گفت:درضمن میخوام...خب اینها همیشه من رو با بهترین و زیبا ترین دخترها دیدن،می خوام که....

گفتم:میخوای خیلی خوشگل کنم و بدرخشم!

گفت:یه همچین چیزی!

پررو بازی در آوردم و گفتم:این دیگه ذاتی توی وجودمه؛نگران نباش!اما منم شرط دارم!

کلافه نفسش رو بیرون داد و گفت:چه شرطی؟!

گفتم:سوییچ ماشینم رو پس بدی!

دستش رو مشت کرد و لبهاش رو از حرص جمع کرد، اما کارش بدجوری پیشم گیر بود و گفت:باشه !

لبخندی زدم و از تاب بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم،به این فکر کردم که به آرایشگرم بگم بیاد و ترتیب کارها رو بده!

توی ذهنم هم برای لباس ایده های خوبی داشتم،می دونستم که مهرزاد فکر میکنه به خاطر حرف اون می خوام به خودم برسم،اما خب من هم زن بودم دلم می خواست نگاه های مشتاق رو روی خودم حس کنم،دلم میخواست بهم بگن خوشگلم و اعتمادم رو به خودم بیشتر کنم!

می دونستم که توی نگاه مهرزاد هرجور باشم خوب نخواهد بود،یک پرده نفرت بین من و مهرزاد بود و مهرزاد از پشت این پرده جز زشتی از من نمی دید!این چندوقته زیاد به فکر آرایش و خودآرایی نبودم،حوصله نداشتم که به صورت خودم حتی یه کرم بزنم و فقط به زور پونه ابروهام رو برمی داشت و صورتم رو اصلاح می کرد!

برام مهم هم نبود که ظاهرم چه شکلی باشه!دیگه مهراد رو نداشتم که بخاطرش بخوام هرروز موهای خرماییم رو شونه کنم و مثل یه آبشار تا کمرم پایین بریزم،دیگه بیشتر وقتها موهام رو جمع می کردم و با یک گیره ساده بالا می بستم!

توی این اتاق خالی که یه روز پر از خنده های من و مهراد بود و نوازشهای دستش که جای خالی مادرم رو برام کمرنگ تر می کرد ،حالا دلم حتی برای خودم هم تنگ شده بود!برای اون زن خوشحالی که می خندید و دلش قرص بود به شوهری که تکیه گاه محکم زندگیش بود.دل تنگی حالا حس همیشه من بود!

دل تنگی انگار برای من نوشته شده بود،دل سوخته از مرگ ؛ دوست داشتم زودتر ملاقاتش کنم اما مهرداد تنها کسی بود که دستم رو محکم به دست زندگی بسته بود و می دونستم نمی تونم مهردادم رو توی این دنیا تنها بزارم؛اون یادگار همه ی آدمهایی که داشتم محسوب می شد!خون همه ی آدمهایی که بی خبر رفته بودن توی رگهاش جریان داشت،مادرم ،پدرم،برادرهام،و مهرادم .چه رسم عجیبی داشت زندگی من که هربار می خواستم پا بگیرم یه تیشه به ریشه ام می زد!

توی آینه به صورت خودم خیره شدم،موهام ژولیده و زیر چشمهام هم گود رفته بود،رنگ پوستم سفید تر و رنگ پریده تر از هرزمان دیگه بود و فروغ چشمهام کم شده بود؛دلم برای مهرداد سوخت که این مادر کمرنگ و ژولیده رو تحمل می کرد!

می خواستم امشب حتی در ظاهر مثل گذشته باشم!می خواستم بدرخشم،نه برای مهرزاد،نه برای حرفش یا برای مهمون هایی که میان و حتی نمی دونستم کی هستن؛فقط برای خودم؛برای دل خودم!

گوشی تلفن رو برداشتم و با صفورا آرایشگرم تماس گرفتم،قرار شد خودش رو زود برسونه.

  • پسندیدم 3
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 48
 

بعد هم توی کمد لباسهام که دیگه آمارش از دستم خارج شده بود دنبال یه لباس خوب گشتم؛مهراد هربار که برای خرید جنس یا صادر کردن جنسهاش به ترکیه یا هرکشور دیگه که می رفت برام کلی لباس می آورد؛لباسهایی که فرصت نشده بود خیلی هاش رو بپوشم!

از بین این لباسها یک لباس بنفش تیره نظرم رو جلب کرد؛دکلته بود و یه حلقه دور بازوهاش می اومد ،تا کمر تنگ بود و بعد کلوش می شد،دامنش تا یه وجب زیر زانو بود و به خاطر جنس آهار دار پارچه اش پف می ایستاد؛روی لباس هم خیلی ظریف با نخ طلایی رنگ در قسمت کمر و حاشیه دامن گلدوزی شده بود،لباس رو روی تخت گذاشتم و بعد به حمام رفتم .

یه تاب بلند حریر تنم کردم و دوباره به صفورا زنگ زدم؛گفت نزدیک خونه است و رفتم تا به پونه خانم بگم براش چایی و شیرینی آماده کنه،مهرزاد روی مبل کنار تلوزیون لم داده بود و با مهرداد پی اس فور بازی می کردن؛مهرزاد نگاه اولش به من کوتاه بود، اما دوباره برگشت و نگاهم کرد؛روم رو از سمتش برگردوندم و به مهرداد گفتم:مامان زیاد بازی نکنیا!چشمهات ضعیف می شه!

مهرداد اما آنقدر غرق بازی بود که چیزی نگفت،نگاه سنگین مهرزاد را همچنان روی خودم حس می کردم و برای همین خیلی زود به پونه حرفم را زدم و به اتاق برگشتم.

توی آینه به خودم نگاه کردم که متوجه  دلیل نگاه عجیب مهرزاد شدم،لباس حریرم نازک بود و موهایم هم مثل آبشاری روی شانه هایم خودنمایی می کرد،پوزخندی از چشم چرانی مهرزاد به لبم نشست و بعد با آمدن صفورا همه چیز را فراموش کردم!

خیلی زود دست به کار شد و اول از همه صورتم را آرایش کرد،به کارش اعتماد داشتم و می دانستم آرایش بیخوردی و زیادی نمی کند.

کارش که تمام شد به آینه نگاه کردم و از دیدن دوباره آن زن پرهیاهو به گذشته برگشتم،به روزهایی که خانه پر از شور و شادی بود؛دلم برای دلهای گرم و لبهای خندانمان تنگ شد،برای روزهایی که به سرعت طی شد و حالا جز خاطره ای از آن نمانده بود؛توی زندگیم پر بود از خاطرات آدمهایی که حالا جز تن بیجانی زیر خروارها خاک نبودند!

مرگ رسم عجیبی دارد،مدام فکر می کنم عزیزترین کسانم حالا کجا هستند؟!گاهی فکر میکنم آیا هنوز وجود آگاهی دارند؟!آِیا آگاهی روحشان باقی مانده یا اینکه با مرگ همه چیز برایشان تمام شده است؟!اما من باور اول را دوست داشتم بپذیرم!.باور اول مرا باز به عزیزانم می رساند،باور اول دیدار دوباره در پی داشت!

با صدای صفورا به زمان حال برگشتم،حالی که کابوس گذشته ام بود!

صفورا گفت:دوست دارید موهاتون باز باشه یا بسته؟

نگاهی به خودم در آینه کردم،صورتم از بی حالی در آمده بود؛خط و سایه ی چشمهایم جلوه ی بیشتری به آنها داده بود و لبهایم کمی پهن تر از لبهای اصلیم شده بود.در کل کار صفورا عالی بود،دستی به موهایم کشیدم و گفتم:نمی دونم،هرجور که به نظرت قشنگ تره !

گفت:لباست چون دکلته است بیشتر باز درست می کنند،بسته هم میاد بهش البته!بزار مدل جمع و باز ترکیبی کار می کنم برات.

روی صندلی نشستم و بعد از یک ساعت کار موها هم تمام شد؛مدل جالبی داشت،از دو طرف گوشم دسته ای از موها به سمت بالا جمع می شد و یک دسته دیگر هم باز و با اتوی مو فردرشت خورده بود،یک گل سر زیبا به رنگ بنفش با نگین های بنفش یاسی را هم در کنار سرم وصل کرد .

بعد از اینکه کارش تمام شد و رفت پونه را صدا زدم تا نظرش را بدانم،خوش سلیقه بود و اگر ایرادی می دید به شکل نرمی می گفت،با دیدن من اشک در چشمهایش حلقه زد و گفت:خانم!یاد اون موقع ها افتادم،کاش خدابیامرز آقا مهراد اینجا بود می دید شما رو!

بغضم را فروخوردم و گفتم:ایرادی ندارم؟!مطمئنی پونه؟!

پونه گفت:آره به خدا خانم!عالی شدی،هم موهاتون هم صورتتون،شما که خوشگل بودی الهه جون؛اما حالا قشنگ تر شدی!فکر کنم امشب تو مجلس حسابی گل سرسبد باشی.بیچاره مهرزاد خان!

گفتم:چرا بیچاره؟!

گفت:برای اینکه باید نگاه این اجنبی ها به زنش رو تحمل کنه دیگه!

پوفی کشیدم و گفتم:خودش گفت به خودت برس؛بعد هم مهرزاد که مثل مهراد عاشق من نیست پونه جان،اون نهایتا یه اسمه توی شناسنامه ،تو که دیگه شاهد همه چی بودی!

پونه گفت:نمی دونم،اما ...

گفتم:اما چی؟!

گفت:هیچی خانم،من برم به غذام برسم!

با آمدن مهرداد به اتاق دیگر پیگیر حرف پونه نشدم،مهرداد تا مرا دید گفت:مامان خوشگله!

از این حرف بغلش کردم و بعد به کمکش رفتم تا لباسهایش را بپوشد،برای امشب یک کت و شلوار کرم رنگ و پاپیون بهش پوشوندم.

هیکل کوچیکش توی این لباس مردونه خیلی با نمک شده بود،دلم قنج رفت از دیدنش و سیر نمی شدم؛با خودم گفتم یه روزی تو بزرگ می شی مهرداد جانم!مرد من می شی!مراقبم می شی!

از حرف خودم خنده ام گرفت،و همون لحظه نکته ای که هیچوقت بهش توجه نکرده بودم جلوی چشمم اومد!چرا دنبال مراقبت بودم؟!چرا دنبال این بودم که یکی مراقبم باشه!؟باخودم گفتم باید خودم مراقب مهرداد و خودم باشم!باید خودم از پس همه چی بربیام!باید قوی تر باشم،باید خودم تکیه گاه خودم باشم و مهرداد هم به من تکیه بده!

  • پسندیدم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 49

مهرزاد از صبح پایین در حال نظارت به کار مهناز و بقیه ی خدمه بود،پونه خانم که به نظر مهرزاد دستپختش بهتر از مهناز بود مسئولیت غذا رو به عهده داشت که البته این باعث شد مهناز قیافه بگیره،هربارهم رد می شد یه چشم غره ای به پونه میرفت و از بوی غذاها ایرادهای بیخود می گرفت!

صدای چرخ ماشین مهمانها که روی سنگفرش حیاط اومد؛خودم رو سریع به سالن اصلی و درب بزرگ رسوندم که به استقبال مهمانها بریم؛مهرزاد رو به روی در ایستاده بود و از استرس با پایش ضرب گرفته بود،با دیدن من مکثی کرد و خوب خیره شد و بعد گفت:پس استعداد خوب شدن رو هم داری!

گفتم:چی؟!

گفت:یعنی می تونی بهم ریخته و ژولیده هم نباشی!

نفسم رو محکم بیرون دادم و گفتم:قبلا یکی رو داشتم که براش آراسته باشم،الان کسی نیست!

نگاهم کرد و حرفی نزد،و به سرشانه های لخت و یقه ی دکلته لباسم نگاهی انداخت و گفت:باید درباره لباس باهام مشورت می کردی!

گفتم:برای چی؟!

گفت:مهراد بود تو از این لباسها می پوشیدی؟!

گفتم:نه!اون عاشقم بود،نمی خواست کسی عشقش رو ببینه!

می دونستم با این جمله اگه اعتراضی به لباس می کرد باز معنی دار می شد؛پوزخندی زدم و فکر کردم کم میاره از جواب ،اما گفت:سرکار خانم!ما تو خانواده امون بی غیرتی نداشتیم کلا؛به عشق و عاشقی هم ربطی نداره!

گفتم:داغ نکن حالا آقای خوش غیرت!اینها تو کشور خودشون بدتر از اینها رو هرروز می بینن!

تا خواست حرف دیگه ای بزنه گروه کوچک مهمانها به در رسیده بود و به سمتشون رفتیم تا سلام بدیم؛پنج مرد جوان ترک که سردسته اشان جلوتر از بقیه با کت و شلوار خوش دوخت زرشکی ایستاده بود با لبخند به سمتمان آمدند!با همگی دست دادیم و سلام کردیم،مهرزاد کمی ترکی باهاشون حرف زد و من هم که بلد نبودم فقط لبخند زدم و سرم رو تکون دادم!

وقت رفتن به داخل خونه مهرزاد کنارم ایستاد و دستم رو گرفت و گفت:نمایش شروع شد!حواست باشه!

سرم رو به نشونه تایید تکون دادم و بازوش رو گرفتم،مردها روی مبلمان نشستند و ما هم کنارشان نشستیم!لاله خانم و مهرسا هم درکنار ما نشسته بودند و لاله خانم کار نظارت و مدیریت بر پذیرایی رو برعهده داشت؛بعد از چنددقیقه چند نفر دیگر از کارکنان و مدیران کارخانه خودمان هم به جمع اضافه شدند که آنها با خانمهایشان آمده بودند و جمع از اکثریت مرد به مساوات زن و مرد رسید.

کنار مهرزاد نشسته بودم و لبخندی مصنوعی به لب داشتم؛از حرفهایشان چیزی نمی فهمیدم و هرازگاهی که همگی قهقهه می زدند لبخندم را گشاد تر می کردم،حوصله ام به کلی سررفته بود و می خواستم به بهانه ای کمی از جایم بلند شوم؛مهرداد بهانه ی خوبی محسوب میشد اما داشت با مهرسا بازی می کرد.

مهناز برای همه ما چایی گرفت و سردسته مهمانهای ترک که فهمیدم فارسی  بلد است تشکر کرد؛مشغول بازی با ناخون هایم بودم که مرد ترک با اشاره به من از مهرزاد پرسید:تازه عروسی کردید؟

مهرزاد گفت:بله،یه چندوقتی می شه!

مرد که برای همراه کردن من در بحث فارسی صحبت می کرد رو به من گفت:مبارک باشه،خیلی خوشگل هستید!

نمی دونستم چرا اینطوری صحبت می کرد!فکر کردم شاید نمی دونه توی ایران کسی جلوی شوهر زن ،بهش نمیگه خوشگلی!مهرزاد نفس حرصی کشید و گفت:ممنون!

آنقدر کوتاه و عصبی گفت که مرد ترک هم تعجب کرد؛اما دست بردار نبود و گفت:اسمتون رو میشه بدونم؟!

انگار این فیلمهای ترکی همچین هم دروغ نمی گه!اینا براشون فرق نداره طرف شوهرداره یا نه!

نگاهی به مهرزاد که سرخ شده بود و رعایت ادب می کرد انداختم و با اشاره بهم فهموند اسمم رو بگم؛آروم گفتم:الهه!

لبخند مرد ترک پهن تر شد و گفت:چه اسم خوشگلی!الهه!من هم مِتین کورا هستم!

لبخندی زدم و حرفی برای گفتن پیدا نکردم!متین اما به من زل زده بود و چشمهایش تنم را می پیمود،مهرزاد که از این موقعیت خسته شده بود برای ایجاد یک موضوع گفت:شما فارسی خوب بلدی!

متین گفت:بله من مادرم فارس بود!ایرانی بود؛زنهای ایرانی رو من خیلی دوست دارم!یاد مادرم میافتم که خیلی خوب بود،مهربان و خیلی عالی!

مهرزاد گفت:این ویژگی مامانهای ایرانیه که خوب باشن !

متین گفت:زنهای ایرانی خیلی باوفان.!خوبن؛میسازن!

توی دلم گفتم شاید هم پخمه باشیم که پای همه چیز می ایستیم تا عزیزترین کسمون رو داشته باشیم!یاد خودم افتادم که به خاطر پسرم به یه ازدواج زوری تن دادم.

مهرزاد دستم رو توی دستش فشار داد و گفت:همین ویژگی باعث میشه ما مردها هم عاشقشون باشیم دیگه!

از حرف مهرزاد تعجب کردم و نگاهش کردم با پوزخند به من نگاه می کرد،چه خوب نقشش رو اجرا می کرد،بازیگر خوبی می تونست بشه.

بعد از کمی گپ و گفت که دوباره با حرفهای مهرزاد به سمت کار کشیده شده بود نوبت سرو شام رسید؛همگی به دعوت من که دیگه باید به عنوان خانم خونه مهمانها رو دعوت می کردم به سمت میز سلف سرویس اومدن تا بشقابشون رو پر کنن؛هرکسی در سر میزی برای خودش مشغول خوردن غذا بود و من هم اول از همه مشغول غذا دادن به مهرداد بودم.

مهرزادبا مدیران کارخانه صحبت می کرد و گروه ترکیه ای به حال خودشان بودند؛متوجه حضور کسی بالای سرم شدم که فهمیدم متین است؛با لبخندی از روی ادب به من و مهرداد نگاه می کرد،به ناچار لبخندی تحویلش دادم و دوباره حرفی برای گفتن پیدا نکردم؛متین گفت:پسر مهراد خان هستن؟

گفتم:بله!

گفت:سلامت باشه!

گفتم.ممنون!

می خواستم کلام رو باهاش کوتاه کنم تا کنارم نمونه،خودم رو مشغول غذا دادن به مهرداد نشون دادم اما مهرداد هم دیگه غذاش تموم شده بود و دنبال رفتن برای بازی بود،به زور لقمه آخر رو توی دهنش گذاشتم و بعد هم مهرداد رفت؛متین از کنارم دور شد و نفس راحتی کشیدم که رفته اما بعد با بشقابی غذا برگشت،با لبخند بشقاب را به سمتم گرفت و گفت:خانم خونه نخورده چیزی!

لبخندی زدم و بشقاب را گرفتم،متین کنارم روی مبل نشسته بود و گفت:برای مادر بودن خیلی جوان هستید!

گفتم:زود ازدواج کردم،زودم بچه دار شدم،مهراد از من سنش بالا تر بود؛نمی خواستم از بچه ام سن...

نمی دونم چرا همین که این حرف رو زدم یه بغض بدی توی گلوم نشست؛یاد مهراد افتادم که دوست داشت اختلاف سنیش با بچه بیشتر از این نشه!

وای الهی بمیرم که فرصت نشد بمونی و جوون شدن بچه ات رو ببینی!آخ که چه دلم ریش شد از رفتنت مهرادم،حرف رو دیگه نمی تونستم تموم کنم.یه کلام دیگه حرف می زدم بغضم می ترکید.این روزها خیلی از این بغضها رو خورده بودم؛متین که انگار متوجه دگرگونی حالم شده بود گفت:ببخشید!ناراحتت کردم!؟

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:نه!بعضی چیزها کهنه نمیشه هیچوقت انگار!

متین گفت:فکر می کردم با مهرزاد عاشق هم باشید!

یاد این افتادم که مهرزاد گفته بود با هم خوب جلوه کنیم.گفتم:خوبیم باهم دیگه!

متین گفت:مهرزاد که میدونم عاشقته!اما تو مشخصه نیستی!

با خودم گفتم چه حدس خوبی زدی!اون واقعا عاشقمه،اصلا شیفته منه مهرزاد،از بس ازم متنفره عاشقم شده!

لبخندی زدم و گفتم:ما هردو شرایط سختی رو گذروندیم،اما با هم خوبیم!

متین گفت:خوبید!باهم خوبید؛جالبه!

حرفی نزدم و نگاهش کرد؛متین گفت:کاش زودتر شما رو ملاقات می کردم!!

می خواستم حرفی بزنم که مهرزاد کنارم روی مبل نشست و می دانستم این تیکه از حرف متین را هم شنیده است؛متین با آمدن مهرزاد کمی جابه جا شد و لبخند زد و گفت:با خانمت حرف می زدم راجع به مهراد!

مهرزاد گفت:که اینطور!

متین گفت:خدا رحمت کنه برادرتون رو .مرد باهوشی بود،خیلی خوب بود!

مهرزاد گفت:مهراد عالی بود توی کارش!لنگه نداشت!

متین گفت:مرد خوش سلیقه ای بود کلا!

و نگاهش به روی من ثابت موند.

مهرزاد گفت:بله!خیلی!

می دونستم خون خونش رو می خوره،اما سعی می کرد آروم باشه!به هوای مهرداد از آنها اجازه گرفتم و از جا برخواستم.

مهرداد خواب آلود بود و بهانه می گرفت،تصمیم گرفتم او را به طبقه ی بالا ببرم که در اتاقش بخوابد؛جوری که جلب توجه نکند با مهرداد به سمت طبقه بالا راه افتادیم؛تصمیم داشتم دیگرپایین نیایم،اما نمی شد.به مهرزاد قول همراهی داده بودم!

مهرداد را روی تخت گذاشتم و بعد از خواندن کمی قصه و لالایی خوابش برد؛به سمت اتاقم رفتم تا در آینه خودم را نگاهی کنم و بعد دوباره به مهمانی برگردم.

مشغول تجدید رژ لبم بودم که صدای قدمهایی را شنیدم و مهرزاد در چارچوب در قرار گرفت.

از نگاهش ترسیدم!من کار اشتباهی نکرده بودم اما از او و نگاههایش می ترسیدم!

مهرزاد با صدای عصبی گفت:دیگه نمی خواد بیای پایین!گفتم رفتی بچه رو بخوابونی و خودتم خسته بودی!

  • پسندیدم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 50

حرفی نزدم و سرم را تکان دادم،خودم هم دلم نمی خواست به آن جمع خسته کننده برگردم؛مشغول عوض کردن لباسهایم شدم و آرایش صورتم را هم پاک کردم؛موهایم را باز کردم و دور شانه ام ریختم و تاپ حریرم را پوشیدم و آماده خواب شدم که صدای جیغ و فریادی از پایین باعث شد ناخودآگاه به سمت صدا بدوم!اما قبل از آن نگاهی به اتاق مهرداد انداختم که دیدم راحت سرجایش خوابیده است.

قلبم از صدای جیغ به تپش افتاده بود و حس می کردم هرلحظه امکان دارد از جا کنده شود،از وقتی اتفاقات بد پشت سرهم برایم افتاده بود حتی عادی ترین صدای بلندی هم مرا می ترساند؛مدام منتظر یک اتفاق بد بودم؛به سرعت از پله ها پایین دویدم و به سمتی که همه تجمع کرده بودند رفتم.

صدای جیغ مهناز بود که می آمد!خودم را به صدا رساندم تا ببینم چه آسیبی دیده است،مهناز کف آشپزخانه نشسته بود و صورتش را چنگ می زد و گریه می کرد!

پونه هم با تعجب کنارش ایستاده بود و می گفت من که حرفی نزدم!کنارش روی زمین نشستم و دستهایش را گرفتم تا خود را چنگ نزند،لاله خانم هم کنار من زانو زده بود و مهرسا در کنار جمعیت باقی مانده ی مهمانها که متین و گروهش هم بودند نظاره گر ماجرا بود!

لاله خانم می پرسید چی شده و مهناز یکسری اصوات به شکل جیغ فقط از دهنش خارج می شد،دستهاش رو گرفته بودم و مهناز به هوچی گری ادامه می داد؛برای اینکه از این حالت بیرون بیاید لاله خانم سیلی آرامی به صورتش زد!

برای لحظه ای مهناز ساکت شد و به چشمهای من زل زد و خواستم بپرسم چرا اینطور می کند که ناگهان به سمتم حمله کرد و از ضربه ای که به قفسه سینه ام زد روی زمین افتادم؛مهناز تمام فحش هایی که بلد بود را نثارم می کرد و می گفت من باعث این وضعیت هستم!.من باعث شدم ساناز بمیرد و او یک کلفت ساده شود!می گفت من کلفتی بیش نبودم و لایق این زندگی نیستم!

از حرفهایی که جلوی جمع راجع به من و گذشته ام میزد خجالت می کشیدم و از طرفی هم روی من افتاده بود و تمام تنم را چنگ می کشید و به صورتم سیلی می زد!از میان جمعیت همگی سعی در جدا کردن مهناز از من داشتند.

پونه از طرفی ،مهرسا و لاله خانم از یک طرف و مهرزاد و متین هم از طرف دیگر؛اما مهناز بدجوری شر به پا کرده بود و هرکس که نزدیک می شد لگد بیشتری به من می زد،تنم به شدت درد گرفته بود و دیگر اشکم درآمد!کاش به پایین نمی آمدم!

پونه دستهایش را جلوی صورتم حائل کرده بود و به مهناز می گفت ببخشید من اشتباه کردم!اما مهناز وحشیانه ادامه می داد؛در آخر مهرزاد با تمام زوری که داشت هیکل چاق مهناز را از روی تن من بلند کرد و تازه نفس کشیدم!مهرسا و لاله خانم به سراغ مهناز که با لگد مهرزاد توی خودش جمع شده بود رفتند؛پونه شانه هایم را می مالید و متین هم کنارم زانو زده بود و صورتم را بین دو دست گرفته بود؛حالم به قدری بد بود که حتی توان بلند شدن هم نداشتم.

مهرزاد رویش را از سمت مهناز برگرداند و با دیدن من بدون مکث به کنارم آمد و نشست ، متین و پونه را از من دور کرد ، کتش را درآورد و روی تنم کشید و بعد بغلم کرد و به طبقه ی بالا بردم.

توان اینکه حرفی بزنم نداشتم،هم شکه از این جریان بودم و هم اینکه تنم درد می کرد؛مهناز سنگین و چاق بود و ضربه های دستش کاری!مهرزاد به داخل اتاقم مرا رساند روی تخت گذاشتم؛دستش را میان موهایش برد و حرفی نزد!انگار نمی توانست حرفهایش را بزند،زخمهایم را  بررسی کرد و گفت:میرم یکم پتادین بیارم!

روی تخت بی حال افتاده بودم و اشک می ریختم به حال روزگارم!یک انسان مگر چقدر توان تحمل درد دارد؟!وقتی مهراد زنده بود کی مهناز جرئت می کرد چنین رفتاری کند؟!

مهرزاد با یک سبد پنبه و پتادین به داخل اتاق آمد و کنارم روی تخت نشست،صورتش از عصبانیت سرخ بود اما نمی خواست حرفی بزند؛نمی فهمیدم چه اتفاقی افتاده که مهناز را اینطور کرده بود.

مهرزاد پنبه آغشته به پتادین را روی جای چنگ ها و زخم های گردنم کشید؛پونه از صورتم محافظت کرده بود و روی صورتم جز یک زخم بر لبم که در اثر سیلی محکمش ایجاد شده بود زخم دیگری نبود؛اما از گردن به پایینم پر از خط چنگ بود!

نگاهی به لباسم انداختم که در این دعوای خونین پاره شده بود!آخ که بی هوا به سمت پایین دویده بودم و لباس حریر نازکم که همینجوری هم جایی را نمی پوشاند و در قسمت یقه کاملا پاره شده بود!مهرزاد حتما برای همین کت را روی تنم انداخته بود،مهرزاد به آرامی روی تنم را پتادین می زد و من گاهی از سوزش زخم چهره ام جمع می شد.اما او در سکوت ادامه می داد.

عجیب است مرحم گذاشتن برزخم دشمن!حس کردم در این خانه هیچکس را ندارم!حس کردم در خانه ی خودم همه با من دشمن هستند و جز پونه خانم و پسرکوچکم کسی مرا دوست نمی داند!لاله و مهرسا هم به احترام اینکه عروسشان بودم برخورد بدی با من نمی کردند اما این حس اضافی بودن آزارم می داد!حرفهای مهناز مثل پتک روی سرم می خورد؛من کلفت زن صاحب خانه بودم و شدم زن صاحب خانه!

بغض گلویم را چنگ می زد و من سعی در مهارش داشتم.مهرزاد کارش که تمام شد از کشوی لباسها یک دست لباس سالم روی تخت گذاشت و کمی مرا بلند کرد تا لباسم را عوض کند،مانع شدم و گفتم:خودم می تونم!

اما مهرزاد بی حرف به کارش ادامه داد!نباید از شوهرم خجالت می کشیدم اما من هنوز مهرزاد را برادرشوهرم می دانستم!هنوز از نگاهش خجالت می کشیدم!

مهرزاد تاپ پاره پاره را از تنم بیرون آورد و لحظه ای مکث کرد و به من چشم دوخت؛از نگاهش معذب شده بودم؛مهرزاد گفت:خجالت می کشی از من؟!

حرفی نزدم و نگاهش کردم،گفت:چطور با اون تاپ نازک خجالت نکشیدی بیای پایین ؟!یا وقتی پاره شد و متین همه تنت رو حفظ کرد خجالت نکشیدی.!حالا خجالت می کشی از من؟!تنها کسی که ایرادی نداره اگه تو رو ببینه!تنها کسی که اصلا تو مال اونی!

گفتم:من از صدای جیغ هول کردم و نفهمیدم چطور خودم رو رسوندم پایین!

گفت:این همه آدم پایین بود!دیدی که حضور تو همه چیز رو بدتر کرد!

گفتم:خب من که نمی دونستم چه خبر شده!

گفت:هرخبری که بوده؛اگر نیاز به دخالت تو بود می فرستادیم دنبالت!

خواستم حرف دیگه ای بزنم که گفت:از امشب برای خواب میای اتاق من ،می خوام بهت ثابت بشه که دیگه شوهرت هستم!

انتظار دلجویی کردنش را نداشتم اما این انتظار را هم نداشتم که ملامت شوم!حال عجیبی بود!بی کسی و بی پناهی را در بند بند وجودم حس می کردم،توان مقاومت و حس و حال بحث نداشتم،من بی ارزشترین موجود زمین بودم و کاش کنار عزیزانم دفن می شدم!

بغضی که تا آن لحظه به سختی فروخورده بودم با یادآوری تنهایی و بی کسی امانم را برید!لحظه ای غافل شدم از کنترل این بغض لعنتی و اشک چشمهایم را پر کرد؛بدون اختیار گریه می کردم و به هق هق رسیده بودم!

مهرزاد با تعجب به من نگاه می کرد؛شاید توقع نداشت اینچنین به خروش بیافتم!لحظه ای مکث کرد و بعد من را درآغوش کشید و بدون حرفی سعی کرد آرامش را به من برگرداند!باورم نمی شد که در آغوش مهرزاد گریه می کردم و او بدون حرفی،بدون طعنه یا توهینی نوازشم می کرد!کمی که گذشت انگار دریای طوفانی درونم آرام شد؛شاید سحری در آغوشش بود!شاید عطر تنش که مهراد را به یادم می آورد!اما هرچه که بود کمی از دردم آرام گرفت!

بعد از تعویض لباسم دوباره من را بغل کرد و به اتاق خودش برد و روی تخت گذاشت،بی حرف و بی هیچ تکان اضافه ای همانطور روی تخت دراز کشیدم،پتو را رویم کشید و بعد گفت:دیگه حتی اگه صدایی هم شنیدی لازم نیست بیای پایین!

ویرایش شده در توسط sali25
  • پسندیدم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 51

این را گفت و از اتاق خارج شد،چه شب نحسی بود!یک بار هم که خواستم به یاد گذشته رو به راه جلوه کنم اینطور شبم به پایان رسید!

نحسی این زندگی دامنم را گرفته بود،به پهلو دراز کشیده بودم و آرام و بی صدا اشک می ریختم که پونه در زد و با چشمهای گریان وارد اتاقم شد؛با دیدن من بوسه ای به صورتم گذاشت و گفت:الهی بمیرم برات!الهی دورت بگردم!کاش مرده بودم این حال و روز رو نمی دیدم برات!

گفتم:خدا نکنه پونه جان!تو هم نباشی دیگه توی این خونه من طرفداری ندارم!

گفت:کی گفته خانم؟!نبودی ببینی آقا مهرزاد چه بلایی سر مهناز آورد!هرچی فحش داده بود رو به خودش مودبانه برگردوند!

گفتم:اون جلو مهمونها این کار رو می کنه!از ترس آبروی خودش!

گفت:نه!مهمون ها رفته بودن توی باغ سیگار می کشیدن؛فقط ما بودیم و مهناز که داره جول و پلاسش رو جمع می کنه بره!

گفتم:بره؟!

گفت:آره!انتظار نداری بعد از این بحثی که ساخت اجازه بدن بمونه!؟

گفتم:آخه اصلا چرا اینجوری شد؟!

گفت:هیچی خانم!ایستاده بود توی آشپزخونه ،من بهش گفتم فقط ظرفها رو بره جمع کنه از رو میز،می خواستم  دسر ببرم ظرف کم داشتم،این رو که گفتم یهو وحشی شد و گفت تو کی هستی اصلا که به من دستور می دی!منم گفتم من که حرفی نزدم!خانم گفته بود که برنامه پذیرایی چه شکلی باشه!نباید این رو میگفتم اما !باید می گفتم آقا گفته؛واقعا هم آقا مهرزاد گفته بود که پذیرایی و ظرفها با مهناز باشه؛من آشپزی کنم!یهو اشتباهی این حرف از دهنم بیرون اومد،اون وحشی هم روی هوا گرفت،شروع کرد به فحش دادن به من و به خودش؛بعد هم نشست روی زمین و خودش رو چنگ کشید و جیغ زد که همه جمع شدن و بعد شما اومدید،این دلش از جای دیگه پر بود !دنبال بهانه می گشت!

گفتم:نمی خواد عذرش رو بخواهید!جایی نداره بنده خدا بمونه که؛از اول عمرش اینجا کار کرده!

گفت:قربون دل مهربونت برم من!اما اینجوری که نمیشه؛آقا مهرزاد اصلا قبول نمی کنه.

گفتم:لاله خانم رو میگی بیاد؟!

گفت:بله خانم!چشم!

پونه رفت و چند دقیقه بعد لاله خانم به اتاق اومد،اول از همه نگاهی به من کرد و معذرت خواست که این اتفاق برام افتاده بود و بعد گفت:جونم !؟چیزی احتیاج داشتی؟!

گفتم:مهناز رو بیکار نکنید!اون که جایی نداره بره.

گفت:اینجا هم دیگه جاش نیست دخترم!جایز نیست بعد از این اتفاق اینجا نگه اش داریم!

گفتم:اما اون جایی نداره!آواره میشه.

گفت:مهرزاد عذرش رو خواسته!می دونی که حرف منم برا مهرزاد برو نداره!راضی نمیشه!

گفتم:بهش اصرار کنید!

صدای مهرزاد از پشت سرمان آمد که گفت:درباره چی اصرار کنن؟!

گفتم:مهناز جایی برا موندن نداره؛اینطوری بیرونش کنید آواره میشه!

گفت:این مشکل خودشه!از اول این موضوع رو می دونست؛نباید این کار رو می کرد!

گفتم:خواهش میکنم مهرزاد!

مهرزاد مکثی کرد و گفت:می فرستمش خونه قبلی؛اونجا هم نیاز به سرایدار داره،بمونه همونجا!

گفتم:ممنون!

ویرایش شده در توسط sali25
  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 52

مهرزاد نگاه دوباره ای به من کرد و بی حرف از اتاق خارج شد؛لاله خانم هم رفت.

پونه دوباره بالای سرم اومد و گفت:جاییت درد نمی کنه الهه جان؟میخواهی قرص برات بیارم؟

گفتم:هم تنم درد می کنه،هم جونم،هم روحم،اما با قرص چیزی حل نمیشه پونه!

پونه کنار تخت زانو زد و دستم رو گرفت و گریه کرد،من هم گریه کردم،هردو دلمون از زمونه گرفته بود؛پونه هم شب خوبی نداشت و خستگی پخت و پز به تنش موند!

پونه که رفت مهرسا سری بهم زد و بغلم کرد و گفت:ببخش که نتونستم کاری کنم الهه!

گفتم:کاری ازدست کسی برنمیومد مهرسا جان!می فهمم.

مهرسا کمی جای چنگها را نگاه کرد،ساکت ماند و من حس کردم از سرشب چیزی فکرش رو مشغول کرده است.پرسیدم:چیزی شده مهرسا؟از سرشب انگار اینجا نیستی!

گفت:الان که از دست مهناز و اتفاقات اینجا ناراحتم !اما اصل دلمشغولیم به سام مربوط می شه!نتونست بیاد ایران و الان ماریسا داره اذیتش می کنه!می گه پرستار قبلیش رفته و با پرستار جدید هم نمی سازه!از طرفی دل نگران اونم از طرفی در نگران شما !

سام همسر مهرسا بود که حالا با فرزندش در آلمان بودند و مهرسا ایران.

گفتم:نگران ما نباش!یه جوری از پس خودمون برمیایم من و مهرداد!مهرزاد هم که دیگه دل نگرانی نداره و خودش یه تنه همه امون رو جمع و جور می کنه!بدون دغدغه برو به ماریسا و سام برس!

گفت:مامان رو هم باید ببرم !اینجا بمونه دق می کنه!

گفتم:کار خوبی میکنی!نباشه اینجا با جای خالی مهراد بهتره!

گفت:می دونم تو دست تنها می شی!اما قول میدم زود بیایم بهت سربزنیم.از این داداشم هم نترس الهه!من حس می کنم یه جورایی گرفتارت شده.

گفتم:چی؟!

گفت:یعنی داره بهت حس پیدا می کنه!یه جورایی درگیر حست شده،من این رو می فهمم،ما دوقلو هستیم!

گفتم:من فکر نمی کنم حرفت درست باشه!نیازی هم نیست که بخواد عاشقم بشه؛چون منم حسی بهش ندارم!

مهرسا گفت:این حرف رو نزن الهه!حس آدمها همیشه یجور نمی مونه که ؛عوض میشه!

گفتم:من عاشق مهراد بودم!الانم هستم،تا ابد هم خواهم بود!

مهرسا گفت:زمان همه چیز رو تغییر می ده!

دیگه حرفی نزدم و بحث ادامه پیدا نکرد؛.مهرسا به اتاق خودش رفت و در اتاق رو نیمه بست؛توی فکر و خیال بودم؛حس می کردم خونه برام غریبه شده،با رفتن لاله خانم و مهرسا هم خونه بدتر از قبل می شه!

سام رو یکبار در سفری که یکسال قبل با مهراد به آلمان داشتیم دیده بودم،یه رگش آلمانی بود و با لهجه خنده داری حرف می زد!آخ که اون سفر چقدر به من خوش گذشت؛اون زمان حس می کردم خوشی تا ابد همراهمه!حس می کردم دنیا همیشه به مراد دل من می چرخه و غافل از گذر زمان بودم!کاش بیشتر قدر اون روزها رو می دونستم!

خواب و بیدار بودم که در اتاق باز شد و مهرزاد با لباسهای راحتی روی تخت دراز کشید؛به پهلو دراز کشیده بودم و پشتم بهش بود؛چشمهام رو بسته بودم تا نفهمه بیدارم؛از صدای نفسهاش و آه هایی که کشید و فین فین بینیش فهمیدم گریه می کنه!باورم نمیشد مهرزاد مردی که مثل سنگ سرسخت نشون می داد داره آروم توی خلوت خودش گریه می کنه!

آخ که چه پسرک لطیفی می شد شبها،انگار شبها آدمها صادق تر می شدن؛مثل در آوردن کفش و لباس مهمانی؛هرکس نقابش رو برمی داشت تا راحت باشه!

دلم براش سوخت!نه که احساس خوبی داشته باشم؛فقط ترحم بود که جریان گرفت توی دلم!حس کردم اون هم به اندازه من خودش رو تنها می دونه؛اون هم به اندازه من حس غریبی داره توی خونه!

تکون اندکی خورد که فهمیدم به پهلو شده و از برخورد نفسهاش با پشت گردنم فهمیدم به سمت من برگشته !می ترسیدم تکونی بخورم و بفهمه بیدارم؛بی حرکت مونده بودم اما نفسهاش پشتم رو قلقلک می داد،دوباره تکان کمی خورد و دستش رو روی پشتم حس کردم؛با انگشت روی بازوهام که پر از جای چنگهای مهناز بود رو نوازش می کرد!

حس عجیبی بهم دست داد از کارش،چرا اینکار رو می کرد؛نکنه واقعا حسی داره بهم؟!اما برخوردهاش این رو نشون نمی داد!شاید هم از سر تنهایی و تفنن اینکار رو می کرد!بعد از چندثانیه اما کار عجیب دیگه ای کرد؛دستش رو زیر کمرم برد و من رو به سمت خودش برگردوند،ناخودآگاه چشمهام رو باز کردم و نگاهش کردم؛نگاهی به من کرد و صورتم رو بین سینه اش گذاشت و گفت:هیییسسس!بخواب؛کاریت ندارم!

عجیب بود حتی از بیدار شدن من هم ترسی نداشت!انگار نه انگار که بهم لقب دشمن داده بود!عجیبه دشمنت رو در آغوش بکشی و بخوابی!

دوباره در آغوشش بودم وبازهم  جادو شدم!عطر تنش آرومم کرد ،عطری که گاهی نوید جنگ رو می داد!

دو روزی طول کشید تا مهرسا و لاله خانم بتونن بلیط آلمان بگیرن؛توی این مدت با مهرزاد خیلی برخوردی نداشتم و فقط شب ها با فاصله ازش در اتاق مهرزاد به خواب می رفتم و اون هم کاری بهم نداشت.

  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 53

صبح با صدای گریه مهرداد از خواب بیدار شدم؛مهرزاد نبود ؛از جا خیلی زود بلند شدم و به سمت صداش رفتم،توی پذیرایی خودمونی کنار مهرسا نشسته بود و گریه می کرد!

می گفت: عمه مهرسا نرو!ماما لالا بمون!

دلم براش گرفت؛اون هم از تنهایی و رفتن این دونفر می ترسید!واقعا خونه بدون اونها چه شکلی می شد؟لاله خانم و مهرسا با دیدن من صبح بخیری گفتند و بعد لاله خانم گفت:مامان الهه!بهش بگو که ما زود برمی گردیم پیشش!بگو که ماریسا تنهاست!

گفتم:آره پسرم!ماریسا رو یادت میاد!؟اون الان داره گریه می کنه میگه مامانم رو می خوام!عمه مهرسا مامانشه دیگه؛باید بره پیش بچه اش باشه!

گفت:نه نباید بره!

گفتم:پس من برم به جای عمه مهرسا؟!

گفت:نه تو هم نرو!

گفتم:خب ماریسا هم مثل تو که دوست داری مامانت پیشت باشه، دوست داره مامان مهرساش رو ببینه!

مهرسا گفت:عمه جونم قول می دم سری دیگه ماریسا رو هم بیارم باهم دیگه بازی کنید!

یک ساعتی به گریه و راضی کردن مهرداد گذشت؛برای اینکه دیگه این بحث رو فراموش کنه بهش قول دادم بیرون ببرمش و براش بستنی بخرم؛قولی که باید به خاطرش از مهرزاد اجازه می گرفتم!

لاله خانم و مهرسا به زور و پارتی بازی دوتا بلیط لحظه آخری برای همین امروز پیدا کرده بودند؛قبل از ناهار خودشون رو باید به فرودگاه می رسوندن!باز موقع خداحافظی هم مهرداد کلی گریه کرد و من به زور یادآوری قول بستنی آرومش کردم.

اونها که رفتن خونه خیلی خالی شده بود،انگار سکوت از درو دیوارش می بارید،حتی پسرکوچولوی پرسروصدای من هم سکوت کرده بود؛دلم براش سوخت!اون بیشتر از من دلش می گرفت؛برای همین تلفن رو برداشتم به مهرزاد زنگ زدم تا بهش اطلاع بدم که با مهرداد می رم بیرون!هرچی با مهرزاد تماس گرفتم جواب نداد؛براش پیغام فرستادم اما باز هم جواب نداد و آخرسر پیغام دادم که با مهرداد میرم بیرون بستنی بخرم براش؛بهونه میگیره و نمی تونم منتظر جوابت بمونم!

این رو نوشتم و آماده شدم و به پونه هم سپردم به مهرزاد بگه که چقدر زنگ زدیم و جواب نداد،و اینکه مهرداد چقدر ناراحت بود!

سوییچ ماشین رو برداشتم؛از روز عقدم تا امروز ماشین گوشه خونه خاک می خورد،مهرداد را سوار کردم و خودم هم نشستم،اما هرچه استارت زدم ماشین روشن نشد!از مکانیکی ماشین سردر نمی آوردم و وقت این که به تعمیرکار خبر بدهم را نداشتم،رو به مهرداد گفتم:مامان ماشین روشن نمی شه !خرابه!دوست داری پیاده بریم؟

مهرداد که انگار از این پیشنهاد خوشحال شده بود گفت:آره مامان!

خیلی وقت بود که پیاده از خونه بیرون نزده بودم؛دلم برای روزهایی که با مادرم مترو رو گز می کردیم و همه جوره توی خیابونها می چرخیدیم تنگ شد!

یه کافه بود که گاهی با مهراد می رفتیم،مثل بقیه کافه ها هم سیگار آزاد نبود و خیلی راحت می شد بچه رو همراه برد؛توی کافه نشستیم و برای مهرداد بستنی سفارش دادم و خودم هم می خواستم قهوه بخورم؛مهرداد با ذوق منتظر رسیدن بستنی بود و من هم به گوشیم نگاه می کردم؛جالب این بود که پیام های گوشیم هرشب توسط مهرزاد چک می شد و تلگرامم ،هم از لپتاپ مهرزاد هم از گوشیش قابل دسترسی بود!

توی گروه دانشگاه یکی از بچه ها نوشته بود کلاس فردا تشکیل نمی شود،زیرش هم بحثی شده بود راجع به استاد و قرار بود همه بچه ها باهم از فرصت استفاده کنن و برن موزه لباس؛قبلا این موزه رو با مهراد رفته بودم و نمی خواستم برم؛از طرفی من توی گروه هیچوقت پیغامی نمی ذاشتم و حرفی برای گفتن نداشتم؛انگار که نباشم توی گروه!

مهراد همیشه منعم می کرد که توی گروهها فعال باشم!حتی اینستاگرام هم نداشتم؛برعکس همه دوستام!

با خودم گفتم خیلی بهتر شد که کلاس تشکیل نمی شه!حداقل فردا رو که بچه ام دلتنگ عمه و مادربزرگشه خودم پیشش می مونم.به مهرداد کمک کردم بستنی اش رو بخوره و خودم هم قهوه ام رو زودتر خوردم.

مردم که رد می شدن گاهی نگاه بدی بهم می کردن،میدونستم به خاطر کبودی گونه و زخم دهنمه!اما برام دیگه اهمیت نداشت؛مهرداد چندباری دست روی صورتم گذاشته بود که بدونه چی شده؛اما من چطور توضیح می دادم براش که مهناز اینکار رو کرده؟!بهش گفتم از روی تخت پایین افتادم!

از کافه که بیرون اومدیم هنوز دلم می خواست بیرون بمونم!میدونستم مهرزاد حتما شاکی می شه؛چون باید ازش اجازه می گرفتم برای رفتن به هرجایی!اما دلم واقعا گرفته بود و احتیاج داشتم کمی در هوایی جز خانه اندوهگین خودمان باشم؛به مهرداد گفتم:میخوای بریم پارک تاب بازی کنی؟!

خوشحال شد و باهم دیگه به سمت پارکی که با یک کورس ماشین بهش می رسیدیم رفتیم،توی راه راننده نگاهی به صورتم کرد و سرش رو تکون داد؛وقتی که رسیدیم مهرداد با خوشحالی مشغول سرسره و تاب بازی شد و من هم کنارش بودم و مراقبش؛داشتم مهرداد رو تاب می دادم که صدای آشنایی از پشت سرمون اومد!

برگشتم و دیدم که کسری پشت سرم با لبخند ایستاده است؛مهرداد با دیدن کسری خوشحال شد و خودش را در بغل او انداخت،من هم با کسری دست دادم و کسری همانطور که مهرداد را بغل کرده بود نگاهی به صورت من کرد و دستش را روی صورتم کشید و گفت:چی شده الهه؟!

اشاره ای به مهرداد کردم و گفتم:از روی تخت افتادم پایین!

کسری که موقعیت را فهمید رو به مهرداد گفت:عموجونم بیا یکم روی تاب بشین!

مهرداد روی تاب نشست و بعد همانطور که یادش داده بودم پاهایش را عقب و جلو کرد تا تاب به حرکت در بیاید؛روی نزدیک ترین نیمکت به زمین بازی و تاب نشستیم تا چشمم به مهرداد باشد؛کسری گفت:حالا بگو چی شده؟!مهرزاد اینجوریت کرده؟!

گفتم:نه!داستانش مفصله؛کار مهنازه!

کسری با تعجب گفت:مهناز؟!

گفتم:آره!انگار همه من رو مقصر مرگ ساناز و مهراد می دونن!هیچکس فکر نمی کنه از این مرگ من بیشترین ضربه رو خوردم؛مهناز هم که به صدقه سر ساناز همه کاره خدمه شده بود حالا که ساناز نیست فقط پایین بود،دو شب پیش مهمون داشتیم؛از ترکیه اومده بودن،پونه آشپزی می کرد و مهناز هم پذیرایی و ظرفها برعهده اش بود؛پونه گفته فلان چیز رو ببر؛این هم دنبال بهونه می گشته؛شروع کرد به جیغ زدن!من طبقه بالا بودم،از سروصدا رفتم پایین که یهو مهناز به سمتم حمله کرد!

گفت:یعنی هیچکس جلوش رو نگرفت!؟

گفتم:چرا!همه اومدن کمک ؛اما دیدی که وزنش زیاده سخت بود جدا کردنش!

گفت:عجب!این خونه بعد از مهراد انگار خیلی عوض شده!

گفتم:آره!خودم هم با خونه ام غریبه ام؛انگار زیادیم توی خونه!

گفت:کاش اینقدر زود تصمیم نمی گرفتی!کاش روی من حساب می کردی الهه!

گفتم:کسری جان!من بعد از مهراد دیگه اصلا به اسم الهه زنده نیستم!فقط مادرم؛همین هم زنده نگه ام می داره!

گفت:اما در هرحال تو جوونی!لایق یه زندگی خوب هستی که بهت احترام بزارن!

گفتم:هه!این روزها بیشترین چیزی که دوست دارم مُردنه!که اونم به خاطر مهرداد میندازم عقب!

گفت:اینطور فکر نکن!امروز می خواستم بیام دیدنت؛جلوی در بودم که دیدم اومدی بیرون؛دنبالت کردم و دیدم رفتی کافه!خواستم بیام تو ولی گفتم شاید دردسر بشه برات؛صبر کردم از کافه بیای بیرون و وقتی دیدم که مسیر خونه رو نرفتی و اومدی پارک تصمیم گرفتم همین جا بایم کنارت!

گفتم:مرسی که به یادمی!

گفت:همیشه به یادتم من الهه!راستی کیا اومده بودن از ترکیه؟!

گفتم:متین کورا !با یه گروه از همکاراش!

باتعجب گفت:متین؟یعنی مهرزاد میخواد با متین کار کنه؟!

گفتم:آره!چطور مگه؟

گفت:وای نمی دونی چه مارمولکیه این مرد!از هرنظر دچار مشکل اخلاقیه!

گفتم:آره!این رو که فهمیدم؛برا همین مهرزاد فرستادم بالا بمونم!

گفت:خوبه حداقل یه ذره از غیرت داداشش رو برده به ارث!

خواستم بگم که مهرزاد خیلی شکاک و غیرتیه!انگار چیزی از من می دونه که باعث شده اینطور بهم شک داشته باشه؛اما هنوز دهن من برای حرفی باز نشده بود که دستی بازوم رو گرفت و از جا بلندم کرد!با تعجب نگاه کردم و مهرزاد رو دیدم!باورم نمی شد!!اون اینجا چیکار می کرد؟!یعنی نمیشه یه بارم من بی دردسر بیرون باشم!؟

ویرایش شده در توسط sali25
  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 54

از دیدن صورت سرخش بدجوری ترسیدم؛میخواستم حرفی بزنم اما زبونم بند اومده بود!

کسری گفت:بزار توضیح بدم برات مهرزاد!

مهرزاد بی توجه به حرف کسری رو به من گفت:داری بستنی میخری برا مهرداد دیگه؟!بچه رو به امون خدا ولش کردی؛نشستی به حرف زدن با عشق سابقت؟!تو چی می خوای از این زندگی الهه؟چرا اینقدر عقده ای هستی!؟چرا می خوای همه رو عاشق خودت کنی، همه  به جز ....چرا اینقدر .... چرا نمی زاری من...چرا؟چرا ؟چرا الهه!؟

مهرزاد چشمهاش بین خشم و غم بود،نم داشت و در عین حال سرخ از کینه ای قدیمی بود؛از فرط عصبانیت حرفهایش را می خورد و صدای تپش قلبش را می شنیدم!

گفتم:ن ننههه !به خخخدا اینجوررری که تو فکر می کنی...

هنوز جمله تموم نشده بود که جلوی همه تماشاچی های پارک سیلی محکمی به صورتم نشست و روی زمین پرت شدم!

کسری  کنارم نشست و کمکم کرد که بلند بشم،این کار باعث شد مهرزاد خشمگین تر بشه و به سمت کسری حمله کنه!

درگیریشون بدجور بالا گرفته بود که دیدم مهرداد با گریه داره به ما نگاه می کنه؛نمی دونستم چیکار کنم؛هرکار می کردم جدا نمی شدن!

چندنفری به پلیس تماس گرفتن و من هم فقط سعی داشتم جداشون کنم که باعث می شد ضربه هایی از جانبشون بخورم!

نگاهی به ماشین مهرزاد که کنار خیابون پارک بود کردم؛به سمت ماشین رفتم ،میدونستم از اونجا معلوم نیست اینجا چه خبره؛راننده مهرزاد از ماشین پیاده شد و هردو به سمت دعوا رفتیم ،اما تا اومدن پلیس دعوا تموم نشد!

مهرداد رو به راننده سپردم تا به خونه ببره ،میدونستم پونه مراقبشه!

با پلیس راهی کلانتری شدیم،وکیل مهرزاد خیلی زود کارها رو تموم کرد و از اونجایی که حق با کسری بود و اون شاکی محسوب می شد با رضایت دادن کسری هیچکس به بازداشتگاه نرفت و مشاجره خانوادگی محسوب شد؛اما ته دلم میخواستم که کسری رضایت نده و مهرزاد همونجا بمونه!مرام کسری اینجوری نبود که برادر عزیزترین دوستش رو زندانی کنه؛می دونستم توی ذاتش بدی کردن نیست،لحظه ای به فکرم رسید کاش به پیشنهاد کسری گوش می دادم و قبل از اینکه با این مرد ترسناک ازدواج کنم باهاش ازدواج می کردم!اما بعد هزار تا جواب به خودم دادم،هزار تا جواب که چرا اینکار رو نکردم،نمی خواستم کسری با زنی زندگی کنه که عاشقش نیست!.این حق کسری نبود که محبت رو نصفه نیمه دریافت کنه؛این خودخواهی من می شد که فقط برای آسایش خودم با کسری ازدواج کنم و می دونستم که مهرزاد هم هیچوقت راحتمون نمی ذاشت!

صدای قدمها که توی راهروی کلانتری پیچید ،پاهام سست شد،می ترسیدم؛خیلی از مهرزاد می ترسیدم!نفس عمیقی کشیدم تا شاید کمک کنه به آروم شدن ضربان قلبم ،اما قلبم با سرعت می زد و من هراس داشتم از دیدن شوهرم!

عصبانیت اینبارش با گذشته فرق داشت و این من رو بیشتر می ترسوند،هرچند می دونستم توی کلانتری کاری نمی کنه؛کاش می شد همون لحظه فرار کنم،حتما اگه مهرداد رو نداشتم اینکار رو می کردم!

از روی صندلی بلند شدم و نگاه به انتهای راهرو کردم،مهرزاد با اخم و چهره ای ترسناک تر از همیشه همراه وکیلش به سمت من میومدن؛به من که رسید بدون حرفی فقط دستم رو توی دستش گرفت ،انگار که دزد گرفته باشه و بعد همونطور به سرعت گام برداشت و برای اینکه از قدمهای بلندش عقب نمونم می دویدم!

وکیل مهرزاد با لبخند مصنوعی همیشگی از ما خداحافظی کرد؛ازش متنفر بودم!اگر اون نبود شاید سرپرستی مهرداد رو به خودم می دادن؛یادمه توی دادگاه با لبخند بهم گفت بهتره به جای هدر دادن وقتم به فکر لباس عقد باشم!

می دونستم اگه مهرزاد کمر به قتلم بسته باشه هم این وکیل لعنتی بیگناهی اش رو ثابت می کنه!وقتی که رفت بیشتر از قبل ترسیدم ؛حالا با مهرزاد تنها شده بودم و تمام تنم می لرزید!

نگاهی بهم کرد و بی حرف در ماشین رو باز کرد و من رو پرت کرد داخل ماشین؛خودش هم کنارم نشست و راننده حرکت کرد،نمی دونستم چه چیزی انتظارم رو می کشه توی خونه؛نمی دونستم قراره چه اتفاقی برام بیافته؛خواستم براش توضیح بدم که اتفاقی کسری رو دیده بودم؛آروم گفتم:مهرزاد من اصلا فکر نمی کردم کسری...

اسم کسری رو که آوردم با پشت دستش به دهنم زد و گفت:خفه شو فقط!یک کلمه دیگه حرف بزنی نمی زارم به خونه برسیم؛همینجا کارت رو میسازم!

دستم رو به روی لبهام کشیدم و دیگه اشکم سرازیر شد؛گناهم چی بود که اینقدر زجر می کشیدم؟!گناهم چی بود که اینقدر عذاب در انتظارم بود!؟

ویرایش شده در توسط sali25
  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت55

به خونه که رسیدیم دوباره دستم رو توی دستش گرفت و همراه خودش من رو روی زمین کشید؛می دیدم که شانه هایش از عصبانیت می لرزد و برق جنون در چشمهایش می درخشید!

جالب بود نه راننده و نه هیچکس از خدمه طبقه پایین واکنشی نداشتن،انگار اونها هم از ترسشون حرفی نمی زدن!

از پله ها به سمت بالا کشیده شدم و بعد که وارد خونه شدیم روی زمین پرتم کرد؛پونه خانم از شنیدن صدا به سمتم اومد و خواست مانع مهرزاد بشه؛میدونستم وضعیت بدتر از این حرفهاست که با وساطت پونه یا هرکس دیگه ای ماجرا حل بشه!

برای همین وقتی مهرزاد به پونه گفت بره و اون هنوز بین من و مهرزاد بود ،بهش گفتم:پونه خانم!برو پیش مهردادم!برو مراقبش باش!

پونه با التماس من رفت کنار,نمی خواستم توی این دعوا کس دیگه ای صدمه ببینه.نمی خواستم پونه اذیت بشه!درهرصورت مهرزاد هرکار میخواست می کرد و این وساطتها باعث لجبازی بیشترش می شد.پونه با گریه مهرداد رو که از دیدن این وضعیت به گریه افتاده بود در آغوش کشید , اما انگار دلش طاقت نیاورد که به اتاق مهرداد بره و همونجا ایستاده بود و هردو می گریستند.

مهرزاد که انگار تازه مهرداد و حضورش را به یاد آورد ,مکثی کرد و بعد  مرا به سمت طبقه پایین به دنبال خودش کشید ،نمی دونستم چیکار می کنه!دوباره به طبقه اول که خالی بود و حتی خدمه هم اونجا نبودن رفتیم؛وسط پذیرایی روی زمین انداختم و مشتهاش رو به تنم نشاند، التماسش می کردم که کاریم نداشته باشه!اما هربار التماس می کردم میگفت زن بی بندوبار رو باید ادب کرد!می گفت تو شیطان صفتی  که کسری رو هم از راه بدر کردی!

کمربندش رو باز کرد و با سگک کمربند به تنم می کوبید؛صورتش خیس از اشک بود و با خشم عربده می کشید!از درد بی حال شده بودم و دیگه اشکی برای ریختن هم نداشتم،صدام از بس جیغ کشیده بودم در نمیومد و مثل یه تیکه گوشت روی زمین افتاده بودم و کتک می خوردم،سعی کردم خودم رو از روی زمین بلند کنم که مهرزاد بازوم رو گرفت و روی زمین انداختم؛نمی دونستم می خواد چیکار کنه،اما وقتی لباسهام رو در تنم پاره کرد فهمیدم کار از کار گذشته !

فکر نمی کردم هرگز دست به چنین کاری بزنه!شکایت این کارش رو به کجا می بردم آخه؟!اون رسمی و شرعی شوهرم بود!چه تناقض عجیبی بود و من دردم رو به هیچ محکمه ای نمی تونستم بگم!

لحظات دردناک با گریه ها و زجه های من گذشت و مهرزاد بعد از اینکه آخرین زخم و اساسی ترین زخم رو به روحم زد از جا بلند شد؛فریادی کشید و دستش را به گلدان عتیقه ای که روی میز عسلی کنار دیوار بود کوبید ،بدون توجه به خونی که از دستش جاری بود ،با همان دستها موهایش را چنگ انداخت و به دیوار تکیه داد و زانوهایش خم شد،بینواتر از من و شاید هم شکسته تر از هرمردی بدون توجه به حضور من اشک ریخت!نمی فهمیدم ،چرا این دیدار تصادفی میان من و کسری به این حد او را خُرد کرده بود؟!دوباره نگاهی به من انداخت و میان بغض و خشم گفت:ازت متنفرم الهه!هرگز نمی بخشمت!

این را گفت و مرا میان بهت ،ناله و درد تنها گذاشت؛چند دقیقه ای از رفتنش نگذشته بود که پونه پایین اومد و با دیدن من که روی زمین خون آلود و زخمی افتاده بودم ضربه ای به صورتش زد،کنارم نشست و بغلم کرد و اشک ریخت،دلم به حال خودم می سوخت و باهم به حال و روزم گریه کردیم؛پونه بعد از اینکه اشکهاش تموم شد گفت:خانم !تورو خدا از این خونه برو!نمون اینجا؛من از آقا می ترسم!می ترسم بلایی سرت بیاره!

گفتم:پونه جان مهردادم رو چیکار کنم؟!چطور بزارمش و برم!؟

پونه گفت:خانم،ناراحت نشی اما من می دونم مهرداد هم راضی نیست! امشب بچه از گریه خوابش برد؛یه لحظه آروم و قرار نداشت،طفلکی از ترس خودش رو خیس کرد!من می بینم مهرداد چقدر داره اذیت می شه خانم! بچه قبلا تیک نداشته الان ناخونهاش رو میجوه!حتی شب ادراری که خودتون هم خبر دارید؛این ها رو قبلا نداشت!اینها به کنار،فکر می کنید الان بمونید توی خونه مهرزاد راحتت میزاره؟اون روزگار رو بهت زهر میکنه!

گفتم:بس کن پونه!بس کن!دردهام رو بلند بلند اعلام می کنی که چی بشه ؟

پونه نگاهم کرد و پیشانیم رو بوسید و گفت:الهی بمیرم برای مادرها!

از جا بلند شدم و لنگ زنان به سمت دستشویی رفتم،تمام تنم درد می کرد و آب به هرنقطه از بدنم می خورد می سوخت،صورتم رو کمی آب زدم تا خونهای خشک شده روش از بین بره،بدجوری داغون شده بودم؛تمام صورتم کبود بود وهمه تنم درد می کرد!

از پونه کمک خواستم و اون من رو به طبقه ی بالا رسوند؛دوست داشتم همون پایین بمونم اما دلم می خواست مهرداد رو ببینم؛شاید دیدن صورتش به التیام این همه زخم کمک می کرد؛اما امشب بدترین زخمی که خوردم روحی بود که خدشه دار شد!من هنوز خودم رو دل صاف با مهرزاد نمی دیدم ،هنوز برام نامحرم بود و نمی تونستم بپذیرم که اینطور تحقیرم کرده باشه!

به اتاق مهرداد رفتم و نگاهش کردم،قطره اشکی هنوز کنار چشمم مثل یه شبنم نشسته بود،دلم گرفت از حال غریبی که هردو داشتیم!اشک چشمش را پاک کردم،بوسه ی کوچکی به گونه اش کاشتم و به سمت اتاقم رفتم؛خودم رو روی تخت انداختم و از فرط درد بیهوش شدم!

بوی تو می‌ دهد آغوش خالی ام
ای واقعیت عشق خیالی ام
مست توئم که قنوتم ترانه شد
چون مومن تو شدم لاابالی ‌ام

بعد از تو بی خبرم از خودم بگو
این روزها چه شدم در چه حالی ‌ام
روزی یقین تو بودم ولی گذشت
امروز فاجعه ای احتمالی ‌ام

شعرم شکفتن بارانی تو بود
حالا فقط خبر خشکسالی ‌ام
بی هیچ دلهره حال مرا بپرس
روزی که من جسدی این حوالی‌ ام

(افشین یداللهی)

ویرایش شده در توسط sali25
  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 56

صبح با پچ پچهایی که بالای سرم بود بیدار شدم؛یه دکتر ناآشنای خانم بالای سرم ایستاده بود و مهرزاد هم دست به جیب کنارش به من نگاه می کرد؛دکتر با بیدار شدنم نگاهی به مهرزاد انداخت و گفت:خدا رو شکر سرم ها نتیجه داشت!همون طور که گفتم فشارش پایین افتاده بود!

باورم نمی شد که دکتر ساده از کنار زخم هایی که از صدفرسخی دیده می شد هم گذشته باشه!باورم نمی شد یه زن به این اندازه بی تفاوت باشه!با غیض به دکتر نگاه کردم و توی دلم بهش گفتم تو که همجنس منی!تو که یه زنی؛چطور از دردهای یه زن دیگه راحت رد می شی ؟!

اما وقتی با ناز و عشوه شروع کرد به صحبت با مهرزاد ،فهمیدم یکی از دخترهای  دور و بر مهرزاده و شیفته ی اینه که یه راز از مهرزاد توی دلش باشه!

مهرزاد برای لحظه ای از اتاق بیرون رفت و به دختر گفتم:می بینی با من چیکار کرده و هنوز اینجوری براش موس موس می کنی؟!

پوزخندی زد و گفت:دخترجون برو خدارو شکر کن که دیشب شب مرگت نبوده!!مهرزاد رو من می شناسم؛ازین آدمهایی نیست که به راحتی بشه روی غیرتش پا گذشت!بددله،شکاکه!اما تو دیگه کارت از بددلی گذشته!تو بدجوری گند زدی به هیکلش!

حرف هاش رو نمی فهمیدم ،گنگ نگاهش کردم و گفتم:من که کاری نکردم!

گفت:اینجا فقط من و تو هستیم!به خدا کاریت ندارم!به مهرزاد هم چیزی نمی گم؛.اما دیگه انکارش نکن!

گفتم:چیو انکار نکنم؟!

گفت:بابا تو دیگه ته خطی!

گفتم:خواهش می کنم درست بگو منم بفهمم!التماست می کنم اگه اتفاق دیگه ای هست بهم بگی!

گفت:عاشق سینه چاکت اعتراف کرده!

مثل احمق ها شده بودم ،اصلا حرفهای زن را نمی فهمیدم،گفتم:ها؟!

گفت:وای از اینهمه زرنگی تو!الحق که دیوار حاشا بلنده!پیمان رو می گم؛راننده ساناز اعتراف کرده که عاشقت بوده و به خاطر این عشق مهراد و ساناز رو کشته!البته گفته که تو هیچکاره بودی سرنقشه قتل اما به رابطه باهات اعتراف کرده!مهرزاد از ترس آبروریزی صدای این موضوع رو جایی در نیاورده!دیروز عصر تلفنی وکیل مهرزاد براش حرفهای پیمان رو توضیح داده بود؛توی کلانتری هم حضوری اعتراف نامه اش رو دیده بود!کسری هم از ماجرا خبر داره!.اینکه می دونم اینها رو چون با وکیلش در ارتباطم ؛یعنی من و آرمین،وکیل مهرزاد رو می گم باهم دیگه دوستیم؛کسری وقتی فهمید چیکار کردی دیگه یه دقیقه هم بند نشد؛فقط میخواست بره!

باورم نمی شد حرفهایی که می شنیدم رو ! باورم نمی شد انگی که بهم خورده بود رو؛کتکهایی که خورده بودم و تحقیرهایی که به خاطر حرف یه آدم ،یه آدم که همه زندگیم رو ازم گرفته بود زده شده بود!

گفتم:به جان مهردادم از ماجرا خبر نداشتم من!به جان مهردادم قسم می خورم،به روح مهرادم قسم!

دختر نگاهی به من کرد و گفت:اینقدر قسم نخور زن!

گفتم:من دارم راستش رو می گم؛به جون مهردادم راست می گم!

هنوز حرفم تموم نشده بود که مهرزاد برگشت،بدون اینکه نگاهی به من کند، رو به دختر گفت:آرمین پایین منتظره!ممنون که اومدی!

دختر گفت:کاری نکردم!اما خب بیا یه دقیقه بیرون کارت دارم!

با مهرزاد از اتاق بیرون رفتند و من گوشم رو تیز کردم تا بفهمم چی می گن اما صداشون خیلی کم بود و نرسید؛با خودم فکر کردم اگه این فکری که مهرزاد کرده واقعا حقیقت داشت من حق خودم رو مردن می دونستم!

اما من بی گناه بودم!مهرزاد دوباره داخل اتاق اومد و نگاه سردش بدجور میخ کوبم کرد،گفت:فکر نکن جونت برام مهم بود که دکتر آوردم بالاسرت!دلم نمی خواد مهرداد دوباره یتیم بشه!برا همین هرجور شده آدمت می کنم؛اما دلیل دیگه اش هم اینه که وقتی بیهوشی به اندازه کافی نمی تونم زجرت بدم!

بهش گفتم:من کاری نکردم!به خدا کاری نکردم!به جون مهرداد...

سیلی آرومی به صورتم زد و گفت:دفعه آخرت باشه جون مهرداد رو قسم می خوری!حالا هم بکپ همین جا!امروز رو نمی خوام مهرداد ببینه ریخت آش و لاشت رو!

این رو گفت و بدون اینکه وقت برای هر حرفی بمونه رفت و در اتاق رو از پشت قفل کرد؛اشک مهمان چشمهام شد و زانوهام رو بغل کردم و سرم رو روی زانو گذاشتم و گریه کردم.

صدای پونه نمی آمد!حدس می زدم که خونه نباشه؛شاید به طبقه پایین فرستاده شده بود!نزدیک ظهر کلید داخل در چرخید و مهرزاد یه وعده غذا رو گذاشت جلوم و بی حرف بیرون رفت و تا شب که دوباره برای گذاشتن شام اومد و ظرفهای کثیف رو برد ازش خبری نشد!

تنها کارم شده بود بی خودی به دستشویی و حمام رفتن و برگشتن؛توی چهاردیواری اتاق حبس شده بودم؛یک هفته به همین شکل گذشت؛یک هفته بود که بچه ام رو ندیده بودم.

  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت57

بعد از یک هفته مهرزاد اومد و توی اتاقم نشست،با چشمهایی که حس می کردم قبلش خیس شد نگاهم کرد و گفت:یه هفته حبست تموم شد!از امروز هم حق داری توی همین خونه زندانی باشی!دلم برای تو نمی سوزه اما مهرداد بی قرار شده!

دوباره بهش گفتم من بی گناهم اما انگار صدام رو نمی شنید!چرا حرف پیمان که یه قاتل بود رو می پذیرفت و حرف من رو نمی پذیرفت!؟

همین که توی خونه البته فقط طبقه ی بالا آزاد بودم بعد از یه هفته حبس توی اتاق پیشرفتی محسوب می شد!

فهمیدم پونه رو صبح همان روز نحس  فرستاده رفته،حالا فقط خودم بودم توی خونه!ناهار و شام هم از بیرون خریداری می شد و خود مهرزاد که این روزها خونه می موند تحویلم می داد؛مهرزاد خونه می موند تا من رو بیشتر زجر بده!تا هربار از کنارم رد بشه و یادم بیافته کی باعث شد روحم زخمی بشه؛اما تنها چیزی که توی این وضعیت حالم رو خوب می کرد مهرداد بود!

حضورش و لبخندهاش و حرف زدنش ،هرچند مهرداد خیلی ساکت شده بود،دیگه خیلی بازی نمی کرد،بیشتر وقتها خواب بود و شب ادراریش بیشتر از قبل شده بود؛بعضی شبها هم بیدار می شد و گریه می کرد!

یک ماه به همین منوال گذشت و نزدیک دوماه بود که من توی خونه حبس بودم!توی این چندوقت مهرزاد به هربهانه ای کتکم می زد و حضور مهرداد رو چندبار نادیده گرفت.؛می خواستم یه جوری از این شرایط بیرون بیام،می خواستم یه جوری بی گناهیم رو ثابت کنم؛اما هیچکس رو نداشتم که کمک کنه بهم!

حتی کسری هم حتما باورش شده بود،اما اون آخرین امیدم بود!نقشه ای در سر داشتم؛می دونستم مهرزاد هرصبح میره توی حیاط،کنار اتاقک نگهبانی،یه راننده پرونده های روز رو براش میاره تا امضا کنه و بعد هم میره؛بهترین فرصت بود که با کسری تماس بگیرم!

تلفن کل خونه رو خود مهرزاد قطع کرده بود اما یه چیزی رو خبر نداشت!به تازگی برای مهرداد یه تبلت خریده بود که شاید حال و روزش بهتر بشه؛هرچند مهرداد تبلت رو انداخته بود یه گوشه و توجهی نمی کرد بهش،می دونستم تبلتش سیمکارت داره و مهرزاد یادش رفته که سیمکارت رو در بیاره؛این بهترین وقت بود که با کسری حرف می زدم،کسری من رو می شناخت،وقتی با مهراد ازدواج کردم مثل برادرم شد،برای همین امیدوار بودم که حرفهام رو باور کنه!

گوشی مهرزاد زنگ خورد و پایین رفت ،خیلی آروم وارد اتاق مهرداد که خواب بود شدم،تبلت رو برداشتم و به اتاق خودم رفتم،صبح زود بود اما باید تماس می گرفتم،چندتا زنگ خورد و قبلم داشت ازجا کنده می شد،دلهره داشتم زودتر از همیشه بیاد بالا!

وقتی صدای کسری پشت گوشی اومد خیلی تند گفتم:کسری!خواهش میکنم قطع نکن.منم الهه!به خدا خیلی سخت تونستم باهات تماس بگیرم قطع نکن!

کسری گفت:الهه ...توییی!!؟تو خوبی؟می دونی چقدر خواستم باهات حرف بزنم!!؟برا چی قطع کنم؟الهه توضیح می خوام ازت!

گفتم:به خدا من کاری نکرده بودم ؛به خدا به جون مهرداد ،به روح مهراد ومادرم و کل خانواده ام!

سکوت کوتاهی کرد و گفت:می دونم الهه!اما نمی دونم چرا پیمان این مزخرفات رو سرهم کرده!

گفتم:منم نمی دونم؛دوست داشتم برم از خودش بپرسم اما مهرزاد توی خونه زندانیم کرده!اگه بفهمه با تو حرف می زدم دیگه حتما می کشتم!من بی گناهم اما کسی بهم اجازه نمی ده بی گناهیم رو ثابت کنم!

کسری گفت:من پیگیر کارها هستم الهه!خودم میرم با پیمان حرف می زنم!بهترین شاهدهای تو مهناز و پونه هستن!

گفتم:از پونه خبر ندارم؛نمی دونم کجاست!

گفت:چندوقت پیش اومد پیشم،ازم خواست کمکت کنم.

با صدای بسته شدن در خونه،فهمیدم که مهرزاد داره میاد بالا؛سریع گفتم:من باید برم کسری!به این خط اصلا زنگ نزن!خودم باهات تماس می گیرم.

قبل از اینکه کسری بخواد حرفی بزنه قطع کردم ،شماره اش رو هم از لیست تماسها پاک کردم و تبلت رو خیلی سریع به اتاق مهرداد بردم ؛ خودم از اتاق بیرون اومدم.

از وقتی پونه نبود دیگه هیچ هم صحبتی نداشتم؛روزها تا شب بی خود توی خونه می چرخیدم،دلم برای محیط بیرون از خونه تنگ شده بود؛اما الان مهم فقط اثبات بی گناهیم بود!

باور کردنش سخته خونه ای که روزی خلوتگاه عشقم با مهراد بود تبدیل بشه به یه جهنم درست و حسابی!اتاقهایی که پر از محبت من و مهراد بود بشه مکانی برای شکنجه و آزار روحم!

مهرزاد از اون شب به بعد بارها وحشیانه بهم تعرض می کرد و شخصیتم کاملا خورد شده بود؛می دونستم با فرض اینکه گناهکار باشم چنین رفتاری از مهرزاد طبیعی بود!شاید حتی مهراد هم همین رفتار رو می کرد.اما یه نکته مهم وجود داشت!اینکه اول ثابت بشه من گناهکارم بعد مجازات بشم!در حال حاضر فقط به حرف یک قاتل داشت باهام اینجور رفتار می شد!

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 58

آخر شب بود و می دونستم امشب هم به صرف شکنجه های مهرزاد دعوت شدم به اتاقش؛از وقتی این اتفاقات پیش اومده بود به اجبار باید توی اتاقش می خوابیدم؛حس می کردم تمام دنیام رو به زواله!آه سنگینی به آسمان فرستاده و منتظر جواب بودم، از عزیزای آسمانیم درخواست کمک داشتم.می خواستم مراقبم باشند،برایم دعای خیر کنند که بهترین صلاح ممکن برای من و مهرداد فرستاده بشه!

صدای گریه مهرداد که اومد خودم رو به اتاق رسوندم،هنوز به رختخواب نرفته بودم و داشتم لباسم رو عوض می کردم؛سریع به اتاق رفتم تا علت گریه اش رو بدونم.خواب بود و حتما دوباره کابوس دیده بود،می خواستم نوازشش کنم که آروم بشه اما دست که به پیشونیش زدم ،داغ داغ بود.

بچه ام داشت توی تب می سوخت،می دونستم اگه بیشتر از یه حد تب بالا بره میتونه باعث تشنج بشه؛نفهمیدم چجوری خودم رو به اتاق مهرزاد رسوندم؛باهم دیگه در حالت عادی اصلا حرف نمی زدیم!

سراسیمه روبه روش ایستادم و گفتم که مهرداد تبش خیلی بالاست!

هردو سریع خودمون رو به اتاق مهرداد رسوندیم؛لباسهای تنش رو در آوردم تا شاید کمکی کنه،بعد با دماسنج تبش رو اندازه گرفتم و شماره رو که دیدم با سرعتی که برام عجیب بود بغلش کردم و همراهش زیر دوش آب یخ رفتیم.

داشتم از سرما می لرزیدم اما مهم نبود؛مهم این بود که تب مهرداد پایین بیاد؛که حالش کمی بهتر بشه تا بتونیم ببریمش بیمارستان؛حس کردم با رفتن زیر دوش کمی از درجه حرارتش کم شد؛قرص هم بهش داده بودم و تبش کمی پایین اومده بود.

مهرزاد چندبار با دکتر مهرداد تماس گرفت اما جواب نداد،باید زودتر به بیمارستان می بردیمش چون دوباره تبش بالا می رفت؛مهرزاد سریع آماده شد و من هم یه مانتو روی لباسهای خیسم پوشیدم و روسری رو روی موهام که ازشون آب چکه می کرد انداختم ،پتوی نازکی دور مهرداد پیچیدم و سوار ماشین شدیم.

هرلحظه حس می کردم درجه حرارتش داره بالاتر میره،شیشه ماشین رو پایین دادم تا شاید هوای خنک پاییز تاثیرگذار باشه.خودم از سرما یخ می زدم و می لرزیدم و مهرداد هنوز داغ بود.اشک هام بی اختیار می چکید و نگران تنها یادگار مهرادم بودم،مهرداد دیگه بی حال شده بود و گریه نمی کرد ،فقط هراز گاهی ناله می کرد!

به بیمارستان که رسیدیم مهرزاد بچه رو از من گرفت و هردو به سمت بخش اورژانس دویدیم.،خیلی زود کارهای بستری انجام شد و دکتر دیگه ای بالا سر مهرداد اومد،دوساعتی طول کشید و تبش رو پایین آوردن؛اما گفتن بهتره بستری بمونه.

کنار دیوار ایستاده و سرم رو به دیوار تکیه داده بودم،مهرزاد روی صندلی نشسته بود و هردو منتظر بودیم تا دکتر معاینه دیگری هم انجام بده و بهمون خبر بده که مشکل مهرداد چیه.

دکتر که از اتاق بیرون اومد کنارش رفتم و ایستادم،دکتر که یه مرد هم سن و سال مهرزاد بود و خیلی آروم و مودب رفتار می کرد یه نگاه دقیق به من انداخت و گفت:شما مادرش هستید؟

گفتم:بله.چطور مگه؟

گفت:و پدرش؟

به مهرزاد اشاره ای کردم و گفتم:پدرش فوت کرده اما عموش الان سرپرستیش رو داره.

مهرزاد اومد جلو و کنارمون ایستاد،دکتر گفت:یعنی بچه با شما زندگی نمی کنه؟!

گفت:چرا!من با همسربرادر مرحومم ازدواج کردم تا مهرداد دچار مشکل نشه!

دکتر دوباره نگاهی به سرتاپای من کرد و بعد روی یک نقطه از صورتم مکث کرد و گفت:که اینطور!

توی رفلکس در شیشه ای کنارم نگاهی به خودم انداختم و فهمیدم مکثش به خاطر کبودی روی گونه ام بود؛سکوتی بینمون ایجاد شد و بعد دکتر گفت:لطفا به اتاق من بیاید!

با هم به اتاق دکتر رفتیم،دوباره نگاهی به سرو وضع من کرد و گفت:سردتون نیست ؟!

گفتم:نه!من خوبم!

دکتر گفت:امیدوارم!

مهرزاد که از توجه دکتر به من شاکی شده بود گفت:موضوعی رو می خواستید مطرح کنید که گفتین بیایم اتاقتون؟!

گفت:بله !اما قبلش میخوام خانمتون رو معاینه کنم!

مهرزاد گفت:نیازی نیست!اگر نیاز به معاینه داشته باشن می برمشون پیش دکتر خودش!

دکتر لبخندی زد و گفت:عجب!باشه هرطور میلتونه!اما این رو بدونید وضعیت مهرداد به خاطر رفتارهای شما اینجوری شده؛مهرداد تبش به خاطر تنش عصبیه!حال  و روزش اصلا خوب نیست و ممکنه حتی دچار درخودماندگی بشه!نزارید به خاطر شما بچه اتون یه عمر بدبختی بکشه!

نگران نگاهی به صورت دکتر کردم و با بغضی فروخفته گفتم:یعنی چی؟!

گفت:خب مهرداد سنش اونقدری نیست که یه چیزهایی رو درست درک کنه!از طرفی یه سری اطلاعات بهش می رسه که نگرانش می کنه،اما نمی تونه خیلی چیزها رو سرجای خودش بزاره و تفکیک کنه موضوعات رو از هم؛در نتیجه الان ذهنش گرفتار دعواهای شما شده!اون یه والد رو از دست داده!هم باید با رفتن پدرش کنار بیاد هم بپذیره که مادرش کنار یه مرد دیگه حتی شده عموی خودش باشه!حالا به این شرایط کتک خوردن مادر رو هم اضافه کنید!برای یه بچه همسن و سال مهرداد سخته پذیرش همه اینها با هم دیگه؛اگه شرایطتون همینجور بمونه معلوم نیست در آینده چه وضعیتی پیدا می کنه طفل معصوم!

  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 59

بی حرف در سکوت به دکتر گوش می کردم؛می دونستم یه راه حل بیشتر نداره این موضوع؛حذف یکی از مادونفر از زندگی مهرداد!یا من یا مهرزاد باید می رفتیم!

میدونستم که مهرزاد نمیره،می دونستم نمیزاره من هم برم و فکر می کنه به خاطر پسرم من هم نمیرم!اما من تصمیم جدیدی گرفتم،تصمیم گرفتم برم؛که دیگه کنارش نباشم ،که قلبم رو جابزارم پیش پسرکوچولوم و خودم رو گم و گور کنم!چه فایده ای داشت حضورم؟!من زورم رو زدم که کنارش بمونم؛حتی اگه هرروز کتک می خوردم بازم کنارش می موندم،اما حالا که بچه ام داشت اذیت می شد نمی تونستم تحمل کنم،نمی تونستم من باشم که بهش آزار می رسونه!باید میرفتم!باید از این زندگی می رفتم بیرون!

از جا بلند شدم و بی حرف اتاق رو ترک کردم؛مهرزاد چند تا حرف دیگه با دکتر زد و بعد بیرون اومد،کنار راهرو زانو زده بودم و تکیه ام به دیوار بود،مهرزاد نگاهی به من کرد و گفت:میرم داروهای مهرداد رو از پایین بگیرم؛جایی نرو!

مهرزاد که رفت، از جا بلند شدم و به اتاق مهرداد رفتم؛باید آخرین وداع رو با بچه ام می کردم!کاش صورت من رو یادش بمونه!یادش بمونه که چقدر عاشقش بودم،تا هیچوقت فکر نکنه تنهاش گذاشتم!کاش می شد کنارش باشم!خدایا مگه من دعا نکرده بودم که شرایطم رو درست کنی؟!این دیگه چه بازیه جدیدی بود که راه انداختی!؟

تو که میدونی جز مهردادم امیدی برای زندگی ندارم!چرا آخرین امیدم رو هم ازم جدا می کنی؟!

آه که چه تقدیر بدی دارم من!صورت مهرداد رو که دیگه به لطف دکترها به دمای عادی برگشته بود بوسیدم؛مهرداد بی جان و خسته مثل خودم نگاه معصومش رو حواله چشمهام کرد،از دیدن چشمهاش که درست مثل چشمهای مهراد پر از حرف و پر از مهر بود ناخودآگاه اشک ریختم؛می دونستم شاید این بار آخری باشه که به این چشمها زل می زنم،من بدون مهرداد بین زنده ها جایی نداشتم و آینده ای جز تباهی در سر راهم  نبود.

مهرداد با دستهای کوچولو و کم جونش صورتم رو نوازش کرد و اشک رو از صورتم پاک کرد،بعد با صدای خسته ای گفت:مامان !چرا گریه می کنی دوباره؟

اشک رو از صورتم پاک کردم و با لبخندی مصنوعی گفتم:نگران تو بودم!

سعی داشتم جلوی ریزش اشکهام رو بگیرم اما انگار راهی برای کنترلش نبود،دوباره چشمهام رو پاک کردم تا بتونم صورت پاره تنم رو بهتر ببینم،مهرداد دوباره با انگشت های ظریف و کوچکش به خیسی گونه ام اشاره کرد و گفت:خب الان که من خوب شدم مامان!چرا باز گریه می کنی؟

حرفهاش تمام تنم رو به آتش می کشید،شنیدن صدایش رفتن رو برام سخت تر می کرد و دیدن چشمهاش تردید رفتنم بود،با یک لبخند کج و کوله که میان گریه هام گم شد،با صدای لرزانی گفتم:خب الان از خوشحالی گریه می کنم مامان!

مهرداد گفت:از خوشحالی باید بخندی مامان !همه از خوشحالی می خندن!

خنده کوتاهی کردم و گفتم:وقتی آدم خیلی خوشحال باشه؛وقتی خیلی خیلی خوشحال باشی گریه می کنی!از خوشحالی هم میشه گریه کرد مامان!اما فقط وقتی که خیلی خوشحال باشی!

حرفی که زدم راست بود،اما دلیلی که برای گریه  داشتم راست نبود!دروغ محض می گفتم،این اشکها پرقدرت ترین اشک های غم و اندوه بودن که روی صورتم مثل یک آبشار غم جریان داشت.

دیگه نمی تونستم به دیدنش ادامه بدم،همینطوری هم پاهام برای رفتن سست شده بود،دیگه طاقت نداشتم که ببینمش،داشتم متقاعد می شدم که بمونم،اما دیدن مهرداد داخل اتاق بیمارستان تنها سند و گواه رسمی بود که من رو وادار به رفتن می کرد،همان طور که اشک می ریختم صورت مهرداد رو بوسیدم،دستهاش رو بوسیدم ، موهاش رو بوسیدم و بوی تنش رو توی بندبند خاطرم ضبط کردم و بعد به مهرداد گفتم:مهرداد!مامان همیشه عاشقته!همیشه عاشقتم مهرداد!یادت بمونه این رو !

بدون اینکه برای جواب مهردادم که چشمهاش غرق خواب بود منتظر باشم ،به زور تن خسته ام رو از اتاق خارج کردم،هرچند قدمهام سنگین تر از هرزمان شده بود،هرچند پاهام هنوز متقاعد به رفتن نشده بودن و با هرقدم که برمی داشتم ،انگار که خنجری در قلبم باشه،هرقدم که از مهرداد دورتر می شدم این خنجر بیشتر به قلبم فرو می رفت و می دونستم بدون مهرداد خیلی دوام نمیارم ؛خسته تر از هروقت دیگه ای از اتاق بیرون اومدم؛دکتری که باهام صحبت کرده بود توی راهرو من رو نگاه می کرد؛به سمتم اومد و دست روی پیشانیم گذاشت و گفت:حالتون خوب نیست شما!بزارید یه دکتر خبر کنم!

با صدای بی جان و خسته ای گفتم:نیازی نیست!دیگه نیازی نیست!

دکتر گفت:خانم کامروا !خواهش می کنم بزارید کمکتون کنم!

گفتم:راحتم بزارید!

پشتم رو به دکتر کردم و به راهی که می دونستم آخرش تباهی خودمه قدم گذاشتم،اما لحظه ای مکث کردم و به دکتر گفتم:اگر سراغم رو گرفت یه لطفی در حقم کن!به مهرزاد بگو رفته دستشویی!این تنها کاریه که می تونی برام انجام بدی!

دکتر نگاهی غمگین به من کرد و گفت:باشه !نگران این نباشید!

 از راهرو به سمت پله های اضطراری رفتم؛می دونستم مهرزاد از آسانسور بالا میاد؛از بیمارستان خارج شدم و توی خیابون ها آواره تر از همیشه راه افتادم.

نه موبایلی داشتم و نه حتی پولی؛حتی اشک هم نداشتم که به حال خودم زار بزنم!توی خیابون کسی نبود،نزدیک صبح بود و هوا تاریک تر از هرزمان دیگه ای؛یه جمله ای بی خودی توی ذهنم اومد که وقتی می خواد صبح بشه قبل از اینکه اولین نور خورشید آسمون رو روشن کنه شب تاریک ترین رنگ رو به خودش می گیره!کاش توی زندگی من هم همین می شد!اما زندگی من طلوعی نداشت!فقط به سمت تاریکی عمیق تر می رفت!

راه خیابون رو گرفته بودم و بی هدف می رفتم؛رهگذرایی که توی اون ساعت بیرون بودن از هرآدمی ترسناکتر به نظر می رسیدن،نمی دونستم باید چیکار کنم و کجا برم،فقط نگاه کردم به چراغ روشن یه کله پزی و به سمتش رفتم!داخل کله پزی چند تا مرد سیبیل کلفت جوری نگاهم کردند که انگار هیچوقت یه زن خیس و با صورت کبود و حس و حال داغون ندیده بودند!از فروشنده اش خواستم اجازه بده یه تلفن بزنم،فروشنده که یه مرد میانسال با هیکل نحیف بود گفت:بیا دخترم!اگه می تونم کمکت کنم بهم بگو!

گفتم:نه!همین که بزارید تلفن بزنم بزرگترین کمکه.

گوشی تلفن رو بهم داد،شماره کسری رو برای مواقع اضطراری حفظ کرده بودم؛شماره رو گرفتم و منتظر موندم تا گوشی رو برداره؛صدای خواب آلود کسری توی گوشی پیچید و بی معطلی گفتم:سلام!الهه ام،به کمکت نیاز دارم!

آدرس رو گفتم و کسری گفت بی معطلی میاد دنبالم؛چنددقیقه ای روی یکی از صندلی ها نشستم و سرم رو روی میز چرب و کثیف کله پزی گذاشتم؛داشتم از سرما یخ می زدم و توی دلم هنوز مردد بودم که برم یا بمونم؛.اما می خواستم به حرف دلم گوش نکنم و برم؛با رفتن من این جهنم برای مهرداد هم تموم می شد!

در کله پزی باز شد و از قدمهای عجولی که به سمتم میومد فهمیدم کسری است،صورتش پف کرده و خواب آلود در عین حال متعجب بود؛بی حرفی از جا بلند شدم و به دنبالش راه افتادم؛قبل از رفتن هم از فروشنده تشکر کردم.

کسری پالتوش رو درآورد و روی شونه هام انداخت و کمکم کرد که سوار ماشین بشم،دیگه قدمهام کم جون تر از این بود که بتونم راه برم.

ویرایش شده در توسط sali25
  • پسندیدم 2
  • ذوق زده 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 60

فکر می کردم راه خونه اش رو بره اما به آدرس دیگه ای رفت و روبه روی یه در ناآشنا توی محله ای که نزدیک محله قبلیم بود نگه داشت؛با تعجب نگاهش کردم و گفت:اولین جایی که دنبالت می گردن خونه منه!اینجا جات امن تره و مطمئن باش کسی گیرت نمی اندازه.

از ماشین پیاده شدم و کسری زنگ زد؛خیلی زود صدای دویدن از پشت در اومد و پونه رو به روم ایستاد!

از دیدن پونه خیلی خوشحال شدم؛دوست داشتم کنار کسی که دردم رو بدونه بشینم و با هم اشک بریزیم؛پونه با دیدن من بغلم کرد و یک دل سیر بغل پونه گریه کردم و او هم پا به پای من گریه کرد؛بعد از اینکه اشک کم آوردیم ،با هم داخل خونه شدیم.حیاط کوچک با صفایی داشت و یه خونه دوطبقه بود که هر طبقه دوتا اتاق تو در تو داشت و زیر پله هم نقش آشپزخونه رو بازی می کرد؛یه دست کاناپه رنگ و رو رفته یه سمت خونه بود و چندتا پشتی هم یه طرف دیگه چیده بودن.

روی یکی از کاناپه ها نشستم ، هنوز داشتم می لرزیدم؛پونه نگاهی به لباس ها و موهام کرد و گفت:داری یخ میزنی خانم!

حرفی نداشتم که بزنم،به سمت اتاق رفت و یه دست لباس تازه و خشک برام آورد؛کسری از اتاق بیرون رفت و به کمک پونه لباسهای خیسم رو عوض کردم و لباسهای پونه رو پوشیدم؛به تنم زار میزد لباس ها اما بهتر از لباس های خیس خودم بود!

یه حوله هم دور سرم پیچید و یه پتوی کلفت انداخت دورم؛حالم بهتر شده بود و کمتر از قبل می لرزیدم؛کسری کنارم روی کاناپه نشسته بود و بعد از چنددقیقه سکوت گفت:تعریف کن ببینم چی شده!

با بغض گفتم:دیگه موندنم جایز نبود!

گفت:یعنی چی؟!

گفتم:بچه ام داشت از تب می سوخت،دکتر گفت تنش عصبیه!گفت امکان داره وضعش وخیم بشه و حتی بیماری های دیگه ای سراغش بیاد،من به خاطر اون مونده بودم و دیدم حضورم جز ضرر به حالش فایده ای نداره،تصمیم گرفتم با دورشدنم ازش محافظت کنم!

پونه گفت:کار درستی کردی خانم!

کسری گفت:اون راحتت نمیزاره !

گفتم:اهرم فشارش فقط مهرداد بود؛حالا که از خیر داشتن مهرداد گذشتم دیگه کاری ازش برنمیاد!

گفت:اما اون طلاقت نمیده!

گفتم:عیبی نداره!منم دنبال طلاق نیستم؛فقط گم و گور می شم از زندگیش!

گفت:اما اینجوری که زندگی خودت رو خراب کردی!

گفتم:کسری!خوب نگاه کن؛خوب به زندگی من نگاه کن؛به نظرت خراب نشده؟!به نظرت دیگه خراب تر از این می تونه بشه!؟

گفت:نمی دونم !نمی دونم چی بگم !

گفتم:یه چندوقت بهم فرصت بده!فکر می کنم و تصمیم می گیرم که چیکار کنم!

کسری گفت:تو هرفکری کنی بدون که من کنارتم !

به زور لبخندی زدم و گفتم:می دونم!

پیش بینی های کسری رو خودم هم داشتم؛می دونستم امکان داره طلاقم نده!اما خودش بعد از چندسال حتما خسته می شد!تنها چیزی که این وسط برام اهمیت داشت مهردادم بود؛اینکه اون توی آسایش باشه،که فکرش راحت باشه.

سرم رو روی بالش فشاردادم و چشم هام رو روی هم گذاشتم تا شاید به زور هم که شده خوابم ببره؛اما خواب محال ترین چیزی بود که توی این شرایط می تونست به سراغم بیاد!آخ که چقدر دلم می خواست بمیرم!دلم می خواست نباشم!دوست داشتم هیچ کجا نباشم!

چرا وقتی که من آزاری به کسی نمی رسونم باز هم بقیه کاری می کنن آزار ببینم؟! من چه گناهی داشتم که باید اینطور زندگی سختی رو پشت سربگذرونم؟! چرا بخت به من روی  نمی آورد؟!

تا وقتی هوا روشن شد بیدار بودم و بعدش به زور خوابیدم،بیدار که شدم نزدیک ظهر بود؛هیچکس هم توی خونه نبود؛همه تنم درد می کرد و گلودرد بدی هم داشتم،به سمت آشپزخونه رفتم تا از یخچال قدیمی کنار راه پله آب بردارم،.پونه روی یخچال یادداشت گذاشته بود که برای کار بیرون میره و دیروقت برمی گرده؛حتما برای تمیزکردن خونه کسی رفته بود.

به زور یک لیوان آب خوردم و دوباره به رختخواب برگشتم،هم می لرزیدم و هم گرمم بود،سرم منگ می زد و سنگین بود،پلکهام رو روی هم گذاشتم و دوباره به خواب رفتم.

  • پسندیدم 2
  • ذوق زده 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 61

توی حیاط کوچیکه با مهراد و مهرداد آب بازی می کردیم!مهراد ،مهرداد رو روی کولش گذاشته بود و دور حیاط می دوید؛من هم به دنبالشون می دویدم و می خندیدم!اما یک دفعه مهراد ایستاد!

انگار همه چیز ایستاد،همه چیز ثابت شده بود،انگار همه چیز یخ زده بود!سرمای بدی رو حس می کردم و مهراد از جاش تکون نمی خورد!ترسیده بودم و رفتم سمتش،بلورهای یخ رو می شد روی صورتش دید؛مهرداد روی شونه اش بود و هیچ تکونی نمی خورد،هیچکدوم تکون نمی خوردن!

صدا زدم :مهراد!مهرادم!مهراد!

با احتیاط بهش نزدیک تر شدم و دست زدم به دستش؛اما همون لحظه حس کردم خودم هم دیگه نمی تونم حرکت کنم!بدجوری یخ زده بودم؛حتی نمی تونستم پلک بزنم!منجمد شده بودم!می خواستم فریاد بزنم و کمک بخوام؛میخواستم داد بزنم؛.اما نمی تونستم!

نمی تونستم کاری کنم؛که دیدم در حیاط کوچیکه باز شد و مهرزاد با یه چوب که سرش آتش گرفته بود اومد داخل!نگاهی به ما کرد و خندید و مشعل رو روی زمین انداخت؛مشعل که افتاد انگار یخ همه چی آب شد و شعله همه جا رو گرفت!حس گرمای خوش آیندی داشت اما می ترسیدم!چون آتش داشت بدجوری زبانه می کشید و مهراد که انگار توجهی به آتش نداشت فقط لبخندی به مهرزاد زد و مهرداد هم از روی کولش پایین اومد و روی کول مهرزاد رفت؛مهراد نگاهم کرد و لبخند زد و بوسیدم!هردو اسیرشعله های آتش شده بودیم اما دیگه نمی ترسیدم از سوختن!لبهای مهراد داغ داغ بود!.من رو بوسید و سرش رو به گوشم نزدیک کرد و آهسته گفت:نرو از کنار...

اما تا بخواد جمله رو کامل کنه شعله ها بیشتر شد و حس کردم دارم می سوزم؛می خواستم فریاد بزنم و کمک بخوام !تمام توانم رو جمع کردم و به زور فریاد زدم؛فریادی که با زور کم من تبدیل به یه آه بلند شد!

اما همون آه کمک کرد از خواب بیدار بشم!دستی رو روی صورتم حس کردم و وقتی چشمم باز شد پونه رو دیدم؛با نگرانی بالای سرم نشسته بود و یک تشت آب کنارش بود و یک دستمال خیس روی پیشانیم،گنگ نگاهش کردم و گفت:داری از تب می سوزی الهه خانم!زنگ زدم به کسری بیاد برید دکتر با هم!

دهنم خشک شده بود و نفس داغم رو حس می کردم؛به زور آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:یه لیوان آب می خوام!

توی فکر خوابی که دیدم بودم؛مهرادم می خواست تنهاش نزارم اما خودش تنهام گذاشت!ای بی معرفت!کاش منم می بردی!کاش اصلا هیچوقت همدیگه رو ندیده بودیم،.کاش ندیده بودمت که به این حال نیافتم!

صدای زنگ در اومد و کسری داخل شد!با دیدن چهره ی رنگ باخته و حال نزار من ،کنارم نشست و دستش رو روی پیشانیم گذاشت و از این همه داغی تعجب کرد!

خودم حال خودم رو نمی دونستم،یه جورایی توی هوا بودم انگار!نمی تونستم فرق بین خواب و بیداری رو بفهمم؛کسری از پونه خواست برام یه روسری بیاره و بعد پتو رو دورم پیچید و بلندم کرد و من رو باخودش به سمت ماشین برد،پونه در جلو رو باز کرد و کسری من رو صندلی نشوند و بعد از اینکه پونه هم نشست راه افتاد.

  • پسندیدم 2
  • ذوق زده 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 62

دکتر اورژانس بعد از معاینه یک سرم برام نوشت و یک آزمایش فوری هم ازم گرفتن،به کمک داروها کمی تبم پایین اومده بود و توی بخش اورژانس دراز کشیده بودم و منتظر بودیم تا آزمایش ها برسن،زن پرستاری که برای بردن نمونه ها رفته بود برگشت و برگه ی آزمایش را به دست دکتر داد و توی گوشش حرفی زد؛دکتر با تعجب به من نگاهی کرد و بعد برگه آزمایش را ورق زد و دقیق خواند و گفت:خانم مرادی! چرا به ما نگفتید باردار هستید؟!

هرسه با تعجب به دکتر نگاه کردیم!دکتر که ناباوری را در نگاهمان دید گفت:یعنی نمی دونستید؟!من براتون یه سونو می نویسم که همین الان انجام بدید!

نگاهش کردم و اصلا متوجه حرفش نمی شدم،کسری موهاش رو با دستش چنگ زد و از اتاق بیرون رفت؛پونه با نگرانی و لبخند به من نگاه می کرد،نمی تونستم باور کنم که توی این وضعیت بد حامله باشم اون هم از مهرزاد که قراره از زندگیش بیرون برم!

دیگه تب و مریضی و گلو درد رو فراموش کرده بودم،پرستاری به سراغم اومد و باهم به بخش سونوگرافی رفتیم،دکتر سونوگرافی چندباری با دقت بررسی کرد و توی مانیتورش رو خوب نگاه کرد و گفت:توی خانواده اتون سابقه چندقلو زایی داشتید؟!

با تعجب گفتم:بله!خب همسرم دوقلو بوده خودش و مامانم هم یه خواهر دوقلو داشته که البته توی نوزادی فوت کرده!

این رو از مادرم شنیده بودم که یه خواهر دوقلو داشته و همیشه دلش می خواسته که خواهرش رو ببینه!

زن لبخندی زد و گفت:پس تعجبی نداره!من دوتا ساک بارداری می بینم،یعنی شما دوقلو باردار هستید!

با ترس به مانیتور نگاه کردم!گیج و منگ بودم و حرفی نداشتم که بزنم،باورش سخت بود!توی این شرایط بدجوری گاوم زاییده بود؛اونم دوقلو؛انگاری صدای من که به خدا می رسه برعکس میشه دعاهام!می گم وضعیتم بهتر بشه خدا می شنوه وضعیتم بدتر بشه!

از جا بلند شدم و با برگه  سونوگرافیم به اتاق دکتر رفتم،برگه رو نگاهی انداخت و گفت:این کبودی های روی صورتت چیه؟!

گفتم:کار بابای اینهاست!

خندید و گفت:پس کارتون دیگه دراومده!نگران نباش!این دوقلو ها بیان وقت سرخاروندن پیدا نمی کنه چه برسه بخواد تورو بزنه!

هیچی نگفتم؛از شوخی اش بدم اومد!

دکتر برای سرما خوردگیم چندتا دارو نوشت و من رو به یک پزشک زنان ارجاع داد؛هنوز از این موضوع شکه بودم و نمی دونستم چرا روزگار باهام اینطوری می کنه!کسری و پونه که میدونستند حالم روبه راه نیست در سکوت داخل ماشین نشستند و وقتی به خونه پونه رسیدیم به رختخواب رفتم دوباره.

نمی دونستم مهرزاد الان توی چه حالیه!اصلا دنبال من می گرده یا نه!بدتر از اون نمی دونستم مهرداد سراغم رو میگیره یا نه؛نکنه بچه ام گریه کنه !نکنه دلش بگیره از نبودنم!اما نه!نباید این فکرها رو می کردم؛اون بدون من بهتر می شه زندگیش!اون یه کامرواست!آخ که من با این کامرواها چه نا کام شدم!

  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 63

مریضیم به خاطر بارداری و استفاده از قرصهای ضعیف بیشتر از دوهفته طول کشید تا کاملا درمان بشه؛.برعکس همه زنهای باردار که تپل میشن لاغر شده بودم،سه ماه از بارداریم می گذشت.

مهرزاد خبر از این موضوع نداشت و من هم نمی خواستم چیزی بگم،برنامه ام گم و گور شدن بود؛مهرزاد که کسری رو توی گم و گور شدن من شریک می دونست توی همون ماه اول چندین بار به کسری زنگ زده بود،برای اینکه بیشتر از این برای کسری مزاحمت ایجاد نکنه از یه تلفن عمومی که با محله پونه حسابی فاصله داشت باهاش تماس گرفتم و گفتم که نمی خوام ببینمش دیگه!گفتم این جوری برای مهرداد هم بهتره و تو هم که از من بدت میاد،برنده ی بازی شدی و مهردادم رو ازم گرفتی؛همه ی خاطرات خوبم رو ازم گرفتی و دیگه هیچ چیزی ندارم!

تهدیدم کرد که طلاقم نمی ده و من گفتم نیازی نیست ،گفتم برام مهم نیست هیچی،فقط می خوام از این جهنم به یه جهنم آروم تر بیافتم،به جهنم تنهایی!نمی خواستم بزارم مهرزاد هیچوقت دوقلو ها رو ببینه!هرچندکسری می گفت برای گرفتن شناسنامه به مشکل بر می خورم اما فکرم این بودکه بالاخره یه کاریش می کنم!

تصمیم گرفتم برای بهترشدن اوضاع روحی خودم و همینطور ادامه دادن راهی که خیلی وقته شروع کرده بودم کار نمایشگاه لباس رو تموم کنم.؛با استادم صحبت کردم و قرار شد بدون اینکه سرکلاس ها برم هفته ای یکبار با هم قرار بگذاریم و کارها رو پیگیری کنیم؛استادم زن خوب و با درکی بود،بعد از چندوقت که با ما صمیمی شد از من و پونه خواست به اسم یعنی سیمین صداش بزنیم.

به خاطر شرایطم اون قبول کرده بود و به خونه امون میومد،توی همین رفت و آمدها با پونه صمیمی شده بود و سرهمین وقتهایی که کار نمی کردیم می نشست پای حرف و درد و دل با پونه.

با اینکه دوقلو باردار بودم اما حالم بهتر از زمان بارداری مهرداد بود،می تونستم از پس کارهایی مثل الگو کشیدن و طراحی بر بیام،قرار شد به پونه کار دوخت لباسها رو یاد بدیم که بعد از برش زدن و الگو کشیدن ،چرخ کاریش با پونه باشه.

کار سختی نبود و اینطوری بخشی از درآمد نمایشگاه رو می تونستم بهش بدم،هزینه ای که باید برای موندن کنارش پرداخت می کردم و هربار خواستم حداقل اجاره خونه رو حساب کنم از دستم عصبانی شد و قبول نکرد؛توی این مدت البته از راه همان دو واحدی که اجاره داده بودم استفاده می کردم،خدا رو شکر خونه ها در جای خوبی واقع شده بود و به خاطر همین درآمد خوبی داشت.

داخل خونه نشسته بودم و حسابی گرمم بود،این روزها تابستان برام بیشتر از سالهای دیگه گرم بود!پاهام ورم داشت و صورتم دوباره لک های قهوه ای افتاده بود؛بار دوقلو انقدر سنگین بود که مثل لاک پشت کند شده بودم،.وقت نشستن پای میز طراحی دیگه به سختی به جلو خم می شدم و الگو کشیدن برام کمی آزار دهنده شده بود.

اما هیچکدوم از اینها اندازه ندیدن مهرداد اذیت کننده نبود،نداشتن مهرداد در کنار خودم بزرگترین زخم دلم بود که هیچ وقت کهنه نمی شد!

پونه برام شربت نسترن و خاکشیر آورد و کنارم نشست.

گفت:خانم دیگه باید کارهای نمایشگاه رو عقب بندازید،کاریش هم نمونده البته؛بقیه اش دوخت و چرخکاریه که خودم انجام می دم!

گفتم:خودم هم همین فکر رو می کنم!نه که نخوام؛نمی تونم طرح بزنم؛شکمم پشت میز جا نمی شه!

پونه خندید و گفت:سه نفر آدم رو می خوای پشت یه میز جا بدی!! معلومه که نمی شه.

گفتم:بعدش هم که بچه ها دنیا بیان باز کار من و تو در اومده!دوتا رو چجوری از پسشون بر بیام؟!

پونه گفت:خدا بزرگه خانم!خودم کمکت می کنم!

لبخندی زدم؛صورت پونه رو بوسیدم و گفتم:می دونم!تو رو نداشتم چیکار می کردم پونه؟!می دونم مامانم داره از اون بالا به جونت دعا می کنه!

پونه در جواب مرا بوسید و گفت:خدا بیامرزه مادرت رو!از دیدن شما می فهمم چه زن زحمتکشی بوده و چه خوب دخترش رو تربیت کرده!

خنده تلخی کردم و گفتم:نمی دونم پونه !!نمی دونم واقعا اینطور که تو میگی خوب تربیت شدم یا نه؛اما این چندوقته یه حسی باهام هست،یه حرفی که پس ذهنم نشسته و داره وجودم رو می خوره؛با خودم می گم من باعث این اتفاقاتم!من باعث مرگ مهراد و ساناز شدم.،یعنی اگه من با مهراد ازدواج نمی کردم ،این اتفاقها هم نمی افتاد!

پونه گفت:از کجا می دونی اونوقت چه اتفاقی می افتاد؟نمی گم حرفت اشتباهه ،اما سرنوشت تو این بود که پا به اون خونه بزاری و زندگیت این طوری شکل بگیره!

گفتم:نمی دونم پونه!اما اگه قسمت که میگن راست باشه قسمت من رو با قلم تباهی و مرگ نوشتن!

پونه گفت:شما یه مادری خانم!قسمت هیچ مادری رو خدا با قلم تباهی و مرگ ننوشته!

می خواستم حرف دیگری بزنم اما پشیمان شدم،حوصله اش رو نداشتم،این روزها با خدای خودم نجوا می کردم و هربار به خاطر دل ساناز که شکست و خودم رو باعث و بانیش می دونستم بخشش می خواستم؛از مادرم بخشش می خواستم بخاطر قولی که بهش دادم و خودم هم زیرش زدم،و بیشتر از همه از مهراد که من با حضورم به آغوش مرگ سپردمش!

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 64

این روزها با وجود اینکه خیلی سعی می کردم خودم رو نبازم ،اما از درون پوچ و تهی بودم؛تنها بهانه زنده ماندن مهردادی بود که نداشتم و دوقلوهایی که زیر لفافی از پوست و گوشت پنهان بودند!

هیچ چیزی شادم نمی کرد،حتی دیگر هیچ چیزی ناراحتم هم نمی کرد!چشمهام از فروغ افتاده بود و مثل یک قایق خالی میان اقیانوس غم و بی تفاوتی گیر افتاده بودم؛.و به واقع زندگی را دوست نداشتم.

وقت شام بود و من از عصر کمی درد داشتم،می دانستم وقتی دردها به شکل متناوب و چند دقیقه یکبار شود وقت رفتن به بیمارستان و دنیا آمدن بچه ها فرا می رسد؛اما دردهای عصر به این شکل نبود؛میلی به شام نداشتم و دلم می خواست دراز بکشم؛سرم درد می کرد و گرما آزارم می داد.

پونه برای شام صدایم کرد و گفت:خانم سفره رو چیدم،بیا قربونت برم!

گفتم:نمی خورم پونه جان،شما بخور؛حالم خوب نیست.

پونه گفت:چرا خانم؟!چی شده؟چرا چشمهاتون انقدر قرمزه؟!گریه کردید؟!

خیلی وقت بود که گریه نکرده بودم،خیلی وقت بود که چشمهام خشک از قطره ای اشک بودند،گفتم:نه!سرم درد می کنه خیلی،یکم درد هم دارم؛اما جوری نیست که بگم وقتش رسیده!

پونه گفت:به نظرم بیاید بریم دکتر!من الان زنگ می زنم آژانس،بریم همینجا درمانگاه یه فشار ازتون بگیره.

با اینکه حوصله تکان خوردن نداشتم قبول کردم،به سختی از جا بلند شدم و با کمک پونه لباسهایم را به تن کردم و آژانس که آمد سوار شدیم،تا درمانگاه نزدیک محلمان پنج دقیقه راه بود،اما با حالی که داشتم نمی شد پیاده بروم.

وارد مطب دکتر عمومی شدیم و دکتر با دیدن حال و روزم سریع فشار خونم را گرفت؛با دیدن عددی که فشارسنج نشان می داد چشمهایش گرد شد و گفت:خانم!!!شما فشارت خیلی بالاست!همین الان باید بری بیمارستان!

پونه از حرف دکتر هول شد و من اما بی خیال بودم!ته دلم از اینکه اتفاقی منجر به مرگم شود خوشحال می شدم!هرچند این دو معصوم درون شکمم مانع هرگونه فکری بودند.

پونه به کسری زنگ زد و خیلی زود کسری خودش را رساند،شاید نیم ساعت طول کشید که به بیمارستان رسیدیم؛آن وقت شب در اورژانس بیمارستان،خیلی احساس تنهایی می کردم،با اینکه پونه و کسری بودند ؛ یاد زمان تولد مهرداد افتادم که مهراد کنارم بود و از حضورش قلبم آرام می گرفت،اما حالا خودم را تنها ترین مادر زمین می دانستم!

هرچند هنوز درد  زایمان اصلی به جانم نیافتاده بود اما فشار بالایی داشتم و این موضوع ،زایمان را جلو می انداخت؛بعد از اینکه مراحل بستری شدنم با توجه به حال وخیمی که داشتم انجام شد به دکترم زنگ زدند و او خودش را رساند.

هرچه زمان بیشتری می گذشت حس می کردم نفس کشیدن برایم سخت تر می شود و یک پرده سیاهی جلوی چشمانم را گرفته است،دکترم که رسید بعد از معاینه اعلام کرد که وضع خوبی ندارم و باید هرچه زودتر سزارین شوم!

روی تخت دراز کشیده بودم و حال بدی داشتم، دکتر به سراغ همراهانم رفته بود و با آنها صحبت می کرد،سعی داشتم صداهایی که بیرون از راهرو می آید را بشنوم اما چندثانیه بعد چشمهایم سیاهی رفت و صدای داد پرستاری را شنیدم که می گفت :خانم دکتر مادر بیهوش شد!خانم دکتر مریض از هوش رفت!

ویرایش شده در توسط sali25
  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 65

صدای رفت و آمد ها و صدای مبهم حرف زدن و پاهایی که می دویدند؛این تنها اطلاعاتی بود که از محیط اطرافم دریافت می کردم!بعد دوباره سیاهی بود و سیاهی؛زمان را نمی فهمیدم و دنیا شبیه رویا شده بود برایم!

چشمهایم نیمه باز بود و در میان سیاهی چهره های مبهمی می دیدم،چهره نگران دکتر،چهره کسری و پونه،اما بعد صدای آشنایی در گوشم پیچید!صدای مهرادم!

اول صدایش بود و بعد با همان چشمهای نیمه باز صورتش را دیدم؛بی حرفی به تماشایش می کردم؛بالای سر تختم ایستاده بودم و با چشمهایی نگران به من زل زده بود.

دستش را جلو آورد و موهایم را نوازش کرد،بوسه ای به پیشانی ام نشاند و با صدایی که آرامش را به قلب خسته و اندوهگین برگرداند ،گفت: نگران هیـچی نباش الهــه ! من کنـارتم،تا همیشه کنارتم !عاشقتم الهه!من کنارتم نگران هیچی نباش!

می خواستم بیشتر نگاهش کنم،می خواستم با همان چشمهای نیمه باز بیشتر و بیشتر کنارش باشم؛اما دوباره صدای پایی آمد و دستی ماسکی به روی صورتم قرار داد،چندلحظه بیشتر نگذشت که چشمهایم در سیاهی فرورفت!

چشم که باز کردم در اتاق ساکتی با کاشی های آبی بودم،جز صدای بوق کوتاه و مکرر صدایی نمی آمد!ماسک اکسیژن به صورتم بود و یک عالمه دستگاه دیگر که نمی دانستم برای چیست به تنم وصل بود!ناله ی خفیفی کردم و نگاهی به اطراف انداختم،صدای پرستار میان خواب آلودگی من گم شد و دوباره به سیاهی فرو رفتم!

چشم باز کردم،اما این بار در اتاق دیگری بودم،.نمی دانستم هنوز خواب می بینم یا دچار توهم شدم!اما مهراد کنار تختم نشسته بود و سرش را روی تخت گذاشته بود،رمقی برایم نبود که حرف بزنم،چشمهایم به زور باز می شدند؛دلم می خواست به اندازه یک قرن بخوابم،دوباره چشمهایم را بستم و شاید ساعتی گذشت که باز کردم اما برای من چند لحظه بیشتر حس نشد.

دیگر مهراد بالای سرم نبود،اثر داروهای بیهوشی رفته بودند و می توانستم به دنیای زنده ها بازگردم؛پونه در چهارچوب در ایستاده بود و با زنی دیگر حرف می زد،با دیدن من که بیدار بودم به سمتم آمد و با لبخند صورتم را بوسید و گفت:خدا رو شکر خانم!خدا رو صد هزار مرتبه شکر که به هوش اومدید!

  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 66

نگاه سر در گمی به صورتش انداختم و سکوت کردم،خودم از هوشیاری ناراحت بودم!در زمان بیهوشی مهراد در کنارم بود و هرلحظه نوازشم می کرد؛هنوز جای لبهایش بر روی پیشانیم داغ بود!

صدایم ضعیف و خش دار شده بود.با همان صدای ناله مانند به پونه گفتم:بچه هام؟!

پونه لبخندی زد و گفت:نگران نباش عزیزم!اونها صحیح و سالمند!دو روز داخل دستگاه موندن تا دکتر مطمئن بشه مشکلی ندارن؛اما حالا اومدن بخش عادی.

گفتم:مگه من چندروزه بیهوشم!؟

گفت:تو ما رو خیلی ترسوندی خانم!دکتر که معاینه ات کرد گفت فشارت بیش از حد بالاست و باید خیلی زود سزارین بشی؛هنوز داشت با ما حرف می زد که تو بیهوش شدی!خیلی زود بردنت اتاق عمل و بچه ها به دنیا اومدن؛دکتر خیلی نگران بود که بچه ها خدایی نکرده سالم نباشن،اما خدا خواست و سالم دنیا اومدن،خودتون بعد از عمل حالتون خوب نبود!سه روز داخل آی سی یو بستری موندید ؛بعد که وضعیتتون بهتر شد آوردنتون بخش؛تقریبا یه نصفه روزه که داخل بخش اومدید.

فکر نمی کردم اینقدر زمان گذشته باشه!تصورم این بود که نهایتش یک روز بیهوش بوده باشم!

گفتم:ببخشید!همه رو این مدت اذیت کردم!

پونه خندید و گفت :نه خانم!ما که اذیت نشدیم،بنده خدا..

پونه به اینجای حرف که رسید سکوت کرد و انگار که چیز اشتباهی می خواسته بگوید، حرفش راعوض کرد و ادامه دا:بنده خدا شما که اینقدر اذیت شدید!

نگاهم در چشمان پونه بود که سعی می کرد چشم از من بدزدد؛لحظه ای فکر کرد و گفت:من برم بگم بچه ها رو بیارن!

چند دقیقه ای طول کشید و یک پرستار به همراه تخت مخصوص نوزادان داخل آمد،پرستار خیلی سرحال و سرخوش گفت:به به سلام مامان خانم!این کوچولوهای خوشگل دیگه خیلی دلشون برات تنگ شده بود!

پرستار تخت نوزادان را کنار تخت من گذاشت و یکی از بچه ها را به دستم داد،پوستش به رنگ هلو و رنگ موهاش خیلی روشن بود،با اخم چشمهایش را باز کرد و نگاهی به من انداخت،چشم­هاش شفاف شیشه ای بودند؛پرستار گفت­: این دختر کوچولوتون!

و بعد اشاره­ای به تخت کرد و گفت:پسر کوچولوتون هم که خوابه!

بوسه ی آرامی به صورت دخترک کوچکم زدم و گفتم:سلام دختر قشنگم!سلام مامانی!ببخش که زودتر از این نیومدم کنارت دخترم!

نوزاد کوچولو خمیازه­ای کشید و سرش را به روی قلبم گذاشت و به خواب رفت؛پرستار دخترک را از دستم گرفت و داخل تخت گذاشت و نوزاد بعدی ،پسر کوچولویم را به من داد و گفت:این آقا پسرم دل داره!!

نوزادم را در آغوش گرفتم،در خواب ناز بود و من حس می کردم همه دنیا در بچه ­هایم خلاصه می شود!

سه روز دیگر در بیمارستان بستری بودم و بعد مرخص شدم،کسری به دنبالمان آمد و در راه راجع به اسم بچه با پونه و کسری صحبت کردم؛تصمیم داشتم اسم دخترم را آرام ، و اسم پسرم را ، آراد بگذارم؛آرام برای اینکه آرام جانم باشد ؛ و آراد اسمی بود که هم معنی قشنگ فرشته نگهبان داشت ؛ و از طرفی به اسم مهرداد می آمد.

فکر گرفتن شناسنامه برای بچه ها در سرم نبود!نمی شد بدون اینکه مهرزاد بویی ببرد این کار را انجام داد؛در دلم هزار نگرانی برای بزرگ کردن این دو نوزاد کوچولو وجود داشت و آینده مبهمی پیش روی خودم می دیدم!

  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 67

سه ماه اول برای من و پونه خیلی سخت بود؛رسیدگی به دو نوزاد که هم زمان گریه می کردند؛همزمان شیر می خواستند و همزمان نیاز به تعویض داشتند!هیچکدام وقت نمی کردیم به کاری جز بچه ها برسیم.

اما در این مدت اتفاق عجیب و خوبی برایم افتاد،کسری به من اطلاع داد که خانم رازقی را اتفاقی دیده ،خانم رازقی در این دیدار شماره خودش رو به کسری داده و خواسته بود که حتما باهاش تماس بگیرم!

اول می ترسیدم زنگ بزنم،دل به دریا زدم و با شماره کسری تماسی با خانم رازقی گرفتم و خانم رازقی بهترین اتفاقی که می خواستم را برایم رقم زد،دیدن پسرکوچولویم !

خانم رازقی بهم گفت که می تونم خودم به دیدن پسرکوچولویم بروم و باهاش حرف بزنم؛اما من نمی خواستم با این دیدارهای پنهانی مهرداد را گیج کنم یا اینکه باعث بشم به خاطر من دروغ بگه!برای همین ترجیح دادم از دور به تماشای پسرکوچولویم بنشینم.

قرارمان به این ترتیب بود که خانم رازقی مهرداد را به پارکی دورتر از محله مهرزاد می برد ؛خانم رازقی همیشه با راننده و ماشین مهرزاد میومد؛ماشین یه گوشه دور از اونها پارک می کرد و راننده هیچوقت خارج نمی شد از ماشین؛ و من آنجا روی نیمکتی که در دید نباشد ،به تماشای پسرکوچولویم می نشستم.

در اولین قرار با دیدن دوباره اش بعد از این همه مدت دلم می خواست به سمتش بروم،دلم می خواست در آغوشش بگیرم و تنش را غرق بوسه کنم و کنترل کردن این همه احساس مادرانه که در وجودم طغیان می کرد کار ساده ای نبود،آن روز روی نمیکت پارک بعد از رفتن مهرداد ساعت ها نشستم و گریستم.

در دیدارهای بعدی هم اوضاع دل من همین بود،هربار مهرداد را می دیدم زخم نداشتن مهرداد در دلم تازه می شد و غول دلتنگی به دلم چنگ می انداخت،اما دیدن بزرگ شدن مهرداد حتی از دور هم برایم جذاب بود،دیدن چشمهای آشنایی که مرا به گذشته های دور می برد و یاد مهراد را برایم زنده می کرد؛گذشته هایی که جز خاطره از آنها چیزی باقی نمانده بود.

از طرفی آرام و آراد هردو چشمهای پدرشان را به ارث برده بودند،به این ترتیب هربار که چشمهای تیله­ ای آنها را می دیدم ناخودآگاه یاد مهرزاد می افتادم که کجاست و چه می ­کند؟

بچه ها که شش ماهه شدند تصمیم گرفتم کار نمایشگاه را تمام کنم؛برای اینکار  باید چندین ساعت در روز وقت می گذاشتم؛همه لباسها مجلسی بودند و بینشان چنددست لباس عروس هم وجود داشت؛برای همین نیاز بود هرروز با پونه کار کنیم؛سیمین هم این مدت برای دیدن پسر و عروسش به ایتالیا رفته بود و بقیه کارهای نمایشگاه را باید خودمان انجام می دادیم،در هرحال سیمین قرار بود تا همین جا در طراحی و الگوها به ما کمک کند.

چندوقتی به دنبال پرستار کودک می گشتیم و هرکسی می آمد یا خیلی گران می گرفت یا شرایطش برای کار مناسب نبود؛اما بالاخره کسری به دادمان رسید.

 

  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 68

کسری هم که مثل ما دنبال پرستار می گشت ،زن پرستار جوانی را معرفی کرد که می توانست از دوقلوها مراقبت کند و حقوق معقولی می گرفت؛اما تنها شرطش این بود که باید بچه ها را به خانه خودش ببرد تا مادرش هم برای پرستاری به او کمک کند؛از آنجا که کسری او را به ما معرفی کرده بود و من هم به کسری مثل برادر اعتماد داشتم شرایط زن را پذیرفتم؛قرار شد هرروز صبح برای گرفتن بچه­ ها بیاید و عصر هم به ما تحویلشان دهد؛خدا رو شکر بچه ها به پرستارشان که خانم محمدی نام داشت خیلی زود عادت کردند.

با آمدن پرستار بهتر از پس کارها بر می آمدم؛حتی توانستم برای لاغر شدن به باشگاه بروم و سرسه ماه دوباره هیکل لاغر و همیشگی ام را به دست بیاورم.

نمی شد گفت بعد از دنیا آمدن بچه ها حال روحیم بهتره نشده؛اما هنوز غمگین بودم و در قلبم زمستان فصل ماندگاری شده بود.

با پونه بیشتر از هرزمان دیگری صمیمی بودم؛انگار این زن که اختلاف سنی اش با من اندازه مادرم بود ،بهتر از هر هم صحبت دیگری درکم می کرد؛شب ها کنارم می نشست و از آقا رحیم تعریف می کرد؛گاهی با هم به موضوعات مضحک می خندیدیم و گاهی از فرط دلتنگی گریه می کردیم.

روزها با سرعت طی می شد و من هنوز از فردای خود مطمئن نبودم،حس کوری را داشتم که بی عصا حرکت می کند؛نمی دانستم قرار است بعد از این چه اتفاقی بیافتد و سرنوشت چه بازی جدیدی را شروع می کند.

فقط و فقط یک چیز را می دانستم.اینکه همه چیز موقتی است.

تنها چیزی که این روزهای دلتنگ و گرفته را دلنشین می ­کرد دیدن بزرگ شدن دوقلوهایم بود؛دوقلوهایی که هرروز کار جدیدی یاد می گرفتند؛ارتباط عمیقی باهم داشتند و دردهایشان مشترک بود،آراد و آرام تکه های پازل روح من بودند.روحی که یک تکه  از پازل را در آغوش نداشت و همان یک تکه عجیب جانم را به درد می آورد.

هرروز که از خواب بیدار می شدم یاد نداشتن مهرداد ،جانم را می گرفت و دوباره با دیدن لبخند آرام و آراد جان تازه ای می گرفتم و این زخمی نبود که به سادگی درمان شود،شاید هم هرگز درمان نمی شد.

  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×