رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
ndia

رمان دلدار | ndia کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

رمان:دلدار

نویسنده:ndia کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر:اجباری,عاشقانه,اجتماعی

هدف:صبر پاسخگوی خوبیست!دوست دارم با این رمان ویژگی های صبوری رو بهتون نشون بدم.

خلاصه:دور میشوند،دور و دورتر،دلدار های دلش دور میشوند،به کدام کار نکرده نمی داند اما میداند که دیگر رسیدنی در کار نیست!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

l25t_hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.

قوانین-نوشتن-رمان

برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی به این تالار مراجعه کنید.

آموزش-نویسندگی

پیام خصوصی جهت راهنمایی شما با عنوان "تست قلم رمان...." ارسال شده است. سوالات مربوط به (اسم رمان، ژانر، خلاصه، مقدمه) رو از منتقد مربوطه بپرسید. این گفتگو توسط ایشون برای شما ارسال خواهد شد.

@N.a25

برای پیشروی هر چه صحیح تر شما براتون یک ویراستار همراه در نظر گرفتیم که پست های رمان را اصلاح خواهد کرد.

@z.farhani.

موفقیت و درخشیدن را برای شما آرزومندیم.

یا حق

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ناقوس مرگ را می مانست و در خواب تمام رگ و پی تنم را خشک میکرد.دوباره ویبره رفت و من بار دیگر خود را به باد ناسزا گرفتم برای حساسیتی که به صدای ویبره دارم و باز از آن برای بیدار کردن خود دست نمی کشم.دست از لعن و نفرین خود برداشتم و همت کردم تا از آن فضای گرم دل بکنم.

با کلی خساست در زمان برای حاضر شدنم ۸ بود که خود را از خانه بیرون انداختم و بازهم با تمام دویدنم در طول راه ۸:۱۵ به آن علفزارِ گلستان نما رسیدم.با عجله کارت زدم و با زیرکی از دست غرغر های تفنگدار بزرگ در رفتم.

با به صدا درآمدن نوای آزادی،سرمه ای پوشان به سمت در هجوم بردند و من هم با همایِ از هفت دولت آزاد،آرام به راه افتادم.هنوز از در خارج نشده بودیم که دندان های دوست داشتنی کج و معوج ام به درد افتادند،آه از نهادم برخاست،باز شروع شد!

با احساس خشکی دهانم چشم گشودم.درد به مغز استخوانم زده بود و دیگر نصف صورتم بی حس بود.به دنبال آب چشم گرداندم که نگاهم به خشاب قرص تمام شده افتاد،اگر از دندان درد نمی مردم مرض معده را حتما می گرفتم! از خیر آب گذشتم و سعی کردم بخوابم تا حداقل کله ام سالم بماند.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اینبار با صدا زدن های مکرر بابا چشم گشودم،امان از وقت هایی که میخواست صدایت کند میرفت رو دور تند و تا زمانی که جواب نمیدادی متوقف نمیشد. به زحمت زبانم را جنباندم و گفتم:مدرسه نمیرم.
-چرا،چیشده؟
-دندونم
پوف کلافه ای کشید و بیخیالم شد،پوزخندی به این همه احساس مسئولیت زدم،دیگر نمی گفت این بدبخت دارد از درد جان میدهد حداقل ببرم آن ریشه پوسیده را بکشم،نخواستیم درست کند! دیگر خواب از چشمانم فراری شد،بلند شدم و روش بیخیالی را برای آن ریشه پوسیده تجویز کردم.
در سکوت مشغول خوردن نهار بودیم که بابا برگه کوچکی را به سمتم گرفت و گفت:بگیر زنگ بزن برای نوبت،کد تامین اجتماعیه
سری تکان دادم و دوباره مشغول درسته قورت دادن غذایم شدم اما مگر مامان گذاشت؟باز ناله و نفرین هایش شروع شد که تقصیر تو و پدر بدتر از خودت است.
روی صندلی های زوار در رفته نشسته بودم و به بحث مردم سر نوبت دهی نگاه میکردم که پهلویم سوراخ شد،مامان بود که اعلام کرد نوبتم است.با آنچنان استرسی داخل رفتم که دست و پایم لمس شده بود تازه مامان را هم راه ندادند و من دلم ریخت.دکتر بدون نگاه به منی که یخ کرده بودم گفت:بشین زود باش نشستم و آمد بالای سرم دیگر نفس هایم یکی در میان شده بود که گفت:چند سالته؟    نمیدانم انگیزه اش از سوال کردن در حینی که دستش تا آرنج داخل دهانم است چه بود؟صدای نا مفهومی از گلویم خارج شد که رحم کرد و دستش را بیرون کشید و سوالی نگاهم کرد که دوباره گفتم:هجده
سری از روی تاسف تکان داد و گفت:کاری از دستم بر نمیاد باید بری شخصی.
خوشحال از اینکه قرار نیست آنجا بمیرم سری تکان دادم و چنان تشکری کردم که چند لحظه بهت زده نگاهم کرد و من در رفتم.بیرون که آمدم مامان مقابلم ظاهر شد و گفت:چیشد؟کشید؟درست کرد؟
دستش را گرفتم و به راه افتادم که دوباره گفت:کجا؟چیشد میگم؟
حرف های دکتر را برایش تکرار کردم که با نگاهی غضب آلود به در مطب و بعد من رفت.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در راه برگشت بین سرکوفت های مامان به بابا مبنی بر اینکه چرا وقتی کوچکتر بود دندان هایش را درست نکردی؛نگاهم به کلینیک آنچنانی بغل خانه افتاد،مامان رد نگاهم را دنبال کرد و گفت:نگه دار ببرمش اینجا ببینم چی میگن
داخل کلینیک که شدیم حس کردم در اورژانس بیمارستانم؛این حجم از پرسنل برای دندانپزشکی؟جالب است.به مراجعین نگاه کردم؛اوه اوه سراپا اپل بودند و لباس هایشان میلیونی.پرسنل تپل و بانمکی فرمی داد پر کنم و من هنوز فکر میکردم یک دندان نگاه کردن و این همه دردسر؟چند لحظه بعد خانمی به ستم آمد و گفت:بفرمایید از این طرف
چند تقه به در زد و همراه من داخل شد هنوز در تعجب از این همراهی بودم که دیدم اصلا اتاق مربوط به دندان پزشکی نیست.مرد میان سالی از پشت میز بلند شد و گفت:سلام عزیزم،خوش اومدی!
با چشمان گشاد شده بالاخره زبان خواب رفته ام را گشودم و گفتم:سلام،یعنی چی؟مگه اینجا دندونپزشکی نیست؟
-نه پس لاله زاره دخترم،امان از دست شما جوونا،فرم رو بده ببینم
با نگاهی گیج فرم را به سمتش گرفتم که با دیدن فرم قهقهه اش به هوا رفت بعد از اینکه آرام شد گفت:من معذرت میخوام دخترم این خانم فکر کردن شما برای استخدام اومدین و نگاه شاکی به آن خانم انداخت که سریع گفت:آقای دکتر خودشون چیزی به من نگفتن
 حیران نگاهش کردم و فکر کردم در واقع اصلا چیزی از من نپرسید.دکتر با نگاهی به من و بعد به او سری تکان داد که فکر کنم تا ته ماجرا را خواند و او را مرخص کرد.نگاهی به من کرد که حس کردم دارد لایه های درونی مغزم را می خواند.
-خوشم اومد ازت بچه اگه اون لحظه اعتراض میکردی اعتبار شغلی اون خانم میومد پایین؛حالا دنبالم بیا
ساکت و سر به زیر به دنبالش راه افتادم و به اتاق دیگری رفتیم که چندین پزشک بر روی بیماران چنبره زده بودند.از انتهای آن اتاق وارد اتاق دیگری شد و من فکر کردم کوفت میخواستم تا معاینه راحت تر بدست می آمد؛درب اتاق را بدون در زدن باز کرد و باهم داخل شدیم کسی داخل اتاق نبود ولی این یکی دیگر واقعا اتاق دندانپزشکی بود.در حال دید زدن دستگاه های فضایی بودم که صدای دکتر آمد:پسر میخوام این بچه رو خوب معاینه کنی
به همان پسر نگاه کردم که بدون نگاه به ما سری تکان دادو من فکر کردم دکتر هم اینقدر جوان؟نزند دندان های نصف و نیمه ام را هم داغان کند.
دکتر میان سال بعد از چشمکی به من رفت.پسر بدون اینکه نگاه کند مشغول دفتر دستک جلویش بود و من هم در فکر این کلینیک عجیب غریب زل زل نگاهش میکردم که بالاخره افتخار داد هنجره اش صدا تولید کند:اون یونیت برای نشستن بیماراست
روی همان به قول او یونیت نشستم که به طرفم آمد و برعکس بقیه دکتر ها مثل آدم نشست و رویم خیمه نزد اما دست های درازش کل بالا تنه ام را تسخیر کرد و دیدم که ای دل غافل این که صد برابر بدتر است.دهانم را نگاه کردو خواست عقب بکشد که آرنجش در جای نرمی فرو رفت،اخمی کرد و سریع دستش را برداشت و من فقط از خدا مرگ خواستم؛سرخ شده سر پایین انداختم که صدایش آمد:مسواک نمیزنی؟
نه آرامی زمزمه کردم و کلمه کثیف را جواب گرفتم.دفترچه خواست که رفتم مامان را صدا کنم.مامان دفترچه را مقابلش گذاشت و من کنار در ایستادم
-عکس نوشتم ولی مطمئنم دوتاش رو باید بکشم؛مکث کرد و سرش را بالا آورد:مگه چند سالته؟
سریع گوشی را به گوشم چسباندم و سلام بله را به زبان آوردم،آنچنان بد نگاهم کردکه بیشتر آب شدم.مامان چشم غره ای به من رفت و جواب داد:هجده آقای دکتر
و من میان مکالمه دروغینم زمزمه ی نامم را شنیدم:دلدار

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در در 25 بهمن 1398 در 15:22، ndia گفته است :

آنچه را در برگه درمانم می دیدم باور نمی کردم.سی دندان خراب،یعنی فقط دو دندان نیشم سالم بود که من را همسان خون آشام ها کرده بود.با لبخند سر بلند کردم،مامان بابا را نگاه کردم که با ترحم و تاسف تماشایم می کردند،لبخندم را عمیق تر کردم که بابا گفت:خیلی پول میخواد فردا برم ببینم سفته قبول می کنن
همیشه از دقایق پایانی کلاس متنفر بودم،بی قرارم می کرد.با ساره تماس گرفتم تا با من به دندانپزشکی نفرین شده بیاید،بالاخره با تمام مخالفتی که کردم مجبور شدم به همانجا بروم.معلم نگاهم کرد و گفت:آرومتر حرف بزن
چشمکی زدم و بوسی برایش فرستادم که زنگ خورد.به طرف هما برگشتم:دوست داری باهام بیای؟میخوام برم دندونپزشکی
-نه میخوام برم بخوابم 
-باشه پس تا اونجا باهم بریم ساره میاد باهام
با ساره منتظر بودیم در این فکر بودم که ساره قیافه قشنگی دارد کاش یکی از این همه دکتری که اینجاست او را بپسندد و خوشبخت شود.
-سلام بچه،حال دلت چطوره؟
برگشتم و دکتر را دیدم که به این سمت می آمد.به احترامش بلند شدم،ساره هم به تبعیت از من بلند شد.جواب دکتر را دادم:ممنون آقای...
وسط حرفم پرید و گفت:صبر کن،صبر کن آقا چیه بگو محسن جون
بهت زده نگاهش کردم که باز هم مثل قبل قهقهه اش به هوا رفت و همه حاضرین کلینیک به ما زل زدند
-نکن چشماتو اونجوری بچه.چیه خب خوشم میاد ازت از وقتی دیدمت دلم خواست یدونه توله مثل تو داشته باشم 
گیج نگاهش کردم و گفتم:قابل نداره من متعلق به همه ام 
دوباره بلند خندید که شرمنده سر پایین انداختم.رو کرد به ساره و گفت:اینو بردار ببر تا نخوردمش،نوبتشه
ساره بله ای گفت و دست من را کشید.کله اش را فرو کرد در گردنم:دلدار این کی بود؟چرا اینجوری بود؟
با شانه ام کنارش زدم و لرزیدم.عوضی میدانست تنم ویبره می رود و باز تکرار می کرد
-نمیدونم فقط میدونم دکتر و حدس میزنم رییس هم هست
-پس چرا تو رو تحویل گرفت
دلخور نگاهش کردم یعنی چه واقعا این حرفش؟
-نمیدونم چرا منو تحویل گرفت من که بهش نگفتم بیا منو تحویل بگیر 
با رسیدنمان به در اتاق دیگر چیزی نگفت.تقه ای به در زدم و با بفرماییدش داخل شدیم.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

باز هم بدون سر بلند کردن به یونیت اشاره زد،من هم با بی ادبی تمام سلام نگفتم.ساره با ملایم ترین لحن هنجره اش سلام و خسته نباشید گفت.سرش را بلند کرد و با اخم ساره را برانداز کرد و سرش را تکان داد.در دل بی مزه ای نثار هر دو کردم و روی یونیت نشستم.بالای سرم آمد و شروع کرد به دستکش پوشیدن و گفت:عکست کو؟
به ساره نگاه کردم که سریع از کوله ام عکس را درآورد و به طرفش گرفت:بفرمایید جناب
نگاه کوتاهی به عکس انداخت و بی حرق آمپول بد قواره ای را برداشت و نزدیک تر شد.در ثانیه دستانم به عرق سرد نشست و من از این واکنش بدنم متنفر بودم،دستان یخم را بهم فشردم،خودم را منقبض کردم و به چراغ بالا سرم زل زدم.حواسم بود که حواسش بود دستان درازش به من نخورد و من خدا را شکر کردم.کارش که تمام شد بی هیج توصیه ای به سمت میز گنده اش رفت من هم بی هیچ تشکری به طرف در رفتم و ساره هم با کلی متانت تشکر کرد.موقع حساب کردن دکتر محسن جون را دیدم که مشغول صحبت با کسی بود.سری برایش تکان دادم که سریع به طرفم آمد و رو به منشی کرد:این بچه رو بزار تو طرح تخفیفی
فقط توانستم با دهان بی حسم بگویم چرا
-دوست دارم،دلم میخواد،یهو دلم خواسته یدونه توله ماده مثل تو داشته باشم
خواستم دوباره چیزی بلغور کنم که نگذاشت:با اون دهن حرف نزن برو ولی مانتوت خیلی کوتاهه
خندیدم و خدافظی گفتم که صدایش را شنیدم:ولی خیلی بهت میاد
و من به این فکر کردم الان که اینطور است در جوانی اش چه اعجوبه ای بوده.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-زود باش بخور،مگه دهنت خمپاره خورده دهنتو خوب باز کن
-وای مامان نمیتونم خون میاد
-اینجوری میکنی بدتر میاد باید قورت بدی
قیافه مضحکی به خود گرفتم که چشم غره توپی برایم رفت.بلند شدم برم بخوابم تا شاید درد نکشم که باز مامان غر زد:نخواب تو خواب خون ریزی می کنه خفه میشی
توجهی نکردم و به اتاقم رفتم و در فضای دوست داشتنیم فرو رفتم.تازه چشمانم گرم شده بود و سرم سنگین شده بود که صدا زدن های مکرر بابای تازه وارد شده بلند شد:دلدار،دخترم،دلدار،بابایی،دلدار،های دلدار
دیگر خواب برایم بی معنی بود بلند شدم و پایین رفتم.به بابا سلام دادم
-کشیدی؟
-آره
-مبارکه
با خنده سر تکان دادم
-چقدر گرفت؟
تازه یادم آمد برای مامان بابا تعریف کنم،آهانی گفتم و شروع کردم:
-همون دکتر سن بالاهه همون که حدس می زدم رییسه بهم گفت محسن جون صداش کنم تازه به منشی گفت بزارش تو طرح تخفیفی بعد ازم نصف هزینه رو گرفتن آها بهم گفت دوست داره یدونه دختر مثل من داشته باشه 
و آن لفظ دوست داشتنی که برایم بکار برده بود را بر زبان نیاوردم
بابا ساکت بود که با شنیدن جمله آخرم کمی قیافه اش بهتر شد.مامان هم لبخند زد و گفت:چه خوب
خوشحال،تایید کردم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بی هدف در گوشی می چرخیدم.مامان خیاطی می کرد.دندانم هم که انگار اصلا نکشیدم،تا شب خوب شد بر عکس عنق بودنش کارش عالی بود.گوشی ام زنگ خورد.سارا بود،هم کلاسی ام.جواب دادم:-الو
-سلام جوجو خوبی؟
-مرسی قربونت،جونم؟
-جوجو فردا تولد سوگنده مامانش داره تولد می گیره به من گفت به بچه ها بگم بیان دور هم باشیم 
-وای خدا تولد،حله میام
خنده ای کرد:باشه حالا که انقد خوش خوشانته به هما و سها هم تو بگو
با خنده عوضی زمزمه کردم و قطع کردم.خودم را جلوی مامان پرت کردم و بشکن زنان گفتم:تولده،تولد سوگند
-مبارکش باشه،تو کجا؟
-منم قاطی اونا
-بشین سرجات
-نشستم به موقعش پا میشم 
به آن دو تافته جدا بافته پیام دادم که جواب های درخشانشان مبنی بر این بود
سها:پول ندارم کادو بخرم نمیام
هما:آخه الان که تا فردا نمیشه رفت ماه محرم هم هست من نمیام
به درکی گفتم و گوشی را بستم.با به یاد آوردن چیزی سریع رو به مامان کردم:مامان من که دیروز کارتم باطل شد،همه پولامم که توی کارته حالا چیکا کنم.تو بهم پول میدی؟لطفا
-آخه تو مغز نداری تو اون گرداب؟من اینجوری دیگه ندیده بودم که کارتو روز اول بگیری تازه اول بسم الله رمز بزاری بعد یادت بره؟مگه میشه آخه عزیز من
خجالت زده نگاهش کردم.هر چه فکر می کردم باز یادم نمی آمد.کارت ملی ام را که گرفتم رفتم تا کارت بانکی بگیرم آخر تازه هجده ساله شده بودم؛از بانک که بیرون آمدم بعد رفتم خرید ولی رمز یادم نمی آمد یعنی در عرض نیم ساعت فراموشش کردم.
-خب مامان حالا تو بهم پول میدی من کادو بخرم بعد بهت بدم؟
-دیگه چیکار کنم،برو بردار از کیفم
خواستم بر رویش خیز بردارم و بوسش کنم که قیچی را به طرفم گرفت:تا پشیمون نشدم برو عقب
با خنده به سوی کیفش پرواز کردم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...