رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
ndia

رمان دلدار | ndia کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

رمان:دلدار

نویسنده:ndia کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر:اجباری,عاشقانه,اجتماعی

هدف:صبر پاسخگوی خوبیست!دوست دارم با این رمان ویژگی های صبوری رو بهتون نشون بدم.

خلاصه:دور میشوند،دور و دورتر،دلدار های دلش دور میشوند،به کدام کار نکرده نمی داند اما میداند که دیگر رسیدنی در کار نیست!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

l25t_hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.

قوانین-نوشتن-رمان

برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی به این تالار مراجعه کنید.

آموزش-نویسندگی

پیام خصوصی جهت راهنمایی شما با عنوان "تست قلم رمان...." ارسال شده است. سوالات مربوط به (اسم رمان، ژانر، خلاصه، مقدمه) رو از منتقد مربوطه بپرسید. این گفتگو توسط ایشون برای شما ارسال خواهد شد.

@N.a25

برای پیشروی هر چه صحیح تر شما براتون یک ویراستار همراه در نظر گرفتیم که پست های رمان را اصلاح خواهد کرد.

@z.farhani.

موفقیت و درخشیدن را برای شما آرزومندیم.

یا حق

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ناقوس مرگ را می مانست و در خواب تمام رگ و پی تنم را خشک میکرد.دوباره ویبره رفت و من بار دیگر خود را به باد ناسزا گرفتم برای حساسیتی که به صدای ویبره دارم و باز از آن برای بیدار کردن خود دست نمی کشم.دست از لعن و نفرین خود برداشتم و همت کردم تا از آن فضای گرم دل بکنم.

با کلی خساست در زمان برای حاضر شدنم ۸ بود که خود را از خانه بیرون انداختم و بازهم با تمام دویدنم در طول راه ۸:۱۵ به آن علفزارِ گلستان نما رسیدم.با عجله کارت زدم و با زیرکی از دست غرغر های تفنگدار بزرگ در رفتم.

با به صدا درآمدن نوای آزادی،سرمه ای پوشان به سمت در هجوم بردند و من هم با همایِ از هفت دولت آزاد،آرام به راه افتادم.هنوز از در خارج نشده بودیم که دندان های دوست داشتنی کج و معوج ام به درد افتادند،آه از نهادم برخاست،باز شروع شد!

با احساس خشکی دهانم چشم گشودم.درد به مغز استخوانم زده بود و دیگر نصف صورتم بی حس بود.به دنبال آب چشم گرداندم که نگاهم به خشاب قرص تمام شده افتاد،اگر از دندان درد نمی مردم مرض معده را حتما می گرفتم! از خیر آب گذشتم و سعی کردم بخوابم تا حداقل کله ام سالم بماند.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اینبار با صدا زدن های مکرر بابا چشم گشودم،امان از وقت هایی که میخواست صدایت کند میرفت رو دور تند و تا زمانی که جواب نمیدادی متوقف نمیشد. به زحمت زبانم را جنباندم و گفتم:مدرسه نمیرم.
-چرا،چیشده؟
-دندونم
پوف کلافه ای کشید و بیخیالم شد،پوزخندی به این همه احساس مسئولیت زدم،دیگر نمی گفت این بدبخت دارد از درد جان میدهد حداقل ببرم آن ریشه پوسیده را بکشم،نخواستیم درست کند! دیگر خواب از چشمانم فراری شد،بلند شدم و روش بیخیالی را برای آن ریشه پوسیده تجویز کردم.
در سکوت مشغول خوردن نهار بودیم که بابا برگه کوچکی را به سمتم گرفت و گفت:بگیر زنگ بزن برای نوبت،کد تامین اجتماعیه
سری تکان دادم و دوباره مشغول درسته قورت دادن غذایم شدم اما مگر مامان گذاشت؟باز ناله و نفرین هایش شروع شد که تقصیر تو و پدر بدتر از خودت است.
روی صندلی های زوار در رفته نشسته بودم و به بحث مردم سر نوبت دهی نگاه میکردم که پهلویم سوراخ شد،مامان بود که اعلام کرد نوبتم است.با آنچنان استرسی داخل رفتم که دست و پایم لمس شده بود تازه مامان را هم راه ندادند و من دلم ریخت.دکتر بدون نگاه به منی که یخ کرده بودم گفت:بشین زود باش نشستم و آمد بالای سرم دیگر نفس هایم یکی در میان شده بود که گفت:چند سالته؟    نمیدانم انگیزه اش از سوال کردن در حینی که دستش تا آرنج داخل دهانم است چه بود؟صدای نا مفهومی از گلویم خارج شد که رحم کرد و دستش را بیرون کشید و سوالی نگاهم کرد که دوباره گفتم:هجده
سری از روی تاسف تکان داد و گفت:کاری از دستم بر نمیاد باید بری شخصی.
خوشحال از اینکه قرار نیست آنجا بمیرم سری تکان دادم و چنان تشکری کردم که چند لحظه بهت زده نگاهم کرد و من در رفتم.بیرون که آمدم مامان مقابلم ظاهر شد و گفت:چیشد؟کشید؟درست کرد؟
دستش را گرفتم و به راه افتادم که دوباره گفت:کجا؟چیشد میگم؟
حرف های دکتر را برایش تکرار کردم که با نگاهی غضب آلود به در مطب و بعد من رفت.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در راه برگشت بین سرکوفت های مامان به بابا مبنی بر اینکه چرا وقتی کوچکتر بود دندان هایش را درست نکردی؛نگاهم به کلینیک آنچنانی بغل خانه افتاد،مامان رد نگاهم را دنبال کرد و گفت:نگه دار ببرمش اینجا ببینم چی میگن
داخل کلینیک که شدیم حس کردم در اورژانس بیمارستانم؛این حجم از پرسنل برای دندانپزشکی؟جالب است.به مراجعین نگاه کردم؛اوه اوه سراپا اپل بودند و لباس هایشان میلیونی.پرسنل تپل و بانمکی فرمی داد پر کنم و من هنوز فکر میکردم یک دندان نگاه کردن و این همه دردسر؟چند لحظه بعد خانمی به ستم آمد و گفت:بفرمایید از این طرف
چند تقه به در زد و همراه من داخل شد هنوز در تعجب از این همراهی بودم که دیدم اصلا اتاق مربوط به دندان پزشکی نیست.مرد میان سالی از پشت میز بلند شد و گفت:سلام عزیزم،خوش اومدی!
با چشمان گشاد شده بالاخره زبان خواب رفته ام را گشودم و گفتم:سلام،یعنی چی؟مگه اینجا دندونپزشکی نیست؟
-نه پس لاله زاره دخترم،امان از دست شما جوونا،فرم رو بده ببینم
با نگاهی گیج فرم را به سمتش گرفتم که با دیدن فرم قهقهه اش به هوا رفت بعد از اینکه آرام شد گفت:من معذرت میخوام دخترم این خانم فکر کردن شما برای استخدام اومدین و نگاه شاکی به آن خانم انداخت که سریع گفت:آقای دکتر خودشون چیزی به من نگفتن
 حیران نگاهش کردم و فکر کردم در واقع اصلا چیزی از من نپرسید.دکتر با نگاهی به من و بعد به او سری تکان داد که فکر کنم تا ته ماجرا را خواند و او را مرخص کرد.نگاهی به من کرد که حس کردم دارد لایه های درونی مغزم را می خواند.
-خوشم اومد ازت بچه اگه اون لحظه اعتراض میکردی اعتبار شغلی اون خانم میومد پایین؛حالا دنبالم بیا
ساکت و سر به زیر به دنبالش راه افتادم و به اتاق دیگری رفتیم که چندین پزشک بر روی بیماران چنبره زده بودند.از انتهای آن اتاق وارد اتاق دیگری شد و من فکر کردم کوفت میخواستم تا معاینه راحت تر بدست می آمد؛درب اتاق را بدون در زدن باز کرد و باهم داخل شدیم کسی داخل اتاق نبود ولی این یکی دیگر واقعا اتاق دندانپزشکی بود.در حال دید زدن دستگاه های فضایی بودم که صدای دکتر آمد:پسر میخوام این بچه رو خوب معاینه کنی
به همان پسر نگاه کردم که بدون نگاه به ما سری تکان دادو من فکر کردم دکتر هم اینقدر جوان؟نزند دندان های نصف و نیمه ام را هم داغان کند.
دکتر میان سال بعد از چشمکی به من رفت.پسر بدون اینکه نگاه کند مشغول دفتر دستک جلویش بود و من هم در فکر این کلینیک عجیب غریب زل زل نگاهش میکردم که بالاخره افتخار داد هنجره اش صدا تولید کند:اون یونیت برای نشستن بیماراست
روی همان به قول او یونیت نشستم که به طرفم آمد و برعکس بقیه دکتر ها مثل آدم نشست و رویم خیمه نزد اما دست های درازش کل بالا تنه ام را تسخیر کرد و دیدم که ای دل غافل این که صد برابر بدتر است.دهانم را نگاه کردو خواست عقب بکشد که آرنجش در جای نرمی فرو رفت،اخمی کرد و سریع دستش را برداشت و من فقط از خدا مرگ خواستم؛سرخ شده سر پایین انداختم که صدایش آمد:مسواک نمیزنی؟
نه آرامی زمزمه کردم و کلمه کثیف را جواب گرفتم.دفترچه خواست که رفتم مامان را صدا کنم.مامان دفترچه را مقابلش گذاشت و من کنار در ایستادم
-عکس نوشتم ولی مطمئنم دوتاش رو باید بکشم؛مکث کرد و سرش را بالا آورد:مگه چند سالته؟
سریع گوشی را به گوشم چسباندم و سلام بله را به زبان آوردم،آنچنان بد نگاهم کردکه بیشتر آب شدم.مامان چشم غره ای به من رفت و جواب داد:هجده آقای دکتر
و من میان مکالمه دروغینم زمزمه ی نامم را شنیدم:دلدار

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در در 25 بهمن 1398 در 15:22، ndia گفته است :

آنچه را در برگه درمانم می دیدم باور نمی کردم.سی دندان خراب،یعنی فقط دو دندان نیشم سالم بود که من را همسان خون آشام ها کرده بود.با لبخند سر بلند کردم،مامان بابا را نگاه کردم که با ترحم و تاسف تماشایم می کردند،لبخندم را عمیق تر کردم که بابا گفت:خیلی پول میخواد فردا برم ببینم سفته قبول می کنن
همیشه از دقایق پایانی کلاس متنفر بودم،بی قرارم می کرد.با ساره تماس گرفتم تا با من به دندانپزشکی نفرین شده بیاید،بالاخره با تمام مخالفتی که کردم مجبور شدم به همانجا بروم.معلم نگاهم کرد و گفت:آرومتر حرف بزن
چشمکی زدم و بوسی برایش فرستادم که زنگ خورد.به طرف هما برگشتم:دوست داری باهام بیای؟میخوام برم دندونپزشکی
-نه میخوام برم بخوابم 
-باشه پس تا اونجا باهم بریم ساره میاد باهام
با ساره منتظر بودیم در این فکر بودم که ساره قیافه قشنگی دارد کاش یکی از این همه دکتری که اینجاست او را بپسندد و خوشبخت شود.
-سلام بچه،حال دلت چطوره؟
برگشتم و دکتر را دیدم که به این سمت می آمد.به احترامش بلند شدم،ساره هم به تبعیت از من بلند شد.جواب دکتر را دادم:ممنون آقای...
وسط حرفم پرید و گفت:صبر کن،صبر کن آقا چیه بگو محسن جون
بهت زده نگاهش کردم که باز هم مثل قبل قهقهه اش به هوا رفت و همه حاضرین کلینیک به ما زل زدند
-نکن چشماتو اونجوری بچه.چیه خب خوشم میاد ازت از وقتی دیدمت دلم خواست یدونه توله مثل تو داشته باشم 
گیج نگاهش کردم و گفتم:قابل نداره من متعلق به همه ام 
دوباره بلند خندید که شرمنده سر پایین انداختم.رو کرد به ساره و گفت:اینو بردار ببر تا نخوردمش،نوبتشه
ساره بله ای گفت و دست من را کشید.کله اش را فرو کرد در گردنم:دلدار این کی بود؟چرا اینجوری بود؟
با شانه ام کنارش زدم و لرزیدم.عوضی میدانست تنم ویبره می رود و باز تکرار می کرد
-نمیدونم فقط میدونم دکتر و حدس میزنم رییس هم هست
-پس چرا تو رو تحویل گرفت
دلخور نگاهش کردم یعنی چه واقعا این حرفش؟
-نمیدونم چرا منو تحویل گرفت من که بهش نگفتم بیا منو تحویل بگیر 
با رسیدنمان به در اتاق دیگر چیزی نگفت.تقه ای به در زدم و با بفرماییدش داخل شدیم.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

باز هم بدون سر بلند کردن به یونیت اشاره زد،من هم با بی ادبی تمام سلام نگفتم.ساره با ملایم ترین لحن هنجره اش سلام و خسته نباشید گفت.سرش را بلند کرد و با اخم ساره را برانداز کرد و سرش را تکان داد.در دل بی مزه ای نثار هر دو کردم و روی یونیت نشستم.بالای سرم آمد و شروع کرد به دستکش پوشیدن و گفت:عکست کو؟
به ساره نگاه کردم که سریع از کوله ام عکس را درآورد و به طرفش گرفت:بفرمایید جناب
نگاه کوتاهی به عکس انداخت و بی حرق آمپول بد قواره ای را برداشت و نزدیک تر شد.در ثانیه دستانم به عرق سرد نشست و من از این واکنش بدنم متنفر بودم،دستان یخم را بهم فشردم،خودم را منقبض کردم و به چراغ بالا سرم زل زدم.حواسم بود که حواسش بود دستان درازش به من نخورد و من خدا را شکر کردم.کارش که تمام شد بی هیج توصیه ای به سمت میز گنده اش رفت من هم بی هیچ تشکری به طرف در رفتم و ساره هم با کلی متانت تشکر کرد.موقع حساب کردن دکتر محسن جون را دیدم که مشغول صحبت با کسی بود.سری برایش تکان دادم که سریع به طرفم آمد و رو به منشی کرد:این بچه رو بزار تو طرح تخفیفی
فقط توانستم با دهان بی حسم بگویم چرا
-دوست دارم،دلم میخواد،یهو دلم خواسته یدونه توله ماده مثل تو داشته باشم
خواستم دوباره چیزی بلغور کنم که نگذاشت:با اون دهن حرف نزن برو ولی مانتوت خیلی کوتاهه
خندیدم و خدافظی گفتم که صدایش را شنیدم:ولی خیلی بهت میاد
و من به این فکر کردم الان که اینطور است در جوانی اش چه اعجوبه ای بوده.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-زود باش بخور،مگه دهنت خمپاره خورده دهنتو خوب باز کن
-وای مامان نمیتونم خون میاد
-اینجوری میکنی بدتر میاد باید قورت بدی
قیافه مضحکی به خود گرفتم که چشم غره توپی برایم رفت.بلند شدم برم بخوابم تا شاید درد نکشم که باز مامان غر زد:نخواب تو خواب خون ریزی می کنه خفه میشی
توجهی نکردم و به اتاقم رفتم و در فضای دوست داشتنیم فرو رفتم.تازه چشمانم گرم شده بود و سرم سنگین شده بود که صدا زدن های مکرر بابای تازه وارد شده بلند شد:دلدار،دخترم،دلدار،بابایی،دلدار،های دلدار
دیگر خواب برایم بی معنی بود بلند شدم و پایین رفتم.به بابا سلام دادم
-کشیدی؟
-آره
-مبارکه
با خنده سر تکان دادم
-چقدر گرفت؟
تازه یادم آمد برای مامان بابا تعریف کنم،آهانی گفتم و شروع کردم:
-همون دکتر سن بالاهه همون که حدس می زدم رییسه بهم گفت محسن جون صداش کنم تازه به منشی گفت بزارش تو طرح تخفیفی بعد ازم نصف هزینه رو گرفتن آها بهم گفت دوست داره یدونه دختر مثل من داشته باشه 
و آن لفظ دوست داشتنی که برایم بکار برده بود را بر زبان نیاوردم
بابا ساکت بود که با شنیدن جمله آخرم کمی قیافه اش بهتر شد.مامان هم لبخند زد و گفت:چه خوب
خوشحال،تایید کردم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بی هدف در گوشی می چرخیدم.مامان خیاطی می کرد.دندانم هم که انگار اصلا نکشیدم،تا شب خوب شد بر عکس عنق بودنش کارش عالی بود.گوشی ام زنگ خورد.سارا بود،هم کلاسی ام.جواب دادم:-الو
-سلام جوجو خوبی؟
-مرسی قربونت،جونم؟
-جوجو فردا تولد سوگنده مامانش داره تولد می گیره به من گفت به بچه ها بگم بیان دور هم باشیم 
-وای خدا تولد،حله میام
خنده ای کرد:باشه حالا که انقد خوش خوشانته به هما و سها هم تو بگو
با خنده عوضی زمزمه کردم و قطع کردم.خودم را جلوی مامان پرت کردم و بشکن زنان گفتم:تولده،تولد سوگند
-مبارکش باشه،تو کجا؟
-منم قاطی اونا
-بشین سرجات
-نشستم به موقعش پا میشم 
به آن دو تافته جدا بافته پیام دادم که جواب های درخشانشان مبنی بر این بود
سها:پول ندارم کادو بخرم نمیام
هما:آخه الان که تا فردا نمیشه رفت ماه محرم هم هست من نمیام
به درکی گفتم و گوشی را بستم.با به یاد آوردن چیزی سریع رو به مامان کردم:مامان من که دیروز کارتم باطل شد،همه پولامم که توی کارته حالا چیکا کنم.تو بهم پول میدی؟لطفا
-آخه تو مغز نداری تو اون گرداب؟من اینجوری دیگه ندیده بودم که کارتو روز اول بگیری تازه اول بسم الله رمز بزاری بعد یادت بره؟مگه میشه آخه عزیز من
خجالت زده نگاهش کردم.هر چه فکر می کردم باز یادم نمی آمد.کارت ملی ام را که گرفتم رفتم تا کارت بانکی بگیرم آخر تازه هجده ساله شده بودم؛از بانک که بیرون آمدم بعد رفتم خرید ولی رمز یادم نمی آمد یعنی در عرض نیم ساعت فراموشش کردم.
-خب مامان حالا تو بهم پول میدی من کادو بخرم بعد بهت بدم؟
-دیگه چیکار کنم،برو بردار از کیفم
خواستم بر رویش خیز بردارم و بوسش کنم که قیچی را به طرفم گرفت:تا پشیمون نشدم برو عقب
با خنده به سوی کیفش پرواز کردم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سشوار را خاموش کردم و به سمت لباس هایم رفتم.بعد از پوشیدن با سارا تماس گرفتم:
-الو سلام من الان اسنپ می گیرم میام
-باشه بیا خونه ما که مامان سوگند بیاد هممونو ببره
-باشه 
صدای مامان بلند شد:بگو بیان از همین جا سوارت کنن،هوا تاریک شده کجا میخوای بری
فهمیدم که تا خیالش راحت نشود نمی گذارد بروم پس دوباره با سارا تماس گرفتم:
-سارا به مامان سوگند بگو ببین میاد این جا دنبالم؟
-بذار ببینم
چند لحظه بعد صدایش آمد:حله میایم دنبالت
باشه ای گفتم و قطع کردم،خواستم صفحه را ببندم که پیامی برایم آمد؛شماره را نمی شناختم.بازش کردم:سلام بچه،حال دلت خوبه؟برای نیم ساعت دیگه یکی از مریضا کنسل کرده نوبتش رو،بدو بیا که واسه تو برداشتمش می بوسمت
با ناله پیام را خواندم و سریع تماس گرفتم که صدای شادش در گوشی پیچید:جونم بچه؟
-آق...محسن جون سلام،من دارم میرم تولد نمی تونم بیام الان
-ای ور پریده الان وقته تولد رفتنه؟      خجالت زده نوچی اوهوم آرامی زمزمه کردم که
قهقهه ای زد و من فکر کردم چقدر خوشگل قهقهه می زند.
-الان کجایی؟
-خونه،منتظرم بیان دنبالم
-اوه،کی بیاد دنبالت دختره قرتی؟
این بار من بلند خندیدم:مامان دوستم باباجان
-ای جونم چه خوشگل میگه باباجان،باشه برو ولی زیاد نرقص،شلوغ بازی هم در نیار،میگیری که چی میگم بچه؟
-آره پادشاه محسن حله
-در پناه خدا بچه
و قطع کرد.با لبخند به گوشی زل زدم،چقدر حال و هوایم را عوض می کرد اصلا چقدر هوایم را داشت و من فقط دو بار دیده بودمش.
-کی بود؟
به طرف مامان برگشتم:محسن جون بود گفت بیا یه نوبت واست جور کردم که گفتم میرم تولد
-حیف شد.پس چرا نمیان ساعت و ببین الان بری کی برمیگردی؟
جوابی ندادم و منتظر ماندم که بالاخره ساعت۹آمدند.سوگند نبود،سارا و ملیحه و مادر سوگند بودند.مامان سوگند و مامان با هم صحبت کردند.مامان سوگند مامان را از همه لحاض مطمئن کرد و با تشکر بسیار خداحافظی کرد.سوار شدیم و با سلام و صلوات به راه افتادیم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-هادی جان من گم شدم،کجا بیام؟
هر سه به دهان مادر سوگند زل زده بودیم داشت با دوست پسر سوگند حرف میزد.در یک بی راههی خوفناک گم شده بودیم و کافه را پیدا نمی کردیم.
-آهان باشه الان میام
ملیحه سریع پرسید:چیشد خاله؟
-گفت بیاید سر دو راهی میام دنبالتون
همگی لبخند زدیم و دست زدن را شروع کردیم.
بالاخره به کافه رسیدیم.پیاده شدنمان همانا و حیران ماندنمان همانا.یک جاده بی راهه و تاریک که هیچ کس از آنجا عبور نمی کرد،صدای آهنگ که دیگر هیچ آن هم در ماه محرم!چندین پسر و چند دختر که خوب نمی دیدمشان.برگشتم و به آن دو نگاه کردم که حالشان از من بهتر بود چون برایشان عادی بود.یک لحظه از سرم گذشت فرار کنم ولی دیدم به زور که نیامدهام.صدای مادر سوگند به گوشم خورد:برید بچه ها برید حال کنید من همین بیرون نشستم خیالتون راحت
خدا را شکر کردم با این کارش و داخل رفتیم.دو دختر به استقبالمان آمدند،به بقیه هم سرسری سلام دادیم.وسایلمان را روی مبلی گذاشتیم و مانتو هایمان را درآوردیم.دوست پسر سوگند بابت آمدنمان مودبانه تشکر کرد.کیک را آوردند و رویش شمع گذاشتند چون سوگند نزدیک بود که برسد.هادی کیک را برداشت و به آشپزخانه کافه رفت تا سوگند را غافل گیر کند.بعد از چند لحظه صدای دادش آمد که دیدیم با لباس کیکی شده و کیک بر باد رفته بیرون آمد.تا خواست حرفی بزند سوگند همان لحظه وارد شد و هادی خنگ خواست مثلا کاری کرده باشد و یک مشت کیک کوبید در صورتش..سوگند هم که ذاتا دختر وحشی بود کیک را از دستش گرفت و کرد در موهایش .خلاصه فیلم و سوپرایز و تولد مبارک خواندن ما همه نابود شد.
از یک طرف دوست نداشتم در ماه محرم برقصم و از طرفی نمیشد بنشینم خب زشت بود می گفتند اگر میخواستی بنشینی چرا آمدی.تمام سعیام را می کردم که موقع رقص مقابل پسر ها قرار نگیرم و خداروشکر با فهم بودند.ساعت ۱۲بود که مامان شروع کرد به زنگ زدن؛جواب ندادم.نیم ساعت بعد دوباره زنگ زد.بیرون رفتم و جوابش را دادم:سلام دخترم،تموم نشد؟
-سلام جیگر شام خوردیم کیک و ببره میایم
-باشه زود بیا
در دل گفتم اگر بدانی اینجا چه خبر است.داخل رفتم و با کیک نابود شده عکس گرفتیم و مامان سوگند گفت:بریم که دیگه مامان بچه ها نگرانن
دوباره ما سه نفر با مادر سوگند به را افتادیم ولی سوگند و هادی و بقیه رفتند برای شبگردی تا صبح.ساعت ۲شب بود که به خانه رسیدم.مامان و بابا خیلی خوب بودند و خبری از دعوا کردنم نبود.اولین بار بود که از این غلط ها میکردم و تا این ساعت بیرون بودم.بعد از بوسیدن جفتشان به اتاقم رفتم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-آخه محسن جون من فردا مدرسه دارم صبح
-ساعت چند میری؟
-هشت
-مدرست کجاست؟
سر فلکه
-یجور گفتی فکر کردم کجاست،هفت اینجا باش پس
-چشم
-خداحافظ بچه
بعد از قطع کردن با ناله به گوشی زل زدم.کدام بدبختی مثل من بود.دندان خراب یک دردسر بود و درست کردنش هزار دردسر.
شام خوردیم و جریان نوبت فردا را به مامان،بابا گفتم که بابا گفت:فردا مدرسه نرو ولش کن
-نمیشه حتما باید برم 
-خود دانی
با قیافه ای پکر به اتاقم برگشتم و سعی کردم بخوابم تا فردا به مرگ خاموش نروم.
جلوی در کلینیک بودم،خواستم در را باز کنم که دیدم بسته است.با محسن جون تماس گرفتم:چیه بچه؟
-محسن جون کلینیک بسته اس
-در بزن آترابان داخله
-کی؟
-پسرم،دکتر معالجت
-باشه ای گفتم و قطع کردم.تازه فهمیدم،پس پسر و پدر هستند.اسمش را چه گفت؟چقدر سخت اصلا به زبان نمیآید.در زدم،در باز شد و داخل رفتم که با یک اخم اول صبحی جلویم ظاهر شد.نگاه از او گرفتم و نگاهی به دور و اطراف انداختم حیرت زده برگشتم و دوباره پسر محسن جون را نگاه کردم که لطف کرد و زبانش را تکان داد:انتظار نداری که این ساعت صبح کسی جز تو بیاد دندونپزشکی،حتی پرسنل 
و بد نگاهم کرد که فهمیدم به خاطر من این ساعت آمده و شاکی است.سرم را پایین انداختم و حرفی نزدم.بی حرف به طرف اتاق رفت.من هم پشت سرش رفتم.تنها بودنم خوف وحشتناکی را در دلم به راه انداخته بود و معدهام اسید ترشح می کرد،خدا من را بکشد که با این سن از دندانپزشکی می ترسم.روی یونیت نشستم و چشمانم را بستم.هنوز چند لحظه نگذشته بود که خودش دهانم را باز کرد و در صدم ثانیه آمپول را زد.با دهان باز و چشمان گشاد شده زل زل نگاهش می کردم و او با پیروزی نگاهم را جواب می داد و آپول را را تزریق می کرد.سعی کردم آرام باشم و به این فکر نکنم که سالم خواهم ماند یا نه.

دهانم دیگر داشت میلرزید و نمی توانستم باز نگه دارم،می دانستم کارش را سخت می کنم با این کار ولی نمی شد با این فک کوچک دیگر نمی توانستم.سرش را بلند کرد و مثل شکارچی ها نگاهم کرد و بعد از بین وسایلش یک چیز فلزی برداشت.با دو انگشت لبانم را گرفت و آن را لای دو فکم گذاشت.حس کردم الان دهانم از دو قسمت نصف می شود.با نگاهی که کاملا برق می زد نگاهم کرد و دوباره کارش را ادامه داد.بعد از نیم ساعت که کارش تمام و خواست آن دهان باز کن را بردارد نمی دانم چه کار کرد که لبم را پاره کرد و خون آورد.نگاهش کردم و دیدم که دوباره با چشمان براق شده اش زل زده به لبم و یک تلافی کردم خاصی در چشمانش است.سرم را پایین انداختم و دستمالی برداشتم و روی لبم گذاشتم.او که نمی دانست من از قصد این ساعت نیامدهام،ولی میدانست میخواهم بروم مدرسه و اثر بی حسی به اندازه کافی برایم مشکل است چه برسد به این کارهایش.با سر پایین افتاده پول را از کیفم در آوردم و بی حرف روی میز گذاشتم و با دهان داغان شده به زحمت ممنون را زمزمه کردم و رفتم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در مسیر مدرسه تصمیم گرفتم یک چسب زخم خرج لبم کنم تا برای هشت ساعت کلاس امروز دیوانه ام نکند.داخل داروخانه شدم و چسب خواستم،مرد پشت پیشخوان نگاهی به دستمال غرق خون روی لبم انداخت و گفت:بزار زخمتو ببینم 
دستمال را کمی فاصله دادم که با نگرانی گفت:این بخیه می خواد دختر
حیران و درمانده نگاهش کردم و گفتم:مطمئنید؟آخه باید برم مدرسه
-بیا این پشت ببینم چیکار می تونم بکنم
به پشت پیشخوان رفتم که به چهارپایه اشاره کرد و رفت سمت قفسه ها.برگشت و جلویم خم شد:چسب بخیه میزنم برات ولی اصلا نذار خیس بشه،نوشیدنی هم با نی بخور
-دستتون درد نکنه،خیلی بهم لطف کردید
لبخندی به رویم زد و گفت:برو تا مدرست دیر نشده
هر چه اصرار کردم پولی هم نگرفت و من را با یک شکلات به راه انداخت.به مدرسه که رفتم و همه از لبم پرسیدند،گفتم اتفاقی بوده و به فکرم افتاد مامان،بابا را چگونه قانع کنم.بعد از ظهر که جنازه ام به خانه رسید در حال قانع کردن مامان،بابا چرت می زدم و این بیشتر عصبی شان می کرد.بالاخره با کمی توجه به حال زارم رهایم کردند.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از خواب که بیدار شدم،شروع کردم به چک کردن پیام هایم.از محسن جون هم پیامی داشتم:دندونت چطوره بچه؟
-خوبم ممنون
-دوباره فردا صبح بیا
با فکر کردن به زخم لبم و اینکه با آن گونه دهان باز کردن حتما چند متر بیشتر پاره می شود،تایپ کردم:فردا نمی تونم 
-چرا؟
-دو هفته نمی تونم بیام
-چرا بچه؟درست بگو ببینم چته؟
-لبم پاره شده
-خب؟
خب،چسب بخیه زدم،نمی تونم دهنمو اون قدر باز کنم 
چند لحظه بعد زنگ زد:چیکار کردی با خودت؟
-چیز مهمی نیست اتفاق بود
-مثل این که نمیخوای جواب بدی
سکوت کردم که دوباره ادامه داد:باشه اشکال نداره ولی هر وقت خوب شد بهم بگو 
-چشم
-قربون چشم گفتناش
قهقهه ام به هوا رفت و خداحافظی کردم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روز بعد که داشتم با هما به مدرسه می رفتم یک شاخه گل خریدم تا به مردی که در داروخانه بود بدهم.در حال صحبت با هما بودم و گل را در دستم تاب می دادم که چشمم به پسر نفهم محسن جون افتاد،با حیرت به لبم نگاه می کرد مثل این که خودش هم از شاهکارش شگفت زده شده بود.بدون این که حتی سرم را برایش تکان دهم بی تفاوت رویم را برگرداندم و به حرف زدن با هما از سر گرفتم.داخل داروخانه رفتم و گل را با لبخند جلوی مرد گرفتم،به قیافه اش می خورد همسن محسن جون باشد و مثل او مهربان.با خوشحالی که در صورتش پدیدار بود گل را گرفت و آنقدر مهربان نگاهم کرد که دلم پر از خوشی شد.
-قربون دستت دخترم،چرا زحمت کشیدی باباجان
-من زحمت دادم بهتون این که چیزی نیست
چپ چپ نگاهم کرد و گفت:انقدر تعارف نکن
با خنده چشمی گفتم و خداحافظی کردم.بیرون که آمدم هما با نگاهی به چهره غرق در رضایتم گفت:چقدر تو بیکاری
لپش را کشیدم و گفتم:بیا بریم،غر نزن

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مامان رفته بود کرج خانه مادربزرگم و من باز در خانه تنها بودم.بابا هم که سرکار بود و ده شب شیفت کارخانه به پایان می رسید،بعضی روزها در ماه فقط برای ناهار می آمد.لبم بهتر شده بود و کمتر می سوخت و دو روز دیگر می توانستم چسب بخیه را باز کنم.از طرفی فردا نوبت دندانپزشکی داشتم و نمی دانستم با چه کسی بروم.معمولا همه جا تنها می رفتم یعنی وقتی چیزی احتیاج داشتم به کسی رو نمی انداختم و تنها می رفتم می خریدم ولی دندانپزشکی خط قرمزم بود.در همین افکار بودم که در خانه را زدند.آهی کشیدم و بلند شدم:کیه؟
-باز کن
ساره بود.در را باز کردم،بغلم کرد و بلندم کرد و جیغ زد.عادتش بود؛در واقع عادت او و مانا که یادم نمی آید از چه سنی با هم دوست بودیم،خانه هایمان هم در یک کوچه بود.
داخل رفتیم و او طبق عادت دیرینه اش به سراغ آشپزخانه رفت و شروع کرد به گشتن
-دیدم مامانت رفت،زود پریدم اومدم
-مگه وقتی هست نمی تونی بیای؟
-نه دیگه وقتی هست نمی تونم اینطوری خودم شخصا دخل خوراکی های خونتونو بیارم
لبخندی زدم و فکر کردم چند هزار بار تاحالا اقدام به لاغری و رژیم گرفتن کرده،در واقع تمام دکتر های تغذیه تهران را رفته بود.
-فردا باهام میای دندونپزشکی؟آخه تنها سختمه 
برگشت و با چشمان گشاد شده به طرز مسخره ای نگاهم کرد:پرسیدن داره؟تو بری پیش اون دکتر جیگر من نیام؟
خندیدم و در دل گفتم:جیگر؟!هیولایی است برای خودش؛واقعا مشکل داشت با من؟من که کار بدی نکردم این بلا را سر لبم آورد،از پزشک مملکت با آن دبدبه و کبکبه به دور بود.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با ساره از پله ها آرام آرام بالا می رفتیم.همیشه وقتی فک من و ساره گرم می شد دیگر از تمام دنیا و اطرافمان غافل می شدیم.ساره پرسید:راستی تولد سوگند خوش گذشت؟
-نمی دونی چه بلایی سرم اومد،رفتم دیدم پارتیه
-چی میگی؟یعنی تو رفتی پارتی؟
-من که نمی دونستم اینطوریه،فکر می کردم فقط چنتا پسر تو جمع هست،دور هم میشینیم یکی دو ساعت بعد تموم میشه 
-لعنتی چرا بدون من تجربش کردی؟
-اون وسط زنگ می زدم ساره بیا با هم بریم تجربه کسب کنیم؟داشتم سکته می کردم همش توهم می زدم الانه که مامورا بریزن اونجا
-یعنی انقدر بد بود؟
-اره بابا دو شب بود رسیدم خونه
-به به
اول فکر کردم ساره این جمله را گفت ولی صدا مردانه بود.من و ساره حیران به عقب برگشتیم و در بدبختانه ترین حالت محسن جون را همراه آترابان دیدم.هر چه فکر کردم دیدم امکان نداشت تازه رسیده باشند چون چندین پله را بالا آمده بودیم و این یعنی هر چه گفته ام را دور هم گوش داده ایم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرم را پایین انداختم و چشمانم را محکم بستم،درست است که پارتی رفتن این روز ها مسئله ای نبود ولی من داشتم آب می شدم چرا که اصلا مال این غلط های اضافه نبودم.محسن جون با خنده دست انداخت دوره شانه ام و من را با خود همراه کرد،بیشتر آب شدم با این کارش
-بیا بریم ببینم دیگه کجاها رفتی بچه
تا اتاق آترابان من را همانطور بغل کرده برد و صدای خنده ریزش را زیر گوشم به خوبی می شنیدم؛دیگر حتی سرم بلند نکردم تا نگاه های متعجب همه را ببینم.ناگهان ایستاد و گفت:بمون ببینم لبت چیشده؟
آرام جواب دادم:چیزی نیست
نگاهم کرد و چیزی نگفت و من چقدر ممنونش بودم
داخل اتاق آترابان که شدیم پسری پشت میزش بود که روی صندلی اش لم داده بود و پاهایش را روی میز دراز کرده بود.محسن جون گفت:بیا آبان ببین کی اینجاست
متعجب مانده بودم که پسر بلند شد و به سمت ما آمد.زل زل نگاهم می کرد،در چهره اش یک مارموزی و نمک خاصی بود.لبخندی زد و دندان های بسیار زیبایش را به رخ کشید.خیلی غیر منتظره لپم را کشید و گفت:جونم چه نازی تو
به طور کاملا وزغ زده ای مانده بودم،محسن جون با دیدن حالتم آنچنان بلند خندید که در جایم پریدم.رو به پسری که آبان نام داشت کرد و گفت:دیدی گفتم چقدر ملوسه و دوباره من را نگاه کرد و گفت:نگاش کن تروخدا

و خم شد و محکم پیشانیم را بوسید:آخیش،چسبید
آنقدر حیران بودم که اصلا نمی توانستم حرف بزنم،نکند من را دست انداخته بودند؟بابا تاحالا اینگونه با من صمیمی نبوده. اصلا اگر خانواده ام می فهمیدند که اینجا چه خبر است چه فکری می کردند؟
محسن جون بالاخره توضیح داد:آبان پسر کوچیکمه،من همین دوتا پسر رو دارم،آبان اخلاقش شبیه منه واسه همین از تو براش گفتم بچه
بالاخره ساره و آترابان داخل شدند.از قیافه ساره مشخص بود موفق نشده آترابان را به دام اندازد.آترابان با قیافه جدی و کاملا نچسبی گفت:میخوام به کارم برسم
چند لحظه بعد نگاهی به اطراف انداخت و گفت:همتون بیرون باشید
هر سه با قیافه کاملا ناراضی بیرون رفتند.و وای که خدا این بار به من رحم کند و این گورخر کاری به کارم نداشته باشد.بی حرف روی یونیت جا گرفتم و بالا سرم آمد.نگاهی به لبم انداخت و دستش را به طرفش آورد.اول فکر کردم قصدش نگاه کردن به دندان هایم است ولی آرام شروع کرد به کندن چسب؛حرفی نزدم یعنی جراتش را نداشتم.چسب را که کند انگشت اشاره اش را رو لبم کشید بعد خیلی آرام تکرارش کرد،رفت و برگشت.کاملا هم با جدیت نگاهش می کرد.دیگر نتوانستم ساکت بمانم به خودم آمدم و لبم را داخل دهانم کشیدم،چند لحظه همان گونه ماند بعد بی حرف کارش را شروع کرد و یک دندان سطحی برایم پر کرد.در تمام طول کار چشمانم را بستم و اصلا باز نکردم.به محض این که کارش تمام شد حتی نماندم تشکر کنم و بیرون رفتم.سریع به سمت منشی ها رفتم و حساب کردم.برگشتم و دست ساره را گرفتم تا محسن جون سر نرسیده برویم،امروز به اندازه کافی این خانواده با من ور رفته بودند،هر چند بی منظور.
بیرون که رفتیم نفس نفس می زدیم.ساره گفت:این همه این مرد نازنین تو رو ناز میده چرا اینطوری می کنی
سری تکان دادم و گفتم:بیا میگم بهت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با عجله از پله های کلینیک بالا رفتم؛دیر کرده بودم آن هم خیلی زیاد.باز هم مثل همیشه ولوله بود.منشی ها با دیدنم لبخند زدند،دیگر من را سوگلی محسن جون می شناختند.طوری شده بود که بیشتری ها فکر می کردند دخترش هستم.در زدم و داخل اتاق آترابان شدم.کاملا جدی نگاهی به من بعد به ساعت انداخت.شرمنده گفتم:معذرت می خوام،تو مدرسه کار واجب پیش اومد
بی حرف نگاهی به مانتو مدرسه ام انداخت و بعد از چند لحظه چشمانش را روی هم فشرد و گفت:برو بشین
کار دندانم که تمام شد گفت:بابا تو اتاق خودش منتظرته،مثل این که کارت داشت
-باشه ممنون
حرفی نزد و رو برگرداند و من حس کردم خیلی کلافه است.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به اتاق محسن جون رفتم.پیشانیم را بوسید؛روی مبل نشاندم و دستم را گرفت و شروع به نوازش کرد،با نگاهی عمیق حالم را پرسید.با لبخند گفتم:خیلی خوبم،شما خوبین؟
-خوبم بچه،ببینم تو رشتت چیه؟
-ریاضی
-اوه،بگو ببینم قراره چه گلی به سرمون بزنی مهندس؟!
خندیدم:دوست ندارم رشتمو،اتفاقی شد
-پس چی دوست داری؟
-بیخیال
-تو از اون دهن چفت و بست دارای اعصاب خورد کنی
لبخند عمیقی زدم.نفس عمیقی کشید و گفت:می خوام ازت یه سوال خصوصی بپرسم،میشه؟
گیج گفتم:بفرمایین؟
-دوست داری عروس بشی؟میدونم هنوز وقتش نیست ولی مثل این که یکی دلش گیرته
آدم اجتماعی بودم ولی دختر کاملا کم رویی بودم مخصوصا در این جور شرایط.مثلا اگر در خانواده به من می گفتند دختر دم بخت خیلی معذب می شدم.کاش یکی به محسن جون می گفت من آدم این جور صحبت ها نیستم.
محسن جون ساکت و صامت منتظر جوابم بود.فقط یک ندا به خدایم انداختم و دمش گرم که به راهم انداخت.
-محسن جون حالا حالا ها وقتم نیست ولی دختر خوب و خانم آشنا دارم می تونم معرفی کنم
-حتی نمی خوای بدونی کی منو فرستاده؟
سکوت کرده نگاهش کردم 
-آترابان،آترابان گیر کرده روت
چشم بستم و سر پایین انداختم
-سرتو بگیر بالا انتخاب با توئه اما حقشه دلیلت رو بهش بگی 
دستم را بوسید و بلند شد.قبل از خارج شدنش گفت:این که هیج،آسمونم زمین بیاد تو دختر منی فراموش نکن
هنوز در شرمندگی از محسن جون به سر می بردم که آترابان داخل شد.کاش خدا این بار هم حرفی در کله ام می چپاند.به میز محسن جون تکیه داد و زل زد به زمین و گفت:جوابت چیه؟
-دوست ندارم الان ازدواج کنم
سرش را بالا آورد و این بار به من زل زد:خب کی دوست داری؟
چرا انقدر سخت بود،خب من چه می گفتم وقتی مال این غلط ها نبودم.
-من نمی دونم چی بگم
-کسی تو زندگیته؟
-نه
-به کس خاصی علاقه داری؟
-نه
-دیگه نمی خواد چیزی بگی،از این به بعد منو تو زندگیت جدی بگیر 
و رفت.به همین سادگی،بریده شده و دوخته شده تنم کرد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نمی دانستم با چه رویی به کلینیک بروم.هنوز چندین دندان خراب دیگر داشتم و نمی توانستم بپیچانم و نروم.در مورد آترابان هم به کسی چیزی نگفتم و شانس آوردم آن دفعه تنها رفتم.به مامان که عمرا می گفتم،به دوستانم هم نمی گفتم بهتر بود چون سرانجامی در کار نبود.اصلا آن همه دکتر آن جا بود چرا باید دکتر من می شد آترابان.هوفی کشیدم از دست خودم.واقعا چه کسی به آترابان نه می گفت؟مطمئنا اگر به هر کدام از دوستانم این پیشنهاد داده می شد دیگر از ابرها پایین نمی آمدند ولی من نرمال نبودم انگار.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با استرس از پله های کلینیک آرام آرام بالا رفتم.محسن جون دیشب پیام داده بود قبل از مدرسه بروم و من از عمق وجودم دعا می کردم مثل آن دفعه آترابان تنها نباشد ولی من هیچ وقت این قدر خوش اقبال نبودم چرا که وقتی در زدم آترابان در را باز کرد و با کلینیک خالی مواجه شدم.سلام کردم و یک راست به طرف اتاقش رفتم.کوله ام را روی صندلی گذاشتم و روی یونیت جا گرفتم،آترابان که این حرکاتم را دید بی حرف و با اخم شروع به کار کرد.کارش که تمام شد بلند شدم تا هر چه زودتر بروم ولی باز هم ایمان آوردم آن قدر خوش اقبال نیستم.
-مانتوت خیلی کوتاهه
چشمانم را بستم و دهانم را باز کردم تا بتوانم مثل آدم حرف بزنم
-وقتی گفتم الان ازدواج نه یعنی هیچ رابطه ای نمی خوام،فکر نکنید وقتی میگم ازدواج نه یعنی هر چیزی به غیر از ازدواج و قبول می کنم
بلافاصله بعد از سخنرانیم بیرون رفتم.در راه مدرسه آقای دکتر داروخانه را دیدم،سلام کردم و خوشحال از این که توانستم حرفم را به آترابان بزنم با لبخندی عمیق برایش خواندم:طلوع را در چهره ات بینم و مسرور شوم
طالع دل را در خنده ات بینم و مدهوش شوم
خندید،ورپریده ای به نافم بست و شکلاتی برایم پرتاب کرد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مثل مرغ انگشتانم را تا جایی که می شد از هم فاصله دادم و با لذت به نتیجه کارم نگاه کردم،ناخن بدون لاک از غیر قابل تحمل ترین های زندگی ام بود؛مهم نبود چه رنگی،فقط لاک باشد.مامان هنوز از کرج نیامده بود.مادربزرگم تنها زندگی می کرد و راضی هم نمی شد پیش ما بیاید؛مامان در ماه چند روز پیش او می رفت،من هم که اگر مدرسه نداشتم نصف ماه را آنجا بودم.لعنتی عاشق آن هیکل گرد و نازش بودم.تنها دخترش مامان بود البته یک دایی هم داشتم که در کانادا زندگی می کرد و اصلا ایران نمی آمد که من نه دلیل رفتنش را می دانستم و نه سر نزدنش ولی با او در ارتباط بودم و خیلی هم دوستش داشتم.
ساره زنگ زد و گفت:امشب بریم خونه مانا؟
-بریم
-نمی خوای اجازه بگیری؟
-مامانم هنوز نیومده
-اوه پس بگو چرا نفست از جای گرم بلند میشه
-اره الان تو داری با یه آدم کاملا آزاد صحبت می کنی
-نکشیمون آزاد،بپوش بیا بیرون
بلند شدم و مانتویم را پوشیدم و جیب بزرگش را پر کردم از مسواک،کرم،نخ دندان،دهان شوی،شارژر.به آشپزخانه رفتم و یک پلاستیک چیپس و پفک و تخمه برداشتم و بیرون زدم.ساره با یک تیپ آماده خواب و مانتو اُور سایزی منتظرم بود.همیشه همین بودیم،شب هایی که می خواستیم خانه یکدیگر بمانیم با تیپ های کاملا خوشگل آن چند ثانیه فاصله میان خانه ها را طی می کردیم.گاهی من و ساره از پنجره با یگدیکر تا صبح حرف می زدیم که همسایه ها دیگر کفرشان در می آمد.دمپایی های نیکتای بابا را پوشیدم و راه افتادیم.نگاه ساره از پلاستیک خوراکی ها جدا نمی شد.مثل همیشه گفت:پایه ای بپیچونیم؟
هر دفعه در مسیر خانه مانا همین را می گفت.انگار که اجازه بیرون رفتن نداشتیم و دنبال راهی برای زیرآبی رفتنیم.البته محدودیت زمان داشتیم در بیرون رفتن ولی تا حد زیادی آزاد بودیم.همیشه فانتزی من و ساره این بود که مثل قدیمی ها معشوق هایی داشته باشیم که یواشکی به دیدنمان بیایند و به قول ساره با پیچاندن به دیدنشان برویم اما فقط یک فانتزی بود با اینکه خیلی موقعیت برای این کار ها داشتیم و خیلی وقت ها در خانه تنها بودیم اما آدم این حرف ها نبودیم.خانواده هایمان فقط برای با یکدیگر خوش بودن آزادمان می گذاشتند،واژه پسر برایشان تعریف شده نبود.به مادر مانا سلام دادیم و راهی اتاقش شدیم.به بابا،مامان پیام دادم که امشب در خانه مانا فرش شده ایم و بعد به خوراکی ها حمله کردیم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

باد های معده مان را نوبتی خالی می کردیم و هار هار می خندیدیم؛مانا یک قطاری اش را زد که دیگر نفسم بالا نیامد.در تلاش برای آزاد کردن خنده گیر کرده در گلویم بودم تا بتوانم نفس بکشم که گوشی ام زنگ خورد،جواب دادم اما هنوز نفسم بالا نیامده بود و خدا مانا را لعنت کند.بالاخره خنده کذایی بالا آمد و تبدیل به صدای ناهنجاری شد.
-همیشه به خنده
با شنیدن صدای آترابان مثل چوب صاف شدم،انگار که من را می بیند.
-سلام
-سلام
حرفی نزدم که بعد از چند لحظه گفت:خوبی؟
دو تا گوش در حلقم بود و نمی توانستم نفس بکشم،کنارشان زدم و گفتم:ممنون،کاری داشتین؟
-نه
واقعا که چی؟پس چرا زنگ زده بود؟!
باز هم لال ماندم تا گفت:می خوام ببینمت
-چیزی شده؟
-نه،فردا میای کافه بغل مدرسه ات؟
این مدرسه من را از کجا بلد بود؟خب قطعا من که نمی توانستم بگویم نه چون آن لحظه دلیل مودبانه ای به ذهنم نمی رسید.
-باشه بعد از مدرسه میام
شب بخیری گفت و قطع کرد.درک نمی کردم این رفتار ها را امیدوار بودم زودتر این جریان مسخره تمام شود.سری تکان دادم و شروع کردم به قانع کردن آن دو فضول.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امروز قرار بود بعد از مدرسه با بچه ها به صورت گله ای برویم ناهار.با زحمت آن گله گرسنه را راضی کردم منتظرم بمانند تا آترابان را ببینم و بعد راهی رستوران محبوبمان شویم.بیشتر برای این راضی شدند که آترابان آن ها را بیرون کافه ببیند و بتوانند مخش را بزنند؛پسر پورشه سوار منطقه کراش همه شان بود.خب من هم بند را آب ندادم و چیزی در مورد آن خواستگاری مسخره نگفتم.شلوار لی گت دارم را پوشیده بودم که رنگش آبی تیره بود و کتونی های صورتی روشن و یک تل پارچه ای که دقیقا رنگ کتونی هایم بود زده بودم.دستبند های صورتی و سرمه ایم را که نام خدا را داشت بوسیدم و منتظر خوردن زنگ شدم.بچه ها در حال مالیدن بودند.شبنم با چشمان باریک شده نگاهم کرد و گفت:بیشعور چرا انقدر این مانتو بی صاحاب بهت میاد،من لباس بیرون پوشیدم ولی باز تو بهتری
حیران گفتم:گمشو بابا انقدر فکرای احمقانه کردی از صبح چشمات رو منه داری میترسونیم
ملیحه هین ریمل زدن با قیافه ناجور شده گفت:راست میگه این مانتو یه چیز داره که انقدر بهت میاد
هما گفت:انقدر که کوتاهه و پارچش لَخته
دنیا گفت:مانتو منم همین پارچه و مدله ولی نمی دونم چرا به این عوضی انقدر میاد
شیما گفت:گودی کمرشم کامل نشون میده مخصوصا قسمت پهلوش
ملحیه لبش را گزید و سر تکان داد:باسن باسن،اونو بگو
و بعد همگی تایید کردند.هنگ کرده بودم و فقط دهانم باز مانده بود؛یعنی این همه حرف در دلشان بود؟بلند خندیدم و گفتم:حالتون خوب نیست بابا
زنگ به صدا در آمد و ریختیم بیرون.مدرسه ما غیر دولتی بود و فرم مشخصی نداشتیم.من هم یک پارچه ساده سورمه ای از جنس لطیفی که نیاز به اوتو ندارد را انتخاب کرده بودم و به دلیل راحت بودن و نبودن محدودیت کوتاه و اندامی دوخته بودمش.جلوی مدرسه بودیم که گوشی ام زنگ خورد،مامان بود.شروع به حرف زدن کردم و برنامه ناهار و کارهایم را برایش توضیح می دادم که ملیحه خیلی محکم کوبید روی باسنم.آنچنان صدای بدی داد که همه برگشتند و نگاهمان کردند و من از دردش تا فیها خالدونم سوخت.برگشتم تا به ملیحه بتوپم که آترابان را دیدم.مامان پشت سر هم الو الو می گفت.سوزش پشتم،نگاه آترابان،صدای مامان،خنده بچه ها همه و همه در سرم یورتمه می رفت.نفسی گرفتم و به مامان گفتم:بعدا بهت زنگ می زنم
قطع کردم و به طرف آترابان رفتم و ملیحه را که می گفت غلط کردم پشت سر گذاشتم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...