رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
yeki

اولین تابش خورشید yeki lکاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

پارت بیست و چهارم 

تلفن خاموش آلند اذیتش می‌کند. با پایش روی زمین ضرب گرفته است. پرواز تاخیر دارد و گویا قرار است، دیرتر به مقصد و معشوقش برسد. باخت در مزایده به اندازه کافی حالش را خراب کرده بود و الان تاخیر پرواز و تلفن خاموش آلند حال بدش را تکمیل می‌کنند.
دوباره شماره آلند را می‌گیرد. صدای ضبط شده‌ای که گواه بر خاموش بودن دستگاه می‌دهد، کلافه تر و اذیتش می‌کند.
نمی‌داند چرا ولی شماره خانوم شهابی، همان منشی حواس پرت مو قهوه‌ای را می‌گیرد، شاید مهرشید خبری از همسرش داشته باشد.
صدای خواب آلود مهرشید که در گوشش می‌پیچد تازه متوجه زمان می‌شود.
لب می‌گزد و به خود ناسزا می‌گوید.
- سلام خانوم شهابی! برومند هستم. 
مهرشید با شنیدن نام مهندس به ناگاه از جای میپرد. ترسیده نفس نیمه عمیقی می‌کشد؛ انگار فراموش کرده است تا جواب بدهد .
- خانوم شهابی... تلفن دستتون هست؟
- ب..بله! سلام. مش.. مشکلی پیش اومده!؟
لبخند روی صورت بارمان نقش می‌بندد. حال چه بگوید؟
- عذر میخوام دیر وقت مزاحم شدم. هر چی به آلند زنگ می‌زنم جواب نمیده؛ خبری ازش ندارید؟
مهرشید کش و قوسی به تنش می‌دهد. در دل غر می‌زند : زن من که نیست، خبرش رو داری از من می‌گیری... ساعت سه صبح نباید هم بیدار باشه.
- نه مهندس. خبری ازشون ندارم اتفاقی افتاده؟
- نه ! من فردا می‌رسم.
مهرشید باز در دل می‌غرد: خب به من چه! فدای سرم که می‌آی.
رنگ بارمان عوض می‌شود. واقعا این دخترک مو قهوه ای روانی است.
با لحنی که سعی دارد حرص و خنده‌اش را  مخفی کند می‌گوید: و به احتمال زیاد میام شرکت!
ضربان قلب مهرشید می‌ایستد. در بهت است که آیا جمله آخر را بلند ادا کرده است؟ شواهد که این گونه می‌گویند.
قبل از اینکه بخواد فرصتی برای سخن گفتن بیابد، بارمان کوتاه خداحافظی کرده و تلفن قطع می‌شود. 

 

ویرایش شده توسط Fatima..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و پنچم 

موهای مواجش را محکم چنگ می‌زند، از روی تخت بلند می‌شود.
دیبا را که زیر تخت خواب لست فراموش می‌کند و با شدت روی او می‌افتد. صدای داد دیبا تا آسمان هفتم هم می‌رود.
مهرشید ترسیده بلند می‌شود و دیبا نالان کمرش را گرفته است.
- چه مرگته روانی ؟!
مهرشید خنده اش را به سختی کنترل می‌کند.
- وای دیبا سوتی دادم خفن...
ریبا در حالی که روی تشک زیر تخت دراز می‌کشد، خمیازه ایی می‌کشد و می‌گوید : عادیه عزیزم! همیشه سوتی میدی.
قبل از اینکه صدای جیغ مهرشید بلند شود دیبا اشاره می‌کند همگی خواب هستند.
مهرشید خودش را روی تخت می‌اندازد. چهره بارمان جلوی صورتش نقش می‌بندد .
موهای کوتاه قهوه‌ای رنگ، چشم‌های تیله‌ای رنگ. بینی استخوانی که به صورتش می‌آمد و لبای قلوه‌ای. همگی با هم ترکیب فوق العاده خاصی رو ساخته بودن!
لبخندش با یاد آوری آلندخانوم دکتر جذاب، روی صورتش می‌ماسد، همسر مهندس برومند!
از خود میپرسد از کی عاشقش شده است. قبل از آلند!
نفسش را با صدا بیرون می‌دهد و سعی می‌کند بدون فکر کردن به آن دو بخوابد.
***
با تابش نور خورشید بر روی صورتش، چشم‌هایش را روی هم فشار می‌دهد و ساعدش را روی پیشانی می‌گذارد.
با صدای ساعت که بی وقفه در حال زنگ زدن بود بلند می‌شود؛ خمیازه‌ای بلند می‌کشد و موهای بلوطی رنگش را که شاهکار دست آرایشگر بود از صورتش کنار می‌زند .
کش و قوسی و به بدنش میدهد و سعی می‌کند کم کم موقعیتش را درک کند، از حواس پرتی‌اش خنده‌اش می‌گیرد.
تلفنش را از روی پاتختی بر می‌دارد و روشنش می‌کند.
چندین تماس بی پاسخ از بارمان! بدون تامل شماره‌اش را می‌گیرد ولی وقتی زن گوینده خبر می‌دهد تلفن خاموش است خنده‌اش می‌گیرد، عجب خاله بازی راه انداخته‌اند!
از اتاق خارج می‌شود. با ورودش به حال عکس خودش و بارمان در شب عروسی اش به او چشمک می‌زند.
چقدر دلش برای همسر عزیزش تنگ است.
پس خوردن صبحونه، حاضر می‌شود باید نبود دیروزش را در بیمارستان امروز جبران کند.
سوار ماشینش می‌شود و از خانه خارج!
پشت چراغ قرمز نگاهش به آیینه می‌افتد. چهره‌اش خسته بود و زاری از تک تک اعضای صورتش هویدا. رژ لب زرشکی رنگش را بر می‌دارد و روی لب‌های صورتی رنگش می‌زند.
با صدای بوق بلند ماشین عقبی پایش را روی گاز می‌گذارد و ...
صدای مهیب برخورد دو ماشین بهم، همگی را شکه می‌کنند.
آئودی مشکی رنگ و آزرای سفید باهم برخورد کرده بودند؛ مردم بین ماشین‌ها جمع می‌شوند. 

 

ویرایش شده توسط Fatima..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و ششم 

آلند ... سر زخمی و خون آلودش را روی فرمون گذاشته است. 

پرستار تازه کار هول کرده است. زن جوان و زیبا را با سر و صورت خونی آورده اند. کیف مارک گران قیمتش را زیر و رو می‌کند؛ با دیدن تلفن همراه با دستان لرزانش سریع آن را بر می‌دارد، رمز ندارد! خوشحال وارد لیست مخاطبین می‌شود.
آخرین تماس با نام ( barman ) سیو شده است.
تماس می‌گیرد؛ یک بار، دوبار، سه بار. فایده ندارد؛ برنمی‌دارد!
به سمت اطلاعات می‌رود، دکتر را می‌بیند.
- زنگ زدم کسی جواب نمی‌ده!
دکتر در حالی که به سمت اتاق می‌رود می‌گوید:

- کیفش رو خالی کن. یه نشونی! آدرسی! شماره‌ای. به یکی دیگه زنگ بزن، احتیاج به عمل داره. خیلی فوری!
پرستار کیف آلند را که خالی می‌کند. کارتی نظرش را جلب می‌کند.
کارت را با سریع بر می‌دارد و به سوی دکتر پرواز می‌کند .
- آقای دکتر ... آقای دکتر .
دکتر، به پرستار سراسیمه لبخندی می‌زند.
- چی شده؟
- دکتر! این رو تو کیفش پیدا کردم. اسمش... آلند! آلند.
دکتر کارت را نگاه می‌کند.
- آره مثل اینکه خودش هم پزشک هست! به یکی دیگه از شماره‌های گوشیش زنگ بزن. مادر، پدر . همسری . هر چه سریع تر!
شماره بعدی با اسم ( mehrshid ) سیو شده است.
با آن شماره تماس می‌گیرد .
نفس عمیقی می‌کشد؛ ترسیده است.
صدای مهرشید در گوشش می‌پیچد.
- سلام خانوم دکتر! حالتون چطوره؟
سعی می‌کند مصلت و خونسرد باشد.
- سلام! من از بیمارستان (...) تماس می‌گیرم.
صدای جیغ مهرشید گوشش را آزار می‌دهد.
- چی؟ از بیمارستان؟ چه اتفاقی افتاده؟ حال آلند خوبه؟
- متاسفانه تصادف کردند، شما از بستگانشون هستید؟
مهرشید هل کرده است.
- بله! بله!
- هرچه سریع‌تر تشریف بیارید بیمارستان.
مهرشید نمی‌فهمد چیکار می‌کند. با سرعت نور لباس هایش را عوض می کند، بی توجه به مادر و دیبا که نگران و مسلسل وار سوال می‌پرسند می‌گوید حال آلند بد است!
دقایقی بعد در راه‌روی بیمارستان فریاد زنان دنبال آلند می‌گردد. آلند رغیب که نه... معشوقه عشقش!
***
بارمان خسته، با اخمی که چهره‌اش را پوشانده است؛ چمدانش را می‌کشد و آن را روی پاگرد پله می‌گذارد.
شماره منشی مو قهوه‌ای‌اش برای بار هزارم روشن و خاموش می‌شود.
اخمش کمی غلیظ تر می‌شود، اصلا حوصله او و قسم ها و بهانه ها و خرابکاری‌هایش را ندارد؛
کلید می‌اندازد و وارد خانه می‌شود، آلند حتما بیمارستان است.
بیخیال تماس گرفتن با او،  می‌رود تا دوش بگیرد و بعد سرحال دنبال آلند برود تا شام، خلوت دو نفره‌ایی داشته باشند.
از حمام که خارج می‌شود ؛ زنگ در نواخته می‌شود. فرد آن طرف در دستش را روی گذاشته و بیخیال هم نمی‌شد.
در را باز می‌کند و با دیدن مهرشید و بهم ریختگی‌اش متعجب نگاهش می‌کند.
- آقای برومند! آلند... خانوم دکتر بیمارستان‌اند، تصادف کردند و....
بارمان چگونه توانست خود را به بیمارستان برساند؟

 

ویرایش شده توسط Fatima..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و هفتم 

دستمال کاغذی خیس از اشکش را درون دست مچاله می‌کند.
صدای هق هق آرامش در آغوش دیبا گم می‌شود. نگاهش به بارمان می‌افتد که مثل مرده ایی متحرک روی زمین نشسته و سرش را به دیوار تکیه داده است و بدون پلک زدن به نقطه‌ای نامشخص زل زده است.
دکتر از اتاق عمل بیرون می‌آید.
بارمان سریع بلند می‌شود و به سمت دکتر می‌رود،
چشم‌هایش اشکی شده است. مهرشید هیچ وقت او را... حتی در رویا این‌گونه ندیده بود.
- چی‌شده آقای دکتر!؟
- متاسفانه رفتند کما! ایشالله هر چه سریع تر حالشون خوب بشه...
بارمان دیگر هیچ نمی‌فهمدد و با صدای جیغ مهرشید پرستاران متوجه می‌شوند، بارمان از حال رفته است.
***
صدای داد حسان کل ساختمان را فرا گرفته. بی وقفه فریاد می‌زند و خودش را به در دیوار می‌کوید.
چهار ستون خانه می‌لرزد و او  صدایش را بلندتر از قبل می‌کند.
اشک در چشم‌هایش جمع می‌شود. آلند... روی تخت بیمارستان در کما!
تلفن زنگ می‌زند، برای بار هزارم و او عصبی تر از قبل لیوان را به سمت تلویزیون پرتاب می‌کند.
صدای کیانا در خانه میپیچد .
- می‌دونم خونه‌ای! من دارم بر می‌گردم تهران! پروژه رو واگذار کردم، فردا شب می‌رسم.
فریاد می‌زند: به درک که بر می‌گردی، به درک!
روی زمین میان خورده شیشه ها می‌افتد و بی اختیار زار زار اشک می‌ریزد.
دلش شکسته است؛ عشقش روی تخت بیمارستان و از دست او هیچکاری ساخته نیست.
چهره آلند جلوی چشمش نقش می‌بندد.
 دلش براب چشم‌های درشت سبز رنگش و موهای بلند که حال بلوطی رنگ شده و آن لب‌های خوش فرم تنگ شده!
چرا آلند.. سهم او نبود، اگر آلند در کنارش بود اگر آلند مال او بود. هیچ وقت اجازه نمی‌داد حتی انگشتش زخم بردارد چه برسد
 به...

به زحمت خود را به اتاق خواب می‌رساند. روی تختش دراز می‌کشد و با زور قرص می‌خوابد.
***
صدای شیون های مونا خانوم به گوشش می‌رسد. گیج و منگ سر تکان می‌دهد و مادرش را گریان بالای سر می‌بیند.
- الهی بمیرم برات مادر! فدات اون چشم‌های خسته‌ات بشم. چه به سر آلند اومده؟ 

 @مدیر ویراستار

@.Faty.

ویرایش شده توسط Fatima..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و هشتم  

تا در ره عشق آشنای تو شدم
با صد غم و درد مبتلای تو شدم

مجنون‌وش من به حال زارم بنگر
لیلی زمانه از برای تو شدم

تابلویی که اشعار زیر روی آن هک شده بود را درون باکس قرمز رنگی قرار می‌دهد و روی اپن می‌گذارد.
لباس‌هایش را عوض می‌کند و با آرایشی ، خود را زیباتر می‌کند.
حسان جواب پیام‌ها و تماس‌هایش را نمی‌دهد .
نفسش را کلافه بیرون می‌دهد، با خود فکر می‌کند باز چه اتفاقی افتاده؟
سوار ماشین می‌شود و با سرعت غیر مجاز توی خیابان های تهران میراند.
- واقعا چرا باهاش موندی؟ این همه سال. وقتی از اول دلش یه جای دیگه گیر بود. واقعا چرا؟
خنده‌اش می‌گیرد. تلخ و بی احساس.
بیخیال دیدن حسان، به سمت بام مسیرش را عوض می.کند.
عصر دلگیری‌ست؛ روی صندلی می‌نشیند، خلوت و آرام...
چهره حسان جلوی چشمم نقش می‌بندد. دلش برای عطر و آغوشش چقدر تنگ و حسان در پی چشم‌های سبز آلند می‌چرخد.
کیانا کم زیبا و موفق نبود. مهندس درجه اولی بود و حسان به شدت غریب پسند که این همه سال دخترک را ندیده گرفت. 

***

ماشینش را در پارکینگ بیمارستان پارک می‌کند. نگاهش به تصویرش در آیینه ماشین میوفتد و به جای پوزخند، لبخندی غمگین به لبش میاید .ناراحت و به شدت آشفته، تصویر الند یک لحظه هم از جلوی چشمانش دور نمی‌شود. 

دل به دریا زده و به بیمارستان آمده است. برعکس تمام این سال‌ها در این واحه از زمان، از بارمان می‌ترسد؛ ولی نمی‌داند بارمان ببر زخمی نیست بلکه الان بی شباهت نشده به گربه بی خانمانی که در کوچه پس کوچه‌ها می‌چرخد. 

نفسش را بیرون می‌دهد. باید آلند را ببیند ولی دکتر ابهر... که دلش را ندارد. 

 @مدیر ویراستار

@.Fateme..

ویرایش شده توسط Fatima..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...