رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
yeki

اولین تابش خورشید yeki lکاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

l25t_hyyk_img_4701.png 

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.

قوانین-نوشتن-رمان

برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی به این تالار مراجعه کنید.

آموزش-نویسندگی

پیام خصوصی جهت راهنمایی شما با عنوان "تست قلم رمان...." ارسال شده است. سوالات مربوط به (اسم رمان، ژانر، خلاصه، مقدمه) رو از منتقد مربوطه بپرسید. این گفتگو توسط ایشون برای شما ارسال خواهد شد.

@N.a25

برای پیشروی هر چه صحیح تر شما براتون یک ویراستار همراه در نظر گرفتیم که پست های رمان را اصلاح خواهد کرد.

@z.farhani.

موفقیت و درخشیدن را برای شما آرزومندیم.

یا حق

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت هشتم...

 

- دلم خیلی شور می‌زنه امروز!
آلند از روی صندلی بلند می‌شود و روپوشش را صاف می‌کند و با لحن آرامش بخشش می‌گوید : بارمان ... من اینجا حالم خوبه. تو هم نگران حسان و چک ها نباش!
بارمان رو صندلی مخصوصش می‌نشیند و در حالی که سعی می‌کند به آلند استرس وارد نکند.
- نه عزیزم؛ ایشالله پیدا میشه. تا ساعت چند شیفتی؟
آلند : پنچ! نمیخواد بیای دن...
بارمان می‌پرد وسط حرفش رو و میگوید : نه ... خودم میام دنبالت!
- خانوم دکتر آلند آرام به بخش اورژانش .
آلند با صدای ... سرسری از بارمان خداحافظی می‌کند و خود را به اورژانس می‌رساند .
با دیدن سوگل به سمتش می‌رود.
-  کجاست بیمار .
-  سلام دکتر ارام . دنبال من بیاید .
پشت سر سوگل راه میوفتد و وارد اتاق مخصوص زنان می‌شود .
با دیدن بیمار ترسیده نامش را صدا می‌زند .
- مهرشید ... تو این جا چیکار میکنی ؟
با دیدن مهرشید بیهوش و مرد جوان کنارش آه از نهادش بلند می‌شود.
وضعیت حیاتی مهرشید را چک می‌کند و از آن مرد جوان میخواهد اتاق را ترک کند.
کنارش روی تخت می‌نشیند و گونه‌ی لطیفش را نوازش می‌کند و به این فکر می‌کند این دخترک چقدر دوست‌داشتنی است.
با صدای سوگل از اتاق خارج می‌شود و با دیدن مرد جوان همراه مهرشید اخم ظریفی میکند .
- لطف کنید تشریف بیارید اتاق من.

و بدون منتظر شدن جوابی از سوی او با قدم های بلند خود را به اتاقش می‌رساند و پشت میزش می‌نشیند .
مرد جوان در حالی که سرش را به زیر انداخته است، منتظر خانوم تعارف خانوم دکتر می‌شود و با شنیدن صدای بفرماید روی دم دست ترین صندلی جای می‌گیرد .
آلند به صندلی چرخانش تکیه میزند .
- خوب! شروع کنید ...
مرد جوان گیج نگاهش میکند و میگوید:

- چی‌ رو ؟
آلند پوف بلند و کلافی میکشد و برگه‌ایی سفید جلویش می‌گذارد .
- اسمتون؟
پسرک سریع می‌گوید: کیوان مرادی!
آلند با خط پیچ در پیچش یادداشت می‌کند و در حالی که با توک خودکار پیشانی‌اش را می‌خاراند از مرادی می‌پرسد: نسبت شما با این خانم چیه و از عمد اسم و فامیل مهرشید را نمی‌گوید و منتظر جواب او می‌شود.
کیوان با دیدن خط های ابی رنگ روی پیشانی الند خنده اش میگیرد که با دیدن قیافا متعجب آلند آن را میخورد و شیر می‌شود.
- همسرمه خانوم دکتر!
ابرو راست آلند بالا می‌پرد و با خود می‌اندیشد:مهرشید کی نامزد کرد که او خبر دار نشد!؟》
 بلند می‌شود و به سمت آیینه قدی اتاقش می‌رود و روبه روی آن می‌استد و با دیدن شاهکارش نیشخندی می‌زند.

 @عالیس

 

ویرایش شده توسط Fatima..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت نهم...

 

- اسم همسرتون چیه؟
کیوان ترسیده و کلافه رو زمین ضرب می‌گیرد و جواب آلند را نمی‌دهد.
آلند قدمی به سمتش می‌رود و منتظر نگاهش می‌کند .
- ام ... شیدا فکور!
آلند بلند زیر خنده می‌زند.
کیوان متعجب به او نگاه می‌کند و در حالی که سعی میکند به تود مسلط باشد میپرسد:

- مشکلی پیش اومده!؟
آلند بدون جواب دادن به کیوان از اتاق خارج می‌شود و سوگل را صدا می‌زند .
سوگل سراسیمه وارد اتاق میشود و با دیدن پیشانی خودکاری آلند لبخند محوی میزند .
- جونم!    
- این آقا بمونن تا مهرشید مرادی بهوش بیاد و توضیح بده!
کیوان بلند می‌شود و ترسیده به خانوم دکتر و پرستار نگاه می‌کند.
آلند بیخیال رفتار های هیستریک او می‌شود و با پوزخند هاکی از این دروغ شاخ دار از اتاق خارج می‌شود تا به حراست گذارش دهد.
***
مشتش را محکم بر روی دیوار می‌کوبد و بی توجه به درد طاقت فرسایش بر می‌گرداند و با تمام قوا سر بهروز داد می‌زند .
- اون داداش پفیوزت پس اونجا چه غلطی می‌کنه؟
بهروز : اقا من که یه بار گفتم.
حسان عربده بلندی می‌کشد که چهار ستون خانه به لرز در می‌آید .
- تو خفه شو! پدر جفتتون رو در می‌آورم؛ الان گمشو با این وثوقی برو دربیار اون نره خر رو!
بهروز چشم‌هایش را محکم روی هم فشار می‌دهد و هزاران هزار بار خود را به باد فحش و ناسزا می‌گیرد.
اگر به حرمت نون و نمکی که با هم خوردند نبود غیر ممکن بود این بی حرمتی ها را تحمل کند.
چشم غلیظی حاصل از حرص بسیار می‌گوید و از اتاق خارج می‌شود و بی اختیار در چوبی را به هم می‌کوبد. 
حسان روی صندلی میز کامپیوترش می‌نشیند و سرش را در دست می‌گیرد .
چشمش که به عکس آلند می افتد عصبی تر می‌شود با شتاب قاب را میاندازد و پوزخند زنان به تیکه های شیشه نگاه می‌کند .
- تو چی کار کردی با من لعنتی!؟ ازت بدم میاد.
با حس سوزش در ناحیه گلویش اخم‌هایش در هم می‌شود. سرش را روی میز می‌کوبد وزیر لب کل خاندان بارمان را به ناسزا می‌گیرد .
رژ لب زرشکی رنگش را تمدید میکند . کفش های پاشنه بلند مشکی رنگش را به پا می‌کند .
بدون نگاه کردن به خود در آینه از اتاقش خارج و به سمت اتاق حسان می‌رود . تقه آرومی به در می‌زند و بدون اجازه گرفتن وارد تاق می‌شود .
با دیدن اتاق به هم ریخته پوزخند تلخی می‌زند و بی احتیاط به سمت تخت حسان می‌رود .
کنارش می‌نشیند و دستش را روی ساعد حسان می‌گذارد.
حسان به حس سردی دستی چشمانش را نیم باز می‌کند و با دیدن کیانا لبخند بی جان و عصبی می‌زند.
- چه خبر شده باز اینجا!؟
حسان دست هایش را باز میکند و در حالی که منتظر است کیانا به آغوشش بخزد می‌گوید: نمیشه کیان ... نمی‌تونم . امروز با این دختر مهرشید قرار گذاشتم تا بهش گفتم کیم حالش بد شد.
کیانا سرش را روی بازوی حسان می‌گذارد و در حالی که موهایش را از روی صورتش کنار می‌دهد  :

- شاید لازم باشه دیگه فراموشش کنی.
آه غمگین حسان قلبش را به درد میاورد.
- دوسش دارم!
مثل برق زده ها بلند می‌شود و نگاه متعجب حسان را نادیده می‌گیرد .
با صدای لرزیده و پر بغض و دردی می‌گوید:

- پس من چی .. چرا من رو دوس نداری؟
حسان نیم خیز می‌شود و بی قرار به حرکت ناگهانی کیانا نگاه می‌کند .
- کیانا چیکار می‌کنی؟
کیانا بی هوا اجازه فرود به اشک هایش را می‌دهد .
-  این همه سال رفتم اومدم شدم اونی ک تو می‌خوای و حرف تو فقط آلند ... صدایش را بلند تر میکند و می‌گوید:

- بابا ... عزیزم! آلند ازدواج کرد رفت اونی ک موند تو سایه منم!
پوزخند دردناکی می‌زند و ادامه می‌دهد:

- منم حسان منم که دوستت دارم .
حسان بلند می‌شود و سعی می‌کند حرفی نزد که کیانا را ناراحت تر کند؛
 در این چهارسال آلند درد و کیانا همدرد؛ آلند زهر و کیانا پادزهر اما افسوس که آلند جام شوکران بود و کیانا...


@عالیس

ویرایش شده توسط .Faty.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت دهم...

 

بازوی سفید ظریف کیانا را در دست می‌گیرد و او را به سمت خود چرخانده و صورتش را نزدیک صورتش می‌کند.
کیانا:

- ازش بدم میاد .
اشکش‌هایش  باز روان می‌شود و جلوی دیدگانش را تار می‌کند.
- مهم اینه من دوستش دارم کیانا .
کیانا دستش را محکم از دست مردانه حسان خارج می‌کند و با دو از اتاق خارج می‌شود .
و حسان به این فکر میکند کیانا و احساسات دخترانه‌اش را کجا بگذارد .
***
_ شما نگران نباشید. من حواسم بهش هست، البته !
حتما خودم فردا می‌رسونمش خونه خدانگهدار.
مهرشید سریع از روی کاناپه بلند میشود .
_ خانوم دکتر ... چی گفت مامانم؟
آلند پشت چشمی برایش نازک می‌کند و می‌گوید:

- اولا خانوم دکتر نه و آلند ، دوما شما دراز بکش استراحت کن الان برا آب پرتقال هم میارم؛ سوما به شما چه تو کار بزرگتر ها دخالت نکن و سریع لبخند مهربانی می‌زند تا مهرشید متوجه طنز کلامش بشود. 
مهرشید سرخورده دراز می‌کشد و با قرار گرفتن لیوان آب پرتقال تشکری زیر لب می‌کند .
آلند روی مبل تک روبه رویش می‌نشیند و کمی از آب انارش می‌نوشد .
مهرشید با خود می‌گوید:

- چی می‌شد؟ به منم آب انار بده!
با صدای خنده بلند و دلفریب آلند متعجب به او زل میزند .
آلند که از شدت خنده اشک‌هایش روان شده است بریده بریده و نفس نفس زنان می‌گوید:

- آب انار برات خوب نیس فشارت میوفته. خانوم خانوما بلند بلند حرف زدی!
با احساس گرم شدن گونه‌هایش چشم‌هایش را محکم می‌بندد و سرش را به زیر می‌اندازد .
با صدای زنگ اف اف آلند تنهایش می‌گذارد و موجب می‌شود نفس بلندی بکشد. 

 @عالیس

ویرایش شده توسط .Faty.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت یازدهم...

 

با صدای مهندس کمی خود را جمع و جور می‌کند و صاف روی کاناپه می‌نشیند که موجب می‌شود کمی کمرش درد بگیرد.
- سلام خانوم شهابی!
با دیدن قامت بلند بارمان به سختی بلند می‌شود .
- سلام مهندس. خوبید ؟
- تشکر شما خوب هستید؟ ایشالله خطر رفع شد ؟
مهرشید نیم نگاهی به نگاه سوزان بارمان می‌اندازد .
- من... ن...می‌دونم .
بارمان خنده اش را قورت می‌دهد و با صدای آلند با ببخشیدی از مهرشید جدا می‌شود .
کت مشکی رنگش را در می‌آورد و به دست آلند می‌دهد .
- چیزی نگفت؟
آلند سری به نشانه نفی تکان می‌دهد. سریع روی پنجه پا بلند میشود و گونه ی بارمان را می‌بوسد .
مهرشید نفسش را پر حرص بیرون می‌دهد و زیر لب غر می‌زند:

- حالا باید جلوی من عشق بازی کنید؟
نگاهش را به تلویزیون می‌دهد و سعی می‌کند تو مسائل خانوادگی دخالت نکند.
از افکارش خنده اش می‌گیرد .
خنده اش را می‌خورد و منتظر آلند و مهندس می‌شود .
با صدای آلند سرش را برمی‌گرداند و نگاهش می‌کند.
- بیا شام بخور عزیزم!
از جای بلند می‌شود و تازه یادش میوفتد هیچ پوششی برای سرش ندارد .
ترسیده نگاهی به لباس هایش میکند و با دیدن شومیز و جین مشکی رنگ خیالش راحت می‌شود .
موهای بلند مواج خرمایی رنگش را پشت گوش می‌فرستد و کنار آلند پشت میز جای می‌گیرد .
با دیدن بارمان که با اخم متفکری روبه روی آلند می‌نشیند، ترس کمی ...فقط کمی در تنش جای خوش می‌کند .
بی حرف و تعارف الکی به کیفگیر های برنج نگاه می‌کند.
با پر شدن بشقابش از برنج خوش عطر و ان خورشت فسنجان با لبخند محوی مشغول خوردن می‌شود با خود فکر می‌کند دست پخت خانوم دکتر چقدر خوشمزه است.
هر سه بی حرف مشغول خوردن شام بی‌نظیر آلند می‌شوند .
به صدای گرم، محکم و مردانه بارمان نگاهی به آن دو می‌کند .
- خیلی خوب بود خانومم!
بغض خفیفش را با ذره‌ایی نوشابه قورت می‌دهد .
صدای آلند را به جای صدای خود می‌گذارد:
- نوشجونت عزیزم .
با رفتن بارمان اوهم غذایش را تمام می‌کند و همراه آلند مشغول جمع کردن میز می‌شود .
***
با صدای تق و توقی از سمت و سویی نزدیک گوشش چشم هایش را باز می‌کند .
با دیدن آلند در ان مانتو راه راه سفید سورمه‌ایی جلوباز و جین کوتاه آبی روشن موقعیتش را درک و متوجه می‌شود در خانه آن هاست.
بی سر و صدا کش و قوسی به تنش می‌دهد و با دردی از سمت کمرش هزاران بار به خود لعنت می‌فرستد که چرا درخواست آلند مبنا بر خوابیدن روی مبل را رد کرده است.
- مهرشیدجان ... بیدار شدی؟ صبحت به خیر عزیزم!
به زور از جا بلند می‌شود و زیر لب سلام میکند
- آلند جون ... سرویس بهداشتی کجاست و به حافظه قوی اش نیش خندی میزند. 
با کمک آلند به سمت سرویس می‌رود و پشت سرش در را قفل می‌کند.
با دیدن تصویرش در آیینه‌ سری از روی تاسف تکان می‌دهد.
روی های بلند مواجش دورش پخش شده و زیر چشم هایش گود افتاده است؛ آه خفیفی میکشد .
- خانم دکتر ... مانتو شلوار من رو می‌دید؟ باید حاضر شم برم سرکار!
آلند اخم میکند؛ زیبا تر از همیشه .
- کجا خانوم خانوما ؟!
- برم شرکت ، داره دیرم می‌شه .
الند ظریف اخم میکند .
الند : نه خیر نمیشه. بدو بیا این شیر رو بخور . من دارم می‌رم سرکار، عصر برمی‌گردم. شما هم استراحت کن عصر میری خونه!
چشمکی نازی به مهرشید می‌زند و می‌گوید:

- برات مرخصی‌ رد کردم.


***
 @عالیس

ویرایش شده توسط .Faty.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت دوازدهم...

 

کلید می‌اندازد، خانه غرق سکوت است. آرام به سمت اتاقش می‌رود . بدون تعویض لباس‌هایش روی تخت دراز می‌کشد. بارمان ، آلند ، دکتر و چک های گم شده!
نفس عمیقی می‌کشد و آه از نهادش بلند می‌شود .
چشم‌هایش را روی هم فشار می‌دهد ، اما نمی‌تواند بخوابد!
ترس از پیدا نشدن چک ها خواب از چشم‌هایش گرفته.
چرا نمی‌تواند بیخیال باشد؟! خنده اش میگیرد . دکتر ابهر؛ دکتر حسان ابهر .
***
حسان عصبی  و  کلافه رو صندلی اش نشسته است. قاب عکس روی میز تصویر آلند را به نمایش گذاشته است، همسر عزیزش! لبخند بی جانی روی لبش نقس می‌بندد . فکر می‌کند چقدر برای آلند زیبایش دل تنگ است و چگونه می‌تواند به او بگوید قرار است دو هفته نباشد.
موهای بلندش را چنگ می‌زند؛ خستگی بی حوصله‌اش کرده است.
صدای ضربه آرامی به در حواسش را جمع می‌کند . چشم‌هایش را می‌مالد تا حداقل کمی قدرت دید داشته باشد .
- بفرمایید تو .
صدای ظریف و آرام شهابی بلند میشود .
- آقای مهندس؛ سلام!
سرش را بلند نمی‌کند .
- امرتون رو بفرمایید .
- یه آقایی می‌خواستن بیان ببیننتون!
مهندس، جوری نگاه دخترک می‌کند که خجالت زده سرش را پایین می‌اندازد و با خود می‌اندیشد مگر چه گفته است؟
- نمیتونستی زنگ بزنی بگی؟
 و مهرشید در توهمات دهنی اش فکر می‌کند: 《چرا بارمان این چنین با او سر لج افتاده است؟》
-  یکی اومدن ببینتتون!
بارمان فکر می‌کند آیا دخترک ته چاه پنهان شده است!؟
- بگو بیاد داخل!
چشم آرومش به زور شنیده  می‌شود .
در با صدای گوش خراشی باز می‌شود و بارمان لبخند ژکوند حسان را می‌بیند.
بارمان کمی متعجب نگاهش می‌کند و لبخند عصبی اش حسان را خوشحال تر از لحظه ورود!
- دعوت نمی کنید بشینم مهندس؟!
مهندس سری تکان می‌دهد و حسان بی حرف اضافه‌ایی روی مبل تک چرم قهوه‌ایی رنگ می‌نشیند.
- قهوه یا چایی!
حسان نگاهی به ساعت مارکش میاندازد .
-  هیچ‌کدوم! میل ندارم؛ اومدم یکم صحبت کنیم.
بارمان دست‌هایش را در هم گره می‌کند.
- صحبت می‌کنیم . 
 - فردا آخرین تاریخ پاس چک هاست .
بارمان آب دهانش را قورت می‌دهد و با ظاهر نسبتا آرام می‌گوید.
- بله می‌دونم و ...
- و منم می‌دونم که چک ها گم شده‌اند .
بارمان اینبار نفسش می‌رود و با سختی به حسان نگاه می‌کند. 
- بله! سر یک ندونم کاری چک ها گم شده و متاسفانه ما هنوز نتونستیم چک ها رو پیدا کنیم.

- می‌دونید هم که ما نمی‌تونیم بهتون دوباره چک بدیم. 
عضلات بارمان منقبض می‌شود. این پسر فکر کرده بارمان به او التماس یا اصلا از او درخواست صدور مجدد چک می‌کند؟  گول خوانده است!
پوزخندی می‌زند.
- خیر ما درخواست مجدد چک نداریم؛ مبلغ چک رو هم شما به جای پرداختن به ما به یک موسسه خیریه بدید، یه پیشنهاد دوستانه‌اس 
اینبار نوبت حسان است که داغ کند و عصبی شود!
کمی جا به جا می‌شود و به چشم های خوش رنگ بارمان زل می‌زند و در این حین فکر می‌کند آلند حق داشت اینگونه دل به گرو این مرد دهد!

 @عالیس

ویرایش شده توسط .Faty.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سیزدهم...

 

اما اوهم چیزی کم ندارد. خوشگل و خوشتیپ و به قول معروف دختر کش است!
- خیلی خوشحال شدم از دیدنت بارمان جان!
بارمان با ابروهای بالا پریده بلند می‌شود و می‌گوید:

- فقط اومدی بگی میدونی چک ها گم شده ؟!
لبخند مکش مرگ نمایی می‌زند و می‌گوید:

- نه بمونه برای بعد!
چشمش به عکس زیبای آلند میوفتد.
چشمکی می‌زند و با ابرو به عکس اشاره می‌کند: 
- به خانوم دکتر سلام برسون  
 و چقدر سخت است که بارمان خودش را کنترل کند تا دندان های یک دست و مرواریدی حسان را پودر نکند؛ او را بدرقه می‌کند .
مهرشید با دیدن دکتر ابهر از جا بلند می‌شود و با تته پته سلام می‌کند .
حسان نگاهی کوتاه به در اتاق بارمان می‌اندازد و نزدیک میز مهرشید می‌شود.
مهرشید،  ترسیده کمی خودش را جمع و جور می‌کند و سعی می‌کند خونسرد و عادی رفتار کند.

قبل از اینکه کلمه ایی به زبان بیاورد حسان دستش را روی بینی اش میگذارد .
حسان:

- همه چی بین ما میمونه خانوم مهرشید شهابی!
مهرشید سرش را پایین می‌اندازد و حسان با خنده از او دور می‌شود.
***
بازهم صدای برادر های کوچکش تا آسمان هفتم می‌رسد و او را کلافه و خسته تر از همیشه کرده است.
چندین ساعت پشت میز نشستن و به صفحه مانیتور نگاه کردن به کمرش فشار وارد کرد و حال فقط به خاطر دیبا چشم‌هایش را باز نگه داشته است وگرنه خواب هفت پادشاه رو می‌دید .
مادرش، با صدای بلند نامش را فرا می‌خواند .
عرغر کنان دستی توی موهایش میکشد و سعی می‌کند با انگشتان ظریف و کشیده اش دریای مواج قهوه‌ایی رنگ را مرتب کند. ولی آب در هاون کوبیدن نتیجه بهتری دارد! لبخندی به چشم های خسته و خمارش می‌زند و از اتاقش خارج می‌شود.
مسافت اتاق تا حال را میگذراند و خودش را کنار مادرش روی مبل می‌اندازد و به مهرداد که جیغ می‌زند اخم می‌کند.
مهرداد بیخیال تر از قبل صدایش را بلند می‌کند.   
معترض به مادرش نگاه می‌کند و مادرش از نگاه او می‌فهمد که دخترکش چقدر خسته است و سعی در آرام کردن پسر کوچکش دارد .
مهرشید بی‌حال به سمت آشپزخانه می‌رود .
- مامان! دیبا گفت کی میاد ؟
- تا یکی دو ساعت دیگه می‌رسه؛ ا
ه مهرداد ساکت شو دیگه!   
 

 @عالیس

ویرایش شده توسط .Faty.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت چهاردهم...

 

مهرداد ترسیده، آرام می‌شود و با سرعت به سمت اتاقش و پیش مهرشاد برادرش می‌رود!
مهرشید سر قابله را باز می‌کند،  بوی خورشت کرفس که به مشامش می‌رسد اخم میکند و بی حوصله منتظر رسیدن دیبای عزیزش می‌شود.
***
حسان با اخم های درهم و چهره‌ایی به شدت متفکر روی کاناپه ی روبه روی تلویزیون نشسته است و به تصویر مشکی آن خیره شده؛ کیانا کنار او نشسته و سرش را به بازوی عریان حسان تکیه داده است و بعد از مدت طولانی درگیری با ناخن های بلند و مانیکور شده اش،  بیخیال رنگ رفته گوشه ناخنش میشود و با تکان دادن بدن خود در آغوش حسان؛ سعی دارد حسان را متوجه حضور خود کند.
حسان تکانی می‌خورد و نگاهش به نگاه غمگین و آتشین کیانا میوفتد.
در اعماق وجودش فکر می‌کند این دختر چرا با او در این وضعیت و شرایط، وقتی می‌داند عاشق فردی دیگر است، در کنارش مانده است؟!
لبخند می‌زند تا کیانا، همدم همیشگی اش، را کمی آرام کند .
کیانا خود را بلند میکند و لب های داغش را روی گونه حسان می‌گذارد. کنار گوشش آرام زمزمه میکند: - هیچ وقت فراموش نکن ، خیلی دوستت دارم و حسان با چشم های بسته شرمنده و سر افکنده می‌شود.
صدای برخورد پاشنه بلند کفش کیانا بر روی پارکت های سخت خانه گواه بر دور شدن او است.
حسان! نفسش را با صدای بلند خارج می‌کند و ناراحت با چشمانی که اندکی تر شده‌اند به سقف و لوستر شیک آن نگاه می‌کند و لحظه‌ایی چشمان سبز و لبخند جذاب آلند و حس زیبای شکست بارمان از دیدگانش دور نمی‌شود .
بارمان! مهندس بارمان مشکات، پسر عمو و رقیب عشقی‌اش که متاسفانه در نبرد عاشقی موفق هم شده بود، حس انزجار را در سلول به سلول های تنش  بیشتر کرده بود!
از  جا بلند می‌شود و سعی می‌کند یک امشب را به آن دو مشکلاتش فکر نکند. به سمت اتاق کیانا می‌رود تا از دلش بی‌ توجهی های اخیرش را جبران کند چرا که امشب نیازمند نجواهای کیانا بود!

 @عالیس

ویرایش شده توسط .Faty.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت پانزدهم...

 

آلند چشم های اشکی‌اش را پاک می‌کند و نمی‌خواهد بارمان عزیزش متوجه حال و خراب و دگرگون او شود! نفس هایش کوتاه و مقطع شده است و شعله گاز و پخش شدن روغن فضا را عذاب‌آور کرده است.
با پشت دست اشک هایش را پاک می‌کند؛ بر می‌گردد و در کمال ناباوری بارمان را می‌بیند که دست به سینه، با اخمی که چهره مردانه اش را جداب تر کرده است به او نگاه‌ می.کند. دستپاچه لبخندی می‌زند، نمی‌خواد بارمان ناراحت و دلزده از رفتار بچگانه او شود!
خود را بیخیال نشان می‌دهد اما بارمان که شش دنگ حواسش به آلند است متوجه رفتار های الکی و بدون تامل آلندش است.
آلند که خم می‌شود تا بشقاب هارا بردارد دستش را میکشد و او را بلند می‌کند و صورتش را در برابر صورت خود نگه می‌دارد و با نگاه نافدش دخترک را ذوب می‌کند.
آلند کمی تکان می‌خورد تا خود را از حصار دستان قوی بارمان رها کند اما حیف که زور او به بارمان نمی‌رسد و ثانیه هایی که پی در پی می‌گذرند، صاهد اشک های غلطان آلند در آغوش حمایتگرانه بارمان است!
***
پتو را از روس سر همسرش کنار می‌زند . آلند با دیدن نور شدید چشم‌هایش را محکم فشار می‌دهد . ساعدش را روی پیشانی و حفاظی برای چشمانش قرار می‌دهد.
بارمان نرم گونه اش را نوازش میکند؛ آلند زیر لب می‌غرد ولی تسلیم می‌شود و با سرعت از جای برمی‌خیزد؛  شبیه دختر بچه کوجک چهار پنچ ساله خود را در میان بازوان بارمان رها و دستانش را محکم دور گردنش حلقه می‌کند.
بارمان با خنده دستش را دور کمر او حلقه و با دست دیگرش،  موهای لخت بلوطی اورا نوازش می‌کند .
- دورت بگردم خانومم! خیلی زود قول میدم بیام .
آلند سعی در پنهان کردن، بغضش دارد اما نمی‌شود.
با همان لحنه کودکانه میگوید:

- دلم برات تنگ میشه و اشک های شور روان و امانش را می‌برند.
بارمان نرم و مردانه می‌خندد، آلند را از خود دور می‌کند و اشک هایش را پاک!
بوسه نرم بر روی پیشانی‌اش می‌کارد و بدون توجه به عقربه ها که یکی پس از دیگری می‌گذرند به پری پروانه گونه اش با لذت نگاه می‌کند . 

 @عالیس

ویرایش شده توسط .Faty.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت شانزدهم...

 

چمدون سنگینش را در کنار در قرار می‌دهد و برای بار آخر آلند را که از دگر روز های قبل سفر مغموم تر  است را ببوسد.
آلند به اشک هایش اجازه روان شدن نمی‌دهد .
خودش را در آغوش همسرش می‌اندازد و عطر تنش را که با ادکلن گران قیمت آمیخته شده می‌بلعد.
- زودبرگردی!
- فقط دو هفته‌اس! به حرفایی که زدم گوش کنیا خانوم دکتر.
آلند از لحن بارمان خنده اش می‌گیرد و ریز ریز می‌خندد .
بارمان که از خنده های آلند سر ذوق امده انرژی مظاعف می‌گیرد و می‌داند که همسرش را می‌تواند تنها بگذارد؛ بدون هیچ دلهره‌ای!
بارمان که می‌رود آلند سعی می‌کند،  خودش را درگیر کار های خانه، مطب و جزوه‌هایش کند.
تصمیمی که جدیدا گرفته بود شرکت در آزمون تخصص و درس خواندن برای آن شاید کمی حواسش را پرت می‌کرد.
از جای بلند می‌شود میخواهد با چای کاکوتی داغ و شکلات شیرینی خودش را به عصرانه‌ایی معطر دعوت کند.

گل های همیشه بهار او را یاد مادر و پدرش می‌اندازد؛ لبخندش غمگین تر می‌شود. گویا کائنات هم دست به دست هم داده بودن تا حال او را دگرگون تر از لحظه رفتن بارمان کنند‌!
پدر و مادرش شش ماه قبل بعد از ازدواج او با بارمان وقتی خیالشان راحت شد جای تنها دخترشان و بهتر است بگوییم تنها فرزندشان خوب و مطمئن است؛ بار و بندیل را جمع کرده و قصد داشتن مدتی را در اسکاتلند پیش عمه‌ی آلند بمانند و حال، آلند چقدر دلتنگ خانواده‌اش است. با صدای زنگ تلفنش از جای برمی‌خیزد. با دیدن شماره مهرشید لبخندی هیستریک گونه روی لبش نقش می‌بندد.
- سلام عزیزم!
صدای شاد مهرشید که در گوشش میپچد به استرسش دهن کجی می‌کند .
- سلام خانوم دکتر عصرتون به خیر حالتون چطوره!؟
- اول از همه آلند نه خانوم دکتر؛ دوما عصر توهم به خیر سومم خوبم عزیزم تو خوبی؟
- ممنونم خوبم!  آلند جون یکی از دوستای من از شهرستان اومده ما می‌خوایم با هم بریم بیرون گفتم الان که مهندس نیستن شاید شما حوصله‌تون سر بره اگه کاری ندارید با هم بریم.
آلند قصد مخالفت دارد ولی چهره مهرشید با موهای مواجش به او شوقی می‌دهد تا با ان دختر مو فرفری ارتباط برقرار کند پس درخواستش را قبول می‌کند.
- اره عزیزم میام، فقط کی و کجا؟
بعد از گرفتن آدرس می‌رود تا خود را برای یک تفریح دخترانه آماده کند‌.
مانتو بلند یاسی رنگش را با شلوار مشکی و کیف و کفش شیک خانومانه مشکی رنگش ست می‌کند. شال بنفش رنگ را روی سرش می‌ندازد و به موهای بلند بلوطی‌اش اجازه می‌دهد آزادانه روی شانه هایش جا خوش کنند؛ بعد از کمی آرایش کردن که به شدت به صورت زیبایش می‌آید سوییچ ماشینش را برمی‌دارد و راه کافه‌ای که مهرشید به او داده بود را می‌دهد. 

  @عالیس

ویرایش شده توسط Fatima..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هفدهم...

 

تایم پرواز کوتاه تر از همیشه به نظر می‌رسید. با رسیدنش به کیش، راننده هلدینگی که قرار بود در آنجا فعالیت کند دنبالش آمد و خیلی زودتر از پرواز به هتل رسید.

کیش در بهترین فصل سال بود و جان می‌داد برای گشت و گذار و تفریح اما اگر آلند همراهش بود. لبخند غمگینی می‌زند. او فقط برای کار آمده است، لپ تابش را روشن می‌کند و خودش را با پروژه اش مشغول می‌سازد. با صدای گوشی اش به سمت آن می‌رود.
آلند پیام داده است با مهرشید بیرون میرود.
تک خنده ی مردانه ناخداگاه همراهش می‌شود. مهرشید ، همان دخترک منشی با آن موهای بهم ریخته قهوه ایی!
خوشحال می‌شود که در این دو هفته ایی که نیست آلند همبازی پیدا کرده است.
سرش را تکان می‌دهد تا افکارش را مرتب سازد چون سرش خیلی شلوغ بود و باید هرچه زودتر پرونده ها را مرتب کند.
عقربه‌ها که ساعت 8 را نشان می‌دهند، خسته بلند می‌شود و سعی می‌کند با گرفتن دوش آب سرد خواب را از خود دور کند چرا که به شدت سرش شلوغ است.
کت و شلوار سرمه ایی رنگ پیرهن و کفش مشکی با ادکلن خوش عطرش آماده می‌سازدش برای رفتن به جلسه با مدیر عمل و سهام داران هلدینگ مقابل؛
قبل از  اینکه از اتاقش خارج میشود به آلند زنگ می‌زند و با پخش شدن صدای گرم و ظریف آلند در گوش هایش عشق در تک تک سلول های تنش فریاد می‌زند!
***
حرف های حسان در مغزش اکو می‌شود. صدای سوت چایی ساز روی اعصابش است و تنش رنجور و خسته!‌ 
سهام دار هلدینگی که بارمان مسیول پروژه‌اش شده بود.

واقعا نمی‌فهمید قصد بارمان را از کارهایی که می‌کرد. کیانا چه کم داشت از آلند! بعد از چندسال هنوز نمیخواهد او را رسما بپذیرد. تلخندی روی لب هایش جا خوش می‌کند. چقدر احمقانه دل به دلش داده بود و فکر می‌کرد می‌تواند روز عقل و احساس حسان را صاحب شود بدون اینکه حرفی از آلند و عشق و او به بارمان گفته شود.
سوت چایی ساز دیگر واقعا روی اعصابش است. بی آن که منتظر قل امدن آب شود دستگاه را از برق می‌کشد و به سمت تنها اتاق سوییتش می‌رود تا برای جلسه شب آماده شود.  

 @عالیس

ویرایش شده توسط .Faty.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هجدهم...

 

کت و شلوار بلند زرشکی رنگش همراه روسری و کیف و کفش مشکی و آرایشی که همیشه روی صورتش قرار دارد؛ واقعا زیبا و تحسین بر انگیزش کرده است.
سوییچ بی ام و کروکی که اجاره کرده است را برمی‌دارد و در میان افکار بهم ریخته‌اش به سمت هلدینگ راه میوفتد.
هلدینگ باران، ساختمان بیست طبقه و بزرگ مهندس راد بود.
قدم های محکمش زمین را زیر پایش به لرزش در می‌آرد.
صدای کفش های پاشنه بلندش سکوت راهرو را در هم می‌شکند.
 جلوی آسانسور طبقه اول، بارمان را می‌بند. لبخند جذابی مهمان صورتش می‌کند و با قدم های استوار خودش را به او می‌رساند .
- سلام مهندس ...! حالتون چطوره؟
بارمان متعجب با ابروهای بالا پریده به خانوم جوان و خوش پوش مقابلش چشم می‌دوزد . تلفنش را درون جیبش قرار می‌دهد و با اخم کمرنگی جواب می‌دهد .
-  سلام ! ممنونم .... ما میشناسیم هم رو ؟
کیانا نرم می‌خندد و کمی خودش را به عقب خم می‌کند.
- من کیانا سمیعی هستم؛ سهام دار شرکت تبلیغاتی هومن!
جرقه ایی در ذهن بارمان زده میشود ولامپ کوچکی در افکارش روشن!

کیانا سمیعی دوست دختر حسان ابهر! نفسش را کلافه بیرون می‌دهد و زیر لب به طور نامفهموی عبارت: از دیدنتون خوشحالم رو زمزمه میکند .
درب ایناسور که باز می‌شود ،هر دو هم قدم وارد می‌شوند.
انگشتان طرف و کشیده ی زیبای کیانا قبل از بارمان دکمه طبقه مورد نظر را لمس و به چهره خشن مهندس لبخند گرمی می‌زند.
با خود فکر می‌کند آلند و بارمان واقعا زوج دوست‌داشتنی و جذابی هستند و حسان حق دارد به آ
نها حسودی و آلند به قدری جذاب بود که بارمان را از آن خود و فکر و ذهن حسان را در تمام این سال‌ها به بازی بگیرد.

خنده اش را قورت میدهد و حسان سعی می‌کند به اخلال های روانی دخترک توجه نشان ندهد‌.
درب بعد از دقایقی باز می‌شود، فشار واقعا زیاد شده است؛ با باز شدن در مدیر هلدینگ که، مرد سن و سال داری بود نمایان و به ملاقات دو مهندس جوان و رقیب های کاری و عشقی می‌رود.
***
آلند ماشین را جلوی خانه مهرشید پارک می‌کند. تصمیم گرفته بود شام را مهمان آنها باشد! واقعا از مهرشید و دختر خاله اش؛ دیبا! خوشش آمده بود .
دیبا دانشجوی عکاسی، دختر نه زیبا بلکه بانمک و ملوسی بود!
دو سال از آلند کوچک‌تر بود ولی توانسته بود به خوبی با خانوم دکتر ارتباط برقرار کند.
با وارد شدن به خانه ویلایی کوچک مهرشید صدای داد دو پسر بپه کوچک با اندام کوچک و فسقلی‌شان دیده می‌شود ؛ آلند سر ذوق می‌آید.

 @عالیس

ویرایش شده توسط .Faty.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت نوزدهم...

قبل از اینکه مهرشید و دیبا بتوانند وارد خانه شوند او خودش را به دوقلوهای فسقلی و تو دل برو می‌رساند و با لبخندی که تا بناگوشش باز است به آن دو کودکانه تر از خودشان زل می‌زنند.
مهرداد و مهرشاد با دهان باز به خانوم دکتر خوشتیپ زل می‌زنند و بدون اینکه بفهمدند چه اتفاقی افتاده در آغوش معطر آلند حل می‌شوند .
*** 
سخنرانی بارمان که تمام می‌شود، جمعیت یکنواخت و کوتاه برایش دست می‌زند. نیمچه لبخندی می‌زند و روی صندلی مخصوصش جای می‌گیرد.
نفر بعدی کیانا است که سخنرانی خود را شروع کند. با طمانیه به سمت جایگاه می‌رود و با صدای لطیفش شروع می‌کند.
بعد توضیحاتش او هم مثل بارمان روی صندلی‌اش می‌نشیند و منتظر شروع مزایده و برگزیده شدن می‌ماند.
روبهروی بارمان می‌نشیند و نگاهش لحظه‌ایی به چشم‌های تیله‌ای او میوفتد و با نگاهش لبخندی رد و بدل می‌کند.
بارمان بیخیال چشم‌های شهلایی کیانا سرش را زیر و نگاهش را به بگرداند تلفنش که عکس آلندش در کنار دریاس چشم که نه دل می‌دوزد.
مدیرعامل شرکت به جایگاه سخنرانی می‌رود و مزایده را شروع می‌کند و سعی می‌کند به جای دل بیقراری برای آلندش حواسش را به حرف‌های مدیرعامل هلدینگ بارون دهد.
دقایق یکی پس از دیگری می‌گذرند؛ هر لحظه لبخند کیانا پررنگ تر و اخم بارمان غلیظ تر می‌شود چرا که رای به سمت و سوی کیانا می‌رود و او حال با وجود چک‌های گم شده محتاج تر از دیگران به این پول و پرژه است.
حسان و کارهای زیرزیرکانه‌اش رو را عصبی و حس انتقام حسان از پای در می‌آوردش.
رای به سرعت به نام کیانا در میاید و بارمان بدون اختیار با معذرت خواهی کوتاه جلسه را ترک می‌کند.
بالکن و هوای شرجی و تازه تر اتاق شاید اندکی حالش را آرام و خوب کند. پاکت سیگارش را در می‌آورد.
حلقه‌های دودی رنگ از دور نظر کیانا را جلب می‌کند. پوزخندی تلخ تر از شکلات نود و نه درصد می‌زند و بیخیال شکست بارمان راه سوییت و اندکی استراحت را در پیش می‌گیرد.

 @مدیر ویراستار

ویرایش شده توسط Fatima..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیستم..

آلند پس از چندین ساعت گشت و گذار و به قول گفتنی بازیگوشی، خسته به خانه می‌رسد .
بلافاصله تلفن را بر می‌دارد و صدای خسته و گرفته بارمان را که می‌شنو ، خستگی را که فراموش شاید کمی نگران هم شد.
- سلام عزیزم.. چیشده خوبی؟
- میشه صدای شما رو شنید و بد بود؟
- صدات چرا گرفته‌اس؟ سیگار کشیدی؟
- فقط یک نخ!
- بارمان.
- جان؟!
- چیکار کنم من از دست تو آخه؟
بارمان بی حال می‌خندد .
- قربون خانوم نگرانم بشم... آلندم
و چشم‌های آلند که از شدت عشق بسته شده بی‌اختیار جانم را با تک تک سلول های قلبش فریاد می‌زند.
- پس فردا بر می‌گردم.
نفس آلند میرود و بر می‌گرد .
- مگه نگفتی دو هفته طول می‌کشه؟!
- کناره گیری می‌کنم... دلم برا خانوم خوشگلم تنگ شده.
آلند نرم و خوشحال می‌خندد. حتی فکرش را هم نمی‌کرد دو روز دلتنگی این گونه حالش را دگرگون کند.
بعد صحبت کوتاهش با بارمان خستگی را فراموش و سعی می‌کند با دوش آب گرم به پیشواز خواب برود، فردا در بیمارستان سرش به شدت شلوغ بود.
***
صبح زود با صدای بلند دیبا چشم باز می‌کند.
دیبا پرده را که میکشد، سریع سرش را زیر پتو پنهان می‌کند و ریز ریز غر می‌زند.
دیبا کنار تخت مینشیند و پتو را می‌کشد‌.
- پاشو ... تنبل خانوم . دیرت می‌شه ها.
مهرشید بلند ناله می‌کند و نالان و آرام به سمت توالت می‌رود.
مثل همیشه موهای مواجش دور سرش پخش شده و او را شلیه به شیر های گرسنه جنگل کرده است.
وارد آشپزخانه که می‌شود همگی دور میز رنگارنگی که دیبا چیده است نشسته‌اند. 

 @مدیر ویراستار
 

ویرایش شده توسط Fatima..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیست و یکم...

لیوان آب پرتقالی که چشمک می‌زند را یک نفس سر می‌کشد و با سرعت از خانه خارج میشود و اجازه غر زدن به مادر و دیلا را نمی‌دهد.
مثل همیشه با دوی ماراتون خود را به ایستگاه می‌رساند؛ میان ازدحام مردم نفسش تنگ می‌شود اما چه کند که چاره‌ایی ندارد.
دختر دبیرستانی که از جای بلند می‌شود، مهرشید جای آن می‌نشیند و از کوله قهوه‌ایی رنگش آیینه دستی کوچکش را در می‌آورد . چشم‌های درشت با مژه‌های قهوه ایی رنگش زیبایی خاصی به رنگ قهوه گونه چشم‌هایش داده‌اند. گونه‌هایش رنگ پریده و لب‌هایش صورتی ملایمی دارد و موهای مواج و خوش حالتش که ریباترین عضو چهره‌اش است مخصوصا وقتی بی هوا خود روی چشم هایش رها می‌کنند.

به شرکت که می‌رسد هنوز، خیلی از کارکنان نرسیده‌اند. روی صندلی مخصوص‌اش جای می‌گیرد؛ بی اختیار یاد چک‌های گم شده میوفتد و مهندس که دیگر خبری از آنها نگرفت و برای لحظه‌ای ، که چهره دکتر ابهر جلوی چشمانش نقش می‌بندد؛ چهار ستون تنش می‌لرزد و نمی‌داند چرا اینقدر از آن دکتر جذاب و خوشتیپ جنتلمن خوف و هراس دارد. 

***

صدای ظریفی که آلند را پیچ می‌کند، او را وادار می‌کند تا از پسر بچه شیطانی که تحت مراقبت‌های ویژه است دل بکند. بخص اورژانس بیماری نیمه سوخته که زنی جوان است آورده بود . 

آزرده دستکش و ماسک مخصوص را می‌زند و وارد اتاق می‌شود. صدای داد و هوار خانواده‌اش تمام سالن را برداشته است و پرستاران هرچند عصبی و جدی نمی‌توانند آنان را آرام کنند. 

آلند با چهره‌ایی در هم از اتاق خارج می‌شود؛ که جمعیتی گریان و آشفته به سمتش هجوم می‌آورند و جویای حال، بیمارشان می‌شوند.

 @مدیر ویراستار

ویرایش شده توسط Fatima..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیست و دوم...

 

بی توجه به جمعیت گریان و نالان راه را آزاد، و به سمت اطلاعات می‌رود؛ درخواست می‌کند دکتر متخصص را به بخش اورژانس بفرستند و خود سریع وارد سرویس بهداشتی می‌شود. در را پشت سر می‌بندد و به چهره خسته اش درون آینه نگاه می‌کند. 

آب به صورتش می‌زند. چرا حالش اینقدر بد و بیقرار است؟ نبود بارمان اینگونه او را آشفته خاطر ساخته بود؟ 

دلشوره امان را ازش گرفته بود. با دستان لرزان خود را به اتاق استراحت می‌کند و روی تخت دراز می‌کشد. چشم هایش را می‌بندد و نمی‌داند که چرا اینقدر خسته است. 

دکتر بهشتی، متخصص زنان که پزشکی مسن و بسیار مهربان بود؛ بالای سر آلند حاضر می‌شود. او که استاد آلند هم بوده، حال علاقه‌ایی خاص به این دختر زیبا دارد. دستش را نرم روی ساعد آلند می‌گذارد. 

- خوبی عزیزم ؟ 

- ممنون. میام الان!  

- نه! نه! برو خونه یکم استراحت کن. چیزی شده آلند جان؟ 

آلند چشم می‌بندد و احساساتش مبنا بر دلتنگی را سرکوب می‌کند. از روی تخت بلند میشود و به سمت کمدش می‌رود. 

- نه استاد.. خوبم ! 

سریع لباس هایش را عوض می‌کند دلش نمی‌خواهد چشمان نگران دکتر بهشتی را ببیند چون او را یاد مادرش می‌اندازد. خداحافظی می‌کند و با کسب اجازه، بیمارستان را ترک میکند. 

***

نگاهش به عقربه های ساعت می‌افتد و خمیازه‌ای بلند می‌کشد. چشمانش را می‌مالد و از جای بلند میشود تا چای دم کند. 

صدای سوت گوش خراش، چایی ساز اعصابش را خط خطی می‌کند. 

بعد از خوردن چای تلخ و بدمزه‌اش، لباس هایش را با تونیک و جین آبی رنگ عوض می‌کند، کتونی‌هایش را به پا، شالش را آزادانه روی موهای کوتاهش رها میکند و از خانه به قصد اندکی پیاده روی خارج می‌شود. 

 @مدیر ویراستار

 

ویرایش شده توسط Fatima..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیست و سوم...

ساحل؛ آرام بی هیایو در پی موج‌های دریا، بی نوا نفس می‌کشد. از دور سایه مردی را می‌بیند. نزدیکش می‌شود؛ شلوار و پلیور مشکی رنگ در تاریکی، قابل تشخیص نبود . 

- سلام ... شبتون به خیر ! 

بارمان نه خیلی متعجب از شنیدن صدای کیانا، برمی‌گردد . 

- سلام . همچنین ! 

- داشتم قدم می‌زدم، دیدمتون . مزاحم که نشدم؟ 

بارمان نگاهش را به کتونی های قهوه‌ای رنگش می‌دهد. نه آرامش به سختی به گوش کیانا می‌رسد. 

- شنیدم قرار برگردید تهران! قرار نیست برای ادامه پروژه به من کمک کنید؟ 

- به اندازه کافی توی کارتون ماهر هستید. 

- فکر نمی‌کردید این پروژه رو بدن به من؟ 

پوزخند تلخ بارمان از نگاه تیز کیانا دور نمی‌ماند. 

- حسان خوب کارش رو بلده.

کیانا اندکی جا می‌خورد. 

- البته ... ولی این کاره شخصی من هست؛ ربطی به دکتر ابهر نداره. 

بارمان با ابروهای پریده و لبخندی شیطانی می‌گوید:

- دکتر ابهر ؟ فکر نمیکردم برای شما دکتر ابهر باشه . 

اخم ظریفی روی صورت کیانا می‌نشیند. 

- درسته ! برای من حسان، دکتر ابهر نیست. 

قبل از اینکه بحث بالا بگیرد؛ بارمان تمامش می‌کند. 

- خیلی خوشحالم که شما ماظر پروژه شدید  ولی به حسان بگید برای شکست من... باید زرنگ تر از این حرف‌ها باشد! 

بدون اینکه به کیانا اجازه حرف زدن بدهد، دور می‌شود. 

کیانا بدون احساس خاصی پشت به بارمانی که دور می‌شود به دریا چشم می‌دوزد. تلفنش را از جیبش خارج می‌کند و انگشتانش شماره حسان را می‌گیرد. 

صدای خمار و خسته حسان در گوشش پخش می‌شود. 

- جانم کیانا ؟ 

***

 @مدیر ویراستار

 

ویرایش شده توسط Fatima..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...