رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
yeki

اولین تابش خورشید yeki lکاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

نام رمان : اولین تابش خورشید 

نویسنده : یکتا یاری 

خلاصه : بحث بودن و موندن ...خواستن و تونستن ...عاشق شدن و عاشقی کردن !این یک بازیه عاشقانه است... باید دید کی میتونه پیروز از میدون نبرد بیرون بیاد؛ این بازی یه نبرد تن به تن، جنگ میان عقل و دل و عاشقی کردن میان لبان لرزان معشوقه هاست . 

مقدمه : امشب اولین قطره باران که بر سرم روی موهای مواج قهوه ایی اش بارید ؛ قلبم اندکی فقط اندکی لرزید و او بی نوا و رقصید و من ... من چه غریبانه دل به دلش دادم !

ساعت پارت گذاری : نامعلوم 

هدف : سرگرمی 

ژانر : عاشقانه 

 

ویرایش شده توسط yeki

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

l25t_hyyk_img_4701.png 

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.

قوانین-نوشتن-رمان

برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی به این تالار مراجعه کنید.

آموزش-نویسندگی

پیام خصوصی جهت راهنمایی شما با عنوان "تست قلم رمان...." ارسال شده است. سوالات مربوط به (اسم رمان، ژانر، خلاصه، مقدمه) رو از منتقد مربوطه بپرسید. این گفتگو توسط ایشون برای شما ارسال خواهد شد.

@N.a25

برای پیشروی هر چه صحیح تر شما براتون یک ویراستار همراه در نظر گرفتیم که پست های رمان را اصلاح خواهد کرد.

@z.farhani.

موفقیت و درخشیدن را برای شما آرزومندیم.

یا حق

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت اول

با صدای داد مهندس بیشتر در خود جمع میشود و بغصش قوی تر از قبل .
دستمال کاغذی های خیس از اشک را در دستش مچاله میکند و با پایش روی زمین ضرب میگیرد .
با ساکت شدن مهندس کمی جرات پیدا میکند و سرش را بلند میکند .
با دیدن حلقه ها دودی سیگار آه از نهادش بلند میشود .
_ من ... بب...ب..ببخشید . ... اصلا ... ن ...نمی...د ..دونم چی...شد یهو؟
مهندس با خشم به سمتش برمیگرد ؛ او دیگر کامل به در میچسبد .
صدای پوف کلافه ایی اورا عصبی تر میکند .
_خانم شهابی من چند دفعه به شما گفتم تو این یه مورد حواستونو بیشتر جمع کنید .
ترسیده نگاهش را به نگاه مهندس میدهد و میگوید : به خدا من نمیخواستم این طوری بشه .
مهندس به سمت میز میرود و محکم روی آن میکوبد .
_قسم نخور خانوم ، قسم نخور . الان گندی  رو که زدی میخوای چطوری جبران کنی ؟
برمیگردد و با آن نگاه تیزش دخترک را ذوب میکند .
لرزش لب های دخترک عصبی ترش میسازد .
مهرشید ترسیده ؛ نفس های کوتاه میکشد و باز به گریه میوفتد که مهندس را عصبی میکند .
داد میزند : گریه نکن خانوم شهابی ... فقط توضیح بده . اروم، بی گریه .
قبل از اینکه شهابی جوابی دهد ، در با شتاب باز میشود و اندام ترکه ایی آلند نمایان میشود .
نگاه اشکی اش میخ نگاه متعحب او میشود و با خود فکر میکند این مانتو کوتاه و اندامی یشمی رنگ چقدر به چشم هایش میآید !
آلند ترسیده نگاهی به اتاق بهم ریخته میاندازد و به سمت بارمان میرود ؛ و  مهرشید باز هم حسرت میخورد و آه خفه ایی میکشد .
دست آلند که روی بازوی مهندس مینشیند دوباره بغضش سر باز میکند .
_چیشده بارمان ؟ چرا این جا اینقدر بهم ریخته است ؟
 بدون این که منتظر حوابی از سوی بارمان شود به طرف مهرشید ترسیده میرود و کنارش مینشیند .
دست سرد مهرشید را در دست میگرد و ارام نوازش میکند .
_سه تا از پرونده ها گم شده اند .
آلند لبخندی از جنس همان ها که دل بارمان را زیر و رو میکند میزند و میگوید : خب فدای سرت !
بارمان با حرص لبش را میجوید و با لحنی خسته میگوید : چک های وحیدپور هم بین همون ها بوده ، الان همشون گم شده .
آلند متعجب و ترسیده نگاهش میخ لب های بارمان میشود .
مهرشید خود را بیشتر به او نزدیک میکند و اسمش را لب میزند .
_خانوم دکتر ... به خدا تقصیر من نبود .
بارمان فریاد میزند : پس تقصیر کی بود ؟؟ من ؟
آلند از شوک در میاید و دستمالی به دست مهرشید میدهد و در همان حال میگوید : اشکال نداره ! تقصیر تو نبوده که .
مهندس عصبی و رویش را برمیگرداند و خود را به میز تکیه میکند .
آلند بوسه ایی نرم بر روی موهای مواج مهرشید میزند و با همان لحن اغواکننده میگوید : شما برو خونه عزیزم . نگران نباش . پیداش میکنیم .
و بالافاصله بلند میشود و مهرشید را هم به اجبار با خود بلند میکند و اورا به خارج از اتاق هل میدهد .
با رفتن مهرشید نفس اسوده ایی میکشد و به سمت بارمان قدم برمیدارد .
دستش را روی دستش میگذارد . ارام ارام مشغول نوازش میشود .
سرش را نزدیک گوشش میبرد و لب میزند : تو چته بارمان ؟
بارمان کلافه برمیگرد و لحظه ایی ... فقط لحظه ایی نگاهی به چشمان سبز رنگ الند میکند و ثانیه ایی بعد عطر موهایش را استشمام .
  

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

ساعت مشکی رنگش را به دست میاندازد و با دیدن خود لبخند جذابی میزند .
لوازمش را جمع میکند و از اتاق خارج میشود و در همان حال با صدای بلند آلند را صدا میکند .
_آلند ... آلند ... کجایی خانومی ... بدو دی...
با دیدن آلند که روبه رویش میایستد حرفش را میخورد و با بهت زده نگاهش میکند .
آلند دلبرانه میخندد و چرخی میزند .
با پخش شدن موهای بلوطی  رنگش خشکش میزند و به او نگاه میکند .
آلند با شیطنت میخندد و روی پنجه پا بلند میشود و بوسه ایی کوتاه بر روی گونه اش میزند که بارمان را از شوک درمیاورد .
دستش را دور کمر طریف آلند حلقه میکند و اورا به خود میچسباند . کمی خود را خم میکند و عطر موهایش را با تمام وجود میبلعد .
چشمهایش را میبند و زیر گوشش زمزمه میکند : چه جذاب شدی ... جذاب ترین .
چشم هایش را باز میکند و نگاه به نگاه دلفریب او میدهد و نگاهش را بین چشم ها و لب هایش میگرداند و قبل از اینکه بتواند لبان سرخش را شکار کند آلند هلش میدهد و با خنده از زیر دستش فرار میکند .
با اخم نگاهی به دلبرک می اندازد و با حرص میگوید : منو دور میزنی جوجه .
آلند بیخیال مانتوی بلندش را تن میکند و اشاره ایی به ساعت مچی اش میکند .
_ دیرمون شد اقای مهندس . میخوای همین اول کاری منو مادرشوهرمو بندازی سر لج .
بارمان اهسته و مردانه میخندد و همراه همسرش از خانه خارج میشود .
***
با صدای بلند تلوزیون معترض مادرش را صدا میزند .
_ وای مامان کم کن صدای اون لامصب رو  سرم رفت.
مادرش وارد آشپزخانه میشود و کنار دخترش مینشیند .
_ بیخیال اون تلویزون شو .  بچه ها دارن نگاه میکنند ... تو بگو امروز چت بود ؟

ویرایش شده توسط yeki

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

با شنیدن سوال ناگهانی مادرش ، حواسش پرت میشود  و دستش را با کارد میبرد و باز هم به یاد چک ها میوفتد ، حالش بد میشود .
با صدای هین بلند مادر نگاهش به انگشت خونی  اش میوفتد و  سری از روی تاسف تکان میدهد .
بلند میشود و دستش را زیر شیر آب میگیرد و باز هم بغضی گلویش را چنگ میزند .
با شنیدن نامش از زبان مادر شیر را محکم میبندد و به سمت او میرود و بدون حرف اضافه ایی چسب زخم را میگیرد و به محل زخم شده میزند .
مادرش به جای او روی صندلی مینشید  .مشغول خورد کردن گوجه ها میشود .
_من که اخرش میفهمم تو چته ! حالا هی دستتو ببر و خودتو تو حمام خفه کن !
با شنیدن حرف ها و لحن حرصی مادرش خنده ای میگیرد و یاد ظهر میوفتد که سه چهار ساعت در حمام مانده بود و به بخت بدش زار زده بود .
زیر لب میگوید : چیزی نیس مامان جان ... یکم اوضاع تو شرکت بهم ریخته و سوال بعدی مادرش را که از او میپرسد : مهرشید مطمئنییا نه را بی جواب و نشنیده میگیرد .
وارد حال میشود و کنار مهرشاد و مهرداد ، برادران دوقلویش جای میگرد و هر دو را محکم در آغوش میکشد . با صدای جیغ و دادشان خنده اش میگرد و بیخیال غم وقصه هایش؛ مشغول بازی با برادر هایش میشود .
***
اخرین ظرف را هم آب میکشد و درون کابینت میگذازد . نفس عمیق و بلندی میکشد و دستانش را با شلوارش خشک میکند . اهسته به سمت اتاقش میرود و در را پشت سرش را میبندد و روی تخت قدیمی اش دراز میکشد .
تلفنش را از روی پاختی برمیدارد و با دیدن پیامی از طرف دیبا دوق زده بازش میکند و هر لحطه با خواندن کلمه ایی بیشتر از محتوای پیام لبخندش عریض تر میشود . با فهمیدن اینکه هفته دیگر دیبا قرار است بیاید ، بی اختیار از روی تخت میپرد و بی اهنگ و سرو صدا مشغول رقصیدن میشود  
بعد از دقایقی رقصیدن و در خفا جیغ کشیدن روی تختش مینشیدن و تلفن را سخت در اغوش میکشد .
بعد از یک روز کشنده این بهترین خبری بود که میتوانست بشنود .
***

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

با دیدن حسان که موشکافانه نگاهش میکند اخم ظریفی میکند و دستش را دور شانه آلند حلقه میکند و اورا که با سمن مشغول صحبت است؛ به خود نزدیک میکند، که باعث نشستن لبخند روی لب آلند و سمن میشود .
سعی میکند خود را بیتوجه به حضور حسان بگیرد و خود را با جام مارتینی در دستش سرگرم کند اما انگار زیاد موفق نبوده  چون دقیقه ایی بعد حسان با دو جام پر از ودکا نزدیکش میشود . 
آلند با فشار دست بارمان اخ ریزی میگوید و زیر چشمی اورا نگاه میکند .
سمن متوجه بیقراری بارمان و آلند میشود و آن دو را تنها میگذارد .
حسان لبخند تلخی میزند و رو به دوی آن دو میاستد و با لحن بم مخصوص خودش میگوید : سلام بر کفتران عاشق .
بارمان لبخند مصنوعی میزند .
_سلام حسان جان ؛ خوش اومدی .
حسان نیشخندی میزند و جام ودکا را به سمت آلند میگیرد و در حالی که کمی به نشانه احترام خم شده است میگوید : سلام عرض شد بانو .
و اشاره ایی به جام میکند و با مکث کوتاهی ادامه میدهد : بفرمایید .
اخم بارمان که غلیظ میشود به خود در دل صد افرینی میدهد .
آلند آب دهانش را قورت میدهد و خونسرد در حالی که جام را از دست حسان میگیرد میگوید : تشکر ولی من الکل نمیخورم و حام دوکا را روی میز میکوبد که قطراتی از آن میریزد .
بارمان نگاهش میکند و در دل به او افتخار .
ابرو های حسان بالا میپرد و لبخندی ژکوند گوشه لبش جای میگرد .
زیر لب زمزمه میکند چه عالی .
ادامه میدهد : البته که از دکتر جماعت انتظار دیگه ایی نمیشه داشت .
آلند از لحن خودمانی حسان خوشش نمیاد.
زمانی که مجرد بود زیادی دور و برش میپپ پلیکید و حالا .
سعی می کند خودرا بیخیال نشان دهد تا نقطه ضعف دست آن روباه مکار ندهد  .
لبخند بیجانی می زند و با قدمی کوتاه از بارمان جدا می شود و با ببخشیدی کوتاه تر به سمت سمن میرود  .
با رفتن آلند حسان دست بارمان میگیرد و هر دو روی مبل کرم رنگ سالن مینشینند و در حالی که به پیست تقریبا خلوت رقص نگاه میکنند منتظر اتمام مراسم میشوند . 
بارمان نفس را پر سر و صدا بیرون میفرستد و بیقرار پای راستش را روی دیگری میاندازد .
حسان لبخندی میزند و به سمت او برمیگردد .
_ مدیر عامل شرکت وحید پور شدم . 
بارمان جا میخورد و تا حد امکان برمیگردد ، صدای جا افتادن مهره های گردنش را میشنود .
خنده ایی کوتاه و عصبی میکند و در حالی که سعی میکند ارام باشید کمی از مارتینی را میخورد.
دست هایش را مشت میکند و نفس عمیقی میکشد که با فرو خوردن بوی تند سیگار و انواع ادکلن ها حالش بدتر میشود .
حسان با لبخندی پیروزمند تک تک حرکات بارمان را که منشا اش عصبی و شکه شدن است را زیر نظر میگرد و هر لحظه خوشخال تر و برای شکستدادن بارمان مشتاق تر میشود .
_ چه غیر متتظره ! وحیدپور چیزی به من نگفته بود .
حسان ابریش را بالا میاندازد و بدون جواب دادن به واکنش منتظره بارمان بلند میشود و بارمان را هم همراه خود بلند میکند .
_امیدوارم شراکت خوبی رو باهم داشته باشیم .



 

ویرایش شده توسط yeki

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنچم

بارمان با پشت دست عرق پیشانی اش را پاک میکند و ته ته ذهنش از خود میپرسد چرا اینقدر ترسیده است .
با دست ازادش ضربه ایی به پشت حسان میزند و امیدوارم ارامی میگوید .
حسان خنده ایی کوتاهی میکند و با چشم با بارمان که کلافه دنبال آلند میگردد میدوزد .
بارمان را کمی به سمت راستش هول میدهد و زیر گوشش با لحن تقریبا خشنی میگوید : برو تا خانوم دکتر رو ندزدیدند و قبل از هر گونه واکنش دیگری از سمت و سوی بارمان با سرعت نور دور میشود .
بارمان دستانش را مشت میکند و دندان هایش را روی هم میفشارد .
با قدم های محکم و بلند خود را به آلند میرساند و کنارش مینشیند .
الند لبخند بی جانی به او میزند و بارمان فکر میکند ؛ چقدر دوستش دارد .
سمن دوباره از جای برمیخیزد و ان ها را تنها میگذارد و هردو خوشحال از درک سمن به سمت هم برمیگردند .
آلند : بارمان ... این پسریکه چی میگفت ؟!
بارمان لبخند گرمی میزند .
_ شرکت وحیدپور رو خرید.
آلند ترسیده و متعجب با دهنی نیمه باز به دهان بارمان چشم میدوزد .
بارمان چک ها و حسان را فراموش میکند و بلند بلند میزند زید خنده و الند را در بغلش حل میکند .
حسان داغ میکند و سریع از عمارت خارج میشود .
کلافه دستش را توی موهای بلند مشگی رنگ میکشد و
سیگارش را اتش میزند و دودش را با فشار از بینی خارج میکند .
_ بخند . بخند خانوم دکتر . این اخرین دیداراتتونه !
من دیگه نمیذارم بحندید یا همدیگر رو بغل کنید .
بلند فریاد میزند نمیذارم .
آلند و  بارمان دست تو دست همدیگه میذارند و به سمت باربد خان و مونا خانوم میروند و به خاطر جشن ان شب تشکر میکنند .
***
مانتو و شلوار ساده مشکی رنگش را تن نیزند و پوزخندی روی لبش جای خوش میکند .
مقنعه اش را سر میکند و با برداشتن کیف بزرگ مشکی رنگش از اتاق خارج میشود و با خود فنر میکند چقدر شبیه کلاغ شده است .
_ مهرشید ... مهرشید کجا با این عجله .
مهرشید سریع وارد اشپزخانه میشود و لیوان داغ چای را سر میکشد و با حس داعی چای تلخ تنام محتوای دهانش را روی مهرشاد و خالی میکند .
با صدای جیغ بلند مهرشاد و خنده بلند مهراد ریز میخندد و سریع فرار میکند و باز هم به صدای مادرش توجه نشان نمیدهد . 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

کفش های عروسکی مشکی رنگش را پا میزند و از خانه خارج میشود نگاهش که به ساعتش میوفتد ، ضربان قلبش میایستد و به اتوبوس رفته نگاه میکند و جیغ اروم و کوتاهی میکشد .
عصبی ، مثل دختر کوچولو ها پا روی زمین میکوبد . با
صدای بوق های متمدد برمیگردن با اخم غلیظی به سانتافه مشکی رنگ نگاه میکند .
کنار شیشه میایستد و با پایین رفتن شیشه نگاهش به راننده جوان و خوش پوش میوفتد .
_سوار شو میرسونمت .
مهرشید جا خورده به رلننده ان ماشین چندصد میلیونی نگوه میکند و پر سر و صدا اب دهانش را قورت میدهد .
با دیدن نیشخند راننده به خودش میاید اخم ظریفی میکند و با لحنی که سعی دارد محکم باشد میگوید : نه خیر اقا تشریفتون رو ببرید .
راننده جوان عینک پلیسش را درمیاورد و با ابروهای بالا رفته به مهرشید گستاخ چشم میدوزد .
از ماشین گران قیمتش پیاده میشود و دست راستش را  روی سقف میگذارد .
_ تو مگه مهرشید شهابی نیستی ؟
مهرشید سر تکان میدهد و حرفش را تایید میکند .
_ سوار شو . من حسان ابهر ام .
مهرشید کلافه نگاهی به خیابان شلوع و باز به حسانی میاندازد که حال سوار ماشینش شده است و منتظر به او نگاه میکند .
پوفی میکشد و بی تامل و ناگهانی سوار ماشینش میشود و در را محکم میکوبد  
_ یواش . مگه ارث پدرته ؟
مهرشید بی حرف با زیپ کیفش بازی میکند و به حسان ابهر فکر میکند . چه فامیل اشنایی دارد .
با صدای حسان سرش را بلند میکند و بی حرف به او زل میزند .
_ بریم صبحونه بخریم ؟
مهرشید نفس عمیقی میکشد و شمرده شمرده میگه : من اشتباه کردم سوار ماشینتون شدم . میشه فقط منو برسونید شرکت ؟
حسان شیطون نگاهی کوتاه به چشمان مشکی رنگ مخرشید میاندازد .
_ نه خیر نمیشه . مگه نگفتی اشتباه سوار شدی پس میریم صبحونه میخوریم .
مهرشید ترسیده به دست مردونه حسان نگاه میکند که با شدت دنده را جابه جا میکند .
ترسیده به صندلی میچسبد و به عقربه های ساعت نگاه میکند که به حر لحظه نزدیک تر به ساعت 8 میشوند .
در دل شروع به خواندن سوره هایی میشود که از مهند کودک یاد گرفته است  
با توقف ماشین بی اراده همراه حسان پیاده میشود و حسان با خود میاندیشد : چه دختر کم عقل خنگی است .
***
_آلند ... آلند . پاشو برسونمت بیمارستان .
آلند خمیازه ایی بلند میکشد و بیشتر زیر پتو میخزد .
_نمیخوام برم .
بارمان از لحن بچگانه آلند خنده اش میگیرد دست به سینه نگاهش میکند .
آلند با حس سنگینی نگاهش چشم هایش را نیمه باز میکند و کش و قوسی به بدنش میدهد .
_ببین ... توبرو !
بارمان به سمتش میرود و دستش را میکشد .
الند اخ ارومی میگوید بی حوصله و غرغرکنان به سمت سرویس بهداشتی میرود . 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

بارمان با صدای زنگ تلفنش به سمت اشپزخانه میرود و در حالی که تلفنش را جواب میدهد چای ساز را روشن میکند .
_ بفرمایید ؟
صدای مهرشید در گوشش میپیچد . اخم میکند و متتظر میشود .
_ سلام مهندس . صبحتون به خیر .
_سلام . بفرمایید خانم شهابی ؟!
مهرشید ام ام کنان میگوید : مهندس ... میشه امروز من یکم دبرتر بیام و قبل از این که بارمان جواب دهد میگوید : به خدا حال مامانم خوب نیست .
بارمان در حالی که ماگ های رنگی را روی اپن میگذارد فکر میکند این دختر برای هر کاری قسم میخورد .
با لحن سرد همیشگی اش میگوید : قسم نخورید خانوم   ولی هر چه سریع تر تشریف بیارید یه فکری به حال چک ها کنیم و اجازه حرف زدن به مهرشید نمیدهد و تلفن را قطع میکند .
دستانش را روی اپن میگذارد و خم میشود و زیر لب فحشی نثار شهابی میکند .
ماگ ها را برمیدارد به سمت اتاق خوابش میرود .
ماگ سفید صورتی دخترانه را به دست آلند میدهد و خودش هم کمی از جای تلخش را مینوشد و پشت سرش مینشیند .
برس را در دست میگیرد و بی حرف مشغول شونه کردن موهای خوشرنگ آلند میشود .
الند چایش را تمام میکند و ماگ محصوصش را روی میز توالت میگذارد .
برمیگرد و باز هم بی حرف به چشم های بارمان ، همسرش زل میزند  
هر دو بی حرف ، بی سخن و کلامی فقط همدیگر را نگاه و با ان نگاه یکدیگر را لمس میکنند .
گویی میترسند ، از چه ؟ خدا میداند .
آلند با صدای بارمان به خود میاید و به او که در کمد را باز کرده است نگاه میکند . 
بیخیال حس بدش میشود و اوهم مانتو ساده قهوه ایی رنگش را برمیدارد بی سخن تن میزند .
با حس درد زیر دلش حرفی نمیرند و باز هم در حال جنگ با حال خرابش ، جین قوه ایی رنگ را پایش میکند .
بارمان به سمتش میرود و پشت سرش میایستد و نرم گونه اش را میبوسد . لبخندی میزند بیخیال دنیا میشود .
برمیگرد بی نگاه به چشم های پر نیاز بارمان ، لب هایش را نرم و طولانی میبوسد .
***
مهرشید اخرین لقمه املت ترش مزه را میخورد و با دستمال گوشه ظرف لبهایش را تمیز میکند .
حسان نفس عمیقی میکشد .
حسان : من حسان ابهر هستم . 31 سالمه و دکترای اقتصاد دارم . مدیر شرکت کیمیا پارس ام و الان ...
مهرشید هوم بلندی میگوید و با خود فکر میکند این حرف ها چه ربطی به او دارد .
در حالی که به صورت حسان زل زده است الکی سری تکان میدهد که بله ، متوجه حرف هایت میشود با اینکه عکس ان است .
لبخند مسخره ایی میزند .
موهای پر پشت و بلند مشکی رنگ که مد روز شانه شده بود . پیشانی تقریبا کوتاه و چشم های خمار قهوه ایی رنگ . بینی استخوانی و لب های گوشتی صورتی رنگ .
پوست سبزه و هیکل عضلانی که با آن قد بلند زیادی جذابش کرده است .
پیراهن کرم رنگ کیپ تنش است و با شلوار کتان قهوایی رنگ ، ساعت مارک مشکی رنگ که ست شده است با عینک پلیسش نه تنها جذاب بلکه دکتر خوش پوشی هم است .
با دیدن نفس عمیق حسان که ناشی از زیاد حرف زدن  و یک جورایی تعریف از خود است نگاهش را به لیوان قهوه ایی میدهد که گارسون برای او گذاشته است .
_خب .. حالا به من چه مربوط که شما دکترید و مهندسید و ...
حسان به میان حرفش میپرد .
_شما منشی بارمان برومند اید و من اینو میدونم که چک های وحیدپور گم شدن .
مهرشید متعحب و ترسیده سری به نشانه تایید تکان میدهد و در حالی که سعی میکند خونسرد لاشد میگوید : چه ... ربطی داره ؟
حسان فنجان قهوا اش را گوشه ایی میگذارد و میگوید : من سهام شرکت وحیدپور رو خریدم و الان ...
مهرشید دیگر چیزی نمیشنود و فقط با لبخند ژکوند همیشگی اش به تصویر تار دکتر حسان ابهر نگاه میکند .
***

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

_ دلم خیلی شور میزنه امروز .
آلند از روی شندلی بلند میشود و روپوشش را صاف میکند و با لحن ارامش بخشش میگوید : بارمان ... من اینجا حالم خوبه . توهم نگران حسان و چک ها نباش .
بارمان رو صندلی مخصوصش مینشیند و در حالی که سعی میکند به آلند استرس وارد نکند .
_ نه عزیزم . ایشالله پیدا میشه . تا ساعت چند شیفتی ؟
آلند : پنچ . نمیخواد بیای دن...
بارمان میپرد وسط حرفشو و میگوید : نه ... خودم میام دنبالت .
_ خانوم دکتر آلند آرام به بخش اورژانش .
آلند با صدای ... سرسری از بارمان خداحافظی میکند و خود را به اورژانس میرساند .
با دیدن سوگل به سمتش میره .
_ کجاست بیمار .
_ سلام دکتر ارام . دنبال من بیاید .
پشت سر سوگل راه میوفتد و وارد اتاق مخصوص زنان میشود .
با دیدن بیمار ترسیده نامش را صدا میزند .
_ مهرشید ... تو این جا چیکار میکنی ؟
با دیدن مهرشید بیهوش و مرد جوان کنارش آه از نهادش بلند میشود .
وضعیت حیاتی مهرشید را چک میکند و از ان مرد جوان میخواهد اتاق را ترک کند .
کنارش روی تخت مینشیند و گونه ی لطیفش را نوازش میکند و به این فکر میکند این دخترک چقدر دوستداشتنی است .
با صدای سوگل از اتاق خارج میشود و با دیدن مرد جوان همراه مهرشید اخم ظریفی میکند .
_ لطف کنید تشریف بیارید اتاق من .

و بدون منتظر شدن جوابی از سوی او با قدم های بلند خود را به اتاقش میرساند و پشت میزش مینشیند .
مرد جوان در حالی که سرش را به زیر انداخته است ، منتظر خانوم تعارف خانوم دکتر میشود و با شنیدن صدای بفرماید روی دم دست ترین صندلی جای میگیرد .
آلند به صندلی چرخانش تکیه میزند .
_ خوب ! شروع کنید ...
مرد جوان گیج نگاهش میکند و میگوید : چیو ؟
الند پوف بلند و کلافی میکشد و برگه ایی سفید جلویش میگذارد .
_ اسمتون ؟
پسرک سریع میگوید : کیوان مرادی .
الند با خط پیچ در پیچش یادداشت میکند و در حالی که با توک خودکار پیشانی اش را میخاراند از مرادی میپرسد : نسبت شما با این خانم چیه و از عمد اسم و فامیل مهرشید را نمیگوید و منتظر جواب او میشود .
کیوان با دیدن خط های ابی رنگ روی پیشانی الند خنده اش میگیرد که با دیدن قیافا متعجب الند ان را میخورد و شیر میشود 
_ همسرمه خانوم دکتر .
ابرو راست آلند بالا میپرد و با خود میاندیشد :《مهرشید کی نامزد کرد که او خبر دار نشد ¿¡》
 بلند میشود و به سمت ایینه قدی اتاقش میرود و روبه روی ان میاستد و با دیدن شاهکارش نیشخندی میزند  .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

_ اسم همسرتون چیه ؟
کیوان ترسیده و کلافه رو زمین صرب میگیرد و جواب الند را نمیدهد .
الند قدمی به سمتش میرود و منتظر نگاهش میکند .
_ اممم ... شیدا فکور .
الند بلند زیر خنده میزند .
کیوان متعجب به او نگاه میکند و در حالی که سعی میکند به تود مسلط باشد میپرسد : مشکلی پیش اومد ه .
الند بدون جواب دادن به کیوان از اتاق خارج میشود و سوگل را صدا میزند .
سوگل سراسیمه وارد اتاق میشود و با دیدن پیشانی خودکاری الند لبخند محوی میزند .
_ جونم ؟    
_ این اقا ببمونن تا مهرشید مرادی بهوش بیاد و توضیح بده .
کیوان بلند میشود و ترسیده به خانوم دکتر و پرستار نگاه میکند .
الند بیخیال رفتار های هیستریک او میشود و با پوزخند هاکی از این دروغ شاخ دار از اتاق خارج میشود تا به حراست گذارش دهد .
***
مشتش را محکم بر روی دیوار میکوبد و بی توجه به درد طاقت فرسایش بر میگردادد و با تمام قوا سر بهروز داد میزند .
_ اون داداش پفیوزت پس اونجا چه غلطی میکنه ؟
بهروز : اقا من که یه بار گفتم .
حسان عربده بلندی مکشد که چهار ستون خانه به لرز در میاید .
_ تو خفه شو   .... پدر جفتتونو در میارم   الان گمشو با این وثوقی برو دربیار اون نره خر رو .
بهروز چشم هایش را محکم روی هم فشار میدهد و هزاران هزار بار خود را به باد فحش و ناسزا میگیرد .
اگر به حرمت نون و نمکی که با هم خوردند نبود غیر ممکن بود این بی حرمتی ها را تحمل کند .
چشم غلیظی حاصل از حرص بسیار میگوید و از اتاق خارج میشود و بی اختیار در چوبی را به هم میکوبد  
حسان روی صندلی میز کامپیوترش مینشیند و سرش را در دست میگیرد .
چشمش که به عکس الند میوفتد عصبی تر میشود با شتاب قاب را میاندازد و پوزخند زنان به تیکه های شیشه نگاه میکند .
_ تو چی کار کردی با من لعنتی .... ازت بدم میاد .
با حس سوزش در ناحیه گلویش اخم هایش در هم میشود . سرش را روی میز میکوبد وزیر لب کل خاندان بارمان را به ناسزا میگیرد .
رژ لب زرشکی رنگش را تمدید میکند . کفش های پاشنه بلند مشکی رنگش رابه پا میکند .
بدون نگاه کردن به خود در اینه از اتاقش خارج و به سمت اتاق حسان میرد . تقه ارومی به در میزند و بدون اجازه گرفتن وارد تاق میشود .
با دیدن اتاق به هم ریخته پوزخند تلخی میزند و بی احتیاط به سمت تخت حسان میرد .
کنارش مینشیند و دستش را روی ساعد حسان میگذارد
حسان به حس سردی دستی چشمانش را نیم باز میکند و با دیدن کیانا لبخند بی جان و عصبی میزند .
_ چه خبر شده باز اینجا .
حسان دست هایش را باز میکند و در حالی که منتظر است کیانا به آغوشش بخزد میگوید : نمیشه کیان ... نمیتونم . امروز با این دختر مهرشید قرار گذاشتم تا بهش گفتم کیم حالش بد شد .
کیانا سرش را روی بازوی حسان میگدارد و در حالی که موهایش را از روی صورتش کنار میدها میگوید : شاید لازم باشه دیگه فراموشش کنی.
اه عمگین حسان قلبش را به درد میاورد
_ دوسش دارم .
مثل برق زده ها بلند میشود و نگاه متعجب حسان را نادیده میگیرد .
با صدای لرزیده و پر بغض و دردی یمگوید : پس من چی .. چرا منو دوس نداری ؟
حسان نیم خیز میشود و بی قرار به حرکت ناگهانی کیانا نگاه میکند .
_ کیانا چیکار میکنی ؟
کیانا بی هوا اجازه فرود به اشک هایش را میدهد .
_ این همه سال رفتم اومدم شدم اونی ک تو میخوای و حرف تو فقط آلند ... صدایش را بلند تر میکند و میگوید : بابا ... عزیزم . الند ازدواج کرد رفت اونی ک موند تو سایه منم
پوزخند دردناکی میزند و ادامه میدهد : منم حسان منم که دوستت دارم .
حسان بلند میشود و سعی میکند حرفی نزد که کیانا را ناراحت تر کند . در این چهارسال آلند درد و کیانا همدرد ؛ آلند زهر و کیانا پادزهر اما افسوس که آلند جام شوکران بود و کیانا ...


 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم

بازوی سفید ظریف کیانا را در دست میگیرد و اورا به سمت خود میچرخانده و صورتش را نزدیک صورتش نمیکند .
کیانا : ازش بدم میاد .
اشکش هایش  باز روان میشود و جلوی دیدگانش را تار میکند .
_ مهم اینه من دوستش دارم کیانا .
کیانا دستش را محکم از دست مردانه حسان خارج میکند و با دو از اتاق خارج میشود .
و حسان به این فکر میکند کیانا و احساسات دخترانه اش را کجا بگذارد .
***
_ شما نگران نباشید ... من حواسم بهش هست . البته !
حتما خودم فردا میرسونمش خونه ...  خدانگهدار .
مهرشید سریع از روی کاناپه بلند میشود .
_ خانوم دکتر ... چی گفت مامانم ؟
الند پشت چشمی برایش نازک میکند و میگوید : اولا خانوم دکتر نه و آلند ، دومم شما دراز بکش استراحت کن الان برا اب پرتقال هم میارم ؛ سومم به شما چه تو کار بزرگتر ها دخالت نکن و سریع لبخند مهربانی میزند تا مهرشید متوجه طنز کلامش بشود .
مهرشید سرخورده دراز میکشد و با قرار گرفتن لیوان اب پرتقال تشکری زیر لب میکند .
الند روی مبل تک روبه رویش مینشیند و کمی از اب انارش مینوشد .
مهرشید با خود میگوید : چی میشد به منم اب انار بده
با صدای خنده بلند و دلفریب آلند متعجب به اوزل میزند .
الند که از شدت خنده اشکش هایش روان شده است بریده بریده و نفس نفس زنان میگوید : اب انار برات خوب نیس فشارت میوفته . خانوم خانوما بلند بلند حرف زدی .
با احساس گرم شدن گونه هایش چشم هایش را محکم میبندد و سرش را به زیر میاندازد .
با صدای زنگ اف اف الند تنهایش میگدارد و موجب میشود نفس بلندی بکشد . 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم

با صدای مهندس کمی خود را جمع و جور میکند و صاف روی کاناپه مینشیند که موجب میشود کمی کمرش درد بگیرد .
_ سلام خانوم شهابی .
با دیدن قامت بلند بارمان به سختی بلند میشود .
_ سلام مهندس . خوبید ؟
_تشکر شما خوب هستید ؟ ایشالله خطر رفع شد ؟
مهرشید نیم نگاهی به نگاه سوزان بارمان میاندازد .
_من... ن...میدونم .
بارمان خنده اش را قورت میدهد و با صدای الند با ببخشیدی از مهرشید جدا میشود .
کت مشکی رنگش را در میاورد و به دست آلند میدهد .
_ چیزی نگفت ؟
آلند سری به نشانه نفی تکان میدهد .سریع روی پنجه پا بلند میشود و گونه ی بارمان را میبوسد .
مهرشید نفسش را پر حرص بیرون میدهد و زیر لب غر میزند : حالا باید جلوی من عشق بازی کنید ؟
نگاهش را به تلویزیون میدهد و سعی میکند تو مسائل خانوادگی دخالت نکند .
از افکارش خنده اش میگیرد .
حنده اش را میخورد و منتظر آلند و مهندس میشود .
با صدای آلند سرش را برمیگرداند و نگاهش میکند .
_ بیا شام بخور عزیزم .
از جای بلند میشود و تازه یادش میوفتد هیچ پوششی برای سرش ندارد .
ترسیده نگاهی به لباس هایش میکند و با دیدن شومیز و جین مشکی رنگ خیالش راحت میشد .
موهای بلند مواج خرمایی رنگش را پشت گوش میفرستد و کنار آلند پشت میز جای میگیرد .
با دیدن بارمان که با اخم متفکری روبه روی آلند مینشیند ، ترس کمی ...فقط کمی در تنش جای خوش میکند .
بی حرف و تعارف الکی به کیفگیر های برنج نگاه میکند .
با پر شدن بشقابش از برنج خوش عطر و ان خورشت فسنجان با لبخند محوی مشغول خوردن میشود با خود فکر میکند دست پخت خانوم دکتر چقدر خوشمزه است .
هر سه بی حرف مشغول خوردن شام بینظیر آلند میشوند .
به صدای گرم ، محکم و مردانه بارمان نگاهی به ان دو میکند .
_خیلی خوب بود خانومم.
بغض خفیفش را با ذره ایی نوشابه قورت میدهد .
صدای الند را به جای صدای خود میگذارد 
_ نوشجونت عزیزم .
با رفتن بارمان اوهم غذایش را تمام میکند و همراه آلند مشغول جمع کردن میز میشود .
***
با صدای تق و توقی از سمت و سویی نزدیک گوشش چشم هایش را باز میکند .
با دیدن الند در ان مانتو راه راه سفید سورمه ایی جلوباز و جین کوتاه ابی روشن موقعیتش را درک و متوجه میشود در خانه ان هاست .
بی سر و صدا کش و قوسی به تنش میدهد و با دردی از سمت کمرش هزاران بار به خود لعنت میفرستد که چرا درخواست الند مبنا بر خوابیدن روی مبل را رد کرده است .
_ مهرشیدجان ... بیدار شدی ؟ صبحت به خیر عزیزم
به زور از جا بلند میشود و زیر لب سلام میکند
_ آلند جون ... سرویس بهداشتی کجاست و به حافظه قوی اش نیش خندی میزند . 
با کمک الند به سمت سرویس میرود و پشت سرش در را قفل میکند .
با دیدن تصویرش در ایینهسری از روی تاسف تکان میدهد .
روی های بلند مواجش دورش پخش شده و زیر چشم هایش گود افتاده است . اه خفیفی میکشد .
_خانم دکتر ... مانتو شلوار منو میدید باید حاضر شم برم سرکار.
الند اخم میکند ؛ زیبا تر از همیشه .
_ کجا خانوم خانوما ؟!
_ برم شرکت ، داره دیرم میشه .
الند ظریف اخم میکند .
الند : نه خیر نمیشه . بدو بیا این شیر رو بخور . من دارم میرم سرکار . عصر برمیگردم . شما هم استراحت کن عصر میری خونه .
چشمکی نازی به مهرشید میزند و میگوید : برات مرخصیرد کردم
***


 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم

کلید میاندازد . خانه غرق سکوت است . آرام به سمت اتاقش میرود . بدون تعویض لباس هایش روی تخت دراز میکشد . بارمان ، آلند ، دکتر و چک های گم شده .
نفس عمیقی میکشد و آه از نهادش بلند میشود .
چشم هایش را روی هم فشار میدهد ، اما نمیتواند بخوابد .
ترس از پیدا نشدن چک ها خواب از چشم هایش گرفته .
چرا نمیتواند بیخیال باشد ؟! خنده اش میگیرد . دکتر ابهر ؛ دکتر حسان ابهر .
***
حسان عصبی  و  کلافه رو صندلی اش نشسته است . قاب عکس روی میز تصویر الند را به نمایش گذاشته است . همسر عزیزش . لبخند بی جانی روی لبش نقس میبندد . فکر میکند چقدر برای آلند زیبایش دل تنگ است و چگونه میتواند به او بگوید قرار است دو هفته نباشد .
موهای بلندش را چنگ میزد . خستگی بی حوصله اش کرده است .
صدای ضربه ارامی به در حواسش را جمع میکند . چشم هایش را می مالد تا حداقل کمی قدرت دید داشته باشد  .
_بفرمایید تو .
صدای ظریف و آرام شهابی بلند میشود .
_اقای مهندس ... سلام .
سرش را بلند نمیکند .
_ امرتونو بفرمایید .
_ یه آقایی میخواستن بیان ببیننتون .
مهندس  ،جوری نگاه دخترک میکند که خجالت زده سرش را پایین میاندازد و با خود می اندیشد مگر چه گفته است ؟
_ نمیتونستی زنگ بزنی بگی ؟
 و مهرشید در توهمات دهنی اش فکر میکند 《چرا بارمان این چنین با او سر لج افتاده است؟》
_ یکی اومده ببینتتون .
بارمان فکر میکند ایا دخترک ته چاه پنهان شده است 
_بگو بیاد داخل .
چشم ارومش به زور شنیده شد .
در با صدای گوش خراشی باز میشود و بارمان لبخند ژکوند حسان را میبیند .
بارمان کمی متعجب نگاهش میکند و لبخند عصبی اش حسان را خوشحال تر از لحظه ورود .
_ دعوت نمی کنید بشینم مهندس؟!
مهندس سری تکان میدهد و حسان بی حرف اضافه ایی روی مبل تک چرم قهوه ایی رنگ مینشیند .
_ قهوه یا چایی ؟!
حسان نگاهی به ساعت مارکش میاندازد .
_ هیچکدوم . میل ندارم ؛ اومدم یکم صحبت کنیم .
بارمان دست هایش را در هم گره میکند .
_ صحبت می کنیم . 
 _فردا اخرین تاریخ پاس چک هاست .
بارمان اب دهانش را قورت میدهد و با ظاهر نسبتا ارام میگوید .
_ بله میدونم و ...
_ و منم میدونم که چک ها گم شده اند .
بارمان اینبار نفسش میرود و با سختی به حسان نگاه میکند  
_ بله ؛ سر یک ندونم کاری چک ها گم شده و متاسفانه ما هنوز نتونستیم چک ها رو پیدا کنیم
_ میدونید هم که ما نمیتونیم بهتون دوباره چک بدیم . 
عضلات بارمان منقبض میشود . این پسر فکر کرده بارمان به او التماس یا اصلا از او درخواست میکند صدور مجدد چک میکند؟  گول خوانده است .
پوزخندی میزند .
_ خیر ما درخواست مجدد چک نداریم . مبلغ چک رو هم شما به جای پرداختن به ما به یک موسسه خیریه بدید . یه پیشنهاد دوستانه اس 
اینبار نوبت حسان است که داغ کند و عصبی شود .
کمی جا به جا میشود و به چشم های خوش رنگ بارمان زل میزد و در این حین فکر میکند آلند حق داشت اینگونه دل به گرو این مرد دهد  .

 

ویرایش شده توسط yeki

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم

اما اوهم چیزی کم ندارد . خوشگل و خوتیپ و به قول معروف دختر کش است .
_ خیلی خوشحال شدم از دیدنت بارمان جان !
بارمان با ابرو های بالا پریده بلند میشود و میگوید : فقط اومدی بگی میدونی چک ها گم شده ؟!
لبخند مکش مرگ نمایی میزند و میگوید : نه بمونه برای بعد . 
چشمش به عکس زیبای آلند میوفتد .
چشمکی میزند و با ابرو به عکس اشاره میکند: 
_ به خانوم دکتر سلام برسون  
 و چقدر سخت است که بارمان خودش را کنترل کند تا دندان های یک دست و مرواریدی حسان را پودر نکند .
او را بدرقه میکند .
مهرشید با دیدن دکتر ابهر از جا بلند میشود و با تته پته سلام میکند .
حسان نگاهی کوتاه به در اتاق بارمان میاندازد و نزدیک میز مهرشید میشود .
مهرشید ،  ترسیده کمی خودش را جمع و جور میکند و سعی میکند خونسرد و عادی رفتار کند.

قبل از اینکه کلمه ایی به زبان بیاورد حسان دستش را روی بینی اش میگدارد .
حسان : همه چی بین ما میمونه خانوم مهرشید شهابی .
مهرشید سرش را پایین میاندازد و حسان با خنده از او دور میشود .
***
بازهم صدای برادر های کوچکش تا آسمان هفتم میرسد و اورا کلافه و خسته تر از همیشه کرده است .
چندین ساعت پشت میز نشستن و به صفحه مانیتور نگاه کردن به کمرش فشار وارد کرد و حال فقط به خاطر دیبا چشم هایش را باز نگه داشته است وگرنه خواب هفت پادشاه رو میدید .
مادرش ، با صدای بلند نامش را فرا میخواند .
عرغر کنان دستی توی موهایش میکشد و سعی میکند با انگشتان ظریف و کشیده اش دریای مواج قهوه ایی رنگ را مرتب کند . ولی آب در هاون کوبدن نتیجه بهتری دارد . لبخندی به چشم های خسته و خمارش میزند و از اتاقش خارج میشود .
مسافت اتاق تا حال را میگذراند و خودش را کنار مادرش روی مبل میندازد و به مهرداد که جیغ میزند اخم میکند .
مهرداد بیخیال تر از قبل صدایش را بلند میکند.   
معترض به مادرش نگاه میکند و مادرش از نگاه او میفهمد که دخترکش چقدر خسته است و سعی در ارام کردن پسر کوچکش دارد .
مهرشید بیحال به سمت اشپزخانه میرود .
_ مامان ، دیبا گفت کی میاد ؟
_ تا یکیدو ساعت دیگه میرسه . ا
ه مهرداد ساکت شو دیگه !   
 

ویرایش شده توسط yeki

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم

مهرداد ترسیده ارام میشود و با سرعت به سمت اتاقش و پیش مهرشاد برادرش میرود .
مهرشید سر قابله را باز میکند . بوی خورشت کرفس که به مشامش میرسد اخم میکند و بی حوصله منتظر رسیدن دیبای عزیزش میشود .
***
حسان با اخم های درهم و چهره ایی به شدت متفکر روی کاناپه ی روبه روی تلویزیون نشسته است و به تصویر مشکی آن خیره شده . کیانا کنار او نشسته و سرش را به بازوی عریان حسان تکیه داده است و بعد از مدت طولانی درگیری با ناخن های بلند و مانیکور شده اش ،  بیخیال رنگ رفته گوشه ناخنش میشود و با تکان دادن بدن خود در آغوش حسان ؛ سعی دارد حسان را متوجه حضر خود کند .
حسان تکانی میخورد و نگاهش به نگاه غمگین و آتشین کیانا میوفتد .
در اعماق وجودش فکر میکند این دختر چرا با او در این وضعیت و شرایط ، وقتی میداند عاشق فردی دیگر است ، در کنارش مانده است ؟!
لبخند میزند تا کیانا ، همدم همیشگی اش ، را کمی ارام کند .
کیانا خود را بلند میکند و لب های داغش را روی گونه حسان میگذارد . کنار گوشش ارام زمزمه میکند : هیچ وقت فراموش نکن ، خیلی دوستت دارم و حسان با چشم های بسته شرمنده و سر افکنده میشود .
صدای برخورد پاشنه بلند کفش کیانا بر روی پارکت های سخت خانه گواه بر دور شدن او است .
حسان ، نفسش را با صدای بلند خارج میکند و ناراحت با چشمانی که اندکی تر شده اند به سقف و لوستر شیک آن نگاه میکند و لحظه ایی چشمان سبز و لبخند جذاب آلند و حس زیبای شکست بارمان از دیدگانش دور نمیشود .
بارمان ، مهندس بارمان مشکات ، پسر عمو و رقیب عشقی اش که متاسفانه در نبرد عاشقی موفق هم شده بود ، حس انزجار را در سلول به سلول های تنش  بیشتر کرده بود .
از  جا بلند میشود و سعی میکند یک امشب را به آن دو مشکلاتش فکر نکند . به سمت اتاق کیانا میرود تا از دلش بیتوجگی های اخیرش را جبران کند چرا که امشب نیازمند نجوا های کیانا بود. 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم

آلند چشم های اشکی اش را پاک میکند و نمیخواهد بارمان عزیزش متوجه حال و خراب و دگرگون او شود . نفس هایش کوتاه و مقطع شده است و شعله گاز و پخش شدن روغن فضا را عداب اور کرده است .
با پشت دست اشک هایش را پاک میکند ؛ بر میگردد و در کمال ناباوری بارمان را میبیند که دست به سینه ، با اخمی که چهره مردانه اش را جداب تر کرده است به او نگاهدمیکند . دستپاچه لبخندی میرند ، نمیخواد بارمان ناراحت و دلزده از رفتار بچگانه او شود  .
خود را بیخیال نشان میدهد اما بارمان که شش دنگ حواسش به الند است متوجه رفتار های الکی و بدون تامل الندش است .
آلند که خم میشود تا بشقاب هارا بردارد دستش را میکشد و اورا بلند میکند و صورتش را در برابر صورت خود نگه میدارد و با نگاه نافدش دخترک را ذوب میکند .
الند کمی تکان میخورد تا خود را از حصار دستان قوی بارمان رها کند اما حیف که زور او به بارمان نمیرسد و ثانیه هایی که پی در پی میگدرند صاهد اشک های غلطان آلند در آغوش حمایتگرانه بارمان است .
***
پتو را از روس سر همسرش کنار میزند . آلند با دیدن نور شدید چشم هایش را محکم فشار میدهد . ساعدش را روی پیشانی و حفاظی برای چمانش قرار میدهد .
بارمان نرم گونه اش را نوازش میکند ؛ الند زیر لب میغرد ولی تسلیم میشود و با سرعت از جای برمیخیزد ؛  شبیه دختر بچه کوجک چهار پنچ ساله خود را در میان بازوان بارمان رها و دستانش را محکم دور گردنش حلقه میکند .
بارمان با خنده دستش را دور کمر او حلقه و با دست دیگرش ،  موهای لخت بلوطی اورا نوازش میکند .
_ دورت بگردم خانومم ... خیلی زود قول میدم بیام ...
آلند سعی در پنهان کردن  ، بغضش دارد اما نمیشود .
با همان لحنه کودکانه میگوید : دلم برات تنگ میشه و اشک های شور روان و امانش را میبرند .
بارمان نرم و مردانه میخندد . الند را از خود دور میکند و اشک هایش را پاک .
بوسه نرم بر روی پیشانی اییش میکارد و بدون توجه به عقربه ها که یکی پس از دیگری میگذرند به پری پروانه گونه اش با لذت نگاه میکند . 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم

چمدون سنگینش را در کنار در قرار میدهد و برای بار آخر آلند را که از ، دگر روز های قبل سفر مغموم تر  است را ببوسد .
آلند به اشک هایش اجازه روان شدن نمیدهد .
خودش را در آغوش همسرش میاندازد و عطر تنش را که با ادکلن گران قیمت آمیخته شده میبلعد .
_ زودبرگردی !
_ فقط دو هفته اس . به حرفایی که زدم گوش کنیا خانوم دکتر .
آلند از لحن بارمان خنده اش میگیرد و ریز ریز میخندد .
بارمان که از خنده های آلند سر ذوق امده انرژی مظاعف میگیرد و میداند که همسرش را میتواند تنها بگذارد ؛ بدون هیچ دلهره ایی .
بارمان که میرود آلند سعی میکند ،  خودش را درگیر کار های خانه ، مطب و جزوه هایش کند .
تصمیمی که جدیدا گرفته بود شرکت در آزمون تخصص و درس خواندن برای ان شاید کمی حواسش را پارت میکرد .
از جای بلند میشود میخواهد با چای کاکوتی داغ و شکلات شیرینی خودش را به عصرانه ایی معطر دعوت کند  .

گل های همیشه بهار اورا یاد مادر و پدرش میاندازد . لبخندش عمگین تر میشود . گویا کائنات هم دست به دست هم داده بودن تا حال او را دگرگون تر از لحظه رفتن بارمان کنند .
پدر و مادرش شش ماه قبل بعد از ازدواج او با بارمان وقتی خیالشان راحت شد جای تنها دخترشان و بهتر است بگوییم تنها فرزندشان خوب و مطمئن است ، بار و بندیل را جمع کرده و قصد داشتن مدتی را در اسکاتلند پیش عمه ی الند بمانند و حال ؛  آلند چقدر دلتنگ خانواده اش است . با صدای زنگ تلفنش از جای برمیخیزد . با دیدن شماره مهرشید لبخندی هیستریک گونه روی لبش نقش میندد .
_ سلام عزیزم .
صدای شاد مهرشید که در گوشش میپچد به استرسش دهن کجی میکند .
_ سلام خانوم دکتر عصرتون به خیر حالتون چطوره .
_ اول از همه آلند نه خانوم دکتر .... دوما عصر توهم به خیر سومم خوبم عزیزم تو خوبی ؟
_ ممنونم خوبم . آلند جون یکی از دوستای من از شهرستان اومده ما میخوایم با هم بریم بیرون گفتم الان که مهندس نیستد شاید شما حوصله اتو سر بره اگه کاری ندارید با هم بریم .
الند قصد مخالفت دارد ولی چهره مهرشید با موهای مواجش به او شوقی میدهد تا با ان دختر مو فرفری ارتباط برقرار کند پس درخواستش را قبول میکند .
_ اره عزیزم میام . فقط کی و کجا ؟
بعد از گرفتن ادرس میرود تا خود را برای بک تفریح دخترانه اماده کند .
مانتو بلند یاسی رنگش را با شلوار مشکی و کیف و کفش شیک خانومانه مشکی رنگش ست میکند . شال بنفش رنگ را روی سرش میندازد و به موهای بلند بلوطی اش اجازه میدهد ازادانه روی شانه هایش جا خوش کنند . بعد از کمی ارایش کردن که به شدتت به صورت زیبایش میاید سوییچ ماشینش را برمیدارد و راه کافه ایی که مهرشید به او داده بود را میدهد . 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم

تایم پرواز کوتاه تر از همیشه به نظر میرسید . با رسیدنش به کیش ، راننده هلدینگی که قرار بود در آنجا فعالیت کند دنبالش آمد و خیلی زودتر از پرواز به هتل رسید . کیش در بهترین فصل سال بود و جان میداد برای گشت و گذار و تفریح اما اگر الند همراهش بود . لبخند غمگینی میزند . او فقط برای کار امده است . لپ تابش را روشن میکند و خودش را با پروژه اش مشغول میسازد . با صدای گوشی اش به سمت ان میرود .
آلند پیام داده است با مهرشید بیرون میرود .
تک خنده ی مردانه ناخداگاه همراهش میشود . مهرشید ، همان دخترک منشی با آن موهای بهم ریخته قهوه ایی .
خوشحال میشود که در این دو هفته ایی که نیست آلند همبازی پیدا کرده است .
سرش را تکان میدهد تا افکارش را مرتب سازد چون سرش خیلی شلوغ بود و باید هرچه زودتر پرونده ها را مرتب کند .
عقربه ها که ساعت 8 را نشان میدهند ، خسته بلند میشود و سعی میکند با گرفتن دوش اب سرد خواب را از خود دور کند چرا که به شدت سرش شلوغ است .
کت و شلوار سرمه ایی رنگ پیرهن و کفش مشکی با ادکلن خوش عطرش اماده میسازدش برای رفتن به جلسه با مدیر عمل و سهام داران هلدینگ مقابل .
قبل از  اینکه از اتاقش خارج میشود به الند زنگ میزند و با پخش شدن صدای گرم و ظریف الند در گوش هایش عشق در تک تک سلول های تنش فریاد میزند .
***
حرف های حسان در معزش اکو میشود . صدای سوت چایی ساز روی اعصابش است و تنش رنجور و خسته .
سهام دار هلدینگی که بارمان مسیول پروژه اش شده بود .
واقعا نمیفهمید قصد بارمان را از کار هایی که میکرد . کیانا چه کم داشت از الند وه بعد از چندسال همنوز نمیخواد اورا رسما بمذیر . تلخندی تلخ روی لب هایش جا خوش میکند . چقدر احمقانه دل به دلش داده بود و فکر میکرد میتواند روز عقل و احساس حسان را صاحب شود بدون اینکه حرفی از الند و عشق و او به بارمان گفته شود .
سوت چایی ساز دیگر واقعا روی اعصابش است . بی آن که منتظر قل امدن اب شود دستگاه را از برق میکشد و به سمت تنها اتاق سوییتش میرود تا برای جلسه شب اماده شود .  

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم

کت و شلوار بلند زرشکی رنگش همراه روسری و کیف و کفش مشکی و ارایشی که همیشه روی صورتش قرار دارد ، واقعا زیبا و تحسین بر انگیزش کرده است .
سوییچ بی ام و کروکی که اجاره کرده است را برمیدارد و در میان افکار بهم ریخته اش به سمت هلدینگ راه میوفتد .
هلدینگ باران ، ساختمان بیست طبقه و بزرگ مهندس راد بود .
قدم های محکمش زمین را زیر پایش به لرزش در میارد .
صدای کفش های پاشنه بلندش سکوت راهرو را در هم میشکند .
 جلوی اسانسور طبقه اول ، بارمان را میبند . لبخند جدابی مهمان صورتش میکند و با قدم های استوار خودش را به او میرساند .
_ سلام مهندس ...! حالتون چطوره ؟
بارمان متعجب با ابروهای بالا پریده به خانوم جوان و خوش پوش مقابلش چشم میدوزد . تلفنش را درون جیبش قرار میدهد و با اخم کمرنگی جواب میدهد .
_ سلام ! ممنونم .... ما میشناسیم همو .
کیانا نرم میخندد و کمی خودش را به عقب خم میکند .
_ من کیانا سمیعی هستم . سهام دار شرکت تبلیغاتی هومن .
جرقه ایی در ذهن بارمان زده میشود . لامپ کوچکی در افکارش روشن .

کیانا سمیعی دوست دختر حسان ابهر . نفسش را کلافه بیرون میدهد و زیر لب به طور نامفهموی عبارت : از دیدنتون خوشحالم رو زمزمه میکند .
درب ایناسور که باز میوشد هر دو هم قدم وارد میشوند .
انگشتان طرف و کشیده ی زیبای کیانا قبل از بارمان دکمه طبقه مورد نظر را لمس و به چهره خشن مهندس لبخند گرمی میزند .
با خود فکر میکند آلند و بارمان واقعا زوج دوستداشتنی و جذابی هستند و حسان حق دارد به انها حسودی و آلند به قدری جداب بود که بارمان را از ان خود و فکر و ذهن حسان را در تمام این سالها به بازی بگیرد .
خنده اش را قورت میدهد و حسان سعی میکند به اخلال های روانی دخترک توجه نشان ندهد .
درب بعد از دقایقی باز میشود . فشار واقعا زیاد شده است . با باز شدن در مدیر هلدینگ که ، مرد سن و سال داری بود نمایان و به ملاقات دو مهندس جوان و رقیب های کاری و عشقی میرود .
***
آلند ماشین را جلوی خانه مهرشید پارک میکند . تصمیم گرفته بود شام را مهمان انها باشد . واقعا از مهرشید و دختر خاله اش ، دیبا ، خوشش آمده بود .
دیبا دانشجوی عکاسی ، دختر نه زیبا بلکه بانمک و ملوسی بود .
دو سال از آلند کوچکتر بود ولی توانسته بود به خوبی با خانوم دکتر ارتباط برقرار کند .
با وارد شدن به خانه ویلایی کوچک مهرشید صدای داد دو پسر بپه کوچک با اندام کوچک و فسقلی اشان دیده میشود .
الند سر ذوق میاید . 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم

قبل از اینکه مهرشید و دیبا بتوانند وارد خانه شوند او خودش را به دوقلو های فسقلی و تودل برو میرساند و با لبخندی که تا بناگوشش باز است به آن دو کودکانه تر از خودشان زل میزنند .
مهرداد و مهرشاد با دهان باز به خانوم دکتر خوشتیپ زل می نند و بدون اینکه بفهمدند چه اتفاقی افتاده در آغوش معطر آلند حل میشوند .
*** 
سخنرانی بارمان که تمام میشود ، جمعیت یکنواخت و کوتاه برایش دست میزند . نیمچه لبخندی میزند و روی صندلی مخصوصش جای میگیرد .
نفر بعدی کیاناس که سخنرانی خود را شروع کند . با طمانیه به سمت جایگاه میرود و با صدای لطیفش شروع میکند .
بعد توضیحاتش او هم مثل بارمان روی صندلی اش مینشیند و منتظر شروع مزایده و برگزیده شدن میماند .
روبهروی بارمان مینشیند و نگاهش لحظه ایی به چشم های تیله ایی او میوفتد و با نگاهش لبخندی رد و بدل میکند .
بارمان بیخیال چشم های شهلایی کیانا سرش را زیر و نگاهش را به بگراند تلفنش که عکس آلندش در کنار دریاس چشم که نه دل میدوزد  .
مدیرعامل شرکت به جایگاه سخنرانی میرود و مزایده را شروع می کند و سعی میکند به جای دل بیقراری برای آلندش حواسش را به حرف های مدیرعامل هلدینگ بارون دهد .
دقایق یکی پس از دیگری میگذرند ؛ هر لحظه لبخند کیانا پررنگ تر و اخم بارمان غلیظ تر میشود چرا که رای به سمت و سوی کیانا میرود و او حال با وجود چک های گم شده محتاج تر از دیگران به این پول و پرژه است .
حسان و کارهای زیرزیرکانه اش رو را عصبی و حس انتقام حسان از پای در میاوردش .
رای به سرعت به نام کیانا در میاید و بارمان بدون اختیار با معذرت خواهی کوتاه جلسه را ترک میکند .
بالکن و هوای شرجی و تازه تر اتاق شاید اندکی حالش را ارام و خوب کند . پاکت سیگارش را در میاورد .
حلقه های دودی رنگ از دور نظر کیانا را جلب میکند . پوزخندی تلخ تر از شکلات 99 درصد میزند و بیخیال شکست بارمان راه سوییت و اندکی استراحت را در پیش میگیرد 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستم

آلند پس از چندین ساعت گشت و گذار و به قول گفتنی بازیگوشی ، خسته به خانه میرسد .
بلافاصله تلفن را برمیدارد و صدای خسته و گرفته بارمان را که میشنود ، خستگی را که فراموش شاید کمی نگران هم شد .
_ سلام عزیزم ...چیشده خوبی ؟
_میشه صدای شما رو شنید و بد بود ؟
_صدات چرا گرفته اس ؟ سیگار کشیدی ؟
_فقط یه نخ
_بارمان
_جان؟!
_چیکار کنم من از دست تو اخه ؟
بارمان بی حال میخندد .
_قربون خانوم نگرانم بشم ...آلندم
و چشم های آلند که از شدت عشق بسته شده بی اختیار جانم را با تک تک سلول های قلبش فریاد میزند.
_ پس فردا برمیگردم .
نفس آلند میرود و برمیگرد .
_ مگه نگفتی دو هفته طول میکشه ؟!
_ کناره گیری میکنم ...دلم برا خانوم خوشگلم تنگ شده .
آلند نرم و خوشحال میخندد . حتی فکرش را هم نمیکرد دو روز دلتنگی این گونه حالش را دگرگون کند .
بعد صحبت کوتاهش با بارمان خستگی را فراموش و سعی میکند با دوش آب گرم به پیشواز خواب برود ، فردا در بیمارستان سرش به شدت شلوغ بود .
***
صبح زود با صدای بلند دیبا چشم باز میکند .
دیبا پرده را که میکشد ، سریع سرش را زیر پتو پنهان میکند و ریز ریز غر میزند .
دیبا کنار تخت مینشیند و پتو را میکشد .
_ پاشو ... تنبل خانوم . دیرت میشه ها .
مهرشید بلند ناله میکند و نالان و ارام به سمت توالت میرود .
مثل همیشه موهای مواجش دور سرش پخش شده و اورا شلیه به شیر های گرسنه جنگل کرده است .
وارد آشپزخانه که میشود همگی دور میز رنگارنگی که دیبا چیده است نشسته اند . 

 

ویرایش شده توسط yeki

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...