رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

نام رمان:پس از مرگ آنا

ژانر:معمایی،عاشقانه

خلاصه:داستان،ماجرای دختری به نام ادل(Adel)رو بیان میکنه که به تصادف خواهر ناتنی و مرگش مشکوکه.این بین،نامزد خواهرش اون رو مقصر این حادثه میدونه.تمام داستان،تلاش ادل رو برای اثبات به قتل رسیدن خواهرش بیان میکنه.

 

نویسنده:رزا رازی.

مقدمه:

به نام خدا.

بعضی چیزها از دور آنقدر ها هم ترسناک نیستند.مثل توهین،تحقیر،زندانی شدن در بند آدمهایی که قوی تر از تو هستند؛اما آنگاه که اتفاق می افتند،آنگاه که لمسشان میکنی می فهمی چقدر ترسناکند،چقدر وقیحند‌.

و تو..

شاید تو تنها الهام در زندگی من باشی..

الهامی که میدانی و نمیخواهی!

برای همه چیز میجنگم.حتی اگر تو را کنارم نداشته باشم.

پارت اول.

اتومبیل در آن مسیر ساکت و زیبا حرکت میکرد.لوسیا پک عمیقی به سیگارش زد.گفتم:خاموشش کن.نمیخوام بو بگیرم.

پوزخند زد.موهای کوتاه شرابی رنگش را برد پشت گوشش و گفت:خونه ی خوناشاما که نمیری دختر.اونجا یه خونه ی خالیه که مرتیکه فقط ۳ ماه تابستونه توشه.الانم خالی خالیه.

همانطور که دستکش های سیاه را دست میکردم بی معنی سرتکان دادم.ناراضی از این کار به بیرون خیره شدم.آنا با چشمانی نگران خیره بود به من.حالا او چقدر از من دور بود.خیلی دور

دوربین ها به لطف لئو از کار افتاده بود. خانه بزرگ و تاریک و مجلل بود.معماری های انجام شده از خود بوی رنگ به جا گذاشته بود.نقشه را در ذهنم حک کرده بودم.مستقیم از پله های کشیده و ۱۵تایی بالا رفتم.در آخرین اتاق را باز کردم.هیچ قفلی روی این در نبود!با چشم دنبال تابلوی تقلبی جیغ گشتم و پیدایش کردم.با برداشتنش از روی دیوار گاوصندوق کوچک را شناسایی کردم.گوشم را به گاوصندوق چسباندم و کارم را شروع کردم.هنوز ۴ دقیقه نگذشته بود که صدای تیک داد و باز شد.

انتظار این مقدار پول را در یک خانه ی تابستانی نداشتم.کوله ی سیاه را برداشتم و تمام پول ها را درون آن جا دادم.سنگینی خوشایندی داشت.سنگین و پرپول!

بلند شدم و گاوصندوق را بستم و تابلو را گذاشتم سر جایش.

هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که چیزی مرا نگه داشت.چطور ممکن بود؟

چرا یک خانه ی تابستانی نباید کمی ایمن تر باشد؟چرا درها قفل ندارند؟چرا گاوصندوق پر از پول است؟

قلبم با شدت میزد.آن ها اطلاعات اشتباه داشتند؟صدایی که از طبقه ی پایین آمد نظرم را جلب کرد‌.در را به سرعت و بی صدا بستم و گوش دادم.یک نفر داخل خانه بود.

درست می‌شنیدم.صدای پایش را واضح می شنیدم.نفس ترسیده ام را در سینه حبس کردم.صدای پایش نشان میداد او در طبقه ی بالاست.

با سرعت به سمت پنجره رفتم.حفاظ داشت.خود را زیر تخت کشیدم.دهانم را گرفتم تا صدایم را نشنود.در اتاق باز شد.کفش های براقش را میدیدم و آن شلوار پارچه ای تیره را.یک مرد بود.

چیزی را روی تخت پرت کرد و به سمت میز توالت رفت.با خودش حرف میزد.عصبی،تند و خشن.زمزمه هایش یکدفعه قطع شد.

کمی ایستاد و بعد از اتاق خارج شد. منتظر ماندم.صدای موسیقی از پایین به گوش میرسید.آرام خودم را از زیر تخت بیرون کشیدم و به اطرافم نگاه کردم.جوانب را بررسی کردم و چاره ام را زیر زمین دیدم. باید طوری به آنجا میرفتم که آن مرد مرا نبیند‌.

بی صدا و با نهایت استعدادم به سمت پله ها حرکت کردم.تقریبا به پله ها رسیده بودم که متوجه آمدنش به این سو شدم. خود را به اولین در رساندم و وارد آن اتاق شدم.

نفس های تند و نگرانم را کنترل کردم. از در رد شد. باید به سمت همان اتاق میرفت.

عرق سرد روی تیره ی کمرم نشسته بود. این اطلاعات اشتباه از مورگان بعید نبود.ما با هم بحث کرده بودیم.زیر لب به او لعنت فرستادم.مورگان عوضی. 

به سمت در رفتم و دستگیره را به آرامی به سمت پایین کشیدم.به یکباره در با شدت به سمت من باز شد و کوبیده شد به صورتم. نقش زمین شدم.مرد بلند و درشتی روبرویم بود. این وحشت آور بود.دادی زد و با خشونت گفت:دزد کثافت.گیرت انداختم.

و خم شد تا مرا بلند کند.لگدی به شکمش زدم‌.آخ هم نگفت.پایم را گرفت و کشید‌. جیغ زدم و سعی کردم خود را به جایی بند کنم.فایده نداشت.خم شد و گردنم را گرفت.

ترس تمام توانم را از من گرفته بود.مرا حین دزدی گرفته بود.حین جرم!بلندم کرد.دستش به گردنم فشار شدیدی وارد میکرد. به محض بلند کردنم لگدی میان پایش زدم. داد زد و رهایم کرد.مشتی به صورتش زدم و دویدم.از اتاق خارج شدم.فقط چند ثانیه ی بعد پشتم دوید.من از او سریعتر بودم. یک دفعه کوله را گرفت.به زمین افتادم.با نهایت سرعتش نشست روی تنم و زانویش را روی قفسه ی سینه ام گذاشت.از درد داد زدم‌.

پایش را روی بازویم گذاشت.کلاه را از سرم کشید.نفس نفس زدم.صورتم را دید.یقه ام را گرفت و خیره شد در صورتم.

در نگاهش خشم بود.خشمی که آرام جای خود را به تعجب داد.با بهت و البته تنفری نامفهوم گفت:تو؟

ویرایش شده توسط Pariyafili

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نویسنده عزیز این پارت دارای محتوای ممنوعه بود. پارت شما جهت اصلاح، از طریق پیام خصوصی ارسال شده است.🚫

@Pariyafili

ممنوعه: تج***وز🚫

" @admin "

ویرایش شده توسط N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت سوم.

صدای لالایی خوشنواز آنا در گوشم اکو میشد.آلیس این را میخواند ولی من صدای آنا را میشنیدم.گفتم:چرا اومده بود؟

آلیس دیگر نخواند.لب های پروتز شده اش انگار به هم چسبیدند.نگاهش را به دستانم داد.خیره در چشمانش سوال را تکرار کردم.

آه کشید و گفت:نمیدونم

پرسیدم:با آنا هم همینقدر بد بود؟

آلیس که خیلی زود گریه میکرد لبهایش را جمع کرد و زد زیر گریه و از اتاق رفت بیرون.کارینا که داشت می آمد سمت اتاق هنوز هم به رفتنش خیره بود.یک کاسه سوپ در دستش بود.گفت:باز چش شد؟

سوالم را از او پرسیدم.او نسبت به تمام ما خواهر ها به احساساتش مسلط تر بود.آه کشید و گفت:نه عزیزم.اون با آنا خیلی عالی و قشنگ رفتار میکرد.عاشق آنا بود.نمی دونم چرا این بلا ها رو سر تو آورد. مورگان بهمون اطلاعات غلط داده بود.

با ناراحتی مشهودی گفتم:نباید ازم میخواستی اونجا برم دزدی.اون نامزد سابق آنا بود.

گفت:یه وسوسه ی لعنتی بود. لوسیا هم بیشتر از من وسوسه شد.متاسفم‌.

و موهای ناجور کوتاه شده ام را نوازش داد. سوپ را به خوردم داد.یک سوپ گرم و مطبوع بود.حتما دستپخت لوسیا بوده.

پرده را کنار زده بودند.به بیرون خیره بودم و افکارم تماما در یک کلمه خلاصه میشدند‌. آنا...آنای عزیزم را از من گرفته بودند..من آن تصادف را باور نداشتم.چرا آن راننده خود را خارج از شهر دار زد؟ چه کسی به آنا گفته بود از من خبر دارد؟این دروغ را چه کسی گفته بود؟ چه کسی؟

لئو به دیدنم آمده بود.عصبی بود از خودش و آن مرد اما میدانستم اهل کار های احمقانه نیست.حرف زدن با او برای مدتی کوتاه مرا از فکر کردن به آنا دور کرد اما با رفتنش دوباره و دوباره به خواهر مرحومم فکر کردم.

آلیس حالا نبود که برای دستشویی رفتن به من کمک کند.تا به حال این کار این چنین برایم سخت نبوده. با یک پای تقریبا لنگ و لگن و شکمی که درد میکرد.این چه نفرینی است که من به آن گرفتار شدم؟ که همیشه این من هستم که باید آسیب ببینم!این من هستم که مقصرم و این من هستم که مستحق زجر کشیدنم.

میتوانستم راه بروم اما کمی لنگ میزدم. کلاه هودی زرد رنگم را روی سرم گذاشتم.۱ هفته ی قبل را در خانه بودم و دکتر هر روز به من سر میزد.حالا باید میرفتم دانشگاه.

لوسیا مرا رساند.به او نگاه کردم و پرسیدم: خیلی داغونم؟

و البته که جوابش را خودم میدانستم. با تکان دادن سر جوابی که انتظار داشتم را گرفتم.زیر چشمم هنوز کبود بود و کمی ورم داشت،زخم لبم فقط بسته شده بود،موهایم را لوسی کوتاه کرده بود و روی پیشانی ام زخمی بود. با سر پایین وارد کلاس شدم‌.

استاد که وارد شد بلافاصله لیست خود را باز کرد.اسم من را که خواند گفت:شما هفته ی پیش یه ارائه داشتید خانم اس پی سی.

چند نفری با کنجکاوی به من نگاه کردند.از این توجه های فضولانه متنفر بودم.کلاهم را به آرامی انداختم و گفتم:متاسفم استاد من تصادف کردم.

پچ پچ ها شروع شد.استاد میانسال هم کمی دلش به حالم سوخته بود.گفت:خدای من.الآن حالت خوبه؟

گفتم:آره.

سر تکان داد وگفت:باشه.اون ارائه رو میذاریم برای بعد.تو دلیلت موجهه.

تشکر کردم.تمام طول کلاس بعضی از دانشجویان مدام برمیگشتند و کنجکاوانه به من نگاه میکردند.این آزار دهنده بود اما مجبور به تحمل بودم.

پسری کنارم نشست و گفت:خدای من انگار کامیون زده بهت.

نگاهش کردم.لبخند کجی تحویل من داد. بلند شدم و از کلاس خارج شدم.من اصلا اجتماعی نبودم.از کودکی هیچ دوستی نداشتم.دوستانم،به خواهران ناتنی ام و لئو ختم میشد.بله..ما ناتنی بودیم. خانم مائوری ریچارد و آقای وسلی اس پی سی (S pey c)کارینا و لوسیا را داشتند و من و آنا و آلیس فرزند خوانده های آنان بودیم.

آلیس،دختر برادر آقای اس پی سی بود که بعد از مرگ خانواده اش طی یک آتش سوزی غمبار به فرزند خواندگی عمویش در آمده بود.از انجا که خانم و آقای اس پی سی افراد خیِّر و دارایی بودند دو دختر دیگر را نیز به فرزند خواندگی قبول کردند. اول من و بعد هم آنا.

من!هیچوقت علاقه ای به بازگویی گذشته ام نداشتم.از ۱۱سال اول زندگی خودم تنفر داشتم.تا ۱۹ سالگی عالی بود اما از آن به بعد،از همان روزی که پدر و مادر خوانده ی ما مردند،همه چیز عوض شد..من شدم مادرم!دزد،بی انگیزه ،عصبی و غیر اجتماعی..من با وجود تمام تغییراتی که پس از۱۱ سالگی ام داشتم باز هم برگشت پذیر بودم.ظرف ۴ هفته برگشتم به نسخه ی ۱۰،۱۱ ساله و غیر جذابم.پتانسیل بالایی در دزد شدن داشتم و این ارثی بود.این بدترین میراثی بود که از مادر بدنامم داشتم‌. چه میراث باشکوه و غرور آمیزی!


@dokhidarya

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت چهارم.

آلیس خانه نبود.کارینا و لوسیا هم نبودند.همه سرکارشان بودند‌.تنها من بودم که شغلی نداشتم.این خوب نبود.گاهی به من گوشزد میکردند که راضی نیستند من کار نکنم و من صراحتا میگفتم یک بار دزدی من از یک ماه حقوق آنها بیشتر است.حالا اما پافشاری بیشتری میکردم روی دزدی نکردن.نه!من دیگر دزدی نمیکنم.
داخل یخچال غذای آماده ای نبود.من هم خسته و هم گرسنه بودم.سیبی برداشتم و به سمت اتاقم رفتم.موبایلم به صدا در آمد‌‌.لوسیا بود.جواب دادم.گفت:خونه ای؟
گفتم:آره.
گفت:ادل میخوام یه شام خوب درست کنی.تا دو ساعت دیگه میرسم خونه.
گفتم:چرا؟
گفت:پیتر و برادراش رو برای تشکر ازشون دعوت کردم.
گفتم:تو دعوتشون کردی نه من.
گفت:احمق اون کمک کرد زنده بمونی.باید یکم قدر دان باشی.
گفتم:خیلی خب.
گفت:خوبه.هر چیزی که لازم دارم رو لیست کن و برام بفرست.
 گفتم:باشه .و قطع کردم.آه کشیدم.آنقدر خسته بودم که این کار برایم عذاب آور بود.اگر آنا بود،با هم این کارها را میکردیم.او مدام حرف میزد و برایم از همه چیز تعریف میکرد.طبق عادتی بد و قدیمی ناخنم را جویدم و به او و اوقات خوشمان فکر کردم.اشک به چشمم آمد و به گریه افتادم.او را از دست داده بودم.
برای پیش غذا اردوی میگو را انتخاب کردم و میگوی تازه را در لیست خرید نوشتم.غذا را کمی فکر کردم و نتیجه اشیک غذای ایتالیایی بود.چیکن پارمزان .برای دسر هم به پیشنهاد خود لوسیا و دخالت کارینا،دسر یاقوتی انتخاب شد.به کمک نیاز داشتم.کمک یکی از آنها.کارینا به خانه آمد ولی لوسیا نتوانست بیاید.با هم شروع کردیم.نمیدانم چرا لوسیا عادت داشت برای هر مهمانی سنگ تمام بگذارد.من مهمانی های شلوغ را دوست ندارم.یک جمع آرام،صمیمی و پر از نوشیدنی های طبیعی و بدون الکل را ترجیح میدهم اما همین حالا هم لوسیا از یکی از دوستانش بهترین کنیاک و بوربن را خریده بود.
دوش که میگرفتم،آب که به زخم هایم میخورد کمی درد می کشیدم.بدنم هنوز درد میکرد اما نه خیلی جدی.تمام مشکلم لنگ لنگان راه رفتنم بود.موهایم را خشک کردم و لباس آبی رنگ و راحتی پوشیدم.دردی که در شکمم بود اجازه نمیداد شلوار جذب تنم کنم.دامن راحت و پلیسه تنم کردم.با آنکه هم لوسیا و هم کارینا و حتی آلیس به این طرز لباس پوشیدنم اعتراض داشتند.
سه نفر بودند.سه پسر!یکی از آنها دنیل نام داشت و احتمالا پسر برادر دوم،یعنی هکتور  بود.پیتر و برادرش درست شبیه بوکسور ها بودند.کمی ترسناک! شاید
کنار دنیل نشسته بودم و او از مدرسه اش میگفت.شیرین زبان و پرحرف بود.من حوصله ی هیچ چیز را نداشتم اما انگار کودکان مستثنا بودند.آنها آرامم میکردند.
دست همه بوربن و کنیاک و آبجو بود.دست من و دنیل آب پرتقال!پیتر رو به من گفت :میخوای چیکار کنی ادل؟
به خواهرانم نگاه کردم.همه به این طرف و آنطرف نگاه میکردند.چشم بستم.آب پرتقالم را روی عسلی گذاشتم و گفتم:شکایت میکنم.
لوسیا سریعاً زبان به اعتراض باز کرد و گفت:نمی تونی ادل.تو رفته بودی...
ادامه ی حرفش را خورد و به دنیل نگاه کرد.آلیس به بهانه ی نشان دادن چند کتاب جالب،دنیل را بلند کرد و به کتابخانه برد.لوسیا ادامه داد:رفته بودی دزدی از خونش.میدونی این یعنی چی؟
پیتر گفت:در هر صورت اد اشتباه کرده.اون از خودش دفاع نکرده در واقع به ادل حمله کرده.
لوسیا پرسید:چطور اینو ثابت کنیم؟
هکتور بلند شد.موهای زیتونی رنگش را پشت سرش بسته بود.به نظرم می خواست وارد بحث نشود و من هم همین را می خواستم.من میخواستم آنها هیچ دخالتی در کار من نداشته باشند.پیتر گفت:کارایی که اون کرده دفاع از خود نبوده.حمله به جنس ضعیف تر از خودش بوده.
رو کردم به پیتر و بعد لوسیا.لوسیا خیره بود به کارینا.انتظار داشت کارینا اظهار نظری موافق با عقاید او داشته باشد و همینطور هم بود.کارینا بدون اینکه به هیچ کدام از ما نگاه کند گفت:به نظر منم لوسیا درست میگه‌
نفسی پر حرص کشیدم.به سقف خیره شدم و زیر لب با خودم صحبت کردم.بعد رو کردم به کارینا و گفتم:کارینا اون یه حمله محسوب میشه.
کارینا رو کرد به پیتر.گفت:اد ما رو تهدید کرده.
نفس در سینه ام حبس شد.کارینا قبل از هر سوالی ادامه داد:صراحتاً گفت اگر پای یکی از ما به پاسگاه پلیس باز بشه از قدرتش استفاده میکنه.پیتر تو پسر عموشی.میدونی که اون اهل شوخی نیست.
این یک حقیقت تازه بود.او پسر عموی اد بود.صدایی نامفهوم از گلویم خارج شد.پیتر به من نگاه کرد و گفت:آروم باش.
اما من آرام نشدم.بلند شدم و با قدم هایی بلند آن جا را ترک کردم.از پله ها بالا رفتم و از همان بالا داد زدم:همتون برید به درک‌.برید به درک لعنتیا.



 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

یک چیزی میان عصبانیت و غم و تعجب را حس می کردم.وقتی حقایق اینطور پیچیده می شدند باید هم گیج می بودم.اد مرا شکنجه داده بود و پسر عمویش مرا درمان کرده بود. چرا آنها درست در دو جبهه مخالف بودند؟

کارینا با ذوق کنار من نشست و گفت:برات یه کار نیمه وقت با حقوق عالی پیدا کردم.

کتابی که داشتم می خواندم رمان ریشه ها بود.کتاب را بستم و به صورت واقعاً شادش نگاه کردم.گفتم:بگو.

موبایلش را روی کتاب گذاشت.لوسیا هم کارش را در آشپزخانه رها کرده بود و به ما گوش میداد.آلیس حتی گوشش را تیز کرده بود.این یعنی همه آنها می خواهند من هم کاری داشته باشم.

گفت:اسپنسر رو یادته؟تو مهمونی شب سال نو با آلیس می رقصید؟

کمی فکر کردم و دماغ تیز و صورت به نظر عبوسش را به یاد آوردم و سرم را تکان دادم. کارینا ادامه داد:اون یه هتل خیلی خوب توی مرکز نیویورک داره.امروز بهش زنگ زدم.گفت بری پیشش و احتمالاً بتونی براش کار کنی.

وقتی هیجان زده میشد دستهایش را حین صحبت مدام تکان میداد و حالا از آن مواقع بود.

گفتم:قراره برم و توالتاشون رو تمیز کنم؟یااا..‌مثلاً آشغالای روی میزاشون رو جمع کنم.

انگار یک دفعه باد یک بادکنک را خالی کرده باشم.دستهایش را انداخت و موی شرابی رنگش را صاف کرد.گفت:نه.قرار بود جزء خدمه باشی.یعنی...چطور باید بگم.

آه کشید.چشم های آبی روشنش را به من دوخت و گفت:خودت فردا برو و با اسپنسر صحبت کن.

همانطور که کتاب را از روی دسته ی مبل برداشتم و گفتم:باشه.بعد از کلاسم مستقیم میرم پیشش.

لبخندی به لوسیا زد.امید کوچکی را در دل او نسبت به کار پیدا کردنم حس میکردم.یک روزنه ی کوچک و روشن که حاکی از احساس مسئولیت بود.چرا آنها فکر می کردند باید همیشه مراقب من باشند؟ یک بار،یک ماه پیش ادوارد گیبسون قدرتمند و کثافت تمام مرا نابود کرده بود و این اجتناب ناپذیر بود. گاهی دلم میخواست بروم و روزنامه ها را پر کنم از گندی که او زده اما بلافاصله به آن تهدید صریح فکر میکردم و می دانستم هیچگاه هیچ روزنامه ای از این جریان باخبر نمی شود.

کیفم را روی دوشم جابجا کردم و به هتل چند طبقه ی شیک و تازه تعمیر نگاه کردم. هتل زیبایی بود.پر از رفت وآمد های معمول یک هتل تقریباً نامی.پا گذاشتم به داخل هتل.فرش قرمزی زیر پایم بود و دو نفر کنار در با نهایت تلاششان لبخندی کاری میزدند و خوشامد میگفتند.به سمت پیشخوان رفتم.زنی قد بلند وچشم نواز با موهای یک دست سیاه ،زنی زیبا و باریک با موی نارنجی و چشمانی سبز و یک مرد که به شکل آزاردهنده ای جذاب بود. هر سه لبخند به لب داشتند.سر زن مو سیاه با یک مشتری گرم بود.به سمت زن دیگر رفتم و او با لبخندی دندان نما گفت:بفرمایید خانم.چه کمکی از من برمیاد؟

گفتم:اومدم رئیستونو ببینم.اسپنسر جانسون.

لبخندش را حفظ کرد.گفت:مشکلی پیش اومده؟از چیزی راضی نبودین؟

گفتم:آااا...نه اصلا.فقط باهاش قرار داشتم‌.میتونید بهش بگید خواهر کارینا اینجاست.

گوشی تلفن روی میز را برداشت و همانطور کا یک خط داخلی را میگرفت گفت:همینکار رو میکنم عزیزم.

چند دقیقه بعد من پشت در قهوه ای دفتر آن مرد بودم‌‌.در را زدم و وارد شدم.او از پشت میز به سمت من آمد و دستش را دراز کرد.گفت:سلام ادل.چقد منتظرت بودم.

طوری دستم را فشار داد که این انتظار را درک کردم.گفتم:سلام.

هدایتم کرد به سمت مبل راحتی که در دفتر بزرگش بود.گوشی تلفن را برداشت و دو قهوه سفارش داد.حقیقتش این بود که صورت او فقط به مدیر اینجا بودن میخورد.او ظاهر جذابی برای کار در هتل نداشت.در واقع صورتش خشن بنظر می آمد.انگار که بخواهد با دستان بزرگش و قد بلند و بدن تقریبا لاغرش، با تو هر کار که دلش می خواهد انجام دهد.شاید مثل اد.این کمی مرا میترساند.گفت:ببینم ادل تو فکر میکنی برای چه کاری خوب باشی؟

صدایش آما فرق داشت.یک جور ملایمت داشت که مرا از آن تصورات مالیخولیایی دور میکرد.گفتم:نمیدونم.فکر کنم آماده هر کاری باشم.

قهوه را آوردند.از کارمند خودش تشکری صمیمی کرد. او صورتی غلط انداز داشت.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

این یک کار منصفانه با حقوقی منصفانه بود. مثل انسان های متمدن با یکدیگر قرارداد بستیم،امضاء کردیم،دست دادیم و من خداحافظی کردم و از هتل خارج شدم.از فردا ساعت۴ کارم را تا ساعت ۱۲ شروع میکردم.

همه ی خواهرها از سرکار رفتن من راضی بودند.در بار هتل نوشیدنیهای محبوب لوسیا سرو می شد.من با پیراهن صاف و مرتب زرشکی و دامنی تا روی زانو به رنگ سیاه پوشیده بودم و پشت پیشخوان ایستاده بودم. این بار در ۲۴ ساعت از روز تعطیل نمیشد.من یکی از افرادی بودم که در ۳ شیفت در این بار کار میکرد.گوشه ی سالن طلایی رنگ خود اسپنسر با یک مرد چاق و قدکوتاه نشسته بود.هر دو فقط آبجو سفارش  دادند و گارسونی سفارش آنها را برایشان برد.اریک مرد آلمانی و رنگ پریده و لاغر اندامی بود که کنار من کار میکرد.او خونگرم بود و حالا فهمیده بود من اینطور نیستم‌.لبخندهای کمرنگ میزدم و مکالمات کوتاهی داشتم.اسپنسر به سمت ما آمد.روی صندلی پایه بلند روبروی ما نشست.موهایش را با دست بزرگش عقب زد و رو به من گفت:هفته اول چطور بود ادل؟

در بطری مشروب را باز کردم و برایش مشروب ریختم.گفتم:خوب.

لبخند آرامی زد و گفت:اریک همکار خوبی برات میشه.

بدون نگاه برداشتن از بطری نوشیدنی سر تکان دادم و گفتم:همینطوره.

لبخندش عمیقتر شد و بعد نگاهش را از من برداشت و با اریک صحبت کرد.

اتاقم مرتب تر از همیشه بود.این یعنی امروز لوسیا در خانه بوده.از اتاقم خارج شدم و به سمت اتاق زیرشیروانی  رفتم.با دیدن تمیزی آنجا یک لحظه نفسم بند آمد.حیغی عصبی زدم و با سرعت از آنجا خارج شدم.به اتاق لوسیا رسیدم و محکم تر از حد معمول در زدم. لوسیا در را سریع باز کرد و متعجب نگاهم کرد.با دست به جایی اشتباه اشاره کردم و عصبی و بی ثبات گفتم:تو..تو...چرا اونجا رفتی؟برای چی عکسا رو کندی؟

کتاب درون دستش را روی زمین گذاشت و گفت:چون اونا یه مشت چرت و پرت بودن ادل.تو خودت...

داد زدم:نه نبودن..تویی که می خوای اینو به ما بقبولونی که مرگ آنا یه تصادف بود.من...میدونم که..

داد زد:میدونی که چی؟که یه نفر از قصد زده به آنا؟اونوقت برای چی؟اصلا تو مگه اینجا بودی؟ تو اینجا نبودی ادل‌..من بودم..کارینا و آلیس بودن نه تو...تو رفته بودی تا مثلا آیندتو بسازی..‌با کار تو رستورانای کثیف بین راهی.من بودم..من میدونم چه اتفاقی افتاده نه تو.

از عصبانیت نفس نفس میزد.گفتم:چرا نمی فهمی لوسیا؟راننده دو ساعت بعد از تصادف خودشو کشته..همسرش گم و گور شده اونوقت تو هنوز داری رو تصادفی بودنش پافشاری میکنی.

گفت:اون مرد از عذاب وجدان این کارو کرد و زنشم لابد ترسیده.پلیس دنبالشه‌.چرا می خوای همش با یاداوری مرگش اذیتمون کنی؟

گفتم:چون من اونو دوس داشتم و نمی خوام خونش پایمال بشه.

پوزخند زد و گفت:نه..بذار با هم روراست باشیم ادل..این فرضیه رو داری چون عذاب وجدان داری..تو نزدیکترین فرد بهش بودی ولی بعد ولش کردی و رفتی پی زندگی خودت.چون فقط به فکر خودتی و خودت.

جمله ی آخر را داد زده بود.بلند تر از همیشه. من انتظار این جملات را نداشتم.نفس های بلند،ناراحت و عصبی کشیدم.از او دور شدم و به اتاقم رفتم.او نظرش را با بی رحمانه ترین شکل ممکن به من گفته بود.او چنین نظری داشت؟

ویرایش شده توسط Pariyafili

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

 

دوباره اتاق زیرشیروانی را پر کردم از آن عکس ها و نظریات.برای من مهم نبود آن ها تا چه زمانی می خواهند سر خود را مثل کبک درون برف فرو ببرند.من کار خودم را میکردم.

کلاس درس کسل کننده بود چون این استاد همیشه در حال تعریف از خود و کتابهایی که نوشته بود،بود..حالا هم داشت همین کار را می کرد.بقیه هم مثل من بی علاقه نشسته بودند و مجبور به تحمل بودند.به محض تمام شدن کلاس بلند شدم و پوووف کردم.به سمت در خروجی حرکت کردم و به باد روزهایی افتادم که با آنا بودم.آنای جذاب و زیبا. آن روزها دور ما پر از پسرانی میشد که از آنا درخواست دوستی  داشتند و به قول حودشان روی او کرااش داشتند.حالا من تنها بودم.چند نفری آمدند و تسلیت گفتند و بقیه بی خیال بودند.مرگ!نمیدانم برای خود متوفی چه حسی دارد ولی برای بستگانش چیز سنگینی است.انگار برای تمام عمرت روی یک تکه از قلبت که اتفاقاً بخشی مهم است پارچه ای سیاه و سنگین و شفاف بکشی..از لابلای تاروپود به آن قسمت نگاه کنی اما هیچ وقت واضح نشوند..قابل لمس هم نباشند.تصویر غمگینی از مرگ در تمام انسان ها وجود دارد.یک روز یک انسان میرود و طوری شما را تنها میگذارد که دیگر هیچ کجا دستتان به او نمی رسد.نه در شهری دیگر،کشوری دیگر،قاره ای دیگر و نه حتی در کهکشانی دیگر.او به دنیایی دیگر رفته!

سالن بار با چند موزیسین و خواننده ای جوان امروز طور دیگری بود.حالتی رسمی تر و تالارگونه ای به خود گرفته بود.زوجی جوان برای سالگرد ازدواج خود بار را برای دو ساعت اجاره کرده بودند و حالا آشنایان آنها آرام میرقصیدند و می نوشیدند.هر چند که فقط برای دو ساعت بود اما حسابی خسته شدم.از صدای خواننده ی جوان و مدام رقصیدن و نوشیدن آن ها.چه سعادتی داشت این همه نوشیدن و سیگار کشیدن و مست بودن؟

در طلایی بار در ساعت ۹ شب باز شد و مردی از آن در وارد شد که فقط در کابوس هایم جا داشت.ادوارد گیبسون مستقیم به من خیره بود.به سرعت لرزیدن را شروع کردم.اریک گفت:حالت خوبه ادل؟

به او نگاه کردم.دستمال سفید داخل دستم را فشار دادم و گفتم:من....یه لحظه میرم دستشویی

سر تکان داد و متعجب به رفتنم خیره شد.قدم هایم لرزان بود.میترسیدم هر آن پخش زمین بشوم.وارد دستشویی شدم و در رابستم.زنی که رژلب قرمز براقش را تجدید میکرد نیم نگاهی به من انداخت.سریع دستم را زیر شیرآب بردم و مشتی آب به صورتم پاشیدم.چند مشت دیگر هم ریختم.او اینجا چه میکرد؟شاید همیشه می آمده..پس چرا در این یک ماه او را اینجا ندیدم؟چرا مستقیم به من زل زده بود؟

هزاران حدس و گمان در ذهنم بود.یک ربع در دستشویی سپری کردم.چه فایده؟بالاخره باید بروم سرکارم.

سرم را پایین انداختم و به محل کار بازگشتم. اریک گفت:حالت بهتر شد؟به نظر رنگ پریده میای.

گفتم:آره..بهترم.

قانع نشده بود.مشتری ها اجازه ی ادامه ی صحبت را از او گرفتند. نامحسوس در سالن چشم چرخاندم ولی او را ندیدم.یک لحظه به این فکر کردم که ممکن است متوهم شده باشم و او اصلا به اینجا نیامده.بعد به چیزی که دیدم شک کردم.من اصلا او را دیدم یا اینطور فکر کردم که او در بزرگ طلایی را باز کرد و وارد شد؟چند نفس عمیق کشیدم و به خودم به خاطر آن توهم کشنده لعنت فرستادم.احمق خیالاتی!

در رختکن لباسهایم را تعویض کردم.سوئیشرت خاکستری و شلوار ذغالی ام را تنم کردم و کیفم را برداشتم.موهایم را مرتب کردم و از در پشتی خارج شدم.آن پشت همیشه خلوت بود.دستم را داخل جیبم انداختم و به سمت خانه حرکت کردم.نمی خواستم از مترو در این وقت شب استفاده کنم.اگر تاکسی به پستم میخورد سوار می شدم.

اتومبیل سیاه بزرگ جلوی پایم متوقف شد.از پشت شیشه ی دودی هم نفس های مسموم اد را حس میکردم و حس میکردم بدن بزرگش را هم می بینم و آن چشم های آبی روشن ترسناک که به من خیره است.راننده ی اتوکشیده ای پیاده شد و گفت:باید با ما بیاید خانم اس پی سی.

دوباره به آن پشت خیره شدم و حس کردم او پوزخند میزند.منتظر است آن پشت کنارش بشینم و او با یک نگاه تمام عضلاتم را به درد آورد.مثل ملاقات دفعه ی قبلمان.راننده گفت:خانم..

به او نگاه کردم.بی حرکت ایستاده بودم و نفس های ترسیده می کشیدم.او آمده دنبال من برای چه؟

ویرایش شده توسط Pariyafili

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

 

در تصوراتم مشتی سهمگین به او زدم و جیغ و دادکنان فرار کردم.من اصلا آدم بزدل و آرامی نبودم اما این یک شرایط خاص بود.قدمی که به من نزدیک شد دو قدم به عقب رفتم و گفتم:جلو نیا.

با آرامش گفت:من قصد آسیب زدن به شما را ندارم.

و من صدای تق آرامی را شنیدم.انگار که او دستگیره را کشیده باشد و بخواهد از ماشین پیاده شود.به وضوح نفس نفس میزدم.گفتم: چیکارم دارید؟میخواین منو بکشین؟

گفت:نه بانو اس پی سی.من قول میدم هیچ خطری شما رو تهدید نمی کنه.

آن راننده ی آرام ترس مرا حس کرده بود و با حس آرامش خاطر اغراق شده ای صحبت میکرد.دستم را گرفت و مرا مانند یک فرد بی اراده به سمت صندلی عقب می برد.او نیز مرا با آن چشمان روشن دنبال میکرد.در صندلی عقب را باز کرد.اتومبیل خالی بود.مثل یک متوهم به همه جای اتومبیل نگاه کردم.تمام این مدت توهم حضور او را داشتم.راننده با نهایت احترام مرا در صندلی پشت نشاند و خودش با سرعت روی صندلی جلو جا گرفت و حرکت کرد.

پاهایم شل بود و می دانستم نمی توانم بیش از این بایستم.نشستم روی نزدیکترین مبل و به در نگاه کردم.چقدر دلم می خواست از اینجا بروم.این خانه همان خانه ی شوم نبود اما حضور نحس او در اینجا سایه انداخته بود. راننده کنار من ایستاده بود.ناخواسته دست او را که در هم قفل شده بود گرفتم و گفتم:نذار بهم صدمه بزنه.

خم شد و دست مرا فشار داد و با صدایی آرام و مطمئن گفت:من به شما قول دادم.شما در امانید.

صدای پا که از بالای پله ها آمد من دستش را رها کردم و نگاه کردم.چشمانم از ترس به گشادترین حد ممکن رسیده بود.از پله ها سرازیر شد و آمد سمت من.رو به راننده گفت:ممنونم الیجا(Elijah)می تونی بری.

من به سرعت به آن راننده نگاه کردم.ملتمسانه گفتم:نه.لطفا نرو.

او اطاعت کرد و رفت.همه از این مرد می ترسیدند!

به من خیره شد.می دانستم این یک توهم مثل دفعات قبل نیست.این واقعی است.او نه پوزخند داشت و نه لبخند.اخم کرده بود.روبروی من نشست و گفت:من شنیده بودم تو یه دختر گستاخ و پررویی اما....داری همش گریه می کنی.

و اشاره به اشک های الآنم داشت.با صدای دورگه گفتم:باید بزاری برم.

به در نگاه کرد و گفت:کارم که تموم شد برو.

آب دهانم را قورت دادم.چشم بستم و خودم را به آرامش دعوت کردم‌.چشمم را باز کردم. گفتم:با من چیکار داری؟

به وضوح دستانم می لرزید و حس کسی را داشتم که هوای مسموم چرنوبیل را استنشاق می کند.میداند که کشنده است اما چاره ای ندارد جز تحمل!

آهی عصبی کشید و گفت:توی روزنامه ها یه خبر بد پخش شده.

و یک تبلت و یک روزنامه را به سمت من سوق داد.اول روزنامه را برداشتم.تیتر اینگونه بود؛

"شایعه ای راجع بهبزرگترین سرمایه گذار صنعت پروتزهای مصنوعی(E_life)ادوارد گیبسون.آیا او یک متجاوز است؟"

تکان دهنده ترین خبری بود که به عمرم خوانده بودم‌تبلت را برداشتم.در نشریه های اینترنتی و توییتر چندین نفر همین موضوع مطرح بود.اینکه او به دختری ناشناس تعرض جنسی کرده و او را مورد آزار و شکنجه قرار داده.سریع گفتم:من به کسی حرفی نزدم.

گفت:این شایعه همه جا هست ادل.

با کنایه گفتم:شایعه؟

به من خیره شد.من ناخودآگاه چنین حرفی زدم.او با عصبانیتی کنترل شده گفت:اون خبرنگارای فضول میان سراغ تو و تو باید تکذیب کنی.شنیدی چی گفتم؟

یک لحظه حس جنون به من دست داد از گستاخی آن وحشی دروغگو.داد زدم:تکذیب کنم؟تو اون کارا رو کردی.تو منو کتک زدی،بهم...بهم دست زدی،آخرشم عین یه تیکه آشغال پرتم کردی از خونت بیرون.چی رو باید تکذیب کنم.حقیقتو؟

بلند شد و آمد سمت من.بی اختیار جیغ زدم‌.از شانه ام گرفت و بلندم کردو گفت:گوش کن دختره ی احمق یتیم..دو راه بیشتر نداری.یا تکذیب می کنی و به ادامه ی زندگی مزخرفت می رسی یا به این فکر می کنی که افشاگری کنی اونوقته که با سنگین ترین پرونده ی ممکن میفتی توی وحشتناکترین زندانی که تو این جهان وجود داره.

 و با همان حالت تهدیدگونه به من نگاه کرد.کلمه ی یتیم مدام در سرم می چرخید.تکانم داد و گفت:شنیدی؟

به معنای مثبت سر تکان دادم.رهایم کرد و گفت:هر وقت اونا اومدن سراغتون به گوش من میرسه که تو چی گفتی.

دستانش را در جیبش فرو کرد و گفت:حالا برو.

با قدمهایی سریع و بلند حرکت کردم‌.در را بستم و به آن تکیه دادم‌دستم را گاز گرفتم تا صدای گریه ام شنیده نشود. این درد تحمل ناپذیر بود.

 

ویرایش شده توسط Pariyafili

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

 

پنجره ی اتاقم خاک گرفته بود و نمای شهر غبار آلود بنظر می رسید.کارینا با لباس خواب بنفشش پشت سر من ایستاده بود.آمد جلو و نوازش گونه برس چوبی اش را روی موهای گره خورده ی من کشید.گفت:عزیز من.تو باید تصمیم بگیری.

گفتم:از کجا انقدر مطمئنی که خبرنگارا سراغ ما هم میان؟

گفت:چون ما یجورایی از اقوامش هستیم.چهارتا دختر که اد فقط با تو مشکل داشته.پیتر هم توی یکی از مصاحباتش از مشکل اد با تو حرف زده.

لوسیا شیر گرمی را در دست داشت.آن را روی میز گذاشت و گفت:احتمالاً از قصد این کارو کرده.

هر دو پرسشگرانه به او نگاه کردیم.شانه هایش را به آرامی تکان داد و گفت:اون از اولش می خواست تو شکایت کنی.حالا هم اونا رو هول داده سمت تو.

به دیوار تکیه دادم.لباس خواب ساده ی شیری رنگی تنم بود.گفتم:نمی خوام به رسانه دروغ بگم.اون خیلی چیزا رو از من گرفت.

کارینا دست گذاشت روی شانه ام و گفت:میدونم عزیزم.دوشیزه بودن برات مهم بود ولی اون خیلی خطرناکه.میدونم که تهدیداش رو عملی می کنه.

آلیس هم وارد اتاقم شد و کنار لوسیا نشست.همه به من خیره بودند.نشستم روی تختم و آن ها با چشم دنبالم می کردند.موبایل لوسیا به صدا درآمد.به تازگی وارد یک رابطه شده بود و این را خوب حس می کردم.بلند شد و همانطور که جواب می داد از اتاق خارج شد.آلیس به او خیره شد و دلم برایش سوخت.او هم کسی را دوست داشت ولی...آن مرد چهار ماه پیش رابطه را تمام کرد.این یک غم بزرگ برای آلیس است.

کارینا گفت:بالاخره چی می شه؟

گفتم:باید فکر کنم.

آمد کنارم و گونه ام را بوسید.گفت:باشه عزیزم‌.شب بخیر.

آلیس هم شب بخیر گفت و چراغ را خاموش کردند و رفتند.من باید فکر می کردم.

کوله ام را روی دوشم جابجا کردم و کلید انداختم.یک نفر کنادم ایستاد.اد را که دیدم عملاً یخ بستم.اینجا چکار داشت؟گفت:برو داخل تا ما رو با هم نبینن.

ولی من حرکتی نکردم.او با عصبانیت کلید را درون قفل چرخاند و مرا با خود به داخل خانه کشید.گفتم:از خونه من برو بیرون.

گفت:نیومدم تا باهات دعوا کنم.میخام معامله کنم.

گفتم:برو بیرون.

بازویم را گرفت و گفت:من خیلی کار دارم و باید برم.مثل احمقا ندام جملت رو تکرار نکن.بذار حرفمو بزنم.

تپش قلبم بقدری بود که حس میکردم او هم صدای تاپ و توپ قلب مرا می شنود.رهایم کرد و به سمت مبل رفت.روی آن نشست و کت سیاهش را که در تن بزرگش زشت بنظر می آمد مرتب کرد.او هر چیز می پوشید در نظر من زشت بود حتی اگر بقیه برای او دل ضعفه می گرفتند.روبرویش نشستم.گفت:تو تکذیب می کنی و در ازاش ازم پول میگیری.

گفتم:به پولت نیازی ندارم.

گفت:چرا داری.تو از خواهرات جدا شدی و می خواستی یه زندگی مستقل داشته باشی.من بهت به اندازه اجاره یه خونه پول میدم.

وسوسه کننده بود ولی من زخم خورده بودم.عکس العملی نشان ندادم.آه کشید و مانند یک مرد حرفه ای گفت:به اندازه خرید یه خونه.

گفتم:برو بیرون اد.

نفس عمیقی کشید و گفت:دارم سعی می کنم بازم بهت حمله نکنم.

بلند شدم و داد زدم:داری توی خونه خودم تهدیدم میکنی.از اینجا برو وگرنه به پلیس خبر میدم.خودم همه چیزو علنی میکنم.

بلند شد و با قدم هایی بلند به سمتم آمد.قدم به قدم عقب رفتم.گفت:تو تکذیب میکنی و پول نقداً به دستت می رسه و تکذیب نمی کنی و من با رشوه روی این اتفاق درپوش میذارم و تو رو می فرستم به جهنم.

به دیوار پشت سرم خوردم.گفتم:نمی تونی.

گفت:همه می دونن که من هر کاری میتونم انجام بدم.تو فقط یه دختربچه ی لجوجی. پای جون خودت درمیونه.

گفتم:داری تهدیدم می کنی به کشتن؟

درست روبروی من ایستاد.قدش به اندازه ای بلند بود که حتی روی پاشنه به او نمی رسیدم.گفت:تو میتونی اینجوری فکر کنی.

نگاهم را در چشمانم گرداندم‌.او به اندازه ی تمام جهان در خود بی رحمی داشت.یک موجود خشن و بی تمدن بود.گفتم:کشتن برات انقدر راحته؟شاید تو خواهر منو کشتی.

مدت زمان خیلی کوتاهی به جمله ام فکر کرد.منظورم را که فهمید بلافاصله خون در صورتش دوید.با چشمانی گرد از عصبانیت به من خیره شد و کشیده ای با تمام زورش به من زد.درد در سمت راست صورتم پیچید و به زمین خوردم.موهایم روی صورتم پخش شد.گفت:تو قاتل نامزد منی.

صورتم درد داشت و اشک می آمد که بریزد.به سرعت چشمم را بستم تا اشکم سرازیر نشود.گفتم:اون قبل نامزدی با تو اصلا مشکلی با کسی نداشت.اون داستان تصادف هم یه چیز ساختگیه.

موهایم در دستش اسیر شد.از دردش ناله کردم.راحت ترین راهش برای حرف زدن با من ضرب و شتم بود؟گفت:نه ادل.اون قبل از اینکه بهش زنگ بزنن و از آدرس تو بهش بگن هیچ مشکلی نداشت.

بهت زده نگاهش کردم و کلماتی نامفهوم از گلویم خارج شد.او چه گفت؟یک نفر از آدرس من به او گفته بود؟من به هیچ کس از زندگی جدیدم نگفته بودم.سرم را تکان داد و از فکر خارج شدم.دردم بیشتر شده بود.دستانم را روی دستش گذاشتم تا درد کمتر شود و نشد.گفت:به اندازه هر نفسی که می کشی ازت متنفرم ادل.از کارم پشیمون نیستم و اگه بازم از آنا حرف بزنی بلایی خیلی بدتر از این سرت میارم.وظیفت فقط تکذیب کردن اون جریاناته‌.بعدش میری و یه خونه می گیری و از خواهرات جدا می شی.

گفتم:نمی تونی منو از اونا جدا کنی.

گفت:می تونم و انجامش می دم.باید طعم تنهایی رو بچشی.

و تمام نفرتش را در چشمانش ریخت.به من خیره شد و بعد رهایم کرد.ایستاد و با قدم های بلند رفت.بلافاصله آلیس وارد خانه شد.با بهت به رفتن او خیره بود.مرا که روی زمین دید پرسشی گفت:اون اینجا چی کار داشت؟

و بعد که نزدیک آمد وحشت کرد.زانو زد کنارم و به زخم لبم دست کشید.گفت:خدای من.اون...تو رو زده؟

سرم را ماساژ دادم و روی زمین به او و حرفهای بدش فکر کردم.درد تا استخوانم را می سوزاند واین درد از روحم می آمد.آلیس حمایتگرانه مرا در آغوش گرفت و گفت:با من حرف بزن ادل.

من ولی گریه کردم.

ویرایش شده توسط Pariyafili

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نویسنده عزیز این پارت دارای محتوای ممنوعه بود. پارت شما جهت اصلاح، از طریق پیام خصوصی ارسال شده است.🚫

@Pariyafili

ممنوعه: مشر***ب 🚫

" @admin

ویرایش شده توسط مدیر منتقد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم.

 

تمیز کردن آب آلبالو از روی موکت داخل اتاقم سخت و اعصاب خردکن بود.هر چقدر من تلاش کردم باز هم یک لکه ی بزرگ ماند. رفتم روی تخت و در اتاق را زدند.گفتم:بیا تو.

لوسیا وارد شد و گفت:شام حاضره ادل.

گفتم:میلی ندارم.

کوتاه نگاهم کرد و بعد آمد سمت من.کنارم نشست و پرسید:چی شده؟سرکار هم که نرفتی.

نگاهش به زخم روی لبم بود.آن روز آلیس آشوب زیادی کرد.به اد زنگ زد و او را فحش داد و حتی میگفت خودش آن مردک کچل را لو می دهد.لوسیا ولی با ناراحتی نظاره گر این مصیبت ها بود.یک خواهر بزرگتر مسئولیت پذیر.گفتم:خستم.فقط همین.

گفت:این دلیل نمیشه که سر میز شام حاضر نشی.بلند شو

و دستم را گرفت.بی حوصله ایستادم و با او همراه شدم.کوفته گوشت و زیتون یک غذای لذیذ یونانی بود که اتفاقاً بوی خوبی هم داشت.سرمیز نشستم.آلیس گفت:داری برمی گردی به همون ادل عنق و دوس نداشتنی سابق.

بشقابم را برداستم.شانه بالا انداختم و گفتم:خب اون ادل واقعیه.

پوف کرد و به کارینا نگاه کرد.کارینا فقط با اخم به او خیره شد.لوسیا گفت:کمار حرف بزنین و بیشتر بخورین دخترا.

به جای خالی آنا سرمیز نگاه کردم در حالی که بشقابم در دستم روی هوا بود.درست کنار آلیس و روبروی من می نشست و گاهی ادا در می آورد یا سر خوردن یک غذای تند یا خیلی خوشمزه با من مسابقه می داد و معمولاً من بودم که بنده می شدم.امروز صبح هم تلاش من برای صحبت با کارتر به در بسته خورده بود.او اصلاً حاضر به حرف زدن با من نمیشد. زنگ خانه به صدا در آمد.آلیس بلند شد و رفت سمت اف اف.هنوز به اف اف نرسیده بود که متوقف شد و با نگرانی به همه ما نگاه کرد.گفت:ادوارد.

بشقاب را روی میز گذاشتم و به لوسیا نگاه کردم.سرش را میان دستانش گرفت و گفت: خدای من.لعنت بهش.

و خودش بلند شد و گوشی اف اف را برداشت.گفت:اگه اومدی اذیتش کنی کور خوندی.

بعد هم ایستاد وبه حرف آن مرد برنزه ی خوش استیل درشت و عصبی گوش داد.دکمه را فشار داد.می خواستم خودم را کنترل کنم اما می لرزیدم.حتی با وجود آن ها می لرزیدم و احساس عدم امنیت می کردم.اد خیلی زود با یک کیف دستی وارد خانه شد‌.مستقیم به من خیره شد.لوسیا به کارینا طوری نگاه می کرد انگار بار اول است که او را می بیند.اد گفت:انگار وقت خوبی نیومدم.داشتین شام می خوردین.

لوسیا از کارینا چشم برداشت و با صدایی آرام گفت:آره.دوس داری با ما همراه بشی؟

اد گفت:نه.یه کار مهم تر دارم.

و به کارینا نگاه کرد.کارینا پیشانی خود را ماساژ داد.لبانش را پاک کرد و گفت:من سیر شدم.بریم تو اتاق من.

من و آلیس هر دو از کارهای آن ها سردرنمی آوردیم.آن ها به سمت بالا راه افتادند.آلیس گفت:صبر کنین.اینجا چه خبره؟تو باهاش چیکار داری ادوارد؟

اد به هر سه ما نگاه کرد.کارینا شروع کرد به من و من کردن و اد قبل از به حرف آمدن او گفت:کارینا مدیر مالی شرکت منه.

لوسیا سر تکان داد و به زمین خیره شد.آلیس هین کشید و من قلبم به درد آمد.به کارینا نگاه کردم.گفت:ادل من...

میان حرفش پریدم و گفتم:می رم کمی هوا بخورم.

و به سمت در حرکت کردم.لوسیا شانه ام را گرفت و من دستش را به آرامی پس زدم.گفتم: من خوبم لوسیا.

و از روی آویز یک سوئیشرت قرمز برداشتم.

هوا سرد سرد بود و این لباس ها مرا گرم نمی کردند.تمام تنم یخ بسته بود.یک جور هایی داشتم از درون یخ می بستم.از یک دلشکستگی عمیق.این مرد به من آزار رسانده آن وقت خواهر بزرگتر من به خاطر کمی حقوق بیشتر برایش کار می کند.برای شرکتی که او بزرگترین سهامدارش است.هوایی که از دهانم خارج می شد را دنبال کردم و با موبایلم به یک آهنگ غمگین خیلی قدیمی گوش دادم.آهی از ته دل کشیدم و به خود دلداری دادم اما می دانستم که دیگر دلم نمی خواهد با کارینا حرف بزنم.می دانستم آن دختر منزوی سابق دارد از پوسته اش خارج می شود و کم کم خود را دوباره نشان می دهد.

صبح روز بعد سر میز صبحانه حاضر نشدم.مستقیم رفتم دانشگاه و به تلفن کردن های مکرر آن سه توجهی نکردم.سرکارم مثل قبل نبودم.این بار ساکت تر از همیشه بودم. مثل همان زمان ها که مائوری یک ساعت تمام با من حرف می زد تا شاید یک لبخند به لب بیاورم بودم.هیچ چیز خنده دار و امیدوار کننده ای وجود نداشت.همه چیز در یک حالت خنثی بود.حتی اسپنسر هم متوجه این تغییر فاحش شده بود و ترجیح داده بود فقط سکوت کند.

ساعت ۱۲ را که نشان داد کش و قوسی به بدنم دادم و وارد رختکن شدم.همکارانم یکی یکی لباسهایشان را تعویض کردند و رفتند.من به کمد خودم تکیه داده بودم و پلیور پشمی ام در دستم بود.به کاری که کارینا کرده بود فکر می کردم.ناامید بودم و ناراحت و عصبی.

با نوک کفش به گوشه دیوار کنارم ضربه می زدم.موهایم را زدم پشت گوشم و به اطرافم نگاه کردم.به زرق و برق افراطی خیابان های نیویورک.به لباسهای عالی مردان و زنان و قیافه های جذابشان.من یک جور وصله ی ناجور به حساب می آمدم.شبیه به آن ها نبودم.مادر من مائوری بود؟نه.راستش مری آلن بود.یک دزد خرده کار همیشه خمار بد دهان که دخترش را می زد..هر وقت که خسته ،عصبی یا سرخورده بود_که اغلب اوقات در یکی از این سه حالت بود_مرا می زد و بعد هم پرتم می کرد داخل صندوق عقب ماشینش و آن جمله همشیشگی را به زبان می آورد:امروز دیگه حتماً خفه میشی. 

نمی دانم چطور مرد اما یک روز دیگر نه مرا زد و نه فحش داد.بلکه روی کاناپه ی کهنه و کثیف با چشم باز لم داد.من دختر او بودم.یک زن لاغر و تند و سریع که دزد و جیب بر خوبی بود.نه یک زن آراسته و همیشه خندان.

یک نفر کنارم ایستاد و زل زد به تبلیغات یک ستاره دنیای مدلینگ.اسپنسر نفس عمیقی کشید و گفت:خوب نیستی.درسته؟

گفتم:خوبم.

نگاهم کرد و گفت: بیشتر بنظر می رسه غمگینی.

نگاهش کردم و گفتم:خب...دلم می خواد...یکم..نمی دونم...نمی دونم چی می خوام.

گفت:شاید یه سفر یا..یه مهمونی باعث بشه فراموشش کنی.

همانطور که به او خیره بودم به حرفش فکر کردم در حالی که سفر در مغزم مدام تکرار می شد.گفتم ره فکر کنم درست میگی.

ویرایش شده توسط Pariyafili

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نویسنده عزیز این پارت دارای محتوای ممنوعه بود. پارت شما جهت اصلاح، از طریق پیام خصوصی ارسال شده است.🚫

@Pariyafili

ممنوعه: مشر***ب🚫

" @admin "

ویرایش شده توسط N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم.

 

در گوشه ای از بالکن خانه ایستاده بودم و احساس می کردم هیچ هوایی در خانه اش جریان ندارد.به دیوار پشت سرم تکیه دادم و این را حس می کردم که احتمالاً ادوارد گیبسون از دیوار پشت سر من هم سخت تر است.به همین ناملایمتی.مردی کنارم ایستاد و حالا من یک جفت پا می دیدم.نگاهم را به او دادم و  برادر پیتر را دیدم.گفت:سلام ادل.

گفتم:سلام .

و تکیه ام را از دیوار گرفتم.او همچنان کنارم ایستاده بود و اینطور به نظر می رسید که بخواهد حرفی بزند.موهای مواج زیتونی رنگش را پشت سرش بسته بود و خالکوبی های فراوانش از تمام درزهای لباسش دیده می شد.دستش را به نرده های گچ بری شده و خوش نقش و نگار ستون کرد و به اطراف نگاه کرد.در بالکن به جز من و او سه نفر دیگر بودند.هکتور به من نگاه کرد و گفت:چرا انکار کردی؟

من خیلی سریع متوجه منظورش شدم و کمی آشفته شدم.صاف ایستادم و حس کردم دست سردی روی کمرم نشسته.گفتم:این انتخاب خودم بود.یه...انتخاب بالغانه.

پوزخند کمرنگی زد و گفت:بالغانه؟فکر می کنم ممکنه اد تو رو مجبور به اینکار کرده باشه.

گفتم:خودم نخواست...

میان حرفم پرید و گفت:می دونم که حدسم درسته.

آهی کشیدم که کلافگی ام را بخوبی نشان میداد و در چشمان کوچک و سبزش خیره شدم.گستاخانه گفتم:خب که چی؟دونستنش دردی رو دوا می کنه؟

گفت:الآنم دیر نشده.

گفتم:این اصلاً بهت ربط نداره.

و چرخیدم و اد را دیدم که به ما خیره بود.به سمت ما آمد و من بی هوایی را بیش از پیش حس کردم.همان لحظه که او به ما رسید،آلیس هم آمد پیش ما.در واقع حضور آلیس هم چیزی را درست نکرد.ادوارد خصمانه به هکتور نگاه کرد.آنها با چشمانشان با یکدیگر می جنگیدند.آن ها با هم مشکل داشتند.

آلیس پا می کوبید به کف اتومبیل خودش و با اتومبیل لوسیا فاصله زیادی داشت.پرسیدم:تو چت شده؟

گفت:هیچی

و این یعنی یک چیزی شده.اگر پیاده می رفتم خیلی زودتر به مقصد می رسیدم اما حالا خیلی وقت بود که در خیابان دور میدان بی جهت می چرخیدیم و من ترجیح می دادم از این آلیس بی حوصله و کمی مضطرب چیز دیگری نپرسم.بالاخره به خانه رسیدیم.در تاریکی قامت مردی را دیدم که درست کنار در نشسته بود.آلیس به صندلی اش چسبیده بود و نفس هایی بلند می کشید. از اتومبیل خارج شدم و به سمت آن مرد رفتم.موجی از تعجب و نگرانی و چندین حس دیگر را در خود حس کردم.ناباور لب زدم:استیو.

او استیو بود.مردی که یک بار آلیس را شکانده بود.آلیس همچنان در اتومبیل روشنش نشسته بود و حالا من دلیل تمام حالاتش را درک می کردم.استیو از من رد شد و به سمت آلیس رفت.آلیس اما پا روی گاز گذشت و سریع دور زد و رفت.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم.

 

آلیس حالا هق هق می کرد.کارینا کنار صندلی او زانو زد و دستش را نوازش داد.آلیس برای چه گریه می کرد؟از بازگشت ناگهانی استیو ناراحت بود؟من در درک اینگونه احساسات عاجز بودم.آهی خسته کشیدم و با آن کفش های پاشنه بلند که تق تق صدا می داد به سمت اتاقم رفتم.صدای زنگ مرا متوقف کرد.لوسیا با قدمهایی بلند به سمت اف اف رفت و بعد از مکالمه ای کوتاه در را باز کرد.مستقیم به نگاه کرد و گفت:از طرف اده.

من به کارینا نگاه کردم و امیدوار بودم که فرستاده با کارینا کار داشته باشد نه من.مرد لاغراندام کت و شلوار پوشی وارد خانه شد.کیف سامسونت نقره ای درون دستش را کنار پای من کذاشت و گفت:جناب گیبسون دستور دادن اینو به شما برسونم.

پرسیدم:این چیه؟

گفت:چیزی به من نگفتن خانم.

خیلی زود به یاد آن وعده ی پولی اد افتادم. گفتم:پسش بده بهش.

گفت:من اجازه اینکارو ندارم.بااجازه.

و با قدمهایی سریع از خانه خارج شد.لگد ناشیانه و از سر عصبانیت به کیف زدم و داد زدم:کثافت پول دار.آشغال حر...مزاده.

لوسیا گفت:آروم باش.

انرژی زیادی داشتم و دلم می خواست تا آن خانه لعنتی بدوم و حضوری او را به باد توهین بگیرم.غرورم بشدت جریحه دار شده بود.حسم شبیه به زنی بود که تا دیروز پاکدامن بوده و امروز مزد خطاکاری اش را دریافت کرده.یک جور درد عمیق ،نامفهوم و کشنده بود.یک جور حس فقدان.فقدان یک چیز واجب..انگار یک تکه پازل را که مهم هم هست گم کنی و پازل هزار تکه ات شکلی زشت دارد و دلت را می آزارد.می شد کسی مرا درک کند؟دلم آنا و جمله های بسیار انگیزه دهنده اش را می خواست.دلم می خواست با او به اد فحش بدهیم و من گریه کنم..اما حالا انگار یک توپ بزرگ درون گلویم جا خوش کرده و همانجا می خواهد بماند‌.برای ابد می خواهد بماند‌.

آنا دیگر نبود.حتی در خواب هایم هم او را نمیافتم و دنبالش بودم.نسخه قدیمی من این پوسته اجتماعی را دریده بود و زده بود بیرون. باز بی حس نشسته بودم و دنیا روی یک ریتم بی عاطفه افتاده بود‌.دوباره خواب های بد می دیدم و از روی تخت به کف اتاقم می افتادم.دوباره ها زیاد شده بودند.تمام خانه به دوباره ها برگشته بودند..لوسیا دوباره سرش شلوغ بود..کارینا دوباره تمام روز را در اتاقش کار می کرد و آلیس دوباره غمگین و آرام بود. من ناخوداگاه آنان را می آزردم و از این کار پشیمان نبودم.آن پول مقدار قابل توجهی بود و واقعاً می شد یک خانه خرید.اما نمی شد زمان را به عقب برگرداند و تن سنگین اد را از روی من برداشت،نمی شد مشت های او را در هوا گرفت تا تنم را سیاه و کبود و دردمند نکند.خیلی چیزها نمی شد که نمی شد.

اسپنسر درخواستش را دوباره تکرار کرد و اینبار من جوابی متفاوت از قبل دادم:نه.فکر نمی کنم بتونیم به یه قرار فکر کنیم.

او متعجب شد از این جواب و توضیح خواست و من هیچ چیز نداشتم که بگویم.

درست مثل مرده ای تمام شب را روی مبل فقط نشسته بودم و حتی درد عضلات هم نتوانسته بود مرا وادار کند که کمی جابجا شوم.من تمام اتفاقات را می چیدم کنار هم و به چیزی نمی رسیدم و باز اصرار داشتم که آنای مرا کشته اند.

لوسیا به من نگاه کرد و گفت:خدای من.صورتتو توی آینه دیدی؟

گفتم:آره.صورت خوشگلی بود.

پوف کرد و گفت:دس بردار.پوستت افتضاح شده.زیر چشمت هم سیاهه.

شیر را برای خودم ریختم و شانه بالا انداختم. از این بی توجهی من به اندام،پوست و ظاهرم عصبی می شد اما می دانست هر چه بیشتر از آن حرف بزند من بیخیال تر رفتار می کنم.یک بی خیال احمق.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم.

 

او از من انتظار داشت در حد خانواده اش باشم و این بیجا به نظر نمی رسید.در خانه باز شد و آلیس با یک عصبانیت عجیب وارد شد.سوئیچ را پرت کرد روی میز و کیفش را روی زمین انداخت.من به حرکاتش خیره بودم و لوسیا به سمتش رفت و پرسید:چی شده؟

آلیس شروع کرد به گریه کردن و من فهمیدم ک همه چیز راجع به استیو است.او یک برگشت غیرمنتظره داشته و احتمالا این آلیس است که حالا دچار یک تنش شده.او یک دختر خیلی حساس است.طاقت هیچ چیزی را ندارد و حالا برگشت استیو یک جور شوک روحی است.خوب یا بدش هم به خودش مربوط است.

بار امروز خیلی شلوغ بود و من خیلی خسته بودم‌.اریک هم سرحال بنظر نمی رسید.برگشتم و مچ دستم را ماساژ دادم‌.خمیازه ای کشیدم و به اریک نگاه کردم‌پاهایم در پاشنه بلند دیگر راحت نبود.آرام کفش را از پا در آوردم و این اختلاف قد ناگهانی بسیار مشهود بود.سریع کفش را پوشیدم و به ادامه کارم پرداختم. نوشیدنی کنیاک خنک را برای یک مشتری ریختم و به سمتش گرفتم.لبخندی نا پاک به من زد و بنظر من از میان لباسم دنبال چیزی بود.چیزی که هر مرد ناپاکی به دنبالش است. زیر چشمم از این نگاه های طولانی اش می پرید و نفسم کمی سنگین بود‌.او یک پیرمرد بود.خودش را روی صندلی اش کمی تکان داد و گفت:خوشحال میشم بعد از کارتون شما رو همراهی کنم.

لبخندم واقعاً مصنوعی بود.عضلات صورتم کش نمی آمد.گفتم:مچکرم.من نامزد دارم و ایشون حتماً میان دنبالم.

به دستم نگاه کرد و من هم به بطری نوشیدنی.فقط سر تکان داد.نوشیدنی اش را سر کشید و رفت.اریک کنار گوشم گفت:نامزدت!

گفتم:خیلی بی ملاحظه بود.

سرش را تکان داد و به رفتن آن مرد خیره شد.

اسپنسر وارد بار شد و این بار مهمان داشت. ادوارد گیبسون و یک زن قد کوتاه. نفسی عمیق کشیدم و سرم را پایین انداختم. او همه جا هست.آنها اصلاً نوشیدنی الکلی سفاش ندادند.مدتی با هم حرف زدند و بعد ادوارد رفت.

در اتاقم برعکس دراز کشیده بودم که در را زدند.گفتم:بیا تو.

در که باز شد،پیتر را دیدم.دستپاچه شدم از وضعیتی که در آن بودم.خواستم صاف بنشینم.بنابراین سعی کردم بچرخم ولی نشد و پخش زمین شدم.کف اتاقم مثل دیوانه ها افتاده بودم.افتضاح بودم.

او اصلاً نخندید.گفتم: باید می گفتی تویی پیتر‌

گفتت: متاسفم ولی من پیتر نیستم.

پس برادرش بود‌.لب زدم:عالی شد.چطوری هکتور؟

و او آمد و کمکم کرد و بلند شدم.ایستادم و موهای خود را از صورتم کنار زدم.گفتم:بشین.

او همین کار را کرد.پرسیدم:نوشیدنی میل داری؟یا یکم غذا.

گفت:نه.اومدم باهات حرف بزنم.

آهی کشیدم و گفتم:اگر درباره ی اون پسرعموی بیمارته باید بگم ما حرفی نداریم.

گفت:چرا ما با هم حرف داریم.تو نمی دونی با خودت چیکار کردی.

گفتم:چرا من می دونم و اینم می دونم که به تو مربوط نیست.

گفت:آره اما...ببین من می خوام که اون متهم بشه.

متعجب به او نگاه کردم.کنارش نشستم و با تعجب پرسیدم:چرا؟

گفت:اینش مهم نیست.مهم...

میان حرفش پریدم و گفتم:چرا..همین مهمه.چرا تو اینو میخوای؟

گفت:یعنی اگر من دلیلش رو بهت بگم تو افشاگری می کنی؟

سرم را پایین انداختم و گفتم:نه.این چیزیو عوض نمی کنه.

گفت:چرا؟قراره از حق خودت بگذری؟من پشتتم.

او جملاتش را آرام و شمرده بیان می کرد.او سعی می کرد مرا متقاعد کند.گفتم:تو؟مگه تو چقدر از اد کله گنده تری؟تو می تونی کاری کنی که اون تهدیداشو پس بگیره؟

گفت:پس تهدیدت کرده.به چی؟مرگ؟

گفتم:نه.

پرسید:پس چی؟

گفتم:آرزوی مرگ.

 

ویرایش شده توسط Pariyafili

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم.

 

او کمی فکر کرد و سپس به من نگاه کرد.گفت:نباید جدی بگیریش.مهم اینه که اون باید واسه کاری که کرده مجازات بشه. گفتم:به تو چه مربوطه؟

این خصلت من بود که بی پرده صحبت کنم. هکتور یک نفس کوتاه و تقریباً عصبی کشید و گفت:می خوام کمکت کنم.

گفتم:نه حتماً یه منفعتی برات داره که این حرفو می زنی.ببین من می دونم اون یه غول سرمایه گذاره و تو هم از خانوادشی.شاید دلت میخواد ...

میان حرفم پرید و گفت:این فکرای بیخود رو بذار کنار.من فقط یه استاد دانشگاهم.

به آن حجم از خالکوبی و جذابیت صورتش فکر کردم و به تمام دانشجویانش حسودی ام شد.او سن زیادی نداشت.گفتم:بازم من ریسک نمی کنم.جونمو به خطر نمیندازم.

گفت:خدای من.اصلاً برات مهم نیست حقت داره پایمال میشه؟

داد زدم:نه مهم نیست.

او همچنان خونسرد نگاهم می کرد.صاف ایستادم و بخاطر بالابردن صدایم معذرت خواهی کردم.آلیس در را زد و با دو فنجان قهوه وارد شد.با تعجب به من و او نگاه کرد و رفت.هکتور بلند شد و گفت:خیلی خب.من دیگه این جا کاری ندارم.

سر تکان دادم و به رفتنش خیره شدم.او چرا این را از من می خواست؟

شب ساکتی بود.لوسیا و کارینا در خانه نبودند و آلیس احتمالاً داشت کتاب می خواند.برق اتاقم خاموش بود و باد سردی از پنجره به داخل نفوذ می کرد.حوصله ای برای بستن پنجره اتاقم نداشتم.سر چرخاندم و در اتاقم زده شد.سرم را به سمت در برگرداندم و تیشرت بلند سیاهم را روی پایم کشیدم.گفتم:بیا داخل.

جوابی نیامد.در عوض دوباره در را زدند.گفتم:آلیس بیا تو.کر شدی؟

بلافاصله بعد از حرف من در اتاقم با شدت باز شد.صورت زخمی و پر خون آنا را دیدم.نفسم در سینه ام حبس شد.موهای بلندش در آشفته ترین حالت بود و خون حتی داخل چشمانش هم ریخته بود.او عصبی نفس می کشید و به من که روی تختم نیم خیز شده بودم خیره بود. در بک لحظه با تمام سرعتش انگار پرواز کرد و جیغی بسیار بلند کشید.به سمتم حجوم آورد و با صدایی گوش خراش گفت:اون منو کشت.

دستش را دور گلویم پیچیده بود و خشن ترین نگاهش را به من می کرد.تلاش من در برابر دستان پر قدرتش بیهوده بود.دوباره داد زد:منو کشت.

و به یکباره من بیدار شدم.چشمانم از شدت ترس گشاد شده بود.به تمام اتاقم نگاه کردم.هیچکس نبود.من یک خواب بد دیده بودم و حالا هم گلویم خشک شده بود.آب را با ترس نوشیدم و بعد زانوهایم را جمع کردم داخل شکمم.این فقط یک خواب بد بود.

لباس کارم را از تنم خارج کردم و کاپشن نارنجی ام را روی تاپ سیاهم پوشیدم.از محل کارم خارج شدم و یک نفر به سمت من آمد. او استیو بود.کمی نگاهش کردم و بعد گفتم:سلام.

گفت:سلام ادل.چقد عوض شدی.

و با هم همقدم شدیم.گفتم:جدی؟چطور شدم؟

گفت:یکم لاغر شدی و..خب خوشگلتر شدی.میدونی...پوستت یه جوری بهتر شده و موهاتم کمی بلند تر.

گفتم:ممنونم.تو عوض نشدی اصلاً.

سرتکان داد.گفتم:به خاطر آلیس اینجایی؟

گفت:آره.

گفتم:می دونی که کاری برات انجام نمی دم.

گفت:چرا؟لطفاً باهاش حرف بزن.

گفتم:تو تقریباً یک سال پیش قلبشو شکوندی.حقته که بزنم توی دهنت ولی راستش به من مربوط نیست.

گفت:من اون زمان تحت فشار بودم.باید بهش توضیح بدم.من این حقو دارم.

گفتم:پس اونم حق داره یه مدت این اجازه رو بهت نده.باید بهش زمان بدی.باشه؟

به من نگاه کرد.فک سفتش را دوست داشتم.او چشمان آبی کوچک و صورت کشیده و مردانه ای داشت.موهایی قهوه ای /طلایی و فکی که کمی به جلو انحراف داشت ولی به نظر من این بیشتر از اینکه برایش ایراد درست کرده باشد جذابش کرده.قد خیلی بلندی نداشت در عین حال ورزیده بود با اندامی کوچک مقیاس.او برای آلیس مناسب بود و به هم خیلی می آمدند.این نظر من بود.نظری که هیچوقت به زبان نیاورده بودم.

لوسیا داشت حرکت یوگایش را تکمیل می کرد و نیاز به آرامش داشت ولی آلیس مدام بلند بلند با یکی از مشتریانش بحث می کرد.لوسیا با عصبانیت در اتاقش را بست و گفت:یکم آرومتر آلیس.

آلیس یک "لعنتی"گفت و موبایل را قطع کرد.گفت:اون زن احمق چاق زشت به من گفته بود دامن لباسشو ماهی درست کنم و حالا که دیده به اون هیکل خوکیش نمیاد میگه باید کلووشش می کردم.اون همه جا از کار من بد گفته.باید حقشو بذارم کف دستش.

گفتم:انقدر داد نزن.

گفت:نه ادل اون آشغال ۳۰۰ کیلویی باید بجای ایراد گرفتن از کار من وزن کم کنه.

او دقیقاً همین جملات را به خود آن مشتری هم گفته بود و حالا باز هم می خواست با او تماس بگیرد. من از روی صندلی بلند شدم و به سمت اتاق شیروانی رفتم.من آنجا یک کار مهم داشتم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...