رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

نام رمان:پس از مرگ آنا

ژانر:معمایی،عاشقانه

خلاصه:داستان،ماجرای دختری به نام ادل(Adel)رو بیان میکنه که به تصادف خواهر ناتنی و مرگش مشکوکه.این بین،نامزد خواهرش اون رو مقصر این حادثه میدونه.تمام داستان،تلاش ادل رو برای اثبات به قتل رسیدن خواهرش بیان میکنه.

 

نویسنده:رزا رازی.

مقدمه:

به نام خدا.

بعضی چیزها از دور آنقدر ها هم ترسناک نیستند.مثل توهین،تحقیر،زندانی شدن در بند آدمهایی که قوی تر از تو هستند؛اما آنگاه که اتفاق می افتند،آنگاه که لمسشان میکنی می فهمی چقدر ترسناکند،چقدر وقیحند‌.

و تو..

شاید تو تنها الهام در زندگی من باشی..

الهامی که میدانی و نمیخواهی!

برای همه چیز میجنگم.حتی اگر تو را کنارم نداشته باشم.

پارت اول.

اتومبیل در آن مسیر ساکت و زیبا حرکت میکرد.لوسیا پک عمیقی به سیگارش زد.گفتم:خاموشش کن.نمیخوام بو بگیرم.

پوزخند زد.موهای کوتاه شرابی رنگش را برد پشت گوشش و گفت:خونه ی خوناشاما که نمیری دختر.اونجا یه خونه ی خالیه که مرتیکه فقط ۳ ماه تابستونه توشه.الانم خالی خالیه.

همانطور که دستکش های سیاه را دست میکردم بی معنی سرتکان دادم.ناراضی از این کار به بیرون خیره شدم.آنا با چشمانی نگران خیره بود به من.حالا او چقدر از من دور بود.خیلی دور

دوربین ها به لطف لئو از کار افتاده بود. خانه بزرگ و تاریک و مجلل بود.معماری های انجام شده از خود بوی رنگ به جا گذاشته بود.نقشه را در ذهنم حک کرده بودم.مستقیم از پله های کشیده و ۱۵تایی بالا رفتم.در آخرین اتاق را باز کردم.هیچ قفلی روی این در نبود!با چشم دنبال تابلوی تقلبی جیغ گشتم و پیدایش کردم.با برداشتنش از روی دیوار گاوصندوق کوچک را شناسایی کردم.گوشم را به گاوصندوق چسباندم و کارم را شروع کردم.هنوز ۴ دقیقه نگذشته بود که صدای تیک داد و باز شد.

انتظار این مقدار پول را در یک خانه ی تابستانی نداشتم.کوله ی سیاه را برداشتم و تمام پول ها را درون آن جا دادم.سنگینی خوشایندی داشت.سنگین و پرپول!

بلند شدم و گاوصندوق را بستم و تابلو را گذاشتم سر جایش.

هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که چیزی مرا نگه داشت.چطور ممکن بود؟

چرا یک خانه ی تابستانی نباید کمی ایمن تر باشد؟چرا درها قفل ندارند؟چرا گاوصندوق پر از پول است؟

قلبم با شدت میزد.آن ها اطلاعات اشتباه داشتند؟صدایی که از طبقه ی پایین آمد نظرم را جلب کرد‌.در را به سرعت و بی صدا بستم و گوش دادم.یک نفر داخل خانه بود.

درست می‌شنیدم.صدای پایش را واضح می شنیدم.نفس ترسیده ام را در سینه حبس کردم.صدای پایش نشان میداد او در طبقه ی بالاست.

با سرعت به سمت پنجره رفتم.حفاظ داشت.خود را زیر تخت کشیدم.دهانم را گرفتم تا صدایم را نشنود.در اتاق باز شد.کفش های براقش را میدیدم و آن شلوار پارچه ای تیره را.یک مرد بود.

چیزی را روی تخت پرت کرد و به سمت میز توالت رفت.با خودش حرف میزد.عصبی،تند و خشن.زمزمه هایش یکدفعه قطع شد.

کمی ایستاد و بعد از اتاق خارج شد. منتظر ماندم.صدای موسیقی از پایین به گوش میرسید.آرام خودم را از زیر تخت بیرون کشیدم و به اطرافم نگاه کردم.جوانب را بررسی کردم و چاره ام را زیر زمین دیدم. باید طوری به آنجا میرفتم که آن مرد مرا نبیند‌.

بی صدا و با نهایت استعدادم به سمت پله ها حرکت کردم.تقریبا به پله ها رسیده بودم که متوجه آمدنش به این سو شدم. خود را به اولین در رساندم و وارد آن اتاق شدم.

نفس های تند و نگرانم را کنترل کردم. از در رد شد. باید به سمت همان اتاق میرفت.

عرق سرد روی تیره ی کمرم نشسته بود. این اطلاعات اشتباه از مورگان بعید نبود.ما با هم بحث کرده بودیم.زیر لب به او لعنت فرستادم.مورگان عوضی. 

به سمت در رفتم و دستگیره را به آرامی به سمت پایین کشیدم.به یکباره در با شدت به سمت من باز شد و کوبیده شد به صورتم. نقش زمین شدم.مرد بلند و درشتی روبرویم بود. این وحشت آور بود.دادی زد و با خشونت گفت:دزد کثافت.گیرت انداختم.

و خم شد تا مرا بلند کند.لگدی به شکمش زدم‌.آخ هم نگفت.پایم را گرفت و کشید‌. جیغ زدم و سعی کردم خود را به جایی بند کنم.فایده نداشت.خم شد و گردنم را گرفت.

ترس تمام توانم را از من گرفته بود.مرا حین دزدی گرفته بود.حین جرم!بلندم کرد.دستش به گردنم فشار شدیدی وارد میکرد. به محض بلند کردنم لگدی میان پایش زدم. داد زد و رهایم کرد.مشتی به صورتش زدم و دویدم.از اتاق خارج شدم.فقط چند ثانیه ی بعد پشتم دوید.من از او سریعتر بودم. یک دفعه کوله را گرفت.به زمین افتادم.با نهایت سرعتش نشست روی تنم و زانویش را روی قفسه ی سینه ام گذاشت.از درد داد زدم‌.

پایش را روی بازویم گذاشت.کلاه را از سرم کشید.نفس نفس زدم.صورتم را دید.یقه ام را گرفت و خیره شد در صورتم.

در نگاهش خشم بود.خشمی که آرام جای خود را به تعجب داد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...