رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Pariyafili

رمان پس از مرگ آنا | رزا رازی کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

نام رمان:پس از مرگ آنا

نام نویسنده: رزا رازی

ژانر:معمایی،عاشقانه

خلاصه:داستان،ماجرای دختری به نام ادل(Adel)رو بیان میکنه که به تصادف خواهر ناتنی و مرگش مشکوکه.این بین،نامزد خواهرش اون رو مقصر این حادثه میدونه.تمام داستان،تلاش ادل رو برای اثبات به قتل رسیدن خواهرش بیان میکنه.

 

مقدمه:

به نام خدا.

بعضی چیزها از دور آنقدر ها هم ترسناک نیستند.مثل توهین،تحقیر،زندانی شدن در بند آدمهایی که قوی تر از تو هستند؛اما آنگاه که اتفاق می افتند،آنگاه که لمسشان میکنی می فهمی چقدر ترسناکند،چقدر وقیحند‌.

و تو..

شاید تو تنها الهام در زندگی من باشی..

الهامی که میدانی و نمیخواهی!

برای همه چیز میجنگم.حتی اگر تو را کنارم نداشته باشم.

ویرایش شده توسط مدیر تایپ رمان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

d78d_l25t_hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.

قوانین-نوشتن-رمان

برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی به این تالار مراجعه کنید.

 -آموزش-نویسندگی/

 پیام خصوصی جهت راهنمایی شما با عنوان "تست قلم رمان...." ارسال شده است. سوالات مربوط رو از منتقد مربوطه بپرسید. این گفتگو توسط ایشون برای شما ارسال خواهد شد.

@مدیر منتقد

 برای پیشروی هر چه صحیح تر شما براتون یک ویراستار همراه در نظر گرفتیم که پست های رمان را اصلاح خواهد کرد.

@مدیر ویراستار

موفقیت و درخشیدن را برای شما آرزومندیم.

یا حق

ویرایش شده توسط مدیر تایپ رمان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول.

اتومبیل در آن مسیر ساکت و زیبا حرکت میکرد.لوسیا پک عمیقی به سیگارش زد.گفتم:خاموشش کن.نمیخوام بو بگیرم.

پوزخند زد.موهای کوتاه شرابی رنگش را برد پشت گوشش و گفت:خونه ی خوناشاما که نمیری دختر.اونجا یه خونه ی خالیه که مرتیکه فقط ۳ ماه تابستونه توشه.الانم خالی خالیه.

همانطور که دستکش های سیاه را دست میکردم بی معنی سرتکان دادم.ناراضی از این کار به بیرون خیره شدم.آنا با چشمانی نگران خیره بود به من.حالا او چقدر از من دور بود.خیلی دور

دوربین ها به لطف لئو از کار افتاده بود. خانه بزرگ و تاریک و مجلل بود.معماری های انجام شده از خود بوی رنگ به جا گذاشته بود.نقشه را در ذهنم حک کرده بودم.مستقیم از پله های کشیده و ۱۵تایی بالا رفتم.در آخرین اتاق را باز کردم.هیچ قفلی روی این در نبود!با چشم دنبال تابلوی تقلبی جیغ گشتم و پیدایش کردم.با برداشتنش از روی دیوار گاوصندوق کوچک را شناسایی کردم.گوشم را به گاوصندوق چسباندم و کارم را شروع کردم.هنوز ۴ دقیقه نگذشته بود که صدای تیک داد و باز شد.

انتظار این مقدار پول را در یک خانه ی تابستانی نداشتم.کوله ی سیاه را برداشتم و تمام پول ها را درون آن جا دادم.سنگینی خوشایندی داشت.سنگین و پرپول!

بلند شدم و گاوصندوق را بستم و تابلو را گذاشتم سر جایش.

هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که چیزی مرا نگه داشت.چطور ممکن بود؟

چرا یک خانه ی تابستانی نباید کمی ایمن تر باشد؟چرا درها قفل ندارند؟چرا گاوصندوق پر از پول است؟

قلبم با شدت میزد.آن ها اطلاعات اشتباه داشتند؟صدایی که از طبقه ی پایین آمد نظرم را جلب کرد‌.در را به سرعت و بی صدا بستم و گوش دادم.یک نفر داخل خانه بود.

درست می‌شنیدم.صدای پایش را واضح می شنیدم.نفس ترسیده ام را در سینه حبس کردم.صدای پایش نشان میداد او در طبقه ی بالاست.

با سرعت به سمت پنجره رفتم.حفاظ داشت.خود را زیر تخت کشیدم.دهانم را گرفتم تا صدایم را نشنود.در اتاق باز شد.کفش های براقش را میدیدم و آن شلوار پارچه ای تیره را.یک مرد بود.

چیزی را روی تخت پرت کرد و به سمت میز توالت رفت.با خودش حرف میزد.عصبی،تند و خشن.زمزمه هایش یکدفعه قطع شد.

کمی ایستاد و بعد از اتاق خارج شد. منتظر ماندم.صدای موسیقی از پایین به گوش میرسید.آرام خودم را از زیر تخت بیرون کشیدم و به اطرافم نگاه کردم.جوانب را بررسی کردم و چاره ام را زیر زمین دیدم. باید طوری به آنجا میرفتم که آن مرد مرا نبیند‌.

بی صدا و با نهایت استعدادم به سمت پله ها حرکت کردم.تقریبا به پله ها رسیده بودم که متوجه آمدنش به این سو شدم. خود را به اولین در رساندم و وارد آن اتاق شدم.

نفس های تند و نگرانم را کنترل کردم. از در رد شد. باید به سمت همان اتاق میرفت.

عرق سرد روی تیره ی کمرم نشسته بود. این اطلاعات اشتباه از مورگان بعید نبود.ما با هم بحث کرده بودیم.زیر لب به او لعنت فرستادم.مورگان عوضی.

به سمت در رفتم و دستگیره را به آرامی به سمت پایین کشیدم.به یکباره در با شدت به سمت من باز شد و کوبیده شد به صورتم. نقش زمین شدم.مرد بلند و درشتی روبرویم بود. این وحشت آور بود.دادی زد و با خشونت گفت:دزد کثافت.گیرت انداختم.

و خم شد تا مرا بلند کند.لگدی به شکمش زدم‌.آخ هم نگفت.پایم را گرفت و کشید‌. جیغ زدم و سعی کردم خود را به جایی بند کنم.فایده نداشت.خم شد و گردنم را گرفت.

ترس تمام توانم را از من گرفته بود.مرا حین دزدی گرفته بود.حین جرم!بلندم کرد.دستش به گردنم فشار شدیدی وارد میکرد. به محض بلند کردنم لگدی میان پایش زدم. داد زد و رهایم کرد.مشتی به صورتش زدم و دویدم.از اتاق خارج شدم.فقط چند ثانیه ی بعد پشتم دوید.من از او سریعتر بودم. یک دفعه کوله را گرفت.به زمین افتادم.با نهایت سرعتش نشست روی تنم و زانویش را روی قفسه ی سینه ام گذاشت.از درد داد زدم‌.

پایش را روی بازویم گذاشت.کلاه را از سرم کشید.نفس نفس زدم.صورتم را دید.یقه ام را گرفت و خیره شد در صورتم.

در نگاهش خشم بود.خشمی که آرام جای خود را به تعجب داد.با بهت و البته تنفری نامفهوم گفت:تو؟

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم.

 

با درد سرفه کردم.چشمانم درست نمی دید.پشت پرده ی اشک دکتری را دیدم که سر کارینا داد میزد.دستی روی شکمم نشست.جیغی از سر درد کشیدم.لوسیا داد زد اما نفهمیدم چه گفت.تمام دنیا دور سرم می چرخید.چرا چنین اتفاقی افتاد؟او چرا اینکار را کرد؟اصلا او چه کسی بود؟

 

چشمم را سریع باز کرد اما یکی از چشمانم کامل باز نشد.گردنم را چرخاندم و درد در سرم پیچید.در اتاقم،در خانه ام بودم.آلیس را کنار تختم تشخیص دادم.لبم لرزید.به تنم نگاه کردم.ملافه ی قهوه ای خودم روی تنم بود.صدا زدم:آلیس.

 

سرش را از روی تخت برداشت.با دیدن چشمان بازم دستپاچه بلند شد.گفت:خدای من.خدای من ادل.عزیزم.

 

با صدایی آرام و دردمند گفتم:اون ..اون...

 

دستم را گرفت.با نگرانی واقعی و اشک در چشمانش گفت:میدونم..میدونم چیکار کرده

 

و بلند صدا زد:پیتر.‌.بیا اینجا.

 

و از اتاقم با سرعت خارج شد.لحظاتی بعد با یک مرد درشت عضلانی وارد اتاق شد.مرد به من نگاه کرد.پرسیدم:تو کی هستی؟

 

گفت:دکتر.

 

ظاهرش به یک بوکسور شباهت داشت تا یک دکتر.معاینه ام کرد.لوسیا وارد اتاق شد.آلیس آرام گریه میکرد.رو به لوسیا با نفرت گفتم:مورگان کجاست؟

 

گفت:نمیدونم.از دیشب جوابم رو نمیده.

 

به ساعت نگاه کردم.۱۰ را نشان میداد.صبح بود یا شب را هم نمیدانم.تنها درد و نفرت را در این زمان میفهمیدم.رو به لوسیا گفتم:منو میشناخت لوسی.بهم..

 

به دکتر نگاه کردم و حرفم را خوردم.دکتر رو کرد به لوسی و گفت:بهت ثابت شد؟اد بهش ت*اوز کرده.

 

لوسیا به من نگاه کرد.متعجب پرسیدم:اد؟اونو میشناسید؟

 

جوابی ندادند.گفتم:آره.میشناسید.اون کیه؟

 

آلیس با گریه ای شدید اتاقم را ترک کرد. با ورود کارینا اشکم فرود آمد.سریع اشک را پاک کردم.آمد جلو و بغلم کرد.شانه هایش لرزید.گفت:متاسفم ادل.واقعا متاسفم

 

جوابی نداشتم.آنها به من اصرار کردند به آن خانه بروم.حالا حتی نمیتوانستم راه بروم.

 

دکتر رو با کارینا گفت:باید شکایت کنین.

 

کارینا از من جدا شد و به دکتر نگاه کرد.گفت:نمی تونیم.ادل برای دزدی رفته بود.کی حق رو به ما میده وقتی طرف مقابلمون ادوارده؟

 

برای بار دوم پرسیدم:ادوارد کیه؟

 

کارینا به من نگاه کرد و بعد به دکتر و لوسیا.برای جواب دادن تردید داشت.دستش را گرفتم و منتظر نگاهش کردم.آب دهانش را قورت داد.گفت:ادوارد گیبسون.ن..نامزد آنا.

 

انگار که مشت زده باشند به صورتم.هین کشیدم و بعد نفس نفس زدم.بی ملاحظه شروع کردم به اشک ریختن.بریده بریده و ناباور گفتم:نه..نه..اون..خدا..شما چیکار کردین؟

 

و با صدا گریه کردم و به آنها توهین کردم. ساعت شماته دار روی کنسول را به سمت لوسیا پرتاب کردم.خودم را با وجود دردم زدم و افکارم را بلند بلند بیان کردم.وقتی که یک آرامبخش به زور به من تزریق شد بی رمق افتادم ولی همچنان آنان را سرزنش میکردم.چرا به من نگفتند مستقیم میروم داخل دهان شیر؟

 

با احساس خشکی دهانم از خواب برخاستم.آن خواب اجباری پر از کابوس بود.

 

همان دکتر را بالای سرم دیدم.پرسیدم:میشه یه لیوان آب بهم بدی دکتر؟

 

چند لحظه ی بعد لیوان آبی را به دهانم نزدیک کرد.چند جرعه نوشیدم.گفت:صبر کن پیتر رو صدا کنم‌.

 

پرسیدم:پس تو کی هستی؟

 

فقط گفت:برادرش

 

و از اتاق خارج شد.چه شباهتی!

 

با دردهایی در پایین تنه و شکمم روی تخت نشستم.چطور امکان داشت؟آن مرد وحشی و خطرناک نامزد خواهر ناتنی محبوب و جذاب من بوده؟خواهر من،آنای دلبر من از این مرد باردار بوده؟

 

در این یک سالی که من نبودم چه اتفاقاتی رخ داده بود؟چرا همه چیز تا این میزان تغییر کرده بود؟چرا آنا مرده بود؟آن تصادف؟

 

آه که چقدر غمگینم.غم مثل میلیون ها تن آهن خالص دلم را سنگین کرده.مگر من چکار کرده بودم که آن مرد اینطور از من نفرت داشت؟

 

در آینه ی قدی روبروی تخت صورت زخمی و زیر چشم بادکرده،لب زخمی و موهای نیمه کوتاه شده ام به من نیشخند میزدند.

 

آن مرد مخوف نامزد آنای من بود؟

 

صدای داد کارینا از طبقه ی پایین به گوش میرسید.بعد صدای دویدن و داد زدنش و صدای عصبانی آلیس.صداها نزدیک تر شد. پشت در چند نفر صحبت میکردند.الیس گفت:نمیری داخل.برو گمشو.

 

جوابی نیامد.کارینا بعد از چند لحظه داد زد:برو بیرون از خونه ی من.

 

نگاهم به در بود.آنها با چه کسی حرف میزدند؟

 

در به یکباره باز شد.با دیدن مخوف ترین چهره ی حک شده در ذهنم داد پر از نفرتی زدم.او اینجا بود

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...