رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
y.zare

رمان عشق سوزان /Y.ZARE کاربر نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

پارت بیست و سوم:

سوزان خوشحال شد و از دیوید تشکر کرد.

دیوید گفت:

نیازی به تشکر نیست.

هر دو غرق در صورت هم شدند و یادشان رفت که بچه ها به اتاق تشریح رفته بودند.

یک ماه بعد

سوزان و دیوید تمام روزشان را با هم سپری می کردند.

حالا همه ی دختران دانشگاه به سوزان و همه ی پسران به دیوید غبطه می خوردند.

ناگهان خانواده ی دیوید قصد رفتن به آمریکا را پیدا کردند.

سوزان بعد از رفتن ناگهانی دیوید خیلی تنها شده بود.

دیوید تنها کسی بود که او را به بهترین نحو درک می کرد.

که یک ماه از رفتن دیوید بلا فاصله کامران به سوزان پیشنهاد دوستی داد و سوزان پذیرفت و هیچوقت از دیوید خبری نشد.

صدا دوباره سوزان را به بیمارستان برگرداند:

از دیدنم خوشحال نشدی؟

سوزان مبهوت شد و بعد از جایش بلند شد و گفت:

دیوید!

دیوید:

بله- می بینم شناختی خانوم.

سوزان:

تو چقدر عوض شدی پسر؟

سوزان به دیوید با لباس پزشکی و ته ریش و موهای مشکی که بالا داده بود خیره شد.

دیوید یکی از ابروهایش را بالا انداخت و گفت:

خوب، تو چیکار می کنی، سوزان؟

سوزان:

هیچی- من تو این بیمارستان مشغولم.

دیوید گفت:

جراح مغز؟

سوزان:

بله- جراح مغز شدم و شما؟

دیوید:

من جراح چشم شدم. آمریکا درس خوندم.

سوزان سرش را پایین انداخت و گفت:

می دونم.

دیوید که فهمید سوزان هنوز ناراحته گفت:

تو که منو بابت آمریکا رفتنم سرزنش نمی کنی؟

سوزان:

نه اصلأ- برای من مهم نیست. موفق باشی. دکتر.

سوزان ایستاد تا به  سمت اتاقش برود که دیوید مانعش شد و گفت:

سوزان حالا که پیدات کردم از دستت نمی دم!

سوزان گفت:

دیوید  وقتی تو منو تنها گذاشتی یه نسیم بودم حالا که اومدی نمی تونی یه طوفان رو با خودت همراه کنی. من خیلی تغییر کردم. خیلی چیزها در من عوض شده. من اون سوزان نیستم.

سوزان با گفتن این حرف از دیوید جدا شد و به سمت اتاقش به راه افتاد.

 

ویراستار: @Elina..

 

 

ویرایش شده توسط y.zare

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و چهارم :

داخل اتاق،  سوزان به مردی که بر روی تخت خواب افتاده بود؛ فکر می کرد.

درون مرد چه چیزی وجود داشت که سوزان را  آشفته کرده بود؟

چه چیزی درون مرد وجود داشت چرا سوزان به یاد کامران افتاده بود؟

آن مردچه شباهتی با کامران داشت؟

به سوال آخر که رسید به ذهنش آمد که مرد تصادف کرده و اسمش هم کامران هست.

با خودش گفت:

کامران چرا منو نبردی تا اینقدر عذاب نکشم؟ چرا؟

سرش را روی دستش گذاشت و گریه کرد به حدی که آستین لباس کارش غرق به اشک شد.

بعد از گذشت دو روز از ملاقات با آن مرد در بیمارستان امروز جرأت رو به رو شدن دوباره اش با کامران جدید، را پیدا کرد.

آهسته جلو آمد و بر صندلی نشست. خیره شد به کامران جدید که در سکوت به تخت تکیه زده بود.

چند دقیقه ای با خودش کلنجار رفت تا صحبت کند.

ناگهان مرد به حرف آمد:

میشه حرف بزنی؟ تقریبا یک ساعته منتظرم چیزی بگی!

سوزان در بهت فرو رفت. مرد از کجا متوجه حضور او شده بود.

مرد که نمی توانست ببیند؟

ویراستار: @Elina..

 

ویرایش شده توسط y.zare

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و پنجم

سوزان آهسته جلو آمد و مقابل مرد قرار گرفت.

دستش را بالا برد و باند را از دور چشمان مرد باز کرد.

خیره شد به چشمان باز مرد که هاله ای خاکستری رویشان را گرفته بود.

مرد با صدای بلند و بم خود گفت:

همیشه فکر می کردم آینه ای بهتر پیدا کنم! به امید آینده ای بهتر آمدم اما صد افسوس که دیگه چشمی ندارم که آینده ای بسازم.

سوزان ساکت ماند.

سوزان پنبه ی بتادین را بر روی پلک های مرد کشید و گفت:

همه آینده ی خوب می خوان، اما خبر ندارن که آینده ای در کار نیست!

مرد که اولین کلمات را از دهان سوزان می شنید گفت:

این حرف تو نشونی از نا امیدی می ده ولی همه چیز بدون سختی میسر نمیشه.

سوزان آهی کشید و گفت:

درد و رنج و سختی! من در برابر اینا جونمو گذاشتم. چی نصیبم شد؟ تنهایی!

کامران:

مطمئننم که خودت هم به حرفی که می زنی ایمان نداری!

سوزان:

نه شما بیش از اندازه خوش بینی که این حرفو می زنی! ببین،  الان چی داری؟ دو جفت چشم که تا آخر عمر نمی بینه. بعد میگی امیدوارم! این دیوانگی محضه!

سوزان پنبه بتادینی را داخل سطل زباله پدالی کنار اتاق انداخت و گفت:

می دونی... ؟

پنبه را روی پلک های مرد قرار داد و با چسب بستشان. باند را دور چشمان مر پیچید و گره زد.

بعد ادامه داد:

گمون نکنم  وقتی که سختی بکشی حرفی از امید بزنی، وقتی عزیز ترین کسی که تو دنیا داشتی جلوی چشمات پر- پر بزنه و تو نتونی کاری کنی! باز هم حرفی از امید می زنی؟

مرد گفت:

من همه ی این چیزی که تو ازش حرف می زنی رو دیدم و باز هم از امید حرف می زنم!

سوزان در بهت فرو رفت.  با خودش فکر کرد که چطور امکان دارد؟

بی هیچ حرفی از اتاق بیرون زد.

ویراستار: @Elina..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و ششم :

یک هفته بعد

سوزان از هم صحبتی با مرد احساس خوبی داشت.

مرد که  حالا سوزان را به عنوان دکتر اش می شناخت خیلی خوب با سوزان اخت شد بود.

با هم از هر دری صحبت می کردند.

سوزان از سرنوشت خودش برای مرد تعریف کرد.

از شباهت اسمی کامران با مرد و از اینکه وقتی شنید خیلی ناراحت شد و ... .

مرد اولش گوش کرد و بعد گفت:

شاید حکمتی در این باشه که ما خبر نداریم!

سوزان در دل گفت:

-شاید... .

کامران

روز مرخصی کامران رسید.

کامران حالا نابینا شده بود و می دانست کسی را در این شهر ندارد.

سوزان به کامران گفته بود که فردا صبح خیلی زود مرخص می شود و باید هر چه سریع تر با خانواده اش تماس بگیرد.

اما کامران خانواده ای نداشت.

سوزان هنوز چیزی راجع به گذشته ی کامران نمی دانست.

دلش می خواست به جای چشمانش که نابینا شده بود حافظه اش را از دست می داد.

گذشته ی که نه چندان دور بود اما غم بزرگی در خودش داشت.

سوزان با چند ضربه که به در وارد کرد کامران را از فکر بیرون آورد و با صدای بلندی گفت:

به- به، حال مریض خوبمون چطوره؟

کامران که در فکر بود گفت:

بد نیستم!

سوزان:

خوبه... امروز هم خانواده ت میان و حالت بهتر میشه!

کامران سکوت کرد.

سوزان که از سکوت کامران حس بدی داشت گفت:

چیزی شده؟

کامران باز هم ساکت بود.

سوزان:

نمی خوای بگی مشکلی نداره اما ازم خواستن بهت بگم باید برای بعد از ظهر آماده باشی چون دیگه نیازی به بستری نداری.

کامران گفت:

ممنون دکتر شما خیلی زحمت منو کشیدید!

سوزان که از ته دل خوشحال شده بود گفت:

خواهش می کنم، وظیفه ام بود!

ویراستار: @Elina..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و هفتم:

سوزان ادامه داد:

- با چشم پزشک خوبی قرار گذاشتم که امروز بیاد و معاینه ات کنه! امیدوارم که بیناییت رو به دست بیاری.

کامران  خیلی خوشحال شد و گفت:

- امیدوارم!

چند ساعت بعد

دیوید و سوزان بالای سر کامران ایستاده بودند.

دیوید باند چشمان کامران را باز می کرد و رو به سمت سوزان گفت:

- می دونی که تو این همه سال ها چقدر سختی کشیدم ولی وقتی خبری ازت پیدا کردم که با کامران بودی و نمی تونستم بهت نزدیک بشم.

سوزان احساس بدی پیدا کرد و گفت:

- خواهش می کنم دکتر ما برای کار دیگه ای اینجاییم!

دیوید که از لحن سوزان ناراحت شده بود گفت:

- مگه من بهت بد کردم با من اینطوری صحبت می کنی!

سوزان برای خاتمه دادن به این بحث پرونده پزشکی کامران را جلوی صورت دکتر تکان داد.

دیوید با دیدن پرونده خونسرد به کامران خیره شد و رو به سمت سوزان گفت:

- مطمئناً  که این همون کامران نیست؟ هست؟

سوزان با این لحن حرف زدن دیوید حسابی جا خورد و با عصبانیت از اتاق بیرون رفت.

به وسط راهرو رسید که دیوید خودش را به او رساند و بازویش را گرفت و او را کشید.

سوزان گفت:

-دیوید، دستم رو رها کن!

دیوید:

-سوزان چرا از من دوری می کنی؟

سوزان:

- بهت گفتم بس کن! گفتم من اون آدمی که می شناختی نیستم.

گفتم من عوض شده ام ولی تو دست بردار نیستی. حالا هم خیلی دوست داری بدونی... .

رو به سمت دیوید شد و با صدای بلند گفت:

- دیوید تو برای من مردی! همونجوری که کامران مرد! وقتی منو تنها گذاشتی و برای آینده ات رفتی آمریکا برای من مردی! 

اینو بدون هر مردی تو زندگی من باشه به خودم مربوطه و اینم بدون که کامران رو عاشقانه می پرستیدم و الان قلب مهربونش نمی زنه. حالا خیلی دلت می خواد که این مرد همون کامران بود تا عقده هات رو سرش خالی کنی؟ این مرد بیماره منه  و من مدیونش هستم حالا اگر دلت نمی خواد معاینه اش کنی می رم سراغ دکتر دیگه ای، چون دکتر های زیادی رو می شناسم که بتونن عملش کنن!

ویراستار: @Elina..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...